پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
توضیحات
فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
فناء عین ثابت (3)
درس دویست و هفتاد و پنجم
فناء عین ثابت (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر سؤالی هست بفرمایید و اگر نه، بحث جدید را شروع کنیم.
تلمیذ: دو تا سؤال داشتم و یکی در ذهنم هست و آن این است که آیا کل اعیان ثابته و کل کثرات در طول هم هستند یا در عرض هم هستند؟!
استاد: البته منافاتی ندارد که همان سلسلۀ طولیه در اینجا وجود داشته باشد، به این بیان که یک وقت مقصود و منظور از این حوادث خارجی، اعیان ثابته هستند و یک وقت مقارنات آنها و لوازم آن اعیان ثابته هستند؛ یعنی آنچه را که از این اعیان ثابته به آنها عارض میشود که از حوادث و جریانات و مسائلی که در حولوحوش هست، چه نقایصی که بر آنها مترتب میشود یا کمالاتی که بر آنها میآید، همۀ اینها عبارت از همان عوارضی است که عارض بر همین اعیان ثابته میشود. در اینجا از نقطهنظر سلسلۀ طولیه در موجودات، قضیه فرق میکند یعنی هر موجودی در هر مرتبۀ از وجودی که هست، در همان مرتبه معلول برای یک سلسلۀ علل هست. مبدعات در یک مرتبهای از وجود و غیر مبدعات هم در مراتب دیگری از وجود هستند، جمادات، حیوانات، اجنه و شیاطین، هرکدام از اینها در یک مرتبۀ خاصی از همان سلسلۀ وجودی قرار دارند.
مرتبۀ اعیان ثابتۀ مربوط به انسان اعلای از اسماء و صفات
اعیان ثابتهای که مربوط به انسان است و جنبۀ خلیفة اللهی دارد که ﴿إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗ﴾،1 این اعیان ثابته از نقطهنظر حقیقت وجودی خودشان، مرتبۀ اینها مرتبۀ اعلای از اسماء و صفات است؛ یعنی این عین ثابت از همان حقیقت ذات سرچشمه میگیرد و آن اسماء و صفات، تحدد و کمیت او را اقتضاء میکنند ولی سایر مراتب وجودی، مراتبشان پایینتر از اسماء و صفات است.
سلسلۀ طولیه واسطۀ تحقق وجود خارجی
و مقصود از سلسلۀ طولیه عبارت از همان حواملی است که آن حوامل برای آن تحقق وجود خارجی در اشکال مختلف واسطه میشوند؛ یعنی آنها حامل این قضیه هستند در عین اینکه خودشان در یک مرتبهای از وجود قرار دارند درعینحال آنها جنبۀ وساطت دارند.
ذکر مثالی در مورد واسطه بودن سلسلۀ طولیه
فرض کنید لولهای را مثال بزنیم که آب در این لوله جریان دارد و این آب از یک جایی به جای دیگر بهواسطۀ این جریان منتقل میشود. البته این مثال یک مثال تقریبی است نهاینکه مثال واقعی باشد! فرقش این است که لولۀ آب با خود آب تفاوت میکند ولی در سلسلۀ طولی هرکدام از اینها برای آن وجود معلول جنبۀ علی دارند.
ملائکۀ مقرب، وسائط حوادث و جریانات در عالم خارج
در واقع وقتی که ملائکۀ مقرب وسائط حوادث و جریانات در عالم خارج هستند به این باب است که خود وجود آنها از آن مبدأ أعلیٰ که اسماء کلیه است، آنچه را که باید به مراتب مادون برسد تحمل میکنند و بعد آنها را بهوسیلۀ یک نوع انتقال لازم منتقل میکنند؛ یعنی بهواسطۀ قرب و اتحاد حوامل با آن وجودات خارجی، آن امر خارجی در خارج محقق میشود.
نتیجۀ اقتراب با ارواح خبیثه و شیاطین و اجنه
دلیل کدورت و انبساط و نشاط انسان
خلافش هم همینطور است؛ یعنی کدورات، ظلمتها، ابتعادها و توغلهای درکثرات، تمام اینها بهواسطۀ یک نوع اقترابی است که ارواح خبیثه و شیاطین و اجنه با انسان دارند و بهواسطۀ این اقتراب، ظلمت و کدورت به انسان منتقل میشود و انسان خودش را مکدر احساس میکند. وقتی که انسان خود را مکدر احساس میکند، در آن موقع یک نوع قرب و نزدیکی با شیاطین برای او حاصل شده است! وقتی که انسان خود را منبسط و با نشاط و منشرح احساس میکند، یک نوع قرب و نزدیکی با ارواح طیبه و ملائکه برای او حاصل شده است! این جنبۀ قرب و بعد، تمام اینها مربوط به خصوصیات و حالات و کیفیاتی میشود که به اسماء و صفات برمیگردد؛ یعنی اگر منظورتان [از] سلسلۀ طولیه این هست، بله همین است ولی یک جهت سلسلۀ طولیه که مربوط به خود عین ثابت میشود، آنچه که مربوط به عین ثابت انسان است فقط در سلسلۀ طولیۀ ولایت ائمه علیهمالسّلام قرار دارد؛ یعنی ولایت ائمه واسطۀ برای همان حقیقت وجودیۀ اعیان ثابت هستند البته برای همۀ عالَم، منتها چون آنها اعیان ثابتشان مادون مراتب اسماء و صفات است بنابراین مسئله بلاواسطه نیست! اما در مورد سایر اعیان و صفات مسئله بلاواسطه است؛ یعنی بلاواسطه در مرتبۀ ذات که مرتبۀ شکلگیری یک عین ثابت است، در آن مرتبه قبل از شکلگیری، شکل گیری ولایت انجام شده است! آن شکلگیری ولایت که جنبۀ وساطت دارد قبل از مرتبۀ اسماء و صفات است که خصوصیات هر نفسی بهطور عین ثابت از آنجا نشئت میگیرد و بعد سایر کمالات ثانوی و غیره بهواسطۀ اسماء و صفات بر او مترتب میشود.
تعریف عین ثابت
تلمیذ: منظور از عین ثابت بهنحو خلاصه [چیست]؟ ارتباط مابین عین ثابت و وجود منسبط به چه نحو است؟! آیا میتوانیم از نظر منطقی نسبتی را ترسیم کنیم؟! اگر میشود به چه نحو میشود؟! و این نسبت با وجود مطلقی که اطلاق به غیرش داشته باشد به چه نحو میشود؟!
استاد: شما در اینجا دو وجود را اسم بردید؛ یکی وجود منبسط و دیگری وجود اطلاقی که به تعبیر فیض اقدس و فیض مقدس در اینجا آورده میشود. مسئلۀ عین ثابت عبارت از همان حقیقت وجودیه و سرّیۀ هر شخصی است. آنچه را که آن منیت او، اوست و آنچه را که هنگام اشاره، اشارۀ ما به اوست. الآن در اشارهای که میکنیم، منظور ما از زید خود جسم زید نیست بهخاطر اینکه اگر منظور خود جسم باشد، خود جسم هم دارای اعضای لا یتجزیٰ است بنابراین در واقع این اشارۀ «هو» تقسیم به سروگردن و دستوپا و شکم میشود و اگر در یک قضیهای دوتا پایش را ازدست داد، دیگر آن «واو» باید بیفتد و فقط همین «هـ» دو چشمش بماند درحالیکه معنا ندارد که در اشاره قابلیت ترکیب باشد و یَتجزیٰ باشد! پس اشارهای که میکنیم و حتی خودمان هم نمیدانیم که مقصود ما از این اشاره چیست، اشاره به خود نفس زید است، همین نفس زید است که در تمام اطوار یکی است.
اگر شما یک پولی را از زید طلب داشتید و فردا هم بهواسطۀ عملی یا مرضی دوتا پایش را ازدست میدهد؛ قانقاریا میگیرد و بعد پای خود را ازدست میدهد یااینکه تصادف میکند، شما دیگر نباید به او مراجعه کنید چون اگر صد هزار تومان از او میخواستید الآن پنجاه هزار تومان شد، نصفش رفت! وزن کیلویی هم باشد ...! درحالیکه مسئله هیچ اینها نیست و حقیقت فرق نکرده است حتی اگر معدۀ او را هم بیرون بیاورند و با همین وسائل دیگر و آمپول و اینها به او غذا بدهند! حتی رودههایش را هم بیرون بیاورند ـ وقتی قرار بر این است که با آمپول باشد دیگر روده نمیخواهد و روده فایدهای ندارد ـ و بهطورکلی فقط یک قلب و شش و کبد از او باقی بگذارند چون کبد هم لازم است!
فرض کنید که از نظر تجزیۀ عناصر و اینها کمکم به کبد او هم نیازی نباشد، فقط یک سروگردن و نصف تنه بگذارند مثل مجسمههای نصفه که این زید میشود، باز اشارهای که به او میکنید هیچ در ذهنتان نمیآید که الآن طرف خطاب ما آدم یکسوم است؛ یعنی یکسوم حرف را میفهمد و یکسوم از آن انسانیتش باقی مانده است. بله، میگویید که این شخص پا و معده و اعضایش را ازدست داده است ولی هنوز آن انسانیت به حال خودش باقی است و نظری را که حتی همین ملحدین و کمونیستها که قائل به اصالت ماده هستند ...، [مثلاً] اگر جناب لنین بیاید و فقط یک سر داشته باشد که با این سرش فقط بتواند حرف بزند، قبولش دارند! اگر گردن هم نداشته باشد و از گردن به پایین هیچی نداشته باشد، با او بهعنوان یک انسان برخورد میکنند درحالیکه هیچ ندارد و فقط یک سر دارد!
پس اشارهای که به زید میکنیم، اشاره به یک حقیقت ثابتی است که آن حقیقت ثابت همان زیدیت او را تشکیل میدهد. این زیدیت یک حقیقت خارجیه درقبال سایر حقایق است، هر حکمی را که برای سایر حقایق میکنید، برای زید هم همان حکم را میکنید. بالأخره الآن در عالم ماهیات مابهالاِختلاف و مابهالاِشتراکی بین ایشان و سایر حقایق هست؛ در اصل وجود بین ایشان و سایر اشیاء از جمادات، حیوانات، ملائک، شیاطین و اجنه یک مابهالاِشتراکی وجود دارد. براساس مابهالاِشتراکشان اشاره نمیکنیم بلکه اشاره براساس مابهالاِفتراق و مابهالاِمتیاز انجام میشود. این اشارهای که به این زید میکنید براساس آن مابهالاِمتیاز است.
ارتباط و کیفیت تناسب بین عین ثابت و فیض مقدس
ارتباط و کیفیت تناسب بین این عین ثابت و آن فیض مقدس که عبارت از وجود منبسط است درقبال فیض اقدس که عبارت از وجود اطلاقی و لایتناهی است، این ارتباط مثل سایر اشیاء است؛ یعنی همانطوریکه وجود مقدس عبارت از وجودی است که به مرتبۀ شکل میآید، یکی از آن شکلها عبارت از همین عین ثابت جناب انسان است و یکی دیگر عبارت از اشیاء است و یکی دیگر عبارت از حیوانات است، اینهم مثل سایر آنها به همین کیفیت درآمده است چون اصلاً وجود مقدس و وجود منبسط عبارت از مقام واحدیت است! در مقام واحدیت است که همان عالم عماء و عالم هو و آن عالمی که لا إسمٌ و لا رَسم و لا خَطَر عَلی قلبِ بشر است در نظام واحدیت ـ نه احدیت ـ به منصۀ ظهور میرسد و واسطۀ این مسئله همان ولایت است که وجود پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است.
| ز احمد تا احد یک میم فرق است | *** | جهانی اندر آن یک میم غرق است1 |
اسم واحدیت موجب تعین اشیاء در عالم خارج
فرق آن احد و واحد یک «واو» است، آن «واو» بر سر احد بیاید واحد میشود؛ یعنی به مرتبۀ اسماء بیاید، واحد میشود. بناءًعلیٰهذا صحبت در این است که آنچه که در عالم خارج موجب تعین میشود همان اسم واحدیت است؛ یعنی اسم واحدیت موجب میشود که هرکدام از اشیاء در مرتبۀ خودشان در خارج تعین پیدا کنند؛ یعنی آن اسمی که مربوط به مرتبۀ ذات است و ریشه در ذات دارد بهواسطۀ اسم واحدیت، در وجود منبسط تعین پیدا میکند. آن عین ثابتی که ریشه در ذات ندارد بلکه ریشه در مراتب مادون ذات دارد بهواسطۀ اسم واحدیت، تعین خارجی پیدا میکند.
پس مرتبۀ واحدیت همان فیض مقدس است، فیض مقدس چیزی جز فیض اقدس نیست إلاّ بالتشکل و الصورة! یعنی دو امر جدا و منحاز از یکدیگر نیست که یکی از آن به معنای فیض اقدس و وجود عماء باشد که از آن تعبیر به وجود عماء میشود و درقبال این، یک عالم وجودی باشد که اسمش را فیض مقدس و وجود منبسط بگذاریم و آن وجود منبسط، عالم اَشکال و عالم صور باشد، نهخیر! نفس آن فیض اقدس ـ البته در اینجا وارد یک بحث دیگر میشویم ـ در فیض مقدس جریان دارد نهاینکه فیض مقدس با فیض اقدس دوتاست و بین آنها بینونیت است، فیض مقدس چیزی جز فیض اقدس نیست منتها فیض اقدسی که به شکل و صورت درمیآید و حقیقتش حقیقت ...
یک وقتی یادم هست که مثالی زدم و الآن این مثال به ذهنم آمد و دیدم که مثال بدی نیست؛ این شمعی را که روشن میکنید میبینید که ابتدای آن دایرهای که محیطِ به خود آن فتیله است، رنگ و آن حقیقتش با آن محیط خارج و شعاع بالاتر از آن تفاوت میکند! وقتی که شما شمع را روشن میکنید در ابتدا میبینید که یک هالهای به رنگ آبی دارد. وقتی جوشکارها میخواهند آهن جوش بدهند یا میخواهند آهنی را ببرند، وقتی که دقت کنید میبینید که رنگ آن مرکز ثقل این حرارت آبی است و از آن رنگ آبی است که در یک مرتبۀ متأخر، رنگ سفید ظهور پیدا میکند! بعد از مرتبۀ سفید در یک مرتبۀ متأخر، رنگ زرد ظهور پیدا میکند و رنگ زرد و اصفر در یک مرتبۀ متأخر، رنگش مکدّر میشود و بعد در یک مرتبۀ متأخر تبدیل به دخان میشود. این مراتبی که مختلف است، اصل این مرتبهای که دخان است از اینجا بوده، از جای دیگر که نیامده است! یعنی سیر طولی این حرارت، حرارت بهنحو قوی و بعد همان حرارت بهنحو ضعیفتر و بعد بهنحو ضعیفتر، شما میبینید اَشکال مختلف و صور مختلفی را به آن حقیقت خارجیه میبخشد.
آن مسئلهای که در رأس آن میوۀ ناریه قرار دارد، همان جریان دارد و به دخان تبدیل میشود منتها فرق بین این مثال و مانحنفیه این است که این حرارت ناریه در مرتبۀ اشتداد، مدام وقتی که جلوتر میآید از مرکز خودش قطع میشود، دائماً در حال قطع شدن است ولی بین فیض اقدس و فیض مقدس و آن وجود اطلاقی و بسیط و منبسط این مسئله نیست. در عین اینکه این ضعیف میشود درعینحال ارتباط با مبدأ محفوظ است! این ارتباط هست یعنی شدید است که ضعیف میشود و در ضعیف شدن همان جهت نوریه وجود دارد، از مبدأ جدا نشده است بهطوریکه اگر قرار بر این باشد که مطلب عکس بشود؛ یعنی این سلسلۀ طولیه از رنگ آبی به رنگ ابیض و بعد به رنگ اصفر و بعد به رنگ اسود، وقتی به تمام این مراتب جریان پیدا میکند اگر قرار باشد که مسئله عکس بشود، دوباره همین اسود برمیگردد و اصفر، ابیض، آبی و ازرق میشود و بعد تبدیل به همان مرکز ناریۀ خودش میشود و در آنجا محو میشود یعنی این جریان متناوب مثل جریان سیکل برق که متناوب است و به آن مرکز خودش دائماً در حال گردش است و این جریان فرکانسی که میگویند برای همین است.
این جریان متناوب همینطور وجود دارد، سریع وجود دارد. اصلاً نمیشود به آن سرعت گفت؛ یعنی یک حقیقت دائره و یک حقیقت ساریه و یک حقیقت جاریه است که در آنجا موجود است و به زعم خودش حرکت میکند.
وقتی به این مسئله نگاه کنیم، به قول شبستری که میفرماید: بین اول تا آخر فرقی نیست الاّ در مراتب، همین است؛ یعنی حقیقت این اولی با حقیقت آن آخری یکی است، فقط مراتب در اینجا اشتداد و ضعف پیدا کرده است اما همان مرتبۀ ضعف، قابلیت برگشت به همان مرتبۀ شدید را دارد منتها این که قابلیت برگشت به مرتبۀ شدید را دارد ...، در آن مثالی که داریم اگر دخان بخواهد به آن مرتبۀ شدید برگردد، این دخان دیگر اسود نیست! ولی این بااینکه برمیگردد باز فعلیت خودش را حفظ میکند، این عجیب است.
منظور از تجرد وجود
اگر نظرتان باشد در مسئلۀ تجرد وجود این مطلب را گفتیم که تجرد وجود عبارت از حفظ وجود در همۀ مراتب کثرت است بدون آن کمترین نقصان بر آن حقیقت وجود! بدون اینکه کمترین نقصانی بیاید، تجرد وجود جاری است. اینطور نیست که الآن وجودات ما مادی شده است ...، مسئلهای که مسئلۀ این جلسه بود که همان امکان جمع بین دو امکان ذاتی و استعدادی در قوالب مادی و امکان ذاتی در قوالب ابداعی در ابداعیات است که نیاز به توضیح دارد، یعنی به نفس همین وجود ضعیف، در آنجا جنبۀ وجود قوی سریان دارد و جاری است.
فلهذا آن چیزی که میشود قابلیت داشته باشد، یک شیء واحد مادی میتواند برگردد و در مسیر تکامل به همان حقیقت وجودیه برسد، این بهخاطر همین جهات جنبۀ تجردی است که وجود بهصورت مجرد منتها با این ظهور در خارج ظهور پیدا کرده است.
بنابراین عین ثابت از نظر ارتباطش با وجود منبسط مثل سایر موجودات میماند و فرقی نمیکند چون وجود منبسط وجود ذوالصوره و ذوالأشکال است و وجود دارای کم و کیف است. نسبت به وجود بسیط و وجود بالصرافه و به عبارت دیگر فیض اقدس، باز این مسئلۀ عین ثابت مثل سایر اشیاء است و از این نقطهنظر فرق نمیکند؛ یعنی وقتی که ما نظر را بر وجود بالصرافه منعطف کنیم، دیگر در آن وجود بالصرافه هیچگونه تعین و تقیدی نیست حتی تقید ولایی هم در وجود بالصرافه نیست بلکه اعلای از مرتبۀ ولایت و تعین و حتی اراده و علم و اختیار است.
لوازم لاینفک وجود بالصرافه!
بله، اینها لوازم او هستند، اراده و اختیار ذات در مرتبۀ ذات، علم، حیات و قدرت، اینها لوازم لاینفک آن وجود بالصرافه هستند؛ یعنی ما نمیتوانیم این وجود بالصرافه را بدون قدرت تصور کنیم درحالیکه قدرت ندارد! نفس قوام وجود بالصرافه، قدرت، حیات، علم، شعور و اراده است! نفس حیاتش این است. این اصل قضیه است و از این مرتبۀ وجود بالصرافه قوالب خارجی و اشیاء خارجی اندازهگیری میشوند و حد میخورند. حد حیوان اینقدر است ـ حد وجودی، نه حد مادی! ـ حد نفسی حیوان اینقدر است، شجر اینقدر است، حجر اینقدر است، شیاطین و اجنه اینقدر هستند و ملائکه به این مقدار هستند.
هرکدام از اینها از همان وجود بسیط بهواسطۀ اسم واحدیت که عبارت از همان وجود منبسط است حد میخورند و در یک مرتبهای از مرتبۀ تنازل وجودی قرار دارند مثلاً رنگ زرد در یک مرتبهای بین رنگ ابیض و رنگ اسود قرار دارد ولی آن حقیقت ناریه در لون اصفر هم موجود است همان حقیقت ناریۀ متصاعده از رأس آن اُنبوب، از رأس اُنبوب حقیقت ناریه متصاعد است بهطوریکه آن حقیقت ناریه قوام لون اصفر را تشکیل میدهد و بدون آن حقیقت ناریه لون اصفر عدم است ولی آن حقیقت ناریه در لون ابیض اقویٰ و اشدّ از لون اصفر است. حالا این مرتبۀ اعیان ثابتۀ همۀ اشیاء، مراتب مختلفۀ وجود منبسط است یعنی اگر وجود منبسط را تقسیم کنیم، یک قسم وجود منبسط مربوط به مجردات مثل ملائکه و صور مجرده است، یک قسم آن مربوط به شیاطین است، یک قسم آن مربوط به اشجار است و یک قسم آن مربوط به افلاک و اینها است. این وجود، وجود منبسطی است که از آن مرتبۀ بالا که مرتبۀ مجرد است همینطوری در تمام اشکال و هر چیزی که به کمیت، کیفیت، شکل و تعین میآید [جریان دارد]، جبرئیل هم تعین دارد و تعین آنهم با بقیۀ ملائکه تفاوت دارد و بالأخره حدّ خاص از وجود را دارد!
هر چیزی که حد میخورد، مراتب مختلفۀ نوریهای است که مثال زدیم. آن حرارتی که در همۀ اینها ساری و جاری است فیض اقدس است! یعنی در رنگ ازرق، در رنگ ابیض، در رنگ اصفر و در رنگ اسود، آن حقیقتی که در همۀ مراتب مختلفۀ الوان موجود است، اسم آن را وجود بسیط و وجود بالصرافه میگذاریم. اگر بالصرافه نبود نمیتوانست با الوان مختلفه جمع بشود، لازمۀ بالصرافه بودن این است! چون بالصرافه است با همه هست! چون بالصرافه است با لون ازرق در ابتدا و با لون اسود در انتها جمع میشود! اگر صرافت نداشت و دارای تقید بود [قابل جمع نبود]، همان طور که رنگ اسود با رنگ اصفر جمع نمیشود و قابل جمع نیست. چرا؟ چون اینها مقید و محدود هستند و همۀ اینها دارای مرتبه هستند اما آن حقیقت بالصرافه که در همۀ این مراتب هست عبارت از حرارت است و آن حرارت شکل ندارد! شما حرارت را نشان بدهید، دستتان میسوزد و یکدفعه دستتان را میکشید! دست را میسوزاند ولی شکل ندارد! مولانا میگوید:
| از من ار کوه احد واقف بدی | *** | پاره گشتیّ و دلش پرخون شدی1 |
اگر کسی بخواهد از آن حقیقت ناریه و حرارت [اطلاع کند] تکهتکه میشود! باید سنخیت پیدا بشود تااینکه انسان از این الوان و مرتبهای که هست خود را به آن حقیقت ناریه برساند و خود را متحول کند و به آن حقیقتی که مستعد باشد برای اینکه بتواند آن نور شدید را [ادراک] کند برساند! و بالأخره در آخر میسوزاند، این دیگر به کسی رحم نمیکند! از پیغمبر گرفته تا بقیه هر کسی بخواهد برسد، باید بسوزد! هیچ امکان ندارد که نبیای از انبیاء و ولیّی از اولیاء و امامی از ائمه علیهمالسّلام حتی رسول خدا بخواهد با آن تعینش در آنجا حفظ تعین کند! از جنبۀ اثبات میگوییمها! رسول خدایی که شما میبینید با آنچه را که نسبت به بقیه میبینید، تفاوت دارد! قیافهاش اینطور است ولی آن ادراک و فهم و بصیرتش این نیست که ما خیال میکنیم!
لازمۀ رسیدن به فناء
نظری که نسبت به اشیاء دارد، این نیست که ما خیال میکنیم! ما میگوییم که این رسول خداست و یک تاج رسالت بر سرش گذاشتهاند. نه، تاج نگذاشتند! خودش را نابود کرده است به اسم تاج رسالت! یعنی نابودی نفسش مساوی با رسالت شده است البته رسالت نه، آن رسالت را که بقیۀ انبیاء هم داشتند بلکه مافوق رسالت که همان مرتبۀ فناء باشد! پس برای رسیدن به فناء، نابودی نفس لازم است! در خودمان که نگاه میکنیم نهخیر، یک همچنین چیز و افتخاری نصیبمان نشده است! پس تا وقتی که در خود این حالت و این نظر و این مسئله را میبینیم خبری نیست! وقتی خبری بشود دیگر نظر ما تفاوت میکند!
تفاوت نظر اولیاء الهی نسبت به قضایا و حوادث
لذا اولیاء خدا اصلاً نظرشان نسبت به قضایا و حوادث با آنچه که برای ما هست تفاوت دارد! او یکطور دیگر نگاه میکند؛ به مردها، زنها، درختها، اجتماع، بچهاش و غریبه یک طور دیگر نگاه میکند! اصلاً بهطورکلی نظرش نسبت به عالم خارج از خودش طور دیگر است! اصلاً بهطورکلی یک شخص و شخصیت دیگر است! آیا دیدهاید برای بعضیها فراموشی پیدا بشود؟! با شما صحبت میکنند [ولی فراموش میکنند]. اتفاقاً برای خود ما اتفاق افتاده است. یک کسی از همین دوستان ما آقای ... خطاط که خدا او را رحمت کند، از همین رفقای سابق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بود که در اواخر عمر برای او فراموشی پیدا شده بود. یک شب به منزلش رفتیم و هرچه میگفتیم که آقا من پسر حاج سید محمدحسین هستم، میگفتند: ایشان خیلی مرد خوبی است ولی شما را نمیشناسم! دروغ هم نبود. میگفت: هر کسی که هستید سادات هستید روی سر ما [جا دارید]. فقط میگفت که سادات هستید. رفتیم و شام هم خوردیم ـ جای شما خالی خورشت قیمه درست کرده بود ـ دو ساعت نشستیم ولی آخر نفهمید که ما چه کسی هستیم! فقط میگفت: سید و اولاد پیغمبر هستید. من و اخوی بزرگ و چهار پنج نفری رفته بودیم. اصلاً نشناخت! یعنی این شخصیت به یک شخصیت دیگر تبدیل شده بود، حالا ما چطوری به او بفهمانیم؟! [میگفت]: بله آقا سید محمدحسین را میشناسم ایشان خیلی مرد بزرگی هستند و در طهران و مسجد قائم هستند. مسجد قائم را به یاد میآورد ولی اصلاً ما را در یاد نداشت! میگفتیم که سالها پیش تو درس خواندیم و خط تعلیم گرفتیم، شما طهران میآمدید و ما همدان میرفتیم. او تبدیل به این شخصیت شده بود و بهطورکلی نظر عوض شد!
بهعنوان سیدی احترام میگذاشت و شام برای ما آورد و ما هم بهعنوان سیدی خوردیم!! ابداً [یادش نیامد] و ما هم او را اذیت نکردیم که به او فشار بیاید، میگفتیم و میخندیدیم. او هم بهعنوان یک سید که از کوچه داخل خانهاش آمده است و او را اطعام میکند! اصلاً بهطورکلی بینش تغییر میکند یعنی چیز دیگری میشود! آن رو بود و حالا تبدیل به این رو میشود!
این ادراکاتی است که میگویند که مسئلۀ ولی [فرق میکند]! «کار نیکان را قیاس از خود نگیر»1 بهخاطر همین است! بهخاطر اینکه این دید تبدیل به دید دیگر شده است، لذا دیگر نباید با دید قبلی با اینها مواجه شد! با دید قبلی مواجه بشوید کار خراب میشود و خطر پیش میآید! انسان باید همیشه جای احتمال بگذارد، جای مسئلهای برای خودش باقی بگذارد! نباید با دید قبلی که با سایر افراد برخورد میکند با امام برخورد کند! لذا امام علیهالسّلام میفرماید و در روایات داریم که ما یک چیزهایی را میبینیم که شما نمیبینید. نمیتواند هم بیان کند! خب عقل و شعور ما نمیرسد چهکار کنیم؟! نه او میتواند بیان کند و نه ما میتوانیم بشنویم، آنهم ما را میچرخاند!
بنابراین در مسئلۀ عین ثابت حقیقت همۀ اشیاء یعنی اسم همان حقیقت نباتیه و حیوانیه را عین ثابت میگذاریم و تمام این عین ثابتها که عین ثابتشان باقی است ولو اینکه صورتشان تغییر پیدا کند؛ الآن اگر این درختی که دارای شعور است را قطع کنید، در اینجا آن حقیقت درخت بودن و عین ثابتش ازبین نمیرود! بله، بدن و جسم این درخت تبدیل به رماد شده است ولی عین ثابت آن شجر چون حیات دارد هست. همین گوسفندهایی را که ذبح میکنید و کباب میکنید، تمام اینها عین ثابتشان وجود دارد گرچه جسمشان تبدیل به آقازادهها و بندهزادهها شده است!
تلمیذ: مولوی میگوید که «از جمادی مردم و نامی شدم»2 یعنی من از همین جماد بودم از همین نامی بودم از همین حیوان بودم خودم انسان شدم! چطور میشود بقاء عین ثابت حیوانیت باشد و درعینحال شخصی انسان باشد؟!
| کار پاکان را قیاس از خود مگیر | *** | گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر |
| از جمادى مُردم و نامى شدم | *** | وز نمَا مُردم بحیوان سر زدم |
| مُردم از حیوانى و آدم شدم | *** | پس چه ترسم کى ز مردن کم شدم |
| حَمله دیگر بمیرم از بشر | *** | تا بر آرم از ملائک بال و پر |
اقوال مختلف در کیفیت خلق ارواح
استاد: این مسئلۀ جمادی و نامی را خدمتتان عرض کردم که مرتبۀ جمادی و نمو، اینها مراتب مختلفۀ نزول به عالم ماده است. در قضیۀ کیفیت خلق ارواح دو قول است؛ قول اول که قول ابنسینا است، او اصلاً دو باب و دو فصل جداگانه برای نفس و بدن قائل است و میگوید که نفس برای خودش حسابی دارد و بدن هم حساب جداگانهای دارد و این دوتا طبق شرائط و مقارنات و حوادث اتفاقیه با همدیگر ملصق میشوند مثل عرضی که بر موضوع عارض میشود و لونی که بر موضوع عارض میشود، اینهم همین است. یک مادۀ استعدادی بهوجود میآید؛ نطفه و علقه و مُضغه در شرائط مناسب [قرار میگیرد] و بعد به چهار ماه که رسید اصلاً هیچ چیزی نیست؛ نه فهمی دارد و نه شعوری بلکه مادهای است که تغییر پیدا کرده است مثل تخمی که در زمین کاشتید و بعد آن تخم تبدیل به ساقه میشود و بالا میآید و یک سال دو سال [میگذرد] و همینکه به یک مرتبهای رسید یکدفعه در بهار میبینید که این ازهار از این درخت ظهور پیدا کرده است! الآن دیگر به مرتبۀ حمولت رسیده است. این حملی که این درخت برمیدارد تا الآن نبود پس الآن این کون دیگری در این درخت پیدا شده و قابلیت برای حمل پیدا شده است. ایشان هم راجع به چیز همین را میفرمایند و میگویند که انسان یک حقیقت ربوبی دارد که انسان اوست! اصلاً این بدن را رها کنید، این بدن خاک، تراب، شجر، رماد و حجر است، آن حقیقت انسانی همین است:
| هَبَطَت إلَیکَ مِنَ المَحَلِّ الأرفَعِ | *** | وَرقاءُ ذاتُ تُعَزُّزٍ و تَمَنُّع |
| مَحجوبَةٌ عَن کُلِّ مُقلَةِ عارِفِ | *** | و هیَ الّتی سَفَرت و لم تَتَبرقَع1 |
جنبۀ وساطت بدن انسان جهت ورود در این عالم
آن حقیقتی که از آن عالم میآید، آن حقیقت در آن عالم درست شده است منتها برای آمدنش در این عالم چون عالم، عالم ماده است نیاز به واسطه دارد پس بدن فقط حکم واسطه را دارد و کار دیگری انجام نمیدهد! وقتی که این طفل و این جنین به چهار ماه و ده روز رسید، آن ورقاء و آن حمامۀ ملکوتی و ربوبی میآید و به این بدن ملصق میشود، ملصق که شد هذا إنسانٌ ولی انسان از جای دیگر و مرتبۀ دیگر آمد! خب مدتی در این دنیا بوده بیست سال سی سال چهل سال شصت سال عمر میکند و بعد دوباره همین ورقاء از این جسم قلع و نزع میشود و این بدن میافتد و تبدیل به تراب میشود و آن ورقاء صعود و عروج میکند به همان مرتبهای که از آن مرتبه آمده است. ایشان نسبت به خلق انسان و حیوانات ـ فرق نمیکند حیوان هم همینطور است ـ این مطلب را قائل هستند که هیچ ارتباط و تبادل دیالوگی بین آن نفس و بدن وجود ندارد فقط برحسب شرائط اتفاقیه نیاز به یک واسطهای دارد که وقتی که شرایط این واسطه آماده شود میآید و به این بدن تعلق میگیرد و بعد هم نزع میشود.
نظر مولانا درخصوص حقیقت وجود
مولانا و صدرالمتألهین به یک مطلب دیگری قائل هستند. قول سومشان همین است که ما میگوییم، البته میتوانیم کلام مولانا را نسبت به این قضیه توجیه کنیم. مولانا میفرماید که آن حقیقت تجردی وجود بین ماده و غیر ماده فرقی نمیگذارد، آن حقیقت تجردی وجود در همین ماده هست و همین ماده در مرتبۀ أدنی المراتب این است که ما مشاهده میکنیم. انسان چیست؟! حدوثش چیست؟! روحانیتش هم بقاء است. حدوثش جسمانی میشود؛ یعنی در این مرتبۀ ماده همین خاکی که الآن در دست من هست، الآن این خاک است لا أکثر! اگر این خاک را در مرتبۀ سیر صعودی خودش همینطوری یله و رها بگذارید و این خاک را ترک کنید، خب این خاک إلی أبد الآباد یبقیٰ تراباً. اما اگر این خاک در یک زمینه و ظرف مناسب برای رشد قرار بگیرد؛ این خاک به غذا و نبات تبدیل بشود و این نبات را بخورید، تبدیل به نطفه میشود همین خاک تبدیل به نطفه میشود و نطفه تبدیل به علقه میشود و علقه تبدیل به مضغه میشود. ﴿ثُمَّ خَلَقۡنَا ٱلنُّطۡفَةَ عَلَقَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡعَلَقَةَ مُضۡغَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡمُضۡغَةَ عِظَٰمٗا فَكَسَوۡنَا ٱلۡعِظَٰمَ لَحۡمٗا ثُمَّ أَنشَأۡنَٰهُ خَلۡقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ ٱللَهُ أَحۡسَنُ ٱلۡخَٰلِقِينَ﴾1 رسید به اینجا و اینجا همین خاک برمیگردد و انسان میشود یعنی همین خاک تبدیل به یک انسان میشود که البته شاهد بر این قضیۀ اینها آیات قرآن است که بر این مطالب دلالت دارد، آیات قرآن میفرماید: ﴿قَالَ لَمۡ أَكُن لِّأَسۡجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقۡتَهُۥ مِن صَلۡصَٰلٖ مِّنۡ حَمَإٖ مَّسۡنُونٖ﴾،2 ﴿ءَأَسۡجُدُ لِمَنۡ خَلَقۡتَ طِينٗا﴾3 یعنی این خلقت آدم از خاک است. به ملائکه میگوید: ﴿إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗ﴾؛4 «من میخواهم خلیفه در روی زمین قرار بدهم.»
سیر خلقت آدم
خلقت آدم از تراب است یعنی تراب است که به این مواضع تبدیل میشود و بعد زیدٌ و انسانٌ میشود. این تراب است که تبدیل به نبات، نبات هم تبدیل به حیوان، حیوان هم تبدیل به دم، دم هم تبدیل به نطفه، نطفه هم همینطور تا به هذا زیدٌ میرسد! یعنی سیر از این مرتبۀ ترابیت شروع میشود و به مرتبۀ انسانیت که زید است ختم میشود. آیات قرآن هم ممکن است که در این مسئله شاهد باشند یعنی [برای] نظیرش همینها را بیاورند. خب این یک مسئله است که این خود اصل تراب منشأ برای رسیدن به آن مراتب است، این یک نظر.
نظری که در اینجا هست و خیال میکنم آن را هم خدمتتان عرض کرده باشم این است که آن اصل خلقت انسان که عبارت از همان عین ثابت است، آن عین ثابت اصلاً به تراب و اینها کاری ندارد، آن عین ثابت در ظرف خودش خلق شده است منتها برای آمدن آن عین ثابت در این عالم احتیاج است که این سلسلۀ مذکوره محقق بشود؛ یعنی عین او به تراب تعلق میگیرد و بعد این نبات و بعد هم به این نطفه و بعد هم تبدیل به زید میشود! یعنی برای آمدن به این عالم، این سلسلۀ عرضیه ـ نه سلسلۀ طولیه ـ حکم ظرف را دارد که ظرف و وسیله و آلت مناسب برای نزول آن عین ثابت در این عالم است! برای نزول هم در اینجا این جهت را دارد. این نظر بین آن نظر اول و نظر مولانا است که مطرح میکنیم.
با یک نحوه میتوانیم کلام مولانا را توجیه کنیم که با آن یک نحوه جمع بین مطلب ما و مطلب ایشان خواهد شد البته روی این حساب دوباره میتوانیم کلام ابنسینا را هم توجیه کنیم. چه داعی دارد که انسان مدام باعث اختلاف آراء بشود؟! بیاییم به یک نحوه جمع کنیم و آن بر مبنای ثابتاتی که ما گفتیم؛ بر مبنای ثابتات که همه چیز در عالم ثابت است حتی این عقول هم قبلاً بوده یا نبوده است؟! یعنی قبل از این شرایط زمانی، والاّ قبلیت معنا ندارد! الآن که ثابتات وجود دارد. یعنی نفس نزول این روح در این خاک و کیفیت پیدایش این خاک، همین هم در عالم ثابتات بوده است منتها در عالم زمان نیاز به گذشت زمان دارد!
فرض کنید که الآن دید ملکوتی شخصی باز بشود، یک زیدی میخواهد صد سال دیگر ـ الآن هیچ خبری نیست ـ متولد بشود، میشود یا نه؟! میشود. ما نسبت به صد سال پیش چه هستیم؟! صد سال دیگر یک آقایی به نام آقای ... متولد میشود. الآن هم ایشان میگویند که صد سال دیگر یک مشهدی حسن با این خصوصیت میخواهد متولد بشود، این اشکال ندارد. همینطوری که برای ما شاید قبلاً همین مجالس بوده است و همین حرفها را هم میزدند و میگفتند که صد سال دیگر افرادی در مدرسه فیضیه حوزۀ شمارۀ فلان مینشینند و راجع به مسائل وجود و خلقت و تعین صحبت میکنند، بعد اتفاقاً آمدند و انجام شد.
حالا ما هم همین حرف را برای صد سال دیگر میزنیم، إنشاءالله آنجا دیگر امام زمان علیهالسّلام خودشان میآیند و میگویند که چیست! آیا «ورقاءَ ذاتِ تُعَزُّزٍ» است یا یک چیز دیگر است؟! البته به ما میفهماند نهاینکه فقط بگوید! پس صد سال دیگر که یک زیدی میخواهد وجود پیدا کند، الآن چشممان باز میشود و آن وجود زید را در صد سال دیگر میبینیم، چطوری میبینیم؟! یک وقتی نگاه میکنیم و میبینیم که صد سال دیگر زید در اینجا هست و در همین حجره نشسته است، فقط وجودش را میبینیم. نه! یک وقتی میخواهید کیفیت وجودش را ببینید، خود عالم مثال و ملکوت هم مراتبی دارد؛ بطن در بطن و ذی بطون است! میخواهیم هرکدام از اینها را ببینیم. کیفیت نزول این را میبینیم، اول نگاه میکنیم و زید را میبینیم که در اینجا نشسته است و بعد یک نگاه دیگر میکنیم و دوران دهسالگی او را میبینیم، دوباره یک نظر دیگر میکنیم و دوران دوسالگی او را میبینیم، دوباره یک نظر دیگر میکنیم و دوران فراغت مادرش را میبینیم و دوباره یک نظر دیگر میکنیم و دوران نه ماه قبلش را میبینیم!! همۀ اینها ثابت است. ادامه میدهیم و دیگر چه مسائلی را که میبینیم!
تلمیذ: تا کجا میتوانیم ببینیم؟!
استاد: تا هر جایی که چشمتان باز شود!!
تلمیذ: این برمیگردد به آن سیب و پرتقال و گوسفند برمیگردد یا به بابا به بابابزرگ و آن جدش برمیگردد؟
استاد: به هردوی آن برمیگردد، چرا برنگردد؟! در هردو طریق هست، بستگی دارد به اینکه انسان تا چقدر برای [ادراکش] سعه پیدا کند یعنی انسان از هردو جنبۀ طولی و عرضی اشراف پیدا میکند نهاینکه نیست اتفاق هم افتاده است، حالا میخواهد اتفاق بیفتد و میخواهد نیفتد، مسئله برهانی است.
تلمیذ: این روایتی که از اثبات الوصیه فرمودید که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از زمان حضرت آدم در صلب افرادی بودند1 و یااینکه در آن قضیۀ کشتار جنگ در کربلا که امام حسین علیهالسّلام بعضی از افراد را با شمشیر نمیزدند و افراد میپرسیدند که چرا یک عده را نمیکشید؟ فرمودند که در صلب اینها افراد مؤمن را میبینم یا قضیۀ حضرت امیرالمؤمنین علیهالسّلام،2 این که در صلب میبیند یعنی چه؟ این انتقال از اصلاب یعنی چه؟ یعنی همان روح و همان عین ثابت؟ ممکن است در شخصی میلیونها عین ثابت الآن ...
استاد: بله، صد میلیارد چسبیده است، چه اشکالی دارد؟!
تلمیذ: چطوری این عین ثابت به آقای دکتر ...
استاد: این الآن واسطه است و بحث بر سر این نیست، خود این شخص الآن یک عین ثابتی است.
تلمیذ: عین ثابت انسان که میفرمودید بدن هزار سال یا صد سال بعد میآید و در خارج راه میرود یا الآن عین ثابتش حضور دارد؟!
استاد: الآن حضور دارد منتها حضورش در این عالم زمانی نیست! عالم زمانی نیاز به گذشت زمان دارد ولی در عالم ثابتش نه! فرض بکنید که الآن چشم شخصی باز بشود احساس میکند و این اتفاق افتاده است. شخصی میگفت که یک ازدواجی میخواست انجام بگیرد میگفت که وقتی نگاه کردم دیدم از این ازدواجی که دارد انجام میگیرد از این شخص همینطور اولادی تودرتو و پشتسرهم مثل قطار و صف مدرسه [بهوجود میآمدند]؛ همینطور افرادی از این إلی غیر نهایة [بودند] که نهایتش را ندیدم و بعد متراکم یعنی پسر بعد نوه بعد نتیجه و بعد آن پخش میشد و برای خودش یک سلسله میشد، آدم دیوانه میشود! میبیند از یک شخص إلی ما لا نهایة همینطوری مدام بهوجود میآید. یعنی این داخل در این است و درعینحال که هرکدام یک صورت خارجی دارند ولی وقتی که انسان نگاه میکند میبیند که این از داخل آن بیرون آمده و اینهم از داخل آن آمده است یعنی این حقیقت نفسیه از آن حقیقت نفسیه جدا شده و تبدیل به یک وجود مستقل شده است و جدا شدنش از او از او کم نکرده است یعنی این از او گرفته شده و یک موجود شده است! خود آنهم برای یک عده منشأ شده است و هرکدام از آنها هم برای یک عدۀ دیگری منشأ شدهاند که از همۀ اینها آن صورتهای متفاوتی که وارد شده، خود آن به ریشۀ عین ثابت منتقل میشود و این مستقل میشود ولی وقتی که مستقل است حامل اعیان ثابته است. آن عین ثابتی را حمل میکند که به بعدی بدهد و آن الآن عین ثابت مستقل و جدا میشود ولی همین حامل برای سلسلۀ بعدی است! تمام اینها داخل در این هستند و همۀ اینها خارج از او هستند، این چه اشکالی دارد؟! یعنی هر عین ثابتی در عین اینکه استقلال دارد، در ذات خودش چون واسطه است، برای بروز و ظهور اعیان ثابتهای از خودش واسطه است.
تلمیذ: در این روایتی که از امیرالمؤمنین در شأن رسول الله صلوات الله علیهما فرمودید، حضرت میخواهند همین معنا را بفرمایند که رسول خدا در صلب حضرت آدم بود؟! منظور همین است؟!
استاد: بله، همین است؛
| إنی و إن کنتُ ابن آدمَ صورةً | *** | ولکن فیّ معنیً شاهدٌ بأبوّتی1 |
تلمیذ: اینکه یک معنای دیگری است چون در اینجا دوتا معنا هست؛ یک معنا اینکه ولایت من هست که با همۀ اعیان ثابته همراه است که همان مطلبی است که اول فرمایشتان فرمودید.
استاد: خب این هیچ منافاتی با دومی ندارد! دومی این است که در نزولش در این عالم احتیاج به واسطه دارد و حضرت میخواهد واسطهها را بیان کند.
تلمیذ: نه، آن دقتی که شما فرمودید که خیلی روایت مهم و عجیبی است و دقت دارد، دقتش در کدام است؟! یعنی این فرمایشی که الآن فرمودید تعلق عین ثابت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم با حضرت آدم و با فرزندان آدم است تا به عبدالله علیهالسّلام برسد ...
استاد: رسول خدا دو عین ثابت دارند؛ یک عین ثابتی است که علت برای خلق عالم ممکنات و عالم وجود است که مسئلهاش ارتباطی با زمان و زمانیات و اینها ندارد و آن مرتبۀ:
| إنی و إن کنتُ ابن آدمَ صورةً | *** | ولکن فیّ معنیً شاهدٌ بأبوّتی |
است. خب این مربوط به همان جنبۀ ولایی او است «کنتُ نبیاً و آدمَ بینَ الماءِ و الطّین»،2 «خَلَقکُم الله ُ أنوارًا فَجَعَلَکم بِعَرشِه مُحدِقینَ»3 خب این مربوط به ائمه علیهمالسّلام است و قبل از خلقت عالم این بوده است! «أولُ ما خَلق اللَه نورُ نَبیِّک یا جابر!»4
نفس پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم اولین واسطۀ عالم خلقت
همه عالم واسطه هستند منتها آن اولین واسطه نفس پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بوده است، خب این از یک طرف. از طرف دیگر بالأخره آیا این واسطه باید یک روزی در این عالم شهادت ظهور و بروز پیدا کند یا نه؟! آیا این واسطه مثل محضرت عیسی است که یکمرتبه [بیاید]؟ تازه آن هم اگر چیز باشد حضرت مریم آن سلسله را طی کرده، اینها طی شده است. اصلاً میگوییم: حضرت مریم نه، پیغمبر جزء ابداعیات بوده است؟ یعنی منبابمثال پیغمبر یکدفعه در خانۀ حضرت آمنه از زمین بیرون آمد؟! یعنی بدون هیچ [واسطهای]؟! و یا نه، همین واسطهای که در مورد ما هست، همین واسطه در مورد رسول الله هم هست، چه تفاوتی میکند؟! پس این قضیه فرق نمیکند منتها امیرالمؤمنین علیهالسّلام در اینجا خواستهاند کیفیت واسطه را بیان کنند همانطوریکه میتوانند همین کیفیت را راجع به بقیۀ افراد بیان کنند که این صلبش در این بوده و آن در آن بوده و بعد میرسد به سام بن نوح.
همین سلسله و شجرهنامهای که برای خودمان درست میکنیم و سادات درست میکنند تا به ائمه علیهمالسّلام برسد، امیرالمؤمنین همین شجرهنامه را راجع به پیغمبر درست میکنند که پیغمبر پدرش این بوده و این بوده و این بوده است و هرکدام یکی به دیگری منتقل کردند تا به ما رسیدند، همین را میتوانیم دربارۀ خودمان بگوییم. این شجرهنامۀ پیغمبر بوده است. ما بهواسطۀ زید بن علی به امام سجاد علیهالسّلام میرسیم و زید بن علی روح ما را منتقل کرده به یکی و آن یکی گرفته و به آن یکی داده است و آنهم بهواسطۀ بعضی از کارها منتقل کرده تا به بنده رسیده است که دارید میبینید! یکییکی این شجرهنامهها مضبوط است حالا یکی شجرهنامۀ خود را دارد و یکی ندارد ولی به این کیفیت هست و امیرالمؤمنین هم خواستند برای رسول الله را بیان کنند.
تلمیذ: پس میتوانیم بگوییم که هر امام و هر ولی دوتا عین ثابت دارد، یک عین ثابت همان به معنای ولایتی است که از جانب حق است تا انشاء کثرات ...
استاد: نه دوتا ندارد، همان یکی است. مسئله در مورد پیغمبر چون واسطه است با ائمه فرق میکند! اما در مورد سایر افراد عین ثابتشان همان عین ثابت است حالا چه به ولایت برسد یا نرسد هیچ فرقی نمیکند.
تلمیذ: در مورد همان پیغمبر بگوییم که یک عین ثابت دارد ولی دو بروز برای عین ثابت دارد، یک بروز تجردی دارد و یک بروز نزولی دارد.
استاد: فرقی نمیکند. بله، میتوانیم اینطور هم بگوییم. تعبیر به دوتا که غلط است! یک عین ثابت است و آن عین ثابت در مرتبۀ بین صورت و شکل است و یک عین ثابتش همان در مرتبۀ صورت است.
تلمیذ: این مطلبی که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در لب اللباب و در پاورقی سیر و سلوک بحرالعلوم1 از همعات دهلوی مطرح فرمودند که سالک بعد از پانصد سال بعد از اینکه از دار دنیا رفت قطع علاقه از دنیا میکند و به عالم تجرد تام میرسد!2 در یک پاورقی دیگر هم حضرت آقا میفرمایند که چه کسی گفته است که انسان وقتی میخواهد به فناء برسد حتماً باید از این طبیعت و عالم ماده رخت برکند؟ در همین عالم به عالم توحید میرسد! در حاشیه دارد.
استاد: این حرف دوم صحیح است.
تلمیذ: دوتا حاشیه در دو جا دارند، در آنجا چیزی نفرمودند و در اینجا این را میفرمایند.
استاد: بله یادم است، آن را فقط نقل قول کردهاند.
تلمیذ: در سیر و سلوک هم هست، در هر دوتا در پاورقی هست.
استاد: این را در لب الباب دیدهام.1
تلمیذ: در همعات بهعنوان متن است ولی در سیر و سلوک بهعنوان دوتا پاورقی مجزا از هم مطرح شده است.
استاد: خب آنجا اینطور گفتند و بعداً در آن توضیح دادهاند چون بعد از این است.
تلمیذ: سیر و سلوک بحرالعلوم؟
استاد: لابد آن حاشیۀ بعدی که گفتند چه کسی گفته است بالأخره ناظر بر این است.
تلمیذ: یعنی حرف نامربوطی است؟
استاد: بله، صحیح نیست. اصلاً ماده چهکاره است؟! میگفتند که عمر انسان برای چند مرتبه رسیدن به فناء کافی است یعنی انسان [میتواند] چند مرتبه با این عمر به فناء برسد. مثل اینکه ما کارمان خیلی خراب است!
تلمیذ: در اولش گیر کردیم!
استاد: کار ما خیلی خراب است. کاری که آنها میکردند، عمر آنها [برای چند مرتبه کافی بود]!
تلمیذ: یک تعبیر هم در متنهای کتاب دارند که نمیدانم بحرالعلوم است یا لب اللباب که سالک تا وقتی از دار دنیا نرفته است به تجرد محض و فنای مطلق نمیرسد بهخاطر اینکه تعلق به تدبیر بدن خود دارد، ظاهراً با نظر خوشان سازگار نیست.
استاد: سازگار نیست.
تلمیذ: بعضیها این مسئله را مطرح کردند که پیش امام رفتن؛ امامی که از نظر جسم عنصری از دار دنیا رحلت کرده است، ایشان بهتر میتواند قضاء حوائج مردم را انجام بدهد و من این را منطقی ندانستم و گفتم که امام هیچ فرقی نمیکند و ازدیاد صورت نمیگیرد.
تلمیذ: خب آن اشکالاتی است که بر مرحوم آقا داشتند شاگردان مرحوم آقای انصاری میگفتند که مرحوم انصاری قوتش بیشتر است تا وقتی که زنده بود. این اشکالات در روح مجرد آمده ...
استاد: خب چرا آن موقع پیش مرحوم قاضی نرفتند؟! در زمانی که پیش آقای انصاری بودی خب چرا پیش آقای انصاری رفتی؟! مگر مرحوم قاضی آنجا نبود، او قوتش بیشتر است.
اصلاً تدبیر این عالم با امام زمان است با ائمه علیهمالسّلام نیست! یعنی اگر شما پیش امام حسین علیهالسّلام میروید و دعا میکنید، امام زمان جواب شما را میدهد یعنی بهواسطۀ نفس امام زمان حاجت شما مستجاب میشود نه بهواسطۀ امام حسین!
تلمیذ: پس ائمه چهکاره هستند؟!
استاد: ائمه میگیرند و به امام زمان میدهند.
تلمیذ: مطلبم این است نمیخواهم جسارت کنم، ما به مکان مقدس که میرویم و زیارت میکنیم [چه اتفاقی میافتد]؟!
استاد: امام رضا علیهالسّلام حاجات ما را میگیرد بعد در مقام اجابت چون باید در این عالم تحقق پیدا کند [به امام زمان میدهد]، در آن عالم بین امام زمان و امام رضا فرقی نیست ولی برای نزولش در این عالم احتیاج به نفس دارد و الآن امام رضا نفس ندارد، امام زمان دارد پس بهواسطۀ امام زمان انجام میشود یعنی همین معجزات امام رضا و همین شفائی که الآن افراد را به ضریح میبندند و فلان، همۀ اینها توسط امام زمان است.
تلمیذ: این توصیفی که شما در مورد زیارت امام حسین علیهالسّلام فرمودید، آن انقلاب و حزنی که در زیارت امام حسین هست در مشهد نیست.
استاد: آن بهخاطر خصوص آنهاست یعنی خصوص نفس آنها این مسئله را بهوجود آورده است یعنی خصوص نفس هر امام در مرتبۀ وجودی خودش محفوظ است، آن که ازبین نمیرود! امام رضا یک طور است، امام حسین یک طور است، حضرت سجاد یک طور است، امام صادق یک طور است و امام جواد علیهمالسّلام هم یک طور است، هرکدام از اینها یک طور هستند مثلاً امام جواد زود حاجت انسان را میدهد، خب نفس حضرت این را اقتضاء میکند! ولی صحبت در این است که ارتباطی که انسان با امام جواد برقرار میکند، ایشان به فرزندشان امام زمان دستور میدهند که الآن تو این نحوه انجام بده، جریانش توسط امام زمان است نه اصل قضیه! اصل قضیه، آن کیفیت ارتباطی است که با همان امامی که انسان او را مخاطب میکند برقرار میکند. لذا اگر در حرم امام حسین حالی برای شما پیدا میشود، این از امام حسین نیست بلکه از امام زمان است! اصلش از امام حسین است یعنی خصوصیت وجودی امام حسین و حضرت سیدالشهداء موجب شده است که الآن امام زمان این نحوه را برای شما در حرم امام حسین پیش بیاورد! خصوصیات وجودی موسی بن جعفر علیهماالسّلام موجب میشود که این نحوۀ حال و توجه و ارتباط در حرم موسی بن جعفر توسط امام زمان انجام بشود؛ یعنی امام زمان در تمام این حرمها حکم واسطه را دارد! حکم آن کلید برق را دارد! امام هست ولی کلید برقش امام زمان علیهالسّلام است.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد