پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
توضیحات
فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
جلسه 3
درس دویست و شصت و پنجم
متساوی الطرفین بودن ماهیت نسبت به وجود و عدم (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل (16).
صحبت در این فصل راجع به احتفاف هر موجود یا به عبارت دیگر هر ممکنی به دو ضرورت است؛ ضرورت سابق و به دو ضرورت، ضرورت لاحق است. در بحث امکان و اتصاف ماهیت به امکان عرض شد که وقتی ما بخواهیم خود ماهیت را مِن حیث هی هی درنظر بگیریم این ماهیت بهلحاظ ترتب وجود و عروض وجود بر او مساوی الطرفین نسبت به وجود و عدم است و این تساوی را در همۀ حالات حفظ میکند. همین شعر معروف:
متساوی الطرفین بودن ماهیت نسبت به وجود و عدم
یعنی خود ماهیت که عبارت از تعینات وجودی اشیاء است مِن حیث هی هی متساوی الطرفین است نسبت به وجود و نسبت به عدم. اقتضاء هیچکدام از دو طرف را ندارد. اگر علت موجدهای باشد، وجود بر او حمل میشود و اگر علت موجده نباشد عدم بر او حمل میشود و در وقت اتصاف به وجود هم باز این ماهیت متساوی الطرفین است چون وجود در اینجا وجود دارد و این ماهیت حدود آن وجود است و حدود آن وجود آن حالت تساوی را باز برای خودش حفظ میکند.
حالا این ماهیت که امکان بر او حمل میشود و امکان نهاینکه ذاتی اوست ذاتی باب ایساغوجی بلکه ذاتی باب برهان. چون در ذاتی باب ایساغوجی آن لوازم ذاتی یک شیء بر آن شیء حمل میشود درحالیکه گفتیم: امکان ذاتی ماهیت نیست حتی ماهیت از وصف امکان هم بری است. بر ماهیت خود ذاتیات هر شیئی مترتب میشود؛ نوعیات، فصل، جنس، عرض خاص و عام.
بناءًعلیٰهذا آن شیء موجود قبل از وجودش برای وجود نیاز دارد به اینکه سلسلۀ علیتش تام باشد، وقتی که علت تام بود وجوب بالغیر به این وجود خارجی و به این ماهیت خارجی افاضه میشود. چرا؟ چون این علت برای وجود این ماهیت تمام است وقتی که علت تمام شد یعنی در علیتش وجوب پیدا کرد آن موقع خواهینخواهی علیٰأیّحال آن ماهیت هم موجود خواهد شد و وقتی که آن علت تام شد عدم برای او ممتنع خواهد شد. پس همانطوریکه وجود برای این ماهیت ضرورت دارد بهلحاظ علت، عدم برای این ماهیت ممتنع است بهلحاظ علت! این وجوب و این امتناع سابق بر وجود ماهیت هستند. چرا؟ چون علت سابق بر وجود معلول است بهواسطۀ وجوب علت معلول هم موجود خواهد شد.
مراحل وجود یک شیء در سلسلۀ طولیه
پس در سلسلۀ طولیه وقتی که ما بخواهیم نگاه بکنیم و از ناحیۀ ماهیت بخواهیم جلو بیاییم میشود ماهیت، امکان، احتیاج، علت، وجوب و وجود. این وجوب میشود مقدم بر وجود که آن وجود ماهیت باشد. حالا این ماهیت موجود شد وقتی که ماهیت موجود شد یک وجوب به شرط محمول ـ چه وجوب بسیط یا وجوب مرکب ـ بر این ماهیت حمل میشود یا مثل زیدٌ موجودٌ که محمول نفس وجود است و در اینجا از این قضیه به کان تامه تعبیر میشود و در جواب هلیّت بسیطه این مسئله اطلاق میشود یااینکه مثل زیدٌ قائمٌ که این وجوب مرکب است و وجوبش وجوب رابطی است یعنی ربط بین صفتی از صفات زید را با خود زید این وجوب برقرار میکند. بنا بر هردوی این مثالها این وجوبی که الآن در اینجا هست زیدٌ موجودٌ، از این وجود وجوب انتزاع میشود و وجوب در اینجا به معنای طرد عدم است. چون این وجود تحقق پیدا کرده است بنابراین برای تحقق خودش تمام روزنههای عدم را مسدود کرده لهذا این وجود توانسته الآن در خارج وجود پیدا کند. اگر عدم، با تحقق وجود فرض بشود این در واقع جمع بین متناقضین خواهد شد.
معنای ضرورت ذاتی و ازلی و وصفی
بناءًعلیٰهذا وجودی که الآن بر این موضوع حمل میشود، این وجود در ظرف وجود خودش، این هویت خارجی در ظرف وجود خودش که هست آیا باز برای ماهیت ممکن است یا ضرورت دارد؟ این دیگر الآن ضرورت دارد و این ضرورت دیگر میشود: ضرورت ذاتی؛ این ضرورت دیگر ضرورت ذاتی است حالا چه این ضرورت ذاتی ـ این ضرورتی که برای خود وجود میآید در ظرف وجود؛ در ظرفی که هست ـ ضرورتی باشد که حملش بر موضوعش متوقف بر وجود موضوع نباشد مثل ضرورت ازلی که حمل وجود واجب بر واجب متوقف بر وجود موضوع نیست بلکه واجب واجبٌ فی أیِّ حال أزلاً و أبداً هو واجبٌ یااینکه حمل این وجود بر این موضوع به شرط وجود اوست مانند ضرورت ذاتی. زیدٌ موجودٌ و واجبٌ بما هو موجودٌ که حمل این وجودٌ و موجودٌ بر زید به شرط وجود موضوع است نه مطلقاً. یااینکه ضرورت ضرورت وصفی باشد حالا آن وصف چه وصفی داخلی باشد یا وصف خارجی باشد فرق نمیکند. آن وصف وصفی باشد که لا ینفک از موضوع باشد یااینکه وصف خارجی باشد مثل زیدٌ متحرکُ الأصابع مادامَ کاتباً که این کتابت یک وصف داخل در او نیست بلکه یک امر خارجی است یااینکه بگوییم: کتابت داخل در ذات اوست و منبعث از اوست؛ اعراض زائده مورد نظر هستند اوصافی که بر آن موضوع بار میشوند موضوع از خارج متصف به آن اوصاف میشوند و بعضی از اوقات هم آن وصف از آن موضوع زائل میشود یااینکه آن وجود وجود امکانی باشد.
علیٰکلّحال در عین اینکه این امکان الآن بر این ماهیت صادق است ولی بهلحاظ وجودش بر این ماهیت وجوب صدق میکند. بنا بر اینکه این ماهیت به شرط وجود لحاظ بشود در اینجا این وجوب بر این ماهیت بهلحاظ وصف به حال متعلق است یعنی وقتی که میگوییم که ماهیةٌ موجودة و ماهیةٌ واجبة این وجوب را بهلحاظ وجودی که قید برای ماهیت است در اینجا بر ماهیت حمل کردیم اما خود ماهیت مِن حیثُ هی لیست إلاّ هی؛ تساوی الطرفین نسبت به وجود و به عدم است. و اگر ما آن وجوب را به خود آن وجود خارجی نسبت بدهیم دیگر در این موقع آن وجوب ذاتی آن وجود خارجی خواهد شد، بنا بر مبنای مرحوم صدرالمتألهین که آن وجود خارج همان محطّ برای اتصاف به وجوب و اتصاف به وجود است و ماهیت أمرٌ عدمیٌ و تعینٌ این قابل برای اتصاف به وجوب نیست إلا ّبالعنایةِ و المجاز. در هرکدام از این دوتا فرق میکند اگر در اول یعنی آن وجوب اول و امتناع اول ـ یعنی امتناع نسبت به عدم ـ بنا بر هردو تقدیر این وجوب، وجوب لاحق است و وجوبی که استناد به او پیدا میکند بالغیر است یعنی چه اینکه بگوییم که ماهیت موجود است یااینکه بگوییم که وجود برای خودش ثابت است یعنی موجودیت برای نفس وجود ثابت است، در هردو صورت وجوب بالغیر در اینجا باعث موجودیت این ماهیت یااینکه باعث موجودیت آن وجود و هویت خارجی شده است اما اگر بعد از اتصاف این ماهیت به وجود، آن وجوبی را که ما از او انتزاع میکنیم یا امتناع عدمی را که ما انتزاع میکنیم این به ماهیت نسبت داده بشود از باب اینکه ماهیت لابشرط است و متساوی الطرفین نسبت به وجود و عدم است پس اتصافش اتصاف وصف به حال متعلق موصوف است یعنی بهلحاظ وجود خارجی ما این کلاه وجوب را بر سر ماهیت گذاشتیم، خود ماهیت تساوی الطرفین را برمیدارد لا أزیَد؛ نه قابل برای اتصاف به وجوب است و نه قابل برای اتصاف به امتناع است.
تفاوت ذاتی باب برهان و ذاتی باب ایساغوجی
و اگر ما بهلحاظ وجود ماهیت که قیدٌ، این قیدی که ماهیت مقید به اوست به آن لحاظ ما وجوب را بر او حمل کنیم در اینجا دیگر وجوب ذاتی او میشود منتها نه ذاتی باب ایساغوجی چون وجوب در اینجا اتصاف به وجود است و ذاتی باب ایساغوجی ذاتیات شیء است و وجود در اینجا جنس برای اشیاء نیست نوع برای اشیاء نیست بلکه محقق ماهیات است و محقق فصول و انواع است، در اینجا این ذاتی ذاتی باب برهان میشود نه ذاتی باب ایساغوجی! ذاتی باب برهان عبارت از نفسیت خود شیء و آن هویت خارجی خود شیء است هر چیزی که لا ینفک از آن شیء باشد آن ذاتی باب برهان است و لازم نیست که حتماً جنس باشد و نوع باشد و فصل باشد و یا مثلاً عرض خاص و عام باشد. این وجوبی که الآن بر این وجود حمل است این ذاتی این وجود است و دیگر وصف به حال متعلق موصوف نیست یعنی خود این وجود طرد عدم از خودش میکند چون فرض عدم با لحاظ وجوب عبارةٌ أُخرای جمع بین متناقضین است و هو محالٌ.
پس تا مادامی که این وجود موجود است سواءٌ کان هو غنیٌّ بالذات مثل باری تعالی یا غیر غنی بالذات باشد وجود ممکن باشد ولی چون این وجود الآن محقق است در ظرف تحقق طارد عدم از خودش هست.
منظور از طرد عدم از وجود
طرد عدم به معنای امتناع تحقق عدم با ظرف تحقق بر او و هو مساوقٌ للوجوبٍ و للضرورةٍ پس در اینجا این وجوب ضرورت پیدا میکند برای این وجودی که در خارج هست. این به عبارت دیگر وجوب و ضرورت لاحق در اینجا بهحساب میآید.
فصل (16).
فی أنَّ کلَ ممکنٍ محفوفٌ بالوجوبینِ و بالامتناعینِ.
إنَّ ما مضىٰ فی الفصلِ السابقِ هو ثبوتُ الوجودِ السابقِ لِلممکنِ الناشیِّ مِن قِبَلِ المرجِّحِ التامِّ لأحدِ طرفَیِ الوجودِ و العدمِ قَبلَ تحققِهِ و بإزائِهِ الامتناع السابق اللازم مِن اقتضاءِ العلةِ ذلکَ الطرف بعینِهِ.1
[بحث در اینکه هر ممکنی محفوف به دو وجود و دو امتناع است.]
آنچه که در فصل گذشته مطرح شد این بود که الشیءُ ما لم یَجب لم یوجد این بحث در بحث سابق گذشت. ثبوت وجوب سابق است برای ممکن بهلحاظ سلسلۀ علیت در عالم ذهن. این وجوب سابق از قِبَل مرجح تام و علت تام نشئت میگیرد به یکی از دو طرف وجود و عدم قبل از تحقق، حالا یا آن مرجح، مرجح وجود باشد یا مرجح عدم باشد فرق نمیکند و در ازاء این وجوب سابق که لازم است از اقتضاء علت امتناع، اینطرف را بعینه؛ یعنی علت معدمه موجب عدم معلول بشود.
ثمَّ بعدَ تحققِ الوجودِ و العَدم یَلحَقُ وجوبٌ آخَر فی زمانِ اتصافِ الماهیةِ بِأحدِ الوصفین مِن جهةِ الاتصافِ بِهِ على الاعتبارِ التحیّثی.
بعد از اینکه وجود و عدم محقق شد ملحق میشود وجوب دیگری در زمان اتصاف ماهیت به یکی از دو وصف از جهت اتصاف به آن وجوب بنا بر آن اعتبار تحیّثی بر آن اعتباری که مِن حیثُ إنّه موجودٌ، روی این جهت این وجوب وجوب لاحق است.
فإنَّ کلَّ صفةٍ یجبُ وجودُها لِلموصوفِ حینَ الاتصافِ بها مِن حیثُ الاتصافِ بِها و هذا هو الوجوبُ اللاحقِ المسمى بالضرورةِ بِحسبِ المحمولِ و بإزائِهِ الامتناعِ اللاحقِ بالقیاسِ إلى ما هو نقیضُ المحمولِ.
هر صفتی وجودش برای موصوف وجوب دارد در وقتی که موصوف متصف به این صفت است از حیثی که متصف به این صفت است یعنی چون متصف به این صفت است پس صفت برای او وجوب دارد ممکن است یک موصوفی در عین اینکه متصف به یک صفت باشد عدم صفت بر او جایز باشد؟ این دیگر ممکن نیست. پس این وجوب بعد از این تحیّث این موصوف به این صفت حمل میشود که عبارةٌ أُخرایٰ وجوب لاحق است. این وجوب لاحق است که به شرط محمول است و در ازاء این وجوب لاحق، امتناع لاحق است؛ یعنی وقتی که وجود برای زید واجب شد عدم برای زید ممتنع میشود. درقبال این وجود، عدم در اینجا ممتنع میشود. امتناع لاحق است به قیاس به آنچه که آن نقیض محمول است که مثلاً در زیدٌ موجودٌ.
فَکُلُّ مُمکنٍ سواءً کانَ موجوداً أو مَعدوماً لِنفسهِ أو لِغیرِه فإنَّه یَکتَنِفُهُ الوجوبان و الامتِناعان بِحسبِ مُلاحظةِ العقل و لا یُمکنُ الخلو عنهما بِحسبِ نفسِ الأمرِ أصلاً لا بِاعتبارِ الوجودِ و لا بِاعتبارِ العدمِ.
هر ممکنی میخواهد در خارج موجود باشد یا معدوم باشد لنفسه باشد یا لغیره باشد. دوتا وجوب و دوتا امتناع که چهارتا میشود او را مکتنف هستند بهحسب ملاحظۀ عقل! یک وجوب و یک امتناع قبل، و یک وجوب و یک امتناع بعد از وجوب. خلوّ از این دو وجوب و امتناع بهحسب نفسالأمر ممکن نیست، نه به اعتبار وجود و نه به اعتبار عدم. هیچکدام از این چهارتا از آن ممکن سلب نمیشود.
و إن کانت ماهیةُ الممکنِ فی نفسِها و بِما هی بِحَسَبِه على طباعِ الإمکانِ الصرفِ خالیةً عنِ الجمیع أما عدمُ الخلوِ عن الوجوبِ السابقِ وجوداً و عدماً.
اگرچه ماهیت ممکن، خودش در ذات خودش صرفنظر از وجودی که بر او عارض میشود خود ممکن را شما درنظر بگیرید متساوی الطرفین است. خود آن ممکن بهحسب خودش بر طباع امکان صرف است از همه چیز خالی است اما عدم خلوّ از وجوب سابق وجوداً و عدماً یعنی از وجوب سابق از نظر وجودی و از نظر عدمی خالی است.
و کذلکَ الامتناعُ السابقِ اللازمُ له فَقد مرَّ .
امتناع سابق که لازم برای اوست امتناع از وجود و امتناع از عدم قبلاً گذشت که اگر علت علت تامه باشد این وجوب سابق بر او صدق میکند. اگر علت علت معدمه باشد الآن عدم بر او ضرورت دارد، این ضرورت عدم و ضرورت وجود بهخاطر سلسلۀ طولیۀ علیت است؛ یعنی اول ماهیت هست، بعد امکان هست، احتیاج هست، بعد از احتیاج ایجاب موجب است بعد ایجاد است بعد وجوب است بعد وجود است. این سلسلۀ تحقق خارجی ماهیت قبل از تحقق خارجی ما میبینیم وجوب در اینجا آمد؛ ماهیت واجب میشود پس موجود میشود. وجوبش از کجا آمد؟! از ناحیۀ مرجح آمد از ناحیۀ علت آمد.
منظور از وجوب بالغیر
پس چون علت در سلسلۀ طولیه مقدم بر معلول است، وقتی علت تام شد یعنی متصف به علیت شد و علیت بر او واجب شد طبعاً معلول هم واجب خواهد بود طبعاً معلول هم موجود خواهد بود! پس الآن این معلول وجوبش را از علت آورده است و این وجوب بالغیر میشود. پس آن وجوب بالغیر همیشه وجوب سابق است امتناع بالغیر امتناع سابق است درحالیکه مرجح مرجح عدم است؛ در آنجایی که مرجح مرجح عدم است علت معدمه نمیگذارد این در خارج وجود پیدا بکند. یا این یا غیر از این.
حالا این وجوب سابق که از ناحیۀ علت آمده چه علت وجوب چه علت عدم. این وجوب بالغیر برای ماهیت میشود. پس ماهیت واجبٌ منتها بالغیر چون قبلاً علت داریم و بهواسطۀ علت آن واجب میشود. این قبلاً گذشت.
و أما الوجوبُ و الامتناعُ اللاحقان فلأنَّ الوجودَ محمولاً کان أو رابطةً ینافی عدمَه و العدمُ الوجودَ المقابل له.
آمدیم سراغ اینکه این شیء در خارج موجود شد یااینکه این در خارج معدوم شد. این وجوب یا امتناعی که در اینجا هست امتناع لاحق است یعنی شیء در خارج وقتی که موجود میشود این موجودیتش در خارج اقتضاء ضرورت را میکند چون در خارج الآن موجود است اگر اقتضاء ضرورت را نکند یعنی در ظرف وجود «بشود» عدم هم بر او حمل بشود این جمع بین نقیضین است و هو محالٌ. یااینکه در ظرف عدم وجود بتواند بر او حمل بشود.
تلمیذ: ببخشید همین وجود سابقی که داشت و برایش علت وجوب شد را بکشیم پایین بیاوریم، چرا دیگر یک وجود لاحق جدیدی درست کنیم.
استاد: خب آن وجوب سابق برای علت بود و این وجوب برای خودش است.
تلمیذ: علت این را موجود کرد در واقع ایجابی به او کرد که این موجود شد همان را تا اینجا بکشیم.
استاد: خب این درست است این با او میآید ولی آن اوّلی بالغیر است این ذاتی است.
تلمیذ: یعنی در آنِ واحد دو وجوب الآن...
منظور از ضرورت حمل ذاتی بر خود ذات
استاد: الآن محفوف به دو وجوب است؛ از یک جهت این «واجبٌ» چون هنوز علت بالا سرش هست و از یک نظر اصلاً ما به علت کاری نداریم اصلاً فرض میکنیم که یک شیء اصلاً علت ندارد بنا بر اینکه ما اصلاً قائل به صانع هم نیستیم آن شیئی که الآن در خارج هست حمل ذاتیات بر خود ذاتی آیا واجب است یا بالإمکان است؟ واجب است. کاری به علت خارجی نداریم. ذاتیات یک شیء حیوان و ناطقیت ...، اصلاً زیدی در خارج موجود نیست حمل ذاتیات یک شیء بر یک ذاتی آیا بالضروره است یا بالإمکان است؟ بالضروره است. اصلاً کاری به وجود خارجی نداریم. چرا؟ بهجهت اینکه با فرض یک شیء و مفهوم و ماهیت طبعاً ذاتیات او هم باید در آن فرض گنجانده بشود. نمیشود ما یک مفهومی را در ذهن تصور کنیم و یک ماهیتی را در ذهن تصور کنیم آنوقت اجزا آن ماهیت را از آن ماهیت سلب کنیم، بنابراین دیگر تصوری در اینجا نشده است. نمیشود شما زید را تصور کنید ولی تصور شما از زید تصور یک درخت باشد، آیا میشود؟! نمیشود دیگر چون الآن تبدل ماهیت شده پس با فرض تصور زید قطعاً باید ذاتیات او هم تصور بشود. این ضرورت حمل ذاتی بر خود ذات میشود فرض میکنیم بر اینکه ما اصلاً علت نداریم یک شیء خودبهخود در خارج موجود است ما میگوییم که این وجودی که الآن در خارج هست وجوب برای او ضرورت دارد اصلاً کاری به علتش نداریم.
تلمیذ: ... لاحقه که ملحق به شیء میشود آنجا که دیگر علت نداریم که آن علت امتناع اوّلی را ایجاد کرده باشد.
استاد: همان عدمی که الآن در اینجا هست این عدم الآن بر این ماهیت ضرورت دارد. وجود برای این امتناع دارد. چرا؟ چون الآن با فرض عدم برای این ماهیت آیا میشود او را جمع با وجود کرد یا نه؟ نمیشود. اصلاً کاری به علت او هم نداریم. اصلاً بحث بحث علت نیست. اصلاً علت در خارج دارد یا ندارد ما به خودش اصلاً کار داریم گرچه این بدون علت نمیشود اما این یک مطلب دیگر است.
تلمیذ: این امتناع لاحقش مگر مربوط به نقیض المحمول نیست یعنی در واقع قضیه به شرط محمول نقیضش را که حساب بکنیم به اعتبار آن نقیضش ممتنع میشود. خب حیثیتها فرق میکند، چه اشکالی دارد امکان بالغیر لاحق با آن وجوب باهم جمع بشوند؟!
استاد: بهخاطر خودش ما کار داریم ما بهخاطر بالغیر کار نداریم. الآن ما نظر را روی آن شیء خارج یا روی وجودش مرتکز کردیم یا روی عدمش مرتکز کردیم فرق نمیکند اصلاً ما به علت اینکه چه علتی این را موجود کرده کار نداریم. الآن یک آقای حاج... درست شد. حالا علتش حسن آقا بوده من به او کار ندارم! حسین آقا بوده باز به او من کاری ندارم! من فعلاً به این ذات واجبالتعظیم و الاکرام علیه افضل صلوات کار دارم و به علت موجده و به علت قابلۀ او اصلاً کار نداریم. ایشان را وقتی که ما الآن این وسط بگذاریم یک اوصافی را از ایشان انتزاع میکنیم یکی از آن اوصافی که انتزاع میکنیم ذاتی این است که «هذا موجودٌ» پس وجود را آمدیم از این تقرر انتزاع کردیم وقتی وجود را انتزاع کردیم وجوب را بر آن بار میکنیم چون در هرجا که وجود هست در آنجا وجوب هست.
عدم اختصاص تساوی وجوب و وجود به باری تعالی
این بحث قبلاً گذشت حالا بعداً هم خواهد آمد. تساوی وجوب و وجود اختصاص به باری تعالی ندارد بلکه در هر تعینی که در آن تعین وجود هست در همان تعین وجوب هم ذاتی اوست والاّ جمع بین نقیضین میشود کرد. حالا این علت این را موجود کرده است خب کرده باشد ما اصلاً به این کار نداریم. این اصلاً موجود هست یا نه؟ این وجوب الآن برای این ضرورت دارد. این شیئی که در خارج الآن محقق است این آیا معدوم هست یا نه؟ الآن این عدم برای این ضرورت دارد. طرف مقابلش امتناع دارد. وجود الآن برای این امتناع دارد. این را ما میخواهیم بگوییم.
و أما الوجوبُ و الامتناعُ اللاحقان فلأنَّ الوجودَ محمولاً کان أو رابطةً ینافی عدمَه و العدمُ الوجودَ المقابل له.
وجود محمولی باشد یا وجود رابطی باشد. وجود محمولی در هلیّت بسیطه هست و وجود رابطی در هلیّت مرکبه هست؛ در زیدٌ موجودٌ یا زیدٌ قائمٌ. این منافات با عدمش دارد؛ وجود با عدم خودش منافات دارد! عدم عبارت از وجودی است که مقابل برای اوست. یعنی وجود منافات با عدم دارد و عدم هم میشود وجودی که مقابل با اوست یعنی صحبت در آنهم میآید؛ اگر یک شیئی معدوم باشد، وجود ِمقابل با آن عدم برای او منافات دارد.
فإمکانُ العدمِ فی زمانِ الوجودِ و معه یُساوقُ جوازَ الاقترانِ بینَ النقیضین.
این را از خودمان داریم میگوییم که امکان وجود در ظرف عدم مساوی جواز اقتران بین نقیضین است. امکان عدم در زمان وجود و با وجود، مساوی جواز اقتران بین دو نقیضین است.
فَیلزمُ استحالةَ ذلک الإمکانُ و استحالتُه یقتَضی استحالةَ العدمِ المساوقةِ لِوجوبِ مقابلة الذی هو الوجودُ.
وقتی که عدم جواز اقتران بین نقیضین ثابت شد امکان عدم هم منتفی خواهد شد و استحالۀ امکان عدم استحالۀ عدم را اقتضاء میکند؛ عدم محال باشد. استحالۀ عدم مساوی با وجوب مقابلش هست که وجود باشد.
و کذلکَ حکمُ إمکانِ وجودِ الشیءِ حینَ عدمِه فَقَد ثبتَ ما ادَّعیناه.
حکم امکان وجود یک شیء در حین عدم او هم همینطور است. وقتی که شما دیدید یک ماهیتی ماهیت معدومه است، این ماهیت معدومه در ظرف عدم این عدم الآن برای او ضرورت دارد. چون اگر عدم برای او ضرورت نداشت وجود برای او امکان داشت. امکان وجود در ظرف عدم محال است و این موجب جمع عدم با این وجود میشود. امکان وجود در ظرف عدم موجب اقتران بین نقیضین است و چون اقتران بین نقیضین محال است پس جمع عدم با وجود محال میشود پس امکان وجود با عدم محال میشود. امکان وجود که منتفی شد طرف مقابلش که عدم هست برای آن ماهیت ضرورت پیدا میکند. این چیزی است که قبلاً گذشت.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد