پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
توضیحات
فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
جلسه 9
درس دویست و هفتاد و یکم
بیان کلام غزالی راجع به لحوق وجوب ذاتی بر وجوب محمولی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
علىٰ أنَّ ما یَتَمَحَّلُ هذا القائلُ لا یَجری فی نفسِ الوجودِ الذی هو بعینِه جهةُ الوجوبِ اللاحقِ فی کلِّ شیءٍ و هو بِعینِه ذاتٌ موجودةٌ.1
خب بحث راجع به کلام غزالی بود راجع به عدم لحوق وجوب ذاتی بر موضوعاتی که آنها دارای وجوب محمولی هستند و کلامی که مرحوم صدرالمتألهین از این مسئله پاسخ دادند.
اشکال دیگری که مرحوم آخوند در اینجا بر غزالی وارد میکنند اشکال بر نفس وجود است. تمام محور صحبت غزالی بر ماهیت بود که ماهیت را یا جدای از لحاظ وجود تصور میکرد یا ماهیت را به شرط وجود و یا به شطر وجود و به تقید وجود علیٰ أنَّ الوجودَ جزءٌ منها و در همۀ این مراتب آن مرتبۀ تساوی ماهیت را که مرتبۀ تقرر ذهنی است را لحاظ میکرد.
اشکالی که مرحوم آخوند وارد کردند این بود که شما ماهیت را تا مادامی در مرتبه لحاظ میکنید یعنی در همان مرتبۀ تقرر ماهوی خودش لحاظ میکنید که دیگر او را مشروط به وجود ندانید اما اگر ماهیت در قضیۀ شما مشروط به وجود شد و وجود را بر ماهیت حمل کردید دیگر تساوی الطرفین معنا ندارد. الآن ماهیت در خارج موجود شده گرچه در اینجا این وجودی که برای ماهیت آمده این وجود مستقل نیست بلکه این وجود متدلّی به غیر است و از همین جهت بین او و بین آن وجود مستغنی عن الغیر که فقط اختصاص به مبدأ أعلیٰ عزّ شأنه دارد از این نقطهنظر تفاوت هست.
تعریف مظهر
یک نکتۀ دقیقی در اینجا هست که من خیال میکنم مرحوم آخوند ـ البته عبارت ایشان این معنا را نمیرساند ـ درصدد بیان این معنا از این اشکال باشند و او این است که ما وقتی که بخواهیم این وجودات خاصه و وجودات محدوده را بهلحاظ آن جنبۀ مظهریت و جنبۀ تنزل و معلولیتش نگاه کنیم، به دو نظر میتوانیم نسبت به این وجودات نظر کنیم؛ نظر اول اینکه این وجودات خودشان یک حیثیت خارجی دارند، یک حیثیتی دارند که از آن تعبیر به تقرر و ثبوت میشود. آن حیثیت ثبوت دیگر فرقی بین او و بین ثبوتی که مختص به ذات باری است نمیکند یعنی ما دو نوع ثابت نداریم؛ یک ثابتی که برای مبدأ أعلیٰ و مبدأ اول است و میگوییم: الله ثابتٌ و یک ثابتی که از نقطهنظر مفهومی دارای مفهومی مخالف با آن مفهوم باشد و آن مختص ممکنات باشد و به معالیل اختصاص داشته باشد نداریم. مفهوم ثبوت یکی است و تفاوتی نمیکند چنانچه که مفهوم وجود یکی است؛ وجود وجود است چه اختصاص به پروردگار داشته باشد یا اختصاص به ممکنات داشته باشد.
تساوی وجوب با وجود در تمام موجودات عالم
از این نقطهنظر موجوداتی که در عالم هستند چه مجرداتش و چه غیر مجردات ثابت هستند و اینها موجود هستند و همان مصداقِ کلُّ ما یَتشخصُ فی الوجود و هو یجبُ أن یوجَد هستند و تساوی وجوب با وجود در تمام این مصادیق در اینجا لحاظ میشود. اسم این وجود را ثابت میگذاریم و اسمش را موجودٌ میگذاریم و همین موجود که الآن ثبوت دارد ظهور همان مراتب اسماء و صفات پروردگار است؛ یعنی اسماء و صفات پروردگار که آنها هم نحوهای از وجود پروردگار هستند، در مرتبۀ تنزل و در مرتبۀ جزئیت، آن اسماء و صفات پروردگار الآن به این ظهور خارجی تجلی و ظهور پیدا کردند.
علمی که الآن ما در اینجا داریم میبینیم ظهور علم کلی پروردگار است! قدرتی که الآن داریم در زید مشاهده میکنیم ظهور قدرت کلی پروردگار است! حیاتی که در زید هست ظهور حیات کلی پروردگار است! رأفت و عطوفتی که در زید هست اشاره و کنایه و اجمالی از آن رحمت واسعۀ پروردگار است، تمام آن اوصاف و خصوصیات الآن در این ظهور پیدا کردند! حالا این وجودی که الآن در خارج هست قطعاً وجود محدود است و وجودی ذاصورة است و وجودی مقید است و همین وجود محدود ذاصورة و مقید و محدد را ثابت میگوییم و همین وجود را واجب میگوییم منتها در اینجا نحوۀ وجوبش فرق میکند.
این وجودی که الآن در اینجا ثابت است آن خصوصیت، کیفیت، مقید بودنش و آن محدود بودنش عبارةٌ أُخرای ماهیت است پس همان وجودی که الآن مشارٌ إلیه ما به اشارۀ حسی است همان وجود مساوی است که ما بگوییم: هذه ماهیةٌ موجودةٌ یا بگوییم: هذا وجودٌ له الماهیة، هذا وجودٌ له صورةٌ، هذا وجودٌ ذا صورةٍ، هذا وجودٌ مُشَکَّل، هذا وجودٌ مکیفٌ، هذا وجودٌ مُکمّمٌ! تمام این اوصافی را که برای این وجود داریم حساب میکنیم از دو جهت قابل صدق است؛ هم میتوانیم بگوییم: الماهیةُ موجودةٌ پس اشاره به همین وجود خارجی است چون ماهیت غیر از وجود که چیزی نیست و عدم است. هم میتوانیم بگوییم که وجودٌ ذا صورةٍ یعنی وجودٌ له ماهیةٍ و همین وجود ذا صورةٍ و همین وجود که له ماهیة همین وجود مظهریت برای همین وجود اتم است و معلول برای آن علت اولیٰ است یعنی همین وجود خارجی، ما اسم این را مظهر میگذاریم.
حالا صدرالمتألهین در اشکالی که میخواهند بر غزالی وارد کنند اشکالشان این است که شما تمام بحث را روی مفهوم بردید و مفهوم ماهیت را بشرطشیء و به تقیدش به آن وجود و منحاز از آن وجود و عدم درنظر گرفتید. اما اگر شما بخواهید نسبت به همان وجود خارجی مسئله را نگاه کنید و حکم را روی وجود خارجی ببرید و مستشکل اگر بیاید اشکال را بر آن وجود خارجی بخواهد مترتب کند دیگر چه جوابی دارید بدهید؟! اگر مستشکل بگوید: این وجودی که مشارٌ إلیه ماست و الآن داریم این را در خارج میبینیم آیا این وجوب وجوب بالذات دارد یا وجوب بالغیر دارد؟! اگر وجوب بالذات دارد همانطوریکه شما قائل هستید پس بین این وجوب بالذات و بین وجوب بالذات ازل دیگر چه فرقی هست؟! پس اگر این وجوب وجوب ذاتی است و چون هرجا که وجوب هست در آنجا وجود هست و چون در اینجا اتصاف وجوب به آن موجودیت بالذات است لا بالغیر، دیگر در اینجا استغناء ذاتی از صانع لازم میآید و بی نیازی معلول از علت در اینجا پیش میآید و همان اشکال خروج ممکن در وصف امکان از امکان خود است و هو محالٌ خب حالا اینها قائل به این هستند.
جناب غزالی شما راجع به این مسئله چه جوابی دارید بدهید؟! این میگوید که ما اصلاً به ماهیت کار نداریم! ما به این وجود خارجی کار داریم؛ آیا این وجودی که الآن در خارج هست این وجود در ظرف وجود معدوم است یا موجود است؟! نمیتوانید بگویید که معدوم است چون جمع بین متناقضین میشود. پس این وجود که الآن داریم مشاهده میکنیم و محسوس ماست این وجود موجود است و بین موجود و اتصاف خود آن وجود بر آن ذات خودش این اتصاف بالوجوب است پس این وجود در عین اینکه موجود است واجب است و وقتی که واجب شد واجب بالذات است چون خود شما میگویید: در هرجا که وجود هست در آنجا وجوب هست و در هرجا وجوب هست آن وجوب، ذاتی برای آن وجود است. پس دیگر فرقی بین وجود با واجب متعال و با آن ترتب وجود واجب بر آن ندارد! اصلاً در اینجا ماهیت را لحاظ نمیکنیم که ماهیت یک مفهومی متساوی الطرفین به وجود و عدم، همین وجود خارجی که الآن داریم میبینیم اینکه متساوی الطرفین نسبت به وجود و عدم نیست، اگر متساوی الطرفین باشد جمع بین متناقضین است. اگر در ظرف وجود تطرّق عدم بر او جایز باشد لازمهاش این است که یک شیء در عین اینکه موجود است درعینحال بتواند معدوم باشد و این نیست مگر جمع بین متناقضین! پس اگر کلام روی وجود خارجی بیاید دیگر کلام غزالی کافی برای جواب و برای ادای مطلب در اینجا نخواهد بود.
اقسام وجوب در کلام مرحوم آخوند
لذا مرحوم آخوند در اینجا میفرمایند که تنها راه جواب همان مطلبی است که ما گفتیم و آن این است که دو وجوب داریم: یک وجوب ذاتی به شرط موضوع داریم و یک وجوب ضرورت ازلی داریم؛ در وجوب ذاتی به شرط موضوع، مادامی وجوب بر موضوع ثابت است که خود موضوع باشد. در آن ضرورت ازلی دیگر وجوب برای آن موضوع به شرط موضوع نیست چون دیگر موضوع ابداً و ازلاً ثابت است. این تنها راه پاسخی است که ما از این اشکال میدهیم.
بعد مطلب دیگری که بسیار مطلب دقیقی است مرحوم آخوند در اینجا ذکر میکنند. میفرمایند: تابهحال صحبت ما در این بود که هر شیء که وجود خارجی پیدا میکند وجوب برای او ضرورت پیدا میکند و یک شیء که در ظرف وجود موجود است دیگر محال است که عدم بر او در همان ظرف صدق بکند. حالا ما صحبت را در این میکنیم و نظر را یکقدری توسعه میدهیم و میگوییم که اصلاً در عالم واقع و در عالم نفسالأمر اگر یک شیئی قرار است که وجود پیدا کند دیگر عدم برای او ممتنع خواهد شد. امتناع عدم برای او در نظر به نفسالأمر است و از این نقطهنظر است یعنی من خیال میکنم که نظر مرحوم آخوند در اینجا اشاره به این نکته باشد. گرچه از لابهلای مطالب ایشان نمیتوانیم این مطلب را دربیاوریم ولی میتوانیم این را برعهدۀ ایشان بگذاریم که ایشان قائل این نکته هستند و آن اینکه مرتبۀ واقع و مرتبۀ نفسالأمر بسیار وسیعتر از مرتبۀ محسوسات و مرتبۀ مشاهدات و مرتبۀ مجردات است یعنی مرتبۀ واقع اعم از اینکه این واقع عالم ماده و عالم طبع و کون و فساد باشد یااینکه واقع عبارت از عالم ملکوت و عالم مثال باشد یااینکه واقع عالم جبروت و لاهوت باشد، عالم واقع عالم مجردات باشد یا ثابتات باشد و عالم ماده محکوم به تغییروتبدّل در ماده و صورت باشد. تمام اینها را عالم ماده میگویند. حالا اگر قرار باشد بر اینکه وجود مادی که مسبوق به صورت است در نفسالأمر تحقق پیدا بکند دیگر ما نمیتوانیم بگوییم که عدم بر این صادق است. چرا؟ چون آنچه که در نفسالأمر قرار است تحقق پیدا بکند بالأخره نسبت به خود نفسالأمر موجود است فی برهةٍ از برههها فی حین من الأحیان و فی زمنٍ مِنَ الأزمنة بالأخره در یک زمانی این وجود مادی تحقق پیدا میکند و کفیٰ به در حمل ضرورت وجوب بر او؛ یعنی به عبارت دیگر در علم ازلی وجود این امر مادی در عالم خارجی ثبت است و وقتی ثبت شد دیگر تخلف معلول از علت محال میشود و وقتی تخلف معلول از علت محال شد بنابراین وجوب و وجود برای این ضرورت پیدا میکند و عدم برای این ممتنع است گرچه او به نسبت به این زمان ممکن است الآن تحقق پیدا نکرده باشد اما بالأخره تحقق او تحقق لاحق خواهد بود یا تحقق سابق خواهد بود.
تلمیذ: قید به شرط موضوع در اینجا لحاظ دارد؟!
استاد: قید به شرط موضوع که دارد و بالأخره در اینجا هست. منتها نه قید به شرط موضوع زمانی بلکه قید به شرط موضوع دهری یعنی در وعاء دهر بالأخره این الآن تحقق دارد گرچه از دیدگان ما مخفی است؛ ده سال دیگر صد سال دیگر یک میلیون سال دیگر تحقق پیدا میکند یا یک میلیون سال قبل تحقق پیدا کرده است بالأخره این امری که در یکی از زمانها تحقق پیدا کرده از مرتبۀ عدم بیرون آمده و لباس وجود پوشیده است و این عدم دیگر برای او محال است.
البته قواعدش را ایشان بیان نکردند و بعداً ذکر میکنند که هر شیئی که لباس وجود بپوشد دیگر عدم برای او ممتنع است و در همان ظرف عدم، این الآن هست گرچه از نظر زمانی الآن از دیدگان ما مخفی است در واقع ما از دیدگان او مخفی شدیم نهاینکه او مخفی است. منبابمثال الآن در اینجا چند جسم وجود دارد؛ یک مورچهای از اینجا حرکت میکند و میآید در اینجا یک شیء را مشاهده میکند فرض کنید ضبط صوتی را میبیند که این ضبطصوت مثل یک آسمانخراش ده طبقه است وقتی که جلوتر میآید دیگر این ساختمان را نمیبیند، اینکه الآن این را به شکل یک ساختمان میدید دیگر نمیبیند و میگوید: این الآن معدوم شد. این معدوم نشد و سر جایش هست و از دید شما الآن پنهان شده است؛ عدم یعنی بر خود آن وجود الآن نیستی ثابت شود، نیستی و عدم بر این موضوع و بر این ماهیت ثابت نشده است بلکه از دیدگان من مخفی است.
مثل همین حیوانی که الآن در اینجا هست چشمش را ببندند، از دید او تمام اشیاء پنهان میشوند و پنهان شدن اشیاء از دید این دلالت نمیکند که عدم بر اینها حمل شده چشم او از دیدگان آنها مخفی شده است مثل اینکه الآن چشم ما را ببندند وقتی چشمم را ببندند دیگر کسی را نمیبینم آیا دلیل بر این است که کسی دیگر در این اطاق نیست؟! نه اینطور نیست. همه در این اطاق هستند ولی من چشمم را بستهام. ظرف زمان درست مانند حرکت یک قطاری میماند که این قطار از منازلی عبور میکند و در هرجا میایستد و شما مشاهده میکنید، بهمحض اینکه قطار با یک منطقه محاذی شد شما میتوانید ببینید. وقتی که قطار عقب بود شما نمیبینید، وقتی که قطار بگذرد باز شما نمیبینید. نرسیدن قطار نسبت به این منطقه و گذشتن قطار از این منطقه دلالت بر وجود آن منطقه و عدم آن منطقه نمیکند بلکه فقط دلالت بر علم شما میکند و علم شما به وجود و عدم دیگر چه مربوط است؟!
نظر مرحوم آخوند دربارۀ کیفیت تحقق وجود در ظرف دهر
نظر مرحوم آخوند در اینجا این است که میفرمایند: چیزی که در وعاء دهر وجود پیدا کرد این دیگر وجود پیدا کرده است و دیگر عدم بر او ممتنع است حالا شما بعد از یک میلیون سال آمدید خب میخواستید زودتر بیایید. این از دیدگان شما مخفی است اما این الآن در این برهه از زمان و در این ظرف وجود پیدا کرده و إلی أبد الآباد دیگر موجود است. زمان آمده در اینجا [مانع شده لذا] این را دیگر مشاهده نمیکنید بلکه چیزهایی را مشاهده میکنید که بعد از حرکت شما هست؛ این را مشاهده میکنید آن را مشاهده میکنید چیزهای دیگر را مشاهده میکنید و همینطور بعدیها را دیگر مشاهده نمیکنید یعنی آن فاصلۀ زمانی که خدا برای شما در اینجا تقدیر کرده است [مانع دیدن است].
پس علم شما نسبت به اشیائی که هست و جهل شما نسبت به آن اشیاء دلالت بر وجود آن اشیاء و بر عدم آن اشیاء ندارد. علم شما نسبت به آنها تعلق گرفت و آنها در وعاء دهر باقی هستند و همچنین آنهایی که بعداً هم خواهند آمد؛ آن چیزهایی که بعداً خواهند آمد [هستند و] فقط زمان در اینجا مانع شده است از اینکه شما آنها را ببینید اما اگر قرار بر این باشد که از نقطهنظر علیت و عدم انفکاک بین علت و معلول قطعاً آن معلول تحقق پیدا بکند الآن همانها موجود هستند.
وجود تمام اشیاء در عالم ثابتات
البته اینها از کلام مرحوم آخوند بهدست نمیآید و ما میتوانیم کلمات ایشان را بر این قضیه حمل کنیم؛ یعنی هم جزو مبانی عرفان نظری دربیاوریم و هم جزو مبانی فلسفی دربیاوریم و البته منافاتی باهم ندارد. زمان آمده بین ما و بین او فاصله انداخته و اگر ما این زمان را طی کنیم و قدرت داشته باشیم جلو برویم به همان مسئله میرسیم. این مسئله میشود در تحت همان مبنایی که ما قبلاً خدمتتان عرض کردیم که در عالم ثابتات همۀ اشیاء موجود هست. بله در عالم کون و فساد است که همۀ اشیاء متدرج الحصول در این عالم تحقق پیدا میکنند ولی اگر ما از نقطهنظر علیت توجه به علت محقق ماده و صورت در عالم کون و فساد داشته باشیم دیگر آن علت که تحقق خارجی ندارد یعنی بر آن علت دیگر عدم صدق نمیکند چون آن عالم عالم ثابتات است. در عالم ملکوت که خلق مجدد نیست بلکه در آنجا همه ابداعیات و ثابتات است. بله، آن عالم ملکوت از نقطهنظر اثرش در عالم ناسوت باید یک سلسله اموری مترتب بشود تااینکه بتواند آن علت را در عالم ناسوت در یک برهه از زمان خاصی آنها را محقق کند؛ یعنی نفس همین حرکت زمین و زمان و همین گردش زمین و زمان وجودش در همان عالم ملکوت هست.
تلمیذ: پس چه اشکال دارد یک وجوب بیشتر نباشد و آنهم وجوب ازلی است.
استاد: بله، اشکالی ندارد.
تلمیذ: وجود به شرط موضوع دیگر منتفی میشود.
استاد: وجود به شرط موضوع از جهت علیت است آن وجود از نقطهنظر تدلّی به علت خودش ...
تلمیذ: آن وجود به غیر از تدلی خودش ...
استاد: به شرط موضوع همین است دیگر
تلمیذ: ما گفتیم که دوتا وجوب برای هر شیئی هست وجوب ثابت که همان وجوب علت است.
استاد: وجوب به شرط موضوع یعنی وجود ما تا به شرطی که موضوع باشد بسیار خوب این موضوع ما هم همیشه بوده یعنی:
تلمیذ: ... ازلی
منظور از وجود به شرط موضوع در محط بحث
استاد: بودن همیشهاش عوض میشود که متدلی به مبدأ است یعنی مادامی که آن مبدأ نسبت به این عنایت دارد موضوع هست و اگر عنایت نداشته باشد نیست؛ «اگر نازی کند از هم فرو ریزد قالبها»1 اگر عنایت داشته باشد موضوع هست و اگر عنایت نداشته باشد عدم بر همه چیز صادق است ولی آن عنایت را دارد. وجود به شرط موضوع از این لحاظ بر آن وجود به شرط موضوع که در بحثهای گذشته بحث کردیم دقیقتر میشود! وجود به شرط موضوع در بحثهای قبلی به این برمیگشت که یک موضوعی در یک زمانی از زمانهایی تحقق پیدا میکند بعد آن موضوع ازبین میرود مثلاً انسان است تحقق و وجود خارجی پیدا میکند و بعد میمیرد و خاک میشود. خب الآن این وجود جُسمانی انسان و وجود جسدی این انسان تا مادامی است که روح به این بدن تعلق دارد و وقتی که روح از این بدن مفارقت کرد طبعاً موضوع هم ازبین میرود. این وجود به شرط موضوع از این باب است. حالا وجود به شرط موضوعی که الآن داریم میگوییم این است که در اینجا نفس افاضه و اضافۀ اشراقیه فقط مطرح است؛ یعنی همینکه ما میگوییم که در عالم دهر و در وعاء دهر یک شیئی موجود است همین وجودی که این عنایت و اراده حق به این وجود تعلق گرفته این را از کتم عدم به لباس وجود درآورد و تمام شد. حالا در استمرار قضیه همان بحث میآید؛ آن بحث فقر ذاتی که ما حتی بر وجود شیء حمل میکنیم او در استمرار هست و باید دائماً آن فیض برقرار باشد. پس این وجود به شرط موضوع در اینجا در عین اینکه دقیقتر از آن اوّلی میشود باز این جنبۀ شرطیت خودش را هیچوقت ازدست نخواهد داد.
| به محض التفاتی زنده دارد آفرینش را | *** | اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها |
تلمیذ: ببخشید در اینکه فرمودید: عدم در ظرف وجود راه ندارد پس این کلام سیدالشهداء علیهالسّلام که فرمود: ... به فنایی
استاد: همان جنبۀ تدلّی را میرساند.
منظور از فقرۀ «مولایَ یا مولای، أنتَ الغَنیُّ و أنا الفَقیرُ ...» در مناجات مسجد کوفه
یا فرض کنید در مناجات امیرالمؤمنین: «مولایَ یا مولای، أنتَ الغَنیُّ و أنا الفَقیرُ، و هَل یَرحَمُ الفَقیرَ إلّا الغَنیُّ؟!»1 یعنی وقتی که من نظر به جنبۀ معلولیت میکنم آن جنبۀ معلولیتی که تنزل جنبۀ علّی تو است، تنزل ارادت توست! همینکه میگوییم: این تنزل یعنی یک تفاوت هست. آن تفاوت یعنی فقر یعنی تا او نباشد این نیست. خیلی راحت و لریاش! تا اراده نباشد این نیست تا آن ظهور نباشد مظهر نیست! تا آن علت نباشد معلول نیست! تا آن انتخاب نباشد این مصداق نیست! از همین دو سانت سه سانت اختلاف اینهمه کون و عالم بهوجود میآید.
علىٰ أنَّ ما یَتَمَحَّلُ هذا القائل لا یَجری فی نفسِ الوجودِ الذی هو بعینِه جهةُ الوجوبِ اللاحقِ فی کلِّ شیءٍ و هو بِعینِه ذاتٌ موجودةٌ کما قَرَّرناه.
اضافه بر این آنچه را که ایشان معتقد هستند و بهدنبال پاسخگویی هستند این مسائل درباره ماهیت لو فُرض صادق باشد ولی در نفس وجودی که بعینه جهت وجوب لاحق است یعنی همان وجود مصحّح حمل وجوب بر این موضوع در هر چیزی در آن که نمیآید. همین وجود، بعینه ذاتی است که موجود است همچنان که ما قبلاً این مسئله را مطرح کردیم.
و بمجردِ نفسِه یَنحلُ إلى موضوعٍ و صفةٍ هی أحدُ المتقابلین فی قولِنا الوجودُ ثابت و یَمتنع له لذاته قولنا لا ثابتَ.
همینکه شما این وجود را درنظر بگیرید همین وجود منحل به یک موضوع و به یک صفتی میشود میگوییم: وجود محدود و وجود مقید. همین وجود میشود: وجودِ واجب! این که منحل میشود در انحلالش صحبت است که یکی از این دوتا متقابلین بر این حمل میشوند و میگوییم: این وجود ثابت است پس وقتی که این وجود شد پس لا ثابت برایش ممتنع میشود.
فلا مَحیصَ إلاّ فیما أسَّسناه فی هذا المقامِ مِنَ الفرقِ بینَ الوجوبینِ اللازمُ منهما غیرُ محذورٍ و هو الوجوبُ المقید بِدوامِ ذاتِ الموضوع و المحذورُ منهما غیرُ لازمٍ و هو الوجوبُ المطلقُ الأزلی.
پس هیچ چارهای نیست از اینکه بخواهیم پاسخ اینها را بدهیم و این است که مطلب خودمان را بگوییم: دو وجوب در اینجا هست؛ آنچه که از لازمۀ آنها محذوری پیش نمیآید که عبارت از وجوب مقید به دوام ذات موضوع است، بگوییم که وجوبهایی که اینها بر موضوعاتی که در قوالب امکانی حمل میشوند اینها وجوب مقید به دوام ذات موضوع هستند اما آنچه که از آن دوتا محذوری هست ولی محذوری است غیر لازم عبارت از وجوب مطلق ازلی است که اختصاص به ذات پروردگار دارد.
ذیلٌ:
کلُّ ممکنٍ لحقه الوجودُ و الوجوبُ لِغیرِه فی وقتٍ مِنَ الأوقاتِ فإنَّه کما یَمتَنِعُ عدمُه فی ذلکَ الوقت کذلکَ یَمتنِعُ عدمُه فی مطلقِ نفسِ الأمر.
هر ممکنی که وجود و وجوب لغیره در وقتی از اوقات به او ملحق بشود همانطوریکه عدمش در همان زمان خاص ممتنع است عدمش در مطلق نفسالأمر هم ممتنع است.
أی ارتفاعُه عن الواقعِ مطلقاً بِلا تقییدُه بِالأوقاتِ المباینةِ لِذلکَ الوقت لأنَّ ارتفاعَه عن الواقعِ إنّما یصحُ بِارتفاعِه عن جمیعِ مراتبِ الواقع و المفروضُ خلافه.1
اینکه این از عالم هستی برداشته بشود، از عالم نفسالأمر مضمحل بشود، از عالم نفسالأمر خارج بشود ممتنع است مطلقاً. بدون تقییدش به این اوقاتی که مباین با این وقت است اصلاً بهطورکلی برداشته میشود. ارتفاع این از واقع درصورتی صحیح است که از همۀ مراتب واقع برداشته شود درحالیکه شما از یک زمان این وجود را برداشتید ولی در یک زمان دیگری این وجود ثابت میشود. شما از عالم ماده این وجود را برداشتید، اصلش در عالم مجردات هنوز هست! چشم دلتان را باز کنید به آنچه که بعداً اتفاق میدانند همین الآن نگاه کنید! چرا منتظر میشوید برای اینکه صد سال دیگر بیاید و بعد ببینید؟! اینها برای افرادی است که آنچه را که فعلاً هست میبینند بدون هیچ تفاوتی اصلاً و ابداً هیچگونه تفاوت...
از این مسائل زیاد است؛ پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با پنجتن نشسته بودند؛ با امیرالمؤمنین، حضرت زهرا، حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهمالسّلام، میگفتند و میخندیدند یکمرتبه جبریل آمد و دیدند پیغمبر نیست؛ بعد از یک مدتی دیدند پیغمبر آمدند و وضعشان فرق میکند لباسشان غبارآلود است. البته در اینجا روایات دیگری هم داریم که نظایرش بوده است که پیغمبر بااینکه بودند یک سیر نفسی و سیر روحی داشتند ولی روایت دیگر که من خودم دیدم این بود که پیغمبر در یک آنْ، از آن مجلس منعدم شد دوباره حضرت را مشاهده کردند و دیدند چهرۀ حضرت خیلی غبارآلود و صورتشان خیلی غبارآلود است و خیلی متأثر و فلان و ... جریانش مفصل است بعد در آنجا دارد که من الآن به کربلا رفتم و الآن دیدم که این فرزندم در آنجا در میان اصحاب و فلان هست و این امت من بر او چه میکنند و چه میکنند و یک مقداری هم از همان خاک با خودشان آورده بودند که به امسلمه دادند و گفتند که هر وقت دیدی که این تبدیل به دم شد بدان که این فرزندم را شهید کردند.1
خب الآن پیغمبر جریان کربلا را دارد مشاهده میکند درحالیکه سیدالشهداء پنجساله است. این قضیه چطوری میشود؟! الآن که میرود کربلا دارد میبیند سیدالشهدای پنجساله را نمیبیند که دارند میکشند بلکه سیدالشهداء 57 ساله یا 63 ساله ـ بنا بر نقلی ـ را به این وضع دارد میبیند. این برای چیست؟! این بهخاطر این است که اصل حقیقت مسئله ثابت است و وعاء دهر ثابت است و فقط به زمان احتیاج داریم. شاید مطلب مرحوم آخوند اشاره به این نکته باشد.
فَمعنى جوازُ العدمِ لِلممکنِ الموجودِ فی وقتِ جوازِه بِالنظرِ إلى ماهیتِه لا بِالنظرِ إلى الواقع.
بله، برای ممکن موجود در یک وقتی جواز به نظر به ماهیتش است که در یک وقتی این منعدم است، نه نظر به واقع؛ در نظر به واقع این منعدم نیست بلکه این ثابت است.
منظور ایشان هم همین است همین ضرورت ذاتی حتی به ازلی هم اطلاق میشود منتها در اینجا منظور آخوند به شرط موضوع است.
تلمیذ: عرضم این است که در قضایای ازلیه هم به شرط موضوع نمیگوییم چه اشکالی دارد بگوییم؟!
استاد: دیگر شرط در اینجا معنا ندارد. دیگر شرط در اینجا لغو است. شرط در آنجا میآورد که احتمال خلاف هم هست وقتی شرط لغو باشد، ذات استغناء ذاتی دارد، شرط یعنی چه؟! شرط ندارد دیگر!
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد