پدیدآور
گروهاسفار
مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...
توضیحات
فصل (22) في إثبات أن وجود الممكن عين ماهيته خارجا و متحد بها نحوا من الاتحاد
درس سیصد و پانزدهم
بحث راجع به حقیقت وجود و تشخص خود وجود
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
فانظُر ما أعجبَ حالُ الوجود مِن جهةِ الاختلافاتِ العقلاءِ فیه بعدَ کونِهم متفقین علىٰ أنَّه أظهرُ الأشیاءِ و أعرفُها عندَ العقل.
فَمنها اختلافهُم فی أنَّه کلیٌ أو جزئیٌ فَقیل جزئیٌ حقیقیٌ لا تعددَ فیه أصلاً و إنَّما التعددُ فی الموجوداتِ لأجلِ الإضافاتِ إلیه و الحقُ أنَّ الموجودَ بما هو موجودٌ کلیٌّ و الوجوداتُ أفرادٌ له و حصصٌ لحقیقةِ الوجودِ باعتبارِ أنَّ تشخصاتِها لا یزیدُ على حقیقتِها المشترکة بینها المتفاوتة الحصول بِذاتها فیها و حقیقةُ الوجودِ لیست کلیةً و لا جزئیةً و لا عامةً و لا خاصةً و إن کانت مشترکةَ بینَ الموجوداتِ و هذا عجیبٌ لا یعرفُه إلاّ الرّاسِخون فی العلمِ.1
مآل وجودات و موجودات
بحث راجع به حقیقت وجود و تشخص خود وجود و تعینش است. راجع به موجودات مشخص است که موجودات در تحلیل عقلی به ممکن و به واجب تقسیم میشوند اما راجع به خود حقیقت وجود، این در واقع ماهیتش چیست؟! آنچه که همۀ این وجودات و موجودات به او برمیگردد و مآل همۀ آنهاست بالأخره چه چیزی میتواند باشد؟! بعضیها گفتهاند که وجود عبارت از یک حقیقت جزئی است که تعدد برنمیدارد! تعدد یعنی نظیر و مانند. طبیعت کلیه یک حقیقتی است که جزئیات خارجی محقق آن طبیعت کلیه هستند و آن جزئیات خارجی متواطیاً یا به تشکیک ـ فرق نمیکند ـ افراد و حصص این طبیعت کلی هستند مانند انسان که افرادی را که در خارج وجود دارند بهنحو متواطی جزئیات آن طبیعت هستند یا مانند نور افرادی که در خارج دارد بهنحو مشکک اینها محقق آن طبیعت نوعیه و مفهوم کلی هستند.
اما حالا خود وجود چه حقیقتی دارد؟! این وجودی که همۀ افراد خارجی محقق او هستند؛ محقق این حقیقت مفهومی هستند یعنی مفهومش برای ما مشخص است بهعنوان بودن و مفهوم مصدری، آیا آن افراد خارجی ـ علی حسبِ اختلافِ مراتبهم ـ مقول به تشکیک هستند؟ مشخص است در بعضی از انواع آن موجودات مسئلۀ وجود بهعنوان تشکیک دارای مراتب مختلفی است؛ بعضی از این موجودات وجودشان کم است و بعضیها وجودشان زیاد است و بعضیها وجودشان وجود مادی است خب طبعاً آن قوه و آن شدت و آن آثاری که در وجود مجرد هست طبعاً در وجود مادی نیست خود وجود مادی هم دارای مراتب مختلفی است؛ این کتاب دارای یک مرتبه است خب طبعاً وجودش شدیدتر از این قرطاس است، خود مجردات از نقطهنظر شدت و قوت در مراتب مختلف هستند و اینها همه موجوداتی هستند که محقق این حقیقت هستند.
حالا ما صحبت در خود این حقیقت میکنیم. نسبت به آن طبیعت مهمله و طبیعت نوعیه از این نقطهنظر بحث نمیکنیم و او را کلی مینامیم به نام کلی منطقی یا کلی حقیقی ـ در اختلاف کیفیت لحاظش ـ که خود آن حقیقت و طبیعت مهمله تحققی سوای تحقق آن افراد خارجی ندارد یعنی غیر از زید، عمرو، بکر و خالد انسانیت بما هی انسانیت در عالم خارج محقق نیست بلکه این طبیعت نوعیه در وجودش محتاج جزئیات خارجی است اما در مسئلۀ وجود، امر بهعکس است یعنی جزئیات خارجی در تحققشان احتیاج به این حقیقت دارند. آن جزئیات خارجی که زید، عمرو، بکر، خالد، درخت، سماء و ارض و تمام این تعینات خارجی است در وجودشان محتاج این حقیقت هستند. مسئله بهعکس است! خلاف است!
بنابراین آن چیزی که جنبۀ علیت دارد بالنسبه به معالیل خود و جنبۀ حقیقت و اصالت بالنسبه به جزئیات خود دارد آن را ببینیم که آیا کلی است یا جزئی است؟! اگر کلی است کلی افرادی ندارد سواء همان حصص و سواء همان جزئیاتی که این جزئیات در خارج هست و کلی سوای آن جزئیات خودش فردی ندارد و تحققی ندارد. پس کلی نمیتواند باشد. اگر جزئی است جزئی آن است که تعدد ندارد درحالیکه اینهمه تعددها را شما دارید در عالم میبینید؛ تعدد، تعدد بسیار است! زید، عمرو، درخت، سماء و این تعددها چیست؟! این قول که به نظر مرحوم آخوند بسیار مسئلۀ عمیق و دقیق و بسیار قول عالی و راقیای است که به راسخین فی العلم نسبت داده شده است و این قول حاکی از یک حقیقت واحد و جزئی است که آن جزئی، کلی نیست ولی این جزئی مانند سایر جزئیات نیست. در عین جزئی بودن شمول دارد و در عین شمول عام نیست. چرا عام نیست؟! چون عام مثل علما افراد خاص خارجی دارد؛ زیدٌ عالم، عمروٌ عالم، بکرٌ عالم، اینها هم عالم هستند و هرکدام از این زید، عمرو، بکر و اینها مِن حیث إنّه عالمٌ محقق آن جنبۀ جمع در عالم خارج هستند یعنی عام در واقع مثل کلی میماند منتها آن کلی فرد مثل حیوانیت، انسانیت، شجریت، حجریت و امثالذلک است و افراد خارج دارد، عام جنبۀ عموم دارد مثل علما! علما یک مفهومی است که آن مفهوم تحقق خارجی و تحقق عینی ندارد، تحقق خارجی آن مفهوم عام عبارت از صرف افراد خارجی است زیدٌ عالم، عمروٌ عالم، بکرٌ عالم منحیثالمجموع عبارت از علما است پس از جمع بین این ثلاثه علما تحقق پیدا میکند.
اما در مسئلۀ وجود، جنبۀ عام نیست که یک وجود جهت عمومی داشته باشد و محقق عمومش افراد خارجی باشند بلکه خود او تحقق خارجی دارد. در وجود خود نفس وجود تحقق خارجی دارد و این ظواهر و مظاهر محقق آن وجود نیستند بلکه محقق به تحقق وجود هستند. مسئله عکس است!
بنابراین تمام آنچه که در این عالم وجود دارد ـ اعم از ماده و مجرد ـ همۀ اینها مرایا و ظلال یک حقیقت واحده هستند که آن حقیقت واحده تعدد برنمیدارد. هرچه افراد و مظاهر بر او اضافه بشود باز از وحدت شخصیه بیرون نمیآید و در آن وحدت شخصیه باقی میماند. شما اگر در کنار آینهها بایستید یک آینۀ قدی در جلویتان بگذارید جلویش بایستید بعد یک آینه هم اینطرفتان بگذارید و یک آینه هم عقب بگذارید، این تعدد آینهها ظهورات شما را زیاد میکند ولی آن اصل حقیقت شما را که دیگر زیاد نمیکند! اصل و حقیقت شما یکی است!
این ملا نصرالدین یک کتابی دارد ما آن موقع میخواندیم. یک دفعه به مشهد رفتیم، داشتیم میگشتیم دیدیم کنار همین کوچهها از همین کتاب فروشیهای کوچک هست کتاب میخرند، ما هم یک [کتاب] ملا نصرالدین خریدیم و به خانه آوردیم. آن موقع کوچک بودیم ـ مثلاً به سن آقا سید مرتضی بودیم ـ [کتاب را] به خانه آوردیم میخواندیم و میخندیدیم. یک دفعه یادم هست که یکی از آن را آقا گفتند که بده ببینم چه چیزی دستت هست؟ گفتم که آقا ملا نصرالدین است. گفتند که خب بده ما هم استفاده کنیم! خواندند و این [داستان] بود:
ملا نصرالدین رفت یک زن گرفت. زنش هم چپول و چپ بود! به اصطلاح به آن لوچ میگویند دوتا میدید. ملا نصرالدین فردا رفت و یک نان سنگک خرید و در خانه آورد بعد سر سفره نشستند یکدفعه زن ملا گفت که چرا دوتا نان خریدی؟! اسراف کردی! لوچ بود دیگر! گفت که ای داد بیداد نمیدانستیم این لوچ است و چشمش اینطوری است!
آن موقع گیج بود به چشمش خوب نگاه نکرده بود ببیند صاف است یا لوچ است! یعنی این تفسیر از بنده است حالا دیگر آن چه جهت بوده است نمیدانم!
علیٰکلّحال گفت که دوتا است! گفت که ای داد بیداد چه گیری افتادیم! یک مدت گذشت گفت که این کیست کنارت نشسته است؟! گفت که تو را به خدا هر کسی را میخواهی دوتا ببینی، ببین اما ما یکی را دوتا نبین!!
بعد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که خواندند گفتند که بچهها در این حکایتش معنا هست ها! حالا اگر راست بود یا هرچه بود بالأخره ایشان که استفادۀ چیز کردند! [یعنی] هرچه را که در کثرت ببینیم او را دیگر نباید در کثرت ببینیم و باید نسبت به او نظر توحیدی داشته باشیم. خلاصه میخواستند بگویند که حرفهای ملا هم همچنین خیلی بیحساب نبوده است. البته این آدم ملایی بوده است. اینکه به او ملا نصرالدین میگویند، بوده است ها! واقعیت دارد و این حکایات را هم انگلیسیها برای او درآوردند.
خلاصه این حقیقت وجود به این کیفیت است و تشخصش تشخص واحد است و حقیقت خارجیهاش حقیقت واحد است. البته خیلی جای حرف هست ولی راجع به این مسئله صحبت شده است و این قضیه در بحث الهیات به معنای اخص هم میآید که در عین وحدانیتش جامعیت همۀ افراد را دارد و در عین تعدد و کثرتش آن جنبۀ شخصیت و تشخص و وحدانیت از او سلب نمیشود. این مسئله، مسئلۀ وجود است که قائلین به تشکیک خاصِ وجودی قائل به همین مسئله هستند و این همان مطلبی است که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در بیانات و کلماتشان در توحید علمی و عینی نسبت به این قضیه اشاراتی دارند و همینطور در همان مباحثاتشان با مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ درصدد اثبات این قضیه هستند که در آخر مرحوم علامه طباطبائی هم گفتند که من هم قائل به تشخص وجود هستم. این یک قول و یک مسئله در اینجا بود.
تساوی وجود با وجوب در خارج
مطلبی دیگری که در اینجا هست اختلاف افراد است در اینکه این وجود واجب است یا ممکن است؟ بعضیها گفتند که خود نفس مفهوم وجود واجب است درحالیکه این مسئله خلاف واقع است و نفس مفهوم وجود لیسَ إلاّ الوجود اما آن وجود در محکی خارجی خودش یا بهصورت ممکن است یا بهصورت واجب است.
آنچه که در اینجا مانند مسئلۀ جلسۀ قبل بهنظر میرسد [این است که] من هم خیال میکنم مقصود از اینکه میفرمایند: مفهوم وجود واجب است، این مفهوم وجود بهعنوان حمل شایع است نه بهعنوان حمل هوَ هو چون در حمل هوَ هو که همان حمل مواطات باشد معنا ندارد مفهوم وجوب با مفهوم وجود یکی باشد یعنی هیچ آدمی که امثله را هم خوانده باشد نمیآید این دو مفهوم را در کنار هم قرار بدهد. پس مقصود این آقایان از اینکه میگویند که مفهوم وجود با مفهوم وجوب یکی است، یعنی از نقطهنظر خارج هرجا که وجود هست در آنجا وجوب هست و هرجا که وجوب هست در آنجا وجود هست و آن تساوی وجوب و وجود در خارج است که این اشکالی ندارد.
عدم دخول وجود در تحت مقولهای از مقولات
یکی از آن مسائل این است که آیا وجود جوهر است یا عرض است؟ خب بعضیها گفتهاند که جوهر است و بعضیها گفتهاند که عرض است اما صدرالمتألهین میفرماید: وجود در مرتبۀ جوهریت، جوهر است و در مرتبۀ عرضیت، عرض است. چون وجود به جوهر جوهریت میدهد و به عرض عرضیت میدهد و أعلیٰ از جوهر و عرض است و أعلیٰ از هردو است و اصلاً وجود داخل در تحت مقولهای از مقولات نیست پس چطور ممکن است که عرض یا جوهر باشد درحالیکه آنها داخل در حد و رسم هستند و وجود أعلیٰ از حد و رسم است؟! ماهیات بهواسطۀ وجود تحقق پیدا میکنند آنوقت چطور ممکن است که خود وجود، ماهیت باشد؟! پس همانطوریکه واقعیت مسئله است و این مسئله و قضیه در بحث وجود ذهنی میآید این صور ذهنیۀ ما که اینها ماهیات هستند، تحقق خارجی آنها که عبارت از تحقق ذهنی است به چه کیفیت است؟ عرض در ذهن به چه کیفیت است و جوهر در ذهن به چه کیفیت است؟ إنشاءالله در آنجا این بحث را میکنیم که وجود در ذهن به همان کیفیتی است که آن ماهیت، حد و رسم صورت ذهنی را تشکیل میدهد؛ در عین اینکه آن مسئلۀ کیفیت نفسانی به حال خودش باقی است.
این بحث هم تا اینجا بود بقیۀ آن را هم تا آن جایی که مجال باشد میخوانیم و خیلی مسئلهای نسبت به بقیه نیست.
فَمنها اختلافهُم فی أنَّه کلیٌ أو جزئیٌ فَقیلَ جزئیٌ حقیقیٌ لا تعددَ فیه أصلاً و إنَّما التعددُ فی الموجوداتِ لأجلِ الإضافاتِ إلیه و الحقُ أنَّ الموجودَ بما هو موجودٌ کلیٌّ.
اختلاف کردند که آیا وجود کلی است مثلاً کلی طبیعی است که افراد خارجی دارد یا جزئی است که در تحت یک کلی است؟ گفتند که وجود جزئی حقیقی است که تعدد ندارد و تعدد در موجودات است، نه در وجود و بهواسطۀ اضافات و تعلقات و ربطهایی که به وجود پیدا میکنند، تکثرات پیدا میشود.
حق مسئله این است که موجود بما هو موجودٌ کلیٌ. إنشاءالله خداوند چشمان همۀ ما را باز کند وقتی که نسبت به کیفیت صعود صور و اسماء جزئیه به آن اسم کلی برای انسان مشاهده حاصل بشود انسان در آنجا ادراک میکند که همۀ این صور جزئیه با حفظ تمایزشان از همدیگر در اندراج آن اسم کلی، همۀ این تشخصات خودشان را ازدست میدهند یعنی با حفظ تشخص، آن حقیقت میآید غلبه میکند و آن تشخص را از میان برمیدارد یعنی محدودیت هست ولی محدودیت کارایی ندارد. تمایز بین این و او هست ولی مانند حباب میماند. اختلاف بین صور هست ولی این اختلاف موجب اختلاف در مسمیٰ نمیشود بلکه اختلاف در اسم است. نشانهها مختلف است ولی مسمیٰ یکی است یعنی وقتی که مسئله در قوس صعود برای انسان روشن بشود که چطور تمام این صور جزئیه با حفظ مراتب کثرت خودشان و جنبههای نوعیت خودشان و اختلافات نوعیای که دارند وقتی که اینها از آن مرتبه صعود میکنند و آن جنبۀ ربطی اینها با آن اسم کلی برای انسان روشن بشود، انسان متوجه میشود که تمام اینها یکمرتبه بالا میروند و بالا میروند و به هر مقدار که دارند بالا میروند و به آن مقداری که ربط دارد قوی میشود مدام آن امتیازات ازدست میرود میرود تا وقتی که به آن اسم کلی میرسد فقط اسم علیم و قدرت میماند و بعد آن سهتا اسم قدرت و حیات و علم وقتی که میخواهد وارد در مرتبۀ ذات بشود و او بخواهد صعود کند دیگر آنجا مسئلۀ فناء در آن قضیه برای انسان حاصل میشود و پیش میآید. اینها را اینطوریکه نقل کردند اینطور است و از نقطهنظر کلی و از نظر برهان هم میشود بر آن اقامۀ برهان کرد ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟!
به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که وقتی راجع به این مسائل از ایشان سؤال میکردیم یک روز به ما گفتند که حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی!1 جواب این سؤالات با این چیزها داده نمیشود! باید انسان آن حقیقت را بچشد تا رفع همۀ اشکالات بشود والاّ این اشکالات برای او باقی میماند.
و الحقُ أنَّ الموجودَ بما هو موجودٌ کلیٌ و الوجوداتُ أفرادٌ له و حصصٌ لحقیقةِ الوجودِ.
حق در مطلب مرحوم آخوند میفرمایند که موجود از نظر موجودیتش کلی است. این یک حقیقت کلی است و وجودات همۀ اینها افراد برای او هستند. موجود یک جنبۀ کلی طبیعی است، الموجود! این موجود بهعنوان مفهوم ما لهُ الوجود افراد خارجی دارد. همۀ این وجودات خارجی، افراد هستند و حصصی برای آن حقیقت وجود هستند. آن حقیقت وجود دیگر کلی نیست. کلیِ حقیقت وجود، کلی سعی است نه کلی طبیعی! اما الموجودُ بما هو موجودٌ یک کلی مفهومی است؛ یعنی آنچه را وجود بر او ثابت است عبارت از مفهوم وجود است که دارای افراد است.
قضیۀ وحدت وجود و موجود أعلیٰ از قضیۀ وحدت وجود
بیان دیگری در اینجا هست این است که بگوییم: همین موجود بما هو موجودٌ آن نمود خارجی وجود است و او با حقیقت، حقیقت واحده است. اینجا دیگر مسئلۀ وحدت وجود و موجود میشود؛ یعنی در قضیۀ وحدت وجود و موجود که أعلیٰ از قضیۀ وحدت وجود است، این حقیقت بیان میشود که علاوه بر اینکه آن حقیقت وجود واحد است و دارای مراتب است همۀ موجودات هم واحد هستند منتها هرکدام از اینها دارای میزی هستند که این میز موجب انحلال آنها و اجتماع آنها موجب تشتت آنها نخواهد شد. آن وحدت حقیقی که بین همۀ انحاء وجودات مشترک است، آن وحدت حقیقی به حال خودش در تمام مراتب تعینات و افراد و حصص باقی است. پس به دو وجه میتوانیم این را بخوانیم. البته اگر وحدت وجود و موجود بخوانیم این همان قول راسخین فی العلم میشود. اما اگر مسئله را بهعنوان وحدت وجود و کثرت موجود بخوانیم باز این مسئله همان مسئلۀ حکمای مشاء است.
فرق مقام بقاء با فناء
تلمیذ: ...
استاد: نهخیر، عکسِ قضیه است. در وحدت وجود در جنبۀ صعودی این قضیه برای انسان حاصل میشود یعنی انسان میتواند به همین مسئلۀ وحدت وجود برسد در عین اینکه تعینات خارجی را به همان تعین خودشان و به همان امتیازشان ادراک میکند و نمیتواند در همۀ آنها سلب تعینات بکند اما در مسئلۀ وحدت موجود این است که دیگر ظهور برداشته میشود. وقتی ظهور برداشته شد دیگر یک حقیقت باقی میماند لذا این مسئله در مسئلۀ فناء محقق است. در مسئلۀ بقاء مسئلۀ جمع است؛ یعنی در آنجا هم وحدت وجود و هم وحدت موجود و هم تکثر موجود لحاظ است یعنی بین این سه مسئله در بقاء جمع میکند که اگر نباشد دیگر تفکیکی در آنجا پیش نمیآید و حفظ مراتب دیگر در آنجا معنا ندارد.
تلمیذ: وحدت موجود در عالم معنا هست؟
استاد: بله.
تلمیذ: در واقع یعنی کثرت را نمیبیند؟
استاد: اصلاً کثرت را نمیبیند.
تلمیذ: مگر میشود؟
استاد: هیچ چیزی نمیبیند. حالا بروید ببینید میشود یا نه! آیا برای خودتان اتفاق نیفتاده است؟! گاهی اوقات که کثرت وجود دارد ولی یک مدتی میگذرد کثرت برداشته میشود شما امتحان نکردید؟! عین همین قضیه در فناء هم پیدا میشود!
| من کیم لیلىّ و لیلى کیست من | *** | ما یکى روحیم اندر دو بدن1 |
همین است دیگر!
تلمیذ: در مقام ذات بله،....
استاد: ذات ادراک ذات میکند.
باعتبارِ أنَّ تشخصاتِها لا یزیدُ على حقیقتِها المشترکةِ بینَها المتفاوتةِ الحصولِ بِذاتِها فیها و حقیقةُ الوجودِ لیست کلیةً و لا جزئیةً.
به اعتبار اینکه تشخصات این افراد و حصص بر آن حقیقت این افراد زائد نیست که آن حقیقت بین این افراد مشترک است ولی حصولش بذاتها در این افراد تفاوت میکند یعنی آن حقیقت در عین اینکه وجود آنها است درعینحال خصوصیت آنها هم است. پس خصوصیت عین وجود است و ذات هم عین وجود است پس غیر از وجود چیزی نیست. این همان مسئلهای است که میگوییم که ماهیت عین وجود میشود و ماهیت دیگر زائد بر وجود نیست.
خیلی جالب است در بعضی از موارد اسفار ـ حالا إنشاءالله بعداً هم میبینید ـ بعضی از جاها هست که یک جرقههایی به مرحوم آخوند زده میشود و زده شده است که اشاراتی نسبت به آن حقیقت دارند ولی در بعضی اوقات دیگر حالا به چه نحوه بوده است که تام و کامل نبوده است ولی میبینیم مسائل فرق میکند. این یکی از آن مواردی است که خلاصه ظاهراً ایشان یک چیزیاش شده است.
و حقیقةُ الوجودِ لیست کلیةً و لا جزئیةً و لا عامةً و لا خاصةً و إن کانت مشترکةً بینَ الموجودات و هذا عجیبٌ لا یعرفُه إلا الراسِخون فی العلم.
حقیقت وجود نه کلی است و نه جزئی است چون اگر کلی باشد مثل کلی طبیعی است که اینطور نیست. اگر جزئی باشد باید در تحت کلی باشد که آنهم نیست. نه عام است چون عام خودش غیر از خود وجود افراد وجود ندارد درحالیکه حقیقت وجود، وجود دارد و نه خاص است که در تحت عام باشد اگرچه در عین جزئی بودن بین وجودات هم مشترک است یعنی کلی سعی است؛ هم جزئی است و هم کلی سعی است و دارای همۀ افراد است. [این عجیب است و جز راسخون در علم آن را ادراک نمیکنند.]
و منها اختلافُهم فی أنَّه واجبٌ أو ممکنٌ فَقد ذَهَبَ جمعٌ کثیرٌ مِن المتأخرین إلى أنَّ مفهومَ الوجودِ واجبٌ و ذلکً هو الضلالُ البعید.1
یکی اینکه آیا این حقیقت وجود، واجب است یااینکه ممکن است؟ بسیاری از افراد متأخرین قائل شدند به اینکه مفهوم وجود واجب است بهخاطر اینکه همین قضیه پیش میآید که همۀ ممکنات واجب میشوند [و این ضلال بعید است]. البته این توجیه را هم کردیم.
و منها اختلافُهم فی أنَّه عرضٌ أو جوهرٌ أو لیسَ بِعرضٍ و لا جوهرٍ لِکونهما مِن أقسامِ الموجودِ و الوجودُ لیسَ بِموجودٍ فَقیلَ هذا هو الحقُ.
یکی از آن موارد اختلاف، اختلاف آقایان است در اینکه این جوهر یا عرض است و یااینکه نه جوهر و نه عرض است. چون جوهر و عرض بودن از اقسام موجود است پس با وجود تفاوت دارد درحالیکه وجود، موجود نیست. وجود عارض بر موجود و آن ماهیت میشود. گفته شده است که حق مسئله این است.
و فی کلامِ الشیخِ الرئیس و أتباعِه ما یُشعرُ فی الظاهرِ بأنَّه عرضٌ و هو بعیدٌ جداً لأنَّ العرضَ ما لا تَتقوَّم بِنفسِه بَل بِمحلِه المستغنیِّ عنه فی تقوُّمِه.
در کلام مرحوم بوعلی و اتباع ایشان اشعاری دارد که وجود، عرض است و عارض بر ماهیات میشود. [و آن بعید است چون] عرض قیام و قوام به نفس ندارد بلکه قوام او به معروض است. قوام عرض به محل اوست که آن محل مستغنی از او در تقوم خودش است. محل روی پای خودش ایستاده است حالا گاهی اوقات سفیدی بر این عارض میشود و گاهی اوقات سیاهی بر این عارض میشود ولی علیٰکلّحال محل بر [تقوم خودش] استغناء دارد.
تلمیذ: بوعلی قائل به اصالة الوجود بود؟!
استاد: نه، البته قائل به اصالة الماهیه بودند و بوعلی در بعضی از موارد اشاراتی دارد ولی از بعضی از مطالبش استفادۀ اصالت الوجود هم میشود. همان قضیۀ «ما جَعَلَ اللَهُ المِشمِشَةَ مِشمِشَةً بَل أوجَدَها»1 حکایت از این مسئله میکند. گرچه ممکن است بگوییم که ایشان در اواخر عمر قائل به این مطلب بود و در اول قائل به اصالة الماهیه بود، اینهم بعید نیست و این مسئله را راجع به ایشان گفتند.
و لا یُتَصور استغناءُ الشیء فی تقوُّمِه و تحققِهِ عنِ الوجود و الحقُ عندی کما مرَّ أنَّ وجودَ الجوهر جوهرٌ بِنفس جوهریة ذلکَ الشیء و وجودُ العرض عرضٌ کذلک.
معنا ندارد که یک شیء مستغنی در تقوم و تحققش از وجود باشد. ایشان میفرمایند: [حق نزد من این است که] وجود در مرحلۀ جوهریت به همین جوهریت خودش جوهر است یعنی چون جوهر، جوهر است پس وجود هم در همین مرتبۀ جوهریت، جوهر است. الجوهرُ الذی هو الوجود؛ به این بیان، نهاینکه جوهریتش از جای دیگر بیاید. وجود عرض، عرض است مثلاً کمّ وجودٌ ولکن وجودٌ کمّیٌ. الکیف وجودٌ سفیدی واقعاً سفید است. سفیدی، سیاه نیست و ما سفیدی را احساس میکنیم، سیاهی را احساس میکنیم، قرمزی را احساس میکنیم اما این وجودِ قرمزی کیف است و این کیفٌ وجودیٌ لا وجودٌ جوهریٌّ.
لاتحادِه معها فی الواقعِ و إذا اعتُبِرَ حقیقتُه فی نفسِها فَهو لیسَ بِهذا الاعتبار مندرجاً تحتَ شیءٍ من المقولاتِ.
چون وجود متحد است ـ معها باید معهما باشد چرا معها دارد؟! ـ با این دوتا یعنی با جوهریت و عرضیت در واقع متحد است. وقتی که حقیقت وجود خودش معتبر بشود و خود وجود را بدون جوهریت و عرضیت درنظر بگیریم، به این اعتبار، أعلیٰ از مقولات و محقق و مقوم مقولات است و در تحت شیئی از مقولات نیست.
إذ لا جنسَ لَه و لا فصلَ لَه لِکونِه بسیطَ الحقیقةِ و لا لَه ماهیةٌ کلیةٌ لیحتاجَ فی وجودِها إلى عوارضَ مشخصةً.
وجود، جنس و فصل ندارد که داخل در تحت مقولات بهعنوان جوهریت و فصلیت و عرضیت باشد. وجود، بسیط الحقیقه است و بسیط الحقیقه ماهیت کلیت ندارد تااینکه در وجودش احتیاج به عوارض مشخصه داشته باشد و آن عوارض مشخصه بیایند این ماهیت کلی را در خارج محقق کنند. عوارض زید و عمرو و بکر بیایند آن حقیقت انسانیت را در خارج محقق کنند. چون انسانیت بدون عوارض که نمیشود! شما یک حیوانیت و انسانیت دارید بعد این انسانیت بخواهد بدون عوارض مشخصۀ خارجی در خارج وجود پیدا کند، چطوری وجود پیدا میکند؟! بالأخره این انسانی که میخواهید در خارج درست کنید چند متر است؟! دو متر است؟! خب این دو متر ممیز میشود. بالأخره وزنش چقدر است؟! هفتاد کیلو است؟! این هفتاد کیلو ممیز میشود. بالأخره گوشت و پوست و اینها دارد یا ندارد؟! بالأخره تمام اینها جزو عوارض ایشان است. اینها ممیزات خارجی است. انسانی را که میخواهید در خارج درست کنید باید ممیزات انسان را داشته باشد. اگر نداشته باشد خب [انسان] نمیشود.
فَلیسَ کلیاً و لا جزئیاً بَل الوجوداتُ هی حقائقُ متشخصةٌ بِذواتِها متفاوتةٌ بِنفسِ حقیقتِها مشترکةٌ فی مفهومِ الموجودیةِ العامةِ التی هی مِن الأمورِ الاعتباریةِ کما سبقَ القولُ إلیه.
پس این کلی و جزئی نیست. وجودات عبارت از حقایقی هستند که به ذوات خودشان تشخص دارند و با خود حقیقت خودشان تفاوت دارند یعنی همان نفس ممیزات آنها عبارت از همان کیفیت وجودی آنها است که آن کیفیت وجودی، آنها را از همدیگر جدا میکند اما در واقع آن حقیقت وجودات در مفهوم موجودیت عامه مشترک هستند و همه در آن معنای عام و امر اعتباری مشترک هستند ولی در واقع همه با همدیگر تفاوت دارند.
پس آن مسئله و جهت انتزاعی عبارت از همان حقیقت وجودیهای است که در همۀ آنها هست. آن حقیقت وجودیهای که در همۀ اینها هست عبارت از نفس همان خصوصیاتی است که آن خصوصیات بهواسطۀ آن حقیقت وجودیه تحقق دارند. یک وقت در اینجا اشکال نکنید که اگر قرار بر این باشد که میز و تشخص موجب تحقق وجود باشد پس ما این اعتبار را از چه انتزاع کردیم؟! اگر قرار باشد خصوصیات خارجی و میزهایی که در خارج هست منشأ انتزاع اعتبار باشد پس منشأ انتزاع واحد نداریم که بهواسطۀ او این مسئله را در اینجا انتزاع بکنیم!
جوابی که از این مسئله میشود داد این است که آن وجود در عین اینکه محقق آن ممیزات هست درعینحال یک نحوه سنخیتی بین همۀ اینها برقرار میکند که بهلحاظ آن سنخیت میتوانیم آن جنبۀ اعتبار را تصحیح کنیم و آن اعتبار را از آنها انتزاع کنیم.
این مسئلۀ تعدد در همان شرح مقاصد هم هست. ممکن است از ابنسینا نقل شده باشد.
البته مسئلۀ اصالة الوجود چون پیش مرحوم شیخ یک مسئلۀ جدیدی بود که هنوز ایشان کاملاً به آن حقیقت و محتوای مسئله نرسیده بود لذا در عبارات ابنسینا هم این اضطراب به چشم میخورد و در اشارات این اضطراب هست؛ هم میشود [کلامش را] بر اصالة الماهیه حملش کرد و هم بر اصالة الوجود حملش کرد یا به یک قسمی میخواست بین این دو قضیه تلفیق بدهد. از این نقطهنظر نسبت به بوعلی میگویند که مسئله برای افراد نامشخص است که بالأخره ایشان چه مسلکی در این زمینه داشته است چون ابنسینا اینطور مثل ملاصدرا نبود که صریحاً بگوید: اصالت با وجود است یا مثل شیخ اشراق صریحاً بگوید: اصالت با ماهیت است. ایشان یک حالت تردد داشت.
و خب خیلی مسئله مهم است از آنطرف نظر کردن نسبت به باری و مبدأ اول و أعلیٰ و خصوصیات و إلهیات بالمعنی الأخص انسان را طبعاً به یک نوع تمایزی از نقطهنظر امکان و وجوب به تعدد و به اختلاف در مراتب وجود میکشاند که طبعاً انسان را بهسمت اصالة الماهیه سوق میدهد و جداً این اختلافاتی که در واقع خودش مشخصات وجود است که ماهیات افراد هست مسئلۀ آسانی نیست که ما همینطوری این اختلافات را کنار بگذاریم و بگوییم که زیدیت زید را بردار با وجود او یکی میشود. خب نمیشود برداشت! زیدیت زید را که نمیشود برداشت، عمرویت عمرو را که نمیشود برداشت و ماهیات را که نمیشود سلب کرد. فقط این یک حرف است اما رسیدن به این مسئله پوست انسان را میکَند! دم شتر به زمین میرسد تااینکه فرض کنید ما به یک مرتبهای برسیم و بدانیم که تمام این تمایزات و ممیزات با حفظ ممیز بودنشان دارای حقیقت واحد هستند. چه کسی میتواند یک همچنین مطلبی را به این راحتی بیاید بیان بکند؟! یک مسئلۀ آسانی هم نیست! از یک طرف که نمیتوانند این اختلافات را غمض عین کنند و از یک طرف بین وجود و وجود باری و اینها تمایز و بون بعید را مشاهده میکنند. از یک طرف نمیتوانند نسبت به حقیقت وجود هم انکار بکنند، این وسط گیر میکنند! گاهی اوقات متمایل به اصالة الماهیه میشوند و صرفاً یک نوع ربط را بین ماهیات و آن مبدأ أعلیٰ تصور میکنند و میگویند که یک ربطی هست. فرض کنید مثل اینکه کارخانۀ برقی هست و این وسط هم شما پنکه دارید. این پنکه کارخانه نیست این پنکه و چراغ است اما یک ربطی بین این و آن کارخانه و نیروگاه هست. آن ربط، پنکه نیست آن ربط، کهربا است! خب در اینجا مسئله برای آنها واقعاً مشکل است و اینکه بتوانند این پنکه و چراغ و تمام مظاهر همه را در یک حقیقت اصلیه مندک و فانی کنند که مابهالاِشتراک برای همۀ اینها است، خب این کار آسانی نیست و خیلی مشکل است! قضیه خیلی مشکل است و فقط به حرف همینطوری میآید. لذا مرحوم حاجی هم میفرمایند:
مفهومه مِن أعرفِ الأشیاء *** و کُنهه فی غایة الخفاء1
مسئله مسئلۀ خیلی مشکلی است و خود ملاصدرا هم میگوید که من اول قائل به اصالة الماهیه بودم به نظر مرحوم استادش میرداماد ولی بعد قضیه بهواسطۀ اشراق و مکاشفات و مسائل برای من روشن شد. آنوقت بعد دیگر شروع به برهان آوردن کرد.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد