پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
توضیحات
فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
فناء عین ثابت (2)
درس دویست و هفتاد و چهارم
فناء عین ثابت (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطورىکه در وجود مادى، حدودى که عارض بر وجود مادی مىشود موجب افتراق بین دو موجود مىشود همینطور در عین ثابت، آن حدودى که عارض بر آن عین ثابت شده است و نفسیت شىء را بهوجود آورده است خود آن حدود موجب امتیاز و افتراق عین ثابت از عین ثابت دیگر خواهد شد. این در مرتبۀ مجرد و اینهم در مرتبۀ ماده [موجب افتراق خواهد شد]. حالا آیا این حدودى که الآن بر عین ثابت عارض شده است و او را از آن عین ثابت دیگر جدا مىکند و ما براساس آن حدود به این زید مىگوییم و براساس آن امتیاز به این عمرو مىگوییم و این عمرو را زید و این زید را عمرو نمىدانیم، بر این اساس آیا آن حدود موجب شده است که این عین ثابت از آن تجردى که نشئت گرفتۀ از اوست خارج بشود بهنحوىکه دیگر آن تجرد با او فاصلهای به موازات با تجرد و محدود براى او قرار داده است؟! یا نه در عین اینکه این عین ثابت داراى آن حدودى است که آن حدود او را از سایر اعیان ثابته جدا مىکند درعینحال همان عین ثابت و هم سایر اعیان ثابته تمام آنها فانى در آن وجود مجرد هنوز هستند.
فناء ذاتى و انمحاء ذاتى عین ثابت در وجود مجرد
یعنى آن مسئلۀ تجرد وجودى بإطلاقه و بِتجرِده این عین ثابت را در خودش فانى کرده است و در عین فناء در خودش به او ظهور و امتیاز داده است. هم از یک نظر امتیاز داده و زید شده است و هم از یک نظر از خودش فانى کرده است. بهجهتى اگر فانى نکند بین اینها دوئیت واقع مىشود این را چهکار کنیم؟! درست مثل آن صدایى که از حلق و دهان انسان بیرون مىآید. آن صدایى که از دهان انسان بیرون مىآید آن صدا نشئت گرفته از کیفیت گردش هوا و تموّج هوا در فم و حلق است. لذا کسى که در دهان او هوا نیست صدا هم از او خارج نمىشود. بعضیها هستند که ناراحتى حنجره و اینها دارند که از اینجا [زیر گلو] سوراخ مىکنند، اینها اصلاً نمىتوانند صحبت کنند چون هوا بالا نمىآید تااینکه به تارها بخورد و خارج بشود. خب این صدایى که الآن از دهان بیرون مىآید تمام صور مختلف را از فعل و حرف و اسم در خودش فناء و هضم مىکند. ما در اینجا بهصورت فعل و حرف و اسم مشاهده مىکنیم ولى اگر به حقیقت مسئله نگاه بکنیم مىبینیم الآن این شخصى که دارد صحبت مىکند بدون اینکه خودش بفهمد یک مابهالاِشتراک بین اسم و فعل و حرف دارد از او خارج مىشود که آن عبارت از صوت است و به همین دلیل است که وقتى یک شخص صحبت مىکند دو مسئله از او فهمیده مىشود. مسئلۀ اول اینکه این کلمات و عبارات او داراى معنا است و مسئلۀ دوم اثبات متکلم و گوینده را مىکند. آن اثبات متکلم و گوینده از فعل بودن این کلمات است یا از اسم بودن است؟! از هیچکدام [نیست بلکه] از صوت است. یعنى آن صوت است که اثبات تکلم را در اینجا مىکند. حالا این صوت چه بهصورت فعل بیاید یا بهصورت اسم و حرف دربیاید یااینکه اصلاً بهصورت صداهاى غیر معنادار و بدون آواز و اینها باشد، هرکدام از اینها باشد دلالت این، دلالت عقلى است. اینکه دلالت عقلى است یعنى یک جهتى الآن بروز و ظهور دارد که آن جهت بروز و ظهور خارجىاش حکایت از وجود داعى و شخصى را [میکند] که در حال تکلم است.
بنابراین آن اعیان ثابته با حفظ امتیاز و حدود و ثغورشان از یکدیگر، هم در مرتبۀ حدوث و هم در مرتبۀ بقاء و استمرار، فناء ذاتى و انمحاء ذاتى در آن وجود مجرد دارند. این کلید حلّ این معما است یعنى وقتى که زید مىگوییم، الآن این زیدى که داراى عین ثابت است و در مرأیٰ و منظر ما هست آیا این زید الآن فناء ذاتى در آن وجود مجرد را دارد یا ندارد؟ اگر ندارد آن اشکالات پیش مىآید.
اشکال به قائلین به عدم فناء ذاتى عین ثابت در وجود مجرد
یعنى الآن در اینجا مىخواهد اشکال به علامه وارد بشود. جنابعالى که عین ثابت را جداى از آن وجود مجرد مىدانید ـ چون اگر قائل به فناء بشوند که دیگر کار تمام است و دیگر مسئلهاى نیست! ـ شما که این عین ثابت را منحاز از آن وجود مجرد مىدانید و فانى در آن وجود مجرد نمىدانید شما در اینجا در تعلق بین عین ثابت و وجود مجرد چه چیزى را قائل هستید؟ چه نحوه تعلقى بین این وجود ثابت و مجرد هست؟ آیا بهواسطۀ وجود عین ثابت قطع تعلق شده است؟ یعنى فرض کنید بهمحض اینکه خدا آن حقیقت زیدیه را از وجود خودش تنازل داد در عالم کثرت قطع تعلق شد و دیگر ارتباطى بین او نیست؟! این مسئله که اصلاً با تمام مبانى شما مخالف است! و شما علت محدثه را همان علت مبقیه مىدانید. اگر قطع تعلق بین عین ثابت و آن وجود مجرد نشده است کیفیت این ربط چگونه است؟ با تحقق همان تجرد وجودى یا باید قائل به قطع تعلق بین عین ثابت و وجود مجرد بشویم یااینکه نمىتوانیم قائل به اتکاء و تعلق و ربط ذاتى که چیزى جز فناء عین ثابت در روح مجرد است بشویم. یا این [هست] یا آن [هست]. این اشکال به علامه [بود].
اما مسئلۀ مربوط به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آنچه که بر نظر ایشان وارد مىشود مسئله این است که شما از یک طرف قائل به فناء اعیان ثابته در مرتبۀ فناء هستید اما قبل از مرتبۀ فناء چطور هست؟ آیا قبل از مرتبۀ فناء شما قائل به فناء هستید؟ نه! دیگر قائل به فناء نیستند. قبل از مرتبۀ فناء پس باید همین اشکال دوباره یَعودُ إلى اوّل که شما قبل از مرتبۀ فناء، تعلق عین ثابت را به وجود مجرد به چه نحو مىدانید؟ فرض کنید سالک در مرتبۀ اسماء و صفات رفته است و هنوز فانى نشده است. [پایش را] یک پله بالا بگذارد فانى مىشود. هنوز در همینجا مانده است.
تلمیذ: ...
استاد: نه، این اشکال اصلاً وارد نیست. این مسئله که شما مىفرمایید، اگر صحیح باشد که نظر ایشان این باشد که قبل از فناء، فناء هست خب دیگر نیاز نیست به اینکه فرض بکنید مرتبۀ فناء ذاتى را مترتب بر سلوک و اینها بکنیم و اصلاً اشکال از اول منتفى است. اگر این باشد که درست است و مسئلهاى نیست! فناء ذاتى که پیدا مىشود همان شرط است که آیا سالک در مرتبۀ صعود، فناء ذاتى پیدا مىکند یا نه؟ صحبت این نیست که الآن همه فانى هستند یا نیستند! اصلاً بحث این نیست. این اشکال برای مرتبۀ قبل از فناء است یعنى چون مسئلۀ فناء ذاتى که محلّ بحث عرفا است که فناء فعل و صفت و اسم مترتب بر فناء ذاتى است بهواسطۀ او محو عین ثابت یا عدم محو عین ثابت مترتب است آنوقت بهواسطۀ این مسئله این بحث در اینجا هست که آیا بعد از مرتبۀ فناء و بقائى که پیدا مىکند هستید، لذا علامه همه را به بقاء مىزند و مىگوید که آن که بقاء پیدا کرده است. اینکه بقاء پیدا مىکند یعنى بعد از مرتبۀ فناء ذاتى بقاء پیدا مىکند والاّ الآن فناء و بقاء که یکى است و دیگر بقاء پیدا مىکند نداریم! دیگر خلق جدید اصلاً معنا ندارد باشد و این از این نقطهنظر اشکال [هست] البته اگر این بیان و نظر ایشان باشد.
تلمیذ: مرحوم علامه که قائل به خلق جدید نیستند و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ قائل هستند و خلق جدید اشکال مرحوم علامه به مرحوم آقا است.
استاد: نه، نظر ما به [کلام] مرحوم آقا این است که شما قائل به فناء یعنى فناء عین ثابت به همۀ حدود و ثغورش.... فلهذا مىگویند که فرض کنید پروانه به آتش خورد و خاکستر شد یعنى همۀ حدود و ثغور را ازدست مىدهد، این منظور ایشان است. ما مىگوییم که این امحاء و فناء حدود و ثغور برای مرتبۀ بعد از فناء است. حالا به آن اشکال بعد دوباره اشکال دیگر از این نظر وارد مىشود. حالا مىگوییم که قبل از فناء و قبل از اینکه سالک به مرتبۀ فناء برسد حدود و ثغور را که دارد. آیا این حدود و ثغور موجب مىشود که این عین ثابت آن، انقطاع تعلق از او داشته باشد؟! آنوقت این اشکال بر علامه وارد مىشود. اگر انقطاع تعلق نداشته باشد پس فناء قبل از فناء حاصل شده است چرا بحث را به فناء مىبرید؟! چرا باید بحث روى فناء بعد از فناء اسماء و صفات باشد؟! اصلاً بحث را روى قبل از مرتبۀ فناء ذاتى ببرید! یعنى قبل از فناء اثباتی حالا ما اسمش را فناء اثباتى مىگذاریم و عرض میکنیم. صحبت در همین وجود فعلى است، همین وجود خارجى که الآن داریم مىبینیم همین مرحله [که هست]! بنده خودم را مىگویم که اصلاً پلۀ اول را هم نرفتم. همینکه اسم خود را حالا ماشاءالله سالِک گذاشتیم ـ سالَک هستیم سالِک چیست؟! ـ و اینکه الآن در یک همچنین وضعیتى هستیم و همینطور افراد عادى بالأخره ما با افراد عادى همه یکسان هستیم. خب فرقى نمىکند؛ همه عالم وجود است. این تعلق و عین ثابت اینها همین الآن در همین ظرف، تعلق فنائى است یا تعلقى است که موجب انقطاع است؟! اگر تعلق تعلقى است که کیفیت آن تعلق، انقطاع این عین ثابت از آن وجود مجرد است، اشکال بر علامه مىآید و اگر نحوۀ تعلق تعلقى است که همان علیت محدثه، علیت مبقیه است بنابراین فناء معلول در علت اقتضاء فناء ذاتى را در همین مرتبۀ فعلى مىکند و اصلاً قضیه دیگر به سلوک کارى ندارد. پس این اشکال اول [بود].
و اما اشکال دیگر اینکه اگر منظور مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این باشد که بعد در مرتبۀ فناء اصلاً عین ثابت ازبین میرود یعنى بهطورکلى هیچ وجودى دیگر اصلاً باقى نمىماند. اگر هیچ وجودى باقى نماند پس دیگر در اینجا زیدى نیست که ما به او اشاره بکنیم یعنى دیگر آن مسئلۀ اشاره ازبین مىرود.
مطلبى را که آقا مىفرمایند این است که در این موقع اشارۀ به زید ـ این مطلب، مطلب دقیقى است یعنى مىخواهم بگویم که در اینجا چند چیز باهم خلط شده است و مطلبى که ایشان مىفرمایند مطلب دقیق است ـ اشاره به «هو» است یعنى دیگر دراینصورت منبابمثال ـ حالا من این را اضافه مىکنم یعنى مىخواهم توضیح بدهم ـ اشارهاى که ما در این مرتبه به رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم مىکنیم و مىگوییم: «هُوَ»، در واقع داریم اشارۀ به «هُو» مىکنیم چون دیگر رسول الله وجود خارجى و تعینى ندارد.
تلمیذ: این یک امر مجازى است...؟
استاد: بله بله، از این باب است.
کیفیت ارجاع ضمیر در مرتبۀ فناء
بنابراین این مسئله مسئلۀ مهم و دقیقى است! وقتى که ما در مرتبۀ فناء مىخواهیم به یک شخص ضمیرى را ارجاع بدهیم ـ ضمیر، مرجع مىخواهد ـ این مرجع «هُو» به چه برمىگردد؟ این مرجع به اصل وجود مجرد برمىگردد که ﴿هُوَ ٱللَهُ ٱلَّذِي لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ﴾1 یعنى اشاره به آن وجود مجرد که حتى از او به الله هم تعبیر آورده نمىشود و فقط از باب اشارۀ اجمالیه و ابهامیه به «هُو» تعبیر آورده مىشود، در این باب اشاره به شخص فانى مآلش در حقیقت اشاره به آن وجود باقى و حىّ است؛ ﴿عَلَى ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ﴾.2 یعنى در اینجا اشاره، اشارۀ اوست و این درست است و صحیح هم همین است که در مرتبۀ فناء اشارۀ به او اشارۀ به اوست ولى عرض ما این است که حتى در همین مرتبۀ غیر فناء هم اشاره به تمام این تعینات خارجى اشارۀ به «هُو» است و این فقط اختصاص به مرتبۀ فناء ندارد.
نگاه از دو منظر به اشیاء خارجى
به دو نظر و به دو مرأیٰ و به دو منظر مىتوانیم به اشیاء خارجى نگاه کنیم؛ یکى به مرتبۀ تعین و حدودى که الآن آنها را فرا گرفته است که این اشاره همان اشاره به همین تعینات خارجى است. اگر بخواهیم اسناد حقیقى را نسبت به تعینات خارجى اجرا کنیم آن اسناد حقیقى اسناد به چه مىشود؟ تمام اینها اسناد به «هو» مىشود. همه پر مىزنند و در مرکز خودشان مىروند! زید «هُو»، عمرو «هُو»، درخت «هُو»، شجر «هُو»، دریا «هُو» و آسمان «هُو» همه «هُو» در «هُو» در «هو» همۀ اینها خواهند شد.
بنابراین در اینجا هم کلام مرحوم علامه و هم کلام مرحوم آقا مورد نظر است که از نقطهنظر اسنادِ «هُو» و ضمیر به زید که مدام علامه پافشارى مىکنند که پس این «هُو» کجا رفت و این زیدٌ که مدام دارید اسناد و ارجاع ضمیر مىدهید کجا رفت، آیا این اشکال به آن وارد است؟ نه! همۀ این اسنادها به آن است و اسناد حقیقى به زید نیست! زید صورتى از اوست. این اسناد واقعى مجازاً به زید است و در واقع آن حقیقت زید و عین ثابتش الآن فانى در اوست بنابراین وقتى که زید مىگوییم یعنى آن حقیقتى که الآن تعین و حد و قید به خود گرفته است. تمام اسنادها اسناد به «هو» خواهد شد و این مرتبه در مرتبۀ ثبوت هست.
عدم فرق بین سیر سالک و غیر سالک در عالم ثبوت
همراهی فناء ذاتی با کل موجودات عالم در عالم ثبوت
پس در عالم ثبوت بین سیر سالک و عبور از مراتب فعل و صفت و اسم و بین غیر سالک فرقى نمىکند. چه سالک از مراتب اسماء و صفات بگذرد و به مرتبۀ فناء ذاتى برسد یا غیر سالک مثل افراد عادى و حتى تمام اشجار و کواکب و افلاک، تمام موجودات در مرتبۀ ثبوت همۀ اینها فناء ذاتى را با خود همراه دارند، چه سالک باشند چه سالک نباشند، این اشکال را ازبین مىبرد یعنى حصم مادۀ اشکال در مرتبۀ اثبات نیست بلکه حصم مادۀ اشکال در مرتبۀ ثبوت است نهاینکه در مرتبۀ اثبات. این مرتبۀ ثبوت است که مىتواند اسناد ضمیر را توجیه کند و مىتواند آن بیان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را توجیه کند یعنى تمام اینها برای مرتبۀ ثبوت است.
ادراک مرتبۀ فناء ذاتى در مرتبۀ اثبات
اما در مرتبۀ اثبات، فنائى که مصطلح است و عبور از مراتب اسماء و صفات است ادراک این مرتبۀ فناء ذاتى است. مرتبۀ فناء ذاتى و همینطور اسم و فعل از رؤیت و شهود و وجدان ما الآن مختفى است. سالک در مرتبۀ اثبات یکىیکى این حجابها را که کنار مىزند حقیقت فناء و تجرد براى او اثبات مىشود. مىگوید که اِ عجب اینهم هست! اِ عجب اینهم هست! یکخرده بالاتر [که میرود] مىگوید که اِ این حرفها هم هست! تااینکه به آن مرتبۀ تجرد ذاتى خودش مىرسد که علم با وجود در آنجا یکى خواهد شد. یعنى دیگر در آنجا علم، علم حضورى خواهد شد و دیگر حصولى نیست.
کیفیت حصول فناء ذاتی
این مرتبۀ ادراک و عرفانِ به تجرد را اصطلاحاً فناء ذاتى مىگویند. البته اینهم نیاز به مراقبه و تجرد نفس دارد و نفس باید کمکم تعلقاتش را کم کند و مدام قرب پیدا کند و لطیف بشود لطیف بشود تا بتواند حال و وضع او تغییر پیدا کند. با این کدورتهایی که دارد نمىتواند این مرتبۀ اثباتى براى او حاصل بشود. باید با دگردیسى و تغییرى که در خود مىدهد کمکم این مراتب اثباتى یکىیکى براى او ثابت و حاصل بشود تااینکه به مرتبۀ اثباتى به وجود مجرد برسد. این مسئله، مسئلۀ فناء ذاتى مىشود.
بنابراین مسئلۀ حل اشکال در قضیۀ مرحوم آقا و مرحوم علامه مرجعش به تحقق فناء ذاتى براى همۀ اشیاء در مرتبۀ ثبوت است.
تلمیذ: در اشارۀ به زید که شما مىفرمایید که در واقع اشاره به «هو» حقیقتاً و مجازاً هست، حقیقتاً آن ضمیر باز به زید از جهت این مقید و محدود بودنش برمىگردد. در ذات پروردگار که حدود و قید نیست که دوباره بگوییم که نسبت به پروردگار مىخواهیم این را برگردانیم...
استاد: من یک مثالى را براى شما مىزنم؛ شما یک تابلوى نقاشى دارید. البته از یک نقطهنظر مثال مُبَعِّد است بهجهت اینکه نقاش وقتى که رنگها را نقش مىکند این رنگها بالأخره یک وجود مستقل از خود او دارند، از این نظر مُبَعِّد است. ولى از یک نقطهنظر دیگر ما وقتى که تابلوى نقاشى را مشاهده مىکنیم این تابلو را تحسین مىکنیم و مىگوییم که عجب نقشى است! در واقع اگر بخواهیم نگاه کنیم مىبینیم این تابلو غیر از این رنگهایی که در کنار هم هست چیز دیگرى نیست. حالا شما همین رنگها؛ رنگ قرمز، بنفش، آبى و زرد روى زمین کنار هم بچینید آیا تحسین مىکنید؟! همینطور حالا رنگها را روى همدیگر خالى کنید و ترکیب کنید و زرد، بنفش، سبز و قرمز همه را پخش کنید آیا تحسین مىکنید؟ نه! این تحسین شما آیا به رنگ تعلق گرفته یا به ترکیب این رنگ تعلق گرفته است؟! به خود رنگ که تعلق نگرفته است این رنگها را شما باهم یکطورى ترکیب مىکنید [درهم] درمىآید، اینکه تحسین ندارد. پس ترکیب رنگ و کیفیت ظرافتى که باید آن رنگها هرکدام در موضع خودش قرار بگیرد و اینکه صورت بسیار زیبایى را حاصل کند، این تحسین به آن ترکیب رنگ تعلق گرفته است. آن ترکیب را چه کسى کرده است؟! آیا خود رنگ کرده یا نقاش کرده است؟! پس تحسین بالحقیقة و عقلاً به نقاش برمیگردد و در ظاهر، این تحسین دارد به این صورت برمىگردد. این تحسین مجازى مىشود.
ذکر چند مثال برای اسنادهای مجازی و حقیقی
پس ما که داریم تحسین مىکنیم در واقع داریم چه کسى را تحسین مىکنیم؟! نقاش و مُصور را داریم تحسین مىکنیم. آن مصور ﴿لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾1 آن مُصور الآن قابل تحسین است چون همۀ این صورتها از وجود او و صورتگرى و تصویر اوست. بنابراین وقتى که تحسین به یک صورت به مُصوّر برمىگردد آن ضمیرى که مىخواهد به وجود یک شىء برگردد در عین اینکه این وجود عین ظل، سایه، تعلق و ربط است و هیچ از خود ندارد پس این ضمیر در واقع دارد به او برمىگردد، اینکه چیزى نیست. الآن وقتى که شما مىگویید: در اینجا نور هست، فرض کنید این نور الآن از این شباک آمده و به دیوار و کنگرهاى خورده است و شما دارید مىگویید که الآن در اینجا نور هست یا بگویید که بهبه این فرش چقدر نورانى است، این چقدر خوب است و رنگهای قرمز و سیاه و سبز دارد، اینکه الآن دارید مىگویید که در اینجا نور هست در واقع با زبان بىزبانى دارید مىگویید که لامپ نور دارد. چون اگر چراغ را خاموش کنید آیا بدون لامپ این فضا نور دارد یا ندارد؟! بنابراین تمام اسنادها اسناد مجازى است. ما مىگوییم که هوا روشن است باید بگوییم که لامپ روشن است، هوا که روشن نیست. دلیلش این است که لامپ را خاموش کنید ببینید هوا روشن است یا نه؟! اسناد نورانیت به هوا و فضا، مجازى مىشود. اسناد وجود به صور خارجى، مجازى مىشود. اسناد «هو» به تمام مراجع و تعینات خارجى همه مجازى میشود. اسناد حقیقى چیست؟ اسناد حقیقى همان «هو» است. اسناد حقیقى همان وجود مطلق و بسیط است که از دریچۀ او این اشیاء متحقق شد.
تلمیذ: یکى اینکه مثلاً اولیاء خدا یا ائمۀ اطهار علیهمالسّلام یا پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نفسى را ایجاد مىکنند، در همان حضرت عیسى علیهالسّلام که آن کار را کرد یا امام رضا علیهالسّلام که داستانش را جلسۀ قبل فرمودید بالأخره بر هر شیئی که ایجاد مىکنند یک نفسى یعنى یک عین ثابتى اینجا مىآفرینند. این عین ثابت هم فرمودید با تصرف در وجود خودشان است یعنى در وجود مطلق، پس این عین ثابت الآن کجا هست؟ جدا شد یا فانى در وجود خود شخص است؟ آیا این دیگرى شدن یعنى دوتا عین ثابت یکى مىشوند یا من که در این عالم هستم او هم هست؟
استاد: نه آنجا ظهور دارد یعنى دو ظهور بر عین ثابت دارد. مثل بعضیها که در همینجا هم هستند که بودند و ممکن است باشند، فرض کنید در یک لحظه در چند جا هستند. در اینجا عین ثابت یکى است منتها آن عین ثابت و آن ظروف دیگر [اینگونه است و] روح تجردش بر بدنها و بر اجسام مختلف تعلق مىگیرد و همۀ اینها برگشتش به یک عین ثابت است. منبابمثال اگر این چند نفر در چند جا بنشیند و غذا بخورد نهاینکه بیشتر کیف مىکند! مثلاً یکى دارد اینجا [غذا] مىخورد و یکى آنجا [غذا میخورد]! نه! یک التذاذ است منتها چون عین ثابت واحد است مجارى و وسائط متعدد شده است ولى حقیقت ادراک، ادراک واحد است نهاینکه هشتتا ادراک و فکر و سلیقه وجود دارد. سلیقه واحد است ظهورات سلیقه [متعدد است].
تمام مجاری ادراکات انسان، مجرای جلب ادراک یک عین ثابت واحد
فرض کنید شما هم الآن این وسائطى که دارید؛ چشم دارید، زبان دارید، لمس دارید، دست دارید و پا دارید تمام اینها مدرکات یک عین ثابت را تحصیل مىکنند نهاینکه فرض کنید شما در مقام سمع، شخص خاصى هستید، جداى از شما در مقام رؤیت و جداى از شما در مقام منبابمثال اکل. تمام این اسباب و آلاتی که خداوند براى انسان قرار داده است تمام اینها همه مجراى براى جلب ادراک یک عین ثابت واحد هستند. بنابراین یک ادراک هستند. انسان در مقام سمع با انسان در مقام شم، انسان واحد است منتها واسطه براى ادراک تفاوت مىکند ولى حقیقت ادراک حقیقت [واحد است].
تلمیذ: یک شخصى که خودش را چند شکل دید این چند شکل یعنى چندتا ظهور است. مثلاً من آمدم آقاى ... شدم. الآن اینجا همان یک عین ثابت هست یا دوتا عین ثابت هست؟
استاد: مگر شما وقتى که غضب مىکنید با وقتى که دارید مىخندید دوتا نیستید؟
تلمیذ: نه، یکى هستیم!
استاد: نه دوتا هستیم! بَه همچنین از شما مىترسند! یعنی چه که یکى هستید؟! فرض کنید شما به یکى غضب مىکنید او جلو [نمیآید] مثلاً [بگویید که] نه نه، اینجا بیا من همان هستم که مىخندم! مىگوید که برو بابا اخلاقت را درست کن بعد کنار تو میآیم.
مىگفت که بلند شو بیا بالاى کوه برویم یک قِران به تو بدهم فلانِ فلان شدۀ فلان. گفت که والله به اخلاق خوش تو بیایم یا به پول زیادت بیایم یا به آن راه کمش؟! حالا این انسان وقتى که دارد فکر مىکند و یک مسئله را حل مىکند با آن انسانى که دارد غذا مىخورد و مشغول اکل است دوتا است یعنى نهاینکه دوتا است و دو موجود است بلکه دو ظهور است.
تلمیذ: دو ظهور از یک منیت است؟
استاد: احسنت!
تلمیذ: دو ظهور دوتا عین ثابت است. من الآن آقاى ... شدم، این چطور مىشود؟
استاد: همینکه شما ادراک کنید این هستید در عین اینکه ادراک کنید این را از خودتان جدا مىدانید یا نمىدانید؟!
تلمیذ: جدا مىدانم.
استاد: اگر جدا مىدانید پس چرا مىگویید که من این شدم؟!
تلمیذ: من به خودم تعلق دارم براى همین هم تعجب مىکنم که چطور این شدم من که خود خودم هستم ولى نیستم.
استاد: همین دیگر. در عین اینکه خودتان هستید درعینحال ظهور دیگرى براى خودتان مىبینید و براى آن تعجب مىکنید نهاینکه دوتا شدید. تعجب مىکنید و [میگویید که] عجب! گفت که اگه من منم، پس کو کدوى گردنم؟! تجردی که براى افراد پیدا مىشود چطور است؟! خودشان را مىبینند از بدن جدا شدند.
تلمیذ: من اینجا متوجه نشدم عذر مىخواهم. مىشود یک سؤالى کنم؟ فقط مىخواهم ببینیم این عین ثابت به یک حد ظهورات مختلف عین ثابت...
منظور از عین ثابت
استاد: نهخیر، عین ثابت عبارت از یک حصۀ وجودى است که نفس، همان حصۀ وجودى است.
تلمیذ: خب همین را دارم عرض مىکنم.
استاد: آن نفس ظهورش دوتا مىشود همانطورىکه ممکن است که به دو جسم تعلق بگیرد یعنى خود را در دو جسم مىبیند.
تلمیذ: پس یعنی من آقاى ... نشدم ولو اینکه دارم احساس مىکنم شدم.
استاد: بله، یعنى شما احساس مىکنید الآن یک وجودى که با شما اختلاف دارد ...، شما داراى این شکل هستید و ایشان داراى یک شکل دیگر هستند ولى در عین اینکه ایشان داراى یک شکل دیگر هستند یک نحوه تعلقى به شما دارند!! آخر شما مسئله را به ایشان مربوط کردید!! مانده است که به چه کسی بند کند!!
تلمیذ: فرموده بودید که مثلاً کسى که این حالت به او دست مىدهد و صور مختلف مىگیرد دلالت بر یک حقیقت واحده مىکند و لازمهاش محو عین ثابت در آنجا مىشود.
استاد: بله، اشکالى ندارد.
کیفیت وجود تمام عین ثابتها در عین ثابت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
تلمیذ: یک جمله هم در اسفار اربعه فرمودید که تمام عین ثابتها در عین ثابت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هستند.
استاد: بله دیگر، مقام تمام اینها اثبات است یعنى انسان در مقام اثبات این ادراک را مىکند نهاینکه الآن حقیقتاً با او یکى شده است بهنحوىکه دیگر او نیست. یعنى مقام اثبات را ادراک مىکند و احساس مىکند که همان وجود یعنى به همان اشتراک و صوت اطلاع پیدا مىکند. حقیقت آن صوت چون واحد است وقتى که حقیقت صوت واحد شد پس ظهوراتش هم دیگر ظهورات واحد میشود و حقیقتش در عین اختلاف، حقیقت واحد مىشود. آنوقت یکی از این فعل و اسم و حرف احساس مىکند که دیگرى هم مثل خودش هستند منتها فرق کرده است مثلاً این دو کلمه است آن سه کلمه مىشود.
لازمۀ عرفان همیشه اتحاد در آن مابهالاِشتراک بین طرفین
تلمیذ: همان دیگر، اینجا براى من بغرنج است که چطور مىشود که عین ثابت از عین ثابت دیگرى مطلع بشود؟
استاد: این مقام اثبات است بهخاطر اینکه حقیقتش یکى است. لازمۀ عرفان همیشه اتحاد در آن مابهالاِشتراک بین طرفین است. لا یَعرِف شیءٌ شیئاً إلاّ بما هو فیه منه. پس وقتى که یک عین ثابتى به حقیقت وجودش پى برد در واقع به حقیقت بقیه هم پى برده است.
تلمیذ: پس دراینصورت عین ثابت باید رخت بر کند.
استاد: بله [رخت] بکَند، اشکال ندارد. مقام اثبات است لازم نیست لباس و شلوارش را دربیاورد! ولى همینقدر که به مرتبۀ تجرد رسید ...، عرض کردم این مراتب تجردى که برایش پیدا مىشود مدام اثبات روى اثبات برای آن مىآید یعنى در واقع چیزى بر او اضافه نشده است و مدام دارد به حقیقت خودش مىرسد. از خارج چیزى نمىآید بر او اضافه بشود بلکه مدام دارد در داخل و بطون خودش حرکت و سیر مىکند این همان مقام اثبات است. ثبوتش هست اما مخفى است. این اختفاء را چه چیزى ازبین مىبرد؟! این اختفاء را تجرد و سیر ازبین مىبرد.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد