/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۱۰

1
  • درس سیصد و دهم

  • کلام شیخ اشراق راجع به قوام ماهیات مجردات به ذواتشان و عدم عروض وجود بر آنها (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

  • و حَیثُ تَوجهَ عَلیهِ الإشکال فی کونِ النَّفس وجوداً قائماً بِذاتهِ مِن وَجهین أحدُهُما أنَّ الوُجودَ الواجبی إنَّما کانَ واجباً لِکونه غَیرَ مُقارنٍ لِماهیةٍ إذ لَو کانَ مقارناً لِلماهیةِ لَکانَ مُمکناً و إذا کانَ کذا فَکلُّ وجودٍ لا یُقارنُ ماهیةً فَهوَ واجبٌ فَلو کانتِ النّفوس ماهیاتُها القائمةِ بِأنفسِها هیَ عَینُ الوجودِ لَکانت واجبةً و هوَ مَحال.1

  • کلام مرحوم شیخ اشراق در زمینۀ تفاوت بین عروض وجود بر ماهیات و عینیت آن با ماهیات در مبدعات

  • کلام صاحب تلویحات بر این مبنا دور می‌زد که مبدعات عبارت از وجودات مجرده است، ماهیات آن وجودات مجرده از حیث عدم ترکب در آن ماهیات، آن ماهیات عین وجودات متشخصه خودشان هستند. بله، در مورد ماده و مادیات و موجودِ دستخوش کون و فساد از حیث انضمام ماده و صورت که تشخص جنس و فصل خارجی است، این ماهیات مرکب از جنس و فصل هستند و هر ماده و صورت خارجی که مرکب از جنس و فصل باشد انضمام وجود و عروض وجود را می‌طلبد و احتیاج به ترکب دارد. اما ترکب و ماهیت در مبدعات و وجودات مجرده نیست بلکه ماهیت عبارت از عین وجود است. فرقی که بین این وجود و وجود واجب است فقط در وجوب و امکان است. وجود واجبی وجود غنی بالذات و مستغنی از غیر است اما وجود معلول وجود ممکن و متدلی به غیر است و کَفیٰ بِه فَرقاً.

  • بناءًعلیٰ‌هذا نفوس ناطقه که اینها از جملۀ مبدعات هستند؛ یعنی ماده و مدت در وجود آنها دخالت ندارد، ماهیات این نفوس از حیث تعلقشان به وجود باری عبارت از عین وجود آنها در همان رتبه و مرتبۀ خاصه است. بِالتَبَع و بِالأولویة سلسلۀ علل موجدۀ نفوس به‌واسطۀ تقدم و قربشان به آن مبدأ وجود آنها قطعاً و بِالأولَویه مشمول این قاعده هستند و ماهیت آنها عبارت از عین وجود آنها است نه‌اینکه وجود عارض و طاری بر ماهیت بشود و موجب ترکب بشود. این کلام مرحوم شیخ اشراق در زمینۀ تفاوت بین عروض وجود بر ماهیات و عینیت وجود با ماهیت در مبدعات بود.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 252 و 253.

جلسه ۳۱۰

2
  • اشکالات وارد بر کلام مرحوم شیخ اشراق

  • دو اشکال بر این مبنا وارد شده است؛ اشکال اول عبارت از عینیت موجودات با وجود واجبی است به این بیان که آنچه که وجود باری را وجود واجب می‌کند عبارت از عدم احتیاج ماهیت بالغیر است و هر ماهیتی که در وجودش قائم بالذات باشد و تحقق آن ماهیت عبارت از عین وجود باشد پس این وجود هم واجب خواهد بود پس دیگر فرقی بین این وجود و وجود واجب از حیث وجوب دیگر در اینجا نیست. چون ذات واجب قائم بالذات اوست و ذات مبدعات هم قائم به ذاتشان هستند. آن ذات واجب عبارت از نفس وجوب است و این ذات مبدعات که نفوس و سلسلۀ علل مافوق هستند هم عبارت از نفس آن ماهیت هستند که عبارت از عین وجود است.

  • بنابراین در اینجا دیگر عروض وجود بر ماهیت نیست تااینکه این عروض وجود بر ماهیت موجب ترکب ماهیت و پیدایش نوع و جنس و فصل در مورد تعین و اعیان خارجی بخواهد باشد. همان ماهیت عبارت از نفس وجود است منتها هرکدام از اینها در مرتبه و رتبۀ خاص خودش قرار دارد. این اشکال اول بود.

  • اشکال دومی که بر این مسئله وارد می‌شود این است که خود وجود به‌تنهایی اگر اقتضاء وجوب را بکند بنابراین همۀ ماهیات و وجودات باید واجب بالذات بشوند. البته در اینکه نفس وجود اقتضاء وجوب را بکند بحثی است که قبلاً عرض شد و بعداً هم این بحث می‌آید و آن یک قاعده و برهان کلی است بر اینکه هرجا که وجود هست در آنجا وجوب هست و هرجا که وجوب هست در آنجا وجود هست. به عبارت دیگر اگرچه وجود و وجوب از نقطه‌نظر مفهومی تفاوت دارند ولی از نقطه‌نظر عینی و مصداقی اتحاد دارند.

  • تعریف واجب

  • وجوب عبارت از الزام است؛ الزام واجب و موجب، أحدُ الطرفینِ الوجود و العدم را؛ یکی از دو طرف به‌واسطۀ واجب الزامی بشود. یعنی ثبوت برای یکی از دو طرف حتمی باشد به‌واسطۀ سد ثغور و رفع موانع و دفع احتمالات طرف مخالف را واجب می‌گویند. بنابراین در هرجا که تعین خارجی ملاحظه شد، کشف می‌شود از اینکه واجب و آن علت تمام حدود و ثغور طرف عدم ایجاد و عدم وجود این را سد کرده و آن احتمالات طرف مخالف را منتفی کرده است. وقتی که احتمالات طرف مخالف منتفی شد به قاعدۀ امکان عام که دفع احتمال از جانب مخالف می‌کند ـ یعنی طرف موافق الزامی می‌شود ـ وقتی که احتمال طرف مخالف منتفی شد بنابراین طرف موافق الزامی می‌شود، وقتی که الزامی شد در آنجا وجود ثابت می‌شود.

جلسه ۳۱۰

3
  • پس در هرجا که شما وجودی را دیدید باید بدانید که سلسلۀ علل، تحقق این وجود را حتم کرده است و به عبارت دیگر از «بود»، «باید» انشعاب پیدا می‌کند و انتزاع می‌شود و از «باید»، «بود» انتزاع می‌شود و این مطلب سست و سخیفی که «بود» اقتضا «باید» را نمی‌کند در نهایت سخافت است به‌جهت اینکه وقتی که یک تعین خارجی تحقق پیدا می‌کند به این معنا است که سلسلۀ علل تا به علت اولیٰ تمام ثغور و احتمالات طرف مخالف را سد کرده است. وقتی آن‌طرف سد بشود قطعاً این‌طرف اثبات می‌شود. پس «بود» اقتضاء «باید» را می‌کند.

  • نفس وجود باری عبارت از عین ذات او

  • حالا در مانحن‌فیه بیاییم در وجود باری، نفس وجود باری عبارت از عین ذات اوست؛ یعنی بدون تدلی به غیر و بدون اتّکا به غیر با جنبۀ صمدیت و غناء ذاتی‌ای که دارد خود آن وجود اقتضاء موجودیت را می‌کند. به عبارت دیگر وَ الحقُّ ماهیتُهُ إنیّتُه. این ماهیت عین وجود می‌شود پس وقتی که این ماهیت عین وجود شد، وجوب که عبارةٌ أُخرای دفع احتمال طرف مخالف که عدم است بر این ماهیت ثابت می‌شود، ما همین مطلب را در مورد مبدعاتی که می‌فرمایید عرض می‌کنیم! وقتی که شما ماهیات را عین وجود می‌دانید ـ نه‌اینکه وجود را عارض بر ماهیات بدانید ـ بنابراین نفس وجود ماهیت مساوی با خود ماهیت بدون احتیاج به امر دیگر است و لا نُثبتُ بِالوجوبِ إلاّ هذا. وقتی این وجوب از نفس وجود انتزاع می‌شود، در آن جایی که ماهیت عین وجود و بدون عروض وجود بر او باشد ...، چون در عروض وجود بر ماهیت، امکان ماهیت در اینجا مطرح است و ماهیت فی‌حدّنفسه لا لَیسٌ و لا أیسٌ این ماهیت که در ظرف ذات و در صقع ذات خودش حامل امکان است به‌واسطۀ عروض وجود بر او از مرتبۀ امکان به مرتبۀ وجوب بِالغیر تغییر مزاج می‌دهد، آن امکان ذاتی را برای خودش نگه می‌دارد و از نقطه‌نظر تحقق خارجی واجبٌ بِالغیر می‌شود اما اگر شما ماهیت را عین وجود بدانید و وجود را دیگر عارض بر ماهیت ندانید مانند وجود باری که ماهیتش عین وجود است و دیگر وجود عارض بر ذات نشده است بنابراین همان وجوبی که بر وجود باری عارض است، همان وجوب بر ماهیت عارض می‌شود. پس به عدد هر ماهیتی ما واجب بالذات داریم. این اشکال دومی است که بر صاحب تلویحات وارد می‌شود.

جلسه ۳۱۰

4
  • جواب شیخ اشراق بر اشکالات وارده

  • صاحب تلویحات از اشکال اول جواب می‌دهد که پس فرق بین واجب و غیر واجب چیست؟! شما که همه را یک‌دست واجب کردید! آن ذات باری واجب بود این ماهیات هم واجب هستند پس این دو چه فرقی باهم دارند؟! ایشان می‌گویند که فرق این دو در کمال و نقص است. همین‌قدر که وجود مبدعات وجود معلولی باشد و وجود باری وجود علّی باشد، آن مسئلۀ تمامیت و کمالیت موجب می‌شود که آن وجود باری در مرتبۀ وجوب محوضت پیدا کند اما وجود معلولات به‌واسطۀ نقص طرو احتمال نقص و احتمال عدم تمام را بدهد و این موجب امکان اینها خواهد شد. یعنی شما در هر مرتبه‌ای از مراتب وجود و مراتب آثار وجود تصور کنید [مثلاً] در مرتبۀ اطلاق وجود، اطلاق وجود باری به‌نحوی است که احتمال نقص در آن وجود باری داده نمی‌شود. پس این وجود واجب می‌شود. علم باری علمی است که احتمال نقص در آنجا منتفی است. پس این علم، علم واجب می‌شود. قدرت باری قدرت به‌نحو اطلاق است و احتمال نقص در آن قدرت داده نمی‌شود. اما شما از این مرتبه به مبدعات تنازل کنید خب وجود آنها محدود است و همین‌که محدود شد که لازمۀ معلولیت است، امکان بر آن مترتب می‌شود. چون امکان عبارت از مرتبۀ وجوب تنازل کردن و پایین آمدن و قید خوردن است و قید همین است! قید این است که ناقص است. قید این است که در علم، قدرت، در سایر آثار وجودی و در اصل الوجود ناقص است و مراتب نقصان هم تفاوت پیدا می‌کند و این معنا همان نفس معنای امکانی است که ما در اینجا قصد می‌کنیم. البته مرحوم آخوند فعلاً پاسخ این مطلب را در بحث این جلسه نمی‌دهند و این به جلسات دیگر برمی‌گردد إن‌شاءالله.

  • آنچه که در این مطلب به‌نظر می‌رسد این است که مرحوم صاحب تلویحات ظاهراً بین دو نکته اشتباه کرده است؛ مسئلۀ اول، مسئلۀ نفس خود مبدعات است که از نقطه‌نظر حدود ماهوی به جنس و فصل محتاج نیستند البته این مسئلۀ صحیحی است و إن‌شاءالله بعداً این بحث می‌آید که حدود ماهیت آنچه که خارج از عالم ماده، کون، فساد و عالم مجردات است عبارت از همان حد وجودی است و حد وجودی عبارت از حدود ماهوی است؛ به این بیان که در آنجا که عالم مجردات است خرق و التیام، کون و فساد، ضم و انضمام در آنجا معنا ندارد که در اینجا در تبدل ماهیات از یک نوع به نوع دیگر و از یک جنس به جنس دیگر و در تبدل جواهر از یک جوهر به جوهر دیگر دائماً انواع متکاثره و انواع اجناس و انواع فصول متولد می‌شود که به‌صورت اختلاف بین ماده و صورت در خارج پیدا می‌شود. شما دو ماده را جدای از هم بگیرید، ید را از یک طرف و سدیم را از یک طرف باهم مخلوط کنید نمک در خارج به‌وجود می‌آید حالا شما مقدار آن اجزاء این را کم یا زیاد کنید، یک‌دفعه می‌بینید جوهر دیگری به‌وجود می‌آید، الماس به‌وجود می‌آید. دوباره یک مقداری گوگرد به اینها اضافه کنید یک‌دفعه می‌بینید که یک شیء یا یک سنگ دیگری یا یک آلیاژ دیگری به‌وجود می‌آید. هرکدام از این ترکیب و ضم و انضمامی که در عالم کون و فساد هست مولد نوع خاص به‌ خود است و در اینجا ماده و صورت قطعاً برای تولد یک نوع و یک شیء دخالت دارد اما در عالم مبدعات مسئله این‌طور نیست؛ نفس تعلق جعل از ناحیۀ باری خودش موجب تحقق ماهیت اوست بِلا سبق مادةٍ و لا مُدَة؛ نه زمان در اینجا می‌خواهد و نه مادۀ محصلۀ آن نوع را در خارج می‌خواهد که به انضمام فصل در اینجا باشد. خود همان عنایت و اضافه و افاضۀ اشراقیه نسبت به آن ماهیت خاص در هر مرتبه از مراتب شدت نوری و ضعف نوری که می‌خواهد باشد همان افاضه موجب و موجد ماهیت اوست که آن ماهیت عین وجود اوست.

جلسه ۳۱۰

5
  • هر فرد خارجی مولّد نوع خودش

  • لذا در مراتب تشکیک در وجود قائل بر این هستند که در مراتب مشککۀ وجود، نفس خود مرتبۀ تشکیکی محقق نوعیت آن شیء است و هرکدام از اینها دارای نوع خاص است. من‌باب‌مثال جبرائیل یک نوع خاص از وجود است که وجود او با میکائیل تفاوت می‌کند، میکائیل یک نوع است. یعنی به عدد تعینات خارجیِ انواعِ ابداع، تحقق انواع و فصول خارجی در اینجا محقق است. این‌طور نیست که مثل فرس همه در تحت آن فرس کلی باشند، در تحت آن طبیعت کلی باشند مثل انسان یعنی نفس ناطقۀ انسان همه در تحت آن انسان باشند. فرض کنید غنم کذا و شجر کذا و حجر کذا، تمام اینها در تحت آن طبیعت نوعی باشند. هر فرد خارجی خودش مولد نوع خودش است. آن فرد دیگر مولد آن است؛ یعنی جبرئیل یک نوع است میکائیل یک نوع است عزرائیل یک نوع است اسرافیل یک نوع است ملک مادون او یک نوع است آنکه زیر دست او هست یک نوع هست و هَلُمَّ‌ جَرّاً. عالم عقول هرکدام برای خودشان نوع هستند به‌جهت اینکه هرکدام از اینها یک مرتبۀ خاص از وجود است که با مرتبۀ دیگر تفاوت می‌کند. چطور شما دربارۀ انسان، فرس، غنم، شجر، حجر، ماء، سماء و ارض تمام اینها می‌گویید: انواع مختلفه، در آن عالم هر فردی یک نوع خاص است. آن‌وقت ببینید دیگر چه عالم انواع است! در آنجا هر موجودی یک نوع خاص خودش را دارد که با آن نوع دیگر تفاوت می‌کند اما در اصل وجود در آنجا با همدیگر شریک و متفق و متوافق هستند. خب این یک مسئله بود که این مسئله قابل برای بحث است.

  • مطلب دومی که در اینجا هست این است که قضیۀ امکان با مسئلۀ ترکب ماهیت از جنس و فصل دوتا است یعنی ما یک بحث داریم که بحث امکان است و یک بحث هم داریم که بحث جنس و فصل است. مسئلۀ امکان عبارت از صفتی است که آن صفت عارض بر ماهیت است و صفت ذاتی ماهیت است نه‌اینکه عروض [آن باشد]، این صفت متلاصق با ماهیت است و به‌واسطۀ این صفت این ماهیت از تحت وجوب بیرون می‌آید و این ماهیت حالت استواء طرفین بین وجود و عدم را برای خودش اقتضاء می‌کند. این مسئله مربوط به امکان است و فقط اختصاص به عالم ماده و کون و فساد ندارد. عالم ملائکه، عالم عقول، عالم مبدعات و عالم مجردات هم همین‌طور هستند. تمام اینها مراتب نازلۀ فیض پروردگار هستند و هر مرتبۀ نازلۀ فیض یعنی مرتبۀ معلول و مرتبۀ معلول یعنی مرتبۀ امکان! بنابراین در قضیۀ امکان فقط بحث از عالم ماده و عالم کون و فساد نیست بلکه هر مرتبه‌ای از مراتب نزولِ آن حقیقت وجود بالصرافه و وجود بالبساطه هرکدام از اینها و هر ماهیتی، امکان بر آن صدق می‌کند. جبرائیل، عزرائیل، اسرافیل، وجود عقول، مراتب نازلۀ اسماء و صفات در هر مرتبه ممکنٌ بِالذات هستند همۀ اینها امکان ذاتی دارند.

جلسه ۳۱۰

6
  • امکان ذاتی؛ عروض وجود بر ماهیت

  • امکان ذاتی عبارت از عروض وجود بر ماهیت است. ماهیت یعنی حدود و قیود نفس الوجود. وقتی که شما نگاه به ماهیت جنس و فصل می‌کنید این جنس و فصل در خارج عبارت از حدود وجود است منتها حدود وجود در عالم ماده، آن‌هم ماهیتش حدود وجود در عالم خودش و در آن مرتبۀ خودش که عبارت از حدود وجودی است که او را از مرتبۀ دیگر ممتاز می‌کند. بنابراین خلط بین این دو مسئله؛ مسئلۀ عروض وجود بر ماهیت که لازمۀ امکان است و بین آن مرتبۀ عینیت ماهیت با وجود در مرتبۀ تشکیکی، موجب شده است که صاحب تلویحات قائل بشوند بر اینکه مسئلۀ ماهیت و امکان ماهیت با متکونات ـ یعنی قضیۀ مبدعات با قضیۀ متکونات ـ و با آن حوادثی که مشمول قاعدۀ کون و فساد است در اینجا اختلاف دارد. درحالی‌که طابق النَّعل بِالنَّعل یکی است؛ در اینجا عالم، عالم ترکیب است ولی در آنجا عالم ترکیب نیست و فقط این مقدار است اما اینکه وجود همان‌طوری‌که در اینجا عارض بر ماهیت می‌شود و به‌واسطۀ عروض بر ماهیت او را واجب بالغیر می‌کند، در آنجا هم وجود عارض بر ماهیت می‌شود و به‌واسطۀ عروض بر ماهیت آن را واجب بالغیر می‌کند. همان‌طوری‌که در اینجا ماهیتی قبل از وجود معنا ندارد و به‌واسطۀ عروض وجود بر ماهیت فرضی یعنی خود شکل‌گیری وجود ـ ما اسم آن را عروض وجود بر ماهیت می‌گذاریم ـ به‌واسطۀ عروض وجود بر این ماهیتِ فرضی که وجود خارجی ندارد، به‌واسطۀ اینکه این عروض، عروض در ذهن و در تصور هست اما در عالم خارج همان‌طوری‌که مرحوم آخوند فرمودند، نفس وجود و تشخص خارجی با خودش ماهیت می‌زاید و ماهیت را از خود متولد می‌کند، در آنجا هم همین‌طور است [یعنی] آن تشخصِ خارجی وجود به‌نحو معلولیت عبارت از تحقق ماهیت است پس جبرائیل ماهیت دارد همان‌طوری‌که عزرائیل هم ماهیت دارد. آن دوتا ماهیت دارند همان‌طوری‌که عالم ماده دارای ماهیت هست. بنابراین این جواب نمی‌تواند جواب تمامی باشد.

جلسه ۳۱۰

7
  • وَ حَیثُ تَوجَّهَ عَلیهِ الإشکال فی کونِ النَّفس وجوداً قائماً بِذاتهِ مِن وَجهَین أحدُهُما أنَّ الوُجودَ الواجبی إنَّما کانَ واجباً لِکونِه غَیرَ مُقارنٍ لِماهیةٍ إذ لَو کانَ مقارناً لِلماهیةِ لَکانَ مُمکناً.

  • چون اشکال در این متوجه می‌شود که نفس وجودی قائم به ذات از دو وجه است ـ جواب این بعداً می‌آید که ایشان جواب می‌دهند ـ یکی از این دو وجه این است که وجود واجبی، واجب است زیرا مقارن با ماهیت نیست اگر این وجود همراه و همگام با ماهیت بود پس دیگر واجب نبود، این دیگر ممکن بود. چون ممکن است که ماهیت می‌گیرد اما ذات باری ماهیت ندارد و ماهیت آن عین وجود است.

  • وَ إذا کانَ کذا فَکلُّ وجودٍ لا یُقارنُ ماهیةً فَهوَ واجبٌ فَلو کانتِ النّفوسُ ماهیاتُها القائمةِ بِأنفسِها هی عَینُ الوجودِ لَکانَت واجبةً و هوَ مَحالٌ.

  • وقتی که این‌طور هست هر وجودی که مقارن با ماهیت نباشد؛ یعنی عارض بر ماهیت نشود این واجب می‌شود. اگر نفوس ماهیاتشان قائم به خودشان هست نه قائم به شیء دیگر، عبارت از عین وجود است نه‌اینکه وجود عارض بر آنها بشود پس این نفوس هم واجب هستند که وَ هوَ مَحالٌ.

  • وَ ثانیهُما أنَّ الوجودَ مِن حَیثُ هوَ وجودٌ لَوِ اقتضَى الوجوبَ لَکانَ کلُّ وجودٍ واجباً بِالذاتِ‌ .

  • اشکال دوم: وجود از حیثیت اینکه وجود است اگر اقتضاء وجوب را بکند هر وجودی واجب بالذات است مثل باری.

  • وَ أجابَ عَنِ الأوّلِ بِأنَّ النَّفسَ و إن شارَکَتِ الواجبَ لِذاتِه فی کونهِ وجوداً محضاً لکن التفاوتَ حاصلٌ بینَهما مِن جهةِ الکمالِ و النقصِ و هوَ تفاوتٌ عظیمٌ جداً.

  • اشکال اول که ایشان جواب می‌دهند این هست که نفس اگرچه با واجب لِذاته در اینکه وجود محض است و ترکب در آنجا نیست، شریک است ولکن تفاوت بین وجود واجب و نفس از نظر کمال و نقص است وَ هوَ تفاوتٌ عظیمٌ جداً!

  • فَإنَّ الوجودَ الواجبی لا یُتصورُ ما هوَ أعلىٰ مِنه فی التّمامِ و الکمالِ لِأنَّهُ غیرَ مُتناهی الشِّدةِ فی قوةِ الوجودِ و وجودُ النَّفسِ ناقصٌ إذ هوَ مَعلولٌ لَه بعدَ وسائطَ کثیرَةٍ و مَرتبةُ العِلةِ فی الکمالِ فوقَ مَرتبةِ المعلول.

جلسه ۳۱۰

8
  • در وجود واجبی از حیث تمامیت در تمام مراتب و آثار و از حیث کمال أعلیٰ از آن تصور نمی‌شود. چون او از نظر شدت در قوت وجود غیر متناهی است و وجود نفس ناقص است زیرا معلول این وجود تمام است بعد از وسائط زیاد، و این مرتبۀ علت در کمال بالاتر از مرتبۀ معلول است.

  • هر معلولی انقص از علت خود

  • کَما أنَّ نورَ الشَّمسِ أشدُّ مِن النّورِ الشعاعیِّ الذی هوَ مَعلولُه و هذا تَمثیلٌ لِمطلقِ کونِ المعلولِ أنقَصَ مِن العلةِ و إلاّ فالتفاوتُ بینَ کمالِ الباریِّ و کمالِ النفسِ لا یُقاسُ إلىٰ هذا.

  • همان‌طور که نور شمس اشد از نور شعاعی است که معلول آن است. این مثالی است که در اینجا می‌زنیم که هر معلولی انقص از علت خود است و این تفاوت اصلاً قابل قیاس نیست که آن کمال باری در چه مرتبه‌ای و کمال نفس در چه مرتبه‌ای هست! اصلاً نمی‌شود تصور این مراتب کمال بشود.

  • وَ قَد حَققَ رَوَّحَ اللهُ رَمسَه فی سالِفِ القولِ أنَّ تفاوتَ الکمالِ و النقصِ لا یَفتقِرُ إلى مُمیزٍ فَصلیٍّ لیلزَمَ مِن ذلک تَرکُّبُ الواجبِ لِذاتِه.

  • ایشان تحقیق این مطلب را فرمودند که تفاوت کمال و نقص احتیاجی به فصل ندارد یعنی در مرتبۀ کمال و نقص ما فصل ممیز نمی‌خواهیم و همان مرتبۀ وجودی کافی است بر اینکه شدت وجود عبارت از فصل وجود است و ضعف در آن مرتبه عبارت از فصل اوست، ما فصل جدایی مثل عالم ماده که به‌انضمام جنس، مولد ماهیت است در اینجا نمی‌خواهیم. چون ترکب واجب در اینجا پیدا می‌شود. مثل اشکالی که شیخ احمد احسائی در اینجا مطرح کرده است.

  • امکان نفوس عبارت از همان نقص وجودشان

  • وَ إمکانُ النّفوسِ هوَ نَقصُ وجودِها و کذا إمکانُ غیرِها مِن المعلولاتِ و مَراتبُ النَّقصِ مُتفاوتَةٌ تَفاوتاً لا تَکادُ تَنحصر.

  • امکان نفوس همان عبارت از نقص وجود اوست. عبارت از همان مرتبۀ نقص است یعنی ما چیز دیگری در اینجا نمی‌خواهیم. الآن این کاغذی که در دست من هست یک حدود خاص خودش را دارد فرض کنید بیست سانتی‌متر در ده سانتی‌متر است. حالا اگر این کاغذ پاره بشود تبدیل به دوتا کاغذ می‌شود. این کاغذ را من درمقابل این قرار بدهم الآن فصل ممیزی بین این [تکه] و آن [تکه] جدایی نینداخته است. فصل ممیزی عبارت از ضعف وجودی این است؛ [یعنی] وجود این نسبت به وجود این ضعیف است. این وجودش تمام است و این وجودش ناقص است، همین فصل می‌شود. دیگر نیاز به یک فصل دیگر ندارد تا آن فصل موجب افتقار و تمایز بین این و آن بشود. این کلامی است که ایشان در اینجا می‌فرمایند.

جلسه ۳۱۰

9
  • مَراتبُ النَّقصِ مُتفاوتَة... مراتب نقص تفاوت دارد مراتبی که اصلاً غیر متناهی است. هر کسی برای خودش ...

  • وجودی که اتمّی از او معنا ندارد؛ یعنی مرتبۀ وجوب این است که تمام حدود و ثغور احتمال نقص در وجود واجبی منتفی است. نسبت به علم واجبی تمام احتمالات نقص [منتفی است].

  • نفی تمام احتمالات نقص در وجود واجب

  • یک کسی داشت محبوبۀ خودش را برای دیگری توصیف می‌کرد می‌گفت: این محبوبه و معشوقۀ من دارای جمال است! بعد او گفت: خب بگو ببینم ابروی او چطور است؟ گفت: آن ابرویی که در تصور تو می‌آید که قشنگ‌تر از آن نیست، برای اوست! گفت: خب ابروی او را کنار گذاشتیم! حالا بگو ببینم چشم او چطور است؟ گفت: هر چشمی را که می‌خواهی تصور کنی که دیگر بهتر از آن نیست، آن چشم برای او می‌شود! گفت: بگو حالا ببینم چانه‌اش چطور است؟ گفت: فلان! دیگر از بالا تا پایین آمد. خلاصه گفت: هرچه که در تصور تو می‌آید بهترینش [برای او] می‌شود! این وجود واجبی می‌شود؛ یعنی تمام احتمالات نقص طرف مقابل را منتفی می‌کند و وقتی منتفی شد این طرف لازم می‌شود.

  • نسبت به علم پروردگار هم همین‌طور است؛ هر احتمال نقصی که در علم پروردگار داده بشود منتفی است پس او واجب می‌شود. این‌طرف موافق برای او ...، هر احتمال نقص در قدرت منتفی است این طرف واجب می‌شود. هر احتمال جمال، نقص در جمال منتفی است و این طرف واجب می‌شود و هَلُمَّ‌ جَرّاً. و همین‌طور در سایر اصل وجود که این آثار وجود است. این وجود واجبی می‌شود. کمالی است که اتمّ از او نیست و این واقعاً یک معنای عجیبی است که ما در این تصورات خودمان وقتی که می‌بینیم این بزرگان وقتی که می‌آیند [و شرح می‌دهند] خب اینها از پشت کوه که نیامدند، بندگان خدا، اینها هرکدام برای خودشان بالأخره دورانی را طی کردند، معارفی را کسب کردند، وقتی که در آن زمینه می‌آیند و شرح می‌دهند و می‌گویند که حالتی را که از برای یکی از اینها پیدا بشود از جمالی که از تمام دنیا و آخرت برای آنها اجمل است، این در اینجا چه قضیه‌ای را مشاهده کرده است؟!

جلسه ۳۱۰

10
  • در آن روایتی که هست می‌فرمایند: «جَذبَةٌ مِن جَذَباتِ الحقِّ توازى عِبادَةَ الثَّقَلین»1 این مسئله همین است؛ یعنی انسان به‌واسطۀ آن اعمالی که انجام می‌دهد یک حالت انبساط پیدا می‌کند، حالا اگر تمام اینها جمع بشود و روی هم اضافه بشود، انس یک طرف بیاید و جن یک طرف بیاید و تمام اینها آن حالات و نورانیاتی را که به‌واسطۀ اعمال کسب می‌کنند به روی هم بگذارند، یک جذبه از همۀ آنها بالاتر است! ببینید چه خبر است! واقعاً انسان نمی‌داند! خدا قسمت کند تا ببیند که قضیه چیست!

  • وَ أمّا الوجودُ الواجبی فَوجوبُه هوَ کَمالُ وجودِه الّذی لا أتَمَّ مِنه بَل و لا یَجوز أن یُساویهُ وجودٌ آخَر لِاستحالةِ وجودِ واجبَین.

  • [اما وجود واجب الوجود، وجوبش همان کمال وجودی اوست که کامل‌تر از آن متصور نیست؛ بلکه اساساً محال است وجود دیگری با آن برابری کند، چرا که وجود دو واجب محال است].

  • بعضی از همان تمثلات جبرائیل بر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود. در روایت داریم که پیغمبر وقتی که مشاهده کردند دیدند دو پر جبرائیل غرب و شرق عالم را گرفته است!2

  • حضرت جبرائیل؛ ملک علم

  • جبرائیل ملک علم است؛ یعنی از نقطه‌نظر علم و نورانیت و ارتزاق علمی و احاطۀ علمی غرب و شرق همۀ عوالم را گرفته است! منظور عالم ماده که کرۀ زمین باشد، نیست! کرۀ زمین اصلاً در آنجا معنا ندارد! غرب و شرق عالم! آن‌وقت این جبرئیلی که غرب و شرق عالم را گرفته می‌گوید: «لَو دَنَوتُ أنملةً لاحترقت»!3 اصلاً مسئله برای انسان قابل تصور نیست! واقعاً نسبت به این مسئله فکر کنیم که این قضیۀ علم لا یتناهیٰ جبرائیل ـ انتها ندارد! ـ و این مسئله که کیفیت نزولش بر نفس انسان اصلاً قابل تصور نیست، این نسبت به علم پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و احاطۀ وجودی پیغمبر هیچ است و اصلاً به‌حساب نمی‌آید!

  • بله! اینجاست که آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند، این مسئله بود! وقتی که از مقام عروج جبرائیل و اینها صحبت می‌کردند ایشان گفتند که این حرف‌ها چیست می‌زنید؟! آقا ما جاهایی رفتیم که جبرائیل نمی‌تواند خوابش را ببیند!4 این اشاره به همین قضیۀ «لَو دَنَوتُ أنملةً لاحترقت» است! اینها مجنون نبودند! اینها یک چیزهایی ادراک می‌کردند! خدا قسمت کند! ما که بدمان نمی‌آید! اگر خدا بدهد بدمان نمی‌آید! خدا بدهد خوشمان می‌آید، بدمان نمی‌آید! گفت: «اُحبُّ الصّالحین و لَستُ مِنهُم»!5

    1. معاد شناسی، ج 9، ص 457:
      «این جمله در کتب اهل سلوک دائر است، و شیخ نجم‌الدّین رازى در مرصاد العباد در ص ٢١٢ و ٢٢٥و ٣٦٩ و 5١١، و نیز در کتاب عشق و عقل، ص ٦٤ آورده است. و معلِّق و مصحح و شارح لغات آن در ص ١٠٩ و ١١٠از مصحِّح کتاب فیه ما فیه مثنوى نقل کرده است که این جمله از سخنان أبوالقاسم ابراهیم بن محمد نصرآبادى است. و جامى در شرح حال ابراهیم بن أدهَم با مختصر اختلافى آورده است که جَذبَةٌ مِن جذباتِ الحقّ تُربى علَى عملِ الثَّقلَین. أبوسعید أبوالخیر نیز با تعبیر کما قال الشّیخ این عبارت را ذکر کرده است*.»
      *. أسرار التوحید، ص ٢٤٧.
    2. تفسیر منهج ‌الصادقین، ج 10، ص 167، با قدری اختلاف.
    3. مناقب آل أبی‌طالب علیهم السّلام، ج ١، ص ١٧٩؛ بحار الأنوار، ج ١٨، ص ٣٨٢؛ الله شناسی، ج 1، ص 110.
    4. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 2، ص 166.
    5. . این شعر به ابن‌ادریس شافعی نسبت داده شده است:
      أُحِبُّ الصّالحینَ و لَستُ منهم *** لَعَلَّ اللَهَ یَرزُقُنی الصَلاحا
      شرح فقراتی از دعای ابوحمزه ثمالی، ج ٢، ص ٢٤٣:
      «من صالحین را دوست دارم، اما خودم از صالحین نیستم؛ دوستشان دارم، لعلّ اینکه خدا هم مرا صلاحی عنایت کند.»

جلسه ۳۱۰

11
  • بَل و لا یَجوز ... اصلاً مساوی نمی‌شود باشد چون دو وجود واجب محال است.

  • فَإن قیلَ الأشیاءُ القائمةِ بِأنفسِها لا یَجوز أن یَکونَ بَعضُها أشدّ مِن بَعضِ إذ لا أشدَّ و لا أضعفَ فیما یَقومُ بِنفسِه.

  • اشیائی که قائم به انفسشان هستند نمی‌شود یکی شدیدتر از یکی باشد، در آن که قائم به نفس است دیگر اشد و اضعف معنا ندارد!

  • قُلنا إنَّ دَعواکُم تَحکّمٌ مَحضٌ لیسَ لَکم علیه حجةٌ إلاّ عدمُ إطلاق أهلِ اللِسان‌ و هوَ ممّا لا عبرةَ به فی تحقیقِ الحَقائقِ.

  • [گفتیم که ادعای شما در انکار این نظریه کاملاً تحکّم‌آمیز است و برای آن هیچ دلیلی جز عدم استعمال اهل زبان ندارید] این بیخود است! خود وجود شدت و مراتب دارد! حرف بیخود می‌زنید! اهل لسان بر این مسئله اطلاق نکردند [و این امر در کشف حقایق اعتباری ندارد].

  • أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد