پدیدآورمولانا جلالالدین محمد بلخی رومی
گروهاسفار
مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...
توضیحات
فصل (21) في كون وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا
درس سیصد و یکم
نحوۀ ارتباط بین وجود و ماهیت (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
... خیلی در آن حرفهای چرندی به نقل از میرداماد گفته است. البته نوشته ترجمۀ کتاب هانری کربن راجع به ملاصدرا، ولی داخل آن نوشته است که اقتباس از فلان کتاب و فلان کتاب است. نفهمیدم این ترجمه است یا اقتباس است اصلاً از خودش چه گفته است؟! بهنظر میرسد خودش چیزهایی را اضافه کرده است. بعد آنوقت از قول میرداماد یک چرندیاتی نسبت به حافظ نقل کرده است که حافظ دوران می و میگساری داشته و بعد توبه کرده است و این شعرهای او مربوط به عشق و عاشقی و برای آن زمان است! [حافظ] یک وقتی خودپرست و خودمحور بوده است و بعد که اواخر عمرش شده از این حرفها دست برداشته است! اینها خیلی لاطائلات است و جالب نیست! میرداماد همچنین حرفهایی نمیزند!
یکی از کارهایی که ایشان کرده است این است که ترجمههایش ترجمه و اقتباس است و خودش دست برده است و اگر مشخص باشد که این حرفها حرفهای میرداماد نیست یا بالأخره از جایی نقل نکرده و خودش آورده از دهان میرداماد نقل کرده است اینکه دیگر خیانت بزرگی است!
استاد: خیلی!
تلمیذ: اگر خواستید بیاورم مطالعه کنید. اگر وقتش را داشتید و به دردتان میخورد.
استاد: نه، اینها که به درد نمیخورد! فقط همین کتاب برای کربن را گفتند که چطور است مطالعه کردیم خیلی مزخرفات در آن هست!
تلمیذ: خود کربن هم اعتراض کرده است. یعنی وقتی شنیده ترجمه کرده است گفته ببینم چه کسی است که اینقدر... بعد ایشان چون مثل اینکه پاورقی میزده است، وقتی ایشان آمد... دیگر دست برداشت. یعنی اینطور که پیدا است میخواست که دو برابر آن بشود! خود کربن آمد پیگیری کرد که چطور شد من که اینها را اصلاً نگفتم! چطور شد ده صفحۀ من اینقدر گسترده شد؟! و چون از همان موقع که شنید که کربن دارد برای پیگیری این قضیه میآید دیگر دست برداشت.
استاد: خب اینکه خیلی خیانت است! یعنی شما از قول میرداماد بیایید یک حرفهایی را روی افکار خودت و بازی با بزرگان نقل بکنید یعنی چه؟! این چطوری جور درمیآید؟! اینها اصلاً دیگر حجیت ترجمهاش را ازبین میبرد.
خیلی مسئلۀ ترجمه مهم است که چطور مترجم واقعاً در خط و حالواحوال مؤلف برود و بتواند ترجمه کند. ترجمۀ کتابهای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را که میدیدم، میدیدم باز با آن عبارت خود مرحوم آقا خیلی تفاوت دارد! مطلب را میرساند نهاینکه نرساند ولی از آن عبارت آقا یک استفادۀ دیگری میشود.
عَینُ ماهیتهِ خارجاً وَ مُتحدٌ بِها نَحواً مِن الاتحاد.1
سخن در بحث گذشته راجع به اختلاف مفهومی وجود و ماهیت بود و عرض شد که وجود را باید به دو معنا لحاظ کنیم. یک معنا معنای سِعی است یعنی از نقطهنظر مفهومی یک مفهوم سعی دارد که آن مفهوم سعی را فی البداهه بدون حمل بر موضوع ادراک میکنیم. اگر از شما سؤال کردند که وجود یعنی چه؟ میگوییم که وجود، هستی است. وجود چیست؟! میگوییم که الوجودُ کونٌ، الوجودُ ما هو؟ الوجودُ ثبوتٌ و کونٌ این معنا، معنای سعی است که اگر بخواهیم این معنا و مفهوم سعی را تشبیه کنیم، به تشبیه به عموم المجاز قابل تشبیه است.
در عموم المجاز یک معنا و مفهوم سعی دارای مصادیق مختلفی هست. یک معنا را لحاظ میکنیم و آن معنا را به مصادیق مختلفهای حمل میکنیم یا از باب اشتراک معنوی یک معنا و مفهومی را لحاظ میکنیم و آن مفهوم را به مصادیق مختلف حمل میکنیم مانند معنای طلب که در مصادیق مختلفهای إعمال میشود؛ مصداق امر و مصداق استحباب یعنی وجوی و استحباب و سایر مصادیق طلب [مثل] تقریر، استهزاء، تحدید و امثالذلک. این معنای سعی همان مفهوم متبادر و بدیهیای است که به قول مرحوم حاجی میفرماید: «مَفهومهٌ مِن أعرفِ الأشیاء»2 از نقطهنظر بداهت، مفهوم وجود به آن معنای سعی قابل حمل بر جمیع موضوعات مختلفة الحقایق است.
کیفیت حمل وجود خاص بر موضوعات متعین
اما با یک نظر دقیقتر همانطوریکه عرض شد آن مفهومی را که بر موضوع حمل میکنیم به عبارتِ حکایت از نفس تحقق و تعین خارجی آن موضوع است. وقتی که شما میگویید: زیدٌ موجودٌ از وجود زیدِ خاص نه وجود عام، ـ وجود عام که در خارج مصداق ندارد ـ از وجود خاص زید یک معنا را انتزاع میکنید و آن وجود خاص را بر زید حمل میکنید، نه آن وجود عام و سعی را، گرچه آن وجود سعی بهنظر میآید اما اهل فن و دقت باید نسبت به آن انتزاع وجود از آن موضوع خاص دقت بیشتری داشته باشند و آنطور که عرف و عوام محمول وجود را بر موضوع حمل میکنند اینها به آن قسم حمل نکنند بلکه محمول خاصی را که از وجود ماهیت متعین خارجی و خاص انتزاع میشود آن را بر موضوع حمل کنند که عبارت از وجود خاص است؛ زیدٌ موجودٌ بِالوجودِ الخاص، عمروٌ موجودٌ بِالوجودِ الخاص، الشجرُ موجودٌ بِالوجودِ الخاص و الغنمُ موجودٌ بِالوجودِ الخاص زیرا هر وجودی دارای ماهیت مخصوص به خود است و نمیتوانیم محمول موضوع دیگر را برای این موضوع استعمال کنیم یعنی اگر شما زیدٌ موجودٌ گفتید، این عمروٌ موجودٌ نمیشود که آن وجودٌ بیاید و محمول برای قضیۀ ثانیۀ ما قرار بگیرد. همانطوریکه نمیشود جای دوتا موضوع عوض بشود مثلاً ما زید را برداریم و به جای او عمرو بگذاریم. از باب تشبیه عرض میکنم؛ یک فتوای معروف هست که شخصی که میخواهد هر سورهای را شروع کند باید ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ را به قصد همان سوره شروع کند گرچه نظر ما مخالف این مسئله است. یعنی ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ جزء همان سوره است و به نیت آیۀ اولیٰ همان سوره بنا بر این فتوا باید استعمال بشود. اگر شخصی که میخواهد مثلاً سورۀ﴿وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيۡتُونِ﴾1 را شروع کند بگوید: ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ﴾ در نیتش ﴿وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيۡتُونِ﴾ بود [اگر] یکدفعه بگوید: ﴿إِذَا جَآءَ نَصۡرُ ٱللَهِ وَٱلۡفَتۡحُ﴾،2 این باطل میشود و خلاف است. وقتی که از آن سورۀ ﴿وَٱلتِّينِ﴾ منصرف میشود دوباره باید ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ سورۀ نصر را قرائت کند یا باید ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ سورۀ توحید را قرائت کند.
البته دلیلی هم آوردند که دلیل قابل توجهی هم هست که ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ به معنای افتتاح است و افتتاح در هر سوره با افتتاح در سورۀ دیگر تفاوت میکند. یعنی ما با این نحوه در این سوره وارد میشویم. نحوۀ افتتاح ما در سورۀ تین و نحوۀ افتتاح در سورۀ نصر تفاوت میکند. نحوۀ افتتاح در سورۀ توحید با نحوۀ افتتاح در سورۀ هل أتی فرق میکند. این کیفیت افتتاح که هر سوره یک معنای خاص به خودش را دارد و حکایت از یک معانی مخصوص به خود میکند موجب شده است ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ که در اول آن سوره هست بهعنوان جزء آن سوره محسوب بشود. مثل اینکه کسی خواندن سورۀ توحید را قصد کرده است اما یکدفعه بخواهد سورۀ ﴿وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيۡتُونِ﴾ را بخواند، خب این ما وقعَ لم یُقصد و ما قُصد لم یَقع این اشکال دارد و انسان هر سورهای را که نیت میکند باید همان سوره را قرائت کند.
اینهم از باب تشبیه بنا بر این فتوا عرض کردم که وجودی که الآن این وجود را بر آن موضوع حمل میکنید، این وجود خاص به آن موضوع است و وجود دیگر دخل و ارتباط و علاقهای به او ندارد. مثل اینکه ما یک مکان داریم و این مکان معنای سِعی است زیدٌ مُتحیزٌ، زیدٌ جالسٌ خب اینکه میگوییم: زیدٌ جالسٌ یک وقتی معنای جلوس فقط مورد نظر ما هست یعنی نفس جلوس فی أیّ مکانٍ و فی أیّ لحاظٍ این همان معنای سعی میشود. یک وقتی میگوییم: زیدٌ جالسٌ فی المَدرسة وقتی که میگوییم: زیدٌ جالسٌ فی المَدرسة شخص سؤال میکند که این زید در کجای مدرسه و در چه نقطه جالس است؟ بعد میگوییم: عمروٌ جالسٌ فی زاویةٍ کَذا و زیدٌ جالسٌ فی وسطِ المَدرسة فی وسطِ الصَّحن و مثلاً بَکرٌ جالسٌ فی الغُرفة این نحوۀ جلوس تفاوت میکند. جلوس در غرفه با جلوس در صحن و جلوس در زاویه با ـ منبابمثال ـ جلوس در عتبه [فرق میکند] و تمام اینها جلوسهای متفاوتی است. نفس جلوس، واحد است اما تحیز این جلوس متفاوت است. گاهی اوقات تحیز به غرفه و گاهی اوقات به صحن و گاهی اوقات به جایی دیگر تعلق گرفته است. پس وقتی که میگوییم: زیدٌ جالسٌ فی المَدرسة به ذهن این میآید که جلوس در چه نقطهای واقع شده است؟ لذا سؤال میکنیم که آقا این جلوس کجا هست؟ اگر فرض کنیم این حرف را نمیزنیم. اگر بگوییم: زیدٌ موجودٌ کسی نمیگوید که زیدٌ موجودٌ کجا هست؟! یعنی زیدٌ یک موجودٌ یعنی فقط یک تحقق کون بر او هست زیدٌ موجودٌ اما بهحسب دقت، اهل دقت و تحقیق باید این نکته را رعایت کنند. این مطلبی بود که خواستم راجع به بحث گذشته عرض کنم.
بحث گذشته راجع به اختلاف مفهوم وجود و ماهیت بود. خب مرحوم آخوند هم فرمودند که این یک امر بیّنی است. هیچ آدم عاقلی نمیآید به اتحاد مفهوم وجود و ماهیت حکم بکند بهخاطر ادلهای که ذکر شد و این مسئله بسیار مسئلۀ روشن است و نیازی به توضیح هم ندارد. إنّما الکلام در اینکه بین وجود و ماهیت مصداقاً چه ارتباطی هست؟ یعنی وقتی که این وجود در خارج با این ماهیت تحقق پیدا میکند نحوۀ ارتباط بین وجود و ماهیت چیست؟ آیا دو امر جدا هستند و بههم منضم میشوند مانند شکر و آب که تبدیل به شربت میشود؟! خب اینکه خلاف است و بدیهی است که از اول باید کنار بگذاریم چون بحث این است که وجود عارض بر ماهیت است و باید در دو شیئی که اینها منضمین هستند تحقق و کون خارجی صادق باشد و اگر ماهیت قبلاً وجود داشته باشد دیگر این وجود عارض چه معنایی دارد؟! پس این مسئله منتفی است. دو امر در خارج نیستند که بیایند با همدیگر الفت و آشتی کنند و یکدیگر را در آغوش بگیرند و تعین و جسم واحد بشوند.
پس در اینجا این میماند که این وجود یا عین ماهیت در خارج است چه اینکه بگوییم: وجود و چه اینکه ماهیت بگوییم یعنی عین خارجی [باشد] یااینکه این وجود عارض بر ماهیت است و بر ماهیت بهعنوان عروض وصف بر موصوف عارض شده است یااینکه در اینجا بگوییم که هردو وحدت و اتحاد دارند نهاینکه نفسُ الشیء است مِن جَمیعِ لِحاظها و الوجودُ عَینُ الماهیةِ خارجاً و الماهیةُ عینُ الوجودِ خارجاً کدامیک از اینها است؟ اگر بگوییم که وجود، نفس آن ماهیت و عین آن است خب این در اینجا به قول مرحوم آخوند خالی از [اشکال] نیست! میدانیم که ماهیت دارای جنس و فصل و نوع است یا باید عین آن نوعیت ماهیت باشد پس ما وجود را داخل در ماهیت بهحساب آوردیم و وقتی که وجود عین ماهیت باشد بنابراین مفهوم وجود با مفهوم ماهیت هم یکی خواهد شد و دیگر در اینجا دوئیت از میان برداشته میشود و هو الواضحُ البطلان.
یااینکه وجود جزئی از نوع است یعنی فصل یا جنس برای ماهیت است که همان اشکال قبلی در همینجا صدق میکند و لازمهاش این است که ـ همانطوریکه ایشان میفرمایند ـ تصور جزء قبل از تصور کل بشود یعنی کسی که انسان را تصور میکند باید قبلاً جنس و فصل انسان را تصور کند تااینکه بتواند نوعیت او را تصور کند درحالیکه میدانیم؛ اول ماهیت را تصور میکنیم بعد تصور وجود را میکنیم که این ماهیت هل هی موجودةٌ أم لا؟ پس اینهم نمیتواند به این کیفیت باشد.
اگر قرار بر این باشد که این وجود عارض بر ماهیت بشود و عروض وصف بر موصوف خودش [بشود]، اگر اینطور باشد دراینصورت یا دور یا تسلسل لازم میآید. اگر دور لازم بیاید معنایش این است که وجود بر ماهیتی عارض شده است که آن ماهیت موجود به همین وجود است این تقدم شیء علی نفسه این است که این ماهیت خودش موجود باشد چون میگوییم که بر عروض وصف بر موصوف قبلاً باید محل در خارج باشد تااینکه وصف عارض بشود. وقتی که وصف بیاض میخواهد بر این قرطاس عارض بشود باید این محل در خارج باشد والاّ وصف بر چه عارض بشود؟! محل ندارد! حالا این محل اگر قیامش به همین وجودِ عارض باشد لازمهاش تقدم شیء علی نفسه است یعنی این محل باشد قبل از اینکه باشد. این محل باشد قبل از اینکه وجود به آن عارض شده باشد. این درصورتی است که قیام این محل به وجود عارض بهعنوان وصفیت است.
یااینکه تسلسل لازم میآید و تسلسل هم به این است که این محل به یک وجود دیگر باشد. این بیاض روی این محل موجود بیاید، نقل کلام در وجود آن محل میکنیم آن وجود هم بالأخره به محل عارض شده است و آنهم جنبۀ عروض دارد. باید محلی را که آن وجود به آن عارض میشود آن محل قبلاً وجود داشته باشد و إلی ما لا نهایة این تسلسل همینطور حرکت خودش را خواهد کرد. لازمۀ این قضیه و تالی فاسد این قضیه این است که ما امور غیر متناهیه را یعنی ترتب وصف بر موصوف را بهنحو غیر متناهی بین دو حاصل جمع کنیم که یکی از اینها وجود و یکی ماهیت است؛ یعنی حمل وجود بر ماهیت بهعنوان وصف بر آن ماهیت موجوده، دوباره حمل آن وجود بر آن ماهیت بهعنوان أنّه موجودٌ دوباره حمل وجود بر ماهیت و هَلُمَّ جَرّاً. درحالیکه حاصل ما وجود و ماهیت است که این واضح البطلان است.
اقتضاء حمل وجود بر ماهیت
البته مرحوم آخوند میفرمایند که باز تصور این تسلسل در اینجا اثبات مدعا را میکند. اثبات مدعا به این منوال که وقتی شما یک وجود را حمل بر ماهیت میکنید اقتضاء میکند که آن ماهیت ثابت باشد؛ یعنی ثبوتُ شَیءٍ لِشیءٍ فرعِ ثبوتِ المُثبت لَه لا الثابت وقتی که شما یک شیئی را برای شیء دیگر ثابت میکنید، وقتی که یک وصف را برای موصوف ثابت میکنید، ثبوت وصف برای موصوف اقتضاء میکند که آن مثبت له ما که عبارت از همان موضوع و محل است ثابت باشد نهاینکه ثبوت شیءٍ لِشیءٍ فرع ثبوت ثابت است که خود همین شیء وصف باشد؛ همین وصفی که دارد حمل بر موصوف میشود. وصف، عرض است و عرض باید قائم به جوهر باشد و جوهر باید در اینجا ثابت باشد.
بنابراین وقتی که این وجود را که همان تسلسل است را میخواهید حمل کنید و این وجود را بر آن محل عارض کنید باید بالأخره به یک جایی برسد که وجود آن محل دیگر عرضی نخواهد شد. پس حتی اگر تسلسل را هم در اینجا درنظر بگیرید بالأخره از یک وجود غیر عرضی در اینجا بینیاز نخواهید بود. مضافاً به اینکه تسلسل قطع خواهد شد. این کلام مرحوم آخوند بود. البته در این فصل مطالب خیلی زیاد است و فصل طولانیای هم هست و خیلی این فصل، فصل مفیدی است و خیلی در آن حرف هست که تا آن جایی که دیگر وقت داشته باشیم راجع به خصوصیات این مطالب صحبت میکنیم و امکان هم دارد که از عرفان نظری هم در اینجا مطالبی به میان بیاوریم.
فَصل (22).
فی إثباتِ أنَّ وجودَ المُمکن عَینُ ماهیتِه خارجاً و مُتحدٌ بِها نَحواً مِن الاتحاد.
لِأنَّهُ حَیثُ بَینّا أنَّ الوجودَ بِالمَعنَى الحَقیقی لا الانتزاعی المَصدری العامِّ مِن الأمورِ العینیةِ فَلو لَم یَکنِ الوجودُ الإمکانی مُتحداً بِالماهیةِ المُمکنةِ اتحادَ الأمرِ العَینی مَعَ المَفهومِ الاعتباری.
عینیت وجود با ماهیت در خارج
[در اثبات اینکه وجود ممکن، عین ماهیت آن در خارج است و به نحوی از اتحاد با آن متحد میشود] چون قبلاً گذشت وجود به معنای حقیقی خودش یعنی آن محکی خارجی نه آن معنای وجود به معنی بودن، آن معنای بودن که قابل اطلاق بر همۀ موضوعات است نه، همان معنای حقیقی خودش که به معنای خارجی [است] از امور عینیه است چه نسبت به باری تعالی از امور عینیه است و چه نسبت به خلایق، همه از امور عینیه است.
فَلو لَم یَکنِ الوجودُ... اگر وجود امکانی به ماهیت ممکنه در خارج متحد نباشد مانند اتحاد یک امر عینی با یک مفهوم اعتباری؛ فرض کنید شخصی هست که در خارج هست و شما به این آقای رئیس میگویید. از وقتی هم که رئیس میشود دیگر طبعاً حکمش فرق میکند! این آقایی که الآن رئیس شده است به او اضافه که نشده است! یعنی فرض بکنید یک آقایی که هفتاد کیلو وزنش است وقتی که رئیس بشود 75 کیلو بشود! یعنی یک امر عینی بر این امر خارجی اضافه بشود؛ تا رئیس بشود پنج کیلو اضافه بشود! البته بعضیها هستند تا وقتی رئیس میشوند یکقدری به آنها میسازد چاق میشوند! ولی در همان دقیقه نمیتوانند [چاق بشوند] و هیچ طوریشان نمیشود. حالا اشتهایشان باز میشود یا طوری میشود!!
یک بنده خدایی بود ما این را قبلاً دیده بودیم. بعد حالا یکی از مناصب را پیدا کرده بود آنقدر [چاق شده] بود اصلاً روی صندلی نمیتوانست [بنشیند] قبلاً [کوچک] بود ولی تقریباً حدود دو سال که از گرفتن یک منصبی گذشت ـ حالا اسمش را نمیآورم تقریباً از آشنایان است ـ خیلی به او ساخته است! خب این برخلاف نظر مرحوم آخوند است. مرحوم آخوند میفرماید که امور اعتباری اضافه نمیکند ولی این اضافه شده است!! یکی از موارد نقض در اینجا این مسئله است!
علیٰکلّحال این مربوط به آن زمان آخوند بود الآن اوضاع فرق کرده است و مفاهیم و مبانی و مسائل همه عوض شده است! اگر شخصی حالا فرض کنید یک ریاستی پیدا بکند ریاست یک امر اعتباری است و چیزی به او اضافه نمیکند. این یک امر خارجی است یعنی گفتن زید با گفتن هذا رئیسٌ و هذا صاحبُ منصبٍ کذا تفاوتی نمیکند. امور اعتباری را از حیث تشؤّنات خارجی انتزاع میکنیم و بعد او را بر آن عین حمل میکنیم پس این اتحاد امر عینی با یک مفهوم از مفاهیم و اعتباری از اعتبارات است.
لَکانَ إمّا نَفسَ الماهیةِ بِحسبِ المَفهومِ أو جُزءً مِنها کَذلکَ وَ قَد تَبیَّنَ بُطلانهُ اتفاقاً وَ عَقلاً لِإمکانِ تَصورِها معَ الغفلةِ عَن وجودِها و لغیرِ ذلک مِن الوجوهِ المذکورةِ أو زائداً علیها قائماً بها فی الأعیانِ قیامَ الصفةِ بالموصوفِ و قیام الشیءِ بالشیءِ و ثبوتِه له فرعُ قیامِ ذلک الشیءِ لا بما یقومُ به و ثبوتُه فی نفسِه.
خب اگر این وجود امکانی متحد نبود یا خود ماهیت بهحسب مفهوم است یا جزء ماهیت است یا همان نوع است یااینکه جزئی از نوع است. هم از نظر اتفاق و هم از نظر عقل بدیهی البطلان است که یک امر خارجی با آن مفهوم و با آن ماهیت عین باشد یعنی چه اینکه وجود بگوییم و چه اینکه زید بگوییم هردو یکی است. چه اینکه غنم بهعنوان یک کلی طبیعی بگوییم یااینکه موجود بگوییم هردو یک معنا را میرساند. اگر اینطور باشد این خلاف است چون دراینصورت یا باید عین ماهیت باشد درحالیکه ما تصور یکی را میکنیم و تصور دیگری را نمیکنیم یا جزء ماهیت باشد دراینصورت اشکال پیش میآید که تصور جزء باید سابق بر تصور کل باشد درحالیکه شما اول ماهیت را تصور میکنید بعد آن جزء را تصور میکنید.
و به دلایل دیگری از وجوهی که ذکر شد این مطلب باطل است. و یا اینکه وجود زائد بر ماهیت است و خارج قائم به آن ماهیت است به نوع قیام صفت به موصوف درحالیکه قیام یک شیء به شیء دیگر و ثبوت شیء بر شیء دیگر قائم به خود آن شیء و ثبوت آن شیء فی نفسه است یعنی وقتی که یک وصفی را قائم به موصوف میکنید فرع بر این است که موصوف باید قبلاً باشد نهاینکه فرع بر این است که صفت باشد. صفت قائم به موصوف است پس باید موصوف ما قبلاً وجود داشته باشد تا بتوانیم محل مناسبی را برای عروض و ثبوت در اینجا پیدا بکنیم.
فَیلزمُ تَقدمُ الشّیء عَلى نَفسهِ أو تَکررُ أنحاءِ وجودِ شَیءٍ واحدٍ.
خب در اینجا دو اشکال لازم میآید؛ یک اشکال دور و یک اشکال تسلسل لازم میآید. تقدم شیء بر خودش لازم میآید درصورتیکه این ماهیت به همین وجود عارض موجود باشد یعنی ماهیت موجود باشد قبل از اینکه وجود بر سر آن بیاید درحالیکه گفتیم: برای وجود ماهیت نیاز به وجود زائد داریم. مثل اینکه قبل از اینکه بخواهند طرف را در محکمه محکوم کنند قاضی رأیش را داده است! خب بابا اینطرف باید در محکمه بیاید از خودش دفاع کند و دلایل را بیان کند لعلّ اینکه رأی قاضی عوض شود! اما قبل از اینکه اصلاً طرف را بگیرند حکم دادگاه صادر شده است! اینجا تقدم شیء علی نفسه مثلاً از این باب لازم میآید! چون حکم قاضی متفرع بر حضور است! دنیا اینطور است البته حالا خیلی از مفاهیم و خیلی چیزها عوض شده است و ما هم در خیلی از مسائل پیشروی کردیم یعنی فراتر حرکت میکنیم، قاعدۀ آنهم همین است! معمولاً آنچه که در دنیا هست این است که اول بیاید در محکمه حاضر بشود صحبتهایش شنیده بشود بعد متفرع بر حضور در محکمه حکم صادر بشود اما قبل از اینکه این را دستگیر بکنند حکم صادر شده است این تقدم شیء علی نفسه لازم میآید! یعنی حکم قبلاً موجود بوده است!
أو تَکررُ أنحاءِ وجودِ ... یا تکرر انحاء وجود شیء واحد لازم میآید که وجود شیء متکرر باشد. ماهیت قبلاً به یک وجود دیگر متحقق است بعد به یک وجود عارض هم دوباره متحقق میشود. دیگر خیلی عالی میشود یعنی دوتا وجود پیدا میکند! مثل اینکه من دارم به جناب آقای ... نگاه میکنم میبینم دو نفر در اینجا نشستهاند. [میگویم که] آقا شما چندتا هستید؟ میگوید که من یکی هستم پس این کنارتان کیست؟ میگوید که این قبل از من آمده است!
مثل قضیهای که نقل کردیم، خدا رحمت کند آقای نوری این را نقل میکرد و میگفت که من یک دفعه پیش مرحوم آقای بروجردی بودم. آقای بروجردی لر بود و اهل همان طرفهای بروجرد بود. یک روز یکی از این همشهریهای ایشان پیش ایشان آمده بود و با او حالواحوال میکرد و آقای بروجردی هم خیلی میخندید. اگر یک کسی برای ایشان فکاهی میگفت، ایشان خیلی میخندید و خوشش میآمد. بعد گفت که جریان چیست؟! گفت که آقا اخیراً یک قضیهای پیدا شده است بگویم یکخرده بخندید خوب است. گفت که مادرم پیش ما ـ پیش پسرش ـ هست و هر هفته خونۀ یکی از دخترهایش میرود. میگفت که این دفعه که هفتۀ پیش بود قرار بود خانۀ فلان دخترش برود ـ مادرش پیرزن بود؛ مادر آن شخصی که از دوستان آقای بروجردی بود ـ و ما یک کالسکه برای او گرفتیم که بیاید از خانه او را سوار کند و چون خودم نمیتوانستم بهدنبالش بروم به کالسکهچی گفتم که او را فلان خیابان فلان کوچه میبری و پیادهاش میکنی. میگفت که رفت و بعد هم ما ظهر خانۀ همین خواهرمان رفتیم. خب طبعاً جمعهها هرجا مادر بود ما را دعوت میکردند. رفتیم و گفت که فلانی امروز قضیۀ خیلی خندهداری پیش آمده است. گفت که اولاً دیدم مادر پابرهنه آمده است. گفتم که چرا مادر پابرهنه هستی؟ گفت که خواستم سوار کالسکه بشوم کفشم را درآوردم سوار شدم! این از این!! بعد میگفت که مادر در اطاق رفت که لباسش را عوض کند دیدم بیرون نمیآید. سابق یک آینههای بلند بود که آینههای قدی به آن میگفتند، این آینهها در اطاق بود دیدم مادر بیرون نمیآید رفتم ببینم چرا این مادر از اطاق بیرون نمیآید؟! دیدم جلوی آینه ایستاده است و میگوید که من الآن آمدم تو چه موقع آمدی؟! بعد میگوید که چرا من را دعوا میکنی؟! میگفت که همینطوری ایستاده دارد با خودش حرف میزند! این از باب تقدم شیء علی نفسه است! این زودتر از این آمده است! یعنی جدی در تخیلش هست! این با تعجب یک نگاه به خودش میکند و آن صورت را خودش میبیند آنوقت دو چیز در اینجا تصور میکند. میگوید که من که الآن آمدم تو اینجا چهکار میکنی؟! تو در این آینه خلاصه چه محلی از [اعراب] داری؟!
أو تَکررُ أنحاءِ وجودِ شَیءٍ واحدٍ مِن حیثیةٍ واحدةٍ وَ کِلاهما مُمتنعان لِأنَّ ما لا کونَ لَهُ فی نَفسهِ لا یَکونُ مَحلاً لِشیءٍ آخَر فَکونُ الماهیةِ إمّا بِالوجودِ العارضِ فَیلزم تَقدمُ الشّیءِ على نَفسِه ضَرورةَ تَقدمِ وجودِ المَعروض على وجودِ العارضِ و إمّا بِوجودٍ آخَر فَیلزمُ المَحذورُ الثّانی و یَنجرُّ إلى التَّسلسلِ فی المترتباتِ مِن الوجودِ المُجتمعةِ.1
علیٰکلّحال این بحث تکرر وجود است. تکرر انحاء وجود شیء واحد از حیثیت واحد است چون ممکن است از دو حیثیت، یک وجود به دو نحو تکرار بشود اما از حیثیت واحد [است]، هردو ناممکن است.
آنچه که اصلاً برای او وجودی نیست مثل ماهیت در نفسش، این نمیتواند محل برای وصف و وجود باشد، عروض و آنچه که میخواهد عارض باشد. پس ماهیت یا به وجود عارض است که همین اشکال تقدم شیء پیش میآید که قبل از اینکه وجود عارض بیاید ماهیت باید باشد پس این زودتر بوده است در واقع از علت خودش زودتر تشریف آورده است! چون باید وجود معروض مقدم بر وجود عارض باشد. یا به وجود دیگر است که محذور دوم پیش میآید که آن محذور دوم عبارت از همان تسلسل و آن تکرر انحاء وجود است که در آنجا گفتیم.
وَ یَنجرُّ إلى التَّسلسل ... و مسئلۀ این به تسلسل کشیده میشود در مترتبات از وجود این مجتمع، در مترتبات از وجودی که این مترتبات در یک جا جمع هستند یعنی بر سلسلۀ عللی که همینطوری سلسلهاش مترتب بر دیگری است؛ این وجود عارض بر آن ماهیت شده است درحالیکه ماهیت موجود بوده است و وجود آن ماهیت عارض بر ماهیت شده است درحالیکه آن قبلاً موجود بوده است همینطور وجودات مترتبه که بین دو حاصل وجود و ماهیت محصور هستند در یک جای واحد اجتماع پیدا کنند.
وَ هذا التَّسلسلُ معَ امتناعهِ بِالبراهینِ و استِلزامهِ لانحصارِ ما لا یَتناهى بینَ حاصرَین الوجودِ و الماهیة یَستلزمُ المُدعى و هوَ کونُ الوجودِ نَفسَ الماهیةِ فی العینِ.2
این تسلسل علاوه بر اینکه با براهین ممتنع است و لازم میگیرد که ما لا یتناهیٰ بین دو حاصل انحصار پیدا کند که وجود و ماهیت است، این به مدعای ما میرسد و کمک مدعای ما را میکنند. آن چیست؟ وجود عبارت از خود ماهیت در عین است. این نفس الماهیه به معنای مفهومی نیست! به معنای اتحاد است. حالا روی این مسائل بعداً ایشان میآیند خیلی صحبت میکنند و مسئله خیلی همینطوری پیچ میخورد و بالاوپایین میرود.
لِأنَّ قیامَ جَمیعِ الوجوداتِ العارضةِ لَها بِحیث لا یَشذُّ عَنها وجودٌ عارضٌ یَستلزمُ وجوداً لَها غَیر عارضٍ.
اگر بخواهیم همۀ این وجوداتی که در تسلسل بهوجود آمده است را عارض بر ماهیت بکنیم به حیثی که یک وجود کم نیاید و یک وجود از اینجا جا نیفتد، این یک وجودی را برای ماهیت اقتضاء میکند که عارض نباشد. چون اگر عارض باشد اینها با همدیگر نمیتوانند اجتماع پیدا بکنند. این مانند یک زنجیری میماند که هرکدام از این حلقهها جدای از یکدیگر است. اگر بخواهد این تسلسل مجتمع باشد بالأخره اینکه الآن هست و وجودش محدود و محصور است. اگر این وجودات متناهی فرضی بخواهند در این محصور جمع بشوند باید این ماهیت، وجود غیر عارض داشته باشد. اگر تمام وجودات ماهیت همه عارضی باشند پس این دیگر در خارج نیست و ما نباید این را ببینیم. فقط حلالزاده این را میبیند! درحالیکه نه! همۀ ما الحمدلله این را میبینیم چون هرکدام از اینها مترتب بر دیگری است و به لا یتناهیٰ میرسد پس بالأخره آیا در خارج چیزی هست یا نیست؟ اگر در خارج چیزی هست پس آن هست باید غیر عارض باشد. اگر آنهم عارض باشد طبعاً به یک جایی دیگر نخواهد رسید، وقتی که نخواهد رسید پس در خارج وجودی هم دیگر نخواهد داشت و این مترتب بر یکدیگر خواهد بود. حالا که این در خارج وجود دارد باید تمام این سلسلههای متناهی به یک نقطه برسد که خلاصه به رُم ختم بشود تااینکه بتوانیم حکم کنیم که بالأخره این کتاب هست و بالأخره این کتاب از چاپ و اینها درمیآید. این بهخاطر این است که به یک وجود غیر عارض نیازمند و محتاج هستیم که باعث جمع جمیع این مترتبات باشد.
وَ إلاّ لَم یَکنِ الجَمیعُ جمیعاً.
والاّ جمیع دیگر جمع و همه نبود؛ هرکدام برای خودش متفرق بود و به یک حد هم نمیرسید. وقتی هم که به حد نرسد پس در خارج وجودی هم منطوی و متحقق نخواهد شد درحالیکه میبینیم وجود در خارج متحقق است؛ این الآن متحقق است این الآن متحقق است تمام اشیاء در خارج متحقق هستند و این دلیل بر این است که آن حلقۀ ارتباط و آن نکتهای که باعث اجتماع این سلسله است عبارت از وجود غیر عارض است. وقتی هم که شما وجود غیر عارض را قبول کردید دیگر نیاز به تسلسل ندارید. از همان اول میگویید که وجود به این ماهیت عارض شد و دیگر بحث تمام میشود.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد