پدیدآور
گروهاسفار
مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...
توضیحات
فصل (22) في إثبات أن وجود الممكن عين ماهيته خارجا و متحد بها نحوا من الاتحاد
بحث و تفصیل
درس سیصد و دوازدهم
بررسی دیدگاه شیخ اشراق و مشائیین در مسئلۀ حقیقت وجود
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
بحثٌ و تحصیلٌ: الفرقُ بین الموضعین واضحٌ فإنّ الوجودَ المشترکَ عندهم لیسَ طبیعةٌ نوعیةٌ و لا جنساً لأنَّ الماهیةَ و کذا جزؤها لا یُمکن أن یقعَ عِندَهم على أشیاءَ مختلفةٍ بِالتشکیکِ بل إنَّما یکونُ الواقعُ بِالتشکیکِ عرضاً خارجیاً لازماً یَختلف ملزوماتها بِالحقیقة.1
اشیاء دو جهت [منعی] دارد؛ یکی جهت تأنیث و یکی جهت جمع، به خلاف اجزاء که قابل صرف نیست و «اجزاءٍ» میگوییم و «اجزاءً» نمیگوییم و جهت آن این است که اشیاء جمع شیء نیست! [جمع] اشیاء، شیئاء است و شیئاء مونث است و الف ممدوده دارد، آنوقت اشیاء که جمع است ولی «اجزاءُ» و سایر این صیق فقط یک جهت دارد و جهت جمعی دارد و جهت تأنیث ندارد. در آیه هم داریم: ﴿لَا تَسَۡٔلُواْ عَنۡ أَشۡيَآءَ إِن تُبۡدَ لَكُمۡ تَسُؤۡكُمۡ﴾.2
کلام شیخ اشراق و جمهور حکماء درخصوص وجود
بحث بین کلام شیخ اشراق و جمهور حکماء برایناساس بود که جمهور حکماء وجود را یک عرض مشترک که بر حقایق مختلفه عارض میشود و آن عرض، عرض واحد است میدانند و آن عرض نه جنس است و نه فصل است و نه نوع بهجهت اینکه اگر قرار باشد وجود ماهیت باشد یا جزئی از ماهیت باشد دیگر دراینصورت نمیتواند بر حقایق مختلفه بما هی مختلفه صادق باشد. نوع نمیتواند بر حقایق مختلفه صادق باشد بلکه باید در افرادی و اسمائی که داخل در همان نوع هستند صدق کند ولی وجود بر همۀ انواع به یک منوال صادق است.
اما نسبت به کلام مرحوم شیخ اشراق [باید بگوییم که] ایشان قائل بودند که وجود عبارت از یک حقیقت نوعیه است که آن حقیقت نوعیه با تمام افراد مختلف خودش قابل جمع است. اولاً چرا حقیقت، حقیقت واحده است؟! این حقیقت نوعیه بسیط هم هست؛ یعنی در هر نوعی جنبۀ ترکیب لحاظ میشود، جنس و فصلی دارد و بهواسطۀ ترتب جنس و فصل، این حقیقت نوعیه مانند: غنم، انسان، ابل و اینها ترکیب میشود.
دلیل بسیط بودن وجود
بنابراین نوع نمیتواند بسیط باشد اما وجود چرا بسیط است؟! زیرا وجود یک حقیقت واحدهای است که قابل صدق بر کثیرین بما هی کثیرین است که مختلفة الحقایق است. بنابراین همانطوریکه خود مرحوم آخوند هم در تأیید این قسمت از کلام شیخ اشراق میفرمایند: هر حقیقتی از اشیاء مختلفه بما هی مختلفه انتزاع بشود قطعاً آن حقیقت باید بسیط باشد! چون اگر آن حقیقت بخواهد مرکب باشد طبعاً نمیتواند از اشیاء مختلفه انتزاع بشود. در مورد الفاظ مختلف، اگر آن حقیقت منشأ برای تحقق اشیاء و الفاظ مختلف را درنظر بگیریم، صوت میتواند به معنای بسیط خودش در اینجا مثال آورده بشود.
تعریف صوت
صوت یک حقیقت واحدۀ بسیطه است که دارای انواع مختلفی است؛ یک نوع آن اسم و یک نوع آن فعل و یک نوع آن حرف است ولی خودش منشأ برای اینها خواهد بود؛ یعنی از اسم و فعل و حرف یک حقیقت واحده را انتزاع میکنیم و اسم آن را صوت میگذاریم. گاهی اوقات این صوت با ترکیب خاصی ادا میشود و به آن اسم میگوییم و گاهی اوقات با ترکیب خاصی ادا میشود و به آن فعل میگوییم و گاهی اوقات هم به آن حرف میگوییم. این آن حقیقت بسیطۀ نوعیه میشود. بسیط است زیرا از او حقایق مختلفهای انتزاع میشود، نوع است زیرا درقبال سایر انواع خودش که عبارت از کیف است الآن در اینجا مورد توجه قرار میگیرد.
مرحوم شیخ اشراق هم از وجود یک همچنین برداشتی دارند و ایشان میفرمایند: یک حقیقت، حقیقت واحده است زیرا از حقایق مختلفۀ خارجی انتزاع میشود و هرچه که از چند حقیقت مختلف انتزاع بشود باید واحد باشد. همانطوریکه در ذهن واحد است و قابل صدق بر کثیر است، همینطور در خارج هم باید واحد باشد و قابل صدق بر مختلفة الحقایق باشد.
البته درقبال این افراد همانطوریکه خود مرحوم آخوند در اینجا بیان میکنند ممکن است که این افراد یعنی حکماء مشائین بخواهند به یک نحو دیگری به مرحوم شیخ اشراق جواب بدهند و بگویند: همانطوریکه وجود را یک عرض میدانیم، این عرض دانستن وجود اشکالی را وارد نمیکند. ممکن است که یک عرض مصادیق مختلفهای داشته باشد و به صرف اینکه ... مرحوم شیخ اشراق میفرمودند: نمیشود که وجود را عرض بگیرید درحالیکه این عرض بر مصادیق مختلفهای صدق میکند! وجود باید اصل ذات آن شیء باشد منتها اصل ذات به تشکیک در مراتب وجود تفاوت میکند و در مرتبۀ واجب به یک نحو است و در مرتبۀ ... مشائین وجود را یک مفهوم مشترک میدانند که این مفهوم مشترک بهطور تشکیکی در تمام قوالب و تعینات وجودی از واجب بالذات گرفته تا سایر مراتب وجودی ساری است. خب وقتی که این عرض بر او عارض میشود باید دارای آن حقیقت متفاوتۀ با اشیاء همان معروض خودش باشد! آن عرضی که بر یک شیء عارض میشود طبعاً با آن عرضی که بر یک شیء دیگر عارض میشود تفاوت پیدا میکند و اشکال شیخ اشراق هم به حکماء مشاء از همین جهت بود.
اینها میگویند: ممکن است در عین اینکه یک عرض را عرض بدانیم و خارج از آن ماهیت بدانیم درعینحال به دارا بودن مراتب اختلاف در آن قائل باشیم. نور عرض است و این نور یک حقیقت واحدهای است که دارای مصادیق مختلفهای است درعینحال که همه نور هستند اما یک نور خصوصیتی دارد که نور دیگر ندارد؛ یک نور موجب ابصار اعشیٰ است اما نورهای دیگر موجب ابصار نیستند! یک نور موجب رشد گیاهان و زراعت است اما نورهای دیگر ممکن است موجب رشد نباشند. حرارت با اینکه یک عرض است ولی درعینحال ممکن است دارای مصادیق مختلفهای باشد؛ یک حرارت موجب رشد و نمو است ولی حرارت دیگر موجب ازبین رفتن و افناء اشیاء خارجی است.
عدم دلالت اختلاف در ملزومات بر بطلان عرضیت وجود
بنابراین بهصرف اینکه وجود یک عرض است اشکال ندارد که این عرض، عرض واحدی باشد ولی مصادیق و ملزومات متفاوتی داشته باشد. این عرض گاهی اوقات عارض بر انسان میشود و گاهی اوقات عارض بر ابل میشود و گاهی اوقات عارض بر مجردات میشود، مختلف بودن ملزومات دلیلی بر بطلان عرضیت وجود نیست! وجود در عین اینکه یک حقیقت واحد است و لازمۀ برای این ماهیات مختلفه است ولی ملزوماتش درعینحال اختلاف داشته باشند. البته بهنظر نمیرسد که مطلب در اینجا خیلی قابل توجه باشد.
بحثٌ و تحصیلٌ: الفرقُ بین الموضعین واضحٌ فإنّ الوجودَ المشترکَ عندهم لیسَ طبیعةٌ نوعیةٌ و لا جنساً لأنَّ الماهیةَ و کذا جزؤها لا یُمکن أن یقعَ عِندَهم على أشیاءَ مختلفةٍ بِالتشکیکِ.
فرق بین مبنای مشائین و مبنای شیخ اشراق
فرق بین مبنای مشائین و مبنای شیخ اشراق واضح است. [وجود مشترک پیش آنها] نه نوع است و نه جنس است. زیرا ماهیت و همانطور اجزاء ماهیت که نوع و جنس و فصل باشد، ممکن نیست که پیش مشائین واقع بشود بر اشیائی که اینها مقوله به تشکیک هستند و مختلف به تشکیک هستند. چون ماهیت همیشه بهطور تواطی بر مصادیق خودش صدق میکند، انسانیت که کموزیاد ندارد، بقریت که کموزیاد ندارد ولی مثل اینکه میگویند: حماریت [کم و زیاد] دارد! به یک الاغ گفتند: چرا همیشه سرت را پایین میاندازی؟ همۀ حیوانات سرشان بالاست! اسب و شیر سرشان بالاست. گفت: اینقدر اینها یک کارهایی کردهاند که ما از خجالت سرمان را پایین میاندازیم و نمیتوانیم سرمان را بالا بگیریم!
بل إنَّما یکونُ الواقعُ بِالتشکیکِ عرضاً خارجیاً لازماً یَختلفُ ملزوماتَها بِالحقیقةِ و الماهیةِ و عند الشیخ حقیقةٌ واحدةٌ بسیطةٌ نوعیةٌ.
آن که به تشکیک واقع میشود یک عرض خارجی است و آن لازمۀ برای حقایق مختلفه است و مقوله به تشکیک است ولی خب ماهیت مقوله به تشکیک نیست و عرض هم اشکال ندارد که یک حقیقت واحده باشد که ملزوماتش مختلف باشند اما خودش واحد است، این اشکال ندارد.
پیش جناب شیخ اشراق، جناب وجود عبارت از یک حقیقت واحدهای است [که بسیط است]. اولاً یک حقیقت واحده است چون اختلاف ذاتی در ذات آن حقیقت نیست! آن حقیقت را در هرجا نگاه کنید یک واحد بیشتر نیست، مصادیقش مختلف است اما خود اصل و ریشه و حقیقتش یکی است و واحد است. بسیط است بهخاطر اینکه جنس و فصل ندارد، آن حقیقت واحد دارای جنس و فصل و مابهالاِمتیاز و مابهالاِشتراک نیست. نوعیت است بهخاطر اینکه ذاتیت او ذات شیء را تشکیل میدهد، پس آن وجود عبارت از اتحاد نفس ذات با آن تعین خارجی خود همان وجود است. این [مسئله] پیش جناب شیخ اشراق به این کیفیت است.خب این مطلب تمام شد. مسئلۀ بعدی که ایشان مطرح میفرمایند، میگویند:
فَلَهم أن یَدفعوا السؤالَ عن أنفسِهم بِوجهٍ آخَر غَیر جهة التشکیکِ و هو أنَّ الوجودَ المشترکَ عرضٌ لازمٌ لِلوجوداتِ الخاصةِ لیسَ ماهیةً و لا جزءاً لِشیءٍ منها و اتحاد اللازم لا یوجب اتحاد الملزوماتَ فی الحقیقةِ.
شیخ اشراق به اینها اعتراض کرد [و گفت]: شما که این وجود را عرض میدانید، چطور ملزومات این عرض متفاوت است؟! اینها گفتند که شما حقیقت وجود را مشکک میدانید درعینحال که وجود مشکک است، آن حقیقتش حقیقت واحده است. خب ما هم میگوییم: همینطور است؛ وجود را عرض میدانیم و آن عرض با اینکه واحد است ولی ملزوماتش مختلف هستند. یکی بقر است، یکی انسان است، یکی حمار است، مجردات و غیر مجردات را هم شامل میشوند. اینها غیر از جهت تشکیکی هم میتوانند از خودشان دفاع کنند و بگویند: اشکال ندارد، برفرض که وجود مشکک هم نباشد باز به عرض بودنش صدمهای وارد نمیکند! به چه نحو؟! به این نحو که وجودی که بین همۀ ماهیات مشرک است، یک عرضی است ولی لازمۀ وجودات خاصه است! این نه ماهیت است و نه جزئی برای شیئی از ماهیت است. اینکه لازم یکی باشد، لازم نگرفته است که ملزوماتش هم در حقیقت یکی باشد، چطور؟! [مثل] نور، نور یک معنا و نحقیقت واحد است و دارای معنای واحد است اما مصادیق نور متفاوت است! در عین اینکه این نور واحد است و یک حقیقت نوعیه است، این حقیقت نوعیه دارای مصادیق مختلفی است. راجع به وجود هم همین حرف را میزنیم و میگوییم: وجود عرض است و عارض بر ماهیت میشود و حالا ماهیات مختلف هستند ولی عرض درعینحال واحد است. البته این مسائل قبلاً مطرح شده و [در مورد] اشکالی که به آن وارد میشود صحبت شده است. ولی قیاس غلط است و قیاس مرحوم آخوند در اینجا قیاس صحیحی نیست. حالا اگر تا آخر بحث حال داشتم میگویم و اگرنه، إنشاءالله جلسۀ بعد بیان میکنم.
کما أنَّ النورَ معنىٌّ واحدٌ مشترکٌ واقعٌ على الأنوارِ لا بِالتساویِّ مَع أنَّ نورَ الشَّمسَ یَقتضی إبصارَ الأعشى دَونَ سائرَ الأنوارِ فیکونُ مخالفاً لها فی الحقیقةِ.1
[همانگونه که نور معنایی واحد است که بر تمام انوار اطلاق میشود، اما نه بهصورت مساوی بااینکه نور شمس باعث دیدن افراد اعشیٰ میشود]، اعشیٰ افرادی هستند که شبها چشمشان نمیبیند، نور شمس موجب میشود که اینها ببینند اما سایر انوار اینطور نیست. پس با اینها در حقیقت مخالف است. میشود جواب داد که این شدت و ضعف، تخالف حقیقی نمیآورد و تخالف در حقیقت این است که اصلاً ماهیتش فرق داشته باشد حالا تشکیک در خود آن حقیقت موجب تخالف در ماهیت نیست.
و کذلک الحرارةُ المشترکةُ بین الحراراتِ معَ أنَّ بعضَها یوجبُ استعدادَ الحیاةَ دونَ البواقی و ذلک لِاختلافِ مَلزوماتِ النّورِ و الحرارةِ المتخالفةِ شدةً و ضعفاً المتباینة نوعاً عندهم.
[و همینطور است حرارت مشترکۀ بین حرارتها بااینکه] خب میبینید حرارت واحد و مشترک است ولی بعضی از آنها موجب استعداد در حیات میشود و حیات را بهوجود میآورد اما باقی این حرارتها ممکن است موجب ازبین رفتن حیات بشود. حرارت تا یک حدی خوب است و آدم زیادی داغ کند، یکقدری بالاخانه را دستکاری میکند! این بهخاطر اختلاف ملزومات نور است و حرارت که از نظر شدت و ضعف تخالف دارند و ازنظر نوع هم که متباین هستند.
و إنِ اشترکَ فی مفهومٍ واحدٍ عرضیٍّ. نَعَم الکلامُ فی أصلِ قاعدتِهم فی أنَّ الواقعَ على أشیاءَ بِالتشکیکِ إنَّما یکونُ عرضیاً واردٌ کما ذَکَرَه فی کتبِه و لَمّا کانَ نسبةُ الوجودِ الانتزاعیِّ إلى الوجوداتِ الحقیقیةِ کَنِسبةِ الإنسانیةِ المصدریةِ إلى الإنسانِ و الحیوانیةِ المصدریةِ إلى الحیوانِ.
در مفهوم واحد عرضی این مسئله وارد است، آن اشکالی که مرحوم شیخ اشراق در قاعدۀ اینها وارد کرده است، قاعده اینها چیست؟ «الف» و «لام» [کلمۀ] الواقع، موصول است. در آن چیزی که به تشکیک بر اشیاء واقع میشود، آن باید عرض باشد که قائم بر اشیاء بشود، این وارد است که وجود اصل و حقیقت آن ماهیت خارجی است نهاینکه عرض است! بحث آن قبلاً گذشت. از آن جایی که نسبت وجود انتزاعی، آن وجودی که او را از وجودات خارجی منتزع میکنیم و بهعنوان یک مفهوم وجود ـ مفهوم عام و مفهوم مشترک ـ بر همۀ اشیاء حمل میکنیم، از آن جایی که نسبت این وجود وجودات حقیقیۀ خارجیه مثل نسبت انسانیت مصدریت به انسان است، آن دیگر شدت و ضعف ندارد! انسانیتی که بهعنوان مصدر است؛ انسانیت، بودن انسان، حیوانیت و این مصدر انتزاعی جعلی! مصدر جعلی یعنی انسان ماهیت را به مصدر دربیاورد، ماهیت که به مصدر درنمیآید!
تعریف مصدر جعلی
ماهیت خودش عبارت از همان حقیقت خارجی است، آنچه که به مصدر درمیآید عبارت از افعالی است که آن افعال جنبۀ ثبوت برای آنها ثابت است مثل زدن، خوردن، خوابیدن، بلندشدن، رفتن، نماز خواندن، روزه گرفتن و این افعال خارجی، اما ماهیت که به مصدر درنمیآید! ماهیت جامد است، ماهیت فعل برنمیدارد، حدوث و عدم حدوث و تجدد بر ماهیت صدق نمیکند! لذا این مصدر را مصدر جعلی میگویند؛ مصدری که انسان به این ماهیت یک کون اعتباری میبخشد [مثل] انسان بودن؛ یعنی باز با یک جنبۀ ثبوتی او را به جنبۀ فعلی و استمرار نزدیک میکند. این مصدر، مصدر جعلی میشود.
پس در اینجا حیوانیت و انسانیت را بهعنوان یک مصدر به اشیاء نسبت میدهیم، این در اینجا متواطی است و فرق نمیکند. وجود در اینجا حکمش با حکم این مصدرهای جعلی یکی است. انسانیت کموزیاد است؟ ممکن است. حیوانیت چطور؟ نه بیچاره حیوانها خیلی تفاوتی با همدیگر ندارند، همه یکی هستند بیچارهها تقصیر ندارند! ولی در مورد بعضی از انواعشان که حمار باشد شنیدهام که اینجا استثناء خورده است! بالأخره میگویند: بعضیها خیلی حمار هستند و بعضی کمتر هستند! یک همچنین چیزی را شنیدهام، ظاهراً درست هم است! دو سه شب پیش جایی بودم و به طهران رفته بودم و بحث راجع به حماریت بود، این مسئله استثناء دارد و مقوله به تشکیک است.
حیثُ إنَّ المأخوذَ عَنه و المُنتزعَ مِنه نَفسُ ذاتِ الموضوعِ بلا حیثیةٍ أخرىٰ غیرِها کانَ الوجودُ حقیقةً واحدةً لِامتناعِ أخذِ مفهومِ واحدٍ مِن نفسِ حقائقَ متباینةٍ.
آن چیزی که از او اخذ و انتزاع میشود، نفس ذات موضوع آن حیوان و موضوع انسان بدون حیثیت دیگری غیر از او است. هیچ به رنگ، لون، کیف، عرض و اینها کار نداریم! از خود آن حیوان، حیوانیتش را انتزاع میکنیم! از انسانهای مختلف فقط جهت انسانیت را انتزاع میکنیم.
کانَ الوجودُ حقیقةً واحدةً ... این وجود هم همینطور است و یک حقیقت واحده است چون ممتنع است که یک مفهوم واحد را از حقایق متباینه بما هی متباینه انتزاع کنیم الاّ به آن جهت بساطتی که در آن حقایق متباینه قرار دارد والاّ اگر دو حقیقت متباین باشند و مابهالاِشتراک نداشته باشند، ما چه چیزی را میتوانیم انتزاع کنیم؟! دیگر چیزی قابل انتزاع نیست.
و انتزاعُ معنىًّ واحدٍ مِن صرفِ ذواتِها المتخالفةِ بِلا جهةٍ جامعةٍ یکونُ جهةَ الاتِّحاد و قَد مرَّ ذِکرُ هذا الأصلِ فی نَفی تَعَدُّدِ الواجِبِ لِذاتِه على أنَّ حقیقةَ الوجودِ لَیست ماهیةً کلیةً.1
انتزاع معنای واحد از صرف ذوات متخالفۀ آنها بدون یک جهت جامع جمع کنیم، این جهت اتحاد در آنها از خود ذواتشان است. در مسئلۀ تعدد واجب این مسئله را ذکر کردیم و از همینجا دلیل بر بطلان تعدد واجب تعالی، تعدد ذاته آوردیم. چرا؟ چون در آنجا مسئلۀ وجود را مطرح کردیم که اطلاق واجب بر ذات باری تعالی، اگر قرار باشد آلهۀ متعددی باشد که انتزاع وجود را از آلهۀ متعدده به یک نسب انتزاع کنیم، خب در آنجا عرض شد که تعدد این ماهیت، اگر چنانچه آن آلهۀ متعدده مرکب باشند، در ترکبشان نیاز به علت ثالث دارند! اگر بسیط باشند و جهت میز و تشخص در آنها عین جهت دیگری باشد، لازمهاش امتناع ذاتین مثلین است که بدون هیچ جهت تشخصی در اینجا عین شیء موجب خودش است. اگر آن جهت تشخص آنها عین مابهالاِمتیاز آنها باشد که کلام ابنکمونه نسبت به اینجا بود که چه اشکال دارد که ذوات مختلفة الحقایق بما هی مختلفة الحقایق واجب بالذات باشند؟! این از این نظر گفته است بهخاطر اینکه اگر جهت ترکیب را در اینجا لحاظ میکرد، خب ترکیب نیاز به مرکِّب دارد و تبدل بالذات موجب امکان میشود. خب جوابی که اینها دادند و برهان صدیقین بر این مسئله چیز هست این است که امر واحد و شیء واحد از حقایق مختلفة الحقایق بما هی مختلفة الحقایق محال است! یعنی اگر میخواهید یک امر واحدی را از حقایق مختلفه انتزاع کنید باید یک مابهالاِشتراک بین همۀ اینها باشد و اگر مابهالاِشتراک باشد، ترکیب میشود و اگر مابهالاِشتراک نباشد، شما چطور یک حقیقت واحدی را از این حقایق متخالفه انتزاع میکنید؟! و به همین دلیل ما بر بطلان تثلیث و مسیحیت حکم میکنیم. در مسیحیت آنها قائل به أب و ابن و روحالقدس هستند و در عین قول به أب و ابن و روحالقدس قائل به وحدت الهه و وحدت اقانیم هم هستند؛ یعنی یک إله وجود دارد و آن یک إله درعینحال سه إله است.
واسطیت و معلولیت مقام ولایت
کیفیت بطلان تعدد إله
اگر یک وقت اینها قائل به این قسمت از این مسئله هستند که إله واحد همان إله حقیقی است که اسمش را أب میگذارند و إله ثانی و ثالث وسائط آن إله هستند، خب این اشکال ندارد! ما هم قائل به این هستیم؛ قائل به این هستیم که اسماء کلیۀ الهیه، آن مقام ولایت جنبۀ وساطت دارد! آن إله بر سر جای خودش محفوظ است و آن ولایت امام علیهالسّلام و ولایت رسول خدا و آن نفس قدسی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم جنبۀ وساطت و معلولیت دارد و دیگر به این إله نمیگویند. گفت: «نَزِّلونا عَن الرّبوبیّة و قولوا فیِنا ما شِئتُم»،1 ما قائل به إله نسبت به پیغمبر و ائمه نیستیم! حالا میگوییم: اگر اینها قائل به این هستند اشکال ندارد. [اشکال ندارد] که در عین قول به وحدت اله، به آن جنبۀ وسائط بهخاطر آن تعظیم و تفخیم إله گفته شود ولی اینها قائل به این نیستند! اینها قائل به تعدد آلهه هستند؛ یعنی در عین اینکه این أب است در کنار این أب و در جنب این أب، ابن هم قرار دارد! در کنار این ابن روحالقدس هم قرار دارد به حیثی که این سهتای مجموعی موجب تولید عوالم و مولد هستند نهاینکه تولید و خلق از أب منتقل به ابن میشود و از ابن هم منتقل به روحالقدس میشود، به این کیفیت قائل نیستند! به همین دلیل بطلان مسیحیت در اینجا ثابت میشود که امر واحد با حفظ وحدت، امکان تعدد نسبت به آن محال است!
از همینجا بطلان تعدد إله را بر او ثابت کردیم. شما که دارید واجب الوجود را از آلهه انتزاع میکنید، این جنبۀ انتزاع آیا مابهالاِشتراک در آنها دارد یا ندارد؟! پس اگر مابهالاِشتراک آنها وجوب وجود است، باید مابهالاِختلافی که موجب میز است داشته باشند و آن جمع بین مابهالاِشتراک و مابهالاِختلاف آنها را از وجوب به امکان سقوط میدهد.
... مثل خود ما میماند، موقعتیش مثل ما میماند. اگر شما آن مابهالاِشتراکی را که از آنها انتزاع میکنید در اینجا عین مابهالاِختلاف است، امر واحد که مابهالاِشتراک است از حقایق متباینه بِما هی متباینه قابل انتزاع نیست. چطور میشود انتزاع کرد؟! شما فرض کنید از شتر غیر از جنبۀ حیوانیت، از آن نفس ابل و نفس بقر با نفس انسان یک حقیقت واحده را انتزاع کنید، نمیشود! بله ممکن است از نقطهنظر جسمیت، لحمیت را جدا کنید الإنسانُ له لحمٌ کَما لِلغنمِ و للإبلِ لحمٌ! میتوانید عظم را نسبت به اینها انتزاع کنید الإنسانُ لَه عظمٌ کما للإبل و الغنمِ عظمٌ ولی از نقطهنظر نفس ابلیت ـ نه جنبۀ جسمیت ـ و نفس بقریت و نفس انسانیت مابهالاِشتراک را انتزاع کنید، مابهالاِشتراک ندارد! چرا؟ چون حقایق متباینه است. پس نمیتوانید حقیقت واحده را از حقایق متباینه بِما هی متباینةٌ انتزاع کنید و باید یک مابهالاِشتراک در اینجا باشد.
على أنَّ حقیقةَ الوجودِ لیست ماهیةً کلیةً و إن کانَت متفقةَ السِنخِ و الأصلِ فی جمیعِ المراتبِ المتعینةِ لا بِتعیّنٍ زائدٍ على نَفسِها و جوهرِها بَل الامتیازُ بینها بِنفسِ ما یَقَعُ بِهِ الاشتراکُ فیها لا غیر.1
اضافه بر این، اشکال دیگر است [که حقیقت وجود ماهیت کلیه نیست] اگرچه از نظر سنخ و اصل، حقیقتش در تمام مراتب متعینه اتصال دارد ولی ماهیت باید به تواطی بر همۀ افراد اطلاق بشود درحالیکه وجود با تشکیک در همۀ مراتب اطلاق میشود. نه به تعین زائد بر خودش و جوهرش بر مراتب متعینۀ آن در اینجا اطلاق میشود بلکه امتیاز بین این مراتب متعینه به همان چیزی است که مابهالاِشتراک آنها را تشکیل میدهد که عبارت از وجود است پس حقایق متباینۀ اینها به همان اختلاف در مراتب وجود شکل پیدا میکند.
کلام مرحوم علامه طهرانی درخصوص عدم توجه به اعتباریات
... خیلی عجیب است واقعاً انسان باید سر به سجده بگذارد و شکر کند اصلاً واقعاً اینها را از کجا درآوردهاند؟! مردم دو ساعت وقتشان را میگذارند حالا جلوی ما که رودربایستی داشتند اینطوری بودند. چطور میشود که انسان بین حقیقت و مجاز کاملاً فاصله میاندازد؟! بین اعتباریات و مسائل اصلی فرق نمیگذارد! ما در زندگی به چه بیندیشیم و به چه فکر کنیم؟! به فوتبال بیندیشیم؟! به کارهای سیاستمدارها و به مسائلی که دارد انجام میگیرد بیندیشیم؟! چیزهایی که در سر خودشان میزنند! به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که میفرمودند: ما هزار و یک بیچارگی داریم و تا بخواهیم به آن بیچارگیهایمان برسیم عمر تمام شده است! حالا وقتمان را بگذاریم که این، این کار را کرده و آن، آن کار را کرده است و اینجا اینطور شد و آنجا آنطور شد! اینجا را خراب کردند و آنجا را آباد کردند! واقعاً اینها همهاش ناشی از این است که درد را گم کردهایم!
دیدیم که در خیابانها میآیند و میزنند شیشههای مغازهها را میشکنند و ماشین آتش زده بودند. نُه نفر وقتی که ایران باخته بود سکته کردند و به بیمارستان بردند و مُردند! چطور با جانش دارد با اعتباریات بازی میکند! چرا با جانش بازی میکند؟! چرا توپ اینجا نرفت؟! این توپ که دارد غِل میخورد، این بهجای اینکه اینطرفی برود آنطرفی رفت! برای چه چیزی میمیرد؟! اینکه چرا اینطرفی نرفت! این فکر مردم است، فکر مردم همین است! ریش سفید است و بلند است، عمامه هم آنقدر بزرگ است اما بچه است، بچه است! مثلاً بچههای ما در خانه میگویند: آه گل زد، آه گل خورد، در مدرسه گل زدیم تو که گل نزدی، ما گل زدیم، ما چهکار کردیم و...! فکر بچگانه است، چرا؟! چون خودشان و هدفشان و دردهایشان را نشناختهاند! با همین قضایا حرکت میکنند و با همین قضایا دوباره برمیگردند! همیشه در حال حرکت هستند! بابا یکخرده خودت سواد داشته باش! یکخرده خودت بفهم! یعنی چه که همراه با این جوّ میروی و همراه با این جوّ میآیی؟! پس خودت چه هستی؟! واقعاً خودت چه هستی؟!
در آن زمانهای سابق به من گفتند که آقا چرا شما بر خلاف اجماع که ولایت را قبول کردند حرکت میکنید؟! گفتم که آنها بیایند حرف مرا قبول کنند، چرا من بیایم حرف آنها را بپذیرم؟! التفات میکنید؟! یعنی قضیه یکی است؛ آن در فوتبال ظاهر میشود و این در [ولایت]! همهاش توپ است، همهاش اسباببازی است! یا علی تو هم بیا با ابوبکر بیعت کن! تو هم شق عصای مسلمین نکن و نمیدانم چهکار نکن و...!
یکی از رفقای معمم و اهل علم میگفت: من داشتم از مشهد برمیگشتم در فرودگاه نشسته بودم که بیایم، دیدم که یک آقایی آمد پیش من نشست که یکی از آقایان معروف مشهد است، سید است و خیلی معروف است. صحبت از مرحوم آقا شد ـ بعد از فوت مرحوم آقا ـ و خیلی نسبت به ایشان عصبانی و ناراحت بود و میگفت:
ایشان مرجعیت را زیر سؤال برد! ایشان به آیةالله بروجردی اهانت کرد! ما مثل آقای بروجردی نداریم!
آقا یا اشتباه کرده یا اشتباه نکرده است، بیا بگو این غلط است! آقای بروجردی یا جد آقای بروجردی! یا ایشان در این قضیه اشتباه کرده است، تو هم باید بگویی که آقای بروجردی غلط کرده و بیخود کرده که درمقابل علامه طباطبائی ایستاده است، تو هم باید بگویی! اگر اشتباه نکرد خب بیا جواب بده و بگو که این حرف اشتباه است. اینکه حرف ندارد! این مردم در هویٰ هستند و هیچ کسی نیست که بهدنبال حق برود و ببیند حق چیست و حق کجاست! عمامه اینقدر و دیگر تمام! اگر ریش بیاید تا اینجا دیگر حرف تمام است! مرجعیت زیر سؤال رفت؟! به جهنم که رفت! مگر امامت زیر سؤال رفت که حالا شما دارید [اعتراض] میکنید! آقای بروجردی بیخود کرد که گفت: آقای طباطبائی فلسفه درس ندهد! بنده هم باشم همین حرف را میزنم و میگویم که بیخود کرد! [خط قرمز] ما چهارده معصوم است والسّلام! هرکه میخواهد باشد.
علت بقا و حیات مکتب شیعه و عرفان
این مکتب، مکتب شیعه است و این موجب زنده بودنش است والاّ ما هم مثل سنّیها بودیم آنچه که ما را در مکتب، راه، عرفان و سلوک سرپا نگه داشت، این طرز فکری است که این طرز فکر هرجا بیاید جلو هست، هرجا بیاید آن حرف را میزند! دیگر فرق نمیکند! آن طرز فکر را در یک جا بیاورید و در جای دیگر نیاورید غلط است. آن طرز فکر همین طرز فکری است که از زمان آدم جلو آمد تا به پیغمبر و بعد از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم منتقل به شیعه شد ـ البته نه همه ـ و همینطور در طول تاریخ ادامه پیدا کرد! آن طرز فکر این است که در هرجایی که حق هست خودت را در آنجا تطبیق بده! خودت را به حق تطبیق بده! کلام امیرالمؤمنین علیهالسّلام در جنگ جمل که فرمودند: «لا یُعرَفُ الحقُ بأقدارِ الرّجالِ اعرف الحقَ تَعرِف أهلَه، اعرفِ الباطلَ تَعرف اهله»1 طه حسین که وزیر معارف و اوقاف مصر بود میگفت که بعد از قرآن در تمام کلامی که خلق شده است مثل این کلام وجود ندارد؛ یعنی واقعاً امیرالمؤمنین در این کلامش دارد معجزه میکند! حالا آن آقا میگوید که آیةالله بروجردی گفته است پس دیگر هیچ حرف نزن!
حالا خود آیةالله بروجردی اینطور نبود، خودش در همین مدرسۀ فیضیه وقتی درس میداد میگفت: بزرگواری و عظمت علماء مانع تحقیق و مطالعه طلاب نشود! میآمد کلام شیخ طوسی را نقل میکرد و بعد رد میکرد. خود شیخ طوسی خیلی بزرگ است ولی شیخ طوسی امام صادق علیهالسّلام نیست! امام صادق جای خود دارد و شیخ طوسی جای خود دارد و علامه حلّی هم جای خود دارد، آیةالله بروجردی هم جای خود دارد، هر کسی برای خودش! «لا یُعرَفُ الحقُ بأقدارِ الرّجالِ اعرف الحقَ تَعرِف أهلَه، اعرفِ الباطلَ تَعرف اهله». این طرز فکر هیچوقت نمیتواند اشتباه کند! این طرز فکر هیچوقت نمیتواند زمین بخورد! این طرز فکر همیشه زنده است و همیشه حیات دارد! ولو انسان اشتباه کند ولی قوامش قوام حق است! بشر است جایز الخطاء است، اشتباه میکند بعد دوباره تصحیح میشود و رفع میشود! این مسئله را باید در خودمان تقویت کنیم!
دیروز نشسته بودم و قبل از نماز به مرحوم آقا فکر میکردم، مسئلهای پیش آمده بود که نجف رفته بود و ... خیلی از اینهایی که نجف میرفتند و در نجف بودند مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ را قبول داشتند ولی از ترس کلام مخالفین پیش مرحوم قاضی نمیرفتند. از همین علمای نجف مرحوم قاضی را به عظمت و به بزرگواری قبول داشتند! شبها میرفتند و عبا را سرشان میکشیدند ـ و من میدانم حالا اسم نمیبرم چون گفتند که اسم نبر ـ و یک نفر را سر کوچه مراقب میگذاشتند که ببیند کسی میآید یا نه؟! اگر کسی نمیآمد زود داخل کوچۀ مرحوم قاضی میشدند که کسی آنها را نبیند! اما مرحوم آقا همینطور در نجف صاف راه میرفت و پیش آقا شیخ عباس میرفت ـ البته ایشان بعد از مرحوم قاضی بود ـ نه عبایی سرش کشید و نه از کسی میترسید. چرا؟! ترس برای چه؟! عبا را برای چه میکشید؟! خاک بر سرتان کنند! برای چه عبا میکشید؟! از چه کسی میترسید؟! از فلان آخوند که علیه تو حرف بزند؟! صد سال حرف بزند! میگویند: آخ مثلاً نشود! بابا صاف راه برو، حرف بزنند، به جهنم که حرف زدند! تو بهخاطر حرف دو نفر خودت را آنقدر ذلیل و پست میکنی؟! بهخاطر اینکه آنجا آنطور نشود و اینطور نشود؟!
من در همان مجلس عروسی که در مشهد رفتم خیلیها میخواستند به ما سلام کنند، بیچارهها اصلاً جرئت نمیکردند! بابا من را صاحبخانه دعوت کرده است، خودم که نمیآمدم! ما هم همینطور صاف نشسته بودیم نگاه میکردیم. یکی آمد گفت: سلام علیکم! همین دیگر تمام شد! آنهایی که خیلی جرئت میکردند فقط سلام علیکم میگفتند، دیگر حالتان چطور است، نه، ما هم انگارنهانگار!
همینها در زمان امیرالمؤمنین اگر بودند والله به روح پدرم قسم با همان ابوبکر بیعت میکردند، به روح پدرم قسم! چرا؟! چون همان انگیزهای که الآن هست همان انگیزه علی را تنها گذاشت! همینها با ابوبکر بیعت میکردند! آی آنطور بشود، آی این قضیه است، آی حکومت اینطور است، آی اگر اینطور کنیم فردا خانۀ ما را اینطور میکنند. علی را تنها گذاشتند! ایدادبیداد! این دست نمک نداشت! دارم درد دل میکنم! آن موقعی که ﴿بَلَغَتِ ٱلۡقُلُوبُ ٱلۡحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِٱللَّهِ ٱلظُّنُونَا۠﴾1 وقتی که در آنجا توانستید بروید، همین پیغمبر میگفت: کیست که جلوی این عمرو فلان برود؟ همه کلهها را پایین انداختند! باید به خدا پناه ببریم که خدا حفظ کند! این روحیهای که ما دیدیم، این روحیه این نیست!
چرا تو درمقابل حق حرف نمیزنی؟! یا بیا بگو آقا مسئله این است من را هم روشن کن بالأخره من هم بشر هستم، بالأخره از جهنم میترسم، من هم بالأخره میخواهم بهشت بروم، بهحسب ظاهر نماز میخوانم، حسب ظاهر ألاّکلنگ میزنیم، خب بیا من را روشن کن، من که در نرفتم. یک وقت میبینید گفتیم: سمعاً و طاعتاً. یا اگر میدانی و میگویی خودت هم میدانی چرا؟ برای هیچ، مصلحت! چه مصلحتی؟! مرحوم آقا در زمانش خیلی با این قضیه سخت مخالف بود یعنی من در هیچ مسئلهای ندیدم که ایشان اینقدر سفت و محکم باشند از این ترسیدنها و حالت مصلحت اندیشی و اینها! این آن نکته بود. فردا خدا همه را دراز میکند که چهکار کردی؟! بنده همچنین نماندم که جنابعالی و امثال جنابعالی یک کلام حرف بزنید! اگر بهخاطر مادرمان نبود... خدا عاقبتمان را به خیر کنید. جداً من میترسم، باید به خدا پناه برد که فردا بر سر خودمان نیاید.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد