316

جلسه ۳۱۶

13806
مشاهده متن

پدیدآورمولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی

گروهاسفار

مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...


توضیحات

فصل (22) في إثبات أن وجود الممكن عين ماهيته خارجا و متحد بها نحوا من الاتحاد

/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۱۶

1
  • درس سیصد و شانزدهم

  • نظر مرحوم آخوند نسبت به حقیقت وجود و کیفیت اعتباریت آن در عالم تصور (3)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

  • و الوجودُ لا یَقبَلُ الانقِسامَ و التَّجَزّی أصلاً خارجاً و عقلاً لِبَساطَتِهِ فَلا جنسَ لَهُ و لا فَصلَ لَهُ فَلا حَدَّ لَهُ کَما عَلِمتَ و هوَ الَّذی یَلزَمُهُ جَمیعُ الکَمالاتِ و بهِ یَقومُ کُلٌ مِنَ الصِّفاتِ فَهوَ الحَیُّ العَلیمُ المریدُ القادرُ السَّمیعُ البَصیرُ المُتَکَلِّمُ بِذاتِهِ لا بِواسِطَةِ شَیءٍ آخر، بِهِ یَلحَقُ الأشیاءَ کمالاتِها کُلَّها بَل هو الذی یَظهَرُ بِتجلّیهِ و تَحوُّلِهِ فی صوَرِ.1

  • در ‌دنبالۀ مطلب گذشته مرحوم آخوند [می‌فرمایند که] جمیع کمالات چه کمالات ذاتی یا کمالات وصفی یا کمالات فعلی، هر سۀ این مراتب که در کمالات ذاتی به کمالات اسماء تعبیر می‌شود، اسماء و صفات و افعال، حقیقت تمام اینها همان حقیقت وجود واحد است و این حقیقت وجود واحد در صور مختلف به ظهورات متفاوته درمی‌آید و آن جنبۀ قهاریت پروردگار که آن استیلاء و نفی غیریت است، «غیرتش غیر در جهان نگذاشت».2 این نفی غیریت که از آن تعبیر به نیروی قاهر و قهر اول می‌شود، این غیرت به نفی غیریت موجب می‌شود که تمام اشیاء آن جهت استقلالی خودشان را ازدست بدهند.

  • منظور از آیۀ ﴿إِنَّ ٱللَهَ لَا يَغفِرُ أَن يُشرَكَ بِهِۦ وَيَغفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ﴾

  • این مسئلۀ خیلی مهمی است! در آیات قرآن هم نسبت به این مسئله اشاره شده است؛ ﴿إِنَّ ٱللَهَ لَا يَغۡفِرُ أَن يُشۡرَكَ بِهِۦ وَيَغۡفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ﴾3 این مسئله، مسئلۀ ابراز و اظهار قهر اول است یعنی آن مسئلۀ غیریت و غیرت. شرک را نمی‌بخشد ولی حالا اگر از شرک درآمدید و موحد شدید ولی گناه کردید، عیب ندارد! نه‌اینکه عیب ندارد بلکه می‌بخشد اما اگر انسان شرک بورزد، این مسئلۀ شرک با غیرت او منافات پیدا می‌کند!

  • ما این مطلب و مسئله را هم در میان خودمان مشاهده می‌کنیم. فرض کنید یک نفر می‌آید با انسان همراهی می‌کند و نزدیک می‌شود ولی هم‌زمان با این، با شخص دیگری هم هست. خب انسان دیگر نمی‌تواند مسئله را قبول بکند اما اگر شخصی می‌آید با انسان رفیق می‌شود یعنی رفاقت را در انحصار انسان قرار می‌دهد ولی خب حالا گاهی اوقات یک خطایی هم می‌کند، انسان خیلی به آن خطا توجه نمی‌کند و این همان مسئلۀ غیرتی است که از مظاهر غیرت اوست منتها غیرت جزئی!

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 261.
    2. . دیوان عراقى، ترجیعات، شماره 2. اللَه شناسی، ج 2، ص 231:
      غیرتش غیر در جهان نگذاشت***لا جرم عین جمله اشیا شد
    3. . سوره نساء (4) آیه 48 و 116. اللَه شناسی، ج ١، ص ٢٠٣، تعلیقه ١:«خداوند نمی‌آمرزد شرکی را که به او آورده شود و غیر از آن را هرچه باشد برای هر کس که بخواهد می‌آمرزد.»

جلسه ۳۱۶

2
  • ادراک عدم استقلالیت در قیامت صغریٰ و کبریٰ

  • این غیرت که عبارت از قهر اول و استیلاء و اشراف اسم قهار بر همۀ عالم و ظهورات و مراتب است موجب می‌شود که تمام اشیاء آن جهت استقلالی خودشان را ازدست بدهند و به‌جهت آلی و ربطی دربیایند. لذا با وجود استقلال دیگر در آنجا قهاریت معنا ندارد و با وجود قهاریت دیگر استقلال معنا ندارد این برای مقام ثبوت است. بعد این مسئله در مقام اثبات همان‌طوری‌که مرحوم آخوند می‌فرمایند در دو مرتبه به منصۀ ظهور پیدا می‌کند؛ یکی در قیامت صغریٰ که انتقال از عالم شهادت و غیب و حیات به عالم برزخ است که در آنجا خطاب ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾1 می‌آید. خطاب دوم که مربوط به قیامت کبریٰ است، آن زمانی است که همه مبعوث می‌شوند و از قبر خارج می‌شوند. آنجا هم که قیامت، قیامت کبریٰ است آن جنبۀ تجردی موجب می‌شود که انسان آن وجود استقلالی خودش را دیگر ازدست بدهد و خود و تمام آنچه را که در این عالم و دنیا از نفسانیت و تعلقات و امثال‌ذلک داشت همه را رها کند و خود را فقیر و بیچاره و تهی ببیند. ﴿يَوۡمَ لَا يَنفَعُ مَالٞ وَلَا بَنُونَ * إِلَّا مَنۡ أَتَى ٱللَهَ بِقَلۡبٖ سَلِيمٖ﴾2 اینها همه تعلقات است. ﴿ٱلۡأَخِلَّآءُ يَوۡمَئِذِۢ بَعۡضُهُمۡ لِبَعۡضٍ عَدُوٌّ إِلَّا ٱلۡمُتَّقِينَ﴾،3 ﴿يَوۡمَ يَفِرُّ ٱلۡمَرۡءُ مِنۡ أَخِيهِ * وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ * وَصَٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ * لِكُلِّ ٱمۡرِيٕٖ مِّنۡهُمۡ يَوۡمَئِذٖ شَأۡنٞ يُغۡنِيهِ﴾4 همۀ اینها قطع تعلقات است. ادراک عدم استقلالیت در قیامت کبریٰ برای انسان ظهور پیدا می‌کند و همۀ اشیاء به این وجود صورت پیدا می‌کنند. همۀ سمع‌ها در عالم به این وجود تحقق پیدا می‌کنند. همۀ بصرها به این وجود تحقق پیدا می‌کنند و به همان وجودی که آن وجود خودش سمع، بصر، کلام و اراده است [تحقق پیدا می‌کنند]. آن وجود به سمع کلی و آن سمع کلی به همۀ سمع‌های جزئی، آن وجود به بصر کلی و بصر کلی به همۀ بصرهای جزئی تااینکه تمام مراتب کثرت با ذوات و با صفاتشان در خارج تحقق پیدا می‌کنند.

    1. . سوره غافر (40) آیه 16. مهرتابان، ص 276:
      «قدرت و پادشاهى امروز براى کیست؟ براى خداوند واحد قهّار است.»
    2. . سوره شعراء (26) آیه 88 و 89. آموزه‌های معرفت، ج 2، ص 81:
      «در روزی که نه مال از انسان دستگیری می کند و نه فرزندان، مگر قلب سلیم!»
    3. . سوره زخرف (43) آیه 67. معاد شناسی، ج ٤، ص ٣٠٦:
      «دوستان و موالی در آن روز، بعضی با بعضی دشمن‌اند؛ مگر پرهیزگاران!»
    4. . سوره عبس (٨٠) آیات ٣٤ ـ ٣٧. معاد شناسی، ج ٤، ص ٣٠٥:
      «روزی است که انسان از برادرش فرار می‌کند * و از مادرش و پدرش * و از زوجه‌اش و فرزندانش فرار می‌کند * و برای هر کس در آن روز شأن و کاری است که او را به خود مشغول ساخته و مجال برخورد با دیگران را نمی‌دهد.»

جلسه ۳۱۶

3
  • پس برگشت همۀ اینها به همان وجود اول، سمع اول، بصر اول و ادراک اول است. اگر خدا توفیق بدهد انسان این معنا را بفهمد و قضیه را متوجه بشود که چطور تمام این سمع‌ها همه یک سمع است. همۀ این دیدن‌ها همه یک دیدن است. حجاب از چشمان انسان کنار برود و انسان آن حقیقت واحده را ادراک بکند خیلی اوضاعش عوض می‌شود و مُدرکاتش خیلی تغییر پیدا می‌کند.

  • ارتباط همۀ گرفتاری‌های ما به جنبۀ استقلالی

  • علت اینکه ما این‌همه بالا می‌رویم و پایین می‌آییم و در سر همدیگر می‌زنیم به‌خاطر این است که بحمد الله و المنة این پرده افتاده است و ما از حقیقت غافل هستیم و نمی‌دانیم که این عالم چه عالمی است! این حقیقت چه حقیقتی است! این واقعیت چه واقعیتی است؟! همۀ این گرفتاری‌های ما مربوط به جنبۀ استقلالی است و واقع آن همین است و این قضیه درست‌ شدنی نیست و با فلسفه و هرچه خواندن و مطالعه هم درست نمی‌شود. بله، انسان به مسئله نزدیک می‌شود ولی مسئله حل نخواهد شد الاّ به شهود و به وجدان که انسان آن واقعیت را ادراک و لمس کند، آن‌وقت دیگر دراین‌صورت نگرشش عوض می‌شود گرچه تکلیفش به حال خود باقی می‌ماند و اینجا جای جمع است.

  • مقام جمع؛ حفظ وحدت در عین اشتغال و تکلیف به کثرت

  • مقام جمع حفظ وحدت در عین اشتغال و تکلیف به کثرت است ولی این تکلیف به کثرتی که در اینجا می‌آید با آن تکلیفی که قبل از این شهود است زمین تا آسمان تفاوت می‌کند. این تکلیف، تکلیف خالص و پاک است و تکلیفی است که مزج با هوا و هوس نیست. تکلیفی که قبل بود همه می‌گفتیم که بله، ما مکلف هستیم و چه کنیم دیگر تکلیف است والاّ ما این کارها را نمی‌کردیم. بالأخره باید به تکلیف عمل کرد. حالا که می‌گویند: به تکلیف عمل کنید. می‌گوید که چه گفتی؟ من [به تکلیف عمل کنم]؟! برو پی کارت! خب چه بود؟! تو که می‌گفتی حالا می‌خواهم به تکلیف عمل کنم! می‌گوید که آقا برو بنشین. به‌جای اینکه بیایی ریاست کنی برو در مسجد فقط نماز جماعت بخوان. چه [می‌گویی] آقا؟! تکلیف است اسلام و بیضۀ اسلام در خطر است! آقا آن کسی که به تو تکلیف کرده است خب همان الآن دارد می‌گوید که برو نماز بخوان. می‌گوید که نه آقا، اصلاً نمی‌شود! اینها همه برای این است که این تکلیف مزج با هوا است!

جلسه ۳۱۶

4
  • تکلیف خالص!

  • آن تکلیفی که بعد از این قضیه می‌آید، آن تکلیفی که انبیاء می‌آورند، آن تکلیفی که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم با خودش می‌آورد و آن تکلیفی که بعد از شهود برای انسان می‌آید ما بینَ المشرق و المغرب و بینَ السماء و الأرض تفاوت دارد! این تکلیف دیگر تکلیف خالص است! این تکلیفی است که هر آن می‌خواهد از زیرش در برود. می‌گوید که پیش‌نمازی هم زیادی است فرار کنیم به‌دنبال کارمان برویم! اما او را مدام می‌کِشند اما مدام دارد می‌رود ولی دیگری برای این جان می‌دهد! خیلی تفاوت است! آن‌وقت اگر این مسئله برای انسان روشن بشود دیگر کارهای انسان، افعال انسان، ارتباطات انسان، رفت‌وآمد و معاشرت‌های انسان همۀ اینها صبغۀ الهی به خودش می‌گیرد. شخص را تنبیه می‌کند ولی در این تنبیهش رأفت خوابیده است نه‌اینکه در این تنبیه خالی کردن احقاد باشد. مراتب که نمی‌توانیم بگوییم باید بگوییم که درکات نفس در این خوابیده است. نه! همۀ اینها به‌خاطر این کیفیت نگرش است. این نگرش و آن نگرش یکی است.

  • اینجا دیگر مولانا خیلی بیداد می‌کند و می‌گوید که دوتا زنبور هردو یک چیزی می‌خورند؛ یکی عسل می‌آید و یکی زهر می‌شود. دوتا آهو همه یک علف را می‌خورند یکی تبدیل به مشک ختن می‌شود و یکی تبدیل به چه می‌شود. دو شخص هردو ازدواج می‌کنند؛ یک ازدواج، ازدواج روحانی و الهی است و یک ازدواج، ازدواج شهوی و مادی است. دو جور معامله می‌کنند این معامله، معاملۀ دنیایی است و آن معامله، معاملۀ خدایی است و ... .1

  • تبدل آثار ذات لازمۀ تبدل ذات

  • چرا؟ چون تبدل ذات شده است. این تبدل ذات، تبدل آثار ذات را دارد. بنابراین باید به این ارزش و حقیقت وجود پی ببریم که این حقیقت وجود یک حقیقت خالص و پاکی است که آن حقیقت خالص و پاک هیچ‌گونه شائبه‌ای از کثرت در آن نیست و وقتی که در لباس کثرت می‌آید و مزج می‌شود آن‌وقت دیگر تغییروتحولات در او پیدا می‌شود.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر چهارم، ص 325، بخش: تمامی حکایت آن عاشق که از عسس بگریخت در باغی و معشوق را در آن باغ یافت و بر عسس دعای خیر می‌کرد از شادی که ﴿عَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡ‍ٔٗا وَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ﴾.

جلسه ۳۱۶

5
  • معنای روایت «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة ...»

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در این قضیه سمع و بصر و ادراک واحد، عباراتی دارند و ائمه علیهم‌السّلام هم نسبت به این مسئله عباراتی دارند که همین مسئلۀ «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة وَ خارجٌ عَن الأشیاء لا بِالمُزایلة»1 و همین‌طور سایر خطب آن حضرت که حکایت از آن حقیقت لابشرطی مقسمی دارد نه لابشرطی اطلاقیِ قسمی که آن لابشرطی اطلاقی قسمی خودش حد است و اطلاق خودش قید و لابشرط است. این کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام عین مسئلۀ وحدت وجود و وحدت موجود است که در وحدت وجود یک حقیقت در همۀ مراتب هست و در وحدت موجود یک تشخص هست و چون تشخص اختصاص به ذات وجود دارد بنابراین موجود هم در خارج یکی است گرچه صورش متعدد است نه‌اینکه موجودات متعدد هستند بلکه موجود در حقیقت و خارج یکی است. ما آمدیم اعتبار و جدا کردیم و وجود انسان و غنم و بقر را دسته‌بندی کردیم تا وجودات متشخصۀ خارجی هرکدام از اینها یک وجود است ولی همۀ اینها به اعتبار معتبر است. اگر چشم شخصی باز بشود کل عالم وجود را یک واحد می‌بیند که آن یک واحد در حرکات مختلف است.

  • شما این دست بنده را ملاحظه بکنید این دست چندتا است؟ شش‌تا که نیست همین یکی است که دارید می‌بیند. الآن ‌ببینید این انگشتانم را دارم حرکت می‌دهم. در این دست که الآن انگشت‌ها دارند حرکت می‌کنند حرکت چندتا است؟ حرکت پنج‌تا شش‌تا است. به تعداد هر انگشتی یک حرکتی وجود دارد و خود این مچ هم یک حرکت دارد. حرکت در جهات مختلف است، این انگشت بالا می‌رود و پایین می‌آید و جمع می‌شود و باز می‌شود درحالی‌که دست واحد است! این مسئله و قضیه برای ارباب شهود در قضیۀ وحدت وجود و موجود روشن می‌شود که در تمام عالم هستی آنچه را که در مقام شهود می‌بینند که عبارت از اسماء و صفات است ـ آنچه که مربوط به ذات است قابل دیدن نیست ـ همین‌که می‌بینند یعنی تنزل پیدا کرده است آنچه را که در مقام شهود می‌بینند حکایت از یک ذات واحد و یک موجودیت واحد می‌کند که هیچ‌کدام از این ذوات مختلف و ظهورات و اَشکال مختلف جدای از یکدیگر استقرار ندارند. الآن این انگشت جدای از این نیست و به این انگشت [کناری] چسبیده است. حالا گرچه خودش را جدا کرده است ولی بالأخره چسبیده به این مچ است، این‌هم همین‌طور است تمام اینها هم به این مچ چسبیده‌اند و همه ید واحده را تشکیل دادند.

    1. الکافی، ج ١، ص ٨٦؛ نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص 40.

جلسه ۳۱۶

6
  • کل عالم وجود، ماده و مجرد در ارتباط با یکدیگر و در تعلقات یکدیگر حکم خیط واحد و حکم حَبل واحد را دارند که این حبل از اینجا تا اینجا است و دارای اقسامی است. آیا معنای کلام امیرالمؤمنین علیه‌‌‌السّلام که می‌فرمایند: «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة وَ خارجٌ عَن الأشیاء لا بِالمُزایلة» این است که آن حقیقت واحد با اشیاء است؟! نه‌خیر، عین اشیاء است! «داخلٌ فی الأشیاء» داخل در اشیاء هست ولی مزج نیست. چرا مزج نیست؟! چون مزج حکایت از دوئیت می‌کند. شما شکر را با آب مزج می‌کنید خب شکر یک چیز است و آب هم یک چیز است تبدیل به شربت می‌شود. یعنی آیا خدا هم مثل شکر است که در آب می‌رود و آن را هم می‌زنید؟! نه، این ورودش در اشیاء بالممازجه نیست. وارد هست یا نه؟ بالأخره وارد است. وارد با خارج فرق می‌کند این‌طور نیست؟! جناب آقای... ما یک ورود داریم و یک خروج داریم. این دوتا نباید جایشان عوض بشود!!

  • کیفیت دخول خدا در اشیا

  • دربارۀ چیز می‌فرماید: داخلٌ، داخل است، خارج که نیست. حالا معنای خروجش بعد [گفته می‌شود] فعلاً داخل است. این داخل بودن در اشیاء با مزج نیست این چه نوع دخولی می‌تواند بدون مزج باشد؟! بالأخره هرچه شما بگیرید جنبۀ مزج که پیدا بکند این دوئیت صدق می‌کند پس این دخول بدون مزج عبارت از نفس ذات و نفس شیء است منتها به تحلیل عقلی یک جنبۀ ماهیت به آن می‌دهیم از آن ذات و از وجود جدا می‌کنیم. آن وجود را معریٰ می‌کنیم و حمل بر این بالعرض می‌کنیم و عارض بر این می‌کنیم و می‌گوییم که زیدِ موجود، این وجود چیست؟ غیر از آن زید که چیزی نیست. پس این وجود در زید هست نه به مزج بلکه خود زید است. این وجود در این فرش هست نه‌اینکه داخل در فرش شده است بلکه فرش از او وجود پیدا کرده است. این وجود داخل در این شجره هست لذا است که از این شجره صدای أنا الحق بیرون می‌آید. خدا به این شجره افاضۀ أنا الحق نکرده است اینکه هنر نیست! شما داخل یک چیزی بوق بکنید خب آن صدا هم از آن‌طرف بیرون می‌آید. نه! از شجر أنا الحق بیرون می‌آید. شما چشم ندارید خدا به شما چشم داده است. کاری که خدا در اینجا با حضرت موسی علیه‌السّلام کرد أنا الحق را به شجر نداد بلکه چشم این را باز کرد. چشمش باز شد، أنا الحق را شنید. چرا أنا الحق را شنید؟ چون «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة». از این کاسه‌ و لیوانی که در دست من هست از این‌هم [صدای] أنا الحق بیرون می‌آید. اگر گوشتان را قشنگ باز کنید و یک‌خرده [دقت] بکنید، می‌بینید این الآن دارد أنا الحق می‌گوید منتها باید قضیه دست‌کاری بشود والاّ این بیچاره دارد أنا الحق را می‌گوید! این دارد وظیفه‌اش را انجام می‌دهد!

جلسه ۳۱۶

7
  • معنای تسبیح در آیۀ ﴿وَإِن مِّن شَيءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمدِهِۦ﴾

  • مرحوم حاجی ـ خدا رحمتش کند ـ می‌فرمایند:

  • موسئی نیست که دعوی أنا الحق شنود***ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست1
  • در هر شجری این زمزمه هست. افاضه‌ای که خدا به حضرت موسی علیه‌السّلام کرده است این است که پرده را برداشته است. همین! در مقام ثبوت کاری نکرده است و فقط در مقام اثبات حرکت کرده است و پرده را برداشته است. آن‌وقت آن گوش این أنا الحق را شنید. اما برای ما پرده افتاده است و این أنا الحق را نمی‌شنویم والاّ این درخت‌های فیضیه همه دارند أنا الحق می‌گویند. آن درخت اکالیپتوس، آن درخت توت، درخت چنار، کاج و همه دارند أنا الحق می‌گویند منتها خدا باید به انسان توفیق بدهد که این أنا الحق را بشنود! ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ﴾2 معنایش این است؛ ظهور اسماء کلیه در مظاهر که آن ظهور به عدد اسماء و صفات، تجلیات و تسبیح‌های مختلفه دارد براساس آن حقیقت اسمیه و آن وصفیه‌ای که الآن این تشکل خارجی را به‌وجود آورده است.

  • پس چیز مهمی نیست آقا! تمام عالم دارند می‌گویند: لا إله إلاّ الله خیلی چیز عادی است چون او دارد می‌گوید، اینها که نمی‌گویند! همۀ عالم دارند می‌گویند: سبحان الله این چیز مهمی نیست چون او دارد می‌گوید. همۀ عالم دارند می‌گویند: الحمد الله، لا إله إلاّ الله، الله اکبر و این چیزی نیست جز همان «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة وَ خارجٌ عَن الأشیاء لا بِالمُزایلة» که معنا این است که او حد نمی‌پذیرد.

  • اینجا دیگر چه بگوییم؟! چیزی بلد نیستیم!

  • تلمیذ: افرادی که اعضاء بدنشان شهود می‌کند و دارد این را می‌گوید، این دلالتی بر اینکه نفس این تحول پیدا کرده است و از نفسانیات و إنیت بیرون آمده، نیست بلکه فقط یک کشفی است.

  • استاد: بله، آن مسئلۀ نفسانی یک مسئلۀ دیگر است و آن خیلی هنوز کار دارد. این فعلاً بالأخره پرده‌ای برداشته شده است.

    1. دیوان حکیم سبزواری، غزل 43.
    2. . سوره اسراء (17) آیه 44.
      ترجمه: «وهیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایش، تسبیح او می‌گوید.» (محقق)

جلسه ۳۱۶

8
  • و الوجودُ لا یَقبَلُ الانقِسامَ و التَّجَزّی أصلاً خارجاً و عقلاً لِبَساطَتِهِ فَلا جنسَ لَهُ و لا فَصلَ لَهُ فَلا حَدَّ لَهُ کما عَلِمتَ و هوَ الَّذی یَلزَمُهُ جَمیعُ الکَمالاتِ و بهِ یَقومُ کُلٌ مِنَ الصِّفاتِ فَهو الحَیُّ العَلیمُ المریدُ القادرُ السَّمیعُ البَصیرُ المُتَکَلِّمُ بِذاتِهِ لا بِواسِطَةِ شَیءٍ آخر بِهِ یَلحَقُ الأشیاءَ کمالاتِها کُلَّها.

  • اصلاً وجود قبول انقسام و تجزی نمی‌کند چون واحد است، نه خارجاً قبول انقسام می‌کند و نه عقلاً، عقل نمی‌تواند وجود را تقسیم کند عقل می‌تواند ماهیت را تجزیه کند نه وجود را، چون بسیط است و جنس و فصل ندارد پس حد ندارد. اما جمیع کمالات وجود را لازم دارند و همۀ صفات قائم به وجود است. این وجود حی، علیم، مرید، قادر، سمیع، بصیر و متکلم است و ذاتاً این‌طور است نه به‌واسطۀ شیء دیگر و همۀ کمالات به‌واسطۀ وجود ملحق به اشیاء می‌شود.

  • بَل هو الذی یَظهَرُ بِتجلّیهِ و تَحوُّلِهِ فی صوَرٍ مختلفةٍ بِصورِ تلکَ الکمالات فَیصیرُ تابعاً لِلذواتِ‌ لأنَّها أیضاً وجوداتٌ خاصةٌ.

  • بلکه یک مقداری بالاتر برویم اصلاً وجود است که با تجلیات خودش و با تحولاتی که در خودش به‌وجود می‌آورد در صور مختلفه به این صورت کمالات ظهور پیدا می‌کند و اصلاً خود وجود تجلی پیدا می‌کند. پس این وجود تابع برای ذوات در اینجا می‌شود چون خود ذوات همه وجودات خاصه هستند.

  • و کلُّ تالٍ مِن الوجوداتِ الخاصةِ مستهلکٌ فی وجودِ قاهرٍ سابقٍ علیه و الکلُّ مستهلکةٌ فی أحدیةِ الوجودِ الحقِ الإلهی مضمحلةٌ فی قَهرِ الأول و جلالِه و کبریائِه کما سَیأتی برهانُه.

  • هرچه از ناحیۀ معلول شما از وجودات خاصه درنظر بگیرید این در وجود قاهر که مافوق اوست فناء و استهلاک پیدا می‌کند. این همین‌طوری بالا و بالا می‌رود تا در مقام احدیت وجود مستهلک می‌شود که در آنجا دیگر اسم و وصفی راه ندارد و فقط خود ذات هست که تمام این وجودات خاصه و کل در قهر اول و در آن جنبۀ قاهریت و جلال و کبریائیت او مضمحل می‌شوند که آنجا مرتبۀ اندماج و محو و فناء همۀ صور و مظاهر است.

جلسه ۳۱۶

9
  • فَهو الواجبُ الوجودُ الحق سبحانه و تعالى الثابتُ بِذاتِه المُثبِت لِغیرِه الموصوفُ بِالأسماءِ الإلهیةِ المنعوتُ بِالنعوتِ الربانیةِ المَدعوُ بِلسانِ الأنبیاءِ و الأولیاءِ الهادی خلقَه إلى ذاتِه‌ أخبرَ بِلسانِهم أنَّه بهویَّتِه معَ کلِّ شی‌ءٍ لا بِمداخلةِ و مزاولةِ و بِحقیقتِهِ غیرُ کلِّ شی‌ءٍ لا بِمزایلةِ و إیجاده للأشیاءِ اختفاؤه فیها معَ إظهارِه إیّاها.

  • پس او واجب الوجود و حق است و خودش به ذاتش ثبوت دارد و اثبات غیر را می‌کند. آن وجود، موصوف به اسماء الهیه و صفت‌های ربانیه است که به لسان انبیاء و اولیاء خلقش را به ذات خودش هدایت می‌کند. خداوند متعال به لسان آنها این‌چنین خودش را توصیف کرده است که با هویت و وجود خارجی خودش که همان هویتش است با هر چیزی است اما نه به معنای اینکه در او داخل شده و مزاوله و امتزاج پیدا کرده است و به حقیقت خودش آن حقیقت صقع ذات و هوهویت، آن عالم هو و عالم هوهویت که غیر از هر چیز است نه‌اینکه این غیر از اوست خودش را در این اشیاء مخفی نگه می‌دارد. شما خدا را نمی‌بینید ولی صور را می‌بینید. این معنای ایجاد است. وجود علت در معلول، شما در معلول علت را نمی‌بینید ولی علت در آن گوشه خوابیده است. شما آن باطن معلول را نگاه کنید می‌بینید در همان‌جا علت هست بااینکه او اشیاء را اظهار می‌کند.

  • و إعدامُه لَها فی القیامةِ الکبرىٰ ظهورُهُ بِوحدتِه و قهرِه إیّاها بإزالةِ تعیُّناتِها و سِماتِها و جعلها ...

  • در قیامت کبریٰ که اینها را اعدام می‌کند اینکه خدای متعال به وحدت خودش ظاهر می‌شود و اینها را مقهور خودش قرار می‌دهد و تعینات و و نشانه‌ها را از آنها می‌گیرد...

  • تلمیذ: این مسامحه نیست که در قیامت کبریٰ واقعاً ظاهر می‌شود یااینکه ربط می‌شود...

  • استاد: نه آن ربط موجب می‌شود که دیگر تعینی احساس نشود یعنی جهت تعین نه‌اینکه تعین نداشته باشند. اگر تعین نداشتند همه که به بهشت می‌رفتند! مثل اینکه شخصی در اینجا دارای قدرت و قوت و این چیزها هست بعد شما با یک حرکات و دارو و وسیله‌ای این را مسلوب الاختیار و مسلوب الاراده نگه دارید که هیچ در خودش احساس قدرت نمی‌کند. قدرت دارد نه‌اینکه ندارد. یک وقتی شما قدرت را از او می‌گیرید یعنی در واقع چوب می‌شود. نه، قدرت دارد ولی نمی‌تواند این قدرت را دیگر إعمال کند. در مسئلۀ قیامت همین است؛ تمام این تعینات و اینها همه هست نه‌اینکه نیست اما انسان می‌بیند این تعینات همه کشک بوده است یعنی ﴿فَكَشَفۡنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلۡيَوۡمَ حَدِيدٞ﴾1 در اینجا می‌آید والاّ اگر همۀ تعینات گرفته بشود چیز دیگری باقی نمی‌ماند درحالی‌که همۀ وجودات با آن اوصاف خودشان و همان ملکاتشان و مکتسبات خودشان حشر پیدا می‌کنند، نه‌اینکه همۀ مکتسبات و زوائد و اینها همه پخش می‌شود. اگر این‌طور باشد همه مجرد و همه پیغمبر می‌شوند دیگر خب این خیلی عالی است! خدا بیاید همۀ کفر، شرک، حسد و کینه را بگیرد پس برای چه دیگر [او را] جهنم ببرد؟! آدم از این بهتر که پیدا نمی‌شود!

    1. . سوره ق (50) آیه 22. مهرتابان، ص 359:
      «هر آینه حقّاً که تو از این امر در غفلت بودى، پس ما پرده را از تو برداشتیم و بنابراین چشم تو امروز تیزبین است».

جلسه ۳۱۶

10
  • تلمیذ: مسامحه است.

  • استاد: نه، مسامحه به همین معنا است که این ظهور در اینجا به شکل تجردی خودش درمی‌آید.

  • متلاشیة کما قال‌ ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾ و ﴿كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُۥ﴾1 و فی الصغرىٰ تحوله مِن عالمِ الشهادةِ إلى عالمِ الغیبِ فَکما أنَّ وجودَ التعیناتِ الخلقیةِ إنّما هو بِالتجلیاتِ الإلهیةِ فی مراتبِ الکثرةِ.‌2

  • در قیامت صغریٰ تحول از عالم شهادت به عالم غیب هست چنان که وجود این تعینات در عالم خلق به‌واسطۀ تجلیاتی است که خداوند متعال در عوالم مادون و در عوالم اسماء و صفات می‌کند و این موجودات متعینه پیدا می‌شوند.

  • کذلکَ زوالُها بِالتجلیاتِ الذاتیةِ فی مراتبِ الوحدةِ.

  • زوال این تعینات خلقیه به تجلیات ذاتیه در مراتب وحدت است و این تعینات مضمحل می‌شوند البته برای کسانی که اینها واقعاً سالک هستند و راه خدا را می‌روند این زوال، زوال تکوینی است اما برای غیر از این افراد این زوال، زوال اعتباری است این تعینات باقی می‌ماند اما استقلال اینها ازبین می‌رود و ادراک این که خلاصه این در این عالم هیچ‌کاره بودند ...

  • فالماهیاتُ صوَرُ کمالاتِه و مظاهرُ أسمائِه و صفاتِه ظَهَرت أولاً فی العلمِ ثمَّ فی العینِ.

  • ماهیاتی که در این عالم هستند همۀ اینها صور کمالات اوست چون او خودش را به این صور درآورده است و مظاهر اسماء اوست و همۀ اینها مظهر اسماء او هستند؛ اسم علیم، اسم قادر، اسم حی، اسم مرید، اسم قاهر و صفات او که اولاً در ناحیۀ تعین علمی پیدا شده بعد در تعین خارجی پیدا شده است. در آن علم ربوبی اول این صور ماهیات و مظاهر اسماء پیدا شدند بعد تعین خارجی پیدا کردند و کم‌کم در عالم خارج تحقق پیدا می‌کنند که مقام اجمال و تفصیل به اینها تعبیر می‌شود.

  • و کثرةُ الأسماءِ و تعددُ الصفاتِ و تفصیلُها غیرُ قادِحَةٍ فی وحدتِهِ الحقیقیةِ و کمالاتِهِ السَرمَدیةِ کما سَیَجی‌ء بیانه إن شاء الله تعالى‌.

    1. . سوره قصص (28) آیه 88. الله شناسی، ج 3، ص 209، تعلیقه:
      «تمام اشیاء الآن نیست و نابودند مگر وجه او.»
    2. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 262.

جلسه ۳۱۶

11
  • کثرت اسماء و تعدد صفات و این‌همه مظاهری که در عالم هست و تفصیل این اسماء و صفات در عالم شهادت، تمام اینها ضرری به آن وحدت آن حقیقت نمی‌رساند و آن به وحدت به حال خودش باقی است و انسلام پیدا نمی‌کند.

  • عالم برزخ عالم تربیت و عالم تعلقات

  • تلمیذ: در عالم برزخ هم این انکشافِ حقیقت به‌طور تام هست؟

  • استاد: نه. تام در قیامت هست.

  • تلمیذ: یعنی ممکن است کسی در عالم برزخ هم برود باز هم با اینها باشد؟!

  • استاد: بله، باز با این ملکاتش و اینها هست. با این اوصاف هنوز هست.

  • تلمیذ: ملکات که سر جای خودش هست.

  • استاد: جنبۀ تجردی هنوز پیدا نمی‌کند و آن جنبۀ تجردی مربوط به عالم قیامت است.

  • تلمیذ: پس این شهودی که بعضی بزرگان کردند که بعضی‌ها به‌خاطر آن تعلقی که دارند و وابستگی به آن تعلقات شدیدی که داشتند هنوز در این عالم می‌آیند.

  • استاد: خب برای همین است یعنی هنوز آن صورت تجردی برای آنها روشن نشده که اینجا را رها کنند. به کار و کسبشان تعلق دارند. در احوالات شیخ حسنعلی نخودکی هست که از سر یک قبر می‌گذشت ناراحت می‌شد، می‌گفت: این هنوز دارد می‌گوید: آی خیار آی خیار! خیارفروش بود! هنوز این‌قدر خیار دوست داشت هنوز دنبال خیارفروشی دارد داد می‌زند! نه، در عالم برزخ همین عالم تربیت و عالم تعلقات است.

  • أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد