/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۳

1
  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • ١٣٣

  • تطبیق متن‌

  • فالحق أن إضافات .... تکون بین الأشیاء

  •  ایشان مى‌فرمایند ـ به دنبال مطالب دیروز ـ جنبه وجودى اشیاء عین ربط و عین ظهور آن فیض كه متدلّى به مبدأ فیاض خودش مى‌باشد. و ماهیت اشیاء به استدعاء ذاتى خودشان استجلاب فیض و وجود را از مبدأ مى‌كند و آن مبدأ به واسطه اقتضاى فاعلى خودش مستدعى براى معالیل در عالم اكوان است. حقِ مطلب این است كه اضافات ذات واجب به ممكنات و نسبت خلاقیت و قیومیت به ممكنات، آن نسبتِ خلاقیتى كه قیومیت دارد این خلاقیتِ به ممكنات قوام خلاقیت به وجود و تحقق ممكنات در خارج را مى‌دهد. و اضواء ذات واجب بر ذوات و ماهّیاتى كه قابل وجود هستند و آن ماهیات را وجود مى‌بخشند اینها به اضافه مقولیه و متأخّر از این ماهیات و ممكنات نیست بلكه به نفس اضافه اشراقیه، خودِ آن خلاقیت تقدّم طبعى بر ذات ممكنات دارد. نه اینكه بعد از آن ذات حاصل بشوند تا در مرتبه‌اى از مراتب خلّو ذات از وصف خلاقّیت و قیومیت متصوّر باشد

  • (و لیست اضافه کسایر اضافات التّى تکون و بین الأشیاء) اضافه خلاقّیت به ممكنات اضافه قیومیت و امثال ذلك اضافه‌اش اضافه مقولیه نیست‌ (و تکون متأخره المنسوب و منسوب الیه) كه این اضافه بعد از منسوب و منسوب الیه پیدا مى‌شود. (بل انّما یکون مصداق صفاته اضافیه ذاته بذاته) مصداقِ صفاتِ اضافیه او و حقیقتِ اتصافِ ذات به صفات اضافیه؛ مصداقِ صفاتِ خودِ ذاتِ متعال است بدون شئ آخر بدون مخلوق و بدون مرزوق و بدون ماهیه الموجوده فى الخارج خود صفات اضافیه با انتساب به ذات حق نه با تحقق اعیان خارج و بعد از تحقق‌ اعیان خارج تحقق پیدا مى‌كند یعنى (ان نفس ذاته بذاته کافیه النتزاع نسبته والمنسوب و الیه) خودِ ذاتِ پروردگار بذاته و تنهایى نسبت خلاقیت و منسوب الیه كفایت مى‌كند و آنچه كه به آن نسبت داده مى‌شود را كفایت مى‌كند یعنى خود ذات براى اتصاف به خلاقیت كفایت مى‌كند و نیازى براى تحقق خارجى او نخواهد بود چرا نیاز نخواهد بود؟ چون نفس اراده و خلاقیت عبارت است از تحقق خارجى پس قبل از معلول است كه این خلاقیت جنبه علیت خودش را ارسال كرده است. و قبل از اینكه معلول بخواهد پا به عرصه وجود بگذارد، اراده و مشیت بر این نزول تعلق گرفته است و این ظهور به هم پیوسته است و به نفس اراده و مشیت آن شى‌ء در خارج تحقق پیدا كرده است نه اینكه این وصفِ انتسابى به حق باشد مانند سایر نِسَب اضافیه كه بعد از تحقق شیئین یعنى منسوب و منسوبٌ الیه از آن انتزاع بشود. مانند فوقیت و تحتیت كه بعد از تحققِ خارجىِ فوق و تحت انتزاع مى‌شود زیرا اگر ارضى باشد و سمائى نباشد فوقیت انتزاع نمى‌شود یا تحتیت انتزاع نمى‌شود. هم باید سمائى باشد و هم ارضى باشد آن وقت ما فوقیت را بعد از این دو انتزاع كنیم امّا در نِسبى كه متدلّى به حق است و اتكاء به حق دارد نفسُ التعلق به حق كافى براى مصداقیت حق است این صفات را، نفسِ اتكاء به حق و نفس ذات حق كفایت مى‌كند كه متّصف به این ذات بشود. متصف به این وصف بشود

جلسه ۱۳۳

2
  • (فکما ان بعلمه الکمال الاجمالى یعلم الجمیل الاشیاء نُسِبَت إلیه تعالى) همانطورى كه حق متعال با علم كمالى اجمالى كه دارد جمیع اشیاء و نسبت آن اشیاء را خود به خود عالِم است و آن علم، علم حضورى است كه به نفس علم حضورى تمام اشیاء را در وجود خود وجدان و شهود مى‌كند نه اینكه با علم اجمالى در عالم ابهام مى‌داند كه چه خواهد شد. آن را ما هم مى‌دانیم این كه براى خدا هنر نیست ما هم اجمالًا مى‌دانیم در این كتاب چیست خیلى هنر نكردیم اگر راست مى‌گویى تك تك صفحات را بگو ببینم در آن چیست. آنچه كه حق متعال‌ در مقام ذات بر آن عالم است عبارت است از علم تفصیلى اشیاء كه عبارت از حضور خارجى آن اشیاء است آن وجدانِ حق متعال را علم حضورى به او مى‌گویند منتها علم اجمالى و علم تفصیلى نسبت به تحقّق و تكوّن خودِ اشیاء است نه نسبت به ذات حق، آنچه كه منتسب به ذات حق است لا تغیر و لا تبدّل است بسط و اجمال اصلًا در آنجا معنا ندارد. آنچه كه در مقام خلق است آن به تفصیل و اجمال بر مى‌گردد. و آن هم تابع شرایط زمان و مكان است. چون محكوم و مقهور به قانون زمان و مكان است لذا مقام تفصیل و مقام اجمال؛ در اعیان خارجى تفاوت دارد امّا اگر اشیاء مقهور به زمان و مكان نباشند وجود آنها در ذات حق به علم حضورى على السواء است حتّى آنهایى هم كه محكوم به زمان و مكان هستند همینطور هستند منتها از نقطه نظر مرتبه معلولیت ما یك مرتبه اجمال داریم كه آن حقیقه العله است و یك مرتبه تفصیل داریم و آن عبارت از بروز و ظهور معلول در خارج است این را مى‌گوئیم مقام تفصیل پس اگر ما به علّت نگاه كنیم همه چیز در مرحله علّیت وجود دارد و اجمال و تفصیل اصلًا در آنجا معنا ندارد.

جلسه ۱۳۳

3
  • اگر ما به معلول نگاه كنیم، خوب مى‌بینیم گاهى معلولى وجود دارد و گاهى معلولى وجود ندارد الان در این شرایط ما روز سه شنبه كه پنجم یا ششم رجب مى‌باشد الان یك موجوداتى در امروز متولّد مى‌شوند كه دیروز متولّد نبودند فردا هم متولّد نمى‌شوند. فردا كه روز چهارشنبه است یك موجودات دیگرى متولّد مى‌شوند پس مقام بسط و مقام ظهور بالنسبه به عالم كون و فساد است امّا نسبت به نفس عوالم تجردى مجرد و عوالم ربوبى در آنجا اجمال و بسط معنا ندارد. در عالم علیت همه چیز به علم حضورى و به نفس حضورى وجود دارد. به نسبت به ما تفاوت پیدا مى‌كند. مثل اینكه یك فردى كه مقرب سلطان باشد از نظر اینكه مقرب سلطان است ووزیر سلطان است از نظر اینكه پسر فلان كس است. این دو جنبه را ما باید از هم لحاظ كنیم. مى‌گویند سلطان محمود یك غلامى داشت به نام ایاز كه خیلى‌ معروف بوده است این همیشه گاه گاهى مى‌رفت در اتاقى و كسى را راه نمى‌داد سعایت كردند جریانش مفصّل است و در مثنوى مولانا آمده است خلاصه یك روز سلطان مى‌رود نگاه مى‌كند مى‌بیند كه نشسته و پشمینه‌اى سرش كرده و یك چوبى هم گذاشته كنارش و همینطور نشسته بعد مى‌آید، وقتى كه بر مى‌گردد سلطان محمود مى‌گوید كجا بودى؛ مى‌گوید جایى بودم، مى‌گوید باید بگوئى من آمدم دیدم و خلاصه باید بگوئى قضیه چه است؟ گفت من قبل از اینكه به خدمت سلطان برسم چوپان بودم و یك پشمینه‌اى به بر داشتم و یك چوبى هم در دست و یك عبریتى هم بر دوش داشتم و كل ما یملك من این بود ـ چوپان همین است ـ الآن طورى شده است كه تمام وزراى سلطان از من اطاعت مى‌كنند و حلقه اطاعت من را به گوش دارند. و من هر هفته یك بار در این اتاقم همان پشمینه‌اى كه آن موقع داشتم و آن چوب و عصا و كذا را مى‌گذارم و مى‌روم یك ساعت آن را مى‌پوشم و با خود حدیث نفس مى‌كنم كه تو همان هستى، فرق نكردى عنایت سلطان تو را به اینجا رسانده كه تمام امراء و وزراء در هر چیزى باید از تو اطاعت بكنند و این مسأله موجب مى‌شود كه؛ غرور مرا نگیرد و من فریفته نشوم ببینید این چه فرهنگى دارد. واقعاً كه بى جهت سلطان محمود دلباخته ایاز نشده بود واقعاً یك همچین شخصى با یك همچنین فرهنگى و با یك همچین تعقل و تدبّر و تفكرى حیف نیست انسان با این رفیق نشود. واقعاً كسى كه یك همچنین فهم وشعورى دارد كه حوادث و مسائل او را تغییر نمى‌دهد و او را از آن صراط به این طرف و آن طرف نمى‌آورد واقعاً زیبنده است كه با یك همچین شخصى انسان انس داشته باشد. سلطان محمود هم بى جهت كه نیامد با یك هم چنین كسى هم نشین شد.

جلسه ۱۳۳

4
  • اینها انسانهاى فهمیده‌اى بودند ایاز كه یك همچنین جمال دل آرایى نداشته بود یك انسان بسیارسید چردهاى بوده و یك انسان لاغر بوده وقتى كه همه را امتحان مى‌كند در مورد او سعایت مى‌كند اینطور است اینطور هست رشك و حسد به آن مى‌ورزند سلطان محمود مى‌گوید یك گوهرى از خزانه بیاورند به اوّلى مى‌گوید بزن بشكن به دومّى مى‌گوید بزن بشكن تا آخرمى‌گویند آقا این چه است و این فلان است. آخر چرا سلطان یك هم چنین كارى را مى‌خواهد بكند؟ جوهر در دنیا نظیر ندارد. ـ كارهایى كه ما مى‌كنیم همین است. ـ خلاصه تا اینكه هیچكدام این كار را نمى كنند آخر به ایاز مى‌رسد ایاز مى‌زند و آن را مى شكند و صد تكه اش مى‌كند همه مى‌گویند واى من باب مثال احمق بودى نفهم بودى چرا اینطور چرا آنطور. بعد سلطان محمود مى‌گوید آیا این جواهر ارزشش بیشتر بود یا كلام من؟ یك مرتبه این ها به خود مى‌آیند عجب كارى كردند چقدر نفهم بودند شما جواهر را بر كلام سلطان محمود ترجیح دادید یك سنگ را بر امر مولا ترجیح دادید یك جواهر را كه قیمتش هر چه باشد بر كلام سلطان ترجیح دادید كدام قیمتش بیشتر بود؟ اینجا مى‌گوید این ها را چكار كنندكه ایاز مى‌آید و شفاعت مى‌كند حالا این دو جنبه در ایاز وجود دارد یك جنبه، جنبه انتساب به سلطان و آمریت و مولویت بر همه مملكت سلطان است این یك جنبه‌اش مى‌باشد و یك جنبه صَرف نظر از سلطان؛ خود ذات این ایاز خود ذاتش همان پشمینه پوشى بوده كه چوب مى‌انداخته بر سرش با آن عبریت دنبال گاو و گوسفند مى رفته است. و این دو جنبه باید ملحوظ باشد و هیچكدام از این دو در همدیگر خلط نباید بشود این دو جنبه اثباتى حكایت از دو جنبه ثبوتى مى‌كند. خب آنچه كه در اشیاء خارج وجود دارد. یك لحاظ، لحاظ به نفس آن اشیاء است كه در موقعیت بسط و اجمال قرار دارند و یك وقتى نبوده‌اند در مقام اجمال بوده‌اندالان هست شده‌اند در مقام بسط است یا در مقام ظهور است وقتى كه اینها را ما لحاظ بكنیم بالنسبه به علم ربوبى و در مقام فیاضیت در آنجا مقام، مقام بسط است و اجمال دیگر در آنجا وجود ندارد. پس علم اجمالى حق و علم تفصیلى حق این حرف ها را كنار بریزید یك علمى بیشتر وجود ندارد و آن علم تفصیلى حق است كه آن عبارت است از حضور الاشیاء عند الحق و شهوده ایاها بتمامه و بكلیته و عدم خلو ذات عن شیئ از این اشیاء و از تعینى از این تعینات بدون تصور تركیب و بدون تصور تخییل و احتیاج كه مطرح مى‌كنند. در این زمینه مطالبى هست و بزرگان هم مسائلى در اینجا دارند

جلسه ۱۳۳

5
  • فکما ان بعلمه الاجمالى‌ خب حالا ایشان اینطور مى‌فرمایند مرحوم آخوند همانطورى كه به علم كمالى و اجمالى خودش حضرت حق‌ یعلم جمیع الاشیاء جمیع اشیاء و نسبتش را به او مى‌داند این از یك ناحیه، از ناحیه قدرت‌ وبقدرته تامته الکامله یقیم جمیع المقدورات‌ جمیع مقدورات را اقامه مى‌كند یا قیومیت جمیع مقدورات را دارد فکذلک‌ همینطور ذاته کافیه فانتزاع جمیع لواحق‌ در انتزاع جمیع لواحق و صفات و كیفیت لواحق این صفات و لواحق و نسبتش واضافه اش به او، ذاتش كفایت مى‌كند و این كفایتِ ذات به اضافه اشراقیه‌اى است كه آن ایجاد مى‌كند و به ایجاد آن در خارج وجود پیدا مى‌كند و این اضافه اشراقیه منبعث از خودِ ذات است. پس خود ذات كفایت مى‌كند و نیازى به شریك هم ندارد. كمك نمى‌خواهد. مى‌گویند یك وقت ناصر الدین شاه رفته بود یك جایى دیده بود یك فردى چند بچّه دارد. خیلى آنها شبیه به هم هستند خیلى عجیب شبیه به هم هستند ناصر الدین شاه به او گفت چقدر بچّه‌هایت مثل هم هستند گفت قربان ما كلفت و نوكر نداریم همه كارها را خودمان مى‌كنیم لذا همه مثل هم هستند. كارخانه‌اى هستند و به یك شكل در مى‌آیند. ـ فلیس فى عالم الهیته و صق ربوبیته) در عالم الهیت حق و صقع ربوبیتِ حق چیزى از معناى عدمیه وجود ندارد مثل عدم و امكان، در ذاتِ حق عدم راه ندارد. امكان راه ندارد نقص راه ندارد. جهل راه ندارد. و ظن و هزل و حدوث و زوال تجدد و تصرّم و قطع و فقر و نیاز هیچكدام از اینها در علم حق وجود ندارد. عالَم، عالَم ثابتات است و در عالم ثابتات تغییر و تبدّل راه‌ ندارد. این مطلب ایشان صحیح و درست است امّا از این مطلب ما استفاده هاى زیادى مى‌توانیم بكنیم كه انشاء الله بعداً در فصل هاى خودش مى آید

  • . (و العجب من الشیخ و شدّته و تفردى فى العلوم.) عجب از جناب شیخ است كه ایشان با این شدّت و قوّه حدس و ذكائى كه در معارف دارند (أنّه قصروا ادراک من فهم هذا المعنا) ایشان نتوانستند به این معنا برسند. وأعجب من ذلک‌ عجیب تر از این‌ (انه ممّا قد تفتته فى غیر شفاء) در غیر شفاء ایشان متوّجه قضیه شده‌اند امّا در شفاء چرا آمدند حضرت حق را امكان بالقیاس إلى الغیر شمردند (حیث ذکر فى التعلیقات) در تعلیقات ایشان دارند كه‌ (ان الاشیاء کل الحال واجبات للاوّل تعالى) تمام اشیاء واجبات هستند یعنى واجب بالغیر هستند یا واجب بالقیاس إلى الغیرهستند. (للّاول تعالى: و لیس هناک الامکان البتّته) در اینجا امكان البتّه نیست البته آن مطلبى كه ما در مورد واجب نقل كردیم. آقایان به این معتقد نیستند یا واجب بالغیر مى‌دانند یا واجب بالقیاس إلى الغیر مى‌دانند. امّا از نقطه نظر ذات كه واجب بالذات باشد و مثل واجب الوجود باشد این مطلب در جایى نیامده است غیر از بعضى از عبارات كه از عرفاءاست‌ (و فى کتاب اصوللجیا المنسوب الى المعلم اوّل تصریحاه واصحه بانّ الممکنات کلها حاضره عند مبدأ الّاول الضروره والبت) تمام ممكنات حضور دارند در مبدأ اوّل بنا بر ضرورت و فقط حضور دارند بر این اساس ما مى‌توانیم بگوئیم منظور از كلام معلّم اوّل این است كه همه ممكنات كه حضور دارند حضور آنها حضور دفعى است نه حضور تدریجى‌ (و امّا ما یتراءى من تجدد الاشیاء و تغیرها) آنچه كه در خارج دیده مى‌شود و مى‌بینیم بعضى اشیاء نیستند و بعد پیدا مى‌شوند این را شما چه مى‌فرمائید ویا تعاقب پیدا مى‌كنند اینها یكى بر دیگرى مقدّم و مؤخّر مى‌شود و تغیر پیدا مى‌كنند و در تغیر هزار رنگ به خود مى‌گیرند

جلسه ۱۳۳

6
  • فهذا بالقیاس إویته الوجود این بالقیاس به بعضى از وعاهاى وجود است در قیاس به مرتبه مادّه و كون و فساد مطلب این چنین است‌ (فان زوال و الغیبه بعض الموجودات) ـ این بسیار مطلب عالى است و انسان تعجب مى‌كند خب این تعجب هم ندارد. ـ چه‌طور خداوند بعضى از این مطالب بكر را در سر خیلى از قدما مى‌اندازد. و چیزهایى است كه حتّى خیلى از متأخرین بعد از دو هزار سال هنوز ممكن است به این مسائل یعنى آنچه او ادراك كرده است نرسند و خلاصه نتوانند ادراك كنند ـ (فان زوال و الغیبه) زوال و غیبت از بعضى از موجودات كه موجوات عالم طبع باشد (لا یستلزم زوال و الغیبه عن بعض آخر استلزام زوال و غیبت از مراحل علّى خودش را ندارد. در عوالم علّى زوال وجود ندارد. غیبت وجود ندارد. در همه آنها حضور هست در اینجا ما نمى‌بینیم امّا همین كه ما نمى‌بینیم یكى دارد مى‌بیند ما نمى‌بینیم خب این چشم از ما است خب را درست بكنیم مى‌بینیم پس ما اشكال دارد چشمشان كه نمى‌توانیم زمان را بشكافیم مكان را بشكافیم و ببینیم الان چشم ما علیل است شما پشت این دیوار را مى‌دانید چه است؟ خیر! امّا اگر یك شخصى بود كه یك حالتى پیدا كرد بعضى‌ها هستند یك حالات خاصّى دارند كه به آنها اسكنه گفته مى‌شود همین شخص مى‌تواند برود و پشت دیوار را هم ببیند كه چه هست و الان افرادى هستند وخود من هم دیده ام بعضى از افراد را كه اطلاع بر این خصوصیت پیدا مى‌كنند و آنها معتقدند با چشمشان البّته نه اینكه نفس این چشم یك قدرتى در او پیدا مى‌شود كه به واسطه آن قدرتى كه پیدا مى‌شود كارى را انجام مى‌دهد كه در شرایط عادى انجام نمى‌دهد. این مسأله است یعنى این چشم الان داراى یك خصوصیات فیزیكى است باید نور برخورد كند به آن دیوار جلو وقتى نور به آن برخورد كرد انعكاس پیدا كند در مردمك، مردمك آن نور را تبدیل مى‌كند و منعكس مى‌كند به شبكیه، شبكیه آن را جمع مى‌كند در یك نقطه زرد كه به آن ماكولا مى‌گویند از آن‌ نقطه زرد مى‌رود در مغز .... این كارها یك مسائل عادى است تازه این مسائل عادى هم به واسطه همان اشراف نفس است یعنى نفس مى‌آید این آلت را به كار مى‌كشد نه اینكه این آلت است كه براى نفس غذا تهیه مى‌كند و مى‌فرستد نفس مى‌آید از این آلت استفاده مى‌كند. لذا وقتى كه شما نفستان جایى توجه دارد. نگاه به طرف مى‌كنید اما هیچى نمى‌بینید یكى مى‌آید از جلوى شما رد مى‌شود چون حواستان پرت است او را نمى‌بیند یا اینكه با یكى دارید حرف مى‌زنید، كسى دارد صحبت مى‌كند نمى‌شنوید مگر این موج در این گوش نمى‌رود. پس چرا شما چیزى نفهمیدید چون نفس نیامده این آلت را به كار بگیرد نفس اگر بیاید به كار بگیرد شما ادراك مى‌كنید بله موج برخورد مى‌كند پرده صماخ را هم تكان مى‌دهد ولى صحبت در این است كه كارى انجام نمى‌دهد اثرى بر این مترتب نمى‌شود حالا بسته به این است كه این نفس چقدر در إعمال یك آلت مؤثر باشد این مسأله است كه به هر مقدار تأثیر آن بیشتر بود، استفاده از این آلت هم بیشتر مى‌شود لذا انسان با همین چشمش همین كه به قول امیرالمؤمنین علیه السلام كه مى‌فرمایند: (اعجبوا لهذا الانسان یبصر بشحن و یسمع بعظم و ینطق بلحم) كه با زبان تكلم مى‌كند و با استخوان مى‌شنود استخوان‌هایى كه در گوش هست‌

جلسه ۱۳۳

7
  •  مى‌گویند فرهاد میرزا در فرنگ تحصیل كرده بود پسر فتحعلى شاه بود و مرد دانشمندى هم بود بسیار مرد دانشمندى بود هیئى هم بود اهل ریاضى هم بود. و در دانشگاه تركیه ـ البّته دانشگاه كه نبوده ـ آن موقع وقتى درس مى‌خوانده است آن استاد آمد و وقتى كه داشت گوش را تشریح مى‌كرد گفت من مى‌خواهم یك حقیقتى را براى شما بیان كنم این است كه امروز كشف شده است بر اینكه انسان به واسطه استخوان مى‌شنود. پرده صماخ استخوانها را به حركت مى‌اندازد و به واسطه عصبى كه در آن استخوان وجود دارد، بعد از گذشت از یك مایع چون در آب سرعت صوت تسریع پیدا مى‌كند به واسطه عصب منتقل به مغز مى‌شود فرهاد میرزا بلند مى‌شود و مى‌گوید كه ما هزار و دویست سال پیش یك همچنین مسأله‌اى را گفتیم استادشان مسیحى بوده فرهاد میرزا این حدیث را مى‌خوانداعجبوا لهذا الانسان یبصر بشحن و ینطق بلحم و یسمع بعظم ـ و خیلى همه تعجب مى‌كنند كه كلام حضرت آن موقع از جنبه اعجازى بر ایشان تلقى شده بود. این نفس مى‌آید از این مسأله آنچه را كه دارد استفاده مى‌كند و مى‌گیرد. فكیف عن حقیقه الوجود و المحیط به الجمیع الاشیاء) چگونه غیبت و زوال از یك حقیقت وجود صادر مى‌شود كه محیط به همه اشیاء است حافظ همه مراتب و انحاء مراتب وجوداست و سیإتى تحقیق هذا المقام انشاء الله المفضل المنعام.

  •  سؤال: آیا مباحث توحیدى آیا قبلًا هم چنین توحیدى در اسلام بوده یا توحیدى كه پیامبر و ائمه اطهار علیهم السلام آورده اند در امم سابقه و در میان كتب نازله بوده است‌

  •  جواب: خیر یك همچنین چیزى را از آنها سراغ نداریم از عباراتشان یك همچنین چیزى سراغ نداریم. كلماتى كه از ائمه و نحوه بیانى كه از آنها داریم به یك كیفیتى است كه فقط اختصاص به اسلام دارد

  •  سؤال: این آیه سوره واقعه كه در مورد امیرالمؤمنین هست‌ (السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ)

جلسه ۱۳۳

8
  •  جواب: نه به این معنا نیست.