پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
توضیحات
فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
جلسه 6
درس دویست و شصت و هشتم
نقد مرحوم آخوند بر ادلۀ متکلمین مبنی بر عدم استناد حدوث یا امکان ذاتی به جاعل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و ما أسخفَ ما اعتذَرَ بعضُهم مِن لزومِ الوجوبِ الذاتیِّ فی الماهیةِ المأخوذةِ معَ الوجودِ أنَّ هذا المجموعَ أمرٌ اعتباریٌّ لِکونِ الوجودِ عنده اعتباریاً فَمجموعُ الذاتِ معَ القیدِ لا یکونُ إلاّ مِنَ الاعتباراتِ العقلیةِ فکیفَ یکون معروضُ الوجوب.1
بحث راجع به بعضی از ادلۀ متکلمین مبنی بر عدم استناد حدوث به جاعل یا امکان ذاتی به جاعل بود گرچه آن دلیلی که آنها آوردهاند بیشتر به انکار صانع برگشت میکند چون متکلمین منکر صانع نیستند [بلکه] آنها نیاز ممکن را به جاعل در حدوث میبینند. علیٰکلّحال صحبت در این بود که وقتی ما وجود را برای موضوع واجب بدانیم بنابراین در نفس وجود دیگر فرقی نیست. حقیقت وجوب و حقیقت ضرورت و مفهوم وجوب و مفهوم ضرورت شیء واحد است؛ چه این وجوب مستند إلی الله تعالی باشد یااینکه این وجوب مستند إلی الخلق و الذوات الإمکانیة باشد. همانطوریکه حقیقت امتناع و مفهوم امتناع در هر مصداقی و در هر موردی واحد است حقیقت امکان و مفهوم امکان یعنی مابإزاء آن که حقیقت باشد یا نفس مفهوم امکان در هر مصداقی واحد است نهاینکه در یک مصداق امکان یک معنا را دارد و در مصداق دیگر معنای دیگری را دارد.
بنابراین وقتی که شما وجود محمولی را بر موضوع ضرورت میدانید و انتساب وجود را به موضوع بالضروره و بالوجوب بهحساب میآورید دیگر در این وجوب، بین ممکن و غیر ممکن فرقی نیست. بین موضوعات در این وجوب و در این انتسابِ ضرورت تفاوتی نیست. روی این جهت وجود زید با وجود ممکن برای زید به وجوب ذاتی واجب میشود. بنابراین اثبات وجوب ذاتی برای موضوع ما را از احتیاج به علت بینیاز میکند.
تفاوت ضرورت ذاتیه و ازلیه بنا بر مبنای صدرالمتالهین
این ماحصل اشکالی بود که آنها کردهاند و جوابی که مرحوم صدر المتألّهین دادند مبتنی بر این بود که بین ضرورت ذاتیه و ضرورت ازلیه باید فرق قائل بشویم. در ضرورت ازلیه وجوب برای موضوع بدون شرط وجود موضوع و بدون شرط لحاظ موضوع ازلاً و ابداً ثابت است ولی در ضرورت ذاتیه وجوب برای موضوع به شرط موضوع ثابت است پس اگر موضوع نبود، طبعاً وجوب هم به انتفاء موضوع منتفی خواهد شد و کفیٰ به فرقاً. بنابراین وجوب ذاتی برای موضوعات عبارة أُخرایٰ از وجوب محمولی است طبعاً در استناد به علت، وجود بالغیر میشود یعنی از ناحیۀ علت است که این وجود برای موضوع ثابت است گرچه ما نظر استقلالی به این موضوع بکنیم و او را جدای از علت فرض کنیم ولی درعینحال در استناد به علت این موضوع و این وجوب شکل میگیرد و تعین پیدا میکند. این جواب بسیار متین و محکمی بود که مرحوم صدرالمتألهین دادهاند.
کیفیت تصور وجود بنابر نظر قائلین اصالت اعتباری وجود
بعضیها برای اینکه از این عویصه راحت بشوند و این مسئلۀ عدم احتیاج و نیاز به علت گریبان آنها را نگیرد از اول مسئله را اعتباری شمردهاند؛ بنا بر نظر قائلین به اصالت اعتباریت وجود نفس خود ذات ممکن از حیث اینکه این تقرر و وجود را ندارد اعتباری میشود و آن وجود هم امر اعتباری است و وجود حقیقی فقط مستند إلی الله تعالی است و بقیه همه سراب هستند و نه نمودی از وجود و نه حقیقتی از وجود دارند بنابراین به انضمام امر اعتباری که وجود است به امر اعتباری که ماهیت است شیء حقیقی و مفهوم حقیقی و مابإزاء حقیقی را در خارج افاده نمیکند و هردو، دو اعتبار عقلی میشود. بنابراین ما این وجوبی که الآن به عنوان وجوب لاحق و ضرورت برای موضوع که ذات شیء و ممکن است ثابت میکنیم با آن وجوبی که مستند إلی الله تعالی است و وجود محمولی إلی الله تعالی است تفاوت ما بین المشرق و المغرب هست. در آن وجود انتساب وجود إلی الله تعالی بهواسطۀ وجود حقیقی است و در این وجود انتساب آن به موضوع بهواسطۀ وجود اعتباری است و این تفاوت افتراق بین ممکن و واجب را کفایت میکند.
مرحوم صدر المتألهین در اینجا میفرمایند که شما آمدید ابرویش را درست کنید چشمش را کور کردید! در اینجا نباید برای رفع این مشکل قائل به انکار وجود شد. انکار وجود در اینجا هدم حقیقت و بناء فلسفه است که ما در عالم حقایق، شیء واقعی و شیء خارجی به نام وجود نداریم. خود ممکن که بنا بر اعتقاد شما امر اعتباری میشود [و] وجوب هم که یک امر اعتباری است [بنابراین] از دو امر اعتباری که امر حقیقی بهدست نمیآید.
بنابراین ما در خارج به یک امر وهمی داریم اشاره میکنیم؟! به یک امر خیالی داریم اشاره میکنیم؟! اینکه اصلاً بهطورکلی هدم و ازبین رفتن اساس برهان و فلسفه و دلیل میشود. ایشان میفرمایند که این مسئله صحیح نیست که آن کسی که قائل به وجوب لاحق برای آن ماهیت است آن وجوب لاحق را یک وجوب ذاتی لابشرط مانند استناد وجوب واجد إلی الله تعالی نمیداند و چه کسی آمده است یک همچنین حرفی را زده است؟! بلکه واقعاً و بالحقیقه آن وجوب لاحقی که برای ذوات ممکنات ثابت میشود خود آن وجوب لاحق همان وجود تعلقی است یعنی بهواسطۀ طفیل افاضۀ اشراقیۀ جاعل و عنایت جاعل است که آن وجوب لاحق متحقق است. اگر آن عنایت نباشد دیگر موضوعی نیست و وقتی که موضوعی نبود طبعاً وجودی نیست و وقتی که وجود نبود طبعاً وجوبی نیست.
بنابراین افاضه و عنایتِ علت است که معلول را بهوجود میآورد و ما از تحقق وجود، وجوب را انتزاع میکنیم چون هرجا که وجوب باشد در آنجا تساوق با وجوب هست و هر جا که وجوب باشد در آنجا تساوق و تساوی با وجود هست ولی صحبت در این است که یک جا وجوب، وجوب بناء ذاتی و مستغنی عن الغیر است در عین اینکه وجوب است و هو الله تعالی شأنه است ولی در یک جا وجود در عین اینکه وجود است خود وجود، نفسش مستند به غیر است و این معنا خیلی معنای دقیقی است که در آخر این بحث یک شبههای که ممکن است در اینجا پیدا شود در اشاره به آن شبهه این مسئله خیلی بهدرد ما میخورد. چون من دیدم شاید بعضی از محققین منظور و کلام صدرالمتألهین را خلاصه نفهمیدند یا نتوانستند بیرون بیاورند و آن مسئله این است که وجودی که مستند إلی الله تعالی است در عین اینکه این وجود است ولی در ذات خودش حیثیت تعلقیه و ربطیه را همیشه حفظ میکند و با آن حیثیت تعلقیه و ربطیه است که ما باید به این وجود نگاه کنیم یعنی ما نمیتوانیم ذهن خود را از این حیثیت ربطیه منصرف کنیم. لذا این جنبۀ وجوب را از ناحیۀ جاعل آورده است یعنی ناحیۀ جاعل است که میآید و به این وجود وجوب میدهد و این وجود را بهعنوان یک حقیقت خارجیه در عالم اعیان و در عالم خارج محقق میکند [که] همان حیثیت تعلقیه [میباشد]. انفکاک و انقطاع آن حیثیت تعلقیه مساوی با عدم این وجود رابطی و عدم این حیثیت وجود خارجی و وجود محمولی است. آنوقت ما از اینجا میفهمیم که این تلازم بین علت و معلول در ظرف و در حیطۀ حیثیت تعلقیه دیگر در آنجا باید گنجانده بشود اما نه بهنحو اطلاق که این یک مسئلهای است که من گفتم: حالا إنشاءالله در آخر بحث به این مسئله در تبیین جواب کلامی که مرحوم صدر المتألهین از بعض الاماجد میدهند که منظور سید میرداماد است در آنجا عرض میکنیم.
بنابراین جوابی را که در آنجا ایشان به این قائلین به اعتباریت وجود میدهند این است که کسی نیامده است آن وجوب ذاتی را برای ممکن، وجوب استقلالی بداند بلکه همان وجوب ذاتی برای این موضوع در زیدٌ موجودٌ در وجوب بسیط و در هلیّت بسیطه، یا در زیدٌ قائمٌ و در آن هلیّت مرکبه و کان ناقصه در تمام اینها این وجوب وجوب تعلقی است یعنی وجوب از ناحیۀ غیر آمده است و بر این موضوع ثابت شده است و این فرق بین اینهاست لهذا ما برای دفع اشکال اینها نیاز به قول به اعتباریت وجود نداریم که در اینجا اصل و اساس همه چیز ازبین برود. ما برای دفاع از این مرام و برای جواب این اشکالمان اختلاف بین وجوب ذاتی به شرط موضوع و بین وجوب ازلی کفایت میکند که این وجوب گرچه وجوب ذاتی است ولی مستند إلی الغیر است، آن وجوب وجوب ذاتی است و غیر مستند إلی الغیر است و کفیٰ به فرقاً. این جوابی است که ایشان میدهند.
مرحوم صدر المتألهین از قول استاد خودشان مرحوم میرداماد یک جواب دیگری را نسبت به اینها میدهند و در آن جواب خدشه وارد میکنند. مرحوم میرداماد میفرمایند که شکی نیست به اینکه در ظرف وجود قطعاً عدم برای موضوع امتناع دارد و در [اینجا] هم مستشکل و هم ما و همه در این مسئله اتفاق نظر داریم وقتی که یک موضوعی مفروض به وجود شود و به شرط وجود لحاظ شود یااینکه آن وجود شرط برای این موضوع باشد یااینکه قید برای او باشد؛ یعنی یا بهعنوان شطریت باشد که جزء برای موضوع است یعنی ماهیت مع الوجود که در اینجا وجود شَطر و جزء برای این مجموع مرکب است یااینکه این وجود شرط برای او باشد یعنی ماهیت به شرط وجود باشد در هردو صورت این وجود برای این ماهیت در این ظرف وجود یک پیامی در درون خود دارد و آن این است که میگوید: مادامی که مرا به این موضوع منتسب میکنید عدم در این حیطۀ فعالیت من راه ندارد؛ یعنی همینکه شما میگویید: زیدٌ موجودٌ بهمحض اینکه شما موجودٌ گفتید، عدم از این حیطه دفع شد و عدم دیگر در آنجا راه ندارد؛ یعنی راه داشتن عدم و امکان عدم با فرض وجود در این قضیه، مساوی با اجتماع نقیضین است. از یک طرف شما وجود را بر موضوع ثابت کردید و از طرف دیگر احتمال عدم را در اینجا آوردید یعنی در یک زمینه و در یک زمان و در یک فصل، هم وجود تصور بشود و هم در آنجا عدم تصور بشود و آن غیر از اجتماع نقیضین و استحالۀ اجتماع نقیضین چیز دیگری نیست. پس همینکه وجود آمد و خودش را به این موضوع و به زید نسبت داد ـ چه در باری تعالی و چه در ممکنات فرق نمیکند ـ بهمحض انتساب وجود به موضوع قطعاً ضرورت برای خودش ثابت میشود یعنی با رفع عدم امتناع عدم را بر خودش ثابت میکند و وقتی که عدم برای او ممتنع شد طرف مقابل که وجود است برای او ضرورت میشود و این وجوب ذاتی میشود.
حالا ایشان میفرمایند: وقتی در این ظرف، وجود برای این موضوع ثابت شد دیگر در اینجا عدم هم برای او ممتنع میشود. حالا ما مسئله را در ناحیۀ عدم فرض میکنیم نه در ناحیۀ وجود تااینکه اشکال بخواهد وارد شود؛ از حیثیت امتناع عدم این مسئله را بررسی میکنیم و ما میگوییم: در ظرف زیدٌ موجودٌ یا الله موجودٌ ـ فرق نمیکند بالأخره ما یک قضیۀ مفروضة الوجود باید در اینجا تصور کنیم ـ در اینجا عدم ممتنع هست یا نیست؟ میگوییم: بله، عدم ممتنع است وقتی که عدم ممتنع شد پس طرف مقابل عدم چیست در اینجا عدم را به معنای بطلان معنا میکنیم چون بطلان یعنی نیستی بطلان یعنی کذب.
تنقیح معنای باطل
قولٌ باطلٌ یعنی قولی که واقعیت و حقیقت و خارج ندارد. ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾؛1 یعنی هرچه هست خداست! هر چیز دیگر را تصور میکنید باطل است و این واقعیت ندارد. صانع در عالم خداست هر صانع دیگری باطل میشود! قیّوم در عالم خداست و قیّومهای دیگر همه باطل میشود! رازق در عالم خداست و رازقهای دیگر مثل جناب رئیس ـ رازق است، تا امضاء نکند به آدم پول نمیدهند! ـ همه باطل میشوند! حالا ما آن را نمیبینیم و دستمان به امضاء این آقاست خیال میکنیم این [آقا] رازق ماست. مالک اوست و مالکهای دیگر همه باطل است! سلطان اوست و سلاطین دیگر همه باطل است! اصلاً میبینید چقدر جای آن عوض میشود؟! واقعاً اگر ما به همین آیه فکر کنیم و همینطور نخوانیم، همینطوری نخوانیم مثل قرآنی که برای مردهها میخوانند.
معنای آیۀ ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلحَقُّ﴾
﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ راجع به این آیه هرچه فکر کنیم کم است! ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ﴾ در تمام حیثیات و در تمام اوصافی که پروردگار متصف به آن اوصاف است طرف مقابلش همه باطل است! وجود اختصاص به او دارد و غیر از او همه باطل است! رحمت اختصاص به او دارد غیر از او همه باطل است! موت اختصاص به او دارد غیر از او همه باطل است! سلطنت اختصاص به او دارد! ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ﴾ همه دیگر باطل است. ما چه چیز را میخوانیم؟! دعای ما در این دنیا چیست؟! طلب و خواست ما چیست؟! همت و اتجاه ما چیست؟! مقصد ما چیست؟! همین امور دنیایی است! چشم بستن از سبب و پرداختن به مسببات است. این دیگر در اینجا طلب ماست. خدا را نمیبینیم و دنبال مردم میرویم. خدا را نمیبینیم دنبال چیزهای دیگر میرویم. این باطل است. آن علت را فراموش میکنیم و آنوقت در جزئیات و در کثرات داریم دنبال معلولها میرویم میچرخیم. خدا در اینجا میگوید: بابا بیخود ندوید! ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ باطل آن چیزی است که در خارج وجود ندارد و عدم است. حالا ما آمدیم لباس وجود را بر آن عدم پوشاندهایم! مدام بزک و آرایشش میکنیم، آقا شما چطور هستید، چقدر قشنگ هستید، چقدر خوب هستید، چقدر لطف دارید! فردا میبینید این آقا که به آدم لطف داشت چقدر کم لطف شده است؟! چه شد؟! این تابهحال لطف داشت و ما اعتماد به لطف او پیدا کرده بودیم! بله، این با ما رفیق است و چه خوب شد یک رفیق هم ما اضافه داریم چه خوب شده است که آمده جزء دستۀ ما و ما قوی شدهایم سراغ یکی دیگر برویم! بدبخت بیچاره این خودش نمیداند چه کسی او را فرستاده است! همان که فرستاده است فردا او را میبرد. گفت: «آن که آورد مرا باز برد در وطنم»2 یک روزی میآید یک روزی میرود!
اینها همه چیست؟! لباس وجود به باطل پوشاندن است! چهکار داری حالا چطور آمده است و از کجا آمده است برای چه آمده است؟! کار خودت را بکن. چرا دل میبندی؟! چرا بهجای اینکه به اصل فکر کنی دنبال سایر مسائل میگردی؟! چرا دنبال مجاز میگردی؟! چه خوب شد که این آمد! چه خوب شد که ما قوی شدیم و ما خوب شدیم و... بابا فردا میگذارد میرود!
اتفاقاً چندی پیش بود همینطوری به مناسبتی داشتم راجع به قضیهای [روایتی از] بحار را مطالعه میکردم یکدفعه یک روایت خیلی عجیب بود، روایتی از امام صادق علیهالسّلام هست که میفرمایند:
اهل باطل از اینکه شخصی داخل آنها بیاید خیلی مسرور میشوند و خیلی خوشحال میشوند و کسی هم از آنها خارج بشود خیلی ناراحت میشوند، ولی اهل حق کسی داخلشان بیاید خوشحال میشوند اما کسی خارج بشود ناراحت نمیشوند.1
اتکاء حق به خودش!
خب رفتی که رفتی، خوش آمدی یکی کمتر! چه چیزی است؟! چون به حق خودش متکی است آن حق او را پر کرده است از اینکه یک شخص میآید خوشحال میشود اما نه از جهت اینکه جزو دارودستۀ ما آمده است ولکن از جهت و نظری که اینهم مشمول حق شده است و همۀ عالم دنبال حق بگردند انسان بیشتر خوشحال میشود، نمیشود؟! چقدر پیغمبر اینطرف و آنطرف میرفت که ارشاد و هدایت کند؟! این همان حس حق بودن و همان حس پذیرش است و این مسئله مهم است!
علیٰکلّحال ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ هرچه در تصورتان میآید باطل است! هرچه صبح تا شب دنبالش میروید باطل است! هرچه در تخیلتان بهجای خدا دارید میگذارید باطل است! اعتمادی که به رفیقتان دارید میکنید باطل است! اعتمادی که به زنتان میکنید باطل است؛ آن که دیگر باطل در باطل است!! البته ما حالا شوخی شوخی جدی میگوییم!! بالأخره زنها فرق میکنند همه که یکجور نیستند همه که یک قسم نیستند.
یک بنده خدایی بود که اختلاف داشتند و پیش من آمده بودند، من به او یک دفعه این را گفتم، میخواستم راجع به این قضیه صحبت بکنم اینکه الآن واقعاً ﴿ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ﴾ هست. من [نسبت به او] اطلاع داشتم و گفتم الآن من قسم میخورم که تو چون کسی را نداری و چون برای تو بهتر از این شوهر پیدا نمیشود از روی ناچاری به او توجه میکنی. اعتراف کرد چون نمیتوانست جلو ما معلق بزند. در یک جا مسئلهای برایش پیش آمده بود حالا آن مسئله را نمیگویم، یک جایی این را گفتم، گفت: نه. اینطور است محک زدم. محک زدم و نفهمید از کجا دارد میخورد! اگر تو الآن کسی را داشته باشی که بدانی از شوهرت بهتر است یک ساعت با این شوهرت زندگی نمیکنی! گفت: نه چطور میشود؟! فلان میشود! گفتم که این خیلی خوب است این خیلی پسندیده است. بعد نیم ساعت قضیه گذشت و ما مسئله را در یک مسائل دیگر بردیم و این حرفها اصلاً بهطورکلی فراموش شد. بعد من به او گفتم که راستی ببینیم این مسائل و مشکلات شما آخرش حل نمیشود، این چطوری است؟! این اصلاً نفهمید من از کجا دارم وارد میشوم گفت: والله نمیدانم اینطور میکند آنطور میکند، کمکم کمکم آمپرش بالا رفت و در همان مسائل قبلی رفت! گفتم که باباجان اینکه چیزی نیست چاره دارد، مرگ یک دفعه، شیون هم یک دفعه. مسئلهای نیست اشکالی ندارد شما خیلی ناراحت هستید یعنی چه همیشه ناراحتی و این حرفها باشد، حالا بالأخره اگر یک موردی پیدا شود شما آمادگی دارید یااینکه خیر؟! گفت: والله نمیدانم یعنی چه بگویم و فلان و این حرفها بالأخره یکی دوتا بچه داریم! البته این موردی که خدمتتان عرض میکنم جزو رفقا نبودند و از اقوام بودند. یکوقت ذهنتان پیش کسی نرود. بعد یک مقدار [زمانی] گذشت و به او گفتم که واقعاً فکرتان را بکنید که اگر شما نمیتوانید، مواردی هست منجمله یکی هست و الآن عیالش یک ناراحتی و مشکلی دارد و این به ما سپرده است و خصوصیاتش اینطور است و فلان موقعیت را دارد. البته خب بیجهت هم نمیگفتم ولی خب بالأخره نمیدانست میخواهم چه بگویم و یکخرده فکر کرد و گفت که حالا فکرهایم را بکنم بعد گفت: باشد! اصلاً نمیتوانم با این زندگی بکنم و یک روز هم بهتر است و وقتی که دیگر خوب ثابت شد، گفتم که پدرسوختۀ فلان فلان شدۀ کذا و کذا تو خجالت نمیکشی که الآن شوهر و سهتا بچه را میخواهی رها کنی درحالیکه شوهر تو همین الآن بهتر از تو را دارد ولی تو را نگه داشته است؟! تازه فهمید ما یکدستی به او زدیم یعنی صاف خودش را لو داد و این یک مسئلهای است! حالا واقعاً چطور بشود خلاصه یک مورد استثنائیای [باشد] که البته ممکن است استثناءها هم زیاد باشد ولی خب ما ندیدیم حالا شاید باشد شماها دیدید!
خلاصه آقا اعتماد نکنید [اگر] اعتماد بکنید یک روز مردم جا خالی میکنند! فقط باید به یک نفر اعتماد کرد فقط باید به یک ذات اعتماد کرد! اگر به برادرت اعتماد کنی فردا جا خالی میکند و میرود! آقا مگر نشد؟! چند شب پیش منزل یک بنده خدایی از بزرگان بودم. به من گفت که فلانی پس آن تربیت چه چیزی بود و آن چیزهایی که ما سراغ داشتیم و شما میگفتید چه شد؟! نمیخواست به ما تعریضی داشته باشد ولی میخواست بگوید که تصورات شما هم خیلی تصورات درستی نبوده است. میگفت: واقعاً چقدر زشت است! چه بود آن نحوه تربیت و آن کیفیت و آن حرفهایی که شما میزدی؟! خب راست میگوید. آدم میآید اعتماد میکند بعداً کافر صدر اسلام میشود! خیلی راحت محارب امام زمان میشود!
خواهر هم همینطور است یک وقتی آدم به همین خواهر [اعتماد] میکند حالا فرار میکنند و حتی به آدم سلام هم نمیکنند؛ یعنی میخواهند اصلاً چشمشان به آدم نیافتد که سلام کنند! ما از کفار صدر اسلام شدیم. اینهم از خواهر! عمو، عمه، دائی، خاله و افراد هم اینطور هستند!
﴿أَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾؛ تمام اینها باید در راستا و در آن جهت توجه به آن مبدأ باشد. خداوند اینها را برای انسان پیش میآورد. خداوند اینها را برای انسان پیش میآورد تااینکه آن حقیقت قیومیت، رازقیت، خالقیت، مؤثریت، سببیت، حیات و بقاء خودش همۀ اینها را به انسان تفهیم کند تا بگوید که ما حرف مفت در قرآنمان نزدیم، بیا نگاه کن. از بابایت بهتر در این دنیا چه کسی بود؟! چه چیزی شد؟! اعتماد کردی؟! حالا چوبش را بخور! این اختصاص به من ندارد و همه همین هستند یعنی دقیقاً حقایق قرآن برای انسان آن شکل واقعی خودش را پیدا میکند. خیلی ما سعی کردیم؛ یعنی خدا شاهد است به آن مقداری که دیگران در کشیدن و ازبین بردن و اینها سعی کردند. من بعد از این مدت دو سه سال... آخر من خیلی دیر مسائل را باور میکنم یعنی حالتی دارم که حتی الامکان باز میخواهم جا برای حمل به صحت باقی بگذارم. این مسائلی که خدمتتان میگویم نتیجۀ همین بحثهاست یعنی واقعیت این عرفان نظری همین بحثهای فلسفی است و واقعیت هم همینطور است و انسان نباید زودباور باشد تا یک حرف میشنود فوراً عکسالعمل نشان بدهد بلکه باید یک تأملی بکند. بعضیها به ما میگفتند که فلانی تو فلان هستی و... چرا رها نمیکنی؟! ما این را میدانیم و ما آن را میدانیم و تو نمیفهمی درحالیکه من هم میدانستم که مطلب اینها بدون دلیل نیست ولی حتیالإمکان سعی میکردم تا جایی که ممکن است این مسئله را نگه دارم و حفظ کنم.
بعد در طول سالیان سال در وهلۀ آخر، آخرین حرفی که زدم و دیگر با این حرف مطالب تمام شد این بود که به یکی از نزدیکان خود گفتم که الآن دیگر بر من ثابت شده است که قصد وصل وجود ندارد. الآن این مسلّم است که بنا بر اصلاح نیست و این دیگر ثابت شد؛ خداحافظ شما! دیگر هر کاری دلتان میخواهد بکنید! بعد از آن جریان روز جمعه طهران که آن مطالب زده شد بعد از آن آمدم و به یکی از افراد گفتم که دیگر بر من ثابت شده است که قصد اصلاح نیست البته بعداً خودشان اعتراف کردند ولی خوب خیلی دیگر دیر شد و خودشان هم در کار انجام شده واقع شدند و دیگر نفهمیدند چهکار کنند. خلاصه به آن مقدار که بنا بر عدم اصلاح بود ما مدام میخواستیم نزدیک کنیم ولی بعد اینطور خدا نشان داد که نه مسئله و قضیه به این کیفیت و به این نحو نیست. خوب است بالأخره انسان برای مابقی از عمرش از این تجربهها استفاده کند.
این باطل عبارة أُخرایٰ عدم است. بنابراین در اینجا در امتناع عدم برای این موضوع ما میتوانیم بگوییم که در هر موضوع مفروض الوجودی طرفِ عدم برای این موضوع باطل است و طرف وجود لا بطلان است؛ یعنی اگر در یک قضیهای ما دیدیم که در آن قضیه وجود برای این موضوع ثابت است این عبارة أُخرایٰ لا بطلان است یعنی لا بطلان در اینجا بر این موضوع و قضیۀ ما حاکم است. حالا صحبت در این است که این لا بطلان ممکن است دو مصداق داشته باشد؛ یکی عبارت از وجود محمولی برای این موضوع است سواءٌ اینکه آن وجود برای این موضوع به ضرورت ازلیه ثابت باشد یااینکه به ضرورت ذاتیه ثابت باشد. این یک مصداق است.
مصداق دوم لا بطلان، لا بطلان به معنی عدم البطلان است و عدم البطلان به ماهیات هم اطلاق میشود و لازم نیست که حتماً به وجود اطلاق بشود چون بحث بر سر لابطلان است، نه بر سر وجود، طرف مقابل عدم که بطلان است لا بطلان میشود و لا بطلان اعم از وجود و از ماهیات میشود؛ ماهیاتی که اصلاً و ازلاً و ابداً لباس وجود و لباس عدم هیچکدام به خود نمیگیرند نهاینکه به خود نمیگیرند چون متصف به وجود و عدم نیستند، چون لابشرط هستند لابشرط از وجود و لابشرط از عدم هستند پس بر این ماهیات ممکنه هم لا بطلان صدق میکند وقتی که بر این ماهیات ممکنه لا بطلان صدق کرد پس با توجه به ضرورت عدم اثبات اخص نمیشود وقتی که لا بطلان در این قضیه برای این موضوع ثابت شد یعنی طرف مقابل عدم، لا بطلان بود از اثبات لا بطلان اثبات وجوب وجود برای موضوع نمیشود.
پس در این ظرف عدم اثبات وجوبِ وجود برای موضوع اگر ماهیتی موجود شد پس این وجودش از ناحیۀ غیر است و این وجوب بالغیر میشود با این وجوب بالغیر دیگر وجوب ذاتی کنار میرود یعنی وجوب ذاتی مستند به ضرورت ازلیه که وجود پروردگار است با این کنار میرود. از این نحوه بیان که عرض شد ـ حالا اشکالات را عرض میکنیم که اصلاً چه اشکالی بر این مسئله وارد میشود ـ عدم بنا بر کلام مرحوم میرداماد بطلان شد و مخالف با عدم و نقیض عدم، لا بطلان میشود. لا بطلان یعنی عدم البطلان و این عدم البطلان دو صورت دارد؛ یک صورت آن صورت وجود خارجی است و صورت دوم صورت ماهیت است. بر ماهیت و بر مفهوم ماهیت بطلان صدق میکند یا لا بطلان [صدق میکند]؟ بطلان که صدق نمیکند چون بطلان یعنی عدم و ماهیت هم که مساوی با عدم نیست الماهیةُ ماهیةٌ و العدمُ عدمٌ هرکدام از اینها دارای مفهوم خاص به خودش است پس وقتی که بطلان صدق نکرد پس طرف مقابل باید لا بطلان صدق بکند والاّ خلوّ قضیه از طرفین نقیضین میشود و هو محالٌ چون همانطوریکه اجتماع نقیضین محال است خلوّ یک قضیه هم از طرفین نقیضین محال است و وقتی که لا بطلان صدق کرد این لا بطلان دو صورت دارد؛ یک صورت وجود خارجی است یعنی وجوداتی که ما میبینیم [اعم از] اینهایی که داریم در خارج میبینیم و چه وجود باری تعالی. یااینکه ماهیاتی که آن ماهیات هنوز منتظر هستند که لباس وجود بپوشند، بر اینها هم لا بطلان صدق میکند پس این ماهیتی که میخواهد لباس وجود بپوشد لا بطلان است و وقتی که لا بطلان شد این لباس وجود پوشیدن یکی از دو طرف لا بطلان را میآید تصدیق میکند؛ تا حالا یکی از دو طرف لا بطلان بر این ماهیت صدق میکرد و الآن وقتی که لباس وجود میپوشد طرف دیگر لا بطلان که وجود است صدق میکند. پس این وجود از کجا آمد؟! اینکه نبود. این وجود مستند إلی الغیر میشود و مستند إلی الغیر که شد وجوب بالغیر میشود بنابراین دیگر در اینجا شبهه ازبین میرود که اثبات وجوب ذاتی برای موضوع احتیاج معلول را به علت ازبین میبرد. این باز در حال خودش باقی است و این وجوب را از ناحیۀ غیر در اینجا آورده است.
در کتاب روح مجرد دارد که توجه سالک فقط باید به توحید باشد و از هرچه غیر از توحید است در هر ظهور و مظهری و در هر کثرتی باید در آنجا اجتناب کند،1 راجع به پرداختن به بعضی از اوراد، اذکار، طلسمات، مثلثات، مربعات و همین علوم عجیبه و غریبه و اینها آن عبارتی که در آنجا هست همین عبارة أُخرای ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ است یعنی هرچه که ذهن و فکر انسان را از آن جنبۀ توحیدی بخواهد تنازل دهد و دنبال راهها و دنبال استفاده و اتکاء بر این طرق بخواهد برود خلاصه این خسران و باختن این حقیقت توحیدی است که انسان آن را کم گذاشته است و آن اصل را رها کردن است و بهدنبال راههای دیگری برای رفع حوائج و برآوردن حاجتها و مشکلات را درنظر گرفتن است و فرقی نمیکند حالا هرچه میخواهد باشد. ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ در هر مرتبه و در هر موقعیت صدق میکند و این مرام و مکتب مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بود که همان دنبالۀ مکتب مرحوم آخوند ملاحسینقلی و اینها هست، تمام اینها بر این اساس [توحید] بود و در اینها هیچ نوع پرداختن به این مسائل نمیبینیم درحالیکه در سایر [مکاتب] این مطالب دیده میشود و استحکام راه و اتقان طریق متوقف بر همین کیفیت سلوک و کیفیت بیان در اینجاها دارد.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد