پدیدآور
گروهاسفار
مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...
توضیحات
فصل (22) في إثبات أن وجود الممكن عين ماهيته خارجا و متحد بها نحوا من الاتحاد
درس سیصد و هجدهم
نظر مرحوم آخوند نسبت به حقیقت وجود و کیفیت اعتباریت آن در عالم تصور (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
تلمیذ: در آیۀ ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ﴾1 نکره بودن «إله» به چه معناست؟
منظور از نکره آمدن «إله» در آیۀ ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي ٱلأَرضِ إِلَٰهٌ﴾
استاد: بهنظر نمىرسد که «إله» در اینجا معناى خاصى جز همان شمول داشته باشد چون نکره یک معناى غیر مشخص است. جائَنى رجلٌ؛ یک مرد آمد، این رجل در هر شکلى و هر سنى مصداق دارد؛ رجل بیستساله یا سیساله یا نودساله، همه رَجُل است و رَجُلیت در هر لباسى صدق مىکند. آنچه که بهنظر مىرسد شاید در اینجا مقصود از «إله» این باشد که آن جنبۀ الوهیت اختصاص به یک مکان، دون مکانى و به یک ظهور، دون ظهور دیگرى ندارد بلکه در همۀ مظاهر آن جنبۀ الوهیت ظهور پیدا مىکند. در زمین «إله» هست به جلوۀ زمین، در ماه «إله» هست به جلوۀ ماه، در آسمانها و کواکب «إله» هست در همان جلوه و در انسان «إله» هست به جلوۀ انسان، جلوات تفاوت پیدا مىکند اما نفس آن «إله» به آن معناى سِعى خودش باقى است! ممکن است مقصود از نکره این جهت باشد.
تلمیذ: منظور از إلهیت آسمان و زمین چیست؟
تبیین معنای عبارت «لَیسَ فى جُبَّتی إلاّ الله» بایزید بسطامی
استاد: نهاینکه آسمان و زمین «إله» هستند بلکه او «إله» است در اینها! یک وقت یک کسى یک چیزى راجع به بایزید گفته بود، بایزید یک عبارتى دارد «لَیسَ فى جُبَّتی إلاّ الله»2 بعد شخصى به او ایراد گرفته بود که الآن او در اینجا خدا را محدود کرده و خدا را در جبه آورده است! ولى بهنظر مىرسد اشکالش وارد نیست چون ایشان نمىگوید: اللهُ فى جُبّتى! اگر مىگفت: اللهُ فى جبّتى، در اینجا خدا در محدویت قرار مىگرفت! خدا در جبۀ من هست؛ در جبۀ من هست یعنى جبهای که محدود به این حدودِ کم و وضع و کیف است، خب در اینجا محدودیت صدق مىکند ولى یک وقت نه، ایشان مىخواهند اینطور بفرمایند که جبۀ من غیر از خدا چیزى نیست! جبه آن لباسى است که مىپوشند؛ نیمتنهاى است که به تن مىکنند را جبه مىگویند، ما پوستین مىگوییم. خلاصه به نیمتنه، جبه مىگویند. یک وقت مىگوید: خدا درون این جبّه هست یعنى در من هست، خب این الآن محدودیت آورده است و خدا خارج از قید و حد است! یک وقت مىگوید: من چیزى جز او نیستم؛ من چیزى جز او نیستیم با «او»، «من» است، فرق دارد! یعنى این حقیقت و وجود مادى من چیزى جز او نیست یعنى خارج از او نیست، این اشکال ندارد.
در مسئلۀ ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ﴾ مسئله همین است یعنى در آسمان غیر از «إله» چیزى نیست نهاینکه «إله»، آسمان است! اگر بگوییم که آسمان غیر از «إله» نیست، خب ممکن است چیز دیگر هم غیر از «إله» نباشد، منافاتى ندارد؛ آسمان غیر از «إله» نیست، زمین غیر از «إله» نیست، حیوان غیر از «إله» نیست و شجر غیر از «إله» نیست، همۀ اینها نفى آن هویت شخصیه و استقلالیه را مىکند و اندکاک انیت در آن انیت ذاتیه و انیت بسیطه و اطلاقیه را مىکند! خب این اشکال ندارد مسئلهاى نیست.
این همان کلام مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است که مىفرمودند که اگر نظر به مُهر کنید، خب به دید استقلالى این مُهر با او تفاوت دارد و اگر این دید استقلالى را از این بردارید خب چیزى جز او براى این نمىماند! و این یک مسئلۀ بسیار مهمى است که بهنظر مىرسد بسیارى از افراد در این مسئله مطالب مضطربى دارند مثلاً از یک طرف مىخواهند معناى آن بسیط الحقیقه را توضیح بدهند و از طرف دیگر نفس آن صرافت و آن وجود معرىٰ از هر قید و حد را به حال خودش باقى بگذارند، لذا آن وجود را اختصاص به پروردگار مىدانند. آن وجود اختصاص به پروردگار دارد همانطوریکه در بعضى از کلمات مرحوم آخوند هم این قضیه به چشم مىخورد. البته در بحث این جلسه که داریم انصافاً مرحوم آخوند در اینجا خوب جلو آمده است و بهنظر مىرسد همانطوریکه خود ایشان به تعبیر از نقاوۀ عرشیه مىآورند، این قضیه برای ایشان روشن شده است و مىتوانیم مطلب ایشان را بر همان کلام عرفا حمل کنیم. گرچه بعضىها خواستهاند یک معناى دیگرى را از کلام ایشان استفاده کنند یعنى آن وجود معرىٰ را اختصاص به ذات پروردگار بدانند و آن مراتب فیض را به معناى همان وجود منبسط یا مقام واحدیت که متنازلۀ از ذات است ولى آن وجود مبرىٰ و منحاز از حد و قید است که باز خواهى نخواهى در اینجا قائل به ثنویت خواهیم شد و آن عدم حد و عدم قیدى که در آن وجود معرىٰ لحاظ شده است، آن عدم قید به آن وجود واحدیت و همین نزول وجود منبسط حد مىخورد درصورتىکه ما آن وجود منبسط را از آثار آن ذات بدانیم نهاینکه نفس ذات بدانیم.
مسئله خیلى دقیق مىشود و این قضیه به نهایت دقت مىرسد که چطور با یک عبارت و با کمترین اشاره، توحید و ثنویت پیش مىآید! اگر ما آن وجود را همراه با همۀ تعینات و ظواهر بدانیم پس آن وجود محدود به این حدود و مقید به این قیود است؛ این «إله» مىشود و آن «إله» مىشود، همۀ اینها «إله» مىشوند درحالىکه اینها هرکدام با دیگرى تمایز دارند و داراى ماهیات هستند و حدود و قیود دارند. اگر ما آن وجود را وجود مبرىٰ و معرىٰ از هر قید بدانیم پس این وجودهاى مقید از کجاست؟! این وجودهاى متمایز چه ارتباط و تعلقى با او دارند؟! خلاصه مسئله و مشکل به صرف تعلق حل نمىشود! به اینکه اینها را وجود متدلى به آن ذات و از آثار آن ذات بدانید؛ هرچه اسمش را بگذارید آثار ذات، آثار صفات، وجودات متنازلۀ از اسماء و صفات، وجودات متدلیۀ به اسماء کلیه و صفات کلیه و مصادیق جزئیۀ اسماء و صفات، هر اسمى را که مىگذارید بالأخره ارتباطش با ذات چیست؟! آیا این وجودات خارجیه همانطوریکه بعضیها گفتهاند، صرفاً هستىنما هستند یعنى حظى از وجود نبردند و نمود و اشارهاى از وجود در آنها هست ولی در واقع اینها موجود نیستند؟ شوخى نداریم چون یا موجود هستند یا معدوم، دیگر از این دوتا که خارج نیست! آیا اصلاً اطلاق وجود و موجود بر اینها صحت سلب دارد؟ اگر اینطور است خب دیگر یک مسلکى است. این همان مسلکى است که [میگوید:] همۀ اشیاء خارجى بطلان محض هستند و تمام اینها تخیلات و اعتبارات است و هو واضحُ البُطلان! یااینکه بالأخره مىشود اطلاق وجود بر اینها کرد.
حالا صحبت در این است که آیا بین این وجود که وجود مقید و محدود است و آن وجود معرىٰ از حد و قید چه اشتراک و اختلافى وجود دارد؟ اگر در ماهیت بحث مىکنیم که وجود خارج از ماهیت است! اگر اختلاف و اشتراک بخواهد به معناى جنس و فصل براى وجود مطرح بشود که اینها واضح البطلان است چون وجود در تحت مقولهاى نیست، در تحت مقولهاى وجود ندارد بلکه وجود مقوله را وجود مىدهد و ایجاد مىکند. اگر بین این وجود و آن وجود اشتراک قائل هستید، آن اشتراک در چه مسئلهاى است؟! آیا اشتراک و امتیازى هست که آن امتیاز جنبۀ فصلیت پیدا مىکند پس خود وجود منقسم به جنس و فصلى میشود و بین ما و وجود پروردگار مابهالاِشتراکى دارد. مابهالاِختلافى دارد که عبارت از همان حدود و قیود ما و عدم حد و عدم قید وجود پروردگار است که این باز در تحت مقوله و ماهیت رفت.
بنابراین باید بگوییم که بین این وجود و آن وجود هیچگونه امتیازى وجود ندارد و اشتراک عبارت از تمام هویت خارجیۀ این وجود و آن وجود است! بین این وجودات محدود و مقید و آن وجود معرىٰ از حد و قید هیچگونه اختلافى نیست، اختلاف در ذات نیست! پس اختلاف در چیست؟ اختلاف در آثار و حدود و قیود است، بین این و او این اختلاف وجود دارد. دوباره برگشت این اختلاف هم به همان حقیقت وجود است. اگر این اختلاف از خارج و جداى وجود آمده باشد، نقل کلام در آنجا مىشود و خب این ادله بر نفى آن ثابت [است]. اگر این اختلاف از نفس وجود آمده است بنابراین به تعبیر مرحوم آخوند نفس خود همین اختلاف هم داخل در وجود است.
عدم دوئیت بین ماهیت و وجود خارجی
بنابراین وجودات جزئیه و خارجیه چیزى غیر از همان ماهیت نیست و آن ماهیت چیزى جز همان وجودات خارجیه نیست! پس دوئیت بین ماهیت و وجود خارجى از میان برداشته مىشود و آنچه که مىماند خود وجود است. به آن وجود سعى و اطلاقى، اطلاق ذات مىشود. به این وجودات خارجى که همان وجود سعى بهصورت این وجودات خارجى جلوه مىکند اطلاق مصادیق و تکثرات مىشود.
منظور از روایت «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة ...»
این قسمتى از کلام مرحوم آخوند بود که مسلک عرفا ناظر به این جنبۀ عدم تمایز بین آن وجود حقیقى و وجود خارجی [است]. لذا امیرالمؤمنین علیهالسّلام در نهج البلاغه دارند: «داخلٌ فی الأشیاء لا بِالمُمازجة وَ خارجٌ عَن الأشیاء لا بِالمُزایلة»1 این اشاره به همین نکته است که ورود و خروج، ورود و خروج از قید است ولى حقیقت ذات یکى است! آن وجودى که داخل در اشیاء هست، اشیاء را در خود فانى مىکند نهاینکه بین خود و اشیاء حجاب مىاندازد، اگر حجاب بیندازد که ثنویت است! و وقتى که از اشیاء خارج است یعنى در یک شیء خاص نیست و حد و قید ندارد! حقیقت آن وجود، حقیقت بدون حد و قید است مانند: آب که یک حقیقتى دارد و یک نمودى در صور مختلف دارد. یک وقتی آب، روان است و حرکت مىکند، یک وقتى این آب راکد است، یک وقتى این آب بهصورت ثلج و یخ است و سفت و مکعب است، یک وقتى این آب بهصورت برف است و یک وقتى بهصورت بخار است. بخار هم همان آب است منتها تلطیف شده و اجزای آن از هم جدا شده است.
پس آنچه که در تمام اینها حقیقت و ذات آب را تشکیل مىدهد چیست؟ اکسیژن و هیدروژن است، این دو مولکول حقیقت آن ذاتى را تشکیل مىدهد که مىتوان برایناساس اطلاق ماهیت بر او کرد. اما یخ و برف آب نیست! یخ یخ است، ثلج ثلج است، مَطَر مَطَر است و بخار بخار است. حقیقت ذات چیست؟ ماء است. این ماء در شرایط مختلف صور مختلفى به خود مىگیرد، حالا این شرایط مختلف یک وقت شرایط خارجى است؛ خود ماء بهتنهایى بخار نمىشود و شما باید آب را روى کترى بگذارید و چراغ را روشن کنید تا گرما به این بخورد و این بخار بشود یااینکه شمس به آب بتابد و بهواسطۀ آن تبخیر بشود. اینها شرایط خارجى است. یااینکه باید آب را در یخچال بگذارید تا بهواسطۀ برودت تبدیل به ثلج بشود. این شرایط، شرایط تحمیلى بر این ماء است ولى یک وقت این شرایط هم از خودش است یعنى خود این ماء قدرت دارد که با اختیار خودش به این شکل دربیاید و با اختیار خودش به آن شکل دربیاید. مثل انسان، انسان صوت دارد و این صوت همان صدایى است که از حنجره بیرون مىآید و از دهان خارج مىشود، این صوت است. این صوت در اختیار شماست؛ یک وقت این صوت بهصورت فعل ادا مىشود و یک وقت این صوت بهصورت اسم ادا مىشود و یک وقت بهصورت حرف ادا میشود و گاهى هم بدون هیچ صورتى. فرض کنید کسى داد مىزند و آواز مىخواند بدون اینکه صدا معنا داشته باشد. اختیار ظهور این صوت در مظاهر مختلف به دست خود شماست! دلتان مىخواهد بهعنوان حرف یا اسم یا فعل ادا کنید، اختیار این صوت با شماست.
مسئلۀ وجود هم همینطور است، مسئلۀ وجود یک حقیقتى است که حرف و اسم و فعل نیست و همۀ اینها هست! یعنى درست عین آن صوتى که بهواسطۀ إعمال بهوجود مىآید؛ ارادۀ انسان صوت را بهوجود مىآورد! همینکه آن صوت مىخواهد از دهان خارج شود، به آن شکل مىدهد؛ یعنى شما در عالم تعمل و انقلاب دو کار انجام مىدهید؛ کار اول این است که صوت را خارج مىکنید و همزمان با اخراج صوت، فعل و حرف و اسم را بر او تحمیل مىکنید یعنى هم نفس الوجود را تولید مىکنید و هم به آن نفس الوجود شکل مىدهید. وجود هم همین است، وقتى که وجود مىخواهد بهصورت یک انسان بیاید، اول اصل خودش را جلو مىآورد و همزمان با آن ذات، آن صورت و آن شکل را قالب مىبندد و بهصورت ظهورات مختلف و مظاهر مختلف، به آن شکل مىآورد و خارج مىکند.
بنابراین اسم آن حقیقتى که مىخواهد شکل پیدا کند، ذات بارى است. خیال مىکنم دیگر معنا از این راحتتر نشود. آن شکل درحالىکه آن حقیقت شکل ندارد، شکل دارد؟ صوتى که از دهان خارج مىشود شکل ندارد، ما آن را تبدیل به فعل مىکنیم؛ به صیغۀ ضرب ببریم فعل ماضی مىشود، به یضرب ببریم فعل مضارع میشود، بهصورت زید بیاوریم اسمش مىکنیم و بهصورت إلى و لیت و لعلّ و اینها بیاوریم، تبدیل به حرف مىکنیم ولى خود صوت شکل ندارد بلکه ظهورات صوت شکل دارند! مسئله در وجود بارى [این است].
اینجاست که بزرگان بین آن حقیقتى که معرىٰ از هر قید است با آن ظهورات اختلاف انداختهاند! بنابراین اگر اینطور مىشود باید بگوییم که آن فعل و حرفى که هست، آن فعل و حرف صوت نیست بلکه مظاهر صوت است درحالىکه فعل و حرف صوت است! من مىگویم: «مِن» همۀ شما شنیدید! میگویم: زید، همه شنیدید! میگوییم: ضَرب، همه شنیدید! درحالىکه بین این سهتا اختلاف هست. اگر صوت نبود که شما نمىشنیدید! اگر صوت در او نبود که به اختلاف پى نمىبردید! این حقیقتى که الآن بهعنوان صوت از دهان من خارج مىشود همان مرحلۀ ذات است. این ذات در حرف یا فعل یا اسم تجلى مىکند. این اصل و اساس قضیه است! حالا دیگر شما مىتوانید تمام مبانى را با این مسئله مقایسه کنید و ببینید کدامیک از این مبانى با این مبنا نزدیکتر است؟ بعضى مبانى خیلى دور است و مىگویند: اصلاً انسان وجود ندارد یعنى همۀ اینها کشک هستند! یعنى قائل به یک نیهیلیسم1 یا داخل شدن در یک مکتب اگزیستانسیالیسم2 شدن است! اصلاً کنار گذاشتن این قضیه است یعنی پوچگرایى! فرض کنید صرفاً مسئله را بهعنوان ایدئالیسم3 مطرح کردن است. اما قائلین به حقیقت و رئالیسم براى وجود خارجى یک اصالتى قائل هستند و باید ببینیم که آن اصالت در ارتباط با مبدأ خودش چه نوع رابطهاى مىتواند بر قرار کند؟! چه پیوندى بین آن وجود خارجى و مبدأ ـ بالأخره مبدأ دارد ـ مىتواند برقرار کند؟! آیا همانطوریکه بعضیها گفتهاند که ما ظلال آن حقیقت هستیم ولى بین ما و آن حقیقت فاصله است، آیا منظور این است؟! یااینکه بعضیها گفتهاند: اصلاً آن حقیقت عبارت از همان وجود خارجى است و به تعداد وجودات خارجى «إله» وجود دارد، آیا این است؟! یااینکه نه، ارتباط آن حقیقت با آن وجود خارجى، ارتباط ظهور و مُظهر است؟! و این ظهور و مُظهر چه شکلى پیدا مىکنند؟! این مسلک عرفاى شامخین است که میتوانیم در این جلسه کلمات مرحوم آخوند را بر این مسئله حمل کنیم.
مطلبى را که ایشان میخواهند در این بحث مطرح کنند این است که وجود که عبارت از همان حقیقت هستى است، آن یک حقیقتى است که ظاهر بذاته است؛ یعنى ذاتاً خود او ظهور دارد و تمام اشیاء به او ظهور پیدا مىکنند و تمام صفات در این ذات جمع است؛ یعنى برگشت سمع به سمع ذاتى است! برگشت تکلم به تکلم ذاتى است! برگشت علم به علم ذاتى است! برگشت همۀ صفات به آن حقیقت وجود است. پس آن وجود واقعى و حقیقىّ حق است که سمع محض، بصر محض، علم محض و حیات محض است و وجود در آثار خودش بر آن ظهورات، این سمع و بصر را بهعنوان عاریه به آثار خارجى اعطاء مىکند ولى حقیقت چیست؟! حقیقت مربوط به همان سمع است. اگر الآن صحبت مىکنم چون آن تکلم اختصاص به وجود دارد والاّ الآن نمىتوانستم صحبت کنم! اگر شما الآن مىشنوید چون سمع اختصاص به وجود دارد والاّ شما نمیشنیدید! اگر الآن این مسائل مُدَرک ما هست بهخاطر این است که آن علم و ادراک اختصاص به وجود وارد! چون وجود در اینجا حضور دارد همراه با حضورش، سمع، ادراک، علم و تکلم حضور دارد! وجود حضور نداشته باشد دراینصورت هیچ صفتى هم نمىتواند در اینجا حضور داشته باشد! این چکیدۀ مطلب مرحوم آخوند بود حالا تا ببینم که ایشان در ادامۀ این مطلب تا کجا پیش مىروند.
تلمیذ: منشأ ظهور از کجاست؟!
استاد: منشأ ظهور خود ذات است.
تلمیذ: از کجاى ذات است؟
استاد: من نمىدانم از کجاى ذات باید بگویم!
تلمیذ: صوت که الآن فرمودید و مثال زدید، بالأخره این صوت در «مِن» هم هست، «مِن» از کجا تشکیل شده است؟
استاد: شما قبل از اینکه معناى حرفى ادراک کنید، صوت را ادراک کردید چون تا صوت نباشد ... هزار دفعه بگویم: مِن، إلى، لیت و لعلّ و گوشتان را بگیرید، آیا از مطلب من چیزى مىفهمید؟! نمىفهمید. پس اول در وهلۀ اول گوش شما این مِن و إلى را به مغز منتقل کرده است؛ یعنى این پرده با این صوت تکان خورده است و شما صدایى را احساس کردهاید و حالا از نوسانات این صوت به معناى حرفى یا اسمى و فعلى پى مىبرید. میگویید: «مِن»، مىبینید که من ایستادم. اینکه من در «مِن» ایستادم خب اسم که دو حرفى نمىشود! «مِن» بر طبق همان قراردادى که از آن اطلاع دارید متوجه مىشوید که مقصود از «مِن» در اینجا باید چیز باشد.
... آن روابط و وضعى که قبلاً نسبت به این ارتباطات و وضع باید سابق العهد باشید. «إلى» دوباره مىبینید که این معنا، معناى حرفى است. «طهران» مىبینید دوباره معنا معناى اسمى مىشود. بنابراین در تمام این کلماتى که از دهان من خارج مىشود اول چیزى که به مغز انسان مىخورد بهواسطۀ این صوت است که مىآید و پرده صماخ را به حرکت وامىدارد و از این پردۀ صماخ عبور مىکند و به آن استخوانهای سهتار میخورد، مایعى در آنجا هست که بهواسطۀ آن مایع [صوت حرکت میکند] چون صوت در زمینۀ آب حرکتش سریعتر و صافتر خواهد شد. لذا یک مایعى در گوش هست و این صوت به آن مایع مىخورد و وقتى از مایع عبور کرد به این استخوانها اصابت مىکند و بعد از استخوان سوم، آن رگ عصب این نوسانات و فرکانس را به آن قسمت مرکزى مغز منتقل مىکند که مربوط به شنوایى است.
پس در وهلۀ اول فعل و حرف به مغز اصابت نمىکند بلکه صوت اصابت مىکند ولى از آن جایی که این صوت داراى فراز و نشیب است، شما اگر یک صدایى را بدون فراز و نشیب بگویید [مثلاً] دهانتان را همینطور باز نگه دارید و بخواهید بگویید: زید، همینکه مىگویید: «ززز»، فقط صداى زنبور درمىآورید اما دیگر «یا» و «دال» و چیزهاى دیگر مترتب بر حرکت لبها و فراز و نشیبى است که از اینجا پیدا مىشود. این حرکتى که در دهان پیدا مىشود، صوت را بالا و پایین مىبرد. اگر دهانتان را همینطورى به یک شکل خاص نگه دارید، شما تابهحال این کار را کردهاید؟ نمىشود. پس اگر مىخواهیم صحبت کنیم باید دهانمان را حرکت بدهیم و اگر نمىخواهیم صحبت کنیم عیب ندارد، مىتوانیم به یک حالت نگه داریم. به یک حالت نگه داشتن براى وقتى است که نخواهید حرف بزنید! حالا ایندفعه امتحان کنید. هرچه بخواهید لفظ را ادا کنید، بدون اینکه دهانتان را حرکت بدهید فایده ندارد! این صداى صوت مىشود، فقط صداى صوت است. بنابراین این مسئله در مورد منشئیت براى ظهور فقط مسئلۀ صوت است و در وجود بارى هم مسئله، مسئلۀ ذات است و بعد آن مراتب ذات که پایین میآید وارد تمام اَشکال و خصوصیات میشود و إلیماشاءالله عالم بقاء از همین کثرات و اختلاف و فراز و نشیبها پیدا شده است.
علىٰ أنّهُ لا یَتحقَّقُ شیءٌ فی العقلِ و لا فی الخارجِ إلاّ بِه فهو المحیطُ بِجمیعِها بِذاتِه و بِهِ قوامُ الأشیاء.1
اضافۀ بر آنچه گفتیم اصلاً چیزى در عقل نمىتواند محقق باشد یا در خارج نمىتواند باشد مگر به وجود! چه در وجود ذهنى مربوط به صور عقلیه و چه در وجود خارجى مربوط به اعیان خارجى. وجود به جمیع آن اشیاء بذاته احاطه دارد. این مسئلۀ بذاته خیلى نکتۀ دقیقى است که مرحوم آخوند در اینجا مىفرمایند. یک وقت شما اشراف بر اشیاء دارید ولى بذاته نیست؛ شما با چشمتان اشیاء را مشاهده مىکنید و یک شخص در یک بلندى قرار گرفته است و از آنجا احاطۀ به پایین دارد و بین انسان و آن چیزى که انسان به آن اشراف دارد فاصله زیاد است، ممکن است که انسان احاطه داشته باشد ولى احاطه، احاطۀ ذاتى نیست. انسان با اسماء و با صفات اشراف و احاطۀ بر یک شیء دارد ولى این وجود احاطۀ ذاتى دارد. احاطۀ ذاتى یعنى چه؟ یعنى ذات وجود، اوست! چون ذات وجود، اوست پس از این باب بر او احاطه دارد. فرض کنید ذات این یخ، مىگویید: چه چیزی بر این یخ احاطه دارد؟ یک وقت مىگوییم: هوا بر این یخ احاطه دارد، خب هوا یک طرف هست و یخ یک طرف، هوا در محیط این یخ و ثلج قرار دارد. ولى یک وقت مىگویید: چه چیزی به این احاطه و اشراف دارد؟ مىگوییم: آن اکسیژن و هیدروژنى که در ذات این هست، اگر آن را از این بگیرند، دیگر چیزى براى یخ نمىماند و صفر مىشود. این احاطه، احاطۀ ذاتى میشود. احاطهاى که وجود به جمیع اشیاء دارد، به ذاتش است. خدا رحمت کند مرحوم آخوند واقعاً اینجا خوب جلو آمدهاند! و قوام همۀ اشیاء به وجود است.
لأنّ الوجودَ لو لَم یکن لَم یکن شیءٌ لا فی العقلِ و لا فی الخارجِ بَل هو عَینُها وَ هو الذی یَتجلّىٰ فی مَراتِبهِ و یَظهرُ بِصورِها و حَقائِقِها فی العلمِ و العینِ فیُسمى بِالماهیةِ و الأعیانِ الثابتةِ کَما لَوَّحنا بِه و هی معَ سائرِ الصفاتِ الوجودیةِ مُستهلکةٌ فی عینِ الوجود.
چون اگر وجود نبود، هیچ چیزى نبود! نه در عقل چون وجود ذهنى در عقل است و نه در خارج بلکه وجود عین این اشیاء است! وجود همان است که در مراتب خودش تجلى مىکند و به صور و حقایق اشیاء ظهور پیدا مىکند و یا مراتب، فرق نمىکند. [اگر] در علم [ظهور پیدا کند یعنی] در وجود علمى و [اگر] در عین [ظهور پیدا کند] در وجود خارجى [است]، اگر در علم وجود پیدا کند به او ماهیت مىگویند. این ماهیت عبارت از وجود علمى اشیاء است اگر در اعیان خارجى [باشد] به او اعیان ثابته مىگویند. پس اعیان ثابته عبارت از وجود عینى اشیاء است و ماهیت عبارت از وجود علمى اشیاء است.
ما به این مطلب اشاره داشتیم. با سایر صفات وجودیه، این اعیان ثابته و ماهیات در عین وجود مستهلک و فانى هستند و اصلاً وجودى ندارند.
| ذات نایافته از هستی بخش | *** | کی تواند که شود هستیبخش1 |
تمام اینها فناى در عین وجود دارند. در آیات شریفه داریم و مثل اینکه مرحوم آخوند هم در اینجا دارند؛ ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾2 در آنوقتى که صور دمیده میشود تمام تعینات گرفته مىشود و دیگر استقلالى نمىماند! این منم منمها! تو برو من مىآیم! ما هستیم! من آنم که رستم بود پهلوان! امثال این اِهن و تلپهایى3 که در این دنیا بهواسطۀ تخیلات، اوهام، نفهمىها و جهالتهایمان [داشتیم ازبین میرود]. واقعاً چقدر این جهل بد است و چقدر علم خوب است! چقدر آن کسانى که عالم هستند راحت هستند و چقدر آن کسانى که جاهل هستند در گرفتارى، صعوبت، ضیق و حیات زنک به سر مىبرند! اینها برای چیست؟! همه برای تخیلات است! آنهایى که علم دارند اعصاب و خیالشان راحت است! علم دارند و خودشان را راحت کردند و واقعیت را دریافتهاند، دیگر مىخواهند غصۀ چه چیزی را بخورند؟! واقعیت را ادراک کردهاند. اما آنها که علم ندارند، بالا مىروند، پایین میآیند، سرشان را به سنگ مىزنند، به دیوار مىزنند و فلان مىکنند! بابا راحت شو، چه خبر است که اینقدر دارى اینطرف و آنطرف [سروصدا] مىکنى؟! چه خبر است؟! آدم باید راحت باشد، باید مسئله را واگذار کند، باید واقعیت و حقیقت را بیابد و باید هر چیزى را در خودش و در موقع مناسب خودش قرار بدهد!
عدم وابستگی مکتب اولیاء به شخص
ما خودمان را جاى خدا گذاشتهایم و خدا را جاى خودمان گذاشتهایم، کارها خراب مىشود! [میگویند که] هر کسی دنبال ما نیاید بدبخت و بیچاره است! یعنی چه؟! من چه کسى هستم؟! بارها گفتهام. بله، بنده مىتوانم بگویم: کسى که به مکتب مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بیاید رستگار است ولى نهاینکه دنبال من بیاید! نه باباجان، برو خودت مکتب آقا را پیدا کن و دنبالش برو و اصلاً صد سال هم ما را نبین! دنبال مکتب آقا باش ولیکن دنبال ما نباش، من هم فردى هستم مانند سایر افراد! دنبال مکتب ایشان باشم، رفتم [و اگر] نیستم کلاهم پس معرکه است! هیچ تفاوتى نسبت به این قضیه بین من و شما نیست! والله العظیم نیست! بالله و تالله و رب الکعبه! هرچه بخواهید بگویید. ولى میتوانم بگویم که مکتب آقا حق است و این را نمىتوانم کوتاه بیایم! مسئله این است. والاّ نه آقاجان این مسئله نیست! اصلاً و اصلاً و اصلاً والله و بالله خدا شاهد است تابهحال در مخیلۀ من خطور نکرده است و فعلاً هم نه و إنشاءالله بعداً هم نخواهد کرد که این مسلک فقط متعلق به من و مترتب به من و وابستۀ به من است! گفتم که والله العظیم تابهحال این قضیه به ذهن من خطور نکرده است! این حرفها چیست؟! ما چه کسى هستیم؟! بابا هشت ما گروه هیجده ما و 98 ماست! این حرفها چیست؟! جدى مىگویم ها! احساس مىکنید که از روى تواضع نیست و واقعیت است. نیازی به تواضع نداریم، تواضع چی؟! همهاش کشک است! همین کله را آدم به کار بیندازد، همۀ اینها بیخود و کشک است!
ما به یکى از کشورهاى خارجى رفته بودیم و گفتند که فلان شخص آدم خوبى است، خیلى آدم خوبى است! اینقدر متواضع است و فلان است و چهکار مىکند! شما اجازه مىدهید با شما یک ملاقاتى بکند؟ من اصلاً او را ندیده بودم و فقط از دور و چهل پنجاه مترى دیده بودم که رد شد. گفتم: این شخص با من ملاقات نمىکند. او هم اصلاً مرا ندیده بود. گفتند: نه، فلان است. گفتم که خب حالا به هم مىرسیم. من 38 روز در آنجا بودم و اینها چند مرتبه به او پیغام دادند و براى حدود پانزده یا شانزده روز حتى در آن ساختمانى بودم که او هم بود، یک مرتبه هم ملاقات نکرد! چرا؟! همین سرمان را پایین مىاندازیم [فکر میکنیم فقط این است]، نه باید ببینیم در [دلش] چه خبر است! در اینجا کار خراب است. مسئلۀ تواضع نیست، مسئلۀ واقعیت است چرا نگوییم؟! چرا واقعیت را نگوییم؟! چرا نگوییم این قضیه به ما مربوط نیست؟! چرا؟! خب آدم باید صادق باشد! [باید بگوید که] این قضیه هیچ ارتباطى به من ندارد. بنده خودم عمل کنم، به آن مقدارى که عمل مىکنم بهره بردم و اگر عمل نکنم بهره نمىبرم! این یک مسئلهاى است که خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم گفتهاند و این قضیه تعارف ندارد! اگر غیر از این بود کلک بود! اگر غیر از این بود حقهبازى بود! چون حق است اینطورى نیست! چون حق است نباید اینطور باشد! خب روضه هم خواندیم!
فَلا مغایرةَ إلاّ فی اعتبارِ العقلِ و الصفاتُ السَلبیةِ معَ کونِها عائِدةً إلى العدمِ أیضاً راجعةٌ إلى الوجودِ مِن وجهٍ وَ الوجودُ لا یَقبلُ الانقسامَ و التجزّیَّ أصلاً.1
مغایرت فقط در اعتبار عقل است! عقل بین آن وجود خارجى و وجود ذهنى و آن ماهیت تفاوت مىاندازد و براى او حد قرار مىدهد. با اینکه این صفات سلبیه به عدم برمىگردد مانند: فقر و امکان و امثالذلک. قبلاً گفتیم که اینهم به وجود برمىگردد چون بالأخره در ذهن تصور مىشود و برگشتش به وجود است. وجود اصلاً قبول انقسام و تجزى نمیکند. إنشاءالله این فقره را بعداً بیان میکنم.
تلمیذ: ببخشید در عبارت لأنّ الوجودَ لو لَم یکن لَم یکن شیءٌ لا فی العقلِ و لا فی الخارجِ، لا فی العقلِ و لا فی الخارجِ لازم است؟!
استاد: بله، چون هم در وجود ذهنى احتیاج به وجود داریم و هم در وجود خارجى.
تلمیذ: خب همین لَم یکن شیءٌ کفایت مىکند.
عدم انحصار وجود به اعیان خارجی
استاد: خب شاید یکى بگوید: نه، مسئلۀ عقل خارج از حیطۀ وجود است. ما مىگوییم: نه، خود عقل هم از مسئلۀ وجود خارج نیست! نفس تخیل و نفس تصور و نفس آن ماهیتى که شما در عقل مىآورید، آنهم مشمول قاعدۀ وجود است و فقط به اعیان خارجى منحصر نمىشود.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد