پدیدآور
گروهاسفار
مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...
توضیحات
فصل (22) في إثبات أن وجود الممكن عين ماهيته خارجا و متحد بها نحوا من الاتحاد
درس سیصد و پنجم
کیفیت تحقق صور علمیه در نفس
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
فالحقُ کَما ذَهبنا إلیه وفاقاً لِلمُحققین مِن أهلِ الله هو أنَّ الماهیاتَ کلَّها وجوداتٌ خاصةٌ و بِقدرِ ظهورِ نورِ الوجودِ بِکمالاتِهِ تَظهَرُ تلکَ الماهیاتُ و لوازمُها تارةً فی الذّهنِ و أخرىٰ فی الخارجِ.1
راجع به کیفیت تصور وجود ذهنی برای ماهیت مرحوم آخوند میفرمایند که وجود ذهنی عبارت از وجود خاصه است که وجود عام بر او عارض میشود و این را تشبیه به وجود عَرَض کردند که عارض بر معروضش میشود و میفرمایند که وجود عام گاهی اوقات عارض بر خودش میشود؛ بر وجود خاص، این تعینات خارجی که وجودات خاصه هستند بهواسطۀ بروز وجود عام بر آنها هست که به این حیثیت تقیدیه الآن در خارج متعین و متشخص میشوند.
راجع به این فقره از کلام ایشان باید عرض کنم که مسئله در وجود ذهنی و وجود خارجی همانطوریکه در بحث وجود ذهنی خواهد آمد فقط به کیفیت وجود است یعنی وجود ذهنی عبارت از یک وجود خاصی است که آن وجود خاص منبعث از نفس است؛ نفس ناطقۀ انسان خلاق است و افاضۀ وجود میکند و صور و آن نقوش متصورۀ در نفس را خلق میکند و براساس همین خلق تحقق خارجی نفسی پیدا میکند و مسائلی دیگر بر او مترتب میشود دیگر در اینجا کیفیت تجرد نفس و کیفیت سلوک انسان و نحوۀ تخلیه و تحلیه که در ارباب عرفان و اخلاقیون مطرح هست تماماً در ارتباط با وجود نفسی و وجود ذهنی در اینجا متحقق میشود.
مقصود از وجود ذهنی در محط بحث
و مقصود از وجود ذهنی یک معنای عام [است]، نه صرف تخیل، بلکه هرچه که در نفس انسان تشخص پیدا میکند سواء آن که در مرتبۀ تخیل باشد یا در مرتبۀ وهم باشد یا در مرتبۀ عقل باشد در تمام این مراتب آن وجودی که در نفس تحقق پیدا میکند ما اسم آن را وجود نفسی یا وجود ذهنی میگذاریم.
فرق وجود ذهنی با وجود خارجی
فرق این وجود ذهنی با وجود خارجی در کیفیت وجود است. در وجود خارجی، کیفیت وجود کیفیتِ مادی است اما در وجود نفسی کیفیت تجردی است اما اگر این خصوصیت وجودی و امتیاز وجودی را از آنها بگیریم از نقطهنظر ماهیت هیچگونه تفاوتی بین وجود ذهنی با وجود خارجی نیست.
اشکال بر کلام مرحوم آخوند در تعریف ماهیت
پس اینکه مرحوم آخوند در اینجا میفرمایند: وجودِ ماهیت عبارت از وجود خاص است که وجود به او تعلق میگیرد خالی از مسامحه نیست زیرا ماهیت وجود خاص است پس از آن هنگام که وجود عام عارض بر آن شده نه قبل از تعلق وجود عام بر او، مسئلۀ ماهیت در ذهن با ماهیت در خارج یکی است و تفاوتی ندارد. ذهن این ماهیت را وجود خاص میکند ماهیت را تبدیل به وجود خاص میکند همانطوریکه وجود عام در خارج ماهیت را تبدیل به وجود خاص میکند. پس یک وجود بیشتر نیست! حالا این وجود عام عارض بر حدودی میشود که آنها مقید آن وجود عام هستند نهاینکه آن حدود وجود خارجی دارند چون اگر وجود خارجی داشته باشند دیگر عروض وجود عام بر آنها بلا معنا و لغو است.
تعریف ماهیت
ماهیت عبارت از آن حدی است که آن حد خودش نحوٌ مِنَ الوجود است که آن وجود عام به این نحوٌ مِنَ الوجود خود را نازل میکند و این مطلب را مقایسه کردن و تشبیه کردن با عروض عَرَض بر معروض خالی از مسامحه نیست زیرا در بحث عرض و معروض سبق زمانی وجود معروض در اینجا باید لحاظ بشود درحالیکه در تصورات ذهنی ما و در وجود ذهنی، سبق زمانی برای ماهیت اصلاً معنا ندارد.
تحقق نفسی ماهیت به خلق نفس
آن نفس ماهیت و نفس تحقق خارجی یعنی تحقق نفسی ماهیت به خلق نفس است. چطور ماهیت قبل از خلق نفس وجود داشته باشد؟! همینکه شما یک شیء را تصور میکنید یعنی وجود مجرده نفس شما خلق آن شیء را کرده است و اگر وجود در اینجا نبود آن تصور هم بلا معنا و لغو بود و دیگر معنا نداشت! این یک مسئله بود که در اینجا لحاظ شد.
اقرار به عجز و تقصیر، غایت عرفان عارفین
کیفیت تحقق صور علمیه در نفس
مطلب دیگری که در اینجا مرحوم آخوند میفرمایند و مربوط به بحث ما در اینجاست این است که کیفیت تحقق این صور علمیه در نفس به چه صورت است و چگونه این صور علمیه در نفس انسان تحقق پیدا میکند؟! تحقق این صور علمیه بهواسطۀ وسائطی است که آن وسائط این صور علمیه را در نفس انسان متنقش میکند یااینکه خود نفس بهواسطۀ قرب تجردی که پیدا میکند مستعد برای انتقاش آن صور علمیه در نفس میشود و به هر مقدار که انسان نزدیک بشود، به همان مقدار هم از آن عالم انوار بهره میگیرد و از حقایق آن عالم در نفس او منتقش خواهد شد ولی نکته در اینجاست که تمام این مراتبی را که به مراتب کمالی برای نفس از او تعبیر میآورند باز بهواسطۀ آن جنبۀ إنیّتی که در انسان هست و همان جنبۀ إنیّت موجب دوئیّت بین انسان و ذات اقدس پروردگار هست موجب میشود که حقایق را آنطور که بایدوشاید انسان نتواند تصور کند زیرا آن وحدت عینی که باید مورد لحاظ قرار بگیرد آن وحدت عینی طبعاً با وجود استقلال در إنیّت منتفی است فعلیهذا عارف به هر مرتبه که برسد باز ندای قصور، جهل، فقر و سایر نواقصی که مترتب بر جنبۀ دوئیت و بُعد در إنیّت بین انسان و ذات پروردگار هست از اینها بلند است لهذا ایشان میفرمایند: فَغایةُ عرفانِ العارفین إقرارُهم بِالعجزِ و التقصیر1 این بیانی است که مرحوم آخوند در اینجا بهواسطۀ حفظ لحاظ إنیّت میفرمایند.
منافات إنیّت با وحدت عینی
با توجه به این نکته میتوان گفت که کلام مرحوم آخوند از یک نقطهنظر صحیح و از نقطهنظر دیگر محل تأمّل است؛ اما از نقطهنظر صحت این است که تا جایی که إنیّت وجود دارد دوئیت وجود دارد و تا جایی که دوئیت وجود دارد در آنجا آن وحدتِ عینی که علت و سبب برای وحدت علمی است حاصل نمیشود. إنیّت با وحدت عینی منافات دارد و وحدت عینی اگر حاصل نشد وحدت علمی هم حاصل نخواهد شد و ممتنع است! صحبت در این است که هر مرتبه از مراتب کمالی که نفس طی میکند آیا در آن مرتبه هم ناقص است یا نه بهواسطۀ اتحاد بین مراتب نفس و آن مرتبۀ کمالی که در او قرار دارد وحدت عینی با آن مرتبه پیدا میکند؟ ما دیگر در اینجا نمیتوانیم قائل به سوفسطائی و امثالذلک بشویم و مراتبی را که انسان طی میکند مراتب جهل بنامیم مراتبی را که انسان طی میکند مراتب تجرد و مراتب علم است.
حالا شما بفرمایید که بله به کُنه علم و به انتهاء علم نمیرسد، اشکال ندارد ولی آنچه را که ادراک میکند صحیح است و آن را که دیگر نمیتوانیم حذف کنیم و رد کنیم. در هر مرتبه از مراتب صفات و اسماء که نفس حرکت میکند و تجرد پیدا میکند تا با آن مرتبه وحدت پیدا نکرده انتقاش صور علمیه در آنجا بیمعنا و لغو خواهد بود. پس باید نفس در هر مرتبهای که برای آن عالم ظهور پیدا میکند و در هر مرحلهای که در آن مرحله نفس استقرار پیدا میکند مشاهداتش در آن مرتبه مشاهدات صحیح و حق باید باشد.
وحدت مشاهدات یکی از مبانی مسئلۀ وحدت وجود در عرفان نظری
بله، انسان در فناء اسم علم میتواند به علم به مقدار سعۀ خودش اطلاع پیدا بکند ولی آن مقدار صحیح است و باطل نیست! اینکه شما در اینجا میفرمایید: فَغایةُ عرفانِ العارفین إقرارُهم بِالعجزِ و التقصیر در چه مرتبهای هست؟! آیا آنچه را که اینها در آن مرتبه کسب کردند هم باطل است؟! آیا مشاهدات عالم عقل آنها هم باطل است؟! آیا مشاهدات عالم لاهوت، جبروت، قدرت، حیات، رزق، علم و تمام این عوالم، اسماء جمالیه و جلالیه پروردگار همه جهل است و همۀ اینها تصورات و تخیلات است یااینکه نه، تمام اینها حق است ولی به مقدار سعۀ وجودی او در آن اسم از آن اسم بر این تجلّی میکند؟! ما حرفی نداریم، اشکال ندارد! آن مقداری که شخص عادی فانی در اسم علیم میشود با آن مقداری که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فانی در آن اسم علیم میشود تفاوت دارد ولی هردو یک مطلب را به حق ادراک میکنند، حالا او بیشتر ادراک میکند، تودرتو ادراک میکند، باطن بیشتری را ادراک میکند.
فرض کنید یک تابلویی در اینجا منقوش شده است یک وقت میآییم نگاه ابتدائی میکنیم و میگوییم که چه رنگهایی در اینجا هست! اصلاً کاری نداریم که اینها رنگها به چه صورتی درآمده است. میگوییم: نگاه کن ببین در این تابلو رنگ زرد، قرمز، سبز و بنفش هست! دوباره یک نگاه میکنیم که این تابلوی چه رنگی و به چه صورت است! میگوییم: به شکل گنجشک و بلبل و درخت است! اینجا سبزه هست و آنجا نهر آب هست! دوباره یک نظرۀ جدید میکنیم میبینیم چقدر این را قشنگ کشیده و چقدر دقیق این را متوجه شده است و عجب نقاشی بوده است! باز یک نگاه دیگر میکنیم میگوییم که نکند این نقاش یک چیزهایی خواسته بهکار ببرد، یک رمز و رموزاتی خواسته بگوید و این نقشش اشاره به یک مطالبی است و یک اشاراتی را در این خواسته بفهماند! وقتی که به آن اشارات رسیدیم باز دوباره ممکن از آن مطلب به سایر مسائل پیببریم برحسب مقدار ظرفیت و علمی که ما نسبت به جریانات داریم و قضایا و قرائنی که در اینجا وجود دارد همینطور مرتبهبهمرتبه از یک نقطه به نقطۀ دیگر منتقل میشویم تااینکه برحسب سعۀ وجودی بعضیها یک مطالبی دیگری هم در اطلاع پیدا بکنند که همینطور تودرتوست.
ولی صحبت در این است در هر مرتبهای که افراد در آن مرتبه قرار دارند دیگر در آن مرتبه که خلاف نیست، رنگ زردی که الآن دارم میبینم با رنگ زردی که دیگری میبینید یکی است. این شکلی را که الآن دارم بهنحو گنجشک میبینم که این نقاش کشیده است اینطور نیست که شما همین تابلو را نگاه کنید و بهجای گنجشک، کرگدن ببینید! نهخیر، هردو یکی است. این گنجشک که بنده دارم میبینم شما هم همین گنجشک را دارید میبینید، دیگر دم درنمیآورد که به شکل شاخ از اینجایش بالا برود. بله، به مراتب بعدی من نمیرسم و شاید شما برسید ولی در آن مرتبه آن رؤیت صحت دارد و این مسئله در فتوحات ثابت شده و در فصوص هم این مسئله ثابت شده است.
وحدت مشاهدات سالکان راه خدا، یکی از مبانی مسئلۀ وحدت وجود
اصلاً یکی از مبانی مسئلۀ وحدت وجود در عرفان نظری این قضیۀ وحدت مشاهداتی است که راهیان و سالکان راه خدا به این وحدت مشاهدات میرسند. این مسئله قابل انکار نیست.
قضیه در مورد فناء ذاتی هم همینطور است؛ در مسئلۀ فنای ذاتی ما باید ببینیم آیا إنیّت که عبارت از عین ثابت است ازبین میرود یا إنیّت ازبین نمیرود؟! اگر إنیّت ازبین برود کلام در همانجا هم هست آن مسئلهای که در فناء ذاتی مُشاهَد برای سالک است و در آنجا ذات به ذات نگاه میکند و غیر از ذات چیزی نیست، در آنجا دیگر مرتبۀ قصور و تقصیر معنا ندارد و در آنجا مسئلۀ فنا هست و دیگر در آنجا نفسی نیست تااینکه قصور یا تقصیر را ما بر او حمل کنیم! قضیه سالبه به انتقاء موضوع است. اگر إنیّت باقی میماند و محال است که ازبین برود پس دراینصورت این ادعیه و خواستها و طلبهایی که بزرگان دارند تمام این طلبها لغو خواهد بود.
| بَینی و بَینک إنّی ینازعنی | *** | فارفع بِلُطفِک إنّی مِن البَین1 |
پس برای چیست؟! اینهمه ادعیهای که ما از ائمه علیهمالسّلام یا از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم داریم که هیچ شائبۀ وجود برای ما باقی نگذار و در مسئلۀ فناء ذاتی ـ البته ادعیه خیلی زیاد است ـ این ادعیه مورد استفاده قرار میگیرد بهخاطر همین است که این برای این است که آن مسئلۀ إنیّت که آن مسئلۀ بُعد و مرتبۀ نزول آن حقیقت وجود است آن بهواسطۀ کمالات و بهواسطۀ تجرد به مرتبۀ تجرد تام میرسد و از آن حد خارج میشود؛ یعنی خود آن شخص شاعِر به این نکته میشود. پس اشکالی ندارد که نسبت به مسئلۀ فناء ذاتی إنیّت برداشته بشود و دیگر در اینجا مسئله إقرارُهم بِالعجزِ و التقصیر و اینها نیست.
بله! این مطلبی را که مرحوم آخوند میفرمایند، در مرتبۀ بقاء آن مرتبه ظاهر میشود چون در مرتبۀ بقاء نفس با همان حدود محدود خودش میآید و وقتی که عارف در مرتبۀ بقاء نگاه میکند و هرچه بخواهد سعه داشته باشد و به هر مقدار که دارای وسعت باشد باز در اینجا وقتی به علم و قدرت لا یتناهیٰ نگاه میکند میبیند درمقابل او هیچ است و این نه حرف هر عارفی است بلکه حرف امام علیهالسّلام هم همینطور است و حرف رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هم همینطور است؛ اینها هم وقتی که خودشان را در مرتبۀ بقاء میبینند و آن ذات لا یتناهیٰ را میبینند به عجز و تقصیر اعتراف دارند و تمام این ادعیه و اینها همه برای مرتبۀ بقاء است نه در مرتبۀ فناء. پس إنیّت قابل ارتقاع است و آن مطالب عرفاء در اینجا با مطالب اینها تفاوت دارد.
فالحقُ کما ذَهبنا إلیه وفاقاً لِلمُحققینِ مِن أهلِ الله هو أنَّ الماهیات کلَّها وجوداتٌ خاصةٌ و بِقدرِ ظهور نورِ الوجود بِکمالاتِهِ تظهرُ تلکَ الماهیات و لوازمها تارةً فی الذهنِ و أخرى فی الخارجِ.
تمام ماهیات وجودات مخصوص هستند و به قدر ظهور نور وجود به کمالاتش این ماهیات و لوازم ماهیات ظاهر میشود ـ یا مثلاً بگوییم که این ماهیات ـ یک مرتبه در ذهن و مرتبۀ دیگر در خارج ظاهر میشود. آن نور وجود به هر مقدار کمالاتی که دارد، به آن مقدار این ماهیات ظاهر میشوند؛ از نقطهنظر مراتب بُعد و از نقطهنظر مراتب تجرد، عدم تجرد، سعه، ضیق، شدت و ضعف بسته به آن نور وجود، آن علوم هم برای انسان حاصل میشود و تعینات خارجی هم پیدا میشود. آنهم همینطور است؛ هم در ذهن و هم در خارج.
و قوةُ ذلکَ الظهور و ضعفُه بِحسبِ القُربِ مِنَ الحقِ الأولِّ و البُعد عنه.
قوّت این ظهور و ضعف این ظهور برحسب قرب از حق اوّل است و بُعد از او است یعنی آن مرتبهای که این نور وجود میخواهد در آن مرتبه خودآرایی کند در آن مرتبه بهواسطۀ قرب از حق و بُعد از حق آن نور وجود مقید و مضیق به همان رتبۀ خودش میشود.
و قلةِ الوسائطِ و کثرتِها و صِفاء الاستعداد و کَدَرِه فَیظهر لِلبعضِ جمیعِ الکمالات اللازمة لِلوجودِ بِما هو وجودٌ و لِلبعضِ دونَ ذلکَ.
ماده وسائط زیاد دارد تا آن بالا اما عوالم دیگر وسائط کمتری دارند و آن استعداد برای تلقی این معارف از استعدادش کافی باشد صاف باشد یااینکه کدورت داشته باشد. در بعضی افراد یا بعضی از ماهیات جمیع کمالاتی که لازمۀ برای وجود است بِما هو وجودٌ ظاهر میشود؛ هرچه که وجود دارای اوصاف و دارای لوازم کمالی خودش هست برای بعضی مثل رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تمام اینها ظاهر میشود و برای بعضی پایینتر از این [است].
انتقاش صور به دو طریق در نفس
و صور تلکَ الماهیات فی أذهانِنا هی ظلالاتُ تلکَ الصورِ الوجودیةِ الفائضةِ مِنَ الحقِ على سبیلِ الإبداعِ الأولى الحاصلةِ فینا بِطریقِ الانعکاسِ مِنَ المبادی العالیةِ أو بِظهورِ نورِ الوجود فینا بِقدَرِ نصیبنا مِن تلکَ الحَضرة.
صورتهای این ماهیات در ذهنهای ما است، این صورتها سایههای این صور وجودی خارجی هستند که این صور وجودی از حق فائض هستند بر سبیل ابداع اوّلی؛ آن ابداع اوّلی که میآید و وجود خارجی را درست میکند آن ظلالش و ماهیاتش در ذهن ما پیدا میشود که در ما این صور و این علوم و این حقایقی که در نفس ما نقش میبیندد حاصل میشود از همان مبادی عالیه که عبارت از وسائط عالم أعلیٰ است یااینکه خود ما حرکت میکنیم و خود را تکان میدهیم و خود ما به یک مرتبۀ تجرد میرسیم و به آنجا دسترسی پیدا میکنیم؛ یعنی این صور به دو طریق در نفس ما متنقش میشود؛ یا به طریق آن مبادی و بهواسطۀ وسائط در ذهن ما میآید مثلاً شما نشستهاید یکدفعه یک صورت در ذهنتان میآید نمیدانید از کجا آمد! اینقدر وسائط طی شده تا الآن نفس مبارک استعداد برای این صورت را پیدا کرده است. خوابهایی که ما میبینیم، مسائلی که به ذهن میآید، خطوراتی که به ذهن میآید، تمام اینها بهواسطۀ یک سلسلۀ عالی است که آنها دستبهدست هم میدهند تااینکه یک حقیقتی را در نفس ما تثبیت کنند. یا به یک نحو دیگر است که خود ما بهواسطۀ تجرید و تجرد به آن عوالم اطلاع پیدا میکنیم. کیفیت اینها با همدیگر تفاوت دارد و این بحثش در عرفان نظری است.
فینا بِقدَرِ نصیبنا مِن تلکَ الحَضرة ... از آن مرتبه و از آن حضرت مراتب عالی به قدر نصیب ما ...
و لِذلِکَ صعبُ العلم بِحقائقِ الأشیاءِ على ما هی علیه إلاّ لِمن تَنوَّرَ قلبُهُ بِنورِ الحقِ و ارتفعَ الحجابُ بینَه و بینَ الوجودِ المَحض.1
مشکل است انسان به حقیقت اشیاء همانطوریکه اینها هستند اطلاع پیدا کند چون اطلاع بر حقیقت آن شیء به این آسانی نیست و انسان باید مشرف باشد بر همان حقیقت و بر همان حیثیت علیتی که آن شیء خارجی را بهوجود آورده و اطلاع بر او که عالم ملکوت است کار هر کسی نیست مگر برای این افراد که آن حجاب برداشته شده و آنها با حقیقت وجود تماس پیدا کردند و به آن رمز و راز وجود رسیدند و از آنجا کیفیت تعینات را نگاه میکنند؛ از آن حقیقت وجود که چطوری منشعب میشود و چطوری نقش میبندد و این ماء صاف و آب صاف چطوری در شبکههای مختلف، صور مختلف را به خود میگیرد.
منظور از «حقیقةُ الشیءِ بِصورتِه»
این آن نکتهای است که حقیقةُ الشیءِ بِصورتِه از اینجا روشن میشود که وقتی آن انسان آن جنبۀ علیت برای حقایق و صور اشیاء را بفهمد انشعابش را دیگر خواهد فهمید و به صور مختلفه درآوردن و به خصوصیات مختلفه درآوردن را ادراک میکند.
عجیب است که مرحوم آخوند این حرف را میزند ولی بعداً یا در بعضی جاها مطالب غیر از این مطرح میشود. بسیار حرف عالی است!
فإنّه یُدرِکُ بِالحقِ تلکَ الصورِ العلمیةِ على ما هی علیه فی أنفسِها و معَ ذلک بِقدرِ إنیّته محتجبٌ عن ذلکَ.
این شخص به حق و بهواسطۀ حق یعنی به نفس آن نور وجود، این صور علمیه را همانطوریکه هست میبیند اما ما نه! ما دو چیز را باهم قرین هم قرار میدهیم مشابهاتش را میبینیم متمایزاتش را میبینیم، این را جنس میگوییم و آن را هم فصل میگوییم. اینکه نشد!
یک روز مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را یک عده به باغوحش برده بودند. الآن یاد یک قضیه افتادم. آقا سید مرتضی، خدا حفظش کند الآن در مشهد هست، آمده بود منزل دید همه نشستهاند و از باغوحش برگشته بودند و یک قضیۀ جالبی هم اتفاق افتاد در همین دفعه که اینها رفته بودند. حالا اسمش را نمیبرم ولی با اشاراتی که میکنم باید متوجه بشوید که کیست. یکی از آقایانی که فعلاً در طهران هست و مجالسی دارد و سابقاً با آقای حداد بود، ایشان در همین گروهی که رفته بودند شرکت داشت. میگویند: یک میمون خیلی عجیب و غریبی بود که یک قفس خاص به خودش را داشت و آن قدر زور داشت که میلههای این را به قطر بزرگ قرار داده بودند. همینکه اینها ایستاده بودند و نگاه میکردند این بنده خدا شروع کرد [از طریق غیر عادی] سربهسر این میمون گذاشتن! ـ شاید عادی هم نبود ولی از این کارها میکرد ـ اینهم رفت آن کنار از این فضولاتش آورد و به سر این شخص زد! خلاصه گفت که ما را اذیت میکنی بیا بگیر! دیگر سرتا پایش کثیف شده بود! آقای حداد را به باغوحش چه مربوط است!
خلاصه آمده بودند به منزل و نشسته بودند همه خوشحال که بله حالا آقای حداد را بردند گرداندند و خلاصه یک مقداری هم ظاهراً همچنین یک حالی که برایشان خوشایند بود داشتند و... همینکه آقا سید مرتضی آمد و کنار آقای حداد نشست گفت: آقا شنیدم شما را به باغوحش بردند. گفتند: بله، رفتیم. گفت: آقا برای شما همۀ اینها باغوحش هستند پس برای چه به باغوحش رفتید؟! ایشان آنقدر خندید که از حال رفته بود! همۀ اینهایی که پز میدانند و ... اینها که همه برایتان باغوحش هستند دیگر باغوحش رفتن ندارد! بعد ایشان برگشته بودند من در آن مجلس بودم خیلی برایشان جالب بود میگفتند: عجیب خدا اسمائی دارد! عجیب صفاتی دارد! هرکدام از اینها مظهر یک اسم هستند و مظهر یک صفت هستند! شیرش چطور است! فیلش چطور است! مثل اینکه تا حالا این حیوانها را ندیده بودند و سیر بقاء امروز برایشان در این باغوحش حاصل شد! میگفتند: خیلی عجیب بود! خیلی چیزها دیدیم! قضیه آن بندۀ خدا هم که [آن میمون فضولاتش را به صورتش پاشید] خیلی بهتر کرده بود و ترتیبش را داده بود!
حالا آن را که واقعاً یک عارف الآن دارد میبیند شیر را در اینجا میگذارد و خرس را هم در اینجا میگذارد حالا اگر شما باشید چه میفهمید؟! هیچ! فقط اینکه شیر درندهتر است اما به آن خصوصیت وجودی او که چه شده این خرس شده و این شیر شده، آیا به آن خصوصیات وجودی او تا حالا کسی پی برده است؟! آن که ما میبینیم که قد شتر بهعنوان مثال سهمتر و طولش این مقدار است و حالا شیر چنگال دارد و دندانش اینطور و فلان است خب اینها که جنبۀ مایزۀ بین دو چیز نیست! خب حالا چنگال دارد یا یالش به این نحو است و... آنچه که باعث شد الآن اسد اسد بشود و ابل ابل بشود یعنی همان جنبۀ فصلیت و جنبۀ صورتیت یک شیء برای چه کسی حاصل میشود؟! برای شخصی که بتواند اشراف بر تقسیم عالم وجود پیدا کند که چطور تقسیم میشود. کار هر کسی نیست!
بنده خدا بوعلی هم لنگ انداخت و صاف و راحت گفت که فصل برای کسی حاصل نمیشود و ما فقط به جنس اشیاء اطلاع میکنیم.1
و معَ ذلک بِقدرِ إنیّته محتجبٌ عن ذلکَ فَغایةُ عرفانِ العارفین إقرارُهم بِالعجزِ و التقصیرِ و علمُهم بِرجوعِ الکلِ إلیه و هو العلیمُ الخبیر.
و به قدر إنیّت خودش محتجب از ادراک حقیقت وجود است. اینکه همۀ این تعینات به او برمیگردد و همۀ این هویات خارجی به او برمیگردد و هیچکدام استقلال در ذات ندارند و هو العلیمُ الخبیر.
تفاوت عارف و جاهل فقط در علم!
تلمیذ: ببخشید این و معَ ذلک بِقدرِ إنیّته شاید مبنای مرحوم آخوند هم مبنای مثل مرحوم علامۀ طباطبائی که در همان مراحل قائل به عین ثابت هستند!
استاد: بله دیگر، عرض کردم.
تلمیذ: شاید ایشان مبنایشان این است که این مطلب را میفرمایند که فَغایةُ عرفان العارفین هم باز غایت عرفان در واقع سفر در بقاء میکند؟
استاد: نه، در همین مرتبه وقتی که إنیّت وجود دارد آنها اعتراف به عجز میکنند چون میبینند آنطوریکه بایدوشاید نمیدانند. این قضیه به بقاء کاری ندارد.
تلمیذ: حرف ایشان شاید روی مبنای خودشان صحیح است.
استاد: من میگویم که مبنایشان غلط است.
تلمیذ: شما از حیث مبنانی بحث نکردید.
استاد: عرض کردم اگر إنیّت غلط و مستحیل است پس چرا خیلی از افراد طلب رفع إنیّت را میکنند؟! اگر درست است پس چرا إنیّت در اینجا ثابت است و این قابل رفع نیست؟! باید بگویید که إنیّت در فناء برداشته میشود یا نه؟! اگر میشود برداشته شود پس چرا غایت عرفان عارفین همه عجز است و با وجود إنیّت احتجاب دارند؟! پس معلوم میشود که ایشان اثبات إنیّت میکنند. اگر امتناع دارد پس چرا طلب رفع إنیّت میکنند؟! اینهمه از بزرگان میگویند که خدایا إنیّت ما را بردار، فانی کن، «واجعَل قَلبی بِحُبِّکَ مُتَیَّمًا»2 اینها برای چیست؟! واله و شیدا شدن و هیچ از خود نداشتن و ذوب شدن اینهایی که هست برای چیست؟! پس هست دیگر!
فناء انکشاف عدم إنیّت
با آن مطلبی که بر این مسئله جنبۀ برهانی داشت و عرض کردیم که قضیۀ فناء انکشاف عدم إنیّت است و با زمان حال و زمان فعلی تفاوتی ندارد منتها الآن این حقیقت بر ما مخفی است ولی در آن موقع آن حقیقت روشن میشود که إنیّتی وجود ندارد. الآن ما خیال میکنیم کسی هستیم وقتی که به مرتبۀ فناء رسیدیم میفهمیم که کسی نیستیم و تفاوت عارف و جاهل فقط در علم است!
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد