269

جلسه ۲۶۹

13781
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين‏


توضیحات

فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين‏
جلسه 7

/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۶۹

1
  • درس دویست و شصت و نهم

  • بیان جواب مرحوم میرداماد از اشکال به وجوب ذاتیِ وجود برای ذوات ممکنه

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و لِبعضِ الأماجدِ الکرامِ مسلکٌ آخرُ فی هذا المقامِ تلخیصُهُ أنَّه کلَّما امتنَعَ طرفُ العدمِ مثلاً حینَ الوجودِ على الذّاتِ یَجبُ أن یَجبَ لِلذاتِ اللابطلان حینَ الوجودِ و هو أعمٌ مِنَ الوجودِ حینَ الوجودِ و مِن العدم.1

  • منظور از لا بطلان در بحث وجوب ذاتی وجود

  • بحث به اینجا رسید، بنا بر مطلبی که مرحوم محقق داماد در جواب از اشکال به وجوب ذاتیِ وجود برای ذوات ممکنه قائل هستند، می‌فرمایند: اگر ما در ظرف تحقق وجود قائل به وجوبِ وجود بشویم لازمۀ این مسئله که خود خصم مدعی این مطلب است ـ مانند ما ـ این است که لا بطلان بتواند در هم‌چنین قضیه‌ای صدق کند. جهتش این است که بطلان عبارت از عدم، پوچی، غیر واقع، کذب و نیستی است. فعلاً منظور مرحوم میرداماد لا بطلان به‌عنوان قضیۀ سلبیه است نه لا بطلان به‌عنوان قضیۀ معدوله که مرحوم صدرالمتألهین اشکالی را که بر میرداماد وارد می‌کند در کیفیت استفادۀ «لا» است که بر سر بطلان دربیاید که ما لا بطلان را به‌عنوان قضیۀ معدوله بگیریم یا به‌عنوان قضیۀ سلبیه و نفییه بگیریم! علیٰ‌کلّ‌حال اشکال میرداماد و جوابی که ایشان از این اشکال می‌دهند دراین‌صورت است که مقصود از لا، لای نافیه است؛ یعنی در هرجا که وجود صدق کند لا بطلان به‌عنوان لا نفی در آنجا صدق می‌کند. لا بطلان یعنی عدم البطلان. بطلان به معنای نیستی است، به معنای پوچی است، به معنای عدم است و لا بطلان یعنی عدم نیستی و عدم پوچی! پس این لا بطلان صدق می‌کند هم در آنجایی که قضیه‌مان قضیۀ موجودۀ خارجیه باشد بر آن موضوعی که موضوع ما در خارج موجود باشد، چه اینکه آن وجود، وجود بتیّه و مستغنی عن الغیر و واجب به وجوب و به ضرورت ازلی باشد همان‌طوری‌که پروردگار متعال واجد یک هم‌چنین ضرورت است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 226.

جلسه ۲۶۹

2
  • لذا در مورد پروردگار لا بطلان صدق می‌کند. چون وجود مستند پروردگار مساوی با عدم بطلان است و این عدم بطلان ضروری ذات او است. و همین‌طور لا بطلان صدق می‌کند بر آن ممکن بالذاتی که از مرحلۀ عدم پا به مرحلۀ وجود نگذاشته چون در اینجا نیستی بر ممکن حاکم نیست. التفات کنید این کیفیت مغالطه را از اینجا باید خودمان دیگر به‌دست بیاوریم! چرا لا بطلان بر ماهیات صدق می‌کند؟! به‌جهت اینکه ماهیات متساوی الطرفین بالنسبه به وجود و عدم هستند بنابراین وقتی که متساوی الطرفین بودند عدم بر آنها صدق نمی‌کند، وقتی عدم صدق نکرد پس لا بطلان بر آنها صدق می‌کند. حالا در هم‌چنین مرتبه‌ای این ماهیت که از مرتبۀ لا بطلان به یکی از دو طرف قَسِیمین می‌خواهد پا به مرتبۀ وجود بگذارد، این وجودش و وجوبش دیگر بالغیر می‌شود.

  • پس آن وجوب ذاتی که مستغنی از صانع است در اینجا لازم نیامد. چون لا بطلان اعم از وجوب ذاتی و ضروری است که برای پروردگار متعال است و همین‌طور اعم از ماهیات است چون بر ماهیات نه عدم صدق می‌کند و نه وجود صدق می‌کند چون عدم صدق نمی‌کند پس لا بطلان صدق می‌کند. خب شما می‌توانید بگویید که وجود هم صدق نمی‌کند، اگر عدم بر ماهیت صدق نمی‌کند وجود هم صدق نمی‌کند.

  • لحاظ مرتبه، یکی از شرایط اساسی کیفیت ترکیب قضیه

  • اشتباهی را که مرحوم میرداماد در اینجا مرتکب شدند آن اشتباه، عدم توجه به مرتبه است و عدم توجه به مرتبه ایشان را به این اشتباه سوق داده است که لحاظ مرتبه یکی از شرایط اساسی کیفیت ترکیب قضیه است. یک وقت شما نظر به خود مرتبۀ ماهیت و ممکن و ذات او می‌کنید که در آنجا اصلاً نه وجود راه دارد و نه عدم؛ الماهیةُ من حیثُ هی هی لیست إلاّ هی، لا موجودةٌ و لا معدومةٌ؛ در ماهیت لا بطلان و بطلان صدق نمی‌کند. اگر منظور شما از لا بطلان به معنای نفی است عدم بطلان یعنی عدم وجود در آنجا، عدم عدم، اگر منظور عدم عدم است، نه عدم عدمی که مساوق با وجود است؛ عدم عدم در مرتبۀ ذات و مرتبۀ ماهیت. اگر منظور از لا بطلان آن لا بطلان است یعنی عدم را در مرتبۀ ذات و در مرتبۀ ماهیت ما برمی‌داریم، و از ماهیات و از ذاتیات در مرتبۀ ماهوی آنها سلب عدم می‌کنیم، اگر این است سلب وجود هم از آنها در این مرتبه می‌شود. چه فرق می‌کند؟! هم‌چنان‌که عدم بر ماهیت صادق نیست وجود هم بر او صادق نیست. در مرتبۀ ذات بین عدم و بین وجود متساوی الطرفین است.

جلسه ۲۶۹

3
  • اگر منظور شما از لا بطلان تساوق با وجود خارجی است یعنی به‌عنوان قضیۀ معدوله در اینجا مورد توجه است. یک وقت می‌گوییم: زیدٌ لَیسَ بقائِمٍ کاری نداریم که الآن زید چه‌کار می‌کند؛ آیا زید الآن جالس است، نائم است، کاتب است؟ فقط همین‌قدر می‌گوییم: زیدٌ لَیسَ بقائِمٍ منظور نفی صفت قیام از زید است در اینجا این لا به معنای نفی است. یک وقت مقصود ما از لا قائم، معدولۀ لا قائم است اگر معدولۀ لا قائم باشد بنابراین لا قائم قضیۀ موجبه می‌شود. لا قائم در خارج جالس است؛ إمّا جالِسٌ و إمّا نائِمٌ. دیگر در اینجا مساوی است که بگوییم: زیدٌ جالِسٌ أو زیدٌ لا قائِمٌ هردو یکی است چون منظور معدوله است قضیۀ ما معدولةُ المحمول است لذا در قضیۀ معدوله قضیه موجبه می‌شود. قضیۀ نفی و سالبه که نیست.

  • حالا نکته‌ای که در کلام میرداماد هست و البته به بیان دیگری نه به این بیانی که من گفتم؛ من این مسئله را قدری پیچیده‌اش کردم! مرحوم صدرالمتألهین با بیان دیگری آمده از این مسئله جواب داده است. حالا همین بیان خودم را عرض می‌کنم و بعداً با بیان ایشان تطبیق می‌کنیم. بیان این است که شما در وقتی که می‌گویید: زیدٌ موجودٌ، آن وجود را به‌عنوان وجوب درنظر می‌گیرید بعد لازمۀ این وجود لا بطلان است که این لا بطلان عبارةٌ أُخرای موجودٌ است سواءٌ که بگوییم: زیدٌ موجودٌ أو زیدٌ لا بُطلان فرق نمی‌کند آن‌وقت لا بطلان را که به‌عنوان معدوله باید محمول برای موضوع قرار بدهید، لا بطلان را به‌عنوان سالبه در اینجا مقابل با عدم می‌آورید درحالی‌که برای عدم آنچه که نقیضِ عدم است لا بطلانِ معدوله است، نه لا بطلانِ سالبه. لا بطلانِ سالبه نقیض عدم نیست بلکه با عدم موافق است این لا بطلانی که نقیض عدم است همان عبارةٌ أُخرای موجودٌ است. آن لا بطلانی که اعم از موجودٌ و اعم از عدم است آن لا بطلان در مرتبه هست یعنی لحاظ مرتبۀ ذاتی و لحاظ مرتبۀ ماهوی در اینجا اقتضاء می‌کند که ما این لا بطلان را اعم بگیریم؛ آن لا بطلان دیگر دلالت بر وجود نمی‌کند! لا بطلانی که در مرتبۀ ماهیت لحاظ می‌شود آن لا بطلان عبارت از سلب عدم از ماهیت است. آن لا بطلان که سلب عدم از ماهیت است اثبات وجود نمی‌کند به‌خاطر اینکه الماهیَّةُ لَیسَ بموجودٍ و لا بمَعدومٍ، تساوی الطرفین بالنسبه به وجود و نسبت به عدم است.

جلسه ۲۶۹

4
  • تلمیذ: لا بطلان اثبات عدم را هم نمی‌کند؟!

  • استاد: نه.

  • تلمیذ: یعنی نه اثبات وجود می‌کند و نه اثبات عدم؟!

  • استاد: بله، این لا بطلان نسبت به عدم کار دارد. بطلان یعنی عدم، لا بطلان یعنی عدم بر ماهیت حمل نمی‌شود. عدم که بر ماهیت حمل نشد حالا به اصل مثبت ما باید اثبات بکنیم پس وجود حمل بر ماهیت می‌شود؟! نه‌خیر، چون در مرتبۀ ماهیت، حمل موجودٌ و حمل معدومٌ بر او صحیح نیست بنابراین روی این حساب این جواب از این اشکال نشد.

  • این آقای خصم می‌تواند این‌طوری وارد بشود و بگوید که شما آمدید با لا بطلان چرخاندید ما را دور زدید و حالا خیال کردید عبارت را که عوض کردید این عبارت رفع اشکال می‌کند؟! اولاً اینکه این لا بطلانِ شما ـ البته مرحوم آخوند در اینجا به این مسئله تصریح نکرده‌اند البته در لابه‌لای مطالب هست‌ـ اثبات وجود نمی‌کند همان‌طوری‌که اثبات عدم نمی‌کند. این در لا بطلان مربوط به مرتبۀ ماهیت است. اگر منظور شما از لا بطلان عبارت از وجود است اشکال به سر جای اولش برمی‌گردد.

  • بازگشت بی‌نیازی از علت، به نفس وجوبِ وجود برای موضوع

  • اشکال این است که اگر وجود برای موضوع ضرورت داشته باشد بی‌نیازی از علت را اقتضاء می‌کند؛ یعنی نفس وجوبِ وجود برای موضوع انسان را از احتیاج به علت بی‌نیاز می‌کند این اشکال دوباره سر جای اول برمی‌گردد. بنابراین شما با لای نفی درآوردن بر سر بطلان جواب این مسئله را نمی‌توانید بدهید که چون لا بطلان بر ماهیت صدق می‌کند، اگر ماهیت وجود را از ناحیۀ غیر دریافت کند این وجوب بالغیر می‌شود و جواب ما را دادید. نه‌خیر جواب ما را ندادید! به‌جهت اینکه این لا بطلانی که شما می‌گویید، مساوی با وجود نیست و این لا بطلان مربوط به مرتبۀ ماهیت می‌شود یعنی این اشکال اساسی بر این است. البته صدرالمتألهین اشاره دارد ولی به یک نحو دیگر اشاره می‌کند.

جلسه ۲۶۹

5
  • اشکال اساسی بر میرداماد این است که این لا بطلان مربوط به مرتبۀ ماهیت است و در مرتبۀ ماهیت لا بطلان صدق می‌کند؛ لا بطلانِ از وجود و لا بطلانِ از عدم. یعنی عدمِ بطلانِ ماهیت که عدم بر ماهیت صدق نمی‌کند و این عدمِ صدقِ عدم بر ماهیت مقتضی صدقِ وجود بر ماهیت نیست بلکه نه عدم بر ماهیت صدق می‌کند و نه وجود بر ماهیت صدق می‌کند. این لا بطلان شما به‌درد شما نمی‌خورد. لا بطلانی به‌درد شما می‌خورد که مساوی با وجود است و وقتی مساوی با وجود که شد فرق نمی‌کند، امتناع عدم در ظرف وجود برای ذات، وقتی که ما می‌گوییم: زیدٌ موجودٌ امتناع عدم برای زید مساوی با لا بطلان است؛ یعنی وقتی که عدم بر این زید ممتنع شد پس لا بطلان به‌عنوان معدوله که وجود است بر زید ضرورت پیدا می‌کند منتها ضرورت به شرط محمول! یعودُ الإشکال إلی الأوّل که این ضرورت به شرط محمول ـ ضرورت وجود ـ برای این زید، ما می‌گوییم: همین‌که شما گفتید که این وجود برای زید ضرورت دارد پس این زید واجب الوجود می‌شود، واجب الوجود که شد دیگر مستغنی از علت است پس نیازی به صانع نیست و یعودُ الإشکال إلی الأوّل.

  • مرحوم صدرالمتألهین با یک بیان دیگر به مرحوم میرداماد اشکال می‌کنند و می‌گویند: شما که لا بطلان را به‌عنوان نفی آوردید این آقای مستشکل از یک راه دیگر وارد می‌شود. می‌گوید که اصلاً ما در اینجا از باب امتناع وارد نمی‌شویم تا شما با لا بطلان جلوی ما را بگیرید. ما می‌گوییم که زیدٌ موجودٌ، شما وجود را حمل بر زید کردید خب اصلاً نمی‌گوییم که در اینجا عدم بر زید ممتنع است تا شما بگویید: حالا که عدم بر زید ممتنع است پس لا بطلان صادق است، وقتی که لا بطلان صادق شد لا بطلان اعم می‌شود و وقتی که لا بطلان اعم از وجود و عدم شد پس آن وجودی که او ... وارد می‌شود.

جلسه ۲۶۹

6
  • می‌گوییم: مگر شما نمی‌گویید که زیدٌ موجودٌ؟! خب زیدٌ ماهیةٌ این موجودٌ هم آمده به دم این زید چسبیده است چه اینکه ما این زید را مشروط به وجود بگیریم یعنی وجود به‌عنوان تعلیل برای این ماهیت الآن مطرح است یا به‌عنوان تقیید؛ به عبارت دیگر ماهیت یا به شرط وجود درنظر است یا به شطر وجود؛ یعنی وجود یا شرط برای ماهیت است یا جزء برای ماهیت است، هردو که باشد بالأخره خود آن وجود برای ذات خودش ضرورت دارد یا ندارد؟! ضرورت دارد. ما اصلاً از امتناعِ عدم حرف نمی‌زنیم که الآن عدم بر زید ممتنع است. ما اصلاً به عدم کار نداریم بلکه صحبت و کلام و عبارات ما همه بر محور وجود دور می‌زند. ما می‌گوییم که در این زیدٌ موجودٌ زید به مقید به وجود، زید به مشروط به وجود، در هردو قِسمش ـ حیثیت تقییدیه و حیثیت تعلیلیه که شرطیه باشد ـ آن وجود آیا جزء یا شرط برای ماهیت هست یا نه؟ همین‌قدر که این وجود جزء ماهیت باشد یا شرط برای این زید باشد و واجب باشد به وجوبِ جزء، کل هم واجب می‌شود. خب دیگر چه می‌گویید؟!

  • پس در اینجا وجوب برای زید ضرورت دارد. چه فرق می‌کند؟! اگر جزء واجب باشد وجوبِ جزء موجب وجوب کل است. فرض کنید که شیئی از چند چیز ترکیب می‌شود؛ چند جزء باید به‌وجود بیاید تا یک شیء مرکبی در خارج تحقق پیدا کند. سه‌تا از این اشیاء ممکن هستند ولی یکی از این اشیاء حتماً واجب است. وقتی که این جزء به وصف جزئیت ـ نه به وصف استقلالیت ـ وجودِ این جزء واجب باشد، نفس اینکه شما می‌گویید: وجودِ این جزء واجب است یعنی وجود کل واجب است چون جزء که جدا از کل نیست! جداست؟! نیست. پس همین‌که این وجود زید واجب شد زید واجب می‌شود یعنی ماهیت واجب می‌شود. حالا یا جزء او باشد یا شرطش باشد فرق نمی‌کند چون با تحقق شرط، مشروط هم محقق می‌شود. خب اینجا چه می‌فرمایید؟! یعودُ الإشکال إلی الأوّل.

جلسه ۲۶۹

7
  • تلمیذ: این اشکال که وارد نیست چون نتیجه تابع اخس مقدمتین است.

  • استاد: بحث این است که جزء واجب است

  • تلمیذ: جزء واجب است ولی یک جزء دیگر هست که واجب نیست.

  • استاد: ما اصلاً به وجوب دیگر کاری نداریم، اصلاً ما می‌گوییم که اجزاء دیگر همه ممکن هستند. فرض این است، این جزء را به وصف جزئیت ـ نه به وصف اینکه أحدٌ مِنَ الأقسام، اگر أحدٌ مِنَ الأقسام باشد خود این‌هم واجب نیست، به وصف جزئیت یعنی در حین اینکه جزء برای کل است در آن حین واجب است آیا ممکن است جزء از کل جدا باشد؟! نمی‌شود. بنابراین وقتی که شما آن وجود را واجب و بالضرورت می‌دانید قطعاً باید بر زید هم واجب بدانید. معنا ندارد مشروط از شرطش جدا باشد. اصلاً انفکاک بین کل و جزء معنا ندارد. بناءً‌علیٰ‌هذا اشکال سر جای اول بر می‌گردد.

  • تعریف ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی بر مبنای مرحوم صدرالمتألهین

  • پس برای حل این مشکل مرحوم صدرالمتألهین اینجا این‌طور می‌فرمایند: حل این قضیه این است مانند همان فرقی که بین وجوب ذاتی و بین وجوب ازلی قائل شدیم و خیلی راحت قضیه را حل کردیم حالا شما دائم پیچ می‌دهید و آن این است که وجوب ذاتی آن ضرورت ذاتی‌ای است که مقید به دوام موضوع است و آن ضرورت ازلی آن ضرورتی است که مقید به دوام موضوع نیست و ازلاً و ابداً هست و کفیٰ به فرقاً! آن‌وقت در این لحظه این ضرورتی را که ممکن و آن ذات به‌دست می‌آورد دیگر از ناحیۀ غیر است و بالغیر می‌شود. یعنی در عین اینکه ما این ضرورت را داریم به این وجود نسبت می‌دهیم آن تدلّی و تعلق به غیر در داخلِ این ضرورتِ وجود به شرط محمول خوابیده است و بدون تعلق به غیر، آن وجود عدم است. این فرق بین ضرورت ذاتی، [این فرق بین ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی است] هرچه می‌خواهد باشد، این ضرورت ازلی و ضرورت ذاتی مشکل ما را حل می‌کند ولی اشکال اساسی و فنی ـ نه‌اینکه حالا برای مرحوم [صدرالمتألهین] فنی نیست ـ بر مرحوم میرداماد این است که در آن قضیۀ شما لا بطلان مربوط به مرتبه است و لحاظ مرتبه اقتضاء می‌کند که انسان در حمل ذاتیات بر شیء یا حمل مصادیق خارجی بر شیء، تفاوت قائل بشود. لا بطلانی که به‌عنوان مرتبه است، نمی‌شود در اینجا وجود از او استنباط بشود. لا بطلانی که به‌عنوان معدوله است و مساوی با وجود است اشکال را به اول برمی‌گرداند. حالا تا ببینیم ایشان چه می‌گویند.

جلسه ۲۶۹

8
  • و ما أسخَفَ ما اعتَذَرَ بعضُهم مِن لزومِ الوجوبِ الذاتیِّ فی الماهیةِ المأخوذةِ معَ الوجودِ أنَّ هذا المجموعَ أمرٌ اعتباریٌّ لکونِ الوجودِ عندَه اعتباریاً.1

  • چقدر سست است آن جواب و عذری که بعضی از اینها آورده‌اند و به‌واسطۀ این عذر اصلاً مسئلۀ اصالت وجود را زیر سؤال بردند و اعتباریت وجود را ساقط کردند. اینها از لزوم وجوب ذاتی در ماهیتی که با وجود اخذ می‌شود این‌طور آمدند و عذر آوردند؛ گفتند که لحاظ ماهیت با وجود من‌حیث‌المجموع اعتباری است چون وجود پیش این جناب اعتباری است، وقتی اعتباری شد مجموع ذات با قید اعتباری می‌شود. خود وجود اعتباری است و ذات هم که از اول مرخص بود بنابراین دوتا مرخص که باهم جمع بشوند افادۀ حقیقت خارجی را نمی‌کنند!

  • خب اینها از این نظر خیلی عالی هستند.

  • فَمجموعُ الذاتِ معَ القیدِ لا یکونُ إلا مِنَ الاعتباراتِ العقلیةِ فکیفَ یکونُ معروضُ الوجوب و ذهَلَ عن أنَّ أحداً لا یرومُ أنَّ نفسَ مفهومَ هذا المَلحوظ معَ قطعِ النظرِ عن ما یَحکی عنه و یطابقه له الوجوبُ اللاحقُ.

  • مجموع ذات با قید، اینها همه از اعتبارات عقلیه است پس چگونه می‌شود معروض الوجوب باشد؟! ایشان فراموش کردند کسی نمی‌آید این حرف را بزند که مفهوم این ملحوظ بدون توجه به وجود خارجی و ما یحکی عنه ....، ـ آن چیزی که باید از او حکایت بکند ـ یعنی خود مفهوم من حیث مفهوم که در اینجا وجوب بر او بار نمی‌شود. بر مفهوم به‌لحاظ وجود وجوب بار می‌شود. مفهوم، مفهوم است، در عالم ماهیات است، نه وجود است و نه عدم است پس وقتی که ما بر یک مفهوم وجوب را بار می‌کنیم به‌لحاظ وجود خارجی می‌گوییم که زید وجوب و وجود دارد.

  • بَل ما رام إلاّ أنَّ مطابقَ هذا المفهومَ فی نفسِ الأمر و هو الذاتُ المأخوذةُ مِن حیثُ کونِها موجودة له الوجودُ و الوجوبُ أعنی‌ ما إذا عبَّر عنه العقلُ حَیَّثَ الماهیةَ بِالوجوبِ سواءً کانَ لِلوجودِ صورةٌ فی الخارجِ کما هو المذهبُ المنصورُ أم لا.

    1. همان.

جلسه ۲۶۹

9
  • این‌طور نگفته است اینکه مطابق این مفهوم و آنچه که این مفهوم با آن در نفس‌الأمر تطابق می‌کند چیست؟ ذات تنها نیست ذات من حیث الوجود این مطابق این مفهوم و مقام است. این ذات با قید وجود یا با شرط وجود، برای او وجود و وجوب است یعنی وقتی که عقل از این شیء تعبیر کند ماهیت را مقید به وجوب می‌کند. حالا می‌خواهد وجود صورت در خارج داشته باشد همان‌طوری‌که اصالةالوجودی‌ها قائل هستند، یا وجود صورت در خارج نداشته باشد همان‌طوری‌که اصالةالماهوی‌ها به قائل این هستند. بالأخره ماهیت را با لحاظ تحقق خارجی می‌گوید: واجبٌ، نه بدون آن لحاظ، و با تحقق خارجی دیگر مسئله از بحث اعتبارات صرف عقلیه خارج می‌شود.

  • تلمیذ: در واقع مفهوم حاکی از آن تحقق خارجی است.

  • استاد: بله، مابإزاء خارجی‌اش می‌شود.

  • و لِبعضِ الأماجدِ الکرام مسلکٌ آخرُ فی هذا المقامِ تلخیصُهُ أنَّه کلَّما امتنَعَ طرفُ العدم مثلاً حینَ الوجودِ على الذّاتِ یَجبُ أن یجبَ لِلذاتِ اللابطلان حینَ الوجود و هو أعمٌ مِنَ الوجودِ حینَ الوجودِ و مِن العدم رأساً فی الآزالِ و الآبادِ.

  • ایشان این‌طور می‌فرمایند؛ تلخیصش این است که اگر طرف عدم در حین وجود بر ذات، ممتنع باشد واجب است اینکه برای ذات در حین وجود لا بطلان ثابت بشود؛ یعنی وقتی که طرف عدم در یک قضیه چه بسیطه یا مرکبه ممتنع شد، در زیدٌ موجودٌ یا الله موجودٌ، الله خالقٌ طرف عدم ممتنع شد همین‌که شما یک وجود را برای ذات فرض بکنید عدم برای او ممتنع می‌شود. عدم که برای او ممتنع شد لا بطلان ثابت می‌شود. لا بطلان اعم از وجود است در حین وجود؛ اعم از زیدٌ موجودٌ است، اعم از الله موجودٌ است و اعم از آن ماهیاتی است که هنوز وجود پیدا نکرده‌اند، یعنی لا بطلان بر آنها هم صدق می‌کند.

  • حالا صدق این‌طرف مقابل که لا بطلان باشد اقتضاء نمی‌کند که یکی از آن دو طرف ثابت بشود. مثل قضیۀ استصحاب قسم ثانی وقتی که شما آن کلی را استصحاب می‌کنید، استصحاب کلی اثبات نوعیت نمی‌کند فرض کنید یک انسان و یک غنم در منزل بود و شما می‌دانید که یکی از این دو الآن از منزل خارج شدند آیا شما استصحاب انسانیت را می‌توانید بکنید؟ نه، چرا؟ چون شک در بقاء موضوع دارید. استصحاب غنم را می‌توانید بکنید؟ نه، باز شک در بقاء موضوع دارید. بله، شما حیوانیت را به‌نحو اعم و به‌عنوان جنس می‌توانید استصحاب کنید. حالا حیوانیت را استصحاب کردید پس در منزل الآن انسان هست؟ نه، غنم هست؟ نه، نمی‌دانید. اثبات اعم و اثبات جنس توسط استصحاب، اثبات نوع خاص را برای استصحاب نمی‌کند. این‌هم در اینجا همین‌طور است شما وقتی که در یک قضیه لا بطلان را ثابت کردید لا بطلان وجود را اثبات نمی‌کند، ممکن است لا بطلان به اعم هم صدق بکند. اثبات لا بطلان در اینجا اصلاً اثبات وجوب وجود نمی‌کند. چون وجوب وجود یکی از دو قسم لا بطلان است، لا بطلان در واقع حکم این جنس را دارد نسبت به دو نوعی که تحت او هستند. یکی از این دو نوع عبارت از وجود است و یکی از این دو نوع عبارت از ماهیت است. آیا اثبات لا بطلان در یک قضیه اثبات وجود را می‌کند؟! نه، اثبات ماهیت را می‌کند؟! نه، حالا ببینیم در خارج چه هست؟ اگر در خارج مثل الله واجبٌ باشد پس لا بطلان در آنجا اثبات همان وجود را می‌کند. اگر در خارج ممکن داشته باشیم لا بطلان فقط اثبات آن تقرر ماهیت را می‌کند، اثبات وجود را نمی‌کند. وقتی اثبات تقرر ماهیت را کرد پس وجودی که بعد بر ماهیت حمل می‌شود وجوب بالغیر می‌شود. لا بطلان اعم از وجود است در حین وجود و اعم از عدم است رأساً در آزال و آباد! یعنی در ماهیت ازلاً و ابداً عدم صدق می‌کند؛ عدم به معنای تقرر ماهوی.

جلسه ۲۶۹

10
  • فَلم یَلزم مِن ضرورةِ هذا الأعم ضرورةُ هذا الأخصِ بل یُمکنُ تحققُه فی ضمنِ العدمِ فی جمیعِ الأزمنةِ و الأوقاتِ فَإذَن لحوقُ وجوبِ الوجودِ حینَ الوجودِ بِسببِ الغیرِ و یُمکنُ انسلابُه‌ فی نِفسِه و بِحسبِ ذاتِ الممکنِ.

  • پس اینکه لا بطلان در یک قضیه صدق کرد دلیل نیست اخصش که همان وجود باشد صدق بکند بلکه ممکن است لا بطلان در ضمن آن ماهیت صدق کند چون آن ماهیت در همۀ ازمنه و اوقات جدا و منحاز از وجود است البته منحاز از عدم هم هست منتها همین‌که وجود ندارد عدم خواهی‌نخواهی بر او حمل می‌شود. نه‌اینکه عدم بر او صدق بکند بلکه به معنای عدم الوجود [است]. لحوق وجوب وجود در حین وجود به سبب غیر می‌شود. بر این ماهیتی که الآن لا بطلان صدق کرده است اگر وجودی ملحق بشود آن وجود، وجوب بالغیر می‌شود. خب دیگر اشکالی لازم نمی‌آید. و یُمکنُ انسلابُه‌ ... ما همین وجود را از این ماهیت و برحسب ذات ممکن می‌توانیم از او سلب کنیم و بگوییم که الماهیةُ مِن حیثُ هی لیست بِالموجودةِ، ما در اینجا سلب کردیم. بعد مرحوم آخوند می‌فرمایند:

  • و أنتَ تَعلَمُ أنَّ هذا الکلامَ على تقدیرِ تمامِه إنّما یُجدی لو لَزِمَ وجوبُ الوجود مِن مجردِ امتناعِ العدم و أما إذا قیلَ إنَّ الماهیةَ المُحیَّثَةَ بالوجودِ یجبُ لَها الوجودُ وجوبَ‌ الجزء لِلکلِ و وجوبَ العلةِ لِلمعلولِ باعتبارِ کونِه معلولاً

  • این کلام بر تقدیر تمامیتش ـ یعنی اولاً قبول نداریم این کلام تام است شاید منظور ایشان از على تقدیرِ تمامِه اشاره به همان لحاظ مرتبه‌ای است که ما در اینجا [به آن اشاره] کردیم ـ فایده می‌دهد اگر وجوب وجود از مجرد امتناع عدم در اینجا حاصل بشود. اما اگر این آقای مستشکل ایراد را بگرداند و این‌طوری ایراد وارد کند که ماهیتی که حیثیت به وجود خورده است ـ ماهیت موجوده مثل ممکنات مثل همین زیدی که در خارج هست ـ وجود برای او واجب است. چه نوع؟! بالأخره وجوب جزء برای کل در اینجا هست وقتی جزء واجب می‌شود چون جزء علت برای کل است پس کل هم معلول می‌شود آن‌هم واجب می‌شود. آیا می‌شود جزء واجب باشد و کل نباشد؟! نمی‌شود.

جلسه ۲۶۹

11
  • فإنَّ الممکنَ الموجود سواءً کانَ حیثیتُةُ الوجودِ له بِحسبِ التَقییدِ و الجزئیةِ أو بِحسبِ التَعلیلِ و الشرطیةِ لا بُدَّ لَه مِنَ الوجودِ لا یتصورُ انفِکاکُه عنه و کلُّ ما کانَ کذلک کانَت ضروریةً ذاتیةً و کذا الحالُ فی الممکنِ الموصوفِ بکونِه صادراً عنِ الجاعلِ.

  • آن ممکنی که موجود است، حالا می‌خواهد حیثیت وجود برایش به‌حسب تقیید و جزئیت باشد یا به‌حسب تعلیل و شرطیت باشد، مشروط یا مقید باشد، حتماً این ماهیت باید وجودی داشته باشد چون لحاظ وجود بر آن کردیم فرض این است. انفکاک این ممکن از وجود اصلاً امکان ندارد و هرچه که به این نحو باشد ضرورت ذاتیه می‌شود. همین‌طور حال است در ممکنی که موصوف است ـ یعنی می‌خواهد ما اشکال را این‌طور وارد کنیم ـ و از جاعل صادر شده است؛ یعنی الآن ما مسئله را در جاعل بردیم. ایشان این‌طور می‌فرمایند: در ممکنی که از جاعل صادر شده است قضیه این است: چون جاعل واجب است پس وجوب جاعل وجوب ممکن را اقتضاء می‌کند. چون این ظهور او است.

  • تلمیذ: وجوب علت برای معلول است؟

  • استاد: بله، احسنت، چون جاعل علت است. البته در اینجا نکته‌ای هست که الآن اشاره می‌کنم.

  • علت عدم انفکاک صنع باری از باری

  • یَجبُ له وجودُ الجاعلِ مِن حیثُ کونِه صادراً عنه و لهذا لا یتصورُ انفکاکُ العالَم مِن حیثُ إنَّه صنعُ الباری عن الباری فالعلةُ مقومةٌ لوجودِ المعلولِ و المقومُ لِلشی‌ءٍ واجبی له.

  • وجود جاعل برای این ممکن واجب است چون این جناب ممکن از جاعل صادر شده است و وقتی که از جاعل صادر شد چون سر رشته‌اش واجب است پس خود ایشان هم واجب می‌شود، نمی‌شود که بین آن و این جدایی باشد! به‌واسطۀ همین مسئله که معلول را نمی‌توان از علت جدا کرد و حیثیت وجوبیۀ علت، وجوب معلول را اقتضاء می‌کند، نه انفکاک بین معلول و علت را، از این لحاظ صنع باری از باری قابل انفکاک نیست. پس علت که جاعل است مقوم وجود معلول است و مقوم برای شیء، برای آن شیء واجب است. به‌واسطۀ وجوب مقوِّم معلول و مقّوَّم هم واجب می‌شود. این تتمه‌اش است.

جلسه ۲۶۹

12
  • جدایی معالیل از خدا در مرتبۀ ذات

  • و لِهذا وُرِدَ: أنَّ الله تعالى قالَ مخاطباً لِموسى بن عمران یا موسى أنا بُدُّکَ اللازم‌ فالمصیرُ إلى ما حقَّقناه.1

  • [به همین خاطر وارد شده است که خداوند تبارک و تعالی موسی بن عمران را خطاب قرار دادند: ای موسی] من آن چاره‌ای هستم برای تو که از تو جدا نمی‌شوم. تو ناچار از من هستی یعنی هیچ چاره‌ای از من نداری، همیشه من با تو هستم و تو ناچار از من هستی! ناچار از من هستی یعنی چه؟! این معنا باید در اینجا روشن بشود که یک وقت منظور این است که آن وجوب جاعل در هر مرتبه‌ای وجوب معلول را اقتضاء می‌کند؟! این غلط است. ذات در مرتبۀ ذات خودش و جاعل در مرتبۀ ذات خودش منحاز از معلول در اینجا تصور می‌شود. ذات در مرحلۀ ذات خودش چه ارتباطی با معلول دارد؟! بله، همان‌طوری‌که ما قبلاً گفتیم: ذات در مرتبۀ علیت دیگر نمی‌شود جدای از معلول تصور بشود ولی نه‌اینکه ذات در مرتبۀ ذات خودش همیشه ملصق به معلول است یعنی تا خدا خدایی می‌کرد ما بودیم! نه این‌طور نیست! خدا در مرتبۀ ذات خودش جدای از معالیل است. بله، خدا در مرتبۀ اراده و مشیت خلق و ظهور ملصق به معلول است و بین معلول و علت قابل انفکاک نیست. لذا شمس [مغربی] می‌گوید:

  • منظور از شعر «ظهور تو به من است و وجود من از تو ...»

  • می‌گوید: وجود من از توست خب این در مرتبۀ تدلّی معلول به علت است؛ معلول در مقام وجود خود متدلّی و متکی به علت است. وجود من از توست یعنی معلول بدون علت محال است ولی ظهور تو به من است؛ آیا می‌شود ظهور تو به من نباشد؟! محال است. خدا اگر بخواهد ظهور کند باید در چه ظهور کند؟! بالأخره در یک مرتبۀ متنازل باید ظهور کند. اگر خدا نه در من ظهور کند، نه در شما و نه در ایشان پس در چه کسی می‌خواهد [ظهور کند]؟! بالأخره باید مظهری داشته باشد. بالأخره ما هم از اینجا می‌توانیم به خدا خلاصه چیزی بگوییم که بله خدایا اگر ما نبودیم تو هم ظهور نداشتی! طلبگی همین است دیگر، خدا که اینها را نخوانده است!! می‌گوییم که گرچه وجود ما به توست قبول داریم ولی خیال نکن که [ما بیکار هستیم] ما هم خیلی کار کردیم، اگر ما نبودیم تو از کجا ظهور پیدا می‌کردی؟! پس وجود ما به تو است اما ظهور تو به ماست. اگر تو نبودی من نبودم و اگر من نبودم تو ظاهر نمی‌شدی. «لَم أکُن» یعنی همان کُن ظهوری، این در مقام ظهور است. دیوان شمس مغربی است و خیلی اشعار عالی‌ای دارد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 226 و 227.

جلسه ۲۶۹

13
  • بنابراین در مرتبۀ علیت بین علت و معلول جدایی نیست ولی در لحاظ خود مرتبه باید لحاظ مرتبۀ ذات، منحاز تصور بشود. حالا اگر منظور این جناب همان‌طوری‌که فلاسفه می‌خواهند ثابت کنند معلول همیشه ملصق به علت است باشد، اشکال وارد می‌شود و اگر [منظورشان] این است که معلول در مقام علیت، برای ذات واجب است. این اشکال ندارد.

  • معنای حدیث قدسی «أنا بُدُّکَ اللازم‌»

  • این أنا بُدُّکَ اللازم‌ اشاره به همین دارد که چون تو معلول من هستی چاره‌ای جز تدلّی به من نداری لذا سراغ غیر من نرو که اگر بروی باختی! چون تو معلول من هستی چون وجود تو به من است و چون تمام حقیقت خارجی تو و تمام شئونات تو متدلّی به من است پس أنا بُدُّکَ اللازم‌. بنابراین وقتی این شد، مطلب آن چیزی است که ما گفتیم؛ یعنی باید بین ضرورت ذاتیه و ضرورت ازلیه فرق قائل بشویم.

  • حقیقت وجودیه؛ نفسِ تعلق به ذات باری تعالی

  • فرق است بین کسی که فلسفه بخواند و این معنای أنا بُدُّکَ اللازم‌ را بفهمد و بین کسی که فلسفه نخواند و فقط یک معنایی بکند که در دعاهایت من را درنظر داشته باش، ـ فقط همین! ـ من اجابت می‌کنم! واقعاً چقدر تفاوت می‌کند! این فلسفه می‌گوید: اصلاً حقیقت وجودیه، نفسِ تعلق به اوست و از ریشه مسئله را بررسی می‌کند.

  • اثر زیاد تفکر یک شخص در موقع دعا کردن

  • تصوراتی که ممکن است افراد [از این مطلب] داشته باشند مثل این است که یک پادشاهی، مدیر، مدیرکلی، مدیر یک سازمانی می‌گوید که بیا پیش من و من برآورده می‌کنم. تصور اینها این است که خدا هم مثل یک مدیرکل است مثل رئیس یک اداره است و می‌گوید که بیا پیش من دعا کن و من دعا را مستجاب می‌کنم! یک وقت نه، خدا می‌خواهد بگوید که چون وجود تو از من است و غیر از من اصلاً حیثیتی برای تو نیست لذا چاره نداری؛ بیایی [یا] نیایی چاره نداری! نه‌اینکه اگر بیایی من دعوتت را اجابت می‌کنم. خیلی تفکر یک شخص در موقع دعا اثر می‌گذارد که شخص با چه نیتی دعا می‌کند! یک وقت به این نیت دعا می‌کند که چون خدا قادر بر همۀ اشیاء است ﴿إِنَّ ٱللَهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ﴾1 ما دعا می‌کنیم. یک وقت با این نیت که خدایا اگر دعا نکنم چه‌کار کنم؟! حقیقت فقط منحصر در اوست، اصلاً ذات فقط متدلّی در اوست. کجا می‌خواهم بروم؟!

    1. . سوره نحل (١٦) آیه ٧٧. افق وحی، ص 114:
      «حقیقتاً خداوند متعال بر هر چیزی قادر و توانا است.»

جلسه ۲۶۹

14
  • مثل یک چراغ برق، این چراغ برق الآن نور را از کجا می‌آورد؟ از ژنراتورهایی که در ایستگاه‌های برقی که در هر شهری هست که با همین ترانسفورماتورهای خود ولتاژ را تا 220 پایین می‌آورند و به اینجا منتقل می‌کنند پس این از پست معدل گرفته است. حالا او از کجا گرفته است؟! از همین شبکه‌های شصت هزارولتی یا سیصد هزارولتی بین شهری گرفته است. این از کجا می‌گیرد؟! از ژنراتوری که حالا در نیروگاه است یا در یک سد آن ژنراتور دارد کار می‌کند. بنابراین تمام این کهربا متصل به همان ژنراتور و موتور اصلی است که دارد می‌گردد. حالا زبان حال بین این چراغ و بین آن ژنراتور این‌طور است؛ یک وقت ما تصور می‌کنیم این ژنراتور به این چراغ می‌گوید که اگر می‌خواهی نور بگیری دعا کن من به تو نور می‌دهم! تو از من بخواه! البته ممکن است خیلی جاهای دیگر بتوانی نور بگیری! یک وقت ژنراتور می‌گوید که اصلاً این قوه و این فرکانس و این نیروی منوره غیر از من چیزی نیست و تو چاره‌ای نداری مگر اینکه توجه‌ات را فقط به من بکنی. خیلی فرق است که چطور انسان حقایق را ادراک بکند و تصوراتی که انسان با توجه به این مسائل از مبدأ دارد با توجه به این مسائل [تغییر می‌کند]!

  • منتهی شدن فلسفه به عرفان ضرورتاً!

  • این قضایا در زندگی انسان تغییر ایجاد می‌کند، در ارتباطات انسان تغییر ایجاد می‌کند، در شکل‌گیری فکر انسان، در مسائل حول‌وحوشش و در جهت‌گیری‌اش همه تغییر به‌وجود می‌آورد. لذا می‌گویند: کسی که فلسفه می‌خواند خواهی‌نخواهی به عرفان منتهی می‌شود. یعنی اصلاً نمی‌شود که کسی فلسفه بخواند و راه سلوک را نرود! اصلاً نمی‌شود! البته اگر بفهمد، نه همین‌طور طوطی‌وار و نواری بخواند. واقعاً کسی فلسفه را بفهمد و حقیقت فلسفه را ادراک بکند خواهی‌نخواهی باید در مسیر عرفان بیفتد مگر اینکه دیوانه باشد! اگر دیوانه نباشد، نمی‌شود نیفتد.

جلسه ۲۶۹

15
  • تلمیذ: تا می‌آید بفهمد بیست سال طول می‌کشد!

  • استاد: بکشد، بالأخره بفهمد، مهم این است.

  • کیفیت ارادت بزرگان به ائمه علیهم‌السّلام

  • کیفیت ارادت مرحوم آقا یا مثل آقای طباطبایی یا مثل آقای حداد ـ رضوان ‌الله‌ تعالی‌ علیهم ـ به اهل‌بیت و ائمه و امام زمان علیهم‌السّلام یک ارادت تصنعی و تواضع مثل بقیه نبود، خب همه ارادت دارند؛ [می‌گویند:] السلام علیک یا ابن‌رسول الله، السلام علیک، بلکه این ارادت یک ارادت علّی و معلولی بود؛ یک ارادت ادراک و بصیرت به خود، به نفس و به موقعیت درقبال آن وجود منزّلۀ فیض و مجری فیض بود یعنی اصلاً مسئله‌اش با مسئلۀ سایر افراد فرق می‌کرد. یعنی واقعاً بخواهد نخواهد درمقابل ولایت و درمقابل امامت اصلاً خود را نیست می‌بیند، نه‌اینکه بخواهد حالا تعارف کند. چون ما همه‌ تعارف می‌کنیم و می‌گوییم که نه‌خیر ما قابل نیستیم ما کجا و امام زمان کجا؟ حالا امام زمان دوتا امر به ما بکند می‌گذاریم درمی‌رویم که چرا به ما این را گفت و به او نگفت؟! جداً می‌گویم! خدا امتحان نیاورد تا خودش چیز بکند. این بزرگان و این اولیاء واقعیت را دریافتند یعنی فهمیدند که آن وجود هستی و آن هستی در اختیار ولیّ و خود امام زمان هست و غیر از او کسی نیست. این واقعیت را ادراک کرده‌اند خب وقتی واقعیت را ادراک بکند دیگر چطور برخورد می‌کند؟! چطور در نفسش با امام روبرو می‌شود؟! اصلاً تواضع در کار نیست، بحث تواضع نیست. بحث ادراک است. حقیقت را یافته است.

  • أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد