/ 298

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

1

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

15
  • مقدّمه شارح

  •  

  •  

  •  

  •  

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

16

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

17
  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • ستایش و ثنای بی‌حساب حضرت ربّ الأرباب را سزاست که توفیق فیض به مراتب شهود و شناخت حقیقت و کُنه وجود را رفیق طریق بنی‌آدم نمود. و صلوات و درود اولی‌الألباب را به محضر حامل لواء حمد و پاسدار مکتب معرفت و تجرّد، محمّد بن عبداللَه و اوصیای بر حقش علیهم الصّلاة و‌ السّلام، اختصاص فرمود. و شاهراه وصول به کُنه ذاتش را در متابعت از فرامین لواداران وحی و حاملان پرچم توحید به روی انسان‌ها باز گشود و جمیع مراتب علمی و منازل عینی وجود بشر را با براهین متقنه و انوار ساطعۀ کشف و شهود استیعاب نمود و با دو بال عقل و ضمیر، جهات استعدادیّۀ نفس آدمی را به فعلیّت محضه مبدّل و متحوّل ساخت.

  • باری حقیر پس از مراجعت به قم از ارض اقدس، در سال هزار و چهارصد و سیزده هجری قمری و اشتغال به مباحثات حوزوی از فلسفه و فقه و اصول، مباحث فلسفی و حکمت الهی را از حکمت منظومه مرحوم سبزواری ـ قدّس سرّه ـ (که حقاً از حکمای متقن و به رمز و راز رسیدۀ مبانی حکمی بوده است)، شروع نمودم گرچه سال‌ها در ارض اقدس به مباحثه حکمت سبزواری اشتغال داشتم ولی جذّابیّت مطالب کتاب و اختصار در تأدیۀ مراد و لحن، و کیفیت القاء مسائل که شیوه خاص خود مرحوم حاجی بوده و سابقۀ در تألیف این‌گونه مطالب نبوده است

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

18
  • و نورانیّت ویژه آثار سبزواری که حاکی از صفای باطن و علوّ درجات و اطّلاع بر برخی از مراتب غیب و شهود است؛ مرا بر آن داشت که با وجود اصرار و توقّع دوستان از مباحثۀ اسفار، برای چند سالی سر باز زنم و باز به طرح مبانی و شیوۀ ایراد مطالب فلسفی حاجی سبزواری بپردازم.

  • تدریس و مباحثۀ اسفار پس از گذشت سالیانی چند زمینه‌ای برای حقیر فراهم آورد که نسبت به مبانی فلسفی در گذشتۀ خویش، تحقیقی مجدّد و تجدید نظری به عمل آورم و با آموزه‌های بجای مانده از مصاحبت اولیای الهی و تجربه‌های علمی و شهودی آنان که طیّ سالیان متمادی برای حقیر فراهم شده بود به معیار سنجش و میزان معرفت درآورم. واقعیّتی بسیار شگفت‌انگیز و بُهت‌آور که مرا چنان در ژرفای عوالم غیب مست و مستغرق نمود که دیگر هیچ کلامی موجب اعجاب و شگفتی این بنده نگردید و برای رفع عطش ضمیر در وصول به کُنه معارف حقّه به سخنان این و آن و مهملات مدّعیان نادان، گوش فرا ندادم و پیوسته بار تمنّای خود را در عتبۀ مقدّسۀ حاملان وحی و اولیای راستین آنان و عرفای باللَه فرود آوردم و از زلال معارف آنها قلب تفتیدۀ ظمآن خویش را سیراب نمودم و از بحار انوار علوم، چشم رمد دیدۀ خویش را جلاء بخشیدم.

  • سخنان سخیف و وقیح منکران، با آن ظواهر فریبنده و مظاهر غلط‌انداز بیش از پیش قباحت و سستی و پوچی خویش را بر من آشکار نمود و مرا در انتخاب مسیر و استقامت بر عقاید و مبانی مکتب اهل بیتِ وحی، مصمّم‌تر و راسخ‌تر ساخت. و ادب برخاسته از حیات طیّبۀ «ادّبنی ربّی» را؛ اُسوه و الگوی برخورد با عقاید و باورهای دیگران نمودم، بنابراین با آغوش باز و فراغ بال و آرامش خیال به استقبال سخنان و گفته‌های آنان می‌روم.

  • در مکتب اهل بیت، حق به جای رقّ و تحقیق به عوض تحقیر و حُریّت به جای خریّت و صدق در مقابل کذب و اتّهام؛ و صفاء در تضاد با عناد و لجاج؛ و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

19
  • سعۀ صدر در مقابل جمود و تنگ چشمی؛ و غبطه به جای حسد؛ و استواریِ در قطع و یقین به جای هیاهو و درشت‌خوئی؛ و تصحیح خطاء به جای پایداری در بطلان و باتلاق جهل و جمود؛ و ادبِ در گفتار به جای بی‌حیائی و بی‌پروایی؛ و متانت در کردار به جای لا‌اُبالی‌گری؛ و احترام به بزرگان به جای هتّاکی و گستاخی، قرار داده شده است.

  • شیوۀ برخورد اولیای دین با مخالفین حتّی معاندین بهترین و گویا‌ترین شاهدِ صدق مدّعاست. در این مکتب، میزان و معیار در سنجش معیارها و موازین، انطباق با واقع و نفس الأمر است و هر وسیله و واسطه‌ای که بتواند از عهدۀ این مهم برآید قطعاً و علماً و منطقاً مُجاز و مُمضا خواهد بود و بر این اساس؛ مبانی شرع و شهودِ اهل کشف و براهین عقل و دستاورد‌های علوم تجربی که به مرتبۀ قطعی و ضروری رسیده است در یک راستا و منهج و مسیر، تشکّل می‌یابند و همدیگر را تأیید و تسدید می‌نمایند.

  • در این راستا بنده در نظر داشتم که با تدوین و تألیف جامعی که حاوی مبانی و دستاورد‌های علوم الهی و متون انسانی بوده باشد با استفاده از شیوۀ صدرالمتألّهین ـ رضوان اللَه علیه ـ در کتاب ارزشمند اسفار؛ به این مهم بپردازم. بدین جهت اخلاّء فضلاء، متن مباحثات حقیر در اسفار را پیاده نموده و برای تسهیل در این امر به تهذیب و اصلاح آن پرداختند ولی شواغل مختلف و صَرف اوقات در مسائل و تألیفات ضروریِ دیگر، ما را از وصول به خواست و آرزوی مأمول مانع گردید و احساس کردم شاید برای چند سال بعد نیز توفیق پرداختن به این مسأله را نداشته باشم. بنابراین حسب الأمر دوستان، قرار بر این شد که همین مطالبِ پیاده شدۀ صوتی را با مختصر تغییر و اصلاحی در اختیار اهل فضل و درایت بگذاریم و به عنوان مقدّمۀ برای وصول به نقطه مطلوب در نظر بگیریم. بدین لحاظ تذکّر دو نکته ضروری می‌نماید:

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

20
  • اول اینکه: چنانچه ذکر شد متن این نوشتار از وسایل صوتی پیاده شده و لحن آن تا حدودی به کیفیّت ایراد مباحثه نزدیک می‌نماید و بنده اصراری بر تغییر آن به صورت متن کتابتی نداشتم زیرا به نظر رسید این لحن، برای متعلّمین از فضلاء و سایر افراد از دانشگاهی و غیره، شاید سهل‌تر از متن کتابتی باشد.

  • دوم: ایراد مباحث فلسفی در این نوشتار به نحوی است که چه بسا در طرح پاره‌ای از مسائل فلسفی ابتداءً، طریق اجمال و ابهام مدّ نظر قرار گرفته است و در مرور سنوات و اشراف مخاطبین بر مبانی حِکَمی، طبعاً روشن‌تر و واضح‌تر مورد بحث واقع شده است و این بنده چنین سبکی را حتّی در مباحث فقه و اصول که با أعزّه و أحبّه از فضلاء بزرگوار؛ اشتغال دارم معمول می‌دارم زیرا برای ادراک بهتر و فهم عمیق‌تر نسبت به کُنه و ریشۀ مطالب این روش را کار ساز‌تر می‌پندارم.

  • از خداوند متعال توفیق و سداد را برای همه رهروان وادی معرفت خواستارم.

  • شنبه هفدهم صفر الخیر ١٤٣٢ قم المقدسة

  • سیّد محمّد محسن حسینی طهرانی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

21
  • جلسه اوّل: تعریف حکمت و مراتب درک حقیقت

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

23
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • بیان علت غائی خلقت انسان

  • مقدمه عبارت است از: چکیدۀ مطالبی که مؤلِّف در صدد بیان آن است و هدفِ از تألیفِ مؤلَّفِ خودش را، در آنجا بیان می‌کند. چه بسا شده که مخالفین، همین مطالب را که مرحوم ملاصدرا در مقدمه آورده است مستمسک، برای اهداف و نیّات خودشان قرار داده‌اند. اجمالاً اینکه مرحوم صدرالمتألّهین در این مقدمه، به طور اجمال، آن واقعیّت فلسفه و حکمت ـ که به تعبیر آیۀ قرآن ﴿يُؤۡتِي ٱلۡحِكۡمَةَ مَن يَشَآءُ وَمَن يُؤۡتَ ٱلۡحِكۡمَةَ فَقَدۡ أُوتِيَ خَيۡرٗا كَثِيرٗا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ﴾1 ـ را به عنوان علّت غائیِ برای ایجاد نفس و ایجاد نوع آدمی بیان می‌کند.

  • ”که به واسطۀ استکمال نفس، انسان به این رتبۀ اعطاء حکمت می‌رسد که خداوند از او، تعبیرِ به خیر کثیر، آورده است.“

  • تعریف حکمت و بیان مراحل نظری و وجدانی آن

  • و حکمت عبارت از این است که حقیقت هستی و حقیقت وجود، برای انسان روشن و آشکار شود؛ و دو مرحله دارد:

  • مرحلۀ اول: عبارت است از انکشاف مسائل، لَدَی الذهن به واسطۀ فکر و ترتیب مقدّمات از بدیهی به نظری.

    1. البقرة (٢) صدر آیۀ ٢٦٩.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

24
  • مرحله دوم: انکشاف باطنی است و آنچه را که عقل و فکر او را می‌یابد، انسان بالوجدان مشاهده کند.

  • اختلاف عمیق بین فلاسفه و عرفاء در درک حقیقت و وصول به آن

  • در این زمینه وارد یک اختلاف شدید و عمیقی بین فلاسفه و عرفاء می‌شویم چون از یک طرف قائلند بر اینکه آنچه را که عقل می‌یابد از نقطۀ نظر شهود، در رتبۀ مؤخّری قرار دارد و با مقدّمات ذهنی و ارتکازات و با اختلاف ماهوی و مسائل دیگری که خالی از یقین بما هو یقین است نتیجه می‌گیرد از این نقطۀ نظر؛ نمی‌تواند جایگزین و وافی باشد با آنچه را که عرفان درصدد آن هست و با مشاهده و شهود به آن می‌رسد که اینجا مَفرَق طُرُق بین فلسفه و حکمت و بین عرفان است.

  • عرفا می‌گویند: آنچه را که ما مشاهده می‌کنیم عین‌الیقین و حق‌الیقین است و آنچه را که فلسفه به او می‌رسد عبارت است از یک سری ذهنیّات که بعضی از آنها موافقِ با واقع و بعضی مخالف با واقع می‌باشد چون از مقدّمات بدیهی، مشاهدات، بدیهیّات، اولیّات و امثال ذلک ترتیب داده شده است که چه بسا انسان در مقدّمات، دچار اشکالاتی می‌شود و آن اشکالات موجب می‌شود که با واقع، فاصله پیدا کند. لذا پاسخ نقضی بر این مطلب بر سبیل اجمال این است: همان‌طوری که ممکن است عقل در مقدّمات خودش دچار اشکال و اشتباه بشود، ممکن است در مکاشفات هم دچار اشتباه بشود و مکاشفات، مکاشفاتی باشد که فقط جهت رحمانیِ صِرف نداشته باشند و حتی اگر جهت رحمانی هم داشته باشند به خاطر اختلاف مراتب شهود، یک مکاشفه وافی و جامعِ مکاشفۀ قوی‌تر و عمیق‌تر و دارای تجرّد بیشتر از رتبۀ مقدّم نباشد.

  • پس بنابراین چه دلیلی است که مکاشفه، صحیح باشد؟ ما باید در این قضیّه، یک ملاکی به دست بیاوریم‌ تا با آن ملاک، شهود شاهدان و مکاشفۀ مکاشفین و حضور صور ذهنیّه به واسطۀ شهود را، تمییز بدهیم. البته در فلسفه هم مسأله همین‌طور است، چون این همه اختلافاتی که شما در آراء فلاسفه، در بحث وجود،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

25
  • در بحث وجود ذهنی، در بحث عینیّت و اختلاف اسماء و صفات با ذات و در بحث‌های متفاوته می‌بینید همۀ اینها؛ به جهت ترتیب مقدّمات است. فرض کنید در همین وجود ذهنی، چند قول دیده‌اید؟ یکی می‌گوید کیف نفسانی است، یکی می‌گوید عَرَض است، یکی می‌گوید صورت است و یکی می‌گوید وجود است. البته نظر ما این است که وجود ذهنی، وجود جوهری می‌باشد که آن وجود، خودش زائیدۀ همان وجود علِّی ـ که نفس است ـ می‌باشد و در این قالب و در این صورت، تعیّن پیدا کرده است.

  • ادراک واقع به وسیلۀ مکاشفات رحمانی توسط کسی که به طهارت رسیده

  • امّا در مورد مکاشفات اگر فقط صرفاً جنبۀ رحمانی آن باشد، ما می‌توانیم واقع را ادراک کنیم. البته در ادراک واقع، اگر شخص خودش دارای ملاک باشد دیگر نیاز به دلالت دلیل و هدایت هادی ندارد و خودش مهتدی و هادی است و برای او حجت است که این قضیّه، برای دیگران نیاز به اثبات دارد، یعنی ما یک واسطۀ در اثبات می‌خواهیم که این مسأله را برای ما روشن کند. لذا گفته‌اند که مکاشفه، برای کسی نمی‌تواند دلیل باشد مگر اینکه آن شخص به مقام طهارتِ در همان رتبه رسیده باشد.

  • نیاز به استاد در تشخیص صحت مکاشفه

  • در بسیاری از مواردِ مکاشفات می‌بینیم که جنبۀ رحمانی و شیطانی آنها مخلوط شده است، یعنی به خاطر یک مسائل و خطوراتی که در ذهن دارد مکاشفه‌ای را می‌بیند و آن وقت با یک سری ظرائفی ترکیب می‌شوند که هنوز آن ظرائف، در نفس وجود دارد و باعث می‌شوند در مرتبۀ نتیجه‌گیری خودشان را نشان بدهند. آن شخص نگاه می‌کند و می‌بیند که آن مطالب همه صحیح است بنابراین؛ این را بر اساس آن، حمل بر صدق و صحت می‌کند در حالی که غافل است از اینکه در نفس او، چه می‌گذرد. این مطلب است که نیاز مُبرم انسان را به استاد کامل نشان می‌دهد. به خاطر اینکه چه بسا انسان، در خودش واقعاً یک احساس نورانیّت و انبساطی داشته باشد ولی چون از زوایای دل و نفس آن‌طوری

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

26
  • که باید و شاید مطلع نیست. لذا این مسائل را به صورت حق می‌بیند و آن‌وقت ترتیب اثر هم می‌دهد و دیگران را بر آنچه که خود مشاهده کرده است وادار می‌کند که ترتیب اثر بدهند. و ما این مسأله را بالعیان در همین گذشته، مشاهده کردیم که چطور افراد؛ نسبت به بعضی از جریانات، مشاهداتی داشتند. امّا وقتی که ما این مطالب را می‌شنیدیم احساس می‌کردیم که شبهه دارد و آن شخص می‌خواهد ما را ملزم کند بر اینکه به آن مشاهدات ترتیب اثر بدهیم. انسان نمی‌تواند ترتیب اثر بدهد در آن وقت یک تضادّی پیش می‌آید که چرا این آقا، مسامحه و مکاهله می‌کند و چرا آن آقا عناد دارد؟ و امثال ذلک.

  • امّا برخی مشاهدات، در صورتی که مصادف با واقع باشد مکاشفات واقعی است، مثلاً شما در اینجا نشسته‌اید و برای شما روشن می‌شود که فلان شخص مریض است و وقتی به خانۀ او می‌روید می‌بینید که او واقعاً مریض است، این درست است.

  • اختلاف و اتحاد سالکین در مکاشفات در صورت تساوی و اختلاف رتبۀ آنها

  • بعضی از مکاشفات دقیق‌تر می‌شوند و صورت دارند و حتی ممکن است از صورت هم بگذرند و مکاشفاتِ بدون صورت شوند. این، از آنجاهایی است که انسان نمی‌تواند همین‌طوری سر خود و گُتره به مسائلی که برایش پیدا می‌شود ترتیب اثر بدهد. آنچه که در اینجا هست ‌این است که عالَم، عالَمِ واحد است، یعنی اگر دو تا سالک یا سه ‌تا سالک، در یک رتبۀ از عالمی قرار بگیرند امکان ندارد مکاشفات آنها تغییر پیدا کند. همه یک چیز را در اینجا می‌بینند و اگر به اندازۀ ‌سرمویی بالا و پایین باشند آن اختلاف مشاهده می‌شود. لذا اگر انسان در یک رتبه بیاید و مسأله‌ای را مشاهده کند نباید بگوید که مطلب، همین است و بالاتر از این نیست.

  • ”اختلافی که بین عرفا پیدا می‌شود در اینجاست. امکان دارد شخصی مسأله‌ای را مشاهده کند و بگوید ظهور اسماء و صفات الهی به این نحو است. این ظهور که به این نحو است برای رتبۀ تو می‌باشد. امّا همین ظهور ممکن است در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

27
  • مرحلۀ اَشدّ و تجرد بیشتر، به نحوۀ دیگری باشد.“

  • بله، آنچه که او در این مرحله دیده است صحیح است، اما نفی مرحلۀ دیگر، اشتباه است و ما حتّی در عبارات بزرگان هم این مسائل را می‌بینیم.

  • ”حتّی مرحوم صدرالمتألّهین که شخص بزرگی بود و در مقام عقل و شهود، مراتبی داشت و واقعاً از مفاخر شیعه و مفاخر عالم اسلام است و واقعاً شخص مهذَّب و دارای مقامات است و مرد بی‌هوایی است اما به ایشان، عارف نمی‌توانیم بگوئیم.“

  • آن‌ وقت ایشان، مشاهدات و کشفیّات خودش را، در سلک استدلال داخل می‌کند و بر آن اساس، استدلال خودش را قرار می‌دهد. اما آنچه را که ایشان مشاهده کرده‌اند و بر آن اساس ذهنیّت خودشان را ترتیب داده‌اند تا اینکه به این نحو، استدلال کنند آیا آن مکاشفه به نحو أتم بوده و یا آن مکاشفه به نحو تامّ بوده است؟

  • مکاشفۀ أتم، تامّ، ناقص و أنقص داریم که همه اینها مراتبِ مکاشفۀ شهود است. لذا خیلی مهم است که انسان شهودی داشته باشد و بر اساس آن شهود، ذهنیّت خودش را به نحوی ترتیب بدهد که بتواند از نقطۀ نظر اثبات، مقدّمات و براهینِ مثبِته بیاورد و یا اینکه در مرحلۀ وسط قرار گرفته است و بر این اساس می‌خواهد براهین بیاورد. لذا شما می‌بینید که در خیلی از بحث‌ها مثل بحثِ معاد جسمانی و عینیّت صفات با ذات و بقاء عین ثابت و عدم آن، مسأله تفاوت پیدا می‌کند و همه‌اش صحیح است و ما نمی‌توانیم ردّ کنیم. مکاشفات ایشان همه درست و به جای خود، ولی صحبت در این است که آیا ایشان آخَر خط را دیده‌اند یا اینکه هنوز در ابتداء بوده‌اند. کسی که به مرتبۀ چهارم از یک نردبان می‌رسد می‌تواند بگوید من الآن بالای نردبان هستم. یک وقت می‌گوید من آخر نردبانم و ‌یک وقت می‌گوید من وسط نردبانم.

  • سؤال: ”آخر خط، همان کشفِ همۀ حجاب‌هاست؟“

  • جواب: ”سیر عرضی، تمامیّت ظهورِ حق در همۀ انواع و اقسام ظهورات به

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

28
  • نحو أتم است، یعنی این ظهور، به نحو أتم در اینجا هست و در جای دیگر نیست، یعنی قهاریّت به نحو أتم، ظهور پیدا می‌کند، رحمانیّت به نحو أتم، ظهور پیدا می‌کند، عالِمیّت به نحو أتم، ظهور پیدا می‌کند منتهی خود علم، لا انتهاست. امّا به آخرین رتبۀ از عالِمیّت رسیده، به آخرین رتبه که آن مقامِ تجرد علمی محض است که دیگر در آنجا، لا اسم و لا رسم و لا صورة و لا مثال و لا شَبَه است؛ در آنجا دیگر چیزی نیست.“

  • سؤال: ”لازمۀ این مطلب؛ این است که بین دو انسان کامل، هیچ اختلافی نباشد؟“

  • جواب: ”اگر کاملِ کاملِ کامل باشند، ‌بینشان اختلافی نیست. اختلاف از نقطه نظر سعه و مقدار دید است نه از نقطۀ‌ نظر طولی؛ یعنی اگر مِنْ‌‌ باب مثال دو تا کامل بیایند علم خدا را برای شما معرفی کنند، نمی‌شود که یکی بگوید علم خدا، با صورت است و یکی بگوید بدون صورت است، این امکان ندارد. نمی‌شود دو تا کامل بیایند و رحمانیّت خدا را برای شما تفسیر کنند و بگویند که خداوند دارای دو رحمانیّت است، یک رحمانیّتش نسبت به مؤمنین است ولی نسبت به کافرین رحمانیّت ندارد. اگر این‌طور بگویند یکی از اینها ناقص است. اگر کامل باشند رحمانیّت را، نسبت به هر دوی اینها، علی‌السّواء می‌گیرند.

  • خدا رحمانیّتش عام است، آیا شما به همۀ موارد عام رسیده‌اید؟ نه، ممکن است آنقدر جلو بروید که ‌جنبۀ ظهورِ رحمانیّت برای شما تفاوت پیدا کند. هنوز خود پیغمبر، به رحمانیّت خدا نرسیده باشد و ‌نباید هم برسد. چون وجودِ پیامبر، وجودِ محدود است و وجود خدا، وجود اطلاقی است. در آنجا، هر چه که از مرحلۀ ذات تنازل پیدا می‌کند می‌شود محدود؛ و لو رتبتاً. بله، دوتا کامل مِن حیث ‌الکمال، امکان ندارد که با هم اختلاف داشته باشند.“

  • اشکالات مرحوم حداد بر مطالب محیی الدین دلیل بر عدم کمال محیی الدین است

  • ”و از اینجاست که ما پی می‎بریم به اینکه مرحوم آقای حداد، در بسیاری از

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

29
  • مسائلِ محیی‌الدین در فصوص، و در فتوحات و امثال ذلک که اشکال می‌کردند دلالت بر این می‌کرد که محیی‌‌الدین هنوز به کمال نرسیده است.

  • آن حرفی را که محیی‌الدین، در آنجا می‌زند در آن رتبه‌اش درست است. ولی می‌خواهد این حرف را نسبت بدهد به مرتبۀ بالاتر و مرحلۀ مافوق که می‌گوید صفات و ذات با همدیگر این‌طوری هستند، عین ثابت با همدیگر این‌طوری هستند. دیگر اینجا این قول را نمی‌شود قبول کرد چون هنوز فکرش، وجدان و شهودش به آن مرحلۀ تجرد اطلاقی و تجرد محض نرسیده است. در اختلاف بین این دو مسأله، روشن می‌شود که اولاً آن فناء،‌ فناء ملکه نبوده است و ثانیاً فناء در ذات نبوده و فناءِ حال بوده است. طیّ کردن اسفار واقعیّتش این است، یعنی در عین اینکه دارد سفر اول را می‌رود، همراه با سفر اول؛ سفر دوم را هم طیّ می‌کند.“

  • حرکت سلوکی انسان یک حرکت طولی نیست بلکه دایره‌ای و بیضی شکل است

  • ببینید حرکت سلوکی انسان، یک حرکت طولی نیست که بالا برود و به یک نقطه‌ای برسد و بعد دوباره از آنجا پایین بیاید بلکه یک حرکت دایره‌ای و بیضی شکل است که انسان در عین اینکه این حالت را طی می‌کند به رحمانیّت خدا توجه می‌کند و در همان حال، نفس او آمادۀ برای رؤیت در بقاء و کثرت در آن مرحله را هم دارد تا اینکه همین‌طور بالاتر بیاید و دور بزند و برسد به مرحلۀ فناء و به مرحلۀ فناء که رسید در آنجا دیگر چیزی نیست.

  • عصمت بسیاری از انبیاء عصمت در مرتبۀ سرّ نبوده است

  • آن وقت چون مرحلۀ فناء، یک مرحلۀ محو کامل انیّت است به طوری که هیچ‌گونه تعیّنی در آنجا راه ندارد لذا بقائی که بعد از فنا پیدا می‌کند این بقا، بقائی است که در آن هیچ‌گونه شائبه‌ای از نَفس و نفسانیّات وجود ندارد. و إلاّ خود پیغمبران همه بقاء دارند، یعنی وقتی که نبی، مراحل خودش را طیّ کرده است لازم نیست که آن نبی به مقام فناء اسمائی و ذاتی رسیده باشد. در عین حال شما می‌بینید که دارد دستگیری می‌کند. انبیاء، همه فناء در افعال و صفات دارند امّا نسبت به فناء اسمائی برای همۀ آنها، هنوز حرف است که آیا به فناءِ در اسماء یک نبی رسیده و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

30
  • یا نرسیده است یا اینکه بعضی‌ها رسیده‌اند یا نه؟ تا چه رسد به فناء در ذات!.

  • حضرت داود و سلیمان، در خیلی از مسائل هنوز گیر داشتند. حضرت داود در همین مکاشفات ظاهری و برزخی گیر داشت. مقام عصمتی را که برای انبیاء می‌گوئیم مقام عصمتِ سّر نیست، مقام عصمت در وحی و عصمت در تلقّی و ابلاغ است و مقام ظاهر و افعال است. بله، حضرت داود نمی‌تواند در قضاوت کردن برای مردم اشتباه کند، چون این، موجب اشکال می‌شود. فرض کنید که شما از یک پیغمبر یک قضاوت اشتباه دیده باشید، دیگر کارش تمام است و این پیامبر از حجیّت ساقط است. پیغمبر، آن پیغمبری است که از نقطۀ ظاهر، اشتباه در کارش نباشد. لذا در صلح حدیبیّه قرآن کریم می‌فرماید: ﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّ لَتَدۡخُلُنَّ ٱلۡمَسۡجِدَ ٱلۡحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَهُ ءَامِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمۡ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمۡ تَعۡلَمُواْ فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتۡحٗا قَرِيبًا﴾1 عمر؛ به پیغمبر، گفت: یا رسول اللَه! مگر شما به ما نگفتید که ما به مکه می‌آئیم؟ حضرت فرمودند: آیا امسال را گفتم؟ توجه کنید! امسال را که نگفتم. گفتم شما بالأخره به مکه می‌آئید. این رؤیائی را هم که من دیدم درست است و اتفاقاً این رؤیا، باید در این زمان درآید. اینها همه امتحانات است. یک وقت پیغمبر می‌گوید: امسال مکّه را فتح می‌کنیم! برویم به سمت مکّه! و یا أمیرالمؤمنین علیه السّلام می‌فرمایند: برویم به جنگ معاویه، حالا که به جنگ معاویه می‌رویم آیا معاویه را هم از بین می‌بریم یا نه؟ حضرت می‌گوید: ما باید وظیفۀ خود‌مان را انجام بدهیم و برویم. ولی در جنگ جمل و نهروان می‌گوید: از بین می‌بریم، آنجا می‌گویند از بین می‌بریم. اینجا قشنگ تعداد را می‌گوید که نُه نفر از ما بیشتر کشته نمی‌شود و نُه نفر از آنها بیشتر زنده نمی‌ماند. ولی آنجا نمی‌گوید که معاویه را از بین می‌بریم. شما در یک جمله از أمیرالمؤمنین علیه السّلام دیده‌اید که بفرمایند ‌می‌رویم و می‌زنیم و پدر معاویه را هم در

    1. الفتح (٤٨) آیۀ ٢٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

31
  • می‌آوریم و سرش را می‌بریم و بالای دار می‌کنیم، نه! اصلاً این حرف‌ها نیست.

  • و یا پیامبر راجع به مکه، بگویند امسال می‌آئیم و فتح می‌کنیم و حرکت به سمت مکه می‌کنیم، خواب هم دیدند و﴿لَّقَدۡ صَدَقَ ٱللَهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءۡيَا بِٱلۡحَقِّ﴾.1 حرکت می‌کند آنجا که می‌رسند صلح می‌کنند خود پیغمبر هم می‌داند. ‌یا اصلاً ما می‌گوئیم پیغمبر نمی‌داند، اصلاً ما بالاتر از این را می‌گوئیم که الآن در افق ذهنش می‌بیند که خطاب آمده است که به سمت مکّه حرکت کن، امّا خطاب اینکه برو و مکّه را فتح بکن، نیامده است. و خطابِ اینکه فتح می‌کنی اصلاً نیامده است. اگر این خطاب آمده باشد، آن هم می‌گوید که این قضیّه هست. قشنگ در جنگ موته، آن لشگریان آنجا جنگ می‌کنند و ‌پیغمبر هم در مدینه نشسته‌اند و یکی یکی خبر می‌دهند.

  • ”در اینجاست که خدا هم برای اینکه توحید خودش را برساند، گاهی از اوقات یک مسائلی را به وجود می‌آورد تا به مردم بگوید که خود این پیغمبر هم در مقابل من، هیچ است.“

  • به پیغمبرش هم که نگاه می‌کنید، نباید نگاه استقلالی به این پیغمبر داشته باشید. بخواهید نگاه استقلالی کنید این پیامبر هم مثل تو هیچ نمی‌داند ابداً. پیامبر به آنها گفت که فردا بیائید؛ جوابش را به شما می‌گویم لذا وحی برای او چهل روز قطع شد که چرا گفتی فردا بیا. مقام غیرت خدا و مقام وحدانیّت خدا و مقام عزّت خدا، دو؛ بَر نمی‌دارد و دو، قبول نمی‌کند.

  • تا بود باقی بقایای وجود   ***   کی شود صاف از کدر جام شهود

  • این شعر از جامی است، یعنی بقایای وجود است که کدورت را همین‌طور به وجود می‌آورد، این کدورت مال بقایای وجود است. آنجا، عالم، عالمِ حقیقت محض است و آنجا عالم، عالمِ اطلاق محض است. اگر در آنجا، به اندازۀ یک میلیاردم از

    1. سوره الفتح (٤٨) آیه ٢٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

32
  • وجود انسان، و از تعلقِ انسان به خود، در وجود انسان باقی باشد به همین مقدار، آدم را نگه می‌دارند. باید ”کالمیّت بین یدی الغسّال“ باشید. آنجا، به این کیفیت است.

  • تفاوت فلسفه با عرفان

  • ”بنابراین نکته‌ای که در اینجا هست این است که اگر قرار بر این باشد که ما فلسفه را عبارت بدانیم از رسیدن به حقیقت هستی در عالم ذهن و در عالم فکر؛ و عرفان را رسیدن به حقیقت هستی و وصول به حاقّ وجود و معرفت حاقّ وجود، در عالم شهود که ”وَ کُنْهُهُ فی غَایَة الْخِفَاءاستبدانیم. بنابراین، این سؤال مطرح می‌شود که آیا ممکن است بین فلسفه و عرفان، خلاف و اختلافی باشد یا ممکن نیست که بین فلسفه و عرفان اختلافی باشد.“

  • اگر در یکجا شما دیدید که فلاسفه با هم اختلاف دارند، مسلّم به آن حقیقت واقع و حقیقت مطلب نرسیده‌اند. و اگر دیدید خودِ اهل مکاشفه و شهود با هم اختلاف دارند، نمی‌توانید حکم صحت روی همۀ مطالب اینها بکنید. این مسأله مربوط به فلسفه می‌شود و اینکه می‌گویند حقیقتِ عقل، قاصر است از اینکه به کنه ذات برسد اگر این مسأله باشد، حقیقت نفس انسان هم قاصر است از اینکه به کنه ذات برسد. مگر نفس می‌تواند به ذات برسد؟ ابداً، نمی‌تواند! چون نفس تا وقتی که دارای تعیّن است و دارای انیّت و انانیّت است ابداً در آنجا راه ندارد. آنجا حاکم و مانع ایستاده و نمی‌گذارد عبور کند و اگر نفسی بتواند از آنجا عبور کند آن دیگر نفس نیست. پس آنچه که در آنجا می‌رود نفس نیست و آنچه که نمی‌تواند به او برسد، فرقی بین عقل و نفس نیست. چطور اینکه هر چه انسان در حقیقت هستی تعقّل و تفکّر کند باز مقام او، از اینکه به واسطۀ عقل و از عقل به ذات او، راه پیدا کند اعلی و اشرف است. چطور آنکه خود نفس هم نمی‌تواند به او راه پیدا کند. هرچه انسان مشاهده کند و هرچه انسان مکاشفه کند باز نمی‌تواند به مقام غیب‌ الغیوب برسد مگر مقام غیب الغیوب و هوهویّت او، قابل مکاشفه است؟ برای کدامیک از عرفا این مقام، کشف شده است. صورتی است که به ذهن می‌آید و صوری است که کشف می‌کند. این شعر عطار که می‌فرماید:

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

33
  • دائما او پادشاه مطلق است   ***   در کمال عزّ خود مستغرق است

  • او به سر ناید ز خود آنجا که اوست   ***   کی رسد عقل وجود آنجا که اوست1

  • باید به ایشان عرض کرد ـ با کمال عزّت و اعتذار و ادب ـ جانِ من، نه تنها عقل نسبت به آنجا راه ندارد، بلکه نفس هم در آنجا راه ندارد. بله، ‌این شعر جامی می‌تواند در اینجا مطرح باشد که:

  • تا بود باقی بقایای وجود   ***   کی شود صاف از کدر جام شهود

  • تا بقایای وجود، در مرحلۀ شهود باقی است دیگر جام شهود هم صاف از کدر نخواهد بود، یعنی وقتی وجودِ متعیّنه باقی نبود و وجود متعیّنه متبدّل به وجود منبسط شد، دیگر در اینجا وجود متعیّنه نخواهد بود. آن‌وقت در این رتبه، بین عقل و نفس فرقی نیست؛ هم از نقطه نظر عدم وصول به حاقّ واقع و هم از نقطه نظر ‌وصول به حاقّ واقع. از نقطۀ نظر وصول که دیگر در آنجا عقلی و نفسی نیست و از نقطۀ نظر عدم وصول فرقی بین عقل و نفس نیست.

  • با برهان عقلی می‌توان تمام مکاشفات عرفانی را اثبات کرد

  • هر چه را که نفس می‌بیند و ادراک می‌کند باید پشتوانۀ عقلی هم داشته باشد. امکان ندارد که ما بگوئیم فکر ما به ‌واسطۀ مقدمات و به ‌واسطۀ اوّلیّات و بدیهیّات و آیات و بیّناتی که خداوند در قبال او قرار داده قاصر است از اینکه به حقیقت مطلب برسد. نخیر! هیچ هم قاصر نیست و خیلی محکم و متقن تمام مکاشفات عرفانی و حقیقی عرفا را می‌تواند انسان به واسطه برهان عقلی به منصّۀ اثبات برساند. صحبت در این است که چه شخصی می‌تواند؟ تا اینجا صحبت بین عقل و عرفان بود.

  • سؤال: ”شعرِ «کی رسد عقل وجود آنجا که اوست» را، نباید توجیه به محال نمود بلکه باید به استبعاد حمل کرد.“

  • جواب: ”بله، این محال بودن را، بهتر است تعبیر به استبعاد کنیم. ‌به جهت

    1. منطق الطیر.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

34
  • اینکه ادراکاتی که برای انسان پیدا می‌شود، باید ببینیم که آن حقیقت ادراک چیست؟ آیا ما می‌توانیم بین ادراکات فرق بگذاریم؟ انشاء اللَه در بحث علم، از کتاب اسفار در آنجا خواهیم آورد که همان مدرکاتی که برای پیغمبر می‌آید، همان مدرکات برای ابن‌ملجم هم می‌آید و از این نقطه نظر هیچ فرقی نمی‌کند. تمام اینها افاضه‌اش از ناحیۀ پروردگار است و نحوۀ افاضه را در آنجا بیان می‌کنیم. بنابراین در اینجا نمی‌توانیم تفکیک قائل بشویم بین کسانی که به مرحلۀ عرفان رسیده و از عرفان بهره‌مند و مستفیض شده‌اند و بین کسانی که در مرحلۀ جدای از عرفان هستند. آن کسی هم که دارد استدلال می‌کند و با استدلال عقلی و با برهان عقلی مطالب را تطبیق می‌دهد در لابلای حرف‌هایش و در لابلای افکارش، ممکن است جرقه‌ها و یا مسائلی بیاید و افکار او را تغییر بدهد. ما به فلسفۀ غرب هم، در طول بحث‌ها اشاراتی می‌کنیم که اینها حرف‌هایی می‌زنند که تقریباً می‌شود یک جوری توجیه کنیم به اینکه مثلاً یک نوع، انس و مؤالفتی با مشرب اسلامی و مشربِ عرفان می‌تواند داشته باشد. اینکه ما اصلاً بگوییم دو مبنای جداست و فلاسفه بر اساس پای چوبین حرکت می‌کنند و عرفا، بر اساس شهود حرکت می‌کنند؛ می‌توانیم بگوئیم اینجور هم نیست. بالأخره آن بندگان خدا هم حالاتی دارند و آنها هم با حالات خودشان چیزهایی را می‌بینند. الآن آن فیلسوفی که دارد فکر می‌کند و عقلش را به کار می‌گیرد و دقیقِ دقیق می‌شود، چه شخصی و چه دستی او را در آن افق ذهن خودش هدایت می‌کند و جلو می‌برد تا به این نکته می‌رساند؟ آن را جلو می‌برد، جلو می‌برد، جلو می‌برد و به یک نکتۀ بالاتر می‌رساند. یک وقت خیال نکنید که اینها قضایا و مطالبی است که من الآن مباحث شهودی را با مباحث فلسفی خلط می‌کنم. نخیر. تمام اینها در جای خودش،‌ استدلالی و برهانی می‌شود که پشت آن به سدّ سکندر وصل است. در بحث علم، در بحث علت و معلول، بحث وحدت و بحث فعل و صفات و اسماء، بحث اسماء و مباحث وحدت وجود،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

35
  • مباحث بسیط الحقیقة، در تمام این مباحث، اگر دقت کنیم می‌بینیم که هیچ فرقی اصلاً بین فلسفه و بین عرفان وجود ندارد. مثلاً ما مطالب فصوص را، برای شما می‌گوئیم و بحث‌های فلسفی را هم می‌کنیم. البته نمی‌خواهیم بگوئیم این، با آن، یکی است. اگر بخواهیم بنا را بر استدلال بگذاریم چه بسا ممکن است با ایشان در بعضی موارد هم یک اختلافاتی داشته باشیم. لذا از این نقطۀ نظر، صحبت ما این است که آیا می‌توانیم خود تفکّر به عنوان فکر را، یک وجود جدای از هستی تلقی کنیم؟ آیا متصدی مقام اثباتِ هستی، عرفان است و متصدی مقام اثبات تفکّر، یک سری مسائل ابتدایی و مسائل روزمره‌ای، و دَور و بر، و گفت و شنود با مردم کوچه و بازار و اولیّات و استقراء می‌باشد؟! نه، اینها را ما نمی‌گوئیم. اینها همه وسائل است و این وسائل، وسائل غیر حقیقی که نیست. شما که دارو را می‌خورید و این دارو، مرض شما را شفا می‌دهد و خوب می‌کند، آیا شما می‌توانید این قضیّه را انکار کنید یا نه؟ نمی‌توانید انکار کنید. چطور شد که یک عارف، نگاه می‌کند و می‌گوید: اثر این دارو، یک اثر مُبدئی است و این اثر، اثر سیر نزولی است. الآن این دارو، واسطه قرار گرفته است برای نزول آن شفا. آن مسأله را ما می‌پذیریم امّا اینکه نفسِ این دارو و خود این دارو، الآن دارد شفا می‌دهد، ما آن را نپذیریم. نخیر! ما هر دو را می‌پذیریم، یعنی هم آن نزول رحمت و نزول اسم شافی در عالم تعیّنات و عبور از عالم قضاء و قدر و رسیدن به ملکوت و مُلک و برزخ تا اینکه در این مجرا بیاید و بتواند ظهور پیدا کند هم این را می‌پذیریم و هم اینکه نفس این دارو و خود این دارو، به جسمیّته و به مادّته نفس این، متعلق برای تجلّی ظهور اسم شافی است.

  • جدا کردن فلسفه از عرفان غلط است

  • چرا ما باید این دوتا را از هم جدا کنیم؟ پس جدا کردن فلسفه از عرفان اصلاً غلط است. عرفان نیامده بگوید من خودم را از فلسفه و از مقدّمات و براهین جدا کرده‌ام.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

36
  • عرفان می‌گوید که یک حقیقت واحد و یک اثر واحد، در کل عالَم، وجود دارد و آن حقیقت واحد عبارت از وجود و حقیقت واجب ‌الوجود است. آن حقیقت واجب ‌الوجود، صُور مختلفی به خودش می‌گیرد گاهی به صورت،‌ حمد، مظهریّت شفاء در آن پیدا می‌شود و گاهی به مظهریّت نفسِ ارادۀ ولیّ، برای او ظهور و تجلّی پیدا می‌کند و گاهی از نقطۀ نظر مظهریّت ظهور اسم شافی به صورت قرص‌های استامینوفن و کپسول‌های آنتی‌بیوتیک، ظهور پیدا می‌کند. لذا همه در اینجا یکی است.“

  • پس حق با مرحوم آقای حداد است که ایشان می‌فرمودند:

  • اصلاً یک حقیقت، بیشتر وجود ندارد و انفکاکی بین آن نیست و بین ظاهر و باطن اصلاً فرقی نیست. ایشان می‌گویند: من تعجّب می‌کنم از آن کسانی که می‌گویند اگر شخصی دعا کند و آبی که در چاه است بالا بیاید و با آن آب وضو بگیرند این را معجزه می‌دانند امّا اینکه شیر آب را که باز می‌کنند و آب می‌آید آن را معجزه نمی‌دانند. من اصلاً از فکر اینها تعجّب می‌کنم.

  • این مرد راست می‌گوید. این مرد، حق را می‌بیند و می‌گوید: یک واقعیّت، وجود دارد و راه رسیدن و وصول به این واقعیّت همان‌طور است که ملاّصدرا می‌گوید. هر کدام راهی را برگزیده‌اند یکی از طریق استدلال جلو آمده و ریشخند به فقه و به عرفان زده است و یکی از طریق عرفان جلو آمده و ریشخند به فلسفه و دین زده است و یکی از طریق دین آمده است و ریشخند به هر دو اینها زده است.

  • ”ولی آن عارف واقعی که به مقام حق رسیده است، نه تنها ریشخند به هیچ‌کدام نمی‌زند، بلکه همه را ظهورات مختلفی برای حقیقت واحد می‌بیند.“

  • اختلاف در مقام اثبات موجب اختلاف در دین واحد نمی‌شود

  • این همان نکته‌ای است که در مسألۀ مذهب تفکیک، باید محور قرار بگیرد. یکی این را می‌بیند دیگری آن یکی را می‌بیند. مگر شما در مسائل فقهی خودتان اختلاف ندارید، آیا این دلیل می‌شود که دین مختلف است؟! دین واحد است و در مقام اثبات مختلف می‌شود. حالا اگر کسی به حقیقت دین رسید و از مشرب دین

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

37
  • ارتزاق کرد می‌فهمد که دین، دینِ واحد است. البته وحدتش به چه نحو است و چه خصوصیاتی دارد مورد بحث است؟ ولی بالأخره، حقیقت دین برایش منکشف می‌شود و خودش، نَفس پیغمبر می‌شود. پیغمبر دیگر اشتباه نمی‌کند که امروز یک فتوی بدهد و فردا از فتوایش دست بردارد و بگوید اشتباه کردم. ممکن است در ناسخ و منسوخ، امروز یک حرفی بزند و فردا یک حرف دیگر بزند. عارف هم این حرف را نمی‌زند که بگوید من آن مطلبی را که آن دفعه برایتان نقل کردم از مکاشفه آسمان ششم و هفتم بوده و آن اشتباه بوده است و الآن برایم کشف شده که چنین چیزی آنجا نبوده است. این حرف را نمی‌تواند بزند. بله، می‎‌تواند بگوید من دیروز در این مرحله بودم الآن در مرحله‌ای غیر از آن مرحله هستم این را می‌تواند بگوید. سِیر اصلاً همه‌اش در حال پایین و بالایی هست و همه‌اش مراتب دارد. در این سیر بالا می‌رود و بعد دوباره پایین برمی‌گردد و در آنجا به دقت می‌بیند، چون ممکن است در هنگام سیر، عبوری و گذری باشد اینقدر اینجا مسائلی هست إلی ما شاء اللَه. لذا حیثیّت تعقّل یکی از مراتب نَفس است با خود نَفس تفاوت پیدا می‌کند. نَفس دارای حیثیات متفاوت است؛ حیثیت تعقلی دارد، حیثیت شهودی دارد، حیثیت عطوفتی دارد، حیثیّت احساسی دارد، حیثیّت شهوانی دارد، حیثیّات مختلف دارد که یکی از آنها عقل است.

  • خیلی از مسائلی را که ابن سینا مطرح کرده واقعی بوده

  • سؤال: ”اگر شبستری نرسیده بود چطور این حرف‌ها را می‌زد؟“

  • جواب: “اولاً نمی‌توانیم بگوئیم نرسیده بود ولی همین‌طور که بیان شد، قضیّه این‌طور نیست که انسان در مرحلۀ تعقل نتواند به مبانی عرفا و مبانی اولیاء برسد، البته ما می‌توانیم بگوییم که آن افاضات الهیه بر نَفس، گرچه به صورت معنی، نه به صورت ظاهر و مکاشفه و بدون اینکه خود انسان هم متوجه باشد، یعنی شاعرِ به این مسائل باشد آن افاضات، در توجه ذهن به یک اتجاه خاص خیلی نقش دارد. لذا شما می‌بینید خیلی از مسائلی که ابن‌سینا در اشارات و در کتب دیگر

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

38
  • مطرح کرده است، اینها مسائل واقعی است، در حالی که ابن‌سینا اصلاً راهی نرفته بود. آن حِدَّت ذهنی که داشته و آن الهامات عقلانی که به او افاضه می‌شده است به کیفیّتی مثل مکاشفات اولیاء بوده است. این مسائل را، ادراک می‌کرده و حالاتی که دربارۀ عارف می‌گوید ”یبجِّلُ الصغیر کما یبجّلُ الکبیر“1 که عارف اصلاً تفاوتی بین صغیر و کبیر نمی‌بیند. این چه معنایی را در اینجا فهمیده است؟ یعنی همان ظهورِ حق، در کبیر، همان ظهور حق را، در صغیر به نحو دیگر می‌بیند و به نحوۀ ظهور نگاه نمی‌کند به اصل الظهور و منشأ ظهور نگاه می‌کند و از آن دید نگاه می‌کند. لذا در دیدش وحدت است، عارف این‌طور است. واقعیّتش هم همین است.“

  • سؤال: ”مرحوم آقا در توحید علمی و عینی در مقام تعییب فلاسفه، می‌فرمایند: حرف‌هائی که فلاسفه می‌زنند همه در مقام پندار است.“

  • اشتباه فلاسفه را نباید به پای فلسفه گذاشت

  • جواب: ”بله، ایشان هم همین را می‌خواهند بفرمایند. الآن اصل فلسفه را ما می‌خواهیم قبول کنیم. آن بحثی که بعداً می‌آید این است که آیا فلاسفه، به این حقیقت رسیده‌اند یا نرسیده‌اند؟ آنچه را که من در مقام بیانش هستم، این است که ما یک وقت به فلسفه، توجه می‌کنیم و یک دفعه به فیلسوف، توجه می‌کنیم. به فلسفه که توجه می‌کنیم در فلسفه نمی‌تواند اشتباه باشد. امّا یک وقتی نگاه به فیلسوف می‌کنیم،‌ آن کسی که این فلسفه را دارد به کار می‌گیرد، ممکن است در او اشتباه هم باشد. مرحوم آقا که در آنجا این را فرموده‌اند: در مقام پندارند. اینها همه‌اش، ناظر به این است که اینها همه از واقعیّات، دستشان کوتاه است. آن وقت همه‌ اینها از نقطۀ نظر برهان هم دچار خلط و اشتباه می‌شوند. لذا دائماً در حال تغییر و تبدّل هستند، ‌می‌بینند یک مسأله‌ای که قبلاً در آن نظر می‌دادند الآن باطل

    1. شرح الاشارات و التنبیهات، ج ٣، ص ٣٦٩، نمط نهم، فی مقامات العارفین، الفصل الحادی عشر: العارف هش بش بسام، یبجّل الصغیر من تواضعه، کما یبجّل الکبیر.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

39
  • است. ملاصدرا گاهی اصالة الماهیه‌ای بوده است و گاهی قضیّه برایش روشن شد و اصالة الوجودی شده است و دلیل بر اصالة الوجود آورده است. امّا یک عارف که شهودش واقعی بوده است، صدهزار سال بعد هم می‌گوید آن شهود من درست بوده است، اگر واقعاً عارف بود. البته نه اینکه عارف در طول سیرش مکاشفات غیر صحیح نداشته، ممکن است داشته باشد. مکاشفاتش، مکاشفات نفسانیّ بوده باشد بعد تصحیح شده است ولی وقتی که تصحیح شد دیگر برای همیشه آن مکاشفه درست است.

  • یک وقتی به این، عارف می‌گوئیم و یک وقتی به این، سالک می‌گوئیم. سالک در مقام سلوکِ خودش، هزار تا اشتباه هم می‌کند. وقتی که یک شخص، به مقام عرفان رسیده است، یعنی حقیقتِ یک مرتبه برایش تمام شده است، اگر حقیقت یک مرتبه، برایش تمام شده باشد دیگر اشتباه نمی‌کند.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

40

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

41
  • جلسه دوم: مقدّمه صدرالمتألّهین و بیان هدف وی از تألیف اسفار

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

43
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • بحثِ راجع به عدم اختلاف ثبوتی و واقعی و نفس‌الأمری، بین طریق حکمت و طریق عرفان، به طور اجمال دیروز عرض شد. انشاء اللَه در صحبت‌های مرحوم صدرالمتألّهین وقتی که به بحث مربوط به ولایت و بالتّبع مربوط به دین می‌رسیم که آیا اینها با هم اختلافی دارند یا ندارند، تتمه‌اش در آنجا عرض می‌شود.

  • مقدمۀ مؤلّف اسفار

  • بسم اللَه الرحمن الرحیم

  • مقدّمة المؤلِّف

  • الحمدُ للهِ فاعلِ کلِّ محسوسٍ و معقولٍ «حمد مخصوص خداوندی است که فاعل هر محسوس و معقول است»، یعنی از نظر تعلق فاعلیّت، فرقی برای او بین معقول و محسوس؛ بین وجود عقلی و وجود حسّی؛ بین وجود تجردی و مادی نیست.

  • مطلوب و مسؤول حقیقی فقط ذات باری است

  • وغایةِ کلِّ مطلوبٍ و مسئوول «غایت و نهایت هر مطلوب و مسؤولی است»؛ هرچه را که انسان در دنیا طلب می‌کند و از هر کسی که سؤالی دارد، بالمآل اصل و حقیقت و ریشۀ ‌آن مطلوب، فقط خداوند متعال است، در قرآن مجید هم داریم که: ﴿ضَعُفَ ٱلطَّالِبُ وَٱلۡمَطۡلُوبُ﴾،1 جنبۀ تأثیریّت و سببیّت در مطلوب و مسؤول، اقتضاء

    1. سوره الحجّ (٢٢) ذیل آیه ٧٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

44
  • می‌کند که مطلوب حقیقی و مسؤول حقیقی فقط ذات باری باشد و بدون عنایت او و بدون افاضۀ او و بدون خواست و مشیّت او، مطلوب در مطلوبیّت خودش ناقص و مسؤول در مسؤولیّت خودش صِفر و فانی خواهد بود. اگر ما یک چیزی را طلب می‌کنیم به لحاظ تعلقی است که بین او و بین بارئ او و خالق او تعلّق گرفته است که او مطلوب برای انسان واقع شده است و به ‌واسطۀ آن ظهور است که الآن مطلوب است و ظهور اسم جمال و جمیل است و به ‌واسطۀ آن ظهور، مطلوب انسان است. ظهور اسم غنی است و به‌ واسطۀ غنایی که دارد الآن مطلوب یا مسؤول برای انسان واقع می‌شود. ظهور اسم رزّاق در یک شخص است و به واسطۀ آن اسم الآن مطلوب است. ظهور اسم علیم در یک شخص است که به ‌واسطۀ این مظهریّت مسؤول انسان یا مطلوب انسان واقع می‌شود. و هَلُمّ جرّاً.

  • «اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها»

  • اگر جنبۀ عنایت و جنبۀ ربطی بخواهد از بین برود، دیگر مطلوبی و مسؤولی باقی نخواهد ماند ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾،1 این در آن وقتی است که ظهورِ مطلوبیّت برگشت به همان، مجلای حقیقی و همان منشاء حقیقی پیدا می‌کند و تمام این مظاهر، صفر بودن خودشان را نشان می‌دهند و همۀ مظاهر در مرتبۀ اضمحلال و انمحاء در ‌اسم قاهریّت حق و اسم جلالیّۀ حق قرار می‌گیرند.‌ آنجا همه متوجه می‌شوند که مطلوب حقیقی و مسؤول حقیقی یکی است. ‌اینکه شما تا به حال خیال می‌کردید که مطلوب و یا مسؤول است، یک مرتبه چنان روزگارش در هم می‌پیچد که برای به دست آوردن یک اطاق یا یک جایگاه، باید دور زمین را بگردد و کسی راهش ندهد. پادشاهان مظهر شاهیّ حقند. مظهر هستند، امّا جنبۀ استقلالی و جنبۀ ثبوتی ندارند. اینها فقط جنبۀ اثباتی دارند و فقط نمودی از آن

    1. سوره غافر(٤٠) ذیل آیه ١٦.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

45
  • شاهی حق هستند. علماء هم نمودی از علم حق هستند. این آقایی که عالم است و چهار ماه بحث می‌کند که مُقدِّمِه درست است یا مُقدَّمِه درست است کارش به جایی می‌رسد که ذغال دستش می‌گیرد و خانه‌اش و ابتدای کوچه را علامت می‌زند که در برگشت راه را گم نکند. این برای همین است که تمام اینها ظهورات هستند امّا واقعیّت؛ منحصر در یک ذات است.

  • و الصّلوةُ علی صَفوةِ عبادِه و هداةِ الخلقِ إلی مبدئِه و معادِه سیَّما سیدّ المصطفینَ، محمّدٍ المبعوثِ إلی کافّةِ الثَّقلین، اللَهم فَصَلِّ علَیه و علی الأرواحِ الطاهرةِ مِن أهلِ بَیته و أولادِه و الأشباحِ الزاهِرةِ مِن أولیائِه و أحفادِه «این اشخاصی که نورانی هستند و از اولیاء او و از احفاد او هستند» و بعدُ فیقولُ الفقیرُ إلی رحمةِ ربِّه الغنیِّ محمّد المُشتَهر بِصدر الدّین الشیرازی: إنّ السعادةَ ربما یظنُّ بها أنّها الفوز بالدرجات الحسّیّةِ «مردم خیال می‌کنند که سعادت، به همین درجات حسی است» بروند مهندس بشوند، بروند ریاست پیدا کنند. حالا یک اشتغال ظاهری در همین درجات حسی پیدا کنند. فرق نمی‌کند چه دانشگاهی باشد، چه دروس عمومی باشد و چه دروس حوزوی باشد فقط به مرجعیّت و این حرف‌ها برسد.

  • والوصولُ إلی الرّیاساتِ الخیالیّةِ «و رسیدن به ریاسات خیالیّه نه حقیقیّه»

  • ریاست حقیقی آن است که نور علیشاه در جواب علاّمه بحر العلوم گفت.

  • گفتگوی علاّمه بحرالعلوم با نور علی شاه و مجذوب شدن علاّمه به ایشان

  • علاّمه بحرالعلوم به نورعلیشاه گفت: جناب درویش! در جواب گفت: اسم من درویش نیست اسم من نورعلیشاه است. گفت: شاه به چه معنائی است؟ گفت: شاه به معنای مسیطِر بر نفوس و قلوب است، گفت: علامتش چیست؟ تا گفت علامتش چیست، یک دفعه علامۀ بحرالعلوم را چنان حالی گرفت که خشکش زد، بعد همین‌طور جلو آمد و بی‌اختیار جذب شد تا اینکه زانوهای این دو به همدیگر خوردند، یک دفعه رهایش کرد و او رفت سرجایش. گفت: از آن کلاهی که بر سر داری یک نمدی هم قسمت ما کن! گفت: بسیار خوب!

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

46
  • ولی راه شما فرق می‌کند، شما این کار را انجام بده و این کار را انجام بده! که دیگر جریانش مفصّل است.1

  • سؤال: ”علاّمه بحر العلوم قبل از مرحوم نورعلیشاه، سیر و سلوکی نداشتند؟“

  • جواب: ”نخیر، نداشتند، البته قبل از این ارتباط، حالاتی داشتند ولی استادی که به اصطلاح جرقّه، به او بزند نبوده است. این نورعلیشاه بوده که جرقه را در او ایجاد کرده است. لذا از همان موقع اصلاً حالاتش با بقیّه فرق داشت.“

  • مسلمان شدن سیصد نفر یهودی توسط علاّمه بحرالعلوم

  • او می‌گوید بعد از آن مجلس، دیدم که نَفسِ من در یک عالم دیگری وارد شد. اصلاً بحرالعلوم، علومش افاضه‌ای بوده است. تورات را تمام از حفظ بود، همۀ انجیل را از حفظ بوده است؛ در خان نُص (نیمه راه کربلا و نجف) اهل تورات و علماء یهود را با خودِ تورات محکوم می‌کند و می‌خواند که نسخه اصلی چطور بوده و نسخه بدلی و مُحرَّف چطور بوده است بعد علمای نصاریٰ می‌آیند انجیل حقیقی را بیان می‌کند تفاوت بین اینها را بیان می‌کند، مواردی که استشهاد شده است در انجیل حقیقی برای ظهور پیغمبر، همه را بیان می‌کند. خلاصه حدوداً سیصد نفر از یهود، همان موقع فی ‌المجلس به دست ایشان مسلمان می‌شوند، یعنی واقعاً بحرالعلوم بوده است، این‌ها همه‌اش به همان افاضۀ حضرت بوده است. فرمود:

  • فیض روح القدس ار باز مدد فرماید   ***   

  •    ***   دگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد2

  • در لذّات حسّی سعادت حقیقی وجود ندارد و حکایتی در این مورد

  • و ما أبیَنَ لِمَن تحقَّق الامورَ «چقدر روشن است این قضیه برای کسی که امور را تحقیق کرده باشد و به حقیقت امور رسیده باشد» و تَفطّنَ بالمعارفِ «به معارف متفطّن

    1. مطلع انوار، ج ٣، ص ١٨٧، به نقل از طرائق الحقائق، طبع حروفی، ج ٣، ص ١٩٩.
    2. دیوان خواجه حافظ، طبع پژمان بختیاری، غزل ١١١، ص ٥٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

47
  • باشد» أنَّ السعادات العاجلیّة «سعادت‌های عاجل» واللذّات الحسیّة الفوریّة «آن لذّات حسیۀ فوریّه‌ای که به اصطلاح عاجلاً نصیب انسان می‌شود» و اینها همه خیالی هستند. لیس شیء منها سعادة حقیقیة «در واقع این سعادت حقیقیه نیست»، چون این سعادت، سعادتی است که از بین می‌رود. اگر شما دنبال شخصی بگردید و جمالش را برای شما تعریف کنند و یک شبی او را در اختیار شما قرار بدهند، شما هم یک حظ وافری از او ببرید، صبح که بلند می‌شوید چه در دستتان است؟ هیچ!! هیچی نیست.

  • شخصی تعریف می‌کرد، که در تبریز یک شخصی محضردار بود و به او مراجعه می‌کردند؛ محضردار هم که همۀ زن و شوهرها را می‌بیند. می‌گفت که من وقتی ازدواج کردم، یک موردی نصیب من شد که به عمرم مانند این ندیده بودم با اینکه سنش حدود چهل ‌و پنج به بالا بود امّا مثل اینکه تا آن موقع ازدواج نکرده بود خلاصه می‌گفت به عمرم یک چنین موردی ندیده بودم خیلی عجیب بود این عروسی می‌کند و در تحت یک ارشادی هم بوده است روز اول، روز دوم، روز سوم. روز سوم دل درد می‌گیرد تا شوهر می‌رود که دکتر بیاورد وقتی برمی‌گردد می‌بیند مرده است، یعنی دو روز بیشتر پیش او نبوده است، آن وقت دیگر آن شوهر چه حالی داشته است.

  • یعنی لذّات حسیّه، واقعاً سعادت حقیقیه نیستند، واقعاً آیا این است سعادت حقیقی؟ شما غذایی که می‎‌خورید حالا من ‌باب مثال بگوییم چلو کباب باشد یا نان و پنیر، وقتی که سیر می‌شوید آیا آن موقع دیگر لذتی از آن غذا در دهان شما هست؟ به هیچ وجه نیست. اصلاً وقتی که سیر می‌شوید حتی اینکه لقمه را پایین می‌دهید، دیگر تمام می‌شود. مگر تجدید این قضیه بشود که این مجازیّه می‌شود. ولی آن سعادت حقیقیه که عبارت است از معرفت پروردگار، آن ابدی است. در این صورت انسان وجودش دیگر متحوّل است نه اینکه بخواهد دنبال کیف بگردد، اصلاً وجودش دائماً در التذاذ است آن دیگر برایش همیشگی است. و لا ینالها بهجة عقلیّة «بهجت و ابتهاج عقلی اصلاً به اینها نمی‌رسد» لما یری کلًا من متعاطیها منهمکًا فیما

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

48
  • انقطعت السکینات الالهیّة عن حوالیه «چون دیده می‌شود که هر کدام از کسانی که به دنبال اینها رفتند، اینها فرو رفتند در آنچه که سکینه‌های الهی از اطراف آنها قطع شده است»، شما دنبال پول می‌روید ولی با این پول سکینه نیست، اضطراب است، ناراحتی است، چِک من فردا فلان می‌شود، چه می‌شود. دنبال یک زن زیبا و یک جمال می‌روید، آی الآن مریض می‌شود و چه می‌شود. دنبال یک مِلکی می‌روید از یک باغ کذا، آی الآن دولت نیاید ضبطش کند، آی الآن دزد نیاید میوه‌‌اش را ببرد.

  • یک بنده خدایی می‌گفت در زمان شاه ما یک قالی داشتیم یک میلیون‌ و هفتصد هزار تومان قیمت داشت. در زمان شاه خیلی قیمت بالایی بود، می‌گفت تمام وزن این قالی سه کیلو بود. می‌گفت ما این را دستمان می‌گرفتیم و شب که می‌خوابیدیم زیر خودمان می‌انداختیم، با خودمان در کیف سرکار می‌بردیم، ـ این چه نعمتی است که همه‌اش با اضطراب است ـ همان موقع فروختیم و ردّش کردیم.

  • اینها همه‌اش همین است اصلاً سَکینات الهیّه، منقطع از اطرافش است چون اصلاً سکینه در اینجا وجود ندارد.

  • و امتنعت المعارف الربوبیّة عن الحلول فیه «ممتنع است که معارف ربوبیّه در اینها حلول کند»، معارف ربوبیّه این جاها نیست. جاهای دیگر است و در این لذّات پیدا نمی‌شود در جاهای دیگر پیدا می‌شود وتعذَّر علیه إخلاص النیّة الإلهیّة الصادرة عن حاّق الجوهر النطقی «و متعذر است بر این انسان که نیت الهیه‌اش را خالص کند، عزم و نیت و باطن خودش را خالص کند که آن عزم و نیّت از حاق جوهر نطقی او صادر می‌شود»، آن جوهری که جنبۀ ربطی با حق دارد، نه آن جنبه‌ای که ارتباط خلقی دارد، آن نیّت و آن اهتمام و‌ آن همّت و آن عزم و آن اخلاص و آن صفای در عمل و التزام باطن، اصلاً با این مسائل نمی‌سازد، تمام اینها توأم با مشوبات نفسانی و افکار نفسانی است.

  • سعادت حقیقی در اتصال به فیض عالم بالاست

  • من غیر معاوقة همّة دنیاویّة «بدون اینکه همت دنیایی با آن اخلاص نیّت

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

49
  • بخواهد برخورد داشته باشد» أو مصادمة طلبة عاجلیّة «یا با یک طلب عاجل و طلب زود گذر بخواهد برخورد کند» التی یرجی بها نیل السعادة الحقیقة و تعاطیها «آن نیّتی که صادر می‌شود که به ‌واسطۀ آن نیّت و به ‌واسطۀ آن اهتمام، انسان امید دارد که به آن سعادت حقیقیه نائل بشود» و الاتصال بالفیض العلوی «به فیض عالم بالا متصل بشود» الذی یزال به الکُمْه، عن حدقة نفسه الموجود فیها بسبب انحصارها فی عالم الغربة «اتصال پیدا کند به آن فیضی که به واسطۀ آن فیض، کوری از چشم نفسش، که این کُمْه و کوری نفس، در نَفس انسان موجود است. این کُمْه به سبب اینکه انسان در عالم غربت منحصر است زائل می‌شود»، در عالم قربتِ با قاف که عالم قُرب پروردگار است. آن نفس ناطقۀ انسان، در آنجا جای دارد و آن نفسی که تعلّق به این بدن دارد در عالم غربت به معنای ابتعاد از آن، در آنجا قرار گرفته است و چون در اینجا قرار گرفته است، چشمش کور است ‌لذا می‌گوئیم آقا دست از این لذّات دنیا بردار و بیا. می‌گوید آقا بگذار دنبال زندگیمان برویم و پول در بیاوریم، این اصلاً کور است. ﴿فَإِنَّهَا لَا تَعۡمَى ٱلۡأَبۡصَٰرُ وَلَٰكِن تَعۡمَى ٱلۡقُلُوبُ ٱلَّتِي فِي ٱلصُّدُورِ﴾،1 خدا نکند که چشم انسان کور باشد که اگر کور باشد، هر چه به انسان بگویند انسان دیگر نمی‌فهمد. و وجودها فی دار الجسد «این نفس، الآن در خانۀ جسد وجود دارد» و احتباسها عن ملاحظة جمال الأبد «این نفس از ملاحظۀ جمال ابدی، محبوس است» چون خودش را در این دنیا، و در این ریاسات حبس کرده است.

  • وقتی اینها سوار آن بنزهای کذائی می‌شدند، مرحوم آقا می‌فرمودند: إلی جهنّم وَ بِئسَ المَصِیرِ.

  • ‌اینها وقتی که در این تشک فرو می‌روند، انگار وارد جهنّم هستند و جدّی جهنّم است، یعنی واقعاً جهنّم است، این نمی‌فهمد که آمده و خودش را محبوس در

    1. سوره الحجّ (٢٢) ذیل آیۀ ٤٦.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

50
  • این قفس کرده است، خودش را در این خیالات برده و دیگر نمی‌تواند بیرون بیاید. ومعاینة الجلال السرمد «و از معاینه و مشاهدۀ جلال همیشگی و سرمدی محبوس است» ولاشک أنَّ أقصی غایة یتأتّی لأحد الموجودات الوصول الیها «شکی نیست که اقصاء غایتی که برای یکی از موجودات می‌آید وصول به آن غایت است» هو الکمال مختص ‌به «کمالی که مختص به اوست»، شما یک میوۀ گلابی را نگاه کنید کمالش به این است که به یک حدی برسد که زرد بشود، شیرین بشود، معطر بشود. سیب را ببینید کمالش این است که برسد، به آن حدی که حالا قرمز است و یا زرد است که معطر بشود و رسیده شود. هر چیزی کمالش به آن حدّ مطلوبی است که باید به آن حد برسد. الآن فرض کنید که کمال این قالی این است که به آن حدی برسد که دیگر از آن حدّ بالاتر نتوان تصور کرد، فرض کنید که همین پشم را انسان می‌تواند با یک نقشۀ دیگر و با یک طرح دیگری، بسیار ظریف و بسیار ریزتر ببافد که قیمتش من‌باب مثال ده هزار یا یک میلیون تومان است بشود. کمال هر چیزی به این است که به آن غایت مطلوبی که منسوب به اوست و مربوط به اوست برسد و الملائم المنسوب إلیه «کمالی که ملائمت با او دارد و منسوبِ به اوست.»

  • کمال یک میوه به این است که به حدّ مطلوبی برسد و به ‌واسطۀ آن مطلوب، انسان او را بخورد و تبدیل به یک حقیقت جوهری بشود. آن وقت همین کمال را می‌توانیم در امور دنیایی هم از نقطۀ نظر مفهوم حقیقیِ آن و هم مفهوم اعتباریش تصوّر کنیم. فرض کنید از نقطۀ نظر اتقان در کار، اگر یک نقّاش که می‌تواند این اطاق را، رنگ کند خراب کند و بالای اطاق دو رنگ شود این خیلی پایین‌تر از این است که خیلی قشنگ و تمیز کار را انجام بدهد. روایت علیکم بنظم امورکم1یعنی چه؟ یعنی هر حدّی

    1. [گرچه این کلام سرلوحه دستورات پیامبر اکرم و أمیرالمؤمنین علیهما الصّلوات و السّلام می‌باشد ولیکن در مجامع روائی شیعه به این لفظ یافت نشد. (محقّق)]

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

51
  • را به حدّ کمال برسان. یا آن روایتی که پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم در هنگام چیدن لحد فرمودند که: رحم اللَه عبدًا صَنَع شیئًا فأتقنه1 گر چه این قبر پس از یک مدت منقرض می‌شود و لیکن انسان باید هر چیزی را، در مرحلۀ اتقان خودش قرار بدهد، وکلما انحطّ عنه «هر مقداری که از این حد منحطّ بشود» فهو نقصان بالحقیقة فیه «در حقیقت در آن کمال، نقصان است» و إن کان کمالًا بالاضافة إلی ما فی رتبة الوجود تالیه «اگر چه نسبت به آن رتبه‌ای که قبل از او هست؛ کامل است» ولی نسبت به رتبۀ بالاتر ناقص است، مثلاً یک فرش نسبت به آن رتبۀ پایین‌تر از این که همین‌طوری نخها را سرهم بکنند باز هم این در مرتبۀ کامل‌تری قرار دارد، گرچه نسبت به رتبۀ بالاترش ناقص است و ما من دابّة فما دونها إلا و من شأنها البلوغ إلی أقصی ما لها فی ذاتها ما لم یعقها عائق «هیچ دابّه‌ای و ما دونش نیست الاّ اینکه شأنش این است که ‌به بالاترین مرحله‌ای که برای این دابّه است در ذاتش به آن برسد، مادامی که عائقی برایش پیدا نشود که او را به آن حدّ برساند این دابّه و پایین‌تر از دابّه، باید به آن حدّ برسد»، این مرتبۀ کمال می‌شود، یعنی بالاترین حدّی که برای این متصوّر است، باید به آن حدّ برسد.

  • کمال انسان به حاق حقیقت او بر می‌گردد نه به بدن و عوارضش

  • و لنوع الانسان کمال خاص لجوهر ذاته «برای نوع انسان یک کمال اختصاصی، برای جوهر ذات او است»، جوهر ذات انسان، یک کمال خاص خود را دارد که آن کمال، نصیب سایر موجودات نمی‌شود. و حاقّ حقیقته «که این کمال به حاقّ حقیقت او و به واقعیّت او برمی‌گردد»، نه به بدنش و نه به عوارضش، این کمال به آن جوهر ذات و نفس ناطقۀ او برمی‌گردد که لا یفوقها فیه فائق «هیچ موجودی نمی‌تواند بالا دست او بنشیند» و لایسبق به علیها سابق «و به این کمال بر آن، از جوهرۀ ذات و حاق حقیقت سابقی سبقت نمی‌گیرد»؛ نمی‌تواند حقیقت

    1. تفسیر ثعالبی، ج ١، ص ٢٨.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

52
  • سابقی بیاید و سبقت بگیرد، آن کمالی که دیگر بالاتر از او هیچ کمالی تصور ندارد و هو الاتصال بالمعقولات «و آن رسیدن به معقولات است» یعنی تجرّد تام و رسیدن به عالم عقل ومجاورة الباری «و همجوار با خداوند متعال شدن است» و التجرد عن المادیات «و از مادیات مجرد شدن است.»

  • بیان هدف مؤلّف از تألیف کتاب اسفار

  • ببینید در اینجا، ایشان، دارد مقدمه‌چینی می‌کند برای آنکه بیان کند که منظور از کتاب اسفار و منظور از تألیف کتاب فلسفۀ حکمیّه، چیست؟ منظور این است که انسان از این علائق دنیا بیرون بیاید و به واسطۀ بیرون آمدن از این علائق دنیا و ریاسات حسیّه و مسائل خیالیّه و بیرون کشیدن از هواهای نفسانی از آنچه را که مربوط به پرورش تن و اندام ظاهر است انسان بیرون بیاید و به اندام باطن و روح مجرد و نفس تجرّدی خودش برسد که آن عبارت است از رسیدن به عالم عقل و رسیدن به آن کمالی که بالاتر از او وجود ندارد و الاّ بقیّه همه قابل زوال است.

  • ریاست پیدا می‌کنی فردا از آن می‌اُفتی، علم ظاهر پیدا می‌کنی فردا همۀ علوم را از تو می‌گیرند و با یک بچۀ دوساله هیچ فرقی نمی‌کنی. اگر به وزن دویست کیلوگرم هم برسی و باد کنی با یک میکروب، به پانزده کیلوگرم می‌رسی و از دنیا می‌روی. اگر بهترین غذاها را بخوری که در روایت است حضرت فرمودند: من کانَت همّتُه ما یدخل بطنه کانت قیمته ما یخرج منه1 آخرش باید به بیت‌ التخلیه بروی. هر نعمت دنیایی که شما بخواهید به او برسید این نعمت، حقیقت ندارد زوال دارد، فناء دارد و بقاء ندارد و این غیر از رسیدن به عالم عقل است که در آنجا، عالم تجرّد محض و بهاء محض و علم محض است و دیگر بالاتر از او معنا ندارد که چیزی باشد و إن کانت له مشارکة بحسب کل قوة توجد فیه لما یساویه من تلک الجهة أو یلیه «اگر چه برای این انسان، به

    1. غررالحکم، ص ١٤٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

53
  • حسب هر قوه‌ای که در این انسان پیدا بشود مشارکتی است با آن که مساوی با اوست از این جهت‌، یا اینکه تِلو اوست» این انسان قوۀ نامیّه و قوۀ مولّده دارد. لذا این قوایی که در وجود انسان است باید به عنوان مقدمۀ برای رسیدن به آن کمال، مورد استفاده قرار بگیرد. فلسائر الأجسام فی حصوله «پس انسان، مشارکت با سایر اجسام در حصولش دارد» فی الحیّز و الفضاء و للنبات فی الإغتذاء و النماء «در اینکه در مکان است و در فضا جا گیر است مشارکت دارد. انسان با نبات مشارکت در اغتذاء دارد، یعنی غذا می‌خورد و رشد پیدا می‌کند» و للعجم من الحیوان «برای حیواناتی که اینها چهار پایان هستند» فی حیاته بأنفاسه وحرکته بإرادته و إحساسه [«که حیاتشان به نَفَس کشیدن و حساس بودن و حرکت ارادی داشتن است»] همان چیزی را که انسان می‌خورد آن حیوان نوع علفش فرق می‌کند. آن گرگ، گوسفند را می‌زند و پاره می‌کند و خام‌ خام می‌خورد امّا ما آن گوسفند را می‌پزیم و می‌خوریم و إلاّ هیچ فرقی از این نقطۀ نظر ندارد و نوعش تفاوت پیدا می‌کند. آن حیوان تولید مِثل به آن نحو می‌کند امّا تولیدِ مثلِ انسان؛ جور دیگری است. از نقطه نظر قوّۀ نامیّه این درخت به آن کیفیّت است و حیوان به کیفیّت دیگری است و انسان به این کیفیّت است. اینها قوایی است که خداوند در انسان قرار داده چون برای بقاء اوست و برای این است که او باقی بماند و این نسل را به نسل دیگر منتقل کند و تلک الخاصیّة إنما تحصل بالعلوم و المعارف «این خاصیّت با علوم و معارف پیدا می‌شود، نه با این قوا»، این قوا فقط برای ادامۀ حیات است و وسیله است این قوا برای انسان کمال نمی‌آورند.

  • آن گرگی که گوسفند را می‌خورد آن گرگ بعد از دو روز دیگر می‌میرد؛ ما هم آن گوسفند را می‌خوریم و ما هم از دنیا می‌رویم. آن گوسفند که علف می‌خورد بعد از آن، طعمۀ این و آن می‌شود؛ ما انسانها هم که زندگانی برای ما، اَمَدی ندارد.

  • پس بنابراین علومی که برای تحصیل این قوا، تدوین شده است این علوم آیا

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

54
  • از حقیقت و واقعیّت، بهره‌ای دارد یا ندارد؟ می‌گویند ارزش هر علمی، به غایت آن است. ‌وقتی که علمی برای سلامت بدن تدوین می‌شود، با از بین رفتن بدن آن علم هم، پی کارش می‌رود و این علم فائده‌ای دیگر ندارد. اگر ده هزار طبیب در یک شهر وجود داشته باشند و قرار باشد که یک بمب در ساعت یازدۀ امروز روی این شهر بیندازند، این ده هزار طبیب چکار می‌توانند بکنند، هیچ کاری از آنها برنمی‌آید. اگر شما صد خروار گوشت‌ روی هم چیده باشید برای اینکه انسان از این گوشت‌ها استفاده کند اگر قرار باشد زلزله بیاید و قرار باشد همۀ اهالی، همین الآن در عرض ده دقیقه شهر را ترک کنند و جای دیگری و در شهر دیگری بروند این صد خروار گوشت که روی هم چیدید شده دیگر چه فایده‌ای دارد؟ تمام علومی که برگشتش به بقاء بدن است ارزش آن علوم به ارزش بقاء بدن است. ولی آن علومی که ارزشش به بقاء روح و نَفْس است، دیگر از بین نمی‌رود و همیشه هست. این تفاوت بین علوم الهی و معارف الهی و علوم دنیوی است. هر علمی می‌خواهد باشد، پزشکی باشد، طبابت باشد، مهندسی باشد، نجاری باشد، آهن‌سازی و امثال ذلک، هر چه می‌خواهد باشد. اینجاست که مولانا می‌گویند:

  • خرده‌کاریهای علم هندسه   ***   یا نجوم و علم طب و فلسفه

  • * * *

  • این همه علمت بنای آخور است   ***   که عماد بود گاو و اشتر است1

  • می‌خواهد بگوید خیال نکنید که من این علومی که برای بدن است و دارم مورد قدح و ذمّ قرار می‌دهم و زیرِآبِ اینها را می‌زنم، ‌مثلاً علم فقه که مربوط به احکام است و یا علم فلسفه که مربوط به عقلیات هست، از این قضیّه جدا هستند.

    1. مثنوی معنوی دفتر چهارم در تفسیر حدیث مصطفی که: «إنّ اللَه تعالی خلق الملائکة و رکّب منهم العقول و خلق البهائم و ...».

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

55
  • نه، اینها هم در صورتی که استفادۀ حقیقیّه از آنها نشود حکم همین‌ها را دارند. چه بسا افرادی که دارای فلسفه هستند امّا طَرفی نبستند و هیچ فائده‌ای از این نقطه نظر نبردند. بحث از خود علم فی حدّ نفسه است. خود علم فی حدّ نفسه، ارزشش به ارزش غایت آن است که بر او مترتب است و ما داریم می‌بینیم مع انقطاع عن التعلق بالزخارف «باید انسان از تعلق به زخارف، منقطع شود اما وقتی که منقطع نشود این علوم الهیّه هم برای انسان پیدا نخواهد شد.» این قوای جسمانی، وسیله هستند. خود این قوا در جهت کمالیّه معنا ندارد که به کمال برسند.

  • ببینید منظور از قوّۀ نامیّه، این است که بدن رشد کند همین مقدار، دیگر اضافه بر این چیست؟ همین رشد برای انسان به یک حدّی می‌رسد و هرکسی بر اساس آن استعدادی که در اوست. اما وقتی که به این حد رسید دیگر متوقف می‌شود خیلی بخواهد کار انجام بدهد همین بدن را، در همین حدّ، در حد صحت و سلامت نگه دارد. خلاصه ما چه کمالی دیگر برای این تصور کنیم؟ مثلاً می‌گوئیم نماز معراج است. چه کسی گفته که خود عبادت بالا برود و خود انسان بالا نرود؟

  • این قوای حیوانی که موجب بقاء و حیات انسان هستند اینها کمال ندارند، کمال اینها همین است که فقط این بدن را در جهت صحت و اعتدالِ مزاجی به همین مقدار نگه ‌دارند. قوّه شهویّه فقط کارش این است که اطفاء شهوت کند و تولید مثل کند و السّلام، یعنی مافوقی برای او نیست که بخواهد به آن مافوق برسد و قوۀ نامیّه هم همین‌طور و قوّۀ غاذیّه هم همین‌طور.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

56

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

57
  • جلسه سوم: هیچ‌کس از مواهب قرآن و ولایت اهل بیت بی‌نیاز نیست

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

59
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • ثمَّ لما کانت العلوم متشعِّبة «از آنجایی که علوم گوناگونند و دارای شعب و اقسام متفاوتی هستند» و فنون الإدراکات متکثّرة «و اقسام ادراکات، متکثّر هستند» ادراک، یک جهت وحدتی ندارد، ادراکات بسیار است و این ‌همه علومی که مشاهده می‌شود به خاطر این است که اینها دارای تکثّر هستند و الإحاطة بجملتها متعذّرة أو متعسّرة «و اینکه ما به ‌همۀ این علوم و ادراکات احاطه پیدا کنیم یا ممتنع است یا اینکه در نهایت إشکال و تعسّر است» و لذلک تشعّبت فیه الهمم «و برای همین جهت که احاطۀ بر همۀ اینها متعسّر است همّت‌ها متشعّب شده است» ﴿كُلُّ حِزۡبِۢ بِمَا لَدَيۡهِمۡ فَرِحُونَ﴾1 شما می‌بینید که هر کسی دنبال یک علم رفته و هر کسی به دنبال یک نوع از ادراکات حرکت کرده و مختلف شده است گروهی این، گروهی آن پسندند. کما تفنّنت فی الصنائع قدم أهل العالم «همان‌طوری که در صنعت‌ها قَدم اهل عالم متشعّب شده است و در صنایع هم مختلف هستند در علوم هم مختلف هستند»، همان‌طوری که یکی نجّار می‌شود و از نجّاری خوشش می‌آید یکی آهنگر می‌شود و یکی قالیباف

    1. سوره المؤمنون (٢٣) ذیل آیه ٥٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

60
  • می‌شود. همین‌طور در سایر علوم، هر کس بر اساس دواعی که دارد، یک علمی را بر می‌گزیند. در واقع همه آنها، صنعت هستند نه اینکه فکر کنید علم طبّ و علم هندسه و علم ریاضیّات ـ حالا ریاضیّات یک کمی از بقیّه بهتر است ـ اینها علوم هستند؟ نه! اینها همه صنایعی هستند برای اینکه دنیا و بدن و جسم را متحوّل کنند و عوارضی را بر او عارض کنند. پس در واقع اینها همه صنایعی هستند که اسم علم بر آنها گذاشته شده است. فافترقت العلماء زمرا «علماءِ هر گروهی راهی را برگزیدند و متفرّق و جدا و دسته دسته شدند» و تقطّعوا أمرهم بینهم زبرًا «امر اینها، بینشان تکه تکه شد» و وحدت در کلمه، در اینها وجود ندارد، هر گروهی برای خودش راهی را برمی‌گزیند و مسیری را انتخاب می‌کند. بین معقول و منقول و فروع و أصول «بعضی معقول را گرفتند، بعضی‌ها به دنبال منقول رفتند، بعضی‌ها به‌ دنبال فروع رفتند، بعضی‌ها به دنبال اصول حرکت کردند» فهمّة نحوٍ، نحوٌ و صرفٌ و أحکامٌ «یکی حرکت و همتش به ‌طرف نحو و صرف و احکام است»، یعنی احکام سیارات و نجوم و امثال ذلک و همّة نحوٍ، فقه و رجال و کلام «بعضی‌ها هم به ‌طرف فقه و رجال و کلام و امثال ذلک حرکت کردند» وقتی می‌بینیم که این علوم با هم متفاوت هستند پس ما چه علمی را برمی‌گزینیم؟

  • نقل اشکال به ملاصدرا در تألیف اسفار و جواب آن

  • اینجا شما متوجّه می‌شوید، افرادی که به مرحوم صدرالمتألّهین در این فقره از کلامش اشکال وارد کرده‌اند که:

  • من مدّتی از عمر خود را صرف مزاولۀ با کلمات حکماء کردم و تحقیقات و تدقیقاتی را در کلمات و آراء و انظار آنها به‌ کار بردم به طائلی نرسیدم لذا برگشتم و بار خودم را، در درگاه ولایت و ائمه قرار دادم.

  • با توجّه به اینها چطور خود مرحوم صدرالمتألّهین دارد الآن این حرف‌ها را می‌زند؟! چطور ایشان می‌گوید که اینهایی که دنبال فقه و احکام و رجال و نحو،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

61
  • رفتند، اینها همّتی و طَرْفی نبستند؟! و چطور یک شخص خودش از حکمت انتقاد می‌کند ولی نُه جلد اسفار می‌نویسد؟! این تناقض نیست؟! اگر شما دارید از حکمت انتقاد می‌کنید! پس چرا می‌نویسید؟ اگر این مقدمه را اول کتابتان نوشتید، پس چرا بقیّۀ کتاب را می‌نویسید و اگر شما می‌گوئید که من این مطالب را که در اینجا می‌خواهم بیاورم ‌مطالب حقیقی است، پس چرا خودتان در اینجا ردّ می‌کنید و می‌گویید که من به ‌دنبال مسائل حکماء رفتم و طَرفی نبستم؟ اگر مطالب، مطالب غیر حقیقی است. پس چرا دارید می‌نویسید؟ ‌این کتاب خودش جزو کتب ضلال است! جواب این است که ایشان (مرحوم ملاصدرا) می‌گوید:

  • من این حکمت را بالاترین مرتبۀ علمی می‌دانم برای کسی که بخواهد نردبان تجرّد و وصول به معرفتِ حقیقت وجود که همان ربّ الأرباب و خداوند متعال است را پیدا کند. البته بدون اتصال به ‌مقام ولایت نتیجه‌ای ندارد.

  • چطور اینکه غَور کردن در کلمات حکماء ‌گذشته، و دیدن آراء آنها، نتیجه‌ای برای انسان ندارد. اما این حکمتی که من الآن دارم می‌نویسم این، بالاترین کتاب است و این را من، با شرع و عرفان وِفق داده‌ام.

  • خلاصه یک کتابی نوشتم به ‌نام کتاب سلوک، کتابی که از نقطۀ نظر سلوکِ فکری این کتاب و این علوم می‌تواند انسان را به‌ معرفت برساند. واقعاً هم همین‌طور است، واقعاً اسفار از این نقطۀ نظر بی‌نظیر است.

  • و خداوند به مرحوم صدرالمتألّهین خیر دهد. واقعاً مخلصانه آمد و تمام فحش‌ها و تهمت‌ها و بد و بیراه‌ها و بدعت‌ها را به خودش خرید و به این حرف‌ها توجّهی نکرد. چه‌طور اینکه می‌گوید: ما را مسخره کردند، اهل بدعت و ضلالت خواندند. ما نتوانستیم کاری انجام بدهیم و در به در شدیم.

  • تمام اینها برای این است که یک مشت آدم‌های نفهم و جاهل به ‌جای اینکه بیایند بهتر فکر کنند، اینها مانع افراد، برای رسیدن به مطلب و رسیدن به علم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

62
  • می‌شوند. این نوع آدم‌ها کارشان این است که مانع بشوند و با شبهاتی که یضحک به الثکلی است نگذارند کسی به هدف و علمی برسد.

  • بنابراین اگر حکمت و عرفان به درد نمی‌خورد و خود ملاّصدرا آمده و گفته است که ما بارمان را به درگاه ائمه انداختیم، پس چرا خودش اسفار را نوشته است؟ اگر اسفار را نوشته به خاطر دفع دخل مقدّر یا از باب دفع اشکال، پس اینکه می‌گوید بالاترین علم، علوم عقلیّۀ محضه‌ای است که آن هم علم به خداست چه می‌شود؟ اینها با هم تناقض دارند. بلکه باید می‌گفت: به این حرف‌هایی که من می‌زنم اعتقاد پیدا نکنید، اینها همه بیهوده است، اینها را فقط گفتم از باب اینکه اگر با معاندین روبرو می‌شوید بتوانید جواب بدهید و دیگر نمی‌گفت که بالاترین علم و دقیق‌ترین علم و عالی‌ترین علم، علوم عقلیۀ محضه‌ای است که هیچ جنبۀ توجّه به خلقی در آنها نیست.

  • حتی اگر به علم فقه هم بنگرید می‌بینید که علم فقه جنبۀ فعلی و جوارحی دارد. یک قسمی از فقه مربوط به عبادات است که عبارت است از صوم که آن فقط جنبۀ روحی دارد و جنبۀ روحی آن بر ‌جنبه ظاهری او غلبه دارد. هر علمی که نگاه کنید یک جهت تعلّقِ به ‌خلقی در آن هست مانند طبابت که همه‌اش برای جوارح انسان است و یا من‌باب مثال علوم هندسه و امثال ذلک که برای ساختن بنا و آجر و گچ و سیمان و از این ‌نوع مسائل است. تمام اینها در این زمینه هست.

  • تنها علمی که با نفس و ارتقاء نفس کار دارد، علم فلسفۀ محضه و عقلیّه محضه است

  • ولی تنها علمی که با نفس و با ارتقاء نفس کار دارد فلسفۀ محضه و عقلیّۀ محضه است که اصلاً با بدن کاری ندارد. مباحث آن ‌فقط وجود، معرفت وجود، عوارض وجود، صفات وجود، و اینکه برگشت صفات وجود، به صفات جلالیّه و جمالیّۀ حقّ است و برگشت صفات وجود به علم و حیات و قدرت و شناخت ذات پروردگار به کُنهِهِ است.

  • این علم هیچ جنبۀ توجّه به خلقی ندارد فقط جنبۀ ربطی و جنبۀ ارتباط با بالا در او هست.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

63
  • لذا روشن می‌شود بر آنهایی که اشکال می‌گیرند و اعتراض می‌کنند و می‌گویند: «رفتن در آراء آنها بدون ولایت و بدون اتصال به مقام ولایت، اشتباه است».

  • آن فیلسوف و حکیمی که دستش از ولایت کوتاه باشد با حیوان هیچ فرقی ندارد

  • ”ما هم همین حرف را می‌زنیم، آن فیلسوف و حکیمی که دستش از ولایت کوتاه باشد با حیوان هیچ ‌فرقی نمی‌کند و هیچ تفاوتی ندارد.“

  • تمام آنچه را که ما به‌ دست می‌آوریم در سایۀ ولایت و زیر سایۀ امام علیه السّلام است و بدون توجّه به ولایت و بدون توجّه به امام و بدون استنار از نورِ مقام ولایت، تمام اینها هباءً منثوراً است. چطور اینکه فقه هم همین‌طور است؛ این همه فقهای بی‌دین و لامذهبی که آمدند و بر علیه فقه، چه‌ها کردند مگر فقیه نبودند؟ یحیی بن اکثم مگر چه کسی بود؟! دستش از ولایت کوتاه بود. شریح قاضی مگر چه کسی بود؟ مگر فقیه نبود، ولی دستش از ولایت کوتاه بود. حال، شما فقط فلسفه را می‌بینید. ‌اگر صحبتِ کوتاه بودن دست از ولایت است این مسأله شامل همۀ فنون و همۀ صنایع و همۀ علوم و همۀ طرق و همۀ راه‌ها خواهد شد و اگر نه صبحتِ اتصَال به مقام ولایت است آیا فقه، شما را به معرفت اللَه می‌رساند؟! آیا استدلال بر اینکه با ثلاثة احجار، و یا با یک حجر ذوالأطراف می‌شود استنجاء نمود، انسان را به معرفت ‌اللَه و معرفت صفات جمال و جلال می‌رساند؟ آیا اینکه بیع عبد آبق حلال است و بلااشکال، انسان را به این مسائل می‌رساند؟

  • به وسیلۀ فلسفه کشف صفات جمالیّه و جلالیّه می‌شود

  • اگر چه یک مسائلی همچون بحث از نماز و روزه برای انسان نورانیّت می‌آورد امّا اینها برای انسان کشف صفات جمالیّه و جلالیّه نمی‌کند. پس در ناحیۀ فکر و در ناحیۀ تعقّل لازم است که انسان این مسائل و این علوم را بداند و به اینها اعتقاد داشته باشد. نه اینکه اعتقاد به اینها تقلیدی باشد. معتقد باشد به اینکه وقتی که خداوند متعال می‌فرماید: ﴿هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾1 علم، یک حقیقت

    1. سوره الزّمر (٣٩) قسمتی از آیه ٩.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

64
  • است و مجاز نیست. ﴿إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ ٱلۡأَلۡبَٰبِ﴾1 اولواالألباب، یک حقیقتند. ﴿أَفَلَا تَعۡقِلُونَ﴾2 امر به تعقل، یک حقیقت است. خداوند که نمی‌آید به ‌طور مجاز بگوید فعلاً ﴿أَفَلَا تَعۡقِلُونَ﴾ را بگوییم بعد که دستتان به فقه رسید برای شما درستش می‌کنیم. خداوند که شعر نمی‌گوید، تعقّل در همۀ مطالب ﴿إِنَّ فِي خَلۡقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱخۡتِلَٰفِ ٱلَّيۡلِ وَٱلنَّهَارِ لَأٓيَٰتٖ لِّأُوْلِي ٱلۡأَلۡبَٰبِ3 تمام اینها حقیقت است ﴿لَوۡ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَهُ لَفَسَدَتَا﴾4 که از این راه، ما به برهان صدّیقین می‌رسیم! برهان نظم، یک حقیقت است که در این آیه بیان شده است. منتهی همان‌طوری که قرآن برای همۀ افراد آمده است ما نمی‌توانیم یک دسته‌ای را جدای از دستۀ دیگر بگیریم و ما نمی‌توانیم یک عده را، مستفید از قرآن و عدۀ دیگر را، غنی از حقایق قرآن بدانیم. لذا در خود آیات و در خود استدلال‌ها، بر حسب هر مرتبه‌‌ای تفاوت دارد. ﴿لَوۡ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَهُ لَفَسَدَتَا﴾ برای آن پیرزن برهان است و برای یک حکیم متألّه و متوغّل در علوم الهی هم، برهان است و هیچ فرقی نمی‌کند.

  • از آن چرخه که گرداند زن پیر   ***   قیاس چرخ گردنده از آن گیر5

  • این برهان است. ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّـٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ﴾6 ـ که در اینجا دلالت بر وحدت حقّه حقیقیّه و قاعدۀ بسیط الحقیقة کل الأشیاء می‌کند ـ این

    1. سوره الزّمر (٣٩) ذیل آیه ٩.
    2. سوره البقرة (٢) ذیل آیه ٤٤.
    3. سوره آل عمران (٣) آیه ١٩٠.
    4. سوره الأنبیاء (٢١) صدر آیه ٢٢.
    5. کلیات حکیم نظامی گنجوی، قسمت خسرو شیرین، ص ١٢٣.
    6. سوره الحدید (٥٧) آیه ٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

65
  • هم برهان است؛ امّا آیا آن پیرزن معنای ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ﴾ را می‌داند؟ یا به صِرف اینکه، اوّل که کسی نبوده، آخر هم هیچکس نخواهد بود؛ ‌فقط به این مقدار درک می‌کند برای او این‌مقدار برهان است و برای آن حکیم متألّهی که معنای آیه ﴿وَنَحۡنُ أَقۡرَبُ إِلَيۡهِ مِنۡ حَبۡلِ ٱلۡوَرِيدِ﴾1 دلالت می‌کند بر تقدّم جنبه عِلّی بر خود معلول، از ناحیۀ ذات خود معلول، این هم برهان است.

  • هیچ کس از مواهب قرآن و اهل بیت و ولایت آنها بی نیاز نیست

  • هیچ‌کس از مواهب قرآن و مواهب اهل ‌بیت، و ولایت اهل ‌بیت بی‌نیاز نیست. این‌طور نیست که کسی بالا برود و بی‌نیاز باشد؛ بلکه افرادی که رجوع می‌کنند و در مطالب حقّه الهیّه توغّل می‌کنند احتیاج آنها به ولایت، میلیاردها برابر بیشتر از آن افراد عادی است. آن فرد عادی غیر از بهشت و جهنم و گلابی و سیب و حورالعین، چیزی نمی‌فهمد، او مقام جلال و جمال خدا را نفهمیده است، او مقام عجز و نیاز و فقر بنده را اصلاً احساس نکرده، و از این مسائل چیزی نفهمیده است. اینجاست که ما به ائمه علیهم السّلام و ولایت نیاز داریم. آن افراد چیزی نمی‌دانند، یک نمازی می‌خوانند و بعد هم، اطفاء شهوت می‌کنند، صبح حمام می‌روند، بعد هم بلند می‌شوند سرکارشان می‌روند و بیلشان را می‌زنند کار دیگری انجام نمی‌دهند.

  • ”لذا نه تنها، ‌این فلسفه انسان را از اتصال و استمساک به مقام ولایت جدا نمی‌کند، بلکه فلسفه و حکمت الهی انسان را بیشتر وابسته می‌کند و فناء و احتیاج و فقر خودش را بیشتر به او می‌نمایاند و نشان می‌دهد.“

  • تمام مطالب فلسفه همه حکایت از این معنا می‌کند، امّا صحبت در این است که انسان چه نحوه بتواند استفاده کند. لذا واقعاً بی‌انصافی است که بعضی می‌گویند: مرحوم صدرالمتألّهین، خودش طَرْفی از این مطالب نبسته است. اگر

    1. سوره ق (٥٠) ذیل آیه ١٦.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

66
  • طرفی نبسته پس چرا اسفار را نوشت؟ پس چرا گفت فقط علوم عقلیّه محضه و علم باللَه و صفات ملائکه و کیفیت نزول کتب و ارسال رسل مفید است، و غیر از اینها در مرتبۀ متأخّری قرار دارند.

  • فالواجب علی العاقل «آنچه که واجب بر عاقل است» أن یتوجّه بشراشره «اینکه متوجّه بشود به تمام شراشر وجود خودش»، یعنی به تمام حیثیّات وجود خودش، همّتش، اراده‌اش، قوایش، متوجّه شود إلی الإشتغال بالأهم «سراغ أهمّ برود و ببیند أهمّ چیست» و الحزم له أن یکبّ طول عمره علی ما الاختصاص لتکمیل ذاته فیه أتم «واجب است برای عاقل و لازم است برای عاقل اینکه در تمام طول عمرش خودش را وقف کند و قرار بدهد بر آنچه که اختصاصِ برای تکمیل ذاتش، در او اتمّ است»، یعنی اگر در او، وقتش را بگذارد به تمامیّت بیشتر و بالاتری می‌رسد.

  • اشکال مرحوم قاضی به مرحوم آشیخ محمدحسین کمپانی در تدقیق زیاد در علم اصول

  • مرحوم قاضی یکی از اشکالاتی که به مرحوم کمپانی می‌گرفتند این بود که می‌گفتند: مرحوم کمپانی مرد خیلی خوبی است، زاهد است، سالک است، عابد است، ایشان از این نقطۀ نظر کم نظیر است. سجده‌های یونسیّه شش ساعته ایشان، تهجّد ایشان، واقعاً آن نورانیّت ایشان، مرحوم آشیخ محمّد حسین واقعاً مرد بزرگی بوده، ولی مرحوم قاضی می‌گفتند آخر این همه تدقیق در اصول، چه فایده‌ای دارد؟ ایشان می‌فرمودند: آیا بهتر نیست که به جای این همه تحقیقاتی که می‌خواهید راجع به این مسائل بکنید، و فکری که خدا داده، و فردا می‌خواهد از شما بگیرد را در امور مهمتری صرف نمائید؟.

  • چقدر فرق است که یک فیلسوف قدم در عرفان بگذارد یا یک آقایِ شاغل و تاجر، قدم در سلوک بگذارد، او از صفات جمالیّه و جلالیّۀ خدا، چه می‌فهمد؟ او از فقر و نیاز انسان به مبدأ چه می‌فهمد؟ او از ارتباطِ جنبۀ ربطی بین علّت و معلول اصلاً چه می‌فهمد؟ و او در تجلّیِ اسماء و صفات در مظاهر کلیّه و مظاهر جزئیّه، چه ادراک می‌کند؟ هیچ! آقا دستور بدهید، صبح بلند شویم، ذکرمان را بگوئیم و بعد دوباره بگیریم بخوابیم.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

67
  • علاّمه طهرانی: تضلّع وجامعیت سالکی که واجد علوم عقلی است بیشتر ازدیگران است

  • ”این همه اهتمامی که مرحوم آقا داشتند اینکه افرادی که مستعد هستند واجد این علوم عقلیّه یا نقلیّه بشوند برای همین است. مرحوم آقا بارها به خود من فرمودند: آن تَضَلُّع و جامعیّت، برای سالکی که واجد این علوم باشد و قدم در راه بگذارد، بسیار بیش از آن کسی است که بدون این علوم بخواهد قدم در این راه بگذارد. این از اوّل با خودش چراغ برداشته است.“

  • لذا در خیلی از موارد می‌بینیم همین‌ها بدون استاد، راهنما هستند، یعنی وقتی که انسان با استاد ارتباط ندارد، در بعضی از موارد و مشاکل می‌بینیم می‌آیند، راهنمایی می‌کنند و راه را به انسان نشان می‌دهند. آقای انصاری هم، همین را می‌فرمودند.

  • مرحوم حداد می‌فرمودند: سالکی که واجد این علوم باشد عجیب می‌شود، عجیب

  • خود من از آقای حداد شنیدم، نه یک دفعه، بلکه دو دفعه یا سه دفعه من شنیدم که ای فلانی، در این درس‌ها، اتقان کن، اتقان کن. گفتند: سالکی که با این علوم برود عجیب می‌شود، عجیب می‌شود، یعنی با این علوم بخواهد حرکت کند عجیب می‌شود.

  • ”و این فقط مسأله ارشاد خلق و هدایت نیست، اوّل منفعتش، به خود شخص برمی‌گردد و بعد به دیگران.

  • اگر شراب‌ خوری جرعه‌ای فشان بر خاک   ***   

  •    ***   از آن گناه که نفعش رسد به غیر چه باک1

  • تا یک نصیبی به بقیّه برسد. تمام آنچه را که پیغمبر رفته و به دست آورده است، آنها همه اول به خودش رسیده است و بعد از طفیل وجودش بقیّه هم، مستفیض شده‌اند.“

  • بعد ما حصل له من سائر العلوم و المعارف بقدر الحاجة إلیها فی المعاش و المعاد «البته بعد از اینکه یک مقداری از سایر علوم و معارف هم به قدر حاجت در معاش و معاد تحصیل کند.» لذا مرحوم ملاّصدرا می‌گویند: آنقدر در مسائل دیگر، غَوص‌کردن و غَور کردن لازم نیست.

    1. دیوان حافظ، طبع پژمان، غزل ٣٠٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

68
  • بیان اعلمیّت توسط مرحوم علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیه

  • یک دفعه یادم هست، مرحوم آقا یک شخصی را به مرحوم علاّمه ‌طباطبایی ارجاع داده بودند. بعد در او، شک پیدا شده بود. می‌گفت آقا، ‌شما احراز أعلمیّت ایشان را می‌کنید؟ مرحوم آقا فرمودند: منظور از أعلمیّت چیست؟ اگر منظور از أعلمیّت آن تدقیقات خیلی دقیق و علمی است که امثال حاج محمّد حسین کمپانی و آقا ضیاء عراقی گذراندند؟ بله، ایشان [مرحوم علاّمه طباطبائی] هم اگر بخواهد فکرش را وارد در این مسائل بکند کم از بقیّه نمی‌آورد. منتهی الآن دیگر مسیرش و رشته‌اش افتاده در بحث فلسفه و تفسیر، شما مرحوم آقا سیّد محمّد کاظم یزدی را فقیه می‌دانید یا نمی‌دانید؟ خود آقا سیّد محمّد کاظم یزدی، ‌آیا ایشان از نقطۀ نظر تدقیقات اصولی مثل آخوند و کمپانی و ... بودند در عین حال که خیلی‌ها او را از نقطۀ نظر فقهی بر آنها ترجیح می‌دهند. مرحوم علاّمه هم همین طور هستند.

  • خیلی این تشکیکات، تشکیکات سستی است. ‌آقاجان، کدام پیغمبری آمد یک همچنین اصولی را به ابن‌ مسعود و سلمان و عمّار ارائه داده است؟ آیا پیغمبر فرمود که: تمسک به عام در شبهۀ مصداقیه، اجمالی و مفهومی؟! ابن‌ مسعود می‌گوید چی؟ تمسک به عام، عام چیست؟ شبهه مصداقیه‌اش چیست؟ یعنی واقعاً اگر پیامبر در حوزه می‌آمد آیا می‌گفت این‌طور درس بخوانید؟ آقا می‌فرمودند: به همین مذاق عرفی، انجام بدهید و جلو بروید و انسان باید کارهای دیگرش را انجام بدهد.

  • از هر علمی به مقدار حاجت باید فرا گرفت نه بیشتر

  • بعد آقا به او می‌‌فرمودند که آنچه که شما به دنبالش هستید این نیست. شما دارید به دنبال حقیقت مطلب و واقعیت آن می‌گردید. تحقیقات آقا ضیاء که به درد نماز شما نمی‌خورد، ‌آن به درد مجلس بحث می‌خورد. الآن شما خودتان قریب الإجتهاد هستید، شما خودتان اهل علم هستید، شما دیگر باید به مسائل عملی بپردازید.

  • لذا می‌گویند: انسان به مقدار حاجت باید بخواند.

  • و الخلاص عمّا یَعوقه عن الوصول إلی منزل الرشاد و یوم المیعاد «و خلاص

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

69
  • بشود از آنچه که عایق می‌شود از اینکه به منزل ارشاد و یوم میعاد برسد» و ذلک هو ما یختص من العلوم «این، آن مقداری از علوم است که اختصاص دارد» بتکمیل احدی قوّتیه اللتّین «به تکمیل یکی از دو قو‌ه‌ای که» هما جهة ذاته و وجهه إلی الحق، و جهة إضافته و وجهه إلی الخلق «یکی جهت اتصال انسان به پروردگار است، و یکی جهتِ ‌ارتباط انسان به عالم خلق و بدن و اعمال و جوارح اوست» از این دو نقطۀ نظر، انسان باید یک علومی را فرا بگیرد که به بدن و معاش و معادِ او سر و کار دارد تا از این زندگی دنیا نماند و همین‌طور در اعمال روزمره‌اش دچار اشتباه نشود. معامله‌اش باطل نشود و کارهایی که انجام می‌دهد حرام نشود. لذا شما می‌بینید که خیلی از فلاسفه اصلاً نسبت به مسائل فقهی تحقیقات نداشتند.

  • ”ما می‌گوییم که انسان در این علومِ دینی بالأخره نباید زمام امرش را به دست شخص دیگری بدهد و خودش باید بداند که امام علیه‌ السّلام چه فرموده است.

  • ‌امام وقتی که در مقام هدایت و ارشاد هست ما باید پایمان را جای پای امام علیه السّلام بگذاریم. امام هم که فقط معارف الهیّۀ محضه نگفته‌اند، شریعت را هم گفته‌اند اعمال نماز و اعمال حج را گفته‌اند اخلاقیات و توحید و اجتماعیّات، و همه چیزها را گفته‌اند.

  • لذا به اعتقاد حقیر فقیر سراپا تقصیر، یک طلبه باید تمام کلماتی که ائمه علیهم السّلام از پیغمبر اکرم تا حضرت بقیة اللَه فرموده‌اند را بداند.

  • باید بداند که پیغمبر در فلان جنگ به آن شخص، چه چیزی گفتند؟ حتی یک کلمه، همین یک کلمه را من الآن باید بدانم، اگر ندانم به همین مقدار ناقص هستم. حال مسائل فقهی که به جای خود. امام صادق علیه السّلام با فلان شخص از موالیان خودشان، در فلان جا حرکت می‌کردند. به درختی تکیه دادند و حضرت، مثلاً این جمله را به او گفتند. چرا ما نباید این را بدانیم؟ آیا کلام حضرت حکمت

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

70
  • است یا نه؟ نور است یا نه؟ واقعیت است یا نه؟ اگر ما ندانیم پس چه کسی باید بداند؟

  • مطالعۀ حداقل یک دوره بحارالأنوار برای هر فردی، از الزم لوازم است

  • لذا مطالعه حداقل یک دورۀ بحار، برای هر فرد از الزم لوازم است،‌ بقیه‌اش بماند، بقیۀ مسائل اخلاقی و حکمی و ... بماند.

  • پس ببینید ما الآن چقدر از این معارف دور هستیم. ‌آن وقت ما می‌توانیم با توجّه به آنها [معارف حکمی] و توجّه به اینها [علوم فقه و شریعت] یک مکتب جامعی به عنوان معارف الهیّه تحویل بدهیم.

  • اگر شما از یک شخصی تقلید بکنید که در مبانی فکری خودش دارد عوضی می‌رود و یک عالِم ظاهری است. وای به حالتان که از قافلۀ [معرفت] چقدر عقب افتاده‌اید. تقلید که نمی‌شود شوخی باشد، اگر هم نمی‌خواهیم تقلید کنیم می‌بایست خود ما بدانیم که امام علیه السّلام چه گفته‌اند و امام علیه‌ السّلام در این قضیّه، نظرشان چیست؟

  • انسان بر اثر اتّصال به غیب می‌تواند به حقیقت دین برسد

  • با توجّه به آن شامۀ فقهی و شم الفقاهه‌ای که انسان بر اثر مرور و اتصال به غیب، پیدا می‌کند می‌تواند به وسیلۀ آن، به حقیقت دین برسد. گر چه تمام عالَم، در طرف مقابل بایستند و همه یک نظر بدهند.“

  • شریح قاضی آمد فتوا داد، چون بر علیه حکومت قیام کردن حرام است و این حکومت، حکومت حقّه است. حضرت یزید بن معاویه ایشان خلیفۀ پیغمبرند، هر کسی بر علیه این حکومت قیام کند مرتد است و مرتد هم خونش هدر است و دفعش واجب است و لذا امام حسین علیه السّلام را به شهادت رساندند. این، همین فقه است که هر روز به یک صورت در می‌آید و به یک وجهۀ دیگر، با آن بازی می‌کنند.

  • و تلک هی النظریة التّی بحسب حاقّ جوهر ذاته «این رفتن و رسیدن به اشتغال اهمّ، و از جهت آن قوه‌ای که، آن قوه جهت ذاتش به ‌سمت حق است،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

71
  • همان نظریه‌ای است که به حسب حاقّ جوهر ذاتش است» آن، جهتی است که به حسب جوهر ذات خودش در او محقّق است و در او وجود دارد، یعنی آن جهت حاقّ جوهر ذات خودش آن است که موجب می‌شود یک حقیقتی در او تجلّی پیدا کند که همان جنبه، جهت وجهی باشد. من دون شرکة الإضافة إلی الجسم و إنفعالاته «ولی آن در اضافۀ به جسم و انفعالاتش شریک نیست،» آن فقط جنبۀ ربوبی اوست. نفس است که تعلّق به بدن دارد ولی روح انسان شرکتی بر جسم ندارد و اضافۀ به جسم در آنجا نیست. آن دیگر جنبۀ تجرّد و جوهری نفس است. آن فقط اتصال به پروردگار دارد و انسان باید به آن برسد. و ما من علم غیر الحکمة الإلهیّة و المعارف الربانیّة «هیچ علمی نیست غیر از حکمت الهیّه و معارف ربّانیّه» إلا و الاحتیاج إلیه بمدخلیة الجسم و قواه «مگر اینکه احتیاج او به واسطۀ مدخلیّت جسم و قوای جسم اوست»، جسم، در هر علمی یک مدخلیّتی دارد. حتی در فقه هم، جسم مدخلیّت دارد. رجال، چه کسانی هستند؟ حسن، حسین و امثال ذلک، جسم در آن مدخلیّت دارد.

  • جسم، در طبّ هم مدخلیّت دارد. هر چه که شما تصوّر کنید جسم یک مدخلیّتی در آن دارد.

  • و مزاولة البدن و هواه «و مزاولۀ بدن و هوای بدن یعنی ارتباط با بدن و هوای بدن» و لیس من العلوم ما یتکفّل بتکمیل جوهر الذّات الإنسیّة «علمی از علوم نیست که آن علم متکفّل شود بر اینکه جوهر ذات انسان، کامل بشود» و إزالة مثالبها و مساویها «و آن بدی‌ها و پلیدی‌ها از جوهر ذات انسان، ازاله پیدا کند» حین انقطاعها عن الدنیا و ما فیها «موقعی که از دنیا و ما فیها منقطع می‌شود» دیگر آن مَثالب و مَساوی، با انسان نباشد. والرجوع إلی حاقّ حقیقتها «و به حاقّ حقیقت خودش رجوع کند» که عبارت است از همان ارتباط با پروردگار و همنشینی با

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

72
  • پروردگار و الإقبال بالکلّیة إلی باریها و منشئها و موجدها و معطیها «و به تمام وجودش به پروردگار خودش و منشی‌ء خودش اقبال کند،‌ آن که ایجاد کرده و موجد خودش و معطی خودش هست»، هیچ علمی نیست، إلاّ العلوم العقلیّة المحضة «فقط علوم عقلیّه‌ای که محض هستند و هیچ جنبۀ تقلیدی در آنها راه ندارد» و هی العلم باللَه و صفاته و ملائکته و کتبه و رسله «و آن علم باللَه و صفات خداوند و ملائکه و کتب و رسلش می‌باشد» و کیفیة صدور الأشیاء ‌منه علی الوجه الأکمل و النظام الأفضل و کیفیة عنایته و علمه بها و تدبیره إیاها «و کیفیت صدور اشیاء از پروردگار متعال بر وجه اکمل، که چطور بر وجه اکمل و نظام افضل نازل شده است. آن نظامی که بالاتر است و کیفیت عنایت پروردگار است. و علم پروردگار به این اشیاء‌ است و تدبیر پروردگار، مَر اشیاء را هست» بلاخلل و قصور و آفة و فتور و علم النفس وطریقها إلی الآخرة و إتصالها بالملاء الأعلی و افتراقها عن وثاقها و بُعدها عن الهیولی «بدون خلل و بدون قصور و بدون آفت و بدون سستی و فتور، و علم نفس و طریق آن نفس، به آخرت و اتصال نفس به مَلاء اعلی و جدا بودن نفس از اتصالش و بُعدش از هیولاء که عبارت از بدن است» إذ بها یَتِمُّ لها الانطلاق عن مضائق الإمکان «به‌ واسطۀ این علوم است که برای نفس جدا شدن از تنگناهای امکان تمام می‌شود » چون ممکن هستیم والنجاة عن طوارق الحدثان «و نجات پیدا کند از آنچه را که برای انسان از نوائب و ناراحتی‌ها می‌آید» والانغماس فی بحار الملکوت «و در دریاهای ملکوت فرو برود» و الانتظام فی سلک سکّان الجبروت «و منتظم بشود و همراه و همگام بشود در سلک سکّان جبروت، آنهایی که در جبروت ساکنند» فیتخلص عن أسر الشهوات «پس از اسارت شهوات بیرون بیاید» و التقلّب فی خبط العشوات «از گردش در اشتباهات و تاریکی‌ها نجات پیدا

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

73
  • کند» و الانفعال عن آثار الحرکات «و از حرکاتی که پیدا می‌شود، بالا و پایین‌هایی که پیدا می‌شود منفعل نشود»، روزگار بالا و پایین دارد. این شخص منفعل نشود و دارای نفس مطمئنه باشد و دچار تزلزل نشود و قبول تحکّم دورات السماوات «‌از تحکّم دورات السماوات بیرون بیاید» فرض کنید که حالا آسمان و زمین بر چه منوال می‌گردد.

  • من یک وقتی منزل یکی از آقایان معروف طهران بودم، پسر این آقا در یکی از ادارات بود. من دیدم خیلی ناراحت است. همان ایّامی بود که می‌گفتند فلان ‌وزیر می‌خواهد عوض شود و این آقا، چون با وزیر رفیق بود پسر ایشان هم فلان‌ پست را داشت و این آقا ناراحت بود، دستش را روی دستش می‌زد و می‌گفت: نمی‌دانم برای فلانی چکار کنم؟ می‌گویند وزیر می‌خواهد عوض بشود این شغلش را از دست می‌دهد. این آقایی که شصت ‌و پنج، هفتاد سال سنش است. شما نگاه کنید به خاطر اینکه می‌خواهد وزیر عوض شود، این آقا هم منقلب می‌شود. بالا می‌رود و پایین می‌آید. جالب اینجاست که اینها رهبران و زمامداران هدایت خلق هستند! اینها همان‌هایی هستند که می‌گویند توکل بر خدا کنید، توکل بر خدا داشته باشید، خدای تعالی رازق است،‌ خدای تعالی کافل است. آنگاه با عوض شدن یک وزیر ناراحت است. چرا؟ چون شغلش را فلانی از دست می‌دهد.

  • وأمّا ما وراءها «امّا آن‌ چیزی که ماوراء این است»، این علوم عقلیّۀ محض است فإن کان وسیلة إلیها «اگر وسیله باشد» فهو نافع لأجلها [«پس برایش نافع و سودمند است به خاطر وسیله بودن»] و إن لم یکن وسیلة إلیها «اگر وسیله نباشد».

  • ”فقه هم همین‌طور است، فقه هم آن مقداری که مربوط به عبادات و تزکیه است باز هم وسیله است.“

  • کالنحو واللغة والشعر «مثل نحو و لغت و شعر» و أنواع العلوم فهی حِرَف و صناعات «مانند نجوم و ریاضیات و امثالهم اینها حِرَف هستند، حرفه‌اند، صنعتند»،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

74
  • همانند نجّاری می‌ماند کباقی الحرف و الملکات «مثل ملکات، خطاطی و حِرَف»، اینها هم همین‌طور هستند فلانی شاعر است و یا نحوی است، بحث می‌کند که فرّاء چه گفته است و یا بصرییّن قائل به این مطلبند، کوفییّن قائل به آن مطلبند، اینها شعر و لغت است. لذا افرادی که در این زمینه می‌آیند، مثلاً: یک نفر که نحوش خوب است اصلاً هیچ‌ کس را قبول ندارد، اصلاً‌ خیال می‌کند همۀ دنیا، نحو شده است. حالا دو تا شعر فرزدق و سه ‌تا شعر لبید و چهار تا شعر فلانی را حفظ کردید، آخرش به کجا می‌رسید؟ خیال می‌کند فقط نحو است، یا آن ‌کس که لغت را بلد است، مشترکات لفظی در لغات و ‌کنایات و موارد استعاره و غیره را بلد است، ‌تمام شد. آسمان و زمین به‌ هم دوخته شد که این آقا، لغت را بلد است. حالا بر فرض که یک المنجد هم حفظ کردی ثم ماذا، و امثال ذلک. این مربوط به فکر و قوای عقلانی است، حالا ما چرا احتیاج به عمل داریم؟ وأما الحاجة إلی العمل و العبادة القلبیّة و البدنیّة، فلطهارة النفس و زکائها «و اما احتیاج به عمل یا عبادات قلبیّه و بدنیّه، این برای طهارت نفس است، همه برای تصفیۀ نفس است.»

  • علوم عقلیّۀ محض، همراه با عبادات قلبیّه و بدنیّه و ...، انسان را به کمال می‌رسانند

  • ”خیال نکنید ما آمدیم گفتیم: نیازِ ما فقط به علوم عقلیه محض است، این فقط بالاترین علم است و ما احتیاج به چیز دیگری نداریم، نه! ما برای تزکیۀ روح نیاز به عبادات قلبیّه و بدنیّه، مجاهدات و ریاضیات شرعیه داریم. اینها به جای خود محفوظ، آن هم به جای خود محفوظ، و این هر دو مکمل هم هستند.“

  • بالاوضاع الشرعیّة و الریاضات البدنیّة «به قوانین شرعی و ریاضات بدنیّه است»، چرا ما باید به بدن ریاضت بدهیم؟ این نفس سرکش لئلا تتمکن للنفس بسبب إشتغالها بالبدن و نزوعها إلی شهواته و شوقها إلی مقتضیاته «چون حساب اشتغالات به بدن است و به سبب اینکه این نفس، به بدن مشغول است و به تن‌پروری می‌پردازد و میل به شهوات بدن و شوق این نفس به مقتضیّات این بدن

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

75
  • است» هیئة انقهاریّة «یک هیئت انقهاریّه و مغلوبیّت برای نفس انسان، پیدا نشود» و نتواند سرش را بالا کند و ببیند که آن بالا، چه خبر است، للبدن و هواه «یک هیئتی که مقهور بدن بشود این نفس دیگر در بند بدن بیفتد» وقتی کسی در ماده و امثال ماده برود، ‌اصلاً همۀ فکر و ذکرش شکم است. و السلام.

  • نفس باید بدن را به طریق صحیح بکشاند نه به طریقی که بدن می‌خواهد برود

  • فترسخ لها ملکة إنقیادیّة لمشتهاه «برای نفس راسخ می‌شود، یک ملکه‌ای انقیادیّه که هر چه را که بدن اشتها دارد تأمین می‌کند، یک ملکه که منقاد بدن است» وتمنعها إذا مات البدن عن لذّتها الخاصة بها من مجاورة المقربین «و نفس را وقتی که بدن بمیرد از لذاتی که به او اختصاص دارد که مجاورت با مقربین است منع می‌کند»، نمی‌‌گذارد که نفس به آنجا برسد و مشاهدة الأمور الجمیلة و أنوار القدسیین و لا یکون معها البدن فیلهیها «و دیگر در این‌‌صورت بدن با او نیست تا اینکه او را به لهو بیاندازد، اگر این ‌کارها را نکند» کما کان قبل البدن ینسیها «بدن این را فراموش کرده بود»، بعد که بدن، نفس را، متوجّۀ خودش کرد حالا برای این‌ که انسان این‌طور نشود و منقاد بدن نباشد و ملکۀ انقهاریّه در او پیدا نشود، خداوند متعال امرِ به تشریع کرد که باید این بدن را ریاضت بدهید؛ باید بلند شوید و نصف شب نماز بخوانی، بروید یخ را بشکنید. باید از این مسائل بگذرید اگر نگذرید همین‌طور انسان در یک حالت خمودی می‌ماند گر چه یک احساس‌هایی هم نسبت به آن طرف داشته باشد ولی رشد ندارد. مثل یک چیزی که سرکوفت بر آن بزنند، همین‌طور انسان در این صورت می‌ماند. فصدر من الرحمة الإلهیّة «پس صادر شد از رحمت الهیّه» که این رحمت الهیّه، بود نه غضب. و الشریعة الرحمانیّه الأمر بتطویع القوی الأمّارة للنفس المطمئنّة «امر شد اینکه قوای اماره را به طاعت خودت در بیاوری، برای نفسی که مطمئنّه است» به ‌واسطۀ چه؟ بالشرائع الدینیّة «با احکام و شرایع دینی»، بر سر قوای اماره بزنید والسیاسات الإلهیّة «و با سیاسات الهیّه شما

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

76
  • این ‌کار را انجام بدهید» ریاضة للجسد و هواه برای چه؟ «به خاطر اینکه به ‌جسد ریاضت بدهید» و مجاهدة للنفس الآدمیّة مع أعداه من قواه «و برای مجاهده با نفس آدمیّه با دشمنانش از قوای این بدن، مجاهدۀ برای نفس آدمی پیدا کند» لینخرط معها فی سلک التوجّه «تا اینکه بدن، با نفس در سلک توجّه به جناب حق کوبیده بشود.» تا اینکه منخرط و متواضع شود، لِهْ شود و سرکش نباشد مثلاً می‌خواهد برای عبادت برود بدن می‌گوید پاهایم درد می‌کند. لذا باید این بدن خودش را مقهور برای ارادۀ نفس مطمئنّه بداند، نه اینکه هر طوری شد، آی اینجایم، آی آنجایم و باز بدارد و نگذارد که حرکت کند، خلاصه اینکه:

  • حافظ ـ رحمة اللَه علیه ـ می‌فرماید:

  • نازپرورده تنعّم نبرد راه به ‌دوست   ***   عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد1

  • ”نفس در مسیر توجّه است. کاری که بدن انجام می‌دهد، نفس را می‌خواهد به طرف خودش بکشد، این نفس بزند توی سرش نگذارد بدن عائق بشود. این بدن را بکشاند به آن مسیری که خودش می‌خواهد حرکت کند. بدن که در مسیر نیست، نفس در مسیر است، بدن آلت برای نفس است و استقلالی ندارد.“

  • إلی جناب الحقّ من عالم الزور و معدن الغرور «از عالمِ زور که ظلمت است و گمراهی و غرور است» و لایعاوقها «و بدن مانع نفس نشود» بل یشایعها فی مطالبها «بلکه همراهی کند با او در مطالبش» ویرافقها فی مآربها «و اینکه رفق با او داشته باشد در اهدافی که می‌خواهد آن اهداف را تعقیب کند.»

    1. دیوان حافظ، طبع پژمان، غزل ٢٣٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

77
  • جلسه چهارم: ضررهای تدقیق بیش از حدّ در علم اصول و بی‌ارزشی اجماع

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

79
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • سؤال: ”فرمودید که اصولیین از فقها، تحقیقات بیش از حدی دارند ما همان را ممکن است به نحو أشد در مسائل فلسفی نیز ببینیم. آیا در فلسفه این تحقیقات بیش از حدّ نیست؟“

  • جواب: ”در این مورد به طور کلی باید ببینیم آن مقدار نیاز و هدفی که از هر علمی هست، به چه لحاظی باید سنجیده شود؟ اولاً منظور ما از فقه چیست؟ منظور ما از فلسفه چیست؟

  • منظور از فقه این است که عمل، بما جاء به النبیّ شود همین!! عملِ بما جاء به النبی، فکر و تعقّل ندارد؟ فرض کنید پیغمبر اسلام می‌فرماید که مفطرات روزه نُه یا ده‌تا است که یک معنای خیلی روشن دارد و یا مثلاً شما بیایید در معنای دخان یک تحقیقی بکنید که دخان چیست؟ آیا به بخار هم دخان گفته می‌شود یا نمی‌شود؟ دخان چه اقسامی دارد؟ ترکیب دخان چه می‌باشد؟ آیا دخانی که در این زمان هست و از گازهایی است که در آن زمان نبوده، آیا به این هم دخان گفته می‌شود یا نه؟ شما ببینید معنای متعارف عرف چیست؟ در عرف، به دخان چه می‌گویند؟ یک چنین تحقیقات عجیب و غریب کند چون یک چنین چیزهایی اصلاً در آن زمان نبوده و نیاز هم به آن نیست. یا اینکه کنکاش‌های دقیق

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

80
  • و عجیبی که در اقسام استصحاباتِ قسم اول و دوم و سوم می‌شود و بعداً، مسائل را به طور کلّی ببرند در طبیعت و طبیعت مهمله و طبیعت غیر مهمله، اصلاً جایی در شرع و در فقه برایش نیست. چون منظور از اصول، مقدّمه بودن برای استنباط در فقه است.

  • علمای سابق با یک کتاب اصولی به اندازۀ معالم فتوی می‌دادند

  • ما می‌بینیم که همین علماء در سابق با یک اصول به اندازۀ معالم و یا مانند اصول سید مرتضی یا مانند اصول مرحوم محقّق حلّی، این‌ها با همین‌ها فتوی می‌دادند. شیخ طوسی هم، چنین اصولی نداشته که فقط مباحث الفاظش یک مطارح الانظار بشود یا مباحث عقلیّاتش، به اندازۀ رسائل بشود آن وقت این همه دلیل راجع به بابِ انسداد و این همه مسائل و تنبیهات و استصحاب و امثال ذلک بیاورند. اصلاً به طور کلّی این‌گونه پرداختنِ به این مطالب، مثل مرحوم کمپانی و رفتن ایشان در مباحث عقلی و مباحث اصولی را به مباحث عقلی کشاندن، به طوری که اصلاً یک عرفی در اصولیون ایجاد شده که با خارج کاملاً بیگانه است.

  • اصلاً به طور کلی، همین استصحابی که الآن اصولیّین می‌گویند با این استصحابی که در عرف و در زمان ما است دو تا شده است. برائت و اشتغالی که الآن هست با آنچه که در عرف است دو تا شده است، عرف از استصحاب یک چیزی می‌فهمد و اصولیّون یک چیز دیگر می‌فهمند. ما برائت را به گونه‌ای می‌فهمیم که آنها چیز دیگر می‌فهمند، اجرای اصول علمیّه با آن تحقیقات و تدقیقاتی که شده آیا در عرف هم همین است؟ اگر ما نگاه کنیم به اصول علمیّه، آیا اینها همان اصولی است که عرف هم همین را انجام می‌دهد؟! واقعاً همین را انجام می‌دهد؟! شما الآن در یک بیابانی هستید و در این بیابان یک جایی نشسته‌اید و احتمال می‌دهید که قبل از شما یک کلاغی آمده اینجا و یک فضله‌ای انداخته، فضله‌اش نجس باشد یا یک حیوانی رد شده و احتمال می‌دهید یا نمی‌دهید اینجا مجرا، مجرای چیست؟ مجرای حِلّ است دیگر، مجرای حِل‌ّ و برائت و طهارت و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

81
  • امثال ذلک است دیگر. حالا چه در خوردنی‌‌ها و چه در طهارت و یا هر چیز دیگر باشد. در حالی که عرف، اصلاً اینها را جاری نمی‌کند و اصلاً به فکرش یک چنین چیزی نمی‌آید تا اینکه بخواهد یک اصلی را در اینجا جاری کند.

  • تدقیقات بیش از حدّ در علم اصول، باعث تغییر مبنای فقه شده

  • اینها در هر موردی می‌آیند و یک اصلی جاری می‌کنند چون اولاً قبل از اینکه به ادّله مراجعه کنند یک اصلی درست می‌کنند کهلولا ظفر به دلیل، مآل چه باشد، یعنی به ‌طور کلی اصلاً فقه و مبنای فقهی تغییر پیدا کرده‌ است و از آن حالتِ مماشات مع النّاس و از آن حالت همراهی دین با مردم در محاوراتشان، و در قوانینشان، به طور کلّی یک چرخشی پیدا کرده است و به یک مرتکزاتِ شرعیّه با یک سری قوانینی که فقط به درد نشستن در کلاسِ بحث و درس می‌خورد تبدیل شده است. واقعاً راست می‌گویند که اصلاً این فقه در جامعه نیامده است و فقط در همان گوشۀ حجره‌هاست. کجا مردم به این استصحابات عمل می‌کنند و کجا مردم به این اصول عملیّه ترتیب اثر می‌دهند؟! پیغمبر آیا این چیزها را برای مردم آورده است؟ یعنی امام صادق علیه السّلام که دارند به یک شخص می‌گوید: لا ینقض الیقین بالشّک1 منظور این است؟ همین، لا ینقض الیقین که فقط دویست صفحه بشود، استصحاب بیاید و معنا کند. آن شخص آیا یک چنین چیزی سرش می‌شد؟ منظور امام صادق علیه السّلام این مسائل بوده است؟

  • تنقیح دقیق کلام شرع در زمان القاء

  • لذا چیزی که ما باید در آن دقّت کنیم، این است که کلام شرع را در زمان القاءِ کلام، خوب تنقیح کنیم.

  • و الاّ اگر بیاییم بنشینیم و تحقیق کنیم بالأخره هر کسی فکر کند یک چیزی به ذهنش می‌آید این که عادی است اگر یک بچه پنج ساله در یک موضوعی فکر کند یک چیزی به ذهنش می‌آید که ممکن است به ذهن یک فرد پنجاه ساله هم نیاید،

    1. الکافی، ج ٣، ص ٣٥١.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

82
  • ولی آیا این چیزها درست است و صحیح است؟! منظور از دقّت بیش از حدّ در مسائل شرعی این است.

  • هر چه در مسائل عقلی بیشتر تفکر کنیم بهتر است چون عقل حدّ یقف ندارد

  • ولی در مسائل عقلی شما هر چه بیشتر تفکّر کنید بهتر است. چون عقل حدِّ یقفی ندارد. ما در مسأله عقل، تقلید را کنار می‌گذاریم، منقول را کنار می‌گذاریم. می‌خواهیم ببینیم خودمان با دستاوردهایی که از تجربیّات خودمان و از مشاهدات خودمان و از مقدّمات اولیّه و بدیهیّه‌ای که به دست می‌آوریم به چه نتایج نظری می‌رسیم. لذا در اینجا هر چه بیشتر دقّت کنیم جا دارد. باید ببینیم هدفی که از این علم است آن هدف چیست و چه نتیجه‌ای از آن گرفته می‌شود، مثل اینکه شما در مسائلِ طبابت بگوئید که نه آقا نیازی نیست هر چه که خواندیم به همان عمل می‌کنیم، نه! در مسأله طبابت هر چه بیشتر شما فکر کنید و هر چه بیشتر تجربه کنید به یک نتایج بهتری می‌رسید و نمی‌توانید بگوئید این‌طور است. لذا به طور کلّی در هر علمی و هر فنی برحسب نیازی که انسان از او دارد و بر حسب هدف و غایتی که از او طلب می‌کند مسأله تفاوت پیدا می‌کند.“

  • گلۀ ملاصدرا از ابناء زمانه خودش

  • در بحث امروز مرحوم صدرالمتألّهین خیلی از ابناء زمان، گِله دارد. به طور کلّی این یک مسأله عجیبی است و یک مطلبی که از زمان‌های سابق این مسأله وجود داشته، یعنی معمولٌ ‌بها بوده و همین‌طور کشیده شده تا زمان پیغمبر الی زماننا هذا و بعد هم به همین منوال خواهد بود. و آن، این است که مردم همیشه دچارِ معضلۀ تقلید هستند.

  • و این واقعاً تأسف‌آور است که قضیۀ تقلید، اُنس انسان و اُنس نفس، با مطالب و مسائلی که از گذشته به میراث برده، چگونه است که نمی‌تواند با مسائل جدید، خودش را وفق بدهد و این یک معضله‌ای است. البتّه به نظر می‌رسد که این قضیه الآن یک مقدار تفاوت پیدا کرده است. و این مسأله از اوّل بوده. شما در آیات قرآن و در تاریخ نگاه کنید هر پیغمبری که آمده است اصلاً به او نمی‌گفتند که

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

83
  • حرف تو چیست؟! می‌گویند پدران ما این جوری بودند، خُب بابا، ببین چه می‌گوید؛ آن وقت با قانون عقل و قانون فکر و منطقت بسنج، اگر خلاف بود کنار بگذار، اگر خلاف نبود بپذیر. چرا می‌گوییم پدران ما اینجور بودند؟ این، می‌شود تقلید. در زمان نوح این‌طور بوده، در زمان لوط، در زمان شعیب، در زمان صالح این‌طور بوده است، در هر زمانی بوده است ﴿أَن نَّتۡرُكَ مَا يَعۡبُدُ ءَابَآؤُنَآ﴾1 آنچه که پدرانمان می‌گفتند: ﴿أَوَلَوۡ كَانَ ءَابَآؤُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَلَا يَهۡتَدُونَ﴾2 اگر چه پدرانشان چیزی نمی‌فهمیدند اینها هم باید به آتشِ آنها‌ بسوزند. آخر این چه حسابی است؟

  • خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

  • اینکه من الآن این مسأله را عرض می‌کنم و اهتمامی که در آن دارم برای این است که خود ما هم، به این قضیه مبتلا هستیم، یعنی خود ما هم مبتلا به این مشکل هستیم. مثلاً یک مطلبی از سابق بوده، آیا روی این مطلب باید پافشاری کرد یا نه؟ در زمان شیخ طوسی و بعد از شیخ طوسی، کسی جرأت نکرد که حرف بزند اصلاً مخالفت با شیخ طوسی را گناه کبیره می‌شمردند. ابن ‌ادریس آمد و این سدّ را شکست و در فتاوای شیخ طوسی قدری کنکاش کرد و این سدّ را شکست. در تمام اُمم گذشته مسأله تقلید بوده است که این معنای کلام أمیرالمؤمنین: «لا تنظر الی مَن قال و انظر الی ما قال»3 به طور کلی از عقلِ بشر دور بوده است. مردم همیشه نگاه می‌کردند به اینکه تا به حال چه بوده و تا به حال چه مسائلی بوده است. الآن هم مردم همین طورند. الآن مردم را نگاه کنید تا اینکه یک حرف به آنها می‌زنید که فلان کس این را گفته است، اصلاً راجع به این قضیه دیگر صحبت نمی‌کند. تو

    1. سوره هود (١١) آیۀ ٨٧ .
    2. سوره المائده (٥) ذیل آیۀ ١٠٤.
    3. غرر الحکم، ص ٤٣٨، غرر ١٠٠٣٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

84
  • تأمّل کن اگر خلاف بود، ردّ کن. کسی جلوی ردّت را که نگرفته است فلان آقا با آن ریش و عمامه فلان حرف را زده است، آیا این دلیل ‌شد؟ حرفی زده که زده.

  • مسأله تقلید است که یک پرده‌ای روی عقل و چشم و باطن می‌اندازد و انسان نمی‌تواند حقیقت را ببیند، یعنی ولو اینکه عمامه دارد ولو اینکه اهل علم است ولکن نفس او به یک حدّی است که آن علم را در خدمت مرتکزات ذهنی خودش قرار می‌دهد. نه اینکه جرأت داشته باشد آن مرتکزات ذهنی را کنار بزند و از آن علم به نحو احسن و به نحو اتّم استفاده کند. تا وقتی که پدر سالک است، بچه‌اش هم سالک است؛ وقتی پدر از سلوک در می‌آید، بچه هم بیرون می‌آید. چرا باید این‌طور باشد؟! تا وقتی که پدر نیست، زن و بچه هم نیستند، همین‌که او می‌آید، زن و بچه هم می‌آیند. چرا باید این‌طور باشد؟! راه خدا یک راهی است که یا حقیقت دارد یا ندارد؟ لذا می‌بینیم شروع می‌کنند به متلک گفتن و مسخره کردن. این، برای چیست؟ اینها همه به خاطر این است که معلوم می‌شود که اصل و حقیقتش هم، کشک بوده است. چون اگر کسی به یک حقیقتی توجّه پیدا کند دیگر معنا ندارد از آن دست بردارد. پس معلوم می‌شود که آن هم به اشتیاق این طرف و آن طرف و به لحاظ گفت و شنودِ این و آن دارد به دنبال این قضایا می‌رود، اینها همه، تقلید می‌شود.

  • پس نه تنها ما سلوک تقلیدی داریم بلکه شرع تقلیدی هم داریم، عرفیات تقلیدی هم داریم، اجتماعیات تقلیدی داریم، همۀ اینها تقلیدی هستند.

  • خلق را تقلیدشان بر باد داد   ***   که دو صد لعنت بر این تقلید باد1

  • اشاره به همین است، نه اینکه تقلید از امام و پیغمبر و ولیّ آگاه باشد، بلکه می‌گوید تقلید از جهل و تقلید از باطل، چون این‌طور بوده است. و این مسأله،

    1. مثنوی و معنوی، دفتر دوم.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

85
  • مسألۀ خیلی مهمی است که انسان همیشه باید نفس آن قضیه و نفس آن مسأله را مدّ نظر داشته باشد، نه اینکه چه شخصی این حرف را می‌زند، دیگران این‌طور کردند. مثل اینکه می‌گویند: آقا شما دارید مخالفت با اجماع می‌کنید؟ بله می‌خواهیم مخالفت با اجماع بکنیم. ما در خیلی از مبانی اصولیمان اصلاً با اجماع مخالف هستیم.1

  • بی ارزشی اجماع

  • اجماع چیست؟! اجماع آن افرادی هستند مثل من و حسن و حسین و تقی، که جمع شده‌اند و اجماع درست شده است. یک چنین چیزی را، آدم یک خرده می‌ترسد به زبان بیاورد. شما نگاه کنید ما شاء اللَه این همه رساله را نگاه کنید! این شده اجماع!! آقای حسن و آقای حسین، اجماع می‌شود!! در آن زمان سابق هم، همین‌طور بود منتهی باز هم سابقی‌ها را خدا رحمتشان کند و خیرشان بدهد که خیلی تفاوت داشتند.

  • آیا امثال بحرالعلوم و علامۀ طباطبایی در یک قضیه اجماع داشتند؟! امثال سید بن طاووس، حالا سید بن طاووس را، خدا رحمتش کند علمی نداشت، عرفان نداشت، سالکی بود، عابدی بود، زاهدی بود. اما بحرالعلوم، بله! قابل قبول بود اگر امثال میرزای شیرازی، و سید بحرالعلوم و ابن فهد و اینها، اجماع در یک مسأله داشته باشند، آدم از اجماع اینها به یک مطالبی می‌رسد. آخر شما می‌خواهید با اجماع به قول معصوم برسید؟! آخر با قول ابن ادریس و ابن زهره که نمی‌شود به قول معصوم رسید. با فتوای صاحب حدائق که هر روز فتوایش عوض می‌شود، صبح یک فتوی داشت و شب فتوی دیگر. آیا با این اجماعات می‌توان به قول معصوم رسید؟!

    1. برای اطّلاع بیشتر پیرامون اجماع، به کتاب اجماع از منظر نقد و نظر تألیف مؤلّف محترم مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

86
  • اگر چند تا از اولیاء خدا جمع شوند و در یک مسأله، نظر بدهند این مسأله وقتی متفق علیه بود می‌گوئیم این اجماع حکایت از یک منشائی می‌کند. در اینجا مسألۀ ظهور و مظهریّتِ در یک ظهور نیست. این حکایت از یک قضیۀ نفس الأمریّه دارد. این یک مطلب.

  • لذا می‌گویند اجماعات بعد از شیخ طوسی فایده‌ای ندارد، چرا؟ زیرا همه ‌می‌ترسیدند در مقابل شیخ طوسی فتوی بدهند. شیخ طوسی هم مثل تو می‌باشد خدا خیرش بدهد، مجتهد و زحمت کشیده است. واقعاً اینها پیش خدا أجر دارند و واقعاً اینها مقام دارند. اینهایی که واقعاً بدون هوی، زحمت کشیدند. منتهی از عرفان، خبر نداشتند. ما اصلاً نمی‌دانیم آن طرف چه خبر است. ما خیال می‌کردیم که ما عارف هستیم، عارف که هیچی، سالکیم و گُل سر سبد ممکنات هستیم، نخیر! آنجا این حرف‌ها نیست، آنجا به قلب صاف و همّت پاک، نگاه می‌کنند. به ذکر و ورد و یونسیّه و نماز شب، نگاه نمی‌کنند!! آنجا این قضیه است. لذا می‌بینیم بعضی‌ها که اهل سلوک بودند، خیلی عقب‌تر هستند. آنهایی که اهل اینها، نبودند خیلی جلوتر هستند. واقعیّت و حقیقت قضیه این‌طور است. لذا کار ما مشکل‌تر از کار بقیّه است.

  • اما اجماع‌: ما چهارده نفر در مقابل خودمان داریم، تمام شد و بس، که اول آنها پیغمبر و آخر آنها، حضرت بقیة‌ اللَه علیهم السّلام می‌باشند. چهارده معصومند و باید ما از این چهارده معصوم، احکام دین را به دست بیاوریم، والسّلام، نامه شد تمام. باید ببینیم این چهارده نفر، کلامشان، رفتارشان، سیره‌شان، تاریخشان، معاشرتشان با مردم زمانشان، رفتار و صحبتشان، ذکرشان و وردشان، خلوتشان، قضای آنها و حکومتشان، ارتباطشان با دستگاه، تقیه‌شان و ... اینها به چه نحو و به چه کیفیتی بوده است، ما اینها را الگو قرار بدهیم تمام شد. از اینها گذشته برو تا قیام قیامت، همه را کنار بگذار تمام شد. البته منظورم اولیاء الهی نیست، همۀ افرادی که

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

87
  • خلاصه مدعی پرچمداری رسالت و داعی این قضیه هستند همۀ آنها باید کنار بروند، فقط همین چهارده نفر هستند.

  • باید عتبه حرم امام رضا علیه السّلام را بوسید و دست از انانیّت برداشت

  • آقای بروجردی، نظرشان بر این بود که وارد حرم امام رضا علیه السّلام که می‌شوید، نبوسید، نظر ایشان نمی‌تواند برای ما مورد استناد واقع شود. می‌گویند مشابهت دارد مشابهت دارد که داشته باشد. ایشان چه دلیلی بر حرمت دارند. آیا مشابه با سجده است؟ خیلی چیزها مشابه با سجده است. شما خیلی کارها می‌کنید اما اسمش را مشابهت نمی‌گذارید، حالا به امام رضا علیه السّلام که رسید مشابه با سجده شد؟! نخیر!

  • ”باید حرم امام رضا علیه السّلام رفت و باید عتبه را هم بوسید و بعد داخل حرم رفت. بنده هر دفعه به حرم مشرف شوم، دفعۀ اولی که می‌خواهم وارد بشوم عتبه را می‌بوسم و داخل می‌روم، هر کسی می‌خواهد ببیند، هر که می‌خواهد نبیند. در مقابل مقام ولایت، این انانیّت است که انسان تواضع ننماید. این خودیّت است.“

  • مگر آقای بروجردی برای ما فقه را آورده و به شم الفقاهه رسیده است که ما از ایشان تقلید کنیم؟ مگر آقای بروجردی اتصال به مبدأ و غیب پیدا کرده است تا کلام او بوی وحی را بدهد؟! نخیر، ایشان هم فردی است عادی، حتی من نمی‌خواهم بعضی چیزهای دیگر را بگویم در اینجا، استاد ایشان آقای سیّد محمّد باقر درچه‌ای، اصلاً در ولایت تشکیکاتی داشت.

  • اخلاص و حمیّت مرحوم آیه اللَه بروجردی و حکایتی در این مورد

  • ”یکی از علماء اصفهان، خودش برای ما نقل می‌کرد ـ البته پیرمردی بود که ما در حضور ایشان بودیم ـ ایشان می‌گفت که: آقای بروجردی می‌گفتند: آقای درچه‌ای با ائمه علیهم السّلام کلنجار می‌رفت. عبارتش این بود، حالا ما نمی‌دانیم. نکند که حرف‌های آقای بروجردی از استادشان ناشی شده باشد! آقای بروجردی بسیار مرد پاکی بود، جداً یک مویش در این زمان پیدا نمی‌شود؛ مردی با اخلاص بود. من مطالبی را راجع به روز عاشورا در مورد ایشان نقل کردم. مردی پاک، با اخلاص، و با حمیّت دینی و با غیرت دینی و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

88
  • واقعاً مرد غیوری بود، و از اینکه می‌دید نواب صفوی و فدائیان اسلام دارند حوزه را به هم می‌ریزند واقعاً ناراحت بود و در کشته شدن نوّاب صفوی از شدّت ناراحتی تب کرد. ولی می‌گفت: اینها فرزندان من هستند اما دارند حوزه را از بین می‌برند. چه کار کنم با اینها؟! یک مشت آدم، وسط افتاده‌اند و دارند آیندۀ حوزه را از بین می‌برند.

  • می‌آ‌مدند درس آقای بروجردی و می‌گفتند:

  • خانه از پای بست ویران است   ***   خواجه در بند نقش ایوان است1

  • خلاصه همه جا را به هم می‌ریختند، آقاجان، هر کاری یک حساب و کتابی دارد، خدا رحم کرد که حکومت دست شما نیفتاد و الاّ معلوم نبود چه بر سرِ کشور می‌آمد. یک افغانستانی درست می‌شد، این طرز مرامِ آقای بروجردی بود که مملکت را نگه ‌داشت.

  • مرحوم آقا، قضیه‌‌ای از ایشان نقل می‌کردند: که یک روز، آقای شیخ اسماعیل ملایری می‌گفت در آن زمانی که توده‌ای‌ها با مصدّق همکاری می‌کردند، و میتینگ دادند و تظاهرات کرده بودند و خطر بزرگی برای مملکت به حساب می‌رفت و از آن طرف هم، مصدّق، با آخوندها چپ افتاده بود. یکبار که آقای بروجردی در تابستان در یکی از ییلاق‌های اطراف قم بودند نصف شب بلند شدم دیدم صدایِ مناجات می‌آید، دیدم آقای بروجردی بلند شده و در حیاط منزل نماز شب می‌خواند و در نماز شب، بندۀ خدا می‌گفت: ﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِ﴾، دائماً تکرار می‌کرد و به قصد انشاء می‌خواند ﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلۡفَلَقِ﴾ و بعد هِی مثلاً ﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِ﴾را، می‌خواند و ﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلۡفَلَقِ﴾ را می‌خواند و خیلی با حرص، قنوت را می‌خواند. می‌گفت صبح گفتم آقا، من دیشب بلند شدم دیدم که شما خیلی ملتهب هستید، ﴿قُلۡ أَعُوذُ﴾ را با حرص و شدت می‌خوانید؟ ایشان گفتند: آقا مملکت دارد از بین می‌رود و ما باید متوسّل شویم این‌طور که نمی‌شود رها کرد؟ کدام یک از این آقایان،

    1. امثال الحکم دهخدا، ج ٢، ص ٧١٢، به نقل از سعدی.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

89
  • این‌طورند؟ خدا پدرش را بیامرزد. حداقل یک جو، غیرت و حمیّت و عِرق دینی، در او بود. خلاصه آن توسل آقای بروجردی اثر خود را گذاشت. آقا می‌فرمودند: همان شب قضیّه برگشت. آقای بروجردی آدم با واقعیّتی بود دلسوز بود و ....“

  • هر مطلبی در جای خود محفوظ است، یعنی منظور این است که ما وحی را از آقای بروجردی نباید بگیریم، این است قضیه!

  • کسی که دنبال حق است مبنا را امام علیه السّلام قرار می‌دهد

  • ما نمی‌توانیم احکاممان را از آقای بروجردی بگیریم، نمی‌توانیم احکاممان را از علاّمۀ حلّی و شیخ طوسی بگیریم. احکام را فقط باید از امام علیه‌ السّلام گرفت چون امام به مقام عصمت رسیده است، عصمت در فکر، عصمت در عمل و عصمت در سرّ. فقط باید احکام را از اینها بگیریم والسّلام، تمام شد. مرحوم آقا دنبال این قضیه بودند و این مسأله را می‌‌خواهند ثابت کنند که غیر از معصوم هر کسی باشد کلام او با رفتن او از بین می‌رود، چون ما مکلّفیم که از حقِ مطلق، تبعیت کنیم. حق به نحو اطلاق، نه اینکه قاطی داشته باشد. فقط حق مطلق! حالا خودمان را چقدر وفق بدهیم؛ حرف دیگری است. ما نمی‌توانیم خودمان را با حقِ مطلق وفق بدهیم. لذا أمیرالمؤمنین علیه السّلام فرموده‌اند:لکن أعینونی بورع و اجتهاد،1 شما نمی‌توانید ولی اقلاً بفهمیم. حالا چقدر خودمان را با حق وفق بدهیم، هر مقدار که رسیدیم. ولی نه اینکه ما مبنا را، کلام آقای بروجردی قرار بدهیم، این غلط است.

  • ”کسی که دنبال حق است، مبنا را امام علیه السّلام قرار می‌دهد نه آقای بروجردی و نه بالاتر از آقای بروجردی.“

  • اینکه ایشان می‌گوید: عتبۀ حضرت رضا علیه السّلام را نبوسید چون شبیه به سجده است. ما این را قبول نمی‌کنیم، با کمالِ احترام، این حرف برای خودشان. اما

    1. نهج البلاغة (عبده)، ج ٣، ص ٧٠.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

90
  • ما وقتی که خدمت علی ‌بن موسی‌ الرضا برسیم، حداقل دفعه اول عتبه را باید ببوسیم و دفعات بعد دربها‌ را ببوسیم، هر کسی هم می‌خواهد نگاه کند، بکند.

  • اشکالی که من بر حاج شیخ عباس قوچانی کردم، همین مسأله بود.

  • وقتی که آقا تعریف می‌کردند که یکی از بزرگان تهران، از اعیان و معاریف تهران، به نجف آمد. از دوستان آقا بود، ولی این اواخر دور افتاده بود. پیرمرد خیلی نورانی، مرد محترمی هست و از اعیان طهران است. وقتی که آمد در نجف، حرم أمیرالمؤمنین علیه السّلام را داشتند گچ می‌کردند. این آقا، چون از آشیخ عباس، دستور می‌گرفت، از او پرسید که من دلم می‌خواهد که یک روز در حرم کار کنم، لباس را در بیاورم مثل عمله‌ها، شروع به کار کردن. آشیخ عباس قوچانی به ایشان می‌گویند که: شما این کار را نکنید و همان نیّت شما برای شما کافی است و مأجور هستید، شما به جای این عمل، بیایید با هم یک سفر؛ پیاده به کربلا برویم ـ او یکی از سه نفری بود که با آقا، از نجف آمدند، یکی از آنها‌؛ همین آقا بود – می‌گفتند چون شما از اعیان هستید. اگر افرادی شما را ببینند این کار برای خود شما خوب نیست خلاصه برای موقعیّتتان و یا اینکه نقل کنند که شما حرم را تعمیر می‌کردید در نفس شما چیزی پیدا بشود. خلاصه آشیخ عباس می‌گفت خلاصه مفسده‌اش برای نفس شما بیشتر از مصلحتش است. آقا که این قضیه را نقل می‌کردند ـ خصوصی جایی بودیم ـ گفتم: آقا من به حرف ایشان اعتراض دارم! انسان، نزد صاحب ولایت، هیچ چیز را نباید ملاحظه داشته باشد. فقط و فقط آن باید ملاک باشد و آن بالاتر از هر چیز باشد. ایشان خندیدند و گفتند حالا ما کاری نداریم. در هر صورت آشیخ عباس استاد ما نبود، و استاد مرحوم آقا بود و تأدّباً نخواستند [به آشیخ عباس اشکال کنند].

  • حالا اینکه امروزی‌ها آمده‌اند و فقه‌هایی درست کرده‌اند و هر کسی نغمه‌ای در این طنبور می‌دمد گر چه این، خلاف است و واقعاً خلاف شرع است و این، موجب تأسف است که اذهان مردم را متوجه می‌کنند و راه مردم را منحرف می‌کنند

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

91
  • و افکار مردم را متوجه مسائل انحرافی می‌کنند ولی همین‌ قدر که راه باز می‌شود برای اینکه یک طرح جدیدی روی مسائل گذشته بیاید از این جهت خوب است.

  • علاّمه طباطبائی رضوان اللَه علیه یکی از فوائد تمدّن جدید، منع از صوفی کشی است

  • مرحوم علاّمه طباطبایی می‌گفتند: یکی از فایده‌هایی که این تمدن جدید داشت، این بود که صوفی‌کُشی را، از اینجا برداشت.

  • هر صوفی که می‌آمد؛ این آخوندها، فتوای به قتلش می‌دادند. مردم هم تبعیت می‌کردند و عمل می‌کردند، آن آخوند می‌گفت این صوفی، مرتد و کافر است. از فلان جا اعلامیه صادر می‌شد و این ملّت جاهل هم می‌ریختند و آن بدبخت را می‌کشتند. این تمدن آمد و ارتباط بین مردم و آخوندها را برداشت و این ارتباط را سست کرد، یعنی از آن تبعیت کورکورانه درآورد و جرأت داد. حالا وقتی که فتوای به یک قتل داده می‌شود، مردم در فکر می‌روند که برویم ببینیم چگونه است، یعنی آنها هم دست و پایشان را جمع می‌کردند که هر چیزی را نگویند. اگر قرار بر این باشد که مردم این‌گونه فکر می‌کنند پس باید هر چیزی را مطرح نکنند. علاّمه می‌گفتند یکی از فوائدش این بود. مضرات، خیلی داشت ولی از اینکه آخوندها بنشیند و تند و تند، فتوی به قتل و فتوی به ارتداد و فتوی به تکفیر بدهد. این، بهتر است.

  • لذا مرحوم صدرالمتألّهین از مسأله تقلید در اینجا می‌نالد که مردم آن زمان بد و بی‌راه می‌گفتند، فحش می‌دادند و تکفیر می‌کردند و زمام کار به دست یک عده جاهل افتاده بود و مردم را به دنبال خودشان می‌کشیدند. همین جریاناتی که در گذشته، بر علیه عرفان و فلسفه بوده است که ملاصدرا می‌گوید: ما مجبور شدیم مدت‌ها در یک زاویه‌ای و در یک خمولی، کنج عزلت بگزینیم و به ریاضات و امثال ذلک مشغول باشیم تا اینکه خداوند پرده‌هایِ حجاب‌هایش را، برای ما کنار بزند و از انوار ملکوت، دل ما را روشن کند. بعد شروع به نوشتن اسفار کردند، یعنی واقعاً صدرالمتألّهین از دست مردم فرار کرد تا اصلاً کسی او را نبیند، چون گفت:

  • از دل برود هر آنکه از دیده برفت.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

92
  • کلام صدرالمتألّهین در گذراندن پاره‌ای از اوقات عمر در بررسی نظرات حکماء

  • وقتی که آدم در معرض نباشد دیگر کسی هم به او توجه نمی‌کند و او کار خودش را انجام می‌دهد.

  • ثم إنّی قد صرفت قوّتی «من قوّتم را صرف کردم» فی سالف الزمان «در زمان گذشته» منذ أوّل الحداثة والریعان فی الفلسفة الإلهیّة «اول حداثت جوانی و رَیَعان، شکوفایی جوانی در فلسفۀ الهیّه» بمقدار ما أوتیت من المقدور «هر مقداری که من توانستم» و بلغ الیه قسطی من السعی الموفور «آن مقداری که نسیم از سعی وفور، اقتضاء می‌کرد من در تعلّم فلسفه الهیّه گذراندم» واقتفیت آثار الحکماء السابقین «و به آثار حکماء سابقین اکتفا کردم» و الفضلاء اللاحقین «به دنبال آنها حرکت کردم» مقتبسًا من نتائج خواطرهم و أنظارهم «از نتایج خواطر آن‌ها قَبَسی برگرفتم و از نظرهای آنها، نتیجه‌ای اندوختم» مستفیدًا من أبکار ضمائرهم و أسرارهم «از آن ضمیرهای دست نخورده و اسرار آنها که کسی به آنها راه نیافته بود، من از آنها استفاده کردم» و حصّلت ما وجدته فی کتب الیونانیین و الرؤساء المعلمین تحصیلًا یختار اللباب من کل باب و یجتاز عن التطویل و الاطناب «و حاصل کردم، آن ‌مطالبی را که پیدا کردم در کتاب‌های ارسطو و افلاطون و امثال ذلک و آن رؤسا، معلمین مانند ابونصر و ابن سینا و امثال ذلک، تحصیلی که چکید و مغز هر بابی را برای من حاصل می‌کرد و از تطویل و اطناب گذشتم» مجتنبًا فی ذلک طول الأمل «از آرزوهای دراز، اجتناب می‌کردم» مع قصر العمل «با اینکه کارمان کم بود یعنی به دنبال آرزوهای دراز و رسیدن به ریاسات نمی‌رفتم، فقط فکرم در همین مسائل الهیه منحصر بود» معرضًا من إسهاب الجدل مع اقتراب الساعة و الأجل «از جدل و طولانی شدن جدل ‌اعراض می‌کردم با اینکه ساعت اجل نزدیک و عمر هم کوتاه بود» طلبًا للجاه الوهمی «در حالی که دنبال آن مقام وهمی بودم، دنبال آنچه که در ذهنم می‌گذشت» وتشوقًا إلی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

93
  • الترأس الخیالی «و به جهت شوقِ رسیدن به آن مرتبۀ بالای از خیال یعنی برسم به آن مرتبه‌ای که به حساب خودم، دیگر به حقیقت هستی رسیده باشم» عالم وجود برای من کشف شده باشد، معرفت شناسی به تمام معنا برای من تحصیل شده باشد. در حالی که من حقیقت را در افکار ارسطو و اینها می‌پنداشتم من غیر أن یظفر من الحکمة بطائل أو یرجع البحث إلی حاصل «بدون اینکه از حکمت به یک نتیجه‌ای رسیده باشم کما اینکه بحث به یک حاصلی رسیده باشد» کما یری من أکثر أبناء الزمان «همان‌طوری که این روش و دَیدَن در بیشتر ابناء زمان هست، بی‌جهت بر سر مسأله‌ای بحث می‌کنند» من مزاولی کتب العلم والعرفان «از آنهائی که به دنبال کتب و علوم مختلف و عرفان می‌روند»، یعنی نتیجه‌ای نمی‌گیرند و فقط منظورشان همان بحث نظری است و همین جهت نظری مدّ نظر آنها است و بدون اینکه حقیقتی برای آنها منکشف شده باشد. من حیث کونهم منکبین أوّلًا بتمام الجد علی مصنفات العلماء «از این حیث که اینها به تمام جدّ ملازمین بر مصنفات علماء هستند، مدام می‌بینند که این آقا، چه می‌گوید» مرحوم ملا علی نوری چه می‌گوید، از اینکه حرف‌های این و آن ـ مثلاً آراء عرفا و فلاسفه ‌ـ را بلد باشند لذّت می‌برند. منصبین بکمال الجهد إلی مؤلفات الفضلاء «من به کمال جهدم به مؤلفات فضلاء رو آورده بودم و وضعیت این افراد این‌گونه است که به قیل و قالِ علمی روی می‌آورند» ثم عن قلیل یشبعون عن کل فن بسرعة «یک مدتی که می‌گذرد از هر فنی سیر می‌شوند و زمانی که نتیجه‌ای نمی‌گیرند دلشان سیر می‌شود و زده می‌شود و سراغ مطلب دیگری می‌روند» یقنعون عن کل دنّ بجرعة «از هر ظرفی و کاسه و خُمره‌ای به یک جرعه‌ای قناعت می‌کنند» لعدم وجدانهم فیها ماحداهم إلیها «چون آنچه را که آنها را به آنها ترغیب می‌کند و تشویق می‌کند به آن، آن را نمی‌یابند. آن هدف و آن حقیقت را، در این مطالب

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

94
  • نمی‌یابند لذا سرخورده می‌شوند و می‌روند» شهواتهم شهوات العنین «اینها آدم‌های عنین هستند که، شهوتی ندارند» یعنی اصلاً هیچ چیز در مخیّله‌شان نیست، مثل بچه‌ها فکر می‌کنند ودواعیهم دواعی الجنین «جنین چه داعیه‌ای دارد؟! هیچ، این افراد دواعیشان پوچ است» در یک مجلسی شروع به حرف زدن می‌کنند که این آقا چقدر به اقوال حکماء و اقوال اصولیین و اقوال دیگران اطلاع دارد. لذّت تمام این آقایان به این است که احاطه دارند که نائینی چه افاده فرموده است، و آقا ضیاء از آن ضمائر افکارش چه چیزی صادر فرموده است؟ یعنی خودشان هنری ندارند که عَرضه کنند، لذا دواعی اینها، دواعی جنین است و لهذا لم ینالوا من العلم نصیبًا کثیرًا «و به همین جهت که اینها فقط به دنبال همین ترأس خیالی و همین دواعی نفسانی هستند، از علم نصیبی پیدا نکرده‌اند» و لا الشقی الغوی منهم یصیر سعیدًا بصیرًا «شقیِ غویِ گمراهِ از اینها، سعید بصیر نمی‌شود» بل تری من المشتغلین ما یرجی، طول عمره فی البحث و التکرار «شما مشتغلین این علوم را می‌بینی که همه‌اش در بحث و تکرار، عمر خود را سپری می‌کنند برای اینکه به او بگویند مدرّس، دائماً تدریس می‌کند» آناء الیل وأطراف النهار ثم یرجع بِخُفَیَّ حُنین «بعد برمی‌گردد خائباً خاسراً» و یصیر مطرحًا للعار والشین «و این مطرحِ بر عار و شین می‌شود»، یعنی تمام زندگیش از بین رفته و موقعی که ملک الموت می‌آید دیگر باید حساب و کتاب بدهد و شین و عار بر آن عمری که بر باد داده است نصیب او خواهد شد و هم المذکورون فی قوله تعالی «که می‌فرماید»: ﴿قُلۡ هَلۡ نُنَبِّئُكُم بِٱلۡأَخۡسَرِينَ أَعۡمَٰلًا * ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعۡيُهُمۡ فِي ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾1 أعاذنا اللَه من هذه الورطة المدهشة والظلمة الموحشة

    1. سورۀ الکهف (١٨) آیات ١٠٣ و ١٠٤.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

95
  • وإنی لقد صادفت أصدافًا علمیة فی بحرالحکمة الزاخرة «ولی من به یک صدف‌های علمی [در دریای حکمت که پر بار است] برخورد کردم مدعمة بدعائم البراهین الباهرة «این بحر حکمت با این اهداف، حکمت زاخره بر پایه‌های محکم از براهین روشن پا برجاست» مشحونة بدرر من نکات فاخرة مکنونة «که این حکمت به دُرَری که از نکات فاخره و سمینه، مکنون است» فیها لآلی دقائق زاهرة «که در آن دقائق زاهر و روشن وجود دارد» وکنت برهة من الزمان أجیل رأیی اُرددّ قداحی «در برهه‌ای از زمان رأی خودم را به جولان وا می‌داشتم و تیرهای فکر خودم را به هر جایی پرتاب می‌کردم» و أؤامر نفسی «با نفس خودم، مشغول امر و نهی بودم» وأنازع سری «و با سرّ خودم منازعه می‌کردم و او را منعطف می‌کردم» حدبًا علی أهل الطلب «او را بر اهل طلب معطوف می‌کردم و متوجه می‌کردم» و من له فی تحقیق الحق إرب، یعنی هم استفاده بگیرم و هم به آن‌ها استفاده بدهم یعنی «دنبال افرادی می‌گشتم که بتوانند از این مطالب من استفاده کنند» فی أن أشقَّ تلک الأصداف السمینه «که صدف‌های گرانقدر و درشت را برای آنها باز کنم» و أستخرج منها دررها الثمینة «و دُرهای پر قیمتش را برای آنها باز کنم» و اروّق بمصفاة الفکر صفاها من کدرها «و با آن چه که فکر را صفا می‌دهد، من آن صفای صدف‌ها را از کدورت آنها پاک کنم و جلا بدهم» وانخل، بمنخل الطبیعة لبابها عن قشورها «و باز کنم و بشکافم با آن آلتی که برای باز شدن حقیقت و طبیعت اشیاء هست» آن مغز او را از پوستش در بیاورم و خلاصه آن مغز را برای طالبین علم در معرض استفاده قرار بدهم.

  • و أصنف کتابًا «دلم می‌خواست کتابی بنویسم» جامعًا لشتات ما وجدته فی کتب الاقدمین «چیزهائی را که در کتاب‌های قدماء پیدا کردم در آن بنویسم» مشتملا علی خلاصة أقوال المشائین «خلاصۀ اقوال مشائین در آن بیاید» و نقاوة اذواق اهل الاشراق

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

96
  • من الحکماء الرواقیین، مع زوائد لم توجد «و پاک شده ذوق‌های اهل اشراق با زوائدی که پیدا نمی‌شود» فی کتب أهل الفن من حکماء الأعصار «آن دیگر پیدا نشد» [در کتب اهل فن و حکمای عصرهای مختلف پیدا نشد] و فرائد «آن درّهای ثمینی که» لم یجد بها طبع أحد من علماء الأدوار «فرائد طبع احدی از علماء به آن نبخشیده است» و لم یسمح بمثله دورات السماوات «و دورات آسمان‌ها نیامده است تا از این ببخشاید» و لم یشاهد شبهه فی عالم الحرکات «همانند او در عالم حرکات و در عالم کون و فساد مشاهده نشده است» و لکنَّ العوائق کانت تمنع من المراد «عایق‌ها و مانع‌ها، از مراد مانع می‌شد» و عوادی الایام تضرب دون بلوغ الغرض بالأسداد «و دشمنی روزگار سدّهایی را، در برابر اهداف من، به وجود می‌آورد» فأقعدنی الایام عن القیام «پس ایام مرا از قیام باز داشت» و حجبنی الدهر عن الاتصال الی المرام لما رأیت من معاداة الدهر بتربیة الجهلة [«و دهر مرا از اتصال به مرام حاجب شد] از آنجائی که من دیدم، دهر دارد با من دشمنی می‌کند و جَهَله را، بالا می‌آورد» و الأرذال «پست‌ها را بالا می‌آورد» و شعشعة نیران الجهالة «و شعشعه آتش جهالت، می‌پراکند» و الضلال و رثاثة الحال «گمراهی‌ها و بدی‌ها را» و رکاکة الرجال «آن رکیک بودن و سست بودن مردان، که این‌ها خیلی افراد سست و بی‌پایه بودند» و قد ‌أبتلینا بجماعة غاربی الفهم «ما مبتلا شدیم، به یک جماعتی که این‌ها فهم نداشتند» تعمش عیونهم عن أنوار الحکمة وأسرارها «چشم‌های آنها از انوار حکمت و اسرار پوشیده شده بود» تکّل بصائرهم کأبصار الخفافیش عن اضواء المعرفة و آثارها «چشم‌های آ‌نها مثل چشم‌های خفاش بود و نمی‌توانست اضواء معرفت و آثار معرفت را ببیند» یرون التعمق فی الامور الربانیّة و التدبّر فی الآیات السبحانیة بدعة و مخالفة أوضاع جماهیر الخلق من الهمج الرعاع ضلالة و خدعة «اینها تعمق در امور ربانیّه و تدبّر در آیات سبحانیّه را بدعت می‌پنداشتند و مخالفتِ با قوانین

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

97
  • جماهیر خلق، از همج الرعاع را، ـ از آن پشه‌هایی که با هر بادی می‌روند و می‌آیند ـ ضلالت و خدعه، به حساب می‌آوردند» یعنی وقتی ما در برابر این قوانین و عادات و رسوم عوام بپا می‌خواستیم می‌گفتند: این در مقابلِ آباء و اجداد ما چیزِ جدیدی می‌آورد. کانّهم الحنابله من کتب الحدیث «اینها مثل حنابله‌ای‌ها بودند، که آمدند دسّ و تغییر و تحریف در روایات ایجاد کردند» المتشابه عندهم الواجب و الممکن و القدیم و الحدیث «نزد آنها، واجب و ممکن و قدیم و حادث، با هم فرقی نمی‌کند» همان‌طور خدا را به حساب می‌آورند که مخلوق را به حساب می‌آورند، قدیم و حادث، هیچ برای آنها فرقی نمی‌کند لم یتعدَّ نظرهم عن طور الأجسام و مسامیرها «نظر اینها از جسم و از پیوندهای اجسام تعدّی نکرده است»، یعنی از جسم به معنویّت و روحانیّت و نفسانیّت و عالم معنا حرکت نکرده‌اند و نظر آنها در عالم اجسام و دنیا متمرکز شده است و لم یرتق فکرهم عن هذه الهیاکل المظلمة ودیاجیرها «فکر اینها از این هیاکل مظلمه و تاریکی‌هایش بالاتر نرفته است» فحرموا لمعاداتهم العلم والعرفان «پس به خاطر دشمنی‌شان با علم و عرفان محروم ماندند» و رفضهم بالکلیّة طریق الحکمة والإیقان «و بالکلیّة طریق حکمت و ایقان را به کناری نهادند و از علوم محروم شدند» عن العلوم المقدسة الإلهیة و الأسرار الشریفة الربانیّة «از علوم مقدس الهیّه و اسرار شریفۀ ربانیه» الّتی رمزت الانبیاء والاولیاء علیها «که انبیاء و اولیاء نشانی از آنها دادند» و أشارت الحکماء والعرفاء الیها «عرفا و حکماء به آن‌ها اشاره کردند» ولی بعضی از افراد به دنبال آن مطالب می‌روند. گفت:

  • نشانی داده‌اندت از خرابات   ***   که التوحید إسقاط الإضافات1

  • یک نشانی دادند، بعضی گرفتند و اغلب افراد آنها را رها کردند فأصبح الجهل

    1. گلشن راز، از طبع عماد اردبیلی، ص ٧٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

98
  • باهر الرایات «پس جهل، نشانه‌های خودش را روشن کرد» ظاهر الآیات «پس نشانه‌های خودش را نشان داد، یعنی جهل آمده و بر همه جا حاکم شده است» فأعدموا العلم و فضله «در نتیجه علم و فضل را از بین بردند» و استرذلوا العرفان وأهله «و عرفان و اهلش را پست و در رتبۀ پایین قرار دادند» وانصرفوا عن الحکمة زاهدین، «[فقهاء و علماء] از حکمت منصرف شدند و اعتناء نکردند» و منعوها معاندین، نه خودشان به دنبال حکمت رفتند و به طور معاند «دیگران را منع کردند» یُنَفِرّون الطباع عن الحکماء، «اینها طِباع را فراری می‌دادند و باعث نفرت طباع از حکماء می‌شدند» ویطرحون العلماء العرفاء والاصفیاء «و علماء و عرفاء و اصفیاء را به کناری قرار می‌دادند» وکلّ من کان فی بحر الجهل والحمق أولج «و هر کسی که در دریای جهل و حماقت بیشتر فرو رفته بود» و عن ضیاء المعقول و المنقول أخرج «و از ضیاء و روشنایی معقول و منقول بر کنار بود» کان إلی أوج القبول والإقبال أوصل «این بیشتر طایر اقبالش بالا بود [و بیشتر پیش مردم ارزش داشت!]». خلاصه هر کسی را که دیدید که بالاتر است بدان که کارش خراب‌تر است. و عند أرباب الزمان أعلم و أفضل «پیش ارباب زمان، این اعلم و افضل [به حساب آورده می‌شد].»

  • کم عالم لم یلج بالقرع باب منی       ***       و جاهل قبل قرع الباب قد ولجا

  • «چه بسا شما علمائی را می‌بیند که به واسطۀ کوبیدن به آرزو نرسیدند، و جاهلی را می‌بینید که قبل از اینکه درب را بزند، به کام مراد رسیده است.»

  • آن عالم بیچاره به واسطۀ عملش در کنج خانه هست اما جهلا بر اَستر مراد سوارند و می‌تازند.

  • من بارها گفته‌ام: ما توقع داریم که در عرفان، خواست ما، معیار قرار بگیرد. هیچ‌وقت توقع نداریم به تکلیف و وظیفه، عمل کنیم. در حالی‌که ما باید به تکلیف عمل کنیم.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

99
  • جلسه پنجم: غایت و هدف حکمت متعالیه، رسیدن به حقیقت توحید و ولایت است

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

101
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرحمن الرحیم

  •  

  •  

  • هدف از حکمت متعالیه رسیدن به واقعیت است؛ یعنی شناخت توحید و امام علیه السلام

  • مرحوم صدرالمتألّهین در این بحث، بعد از شکایت از افراد نادان و جاهل نسبت به حقائق الهیّه و اشخاص چشم و گوش بسته از معارف حقّۀ واقعیّه، غایت و هدف از این علوم در این مباحث و در طی این مطالب را مطرح می‌کنند و آن این است که چشم انسان باز شود و آنچه را که با برهان و به مقدّمات عقلیّه در آنها نظر می‌کند بتواند با چشم دل و با واقعیّت و حاقّ باطن، آنها را ببیند و الاّ صِرف این مسائل، یک نقوشی است که بر دل نقش می‌بندد و انسان به جای رسیدن به مطلوب و انکشاف واقعی و مشاهدۀ وجودی و لمس قضایای واقعیّه با قلب خودش، به بحث و تکرار مکررّات و تدقیقات و مسائلی که لا طائل تحته می‌باشد و خود آنها برایش یک حجابی می‌شوند، یعنی آن شخص خودش به علوم خودش محتجب می‌شود و این علوم یک حجابی برای او قرار می‌گیرد که نمی‌تواند آن را عبور بدهد و از مقدّمه، او را به ذی‌المقدّمه برساند. چطور اینکه ما این مطلب و این دِیْدَن و مشی را، در همۀ افراد إلاّ شذّ و نَدَر، مشاهده می‌کنیم و می‌بینیم اینها تمام بحثشان و تمام فکر و همتشان فقط بر همین مسائل و دقت‌ها و به اصطلاح خودشان یافته‌هائی است که به آنها مفتخر هستند و می‌بالند و روی هم رفته به آنها دلخوشند، امّا از واقعیّت و حقیقت، نصیبی نبرده‌اند. لذا از اینجا ایشان یک چرخشی در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

102
  • مطالب خودش به وجود می‌آورد و می‌گوید: گرچه این مطالبی که من اینها را در این کتاب به نام، حکمت متعالیّه نامیده‌ام ولی منظور من فقط بیان یک سری مسائل نیست بلکه مقدّمه است برای رسیدن به حاقّ و واقعیّتِ اینها و خواستم یک دریچه‌ای به سوی عالم غیب باز کنم و از آن انواری که خداوند نصیب من کرده است دیگران را هم بهره‌مند کنم. لذا بحث و کنکاشی که قبلاً در آراء فلسفۀ متفلسفه‌ها داشتم، (یعنی افرادی که فقط به یک سری مطالبی دلخوش بودند و مزاوله با یک سری مسائل فلسفی داشتند) و در نقد و ایراد و مطالب آنها، من عمر خودم را تلف کردم و صرفاً به نقد و ایراد پرداختم همان‌طوری که در سایر مطالب انسان به نقد و ایراد می‌پردازد و در این قضیّه، فرقی بین فقه و فلسفه و اصول و نحو و سایر حِرف و علوم نیست. چطور اینکه هر کسی برای خودش یک ذهنیاتی دارد و دلخوش است و با آن ذهنیات به نقد آراء دیگران می‌پردازد، (من هم عمر خودم را در این صَرف کردم تا اینکه دیدم اینها چون راهی به جایی نمی‌برند و باید باطن از جای دیگری اشراب شود لذا با تمام وجود، خودم را معتکف در باب ولایت کردم و از آنها هر چه رسید بدون چون و چرا قبول کردم).

  • ”لذا تمام این بحث‌ها و تمام این مباحثات فلسفی، برای شناخت امام علیه السّلام و شناخت توحید است و رسیدنِ به این حقیقت که وجود حق، در ولیّ مطلقش جلوه می‌کند و هر چه را که او بگوید انسان باید بپذیرد و دیگر توجیه نکند و انسان به واسطۀ خواندن این مطالب، در مرحلۀ نقص، به کمال واقعی نمی‌رسد.“

  • انسان هنوز نقائص بسیاری دارد و باید به یک رکن رکین و یک حَبلی که آن حبل، حبل متین است و آن، قابل خدشه نیست اعتماد کند و دیگر در آنجا چون و چرا نباید بکند. چون و چرا همه در مقدّمۀ موصله است وقتی که فرد به ذی‌المقدّمه رسید چون و چرا کردن در آنها، برای انسان عین ضرر و عین خسران است. این ماحصل مطلب بود و هیچ‌گونه تنافی بین، حکمت و فلسفۀ متعالیّه و بین تمسک به

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

103
  • ولایت ائمّه و بین تمسک به شرع نمی‌بینیم بلکه همه در راستای هم، واقع شده و همه از یک حقیقت خبر می‌دهند. فقه برای مزاولۀ انسان است که با جوارح و جوانح به یک سری مسائلی که آن مسائل، انسان را در راستای رسیدن به مطلوب، کمک می‌کند و رفض آنها، انسان را باز می‌دارد.

  • تعریف عرفان و حکمت

  • ”عرفان عبارت است از کشف و شهود حقایق واقعیّه و نفس الأمریّه در عالم نفس و قلب، به طوری که انسان متحوّل و متبدّل به همان حقایق شود، و گوئی مجرا و مظهر برای همان حقایق واقعیّه قرار بگیرد. فلسفه و حکمت عبارت است از بیان همان مطالب به صورت برهانی و یقینی و علمی و اینها عین حقیقت هستند و خلافی در اینجا نمی‌بینیم.“

  • چطور اینکه شما یک نقشۀ ساختمانی را می‌خواهید برای یک معمار ترسیم کنید، یک وقت مهندس می‌آید و یک عکس‌ساختمان را نشان می‌دهد و به این معمار می‌گوید که شما باید طبق این عکس، بسازید و آن معمار هم متوجه می‌شود که برطبقِ چه نمونه‌ای بسازد؛ کانّ این عکس ممثَّل آن بنا و ممثَّل آن دار و خانه‌ای که هست می‌شود. اما یک وقت آن مهندس عکس نشان نمی‌دهد، برطبق قواعد هندسه می‌آید آن کف و آن بناء را محاسبه می‌کند و به عدد در می‌آورد و یک شرحی را بر طبق اصول هندسه و اصول معماری بیان می‌کند. و یک وقت من باب مثال، آن مهندس دست یک معمار را می‌گیرد و می‌آورد در همان منزل و می‌گوید من می‌خواهم طبق همین نقشه منزل را برای من درست کنی، هیچ فرقی اینها با هم ندارند. نه اینکه یکی از اینها رافع دیگری است و دافع دیگری است و او را از بین می‌برد، این عین همان است و هیچ تفاوتی بین این سه مرحله و بین این سه موطن وجود ندارد.

  • هم شرع مؤیّد عقل است و هم عقل مؤیّد شرع است و هر دو مؤیّد وجدان و شهودند بلکه مقدّمه‌ای برای او خواهند بود. این نتیجه و لُبِّ این مقدّمه‌ای است که مرحوم صدرالمتألّهین در اینجا بیان کرده است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

104
  • شکوه و شکایت صدرالمتألّهین از اندراس علم و اسرارش

  • و کیف و رؤساؤهم قوم أعزل من سلاح الفضل والسداد «چگونه این‌طور نباشد در حالتی که آن‌هایی که رئیس و زمامدار این منهج خلاف هستند، یک قومی هستند که از سلاح فضل و سداد، تهی و عاری و برهنه هستند» عاریّة مناکبهم عن لباس العقل والرشاد«مناکب اینها از لباس عقل و رشاد خالی است و لباس عقل و رشاد را نپوشیدند و روی دوش خود نینداختند» صدورهم عن حلی الآداب اعطال و وجوههم عن سمات الخیر أغفال«سینه‌های اینها از زیور آداب معطل است، و وجوه اینها از نشانه‌های خیر غافل است» فلمّا رأیت الحال علی هذا المنوال«وقتی که دیدم قضیه بر این منوال است» من خلوّ الدیار عمّن یعرف قدر الأسرار و علوم الأحرار«از اینکه دیدم که دیگر در شهر و دیار کسی که قدر اسرار را بداند و علوم احرار را بداند علومی که از جنبه‌های تقلید، خالی است» و آزادانه انسان به آن علوم می‌پردازد، بدون اظهار نظر شخصی و بدون تقلید از کسی و بدون متابعت از کسی، خود انسان آنها را فرا می‌گیرد و دستی نمی‌تواند او را تغییر بدهد. و أنّه قد اندرس العلم و أسراره «علم و اسرار علم پوسیده شده و از بین رفته است» و انطمس الحق و أنواره«حق و انوار حق به خاموشی گرائیده شده است» و ضاعت السِیَرُ العادلة و شاعت الآراء الباطلة«سیره‌های عادله از بین رفته و گم شده و آراء باطله جایگزین شده و شیوع پیدا کرده است» و لقد أصبح عین ماء الحیوان غائرة«چشمۀ آب حیوان به زمین فرو رفته» و ظلّت تجارة أهلها بائرة«تجارت اهل، این آراء، بدون نتیجه مانده» و آبت وجوههم بعد نضارتها باسرة«صورت‌های اینها بعد از طراوتش خیلی عبوس و خشک و مکدّر و گرفته شده است» و آلت حال صفقتهم خائبة خاسرة«حال تجارت اینها، خائب و خاسر شده و اینها نتیجه‌ای از صفقه و از تجارت خودشان و از معاملات خودشان نبرده‌اند» ضربت عن أبناء الزمان صفحًا«از ابناء

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

105
  • زمان کناره‌گیری کردم» و طویت عنهم کشحًا «آنها را به یک کناری نهادم» فألجأنی خمود الفطنة و جمود الطبیعة لمعاداة الزمان و عدم مساعدة الدوران«مرا ملتجی و مضطرّ کرد و اینکه زیرکی و خمود پیدا کرده و تبدیل به بلادت شده و طبیعت نظارت خودش را از دست داده و جامد شده است و به جهت دشمنی زمان و عدم مساعدت دوران حیات از بین رفته است» إلی أن انزویت فی بعض نواحی الدیار«در بعضی از نواحی دیار، من مأوا گرفتم» واستترت بالخمول والانکسار«من به خمول و انکسار، خودم را پنهان کردم و در زاویۀ خمود و انکسار قرار گرفتم» منقطع الآمال«و دیگر آرزوهایم از بین رفت» منکسر البال«بال من شکسته شد» متوفّرًا علی فرض اؤدیه«من متوفّر آن فرضی که می‌باید او را ادا کنم شدم» منظور ایشان همان تزکیه نفس و مجاهدات و ریاضات شرعیّه و رسیدن به خود این‌هاست. و تفریط فی جنب اللَه أسعی فی تلافیه«و شروع کردم تفریطی که فی جنب اللَه تعالی کردم، او را تلافی کنم» لا علی درس اُلقیه «نه اینکه یک درسی بدهم» أو تألیف أتصرّف فیه«یا اینکه بیابیم تألیفی کنم» اذا التصرّف فی العلوم والصناعات«زیرا بحث تصرف و کنکاش و شروع در علوم و صناعات کردن» و إفادة المباحث و دفع المعضلات و تبیین المقاصد و رفع المشکلات«مباحث را افاده دادن و مشکلات را دفع کردن، مقاصد را بیان کردن، مشکلات را برداشتن» ممّا یحتاج إلی تصفیة الفکر«باید فکر انسان مصفّی و پاک باشد و در آن خلجان نباشد» و تهذیب الخیال عمّا یوجب الملال والاختلال«باید خیال انسان پاک باشد از آنچه که ملال و اختلال می‌آید» با این تشویشِ خاطر و اضطراباتی که هست، کجا انسان می‌تواند در آن مطالب علمی کنکاش کند، کجا انسان می‌تواند تألیفی داشته باشد. وقتی کسی ذهنش پریشان است، یا اینکه منظورشان این است که هنوز به آن مرحلۀ صفا نرسیده است و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

106
  • استقامة الأوضاع والأحوال«اوضاع و احوال باید مستقیم باشد» در هرج و مرج علمی، فُحش و بد و بیراه و تکفیر نمی‌شود آدم کاری را انجام بدهد. هر جا که برود می‌ببیند دارند فحشش می‌دهند، اینجا فحش می‌دهند، آنجا می‌گویند مرتّد است، کافر است، وحدت وجودی است، نجس است، دائماً در معرض تهمت است و چه بسا اینکه یک مسائلی را به وجود بیاورند و اوباش را بر علیه او برانگیزانند برای اینکه از اوباش، هرکاری بگوئید برمی‌آید مع فراغ البال، و من أین یحصل للانسان مع هذه المکاره التی «کجا حاصل می‌شود برای انسان با این مکارهی که» یسمع و یری من أهل الزمان «از اهل زمان می‌شنود و می‌بیند» و یشاهدُ«و مشاهده می‌کند» مما یکبّ علیه الناس فی هذا الأوان «آنچه که مردم در این اوان به او رو آورده‌اند» من قلّة الانصاف «انصاف از بین رفته است» و کثرة الاعتساف«اعتساف و انحراف در اینجا زیاد شده است» و خفص الأعالی و الأفاضل و رفع الأدانی و الأراذل«بزرگان و افراد فاضل پایین آمدند و افراد دنی و رذل را بالا بردند» و ظهور الجاهل الشریر«و جاهل شریر، ستمگر و مفسد، ظاهر می‌شود» و العامی النکیر علی صورة العالم النحریر و هیئة الحبر الخبیر«و عامی بر صورت یک عالم نحریر و بر هیئت یک حِبر خبیر و یک شخص دانا تجلی می‌کند» إلی غیر ذلک من القبائح والمفاسد الفاشیّة«و الی غیر ذلک از قبائح و مفاسدی که روشن است» اللازمة والمتعدیّة«چه به خودشان و چه به دیگران برسد» مجال المخاطبة فی المقال«مجال اینکه در مقال، انسان با افراد مباحثه کند» و تقریر الجواب عن السؤال «و جوابی را از سؤال بدهد و مجلسی داشته باشد» فضلًا عن حلّ المعضلات و تبیین المشکلات«چه برسد به اینکه بیاید معضلات را حل بکند و مشکلات را بیان کند» و نمی‌تواند یک مجال واسعی پیدا کند، برای اینکه این مسائل را به گوش اهلش برساند، «کما نظمه بعض إخوانی فی الفرس:

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

107
  • ازسخن پر دُر مکن همچون صدف هر گوش را   ***   

  •    ***   قفل گوهر ساز یاقوت زمرّد پوش را

  • یاقوت این زبان است، که تعبیر آورده شده است. زمرد هم عبارت از آن موهای محاسنی است که آمده و آن زبان را پوشانده و این به خضارت وجه تعبیر به زمرد شده است. آن وقت این لب، یک قفلی است، و زبان خودش یک گوهر است که از او تعبیر به لعل می‌کنند. می‌گوید این لب، حکمِ قفل برای زبان را دارد وقتی که لب بسته باشد دیگر آن زبان در محفظه خود محفوظ است و کاری انجام نمی‌دهد.

  • در جواب هر سؤالی حاجت گفتار نیست   ***   

  •    ***   چشم بینا عذر می‌خواهد لب خاموش را

  • وقتی که چشم ببیند که لب خاموش است متوجه می‌شود که این لب را باید خاموش نگهدارد، یعنی خلاصه اینکه هر چیزی را به هر کسی نگوید و واقعاً این خیلی مسأله مهمی است که خیلی بایستی ما دقّت کنیم که در صحبت و در بیان مطلب، ظاهراً خیلی کوتاهی می‌شده است که انسان، هر حرفی را به هر کسی می‌زده و هرچیزی را بیان می‌کرده است و برای افرادی موجب فتنه می‌شود. انسان لازم نیست که هر چیزی را بیان کند و هر مطلبی را بگوید، هر چیزی را که می‌بیند نقل کند زیرا ممکن است به جاهای خیلی باریک برسد. فکنت أولًا کما قال سیدی و مولای و معتمدی اوّل الأئمة و الاوصیاء و أبو الأئمة الشهداء الأولیاء قسیم الجنة والنار، آخذًا بالتقیّة والمداراة مع الاشرار، مخلا عن مورد الخلافة قلیل الأنصار [«فرمودند که: باید تقیه را پیشه کنیم و با اشرار مدارا نمائید] که در مورد خلافت، او را کنار گذاشتند و انصارش هم نبودند» مُطَلِّق الدنیا مؤثر الآخرة علی الاولی «دنیا را طلاق داده و آخرت را به اولی برگزیده بود و از مسائل همه به کنار بود» مولی کلّ

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

108
  • من کان له رسول اللَه مولی و اخوه و ابن عمّه و مساهمه فی طمّه و رمّه «کسی که هم قسیم رسول خداست در هر چه که به دست آورده و در هر چه که برای او ذخیره شده است» حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرماید: طفقت أرتئی بین أن أصول بید جذّاء «شروع کردم به فکر و نظر کردن بین اینکه آیا با یک قوّۀ قهریّه غالب بشوم با دستی که اصلاً مقطوع است و انصاری ندارم» أو أصبر علی طخیة عمیاء «یا اینکه صبر کنم بر یک ظلمت کور»، بر یک ظلمتی که راه به بینایی اصلاً ندارد. و این دیگر خیلی عجیب است. گفت: فی ظلمات ثلاث، هم ظلمت است و هم اینکه طرف کور است. این دیگر خیلی عالی است، حالا اگر ظلمت باشد و طرف، بینا باشد گرچه آن هم فایده ندارد، ولی اگر ظلمات محض باشد، و فرد هم کور، چگونه می‌خواهد راه به جایی ببرد؟ یهرم فیها الکبیر «که در این ظلمت، کبیر، پیر می‌شود» و یشیب فیها الصغیر «و صغیر در او، بزرگ می‌شود» و یکدح فیها مؤمن حتی یلقی ربّه1«مؤمن در این ظلمت صبر می‌کند و کوشش می‌کند و مجاهده می‌کند تا اینکه خدا را ملاقات می‌کند» حضرت فرمودند: من گیر کردم که چکار کنم آن کار را انجام بدهم که نمی‌توانم یا اینکه صبر کنم.

  • مرحوم صدرالمتألّهین می‌فرماید: فصرت ثانیًا عنان الاقتداء بسیرته «من، عنان اقتداء را متمایل به سیرۀ او کردم» ما هم برویم پی کارمان عاطفًا وجه الإهتداء بسنّته «وجه اهتداء را من معطوف سنت او کردم» ببینم او چکار می‌کند، در خانه‌اش رفت نشست من هم، پی کارم رفتم فرأیت أنَّ الصبر علی هاتی أجحی «دیدم صبر بر این، متقن و ثابت است» فصبرت «پس صبر کردم» و فی العین قذی«درحالی که در چشم من خار بود» و فی الحلق شجی« [و در گلوی من استخوان بود] » فأمسکت

    1. نهج البلاغة، (عبده) ج ١، ص ٣١.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

109
  • عنانی عن الاشتغال بالناس ومخالطتهم «پس دیگر عنان خودم را از اشتغال به مردم و آمیختن با آنها برگرداندم» و‌ آیست عن مرافقتهم و مؤانستهم «از مرافقۀ با مردم و انس با مردم مأیوس شدم» و سهلت علیَّ معاداة الدوران «دیگر دشمنی دوران برای من آسان شد» و معاندة أبناء الزمان«[و عناد افراد فرصت طلب] بر من راحت گشت» و خلَّصتُ عن إنکارهم و إقرارهم «از اینکه بیایند به من فحش بدهند یا اینکه مرا تأیید کنند راحت شدم» یعنی جداً و واقعاً این قضیه، عجیب است. می‌بینی یک نفر سراغ انسان، این طرف و آن طرف می‌آید اما بعد در یک مسأله جزیی یک قضیۀ جزئیِ جزئیِ جزئی، یک دفعه ورق برمی‌گردد. و تساوی عندی إعزازهم وإضرارهم«اعزاز آنها و ضرر رساندن آنها برای من یکی شد» فتوجهت توجهًا غریزیًا نحو مسبب الأسباب «از نظر غریزه و از نظر باطن، من به طرف، مسبب الاسباب توجه پیدا کردم» به معنای «عزیزیاً» هم می‌توانیم بگوئیم که از معنای خیلی متقن و توجه تام باشد، یعنی از نظر باطن به طرف مسبب الاسباب باید توجه پیدا کنم. و تضرّعت تضرعًا جبلیًّا«یک تضرّع جبلیّ و باطنی پیدا کردم» إلی مسهّل الأُمور الصعاب«به سوی آسان کننده امور، سخت توجه پیدا کردم»، یعنی نه تنها از نقطۀ نظر فعل بلکه تمام شراشر وجودم متوجه شد به این حقیقت. چون همۀ باطن‌ها را دیدم، همۀ اختلاف‌ها را دیدم، دیدم اینها از بزرگ تا کوچکشان در نجاستند. یک وقتی من این مطلب را هم قبلاً گفتم که، ـ حالا نمی‌خواهم به خودم ببالم، نه، ـ در واقع هر کسی همین‌طور است. گاه‌گاهی، سابقاً احساس می‌کردم که آیا یک نفر ممکن است حرف آدم را نفهمد؟ یعنی یک نفر نفهمد که آدم چه می‌خواهد بگوید؟ و منظورش چیست؟ همه در خیالات و برداشت‌ها سیر می‌کنند. بعد دیدم مرحوم آقا اتفاقاً در همان روح مجرد فرموده‌اند که گاه‌گاهی، برای مصنّف یک مسائلی پیش آمده بود که حتی یک نفر هم مطلب حق او را، متوجه نشده و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

110
  • نفهمیده است. هر کسی بر طبق آن مقدار از سعۀ ظرفی که برایش خدا قرار داده به همان مقدار می‌تواند توجه پیدا کند و گاه‌گاهی ممکن است برای همه، این مسائل پیش بیاید که یک مسأله حق را، یک مسأله‌ای که به ذهن می‌آید و انسان یقین دارد که مسأله همین است اما مورد توجه قرار نمی‌گیرد. آن وقت می‌بینید از بزرگ تا کوچک فرقی نمی‌کند، افراد ریش سفید، پنجاه، شصت سال سن، اینها همه در همین خرافاتند و اینها همه در احساساتند و این اختصاص ندارد که آن شخص علم دارد یا خیر، علم دارد ولی این علمش نیامده راه را و حقیقت را برای او باز کند. در همان حیطۀ نفسانیّات و در همان حیطۀ مدرکاتِ نفسانی که توأم با احساسات هست، در همانجا گیر است. ـ البته تفاوت پیدا می‌کند، احساسات داریم تا احساسات ـ نسبت به بعضی مسائل عبور کرده است، ولی نسبت به بعضی مسائل هنوز گیر دارد، انسان خیلی باید حواسش را جمع کند. فلمّا بقیت علی هذا الحال«وقتی که بر این حال باقی ماندم» من الاستتار و الانزواء«اینکه مستتر بودم و منزوی بودم» والخمول و الاعتزال زمانًا مدیدًا وأمدًا بعیدًا«یک مدت زیاد» اشتعلت نفسی لطول المجاهدات«به خاطر طول مجاهدات، نفسِ من اشتعال پیدا کرد» اشتعالًا نوریّا«یک اشتعال نورانی، یک آتشی در دل من برانگیخته شد»، لذا بعضی‌ها در مورد حضرت موسی نسبت به آیه ١٠سوره طه اینچنین تعبیر کرده‌اند که همان آتشی بوده که در دل حضرت موسی افتاده است. والتهب قلبی للکثرة الریاضات التهابًا قویًا«و قلب من، به خاطر کثرت ریاضات، به یک التهاب قوی، ملتهب شد» ففاضت علیها أنوار الملکوت«بر قلب من انوار ملکوت افاضه شد» و حلت بها خبایا الجبروت«ستاره‌ها و حجاب‌های جبروت، استار جبروت بر او فرود آمد»، تازه این بندۀ خدا، مرحوم صدرالمتألّهین به اندازۀ یک جرعه به او دادند، که این‌گونه می‌گوید و لحقتها الأضواء الأحدیّة «أضواءِ أحدیّت، لاحق او شد و وارد بر

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

111
  • او شد» و تدارکتها الألطاف الالهیّة«الطاف الهیّه او را در بر گرفت» فاطّلعت علی أسرارٍ لم أکن أطلع علیها إلی الآن«مطلع شدم بر یک اسراری که حتی الآن به او نرسیده بودم» و انکشفت لی رموز لم تکن منکشفة هذا الانکشاف من البرهان«برای من رموزی به دست آمد که تا مثل این، انکشاف از برهان به دست نیاورده بودم»، هر چه را که قبل از براهین، در او متوجه شده بودم به این قسم نبود بل کلّ ما علمته من قبل بالبرهان، عاینته مع زوائد بالشهود والعیان من الأسرار الالهیّة والحقائق الربانیّة و الودائع اللاهوتیّة «هر چه را که از براهین، قبلاً به آن رسیده بودم معاینه کردم» این هم، دلیل بر این است که برهان همیشه مؤید است، نمی‌گوید: ‌دیدم آنها باطل است، «آنها را با یک مسائل زائدی معاینه کردم، به شهود و عیان از اسرار الهیّه و حقائق ربانیّه، از ودائع لاهوتیه من به او رسیدم» والخبایا الصمدانیّة«از استار که عبارت است از اسرار.»

  • اگر کسی تمام اتفاقات را بداند به اندازۀ ریگی که در صحرا بیندازیم، علم ندارد

  • حتی بالاتر از مثال، از معانی، خیلی بر او آمده است. خیلی تجلیاتی برایش شده است اما به آن شدّت نبوده بلکه یک میلیونیم که بوده است. شما خیال می‌کنید این مسائل یک حدّ یقفی دارد؟ اگر یکی آمد و برای شما از ابتدای خلقت آسمان‌ها و زمین تا قیامت را، برای شما گفت، که چه مسائلی اتفاق می‌افتد، به اندازۀ یک ریگی که شما در یک صحرا بیاندازید علم ندارد. حالا بندۀ خدا تازه آنقدر که می‌گوید این چیزها را به او دادند، مست کرده است. حق دارد زیرا استاد نداشته و بالاتر نرفته است و به همین مقدار هم، کدام یک از فلاسفه را سراغ دارید که مسائلی که ایشان مطرح می‌کنند رسیده باشد؟

  • القاء علوم توحیدی توسط جذبۀ مرحوم انصاری، به مرحوم بیات

  • یکی از رفقای ما ـ مرحوم آقای بیات ـ نقل می‌کرد که ما در روزهای جمعه با مرحوم آقای انصاری و افراد دیگر، بیرون از همدان می‌رفتیم. یک روز رفتیم یک‌جایی به نام درّه مردابگ، من معمولاً با آقای انصاری تنها برمی‌گشتم. و رفقا با فاصله، می‌آمدند و ایشان زودتر می‌آمدند و من هم با ایشان می‌آمدم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

112
  • می‌گفتند یک روز رسیدیم یک جایی که پیچ بود. همین که پیچید، سَر آن پیچ، یک دفعه ایستاد و گفت فلانی ببینمت! می‌گفت یک نگاهی ایشان به من کردند. من دیدم اصلاً یک جور دیگر شدم و یک قسم دیگری شدم، اصلاً حالم یک جور عجیبی شد. بعد از مسائل توحیدی از من پرسید و من شروع کردم به گفتن که مسألۀ در توحید این‌طور است در کیفیّت نزول توحید به عالم تعیّنات داشت صحبت می‌کرد ظاهراً بحث نحوۀ علیّت و حقیقت علیّت بوده است. این‌طور که ایشان بیان می‌کرد، بعد یک دفعه ایشان گفت: چه می‌گویی بچه‌جان، ملاصدرا در این مسأله این‌جوری می‌گوید. من گفتم: بی‌خود می‌گوید و اشتباه می‌کند این‌طور نیست، ملاصدرا می‌گوید که بگوید!! هر کسی می‌خواهد باشد اشتباه می‌کند. ایشان [آقای انصاری] هیچ چیز نگفتند و رفتند و یک دفعه من متوجّه شدم حالم برگشت. ایشان گفتند یک خرده راجع به آن قضیه بیشتر شرح بده گفتم چه قضیه‌ای؟ کدام قضیه؟ ایشان گفت همین که الآن صحبت می‌کردی، گفتم نمی‌دانم یادم نمی‌آید.

  • هوهویّت مرتبه نیست بلکه باطن همۀ مراتب است

  • این حال به مرحلۀ تام و کامل و تمام، برای انسان نمی‌آید. با آنچه که عقل او به دست آورده می‌تواند اینها را تطبیق بدهد، یعنی همان‌طوری که خود فنّ صدرالمتألّهین بر توجیه هست که بیاید و اینها را، تأیید کند و تطبیق بدهد. در مسألۀ تشکیک در وجود ایشان می‌تواند بگوید که در وجود هر تعیّنی که یک نحوه‌ای از شدت و ضعفِ وجود به خود گرفته آن مرحله نزول واحدیّت است، یعنی وقتی که احدیّت نزول پیدا می‌کند در اسم واحد نزول پیدا می‌کند و إلاّ خود احد که فی حدّ نفسه مرتبه ندارد آن مرتبۀ اعلی است که بالاتر از آن مرتبه‌ای دیگر نیست، یعنی ما بالاتر از آن، دیگر مرتبه‌ای به نام هوهویّت نداریم، اصلاً هوهویت مرتبه نیست بر خلاف آنچه که فلاسفه می‌گویند. بلکه هوهویّت مرتبه‌ای است باطن همۀ این مراتب، نه اینکه مرتبه‌ای است مافوق این مراتب، اگر مافوق باشد قابل اشاره است. هوهویت مرتبه‌ای است که آن مرتبه باطن همۀ این‌هاست، پس مرتبۀ ظهور، مرتبۀ احدیّت است احدیّت هم که اضوائش و ظهورش در واحدیّت

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

113
  • است. واحد هم با تشکیک در وجود جور در می‌آید این‌طوری که اینها می‌گویند، یعنی اشکالی پیش نمی‌آید مگر اینکه در تشکیک در وجود بیاییم اشکال کنیم. در خود تشکیک در وجود هم اشکال کنیم بر اینکه تشکیک بر این‌گونه که اینها می‌گویند با مسألۀ احدیّت جور در نمی‌آید. اما وقتی که در مرحلۀ واحدیّت بخواهد ظهور و تجلی پیدا کند، دیگر مطلبی در آنجا نیست، یعنی مشکلی ندارد.

  • رسیدن به گنج‌های حقیقت و معرفت نیازمند مجاهدات نفسی و عقلی است

  • فاستروح العقل «عقل راحت شد» من انوار حق و بکرةً و عشیًا و قرب بها منه «[صبح و شام از انوار حق] و به واسطۀ انوار، نزدیکِ حق گشت» و خلص إلیه نجیًا فرکی بظاهر جوارحه فاذا هو ماء ثجاج «به ظاهر و ظواهرش شروع به کنکاش کرد و شروع به کاویدنِ زمین کرد تا آبی بیرون بیاورد به یک آبِ ثجاجی، که فوران داشت و جاری بود» و زوی بباطن تعقلاته للطالبین«و به باطن تعقلاتش برای طالبین شروع به جمع‌آوری مسائل کرد» فاذًا هو بحر مواج «به یک بحر مواجی رسید» یعنی می‌خواهد بگوید که ما از نظر ظاهر و هم از نظر باطن، دیگر کارمان بر وفق رسیدن و بر حقائق قرار گرفت. أودیة الفهوم سالت من فیضه بقدرها«وادی‌های فهم‌ها از فیض حق به قَدَرها، جاری شد» و جداول العقول فاضت من رشحه بنهرها«وقتی که به آن عقل رسید از رشحۀ او به نهرها، فیضان پیدا کرد با انهاری که در این جداول بودند» فأبرزت الأوادی علی سواحل الأسماع جواهر ثاقبة و دُررًا«و نشان داد به وادی‌ها بر سواحل گوش‌ها، یک جواهر ثاقبه و دُرَرها را» و انبتت الجداول علی الشواطی زواهر ناضرةً وثمرًا«و جدول‌ها بر آبشخورهای (حکمت) گُل‌های با طراوت و میوه‌های خودش را به معرض نمایش گذاشت» و حیث کان من دأب الرحمة الإلهیّه و شریعة العنایة الربانیّة«از آنجائی که از دأب و دَیدَن رحمت الهیه و شریعت عنایت ربانیه این است که» أن لا یهمل أمرًا ضروریًا«یک امر ضروری را اهمال نگذارد» یحتاج الیه الاشخاص بحسب

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

114
  • الاستعداد«هیچ وقت امور ضروری را مهمل نمی‌گذارد بلکه در هر برهه‌ای آنها را، افاضه می‌کند تا مستعدین بتوانند استفاده کنند» و لا یبخل بشیء نافع فی مصالح العباد«بخل نورزد به شئ نافع در مصالح عباد» فاقتضت رحمته«رحمتش اقتضا کرد» أن لا یختفی فی البطون والاستتار، هذه المعانی المنکشفة لی من مفیض عالم الأسرار«اینکه در بطون و در پس پرده‌ها و بطن‌ها این معانی منکشفه برای من مخفی نماند» و لا یبقی فی الکتمان والاحتجاب «و در کتمان و در احتجاب باقی نماند» الانوار الفائضة علیّ من نور الأنوار «انواری که فائض است بر من از نور الأنوار» فألهمنی اللَه «خداوند به من ملهم کرد که من شروع کنم و اینها را به مردم برسانم» الافاضة مما شربنا جرعة للعطاش الطالبین«از این که ما خوردیم یک جرعه‌ای هم به طالبین بدهیم» مثلاً فرض کنید از آن دریاهایی که ما خوردیم یک خرده‌اش را و یک جرعه‌اش را هم به آن کسانی که، دارای عطاش هستند و تشنۀ برای حقائق هستند بدهیم و الإلاحة مما وجدنا لمعة لقلوب السالکین«و آشکار کنیم از آنکه ما پیدا کردیم به اندازۀ یک آب دهان» آنقدر بر قلب من آمد، من اینها را ننوشتم همانند یک بچه‌ای که یک خُرده دور و برش خیس می‌شود، آنقدر نوشتم. ببیند مقام ثبوت چه خبر است که اثباتش آنقدر می‌باشد لیحیی من شرب منه جرعة «تا اینکه زنده بشود یک کسی که یک جرعه از این می‌نوشد» و یتنور قلب من وجد منه لمعة«قلب کسی که آن را یافته است به اندازۀ لمعه‌ای نورانی شود» لَمْعَه، به معنایِ برقه و نور است و لُمعه به معنای مقدار آب دهان است.

  • برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر   ***   

  •    ***   وه که با خرمن مجنون دل افکار، چه کرد1

    1. دیوان حافظ.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

115
  • فبلغ الکتاب أجله«کتاب به اجلش رسید» وأراد اللَه تقدیمه «خداوند اراده کرد در دسترس واقع شود» و قد کان أجّله«و برای این، زمانی قرار داده بود» فأظهره فی الوقت الذی قدره«و آن را ظاهر کرد در وقتی که خودش تقدیر کرده بود» و أبرزه علی من له یسره«و این را آشکار کرد هر کسی را که برایش میّسر کرد» فرأیت إخراجه من القوة إلی الفعل والتکمیل و إبرازه من الخفاء إلی الوجود و التحصیل«دیدم اینکه از قوه به فعل و تکمیل خارجش کنم و از خفاء به وجود تحصیل، ابراز کنم» فاعملت فیه فکری«من فکرم را به کار انداختم» و جمعت علی ضم شوارده أمری«بر ضم شوارد و آن مسائل مختلفه او، امر خودم را جمع کردم»، و سألت اللَه تعالی أن یشدَّ ازری«نیروی مرا زیاد کند، قوّۀ مرا زیاد کند» و یحط بکرمه وزری«به کرمش وزِر مرا آسان گرداند» و یشرح لإتمامه صدری «سینه مرا باز کند» فنهضت عزیمتی «عزم خودم را برانگیختم» بعد ما کانت قاعدة «بعد از اینکه زمین‌گیر شده بود» و هبّت، همّتی «همّت من تهییب شد» غب ما کانت راکدة «بعد از اینکه راکد بود» واهتزَّ الخامد من نشاطی «آن نشاط من که به رکود و خاموشی گرائیده شده بود، اهتراز پیدا کرد» و تموّج الجامد من انبساطی «آن انبساط من که جامد و خشک شده بود به حرکت افتاد» و قلت لنفسی هذا أوان الاهتمام و الشروع «حالا وقتش است که اهتمام داشته باشم و شروع کنم» و ذکر اصول یستنبط منها الفروع «و یک اصولی از حکمت را بیاورم تا اینکه فروع از آن، مستنبط بشود» و تحلیة الأسماع بجواهر المعانی الفائقة و إبراز الحق فی صورته المعجبة الرائقة«و گوش‌ها را به گوهرهای معانی فائقه زینت ببخشم و ابراز حق در صورت معجبۀ رائقه و در یک شکل خیلی عجیب کنم» حق را به همه نشان بدهم، و آنچه را که دیگران گفتند، من مطلب را به صورت دیگری بیان کنم. فصنفّت کتابًا إلهیًا للسالکین المشتغلین

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

116
  • بتحصیل الکمال «و کتابی را تصنیف کردم برای سالکینی که مشتغل به تحصیل کمال هستند» وأبرزتُ حکمة ربانیّة للطالبین «و حکمت ربانیّه را برای طالبین آشکار کردم» لأسرار حضرة ذی الجمال و الجلال، کاد أن یتجلی الحّق فیه بالنور الموجب للظهور «یعنی به صورتی، مطالب را بیان کردم انگار که حق، در این کتاب خودش را نشان دهد» خلاصه توحید را از اینجا بفهمید، حق را از این مطالب من، بفهمید. و قرب أن ینکشف بها کلّ مرموز و مستور«نزدیک است که هر مرموز و مستوری به واسطۀ کتاب من در منصّۀ ظهور بیاید»، یعنی دیگر خدا از آن خفاء خودش بیرون بیاید و این حقیقت خودش را و واقعیت خودش را به منصۀ ظهور برساند، وقد اطلعنی اللَه فیه علی المعانی المتساطعة «خداوند مرا بر این معانی متساطع کرد» أنوارها فی معارف ذاته و صفاته «انوار متساطعی دارد، که بر معارف ذاتش و صفاتش مطلع کرد» مع تجوال عقول العقلاء حول جنابه «با اینکه عقول عقلاء در حول جناب او، جَوَلان، کرده‌اند» و ترجاعهم حاسرین «و اینها حسرت زده مراجعت کردند» وألهمنی بنصره المؤیّد به من یشاء من عباده الحقائق المتعالیّة أسرارها فی استکشاف مبدئه و معاده «و خداوند به واسطه نصری که هر که را بخواهد از عبادش او را یاری می‌کند به من الهام کرد، آن حقائقی که اسرارش متعالیه است، در استکشاف مبدأش و معادش» مع تطواف فهوم الفضلاء حریم حماه و تردادهم خاسرین «با اینکه فهوم فضلاء طوف کرده حریم حماه او را، و اینها خاسرین برگشتند»، اما خدا من را موفق کرده که به این مسائل برسم و آنها نرسند. فجاء بحمداللَه کلامًا «این یک کلامی شده که شما دارید می‌بینید» لاعوج فیه «در آن انحرافی نیست» ولا ارتیاب «شکی در آن نیست»، ولا لجلجة «تردیدی در او وجود ندارد» و لا اضطراب یعتریه «اضطرابی شامل نمی‌شود»، محکم، متقن به سدّ سکندر بسته است حافظًا للاوضاع

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

117
  • «تمام اوضاع را حفظ کرده» و طبق قوانین جلو آمده است. شعار ندادیم و داخل احساسات نشدیم بلکه طبق قانون و وضع علمی اینها را یکی‌یکی بیان کردیم. رامزًا مشبعًا فی مقام الرمز و الإشباع «در مقام رمز و اشباع، در مقامی که باید با رمز حرف بزنیم با رمز صحبت کردیم»، در آنجایی که باید مسأله را خلاصه خیلی به طور برهانی و عقلی و با وضوح بگوییم این‌طور گفتیم، خلاصه برای هر کسی که هر چه می‌خواهد، در اینجا جمع کردیم. قریبًا من الافهام فی نهایة علُوّه «قریب به فهم‌هاست و در نهایت عُلوّش، نزدیک به فهم است» رفیعًا عالیًا فی المقام مع غایة دنوه «با غایتی که ما، این مطالب را ذکر کردیم، در عین حال، خیلی رفیع و خیلی عالی‌است» إذ قد اندمجت فیه العلوم التألهیّة فی الحکمة البحثیّة «در حکمت بحثیّه در او مندمج شده است و توفر علوم در او به وجود آمده است» و تدرَّعت فیه الحقائق الکشفیّة بالبیانات التعلیمیّة «حقایق کشفیّه با بیانات علمیّه، محکم و استوار شده و زِره به خود گرفته است» و تسربلتِ الأسرار الربانیّة بالعبارات المأنوسة للطباع «و اسرار ربانیه لباس پوشیده است با عباراتی که مأنوس با طباع است و با عباراتی خیلی روشن و موافق با طبع است» و مانند بعضی از صوفیه به یک عباراتی خیلی عجیب و غریب که انسان وحشت می‌کند، ما این عبارات را بکار نبردیم. و استعملت المعانی الغامضة فی الفاظ القریبة من الأسماع «استعمال شدۀ معانی غامضه در الفاظ قریبه که گوش‌ها با آنها آشناست» فالبراهین تتبختر اتضاحًا «براهین دارای یک وضوح خیلی مستحسن هستند» و شبه الجاهلین للحق «و شبه‌های جاهلین به حق» تتضاءل افتضاحًا «از نظر اتضال خیلی پست و پایین است» اُنظر بعین عقلک إلی معانیه «شما به معانیش نگاه کنید» هل تنظر فیه من قصور «قصوری را می‌بینی» ثم ارجع البصر کرتین «دوباره نگاه کن» إلی ألفاظه هل تری فیه من فطور «آیا سستی در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

118
  • اینجا می‌بینی» و قد أشرت فی رموزه إلی کنوز من الحقائق «در رموز این کتابم به کنوزی و گنج هائی از حقائق اشاره کردم» لا یهتدی إلی معناها إلا من عنی نفسه بالمجاهدات العقلیة «به این حقائق نمی‌رسد مگر کسی که نَفس خودش را به سختی واداشته، به سختی واداشته به واسطۀ مجاهدات عقلیه» حتی یعرف المطالب «تا اینکه به مطالب برسد» و نبّهت فی فصوله إلی اصول «من تنبیه کردم در فصل‌ها، به یک اصولی که» لا یطّلع علی مغزاها«به مغز و حقیقت او نمی‌رسد» إلا من أتعب بدنه فی الرّیاضات الدینیّة «مگر در کسی که در ریاضات دینیه بدنش را به تعب انداخته» لکیلا یذوق المشرب «تا اینکه مشرب برسد و از آن مشرب بچشد» و قد صنفته لإخوانی فی الدین و رفقائی فی طریق الکشف و الیقین «این را من تصنیف کردم برای برادران خودم در دین و رفقائی در طریق کشف و یقین» یعنی این کتابی است که انسان را به کشف و یقین می‌رساند و صرفاً یک فلسفۀ خشکی نیست که فقط یک کنکاش در معانی کرده باشد لأنه لا ینتفع بها کثیر الانتفاع«نفع نمی‌برد» إلا من أحاط بأکثر کلام العقلاء«مگر کسی که به اکثر کلام حکماء احاطه داشته باشد» و وقف علی مضمون مصنفّات الحکماء«مضمون مصنفات حکماء را بداند» غیر محتجب بمعلومه «و عملش برایش حجاب نشده باشد» ولا منکرا لما وراء مفهومه«و انکار ماوراء آنچه که فهمیده نکند» بداند که بالأخره فوق کل ذی علمٍ علیمی هست، فان الحق لاینحصر بحسب فهم کل ذی فهم«حق منحصر نیست به حسب فهم هرکسی که می‌فهمد» و لا یتقدَّر بقدر کل عقل و وهم«و مقدر به قدر هر عقل و وهمی نمی‌شود، حق بالاتر از این حرف‌هاست» فان وجدته أیّها الناظر مخالفا لما اعتقدته أو فهمته بالذوق السلیم فلا تنکره«ای ناظر اگر شما این را مخالف با آنچه تو به آن اعتقاد پیدا کردی یا فهمیدی به ذوق سلیم، انکار نکن» و فوق کلّ ذی علم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

119
  • علیم«و فوق هر صاحب علمی، علیمی بدان» فافقهنَّ أنَّ من احتجب بمعلومه و أنکر ما وراء مفهومه «این را بدان کسی که محجوب بشود به واسطۀ نورش، و انکار بکند ماوراء آنچه را که فهمیده است» فهو موقوف علی حدّ علمه «این دیگر حرکت نمی‌تواند بکند او به حدّ علمش باقی مانده است» و عرفانه محجوب عن خبایا أسرار ربّه و دیّانه «این دیگر از آن محجوب می‌شود ستارها جبروتی که خداوند این را قرار داده است برای اینکه این اسرار در تحت آنها محفوظ بماند، دیگر به آنها نمی‌رسد» و إنّی أیضًا لا أزعم أنی قد بلغت الغایة «من این‌طور گمان و ادعا نمی‌کنم که به نهایت مطلب رسیده باشم» فیما أوردته کلا «این‌طور نیست» فإنَّ وجوه الفهم لاتنحصر فیما فهمت ولا تحصی «وجوه‌ فهم منحصر در آن که من فهمیدم نیست» و معارف الحق لا تتقیّد بما رسمت و لا تحوی «معارف حق مقیّد به آنچه که من رسم کردم و جمع کردم نیست» لأنّ الحق أوسع من أن یحیط به عقل و حدّ و أعظم من أن یحصره عقد دون عقد «حق وسیع‌تر است از اینکه عقل و حدّی به او احاطه پیدا کند، وأعظم است از اینکه او را عقدی حصر کند» فإن أحللت بالعنایة الربانیة مشکلها«اگر با عنایت ربانیه مشکل از این معارف‌ها باز کردم» و فتحت بالهدایة الإلهیة معضلها«و به واسطه هدایت معضلش را باز کردم» فاشکر ربّک علی قدر ماهداک من الحکم«حالا شکر خدا را بکن که به آن مقدار همتی که به تو داده، به آن مقدار تو را هدایت کرده است» و أحمده علی ما أسبغ علیک من النعم«حمد بر آن نعمی که بر تو جاری ساخته است» و اقتد بقول سیّد الکونین و مرآة العالمین علیه و علی آله من الصلوات أنماها و من التسلیمات أزکاها«و از تسلیمات أزکاها بر او و آل او، که حضرت فرمود:» لاتؤتوا الحکمة غیرأهلها«به دست غیر اهلش حکمت را ندهید» فتضلّوها«حکمت را از بین می‌برند و گمراهش می‌کنند» و لا تمنعوا أهلها

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

120
  • فتظلموها1«و از اهلش هم منع نکنید چون که به حکمت ظلم کرده‌اید» فعلیک بتقدیسها عن«حالا شما باید این حکمت را مقدس بشماری» الجلود المیتة«و به هر کسی ندهی.»

  • سفارش ملاصدرا، راجع به کتمان اسرار از نااهل

  • یعنی می‌خواهد بگوید که این مطالب را به هر کسی نگوئید، اینها را بخوان و برای خودت نگهدار، لازم نیست اینها را همه جا مطرح کنید. و إیّاک و استیداعها إلا للأنفس الحیّة«بر تو باد که اینها را به نفس‌های حیّ و زنده به ودیعت بگذاری» کما قرره«همان‌طوری که حضرت این‌طور فرموده‌اند» و أوصی به«به آن وصیت فرموده‌اند» الحکماء الکبار أولی الأیدی والأبصار و اعلم أنی، ربّما تجاوزت عن الاقتصار«من از اقتصار تجاوز کردم» علی ما هو الحق عندی«بر اینکه او، حق است پیش من، پس یک قدری مطلب را طولانی‌تر کردم» و اعتمد علیه اعتقادی«و بر آنچه اعتماد خودم بود فقط اعتماد نکردم» إلی ذکر طرائق القوم«طریقه‌های قوم را هم بیان کردم» نیامدم فقط آن مسلک حق خودم را بیان کنم آنها را هم، نقل کردم. و ما یتوجّه إلیها و ما یرد علیها «آن اشکالاتی که بر آن متوجه می‌شود آنها را هم من گفتم» ثمَّ نبّهت علیه فی اثناء النقد و التزییف والهدم و الترصیف «بعد تنبیه کردم در اثناء نقدی که کردم یا تزییفی که کردم، هدمی که کردم و اینها را به شکل هم در آوردم» و الذبّ عنها بقدر الوسع و الإمکان «و ذبّ این مسائل، به قدر الوسع و امکان، رفع اشکال کردم و توجیه کردم» و ذلک «چرا این کار را کردم؟» لتشحیذ الخواطر بها و تقویة الاذهان من حیث اشتمالها علی تصورات غریبة لطیفة «برای اینکه خواطر را با اینها آماده کنم» یعنی بگویم که مسائل دیگری هم هست، ذهن‌ها تیز بشود، تند بشود، حادّ بشود، حدید بشود، ذکاء برای ذهن پیدا بشود و اذهان تقویت

    1. عوالی اللئالی، ج ٤، ص ٨٠.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

121
  • پیدا کند از حیث اشتمال بر تصورات غریبۀ لطیفه. تصورات غریبه و لطیفه، ممکن است در کلمات آنها باشد و چیزهایی پیدا بشود و ما آشنایی با مطالب آنها هم داشته باشیم و تصرّفات ملیحة شریفة«یک تصرفات ملیحه و شریفه» که نحوۀ توجیه آن‌ها، نحوۀ رد، نحوۀ جواب، را ذهن ممارست داشته باشد و پرورش پیدا بکند با این ردّ و ایراد و جواب و توجیه و تأویل و با این کیفیّت‌ها، این‌طور نباشد که فقط همین طوری بگویم و مثل قرآن رد ‌شوم و بروم و جواب و ایراد خیلی، در آن نباشد تعد نفوس الطالبین للحق ملکة، لاستخراج المسائل المعضلة«نفوس طالبین را یک ملکه برای استخراج مسائل مشکله ایجاد کنم» و تفید أذهان المشتغلین بالبحث«و اذهان مشتغلین به بحث را فائده بدهد» اطلاعًا علی المباحث المشکلة«مباحث مشکله را افاده کند» والحق أنَ أکثر المباحث المثبتة فی الدفاتر المکتوبة فی بطون الأوراق «حق این است که بیشتر این مباحثی که در دفاتر ثبت شده و مکتوب است در اوراق» ، إنما الفائدة فیه مجرد الانتباه و الإحاطة بأفکار «همانافائده‌اش مجرد این است که انسان متوجه بشود و احاطه پیدا کند» أولی الدرایة والانظار«و احاطه به افکار و به انظار پیدا کند» لحصول الشوق إلی الوصول«تمام اینها برای این است که انسان شوق به وصول پیدا کند. نه اینکه صرفاً بخواند. صرفاً بخواند فایده‌ای ندارد» لا الاکتفاء بانتقاش النفوس بنقوش المعقول أو المنقول«نه اینکه فقط انسان بار کند سینۀ دلش را از نقوشی که معقول و منقول باشد» تا انسان مثلاً به حقیقت فقه نرسد، هزاری هم حالا رساله بنویسد چه فایده دارد. یا به مسائل حِکَمی نرسد، این نقوشی که در سینه‌اش هست، مشکلی حلّ نمی‌کند. فانَّ مجردّ ذلک مما لا یحصل به إطمینان القلب و سکون النفس «مجرد این خواندن‌ها، برای انسان اطمینان قلب پیدا نمی‌شود وسکون نفس پیدا نمی‌شود» و راحة البال «و آسایش قلب پیدا نمی‌شود» و طیب المذاق «و مذاق انسان خوشبو نمی‌شود» بل هی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

122
  • مما یعدّ الطالب لسلوک سبیل المعرفة و الوصول إلی الأسرار «اینها از آن چیزهایی است که برای طالب مُعدِ می‌شود راه معرفت را بپیماید و وصول به اسرار پیدا کند» إن کان مقتدیًا بطریقة الأبرار متّصفًا بصفات الأخیار «اگر مقتدی به طریقت ابرار باشد، متصّف به صفات اخیار باشد، اینها هم مُعدّند» اینها همه کمک هستند، اینها راه را باز می‌کنند، حالا خودت باید بروی. جاده را اسفالت می‌کنند حالا خودت باید بروی، دیگر جاده را از آن سنگ و پیچیدگی و ریگ و شن و رمل، پاک می‌کنند، خودت باید بقیّه‌اش را بروی. وقتی جاده هموار شد، انسان باید حرکت کند. اینها همه راه را نشان می‌دهند، علاماتی تا فلان شهر هستند چند کیلومتر است، چند تا پیچ دارد، اینها همه حکایت می‌کنند از آن وقایع نفس الأمر و انسان باید خودش حرکت کند و اینها را به عنوان چراغ راهنما انتخاب کند ولیعلم أنّ معرفة اللَه تعالی و علم المعاد و علم طریق الآخرة، لیس المراد بها الاعتقاد الذی تلقاه العامی أو الفقیه وراثة و تلقفًا«باید بدانید اینکه معرفت خداوند متعال و علم به معاد و علم به راه آخرت مراد اعتقادی که عامی آن را تلقی می‌کند و یا فقیه وراثة وتلقفاً همین‌طوری زود آن را اخذ می‌کند نیست» فانَّ المشغوف بالتقلید و المجمود علی الصورة«و آن کسی که خوشحال است تقلید کرده و بر صورت مجمود است و به حقیقت نرسیده است» لم ینفتح له طریق الحقائق«بر او باز نمی‌شود، [راههای حقائق] » کما ینفتح للکرام الإلهیین«همچنان که برای کرام الهیّین، آن افرادی که دارای مقام و مرتبه هستند» ولا یتمثل له ما ینکشف للعارفین«متمثل نمی‌شود آنچه را که برای عارفین، منکشف می‌شود» المستصغرین لعالم الصورة«که عالم صورت را پست و کوچک می‌شمرند» و اللذات المحسوسة«و لذات محسوسه، را استصغار می‌کنند» من معرفة خلاّق الخلائق و حقیقة الحقائق«آن معرفتِ خلاقِ خلائق است و معرفت حقیقت حقائق است» و لا ما هو طریق تحریر

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

123
  • الکلام«طریق تحریر کلام هم این‌طور نیست» والمجادلة فی تحسین المرام، کما هو عادة المتکلم و لیس أیضا هو مجرد البحث البحت کما هو دأب أهل النظر«همان‌طور که عادت متکلّم این است که با این مسائل زود از این شاخ به آن شاخه بپرد و بگذرد.» مطلب مجرد بحث خشک نیست، همان‌طوری که دأب اهل ‌نظر است که فقط بیایند بحث کنند و هیچ به حقیقتش نرسند وغایة اصحاب المباحثة والفکر، فإنَّ جمیعها ﴿ظُلُمَٰتُۢ بَعۡضُهَا فَوۡقَ بَعۡضٍ إِذَآ أَخۡرَجَ يَدَهُۥ لَمۡ يَكَدۡ يَرَىٰهَا وَمَن لَّمۡ يَجۡعَلِ ٱللَهُ لَهُۥ نُورٗا فَمَا لَهُۥ مِن نُّورٍ﴾1 بل ذلک نوع یقین «این نوعی از یقین است» هو ثمرة نور یقذف فی قلب المؤمن بسبب اتصاله بعالم القدس و الطهارة و خلوصه«این نوری است که در قلب مؤمن، به سبب اتصالش به عالم قدس و طهارت و خلوصش تابش پیدا می‌کند» بالمجاهدة عن الجهل والأخلاق الذمیمة وحبّ الرئاسة«[به مجاهدۀ از جهل و اخلاق ذمیه و حب ریاست،]» و الإخلاد إلی الأرض«و فرو رفتن در زمین» و الرکون إلی زخارف الأجساد «وغوطه ور شدن در زخارف عالم أجساد» و إنی لأستغفر اللَه کثیرًا «و من بسیار استغفار می‌کنم» مما ضیعت شطرًا من عمری فی«از آن که تضییع کردم قسمتی از عمر خودم را در» تتبع آراء المتفلسفة«آراء متفلسفه، (آن‌هایی که می‌زنند خودشان را به فلسفه)» فیلسوف نیستند، خیال می‌کنند از فلاسفه هستند و المجادلین من أهل الکلام و تدقیقاتهم«با آن کسانی از اهل کلام ـ اشعری و معتزله ـ که اهل جدل بودند» من آراء آنها را می‌دیدم و تدقیقات آنها را مشاهده می‌کردم مثل فخر رازی و تعلّم جربزتهم فی القول و تفننهم فی البحث«جربزۀ آنها را، در قول و تفنن در بحث، آن مقدار ظرفیت آنها را در قول و تفنن در بحثشان را می‌دیدم» حتی تبیّن لی آخر الأمر بنور الإیمان «در آخر امر به

    1. سوره النّور (٢٤) ذیل آیه ٤٠.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

124
  • نور ایمان من متوجه شدم» و تأیید اللَه المنّان أنّ قیاسهم عقیم«تمام قیاسات و نتایج آنها همه، عقیم است و محصولی ندارد» چون گرفتار همین نقلِ قول و إن قلت‌ها می‌باشد و صراطهم غیر مستقیم«اینها در صراط ائمه نرفتند. »

  • توسّل ملاصدرا به ائمه علیهم السّلام برای دریافت حکمت

  • فألقینا زمام أمرنا إلیه «ما زمام کارمان را به خداوند متعال سپردیم» و إلی رسول اللَه [رسوله] النذیر المنذر، فکلّ ما بلغنا منه «هر چه که از آنها به ما رسید» آمنا به وصدّقناه «تصدیق کردیم» ولم نحتل أن نخیّل له وجها عقلیًا و مسلکًا بحثیًا «دیگر نیامدیم برای او یک وجه عقلی و یک مسلک بحثی بتراشیم» بل اقتدینا بهداه «ما به هدایت او مقتدی می‌شدیم» و انتهینا بنهیه «و به نهی او، ما خودمان را باز داشتیم. » إمتثالا لقوله تعالی:﴿وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمۡ عَنۡهُ فَٱنتَهُواْ﴾1حتی فتح اللَه علی قلبنا ما فتح «تا اینکه خداوند، این‌هایی که به شما گفتیم به ما داد تمام این علوم را خداوند به واسطۀ هدایت از ائمه به ما داد» و این حکمت از توسل به ائمه و استمساک به ولایت ائمه برای ما پیدا شد. فأفلح ببرکة متابعته وأنجح «به فلاح و رستگاری رسید.»

  • واقعیت را دارد می‌گوید، حضرت طبق روایات، مبدأ و معاد را چطور توصیف کرده است؟ او می‌گوید ما هم با برهان این جوری مسائل را بیان می‌کنیم. نه این که حالا چون با فکرش نمی‌سازد، پس بیاید توجیه کند.

  • تأویلی نکردیم که؛ ما لا یرضی صاحبُهُ، باشد. اگر یک جایی عقلمان نرسید همانجا ایستادیم و گفتیم او درست می‌گوید و اگر یک جایی ما به برهان نرسیدیم، آنجا نیامدیم توجیه کنیم که اصل کلام را برگردانیم و خلاف آنچه را که منظور متکلّم است بیان کنیم. فابدأ یا حبیبی، قبل قراءة هذا الکتاب«باید ابتداء کنی» بتزکیة

    1. سوره الحشر (٥٩) قسمتی از آیه ٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

125
  • نفسک عن هواها، ف‍﴿قَدۡ أَفۡلَحَ مَن زَكَّىٰهَا * وَقَدۡ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا﴾،1واستحکم أوّلًا أساس المعرفة و الحکمة «اساس معرفت را مستحکم بگردان» ثم ارق‌ ذراها «بعد به آن ذروه و آخرین مرتبه، ترقی کن» وإلاّ کنت ممن أتی اللَه بنیانهم من القواعد «از آنجائی که خداوند بنیان اینها را از اساس و ریشه اصلاً برمی‌کند و می‌برد» فخرّ علیهم السقف «سقف روی سر اینها می‌آید» إذ أتاها «آن وقتی که امر خدا می‌آید» و لا تشتغل بترّهات عوام الصوفیة من الجهلة «به آن چیزهای که خلاف شرع و خلاف دین است مشغول مشو» و لا ترکن إلی أقاویل المتفلسفة جملة «و به آن گفتارهای خلافِ دین و غیرمنقول و غیرمعقولی که بعضی از متفلسفه می‌گویند و توجیهاتی که آنها می‌کنند هم فریفته نشو و سکون پیدا نکن» فإنها فتنة مضلة «یعنی از هر دو دستۀ آن‌هایی که مدعی شهودند و مدعی عقلند، هر دوی اینها مخالفند» فقط باید به ائمه علیهم السّلام پرداخت و فقط از آنها گرفت، و به کسی دیگر نباید توجه کرد و للأقدام عن جادة الصواب مزلّة «اینها قدم‌ها را از جادۀ صواب، لغزش می‌دهند» و هم الذین اذا﴿فَلَمَّا جَآءَتۡهُمۡ رُسُلُهُم بِٱلۡبَيِّنَٰتِ فَرِحُواْ بِمَا عِندَهُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُواْ بِهِۦ يَسۡتَهۡزِءُونَ﴾2 «اینها همان‌ها هستند وقتی که رسل می‌آیند می‌گویند ما عالِم هستیم» وقانا اللَه و إیاک شر هاتین الطائفتین و لا جمع بیننا و بینهم طرفة عین «[خداوند ما و شما را از شر این دو طائفه حفظ کند و بین ما و اینها یک چشم به هم زدن جمع نکند].»

    1. سوره الشّمس (٩١) آیه ٩ و ١٠.
    2. سوره الغافر (٤٠) آیه ٨٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

126

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

127
  • جلسه ششم: اسفار أربعه حقیقت و مقام هو هویّت و عماء

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

129
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • الاسفار الاربعة

  • واعلم، أنَّ للسلاک من العرفاء والأولیاء أسفارًا أربعة:

  • أحدها السفر من الخلق إلی الحقّ.

  • وثانیها السفر بالحقّ فی الحقّ.

  • والسفر الثالث یقابل الأوّل لأنه من الحق إلی الخلق بالحقّ.

  • والرابع یقابل الثانی من وجه لأنه بالحقّ فی الخلق.

  • فرتبّتُ کتابی هذا طبق حرکاتهم فی الأنوار والآثار، علی اربعة اسفار، و سمیته بالحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة، فها أنا أفیض فی المقصود، مستعینًا بالحق المعبود الصمد الموجود.

  • السفر الاول

  • وهو الذی من الخلق إلی الحقّ فی النظر إلی طبیعة الوجود و عوارضه الذاتیة وفیه مسالک:

  • بزرگان و اولیاء برای حرکتِ تکاملی انسان، چهار مرحله تصویر کرده‌اند1

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون این مطلب به معاد شناسی، ج ٨، ص ٦٣؛ رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص ١٤٣؛ مطلع الانوار، ج ٥، ص ٢١٧ مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

130
  • مرحلۀ اول اینکه به واسطۀ قوس نزول، انسان از آن حقیقت وجود که حقیقت منبسط و بسیط و بلا رسمٍ و لا اثرٍ و لا تعیُّنٍ و لا تقیّد هست، می‌خواهد در یک تعینی ظهور پیدا کند. نام این حرکت را، قوس نزول می‌گذارند.

  • قوس نزول اختصاص به انسان ندارد بلکه برای همه موجودات است

  • در هر صورت، اگر ما نه تنها به انسان، بلکه به همۀ موجودات توجّه کنیم، یک قوس نزولی در همه می‌بینیم و اینکه آقایان می‌فرمایند؛ این مسأله دربارۀ انسان و طبیعت نوعیۀ انسان است، ما می‌توانیم این را به همۀ موجودات توسعه بدهیم، هر موجودی که قابل اشاره باشد، چه حسّیّه و چه اشاره عقلیّه، این موجود از نقطۀ نظر تعیّن و تقیّد و صورتی که پیدا کرده، از حاقِّ ذاتِ وجودِ بسیط که همان وجود حقیقة الحقائق است صورت پذیرفته و صورت گرفته و قابل برای اشاره شده است. حال می‌گوئیم اشارۀ حسیّه، که اگر آن وجود، از کائنات باشد، یعنی در عالم کون و فساد که عالم ماده است باشد حرکت و چرخش او را، قوس نزول می‌گوئیم. چون در آنجا لا حدّ و لا رسم که عبارت از مقام هوهویّت است، آنجا دیگر تعیّن و تقیّد معنا ندارد و آنجا اصلاً قابل اشاره نیست، قابل برای مرتبه شمردن نیست. ما نمی‌توانیم برای آن در برابر سایر مراتب، اسم مرتبه‌ای بگذاریم. فرض کنید که عدد دو یک مرتبه‌ای است مافوق عدد یک، عدد هشت یک مرتبه‌ای است ما فوق عدد هفت، مرتبۀ طبقۀ دوم، یک مرتبه‌ای است ما فوق طبقۀ یک و هَلُّم جرّاً. امّا من باب مثال آن مصالحی که فرض کنید در این ساختمان بکار رفته آیا می‌توانیم بگوئیم که، نَفس آن مصالح، یک مرتبه‌ای است بالاتر از یک مرتبه، یا نه، آن مصالح، دیگر قابل برای مرتبه بودن نیست؟ چون هم طبقۀ اول و هم طبقۀ دوم آن مصالح را دارد. البته خود مصالح فی حدّ نفسه، به واسطۀ روی هم قرار گرفتن یک رتبه‌، بالاتر از رتبۀ بعد است اما وقتی که ما به خود مصالح نگاه می‌کنیم می‌بینیم که این مصالح است که طبقۀ یک و طبقۀ دو، از او به وجود می‌آید و طبقۀ سه و طبقۀ چهار از او به وجود می‌آید. پس ما دیگر طبقه را نمی‌توانیم روی خود مصالح بگذاریم، طبقه را به نَفس طبقه و به رتبۀ آن طبقه اطلاق می‌کنیم.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

131
  • بیان مقام هو هویت و حقیقت وجود

  • حقیقت وجود که عبارت است از حقیقیة الحقائق و وجود بسیط، یک حقیقتی است که آن حقیقت، ساری و جاری در همۀ تعینات است و حقیقت همۀ تعیّنات را تشکیل می‌دهد. پس او دیگر قابل اشاره نیست، نه اشارۀ حسیّه و نه اشارۀ عقلیّه، همین که شما می‌خواهید اشاره کنید به اینکه این وجود است، خود شما هم با ظرف ذهنتان و نفستان و بدنتان، داخل در این حقیقت قرار می‌گیرید. پس اشاره به چه می‌خواهید بکنید؟ انسان وقتی اشاره می‌کند که یک شیء را خارج از وجود خود در نظر بیاورد و بعد به واسطۀ اشاره، او را از خود متمایز کند. این کتاب، این دفتر، این قلم، این فرش، این دیوار، امّا آیا انسان می‌تواند به خودش هم اشاره کند؟ یعنی انسان در ظرف وجود ذهنی خودش به خودش اشاره کند، اشاره را به که می‌خواهد بکند؟ اشاره کننده کیست و مشارالیه کیست و چیست؟

  • همۀ این‌ها یک امر واحد است. بنابراین همیشه در اشاره، ما نیاز به تمایز داریم؛ تمایز و تغایری باید فی‌البین باشد. وقتی که ما از حاقّ وجود و از حقیقت وجود بحث می‌کنیم دیگر شیئی خارج از این حیطه باقی نمی‌ماند تا تغایر و تمایزی بین این دو به وجود بیاید و محقّق شود. آن حاقّ و حقیقت وجود همان مقام هوهویّت است.

  • ”مقام هوهویّت1 یعنی مقامی که فقط ضمیر در آنجا، یک اشارۀ اجمالیّه به آن مقام دارد، نه اینکه اشارۀ رتبی و واقعیّه. خود اسمِ هو؛ را هم که ما در اینجا به کار می‌بریم، استعاره و مجاز است. «او» یعنی چه؟ و چون اسمی را برای تمایز این مرتبه از مراتب دیگر پیدا نکرده‌اند بالاجمال لفظ «هو» را استعاره کرده‌اند تا یک حکایت اجمالی نسبت به آن مرحلۀ عماء و مرحلۀ فناء و مرحلۀ لا اسم و لا رسم و مرحلۀ عدم

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون این مطلب به اسرار ملکوت، ج ٢، ص ١٦٨ تحت عنوان شرح خصوصیات عالم توحید و مقام هوهویت در اشعار ابن فارض مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

132
  • تعیّن و مرحلۀ بسیط الحقیقه و مرحلۀ اصل و وحدت و حقیقت وجود داشته باشیم.

  • تمام اینها اشاره به همان حاقّ حقیقت وجود است که به وسیلۀ هو، به آن اشاره می‌گردد. “

  • اشاره به صلوات محیی الدین و بیان مقام عماء

  • محیی ‌الدین هم در صلواتش بر پیغمبر اکرم و ائمه علیهم‌ السّلام، اشاره به این مرحله دارد:

  • اللَهم أفض صلة صلواتک و سلامة تسلیماتک علی اوّل التعینات المفاضة من العماء الربّانی و آخر التنزّلات، المضافة إلی النوع الانسانی.1

  • اولین تنزلی که از مقام عماء است، یعنی مقام ظلمت هوهویّت، مقام عدم ابراز حقیقت وجود در تعیّن که از او تعبیر به مقام عماء می‌آوریم.

  • زیرا کسی که کور است و جایی را نمی‌بیند هیچ حقیقتی برای او قابل شناخت نیست. بین دیوار و غیر دیوار فرقی نمی‌گذارد. بین چاه و بین راه فرقی نمی‌گذارد. راه معرفت اشیاء ‌به روی آدمِ کور و اعمی بسته است. لذا برای اینکه حقائق اشیاء تعیّن خودشان را بنمایانند ما نیاز به بصر و روشنایی داریم تا اینکه اشیاء برایمان روشن شود.

  • آن قضیۀ مولانا را شنیده‌اید که می‌فرماید:2

  • یک فیلی را از هندوستان آوردند و مردم را هم خبر کردند که بیایند فیل را تماشا کنند، چون تاریک بود فیل را نمی‌دیدند لذا، یکی دست زد به خرطومش و گفت: فیل یک چیز درازی است. یکی دست زد به پایش و گفت نه آقا، این‌طور است یکی دُمَش را گرفت، یکی دست زد به گوشش گفت: یک چیز پهنی است مثل طَبَق.

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون این صلوات و صلواتی دیگر از جناب محیی‌الدّین عربی به مطلع الانوار، ج ٤، ص ١٢٣ الی ١٢٨ مراجعه شود.
    2. مثنوی معنوی، دفتر سوم.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

133
  • هر کسی از ظن خود شد یار من   ***   از درون من نجست اسرار من1

  • خلاصه این فیل بیچاره، هزار تکه شده بود و هر کسی می‌گفت یک جور است.

  • معرفت ما هم این‌گونه است یعنی هر کسی، از دید معرفت خودش به خدا نگاه می‌کند و می‌گوید خدا این‌گونه است، ولی خدا به حرف‌های ما کاری ندارد که ما به او چه می‌بندیم، می‌گوید: شما هر چه می‌خواهید بگوئید من بالاتر از این حرف‌ها هستم، هر جا هم می‌خواهید بروید ولی من بالاتر از این حرف‌ها هستم. بالأخره یا با زبان خوش یا با زبان غیرخوش، ما به تو می‌فهمانیم که ما که هستیم. چرا این‌گونه است؟ چون این‌ها در تاریکی دیده‌اند، یک شعری هم دارد که می‌گوید:

  • دفاع از تشیّعِ مولانا

  • تو علی را به تاری دیده‌ای   ***   زین سبب غیری بر او بگزیده‌ای2

  • مولانا را که می‌گویند سنّی است به این اشعارش نگاه نمی‌کنند. او چه می‌گوید؟ «تو علی را به تاری دیده‌ای» به تاری یعنی چه؟، یعنی اگر تو حقیقت علی را می‌دیدی دیگر دنبال ابوبکر نمی‌رفتی، چون علی را در تاریکی دیدی، زین سبب غیر او را برگزیده‌ای. غیر چیست؟ ابوبکر است. خلاصه ما همه، علی را به تاری می‌بینیم، چشم نداریم ببینیم که آن مقام، به چه کیفیت است؟

  • برای ظهور تعیّنات نیاز به روشنایی و بصر داریم

  • پس اولاً برای ظهور تعیّنات نیاز به روشنایی است و ثانیاً نیاز به بصر است، اگر ما چشم داشته باشیم ولی همه جا تاریک باشد فایده ندارد، اگر همه جا روشن باشد ما چشم نداشته باشیم، باز فایده ندارد. باید این دو جهت در بروز و ظهور تعیّن روشن باشد و لذا مسأله اول، مسأله توحید است. توحید خودش را نشان داده در همه جا، ولی ما کور هستیم.

    1. مثنوی معنوی، دفتر اوّل.
    2. مثنوی معنوی.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

134
  • یار بی پرده از در و دیوار   ***   در تجلّی است یا اولی الابصار1

  • «هر کجا می‌نگرم عکس رخش جلوه‌گر است»

  • صحبت در این است که آن شرط اول که روشنایی و تجلّی است همه جا هست. مرحوم حاجی سبزواری خیلی اشعارش، آبدار است چنان جاندار است که آدم لذّت می‌برد.

  • موسئی نیست که دعوی انا الحق شنود   ***   

  •    ***   ورنه این زمزمه ‌اندر شجری نیست که نیست2

  • می‌گوید یک موسی پیدا بکن و الا؛ انا الحق را، از همه می‌شنوی. موسی فقط برایش تجلی شده بود و از آن درخت شنید، یعنی حقیقت انا الحق را، خدا می‌خواست که از این درخت برای او جلوه پیدا کند. نفس او در آن موقع مرتبط شده بود به این وجهۀ خاص پروردگار، اما همین موسی اگر رشد پیدا می‌کرد آن انا الحق را، از همان نعلینی که پایش کرده بود می‌شنید. اما هنوز رشد پیدا نکرده بود و هنوز پایین بود. باز هم کار داشت و باید بالا بیاید. اگر توسعه پیدا می‌کرد از زمین و زمان، می‌شنید که دارند انا الحق می‌گویند، یعنی آن جنبۀ وجه الخلقی آنها به کنار می‌رود و جنبۀ وجه الرّبی باقی می‌ماند، چون در وجه الرّبی حقیقت، حقیقت واحد است همه می‌گویند: انا الحق.

  • حلاج که بر سر دار رفت، انا الحق می‌گوید، بایزید بسطامی هم، انا الحق می‌گوید، درخت هم، انا الحق می‌گوید، تمام برگ‌های درختان همه، انا الحق می‌گویند و همه راست می‌گویند. و این انا الحق، در قبال آن دیگری نیست. عجیب اینجاست که با اینکه انسان صور را، متعدد می‌بیند ولی انا الحق را واحد می‌بیند،

    1. دیوان سید احمد هاتف اصفهانی، آخرین بند از ترجیع‌بند او.
    2. دیوان اسرار حکیم سبزواری، ص ٢٩.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

135
  • یعنی این تعدد صور، موجب تعدد ذی الصورة نشده است. صُور متعدد است، ذی الصّورة، واحد است. مقدمه، متعدد شده است اما ذی المقدمه واحد است. نکته در اینجاست. اینجاست که توحید محض است و انسان به حقیقت توحید می‌رسد.

  • بیان جلوه‌گری حضرت حق و مرآت بودن مخلوقات

  • آینه‌های متعدد است که یک نور در آن‌ها جلوه کرده است و هر آینه می‌گوید من آن خورشید را نشان می‌دهم، و راست هم می‌گوید دارد نشان می‌دهد و دروغ نمی‌گوید. حال فرق در این است که آینه دارد اقرار می‌کند و می‌گوید من فقط آینه‌ام. ولی ما این وسط می‌گوئیم: ما اصلاً خود خورشیدیم. آینه می‌گوید من آلتم و فقط واسطه هستم و من هیچ چیزی نیستم. ولی ما می‌گوئیم، نه! این خورشیدی که در ما طلوع کرده واقعاً طلوع کرده و خود ما هستیم.

  • این علمی که الآن ما داریم واقعاً داریم و نمی‌توانیم بگوئیم که نداریم، این استعدادی که داریم، واقعاً داریم و این حافظه‌ای که داریم، واقعاً داریم، این مرتکزات ذهنی و قوه و قدرت و شجاعت و جرأت و جُربزه و غیره را هم داریم، کم و زیاد دارد ولی بالأخره همه داریم، نمی‌توانیم بگوئیم نداریم ولی صحبت در این است که ما اینها‌ را مستقل می‌دانیم. اگر یک خرده عقل داشته باشیم، کفایت می‌کند و اگر یک مقدار فقط عقل داشته باشیم، می‌فهمیم ما فقط آینه و مرآت هستیم. اگر علمی داریم، او عنایت کرده است. دلیلش این است که فردا از ما می‌گیرد.

  • توهین یکی از اساتید لمعه، به شهید اول، و گرفته شدن علمِ او توسط یک درویش

  • مرحوم آقای انصاری از شخصی حکایت می‌کردند و می‌فرمودند که:

  • آن شخص در مسجد مروی طهران یا یکی از مدارس دیگر درس لمعه می‌داده است. یک روز، سر درس می‌نشیند و نسبت به شهید شروع به اعتراض می‌کند، که شهید، اینجا را نفهمیده است، این حرف‌ها چیست، مسأله همین است که ما می‌گوئیم. ظاهراً اهانتی به مرحوم شهید می‌کند. ـ ظاهراً شهید اول بوده ـ انسان کلام بزرگان را بخواهد رد کند نباید که اهانت کند، باید بگوید مثلاً این مطلب به نظر ما این‌طور می‌رسد. اینها بزرگانند، اینها مقدسند، نفس آنها مقدس است، موقعیت آنها مقدس است، به قول شاعر:

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

136
  • بزرگش ندانند اهل خرد   ***   که نام بزرگان به زشتی برد1

  • یک درویشی کنار مجلس نشسته بود، یک نگاهی به او می‌کند و بلند می‌شود و می‌رود. ایشان درس را تمام می‌کند و منزل می‌آید. شب که مشغول مطالعه می‌شود، می‌بیند هیچ چیز نمی‌فهمد چرا این‌طوری است؟! کتاب را باز می‌کند، هیچ چیز نمی‌فهمد، اصلاً عبارت را نمی‌تواند بخواند. فقط یک خطوطی می‌بیند که جلوی چشمش هست، دائماً نگاه می‌کند، آب به صورتش می‌زند، می‌بیند که متوجه نمی‌شود. می‌گوید: خدایا چرا این‌طوری است، همسرش را صدا می‌کند و می‌گوید ما که از این چیزی نفهمیدیم حالا تو بخوان ببین چیزی می‌فهمی؟ خانمش هم می‌خواند ولی می‌بیند نمی‌فهمد که این، چه می‌گوید. صبح بلند می‌شود و با خود می‌گوید حالا برویم سر درس، ببینیم چه می‌شود؟ می‌آید و کتاب را باز می‌کند، هر چه نگاه می‌کند می‌بیند هیچ چیز نمی‌فهمد. فقط یک خطوطی هست، خدایا چرا این‌طور شدم؟ خلاصه یک طوری سر هم می‌کند که من امروز ناراحتی‌دارم، قدری کسالت مزاج دارم، حالا فعلاً امروز درس تعطیل باشد. بلند می‌شود و می‌رود بیرونِ طهران، همین طور عصبانی، ناراحت، می‌رود تا کنار یک نهر آبی می‌رسد آنجا می‌نشیند. می‌بیند آن درویش دیروزی که آنجا بود، اینجا نشسته است. درویش می‌گوید: اهانت به بزرگان جایز نیست مقام شهید، بالاتر از این است که تو و امثال تو بخواهید به او اهانت کنید. برو دیگر از این کارها نکن! یک دفعه می‌بیند هر چه بود برگشت.

  • مطلب این‌طور است. این علمی که ما داریم، اگر از ما بگیرند هیچ چیز را نمی‌توانیم تشخیص بدهیم. به خدای لاشریک له، این واقعیت محض است و هیچ شکی در آن نیست. اگر در وجود خود ما، شک باشد من معتقدم که در این قضیه شک نیست. ما فقط مرآت و آینه هستیم، به اندازۀ یک سرسوزن اگر شما در این

    1. گلستان سعدی.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

137
  • مسأله خلاف دیدید، روز قیامت بیایید و جلوی مرا بگیرید و بگوئید: سیّد؛ به ما دروغ گفتی.

  • در مورد مرگ، ﴿فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾1 است، توجه پیدا می‌کند، نه تنها علم، بلکه خصوصیات دیگر هم همین‌طور است. حیات هم همین‌طور است. حیات را چطور؟ حیات که لازمۀ اوست، شما علم را کنار بگذارید. چطور ممکن است یک کسی حیات داشته باشد ولی در عین حال مرگ در او پیدا شود، ما مرگ را تبدّل لباس می‌دانیم، مرگ را انتقال از یک نشئه به نشئه دیگر می‌دانیم. حیات، باقی است به بقاء نفس، یا نفس باقی است به بقاء حیات، این دو لازم و ملزوم همدیگر هستند و تعلق ذاتی به هم دارند در هنگام مرگ انسان متوجه می‌شود که تمام آنچه را که در این دنیا به خود؛ نسبت می‌داد همۀ این‌ها مربوط به مبدأ و واجب الوجود است، این معنا را می‌فهمد. در عین حال که علم با خودش است، حیات با خودش است، قدرت با خودش است، تمام این خصوصیات با خودش هست، این معنا برایش منکشف می‌شود که پوچ محض است و به اندازۀ یک کاه هم ارزش ندارد، این معنا برایش روشن می‌شود.

  • ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾2 این معنا را می‌رساند، ملک و سلطنت اختصاص به ذات پروردگار دارد. سلطنتِ بر نفوس، سلطنت بر أعراض، سلطنتِ بر صفات، سلطنت بر کیفیّات، سلطنت بر کمیّات، سلطنت بر عوارض، سلطنت بر ذوات، تمام اینها سلطۀ واقعی و ولایت واقعی، مختص به ذات اوست، این معنا در نشئۀ انتقال، برای انسان روشن می‌شود که ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾ و این مسأله برای هر کسی تا حدودی در همین دنیا روشن می‌شود و در همین دنیا قضایا، مشخص می‌شود.

    1. سوره ق (٥٠) ذیل آیۀ ٢٢.
    2. سوره غافر (٤٠) ذیل آیۀ ١٦.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

138
  • من در کتاب خاطرات شاه، می‌خواندم، در آن کتاب یک نکات خوبی آورده بود. مثلاً اینکه آنها را به هیچ کشوری راه نمی‌دادند و در هیچ کشوری نمی‌پذیرفتند و اینها، آواره بودند از اینجا به آنجا می‌رفتند. حتّی آنها را در یک پایگاه نظامی در کنار سلول دیوانه‌ها جای داده بودند. و یکی دیگر از آن نکات این بود که: در یک جزیره‌ای، خانوادۀ شاه و اطرافیان با هم نشسته بودند. یک دفعه پسر محمدرضا شاه آمد و شروع کرد به شوخی کردن و گفت: برو بابا! خدا هم جوک است، خدا هم ...! یک دفعه پدرش برگشت و به او گفت: با هر که شوخی می‌کنی بکن اما با خدا سر به سر نگذار و شوخی نکن، دیدی چه به روزگارمان آمد؟ با خدا نمی‌شود شوخی کرد.

  • اینها یک مقدار معتقد بودند، و متوجه شده بودند که آن کبکبه و دبدبه و ‌آن بیا و بروهایی که به یک شب و به یک ساعت، برچیده شد و پنبۀ اینها زده شد. این‌ها همه، قدرت خداست که می‌خواهد نشان بدهد که همۀ سلطنت، از آنِ من است. حکومتِ من است که امروز به این می‌دهم و فردا به یکی دیگر می‌دهم.

  • چقدر واقعاً عارف، راحت است! چقدر عارف نسبت به مسائل احساس راحتی می‌کند! وقتی که انسان ببیند که حقیقت امر و حقیقت واقع فقط دست یکی است و این اعتباریات و این تَرأس‌ها و این شأنیات و این حیثیّات، همۀ اینها اعتباری است، دیگر راحت است. آن یکی کراواتش را تنظیم می‌کند و این عمامه را درست می‌کند، آن ریشش را سه تیغه می‌زند، این، یک ریش خیلی شکیل می‌گذارد، آن کفش واکس کرده و این نعلین زرد و براق، او، یک تأدیبی در دستش می‌گیرد و این، یک عصای خیلی عالی. هیچ یک از این‌ها فرق نمی‌کند، ماهیتش یکی است. آن، می‌خواهد به این نحو لباسش ظهور پیدا کند، این می‌رود عبایی می‌اندازد که به قول نجفی‌ها، از سوراخ انگشتر باید رد شود. چون این عبا، لطیف و عالی و از خاچیه‌های اصل و معروف است هیچ تفاوتی ندارد. انّما الاختلافُ فی الشبکات. اگر قرار بر این است که این سلطنت از آنِ دیگری است و ما آن‌ها را

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

139
  • مسخره کنیم، آن‌ها هم ما را مسخره می‌کنند برای اینکه این علم و ریاست و مرجعیت از آنِ دیگری است، واقعیتِ مسأله یکی است.

  • حال صحبت در این است که چون ما احتیاج به روشنائی‌ها داریم، لذا آن مقام، چون مقامی است که در آن اصلاً هیچ تعیّنی نیست و در آن هیچ ظهور و بروزی نیست و آن مقام یک مقامی است که باطنِ باطنِ باطنِ همۀ اشیاء است و حقیقت همۀ تعینات است.

  • ”ولی در مقام هوهویّت دیگر در آنجا هیچ اسمی نیست، نه اینکه مقام هوهویّت، یک مقامی است جدای از بقیه مقام‌ها و در کنار و در قبال بقیّۀ مقام‌ها و در مقابل و مضاد با بقیه مقام‌ها، نَه! آن مقامی است که عبارت است از وجود بسیط که بسیط الحقیقة کُلُّ الاشیاء است، یعنی در آن مقام، دیگر ظهوری نیست و در آنجا چشمی نیست، یعنی هم ظهور در آنجا از بین رفته و هم بینایی.“

  • بیان سفرِ من الخلق الی الحق و من الحق الی الخلق بالحق

  • آن مقام، مقام فناء محض است که در آنجا اصلاً سالک چشم ندارد که ببیند و چیزی نیست که آن را ببیند. حال که می‌خواهد از آن مقام بیرون برگردد، هم چشم دارد و هم همه چیز وجود دارد. قبل از اینکه می‌خواست برود در سفرِ من الخلق الی الحق، همه چیز بوده است، در آنجا هم همه چیز بود و چشم نداشت. حال که دارد برمی‌گردد، همه چیز هست و چشم هم دارد، لذا من الحقِ الی الخلقِ بالحق، می‌شود که این عبارت از سفر سوم اوست که در اینجا از حق برمی‌گردد. از مقام فناء برمی‌گردد، تنازل پیدا می‌کند، یعنی دوباره سیر نزولی او شروع می‌شود، ولی نه مثل اول، به یک نحوۀ دیگری توأم با صعود در آنجا، هر دو با هم می‌آید، به موازات هم و در اینجا همه چیز هست.

  • یار بی‌پرده از در و دیوار   ***   در تجلی است یا اولی الابصار1

  • خصوصیات عارف کامل و بیان مقام عماء

    1. دیوان هاتف اصفهانی.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

140
  • خدا به او چشم داده و دیگر او تماشا می‌کند، این می‌شود بقاء بعد الفناء، این می‌شود عارف کامل. این را مقام عماء می‌گویند. چون در آنجا، فنای محض است و هوهویّت است. آن عالم را به عالم ظلمات تشبیه کرده‌اند و به عالمی که در آن عالم، هیچ چیز مشخص نیست. آنجا انسان چیزی را نمی‌بیند و در آنجا عماء است، یعنی ندیدن، نفهمیدن، نشنیدن، ادراک نکردن، آنجا عالَم، عالمِ هوهویّت محضه است که شاعر و مُدرِک فقط همان حقیقتِ وجود است.

  • سؤال: ”عماء قبل از فنا است؟“

  • جواب: ”در سفر من الخلق الی الحق در آنجا عماء حاصل می‌شود. البته در نحوۀ فنای صفات و اسماءِ انسانی، در صفات و اسماء کلیّه و نحوۀ امحاءِ ذات در اسماء کلیّه، ممکن است که اختلاف باشد.“1

  • سؤال: ”اصلاً ادراکی ندارد؟“

  • جواب: ”همین‌طوری هم هست، می‌افتد، می‌افتد. یا اینکه اگر راه هم می‌رود، اصلاً هیچ چیز حالیش نمی‌شود. این تفاوت، بستگی به افراد دارد و هر طوری که خدا بخواهد. خلاصه مربوط به اوست یکی را نگه می‌دارد و یکی را زود برمی‌گرداند.“

  • تفاوت مرحوم حدّاد با مرحوم علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیهما در بروز حالات فنا

  • ایشان (آقای حداد) خیلی تردد داشتند در این قضیه، مثلاً ما نسبت به آقا، یک همچنین چیزی را اصلاً مشاهده نکردیم. اصلاً ایشان به یک کیفیتی بود که قضیه‌اش، برای کسی مشاهَد نبود. حالا ایشان جنبۀ ارشاد داشتند، جنبۀ باطنِ قضیه بوده است. با توجه به اینکه یک همچنین مسائلی بوده ولی در عین حال خیلی سریع بوده است.

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون اصطلاح عماء به مصباح الانس فناری، ص ٣٨٧ ذیل «الاصل التاسع فی ان النفس الرحمانی بایّ اعتبار یسمی عماء و فی خواص العماء» مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

141
  • سؤال: ”شعرِ «ما علی را به تاری دیده‌ایم» و آنچه که أمیرالمؤمنین می‌فرمایند: (من قرآن ناطق هستم) همان جنبۀ فنائشان را ایشان اشاره می‌کنند؟“

  • جواب: ”منظور، معارف و حقیقتِ ظهورِ ولایت در حضرت است. و اینکه الآن حضرت، حق محض است و مظهریّت برای حق محض دارد و چون این معنا را ما ادراک نکردیم به دنبال ظلمت رفتیم که ظلمت همان تمسک به مظاهر دیگر است. آن مظاهر متوغّل در شهوات هستند، متوغّل در انیّات هستند. ما به دنبال یک حقیقت محض و یک حق مطلق که در وجود حضرت است نرفتیم. لذا به تاری دیده‌ایم، یعنی آن حقیقت محض که حقیقت ظهور در حضرت حق است و حضرت را مبتدّل کرده است به یک حقیقت مطلق، برای ما انکشاف پیدا نکرده است. اگر انکشاف پیدا می‌کرد دیگر به دنبال این‌ها نمی‌رفتیم.

  • اگر تعین پیدا کند این تعینش، تعین حق است و دیگر تعیّن نفس نیست، یعنی در اینجا سفرِ «من الحق الی الخلق» را حضرت انجام داده‌اند، یعنی وقتی که از آنجا مراجعت کرده است، حق با اوست، و خدا را با خود آورده است.

  • این دیگر خودِ حق محض است که در اینجا به این صورت، جلوه می‌کند. این معنای حقیقت معرفت می‌شود.

  • اینهایی که آمدند و علی را از خدا؛ جدا کرده‌اند و ولایت را از توحید جدا کرده‌اند «به تاری دیدن است». أمیرالمؤمنین که بیزار است از این کارهایی که این‌ها می‌کنند او می‌گوید: کجا من جدای از توحید هستم، کجا جدای از حقیقت خدا هستم، بدون حقیقت توحید من صِفر هستم.“

  • یگانگی توحید و ولایت

  • ”ولایت عین توحید است، قبول ولایت، قبول توحید، و قبول توحید، قبول ولایت است. هم آن سنی‌هایی که ولایت را رد کرده‌اند و به توحید گرویده‌اند در اشتباه محض هستند و هم آنهایی که قائل به ولایت هستند و توحید را کنار گذاشته‌اند و عرفا را، کنار گذاشته‌اند آنها هم در اشتباه محض هستند، هر دوی این

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

142
  • افراد نقطۀ مقابلند. کسی که قائل به ولایت أمیرالمؤمنین هست قائل به توحید حقّۀ حقیقیّه است و کسی که قائل به توحید حقّۀ حقیقیّه است قائل به ولایت أمیرالمؤمنین است، هیچ فرقی در اینجا ندارد. به طور کلی مقام ولایت با مقام توحید یک واحد است نه اینکه تفاوتی داشته باشد.

  • خیلی‌ها معتقدند به اینکه ائمه ثقل اکبر هستند، اتفاقاً روایاتی هم در این زمینه داریم.“

  • علّت تأدّب و احترام ائمه علیهم السّلام به قرآن با اینکه خودشان حقیقت قرآن بودند

  • وجهی که در مورد قرآن ناطق بودن و قرآن صامت بودن می‌توانیم پیدا کنیم همین وجه، در مقام تأدب است. امام علیه السلام بالأخره یک وجود بشری دارد در مقابل قرآن که یک جنبۀ ربّی دارد، یعنی متوغل در جنبۀ ربّی است. لذا خود حضرت با اینکه می‌گوید من قرآن ناطق هستم و اینها را بزنید. اما خود حضرت در مقام تأدب نسبت به قرآن تأدّب و خضوع و خشوع دارد.

  • در مقام تکلیف خود ائمه علیه السّلام ملتزم به رعایت آداب بودند

  • یک مرتبه من یادم است، در حضور آقا بر روی منبر صحبت می‌کردم گفته بودم که: حضرت سیّدالشّهدا علیه السّلام به مکّه تشریف بردند. بعد که از آقا سؤال کردم، گفتند که راجع به حضرت، باید گفت مشرّف شدند. من عرض کردم وجهش چیست؟ اگر شرافت کعبه را ما به ولایت بدانیم، بدون ولایت، کعبه دیگر شرافتی ندارد. مقام امام اشرف از کعبه است اگر ما حتی از نقطۀ نظر ظاهر هم نگاه کنیم، کعبه سنگ است و امام از نقطۀ نظر مراتب حیوانیّت، انسان است. آن سنگ است و این هم بدن است. آقا فرمودند: نه، در مقام تشریع و در مقام تکلیف، خود ائمه هم به رعایت آداب و به رعایت جهات ادبی برای تکلیف ملتزم بودند و این خصوصیّت کعبه است که باید از همۀ اطراف و اکناف بیایند و دور او طواف کنند و کعبه مظهر برای بیت‌ اللَه هست. اسم کعبه بیت‌ اللَه هست. المسجد الحرام، بیت‌ اللَه، اینها اقتضاء می‌کند که خود ائمه علیهم السّلام هم، رعایت ادب را نمایند و بیایند و طواف کنند، چطور اینکه مثلاً در نمازی که می‌خواهند بخوانند رو به کعبه می‌ایستند و می‌خوانند، یعنی وجهۀ ظاهریشان به سمت کعبه است. از نقطۀ نظر محاوره و از نقطۀ نظر

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

143
  • کلمات هم رعایت ادب این بود که ائمه، خود را در مقابل ظهور حق، پایین می‌آوردند و در نظر می‌گرفتند. گر چه فی ‌الواقع یک رشحه‌ای از رشحات آنها برقراری کعبه و مردمی که به دور کعبه می‌گردند می‌باشد.

  • مردم باید به دور ولایت امام بگردند.

  • ...عَنِ ابنِ عَبَّاسٍ أنَّ رَسُولَ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قَال‌ فَلَو أنَّ امْرَأ صَفَّ بَینَ الرُّکنِ وَ المَقَامِ فَصَلَّی و صَامَ ثُمَّ لَقِیَ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ و هُوَ لأهلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم مُبغِضٌ دَخَلَ النَّارَ.1

  • می‌فرمایند: اگر کسی بین صفا و مروه بمیرد و هر سال حج کند بدون ولایت ما، داخل در جهنم می‌شود.

  • و امام باقر علیه السّلام می‌فرمایند: عَن سَدِیرٍ قَالَ سَمِعتُ أبَا جَعفَرٍ علیه السّلام وَ هُوَ دَاخِلٌ وَ أنَا خَارِجٌ وَ أخَذَ بِیَدِی ثُمَّ استَقبَلَ البَیتَ فَقَالَ یَا سَدِیرُ إنَّمَا اُمِرَ النَّاسُ أن یَأتُوا هَذِهِ الأحجَارَ فَیَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ یَأتُونَا فَیُعلِمُونَا وَلایَتَهُم لَنَا.2

  • در اینجا تعبیر به یَأتُوا هَذِهِ الأحجَارَ شده است. گر چه یک همچنین معانی هست که بدون عَرْض ولایت و بدون تمسک به ولایت این کعبه نتیجه‌ای ندارد. خشک است و حقیقت ندارد و باطن ندارد. و نفس هم بدون ولایت، ترّقی و رشد و رقاء ندارد. اما از نقطۀ نظر سلسله مراتب تکلیف و عالم کثرت که عالم تأدب و عالم حفظ هر تعیّنی در رتبۀ خودش هست در اینجا، لسان ائمه نسبت به کعبه، یک لسان تشریف است. لذا ما هم موظف هستیم. این‌گونه بگوییم ایشان می‌فرمودند که به همین کیفیتی که خود آنها راضی هستند ما به همین کیفیت تلفظ کنیم و کعبه را أشرف بدانیم.

    1. بحار الأنوار، ج ٢٧، ص ١٧١.
    2. الکافی، ج ١، ص ٣٩٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

144
  • علت جواز طواف نسبت به قبور ائمه علیه السلام

  • سؤال: ”طواف به دور قبور اولیای خدا به چه صورت است؟“

  • جواب: ”در اینجا، قبرِ ولیّ است! و ظهور ولایت در اوست از بابِ تأدب و از باب اظهار عبودیّت و اظهار تذلّل و اظهار تواضع است. این طوف به معنای این است که من این را محور قرار می‌دهم برای حرکت خودم و برای اتجاه خودم. چطور اینکه بوسیدن عتبه هم حکایت از همین قضیه می‌کند. ما که به مشهد مشرف می‌شویم و می‌خواهیم وارد حرم حضرت بشویم خوب است انسان از باب ادب، عتبه را ببوسد، یعنی اینجا جایگاه خضوع است، یعنی اینجا جایگاه تذلل است، جایگاه بدبختی و بیچارگی و عرض نیاز انسان است. لذا باید به این حساب که خداوند متعال در این مظهر و در اینجا تجلی کرده است و این مظهر را وسیلۀ برایِ ترّقی و رشد انسان قرار داده است. از این باب باشد آن طوفی هم که به دور قبر حضرت است، از همین باب است.

  • بعضی روایات هم که دلالت بر نهی می‌کند مانند «و لا تطف بقبرٍ»1 (مراد از طواف در این روایات غائط کردن است نه طواف نمودن. و لذا اولیاء به دور قبر حضرت طواف می‌کردند و فعل اولیاء هم که حجت است).

  • آقای حداد، در این زمینه دور قبر حضرت، هفت شوط طواف می‌کردند.2

  • این عمل، حکایت از این است که قبلۀ ‌واقعی اینجاست. و حقیقت واقعی اینجاست. و اشاره به باطن قضیه داشتند و آن مکّه اشاره به ظاهر است که انسان باید دور بیت اللَه طوف کند و طوف به دور قبر حضرت، اشاره به باطن است و چون انسان از نقطۀ‌ نظر جوارح، باید جوارح خود را منطبق با جوانح خود قرار بدهد، یعنی همان‌طوری که در مقام التزام قلبی باید به یک سری مسائل ملتزم باشد

    1. وسائل الشّیعة (طبع امیر بهادر)، ج ٢، ص ٤١١.
    2. برای اطلاع بیشتر پیرامون این مطلب به روح مجرد، ص ١٩٦ مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

145
  • از نقطه ‌نظر ظاهر هم باید رفتار و حالات او منطبق همان التزام قلبی باشد. لذا جوارح هم، به همان ظهورِ جوانح و التزامات قلبیّه، به طوف ظاهری آنها است.

  • مثل اینکه شما فرض کنید می‌خواهید به یک شخصی احترام بگذارید، نمی‌‌نشینید کنار و بگویید آقا! دوستت دارم. اگر دوست داری، برو آب بیاور، برو میوه بیاور، چایی بیاور. این یعنی التزام باطن. محبت باطن اقتضاء می‌کند که مضیف در مقابل ضیف بلند شود و به ادای احترام او قیام کند و موجبات برای مقتضیات ضیافت را انجام بدهد.

  • این هم همین است؛ آن التزام باطنی انسان به حقیقت ولایت اقتضاء می‌کند که از نقطۀ نظر ظاهر هم، عملی انجام بدهد که این معنا را برساند و این معنا را نشان بدهد، آن چیست؟ همان گشتن دور قبر است. حال اگر کار دیگری که این معنا را برساند باشد اشکالی ندارد.“

  • برای جواز طواف به قبر، فناء در اسماء و صفات شخص مزور کافی است

  • سؤال: ”دورش طواف می‌کنند، طواف کردن دور آن شخص دلالت بر ولایت آن شخص می‌کند، یعنی آن شخص به ولایت و کمال رسیده است؟“

  • جواب: ”نیاز نیست به کمال هم رسیده باشد، همین قدر که مثلاً فناء در اسماء و صفات و این امور پیدا کرده باشد و به مقام ظهور ولایت خدا، رسیده باشد. نه ولایت در ذات، بلکه مثلاً ولایت در صفات، این هم، مراتب دارد. و طواف اشکالی ندارد.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

146

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

147
  • جلسه هفتم: بحثی اجمالی در توحید افعالی و ذاتی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

149
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • بیان مراتب قبل از فناء در ذات

  • در سفر سلوکی انسان به سوی پروردگار، سفرِ «من‌الخلق الی‌الحق»، نهایت این سفر، مقام فناء خواهد بود. آن‌طوری که ذکر کرده‌اند قبل از فناءِ وجود، در همان حقیقت بسیطه که از آن بنا بر اصطلاح عرفاء، به عالم عماء تعبیر آوردیم که این مقام، مقام عدم تجلّی ذات است و مقام کینونیّت ذات، بدون تجلّی در مظاهر است و مقام اندکاک که اندکاک جمیع صفات، اسماء و افعال و ذوات و تعینات است به نحوی که دیگر هیچ‌گونه اثری از وجودِ شخص باقی نمی‌ماند. قبل از رسیدن به این مقام مراتبی را به عنوان مقدمه ذکر کرده‌اند، در مرتبه اول توحید افعالی است یا به عبارت دیگر فناء افعالی، در مرتبه بالاتر توحید صفاتی یا فناء صفاتی و در مرتبه سوم توحید اسمائی یا فناء اسمائی می‌باشد و این سه را در رتبۀ متقدّم بر هم آورده‌اند و آن رتبه بالا، عبارت از همان فناء ذات است.

  • فعل متأثّر از صفت و صفت متأثّر از اراده و اراده متأثر از ذات است

  • در اینجا این مسأله مطرح می‌شود که اگر فعل را، مستقل به تعیّن و به شیئیّت و حیثیّت ندانیم بلکه فعل را متأثّر از صفت بدانیم که در انسان همین‌طور هم هست، یعنی فعل، خودش فی حدّ نفسه استقلال ندارد مگر اینکه متأثّر از صفاتی از صفات انسان باشد که خود آن صفت، متأثّر از اراده و مشیّت است که او هم صفتی از صفات انسان است و او از ذات و نفس و حاق نفس، متأثر است. چنانچه

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

150
  • این‌گونه باشد طبق سلسلۀ علیّت، آیا ذات، علت برای اراده می‌شود و اراده، علت برای آن صفات است؟ و یا صفات علت برای اراده‌اند یا اینکه آن صفات جنبه معدّی برای اراده دارند و اراده هم، علت برای فعل است؟

  • اراده هم خودش صفت است چون نفس که فقط صفتِ اراده ندارد صفات دیگر هم دارد، شهوت دارد. غضب دارد، رحمت دارد، عطوفت دارد، فکر دارد، عقل دارد، اینها معدِّ اراده هستند، یعنی جنبه اعدادی دارند و به نحو موافق بالطبع و ملایم با طبع خودشان اراده را سوق می‌دهند، یعنی آن شهوات یک تاثیری در ذات می‌گذارند و به واسطه ذات، اراده هم بر طبق آن ملایمات نفسانی تغییر پیدا می‌کند، یعنی ما اگر ذات را در این مرحله بدانیم و اراده را معلول برای ذات بدانیم در اینجا یک سری اوصاف دیگری هم وجود دارند که مستقیما در اراده تاثیر نمی‌گذارند بلکه در ذات تاثیر می‌گذارند و ذات هم در اراده تاثیر می‌گذارد. آن وقت این اراده موافق می‌شود با این اوصافی که در کنار و عرض او وجود دارد، یعنی وقتی که یک ذات شهوانی است دیگر ارادۀ به مسأله روحانی در او پیدا نمی‌شود. وقتی که یک ذات روحانی است، میل به مسائل شهوانی در او پیدا نمی‌شود و وقتی که یک ذات، تعقلی است میل به مسائل احساسی در او هیچ‌وقت پیدا نمی‌شود و وقتی که یک ذات، منغمر در مسائل ریاسات و مادیات و عالم دنیاست، توجه به مسائل عالم ملکوت و معنا در او، پیدا نمی‌شود.

  • این اوصاف، برای توجیه و سوق دادن اراده و مشیّت به نحو مطلوب خودشان علل معدّه هستند مثل اینکه فرض کنید مولایی یک عبد و چند فرزند دارد، هم این عبد قدرت و اراده‌اش دست مولاست و هم آن فرزندان قدرت و اراده‌شان دست پدرشان است. وقتی که این مولا می‌خواهد به عبدش امر کند این کار را انجام بده، این بچه‌ها می‌آیند و میل پدر را به سمت خودشان برمی‌گردانند. این بچه‌ها نمی‌توانند در اراده، تأثیر بگذارند و به عبد بگویند برو این کار را انجام

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

151
  • بده. عبد می‌گوید من فقط از یک نفر اطاعت می‌کنم اینها می‌روند سراغ پدرشان و او را مجاب می‌کنند. به این وسیله میل پدر را به سمت خودشان سوق می‌دهند این معنای به واسطه و بلاواسطه است.

  • تغییر ذات به واسطۀ اوصاف و ملکات خود و بالعکس

  • خود ذات به واسطه اوصاف و ملکاتی که پیدا می‌کند متلوّن و متغیّر می‌شود یا به تجرّد جوهری، مجرد می‌شود و یا در جهت مادی به سمت حیوانیّت متوغِّل می‌شود. نه اینکه ذات، دست نخورده در جای خود باقی بماند و هر چه که در خارج است بروزات دیگری است و آن بروزات همه معلول ذات هستند. شما می‌بینید یک ذات در اول امر بسیار روحانی و دارای بهاء و نور است، ده سال دیگر می‌گذرد، اصلا با آن ده سال پیش کلاًّ تفاوت دارد و چنان متکدِّر شده که حالات ناگوار از او می‌بینید. عکس آن هم هست، یک شخصی دارای صفات سیئه و حالات سیّئه است یک مرتبه انقلابی در او پیدا می‌شود که بعد از پنج سال اگر او را ببینید می‌گوئید این، همانی است که این کارها را انجام می‌داد؟

  • دنیا محلّ فعلیّت و ظهور ذات است

  • ذات یک جنبه استعدادیّت محض است و ما نمی‌توانیم این را از مسائل خارجی جدا بدانیم. وقتی که شما بچه را نگاه می‌کنید، می‌بینید که اگر این بچه در یک محیط خیلی مناسبی بار بیاید دارای روحیّۀ خوبی می‌شود و اگر در محیط غیر مناسب بار بیاید دارای روحیّۀ دیگری می‌شود. به طور کلی مقام روح و ذات، مقام استعداد است و فعلیّت آن عبارت است از وارداتی که بر او وارد می‌شود. خود شما می‌بینید در یک مجلسی وارد می‌شوید متکدّر می‌شوید و در یک مجلسی وارد می‌شوید روحانی می‌شوید. حالا اگر همین قضیه را، شما ادامه بدهید و توجه به آن ندای وجدانتان نکنید و نهیبی که وجدان به شما می‌زند که از این مجالس احتراز کن را توجه نکنید، بعد از یک مدت می‌بینید که اصلا نه میل به عبادت دارید نه میل به مجالس دعا و ذکر دارید و به طور کلی تمام اینها از بین می‌رود.

  • این الآن در مقام امکان استعدادی یا امکان ذاتی است و باید دید چه عاملی این استعداد را، به فعلیّت می‌رساند. البته این منافات ندارد با اینکه آنچه را که به

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

152
  • دست می‌آورد از خود اوست، این یک مبحث دقیقی است که انشاء‌ اللَه در مباحث نفسِ انسان، ما به او می‌رسیم.

  • ”آنچه را که ما به دست می‌آوریم، عبارت است از آنچه را که ما داشته‌ایم و در نفس بوده و وجود داشته است. نه اینکه بعداً به او برسد و خارج از ذات او باشد. به عبارت دیگر مسائلی که در این دنیا برای انسان پیدا می‌شود حکم کشف یک واقعیّت را دارد نه حکم وضع و ایجاد یک واقعیت را، همۀ اینها را کشف می‌کند.

  • این همان مقام اثبات است و همۀ اینها کشف از یک ثبوتی دارند که آنچه را که این نفس، در وهلۀ اول و در ازل به آن منوال قرار گرفته است، به چه کیفیتی خواهد بود و انسان بر طبق همان کیفیّت حرکت و عمل می‌کند و جلو می‌رود تا به آن مبدأ و آن مراحلی که در آن مراحل وجود داشته است برسد. اما غافل بوده و علم به علم نداشته و خودش را مشاهده می‌کند، یعنی در واقع می‌بیند که این‌طور بوده و الآن برای او علم به علم پیدا می‌شود.“

  • سؤال: ”پس صفات نباید در ذات تأثیر بگذارند؟“

  • جواب: ”صفات از نقطه نظر عالم کثرت، تأثیر می‌گذارد. وقتی که ما می‌گوئیم: ذات، در مرتبه‌ها باید بگردد و همین‌طور حرکت داشته باشد. شما، صفت را جدا می‌گیرید!! چطور مسائل صفات، در ذات تاثیر نگذارند؟ اگر تاثیر نگذارند که ذات نمی‌تواند چرخش پیدا کند“

  • سؤال: ”صفات در خود ذاتند و ذات آنها را بروز می‌دهد؟“

  • جواب: ”ذات، صفت را در مقام اجمال دارد و نه تقصیل، یعنی الآن آنچه را که در باطن و کمونش هست باید یک صفتی بیاید و این کمون را برگرداند اگر صفتی نباشد این کمون را که برنمی‌گرداند.“

  • تأثیر پذیری انسان از وقایعی که در اطراف اوست

  • صفت با مسائل خارجی ارتباط دارد. انسان خودش را که از مسائل خارجی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

153
  • نمی‌تواند جدا کند. همین که شما با یک شخصی می‌نشینید در شما تأثیر می‌گذارد شما می‌توانید این را انکار کنید؟ بالأخره تاثیر می‌گذارد. مگر اینکه یک عواملی چه قبل از آن و چه بعد از آن، با هم منضمّ و ضمیمه شده باشند تا جلوی آن تاثیر را بگیرند یا اینکه تاثیر او را، زیاد کنند.

  • وقتی که پیغمبر اکرم صلوات اللَه علیه و آله و سلّم با افراد صحبت می‌کردند حتی در عُمَر هم، تأثیر می‌گذاشت. این حرف را ما نمی‌توانیم بزنیم یعنی حتی در عُمَر هم، تأثیر می‌گذاشت؟! منتهی خودش وقتی که بیرون می‌آمد کار را خراب می‌کرد، یعنی به هم می‌زد.

  • مگر درباره شرح حال حضرت زهرا سلام اللَه علیها نداریم وقتی که او لگد به درب خانه زد و فهمید که حضرت این‌طور مصدوم شده‌اند؛ یک حال رقّتی در او پیدا شد. می‌خواست نزند اما گفت: یاد آن اَحقادی افتادم که علیّ، آن‌قدر از بزرگان عرب را کشته است، لذا آنگاه فشار دادم.1

  • پس در او هم مؤثّر بوده نه اینکه مؤثر نیست. چوب که نیست، اگر چوب و سنگ باشد پس عِقابی هم ندارد. ولی همین حالت که الآن دختر پیغمبر، معصوم و بی‌گناه است و پشت درب آمده است، تو با علی جنگ داری با زن که جنگ نداری. چرا این‌طور می‌کنی؟ بهتر است بروی به سوی علی، شمشیر بردار و بُکش و هر کاری می‌خواهی بکن. ولی یک زن که در خانه هست هیچ تقصیری ندارد و تو خودت هم این را قبول داری ولی در عین حال، این کار را می‌کنی، غیر از این است که تو نسبت به این قضیه عالمی و شاعری و نفس تو، این صفت را دارد؟ البته آن مرد خبیث که این کار را کرد دیگر روی نفسش مهر زده شد.

  • قبل از آن، که این‌گونه نبود، یعنی تمام حالاتی که برای انسان در دقایق و

    1. بحارالأنوار، ج ٣٠، ص ٢٨٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

154
  • لحظات پیش می‌آید خیال نکنید که یک جنبۀ ثابت مثل مجسمه داریم و مسائلِ کنار ما، همین‌طور عبور می‌کند. بلکه هر عملی را که ما انجام بدهیم مثل تیشۀ آن مجسمه سازی است که دارد در این مجسمه یک حرکت ایجاد می‌کند. هر فعل خرابی که انجام بدهیم، یک تکه از این، سنگ می‌افتد. و هر فعل درستی که انجام بدهیم آن سنگ برداشته می‌شود و چسبیده می‌شود اگر همه این افعال در مسیر خوب باشد، یک دفعه تبدیل به یک مجسمه بسیار ظریف، عالی و گران می‌شود. و اگر در مسیر خراب حرکت کنیم و قدم برداریم، مثل آن می‌ماند که مدام یک تکه از آن را بیاندازی و در آخر می‌بینی که اصلا چیزی نمی‌ماند که مجسمه ساز بیاید روی آن کار کند.

  • همین فرد خبیث، در این لحظه؛ ‌دارای یک نَفْسی و یک شاکله‌ای بود. این عمل را که انجام داد، یک چرخشی به آن داد، یعنی دیگر کارش را تمام کرد مهر بر آن زده شد، این چشمی بود که خودش درآورد و به دور انداخت. چشمی که دور بیفتد دیگر سر جایش برنمی‌گردد. و إلا اگر او، در این لحظه این کار را نمی‌کرد، شاید نجات پیدا می‌کرد، یعنی حتی اگر در این لحظه، ‌در او رقّتی پیدا ‌شد باید دست برمی‌داشت. و لو اینکه این کار را هم، با حضرت زهرا انجام داده است اگر دست برمی‌داشت شاید همین دست برداشتن، برای او یک نقطه مثبتی بود که ممکن بود فایده‌ای داشته باشد.

  • برای رسیدن به توحید افعالی باید توحید ذاتی پیدا شود

  • نفس انسان که دارای استعداد است با هر چرخشی؛ آن نفس هم شروع به گردش می‌کند. وقتی که گردش کرد آن صفات شدید می‌شود، یعنی عمل خارجی تأثیر در نفس می‌گذارد و صفات، از نفس، به وجود می‌آیند، افعال هم، از صفات به وجود می‌آیند. پس دائماً این ذات برمی‌گردد و با برگشت او، صفات و افعال هم برمی‌گردد. باز این نفس برمی‌گردد و با برگشت او صفات و افعال هم برمی‌گردد، همین‌طور انسان دائماً در حال تغییر ذات و بالطبع تغییر صفات است. این خیلی مسألۀ مهمی است که در توحید افعالی و صفاتی به کار می‌آید.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

155
  • ”وقتی این مطلب روشن شد ما به این مسأله می‌رسیم، آنچه را که آقایان مطرح می‌کنند بر اینکه ابتداءً باید برای انسان توحید افعالی و بعد توحید صفاتی و بعد اسمائی پیدا بشود و بعد به فناء ذاتی برسد، در این مسأله جای حرف و تأمل است. چون اینها در رتبۀ علیّت واقع هستند چگونه ممکن است در معلول تغییر پیدا بشود بدون اینکه در علتش تغییری پیدا شده باشد؟ این صحیح نیست، یعنی اگر برای انسان بخواهد توحید افعالی پیدا بشود باید اول در او توحید ذاتی پیدا شده باشد. اگر توحید ذاتی پیدا نشده باشد در توحید افعالی نمی‌تواند باشد و نمی‌تواند تمام افعال را فعل ‌اللَه و فعل واحد ببیند.“

  • الآن ما در اینجا نشسته‌ایم و افعال هر کدام از خود را با دیگری متمایز می‌بینیم، فعل من با فعل دیگری و با فعل دیگری تفاوت دارد. من این کتاب را می‌بندم و باز می‌کنم، ایشان دارد این مطالب را می‌نویسد، من دارم صحبت می‌کنم، شما دارید استماع می‌کنید. اصلا اینها با همدیگر تفاوت و تمایز دارند، این اختلاف و تمایز، ناشی از آن صفتی است که فعل از آن ناشی می‌شود. من در مقام تکلّم هستم و این کلمات از زبان من بیرون می‌آید، شما در مقام تفکّر هستید و الآن متصف به صفت تفکّر هستید، لذا الآن گوش می‌دهید یا مثلاً مستمع و سامع هستید. «یا سامع ‌الدعوات1»، ما الآن هم، اوصاف خدا را در خود داریم و از خدا؛ چیزی کم نداریم.

  • شما که در حال شنیدن هستید، متصف به صفت سمع هستید و در عین حال می‌توانید این اتصاف به صفت سمع را، از خودتان دفع کنید و متصف به صفت تعقّل و تفکّر بشوید و شروع کنید در این مطالب نظر کردن، یا اینکه در آنِ واحد، هم سمع و هم تعقّل و هم تفکّر دارید. هر دو صفت را در آنِ واحد، جمع کردید.

    1. عدة الداعی، ص ٢٧٣؛ الکافی، ج ٣، ص ٣٢٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

156
  • اگر شما فقط سمع تنها داشتید ولی تفکر نداشتید، مثل نوار ضبط صوت بودید که فقط ضبط می‌کند آن وقت شما نمی‌توانستید دیگر به من اشکال بگیرید. این اشکال برای چیست؟ برای آن است که همراه با سمع، تفکّر دارید. حالا یکی ممکن است همراه با سمع و تفکر صنعت کتابت و امثال ذلک را هم داشته باشد، یعنی هم گوش می‌دهد، هم فکر می‌کند و هم می‌نویسد، یکی ممکن است نه! هم گوش بدهد، هم فکر کند، هم بنویسد، هم متصف به صفت تکلّم باشد؛ اینها دیگر خیلی عجیبند. البته اینها هست نه اینکه نیست در ما مشکل است، اما امتناع عقلی ندارد.

  • بنابراین ما که این افعال را از هم جدا و متمایز می‌بینیم چون صفات را متمایز می‌بینیم و تمایز صفات باعث تمایز افعال می‌شود. چرا صفات را متمایز می‌بینیم؟ چون ذوات را، متمایز می‌بینیم لذا تمایز ذوات، تمایز صفات و تمایز افعال می‌بینیم. پس کسی که به توحید افعالی برسد و واقعاً افعال را واحد ببیند. ذوات را هم واقعاً واحد می‌بیند. نمی‌شود ذوات را مستقل ببیند و فعل، واحد بشود. این یک بام و دو هوا می‌شود. اگر شما فعل را واحد می‌بینید این فعل، آیا مستند به صفت هست یا نیست؟ فعل که در عالم خارج، استقلال ذاتی ندارد. وجود فعل، وجود رابطی است، یعنی جنبه ارتباط بین این فعل و علت خودش هست و ما در جنبۀ رابطی بدون تصور مبدأ نمی‌توانیم آن وجود را تصور کنیم، یعنی بدون توجه به اینکه صفتی را که این فعل از آن صفت، سر می‌‌زند و اراده‌ای را که آن فعل از آن اراده، سر می‌‌زند نمی‌توانید نظر استقلالی روی این صفت بیاندازید. پس ناچارید روی اراده بروید.

  • پس کسی که توحید افعالی را می‌بیند؛ توحید اراده را هم می‌بیند که ارادۀ همه، واحد است. اراده هم در صورت، متفاوت است ولی در واقع و در معنا، یکی است. و لذا امکان ندارد کسی اراده را واحد ببیند و ذات را متفاوت ببیند ذات و تعیّن را هم باید واحد ببیند، این از نقطه نظر برهان است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

157
  • اینکه در عالم اثبات شما افعال را، یکی می‌بینید آیا با چشمتان افعال را یکی می‌بینید یا با باطن؟ امکان ندارد حقیقتِ وحدت افعالی، برای انسان روشن شود ولی حقیقت آن که وحدت ذات است مخفی بماند. اینها از هم جدا نیستند که فرض کنید یک قسمتش مخفی باشد و از یک قسمت آن جدا باشد.

  • برای شرح بیشتر و حقیقت وحدت افعالی، به مثالی اشاره می‌شود. یک وقت شما افعال را واحد می‌بینید، یعنی انسان نگاه می‌کند در نفس خودش و می‌بیند همه افعال در اینجا یکی هست. ما همین مطلب را می‌توانیم از نقطه نظر برهان فلسفی به یک نحوی بیان کنیم که گرچه ذهن و عقل ما، به مسأله حاق وجود نرسیده است ولی از نقطه نظر تمثیل و از نقطه نظر تشبیه، می‌توانیم بگوئیم که حکم یک چراغ واحدی را دارد که در مرآئی متفاوته تجلّی پیدا کرده است. ما چشممان به چراغ نمی‌افتد و لیکن نورهای متفاوت را می‌بینیم و از آنجائی که عقل ما می‌گوید باید این نورِ واحد و از منشأ واحدی باشد باید در اینجا قائل به توحید اثر شده باشم، گرچه متأثر متفاوت است و گر چه این مرآت‌ها متفاوت هستند ولی همۀ اینها، اثر واحد هستند. چشممان هم به آن لامپ نمی‌افتد، یعنی به آن لامپ توجّه نمی‌کنیم تصوّر این را ما می‌توانیم بکنیم.

  • چه وقت ما واقعاً و حقیقتاً این وحدت را به جان خود می‌یابیم؟ آن موقع که ذات را هم واحد ببینیم، یعنی نظر عرفا را، من ردّ نمی‌کنم بلکه می‌خواهم اثبات کنم.

  • به هر مقدار که توحید ذاتی پیدا شود به همان مقدار توحید صفاتی و افعالی پیدا می‌شود

  • ”و آن نظر این است که: به هر مقدار که شما توحید ذاتی پیدا کردید به همان مقدار توحید افعالی و توحید صفاتی پیدا می‌کنید.“

  • یک سالک نمی‌تواند بدون توحید ذاتی، توحید افعالی پیدا کند. به یک مرحله‌ای خواهد رسید که در همین دیدن هم، اختلاف پیدا می‌شود، یعنی اینکه می‌دید همۀ افعال واحد هستند اما به صورت دیگری وحدت را مشاهده می‌کند.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

158
  • الآن وحدتی را می‌بیند که آن وحدت دیگر جدای از صفت نیست. آن موقع وحدت فعل را، جدای از صفت می‌دید، یعنی برای وجود، مراتب متفاوته‌ای در تعیّن قائل بود، یعنی وحدت در افعال را یک مرتبه‌ای از وجود می‌دانست که مرتبۀ ضعیف است، وحدت در صفات را یک مرتبه‌ای از وجود می‌دانست که مرتبه قوی‌تر و شدید‌تر است و اما مرتبۀ اسماء که این اسماء، همه، علّت برای صفات هستند را قوی‌تر می‌داند. اما در وحدت در ذات، یک ذاتی را می‌بیند که وجود بسیط است. تشکیکِ در وجودی که برای سالک پیدا می‌شود که وجود ضعیف را مشاهده می‌کند بدون اینکه وجود قوی را مشاهده کند، این به خاطر این است که نفس او متبدّل شده و یک مقدارِ ضعیفی از وحدتِ در ذات، برای او حاصل شده است، منتهی خودش نمی‌فهمد.

  • تغییر در آنجا بوده است که اثباتش هم تغییر کرده است، منتهی اینجا شاعر به خودش نیست. ذات خودش را فقط در مرتبۀ محسوسات یا معقولات، مشاهده می‌کند، فرق نمی‌کند منتهی به ذات خودش اشراف ندارد، این فعل، نزدیک‌تر است تا آن ذات. بعد از فعل، صفات نزدیک‌تر هستند. بعد از صفات، اسماء نزدیک‌ترند، بعد از او، ذات است که نزدیک نیست، یعنی از آنجائی که آن افکار و آن حس و آن عالم قلب، با مرتبۀ معلولی و با تناسبِ خودش ارتباط دارد تا نسبت به آن مرتبۀ شدیدتر، لذا آنچه را که برای ذهن او در مرحله اول ملایم‌تر ‌است برای او جلوه می‌کند و آن مرتبۀ قوی‌تر را مشاهده نمی‌کند.

  • وقتی سالک توحید افعالی رامشاهده می‌کند من حیث لایشعر توحیدذاتی رادرمرتبۀ ضعیفی می‌فهمد

  • اما اگر بگویند این‌طور که شما توحید افعالی را می‌بینی چون در ذات تو اشکال ایجاد شده و لذا تو داری این‌طور می‌بینی؛ نه اینکه ذات تو، تکانی نخورده است و درست سرجایش نشسته و فقط تو، توحید افعالی می‌بینی. نه! اینجور نیست. وقتی که توحید افعالی را مشاهده می‌کند من حیث لا یشعر، توحید ذاتی را هم می‌فهمد منتهی در یک مرتبه ضعیفی می‌فهمد. احساس می‌کند ذات اینها هم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

159
  • باید یک ربطی با هم داشته باشند ـ اینکه احساس می‌کند یک ربطی باید با هم داشته باشند ـ این همان مقداری است که در ذاتش تصرّف شده است. این همان مقداری است که ذاتش تغییر پیدا کرده است منتهی تصرّف در ذات، یک توحید افعالی را نشان می‌دهد، یعنی آن زمینۀ خیلی وسیعی دارد ولی از آنجائی که مرحلۀ علیّت خیلی مرحله لطیف و ظریف و دقیق است این را نمی‌تواند آن طوری که باید و شاید نسبت به واقع درک کند. به توحید صفاتی می‌رسد، تمام صفات واحد است، همه اراده‌ها واحد است. من ارادۀ به زدن می‌کنم، شما ارادۀ به خندیدن می‌کنید، این دو تا اراده می‌شود واحد. چطور؟ این اراده قهریّه است آن اراده جمالیّه است. جمال و جلال در اینجا یکی می‌شود. می‌گوید هر دو اراده‌های مختلف باید از یک ذواتی منبعث شده باشند که اینها یک وحدت وثیقی با هم دارند. این را الآن ما داریم در عالم فکر و تعقّل مطرح می‌کنیم، آن سالک در عالم قلب خودش این مطلب را مشاهده می‌کند. آن ارتباط وثیقی که آن ذوات با هم دارند موجب می‌شود که ظهور در جلال پیدا کند و آن یکی در جمال. اما در واقع جمال و جلال هر دو برگشتش به یک حقیقت است.

  • این می‌شود قوی‌تر؛ یعنی اراده‌ها را با هم یکی می‌بینید. اما این اراده‌ها را که واقعاً یکی می‌بیند ذات را به همراه او یکی نمی‌بیند، ذات را نزدیک به این یکی می‌بیند. من باب مثال اگر دو رفیق باشند و این دو رفیق اول که به هم می‌رسند می‌گویند: سلام علیکم او می‌گوید: سلام علیکم. این از غرب آمده و او از شرق آمده است. شما در مورد این دو چه حکمی می‌کنید؟ می‌گوئید دو نفر غریبه هستند که به هم رسیده‌اند و هیچ ارتباطی با هم ندارند. بعد از یک مدتی که می‌گذرد شما اینها را نمی‌بینید، اما نگاه به افعال اینها که می‌‌کنید می‌بینید کارهای اینها شبیه همدیگرند، مثلاً این می‌رود سیب می‌خرد، آن هم می‌رود سیب می‌خرد، این نان سنگک می‌خورد، آن یکی، تا به حال نان تافتون می‌خورد حالا این هم نان سنگک می‌خورد؛ این از پرتقال

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

160
  • خوشش می‌آید، آن هم از خربزه خوشش می‌آید. می‌گویید: اینها که با همدیگر فرق داشتند ولی حالا اینها با همدیگر کارهایشان یکی می‌شود!

  • یک ارتباطی باید این قضیه را، به وجود آورده باشد، یعنی این وحدت در افعال و تشابه آن، باید یک حسابی داشته باشد. ما فقط افعال را دیدیم و اصلا ندیدیم این دو نفر با همدیگر راه بروند، این را در یک جایی می‌بینیم و آن یکی هم بدون اینکه با این ارتباط داشته باشیم نگاه می‌کنیم و فقط فعل را می‌بینیم. در زندگی این وارد می‌شویم، می‌بینیم زندگی این، مثل زندگی آن است. می‌گوئیم همۀ افعال آنها یکی است. پس باید بین اینها ارتباط باشد و اینها باید با هم گرم شده باشند بعد از یک مدت نگاه می‌کنیم می‌بینیم، این یک آدم عصبانی بود و الآن چنان خنده رو و متبسّم شده است. یا مثلاً می‌بینیم که این، اصلا میل به کتاب و مطالعه نداشت ولی الآن کتاب مطالعه می‌کند. این اصلا اهل این حرف‌ها نبود، مسخره می‌کرد این یک آدمی بود صبح تا شب سینما می‌رفت و اهل غنا و موسیقی بود، حالا دائماً مسجد می‌آید و دائماً ذکر می‌گوید، یونسیه می‌گوید، اربعین دارد. این، اصلاً مثل آن، شده است. می‌گوئیم: حتماً اینها خیلی با هم داغ شده‌اند و این، صفاتِ آن را هم پیدا کرده است. بعد از یک مدتی مسأله دقیق می‌شود، تا اینکه وحدت اسمائی پیدا می‌شود. من اینها را جدّی می‌گویم، اینها در عالم اثبات هست.

  • من کیم لیلی و لیلی کیست من   ***   ما یکی روحیم اندر دو بدن1

  • یعنی واقعاً این قضایا را وجدان می‌کرد.

  • از رتبه فعل، کم‌کم جلو آمدیم تا به رتبۀ وصف رسیدیم، وصف‌ها هم یکی شد. بعد آمدیم نزدیکتر، می‌بینیم اسماء هم یکی شده است. هر اراده‌ای در ذهن این پیدا می‌شود، در آن هم پیدا می‌شود، هر چیزی در این، پیدا می‌شود در او هم، پیدا می‌شود. با آنکه این یکی در همدان یا قزوین است و آن یکی در جای دیگری است. این

    1. مثنوی معنوی (طبع میرخانی)، ج ٥، ص ٤٧٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

161
  • وحدت اسمائی می‌شود، اسم‌ها دارند یکی می‌شوند. اسم، یعنی آن جنبه تعیّن. خواستِ این دارد یکی می‌‌شود. بعد اصلاً وجود آنها یکی می‌شود، این را می‌زنند، او می‌میرد، این را اینجا می‌کشند، او آن طرف خود به خود می‌میرد، این دیگر خیلی مرحلۀ بالا و عالی است، یعنی ما خودمان هم در مشاهداتمان، همین چیزها را می‌بینیم، لذا می‌گویند: «تَخَلَّقوا بأخلاق اللَه»1 یا مثلاً «تخلَّقوا بأخلاق الربانیین تکونوا منهم».2

  • این اشاره به همین جهت است که وقتی انسان، آن اخلاق را در خودش بیاورد، کم‌کم همان‌ها خواهد شد. نه اینکه مانند او می‌شود، بلکه عین او می‌شود، یعنی این که تا به حال این‌گونه بود حالا ربانی می‌شود، در جنبۀ وحدت افعالی و صفاتی. در مقام ظاهر است که امر به تربیت و تشریع و امثال ذلک می‌باشد و اینها، همه برای این جهت آمده که انسان بیاید در مقام توحید افعالی. منتهی بروزِ توحید افعالی را شما می‌بینید. اما اینکه همین دو نفر ذاتشان تغییر پیدا کرده را که ما نمی‌بینیم. اینکه الآن فعل او یکی شده است به خاطر این است که ذاتش یکی شده است یا ذاتش به هم نزدیک شده است. بعد می‌بینیم صفاتش یکی شده است یا اصلاً می‌بینیم که ذاتش باید قوی‌تر شده باشد. اگر آدم زرنگی باشد می‌فهمد، لذا می‌گویند: «تُعرَف المَرء بِصَدیقه»3 یعنی صدیق نمایانگر صدیق است، یعنی وقتی که یک

    1. بحارالأنوار، ج ٥٨، ص ١٢٩.
    2. اللَه شناسی، ج ١ ص ٥٦، تعلیقه: کلمات مکنونه از طبع سنگی (سنه ١٣١٦ هجریّه قمریّه) ص ٢١٩؛ و از طبع حروفی فراهانی، ص ٢٤٨: وَ قالَ عَلَیْهِ السَّلامُ (یَعْنی أمیرَالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ): «لَیْسَ الْعِلْمُ فی السَّمآءِ فَیَنْزِلَ إلَیْکمْ، وَ لا فی تُخومِ الارْضِ فَیَخْرُجَ لَکمْ؛ وَ لَکنَّ الْعِلْمَ مَجْبولٌ فی قُلوبِکمْ. تَأَدَّبوا بِآدابِ الرّوحانیّینَ یَظْهَرْ لَکمْ!» وَ فی کلامِ عیسَی عَلَی نَبیِّنا وَ ءَالِهِ وَ عَلَیْهِ السَّلامُ ما یَقْرُبُ مِنْهُ.
    3. قریب به این مضمون روایات بسیاری در مجامع روائی ما موجود است. الکافی، ج ٢، ص ٣٧٤؛ بحارالأنوار، ج ٧١، ص ١٩٩؛ قال الصادق علیه السّلام: المرء علی دین خلیله، فلینظر أحدکم مَن یُخَالِلُ.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

162
  • صدیقی، دارای این افکار و خصوصیاتی باشد، دوستان او هم به همان خصوصیات، مخصوص خواهند شد. اگر دیدید نه، این صدیق دارای یک حال است ولی دوستانش یک حال دیگر هستند، این دو تا با هم صدیق نیستند و ظاهراً با همدیگر هستند اما وقتی که باطن می‌آید وصل می‌شود، این وصل باطن می‌آید فعل و صفت و اسماء را یکی می‌کند، بعد که بیشتر ارتباط ایجاد شد اینها یکی می‌شوند.

  • فناء ذاتی، بدون توحید افعالی و توحید صفاتی و توحید اسمائی به کماله، حاصل نخواهد شد.

  • و اینها تمام جنبۀ نقص دارد، یعنی برای اولیائی که به مقام ذات نرسیدهاند توحید افعالی به صورت ناقص است نه به صورت تام.

  • فناء اسماء و صفات و افعال، معلولِ فناءِ در ذات هستد، اول ذات متغیّر می‌شود و به تغیّر ذات، اسم و وصف و فعل هم، متغیّر می‌شوند.

  • می‌خواستیم اسفار اربعه‌ای که بنا به رأی عرفا، سفرِ «من ‌الخلق الی ‌الحق» و سفرِ «إلی ‌الحق بالحق» و بعد عکسشان را، و بعد اسفار اربعه بنا بر نظر حکماء که جنبۀ حکمت نظری است را بیان کنیم.

  • تعابیر مختلف حکماء از اسفار اربعه

  • تعابیر حکماء از اسفار اربعه مختلف است، گاهی این تعابیر در همدیگر اختلاط هم دارند، مثلاً سفر سوم و چهارم، با دوم. بعضی‌ها سفر اول را با سفر سوم یکی کرده‌اند، یعنی در سفر من ‌الخلق الی ‌الحق، سفر من ‌الحق الی الخلق هم مشاهده می‌شود منتهی آن به نحو اجمال و این به نحو تفصیل است. یا در سفر دوم که «من ‌الحق الی ‌الحق بالحق» است، در آن سفر، مقامات خلق و مقامات تعیّنات هم دیده می‌شود. چون در «من ‌الحقّ الی ‌الحق»، هم صفات جمالیّه حق و هم صفات جلالیّه حق است. تعینات هم از ممکنات و مخلوقات و محسوسات و معقولات و غیره را هم می‌بیند، بعضی‌ها گفته‌اند: اینها خودش جدا است، آن مقام تفصیلش در مقام رجوع از حق به خلق است، در آنجا است که این چیزها پیدا می‌شود. نظر در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

163
  • مخلوقات و خصوصیات کما هوهو پیدا می‌شود.

  • بیان اشتباه مرحوم حکیم قمشه‌ای در تمییز مقام نبیّ از ولی

  • بعضی‌ها اشتباه کرده‌اند و جنبۀ مشاهداتِ واقعی، کما هو حقُه را، با مشاهدات صوری و مثالی یکی دانسته‌اند به طوری که مرحوم محمدرضا قمشه‌ای با اینکه حکیم بوده اما وقتی که ما نگاه می‌کنیم در تعبیراتش خیلی تردید و خلجان مشاهده می‌کنیم و نتوانسته آن‌طور که باید و شاید مقام نبی را از ولیّ تمیز بدهد و گفته است مقام نبی عبارت است از نبأ، یعنی حکایت از واقع کما هو هو. لذا آمده و این را، با آن، یکی کرده است. و بنا بر اعتقاد ایشان هر نبی، باید اسفار اربعه را طی کرده باشد در حالی که قطعاً این‌طور نیست ما در کلمات انبیاء و در حالات آنها مشاهده می‌کنیم حتی بعضی‌ها فناء ذاتی پیدا نکرده‌اند بلکه اینها در عالم مثال و در ملکوت و امثال ذلک، مانده بودند. آن مقدار، برای نبوّت که وحی و ارشاد به خلق است به این مقدار کفایت می‌کند. اینها به خاطر آن است که اینها خودشان به این مطالب نرسیده‌اند، لذا در عباراتی که از بزرگان نقل شده دچار اشتباه و تردید شده‌اند.

  • جنّة الذات یا فناء ذاتی

  • سؤال: ”جنّة الذات چیست؟“

  • جواب: ”جنت ‌الذات1 عبارت است از فناء ذاتی که گاهی اوقات به صورت حال برای انسان پیدا می‌شود. اما آن سیرِ «من ‌الحق الی‌ الحق» یا «سیر من ‌الحق الی‌ الخلق» که می‌کند، مشاهده همه صفات جمالیّه و جلالیّه پروردگار؛ به نحو تفصیل است و آن خیلی مهم است. در همین جنت ‌الذات ممکن است حالات فنایی برای انسان پیدا شود و دوباره انسان، حالاتِ محو پیدا کند. حالات محو پیدا کند دوباره به صحو برسد.“

  • عکس علاّمه طباطبائی رضوان اللَه علیه، حکایت از فنا می‌کند

  • در همان اوقاتی که مرحوم آقا مباحثات علمی را با مرحوم علاّمه طباطبائی

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون بهشت‌های هشت‌گانه و جنت الذات به مهر تابان، ص ٢٤٦؛ معاد شناسی، ج ١٠، ص ٢١٢؛ رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم، ص ١٠٧ مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

164
  • داشتند یک دفعه من رفتم و چند تا عکس از ایشان گرفتم که الآن عکس‌ها هست بعد من به آقا، عرض کرده بودم که: آقا! این عکس حکایت از فناء نمی‌کند؟ ایشان فرمودند: بله، این حکایت از فنا است. ولی چون خود شاعر به این قضیه نیست گاه گاهی این حالات می‌آید و می‌رود، آن وقت اینکه بخواهد تضلّع پیدا کند و سفرِ «من الحق فی الحق» داشته باشد و خلاصه به همۀ آن خصوصیات اطلاع داشته باشد هنوز بر ایشان پیدا نشده است، لذا اصل فناءِ در ذات را انکار می‌کند. چون آنجا که این حالت را، پیدا می‌کنند دیگر از چیزی خبر ندارد.

  • به همان مقداری که تغیّر ذاتی در او پیدا بشود می‌فهمد نه به مقدار کمال.

  • در ذات چیزی نمی‌فهمد، مگر اینکه سیرِ «من ‌الحق فی ‌الحق» کند، یعنی بعد از اینکه به فناء رسید، تازه در آنجا در اسماء جمال و جلالیّۀ خدا بخواهد سیر کند، آن نهایتش و آن خصوصیاتش است. آن وقت آنجا می‌تواند احساس کند که فناء ذاتی برایش پیدا شده است، یعنی در موقع مراجعت می‌فهمد نه در موقع فناء.

  • خلط بین مرتبۀ فناء افعالی با فناء ذاتی

  • فناء مراتب دارد، کم ‌کم آن ذات تغییر پیدا می‌کند ولی نمودش در افعال زیاد می‌شود. این شبهه خیلی پیدا می‌‌شود و باعث می‌شود که انسان بعضی حالات و افعال را ببیند و تصور کند که طرف فانی است در حالی که این‌طور نیست.

  • و در بعضی از افراد یک نوع ادراک عمومی بر اساس فطرتشان موجود است که همه چیز را از خدا می‌بینند و به طور ناخودآگاه یک وحدتی در ذاتشان هست و نفسشان یک لطافت خاصّی دارد که این حقیقت را ادراک می‌کند.

  • افرادی که راه نرفته سالکند

  • مرحوم آقای حداد می‌فرمودند:

  • ”بعضی‌ها به خاطر آن پاکی نفس یک صفائی دارند که راه نرفته سالکند.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

165
  • جلسه هشتم: مراتب و نشئات مختلف عالم وجود

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

167
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • در بحث سابق، نحوۀ سلوک و وصول سالک الی ‌اللَه به مرتبۀ توحید افعالی و صفاتی و اسمائی و ذاتی، بیان شد و مسأله‌ای که به نظر می‌رسید این بود که امکان تحقّق توحید افعالی و صفاتی و اسمائی، بدون توحید ذاتی و امکان فناء افعالی و فناء صفاتی بدون فناء ذاتی، عقلاً ممتنع است و کذلک شهوداً و وجداناً.

  • حصول تدریجی فناء ذاتی

  • یک مثال از حسیّات برای این مطلب: فرض کنید شما می‌خواهید یک مایع غلیظی را در یک حلاّلی حلّ کنید! این ماده، دفعتاً و آناً مّا، تبدیل به آن مایع حلاّل نمی‌شود، کم‌کم و متدرّجاً، سنخیّت پیدا می‌کند تا اینکه تبدّل به آن پیدا می‌کند؛ مثلاً اگر شما بخواهید یک قاشق عسل سفت را در یک استکان آب سرد، حلّ کنید یک مرتبه آب در او رسوخ نمی‌کند فقط کاری که آب می‌کند، این است که اول این را شروع به نرم کردن می‌کند، تا اینکه آن عسل به مرور سنخیّت مَیَعان پیدا کند، سپس به واسطه آن سنخیّت مَیَعانی که تدریجاً پیدا می‌کند به واسطه او، آب را کم‌کم شیرین می‌کند به طوری که شما فرض کنید ده ثانیۀ بعد از اینکه این عسل را، در این ظرف قرار دادید می‌بینید مزّه آب تغییر پیدا کرده و بیست ثانیۀ بعد مزۀ آب بیشتر شیرین‌ شده است و بعد از یک دقیقه کاملا حلّ شده است و اثری از آن عسل نمی‌بینید و اثری از آب نمی‌بینید، هر دوی اینها با هم یکی شده‌اند و وجود آنها

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

168
  • وجود وُحدانی شده است. همین‌طور نحوۀ سلوک سالک را می‌رساند، یعنی سالک وقتی که منغمر در شهوات و منغمر در دنیا و أهویۀ دنیّه هست، ابتداءً و اولاً بلا اول نمی‌تواند یک مرتبه مسانخت با عالم ملکوت و جبروت و لاهوت پیدا کند. بلکه باید تدریجاً روح و نفس او، از آن جهتِ جمود و توغّل در شهواتی که دارد و مثل حجاب بزرگی روی او را انداخته، کم‌کم متحوّل بشود و برگردد و به هر مقدار که متحوّل شد و نرم شد و آماده شد به همان مقدار یک اثرات وجودی از او ساطع می‌شود و آشکار می‌شود، آن اثرات وجودی، همانی است که ما اسمش را، عالم مثال می‌گذاریم، عالم برزخ، عالم ملکوت سفلی و ملکوت علیا، جبروت، لاهوت، اینها از اثرات وجودی است که کم‌کم این نفس با آن عوالم سنخیّت پیدا می‌کند.

  • امکان سرعت در فناء ذاتی

  • پس بنابراین امکان اینکه دفعتاً بدون طی این مراحل، نفس از یک نقطه به نقطه کمال برگردد هم عقلاً و هم شهوداً، محال است. مطلب این است که نفس، می‌تواند سرعت پیدا کند؟

  • نگارمن که به مکتب نرفت و خط ننوشت   ***   

  •    ***   به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد1

  • یک وقت شما می‌بینید شخصی می‌آید و بر حسب اهتمام و قصدی که دارد و به واسطه نحوه شاکله او، که تفاوت دارد در همان پنج شش ماه اول، همه مراحل را در می‌نوردد و آن مطالبی که برای دیگران در عرض چهل، پنجاه سال پیدا نشده است، برای او به سرعت حاصل می‌شود که این به دلیل نحوۀ شاکله اوست. به خوبی و بدی هم کار ندارد، نحوه شاکله، نحوه‌ای است که سرعتش زیاد است و نفسش دارای خصوصیّتی است که سریع این مسائل را طی می‌کند. چطور اینکه ما در استعدادهای ظاهری این مطلب را می‌بینیم؛ یک نفر دارای یک مقدار از قوای استعداد و فکر است. او اگر بخواهد یک مسأله‌ای را حلّ کند یک شب تا صبح باید

    1. دیوان حافظ، طبع پژمان ص ١٦٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

169
  • فکر کند تا اینکه این مسأله برای او حل شود و لیکن دیگری یک نگاه که می‌کند با یک تأمّل کم، این مطلب برایش روشن شده و حلّ می‌شود. این مربوط به استعداد نفسانی و ذکاء و مربوط به هوش و استعداد اوست. در اینجا مسألۀ حدس مسألۀ بسیار مهمی است که نفسِ هر شخصی از نقطه نظر حدس، تا چه حدّ قوی باشد و باطنش تا چه حدّ از آن، در این مطلب مدد بگیرد.

  • این مطلب در مورد سیر باطنی هم، به همین کیفیّت است بلکه هر دوی اینها از یک مبدأ و یک سرچشمه ناشی می‌شود. این بیان مربوط به ذات است این مربوط به تجرّد ذاتی از جهت علیّت برای سلوکِ سالک، در مراحل متفاوته و مختلفه و مترتبۀ افعال و صفات و اسماء و بعد، ذات است.

  • معنای حکمت متعالیّه

  • مرحوم صدر‌المتألّهین در اینجا می‌فرمایند: از آنجایی که این حکمت، حکمت متعالیه نامیده شده است؛ نه جنبه مشّائی در این حکمت لحاظ شده که صرفاً عقلانی و بحث و نظر صِرف باشد و نه صرفاً جنبۀ اشراقی لحاظ شده که فقط استمداد از ذوق و کشف و شهود باشد، و نه مسائل مربوط به شرع و وحی که یک جنبۀ حقیقی است در اینجا نادیده گرفته شود؛ بلکه ایشان این حکمت را با مسائل مختلفه جمع کرده‌اند. از جهت نظری؛ بحث در مسائل نظری فلسفی در اینجا شده و از نظر کشفی و شهودی؛ مکاشفات و شهودات و الهامات و واردات قلبیّه در این حکمت مورد استشهاد قرار گرفته است، و همین‌طور از نقطه نظر انطباق حقائق شرعیّه و نقلیّه با مسائل واقعی و نفس‌الأمری؛ از شرع و آیات قرآن و کلمات و روایات و احادیث پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، مورد استشهاد و تایید قرار گرفته است. لذا از این نقطه نظر؛ حکمت متعالیّه نامیده شد یعنی از نظر علوّ و مرتبت شأن؛ در مرتبۀ بالاتری قرار دارد آن مرتبه‌ای که دیگر فوق او مرتبه‌ای نیست؛ در این کتاب، مرحوم صدرالمتألّهین اشاره به این جهت دارند که آنچه را که برای یک سالک نظری، از لحاظ سیر نظری و سیر عقلی برای آن مراتب شهود هست در اینجا بیان شده است و قطعاً این مراتب نظری با مراتب عملی و مراتب شهودی قابل تطبیق است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

170
  • آنچه با برهان ثابت است عارف شهوداً وجدان می‌کند

  • ”وقتی که ما در مسألۀ اصالت وجود بحث نظری می‌کنیم، یک سالکِ عملی و یک عارف، این مسأله را بالوجدان مشاهده می‌کند. در مسأله وحدت وجود می‌گوئیم که یک وجود واحد بیشتر در عالم، حاکم نیست و مسأله اشتراک در وجود را از بین می‌بریم و وحدت حقّه و مفهومی و مصداقی وجود را، در اینجا مورد برهان قرار می‌دهیم. یک عارف که چشم او باز شده است غیر از آنچه را که ما می‌گوییم نمی‌بیند و آنچه را که ما در اینجا مورد برهان قرار می‌دهیم عارف هم آن را می‌بیند؛ این، حکمت متعالیّه می‌شود.

  • وقتی که بحث از مرحلۀ امکان ذاتی اشیاء می‌کنیم همۀ اشیاءِ ما سوی ‌اللَه، جوهرۀ ذات آنها، استدعای امکان ذاتی را می‌کند و به لحاظ امکان ذاتی، جلب فیض از مبدأ فیاض می‌کنند. یک عارفی که چشمش به حقائق امور باز شده و مسائل را از دیده شهود و از دید باطن نگاه می‌کند همین مسأله را، می‌بیند و استغنای ذاتی برای هیچ چیزی نمی‌بیند، در همه چیز فقر احساس می‌کند. فقر یعنی نبود، یعنی هیچ چیزی!! و همه چیز را، او می‌بیند.

  • وقتی که ما اثبات واجب‌ الوجود برای مبدأ وجود می‌کنیم و او را برهاناً غنی‌ بالذات از همۀ مسائل به منصّۀ ظهور می‌آوریم، برهان صدیقین می‌آوریم، سایر ادله مثبِته برای واجب ‌الوجود و وحدت واجب ‌الوجود می‌آوریم، یک عارف کامل همین را که ما می‌گوئیم می‌بیند.

  • وقتی که ما از علّیت و کیفیت صدور معلول، از علّت و اینکه معلول چیزی نیست؛ جز علّت در مرحله نازله، بحث می‌کنیم، عارف هم همین را می‌بیند.“

  • تمام مباحثی که ما در این چهار جلد اسفار مطرح می‌کنیم، متعالی است، یعنی ما فوق آنها، علوّ دیگری معنا ندارد، یعنی این مباحث بنابر اعتقاد مرحوم صدرالمتألّهین ـ البته در اینجا اعتراف کردند که ممکن است انسان خطا کند، بالأخره ذهن بشر است ﴿وَفَوۡقَ كُلِّ ذِي عِلۡمٍ عَلِيمٞ﴾ این حرف‌ها را خود ایشان زدند ولی در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

171
  • هر صورت ـ بر طبق آنچه که ایشان می‌فرمایند عقل ما، حکم می‌کند که باید نفس‌الأمر هم منطبق بر همین باشد که ما در اینجا پایۀ برهانی برای او قرار می‌دهیم؛ لذا این حکمت، حکمت متعالیه است.

  • اسفار اربعه یا حرکات چهارگانه کل نظام و عالم وجود، در مقام نشر

  • بنابراین از آنجائی که کل نظام و عالم وجود، در مقام نشر، نه در مقام لفّ، در مقام قَدَر و نه در مقام قضاء؛ به چهار دور و چهار حرکت برمی‌گردد، اسم چهار دور و چهار حرکت را اسفار اربعه نامیدیم. چون ما یک عالم لفّ یا عالم قضا و عالم جمع داریم که تمام اینها عبارات مختلفی است که به عالم کلی اطلاق می‌شود. آنجا که مقام، مقام اجمال است و مقام، مقام کلیّت است آن عالم، عالم قضا می‌شود. عالم قضاء کلی، عالمی است که همه ما سوی‌ اللَه از آن عالم، نشأت می‌گیرند و تعیّن پیدا می‌کنند و افاضۀ فیض از آن عالم، بر همه این ممکنات، عَلَی حَسَبِ استعدادِ کلّها و علی حَسب استعدادِ کلّ واحدٍ مِنها، و بر حسب قبول، قبولیّتها و قابلیّتها از آن فاعل که عالم قضاست، بر همه این تعینات افاضه می‌شود.

  • حیاتی که یک مورچه دارد به اندازۀ همان مقدار حیات، به او افاضه می‌شود. یک فیل هم آن مقداری که حیات دارد، به همان اندازه بر او افاضه می‌شود؛ این از نقطه نظر مادی.

  • افاضۀ حیات، علم و قدرت بر هر موجودی توسط امام زمان علیه السلام

  • از نقطه نظر تجردی، آن حیات معنوی که بر یک فرد عامی، از نظر معنا که همان مدرکات و اشتغالات ذهنیّه و نفسیّه و التزامات اوست به همان مقدار به او افاضه می‌شود، به پیغمبر خاتم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم که حیات ابد و ازل در حیات او گنجیده شده است به مقدار استعداد پیغمبر، حیات به آن حضرت افاضه می‌شود، هر کدام از اینها علی حَسَبِهِ است.

  • علم هم همین طور است، به یک طلبه به اندازه استعداد خودش علم افاضه می‌شود به آن ولی‌ اللَه الاعظم حضرت بقیة اللَه علیه السّلام که الآن وجود دارد؛ به او هم به اندازۀ سعۀ او، از ناحیۀ خداوند، افاضه می‌شود. البته، در اینجا قضاء کلی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

172
  • همان نفس امام علیه السّلام است؛ یعنی آن مرتبه اول است و از خداوند می‌گیرد و بعد افاضه می‌کند.

  • هر وجودی بر حسب استعداد و ظرفیّت خودش به او افاضه و عنایت می‌شود، این مربوط می‌شود به جنبۀ عالم قضا.

  • سپس در این عالم که عالم نشر است و عالم کثرت و عالم قدر است و «کلٌّ بِقَدَرِها» در این عالم است. افاضات ربانی و افاضات الهی در اینجا تقسیم می‌شود، عدد به خود می‌گیرد، در آنجا عدد ندارد، آنجا تقسیم نیست، اینجا تقسیم می‌شود.

  • فرض کنید یک کیلو حلوا دارید که یک کیلو بیشتر نیست و اینجا ده نفر هستند از این حلوا، ده تا قاشق بر می‌دارید و این یک کیلو را، بین این ده نفر تقسیم می‌کنید که به هر نفر، یک سیر و خرده‌ای از این حلوا می‌رسد. آنچه که در این پاکت و در این ظرف است تقسیم نشده بود، این کلی است. آنچه را که به افراد می‌دهیم تقسیم می‌شود. من باب مثال به یک بچه، یک قاشق می‌دهید بر حسب ظرفیتش، به یک کسی که بزرگ است، سه، چهار سیر می‌دهید بر حسب ظرفیّت استعدادش، این عالم قدر می‌شود.

  • مراتب چهارگانه عالم وجود در مقام نشر

  • در اینجا کل حقائق وجود و آنچه که در عالم وجود است در مقام نشر، به چهار رتبه برمی‌گردد:

  • رتبۀ اول: رتبه عالم ماده است و نشئآت وجودی، مراتب مافوق ماده است. وقتی که در عالم نشر، بحث می‌کنیم که عالم کثرت است یک عالمی را که مشاهده می‌کنیم همین عالم ماده است، یعنی زمین و آسمان و ستارگان و مه و ماه و اینهاست.

  • مرتبۀ دوّم: یک عالم دیگری است که باز او را ما مشاهده می‌کنیم، منتهی نه با چشممان بلکه با چشم دلمان که عالم مثال است و همه ما مشاهده می‌کنیم همانند خوابی که می‌بینیم آنچه را که ما در خواب می‌بینیم غیر از این عالم است. و یک واقعیّتی است که نمی‌توانیم آن را انکار کنیم به جهت اینکه می‌بینیم بر این خواب،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

173
  • مسائلی مترتب می‌شود قضیه‌ای که من باب مثال می‌خواهد اتفاق بیافتد قبلا در خواب می‌بینیم. این‌طور نیست که ما به خوابمان ترتیب اثر ندهیم. باید ترتیب اثر بدهیم یا یک خبر خوشحالی را که به واسطۀ خواب، شرح می‌دهند. این واقعیت دارد، پس این اعتبار نیست، واقعیت است. این را هم ما مشاهده می‌کنیم، یعنی این هم جزء مشاهدات و اولیّات و بدیهیّات ماست و قابل انکار نیست. همان‌طور که عالم ماده قابل انکار نیست.

  • مرتبه سوّم: مطلب دیگری را هم ما مشاهده می‌کنیم، حالات روحانی که برای انسان پیدا می‌شود، من باب مثال، نمازی که با حضور قلب می‌خوانید، روضه سیدالشهدایی شرکت می‌کنید، در مسجدی رفته‌اید وعظ و نصیحتی را از یک شخصی می‌شنوید. این حالات روحانی و سبکی که برای ما پیدا می‌شود که قطعا یک ساعت قبل نبوده و در یک ساعت قبل، حالات کدورت بر انسان حاکم بود حالا این را هم مشاهده می‌کنیم که این مافوق مثال و برزخ است. اما بالاتر از آن را دیگر مشاهده نمی‌کنیم، بالأخره ما تا سه مرحله خودمان را کشاندیم.

  • یک: عالم ماده است.

  • دو: عالم مثال.

  • سه: عالم مافوق مثال. که صورت در آنجا نیست، فقط آنجا روح است، و در آنجا بهجت و نور است. چیزهای دیگر هم هست که ما فوق اینهاست این یک عالمی است که وجود دارد یعنی یک نشئه‌ای از نشئات وجودیِ آثارِ پروردگار است، یعنی ترتّب این عوالم (عالم ماده، عالم مثال و عوالم بالاتر) این مطلب به این کیفیت در جایی نیست؛ منتهی برای اینکه منظور مرحوم صدرالمتألّهین و علت تدوین و تألیف این کتاب بهتر روشن بشود من از این راه وارد شدم راه‌های دیگری هم بیان کرده‌اند.

  • مرتبه چهارم: مطلبی است که ما بالعیان مشاهده می‌کنیم، یعنی مشاهده ما یک مشاهده عقلانی است بر اینکه آنچه که از عوالم کثرت در این عالم وجود دارد

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

174
  • باید معلول؛ برای یک عوالم کلی باشد که آن عوالم کلی، از جنبۀ قهر و غلبه و ولایت و سیطره‌ای که دارد این عوالم را به وجود آورده باشد و الا این فرشی که بی‌جان است چطور ممکن است به وجود بیاید. این خاکی که می‌گویند طبیعت است و به خدا نسبت نمی‌دهند.

  • کلام علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیه در غلط بودن استناد امور به طبیعت

  • من در تمام مدت عمر خود؛ هیچ‌وقت از زبان مرحوم والد، لفظ طبیعت را نشنیدم که مثلاً بگویند: طبیعت، این کار را کرده است. روزی مرحوم حاج میرزا حسن نوری خدمت مرحوم آقا نشسته بود و با هم راجع به این مسأله صحبت می کردند که مثلاً فلان گیاه دارای این خصوصیّت است. ایشان گفت: واقعا طبیعت چه می‌کند!! آقا فرمودند: خدا چه می‌کند! گفت حالا فرقی ندارد. فرمودند: خیلی فرق می‌کند شما که می‌گوئید طبیعت، خدا را از طبیعت جدا می‌کنید، شما سلسله علل را به ماده برمی‌گردانید و به خدا برنمی‌گردانید! می‌گوئید طبیعت چه می‌کند.

  • حالا باید از این مادی‌هایی که این چنین هستند سؤال کرد، شما می‌گویید طبیعت چه می‌کند؟ بسیار خوب، قبول کردیم! این طبیعت چیست؟ اگر جواب بدهند طبیعت زمین است گفته می‌شود زمین مگر غیر از همین خاک است؟! خاک‌ها روی هم جمع شده است تا اینکه زمین بزرگ پدید آمده است. اگر اقیانوس و دریاهاست که می‌گوئیم: حقیقت دریا و اقیانوس چیزی جز قطرات آب نمی‌باشد اگر بگوید کوه است در جواب می‌گوئیم: حقیقت کوه جز سنگ‌ها نیست، سنگ‌های کنار هم جمع شده تشکیل کوه را داده‌اند.

  • ”لذا آن کسی که می‌گوید طبیعت در عالم، کاری انجام داده است! از این کلمه باید یک معنای کلی را که حاکم بر این ماده است قصد کرده باشد و لذا درخت، معنای طبیعت را نمی‌دهد سنگ، معنای طبیعت را نمی‌دهد و اصلا معنا ندارد.“

  • مثل اینکه اگر شخصی با فلان رئیس مخالفت کند می‌گویند ایشان با فلان نهاد، مخالفت کرده است!! و مخالفت با نهاد، جرم است. مثلاً جهاد سازندگی! وقتی سؤال می‌کنید این نهادی که شما می‌گوئید چیست؟ این نهاد یک ساختمانی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

175
  • دارد که به وزارتخانه، نهاد می‌گوئیم. آیا این آقا که با این نهاد مخالفت دارد با در و آجر این وزارتخانه مخالف است؟! با آجر که کسی مخالفت ندارد! آیا با میز و صندلی مخالف است؟ آن هم که بی‌جان است و مخالفت با آن معنی ندارد!!

  • این نهاد دربان دارد، فرّاش دارد، آبدارچی دارد، آشپز دارد. آیا این آقا، با آبدارچی و فراش مخالفت دارد؟ نه! یک رتبه بالاتر می‌گوئیم آیا با کارمندان مخالف است؟! خیر! این کارمندان از خودشان اراده ندارند ارادۀ آنها مربوط به رئیسشان است. خلاصه وقتی قضیه را پی‌می‌گیریم می‌بینیم این آقا، با آن رئیس مخالفت دارد! و چون با رئیسش مخالفت دارد می‌گویند او با نهاد مخالفت دارد! بگو با من مخالف است؛ چرا می‌گویی با نهاد؟!

  • آنچه را که در عوالم هست اینها همه در تحت یک عوالم کلیّه هستند که آن عوالم کلیّه موجب وجود و موجب تقدیر و موجب تشکّل و موجب حیات و بقاء و آثار وجودی عوالم پایین (عالم ماده) شده است. و این را، همه احساس می‌کنند، یعنی اگر یک فرد عامی که می‌گوید: قدرت خدا، لا اله ‌الا اللَه!! قدرت خدا را ببین که چه کرده؟! اینکه می‌گوید قدرت خدا را ببین، یعنی او تمام موجودات را داخل در قدرت خدا قرار داده است. البته به اینکه او از قدرت خدا چه می‌فهمد، کار نداریم.

  • هدیۀ أمیرالمؤمنین علیه السّلام به شاعری فقیر که صفای دل داشت

  • یک روز شاعری به حرم أمیرالمؤمنین علیه السّلام رفته بود و قصیده‌ای در مدح آن حضرت سروده بود! در آن لحظه، فقیری با وضع بسیار خراب و بدنی کثیف می‌آید و بیتی در مدح علی علیه السّلام با همان ادبیّات و فرهنگ خود می‌سراید. برایش هدیه‌ای آمد، آن شاعر ناراحت شد. چون قصیده‌ای که گفته بود منتظر هدیه‌ای گرانقدر بود که برایش نرسید و به آن فقیر رسید. به آن شاعر گفته شد که آن فقیر با صفای خودش آمد، لذا هدیه را گرفت.

  • قدرتی را که این فقیر تصور می‌کند، یک نحوه جسمیّت به این قدرت داده است لکن ایرادی ندارد سخن در این است که آن قدرت را قدرت مافوق برای خلقِ اشیاء؛ تصور می‌کند.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

176
  • بیان «سیر من الخلق الی الحق» و اسماء جزئیّه پروردگار که مرتبه‌ای از مراتب وجود است

  • هنگامی که می‌گوید: جلّ ‌الخالق!! خدا دارای این صفت است که می‌میراند فقط او زنده است، این معنای حیّ و صفت حیّ را که به خدا نسبت می‌دهد این معنا را، همان شخص عامی وجدان می‌کند! چون می‌بیند یک شخصی می‌رود، یکی می‌آید، یکی می‌میرد، دیگری زنده می‌شود، این جان پیدا می‌کند، آن یکی بی‌جان می‌شود، بنابراین به این نقطه می‌رسد که آن حیِّ علی الاطلاق و آن حیّ که محییِ همۀ حیات‌هاست و ممیت همۀ حیات‌هاست و همه موجودات را به إماته می‌کشاند آن باید یک قدرت قاهری باشد و از اینجا به این نکته که باید خداوند متعال دارای صفات و اسماء کلیّه باشد پی می‌برد. عرفاء آن صفات و اسماء کلیّۀ الهیّه را، سیرِ من الخلق ‌فی‌ الحق، می‌نامند.1

  • ”و این یک مرتبه از مراتب وجود است که عبارت است از خود اسماء کلیّۀ پروردگار که منشعب و متشعّب از ذات و معلول برای ذات است، نه اینکه به معنای جدا شدن از ذات باشد. بلکه به معنای ظهور و بروز ذات در اسماء و صفات کلیّه است.

  • بیان «سیر من الحق فی الخلق بالحق»

  • از طرف دیگر یک نشئۀ دیگری، وجود دارد که آن عبارت است از جهاتی که یک انسان وقتی که به مرحلۀ تکامل رسیده باشد می‌تواند از نقطه نظر رسیدن به کمال، آن خصوصیات را، در هر عالمی که هست آن را واقعاً به منصّۀ ظهور بیاورد و ادراک کند و بیان کند. این حالات در وجود خودش، به منصّه ظهور بیاید و آنچه را که در این سیر خودش رؤیت کرده است اینها را کاملاً در وجود خودش وجدان کند و بتواند دقیقا از این مسائل خبر دهد. این هم یک نشئه از نشئات وجودی است که خداوند

    1. در سیر من الخلق الی الحقّ چون نفس سالک در نشئه خلق مأنوس به جزئیات و مظاهر جزئیه است؛ بنابراین حرکت او عبور از جزئیّات خواهد بود ولی در سیر من الخلق فی الحقّ، خلقت را از جنبۀ کلّی و سِعی می‌نگرد نه از جنبه و حیثیّت جزئیّه. پس سیر در خلق به لحاظ سعی و کلی بودن اسماء و صفات کلیّۀ پروردگار به فی الحقّ تعبیر آورده می‌شود گرچه این تعبیر را حقیر در جائی ندیده‌ام.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

177
  • برای انسان مقرّر کرده است که به این نشئه می‌گویند: سیرِ من ‌الحق الی‌ الخلق.1

  • یک نشئه دیگر نیز وجود دارد که مربوط به عالم تربیت و تکامل و امر و نهی و ارسال رسل و انزال کتب و معاد و ... است. که به آن، عالم تشریع گفته می‌شود آن جهاتِ قوه‌ای که در افراد هست و آن جهات استعدادیّه، به فعلیّت ‌رسد. این عالم را سیرِ من الحق الی الخلق بالحق، می‌نامیم، یعنی این سیر، سیر در خلق است. در خصوصیات خلق، سیر می‌کند و در خصوصیات هر کدام از افراد این وجود که چه خصوصیّتی دارند! این وجود، چه تعیّنی دارد؟! آن موجود چه کمالاتی از حق را الآن جلوه می‌دهد؟! این موجود چه مظهری از اسماء خداست؟!“

  • تأمل بعضی از عرفا در سیر «من الحق فی الخلق بالحق»

  • گاهی اوقات بعضی از عرفا در سیرِ من ‌الحق فی‌ الخلق بالحق، آنقدر می‌ایستند که اصلا نمی‌توانند حرکت کنند.2

  • یادم می‌آید در زمان مرحوم آقا یک روز برای حدود دو، سه، ساعت حالات آقا را زیر نظر داشتم. موقع‌ تابستان ما رختخواب ایشان را کنار باغچۀ حیاط می‌انداختیم این باغچه گل‌های متفاوتی داشت مِن جمله؛ اطلسی که بوی خیلی خوبی دارد همانجا مطالعه‌شان را هم می‌کردند و بعد هم همانجا می‌خوابیدند من یک دفعه دیدم که ایشان آمدند بدون اینکه کاری بکنند به این گل‌ها نگاه می‌کنند من رفتم و حدود دو، سه، ساعت بعد آمدم. گفتند: که من مدت زیادی است که در این اطلسی، فکر می‌کنم و هنوز فکرم به جایی

    1. گرچه اصطلاح اسفار اربعه در لسان عرفاء و حکماء، به طریق معروف و مشهور در کتب صدرالمتألّهین و حاجی سبزواری و سایرین ذکر شده است ولی به نظر حقیر در بعضی از اسفار می‌توان اندماج و ظهور برخی را در برخی و یا از بعضی دیگر تصوّر نمود چنانچه در متن بدان اشارت شده است.
    2. در سیر من الحقّ الی الخلق بالحقّ می‌توان ترسیم کرد که عارف در حرکت به سوی خلق هنوز به مرتبۀ فعلیّت نرسیده است و در استعداد تجلّی مظاهر و ظهور اسماء به نحو جزئیّت بسر می‌برد ولی اگر در این مرحله به فعلیّت رسید و به کنه و حقیقت ذات هر اسم و صفت جزئی اشراف تامّ پیدا کرد آن را سیر من الحقّ فی الخلق بالحقّ باید نامید نه الی الخلق. فتأمّل فإنّ المقام یلیق بالتّعمّل و الدّقّة.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

178
  • نرسیده ـ‌ در همین یک اطلسی ‌ـ در این یک گل، که این یک گل چه می‌کند. بعد عبارت ایشان این بود فعلا به اینجا رسیدم: که از یک تخم اطلسی، کل عالم وجود می‌شود تشکیل بشود و به وجود بیاید، فعلا تا اینجا رسیدم.

  • این سیر من الحق إلی ‌الخلق بالحقّ است که یک سیر عجیبی است. این برای عرفایی است که از مقام فناء مراجعت کرده‌اند و تازه آثار جمالیّه را به تفصیل می‌بینند.

  • در سیر چهارم عارف قابلیت تربیت و دستگیری پیدا می کند

  • ”سیر چهارم سیری است که قابل برای تربیت است، یعنی آن عارفی که از نظر سیر چهارم در مرتبه وسیع‌تری ‌باشد او بهتر می‌تواند راه ببرد و تربیت کند و بهتر به زوایای امور و خصوصیات و مسائل اطلاع دارد. و بهتر می‌تواند تشخیص بدهد، اینها مربوط به سیر چهارم است. و الا سیر من ‌الحق الی‌ الخلق، لازمه برای تربیت است و تا آن نباشد اصلا تربیت معنا ندارد. سیر الی الحق که تمام می‌شود من الحق فی ‌الخلق که در اسماء و صفات کلیه سیر می‌کند، یعنی در قهاریّت خدا سیر می‌کند، نه اینکه فکر می‌کند، خیر! بلکه وجودش همراه با قهاریّت الهی متلوِّن، و پر می‌شود، نه اینکه فقط یکجا بنشیند و در مورد قهاریّت خدا فکر کند!! آن شخص اگر یک زلزله بیاید، به هم می‌ریزد.“

  • سیر قهاریّت عبارت است از حرکت نفس همراه با قهاریّت خدا که می‌رود و می‌رود، همان‌طور که خود آن قهاریّت می‌آید، و همان‌طور که آن جمال و جلال و علم می‌آیند و تمام اینها حدّی ندارد و به عنوان یک واقعیّت عینی خارجی هستند. نه اینکه یک مقدار موهومات و یک مقدار مسائل تصوری ذهنی باشد، این علم نیست بلکه تخیّلات است. آن واقعیّت خارجی علم است، اما آنچه که در کتاب‌ها می‌بینند اینها حکایت از آن است، یعنی یک نمی، از دریاست. تمام آنچه را که در اسفار آمده، نَمی، ‌از دریاست، یعنی مثل این است که شما دستتان را در دریا زده و انگشتتان یک قدری رطوبت پیدا کند. وقتی که ما می‌گوئیم علم خدا انتها ندارد، چطور ممکن است آنچه که در این کتاب است به انتهاء آن رسیده باشد. آیه قرآن می‌فرماید:

  • ﴿وَلَوۡ أَنَّمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن شَجَرَةٍ أَقۡلَٰمٞ وَٱلۡبَحۡرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦ سَبۡعَةُ أَبۡحُرٖ مَّا

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

179
  • نَفِدَتۡ كَلِمَٰتُ ٱللَهِ إِنَّ ٱللَهَ عَزِيزٌ حَكِيمٞ﴾1 «اگر تمام درخت‌های بیابان تبدیل به قلم بشوند، هفت دریا مرکب بشود نمی‌توانند کلمات خدا را بنویسند» کلمات خدا یعنی مظاهر وجودی خدا؛ گفته است هفت دریا، بنده می‌گویم هفت میلیارد دریا، اصلاً بی‌انتها ﴿مَّا نَفِدَتۡ﴾، یعنی برای علم خدا، حدّ یقفی وجود ندارد تا عبد و سالک به آن حد برسد. نمی‌تواند بگوید من با خدا مساوی شدم مثلاً پیغمبر بگوید ما الآن با خدا مساوی هستیم و علم ما با علم خدا مساوی است. نخیر!

  • قضیۀ لیلة الهریر و سعۀ وجودی حضرت علی علیه السلام

  • عین قضیه أمیرالمؤمنین علیه السّلام و مالک اشتر، که در شب لیلة‌ الهریر در جنگ صفّین ـ چنانچه مشهور است ـ أمیرالمؤمنین علیه السّلام حدود پانصد و یک نفر را کشتند و مالک اشتر پانصد نفر را کشت، فردا مالک به حضرت گفت: یا علی شما چند نفر را کشتید؟ حضرت فرمودند: پانصد و یک نفر. عرض کرد: ما فقط یک نفر کمتر از شما کشتیم، حضرت فرمود: من به چهل پشت آنها نگاه می‌کردم اگر یکی از آنها شیعۀ من در می‌آمد از زیر شمشیر، ردش می‌کردم. تو همه را دِرو می‌کردی و جلو می‌آمدی.2

  • اما أمیرالمؤمنین علیه السّلام کجا و مالک اشتر کجا؟!! أمیرالمؤمنین علیه السّلام دروغ نمی‌گوید، یعنی با آن جنبۀ احاطۀ وِلایی که دارد تمام وجود او و افرادی که از او به وجود می‌آیند را، تا قیامت می‌بیند، نوه‌اش چه می‌شود و نتیجۀ نوه‌اش چه شخصی خواهد شد؟ یعنی نسبت به تمام شعوبات از هر طرف و مصالح و آنچه که بر کشتن و نکشتن یک شخص مترتب است احاطه دارد، یعنی کل وجود را در مشت خود، مشاهده می‌کند. بعد نگاه می‌کند که کدام به صلاح ابقای این فرد است یا به افنای او، هر کدام بود آن را انجام می‌دهد بر خلاف مالک اشتر.

    1. سوره لقمان (٣١) آیۀ ٢٧.
    2. برای اطّلاع بیشتر به احقاق الحق، ج ٨، ص ٤١٥؛ و امام شناسی، ج ١٢، ص ٢٧٨، تعلیقۀ شماره ١ مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

180
  • لا یخفی، اینکه أمیرالمؤمنین علیه‌ السّلام این کلام را بر حسب استعداد مالک اشتر فرموده‌اند. اما اگر ما به جای مالک اشتر بودیم به حضرت عرض می‌کردیم، آن کسی را که ما داریم می‌زنیم و می‌کشیم او را هم شما در معرض ما، قرار داده‌اید و کل حرکات و سکناتی که انجام می‌شود ـ چه آن کسی که کشته شود یا آنکه زنده بماند ـ همه از ناحیۀ ولایت شماست.

  • وجود در مرحلۀ چهارمِ از ذات، مجزا نیست، یعنی همراه با ذات و صفاتِ ذات؛ پایین آمده است، یعنی وقتی که در مرحله چهارم است عارف مظهر محیی است، مظهر ممیت است، مظهر علیم است، مظهر رئوف است، مظهریّت همۀ اینها را دارد، ولی صحبت در این است که آن رحیم، بما هو رحیم انتها ندارد.

  • تفاوت عرفاء در سفر چهارم در مقدار حرکت عرضی

  • لکن باید ببینیم به کدام یک از عرفاء بیشتر داده‌اند. اینجاست که سعه در مرتبۀ چهارم پیدا می‌شود. در مرتبۀ چهارم از مرتبۀ حیات، کدام عارف بیشتر دارد در عین حال که همه دارند، همه در واقع خدا را می‌توانند معرفی کنند. اما مقدار حرکت عرضی هر کس، تفاوت می‌کند. آیا آن مقداری که پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم از علم خدا می‌تواند بیان کند مرحوم انصاری می‌تواند بیان کند؟! هیچ‌وقت این‌طور نیست! بله، هر دو می‌توانند بگویند علم خدا دارای این خصوصیت است، یعنی هر دو در خودشان وجدان کرده‌اند.

  • من باب مثال حلوائی موجود است و دو نفر از آن می‌خورند یکی، یک خمره می‌خورد و می‌گوید شیرین است و دیگری یک قاشق می‌خورد، هر دو می‌گویند حلوا دارای این خصوصیّت است، روغن دارد، شکر دارد، زعفران دارد، آرد دارد، اما کدامیک بیشتر خورده‌اند و بیشتر بهره‌مند شده‌اند؟ یک نفر قدری خورده است ولی هنوز از گلویش پایین نرفته، دیگری آنقدر خورده که اشباع شده است. این مسأله به خصوصیات، سعه و شاکلۀ هر یک از اینها، بستگی دارد و اینها به دست خداست و در اختیار افراد نیست که آن را تغییر بدهند.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

181
  • جلسه نهم: کلام محیی‌الدّین در اول تعیّن و آخر تنزّل بودنِ پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

183
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • تفسیر صلواتِ محیی الدین، دربارۀ حضرت پیغمبر صلی اللَه علیه و آله و سلم

  • عبارتِ «اسفار ‌اربعه» به عنوانِ اربعه، قبل از صدرالمتألّهین نیامده است. اگر چه اشاراتی در عبارات محیی‌ الدین و دیگران همچون ملا عبدالرزاق و غیره است. منتهی به عنوان اسفار اربعه به این کیفیّت و به این نحو نیامده است. محیی ‌الدین درباره پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم عبارتی دارد: «اللَهم أفض صلة صلواتک و اوّل تسلیماتک علی اوّل التعیّنات المفاضة من‌ العماء الربّانی و آخر التنزُّلات المضافة الی النوع الانسانی»، ایشان در اینجا دو مرحلۀ وجه‌الرّبی و وجه‌الخلقی را، در وجود پیامبر اکرم ترسیم می‌کند. از نظر وجه‌الرّبی، وجود پیغمبر اکرم، اولین تعیّن است که همان مقام واحدیّت است و بعد از آن عبارتی می‌آورد به عنوان، «نقطة الوحدة بین قَوسَیِ الأحدیّة و الواحدیّة»،1 ما می‌دانیم که به واسطۀ نقطه؛ خط، ترسیم می‌شود و بعد از خط، سطح ترسیم می‌شود و بعد از او جسم تعلیمی. لذا در وزان حقیقتِ تکوینی اشیاء، با جهت اعتباری حسی برای اشاره به جنبۀ ربطی بین خلق و بین خالق و بین ربّ و بین مربوب، نقطه را انتخاب کرده‌اند.

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون این عبارت که فرازی از صلوات معروفه محیی الدین عربی رحمة اللَه علیه می‌باشد به امام شناسی، ج ١٦، ص ٢٤١؛ مطلع انوار، ج ٤، ص ١٢٤ الی ١٢٨ مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

184
  • که آن جهت ربطی عبارت است از آن نقطه‌ای که راسم خط است و راسم سطح است و همین‌طور راسم جسم تعلیمی می‌تواند باشد.

  • وجود نورانی پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم سبب تنزّل فیض وجود از مرتبۀ احدیت به مرتبه واحدیّت

  • پس آن حقیقتی که به واسطۀ آن، تکوّن همۀ عوالم، از عالم ذات به پایین محقّق می‌شود، وجود نورانی پیامبر اکرم بوده است و به واسطۀ این وجود است که تمامی اشیاء از مقام اجمال به مقام تفصیل در می‌آیند، یعنی از آن مقام هوهویّتِ ذاتیّه که لا اسم و لا رسم است بیرون می‌آیند و دارای تعیّنات و حدود می‌شوند. بعضی از آنها به صورت عقلند و مجرد و بعضی از آنها به صورت ملائکه‌اند و مجرد و بعضی از آنها به صورت ملائکۀ مادون و بعد عالم ملکوت و حقایق اشیاء و ثبوت آن اشیاء در آن عالم و بعد حالت جنبۀ مثالی آن اشیاء است که در عالم برزخ صورت پذیرفته است و بعد در اینجا می آید که جنبه، نشئۀ دنیوی اشیاء است.

  • آن وجود و حقیقتی که موجب می‌شود تمام اشیاء از مرحلۀ اجمال بیرون بیایند و به مرحلۀ تفصیل که آخرین مرتبۀ آنها تعلّق بدن است تکوّن پیدا کنند وجود پیغمبر اکرم است. پس پیغمبر اکرم بوجوده النورانی لا بوجوده الجسمانی، موجب تنزّل فیض وجود، از مرتبۀ احدیّت به مرتبۀ واحدیّت است. بین احدیّت و بین واحدیّت، مقام اجمال است. مرحلۀ واحدیّت، مقام تفصیل است و بین این دو مرحله، آن وجود رابط و آن واسطۀ در اثبات، با واسطۀ در ثبوت فرق نمی‌کند. اگر پیغمبر نبود ما هنوز از آن عوالم بیرون نیامده بودیم. این حقیقتی که آمد و فیض اول؛ مسمّی شده است آن فیض اول، موجب برای فیض دوم و ثالث و رابع شده است و هلّم جرّاً. آن فیض اول که موجب شد تمام اشیاء از آن کنز مکنون و کنز مخفی، به مرحلۀ ظهور و بروز برسند و همه در مرحلۀ نزول به آخرین حدّ کمالی نزولی تنازل پیدا کنند، وجود پیغمبر اکرم است.

  • معنای واسطۀ فیض بودن حضرت پیغمبر صلی اللَه علیه واله وسلم

  • بنابراین وقتی که محی الدین می‌فرمایند: «علی اوّل التعیّنات المفاضة من العماء الربانی»، یعنی اولین واسطۀ تجلّی حق، در مظاهر مختلف، وجود پیغمبر اکرم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

185
  • است. این واسطه تمام آنچه را که در حقیقت احدیّت منطوی و مخفی بود، به منصّه ظهور در می‌آورد. آیا معنای به منصه ظهور در آوردن این است که از آنجا یک چیزی برمی‌دارد و اینجا می‌گذارد؟ آیا یک صورت را که مخفی بود ظاهر می‌کند؟ مثل عکاسی است؟ این فیلم و عکس را که انداختند می‌روند آن فیلم را در مایع می‌گذارند و این عکس ظاهر می‌شود. کاری که عکاس می‌کند، همین است که یک مایعی در آنجا هست این فیلم را در آن مایع می‌گذارد آن وقت ظاهر می‌شود. بعد هم پشت دستگاه می‌گذارد و صورت‌هایی از این را در کاغذ ظاهر می‌کنند. این، واسطه در اثبات می‌شود، یعنی آن چیزها را به منصّه ظهور در می‌آورد خودش کاره‌ای نیست و خودش یک موجودی جدا است. این فیلم و عکس هم جدا است اینها را می‌آورد یکی ‌یکی ظاهر می‌کند. یا مثل شخصی که یک کیسه‌ای در دست اوست؛ در این کیسه نمی‌دانیم که چیست؟ دربِ کیسه را باز می‌کند و یک مشت برنج در می آورد، این واسطه در اثبات می‌شود. آیا پیغمبر هم اینجوری است؟ اگر پیغمبر این‌گونه بود که دیگر واسطه نبود، دیگر به او فیض اول نمی‌گویند و دیگر نقطه ربّی به او گفته نمی‌شود. اینکه پیغمبر واسطه است معنایش این است که خداوند متعال وقتی خودش را می‌خواهد از مرحلۀ احدیّت به مرحلۀ واحدیّت در بیاورد، اولین فعلی که از او سر می‌زند این است که مقام ربطِ بین احدیّت و واحدیّت را ایجاد می‌کند، یعنی آن وجودِ نازلۀ خود را، واسطه بین احدیّت و واحدیّت در می‌آورد. این همه تعبیراتی که می‌آوریم برای روشن شدن خودمان است. و گر نه در آنجا اصلاً مقام إنیّت نیست، آنجا فقط مشیّت محض است. آنچه را که در نیت دارد و آنچه را که در نفسش است می‌خواهد آن را به مرحلۀ بروز و ظهور برساند.

  • اراده، اوّلین ظهور نفس برای انجام عمل است

  • اگر ما بخواهیم یک تعبیری در اینجا بیاوریم که با استمداد از آن، مطلب نزدیک شود آن تعبیر به این نحو بیان می‌شود که آنچه را که شما در نیت دارید و می‌خواهید یک عملی انجام بدهید، می‌خواهد از مقام ذات که مقام نفستان است در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

186
  • عالم خارج ظهور و بروز پیدا کند. اولین عملی که از شما سر می‌زند اراده است که آن اراده، برای تحقق نفسِ آن عمل خارجی است و آن واسطۀ در اثبات می‌شود. یا بگوییم واسطۀ در ثبوت و به صورت ثبوت تفصیلی، نه ثبوت اجمالی؛ اگر ارادۀ شما نبود، عمل هم در خارج نبود. پس آن ارادۀ شما، اولین حرکت نفس به سمت بروز و ظهورش می‌باشد که نفس می‌خواهد از خودش إعمال کند.

  • یک خطاط می‌خواهد آنچه را که در نفسش دارد روی کاغذ بیاورد و یک نقاش می‌خواهد آنچه را که در نفس دارد، از عکس مناظر طبیعی و طیور و وحوش و سماء و أرض و بحر و أنهار، روی کاغذ بیاورد که آن عکس‌ها همه، در ذهنش و در مقام اجمال است نه در مقام تفصیل، می‌گوید یک دریا باید اینجا بگذارم و یک رودخانه کنارش، اینجا بگذارم و یک کوه اینجا بگذارم و چند درخت اینجا بگذارم و چند طیور در آسمان بگذارم، سماء و ارض را، مرتب کنم اما هنوز به مرحلۀ ظهور نیامده است. اولین عملی که سر می‌زند، اراده است. دستش به سمت قلم می‌رود، آن را بر می‌دارد و شروع می‌کند با الوانی که در کنار خود دارد، آن منظره را اختیار می‌کند. بعد از اینکه اختیار کرد روی کاغذ می‌رود. یکی‌ یکی، به واسطۀ آن اراده، آنچه را که در ذهن دارد و در اراده می‌آید از اراده در دست می‌آید و از دست در کاغذ می‌رود. خیلی دقت کنیم، اینجا نقطه اصلی مسأله است؛ اگر این معنا روشن شود، کلام محیی ‌الدین روشن می‌شود. وقتی نفس ما آن معنا را که در ذهن دارد، سلسله مراتبی که آن معنا را به خارج منتقل می‌کند آن سلسلۀ مراتب، اول آن اراده است بعد دست و بعد قلم و حالا فرض کنید که با قلم هم نه، با خود همین انگشت شروع می‌کند و روی کاغذ ترسیم می‌کند. و پس از طیّ مدّتی یک منظره بسیار عالی، طبیعی، با سماء و انهار و بِحار و جبال و اشجار در مقابل شماست.

  • این منظره از کجا به وجود آمد؟ از خودش به وجود آمد؛ یعنی این منظره‌ای که در نفس اوست، الآن در خارج به وجود آمده است و اگر آنچه را که در نفسش

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

187
  • است با آنچه در خارج است متفاوت باشد نمی‌تواند از آنچه را که در نفسش است حکایت کند. پس باید عینا بدون یک ذره و بدون یک سر سوزنی، بین آنچه که در خارج است و بین آنچه را که در نفس است؛ انطباق باشد. این باید عین همان باشد. پس تمام آنچه را که در این مناظر و تمام آنچه را که از این الوان و اشکال و صُوری که در این مناظر به وجود آمده است، همه از ارادۀ او به وجود آمده است. اول مقام اراده و بعد انبعاث آن قوه در عضلات و بعد ظهور آنچه را که در نفس است را در کاغذ می‌آورد.

  • این مثال، برای روشن شدن این مسأله عرض شد و گر نه، خدا که تصور نمی‌کند. اگر نسبت به ما باشد، ما تصور می‌کنیم و تصورمان به واسطۀ دیدنی‌ها است. جبال را دیدیم، بحار را دیدیم، کوه‌ها را دیدیم و بعد اینها را در ذهن خودمان می‌آوریم و مونتاژ می‌کنیم. چه بسا آن منظره‌ای که ما روی کاغذ می‌آوریم اصلاً در هیچ جای دنیا نباشد، مثل اینکه یک نقاش می‌آید گرگ را کنار گوسفند قرار می‌دهد در حالی که هیچ کجای دنیا گرگ کنار گوسفند راه نمی‌رود، خودش به تصویر کشانده است.

  • ”بنابراین، آن نقطۀ وحدت، و راسم تعیّن، بین مقام اجمال نفس و بین بروز خارجی آن نقطه، اراده می‌شود. نقطه، راسم ظهور و بروز خارجی با آنچه که در نفس انسان وجود دارد و ارتباط بین نفس و خارج، اراده است. حلقۀ بین نفس و خارج، اراده است. واسطۀ در ثبوت یا اثبات ـ فرقی نمی‌کند ـ بین نفس و بین خارج، اراده است. تمام اینها برگشتش به ارادۀ انسان است.“

  • محیی الدّین در مورد حقیقت پیغمبر اکرم، این‌طور می‌فرمایند که:

  • آن حقیقت نورانی پیغمبر اکرم از آنجایی که فیض اول است و هر چه هست درون فیض اول است، نه اینکه جداست اگر جدا باشد پس فیض اول نیست. خدا فیوضات دیگر هم کنارش دارد.

  • وقتی شخصی یک کیسۀ برنج را می‌ریزد، آن شخص و آن کیسۀ برنج، در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

188
  • اینجا دو چیزند. این آقا فقط واسطۀ در اثبات است، همین که این برنج را بر‌دارد و در اینجا قرار بدهد. ولی این برنج، با این آقا، دو حقیقت دارند. ایشان حیوان ناطق است و این هم برنج است که از مقولۀ گیاهان و نبات است.

  • البته در این زمان دیگر نطقی وجود ندارد به جایش هر چه دیگر می‌خواهید اسمش را بگذارید. حالا اگر یک ناطقی پیدا بشود تعجب می‌کنید که از کجا آمده است. می‌گویند برویم ببینیم، از کجا آمده و چگونه است؟

  • معنای اولین تعیّن و آخرین تنزّل بودن حضرت پیغمبر صلی اللَه علیه و آله و سلم

  • نفس پیغمبر اکرم واسطۀ برای تجلی خداست، یک تجلی، که سایر تجلیّات درون این تجلّی است و این واسطه است تا آنچه را در کنز مخفی و غیب مکنون و مستور وجود دارد به مرحلۀ تعیّن و ظهور بیاورد. اگر این واسطه نبود دیگر نه از کوه و جبال خبری بود، نه از ارض و سماء خبری بود، و نه از شجر و مدر خبری بود و نه از حیوان و انسان و ملائک و مجردات و عقول خبری بود، هیچ خبری نبود. آن واسطه، باعث شد که حقایق از عالم مکنون به منصّۀ ظهور درآیند. پس آنچه را که در این دنیا، از سلسلۀ مراتب عقول، ملائکه، ملائکه مادون، عالم ملکوت، ملکوت سفلی، برزخ و مثال و بعد عالم ماده که اظلم العوالم و أدنی ‌العوالم هست بروزات و ظهورات آن، واسطه است، یعنی آن واسطه می‌آید و آنچه را که در آن غیب مکنون است، از خودش اینها را بروز و ظهور می‌دهد. عَلَی حَسَب مراتِبهم و عَلَی حسب مراتبِ الاستعدادِ و الشّدةِ و الضعفِ و النورانیّة که مرتبه عقول بالا و ملائکه و بعد همین‌طور پایین؛ تا آخر، که آخرین مرحله، مرتبۀ ماده است.

  • بنابراین ما می‌توانیم بگوییم که پیغمبر اکرم، از یک نقطه نظر، اولین تعیّن از تعیّنات الهی بود که جلوه کرد و این حقیقت ولایت محمدیّه را به وجود آورد که آن حقیقت ولایت محمدیّه ارتباط بین پروردگار است و آنچه را که پروردگار در درون خودش، به اصطلاح ما، به عنوان مقام اجمال نگه داشته است آن واسطه می‌آید، و همه را با خودش بیرون می‌آورد.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

189
  • پس پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، از جهت وجه ‌الربی اوّلین تعیّن می‌شود، از نظر انتسابش و ربطش و نسبتش با پروردگار اولین تعیّن می‌شود، یعنی اولین مخلوق، و اولین معلول. ولی از نظر ارتباط با آن صوری که در این عالم به وجود آمده است آخرین تنزّلات می‌شود، یعنی این پیغمبر از اولین تعیّنات گرفته تا آخرین تنزّلات نوع انسانی پایین آمده است. حقیقت نورانی اوـ نه جسمانی او، جسمانی او هزار و چهارصد سال پیش به وجود آمده است ـ عبارت است از ارتباط بین مبدأ و بین معاد، ارتباط بین مبدأ و آخرین نقطه نزول.

  • بنابراین در وجود پیغمبر اکرم است که همه موجودات تعیّن و ظهور پیدا می‌کنند. موجوداتی که مانند ملائکه مقرب و روح‌الأمین و جبرئیل و امثالهم باشند آنها از وجود پیغمبر تعیّن پیدا می‌کنند، موجودات اظلم‌ العوالم مانند انسان که نفس او به همین نشئۀ مادی تعلق گرفته است تعلق اینها هم از وجود پیغمبر تعیّن پیدا می‌کنند، پس همۀ عالم ممکنات در تحت وجود نورانی پیغمبر اکرم هستند علی حسب مراتبهم.

  • پیغمبر اکرم به آن حقیقت نورانیّت خودش دارای مراتبی هست و وقتی وجود ولایت نورانی پیغمبر، تبدیل به وجود مادی بشود، باید سنخیّت داشته باشد و پیغمبر، واسطه درست می‌کند و آن واسطه، واسطه درست می‌کند.

  • غیر از پیغمبر اکرم دیگر تعیّنی وجود ندارد. آنجا مقام، مقام ذات است وگرنه، آنجا واسطه معنا ندارد.

  • صحبت ما در این است که در مقام ذات، اصلا خلق و ربّ معنا ندارد؛ آن مقام، مقام هوهویّت است. بحث ما در عالم کثرت است، یعنی از آنجایی که می‌خواهد کثرت به وجود بیاید آنجایی که اصلا علت و معلولیّت می‌خواهد مفهوم پیدا کند و آنجائی که خالقیّت و مخلوقیّت می‌خواهد مفهوم پیدا کند همه اینها زیر چتر پیغمبر اکرم است، یعنی آن اولین تعیّن، اولین معلول، اولین مخلوق، اولین

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

190
  • علت برای بقیه، آن ولایت پیغمبر اکرم است و وجود نورانی پیغمبر است که می‌آید و در مرحلۀ پایین، واسطه می‌دهد و خودش واسطه ایجاد می‌کند تا به اینجا می‌رسد.

  • معیّت حضرت پیغمبر صلی اللَه علیه و آله و سلم با تمام مراتب وجود

  • ”پس، آن وجود نورانی پیغمبر اکرم، در تمام این سلسله مراتب، وجود دارد نه اینکه مرحلۀ علت از معلول جدا بشود. علت در خود معلول وجود دارد منتهی به نحو ضعیف‌تر، پیغمبر وقتی که معلول می‌سازد خودش هم با او می‌آید.

  • علت در مقام ذات خودش قوی‌تر است از تجلی او در مرحلۀ مادون خودش، بنابراین وجود پیغمبر اکرم، عین وجود همۀ خلایق، در مرحلۀ پایین‌تر است.

  • بنابراین اصل‌ الوجودِ همه، عبارت است از وجود ولایت پیغمبر. عوارض وجود، جمال وجود، علم وجود، قدرت وجود، حیات وجود، عوارض ذاتیّه، عوارض مادیّه و عوارض مجرده، تمام آنچه را که شما از نقطه نظر ذات و از نقطه نظر عوارض ذات، مشاهده می‌کنید همۀ اینها اثرات وجودی پیغمبر در عالم کون، اعم از ماده و مجردات است.“

  • این معنای کلام محیی‌ الدین است که می‌گوید و آخر التنزّلات، یعنی پیغمبر اکرم یک سعۀ وجودی دارد. از یک منظر ارتباط بین مقام احدیّت و واحدیّت است، یعنی مقام ظهور احدیّت است در واحدیّت ـ واحدیّت عبارت است از اسماء و صفات پروردگار ـ آنچه را که موجب اسماء و صفات پروردگار می‌شود و اسماء و صفات پروردگار به مرحلۀ تعیّن در می‌آید، یعنی آنچه موجب خلق و اثر می‌شود؛ واسطه‌اش پیغمبر اکرم است.

  • و امّا وجود پیغمبر ‌اکرم، دارای مراتب و مراحلی است؛ مثل خود وجود ما، که دارای مراتب و مراحل است. در یک نظر ممکن است مسأله‌ای برای ما به نحوی باشد که از نقطه نظر ارتباط و اتصال با حقایق اشیاء، به طور کلی نیاز به واسطه

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

191
  • نداشته باشیم. البته افرادی که عبور کرده‌اند و توجهی به حقیقت اشیاء پیدا می‌کنند خود آن حاقّ اشیاء، به آنها می‌رسد بدون اینکه نیاز به چیز دیگر داشته باشند. در یک زمان انسان، به آنها توجه ندارد بلکه به مرور زمان و به نقلِ از مکان، نیاز دارد. اینها برای علم حصولی، نسبت به آن حقائق اشیاء که انسان پیدا می‌کند واسطه‌هایی هستند. شما می‌بینید حالاتی که برای افراد هست این حالات متفاوت است. این حالات مقام اجمال و مقام تفصیل است. و به طور کلی اگر این نحوه تغیّر و تبدّل، را به ارادۀ پروردگار بدانیم، پس در مورد پیغمبر اکرم می‌توانیم این‌طور بگوییم که در آن زمان که جبرئیل می‌آمد و قرآن را برای پیغمبر نازل می‌کرد یا اینکه غیر از قرآن را وحی می‌کرد، مانند مسائلی و اتفاقاتی که می‌افتد، همان‌طور که در تاریخ داریم که پیغمبر اکرم نشسته بودند و جبرئیل آمد قضیه کربلا را، به آن حضرت نشان داد. اینها در آن مقامی بود که به واسطه، پیغمبر اکرم از اینها می‌گرفت و کیفیتش به اراده پروردگار است، و او خود می‌داند که الآن چه زمینه‌ای را برای این تعیّن و این حقیقت به وجود بیاورد که به واسطه آن زمینه، نحوۀ ادراک تفاوت پیدا کند. در بعضی از موارد خود جبرئیل هم در آنجا نمی‌تواند، کاری انجام بدهد و این در آنجائی است که بلا واسطه پیغمبر از آن ذات، اخذ می‌کند و در آنجا مقام، مقام اتصالی است که «لو دنوتُ أنمُلة لاحتَرقتُ»1و این همانجاست، یعنی آن عوالمی

    1. مناقب آل أبی‌طالب علیه السّلام، ج ١، ص ١٧٨؛ حضرت علاّمه طهرانی رضوان اللَه علیه پیرامون سند این حدیث شریف در اللَه شناسی، ج ١، ص ١١١ این‌گونه فرموده‌اند:
      در بسیاری از کتب عرفانیّه وارد است که جبرائیل گفت: لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ. «اگر از اینجا به بعد، من به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم، آتش می‌گیرم.»
      این حدیث را شیخ نجم الدّین رازی در مرصاد العباد در چهار موضع،١ و در رساله عشق و عقل در سه موضع٢ ذکر نموده است. و معلِّق این رساله گوید: «این حدیث در مرصاد العباد و احادیث مثنوی فروزانفر آمده است. در مجمع البحرین و معجم المفهرس در ذیل لغات دَنا، دَنَوْتُ، أنْمُلَة، ^ ^و حَرَقَ یافت نشد.٣ این مضمون منسوب به جبرئیل است که در شب معراج به حضرت رسول صلّی اللَه علیه و آله گفته است. مکرّر در اشعار مختلف بخصوص اشعار عرفاء آمده است. از جمله سعدی در بوستان فرماید:
      اگر ذرّه‌ای موی برتر پرم ** فروغ تجلّی بسوزد پرم٤
      شیخ نجم الدّین در یکجا گوید: «جبرئیل و میکائیل سپید بازان شکارگاه ملکوت بودند، صید مرغانِ تقدیس و تنزیه کردندی؛ که وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ. چون کار شکار به صفات جمال و جلال صمدیّت رسید، پر و بال فرو گذاشتند و دست از صید و صیّادی بداشتند؛ که لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ! بیت:
      مرغ کآنجا پرید پر بنهاد ** دیو کآنجا رسید سر بنهاد
      با ایشان گفتند: ما صیّادی را در شکارگاه ازل به دام «یحِبُّهُمْ» صید کرده‌ایم، بدین دامگاه خواهیم آورد: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الارْضِ خَلِیفَةً، تا با شما نماید که صیّادی چون کنند! بیت:
      در بحر عمیق غوطه خواهم خوردن ** یا غرقه شدن یا گهری آوردن
      کار تو مخاطره ست خواهم کردن ** یا سرخ کنم روی ز تو یا گردن
      جمله گفتند: اگر این صیّاد، به صیّادی بر ما مسابقت نماید و در این میدان گویِ دعوی به چوگان معنی برباید و کاری کند که ما ندانیم کرد و شکاری کند که ما نتوانیم کرد، جمله کمر خدمت او بر میان جان بندیم و سجود او را به دل و جان خرسندیم.»٥ تا آخر مطالب نفیسه او.
      ١. مرصاد العباد، طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب، شماره ٣٨٩، صفحات ١٢٠و ١٢١، ١٨٤، ٣٧٨، ٣٨١
      ٢. رساله عشق و عقل، طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب، شماره ٢٥٨، ص ١١٨
      ٣. در بحار الانوار، طبع حروفی، ج ١٨، ص ٣٨٢، به نقل از «مناقب» این روایت را آورده است.
      ٤. کلّیّات سعدی، محمّد علی فروغی.
      ٥. مرصاد العباد، ص ٣٨١ و ٣٨٢

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

192
  • که این ذات دارد از آن ذات، می‌گیرد و استفاده می‌کند و بهره‌مند می‌شود خود جبرئیل هم نمی‌تواند راه پیدا کند، یعنی تعیّنی نمی‌تواند واسطه واقع بشود، نه اینکه جبرئیل جدای از وجود پیغمبر است و نمی‌تواند خودش را داخل کند، بلکه پیغمبر نمی‌تواند یک تعیّن مادون خودش را بیاورد و در جای ذات خودش قرار بدهد.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

193
  • عمل، وجود نازلۀ انسان است

  • من باب مثال آن عملی را که در خارج انجام می‌دهید آن عمل وجود نازله شماست. ولی شما می‌توانید آن عمل را در خودتان بگنجانید؟ الآن کتاب را شما برمی‌دارید و اراده شما تعلق گرفته است که کتاب را از اینجا بردارید، این برداشتن کتاب، یک عمل خارجی است و اراده شما تعلّق به یک عمل نفسانی دارد. ولی آیا این عمل خارجی می‌تواند در نفس شما برود؟ چون ماده است نمی‌تواند برود. پس به لحاظ حفظ مراتب تعیّن آن رتبه باید حفظ شود. اگر شما بر خود ماده قدرت پیدا کردید، همین ماده را می‌توانید در نفس خودتان ببرید. ولی الآن نمی‌توانید چون شما قدرت بر ماده ندارید.

  • بین ماده و مجرد اختلاف ماهوی نیست

  • ”ما تعبیرمان از ماده چیست؟ شما خیال می‌کنید ماده یک چیزی جدای از مجرد است؟ ماده یک چیز است که در حاق آن، مجرد است؟ اینجور نیست.

  • اشاره‌ای به ربط بین حادث و قدیم

  • یک وقتی من در ارتباط بین حادث و قدیم خیلی فکر می‌کردم. کیفیت حادث و قدیم و ربط بین حادث و قدیم چیست؟ ماده یک حقیقت جدای از مجرد نمی‌تواند باشد و مجرد هم یک حقیقت جدا نیست. اینها فقط اختلافشان اختلاف شدت و ضعف است. اختلاف ماهوی بین ماده و بین مجرد اصلا به طور کلی معنا ندارد و گرنه سنخیّت از بین می‌رود، سنخیت بین علت و معلول از بین می‌‌رود. آخر یک امر مجرد چطور به یک امر مادی تبدیل می شود؟“

  • یک نفر می‌گفت: ما پیش شخصی، مسألۀ ربط بین حادث و قدیم را می‌خواندیم ـ آن شخص، مدرسِ معروفی است و از دنیا هم رفته است؛ خدا رحمتش کند ـ و ما هر چه با ایشان صحبت کردیم در اینکه مسألۀ ربط بین حادث و قدیم را بفهمیم؛ نشد. تا اینکه ایشان از دنیا رفت و همین‌طور مسأله برای ما حلّ نشده ماند. بعد یک دفعه من این قضیه را به مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ گفتم، که فلانی می‌گفت ما هر چه کردیم که بفهمیم نشد...!!! ایشان گفتند: استادش هم نفهمید.

  • همین‌طور مسأله ربط بین حادث و قدیم در ذهن ما بود، تقریباً بین ده یا دوازده

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

194
  • سال پیش بود. من یک شب در قطار داشتم راجع به این مسأله فکر می‌کردم من بیدار بودم و بیرون آمده بودم و در واگن قدم می‌زدم و بیرون را تماشا می‌کردم و یک گوشه‌ای ایستادم و شروع کردم به مسألۀ ربط بین حادث و قدیم فکر کردن، یک دفعه من متوجه شدم این قضیه، خیلی قضیه راحت و آسانی است.

  • شما ابری را تصور کنید، مثل این ابرهائی را که دیده‌اید در آسمان پراکنده است، اصلا شما هیچ تشکّلی از ابر نمی‌بینید یک دفعه می‌بینید یک ابر یکجا درست شد. چون پراکنده بود، اصلا مشخص نمی‌شد. بعد یک دفعه هم نگاه می‌کنید پخش شد و هیچ اثری دوباره از آن پیدا نشد. در حالی که ابری که متشکّل شده همان است، یعنی همان ابر پراکنده و منتشر است و آن ابری که منتشر شده است همین است، یعنی همین که جمع و متراکم شده است، هیچ فرقی با هم ندارند. الا اینکه صرفا در انتشار و در تراکم، ظهورات متفاوتی پیدا می‌کنند. مسألۀ بین ماده و مجرد هم، همین است. ماده چیزی نیست غیر از مجرد، مجرد چیزی نیست غیر از ماده؛ یعنی مجردی که تبدیل به ماده بشود نه اینکه یک هویّت جدایی پیدا می‌کند. البته هویّتش فرق می‌کند، یک ماهیت جدایی پیدا می‌کند که اصلا به طور کلی جدای از مجرد است و از هم جدا می‌شود، یعنی همین مجرد می‌آید و خودش را به ماده تبدیل می‌کند و سفت می‌شود.

  • ”وجود مجرّد در خودش یک تغیّری به وجود می‌آورد، و ماده می‌شود. وقتی که ماده می‌شود، عوارض بر آن بار می‌شود، زمان می‌خواهد، مکان می‌خواهد، رنگ می‌خواهد، بو می‌خواهد، شکل می‌خواهد.

  • حقیقت وجود، مجرد است و خالیِ از زمان و مکان و آن حقیقت وجود به تجرد خودش می‌تواند خودش را به صورت ماده در بیاورد. در عین حال که آن حقیقت مجرده در او هست.

  • یعنی الآن همان مجرد است که خود را به این صورت در آورده و همین که

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

195
  • خودش را به این صورت در آورده است، باز مجرد می‌شود.تبدیل هم نیست چون تبدیل موجب تمایز می‌شود.“

  • دلیل بر مجرد، وجود ذهنی است، مثل اینکه مجرد اصلاً ظرف نمی‌خواهد و ظرف خواستن مال ماده است. مجرد، چطور در این است؟ نفس و روح تعلقش با بدن چطور است؟ اینها همه، یک مسائلی است که در این زمینه می‌گنجد.

  • ما مجرد را به ماده و همۀ أشکال مختلفه، بخار، تگرگ، برف، باران، مه، مثال می‌زنیم. تمام اینها را ما صور مختلفه برای یک ماده می‌گوییم. آن ماده، در همه اینها وجود دارد. هم در تگرگ وجود دارد هم در بخار وجود دارد و هم در برف وجود دارد و هم در باران وجود دارد. در همه آنها ماده وجود دارد و اسم آن ماده را مجرد می‌گذاریم که آن وجود است.

  • ”ربط حادث با قدیم یکی از ظریف‌ترین مسائل فلسفه و از مشکل‌ترین آنها است. اگر این قضیه را انسان ادراک کند تمام دعواهای بین مرحوم کمپانی و سید احمدکربلایی کنار می‌رود، قاعدۀ «بسیط ‌الحقیقة کل الأشیاء» برای انسان روشن می‌شود، وحدت وجود روشن می‌شود، اصالة الوجود روشن می‌شود. اگر این قضیه برای انسان روشن بشود دیگر اصالة الماهیة، بی‌ارزش‌ترین مسأله در نظر انسان جلوه می‌کند.“

  • اشاره‌ای به حقیقت وحی

  • پس در واقع در مورد وحی، توجه پیغمبر به باطن خودش است چیزی از بیرون نیست.

  • ”وحی عبارت است1 از یک حالتی در انسان، که انسان چه بسا ممکن است به این تغییر توجه نکند، آن حالت می‌شود مرموز، شما میلتان به یک سمتی می‌رود و نمی‌دانید چه کسی این میل را، در شما انداخته است. ولی همین‌قدر می‌دانید که

    1. جهت اطلاع بیشتر پیرامون حقیقت وحی به کتاب افق وحی مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

196
  • من میل دارم امروز اشکنه بخورم و یا امروز این‌کار را انجام بدهم، یا اینکه امروز...، اینها همه عبارت است از آن کیفیّت اتّجاه ذهن و اتّجاه نفس، به یک جهت مطلوب برای موحی، یعنی کسی که وحی را می‌فرستد. یک وقتی انسان در باطن خودش می‌بیند یک مسأله‌ای آمد و خودش می‌فهمد. یک وقتی حتی این را هم نمی‌فهمد، یعنی از این مرموزتر است، یعنی مرموزیش از این نقطه نظر است که خودش علم به علم ندارد. این میلی که الآن در او پیدا شده از کجا پیدا شده است. آن وقت در اینجا یک مسائل تربیتی هم، پیش می‌آید.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

197
  • جلسه دهم: راه‌های وصول سالک به حقیقت هستی و وجود مطلق

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

199
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • ”در جلسات گذشته بحث در این محور دور می‌زد. تا زمانی که سنخیّت بین معلول و علّت در جنبۀ اتصال معلول به علّت، تمام نشود ادراک لوازم و ملزومات و خصوصیات علّت به واسطۀ معلول عقلاً محال است. جنبه وجودی و توسعه و اشتداد آن در علّت، انمحاء و فناء معلول را در ذات خود اقتضاء می‌‌کند. بنابراین به واسطۀ جنبۀ قهاریّتی که دارد معلول نمی‌تواند در ذات علّت نفوذ و رسوخ پیدا کند و حجاب ابتعاد بین علّت و معلول از نقطۀ نظر مرتبه، مانع از ادراک معلول به علّت است. مگر اینکه معلول به واسطۀ سنخیّت رتبی که با علت پیدا می‌‌کند در رتبه‌ای واقع ‌شود که آنجا دیگر مقامِ فنای معلول در علّت است و در آنجاست که او می‌تواند علت را ادراک کند و آن شوائب و آثار و حقائق وجودی که ناشی می‌شود، همه منشعب از مقام علّیت است. منظور سنخیّت طبعی نیست؛ زیرا در سنخیت طبعی، معلول، ربط است و هر چه هست علّت است.

  • در سفر اول سالک باید به جنبۀ ابتعاد وجودی خودش پی ببرد و آن را از بین ببرد

  • بناء علیهذا؛ آنچه که برای سیر سالک در سفرِ «من الخلق الی الحق» لازم و ضروری است. جنبۀ حذف ابتعاد بین او و خداوند متعال است که به واسطۀ قرب، آن آثار وجودیِ پروردگار که منبعث از وجود منبسط است در او ظاهر و متجلّی می‌شود. پس سالک در سفر اولِ خود که «من الخلق الی الحق» است باید به جنبۀ ابتعاد وجودی خودش پی ببرد و آن را، از بین ببرد.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

200
  • سالک در وهلۀ اول باید خود دیدن و جز خود ندیدن را، از بین ببرد

  • یکی از راه‌هایی که دستور می‌‌دهند تفکّر در نفس است و یکی از راه‌ها، ذکر است. و امّا یکی از آن راه‌ها که باید با آن همراه و توأم باشد جنبه إعراض نفسانی از دنیا و تعلقات دنیا است. با حفظ تعلقات، آن ابتعاد به حال خودش باقی می‌‌ماند. اینها راه‌هایی است که برای سلوک دستور می‌‌دهند، یعنی آنچه که در وهلۀ اوّل مطرح است، این است که آن جهت استقلال، انانیّت، خود محوری و تشخّص در وجود خود و در یک کلمه، خود دیدن و جز خود را، ندیدن باید از بین برود.

  • ”در این ظرفیت است که انسان جهان‌بینی و معرفت شناسی پیدا می‌‌کند. آنچه را که مطابق با خواست و منویّات اوست که منبعث از تصوّر استقلال و انانیّت در وجود خود است خوب و مستحسن شمرده می‌‌شود و آنچه در خلاف اوست بد و قبیح به حساب می‌‌آید. بدی‌ها و خوبی‌های افراد در اثرِ ارتباط با خود، تفسیر و توجیه می‌‌شوند، نه کما هی هی و کما هو هو.“

  • به عبارت دیگر در کل نظام وجود، انسان، خود را تنها و بدون هیچ‌گونه ارتباط و بدون هیچ‌گونه علاقه و وابستگی به سایر عالم وجود و به سایر موجودات دیگر می‌بیند. و چون خود را تنها می‌‌بیند بنابراین می‌‌خواهد خود را در سایۀ حمایت دیگران و مساعدت دیگران بأیّ نحو کان؛ حفظ کند. کأنّ انسان در این وادی پرده‌ای و دیواری به دور خود کشیده، و خود را از بقیّۀ موجودات منحاز کرده است. اما اگر این پرده و دیوار را بردارد و همان شوائب وجودی را که برای خود قائل است حداقل در مقام تعقّل و تفکّر و نه در مقام وجدان، برای دیگران هم قائل باشد دیگر در اینجا نمی‌تواند شادی‌ها و غم‌های دیگران را هم به خود مربوط نداند و دیگر در اینجا نمی‌تواند فقط بقاء خود را مدّ نظر داشته باشد.

  • بناء علیهذا، آنچه که در سیرِ «من الخلق الی الحقّ» وجود دارد این است که سالک این حصار را از دور خود بردارد و خود را در حقیقت هستی مطلق و وجود مطلق محو کند به طوری که دیگر شائبه‌ای از انانیّت و استقلال در وجودش باقی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

201
  • نماند. این، سفر اول می‌‌شود.

  • ما می‌‌بینیم کأنّ بعضی؛ نیازی به برداشتن این حصار ندارند، از اوّل یک نوعی هستند که با آن حقائق هستی و شوائب سازجه و خالصۀ از وجود هماهنگی دارند. اینها افرادی هستند که به فطرت نزدیکند و به آن مرتبه‌ای که عبارت است از رسیدن به فطرت و همان حقیقت بی‌شائبه‌ای که از آن حقیقت؛ تنازل کرده بود و سالک باید به آن برسد نزدیکند، یعنی ما باید به واسطۀ سلوک عملی و مجاهدات و ریاضات، حالات و ملکات رذیله را، از خود بیرون کنیم. البته ریاضاتی که منظور است این نیست که انسان تصوّر کند که با ذکر و نماز شب، خالص می‌‌شود بلکه باید انسان به أنحاء مختلف در خودش این حال را به وجود بیاورد.

  • شخصی نقل می‌‌کرد که شاگردی می‌‌خواست کاری کند که استاد را به عصبانیّت و خشم در بیاورد تا استاد او را در مقابل انظار تنبیه کند و به او اهانت کند.

  • البته نفسِ عملش غلط است، چون استاد می‌‌فهمد چه کار کند.

  • این همان طرز فکری است که انسان باید در زمینۀ از بین بردن رذائل و تعلّقات و آنچه که إنمحای انسان و جنبۀ فناء انسان را سدّ می‌‌کند اقدام کند.

  • البته افرادی هستند که راه نرفته سالکند، یعنی خود بخود به همان مسائل و همان نتایجی که یک سالک با سلوک عملی و علمیِ خود می‌‌خواهد به آن نتائج برسد می‌رسند.

  • ”در سلوک عملی «من الخلق الی الحق» هیچ راهی طی نمی‌شود و هیچ مرحله‌ای پیموده نمی‌شود جز آنکه آن پرده و آن دیواری که موجب می‌‌شود که انسان خود را از حقیقتِ وجود و هستی، جدا؛ احساس کند برداشته ‌شود.“

  • در سفر اول سالک می‌خواهد خودش را به حقیقت هستی و آن وجود مطلق برساند

  • اگر انسان جنبۀ تحقق وجود خود را، در وجود مطلق بیابد سیر اول تمام شده است، یعنی ادراک هستی محض، و ادراک حقیقت محض، و ادراک عدم انانیّت استقلالیّه و عدم تشخّص صفات و اسماء و افعال بالاستقلال، و رؤیت وُحدانی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

202
  • افعال و صفات و اسماء در عمل و صفت و فعل و اسم واحد، و در یک حقیقت که اسم آن را حقیقت وجود می‌‌نامیم.

  • بنابراین سالک در این سیر کارهایی را که انجام می‌‌دهد این است که از بخل، حسد، تجمّع، و از تعرض و هر آنچه را که مربوط به شخصیّت خود است و تمام جنبه‌هایی که موجب می‌‌شود از رسیدن به حقیقت وجود باز بماند، بگذرد؛ که به قول مرحوم حاجی سبزواری:

  • مفهومه من أعرف الأشیاء       ***       و کنهه فی غایة الخفاء1

  • تا این مسأله اعرفیّت اشیاء کم کم برای او یک حقیقت عینی پیدا کند و جنبۀ حقیقت و کنار گذاشتن مجازات اعتباریّه برای او جنبۀ عینی پیدا کند، نه جنبۀ علمی محض.

  • ”لذا در این سفر سالک می‌‌خواهد خودش را به حقیقت هستی و آن وجود مطلق برساند و می‌‌خواهد از اعراض و شوائب و مرحلۀ فقر که لازمۀ امکان ذاتی ماهیّات است بگذرد و به مرحلۀ غناء که وجود مطلق است برسد.“

  • در آنجا غناست و دیگر ذاتی و جنبۀ تعیّنی باقی نمی‌ماند. آنجا دیگر جنبۀ استعداد و امکان ذاتی از بین می‌‌رود و در آنجا مقام، مقام وجود و ضرورت می‌‌شود.

  • می‌گفت در بیابان، رندی دهل دریده   ***   صوفی خدا ندارد او نیست آفریده

  • این مسأله، رسیدن به مقام هوهویّت است که امکان ذاتی از بین برود. چون امکان ذاتی، مربوط به اتّصاف ذاتی ماهیات است و وقتی که ماهیّات جنبۀ ماهوی خودشان را که جنبۀ استقلال و تعیّن است از دست بدهند دیگر ماهیتّی باقی نمی‌ماند تا متّصف به امکان ذاتی شوند. پس در آنجا مقام فناء و مقام غناء و مقام

    1. شرح منظومه، حاجی سبزواری، ج ٢ ، ص ٥٩.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

203
  • ضرورت و مقام وجود است این سیر سالک در «من الخلق الی الحق» است. تا اینکه کم کم به حقیقت وجود برسد و آن تعیّنی را که او را از اینکه آن حقیقت، برای او باز بشود باز می‌دارد، کنار بزند. و کنار زدن تعیّن، هم بیراهه دارد و هم راه مستقیم دارد. و انسان باید بهترین راه و أقصر فاصله را برای کنار زدن این تعیّنات و برداشتن خصوصیات و آثاری که موجب می‌‌شود این تعیّن در ابتعادش قوی‌تر بشود پیدا کند تا جائی که یک حالت یک‌نواخت و صاف و آرامی پیدا کند. مانند آب حوضی که وقتی بادی نمی‌وزد به اندازۀ سر سوزنی تموّج در او دیده نمی‌شود. و آن، آنجایی است که دیگر نفس او، له شده و هیچ‌گونه رمقی باقی نمانده بلکه متحوّل به حالت دیگر شده است که دیگر از آن حالت اوّل، هیچ‌گونه خبری نیست.

  • این را مقام فناء می‌گویند. مقامی که دیگر هیچ حالتی برای او نمانده و او دیگر آرامِ آرام است و هیچ شائبه‌ای برای انتساب به خود و ربط خیر به خود، وجود ندارد، یعنی حتی شائبه‌اش هم باقی نمانده است. این سفرِ «من الخلق الی الحق» در جنبۀ شهودی و در جنبۀ قلبی می‌شود.

  • سفر اول در جنبۀ علمی و نظری، همان شناخت حقیقت هستی است

  • اما بر اساس این سفرِ «من الخلق الی الحق» در آن جنبۀ وجودی و شهودی و قلبی و وجدانی، به موازات این سفر یک سفری هم در جنبۀ علمی و نظری و عقلی و کشف حقائق هستی در عقل داریم و آن این است که انسان در وهلۀ اوّل حقیقت هستی وحقیقت وجود برای او منکشف بشود. آن فنّ اوّل در سفر عقلی است که انسان در حکمت، باید به او بپردازد که اصلاً حقیقت هستی چیست؟ و بحث، دربارۀ این کند که هستی حقیقت دارد یا ماهیات و یا اینکه وجود حقیقت دارد یا این تعیّنات؟ اوّل راجع به این قضیه، ماهیّات را به مجرده و مادیّه تقسیم می‌‌کنیم. ماهیاتی که شیء را به امکان و به ضرورت، به وجود و به امکان حمل می‌کند. امکان ذاتی را بر ماهیّات وجود، و ضرورت را بر معطی ماهیات حمل می‌‌کند. در اینجاست که اصالة وجود و وحدت وجود را احراز می‌‌کند، اشتراک معنوی در

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

204
  • وجود برای او منکشف می‌‌شود. تمام اینها در این سفر، جنبۀ علمیّت وجود بر ماهیت متعیّنه، باید در این سفر علمی برای او روشن شود و جنبۀ احتیاج و افتقار، نسبت به معطی الوجود روشن شود، و به طور کلی آن عوارض و صفات و اسماء وجود و آنچه را که لازمۀ وجود است و آنچه را که از خصوصیات این وجود است که عبارت است از اصالت، تشخّص، وحدت، بساطت، اطلاق و تجرّدِ وجود، باید برای انسان در این سفر علمی روشن شود. چون انسان می‌‌خواهد به حقیقت وجود برسد. وقتی که انسان به حقیقت یعنی به اینکه وجود، مطلق است برسد و به اینکه وجود، انتها ندارد و به اینکه وجود، مجرد است و به اینکه همۀ تعیّنات در تحت اطلاق وجود، داخلند؛ و لا یشُذُّ عن حِیطَتِهِ شیء،برسد. تمام آنچه را که از تعیّنات وجود است در این سفر علمی و نظری برای انسان روشن می‌شود. این همان سفر سالک است که این مطالب را با قلب خودش می‌‌خواهد ببیند.

  • فرق بین عارف و حکیم

  • سالک می‌‌خواهد خودش را بالعیان از تعیّنات جدا کند. حکیم می‌‌خواهد با فکر؛ تعیّنات را از وجود، دفع کند و چیزی به او یعنی حکیم، اضافه و کم نمی‌شود. البته بی‌تأثیر نیست فرق بین حکیم و بین عارف هم همین جاست. حکیم از دور دستی بر آتش دارد و می‌‌خواهد ببیند که واقعیّت وجود، دارای چه صفات و لوازمی است. یکی از آن صفات و لوازم را ببیند و با برهان ثابت ‌‌کند که واقعیّت وجود، اصالت دارد و ماهیت، اعتباری است. می‌‌بیند که واقعیت وجود بسیط است و بقیّه مقیّد هستند. می‌‌بیند او اطلاق دارد و ما بقی غیر اطلاق هستند. می‌بیند که بسیطةُ الحقیقة کلّ الاشیاء است. می‌بیند که خود اصل وجود، علّت است و بقیّه تعیّنات معلولند. مشاهده می‌کند که خود وجود، مجرد است و لا صورة و لا اسم و لا رسم است اما بقیّۀ تعیّنات دارای صورت و حتی صورت مادی هستند. تمام اینها را از نظر فکری می‌‌خواهد به آن حقیقت وجود بچسباند. ولی سالک می‌‌خواهد خودش را برساند. این فرق بین حکیم و بین عارف است. لذا می‌گویند حکیم از دور دستی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

205
  • بر آتش دارد اما عارف خودش در درون آتش است و اصلا‌ً متحوّل شده است.

  • می‌‌گویند شخصی نشسته بود شخص دیگری آمد و گفت: شتر مرا ندیدی؟ گفت شترت چشم راست نداشت؟ گفت: بله چشم راست نداشت؛ گفت: پایش هم می‌‌لنگید گفت بله. گفت: بار شترت کاه کرده بودی؟ گفت: بله تمام مشخّصات صحیح است. گفت: من ندیدم! صاحب شتر شروع کرد با چوب و چماق به جان او افتاد و می‌گفت تو دیده‌ای و او می‌‌گفت من ندیده‌ام! صاحب شتر گفت مشخّصاتش همین بود، گفت: من شتری ندیدم اما به جاده نگاه کردم و دیدم علف‌های طرف چپ جاده خورده شده اما علف‌های راست جاده خورده نشده است، معلوم بوده که شتر آن طرف را نمی‌دیده؛ از آنجا فهمیدم شتر می‌‌لنگد چون جای پا، یکجا زیاد در گِل فرو رفته بود و یک جایِ پایش، کم فرو رفته بود معلوم بود فشار به این طرف پایش آمده و آن پایی که لنگ بوده را بلند می‌‌کرده است. گفت: کاه را چطور فهمیدی؟ گفت: من دیدم مقداری کاه در مسیر راه ریخته است.

  • حکمِ حکیم، حکم آدمی است که چیزی ندیده، بلکه فقط به آن خصوصیات و بدیهیّات که اطرافش هستند نگاه می‌‌کند و از این بدیهی به یک مسأله نظری، پی می‌‌برد. مثلاً نشسته و می‌بیند، از این جاده یک قاطر با بار گیلاس رد می‌شود و یک قاطر با بار سیب رد می‌شود، از آن طرف می‌‌بیند نهر آبی جاری است. لذا می‌‌گوید پشت کوه باید یک باغی باشد که هم سیب و هم گیلاس و هم آب داشته باشد. اما آن کسی که خود وارد باغ می‌‌شود دیگر نیازی به تعریف ندارد. این است فرق بین حکیم و بین عارف، که عارف خودش را به حقیقت وجود می‌‌رساند و با وجدانش آن واقعیت را، لمس می‌‌کند ولی حکیم گرفته نشسته و می‌گوید وجود، بسیط الحقیقة است، وجود اطلاق دارد، وجود علّت برای تعیّناتش است، وجود حقیقت محض است به طوری که نه صورت و نه جسم در آنجا هست و نه ماده و نه صورت هیولائی هست، نه صورت برزخی و مثالی و نه صورت غیر اینها هست. در آنجا اصلاً عکسی نیست. آن حقیقت یک حقیقت اطلاقی است که لازمۀ حقیقت اطلاقی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

206
  • این است که صورتی نداشته باشد، و این موارد را، در صورتی می‌گوید که بخواهد با واقعیت منطبق کند. ولی اهوائش بر سر جا است، شهواتش بر سر جا هست، غضبش بر سرجایش هست، دنیا را برای خودش می‌‌خواهد، همه را برای خودش می‌‌خواهد. خود محوری را برای خودش می‌‌خواهد. البته در بعضی اوقات، ممکن است همراه با یک صفای نفسیّه بشود و تغییر کمی در نفس او ایجاد ‌‌کند. لذا اغلب حکماء مُعرض از دنیا هستند ولی نه اینکه واقعاً مُعرض از دنیا باشند، مثلاً با مردم سر و کار نداشته باشند. چون مسائل فلسفی، آنان را به این حقائق می‌‌رساند که همه از خداست و یک مسبب الأسبابی هست و چون با فکر اشتغال دارند این حالات کم‌کم در اینها پیدا می‌‌شود.

  • ولی با این همه مسائل، آنها از این حقائق دست برنمی‌دارند. انسان وقتی یک حقیقتی را فهمید چطور می‌تواند از آن دست بردارد؟! این سفرِ روحانی و عینی و علمی است. البته نه به آن معنای شهودی، بلکه به معنای نظری و فکری است.

  • کلّیّت ابحاث فلسفی

  • علم این است که انسان به کلیّات برسد، و تخیّل و وهم یک وادی دیگری است. شما وقتی به مسائل ریاضی می‌‌رسید، جنبۀ علمی دارد و از استحکام علمی برخوردار است و جنبۀ تجردی‌اش، خیلی قوی است و جنبۀ صورت ندارد، به طور کلی آنچه جنبۀ صورت ندارد، جنبۀ وهم، هم ندارد اگر جزئی باشد قضیّۀ جزئیّه است. اگر خارجی باشد به آن قضیّۀ کلّیه و قضیّه علمیّه می‌‌گویند اگر جنبۀ صورت در او نباشد و یک بحث کلی باشد. آنچه را که ما در فلسفه بحث می‌‌کنیم اختصاص به یک علم، دونَ علمٍ ندارد و تمام آن صناعات که در این عالم وجود دارد ادوار وجود هستند.

  • یک صنعت مثل صنعت طب است که از احوال صحّت و مرض در وجود انسان بحث می‌‌کند، یک صنعت طب حیوانات است که از صحّت و مرض در حیوانات بحث می‌‌کند. یک بحث، بحث هندسه است ـ البته هندسۀ بنائی که از

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

207
  • کیفیّت أبنیه و از تصوّرات ماده و برگشت ماده به انحاء وجود بحث می‌‌کند ـ یک بحث از احوال نفس که به روانشناسی و روانکاوی می‌‌خورد بحث می‌کند، آن یکی، از کیفیّت تعلق این روح به ماده بحث می‌‌کند که آن هم از اطوار وجود است. بنابراین تمام اینها به یک محدوده‌ای از وجود برمی‌گردند. حتی فقه هم همین‌طور است، فرض ‌‌کنید از حج بحث می‌‌شود، از صلوة بحث می‌‌شود، بحث‌های فقهی همه به افعال مکلفین برمی‌گردد جزو افعال مکلفین است بما هو مکلف لا بما هو غیر مکلف، و نحوۀ تکلیف، همۀ انحاء وجود است، یعنی انسان به یک رتبه‌ای از کیفیّت وجودی می‌‌رسد. در آن رتبه‌ای که حائز مقام خطاب می‌‌شود باز یک نقطۀ خاص از وجود است که غیر بالغ را نمی‌گیرد. فقه که دربارۀ دنیای آخرت بحث نمی‌کند، دایرۀ فقه فقط به اول پانزده سالگی تا وقتی هوشیار است مربوط است. اگر چند سال هم در این دنیا بیهوش بود، فقه دیگر به او کاری ندارد اگر کار هم داشته باشد به دیگران کار دارد که آب و غذا به این بدهید تا نمیرد، اما پرونده فقهی این، بسته شد اگر دوباره از بیهوشی درآمد، دوباره پرونده فقهی‌ او باز می‌شود. آیا در این مدت باید قضا کند، قضا نکند، آن دیگر بماند، اما تا وقتی که بیهوش است پروندۀ فقهی او تمام شد.

  • در فلسفه خطا نیست، خطا در فیلسوف است

  • ولی وجود به یک دایرۀ خاص کار ندارد. فلسفه، در وجود و در آثار و تطوّرات وجود است. هر تعیّنی که در وجود می‌‌گنجد در رتبۀ ما دون فلسفه فعالیت می‌‌کند. فلسفه یک احکامی است که سمت اصل وجود و سمت تعیّنات، به نحو کلی ـ و نه تعیّنات به نحو جزئی ـ می‌‌رود. از این نقطۀ نظر فلسفه علم است و تخیّل نیست. حالا انسان به نتیجه می‌‌رسد یا نمی‌رسد یک مطلب دیگر است. اگر مقدمات و مطالب را درست قرار دهد به نتیجه می‌‌رسد، همان‌طوری که بیان شد اگر اشکالی باشد، اشکال بر حکیم است نه بر حکمت، اشکال در فلسفه نیست، اشکال در فیلسوف است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

208
  • تعریف فلسفه

  • فلسفه عبارت است از رسیدن به عالم حق و ما آنچه را که در این کتاب است فلسفه نمی‌نامیم اینها، حکایتِ از فلسفه می‌‌کند، فلسفه عبارت است از آنچه که انسان را به واسطۀ عقل نظری و نه به واسطۀ عقل عملی، به حقیقت هستی برساند. حال انسان تا چه حدّ خود را به آن درجه نزدیک کند مطلب دیگری است. دقیقاً مثل اینکه بگوئیم آیا آنچه را که ما بین این دفّتین است همین؛ ما انزل اللَه است؟ جواب می‌دهیم ممکن است غیر ما انزل اللَه هم باشد. این احکامی که در کتاب جواهر هست، آیا همه‌اش ما انزل اللَه است؟ ممکن است خلاف ما انزل اللَه باشد، صاحب جواهر با آن ذهنیّت خود و با آن خصوصیات روحی و علمی، از روایات این‌طور استفاده کرده است، ولی ممکن است راه خطا را پیموده باشد. پس ما نمی‌توانیم بگوئیم آنچه که ما بین این دفّتین از جواهر است همان ما انزل اللَه است، نه مثل گفتۀ آقای سروش که می‌‌گوید اصلاً جنبۀ ثبوتی ندارد، این اشتباه است.

  • ”چون ما انزل اللَه، یک جنبۀ ثبوتی و نیز یک جنبۀ اثباتی دارد. آن جنبۀ ثبوتی در حال خود محفوظ است. جنبۀ ثبوتی در ما انزل اللَه، محفوظ است و آن ما انزل اللَه، یکی بیشتر نیست و واحد است. البته در ظرف هر موضوعی، یک حکمی دارد، و آن وُحدانی است و قابل تغییر نیست چه ما به او برسیم و یا به او نرسیم و یا به خلافش برسیم، یک مطلب دیگر است.“

  • شاید ما واقعاً حکیمی که هیچ‌گونه اشکالی و ایرادی در مطالبش در تمام مراحل نباشد نداشته باشیم. هر حکیمی را که تا به حال ما با او برخورد کرده‌ایم حتی از نظرِ نظری هم، ممکن است اشکال به آن وارد کنند. در همین بحث وجود ذهنی، ببینید چه جنجالی است یکی می‌‌گوید کیف است، یکی می‌‌گوید فقط ربط است، یکی می‌‌گوید نسبت است، یکی می‌‌گوید از مقولۀ جوهر نفسانی است، یکی می‌‌گوید از مقولۀ خودش است، اگر به جوهر تعلّق بگیرد، جوهر است و اگر تعلّق به عَرَض بگیرد عرض است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

209
  • ”اما آنچه که به نظر ما می‌‌رسید این است که وجود ذهنی عبارت است از خود وجود و نحوه و کیفیت وجود.“

  • علاّمه طباطبائی رضوان اللَه علیه: وجود ذهنی، یک نحوۀ وجود است

  • از کسی شنیدم که می‌‌گفت که شنیده شد از مرحوم علاّمه طباطبایی که در آخر عمرشان ـ در کتاب‌هایشان من ندیدم ـ قائل بودند که وجود ذهنی یک نحوۀ از وجود است.

  • اگر قرار باشد که این درست باشد، لابد به یک واقعیّتی عینی که آن واقعیتِ عینی آمده و واقعیت علمی را تصحیح کرده است رسیده‌اند. به طوری که خود مرحوم صدر المتألهین می‌‌گوید که خیلی از مسائل فلسفی اوّل عینی آن به وسیله مکاشفات برای من روشن شد، بعد براساس آن، برهان آوردم.

  • شخصی از خود مرحوم آقای مطهری، برای من نقل ‌‌کرد که ایشان به من فرمودند که فرق بین من و بین علاّمه این است که علاّمه یک حقیقت علمی را اوّل مکاشفه می‌‌کرد، سپس آن را به دست من می‌داد و من برایش برهان می‌آورم. مرحوم علاّمه واقعاً یک نابغه و شخص غیر عادی بود. و اگر برهان توأم با یک حقائق وجدانیّه باشد یک چیز خیلی عالی در می‌آید که انسان هم برهان دارد و هم واقعیتش را مشاهده کند.

  • مگر شما در برهان، اوّلیّات و مشاهدات نمی‌خواهید. پس باید حتماً اولیات و مشاهدات با چشم باشد؟ با قلب نمی‌شود باشد؟ اوّلیّات و بدیهیّات از کجا پیدا می‌‌شود؟ با ممارست و لمس عینی و لمس وجودی و مشاهدات، کم کم یک قضیّه برای انسان به صورت اوّلیّه در می‌آید. حالا اگر همین مطلب؛ با مکاشفات مکرّر و پیوسته به نحوی که ازالۀ شک در نحوه و در کیفیّت آنها بکند باشد، مثلاً اگر انسان حورالعین را، واقعاً کراراً مکاشفه کند و واقعیتش و خصوصیاتش را ببیند، ممکن است همین دیدن‌ها و مشاهدات، انسان را به یک نقطه برساند که ما موجوداتی هم داریم که از نظر مادّه؛ با این ماده تفاوت دارند. این مطلب را حکیم، به صورت برهانی بیان می‌‌کند. اگر ما آمدیم و به این نقطه از قضیه رسیدیم که برای ما یک

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

210
  • قضیه اولیّه شد، گر چه برای دیگران ممکن است نباشد مگر ما موظف هستیم که بر آنچه که برای دیگران بدیهی است پایه‌های برهانی را بگذاریم؟ حکیم بر اساس ذهنیّات خودش بدیهیّات و اوّلیّات را ترتیب می‌‌دهد، هیچ‌وقت سراغ مردم نمی‌رود. آیا مسأله جن واقعیت دارد یا ندارد؟ دیگر از قضایای اولیّه شده است. یعنی همه به طور کلی می‌‌دانیم، یک واقعیّتی به نام جنّ وجود دارد. اگر چه خودمان ندیده باشیم اما این واقعیت هست. به طوری که از آثاری که در آن وجود دارد ما به این قضیه می‌‌رسیم. افرادی که مشاهده کرده‌اند به حد تواتر و بلکه ما فوق تواتر رسیده‌اند و حکایت می‌‌کنند از اینکه موجودی هست؛ بعد از این آثار ما پی می‌‌بریم که او یک موجود مادی باید باشد، چون آثار او مادی است و از یک طرف هم پی می‌‌بریم که مادۀ این باید مادۀ لطیفی باشد به جهت اینکه اگر مادۀ کثیفی باشد مثل ما می‌‌شود و نمی‌تواند این مطالب و وقایع از او سر بزند.

  • معاد جسمانی با همین بدن مادی

  • من حیث المجموع وقتی که ما نگاه کنیم می‌‌توانیم بر اساس همین قضیّه برای برهان، قضیّۀ اوّلیّه قرار دهیم بر اینکه ماده، بر اقسامی وجود دارد، یعنی ممکن است جزیی باشد مانند اینکه لا یَتَجَزّی است، بحث لا یتجزّی در آنجا پیش بیاید. و ممکن است یک ماده‌ای باشد که این بحث‌ها در آن پیش نیاید و آن دارای خصوصیّتی باشد که در آن، اعراض و اوصافی خاص باشد. ما از اینجا می‌‌توانیم به مثل قیامت پی ببریم که خلق ابدان در قیامت به چه نحوی است، آیا مثل همین بدن است یا اینکه صورتی مثل این دارد ولی باطنی جدای از این، ممکن است داشته باشد. عارفی که آن حقائق وجدانی برای او به صورت یک قضیّۀ اوّلیّه می‌‌آید، آن حقائق را در قالب برهان بیان می‌‌کند.

  • حالا اگر آمد و بدون برهان بیان کرد، مثل خیلی از عرفا که می‌‌آیند یک مطالبی می‌‌گویند و ردّ و ایراد در آن زیاد است. اما اگر در ظرف برهان ریخت، مثل ملاصدرا که اثبات معاد جسمانی را به این کیفیتی که دارد بیان می‌‌کند، پیدا می‌‌شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

211
  • شاید ایشان از همین راه‌ها آمده، وقتی که خصوصیّات ماده و امثال آن را دیده به این قضیه رسیده است که باید مادۀ‌ آن با این ماده، فرق داشته باشد.

  • من مطلب را بالاتر از این می‌‌برم؛ ممکن است یک وقتی شخصی به حقیقت وجود رسیده و بفهمد که با همین بدن مادی می‌‌شود در آن دنیا حشر پیدا کند. آن ارتباط بین وجود و بین ماده که خدمتتان عرض کردم که در عین ماده، مجرد است و در عین مجرد، ماده است. اگر ما به آن مسأله برسیم، می‌‌رسیم به اینکه معاد جسمانی را با همین بدن و با همین کیفیت می‌‌توانیم اثبات کنیم. چطور اینکه مرحوم آقا معاد جسمانی را در جلد ششم با همین بدن اثبات کرده‌اند و از نظر نقلی هم کلماتی که از ائمه علیهم السّلام آمده تأیید می‌کند. مثل اینکه در روایات آمده است که، این همان دستی است که فلان است، این همان دستی است که در جنگ احد فلان کرده، این همان دستی است که به عمرو، شمشیر زد و در روز قیامت هم، همین دست محشور می‌‌شود. اگر این دست با آن دستی که در روز قیامت هست تفاوت پیدا می‌‌کند، پس این، آن، نیست و فرق می‌‌کند. در این زمینه حکماء هم توجیهاتی دارند که ”حقیقة الشیء بصورته لا بمادته“ و دیگر در اینجا ما نیازی به این توجیهات نداریم ما اصلاً بحث را روی اصل قضیه می‌‌بریم یا اینکه می‌‌گوئیم: چگونه تنافی بین ماده و مجرد وجود دارد؟ وقتی که آن عالَم مجرد هست، ابدان هم باید مجرد باشند نباید مادی باشند، هیچ‌گونه تنافی در آنجا وجود ندارد. چطور اینکه همۀ عرفا هر حرفی که زده‌اند به مرتبۀ واقعی خودش رسیده است، آنها هم دارای مراتب مختلفی هستند. مگر همۀ فقهایی که فتوا می‌‌دهند مطابق با واقع است؟ اگر باشد چند فرع از ضروریات است و الا اگر در اغلب مسائل نگاه کنید یکی می‌‌گوید احوط، یکی می‌‌گوید واجب، آن یکی می‌‌گوید مستحب، شما عُروه را نگاه کنید چند فرع پیدا می‌‌شود که حداقل یکی، دو مورد در آن اختلاف نداشته باشند. آن می‌‌گوید واجب است آن می‌‌گوید احوط. ما که احوط و واجب نداریم.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

212
  • ما یا واجب یا احوط داریم و یا هیچ کدام. یکی می‌‌گوید احوط یکی می‌‌گوید واجب است یکی می‌‌گوید حرام است، آن یکی یک مسأله دیگری می‌گوید اینها به خاطر این است که آن واقعیّت برای همه، ملموس و عینی نیست، آنها بر اساس ادراکاتشان و ادراکاتشان براساس مقدّمات تفاوت دارد. پس این سفر اول می‌باشد.

  • بیان خصوصیّات سفر دوّم

  • در سفر دوم عارف وقتی که به مقام فناء رسید اسماء و صفات الهیه را به نحو کلی مشاهده می‌‌کند. در این مشاهده رؤیت معلولات هم به نحو جزئی وجود دارد چون در آن جنبۀ کلی که جنبۀ واحدیّت هم هست مراتب تعیّن جزئی در آنجا گنجانده شده پس می‌‌توانیم بگوئیم که منافاتی ندارد که سالک در ضمن بعضی از این سفرها آن سفرهای دیگر را هم، نه به نحو کمال بلکه به نحو اجمال حیازت کند، سالک در آنجا صفات و جمال کلّی را می‌‌بیند.

  • وقتی که مستغرق در آن جنبۀ علم پروردگار می‌‌شود استغراقش ممکن است جهات جزئیه را هم، بالاجمال داشته باشد چون از او جدا نیست. چطور اینکه در خود ذات جدا نیست، یعنی در ذات، همۀ اینها در جهت اجمال منطوی هستند. مثلاً وقتی می‌‌گوییم که «کل انسان ناطق» دیگر صور جزئیه به نحو ابهام، در او هست. و الا توجّهمان به دیوار که نیست، توجّهمان به ماء نیست. فقط توجّهمان به یک جزئیاتی است که یک مُمثَّلی از آن جزئیات درست کنیم و ناطق را به آن نماینده بزنیم و دیگر جزئی را در نظر نمی‌گیریم.

  • چون مربوط به مقام نفس ماست اگر ما مقام نفس نداشته باشیم، از نظر عقلی یک چنین چیزی نیست.

  • ”چطور اینکه بحث‌های اصولی هم می‌‌کنند که آیا معنای واحد با استعمال واحد هست یا با استعمال اکثر از معنای واحد می‌‌شود که فرض نمود. ما هیچ جنبۀ امتناع عقلی بر قضیه نداریم الا اینکه نفس ماست که همیشه از لفظ واحد معنای واحد را، استنباط می‌‌کند.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

213
  • سالک قبل از رسیدن به مقصد در سفر اول بالاجمال احاطۀ علمی بر خودش می‌‌بیند، بالاجمال قدرت را می‌‌بیند و به عنوان حدود اسمائی و صفاتی نمی‌بیند.

  • فناء ذاتی هست و به تناسب او، این حالات را، خواهی نخواهی متبدّل می‌‌کند و به آن مرتبۀ کمال از او نمی‌رسد، همین قدر تجلّی اسم اعظم بر او می‌شود، تجلّی اسم قادر بر او می‌شود که او را در خودش فانی می‌‌کند، می‌‌فهمد که قادری هست که همه را گرفته اما اینکه به خصوصیّت آن قدرت برسد و اینکه به چه نحو است باید همراه خودِ ذات، نگاه کند نباید غریبانه نگاه کند، باید داخل در بیت بیاید و بعد به آنچه که در بیت می‌‌گذرد نگاه کند.

  • پیغام آیه اللَه بروجردی به‌علاّمه طباطبائی، نسبت به‌تدریس فلسفه وجواب علاّمه، رضوان‌اللَه‌علیهما

  • مرحوم آقا فرمودند: من از مرحوم آقای الهی قمشه‌ای شنیده بودم که آقای بروجردی، پیغام فرستاد برای علاّمه طباطبایی که این افرادی که می‌‌آیند پیش ما و وجوهات حساب می‌کنند، به شرط صرف وجوهات در علوم اهل بیت و فقه می‌‌آیند. بنابراین پرداخت وجوهات به افرادی که در فلسفه شرکت می‌‌کنند اشکال شرعی دارد. مرحوم علاّمه طباطبایی به ایشان گفتند که آنهایی که می‌‌آیند خمس حساب می‌‌کنند آیا مجتهد هستند یا مقلد؟ اگر مقلدند؛ غلط می‌‌کنند برای مجتهد حکم تعیین کنند. مجتهد خودش می‌‌داند در چه موردی صرف کند، ثانیاً مگر این علوم فلسفه، جزو علوم اهل بیت نیست. این روایتی که در توحید صدوق آمده و در نهج البلاغه آمده است مگر غیر از فلسفه است و غیر از چیزهایی است که در فلسفه اثبات می‌‌شود. اثبات بساطة الوجود، اثبات اصالة الوجود، عینیّت صفات، حالا یا عینیت صفات با ذات، اثبات وحدت و واجب الوجود که از راه آثار و دلیل و علم هست، اینها همه علوم اهل بیت است که در قرآن است. ﴿لَوۡ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَهُ لَفَسَدَتَا﴾1 این برهان نظم است که ما در فلسفه اثبات می‌‌کنیم.

  • این برهان إنّ است یا لمّ است که ما در اینجا اثبات می‌‌کنیم؟ اینها همه‌اش

    1. سوره الأنبیاء (٢١) صدر آیه ٢٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

214
  • فلسفه است آنها دیگر چیزی نگفتند. مرحوم آقا می‌‌فرمودند که: علاّمه طباطبایی اینجور جواب ندادند، و آنچه را که من از ایشان شنیدم این است که ایشان فرمودند الآن صد و خورده‌ای کتاب بر علیه اسلام نوشته شده، شما بیایید و جواب یکی از آنها را بدهید من درسم را، تعطیل می‌‌کنم. بعد من به آقا گفتم، آقا نمی‌شود حالا این را هم گفته باشند، ایشان فرمودند که بعید است، یعنی می‌‌خواستند بگویند که بعید است ایشان مثلاً گفته باشند «غلط می‌‌کنند».

  • ملاقات آیات عظام با آیه اللَه سید ابوالحسن اصفهانی دربارۀ هجوم فلسفۀ غرب و مادی گری

  • ایشان فرمودند که: اما این مطلب هست که آقای شیخ محمدرضا مظفر به اتفاق آقای شیخ محمّد حسین کمپانی و حاج شیخ محمّد جواد بلاغی، این سه نفر با یکی دیگر، سه یا چهار نفر آمدند و با هم اجتماع کردند و گفتند الآن با این بحث‌هایی که دارد می‌‌شود دین در خطر است. بحث‌های حوزه دارد به خودش جنبۀ مادی‌گری می‌‌گیرد، و جنبۀ روحانیّت و تجردی، کم رنگ شده و خطر بی‌سوادی و استیلاء فلسفه غرب و مادیگری حوزه‌ها را تهدید می‌‌کند. بیایید، چاره‌ای پیدا کنید و تا خدمتِ آقای سید ابوالحسن نرویم و از او امضایی نگیریم فایده ندارد و خلاصه این اوضاع بر علیه ما هست. لذا سه نفری به بیرونی منزل آقای سید ابوالحسن می‌‌آیند و می‌‌نشینند. آن خادم در اندرونی می‌رود و می‌‌گوید آقای شیخ محمّد حسین با آقای شیخ محمّد رضا آمده و بقیه در بیرونی هستند. آقای سید ابوالحسن می‌‌آید می‌‌نشیند و می‌‌گویند آقایان فرمایشی دارند؟ آقای شیخ محمّد حسین، شروع به صحبت می‌‌کند و می‌گوید: الآن دین در خطر است و حوزه‌ها در خطر است و مسائل مادی و هجوم فلسفۀ غرب و مادی‌گری از غرب دارد تهدید می‌‌کند و ما باید برای این مطلب چاره‌ای بیندیشیم. وقتی که حرف‌هایشان تمام می‌‌شود، رو می‌‌کند به آنها می‌‌گوید آقایان دیگر مطلبی ندارند؟ می‌گویند: نه. می‌گوید بنده سهم امام علیه السّلام را ملک شخصی می‌‌دانم، یعنی تصرّف در سهم امام و وجوهات را، ملک شخصی می‌‌دانم. و بنده راضی نیستم یک قران از ملک شخصی من، صرف در این‌گونه مسائل بشود. ایشان بلند می‌‌شود و به اندرونی می‌‌رود. راجع به سیّد ابوالحسن این قضیه هست، آن وقت می‌بینیم که مردم راجع به بعضی‌ها چه غلوّهائی که می‌کنند.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

215
  • جلسه یازدهم: مراتب کمالی انبیاء و عرفاء و علّت نیاز جامعه به ولیّ مطلق

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

217
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • نتیجۀ سفر اول نشأت گرفتن عمل سالک است از سرچشمۀ وجود در مقام تشریع

  • سفر اول؛ من الخلق الی الحق که عبارت است از استکمال و به فعلیّت در آوردن نفس، در جمیع مراتب قوّه و امکان استعدادی آن؛ به حقیقت وجود که عبارت از کمال و غایت هر حقیقتی است. لذا مرکز و منشأ و منبعِ هر حقیقتی به اینجا خواهد رسید. در نتیجه لازمۀ‌ این سفر تربیت نفسانی و راه و طریقی است که نفس بتواند از این مراحل عبور کند و به آن حقیقت هستی و حقیقت وجود برسد. آن راه، عبارت است از کیفیّت ترتیب مقام فعل و مقام قلب و مقام سِرّ در طریق وصول به این مسأله، که طبعاً عمل و فعلی را که انسان انجام می‌دهد و از او سر می‌زند باید راهنما و دال بر این حقیقت و دال بر این اتّجاه نفسانی و اتّجاه قلبی به همان کمال مطلق باشد. بنابراین اگر فعلی از انسان سر بزند و عملی از انسان ظهور پیدا کند که در خلاف این اتّجاه فکری و قلبی و نفسانی باشد، طبعاً آن فکر و آن عمل و فعل که در جهت مخالف قرار می‌گیرد، نفس را در مرحلۀ توغّل در شوائب نفسانی و ابتعاد از رسیدن به آن وجود مطلق و هستی لامتناهی متوقف می‌کند.

  • تشریع و شریعت انبیاء سلف بر اساس مقدار راهی است که خود رفته‌اند

  • بناءً علیهذا هیچ راهی برای رسیدن به آن حقیقت مطلق نیست، الا اینکه فکر انسان و فعل و قلب او در نقطۀ صحیح این اتّجاه، واقع شود. بنابراین آن فعل و عملی که ما انجام می‌دهیم باید در مقام تشریع و اعتبار، از سرچشمۀ وجود و هستی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

218
  • و کمال مطلق منبعث شده باشد و الاّ هر چه که خارج از این مرحلۀ هستی مطلق و وجود مطلق باشد نمی‌تواند دلالت بر راه و دلالت بر آن مقصود داشته باشد. به هر مقدار که دلالت بر آن مقصود داشته باشد در همان مرحله است و اضافۀ بر آن مرحله؛ نخواهد بود. لذا تشریع انبیاءِ سلف، بر اساس مقدار راهی است که خود آنها رفته‌اند، یعنی آن مقدار مسیری را که آنها پیموده‌اند به همان مرحله می‌توانند هدایت کنند. و به عبارت دیگر در همان مرحله‌ای که هستند نفس آنها مُنشِأ برای تشریع احکام اعتباریّه است، یعنی نفس در مقام انشاء؛ از هر مبدئی که دارد به همان مبدأ نه به مافوق آن مبدأ، دلالت می‌کند. و چون رسول اکرم صلی اللَه علیه و آله و سلم، حائز همه مراتب وجود، بجمیع انحاء و بجمیع کمالاتها، هستند لذا احکامی ‌که از نفس آن حضرت منبعث می‌شود بر طبق آن احکام و آن جنبۀ ولایی که از ناحیۀ نفس آن حضرت مُنزَل می‌شود او انسان را به همان مرتبه‌ای که خودش در آنجا وجود دارد می‌رساند.

  • شخصی که زمام امور را به دست می‌گیرد باید به حقِ مطلق رسیده باشد

  • ”اینجاست که باید احکام شرع از یک مبدئی نشأت بگیرد که خودش متصل به غیب باشد و الا اخلال پیش می‌آید. شخصی که زمام امور مردم را به دست می‌گیرد، باید به حقِّ مطلق رسیده باشد تا بتواند به حقِّ مطلق دلالت کند.“

  • مسائل اخلاقِ مُدن و علوم مُدن و تمدن در اجتماع و امثال ذلک ریشه‌اش از اینجاست. چون اتّجاه فکری انسان به سمت هستی مطلق است و هستی مطلق عبارت است از حقّ مطلق و آن در یک رتبه‌ای قرار دارد که مدلول و محکّی است و ما برای رسیدن به آن مدلول نیاز به ادلّه‌ای داریم که آن ادلّه، بتواند تطابق حقیقی و واقعی بین خود و بین مدلول، داشته باشد.

  • ”لهذا تمام مسائلی که در ولایت امام علیه السّلام، ولایات تکوینیّه و تشریعیّه و اعتباریّه وجود دارد همه از اینجا ناشی می‌شود. کسی که به مقام حقیقت مطلق و هستی مطلق نرسیده است نمی‌تواند دلالت بر حقّ مطلق کند.“

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

219
  • علت نیاز جامعه به ولیّ مطلق

  • فردی که کامل نشده است، به اندازۀ سعۀ خودش می‌تواند بر بعضی مراتب دلالت کند، اما نه به همۀ مراتب. او نمی‌تواند همه کمالات انسانی که در مرحله قوّه و استعداد است را به فعلیّت برساند. از اینجا ما به این نکته می‌رسیم که جامعه و فرد نیاز به ولیّ مطلقی، ـ کسی که به مقام اطلاق رسیده باشد ـ دارند که عبارت است از حضرت بقیة اللَه صلوات اللَه علیه، که توسط آن حضرت، افرادی که در تحت ولایت آن حضرت هستند متصدیِ این مسائل خواهند بود. این راهی است که ما به این وسیله، می‌توانیم بین سلوک الی اللَه در باطن، و بین سلوک شرع در مقام ظاهر و بین سلوک نظریِ علمی ‌و نظری در مقام تعقّل و تفکّر، در یک خط جمع کنیم. که این سلوکِ باطن بدون تعبّد به شرع و بدون تعبد به آن مسائل حقیقی و اعتباری امکان ندارد. لذا روایاتی داریم که اگر کسی واقعاً در مقام خلوص و جهد و در مقام وصول به این مرحله باشد از او دستگیری می‌شود، و خدای متعال واسطه‌ای را در سر راه او قرار می‌دهد تا او را به مطلوب حقیقی خودش برساند و از دست افرادِ عوام فریب و علماء سوء و آنهایی که مخلّ و صادّ از طریق الی اللَه هستند آنها را بیرون آورده و نجات دهد. به شرط اینکه در ادعای خودش صادق باشد.

  • مراتب مختلف کمال در انبیاء و عرفا و علامت عارف کامل

  • از این نقطه نظر، سفر اول برای انسان، رسیدن به وجود و هستی مطلق است. اما نسبت به انبیاء و مقربین گذشته، در مورد آنها مقول به تشکیک است. اگر چه برخی به هستی مطلق نرسیده‌اند. لذا مراتب قرب، متفاوت است و آن مراتب قرب، مقدار اکتشاف واقع است. مصداق بارز آن؛ حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام هستند که طبق روایات از پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، هیچ صفتی برای مؤمنین نیامده است مگر اینکه، یا علی تو امیر آن صفات هستی؛ اگر تقوی آمده امیرِ اتقیاء هستی اگر صلوح آمده امیرِ صلحاء هستی، امیرِ اولیاء هستی، امیرِ مؤمنان هستی اینها همه هست. و لکن مقرّبین تفاوت دارند و انکشاف مسائل واقعی، بسیار زیاد و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

220
  • پیچیده است آنقدر مسائل و عوالم‌ اینجا هست که اصلاً انسان گیج می‌شود و رسیدن به مقام عرفان و به مقام حقیقت به آن سادگی که تصور می‌شود نیست. شما تذکرۀ عرفا را نگاه کنید چند تا کامل در اینها پیدا می‌کنید.

  • شیخ ابو الحسن خرقانی، شیخ ابو سعید ابوالخیر، شیخ احمد خضرویّه، سَریّ سَقَطی، جُنید بغدادی، حافظ، مولانا، شهاب الدّین سُهروردی، جولا و ... الی ماشاء اللَه، همه اینها دارای کرامات، و خصوصیات بوده‌اند. امّا مگر به یک حمد خواندن و شفا پیدا کردن و یا به یک تصرف کردن، شخص ولی شده و به مقام ولایت می‌رسد؟! من افرادی را در زمان گذشته می‌شناختم که اینها مرده زنده می‌کردند، قدرت بر احیاء داشتند، قدرت بر تغییر امور و... داشتند ولی بعداً همین‌ها منقلب شدند و مسائل زیادی برای اینها پیش آمد.

  • ”اما در این زمان اگر کسی یک حمد می‌‌خواند و شفا می‌دهد، یا اطلاع دارد بر اینکه فردا چه اتفاقی می‌افتد و ....، عوام می‌گویند او، از اولیاء است. غافل از اینکه اینها، مسائل پیش پا افتاده و اوّلیّه است. اصلاً همین کارها باعث می‌شود که انسان بداند این بندۀ خدا که الآن این کار را انجام می‌دهد، هنوز خیلی گیر دارد. چون اگر کامل بود این کارها را نمی‌کرد.

  • فرزند آقای حدّاد جلوی چشمش پرپر زد، همین‌طور آقای حداد ایستاده و نگاه می‌کرد و کار خارق العاده‌ای انجام نداد. اگر مشیّت خدا بر صحّت باشد آن موقع؛ یکی پیدا می‌شود و خدا به قلبش می‌اندازد که یک حمد ‌بخواند و او شفا پیدا ‌کند. اما گاهی اوقات مصلحت خدا بر این قضایا نیست، یعنی مصلحت بر عافیّت است و عافیت باید به موت حاصل شود.“

  • معجزات ظاهریّه برای عوام است نه افرادی که دارای فکر و تعقّل هستند

  • در این صورت مگر انسان می‌تواند هر کاری انجام بدهد؟! مگر می‌تواند هر کاری دلش می‌خواهد بکند؟! حضرت موسی من باب مثال یک عصایی را اژدها کرد. این عصا اژدها کردن و این معجزات ظاهریّه برای عوام است، نه برای افرادی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

221
  • که دارای فکر و تعقّل هستند. لذا سلمان وقتی خدمت پیغمبر اسلام صلّی اللَه علیه و آله آمد، همین که نگاه به پیغمبر کرد تسلیم شد. از حضرت معجزه نخواست، پیغمبر برای این عرب‌ها معجزه آورد. برای برخی؛ سوسمار را به شهادت در آوردند، برای دیگری درخت را به شهادت واداشتند و انشقاق قمر کردند. همه اینها برای عوام است. و الا اگر شخص عاقلی بیاید و واقعاً یک نگاه به قامت پیغمبر و به راه رفتن پیغمبر و خصوصیاتش بیندازد، اصلاً نیازی به معجزه ندارد و اثرات وضعی همین ورود جذبات و بارقه‌های جلال و جمال، و اینکه او در چه مرحله و در چه رتبه‌ای هست را، احساس می‌کند.

  • امتحانات عجیب خداوند از اولیاء خودش

  • انبیاء گذشته مقامات بسیاری را طی کردند؛ حضرت موسی وقتی که عصا را اژدها می‌کرد دعا نمی‌کرد. واقعاً نفس او بود که این کار را انجام می‌داد. نه اینکه دعا کند خدایا بیا و این کار را بکن، خدا بگذار آبرویمان جلوی این سَحَره نرود. مگر در مورد پیغمبر اسلام صلّی اللَه علیه و آله و سلّم نداریم که در جواب سؤال کننده‌ای فرمود: فردا جوابت را می‌دهم، ولی انشاء اللَه نگفت! چهل روز وحی قطع شد! که چرا انشاء اللَه نگفتی؟! خدا می‌خواهد بگوید در مقام عزّت و غیرتِ من، هیچ‌کس تفاوت نمی‌کند ابداً. پیغمبر و غیر پیغمبرش یکی است، حتی با یک مورچه فرق نمی‌کند. چون مقام عزّت اختصاص به من دارد و منشأ عزّت، من هستم نه غیر من، در اینجا یک سر سوزن فاصله گرفتن شرک است و اینجاست که بدن انسان می‌لرزد، یعنی بند، از بندِ آدم جدا می‌شود و هیچ کار نمی‌تواند بکند و همین‌طور می‌ماند، یعنی چنان خدا همین اولیاء خودش را، بعضی وقت‌ها متوقف می‌دارد که انسان در تحیّر می‌ماند. و همۀ اینها عبور از یک سری مراحل است.

  • ما به حالات مرحوم آقا که نگاه می‌کردیم می‌دیدیم در همین اواخر یک مسائلی بر ایشان پیدا می‌شد که همه اینها انکشاف یک عوالم و مسائل

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

222
  • اخلاقی ظریف و دقیقی بود. در آن سفری که ما در زمستان برای مجلس عقد و وصلت و زفاف اخوی، آقای سید علی به قم آمده بودیم، ـ البته شاید برای بعضی‌ها این مسائل قابل قبول نباشد ـ آقا در یک اطاق تنها بودند. چون والده و چند نفر، همه با ما آمدند. ولی ایشان چند روز زودتر آمده بودند فقط آقای سید علی آنجا بود ـ البته همشیره و آقای سید جعفر هم بودند ـ و در آن زمان بین ما و برخی افراد مسائلی وجود داشت که من از آنها به دلیل برخی رفتارها دلگیر شده بودم و در مسائل آنها دخالت نمی‌کردم و کناره گرفته بودم تا جریانات به نحو عادی بگذرد. یک شب مرحوم آقا، ما را صدا زدند و با ما خیلی صحبت کردند. مِن جمله صحبت‌هایی که کردند این بود که گفتند: اخیراً دارند من را برای یک عملی که سابق انجام دادم بازخواست می‌کنند و در آن عمل با اینکه حقّ با من بود، ولی دل یک نفر از من رنجیده شده بود، یعنی باید بیایی حساب پس بدهی، قضیه این بود که می‌گفتند تو در آن خانه‌ای که در احمدیّه می‌ساختی یک روز که راه پله‌ای برای پشت بام درست می‌شد. در آن راه پله، آن بنّا، هر کاری می‌کرد راه پله، درست در نمی‌آمد. آن وقت تو می‌گفتی که باید این کار را بکنی، بنّا می‌گفت نه این کار باید بشود. آقا می‌گفت: ما دست نزدیم، گفتیم خوب بگذار بسازد، وقتی که ساخت در پاگرد گیر کرد، نمی‌دانست چکار کند و چه جوری در بیاورد، لذا مجبور شد خراب کند. بعد من گفتم اگر یک خرده پاگرد را زیاد کنی و یک پله هم بدهی مسأله تمام می‌شود. دوتا پاگرد بالا باشد، یکی این طرف و یکی هم یک پله بالاتر ـ که الآن این‌طور است ـ به من می‌گویند تو چرا این حرف را جلوی بنّاها زدی که او منفعل شود. عجیب اینجاست که می‌گفتند تو اصلاً چرا باید خانه‌ای بسازی که در آن خانه؛ به یک چنین مسأله‌ای گیر کنی ـ با اینکه حق با تو است و غیر از این هم امکان ندارد ـ ولی دل یک شخص مؤمنی بشکند. آن شخص مؤمن بود، ولی سلمان فارسی نبود. چون در آن زمان از بانک، پولِ نزولی گرفته بود و با آن پول، ساختمانی را در خیابان ولی عصر ساخته بود ولی پول نزولی را هم، نتوانسته بود بپردازد لذا

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

223
  • همه چیزش را گرفته بودند. فردی‌ بود که ریش داشت، گاهی برای نماز به مسجد می‌آمد ولی برای خدا فرقی نمی‌کند. من به آقا گفتم: آقا اگر این‌طور است خدا حافظِ شما، ما رفتیم. شما را برای یک کارِ حق، دارند حساب می‌کشند. ما که هر قدممان مرخصیم!! الآن می‌گویند: تو اصلاً چرا بایستی زمینه‌ای به وجود بیاوری که همچنین دلی من باب مثال بشکند. آقا را محاکمه کردند و حکم هم صادر کردند، به چند ضربه شلاق که عبارت بود از سکته قلبی.

  • یک روز که من وارد خانه شدم دیدم مثل مارگزیده دارند به خودشان می‌پیچیند عبارتشان این بود ـ این مطالبی که می‌گویم نمی‌خواهم یأس ایجاد کنم، هر که بامش بیش، برفش بیشتر، خدا اصلاً با ما کاری ندارد، ما مرخصیم!!، یعنی ایشان می‌خواستند به من این مطالب را تلقین کنند که الآن، تو که در یک مسأله حقی با یک جریان، می‌خواهی مبارزه کنی باید این جهات را هم در نظر بگیری، گر چه حق است ولیکن حقّ باید به صورتی پیاده شود که کسی رنجیده نشود. چون مسأله خیلی دقیق و خیلی عجیب است. به این شخص، استاد کامل می‌گویند که می‌تواند تربیت کند این نکات را بیان می‌کند. آقا، چرا کامل بودند به خاطر اینکه این مسائل را به شاگردشان تفهیم می‌کردند. ما در بیان حقّ و در راه حقّ، باید به گونه‌ای قدم برداریم که دل مؤمنی نشکند با اینکه حقّ است. این مسأله خیلی مهم است، آن موقع در مشهد بودم، یک شب که درد دیسک ایشان خیلی زیاد شده بود. صبح؛ والده به من تلفن کرد که بلند شو بیا ببین به سر پدرت چه آمده؟! ما که رسیدیم تازه دردش کم شده بود. ـ ما کمرمان دیشب به نحوی درد گرفت که نصف شب از خواب بلند شدم، (ایشان روی زمین می‌خوابیدند، اواخر عمر به خاطر وضع کمرشان روی تخت می‌خوابیدند) می‌گفتند: خواستم از رختخواب بلند شوم و بنشینم، یک ساعت و نیم تقلّا کردم و نتوانستم، یعنی حتی به این مقدار که بلند شوم و بنشینم، نتوانستم!! بعد ایشان می‌گفتند که در بیمارستان دردِ من، به نحوی بود که حاضر بودم با تبر،

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

224
  • کمرم را قطعه قطعه کنند. این در حالی بود که ایشان نسبت به درد، خیلی مقاوم بودند اما رنگشان سفید می‌شد و به طور کلی از حال می‌رفتند، خیلی مقاوم بودند و اظهار نمی‌کردند.

  • این نسبت به دردِ دیسک کمرشان بود و بعد ایشان اضافه کردند که فلانی، درد دیسک من به پای این سکته قلبی که حکم ما را بریدند و محاکمه هم کردند، هیچ بود. و حکم را بعداً اجرا کردند یک دفعه این برنامه، پیش آمد. این احکام برای کیست؟! برای کسی است که چهار سفرش را رفته و در طاقچه گذاشته. برای پیغمبر هم، از این مسائل می‌آمد!! اینها همه مراتب عبور است، عبور از این حالات عجیب و دقیقی که حدّ یقفی ندارد. شما نگاه کنید به داستان شیخ حسن خرقانی که چه خبر است، ایشان این‌طور بود، سوار شیر شده بود و آن شیر رام شده بود. او قاب قوسین را هم طی کرده بود ولی این کارها چیست؟ (ما نمی‌دانیم!) یک مرتاض هندی هم سوار فیلش می‌شود حالا ایشان سوار شیرش شده است. فیل که بزرگتر است!! لذا انبیاء گذشته همه در این مراتب بودند، یعنی برای پیغمبر حالاتی هست و درجاتی هست و مکانی هست که حضرت موسی اصلاً به فکرش نمی‌رسد که بخواهد راجع به آن فکر کند یا نکند!! حدّ یقف ندارد، لذا مقرّبین هم مراتب دارند.

  • تا اینجا سفر اول است که گذشت و تمام شد.

  • سفر دوم و خصوصیات آن

  • سفر دوم: ادراک تعیّنات اولیّۀ وجود مطلق است که بروز و ظهورش به واسطه اسماء و صفات کلیّه است؛ مانند بروز وجود در صفت قهر، بروز وجود و اظهارش در صفت جمال، بروز وجود در صفت علم و امثال ذلک همان‌طوری که سابقاً بیان شد مطالبی هم در اینجا بر وفق این سفر داریم.

  • مرحوم صدر المتألهین قسمت دوم از اسفار را اختصاص داده‌اند به بحث الهیّات بالمعنی الأخص که همین صفات جلالیّه و جمالیّه می‌باشد؛ علم، قدرت و حیات و عوارض و خصوصیات و لوازمی‌ که بر این بحث‌ها مترتب می‌شود. همین‌طور قسمت چهارم که عبارت است از سیر در خلق، که تعیّنات اوصاف

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

225
  • جمالیّه در این سفر است همه بیان می‌شود. در این سفر دوم از اسفار، نظری و تفکری و عقلی بیان می‌شود.

  • سفر سوم و چهارم و خصوصیات آنها

  • سفر سوم: که «من الحق إلی الخلق بالحق» است و آن عبارت از تغییر ماهوی و تغییر جوهری است که به واسطه اندکاک انیّت سالک، در انیّت پروردگار برای او پیدا می‌شود و به واسطۀ این جهت، قابلیّت مقام رجوع به حقّ را پیدا می‌کند و ظهور صفات و اسماء الهیّه در نفس خودش پیدا می‌شود و لذا همراه با حق، پایین می‌آید و به عالم کثرت تنازل پیدا می‌کند و برای او ادراک کثرات و مقام جمع الجمعی پیدا می‌شود. البته در این سفر خصوصیّات نفس و معاد و بازگشتش و حالاتش و صفاتش و تمام اینها برای انسان منکشف می‌شود.

  • سفر چهارم: ‌که برای سالک بعد از نزول من الحق الی الخلق پیدا می‌شود عبارت است از سیر «من الحق فی الخلق بالحقّ»، یعنی در خلق سیر می‌کند. این سفر، همان‌طوری که عرض کردم لایتناهی است، یعنی مشاهدات صفات جمالیّه و جلالیّه پروردگار در تمام تعیّنات جزئیّه و تعینّات کلیّه است. این آخرین مرتبۀ کمالیّه برای اوست. لذا این اسفار در اینجا تمام می‌شود.

  • کیفیّت اسفار أربعه به نظر صدرالمتألّهین

  • الأسفار الاربعة:

  • و اعلم، انّ للسلاک من العرفاء و الأولیاء أسفارًا اربعة «و بدان که سالکین از عرفا و اولیاء چهار سفر در پیش دارند» أحدها السفر من الخلق إلی الحق «اول: سفر از خلق است به حق» و ثانیها السفر بالحق فی الحق «دوم: بالحق است در خود حق» و السفر الثالث یقابل الاول لانه من الحق الی الخلق بالحق «سوم: مقابل اول است چون از حق است به خلق، لکن حق با اوست» والرابع یقابل الثانی من وجهٍ لانه بالحق فی الخلق «چهارم: مقابل دوم است از یک جهت، و آن بالحق فی الخلق است یعنی همیشه حق در این سفر، همراه اوست.»

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

226
  • فرتّبت کتابی هذا، طبق حرکاتهم فی الأنوار و الآثار «همان‌طوری که آنها حرکات در انوار دارند و آثار جمالیّه و جلالیّه پروردگار در انوار ربوبی سیر می‌کنند من هم کتابم را به همان ترتیب از نقطۀ نظر فکری عقلی و نظری ترتیب دادم.» خیال نکنید اینها فقط یک عمل است و حرکت پشتوانۀ برهانی ندارد، نخیر! تمام این سیر و سلوکِ سالک، همۀ اینها با دلیل و برهان در هر مرتبۀ‌ این مسائل، ثابت می‌شود. بر عکس آنهایی که می‌گویند درویش‌ها فقط می‌نشینند پای منقل و بنگ می‌کشند و حال پیدا می‌کنند. نخیر! تمام این مطالب و حالات و همۀ اینها بر اساس برهان است. علی أربعة أسفار، و سمّیته بالحکمة المتعالیّة آن حکمت متعالیّه، یعنی نه تنها حکمت مشّائی، جنبۀ بحث و نظر در او هست. حکمت اشراق که جنبۀ افاضات اشراقیّه پروردگار بر قلب سالک می‌باشد هر دو در این کتاب آورده شده و هم از نقطۀ نظر تطبیق اینها با شرع، من حیث المجموع آورده شده است «لذا این را متعالی از بقیه حکمت‌ها قرار داده است» فی الأسفار العقلیة، فها أنا أفیض فی المقصود، مستعینًا بالحقّ المعبود الصمد الموجود. ـ این مطلب تمام شدـ.

  • سرّ آوردنِ قیدِ «من وجه» درعبارت ملاصدرا که فرمود: «والرابع یقابل الثانی من وجهٍ»

  • سؤال: ”چرا در سفر چهارم که مقابل دوم است قید من وجهٍ را آورده است که آن عبارت است از بالحق، اما در سفر سوم که مقابل اول است قید من را ـ که عبارت از فی الخلق باشد ـ نیاورده است؟“

  • جواب: ”باید گفت نیاوردنش برای این است که در آنجا من الخلق الی الحق مشخص و روشن است. از این نظر قید من وجهٍ را نیاورده است. اما چون در سفر دوم بالحق تثبیت شده است1، چون سفرِ «من الحق الی الحق بالحق» است؛ از حق

    1. در واقع فرق بین سفر دوّم و چهارم در اجمال و تفصیل است زیرا سیر فی الحقّ مگر با سیر فی الخلق تفاوت می‌کند؟ خلق همان ظهور ذات حقّ است منتهی به طور تفصیل. لذا فرمود: من وجه؛ فتأمّل.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

227
  • است و سیرش در حق است و مآلش در حق است، یعنی هم ابتدایش حق است و هم انتهایش؛ مثل اینکه در دعا هم داریم «یا من لا یفرّ منه الاّ إلیه»1 یعنی فرار از خدا به کیست؟ باز به خداست، یعنی از هر دو طرف، یعنی از قضاءِ خدا، انسان به قدرِ خدا فرار می‌کند و هر دو اینها خارج از دائرۀ وجود نیست. در آنجا در سفر دوم هم، سفر، سفرِ من الحق الی الحق است، منتهی دیگر در اینجا بالحق است. در سفر سوم، سفر من الحق الی الخلق بالحق است، یعنی سفر سوم همه‌اش از ناحیۀ حقّ بود. سفر اول در ناحیۀ خلق، سیر می‌کند منتهی من وجهٍ است. مقابله به خاطر این است که سفر سوم، سفر در حق بود. سفر در ذات، سفر در اسماء و صفات بود ولی سفر اول در اسماء و صفات جزئیه است که همین عالم تعیّنات و جزئیات باشد. منتهی جنبۀ من وجهی این است که این جزئی است ولی آن جنبه‌اش، جنبۀ کلّی است. این جنبه‌اش مقابل آن است، اما هر دوی اینها بالحق هستند، منتهی آن اولی و سومی ‌به خاطر اینکه روشن است دیگر من وجه نیاورده است. آن سفر، من الخلق است و آن من الحق است.“

    1. در کتب ادعیه مشهوره این مضمون با عبارات مختلفه‌ای وارد شده است.
      از جمله: مصباح المتهجد، ج ١، ص ٤٤٤، البلد الامین، ص ١٠٥، ذیل دعاء لیلة الاحد: «و یفرّ الیک منک»؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص ١٤٣: «یا من الیه یفرّ الهاربون»؛ جمال الاسبوع، ج ١، ص ٢٨؛ مصباح المتهجد، ص ٣٠٨: «منک هربت الیک»؛ جنة الأمان الواقیة، ص ٢٨٥؛ شرح الاسماء الحسنی، ص ٤١٦؛ مهج الدعوات، ج ١، ص ١٠٥: «هربت منک الیک».

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

228

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

229
  • جلسه دوازدهم: تعریف فلسفه و مراتب حکمت

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

231
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • السفرالاول: و هو الذی من الخلق إلی الحقّ فی النّظر إلی طبیعة الوجود و عوارضه الذاتیة.

  • و فیه مسالک:

  • المسلک الاول: فی المعارف التی یحتاج الیها الإنسان فی جمیع العلوم و فیه مقدمة و ستة مراحل.

  • المقدمة، فی تعریف الفلسفة و تقسیمها الاولی و غایتها و شرفها

  • تعریف فلسفه

  • مرحوم صدر المتألهین تعریفی در اینجا، برای فلسفه و حکمت آورده‌اند که عبارت است از استکمال نفس انسانی به واسطۀ معرفتِ حقایق موجودات؛ علی ما هی علیها.

  • برای شناخت حقیقت همۀ موجودات باید با حقیقت هستی متّحد شد

  • آنچه را که ما دربارۀ موجودات تصور و تصدیق داریم، بر اساس ذهنیّات خود ما است ولی ممکن است که ذهنیّات ما با واقع منطبق نباشد. وقتی که ما در مسائل بدیهی، دچار اشتباه و اشکال می‌شویم به طریق أولی در مسائل نظری و تأملی و فکری دچار اشتباه و اشکال خواهیم شد، خصوصاً در اموری که به حقیقت و تکوین یک موجود بر می‌گردد، آن طوری که باید و شاید مطّلع نباشیم و تصور صحیحی از آن نداشته باشیم. از همین جاست که مرحوم ابن سینا، می‌فرمایند:

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

232
  • رسیدن به حقیقت هر موجودی که عبارت است از فصل ممیّز او، فقط کار علام الغیوب است و دیگران به آن راه ندارند. فقط بر اساس مشارکات و اعراض مشترکۀ بین حقائق موجودات، ما می‌توانیم به بعضی از مشترکات آنها که عبارت است از حقائق جنسیّه و یا به بعضی از خصوص حقائق عرضیّۀ آن موجود ـ نه به معنای رسیدن به حاقّ ذات او ـ برسیم. و این مسأله واقعاً صحیح است. چون انسان نمی‌تواند به حقیقت یک شیء احاطۀ حضوری، یعنی علم حضوری پیدا کند. و این امکان ندارد مگر اینکه اتّحاد واقعی و عدم بینونیّت تکوینیّه بین شیء و بین او، حاصل شده باشد و به هر مقدار این معرفت پیدا بشود، به همان مقدار هم انسان به آن واقعیّت نزدیک می‌شود و به آن واقعیّت دسترسی پیدا می‌کند. بناء علیهذا، اگر انسان بخواهد به حقیقت همه موجودات که عبارت است از حقیقت هستی، اطلاع پیدا کند، چاره‌ای نیست که نفس و عقل و روح او با حقیقت هستی متّحد شود و وحدت عینیّه پیدا کند، فقط در این صورت است که انسان می‌تواند به حقیقت اشیاء اطلاع پیدا کند، این می‌شود معنای حکمت! حکمت عبارت است از: «صیرورة الانسان عالمًا عقلیًا مضاهیًا للعالَم العینی»1 حکمت عبارت است از تحوّل و تغیّر و تبدّل جوهری و تغییر ماهوی حقیقت انسان، به یک حقیقتی که وقتی به آن حقیقت برسد با حقیقت نظام هستی عینیّت پیدا می‌کند.

  • تا به حال دوئیّت و غیریّت برقرار بود، نفاق و دوری برقرار بود. ولی الآن نه تنها انسان داخل منزل می‌آید و نه تنها جزء منزل می‌شود، بلکه عین منزل و عین آن بوستان و عین آن درخت‌ها و عین آن حیوانات و عین انهار و عین زمین و عین سماء می‌شود. این را حکمت می‌گویند. آن وقت این حکمت موجب می‌شود که کلِّ آنچه را که در عالم هستی از مجردات و غیر مجردات و هر عالمی که از عالم

    1. شرح منظومه، ج ٢، ص ٥٠.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

233
  • هستی تحقق دارد، انسان وجود خود را در آن عالم احساس کند. بنابراین یک صورتی از آن عالم، منتهی نه صورت نقشی بلکه صورت عینی آن عالم، در وجود انسان، واقع می‌شود. کانّه وقتی که انسان خبر از آن عالم می‌دهد، خبر از وجود خودش می‌دهد. برای مثال الآن شما اینجا نشسته‌اید اگر بگویند آن طرف منزل چه خبر است، پنجره را باز می‌کنید و چشمتان را به آن اطاق و آنچه را که در آن طرف است ـ که در آن طرف دو اطاق، یک مطبخ، یک ایوان و یک فرش و دیوار آجر و امثال ذلک است ـ می‌اندازید. ولی آیا خودتان آجرید؟ خودتان آن طرف هستید؟ خودتان شیشه و درب و پنجره هستید؟ خیر! فقط نشسته‌اید و خبر می‌دهید. به این، حکمت نمی‌گویند. علوم نظری با آنچه می‌خواهیم بگوئیم فرقش در این است.

  • خلط ملاصدرا و حاجی، بین دو جنبۀ تصوّری و تصدیقی علمی و بین تبدّل جوهری

  • در اینجا یک خلطی هم در عبارت مرحوم صدر المتألمین و هم در بیان مرحوم حاجی، شده است و یک خلجانی در عباراتشان هست که حکایت از این قضیّه می‌کند که ایشان بین دو جنبۀ تصوّری و تصدیقی علمی و بین تبدّل جوهری خلط کرده‌اند. این را که حکمت نمی‌گویند! این را حکایت می‌گویند! شما در اینجا نشسته‌اید و نگاه می‌کنید به عکسی که در مقابل شماست. این عکس حکایت می‌کند از خصوصیاتی که در این عکس است. حالا این عکس، مال چه کسی است؟ مثلاً متعلق به پنجاه سال پیش است، شما که پنجاه سالتان نیست، شما سی سالتان است و یا چهل سالتان است. شما که در آنجا حضور نداشته‌اید. امّا شما از لباسی که این افراد پوشیده‌اند می‌گوئید که فصل زمستان بوده است کیفیّتی که اینها نشسته‌اند دلیل بر این است که مجلس، مجلس صمیمانه‌ای بوده است، نحوۀ جلوسی که اینها با هم داشته‌اند حکایت از این می‌کند که ارتباط اینها با یکدیگر خیلی زیاد بوده است. خصوصیّاتی که در آن مجلس هست حکایت از این می‌کند که این مجلس مربوط به یک شخص ثروتمند و غنی بوده است. شما در این عکس تفکّر و تأمّل می‌کنید

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

234
  • و از آثار و علائم پی می‌برید به یک مطالبی که در این عکس نیست. این مطالب که در عکس نوشته نشده است. عکس فقط نشان می‌دهد که با هم دارند می‌خندند.اما اینکه الآن اینجا فصل زمستان است که در این عکس نوشته نشده است. چون لباس ضخیم پوشیده‌اند، شما پی می‌برید که فصل زمستان و سرما بوده است. هیچ ارتباطی بین شما و بین این عکس نیست، این را حکمت نمی‌گویند بلکه این، حکمت نظری است. ولی حکمت عینی و حکمت قلبی به این گفته نمی‌شود. در حالی که این صِرف انتقاش نفس به یک سری نقوشی است که تصوّرات و تصدیقات نسبت به مسائل نفس الأمریّه را حکایت می‌کند.

  • سرّ تقیّد فلسفه به طاقت بشری

  • حالا این تصوّرات و تصدیقات یا مطابق با نفس الأمر است و یا مخالف با نفس الأمر است، علی حسب الطاقة البشریة، اینجاست، یعنی انسان در تصوّرات و تصدیقاتی که دارد نسبت به حقایقِ جدای از خودش، نسبت به نفس الأمر، بر آن مقدار طاقتی که از نقطۀ نظر رسیدن به واقع و رسیدن به حقیقت شیء، اکتساب می‌کند به همان مقدار از تصوّرات و تصدیقات و براهینِ نظام عالم، اطلاع پیدا می‌کند. حالا فرض کنید اگر آمدید و شما به طوری متحوّل شدید که از مرحلۀ تصوّر و تصدیق گذشتید مثلاً در خواب می‌بینید با یک نفر صحبت می‌کنید یک دفعه آن شخص، تغییر می‌کند و دفعتاً یکی دیگر می‌شود. برای مثال یک نفر برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت: من خواب شوهرم را دیدم که شوهرم، گاهی برادرم می‌شد و دو مرتبه به حال قبلی برمی‌گشت. یک حقیقت است ـ حالا نسبت به انسان، نه نسبت به اشیاء دیگر ـ الآن این شخص؛ اصلاً آن شخص می‌شود و خصوصیّات او را پیدا می‌کند. نه تنها در صورت، بلکه در سیرت هم او می‌شود و بعد دوباره بر می‌گردد خودش می‌شود، یعنی همان صورت اولی، یک چنین تصوّری کنیم. حالا می‌آئیم سراغ مثال خودمان، اگر شما واقعاً آن شخصی ‌بشوید که در این عکس است و این شخصی بشوید که پهلویش نشسته است و با ظرف و

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

235
  • ظروف و آن پرتقال و سیبی که در این عکس هست معیّت عینی پیدا کنید، و آن منزل بشوید، در این صورت چه احساسی نسبت به این عکس پیدا می‌کنید؟ دیگر نمی‌گوئید که این حکایت از او می‌کند، می‌گویید عین او است. یا برای مثال اگر سؤال کنند: شما گرسنه هستید یا خیر؟ می‌گوئید چون فلانی به من گفته گرسنه هستی من گرسنه‌ا‌م یا اینکه می‌گوئید دارم گرسنگی را در وجودِ خودم احساس می‌کنم؟ هیچ‌وقت حکایت نمی‌کنید از یک شخصی که او گفته بنده گرسنه‌ام، وجود خودتان است. سیری را در خودتان می‌بینید و گرسنگی را در خودتان احساس می‌کنید. خصوصیّات وجود خودتان را دارید لمس می‌کنید. این حکایت نیست بلکه از خودتان دارید خبر می‌دهید. حالا اگر شما یک همچنین فردی بشوید، در این صورت وجود عینی اشیاء می‌شوید. اینجاست که اگر آمدید و از این شخصی که در عکس است خبر دادید، از خودتان خبر داده‌اید. کسی نیست که از او خبر بدهید، خودتان هستید. در این صورت اگر برای این پرتقال، فصل ممیز بیان کردید دیگر اشتباه نیست، خودش است. و اگر آمدید و برای آن شخص، فصل ممیز تعریف کردید دیگر فصل ممیزی نیست که ما به او، راه نداشته باشیم. این اطلاع شما، از خودتان است و دارید خودتان را بیان می‌کنید.

  • تعریف فلسفه به بیان صحیح

  • ”حکمت یعنی انسان در وجودش تبدّلی و تجرّدی پیدا کند که جنبۀ ابتعاد خلقی کنار برود و اقترابِ ارتباط به ربّی جایگزین بشود. و این قرب؛ به نحوی بشود که دیگر قربی باقی نماند بلکه عینیّت و اتّحاد حقیقی و ماهوی نسبت به عالم وجود پیدا کند.

  • این معنای کلام رسول خدا می‌شود: اللَهم أرنی الاشیاء کما هی1، وقتی

    1. دعاء امیرالمؤمنین علیه السّلام با شرح آن به قلم حاج ملا محمّد جعفر کبودر آهنگی که در کتاب کوچک جیبی طبع شده است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

236
  • پیغمبر به پروردگار عرض می‌کند، خدایا به ما عنایت کن و اشیاء را آن طوری که هستند به من نشان بده، یعنی مرا، متصّل به حقیقت وجود بگردان. آن موقع دیگر من هر کسی را آن طوری که هست می‌بینم نه آن طوری که برای من نقل می‌شود و نه آن طوری که در کتاب‌ها بنویسند و نه آن طوری که دیگران برای من بگویند ـ آن‌گونه که فایده ندارد ـ آن طوری که هست، یعنی کما هو علیه، همان‌طور و بر آن ماهیتی که او هست و بر آن هویّتی که او دارد. من او را به این کیفیّت می‌بینم، این حکمت می‌شود.

  • ـ البته لازمۀ هوهویت این مسأله، ولایت خواهد بود. و این همان علم حضوری است.“

  • علم حضوری عبارت است از حضور الشیء عند النفس

  • علم حضوری وجود است و عبارت است از حضور شی‌ء، عند النفس نه اینکه علم به حضور آن شیء عند النفس.

  • اگر الآن غذایی جلوی شما بگذارند، شما هم گرسنه هستید و می‌خواهید این غذا را بخورید. کمی استشمام می‌کنید می‌بینید که این غذا فاسد است. می‌گوئید نه! من نمی‌خورم، سلامت و صحّت را در نظر می‌گیرید. و چون این غذا را، مخالف با صحّت و عافیت خود تلقی می‌کنید از آن اعراض می‌کنید. اینکه وجود خودتان را، در نظر گرفتید آیا با خودتان فکر کردید من هستم، من زنده هستم؟ این که نبوده است. همین قدر وجود شما در نفس شما عبارت است از علم حضوری. بله، آن استنباطی که بعد می‌کنید، این غذا را نمی‌خورم چون با وجود من و با صحت من ناسازگار است. این را، علمِ به علم می‌گویند. این علم حضوری نیست، بلکه مرتبه مادون علم حضوری است. علم حضوری منشأ و علت برای علم به علم است. اوّل علم است، بعد علم به علم پیدا می‌شود. در خیلی موارد ما علم به علم نداریم، ما فقط علم داریم اگر علم نداشتیم، اقدام می‌کردیم. چرا شما اقدام نمی‌کنید چون آن علم نمی‌گذارد که شما نسبت به این قضیّه اقدام کنید. آن علم باعث می‌شود که

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

237
  • منافع را جلب کنید و مضارّ را، از خودتان دفع کنید. وقتی بچه را کنار پنجره می‌برید؛ بچه می‌ترسد و خودش را عقب می‌کشد چون علم حضوری دارد. اگر علم حضوری نداشت که سقوط می‌کرد و هیچ إبایی نداشت از اینکه خودش را بیاندازد یا نیاندازد. علم حضوری باعث می‌شود که این مسأله را برای خودش خطرناک ببیند لذا عقب می‌آید. علم حضوری، هیچ‌وقت در آن، علم به علم نیست، یعنی انسان در ذهن خودش به اینکه یک همچنین قضیّه‌ای وجود دارد شاعر نیست، ولی وجود او را، آن علم پر کرده است. مانند چادری که روی یک شخصی بیاندازند و تمام وجود آن مشتمل بر او بشود، علم حضوری مشتمل بر وجود انسان است. یعنی تمام وجود انسان را می‌گیرد. خود این شی‌ء؛ حضورِ در شیء پیدا می‌کند. در این صورت آیا خدا، علم به وجود خلائق دارد؟ یعنی مثلاً خدا نظر می‌کند که این زید از مادرش متولد شد. تا نظر می‌کند می‌گوید حالا متولد شد. خدا همه را می‌بینید، هر چه هم شما بخواهید مسأله را، اخفاء کنید یک عده هستند که می‌بینند نه تنها خدا می‌بیند، ملائکه و افراد دیگر هم هستند که می‌بینند. ولی علم خدا این‌گونه نیست.

  • ”همین که اشیاء عند الذات حاضر هستند این عبارت است از علم خدا.“

  • اگر ما بخواهیم علمی پیدا کنیم باید چشمان خود را باز کنیم. اگر من چشمم را ببندم نمی‌دانم که در برابر من کتاب است. وقتی باز می‌کنم نور، از آن ناحیه به چشم من می‌خورد و بر می‌گردد می‌بینم که الآن این کتاب با یک خصوصیاتی در اینجا است. ولی در علم حضوری شما نیاز به چشم و گوش و لمس و شامه و ذائقه ندارید، به هیچ چیزی نیاز ندارید. علم حضوری فقط عبارت است از حضور خود شیء نزد شما و این عالی‌ترین مرتبۀ علم است. شما اگر علم داشته باشید بالأخره بین شما و بین او یک دوئیّتی برقرار است. شما علم به چه پیدا می‌کنید؟ به غیر. پس بین شما و بین غیر، دوئیّت است. این فایده ندارد، حتّی اگر علم هم پیدا کنید

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

238
  • باز از این علم، چیزی نصیب شما نمی‌شود. هر چه هم علم پیدا کنید که اینجا کتاب است، اینجا دفتر است و ساک و ساعت و ضبط و غیره است، اینها برای شما منفعتی ندارد.

  • ”آنچه برای شما فائده دارد و می‌تواند شما را اشباع کند عبارت است از آنچه که برای شما وجدان بشود، و آن علم حضوری است.“

  • برای قضاوت و تربیت افراد انسان باید خود را به جای آنها بگذارد

  • اگر سنین کودکی به یادتان باشد؛ البته تصورش مشکل است، انسان وقتی سنین طفولیّت خود را تصوّر کند، می‌فهمد که در چه وضعیّتی بوده است. علم او نسبت به اشیاء در چه حدّی بوده و چه خواست‌هایی داشته است؟ چه تصوّراتی از هستی و یا از مرگ و حیات داشته است؟ و در چه محدودۀ فکری سیر می‌کرده است؟ آن حالت را، با اینکه مشکل است اما دقیق در نظر بیاورید. می‌گویند انسان وقتی که می‌خواهد کودکی را تربیت کند باید خودش را در جای او قرار بدهد، یعنی خودش را کوچک کند، باید بچه شود، آن وقت می‌تواند با این بچه صحبت کند و زبان او را بفهمد. وقتی که شما به همراه کودکی برای زیارت امام رضا علیه السّلام می‌روید این بچه حرم نمی‌فهمد، این حرفها را نمی‌فهمد، یک مرتبه، حرم رفتن خوب است، یعنی روزی یک مرتبه هم؛ حرم ببریدش؛ ولی وقتی که حرم می‌خواهید بروید و ببرید آنجائی که کبوترها هستند، آن را هم نشانش بدهید تا نسبت به امام رضا علیه السّلام رغبت و میل پیدا ‌کند. باید کبوتر را هم به او نشان بدهید. باید جای دیگر هم او را به گردش ببرید، و گر نه چنانچه از اوّل، تصور این باشد. یک تصورِ غیر صحیح، از او نسبت به امام رضا علیه السّلام پیدا می‌شود. یک چیزی بببیند و برود. انسان باید خودش را به جای او بگذارد، ببیند او در چه افقی دارد سیر می‌کند این هم، همان کار را انجام بدهد. انسان خودش را باید بگذارد در افق همسرش و ببیند الآن این زن در چه محدوده‌ای است؟ وقتی که خودش را گذاشت جای او، آن وقت برای او می‌تواند برنامه قرار بدهد. برنامۀ تربیتی را آن

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

239
  • موقع انسان باید انجام بدهد، نه اینکه من باب مثال، رهایش کن. این لباس را هم ندهید ما یک قبا، در طول سال می‌پوشیم و کفایت می‌کند. زن دارای یک محدودۀ فکری و سعۀ فکری است و انسان باید بر طبق آن سعۀ فکری عمل کند، منتهی تربیت باید تربیت صحیح باشد. حالا اگر شما آن حالت طفولیّت، در نظرتان باشد، حالت کنونی خود را هم، احساس کنید که در چه افقی هستید، علم حضوری را کاملاً ادراک می‌کنید. این تحوّلی که در شما پیدا شده است به واسطۀ مرور زمان و به واسطۀ تجربیّاتی است که برایتان پیدا شده است و یک دگرگونی در شما ایجاد کرده است. اسم آن دگرگونی را ما، علم حضوری می‌گذاریم که از آن دگرگونی آثار و عوارض و بروزات و ظهورات نشأت می‌گیرد. یک کودک دو ساله است اگر در این اطاق خطائی کند کسی به او نمی‌خندد و می‌گویند بچه است؛ اما اگر شما بیایید در یک مجلس عمومی همان اشتباه را مرتکب شوید می‌گویند: دیوانه است. چرا؟ چون شما نمی‌توانید بگویید من دو ساله هستم. به بچۀ دو ساله کسی اعتناء نمی‌کند چون بچه است. اما اگر شما فرض کنید یک کمی تغییر در ابرو و چشمتان بدهید، جلب توجّه می‌کنید. به مقتضای علم حضوری، آثار و ظهورات و بروزات با طفولیّت تفاوت پیدا می‌کند و به مقتضای این علم حضوری، توقّعات مردم با انسان تنظیم می‌شود. لذا اگر از شما سؤال کنند چرا مانند آن طفل عمل نمی‌کنید؟ با تعجب انکار خواهید کرد. چون خواهی نخواهی شؤوناتی را در خود احساس می‌کنید که نمی‌توانید مرتکب خطا شوید. این، علم حضوری می‌شود.

  • همین مسأله در خداوند نیز هست. همه موجودات در ذات خدا، منطوی هستند. در حالی که خدا اشرف و علّت برای همه موجودات است. و وجود همه وجودات را، در وجود خود به علم حضوری می‌بیند، یعنی خودش را علت می‌بیند. نه اینکه اشراف داشته باشد و از طرف دیگر و با احاطۀ دیگری اشراف داشته باشد و ببیند آن طوری که زنادقۀ از علمای شیعه، این‌گونه ترسیم کرده‌اند و «ان اللَه خِلوٌ

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

240
  • من خَلقِهِ و خَلقُهُ خِلوٌ منه»1 را آمده‌اند جدا کرده‌اند و معنای خِلو را نفهمیده‌اند. لذا گفته‌اند یک موجودی است که جدا می‌شود مانند قطعه‌ای که از یک تودۀ پنبه جدا می‌شود. همین‌طور تکه‌ای از خداوند جدا می‌شود و بعد خداوند بر آن احاطه پیدا می‌کند. این علم حضوری نیست زیرا علم حضوری عبارت است از درکِ وجود شیءِ ثانی، در وجود خویش و به عبارت دیگر، شیء ثانی مرتبۀ نازلۀ از وجود شخص می‌گردد.

  • همان‌طور که گرسنگی نیز مرتبۀ نازلۀ انسان خواهد بود و لو اینکه گرسنگی و سیری به واسطۀ نفس که در مرحلۀ اعلی و اشرف است، احساس می‌شود.

  • مفاد و معنای الحکمة صیرورة الانسان عالماً عقلیاً مشابهاً للعالم العینی

  • پس حکمت، طبق تعریف؛ عبارت است از: «الحکمة صیرورة الانسان عالمًا عقلیًا مشابهًا» یا «مضاهیًا للعالم العینی». نه به معنای خواندن حکمت نظری که عبارت از یک سری تصوّرات و تصدیقات و یک سری نقوش در نفس انسان است. مثل آنچه در کتاب، نقش بسته است حالا در ذهن انسان می‌آید. به این حکمت نمی‌گویند! این مقدمه برای حکمت است، این وسیله برای وصول به حکمت است و لو اینکه دارای فوائدی است لکن جنبۀ مقدِّمی دارد. اینها انسان را حرکت و سوق می‌دهد و وسیله است برای اینکه انسان به آن ذی المقدمه برسد. لذا تبدّل جوهری غایت برای این حکمت نظری می‌شود.

  • با این تعریف ممکن است تصوّر شود که حکمت در اصطلاح عرفانی و فلسفی متفاوت است؟ آن اشتباه و خلطی که عرض شد همین نکته است که عبارات در اینجا خلط شده است «الحکمة صیرورة الانسان عالمًا عقلیًا مشابهًا للعالم العینی». این را ما باید ببینیم که به چه معنایی است؟ اگر به معنای این است که

    1. روح مجرد، ص ١٣٢، ذیل نامه حاج شیخ عباس طهرانی به مرحوم علاّمه و استمداد از آیة اللَه آقا سید جمال الدین گلپایگانی؛ شرح الأسماء الحسنی، ج ١، ص ١٧١.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

241
  • انسان تبدّل ماهوی پیدا کند و حقیقت او به حقیقت وجود متبدِّل شود و با حقیقت هستی و با نظامِ همۀ عوالم عینیّت پیدا کند. در این صورت دیگر به قدر وسع انسانی؛ چه معنائی دارد؟ این که فرموده‌اند به قدر وسع انسان؛ یا به قدر طاقت بشری، معنا ندارد. چون یا انسان به حقیقت وجود علی ما هو علیه می‌رسد یا نمی‌رسد. اگر برسد دیگر به قدر وسع انسانی، معنا ندارد و اگر نرسد، نرسیده است! و معلوم می‌شود این حکمت نبوده است. مگر اینکه ما به نحو دیگری توجیه کنیم که به هر مرتبه‌ای که انسان برسد به همان مقدار؛ نسبت به هستی تقرّب پیدا کرده است و به همان مقدار نسبت به عالم خلق و عالم امر نزدیک شده است. لذا هر کسی به هر مقدار از صفات و افعال و اسماء که برسد مشروط بر این است که علی ما هو علیه باشد. به همان مقدار به حقیقت او رسیده است و به همان مقدار از حکمت در وجود او قرار گرفته است و تبدّل و تغیّر در او ایجاد شده است.

  • مانند فردی که وارد آبِ دریا می‌شود و در هر مرحله، در آب بیشتر فرو می‌رود و در هر مرحله حقیقتی را از آب دریا لمس می‌کند زمانی که به عمق آب برسد حقیقت دریا را لمس می‌کند. تا اینجا فقط عمق را، لمس کرده است طول و عرض را که نفهمیده است. لذا در تمام اطراف دریا شنا می‌کند تا به همه آن وجود و به تمام شراشر وجود برسد آن وقت می‌گوید: من دریا را، کما هو علیه، درک کردم؛ این می‌شود علی طاقة البشریّه، یعنی در مرتبۀ خودش، نه اینکه تمام حقیقت و نفس الأمر را در خود ایجاد کرده باشد.

  • اینکه در قرآن آمده است: ﴿وَلَقَدۡ ءَاتَيۡنَا لُقۡمَٰنَ ٱلۡحِكۡمَةَ....﴾1 معنایش آن نیست که او به تمامی حکمت و ولایت رسیده بود. چرا که حکمت دارای مراتبی است. چرا که عوالم هستی، مراتب مختلفی را دارا هستند چه در طول و چه در عرض. ما

    1. سوره لقمان (٣١) صدر آیه ١٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

242
  • نمی‌توانیم به واسطۀ أمثال این آیه، وصول او، به عالم فناء را اثبات کنیم زیرا که حتی اگر به مقام فنا رسیده باشد معلوم نمی‌شود که تام بوده یا بالملکة بوده است. همچنان که در آیات دیگر نیز اثبات تمام بودن برای دیگر انبیاء نیست، مانند آیۀ شریفه: ﴿وَءَاتَيۡنَا دَاوُۥدَ زَبُورٗا﴾1 زیرا هر کدام از آنها و لو اینکه از صالحین بوده‌اند اما دارای مراتب متفاوت هستند. ﴿تِلۡكَ ٱلرُّسُلُ فَضَّلۡنَا بَعۡضَهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖ﴾2 اینها مراتب صلاح است و همان‌طور که نهایت کمال، در پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم است و سایر انبیاء علیهم السّلام دارای مراتب هستند در مسأله صلاح، نیز همان گونه است. در مسأله خیر کثیر نیز همین‌گونه است.

  • ”خیر کثیر خیری است که تمام شوائب وجودی انسان را فرا بگیرد. کثیر، یعنی تمام وجود انسان را می‌گیرد و خَلأ ای برای انسان باقی نمی‌گذارد. این رسیدن به حقیقت هستی است که بالاتر از این، دیگر مرتبه‌ای وجود ندارد.

  • و این مرتبه، بالاتر از مرتبۀ‌ اخلاص است زیرا عبارت است از حکم واقع و حکم واقع، بالاتر از مرحله اخلاص است.“

  • لذا اطلاق لفظ حکیم بر خداوند و پیامبر و سایر انبیاء علیهم السّلام بر اساس مراتب خواهد بود.

  • البته غایتی را که مرحوم آخوند در تعریف فلسفه آورده است در آن تعریف نقصانی مشاهده می‌شود.

  • ”اما تعریفی که ما از حکمت می‌کنیم عبارت از این است که: اگر حکمت به معنای واقعی باشد که هست، عبارت از تبدّل نفس است به حقایق نفس الأمریّه که عبارتند از تبیّن واقعی هر شیء علی ما هو علیه، چه عالم امر و چه عالم خلق، تبیّن

    1. سوره النساء (٤) ذیل آیه ١٦٣.
    2. سوره البقرة (٢) صدر آیه ٢٥٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

243
  • واقعی او، لدی النفس. که به واسطۀ این تبیّن، نفس استکمال پیدا می‌کند و تا این تبیّن پیدا نشود نفس سرجایش متوقف است. این تبیّن واقعی و حقیقی کل نظام، علی ما هو علیه، مقدمۀ برای استکمال است و در خارج مساویِ با استکمال است یا موجب استکمال است، یعنی نفس به واسطۀ تبیّن، به کمال خودش و به حقیقت هر شیء علی ما هو علیه و آن طور که واقعیت دارد می‌رسد. پس بنابراین وصفی که ما در اینجا لحاظ کردیم که: ادراک نفس؛ حقایق اشیاء را، آن طور که هست اگر این وصف باشد، ألیَق است. کدام ذات و موجودی است که بتواند حقایق اشیاء را علی ما هو علیه، در جای خودش بگذارد غیر از ذات پروردگار؟ هیچکس. نه اینکه در جای خودش قرار می‌دهد، بلکه اصلاً او عین حقیقة الأشیاء است و حقیقة الأشیاء از وجود او نشأت می‌گیرد. و این مرحلۀ اوّل که مرحله اولیّت و اولویّت و الیقیّت در ذات پروردگار است، لذا به او حکیم می‌گویند.“

  • حکیم، یعنی آن ذاتی که هر حقیقتی را در جای خودش قرار می‌دهد و هر وجودی را مطابق با آنچه که هست قرار می‌دهد. نه قرار دادن تفکّری و تعقّلی و تأمّلی، بلکه صدوری و علّی که این عالی‌ترین و بالاترین مقامِ تنظیم و تدبیر است. بعد از او، پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم و بعد از او افراد دیگری که به مقام حکمت برسند و وجود آنها وجودی بشود که هر شیء را، علی ما هو علیه، در جای خودش قرار دهند و ببینند و لمس کنند، به او حکیم می‌گویند.

  • مقام صلوح در سفر چهارم برای سالک محقّق می‌شود

  • و منظور از «صیرورة الانسان عالمًا مضاهیًا» این نیست که عالَم، در ذهن انسان بیاید بلکه سرّ انسان با عالم، معیّت پیدا ‌می‌کند. و به تحوّل و تجرّد نفس می‌رسد نه به صِرف انتقال تصرفی و تصدیقی و براهینی. البته موجودات مختلف اعم از ملائکه و جن به مقدار سعۀ وجودی خویش به فناء می‌رسند لکن در مرتبۀ‌ مادون انسان. امّا مقام صلوح، در سفر چهارم است که آن عبارت است از: تضلّع و سعه‌ای که برای انسان در رجعت پیدا می‌شود، هر چه هست در آن است؛ آن وقت

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

244
  • مقام صلوح، یک مقامی است که خیلی دارای سعۀ از انوار و مظاهرِ خداست و در هنگام رجوع از سفر چهارم می‌باشد. در فناء، هیچ فرقی نمی‌کند. لذا افرادی که فقط در اسماء، فناء پیدا کرده‌اند در حدّ همین فناء می‌توانند از ذات؛ خبر بدهند.

  • تا بارقه‌های جلالیّه نباشد که به ذات بخورد، نمی‌توانند فنای اسمائی پیدا کنند. صحبت در ملکه شدن است. خیلی‌ها هستند که یک همچنین حالاتِ فنائی به عنوان حال دارند ولی هنوز، خطراتی هست. این شعر که می‌گوید: «در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است1» مربوط به اینجاست، که هنوز فنا جنبۀ ملکه پیدا نکرده است.

  • لذا لازمه‌اش این است که نتوانند مانند آن مخلصین، تمام درجات را طیّ نمایند، ﴿سُبۡحَٰنَ ٱللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ ٱللَهِ ٱلۡمُخۡلَصِينَ﴾2 آن کسی که فناء بالملکه، در اسماء و افعال و ذات پیدا کرده است؛ قطعاً خدا را می‌تواند آنچنان که هست توصیف کند. اما آن کسی که هنوز به آن مرحله، نرسیده است چون در آستانۀ خطر است و بالأخره شوائب نفسانی دارد قادر به توصیف نمودن خدا، نخواهد بود.

  • البته با اینکه در حال است ولی می‌تواند اخبار صحیح بدهد و احیاناً شطحیّات نیز داشته باشد خلاصه بین عبور از نفس و بین رسیدن به مقام ذات، مراحل بسیاری وجود دارد که عبور از نفس، در اواسط راه است.

    1. دیوان حافظ
      در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است ** تا نگوئی که چو عمرم به سر آمد رستم

    2. سوره الصّافات (٣٧) آیات ١٥٩ و ١٦٠.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

245
  • جلسه سیزدهم: مقایسه تعریف فلسفه در اسفار با هدایه اثیریّه  :

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

247
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • فلسفه عبارت است از انتقاش صور حقیقی اشیاء در ذهن به وسیله برهان نه گمان و تقلید

  • در اینجا حَول دو مسأله به بحث می‌پردازیم:

  • مسألۀ اوّل؛ تحقّقِ حقیقت هر موجودی أعم از سِفلی و عِلوی در نظام هستی، حتی موجودیّت حق تعالی که اگر بر اساس برهان و نظریات باشد عبارت است از انتقاش صور مظاهر وجود، در وعاء ذهن؛ علی الطاقة البشریّه و به هر کیفّیتی که نقش ببندد و به هر مقداری که به واقع نزدیک باشد را، فلسفه می‌گویند.

  • پس فلسفه عبارت است از انتقاش صور حقیقی اشیاء در ذهن، آن هم با برهان، نه با گمان و تقلید. حال اگر عده‌ای گمان به مَلَک و روح پیدا کنند و یا از روی ظواهر و دلائل غیر قطّعیه از نظر سند و دلالت به مسأله‌ای بپردازند، به آن فلسفه گفته نمی‌شود.

  • در اصول عقاید نمی‌‌توان به اخبار آحاد تمسّک کرد

  • شاید بر همین اساس و ملاک باشد که بعضی‌ها می‌گویند: در اصول عقاید، نمی‌توان به اخبار آحاد تمسّک کرد. به جهت اینکه أخبار آحاد، جنبۀ التزامی انسان، نسبت به معارف مبدأ و معاد است و این التزام از نقطه نظر اهمیت در مرتبۀ بالایی قرار دارد و اگر بخواهیم نسبت به مسألۀ حجیّت أخبار بحث کنیم و اینکه ملاک در حجیّت اخبار چیست؟ و اینکه حجیّت، به نسق واحد، در همۀ موارد جاری است یا بر حسب کل مورد، تفاوت پیدا می‌کند. چطور اینکه وثاقت تفاوت پیدا می‌کند و یا

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

248
  • علم تفاوت پیدا می‌کند. این یک بحثی است که من حیث المجموع ما برای هر موردی و موضوعی نیاز به یک وثاقت مختصّ به خود داریم. مثلاً کسی به شما می‌گوید هنگامی که می‌آمدم یک شخصی، در تصادف با خودرو کشته شد. شما این را می‌پذیرید چون مسأله عادی است و خیلی مهم به نظر نمی‌رسد و تلف شدن به واسطۀ تصادف هم امری عادی می‌باشد. اما اگر کسی به شما گفت: شهادت بدهید که این شخصی که تصادف کرده است مرده است. آیا شما به صِرف قول یک نفر، در مسأله شهادت؛ شهادت می‌دهید؟ و یا اینکه شخصی را می‌خواهند اعدام یا تعزیر کنند و یا بر او حدّ و قصاص جاری کنند، شما دیگر در اینجا به حرف یک نفر اعتماد نمی‌کنید. لذا می‌گویم وثاقت در موارد مختلف فرق می‌کند.

  • آیا ادلّه حجّیت خبر واحد، التزام به معارف و حقائق الهیّه را شامل می‌شود و یا فقط اختصاص به فقه و اعمال و تکالیفِ جوارحی دارد؟ در معارف الهی توحیدی با توجه به خطیر بودن مسأله و با توجه به اینکه راوی در چه مرحله‌ای از معارف قرار دارد و آیا ما به صِرف وثاقت راوی، حرف او را بپذیریم و به عنوان یک اصل اعتقادی تلقی کنیم یا نه؟ بعید است که عقل سلیم در اینجا چنین اجازه‌ای را به ما بدهد. در سخت‌ترین و مشکل‌ترین مسائل توحیدی که یک فیلسوف در آن می‌ماند چگونه می‌شود به صرف یک روایت که مثلاً سَکُونی آن را نقل کرده است بگوئیم مسأله همین است و بنای اعتقادی ما بر همین مطلب استوار بشود؟! پس نمی‌تواند قابل قبول باشد. در این مورد اولاً: ظرفیّت شخص راوی ملاک است. ثانیاً: اینها نقل به لفظ نکرده‌اند. بلکه روایت از باب نقل به معنا می‌باشد. پس چگونه می‌شود به حرف او اعتماد کرد؟ اگر نقل به لفظ بود یک حرفی! مثلاً «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیة»1 این عین کلام و لفظ معصوم

    1. برای اطلاع بیشتر پیرامون مسانید این حدیث به امام شناسی، ج ٣، ص ١٤، مراجعه شود.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

249
  • علیه السّلام است. تواتر لفظی در اینجا هست و ما می‌توانیم بر اساسش پی به اتحاد معرفة اللَه و معرفت امام ببریم و مجالی برای شناخت باشد و یا مثلاً در مسأله توحیدی از امام علیه السّلام سؤال کرده و می‌بینیم حضرت به او به گونه‌ای جواب می‌دهند که با معارفی که در این مسأله است همخوانی ندارد! یا حضرت بر طبق فهم شخص، مطالبی فرموده‌اند، همان‌طور که در علل الشرائع آمده است که شخص از حضرت امام رضا و یا امام صادق علیهما السّلام پرسیده است که چرا نماز صبح باید بلند خوانده شود؟ حضرت می‌فرمایند: تا اینکه اگر شخصی در حال سجده است به خاطر تاریکی کسی به او برخورد نکند و لگد به او نزند. آیا این است واقعاً؟! این که نمی‌شود. لذا مسأله‌ای که مرحوم علاّمه طباطبایی تأکید داشتند راجع به شناخت راوی و این که او چه کسی است، مهم می‌باشد. و اینکه آن راوی مقدار معلوماتش، چقدر و در چه ظرفیّتی است؟

  • در تعارض ادلّه، مسألۀ افقهیّت مهمتر از وثاقت و امور دیگر است

  • مثلاً در زمان حیات مرحوم والد، کلام ایشان را هر فردی به گونه‌ای نقل می‌کرد. ایشان یک حرفی می‌زدند و ده تفسیر می‌شد! حال بماند افرادی که می‌گفتند منظور مرحوم آقا این است، وگرنه تفسیر صد جور می‌شد! حال اگر نوار آن مطلب، گوش داده شود؛ فرق مشخص می‌شود.

  • به همین خاطر است که می‌گویم ملاک برای حجیّت، ظهورات شخصیّه است نه نوعیّه!

  • ”اینجاست که در تعارض أدلّه، مسألۀ افقهیّت جلوه می‌کند نه وثاقت. این مهم است که چه کسی فهم او بیشتر است و بهتر می‌تواند کلام امام را بفهمد و اینکه معارف را از امام بیشتر تلقّی کرده باشد. خلاصه، شخصی که با خصوصیات مطالب امام، سر و کار دارد. از بین تحفّظ و ضابط بودن و وثاقت و اعدلیّت، افقهیّت، از همۀ اینها بالاتر است، همچنین کسی که فهمش بیشتر است.“

  • این شخص، کلام امام را می‌داند و یا اینکه شخص در چه زمینه‌ای بوده و با

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

250
  • چه افرادی بوده، آیا در حال تقیّه بوده یا نبوده است؟ خصوصیات فردیّۀ مورد را، در نظر می‌گیرد و یا اینکه روایت را از اصل، کنار می‌گذارد. خیال نکنید اگر ما روایتی را کنار گذاشتیم مرتدّ شدیم. الآن روایات را به صِرف اینکه اشکالی برایش پیدا می‌کنند کنار می‌گذارند و هیچ باکی هم ندارند. این از یک طرف و از طرف دیگر اینکه روایت صحیح، چون با قواعد نمی‌سازد کنار گذاشته می‌شود. البته منظور قواعدی است که از خودِ ائمه است و بر اساس این ملاکات، صحت و سقم سخنان برای ما روشن می‌شود و می‌دانیم مطالب در چه زمینه‌ای بیان شده‌اند.

  • تعریف فلسفه توسط ملاصدرا در کتاب « الهدایة» بهتر از تعریف فلسفه در کتاب اسفار است

  • پس فلسفه عبارت است از تنظیمِ نظمِ نظام عالم هستی، عَلی ما هو علیه بالبرهان، یعنی با برهان و مطالب یقینی که تنظیم این نظم، تحقق پیدا کند. لذا اگر به وسیلۀ ظن و اعتبار یا با تقلید از پدران و افراد دیگر پی به مسأله‌ای ببریم این را فلسفه و حکمت نمی‌گویند. اگر با تقلید از مجتهدی که قائل به نجاست و ارتداد شخص وحدت وجودی است، به این مسأله پای‌بند شویم این را حکمت نمی‌گویند. حتی اگر درست هم گفته باشد التزام به اینها را حکمت نمی‌گویند. حکمت عبارت است از تنظیم نظم عالم وجود، علی ما هو علیه و عَلَی حَسَب الطاقة البشریة. این مطلب را خود مرحوم آخوند در شرح هدایة الأثیریّة اشاره می‌کنند. و غیر از این تعریف، تعریفی است که در اینجا دارند و آن تعریف بهتر است چون در این تعریف، اشاره به غایت فلسفه شده هر چند در ضمن، به خصوصیّات حدودی و رسومی فلسفه هم اشاره نموده‌اند و در آنجا غایت، در نظر گرفته نشده و بعد آورده شده است.

  • تعریفی اجمالی از حکمت نظری و حکمت عملی

  • در آنجا می‌فرمایند «صناعة»؛ صناعت، عمل و علم و فنّ است که به واسطۀ آن، به حقیقت هر موجودی، کما هو علیه اطلاع پیدا می‌کند علی حسب الطاقة البشریّة، و در آنجا تصریح می‌کنند بر اینکه حکمت بر دو قسم است: یکی حکمت نظری و دیگری حکمت عملی. و در باب حکمت نظری انسان به حقیقت اشیاء؛

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

251
  • علی ما هو علیه، یعنی حقیقت عالم وجود و موجود، اطلاع پیدا می‌کند و در او نقش می‌بندد «علی حسب الطاقة البشریّة». امّا حکمت عملی این است که انسان بر اساس انتقاش این صور، ملکات و افعال و کردار خود را از رذیله بودن متحوّل کند و به ملکات و احوال و اخلاق حسنه برگرداند. و به کیفیّت زدودن اخلاق رذیله و جایگزینی و تبدّل آنها به اخلاق حسنه و چگونگی رفع رذیله همچون بخل حسد و کینه و شهوت و کید و پرداختن به عیوب ناس و هر آنچه که سبب خروج انسان از مقام عبودیّت و ورود به مقام تفرعن و انیّت می‌شود علم پیدا کند.

  • پس اول باید این ملکات را بشناسد و بعد در صدد زدودن عالمانه برآید. بنابراین دو فّن و صنعت و علم در اینجا وجود دارد که علم اوّل و تحصیل آن در اختیار انسان نیست و آن عبارت از حقایق موجودات است که به ارادۀ انسان تنظیم نمی‌گردند. اول باید علم به حقیقتِ آنها، علی ما هو علیه برسیم و بعد به واسطۀ آن استکمال نفس پیدا بشود و نفس به کمال خودش، یعنی شهود وجدانی و آن تحوّل و تبدّل جوهری نائل گردد، یعنی به واسطۀ حکمتی که عبارت است از تنظیم عالم وجود، علی ما هو علیه، نفس برگردد و کامل و متحوّل شود. و بعد که انسان عالِم به حقیقت عالَم وجود شد و به ضعف و بیچارگی و نقصان خود پی برد در صدد بر‌آید که این ضعف و نقصان را بر طرف نماید و در مقام رسیدن به فعلیّت بر‌آید. علمی که متکفّل جنبۀ ثانی مسأله که همان در صدد برآمدن و رساندن خود به واجب الوجود و آن مبدأ فیاض و علّة العلل و هستی بخش همه هستی است، آن علم، علم اخلاق است.

  • پس حکمت عبارت است از علمی که انسان، اطلاع بر رذایل اخلاقی و نفسانی و افعالی و کرداری پیدا کند و در صدد زدودن این ملکات و رذایل بر آید و در صدد جایگزین نمودن آنها باشد. این علم دوّم است که تحصیلش در اختیار انسان است. چون می‌خواهد این وجودات را برای خود تحصیل کند تا اینکه

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

252
  • وجودات خبیثه و وجوداتی که در مرحله دنائت قرار دارند جای خود را به وجودات روحانی بدهند تا انسان موجود به وجود روحانی بشود. به عبارت دیگر بحث اوّل بحث در سلسله علّیت و معلولیّت و هستیِ همه عالم و واجب الوجود است. و بحث دیگر راجع به علوم و خصوصیاتی است که به واسطۀ آنها انسان می‌تواند خود را متبدّل به اخلاقِ روحانیین و اخلاق اللَه کند. این قسم دوم، حکمت عملی می‌شود. پس حکمت عملی با کردار و افعال انسان سر و کار دارد و حکمت نظری با فکر و عقل انسان و این همان علم، به تنظیمِ نظمِ عالم است «علی حسب الطاقة البشریّة».

  • فلسفه موجب استکمال نفس انسانی نیست

  • ”مسأله‌ای که در اینجا هم برای مرحوم آخوند (ملاصدرا) و هم برای دیگران همچون مرحوم سبزواری خلط شده است این است که هیچ‌وقت فلسفه موجب استکمال نخواهد شد. وادی استکمال نفس، کاری با انتقاش و صور ندارد و هیچ‌وقت کسی با برهان به استکمال نمی‌رسد. پس اینکه ایشان در اینجا فرموده‌اند فلسفه استکمال نفس انسانی است به معرفت حقایق موجودات، علی ما هی علیها، این در مقام حکمت شهودی و وجدانی صحیح است نه در مقام حکمت نظری. این عبارت، عبارتی است بسیار خوب و به عرفان شهودی و وجدانی که آدمی تنظیم عالم را، در وجود خود احساس کند هدایت می‌کند. مطلب و عبارت ایشان تا اینجا درست است ولی این کلام ایشان: «و الحکم بوجودها تحقیقًا بالبراهین لا أخذًا بالظن و التقلید»1 راجع به حکمت نظری است و کاری با شهود و وجدان ندارد. چون عارف، خدا را با برهان نمی‌شناسد بلکه عارف با شهود و وجدان به خدا می‌رسد. چون مقام أخذِ تنظیم نظم عالم هستی بر اساس برهان است، نه اخذ بالظن و التقلید. بنابراین، بین دو عبارتشان تردید و خلجان را احساس می‌کنیم.

    1. الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعه، ج ٢، ص ٢٠.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

253
  • مرحوم آخوند آن را که مربوط به استکمال نفس به واسطۀ معرفت و شهود است، با حکمت نظری خلط کرده‌اند. و بقیه هم بر همین طریق، مشی کرده‌اند. یعنی ایشان جنبه شهودی را، با جنبه عقلی و نظری خلط کرده‌اند.

  • بعضی هستند که در یکی از این دو قوی هستند؛ مثلاً در حکمت عملی قویند ولی در چیدن صغری و کبری ضعیف هستند و یا بر عکس. مثلاً می‌بینید بعضی سیاستشان در مدیریّت منزل و تربیت خوب است امّا کلّیات را نمی‌فهمند ولی اگر یک مسأله ریاضی از او بپرسید تا یک سال هم نمی‌تواند جواب بدهد. چون فکر و عقلش بیشتر در جزئیات توّجه دارد تا در کلیّات.“

  • همان‌طور که گفتم حکمت عملی مربوط به علمِ به ملکات و اخلاق رذیله انسان می‌شود همان‌طور که هست «کفی بالمرء شُغُلًا بنفسه عن الناس».1

  • از این مسائل در معراج السعادۀ نراقی و جامع السعادة، بسیار است که همان حکمت عملی است. لازم نیست شما برهان صدیقین بلد باشید تا رذائل را از خود دفع کنید و این افرادی که سوادِ امضا کردن ندارند ولی سالکند. اینها به واسطۀ جایگزینی اخلاق حسنه به جای اخلاق سیّئه و از بین بردن اخلاق سیّئه، و تخلّق به اخلاق روحانیین در مقام حکمت عملی هستند. و این تخلّق، موجب کشف حجاب‌ها و حصول و ظهورِ اسماء جلالیّه و جمالیّه پروردگار برای انسان می‌شود، یعنی حکمتِ عملی، مقدمه برای شهود و تبدّل نفس انسان از عالم دنائت به عالم روحانیّت و تغیّر آن می‌باشد.

  • امّا حکمت نظری به این کار ندارد چون در صدد شناخت هر وجود و موجودی است کما هو علیه، مثلاً بشناسد که مَلَک از چه جنسی است ماده است یا خیر؟ مقدار تجرّدش را بشناسد. و اینکه در چه مرحله‌ای از تجرد قرار دارد. آیا مَلَک

    1. الکافی، ج ٢، ص ١٤٧.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

254
  • صورت دارد؟ آیا تجرّدش قوی‌تر از صورت است؟ چون مراحل تجرّد متفاوت است و شامل تجرّد عالم مثال و برزخ و بعد صورتیّت محض است و بعد ابهام بین معنا و صورت است و بعد از آن معنای محض می‌باشد. بعد هم نور محض می‌ماند و این مراحل تجردی است که برای انسان پیدا می‌شود و هر چه وجود شدت و قوت و اوّلیت و اولویتّش قوی‌تر شود، مرحلۀ تجرّد هم، در اینجا قوی‌تر خواهد بود.

  • ”این همه مطالب از حکماء و فلاسفه فهمیدیم چه شد؟ این همه آمدند حکماء و فلاسفه بحث کردند هنوز اول راهند. اینها می‌توانند داعی بشوند و حرکت بدهند؟ به هیچ وجه نمی‌توانند! از شاخصین عصر، کسانی هستند که از نظر تعمّق در مسائل فلسفی خیلی بالا هستند ولی می‌بینم در بدیهی‌ترین مسائل متوقف می‌شوند. چون حکمت عملی که علم به زدودن رذایل و اخلاق است در او، جا نیفتاده است. چون هنوز متوجه نشده است که تا در مرحله استعداد و هیولا قرار دارد نمی‌تواند به مسائل بالاتر اطلاع پیدا کند و اشتغال بورزد. چون در آن مسائل، جنبۀ فعلیّت؛ از ألزمِ لوازم و اوجب واجبات است و لازمۀ ورود در آن، رسیدن به فعلیّت است. این را نمی‌فهمند، چون در حکمت عملی مشکل دارند و نمی‌دانند که پرداختن به مسائل اجتماعی و ولائی و أعراض و دماء و نفوس، یک استعداد و یک قابلیّت مافوق طاقت بشری می‌خواهد.

  • چون حکمت عملی نمی‌دانند لذا با مشکل مواجه می‌شوند! کتاب نوشته‌اند، اخلاق نوشته‌اند، ولی به جانشان ننشسته است و وقتی به جان ننشیند، صرفاً نقل به معناست.“

  • اینکه می‌فرماید: «الحکمة صیرورة الانسان عالمًا عقلیًا مشابها» یا «مضاهیًا للعالم العینی» و یا به عبارت دیگر «الحکمة التّشبّه بالإله». ما این معنا را می‌فهمیم. اگر حکمت را به عنوان حکمت نظری و معرفت امور بحقیقتها کما هو علیه، بدانیم. عبارت است از تنظیم عالم هستی به صور علمیّه در ذهن انسان، بر وفق تعّینات

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

255
  • خارجی، یعنی هر چه که از اجناس و انواع و فصولها بکیفیتها علی الطاقة البشریة، در عالم، علی ما هو علیه وجود دارد هر شخصی نمی‌تواند به آن برسد. نه اینکه در ذهن امکان ندارد، بلکه علی ما هی علیها، در ذهن نقش ببندد به عنوان صور علمّیه. این؛ التّشبّه بالإله می‌شود. چون همین صور علمیّه در وجود پروردگار به عنوان صور عینّیه مُنتَقش است. البته منتقش غلط است چون آنجا، بعینها و بتعیّنها و بصُوَرها العینیّة، علم حضوری دارند. این، مثل آن است که إشراف جنبۀ وجودی و نشأتی این اشیاء که به وجود پروردگار هست بر همین وزان در یک حکیم به صور علمیّه وجود دارد. این تشبّه بالإله می‌شود.

  • همان‌طور که گفتیم بین حکیم و حکمت فرق است. در حکمت، هیچ اشتباهی نیست و عین حقیقت است. پس این همه اشتباهاتی که ما در حکماء می‌بینیم به حکمت مربوط نیست، یعنی اشکال از ترتیب مقدمّات است. در مقدمّات موصلۀ به نتیجه، اینها دچار اشتباه شده‌اند آنها باید از اوّلیات و بدیهیّات استفاده می‌کردند که نکردند. چه بسا ممکن است تخمین و حدس در این براهین تداخل پیدا کرده باشد و چه بسا ممکن است خطابیّات و شعر و امثالها در این جنبه، تداخل و تسرّی پیدا کرده باشد. اگر چنین باشد بنابراین نتیجه؛ تابع أخس مقدمتین است و آن نتیجه، به راهی دیگر می‌رود. این مربوط به حکیم است و به حکمت، ربطی ندارد. ممکن است حکیمِ دیگری بیاید و با همین حکمت، به نتیجه دیگری برسد. لذا این، به حکمت ربطی ندارد. پس علت خواندن درس حکمت در چیست؟

  • توضیحی پیرامون قید علی حسب الطاقة البشریة در تعریف حکمت

  • می‌گوییم ما در اینجا خودمان را به آن حقیقت و واقعیّت نزدیک می‌کنیم. همان‌طور که مرحوم حاجی می‌فرمایند:

  • مفهومه من أعرف الاشیاء       ***       و کنهه فی غایة الخفاء1

    1. شرح منظومه، حاجی سبزواری، ج ٢ ، ص ٥٩.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

256
  • معنایش این است که کنهِ وجود، در عالم خفاست. این مسائل از روی براهین است ولی مطالب، راجع به مراتب تجرّد که شامل مرتبۀ صورت و بعد مرتبۀ بین صورت و معنا، بعد مرتبۀ معنا و بعد مرتبه‌ای که حتی معنا هم وجود ندارد در کتابی بیان نشده است. این قضیه مربوط به شهود می‌شود یعنی شهودِ دیگران، وسیله شده است تا این که حکماء بتوانند بر اساس آن، برهان قرار دهند. اما خیلی بعید است که از مقدمات و مطالب بدیهیّه و اولیّه بتواند چنین مطالبی برای انسان حاصل شود. لذا ایشان «علی حسب الطاقة البشریة» را، از این باب، ذکر کرده‌اند که برای رسیدن به حقیقت هستی و برای کسی که همیشه در مقام معلولیّت مادون وجود مطلق، قرار دارد طاقت انسانی چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهد مگر برایش مسائلی از قبیل کشف حجاب و أمثال‌ها پیش آید، این حکمت می‌شود. حال اگر ما حکمت را به معنای حقیقی خودش که انکشاف باطن و شهود باطن است بگیریم دیگر علی حسب الطاقة البشریة، برداشته می‌شود. چون دیگر مقام، مقام شهود است و در حکمت عملی از آن بحث می‌شود. ولی «علی حسب الطاقة البشریة» در حکمت نظری بحث می‌شود. چون واقعاً رسیدن به حقیقت هستی، علی ما هی علیه، هست یا نیست؟ اگر هست، واقعیت می‌باشد و اگر نیست پس باید علی ما هی علیه را، برداریم. آن موقع «علی حسب الطاقة البشریة» درست می‌شود، یعنی انسان از نقطه نظر تجلیّات اسمائی و صفاتی پروردگار، مراتبی از مراتب وجود را ادراک کند و لازم نیست تمام حقیقت وجود را ادراک کند که از بابِ «علی حسب الطاقة البشریة» باشد، مثلاً می‌گویند: «هر چقدر پول بدهید همان قدر آش می‌گیرید.» هر قدر زحمت بکشید و کشف حجاب بشود به همان مقدار از حقیقت عالم هستی چهره برداشته می‌شود. شما می‌توانید بگوئید که حقایق مختلف است، چون لازم نیست هر کسی به همۀ آن حقایق برسد. پیغمبر هم به همۀ آنها نمی‌رسد.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

257
  • وقتی مقام پروردگار مقام اطلاق است و حدّ ندارد، پس افاضات وجودی پروردگار هم در آنجا لایتناهی است. وقتی لایتناهی شد خود پیغمبر هم، تا به حال نرسیده و نخواهد رسید. چه برسد به بقیّۀ مردم، یعنی دائماً ظرف پیغمبر دارد از افاضات وجودی پروردگار پر می‌شود. هر چه را تا قیامت و بعد از قیامت می‌بیند و هر چه بگذرد الی ما لا یتناهی، افاضات وجودی پروردگار، حدّ یقفی ندارد. این، علی حسب الطاقة البشریة می‌شود، یعنی هر کسی بر اساس ظروف وجودی خود و از نقطۀ نظر سیر عرضی و بر حسب وُسعش از همان حقیقت می‌گیرد. مثلاً یک ظرفِ حلوا هست که یک کودک، به اندازه یک قاشق می‌خورد. و شما به اندازۀ یک بشقاب، نه اینکه کودک حلوا نخورده باشد. هم کودک و هم شما حلوا خورده‌اید. اما اینکه معرفت پیدا کند به حقیقت یک شیء «علی حسب الطاقة البشریة»، این معنا ندارد. یا انسان به علی ما هی علیه، می‌رسد یا نمی‌رسد. یا بالأخره حلوا را می‌خورد یا نمی‌خورد. نمی‌شود گفت که هم خورده هم نخورده است، این معنا ندارد.

  • این، علی ما هی علیه که در اینجا آمده است. و اضطراباتی که در عبارت است خلطِ بین حکمت شهودی و حکمت نظری است. تشبّه به إله به این معنا درست است ولی یک تشبّه به اله داریم که تشبّه حقیقی است که عبارت است از اینکه انسان به واسطۀ شهود، خودِ آن عین خارجی می‌شود، یعنی به واسطۀ عمل و تزکیه همان زید و همان عمرو و همان بکر می‌شود، یعنی در زید می‌رود و زید را در خودش حلّ می‌کند. اگر بگویند زید کجاست؟ می‌گوید همین جاست. می‌گوید زید من هستم. لذا در خود تصرف می‌کند و او نزدیک می‌شود، یعنی در وجود خود اراده می‌کند و او، در آن طرف کرۀ زمین سردرد می‌گیرد. نه اینکه برود سراغش با آجر بر سرش بزند، نه! نیاز ندارد.

  • مقام عماء همان مقام فناست. این را، همه می‌توانند برسند. البته فناء ذاتی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

258
  • بالاتر از أحدیت است، فنای در أحدیّت، مقام اسم است هنوز بین اسم و ذات، فرق و فاصله است.

  • بیان فناء سالک در فعل و صفت و اسم

  • تقسیمی که کرده‌اند این است: مقام فعل، مقام صفت، مقام ذات و مقام انیّت که با مقام ذات تفاوت دارد. اوّل فعل زید فانی می‌شود. ما فعلاً بر طریق قوم می‌گوییم که آسان‌تر است. و الا تا ذات، فانی نشود فنای در فعل و فنای در صفت و فنای در اسم پیدا نمی‌شود، یعنی اول در باطن تصرف می‌شود آنگاه در ظاهر پیدا می‌شود. به خلاف آنچه که تا به حال گفته شده است و ما طبق کلام قوم می‌گوئیم.

  • در مرحلۀ اول، سالک فنای در فعل پیدا می‌کند، یعنی سالک ادراک می‌کند بر اینکه یک فعل بیشتر بر عالم هستی حاکم نیست.

  • درمرحلۀ دوّم، سالک فنای در صفت پیدا می‌کند، یعنی ادراک پیدا می‌کند که تمام اوصاف که این فعل، معلول برای اوصاف هست آن اوصاف همه وصف واحد هستند، یعنی علم، واحد است، قدرت واحد است. یک نفر، سیصد کیلو برمی‌دارد آن شخص، با آن کسی که دو کیلو برمی‌دارد، همۀ اینها یک فعل است که انجام می‌شود همه یک قدرت است، منتهی این قدرت دو ظهور دارد. مثل کفۀ ترازو که دارای دو کفّه است. گاهی اوقات این کفّه سنگین می‌شود و گاهی اوقات آن کفّه، شما نمی‌توانید بگویید در اینجا دو ترازو وجود دارد. این، توحید صفاتی یا فناء صفاتی می‌شود.

  • عارف به واسطه تعیّن پیدا کردن به عینیّت اشیاء تشبّه به إله حقیقی می‌یابد

  • در مرحله سوم، سالک فنای در اسم پیدا می‌کند. این مرحله بسیار دقیق است، یعنی نفوسی که مشخصات وجودی هر کسی را نشان می‌دهند. این مرحله، مرحله اسم است که ما برای این وجود، اسم گذاشتیم و آن اسم عبارت است از ظهور به نحو اطلاق که از او صفت به وجود می‌آید و از آن صفت فعل به وجود می‌آید. او همه ظهورات را یکی می‌بیند. ولی هنوز مرحلۀ ذات، باقی مانده است و آن جنبۀ ربطی بین حقّ و خلق است و آن جنبۀ ربطی، ظهورش در این است که شما زید و عمرو و بکر و خالد را می‌بینید. و آن مقام أخفی است. این مقامی است که کسی نمی‌رسد، و الاّ در مرحلۀ اسم

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

259
  • خیلی از پیامبران فنای در اسم پیدا کرده‌اند. لذا در پروردگار هم این‌طور می‌گوییم: عالِم، اسم است و حیّ، اسم است و قادر، اسم است. از این سه اسم، صفات رحمانیّۀ جمالیّه به وجود می‌آید، خلق و إماته به وجود می‌آید. آن صفاتی که جنبۀ قهریّت دارند از اسم قادر به وجود می‌آید که خودش دو قسم می‌شود: قدرت بر جمال و قدرت بر جنبۀ تجرّدی. علمیّت از اسم عالم به وجود می آید و آنکه جنبۀ حیات دارد، منشأ برای این دو می‌باشد که آن اسم حیّ است. یک مرحلۀ پایین‌تر از اسم، مقام انیّت و تعیّن و تشخّص است و اینجاست که هر کسی در این مقام، فانی نمی‌شود و آن کسانی هم که فانی می‌شوند تازه سفر اوّلشان تمام شده است. این مقام عماء و هوهویت می‌شود. «هو» هم که می‌گوئیم اشتباه است چون «هو» اشاره است. در اینجا اشاره، معنا ندارد. به چه چیزی می‌خواهیم اشاره کنیم؟ شما هیچ‌وقت نمی‌توانید به خودتان اشاره کنید اما می‌توانید به اعضایتان اشاره کنید. خدا هم نمی‌تواند اشاره به خود کند.

  • ”عارف آن است که به عینیّت اشیاء تعیّن پیدا می‌کند و وقتی که تعیّن پیدا کرد تشبّه به إله حقیقی می‌شود، یعنی همان‌طوری که در وجود پروردگار کل عالم هستی به نحو اندماج و اندکاک حضور عینی دارد در عارف هم حضور عینی دارد.“

  • توضیحی پیرامون مقام اجمال و تفصیل

  • جنبۀ مثلیّت از دید ماست و الا حضور عینی دارد اینجاست که می‌گویند: «الحکمة صیرورة الانسان عالمًا عقلیًا مضاهیًا للعالم العینی». آن، جنبۀ علمیِ آن است و این عبارت، جنبه عینی آن است، یعنی عالم عقلی می‌شود. انسان با رسیدن به عقل فعّال، عقل فعال را در مشت خود می‌گیرد آنچه را که در قوس نزول کسب می‌کند از وجود خودش است و تذکّری است برای مقام فناء و محو و مقام اجمالی که در آنجا بوده و این تذکر برای آنجاست.

  • ”آنچه که در اینجا به نظر می‌رسد این است که این تذکّر در مقام تفصیل است. انسان به واسطه پخته شدن و سعه‌ای که پیدا می‌کند آن استعدادی را که با خودش می‌آورد به فعلیّت می‌رساند. این فعلیّت عبارت است از تفصیل. آنچه را که به نحو

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

260
  • اجمال در او بود و هر چه می‌گشت پیدا نمی‌کرد الآن می‌بیند. وارد این عالم شد می‌گوید این عالم، برایم آشناست. انسان در آنجا هم می‌گوید برایم آشناست. گاهی با کسی دفعۀ اول که برخورد می‌کنی خیال می‌کنی با او آشنایید و سال‌ها او را دیده‌ای، گاهی اوقات انسان همچنین احساسی دارد و وقتی برخورد می‌کند گویی ده سال با هم رفیقند چون این وسط ارتباط‌هایی هست. این ارتباط‌ها را هر چه در خودش می‌گردد پیدا نمی‌کند بعد که می‌رسد می‌گوید این همان بود که دنبالش می‌گشتم.“

  • اشاره ابن فارض به مقام هوهویّت و تعیّن در اشعارش

  • کلام ابن فارض اشاره به این مقام هوهویّت و مقام تعیّن دارد که خیلی عجیب است. می‌گوید:

  • ١. و کُلُّهُمُ، عَن سَبقِ معنایَ، دائرٌ       ***       بِدائِرَتی ، أو واردٌ مِن شَریعتی

  • ٢. و إنی و إن کنتُ ابنَ آدمَ صورةً       ***       فَلی فیه مَعنیً شاهدٌ باُبُوَّتی

  • ٣. و نَفْسی علی حَجْر التّجَلّی برُشدها       ***       تَجَلّتْ و فی حِجر التّجلّی تَرَبَّتِ

  • ٤. و فی المَهدِ حِزبی الأنبیاءُ و فی عنا       ***       صری لَوحیَ المحفوظُ و الفتح سورتی

  • ٥. و قبل فصالی دون تکلیف ظاهری       ***       خَتَمتُ بشَرعی الموضِحی کلّ شرعةِ

  • ٦. فَهُمْ وَ الْالَی قالُوا بِقَوْلِهِمْ عَلَی       ***       صِرَاطِی، لَمْ یَعْدُوا مَوَاطِیَ مِشْیَتِی‌

  • ٧. فَیُمْنُ الدّعاةِ السابقینَ الیَّ فی       ***       یَمـینی و یُسـرُ الـلاحقینَ بِیَسترَتی

  • ٨. وَ لَا تَحْسَبَنَّ الْأمْرَ عَنِّیَ خَارِجا       ***       فَمَا سَادَ إلّا دَاخِلٌ فِی عُبُودَتی‌

  • ٩. و لولای لم یُوجَد وجودٌ و لم یَکُن       ***       شهودٌ و لم تُعهَد عُهودٌ بذّمةِ

  • ١٠. فلا حیّ الاّ من حیاتی حیاتُهُ       ***       و طَوعُ مُرادی کُلُّ نَفسٍ مریدةِ

  • ١١. و لا قائلٌ الاّ بلَفظیّ مُحَدّثٌ       ***       و لا ناظرٌ الاّ بناظِرَ مُقْلَتی1

    1. امام شناسی، ج ٥، ص ١٠٠:
      ١. [وآنچه از خلائق و موجودات که در این عالم تکوّن یافته‌اند به دور شمع وجود من در گردش و حرکت در آمده‌اند و به واسطۀ حقیقت نوریّه وجودیّۀ من است که از آن آبشخوار ماء معین سر کشیده اند و سرمست و سیراب گشته‌اند.] ^
      ^ ٢. و من اگرچه پسر آدم هستم از جهت صورت؛ ولیکن در من معنی و حقیقتی است که گواهی می‌دهد که پدر او می‌باشم.
      ٣. و نفس من که در ممنوعیّت از تجلّیات و ظهورات أسمائیّه و صفاتیّه حقّ قرار داشت، در اثر هدایت حقّ تجلّی کرد، و نفس من در دامن تجلّیات و ظهورات أسمائیّه و صفاتیّه تربیت یافت و رُشْد و نموّ کرد.
      ٤. و در گاهواره، حِزب من پیمبران بودند؛ و در عناصر من لوح محفوظ من بود؛ و فتح و گشایش سوره من بود.
      ٥. و قبل از آنکه از شیر گرفته شوم، بدون تکلیف ظاهر من، من با مِنهاج و شَرع خود که برای من روشن کننده و واضح کننده بود، هر شریعتی را ختم کردم و به پایان رسانیدم.
      ٦. و بنابراین أنبیاء و آنانکه طبق گفتار ایشان گفتند و رفتند، همگی بر صراط و راهِ من بودند، و هیچگاه از مواضع قدم‌ها و گام‌های من تجاوز ننمودند.
      ٧. پس یُمن و برکتِ داعیان و رهبران إلهی که قبل از من بودند، در دست راست من بود، و آسانی و سهولت داعیان و رهبران به سوی خدا که بعد از من می‌آیند، و ملحق می‌شوند؛ در دست چپ من است.
      ٨. و گمان مبر که أمرْ از من خارج است؛ و علیهذا هر کس به سیادت وبزرگی رسید او داخل در تحت عبودیّت من بود.
      ٩. و اگر من نبودم، أصلاً وجودی موجود نمی‌شد، و شهودی هویدا نبود؛ و هیچ عهد و پیمانی در ذمّه‌ای شناخته نبود.
      ١٠. پس هیچ زنده و جانداری نیست، مگر آنکه حیات او از حیات من است؛ و هر نَفْسِ صاحب اراده و مقصود، در تحت اطاعت و انقیاد اراده من است.
      ١١. و بنابراین هیچ گوینده‌ای نیست، مگر آنکه با الفاظ و عبارات من سخن می‌گوید؛ و هیچ بیننده‌ای نیست مگر آنکه با مردمک چشم من می‌بیند؛ و هیچ شنونده و گوش فرادهنده‌ای نیست مگر آنکه با گوش من می‌شنود؛ و هیچ گیرنده‌ای نیست مگر آنکه با صَوْلت و قدرت من می‌گیرد.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

261
  • می‌گوید اگر من نبودم وجودی نبود، اینها همه، سخنگوی من هستند.

  • همه نگاه می‌کنند اما نور چشم آنها، از من است، یعنی همه با چشم من دارند می‌بینند.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

262
  • و لا منصت الاّ بسمعی سامعٌ       ***       و ناظر باطش الاّ بأزلی و شدّتی

  • یعنی هر کسی قدرتی دارد آن قدرت را من به او افاضه کردم.

  • و لا ناطقٌ غیری و لا ناظر و لا       ***       سمیعٌ سوائی من جمیعِ الخلیقةِ1

  • می‌گوید: ناطق و ناظری غیر از من وجود ندارد. سمیعی غیر از من وجود ندارد.

  • این عبارت است از «الحکمة صیرورة الانسان عالمًا عقلیًا مضاهیًا للعالم العینی»و یا«التشبّه بالإله» و معنای حقیقی از این عبارت استفاده می‌شود. انسان در سلوک باید به مرحله‌ای برسد که واقعاً با این شرعی که تا به حال به او متدیّن بود، کافر بشود. همۀ اینها خیالات و تخیّلات بود. از جنید ـ رحمة اللَه علیه ـ داریم که فرمودند: «لایصل عبد معرفة العبودیة حتی یشهد علیه ألف صدیق بأنهّ زندیق».2

  • و یا روایت از پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: «لو علم اباذر ما فی قلب سلمان لقتله»؛3 حالا اگر اباذر می‌گفت او مرتدّ است و او را بکشید. شما از ابوذر صدیق‌تر دیده‌اید؟ ابوذری که پیامبر، صداقتش را تصدیق کردند.

    1. دیوان ابن فارض، (تائیه کبری،) ص ١٠٥ شعر ١٠٦.
    2. مفاتیح الغیب، ص ٤٥؛ ص ٥٤٧.
    3. الکافی، ج ١، ص ٤٠١، باب فیما جاء ان حدیثهم صعب متصعب.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

263
  • جلسه چهاردهم: مراتب اعطاء حکم، توسط پروردگار

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

265
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • بقیّۀ اشکال به ملاصدرا در تعریف فلسفه

  • ممکن است به نظر آید که منظور از استکمال در عبارت«ان الفلسفة استکمال النفس» استکمال جنبۀ تعقّل نفس است نه جنبۀ شهودی، لکن با توجّه به استشهاد ایشان مطلب این‌گونه به نظر نمی‌آید زیرا در تأیید این مطلب استشهاد می‌کنند به کلام پیغمبر اکرم صلی اللَه علیه و آله و سلم که می‌فرماید: «ربّ ارنی الاشیاء کما هی»1 یا حضرت ابراهیم علیه السّلام ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا﴾2 حکماً را، در اینجا به معنای تصدیقِ وجودِ اشیاء می‌گیرند نه به معنای حضور عینی اشیاء و این خلاف است. حضرت ابراهیم که می‌فرماید: ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّـٰلِحِينَ﴾3 کسانی که به مقام عینیّت اشیاء رسیده‌اند، یعنی نظام هستی و نظام وجود به نحو أتمّ و أکمل در وجود آنها عینیّت پیدا کرد‌ه است ﴿وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّـٰلِحِينَ﴾. وگر نه همین مقدار که بدانیم مِن باب مثال این حیوان، جنس یا فصلش چیست، مرتبۀ

    1. دعاء امیر المؤمنین علیه السلام با شرح آن به قلم حاج ملا محمّد جعفر کبوتر آهنگی که در کتاب کوچک جیبی طبع شده است.
    2. سوره الشّعراء (٢٦) صدر آیه ٨٣.
    3. سوره الشّعراء (٢٦) آیه ٨٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

266
  • صالحین را برای ما ایجاد نمی‌کند و یا اینکه بدانیم حرکت جوهریّه، حرکت یک ذات در وجود خود، از یک مرتبه به مرتبۀ دیگر است این استکمال نفس نیست. و لو اینکه تغییرٌمائی پیدا می‌شود ولی کمال برای نفس نیست. ایشان بعد هم ذکر می‌فرمایند که: کمال، یک سری تصوّرات و تصدیقاتی که در ذهن انسان نقش ببندد و انسان یک حضور علمی یا علم حصولی پیدا کند، نیست. بلکه کمال به معنای حرکت از قوه به فعل وحرکت به سوی تجرّد است و هر کجا که کمال استعمال می‌شود منظور حرکت از قوه به فعل و رسیدن به فعلیّت تجرّدیه، برای ذات انسان است و این به واسطۀ فلسفه نظری برای انسان پیدا نمی‌شود.

  • غایت نباید در تعریف آورده شود

  • مطلب دیگر اینکه همان‌طوری که عرض شد استکمال نفس، غایت برای فلسفه است و غایت، در تعریف آورده نمی‌شود. تعریفِ شیء عبارت است از بیان حدود و رسوم آن شیء، نه غایت او. اگر چه بعضی غایت را در تعریف می‌آورده‌اند امّا از نقطۀ نظر بیانِ یک حکیم، بعید است. کمال نفس به واسطۀ معرفتِ به اشیاء، به عنوان تعریفِ برای فلسفه صحیح نیست. زیرا کمال صفتی است که عارض بر ذات انسان خواهد شد، نه اینکه عارض بر فلسفه بشود. مثل اینکه در تعریف منبر گفته شود: وسیله‌ای است که خطیب جهت سخنرانی بالای آن می‌رود، در حالی که باید بگویید منبر وسیله‌ای است که از چوب ساخته می‌شود و دارای سه پله است و این خصوصیات را دارد و غایتش این است که خطیب روی آن بنشیند و صحبت کند. هیچ وقت علّت غایی در تعریف یک شیء آورده نمی‌شود و الاّ از تعریف فلسفی خارج است. لذا در موقعیت بیانِ یک مسألۀ فلسفی و حِکَمی بایستی کاملاً حدود و ثغور آن شیء رعایت شود.

  • تعریف فلسفه در کتاب الهدایة

  • ”تعریف صحیح‌‌تر از فلسفه آن است ـ چنانچه در شرح هدایة الأثیریة، ایشان می‌فرمایند ـ «صناعة یعرف بها حقیقة الأشیاء» سپس در غایت آن می‌فرماید: تا به وسیله او نفس استکمال پیدا کند و مستعدّ برای درک آن معانی بشود. این تعریف ایشان مأخوذ از کلام پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم است که فرمودند: «رب

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

267
  • أرنی الاشیاء کما هی» که اشاره به حکمت نظری دارد، یعنی خدایا اشیاء را آن طوری که هست به من بنمایان. و پر واضح است که منظور پیغمبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم از «أرنی الأشیاء کما هی» به معنای ارائه آنها بر حسب ظن و حدس نیست و ارائه آنها کما هی علیها نیست، بلکه مراد ارائۀ آنها بر اساس واقعیت اشیاء می‌باشد، یعنی همان ادراک حقیقت توحید و علیّت واحده و سببیّت واحده و مؤثّریّت واحده و فناء همۀ تعیّنات در تعیّن شخصیّۀ وجودیّۀ اطلاقیّۀ بسیط و هوهویّت می‌باشد.

  • حضرت ابراهیم علیه السّلام که می‌فرماید: ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا﴾ منظور حضرت ابراهیم این نیست که تشخیص مورد ثواب و خطا را در قضایای شخصیّه و مرافعات و منازعات به من عنایت کن تا من بتوانم قاضی خوبی باشم و تشخیص صحیحی بدهم. حضرت ابراهیم اصلاً در مقام دعوا و مرافعه نیست. ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا﴾ یعنی به من حکمت عنایت کن و حقیقت هستی را به من بشناسان تا با معرفت واقعی به اشیاء نظر کنم و با چشم باطنی و چشم حقیقت بین، تعینّات را مشاهده کنم. این ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّـٰلِحِينَ﴾ می‌شود. در این صورت است که استعداد برای لحوق و استعداد برای وصول به مرتبۀ صالحین برای انسان حاصل می‌شود. افراد صالحین آن افرادی هستند که برای آنها حقیقت توحید بتمامه و کماله، تجلی کرده است. “

  • شنیدم شخصی در طهران ﴿ٱلۡحَآقَّةُ * مَا ٱلۡحَآقَّةُ﴾1 را تفسیر به لحوق می‌کرد و می‌گفت لحوق و الحاق خوب چیزی است بروید ملحق بشوید.

  • ”حال، خودش می‌گوید ما نیازی به استاد نداریم. بعد می‌گوید الحاق خوب چیزی است!! این تشویقی که می‌کنید آیا منظور همین استاد است یا خیر؟ شما الآن

    1. سوره الحاقة (٦٩) آیه ١ و ٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

268
  • خود را در مقام استادی، قرار داده‌ای و این سخن را می‌گویید. شما می‌گویید ما استاد نمی‌خواهیم پس خود شما دیگر حرف مزن.

  • همچنین در کتاب پرواز روح، نویسنده اثبات می‌کند استاد لازم نیست. اما در هر صفحه‌اش می‌گوید حاج ملاآقاجان به من گفت: این کار را بکن، این کار را نکن یا مثلاً این سجده را انجام بده، این روزه را بگیر، این توسل را بکن، این شب، آنجا برویم، ادب می‌کرد، یا تنبیه می‌کرد. یا بگویید استاد نمی‌خواهیم و دیگر سخن مگویید یا واضح بگویید استاد می‌خواهیم. و از آن طرف چون اهلیّت استاد بودن را برای خودشان نمی‌دانند، لذا مجبورند زیربنای استاد را بزنند.

  • تفسیر آیۀ ربّ هَب لی حُکمًا و ألحقنی بالصّالِحین

  • منظور حضرت ابراهیم علیه السّلام که می‌فرماید ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا وَأَلۡحِقۡنِي بِٱلصَّـٰلِحِينَ﴾

  • منظور تصدیق، به وجودِ اشیاء نیست که من با برهان تصدیق کنم یا اینکه چون صادقِ مصدّقی فرموده است، تصدیق پیدا کنم که عالَم ملکوتی هم وجود دارد. چه فرق می‌کند وقتی پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم یک مطلب را بفرمایند و شما از باب تحصیل مقدمات تصدیق کنید. چه بسا این قضیه از براهینی که ما می‌آوریم محکم‌تر باشد. پیغمبر حرفی بزنند و ما بپذیریم این تا وقتی که ما خودمان عمل نکنیم چه استکمالی برای ما به وجود می‌آورد؟ همانند این می‌ماند که با برهان، تصدیق به وجود عوالم نظام هستی و به طور کلی کل عالم وجود کنیم. از این چه مطلبی حاصل می‌شود؟ این همه آمدند و رفتند و تصدیق هم کردند ولی قدمی از قدم، بر نداشتند.

  • پس معلوم می‌شود﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا﴾ عبارت از همان تحقق عینی اشیاء است که او عالی ترین مرتبۀ حکم است. علّت اینکه به حکم، حکم می‌گویند چون در آنجا قطع می‌شود و مسأله فیصله پیدا می‌کند. «اُحکُم بین الناس»1 یعنی مسأله را فیصله بده، مسأله را تمام کن، قضیه را از حال شک و تردید بیرون بیاور، تذبذب و

    1. اقتباس از سوره مائده (٥) آیه ٤٩: ﴿وَأَنِ ٱحۡكُم بَيۡنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَهُ﴾

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

269
  • تزلزل را از بین بِبَر. حکم، یعنی مسأله‌ای که موجب رفع شک و تردید بشود.

  • از این باب به حکمت، حکمت می‌گویند؛ چون شک و تردید را از ذهن انسان و نفس انسان می‌زداید. وقتی که نظر به اشیاء می‌کند به دیدۀ شک و تردید نظر نمی‌کند، به دیدۀ قطع و برهان و یقین نظر می‌کند. بالاترین مرتبۀ حکم، مرتبه علم حضوری است که دیگر به هیچ وجه من الوجوهی تردید وجود ندارد. حتی در مورد قطع هم دیده شده گاهی اوقات برای ما قطعِ اشتباه، پیدا می‌شود. مثل قَطّاعی که خیلی قطع پیدا می‌کند و همه‌اش اشتباه است و از این کلمۀ قَطّاع اشتباه در می‌آید. دلیلش اینکه بیش از دیگران قطع پیدا می‌کند.“

  • یکی از دوستان سابق که الآن فوت کرده‌اند می‌گفت: یک روز عصر، به همراه سیدی که خیلی صاف و نازنین بود. در باغ‌های بیرون همدان می‌رفتیم. چند ساعتی آنجا بودیم و برگشتیم. هفته بعد دوباره به همان محلی که مرتبۀ قبل رفته بودیم رفتیم. رسیدیم سر یک دو راهی و چون ما همدانی بودیم و راه را می‌شناختیم گفتیم از این طرف باید برویم و او می‌گفت نه! از این طرف باید برویم.او می‌گفت، هر چه من گفتم که قطع دارم که از این طرف باید رفت و ما همدانی هستیم، تو چه می‌گویی؟ می‌گفت نه. گفتم: به چه حسابی این حرف را می‌زنی؟ ‌گفت: هفته پیش که ما داشتیم از اینجا می‌رفتیم دو کبوتر از بالای سرِ ما آمدند و رفتند در همان مسیری که بودیم. الآن من دیدم همان دو کبوتر آمدند و از اینجا رفتند و چون معلوم است که به لانۀشان دارند می‌روند، پس این راه ما اشتباه است و باید از این طرف برویم. حالا آیا این همان دو کبوتر هستند یا نه؟ آیا می‌خواهند یک جای دیگر برود یا همان‌جا؟ این موارد اصلاً ملاحظه نمی‌شود و قطع هم پیدا کرده بود و محکم ایستاده بود.

  • به این شخص، قَطّاع می‌گویند ولی بعد برای انسان کشف خلاف می‌شود. امّا این قطع که ما می‌گوییم، قطعی است که کشف خلاف در آن نیست. مثل اینکه شما با چشمتان چراغ را می‌بینید و هر کسی دلیل بیاورد بر عدم وجود سراج، شما به او می‌خندید و می‌گوئید من با چشم می‌بینم در حالی که تو داری دلیل می‌آوری؟

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

270
  • شخصی می‌خواست مسافرتی برود خدمت مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ آمده بود و مدام بر انجام این مسافرت، دلیل می‌آورد و آقا هم لبخند می‌زدند و هر چه او بیشتر پا فشاری می‌کرد ایشان بیشتر لبخند می‌زدند. معنای این لبخند می‌دانید یعنی چه؟ یعنی تو هر چه بگویی بنده دارم می‌بینم. اگر یک سال هم بنشینی و برایم دلیل بیاوری باز هم لبخند می‌زنم. چون دارد می‌بینید، وقتی دارد می‌بیند چه چیزی را می‌خواهد تغییر بدهد؟

  • اما این مقام، مقامی است که در او هیچ‌گونه خللی راه ندارد. حضرت ابراهیم، می‌خواهند بگویند که به من، یک مقامی بده که در آنجا دیگر تردید وجود ندارد. ما که طلبه کوچکی هستیم این را می‌فهمیم و حضرت ابراهیم نمی‌فهمد که چه می‌گوید؟

  • وقتی قرار است خدا اجابت کند و بگوید من که خدا هستم هر چه سؤال کنی به تو می‌دهم. آیا می‌خواهی از من یک حکم به معنای رفع خصومت، طلب کنی و من علمی به تو بدهم که وقتی افراد پیش تو با بیّنه و شاهد و قرینه می‌آیند شما همین که پرونده را نگاه کنی و ورق بزنی، بفهمی که قضیه چیست؟ یا می‌خواهی علم تو را زیاد کنم یا تو را، یک فقیه متضلّع کنم؟ می‌توانم بقیه علوم را هم به تو بدهم و در ریاضیات و سایر علوم، شما را استاد کنم. می‌توانم شما را هم یک آدم خوبی کنم و در جنّت در کنار آب، قرارت دهم و تعدادی حور العین را نیز در خدمتت بگمارم. و نیز می‌توانم تو را در جوار پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم جلیس و انیس آن حضرت قرار دهم، در این صورت مگر انسان دیوانه است که مراتب مادون را اختیار کند.

  • ”لذا حضرت ابراهیم که می‌خواهد از خدا حکم طلب کند همین تصدیق به وجود اشیاء را طلب می‌کند. تصدیق، یعنی اعتقاد جازم، یعنی صد در صد بدانم که ملائکه و عالم جبروت و عقل فعال و لوح و قلم و قضا و مشیّت و اراده و اسماء و صفات الهیّه وجود دارند. تصدیق وجود اشیاء که هنر نیست آنچه که هنر است این است که انسان نسبت به نظامِ أتمّ و أحسن و أکمل، علم حضوری پیدا کند، یعنی

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

271
  • حقیقت تعیّنی اشیاء، تبدیل به یک حقیقتِ بسیط و فانی در آن حقیقت بسیط علی الاطلاق بشود آنجائی که ما فوق آن، دیگر معنا ندارد.

  • این مطلب با بیان مرحوم آخوند راجع به حکمت سازگار نیست. البته مرحوم آخوند اهل مراقبه و اهل مکاشفه بوده و حالاتی برایش پیدا شده است. لذا شما در کلمات مرحوم آخوند یک حالتی را مشاهد می‌کنید که می‌خواهد جنبۀ فلسفی را به جنبۀ اشراقی و جنبۀ ذوقی بزند و جنبۀ فلسفی را در آن حلّ کند و البته اینها راه‌های متفاوتی به سوی یک حقیقت هستند اما به این کیفیّت برای انسان، مقامی که مدّ نظر است حاصل نمی‌کند، مگر اینکه انسان قدم در راه بگذارد و مراقبه و مجاهده داشته باشد.“

  • مراتب اعطاء حکم، توسط خداوند

  • لذا همان‌طور که ذکر شد افراد در این مسأله متفاوت هستند. در قرآن کریم می‌فرماید: ﴿وَءَاتَيۡنَٰهُ ٱلۡحُكۡمَ صَبِيّٗا﴾1 در اینجا به جهت اطلاق حکم، معلوم نیست کدام مرتبۀ آن اعطاء شده است؟ چرا که حکم دارای مراتبی است؛ چطور اینکه صلوح دارای مراتبی هست، مقام جمعی داریم، مقام جمع الجمعی داریم. مقام وحدت در کثرت داریم و مقام کثرت در وحدت داریم. تمام اینها مراتب در حکم است که کلٌّ بحسبه اعطا می‌شود.

  • حکمی که خداوند می‌فرماید در اینجا عبارت از حضور عینی اشیاء، در نفس است. وقتی شخصی خدمت حضرت یحیی می‌آمد و حرفی می‌زد، حضرت می‌گفتند: دروغ می‌گویی! اینجا بدان معنا نیست که خدا فیلمی را به او نشان می‌دهد، بلکه خودش را در آن حادثه‌ای که این شخص نقل می‌کند احساس می‌کند این معنای حکم است. منتهی این مسأله، بستگی به سعۀ شخص دارد. اگر حکم به نحو کلی باشد همه مراتب وجود را در بر می‌گیرد. امّا وقتی حکم مربوط به عالم ماده است یا حکم مربوط

    1. سوره مریم (١٩) ذیل آیه ١٢.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

272
  • به عالم برزخ است و یا عالم فوق برزخ، یعنی ملکوت است، در هر مرحله به همان مقدار خواهد بود. لذا شما می‌بینید بعضی افراد، برخی از مسائل را صحیح می‌گویند؛ امّا دلیل نمی‌شود بر اینکه این شخص در همۀ مسائل صادق است. این شخص الآن در مرحلۀ خودش تشخیص می‌دهد. اما در مراحل بالاتر هنوز حکم به او عنایت نشده است. حکم فعلاً در این مرتبۀ از نفس که مرتبه برزخ و مثال است یا ملکوت سفلی هست به او عنایت شده است. آن وقت همین حضرت یحیی به واسطۀ رشدی که می‌کند این حکم را تقویت می‌کند و بیشتر به او عنایت می‌شود تا اینکه به مرحله بالا برسد.

  • به مقدار حرکت به سوی کمال، حکم در انسان قرار می گیرد

  • و به طور کلّی انسان در طیّ اسفار اربعه‌اش به هر مقدار که حرکت کند به همان مقدار از حکم، در وجودش قرار می‌گیرد. به طور مثال می‌رسد به جائی که افعال همۀ مردم را فعل واحدی می‌بیند و به طور کلی، مشاهداتی که در هر عالم می‌کند، در همان عالم خودش، حکم است. مشاهداتی که در یک عالم می‌کند واقعاً صحیح و بر اساس حقیقت است. اما اگر بخواهد به مرتبۀ بالا دست اندازی کند می‌بینیم دچار اشتباه می‌شود این معلوم است هنوز در مرتبه پایین است.

  • ”لذا بعضی از اشتباهاتی که می‌بینیم در ألسنۀ عرفا هست و بعضی، نسبت به بعضِ دیگر نسبتِ خطا می‌دهند به جهت این است که او دارد از یک مرتبۀ مافوق دیگری خبر می‌دهد و می‌گوید باید این جور باشد.“

  • روایتی که در آن روایت امام باقر علیه السّلام می‌فرمایند: آنهایی که خدا را عبادت می‌کنند مثل آن مورچه‌ای می‌مانند که آن زُبانتین را دارد و خیال می‌کند خدا هم همان‌طور است و بعد می‌فرمایند: «کلما میزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم»1 این به خدا باز نمی‌گردد، این به فکر و ذهن و

    1. بحارالأنوار، ج ٦٦، ص ٢٩٢؛ جامع الاسرار و منبع الانوار، سید حیدر آملی با تصحیح و مقدمه هنری کربن، ص ٧٢، در قاعده ثانیه: فی تعریف التوحید.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

273
  • تخیلات ما بر می‌گردد نه اینکه ارتباط به او، داشته باشد، اشاره به همین قضیه است.

  • انسان در هر مرحله‌ای که باشد، می‌گوید خدا این است. بگوید این را که الآن می‌پرستم، این‌گونه است، نگو خدا این است. ممکن است بالاتر از این هم باشد و من اطلاع نداشته باشم. زیرا چون شما الآن در این مرحله هستید به این صورت مشاهده می‌کنید ولی اگر بالاتر بروید به گونۀ عمیق‌تر ادراک می‌کنید. لیکن اگر آمدید ادراک همان مرحله را مُخبَر عنه، قرار دادی اشتباه خواهی کرد. زیرا مرتبۀ بالاتر را درک نکرده‌اید. لذا حتی اگر مطالبی را، راجع به ادراکش نوشته باشد فوراً از بین می‌برد تا آبرویش نرود. ولی در همان مرحله، اگر بیاید خبر بدهد می‌بینیم صحیح است. اگر بیاید بگوید خدا را در این مظاهر دیدم به این کیفیّت بود و به این نحو، جلوه کرده بود اشکالی ندارد، چون همین‌طور هست.

  • حکم عبارت است از رسیدن به واقعیّت اشیاء در هر مرتبه، و چون عالم وجود دارای مراتب بی‌نهایتی هست، لذا انسان به هر مرتبه‌ای که برسد به همان مقدار از حکم و حقیقت وجود را، ادراک کرده است.

  • برای تقریب مطلب، مثالی عرض می‌کنیم. اگر یک مقدار عسل را بخواهید در ظرف گرمی حلّ کنید این عسلِ سفت، سریع تبدیل به مایع نمی‌شود بلکه ابتداء شروع به نرم شدن می‌کند و کم‌ کم سنخیّت، با میعان آب پیدا می‌کند. در هر مرحله به مقداری که نرم شده و سنخیّت پیدا کرده است آثار و کمال آب، در آن رسوخ و نفوذ پیدا می‌کند تا هنگامی که کاملاً ماهیّت خود را از دست بدهد و این هنگامی است که دیگر هویّت و تشخّصی از عسل باقی نماند در این صورت وقتی نظر می‌اندازید فقط مایعی را با رنگ مخصوص مشاهده می‌کنید. و این را هم به شما بگویم تا ما این‌گونه نشویم طَرفی نمی‌بندیم.

  • توضیح و تقریری دیگر از حکمت نظری و عملی

  • این مربوط به حکمت نظری بود. بعداً ایشان می‌فرمایند: حکمت دیگری

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

274
  • داریم به عنوان حکمت عملی که عبارت است از تبدّل صفات و اخلاق انسان به اخلاق حسنه. لذا می‌فرماید که: ﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ فَلَهُمۡ أَجۡرٌ غَيۡرُ مَمۡنُونٖ﴾1و امثال ذلک، اینها همه دارای آن دو جهت است. ﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾2 آنهایی که ایمان می‌آورند. ایمان می‌آورند، یعنی جنبۀ اعتقادی و یقینی خود را نسبت به مسائل مبدأ و معاد محرز می‌کنند که این مربوط به حکمت نظری می‌شود. امّا این کافی نیست. ﴿وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ﴾3 آنها عمل صالح هم انجام می‌دهند، یعنی جنبۀ حکمت عملی را در نظر می‌گیرند و با مراقبات و مجاهدات و عمل به تکالیف شرعیّۀ، جنبۀ حکمت عملی را، در خودشان محقّق می‌کنند و صفات رذیله و زشتی که در جاهلیّت در وجود آنها راسخ بود آنها را تبدیل به ملکات فاضله و به اخلاق روحانیین می‌نماید. این امور، غایت برای حکمت عملی و جواب از اینکه چرا ما به حکمت عملی محتاجیم و نیاز داریم؟ می‌باشد.

  • کلام صدرالمتألّهین در تعریف فلسفه و حکمت نظری و عملی

  • السفر الاول و هو الذی من الخلق الی الحق «[سفر اول] سفریّ است از خلق به حق، از عالم کثرات به عالم وحدت و از عالم معلولیّت به عالم علیّت» فی النظر الی طبیعة الوجود «در نظر به طبیعت وجود»، این که وجود، بالأخره چیست؟ طبیعتش چیست؟ حقیقتش چیست؟ و عوارضه الذاتیّة «و عوارض ذاتیۀ او» بر این وجود چه عوارضی عارض می‌شود که عبارتند از: عوارض وحدت، بساطت، ضرورت و وجوب و سایر عوارضی که بر این وجود، عارض می‌شود. و فیه مسالک «مسالکی در این‌جا داریم» به سفر اول، مسلک می‌گویند، چون محل سلک است. سِلک، یعنی

    1. سوره التین (٩٥) آیه ٦
    2. سوره التین (٩٥) صدر آیه ٦.
    3. سوره التین (٩٥) قسمتی از آیه ٦.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

275
  • حرکت و عبور. در سفرهای بعدی مواقف می‌گویند. چون می‌خواهیم حرکت کنیم و از جنبۀ خلقی به جنبۀ حقّی برسیم. المسلک الأولفی المعارف الّتی «[مسلک اول] در معارفی که» یحتاج الیها الإنسان فی جمیع العلوم «انسان به اینها در جمیع علوم، احتیاج دارد» در همه علوم به این معارف احتیاج دارد. شما هر علمی که می‌خواهید بخوانید بالأخره با وجود و عوارضِ وجود، سر و کار دارید. و فیه مقدمة و ستة مراحل المقدمة فی تعریف الفلسفة «مقدمه در تعریف فلسفه است مقدمه‌ای دارد که در شش مرحله از آن بحث خواهد شد» و تقسیمها الاولی و غایتها و شرفها. «و تقسیم اولی فلسفه و غایت فلسفه و شرف فلسفه بر سایر علوم» اعلم انّ الفسلفة استکمال النفس الإنسانیّه بمعرفة حقایق الموجودات علی ما هی علیها «فلسفه عبارت از استکمال نفس انسان است» یعنی به واسطۀ معرفت حقایق موجودات، همان‌طوری که هستند. و الحکم بوجودها تحقیقًا بالبراهین لا أخذًا بالظن و التقلید بقدر الوسع الإنسانی «حکم به وجود است. اینکه به وجود حقایق موجودات، تحقیقاً حکم کنید. حکم، نه از روی ظّن و حدس، بلکه از روی تحقیق و واقعیت به واسطۀ برهان، چرا که برهان است که برای انسان حکم تحقیقی می‌آورد. لذا اگر انسان بر اساس گمان و تقلیدِ از دیگران بخواهد برسد دیگر فلسفه نخواهد بود. البته به قدر آن طاقتی که خداوند برای انسان در نظر گرفته و بیان شد» این عبارت بقدر الوسع الانسانی تعریف برای فلسفه نیست، بلکه فلسفۀ مطلق است. وسع انسانی، به فلسفه ربطی ندارد وسع انسانی یک مسأله دیگر است. عدم وصول، به عدم امکانِ رسیدن ما به واقعیت، بر می‌گردد و الاّ ربطی به فلسفه ندارد. فلسفه در مقام منیع و در مقام عزیز خود؛ به حال خودش باقی است. فلسفه عبارت است از رسیدن به حقیقت اشیاء، چه کسی هست که برسد؟! این که ما بیائیم این نقص را در تعریف فلسفه وارد کنیم و بگوییم فلسفه عبارت از این است که به قدر وسع انسانی بهره می‌دهد، اشتباه است! فلسفه به قدر

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

276
  • وسع انسانی بهره نمی‌دهد. فلسفه عبارت است از رسیدن به حقیقت اشیاء. هم پیغمبر خاتم با آن درجه و عظمت، و هم ما که یک طلبۀ ساده هستیم به اندازه خودمان از فلسفه بهره می‌گیریم.

  • فلسفه در مقام مناعت و در مقام عزّت خود به حال خودش باقی است. لذا کسانی که می‌آیند به فلسفه اشکال می‌کنند و فرق؛ بین فلسفه و عرفان می‌گذارند و می‌گویند در فلسفه نقص است و حکمت معنای عرفان نمی‌دهد همۀ اینها اشتباه می‌کنند. فلسفه مثل عرفان است و هیچ تفاوتی با عرفان ندارد. الا اینکه عرفان در مقام شهود است و فلسفه در مقام تعقّل و نظر. اگر نتوانستید از باب تعقّل به مطلبی برسید این نقص از خودت است و این به فلسفه مربوط نیست.

  • و ان شئت قلت «می‌توانی شما این‌طور بگویی» نظم العالم نظمًا عقلیًا «فلسفه عبارت است از اینکه شما عالم وجود را یک نظم عقلی بدهید»، یعنی بر اساس تعقّل در صورت عقلیّۀ شما، این نظم پیدا شود. علی حسب الطاقة البشریّه «بر اساس طاقت انسانی» زیرا خارج را نمی‌توانیم نظم دهیم. فصول اربعه و تصرف در مادۀ عالم وجود که در اختیار ما نیست. ما یک پَر کاهی در کلِ عالم وجود هستیم. خیلی بتوانیم کار کنیم اینجا را نظم بدهیم امّا عوالم دیگر را هم می‌توانیم نظم بدهیم. خیلی عُرضه داشته باشیم می‌توانیم بر سر یک ملت بیچاره امر و نهی کنیم که امروز به شکلی و فردا به شکل دیگر، بلایی سرشان بیاوریم. ما کاری که می‌توانیم بکنیم در صورت ذهنی خودمان عالم را آن طوری که هست قرار بدهیم. در ذهن خودمان، عالم را آن طوری که هست بر حسب طاقة البشریة بگنجانیم.

  • لیحصل التشبه بالباری تعالی «تا اینکه تشبّه به باری تعالی حاصل بشود» و لمّا جاء الانسان کالمعجون من خلطین «از آنجایی که انسان مثل معجون، از دو خلط آمده باشد» اینکه ایشان گفته‌اند انسان مثل معجون است نه اینکه واقعاً معجون است، یعنی جنبه مادون، معلول برای بالاست نه اینکه دو چیز جدا باشد و اینها را

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

277
  • با هم آشتی بدهند صورة معنوّیة امریّة «یک صورت معنویّه‌ای است که روح است و مربوط به عالم امر است و جنبه ربطی با پروردگار دارد» یکی هم و مادة حسیة خلقیّة همین چیزی که مشاهده می‌کنیم «مادّه حسی و جنبۀ خلقی» و کانت لنفسه ایضًا جهتًا تعلّق و تجرّد «و نفس انسان هم، یک جنبۀ تعلّقی به همین بدن را دارد و یک جنبه تجرّدی که آن جنبۀ ربطی او را تحقق می‌بخشد» لاجرم افتنت الحکمة بحسب عمارة النشأتین باصلاح القوتین الی فنیّن نظریّة تجردیّة و عملیّة تعقلیّة «لاجرم حکمت به دو فن، به حسب عمارت و اصلاحِ دو نشأت تقسیم شد یکی فن نظری و تجردی و دیگری فن عملی و تعقلّی»، یعنی از نظر اینکه انسان جنبۀ ربطی به عالم وجود و به حقیقت هستی دارد و در آنجا جنبه وحدت و علیّت و وساطت است و خلاصه حقیقت وجود در آنجاست. ما باید نظر داشته باشیم به ادراک حقیقت هستی، علی ما هی له، که این در اختیار ما نیست.

  • کاری که ما می‌کنیم این است که خودمان را به او برسانیم این یک مسأله است. مسأله دوم اینکه بالأخره ما بدن داریم و دارای حس و تعلق به دنیا هستیم برای تعلق به این دنیا و به این بدن باید کارهایی را انجام بدهیم، تا اینکه از نقطه نظر ظاهر و باطن، از نقطه نظر امر و خلق، از نقطه نظر فطرت و مرحلۀ شهود و بروز، اختلاف و تناقض و تضاد وجود نداشته باشد. پس برای عمارت دو نشأۀ امری و نشأۀ خلقی و اصلاح دو قوّۀ تجردی تعقلی و قوّۀ عملیّۀ نظری تجرّدی، ما به دو فن نیاز داریم: یکی فن نظریۀ تجردی حکمت نظری و دیگری فن حکمت عملی تعقلی. حکمت عملی که این عمل، بر اساس تعقل است نه بر اساس ظن و تخیلّ و حدس و وهم. انسان باید عمل خود را بر اساس تعقل و منطق انجام بدهد و عقل را در عمل خودش به کار بگیرد نه شایعات و مَجازات را امّا النظریّة «امّا نظریّه» فغایتها «غایت این حکمت نظری» انتقاش النفس بصورة الوجود علی نظامه

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

278
  • بکماله و تمامه ما برای چه حکمت می‌خوانیم برای چه دنبال حکمت می‌رویم؟ علتش «این است که نفس ما منقوش شود به صورت وجود آن طوری که هست؛ بکماله و تمامه. به کمال آن وجود و تمام آن نظام؛ نظام اکمل و اتم و احسن باشد»، یعنی ما آن نظام را، آن طور ببینیم که حقیقت وجود واقعاً روی آن است، یعنی چشم ما آن واقعیات را همان‌طور ببیند که هست. و صیرورتها عالمًا عقلیًا مشابهًا للعالم العینی لا فی المادة بل فی صورته و رقشه «و این نفس به یک عالم عقلی شبیه عالم عینی نه عین عالم عینی تبدیل می‌شود» مثلاً شما یک پرتقال را نمی‌توانید در مغزتان بیاورید مغزتان منفجر می‌شود چه برسد به اینکه بخواهید کرۀ زمین را در ذهن خود بیاورید. بلکه معنایش این است که انسان عالَم عقلی بشود، یعنی از نقطه نظر عقل و تصور همان بشود که در آنجا هست. به طوری که اگر آن که در ذهنش است تجزیه و تحلیل کنند همان شود.

  • به یک عارفی گفتند اگر تو جای خدا بودی چکار می‌کردی؟ گفت: همین نظامی که هست یک سر سوزن تکانش نمی‌دادم.

  • این می‌شود عالم عقلی، چون اگر تغییر دهد معنایش این است که فعل او از کار خدا بهتر است. اگر مثلاً می‌گفت من فقرا را غنی می‌کردم و مستکبرین را به زیر می‌کشاندم همه را گلستان می‌کردم، مگر خدا نمی‌تواند این کارها را بکند. و اینکه در قرآن می‌فرماید: ﴿وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ﴾1 در مقام بشریّت برای تکلّم است. امّا در ذهن حکیم اگر یک دستگاهی بیاید و آن چه را که در ذهن او است بیرون بریزد، و کارگرها و بنّا بخواهند مشغول ساختن آن بشوند و کره زمین و آسمان و عالم مثال بسازند، خروجی او همان است که در ذهن این ساخته شده است. این معنای عالم عقلی است. منتهی در صورت، مشابهت با آن عالم دارد نه در واقعیتش.

    1. سوره الأعراف (٧) قسمتی از آیه ١٨٨.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

279
  • در اینجا مرحوم حاجی سبزواری یک مسأله‌ای را بیان کرده‌اند که جای تأمل است. در همین حاشیه می‌فرمایند: چون حقیقة شیئیة الشی‌ء بصورته لا بمادّته1 است بنابراین حقیقت عالم در وجود اوست.

  • ”باید به ایشان عرض کرد آن حقیقت شیء که صورت شیء است نه مادۀ او، صورت فصلیّۀ اوست که عبارت است از حقیقت او نه صورت نقشیّه و رقشیّۀ او. این صورت با آن صورت خیلی تفاوت می‌کند. این‌گونه که شما می‌فرمایید مربوط می‌شود به شهود و علم حضوری و اینکه انسان به حقیقت همه اشیاء تعیّن پیدا کند.“

  • منظور از «در صورتش و ذهنش» یعنی همان جنبۀ نقشی او.

  • و هیئته و نقشه «به شکل آن هیئت و نقشی که در آنجا هست» و هذا الفن من الحکمة هو المطلوب لسّید الرسل «این فن از حکمت که فن نظری تجردی است و رسیدن به حقیقت هستی به وسیلۀ برهان و دلیل، همان است که مطلوب پیغمبر اکرم بود» المسؤول فی دعائه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم الی ربه حیث قال: «حضرت این‌طوری از خداوند متعال سؤال کرد» رب أرنا الأشیاء کما هی «ما را به حقیقت اشیاء برسان»، یعنی به همان حقیقت تصدیقیّه رسیدن و تحقق این حقیقت أشیاء به صورت و همان‌طوری که در نفس هست. ما را به اینجا برساند که ما حقیقت اشیاء را آن طوری که در نفس خودمان هست ببینیم و مشاهده‌ کنیم. و للخلیل علیه السّلام أیضًا «حضرت ابراهیم این‌طور فرمود» حین سأل «این‌طور سؤال کرد»: ﴿رَبِّ هَبۡ لِي حُكۡمٗا﴾2 «خداوندا به من حکم بده» حکم چیست؟ و الحکم هو تصدیق

    1. شرح منظومه (سبزواری)، ج ١، ص ٢٠٦.
    2. سوره الشعراء (٢٦) صدر آیه ٨٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

280
  • بوجود الأشیاء «عبارت از این است که انسان تصدیق پیدا کند و به وجود اشیاء ملتزم بشود» المستلزم لتصورها أیضًا «که هر تصدیقی تصوری می‌خواهد» و اما العملیة «امّا حکمت عملی» حکمت عملی تعریفش چیست؟ فثمرتها، اینجا بار دیگر، علت غائی را بیان می کند اما تعریف خودش را بیان نکرده است!

  • تعریف حکمت عملی در کتاب « الهدایة»

  • ”تعریف بهتر آن است که ایشان در هدایة الأثیریة فرموده‌اند که حکمت عملی عبارت است از: علم به رفتار انسان و خصوصیات و کردار و ملکات نیک و صفات زشت و رذیله و راه برای زدودن این و جایگزین کردن او. این تعریف حکمت عملی است و ثمره‌اش «تخلّقوا بأخلاق اللَه»1 است این عبارت ظاهراً از غزالی نقل شده یا اینکه بعضی دیگر هم فرموده‌اند. مرحوم نراقی در جامع السعادات فرموده‌اند2 و لکن آنجا سندی از شیعه ذکر نکرده‌اند.“

  • بنابراین حکمت عملی دو صورت دارد یک صورت علمیه دارد و یک صورت عینیّه دارد. آن چه را که انسان اول باید بداند که چه کند و بعد آن در او، محقق می‌شود. این مطالبی که مرحوم آخوند در اینجا نوشتند که صورتی دارد از آن حالات در نظام هستی و آن عوارض ذاتی که برای وجود و نظام احسن وجود دارد. این جنبۀ حکایی دارد مثل اینکه کتاب اسفار الآن حکایت می‌کند از آنچه که در این نظام وجود دارد. آیا شما با خواندن این کتاب، به حقیقت او، از نقطه نظر ذهنی می‌رسید یا نمی‌رسید؟ بله می‌رسید ولی از نقطه نظر عینی فرق می‌کند. مگر اینکه کار دیگری نیز انجام بدهید که آن حکمت عملی می‌شود، یعنی شما وقتی که این را می‌خوانید می‌‌فهمید که این عوالم، وجود دارد، عقل فعال وجود دارد، وجود بسیط،

    1. بحارالأنوار، ج ٨٥، ص ١٢٩؛ شرح الأسماء الحسنی، ج ٢، ص ٤١، به نقل از رسول خدا آورده است؛ الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الأربعة، ج ٢، ص ٢١.
    2. جامع السادات، ج ٣، ص ١٤٥.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

281
  • وجود دارد، قاعدۀ علیّت را می‌فهمید وقتی همه این مطالب را به دست آوردیم این حکمت نظری می‌شود. حالا باید برویم این حکمت نظری را در وجود خودمان محقق کنیم. حکمت عملی می‌آید و می‌گوید برای رسیدن به این مطالب در وجود خود، لازمه‌اش این است که اعمالی انجام شود که انسان به شهود برسد. حقیقت و واقعیت این که گفتیم این سفر ذهنی، مطابق با سفر نفسی است، برای رسیدن به همان حکمت شهودی و حکمت وجدانی که عبارت از عرفان است می‌باشد. باید ملکات بد را از خود دفع کنیم و ملکات حسنه را جایگزین بنماییم. آن زمان است که برای ما به واسطۀ ملکات حسنه، این حقایقی که در اینجا نوشته شده عینی می‌شود. تا به حال ذهنی بود حالا عینی می‌شود.

  • مراتبی در اینجا وجود دارد یکی اینکه اولاً ما باید بیائیم این حکمت نظری را به وسیلۀ برهان و تصدیق بخوانیم. زمانی که کاملاً این مطلب بیان شود آن وقت است که می‌فهمیم در این عالم چه خبر است. آیا مطلب در اینجا تمام می‌شود؟ نخیر. این فقط یک مرحله است. بعد از آن باید سراغ حکمت عملی رفته و راه رسیدن به این مطالب را یاد بگیریم که به او حکمت عملی می‌گویند. کتب اخلاق، معراج السعادة، جامع السعادة، إحیاء العلوم، بحرالمعارف و امثال ذلک، تمام اینها متصدی حکمت عملی هستند. حالا اگر خواندیم مسأله تمام می‌شود؟ خیر باید به آنها عمل کنیم در این صورت مقدمه می‌شود برای اینکه ما به باطن اینها برسیم، یعنی اخلاق سیّئه متبّدل می‌شود به اخلاق حسنه، تبدّل به اخلاق حسنه، یعنی تخلّق به اخلاق اللَه. تخلق به اخلاق اللَه، یعنی انکشاف حقیقت وجود برای انسان. و این انکشاف یعنی عرفان. پس حکمت عملی مقدمۀ برای عرفان واقع می‌شود. ممکن است این مطالب را بفهمید، لکن نسبت به حکمت عملی، یک قدم هم بر ندارید. اما در حقیقت می‌دانید که عالم ماده، عالم برزخ، ملکوت داریم، عقل داریم، سلسلۀ علل داریم. همه اینها را می‌دانید. مثل اینکه یک نصرانی بیاید فلسفه اسفار

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

282
  • را بخواند یا یک کمونیست و یک توده‌ای می‌آید تمام این اسفار را کاملاً می‌خواند و از خود ملاصدرا هم بهتر می‌فهمد. این برایش چه فایده‌ای دارد؟! آنچه که خوانده فقط حکمت نظری بوده است. الآن باید به دنبال حکمت عملی برود و آنچه که در سرش هست بیرون بریزد. حسنه به جایش بیاید آن وقت به باطن آن، که عبارت است از عرفان و شهود برسد.

  • به مرحوم میرزای قمی گفتند که آقا، شما مذکرها را مؤنث می‌آورید و مونث را مذکر می‌کنید. گفت: «الأمر فی التأنیث و التذکیر سهلة».

  • معراج السعادة یا جامع السعاداتی که مرحوم ملا مهدی نراقی ـ البته مرحوم ملا مهدی نراقی بسیار مرد بزرگی بود و بسیار مرد نازنینی بود و مقاماتی داشت ـ نوشتند. و یا مرحوم ملا عبد الصمد همدانی رحمه اللَه واقعاً مرد بزرگی بود ایشان آمدند یک بحرالمعارف نوشتند. این کتاب‌ها حکمت عملی می‌شود. امّا آیا خودشان واقعاً به آن مطالبی که در این کتاب هست رسیدند؟! این را نمی‌توانیم بگوییم. یا مرحوم حاج ملا مهدی نراقی این روایاتی که در جامع السعادات نقل کرده خودش هم، به حقیقت این روایات رسیده است؟ یعنی واقعاً تمام ملکات سیّئه را، از خود زدوده است ـ البته سیّئه‌ای که او دارد برای ما حسنه است ـ آنچه را که واقعاً خودشان در صدد بیان این مطالب هستند به آن مراتب هم رسیده‌اند؟! زیرا مثلاً شراب نخورید و یا دزدی نکنید فقط یک مرتبه نمی‌باشد. اینها برای عوام الناس است. در آن جاهای دقیق و لطیف و ظریفِ نفس و آنها را بدل و عوض کردن، آیا می‌توانیم بگوئیم که آنها به این مسأله رسیده‌اند؟ شاید نرسیده باشند که قطعاً نرسیده‌اند، یعنی از عبارات هم این‌طور بر می‌آید که نرسیده‌اند. خیلی مسائل، دقیق است. فقط این نیست که فرض کنید که یکی نماز شب بخواند و در نمازش غش کند انسان بگوید که او به همۀ مراتب رسیده است.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

283
  • جلسه پانزدهم: بحثی در حقیقت عالم جسم و جسمانیّات

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

285
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  •  

  •  

  • و اما العملیة فثمرتها مباشرة عمل الخیر لتحصیل الهیئة الاستعلائیّة للنفس علی البدن «ثمرۀ حکمت عملی و نتیجه‌اش این است که انسان به‌ عمل خیر مباشرت داشته و ملتزم بشود» به چه جهت؟ و به چه غایت؟ «به جهت این که نفس دارای یک قدرت و قوّتی ما فوق قدرت و قوّت بدنی بشود و احاطه بر بدن پیدا کرده وآن را در اختیار خود بگیرد. قاهر بر بدن باشد نه مقهور بدن» و الهیئة الانقیادیّة الانقهاریّة للبدن من النفس «یعنی جنبۀ انفعال و تأثّر از نفس برای بدن پیدا شود» بدن از آن سرکشی خودش بیرون بیاید و مقهور نفس شود.

  • نکته‌ای اینجا وجود دارد و آن این است که: بدن از خود هیچ‌گونه اختیاری ندارد و هر چه هست نفس است و در اینجا بین صغیر و کبیر، بین صالح و طالح، بین مؤمن و فاسق، هیچ فرقی نمی‌کند. و در اینجا منظور این است که تعلّقاتی که عارض بر بدن می‌شود، یعنی بدن را در اینجا یک جنبۀ عالم ماده گرفته‌اند و نفسی که متعلِّق به عالم ماده بشود آن نفس، نفسی است که مقهور ماده است، یعنی مقهور دنیا و مقهور اعراض و لوازم دنیا می‌شود که به خوردن و خوابیدن و اطفاء شهوات و منازعه و تکاثر در اموال و اولاد و به طور کلی توغّل بر مشتهیّات نفسانی رجوع می‌کند. چون این تعلقات هیچ ارتباطی با جنبۀ معنا و تجرد ندارد و تمام این

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

286
  • جهات، در ماده دور می‌زند. خوردن، خوابیدن اطفاء شهوت، جمع مال و کثرات، همه و همه، در حول و حوش ماده است. از این نقطه نظر تعبیر به بدن آورده‌اند، یعنی بدن در اینجا اشاره به آن جنبه‌هایی است که آن جنبه‌ها انسان را در عالم ماده و دنیا نگه می‌دارد.

  • اشکال به ملاصدرا که عالم ماده و جسمانیات را ظلمت می‌دانند

  • ”مسأله‌ای هست که در عبارت ایشان بعداً خواهد آمد و اشکالی هم دارد؛ و آن مسأله این است که: بسیاری از بزرگان، جسم و جسمانیّات را اظلم العوالم می‌پندارند1 و نهیی که درباره احتراز از دنیا و مذمّتی که از دنیا و امثالش شده است را، به همین جهات جسمی‌ و مادی عالم کون و فساد متعلق می‌کردند. در حالی که جسم و ماده مرتبۀ ‌نازلۀ برای وجود و برای حقیقت وجود است و ظلمت در اینجا اصلاً معنا ندارد به جهت این که:

  • اصل وجود، خیر محض است و از خیر محض، شر نمی‌تواند تراوش پیدا کند و ظاهر شود و آن خیر محض، در اطوار مختلفه‌ای بروز و ظهور پیدا می‌کند آن

    1. اصطلاح أظلم العوالم در عبارات فلاسفه و عرفاء به عالم ماده اطلاق می‌شود که از جهت سعۀ وجودی، درمرتبۀ دنیا نسبت به عوالم ربوبی قرار دارد و از آنجا که حیثیّت امکانیّه و ماهویۀ آن نسبت به سایر عوالم مجرّده غلبه دارد و ماهیت، مثار کثرت و ظلمت است و در مقابل وجود که جنبۀ وحدت و نور در آن فعلیّت دارد، لذا هر چه قوالبِ موجودۀ عینی در عوالم مترتبۀ از مبدأ وجود، فاصله بگیرد جهت امکانی و ماهیتی آن اشتداد پیدا نموده و ظلمت امکانی در آن تقویت می‌شود و بدین جهت به عالم مادّه أظلم العوالم اطلاق می‌شود، ولی با توجه به مطالب مذکوره در متن و اینکه لازمۀ عالم مادّه گرچه محدودیت بیشتر وجودی را در جوهرۀ خویش نسبت به عوالم علّی، دارا است ولی به هر جهت از نور وجود برخوردار است وتقابل نور و ظلمت تقابل تضادّ بلکه به تناقض اشبه است و لذا این اطلاق از نظر فنّی موجّه نمی‌نماید. بلی از آنجا که ارتباط عالم ماده با ملأ أعلی و مبدأ وجود به جهت حیثیت مادّی بودن در ابهام بیشتری نسبت به سایر عوالم قرار دارد می‌توان این اطلاق را تا حدودی توجیه نمود چنانچه عرب، به أمر مشتبه و غیر واضح مُظلَم، اطلاق می‌کنند.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

287
  • صورتی که او به خود می‌گیرد هویّت‌هایی را در هر مرتبه، به تناسب همان مرتبه تشکیل می‌دهد. در عالم مثال، هویّتِ مثالی به شکل صورت است و در عالم دنیا و ماده، هویّت جسم و ماده دارد.

  • دنیا عبارت است از ابتعاد از پروردگار و تعلّق پیدا کردن به کثرات

  • این که وجود، یک هویّت متفاوتی به خود بگیرد موجب دنائت و رذالت و ظلمت او نمی‌شود. پیغمبر اکرم صلی اللَه علیه و آله وسلم همین بدن را داشتند. آیا بدن پیغمبر نجس بود؟! اولیاء و بزرگان همین بدن را دارند، بدن آنها کثیف است؟! بدن آنها در اظلم العوالم است؟! می‌توانیم یک چنین حرفی بزنیم؟! پیغمبر اکرم خودش خانه می‌ساخت، خودش با زن نکاح می‌کرد، خودش از همین مأکولات و نوشیدنی‌هائی که ما می‌خوریم او هم می‌خورد، گرچه در آن زمان امثال این نوشابه‌های جدید نبود. ولی در هر صورت از همین آب، شربت، دوغ و شیر می‌نوشیدند. او هم از همین‌ها استفاده می‌کرد. آیا جسم به معنای ظلمت است، یعنی پیغمبر ظلمت را داخل بطن خودش می‌کرد و تمام اعمال او غلط و اشتباه بود؟! نخیر!! دنیا عبارت از جسم و ماده نیست. دنیا عبارت است از ابتعاد من الحق و تعلّق به اموری که آن تعلّق، موجب دوری انسان از حق شود، این دنیا می‌شود.‌ بنابراین خود دینار و درهم دنیا نیست. این که شما نمی‌توانید از دینار و درهم بگذرید دنیاست. خود زن، دنیا نیست بلکه از مظاهر پروردگار است این که زن بیاید و مانع بشود از اینکه شما به تکامل برسید دنیا می‌شود. منزل و بیت، دنیا نیست اما تعلق شما به منزل و اشتغال ذهن شما به منزل، دنیا می‌شود. امورات دنیایی هیچ کدام دنیا نیستند؛ این که انسان خود را مشغول اینها کند به نحوی که دیگر مجالی برای ارتباط با حق پیدا نکند اینها همه‌اش دنیا می‌شود. بنابراین ممکن است تدریس و تدرّس نیز دنیا شود. علم و تعلیم و تعلّم همه دنیا شود. رسیدن به کار مردم اگر به جهت نفس باشد دنیا می‌شود و اگر به جهت ربّ باشد غیر دنیا می‌شود. زمام امور مردم را به دست گرفتن تمام اینها دنیا می‌شود. مرجعّیت و ...

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

288
  • اینها دنیا می‌شود، بلکه دنائتش از دنیا در مرتبۀ پایین‌تری است. تمام اینها دنیا می‌شود.

  • اظلم العوالم به همین اعتبار می‌گویند نه به جهت جسمانیّت، بلکه به جهت تعلّق به امور جسمانی است.“

  • لذا اگر انسان به مسائل جسمانی تعلق نداشته باشد امّا علومی ‌را که دارد حاجب برای او بشود او در دنیاست اگر چه در اینجا به جسمی‌ تعلّق ندارد و شاید از مال دنیا هیچ چیز هم نداشته باشد ولی هر چه که موجب بشود انسان از پروردگار باز بماند و نتواند به مسیرش ادامه دهد و فکر و ذکر او، از حق به جنبۀ تعیّنات حق، تعلّق بگیرد و انصراف پیدا کند آن دنیا می‌شود. اشتباهی که مرحوم شیخ بهایی در اینجا کرده اند این است که می‌گوید:

  • انتقاد به شیخ بهائی در شعر « مدح دنیا، کی کند خیر الأنام»

  • زانکه از دنیا است این اوطان تمام   ***   مدح دنیا کی کند خیر الأنام1

  • چون این وطن‌ها از دنیاست پیغمبر اکرم هیچ‌وقت مدح وطن را نمی‌کند. مدح سرزمین را نمی‌کند. البته ایشان منظور دیگری دارد. این شعر اشتباه است گرچه در او یک حقیقتی نهفته است که آن حقیقت درست است، می‌فرماید که:

  • این وطن مصر و عراق و شام نیست   ***   این وطن شهری است کآن را نام نیست

  • بعد می‌فرماید:

  • این وطن، وطن لا اله الا اللَه است که در حدیث هم وارد است که : «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الإیمانِ.2

  • مرحوم شیخ بهایی آن وطن را به معنای وطنِ مقصود و همان جایی که از

    1. کلیات شیخ بهایی، قسمت نان و حلوا، بخش نهم، فی تأویل قول النّبیّ صلی اللَه علیه و آله و سلم: حب الوطن من الإیمان.
    2. مستدرک سفینة البحار، ج ١٠، ص ٣٧٥.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

289
  • آنجا آمده‌ایم گرفته است. البته این معنا بسیار معنای خوب و صحیحی است و یک توجیه وجیهی برای این روایت می‌باشد.

  • مرز جغرافیایی در اسلام نیست

  • ”گر چه ما می‌توانیم وطن را به آن سرزمین بگیریم که آن سرزمین، سرزمین اسلام است و انسان در آنجا باید زندگی کند و باید در دفاع از حدود و کیان اسلام به واسطۀ دفاع از حدود و ثغور، قیام کند. این هم محبتش اشکالی ندارد. چه اشکال دارد انسان نسبت به ایران محبت داشته باشد، از باب اینکه ایران دارای حکومت اسلام است، این چه اشکال دارد؟ نه از باب اینکه دارای یک حدود جغرافیایی است. نخیر! در این صورت وطن انسان آن جایی می‌شود که حکومت اسلام در آنجا برقرار است. و لو اینکه انسان در جای دیگری زندگی کند، یعنی فرض کنیم که اگر شخصی در آفریقا زندگی می‌کند اما حکومت اسلام در یک جای دیگر است آنجا را باید دوست داشته باشد نه آنجایی را که در او زندگی می‌کند. داخلی به آن سرزمین‌هایی گفته می‌شود که اینها دارای حکومت اسلام هستند و افراد آنها مسلمان هستند و خارجی و بیگانه و اتباع بیگانه به آنجاهایی گفته می‌شود که اینها خارج از حکومت اسلام هستند گر چه آنها در خود مملکت اسلام زندگی می‌کنند. بنابراین اگر یک مسلمان و شیعه در آن طرف آفریقا باشد، این غلط است که آن را اتباع بیگانه بنامیم. ما او را باید خودی بنامیم. اسلام بیگانه ندارد. در اسلام، بیگانه، بیگانۀ از مذهب است. بیگانۀ از شریعت است، نه بیگانه به عنوان جدای از حدّ و مرزی که روی یک میز، مرز را با یک مداد تغییر می‌دهند. مثلاً دو تا تپه یا سه تا دریا و صحرا به او اضافه می‌کنند این می‌شود بیگانه؟! اسلام بر اساس این‌گونه اعتبارات نیست که چند نفر آدم فاسق و فاجر، بتوانند برای ممالک دنیا تکلیف تعیین کنند و آن وقت اسلام هم بگوید هر که این جغرافیا را دوست داشته باشد، چون آنها تعیین ‌کرده‌اند از ایمان است.“

  • آیا این‌گونه است؟ چگونه ممکن است؟ بنابراین بدن و جسم و جسمانیّات

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

290
  • اینها، نه تنها مذموم نیستند بلکه ممدوح هم هستند به خاطر اینکه هویّتی از هویّات مراتب وجود، در اینها تجلّی پیدا می‌کند و اینها علت و مُعدّند برای اینکه نفس و روح به مرحلۀ تجرّد برسد. اگر بد بود که خدا خلق نمی‌کرد. لذا:

  • تفسیر آیاتی از سوره « التیّن...»

  • ”درآیه شریفه که می‌فرماید: ﴿لَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ فِيٓ أَحۡسَنِ تَقۡوِيمٖ * ثُمَّ رَدَدۡنَٰهُ أَسۡفَلَ سَٰفِلِينَ﴾1 این ﴿رَدَدۡنَٰهُ أَسۡفَلَ سَٰفِلِينَ﴾ منظور عالم ماده نیست به طوری که ایشان فرمودند. اسفل سافلین تعلّق به عالم دنیاست. ما از آن مقام و مرتبه‌ای که مقام هویّت محضه و مقام احدیّت و مقام واحدیّت بود. ما از آنجا، انسان را پائین آوردیم، پائین آوردیم تا سرش را گرم کردیم به چند تا حلبی و چند تا عروسک و چند تا مسائلی که اصلاً به طور کلی او را از اینکه دوباره یاد وطنش کند که در کجا بوده است مشغولش کردیم، این اسفل سافلین می‌شود.“

  • لذا در ذیل آیه دارد:

  • ﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ﴾2 مگر آن کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام بدهند، اینها در اسفل السافلین نیستند. اینها مگر بدن ندارند؟ مگر پیغمبر بدن نداشت؟ مگر پیغمبر زن و بچه نداشت؟ یعنی از ﴿رَدَدۡنَٰهُ أَسۡفَلَ سَٰفِلِينَ﴾ این عده مستثنی هستند. آنهایی که ﴿ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ﴾ هستند در ﴿لَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ فِيٓ أَحۡسَنِ تَقۡوِيمٖ﴾ که مستثنی نیستند، همۀ انسان‌ها در احسن تقویمند. بعد به دنبالش می‌فرماید که: ما این را در اسفل سافلین آوردیم همه را در اسفل سافلین آوردیم امّا فقط یک عده از این اسفل السافلین از نقطه نظر استمرار و بقاء مستثنی هستند. آنها چه کسانی هستند؟ آنها ﴿ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ﴾ هستند.

    1. سوره التین (٩٥) آیات ٤ و ٥.
    2. سوره التین (٩٥) آیات ٦.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

291
  • و این آیه قرآن که می‌فرماید: ﴿ثُمَّ نُنَجِّي ٱلَّذِينَ ٱتَّقَواْ وَّنَذَرُ ٱلظَّـٰلِمِينَ فِيهَا جِثِيّٗا﴾1 مربوط به عالم اهواء و خیالات و تخیلات است که آن جهنم است دیگر. که این هم همین معنا است و هیچ فرقی نمی‌کند. عالم ماده خودش از آثار وجودی پروردگار می‌شود. و جنبۀ تجرد را در او می‌توانیم پیاده کنیم و به عبارت دیگر مگر احاطه خداوند متعال بر ماده، کمتر از احاطه تجردی است؟ چه فرق می‌کند، هر دو در تحت قدرت و سیطرۀ پروردگار است. چه مجردات و چه ماده. پس چرا ما ماده را اسفل سافلین بنامیم؟ به خاطر اینکه اینها حاجب است؟! نخیر!! دید انسان است که حاجب است. و این که گفته شده ﴿مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾2 به آن جهت می‌گویند که در آنجا چشم‌ها باز می‌شود. در صورتی که اینجا هم خداوند ﴿مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾ است. ولی ما به خاطر این پرده‌ها و حجاب‌ها در این دنیا نمی‌توانیم درک کنیم؛ این مطلب صحیح است ولی اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند، یعنی این به علتِ نظر و دید غیر صحیحِ انسان است نه به خاطر خود عالم ماده! لذا اینکه فرموده ﴿مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾ نه اینکه در اینجا ﴿مَٰلِكِ﴾ نیست، بلکه به علت این دیدِ غلط و حجاب و پردۀ تعلق به ماده، از ما مخفی می‌ماند. اما در قیامت منکشف می‌شود. حتی اگر مشاهدۀ جمال پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم برای ما حجاب و مانع از رسیدن به خدا بشود، خود پیغمبر اسفل السافلین نمی‌شود، بلکه آن دید را باید تصحیح نمود. آن دید اسفل السافلین است. و اینکه حجاب‌ها را تقسیم نموده‌اند به حجاب‌های ظلمانی و نورانی یعنی: حجاب تعلّق به امور دنیا و حجابِ تعلق به امور عقبی.

  • ”و خلاصه هر چه که موجب می‌شود که انسان از اتّکا به معبود انصراف و اتکا به تعینات پیدا کند این عالم دنیا و اظلم العوالم می‌شود. حتی اگر شما فلسفه را

    1. سوره مریم (١٩) آیۀ ٧٢.
    2. سوره الحمد (١) آیه ٣.

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

292
  • هم بخوانید که اصلاً هیچ ربطی به دنیا و به دنیائیات و امثال ذلک ندارد، ولی همین تدرّس و تعلّم فلسفه می‌تواند حجابی بشود که شما نتوانید زیر بار حق بروید این برای شما اظلم العوالم و حجاب ظلمانی می‌شود، حجابی که نفس را در محدودۀ نفسانیّات ومشتهیّات خودش متوقف کرده است.“

  • اما اگر کسی در عوالم بالاتر سیر کرده و از مدارج نفس گذشته است ولی به مقام اطلاق نرسیده است و در این سیرش مطالب بسیاری کشف کرده است امّا به هر حال، یک سری موانعی در راهش هست که به مقام اطلاق برسد آن دیگر در اظلم العوالم نیست، بلکه او در همان عوالم نورانی است. منتهی خود آن حجاب‌ها برای خودش یک حساب و کتاب‌های دیگری دارد. پس تمام اموری که در حیطۀ عالم طبع است چنانچه مانع و حصار باشند و لو در فلسفه و حکمت و عرفان باشد، یعنی هر چه در محدودۀ نفس باشد، این از اظلم العوالم است.

  • استناد صدرالمتألّهین به آیات و روایاتی در باب حکمت نظری و عملی

  • و الی هذا الفن اشار بقوله علیه السّلام که فرمودند: تخلقوا بأخلاق اللَه... «که عبارت است از حکمت عملی که موجب می‌شود اخلاق و ملکات انسان به اخلاق اللَه تشبّه پیدا کند» و استدعی الخلیل علیه السّلام فی قوله و الحقنی بالصالحین «که این الحاق به صالحین عبارت است از رسوخ ملکات که آن ملکات موجب می‌شود که ذات انسان متحوّل شود و به واسطۀ تحوّل آن، حقیقت جوهری انسان انکشاف پیدا کند» و الی فَنَّی الحکمة کلیهما أشیر [أشهر] فی الصحیفة الإلهیّة «در صحیفۀ الهیّه و در هر دو فن حکمت اشاره شده است» که می‌فرماید: ﴿لَقَدۡ خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ فِيٓ أَحۡسَنِ تَقۡوِيمٖ﴾، و هی صورته التی هی طراز عالم الأمر «احسن تقویم صورت جوهری انسان است که آن طراز عالم امر است، یعنی بر نمط عالم امر است، که او از اوزان عالم امر است و حقیقتِ محضۀ وجود بسیط است ﴿ثُمَّ رَدَدۡنَٰهُ أَسۡفَلَ سَٰفِلِينَ﴾ «این انسانی که دارای این مرتبه عالی است که مافوق او عُلوّی تصوّر

گلشن اسرار ج1 شرحی بر الحکمة المتعالیة‌ فی الاسفار العقلیة‌ الاربعة

293
  • نمی‌شود این انسان می‌آید پایین و خودش را به یک امور خنده دار سرگرم می‌کند» و هی مادّته التی «اسفل سافلین عبارت از ماده انسان است» هی من الاجسام المظلمة الکثیفة «که عبارت از اجسام مظلمه کثیف است﴿إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾ مگر آن کسانی که ایمان آوردند از ردّ به اسفل سافلین استثنی می‌شوند» إشارة الی غایة الحکمة النظریة «اشاره است به اینکه غایت حکمت نظریّه، ایمان به مبدأ و معرفت به مبدأ و معرفت پررودگار کما هو هو می‌باشد.» این مرتبه ایمان واقعی می‌شود. البته ایمان هم مراتبی دارد. بله، ایمانی که ابوسفیان داشت، حالت ایمان نبود. ولی در هر صورت ایمان افراد پایین هم، یک مرتبه است. ایمان افرادی که به آن مرحلۀ کامل از ایمان می‌رسند یک مرتبه بالایی است. این احسن تقویم را که به معنای «هی طراز عالم الأمر» بیان کرده‌اند در واقع کل اشیاء، طراز عالم امر هستند و لذا در مورد انسان، استثنایی ندارد. آن جنبه‌های استعدادی که در انسان است و می‌تواند به عالم امر برسد، آن جنبه‌ها را مدّ نظر داریم، هر چیزی که این جور نیست. آن قوه‌ای که در انسان است و در بقیه نیست. حتی ملائکه هم چنین قوه‌ای را ندارند «لو دنوت أنملةً لاحترقت1» اشاره به این است و اینکه می‌فرماید ﴿وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ﴾ اشاره به ت