/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۰۰

1
  • درس چهارصدم

  • بیان کلام مرحوم آخوند نسبت به اثبات مراتب مختلفۀ وجود، در ارتباط با موجودات خارجیه (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • وجود دو قول راجع به مسئلۀ اتصاف موصوف به صفتی

  • مرحوم آخوند در اینجا مطلبی به‌دنبال مطالب قبل که راجع به کیفیت وجود بر نحوی که موجب اتصاف به صفتی باشد بیان کردند، حالا ببینیم که نظر ایشان به چه نحو است. راجع به مسئلۀ اتصاف موصوف به صفتی دو قول وجود دارد؛ یکی نظر مرحوم آخوند است و دیگر نظر افراد دیگر و جمع دیگری از محققین که از جمله محقق دوانی است. نظر این قوم بر این است که باید در قضایای مرکبه و به تعبیر قوم هلیّت مرکبه موصوف به‌نحوی باشد که بتوان صفتی را از او انتزاع کرد، حالا این ظرف موصوف در خارج باشد قضیۀ خارجیه می‌شود، در ذهن باشد قضیۀ ذهنیه می‌شود و در نفس‌الأمر و واقع باشد قضیۀ حقیقیه می‌شود که از آن تعبیر به ظرف اتصاف می‌آورند، یعنی ظرف اتصاف یا خارج است یا ذهن است و یا نفس‌الأمر است.

  • عدم اثبات وصف بر موصوف عدمی

  • در هر قضیه‌ای به مقتضای ثبوتُ شیءٍ لِشیءٍ فرعُ ثبوتِ ثابت اگر شما یک وصفی را برای یک موصوفی ثابت می‌کنید باید آن موصوف شما وجود داشته باشد و وصف را بر موصوف عدمی نمی‌توان ثابت کرد! این وجود موصوف سواءٌ اینکه یک صفت خارجی بر او حمل بشود یا یک صفت ذهنی بر او حمل بشود، نه خارجی، یااینکه در همین بیان معنای دوم وصفی از آن موضوع انتزاع بشود و بر او حمل بشود، مثلاً در بیاض می‌گوییم: هذا القِرطاسٌ أبیَض، الآن در اینجا موضوع ما یک موضوع خارجی است و این قرطاس یک قرطاس خارجی است و بیاض هم یک وصف خارجی است، بیاض با کتاب و با قرطاس فرق می‌کند، این بیاض در خارج حمل بر این قرطاس شده است، الآن ظرف اتصاف در خارج هست، هم موصوف ما موصوف خارجی است، هم وصف ما وصف خارجی است، ظرف اتصاف هم خارج می‌شود.

جلسه ۴۰۰

2
  • یک قِسم هم داریم که موصوف، موصوف خارجی است اما وصفی که حمل بر او می‌شود وصف خارجی نیست بلکه وصف انتزاعی و عقلی است مانند: زیدٌ ممکنُ الوجود؛ زید، زید خارجی است و زید را داریم می‌بینیم اما این امکان در زید نیست بلکه این یک انتزاع عقلی است که به ملاحظۀ جهت و حیثیت وجود زید و ارتباط او با ماهیت، زید، یک امکانی را انتزاع می‌کند و بعد او را تبدیل به مشتق می‌کند و آن مشتق را حمل بر زید می‌کند که می‌شود: زیدٌ ممکنُ الوجود. خب این زید که الآن به او ممکنُ الوجود می‌گوییم، ظرف اتصافش ذهن است یا خارج است؟ موصوف ما موصوف خارجی است و ظرف اتصاف هم خارجی است اما وصف، وصفِ خارجی نیست.

  • کلیت، یک معنای ذهنی

  • یک‌وقت موصوف ما ذهنی است، نه خارجی، طبعاً ظرف اتصاف هم ذهن خواهد بود مانند: الإنسانُ کلیٌّ؛ حقیقت و طبیعت انسان کلی می‌شود. این انسان به‌عنوان یک طبیعت کلیه، ظرف وجودش در ذهن هست، نه در خارج! انسان، نه زید و عمرو، ظرف وجود زید و عمرو در خارج هست ولی انسان به‌عنوان طبیعت کلیه ظرف وجودش در ذهن هست و وقتی که ذهن شد، دیگر طبعاً نمی‌شود وصف خارجی بر یک موضوع ذهنی حمل بشود. از این انسان ذهنی هم که آن انسان کلی است اگر وصفی حمل بشود، وصف او باید ذهنی باشد. لذا کلیت یک معنای ذهنی است! الآن ظرف موصوف ما ذهن هست و ظرف اتصافش هم در اینجا ذهن هست. یک‌وقت ظرف اتصاف قضیۀ ما نفس‌الأمر است، نه ذهن و نه خارج است مثل الأربعةُ زوجٌ.

  • مهم نبودن وجود محمول در قضیۀ هلیّات مرکبه بنا بر قول بعض قوم

  • بیان آقایان بر این است: آنچه که ما در قضایا لازم داریم این است که در قضیۀ ما موضوع وجود داشته باشد، حالا چه وجود خارجی یا وجود ذهنی و یا وجود نفس‌الأمری. وقتی که می‌گوییم: الإنسانُ کلّیٌ الآن موضوع ما وجود دارد، پس مطابَق ما عبارت از موصوفی است که در ذهن وجود دارد. یا وقتی که می‌گوییم: الأربعة ُ زوجٌ حکم زوجیت را بر اربعه مترتب کردیم موضوع ما در اینجا وجود دارد که عبارت از همان اربعه است منتها ظرف اتصاف نفس‌الأمر است که از آن تعبیر به قضیۀ حقیقیه می‌شود. ظرف اتصاف نه ذهن و نه خارج است بلکه نفس‌الأمر می‌شود. پس در هر قضیه‌ای ظرف اتصاف چه خارجی باشد یا ذهنی و یا نفس‌الأمری باشد، مهم در قضیه در هلیّات مرکبه این است که موضوع ما وجود داشته باشد اما محمول وجود هم نداشته باشد اشکال ندارد!

جلسه ۴۰۰

3
  • صفت، یک وصف انتزاعی

  • فرض کنید زیدی که شما می‌گویید: ممکن الوجود است، این امکان وجود دارد یا ندارد؟ نه، وجود خارجی ندارد. درعین‌حال که شما از زید انتزاع کردید دلیل نیست که وجود خارجی هم داشته باشد! موصوف وجود خارجی دارد ولی صفت که وجود خارجی ندارد! صفت یک وصف انتزاعی است! شما انتزاع کردید بعد در ذهنتان به او حمل کردید اما در خارج کجای از زید ممکن است؟!آیا یک تکه‌اش یا چند کیلو از او ممکن است و بقیه‌اش وجود است؟! نه، زید، زید است، عقل می‌آید وجود و ماهیت او را لحاظ می‌کند و از ارتباط بین وجود و ماهیت و تساوی طرفین وجود و عدم به نسبت به ماهیت، امکان را انتزاع می‌کند بعد بر زید خارجی حمل می‌کند. می‌گوید: بااینکه این زید، زید خارجی است ولی درعین‌حال ممکن است، نه‌اینکه واجب است.

  • بیان امثله برای حمل اوصاف عدمی

  • قوه امری عدمی، و فعلیت امری وجودی

  • و همین‌طور شما اوصافی را سراغ دارید که اوصاف عدمی هستند اما درعین‌حال در خارج حمل می‌شوند مثل زیدٌ أعمیٰ؛ عمیٰ یک وصف وجودی نیست، عمیٰ یعنی عدم البصر در اَعدام و ملکات، خب شما در اینجا وصف عدمی را حمل کردید. در قوا و استعدادات قوه یک امر عدمی است، قوه که یک امر وجودی نیست بلکه فعلیت امر وجودی است! شما یک قوه را بر او حمل می‌کنید و می‌گویید که نطفه، انسان است؛ انسانیت را براساس قوه و استعدادی که بعداً ممکن است این قوه و استعداد به فعلیت برسد، الآن آمدید بر نطفه حمل کردید، درحالی‌که انسانیت یک امر عدمی است؛ فعلاً امر عدمی است و به‌واسطۀ قوه و استعداد است. یا می‌گویید که فلانٌ کاتبٌ شخص همان روز اوّلی که به مکتب رفته است می‌گویید: فلانٌ کاتبٌ، کاتب به‌عنوان قوۀ برای کتابت است. درست شد؟!

  • خب این عبارت از حمل اوصاف عدمی است؛ اضافات، نَسَب، قوا، استعداد، اَعدام ملکات، اینها همه اوصاف عدمی هستند که این اوصاف عدمی بر موضوع خودش حمل می‌شود درحالی‌که نفس آن صفت وجود خارجی ندارد و موصوفش وجود خارجی دارد؛ یمشی فی الشارع و لکن هو أعمیٰ شما وصف عمیٰ را بر این زید حمل می‌کنید، زید موصوف است و وجود خارجی دارد درحالی‌که عمیٰ وجود خارجی ندارد.

جلسه ۴۰۰

4
  • از این باب این مسئله آنها را وا داشته است بر اینکه این نظریه را مطرح کنند که آنچه در قضایای هلیت مرکبّه لازم و ضروری است و عقد قضیه به او متحقق می‌شود عبارت از وجود موضوع در ظرف اتصاف ـ چه ظرف اتصاف خارجی باشد یا ذهنی باشد و یا نفس‌الأمری باشد ـ است اما وجود صفت و وجود محمول برای آن موضوع لازم نیست؛ لعلّ اینکه آن موضوع و آن صفت وجود خارجی داشته باشد مانند بیاض که حمل بر قرطاس می‌شود یااینکه وجود خارجی نداشته باشد مانند ممکن الوجود که حمل بر زید می‌شود و یااینکه اصلاً او عدم باشد مانند عمیٰ که حمل بر زید می‌شود؛ عمیٰ وصف وجودی نیست بلکه وصف عدمی است اما درعین‌حال حمل بر زید می‌شود و قضیه صحیح است. چرا؟ به‌خاطر اینکه شرط در انعقاد و در تحقق قضیه وجود محمول نیست بلکه وجود موضوع است. موضوع چه در خارج، چه در ذهن و چه در نفس‌الأمر وجود داشته باشد قضیه منعقد است. حمل بر این موضوع چه وجود خارجی داشته باشد یا وجود ذهنی و یا وجود نفس‌الأمری مثل زوجیت داشته باشد کفایت می‌کند و لازم نیست حتماً وجود محمول برای موضوع ثابت باشد. این عبارت از کلام این افراد است.

  • مرحوم آخوند در رد اینها به همان قاعدۀ ثبوتُ شیءٍ لِشیءٍ فرعُ ثبوتِ مثبت له می‌آید دلیل این افراد را رد می‌کنند. مرحوم آخوند می‌فرمایند: شکی نیست که قضیۀ ما در قضایای هلیّت مرکبه به دو طرف قوام دارد؛ یکی طرف موضوع و یکی طرف محمول و یکی نسبت بین محمول و موضوع و در هر حملی تحقق طرفین لازم است. اگر در طرفین، آن تحقق، معنا نداشته باشد در آنجا حملی نیست.

  • سلب الربط، معنای قضیۀ سالبه؛ نه ربط السلب

  • قابل حمل نبودن شیء عدمی

  • لذا ما در قضایای سالبه نمی‌گوییم که معنای قضیۀ سالبه ربط السلب است بلکه می‌گوییم که سلب الربط است. وقتی که می‌گوییم: لَیسَ زیدٌ بقائمٍ و مقصود ما از این قضیه قضیۀ سالبه است، نه قضیۀ معدوله به معدولة المحمول، در اینجا قیام را از زید سلب می‌کنیم، نه‌اینکه عدم قیام را بر زید ثابت می‌کنیم. عدم قیام بر زید ثابت نمی‌شود چون عدم قیام چیزی نیست که بخواهد بر زید ثابت شود. عَدَمُ القیام، عَدمٌ فی نَفسِه، چیزی که فی نفسه عدم است قابل حمل نیست. لذا مرحوم شیخ در شفاء و بهمنیار در تحصیل می‌فرمایند: اوصافی که جنبۀ عدمی دارند حمل بر موضوع نمی‌شوند.1 این اشاره به همین مطلبی است که مرحوم آخوند دارند می‌فرمایند؛ ایشان می‌فرمایند: در قضیۀ سالبه‌ای که می‌گویند: شما عدم قیام را حمل بر زید می‌کنید، این تعبیر، تعبیر نارسایی است و مناسب نیست. تعبیر رسا این است که شما قیام را از زید برمی‌دارید و برداشتن با قراردادن و وضع کردن دوتا است. یک‌وقت شما می‌گویید: قیام، حمل بر زید نمی‌شود، این می‌شود: لَیسَ زیدٌ بِقائم. یک‌وقت می‌گویید: عدم قیام برای زید ثابت است. عدم قیام برای زید ثابت نیست، این تعبیر صحیح نیست! بله، به‌عنوان قضیۀ معدولة المحمول، خود عدم القیام برای آن وصف نحوُ ثبوتٍ می‌شود، می‌گوییم: عَدَمُ القیامِ ثابِتٌ لِزید که معنایش معنای «جلوس» یا «نوم» است. در آن تعبیر دیگر در اینجا معدولۀ ما به یک قضیۀ موجبه برمی‌گردد. اما اگر قضیۀ ما بخواهد به سالبۀ خودش باقی بماند، باید به این نحو تعبیر کنیم: قیام از زید برداشته شده است. این را ما در اینجا می‌خواهیم بگوییم.

    1. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 338.

جلسه ۴۰۰

5
  • بنابراین اگر قضیه‌ای بخواهد در اینجا حمل بشود و انعقاد پیدا بکند باید در ظرف اتصاف، هردو طرف موصوف و وصف و یا به عبارت دیگر موضوع و محمول متحقق باشند! اگر در خارج هست هردو محقق باشند و اگر در ذهن هست هردو محقق باشند و اگر در نفس‌الأمر هست هردو باید محقق باشند. اینکه فرض بکنید یکی محقق باشد و دیگری نباشد با اصلِ وضعُ العقد در قضایای هلیّت مرکبۀ ما منافات پیدا می‌کند. فلهذا اشکالی که وارد می‌شود این است که اینها با این بیانی که دارند، آمدند عقد الوضع را در قضایا مورد خدشه قرار دادند. این چیزی است که قضیه به او منعقد است.

  • بله، در ظرف اتصاف لازم نیست وجود آن محمول ما به‌نحو أشدّ و آکد وجود حقیقی خارجی باشد و بعد بر موضوع حمل بشود بلکه به یک نحو مِنَ الأنحاء و یک مرتبۀ ضعیفی هم که شده باشد باز آن وجود در آنجا ثابت است. فرض کنید در مورد زیدٌ أعمی، شما دربارۀ این چه می‌فرمایید؟ چطور شما در اینجا عمیٰ را حمل بر زید می‌کنید درحالی‌که عمیٰ یک امر عدمی است و قضیه هم قضیۀ سالبه نیست بلکه قضیه قضیۀ مرکبه است، هلیّت مرکبه است؟! ایشان می‌گویند که عمیٰ در اینجا چون از باب اعدام ملکات است، یک حصۀ مختصری از وجود در اینجا به او مترتب است، کأنّ عمیٰ در اینجا وصف وجودی برای زید است، حالتی دارد که این حالت در قضیۀ‌ زیدٌ لیسَ بِبَصیر وجود ندارد. زیدٌ لیسَ بِبَصیر یعنی اینکه ما ادراک را از او برداشتیم ولی عمیٰ یعنی تلبس به یک هیئت و به یک کیفیتی که آن هیئت و آن کیفیت واجد بصیرت نیست ولی خود او یک هیئت و کیفیتی است؛ یعنی یک لحاظ مختصری از رائحۀ وجود کفایت می‌کند برای اینکه ما بتوانیم محمول را بر این موضوع حمل کنیم. لازم نیست حتماً وجود یک نحو شدید باشد.

جلسه ۴۰۰

6
  • یا فرض کنید که می‌گوییم: السماءُ فوق الارض، ابوّت و بنوّت: زید أبٌ و عمروٌ ابنٌ این اُبوّتی که شما حمل بر زید می‌کنید این چیزی نیست که به زید اضافه کرده باشد ولی حالتی را که بعد از تولد عمرو برای زید پیدا می‌شود، آن ارتباطی که بین زید و بین عمرو بعد از تولد حاصل می‌شود که آن ارتباط موجب می‌شود که شما ابوّت را بر زید حمل کنید، آن ارتباط یک رائحه‌ای از وجود دارد. نمی‌توانید بگویید که عدم است و نه می‌توانید بگویید که وجود است. این رائحۀ وجود کفایت می‌کند بر اینکه قضیۀ شما قضیۀ صادقه‌ای باشد و کاذبه نباشد و کَفیٰ به لانعِقادِ القَضیةِ بِواسِطَة. لازم نیست که حتماً یک وجود فیل باشد تا شما بتوانید که محمول را حمل بر موضوع بکنید. نه، همین‌قدر که انسان حالتی را احساس کند، این احساس کفایت می‌کند بر آنکه قضیه قضیۀ صادقه‌ای باشد و حمل در اینجا منعقد باشد.

  • بنابراین آنچه که این آقایان فرمودند که در ظرف اتصاف لازم نیست محمول ما وجود داشته باشد بلکه همان موضوع وجود داشته باشد کافی است حالا چه ظرف اتصاف خارجی یا ذهنی یا نفس‌الأمری باشد در اینجا ایشان می‌فرمایند که بسیار مطلب، مطلب سخیفی است.

  • ذکرٌ تنبیهیٌ و تعقیبٌ تحصیلیٌ.

  • إنّ رَهطاً مِنَ القومِ قَد جوَّزوا کَونَ الصُفاتِ عَدَمیَّةً مَعَ اتّصافٍ الموصوفاتِ بِها فی نَفسِ الأمرِ و بَیَّنَ بَعضُ أجِلَّتِهِم ذلِک بِقَولِه إنَّ مَعنَی الاتِّصافِ فی نَفسِ الأمرِ أو فی الخارجِ هوَ أن یَکونَ الموصوفُ بحَسَبِ وجودِه فی أحَدِهِما بِحیثُ یَکونُ مُطابَقَ حَملِ تِلکَ الصَفةِ علیه و هوَ مِصداقُه.

  • عده‌ای از قوم قائل هستند به اینکه صفات می‌توانند عدمیه باشند و بر موصوفات خودشان حمل بشوند مثل عمیٰ اما موصوفات متصف هستند و اشکالی هم در نفس‌الأمر پیش نمی‌آید. البته نفس‌الأمر در اینجا اعم است و غیر از آن نفس‌الأمری است که در قضیۀ هلیّه است. نفس‌الأمر یعنی خارج یا ذهن یا واقع.

جلسه ۴۰۰

7
  • و بَیَّنَ بَعضُ أجِلَّتِهِم ذلِک ... بعضی از بزرگان مثل مرحوم محقق دوانی این‌طور آمدند مرام خودشان را تفسیر کردند و این‌طور فرمودند: معنای اتصاف در نفس‌الأمر یا در خارج وجودش در یکی از این دوتا ـ نفس‌الأمر که در اینجاست معنای خاص غیر از آن نفس‌الأمر بالا است ـ اینکه موصوف به حیثی باشد که مطابَق حمل این صفت بر او باشد و او مصداق برای این حمل باشد. یعنی موصوف ما یک وجودی داشته باشد که بتواند محکیٌ عنه این صفت باشد و مطابَق برای این حمل باشد.

  • و لا شَکًّ أنَّ هذا المَعنى یَقتَضی وجودَ ذلِکَ الموصوف فی ظَرفِ الاتّصاف إذ لَو لَم یوجَد فیه لَم یَکُن هوَ مِن حَیثُ ذلِکَ الوجود مُطابَقَ الحُکم و لا یَقتَضی وجودَ الصِفَةِ فیه بَل یَکفی کونُ الموصوف فی ذلِکَ النَحوِ مِنَ الوجودِ بِحیثُ لَو لاحَظَهُ العَقل صَحَّ لَه انتِزاعُ تِلکَ الصِفَةِ عَنه.

  • شکی نیست که این معنی عبارةٌ اُخرای وجود این موصوف در ظرف اتصاف است. موصوف ما در ظرف اتصاف باید وجود داشته باشد و اگر قضیه خارجیه است، زید، باید وجود داشته باشد اگر قضیۀ ذهنیه است مثل الإنسانُ کلیٌّ و اگر قضیه نفس‌الأمریه و حقیقیه است مثل الأربعةُ زوجٌ بالأخره موضوع ما باید در ظرف اتصافش تحقق داشته باشد و به موضوع عدمی که چیزی حمل نمی‌شود!

  • إذ لَو لَم یوجَد فیه ... اگر موضوع در ظرف اتصاف وجود نداشته باشد، این موضوع از حیث این وجود دیگر مطابق حکم نیست و اقتضاء نمی‌کند که دیگر صفت در او باشد چون اصل موضوع منتفی است یعنی همین‌قدر موصوف در خارج باشد، کافی است. دیگر به این معنا نیست که صفت هم باید در او وجود داشته باشد.

  • بَل یَکفی کونُ الموصوف ... کفایت می‌کند که موصوف در این قسم از وجود طوری باشد اگر عقل آن را ملاحظه کند صحیح باشد برایش که این صفت را از او انتزاع کند گرچه صفت، صفت عدمی است؛ موصوف ما باید وجود باشد ولی وصف، وصف عدمی است مثل اینکه شما از زید عمیٰ را انتزاع می‌کنید، عمیٰ که یک وصف وجودی نیست، وصف عدمی است. یااینکه فرض بکنید شما از زید امکان را انتزاع می‌کنید، امکان یک وصف وجودی نیست امکان یعنی تساوی الطرفین و این مسئله به عدم برمی‌گردد. یااینکه فرض کنید شما از زید جهل را انتزاع می‌کنید و می‌گویید: زیدٌ جاهلٌ جهل یعنی چه؟ جهل یعنی عدم العلم. همه عالم هستند ولی خب اگر یک وقت یک جاهل پیدا بشود و ما بگوییم: زیدٌ جاهلٌ به او برمی‌خورد و می‌گوید که ای آقا ...! می‌گوییم که شما خودت وجود داری، دیگر چه‌کار داری که ما از تو چه چیزی انتزاع می‌کنیم؟! مرحوم دوانی می‌گوید که اصل این است که شما باشی حالا چه جاهل باشی یا نباشی فرق نمی‌کند؟! اصل این است که ما بر سر منسبِ خود باشیم حالا چه عالم باشیم یا نباشیم، مهم این است که ما باشیم! قضیه این است! مرحوم دوانی هم همین را می‌گوید. می‌گوید: مهم این است که موضوع وجود داشته باشد حالا چه وصفی را به او بار می‌کنی مهم نیست، رهایش کن! بی‌خیال!

جلسه ۴۰۰

8
  • و قِس عَلى ما ذَکَرناه الحالَ فی الاتِّصافِ الذِهنی فَإنَّ مِصداقَ الحُکمِ بکُلّیَّةِ الإنسان هوَ وجودُه فی الذِّهن علىٰ وجهٍ خاصٍ یصیرُ مَبدَءاً لانتِزاعِ العَقل الکُلّیَّةَ مِنه ثُمَّ الحملَ عَلیهِ اشتِقاقاً.

  • در قضایای ذهنیه هم مسئله همین‌طور است. مهم این است که انسان در او وجود داشته باشد. انسانِ کلّی در ذهن باشد، حالا هر وصفی را شما می‌خواهید بر او بار بکنید، مشکل نیست. مصداق حکم به کلیّت انسان چیست؟ این است که این انسان در ذهن باشد. بر وجه خاصی که بر یک قسم از ابهام و کلیتی که این وجه خاص مبدأ برای انتزاع عقل می‌شود؛ تا انسان کلی را شما در ذهن نیاورید، این منشأ انتزاع نمی‌شود. شما اگر زید را بخواهید در ذهن بیاورید، منشأ انتزاع نیست، انسانِ کلی را باید در ذهن بیاورید.

  • الکُلّیَّةً مِنه ثُمَّ الحَملِ عَلیهِ اشتِقاقاً ...کلیت را انتزاع کند بعد بگوید که این کلی است، [و سپس اشتقاق را بر آن حمل کند].

  • فَمَعنى کونِ الخارِج أوِ الذِهن ظَرفاً لِلاتِّصاف هوَ أن یَکون وجودُ الموصوفِ فی أحَدِهِما مَنشأٌ لِصِحَّةِ انتِزاعِ العَقل ذلِکَ الاتِّصاف عَنهُ انتَهى کلامُه‌ و فیهِ مَحَلُّ أنظارٍ کَما لا یَخفىٰ. و الحقُّ أنَّ الاتصافَ نسبةٌ بین شیئین متغایرین بحسب الوجودِ فی ظرفِ الاتّصافِ.1

  • اینکه می‌گوییم خارج یا ذهن ظرف اتصاف است، او این است که وجود موصوف در یکی از این خارج یا ذهن منشأ بشود که عقل، صحیح باشد این وصف را از او انتزاع کند. کلام ایشان تمام شد. و فیهِ مَحَلُّ أنظارٍ ... [و این مطلب همان‌طور که مخفی نیست، محل نظرات است]. البته مطالبی که راجع محل انظار است در حاشیۀ مرحوم سبزواری نوشته‌اند، رفقا مطالعه کنند حالا ما در درس بعدی نسبت به این مسئله اشاره می‌کنیم.

  • اشکالی که مرحوم آخوند وارد می‌کند یکی از آن محل انظار است [که در بالا اشاره شد] و آن این است که اتصاف نسبت بین شیئین متغایرین برحسب وجود در ظرف اتصاف است، باید بین دو شیء به‌حسب وجود، تغایر باشد و اگر تغایر نباشد قضیه درست نیست ولو تغایر، تغایر اعتباری باشد!

    1. همان، ص 336.

جلسه ۴۰۰

9
  • فالحُکمُ بوُجودِ أحَدِ الطَّرَفین دونَ الآخَر فی الظَرفِ الَّذی یَکونُ الاتِّصافُ فیه تَحَکُّمٌ.

  • اینکه حکم کنیم که یکی از طرفین که موضوع باشد باید باشد ولی محمول لازم نیست باشد، در ظرفی که اتصاف در آن ظرف است، مسئله خلاف است.

  • نَعم الأشیاءُ مُتَفاوِتَةٌ فی الموجودیَةِ و لِکُلٍّ مِنها حَظٌّ خاصٌّ مِنَ الوُجودِ لَیسَ لِلآخَرِ مِنها.

  • مراتب متفاوت محمول‌ها و اوصاف از نقطه‌نظر وجود

  • بله، محمول‌ها و اوصاف از نقطه‌نظر وجود، مراتب متفاوتی دارند؛ یک محمول است که وجودش وجود خارجی است و داریم می‌بینیم مانند بیاض، دیگر بهتر از این؟! چشممان را هم می‌زند یعنی این‌قدر نورانی است که نور به او خورده است و چشم آدم را می‌زند! بعضی‌ها نه، چشم آدم را نمی‌زند رنگ آن‌هم کمی زرد است و همین‌طور کم‌کم بعضی‌ها دیگر رنگ آنها تیره می‌شود که دیگر از این واضح‌تر نداریم. بعضی از وجودها هست که به این نحو مثل بیاض نیست که دیگر این را بچه هم بفهمد! بچۀ پنج‌ماهه، شش‌ماهه وقتی که شیشۀ شیر را شما آنجا بگذارید، گرسنه‌اش باشد تا چشمش به این سفیدی شیر می‌افتد حرکت می‌کند، این به‌خاطر چیست؟ به‌خاطر اینکه وجود هست. او که انتزاع سرش نمی‌شود تا انتزاع کند و قضیۀ نفس‌الأمری و ذهنی درست کند! نه، او تا یک صورت و عَرَضی را می‌بیند متوجه می‌شود. خب این یک نحوه از وجود است که سراغ داریم ولی محمول‌های دیگری هم داریم که حصۀ وجودی آنها کم‌رنگ است مثل نِسَب، اضافات، فوقیت، تحتیت، ابوّت و بنوّت، من‌باب‌مثال الآن شما می‌گویید که این سقف فوق است و این ارض تحت است، همه هم همین را می‌گوییم. کسی هم نیامده بگوید که این سقف تحت است مگر اینکه مثلاً آویزانش کنند که آن‌وقت ارض را بالا ببیند و سقف را پایین ببیند.

  • تلمیذ: اجسام فضایی هستند که معلق هستند دیگر.

  • استاد: بله، آنها هم همین پایین و بالا می‌بینند.

  • تلمیذ: وقتی از جاذبه خارج بشود فوق و تحت ندارد.

جلسه ۴۰۰

10
  • استاد: چرا، ندارند؟!

  • تلمیذ: در واقع جهت ندارد دیگر، جهت دارد خارج از این؟

  • استاد: جهت داریم دیگر.

  • تلمیذ: جهت داریم، جهت را خودمان به او دادیم.

  • استاد: بالأخره شما وقتی که به این کره‌ای که الآن در مقابل شما هست نگاه می‌کنید آن را پایین می‌بینید یا بالا می‌بینید؟!

  • تلمیذ: نه‌خیر ما به کره کاری نداریم، در فضایی است که هیچ کره‌ای نیست، چه جهتی دارد؟

  • استاد: آن دیگر عالم بهشت است، آن که هیچ کره‌ای نباشد! در همین‌جا می‌شود، آدم گاهی اوقات پایین و بالا را اشتباه می‌گیرد!

  • تلمیذ: حالا جدی عرض می‌کنم!

  • استاد: بنده هم شوخی نکردم، برحسب کیفیت انظار خب گاهی اوقات مسئله فرق می‌کند، این همان مسئلۀ رائحه‌ای از وجود است! خب شما حالا مطلب خود را بگویید.

  • تلمیذ: همین را می‌خواهم بگویم؛ می‌خواهم بگویم که این اضافات که ما بر این سطح داریم حساب می‌کنیم ما یک عالم...

  • استاد: برای اعتبارات است دیگر، بله.

  • تلمیذ: برویم آنجا چنین چیزی نداریم.

  • استاد: بله، بله، درست است. این مقدار خودش یک رائحه‌ای از وجود به همین نسب و اضافات به همین مقدار هست. لذا اصلاً به‌طورکلی بعضی‌ها مقولۀ اضافات را اصلاً از اعدام شمردند. بعضی‌ها مرتبه‌ای بین وجود و عدم شمردند. این به‌خاطر همین مسئله است که این اوصاف در عین اینکه اینها اعراضی هستند که عارض بر موضوعات خودشان می‌شوند درعین‌حال چیزی نیستند که انسان بخواهد آن عطف عنان وجود را نسبت به آنها مبذول کند. نه، اینها چیزی نیستند، یک حالت را انسان خودش انتزاع می‌کند و این نسبت ابوّت را به او می‌دهد یا بنوّت را به او می‌دهد ولی چیزی در خارج ندارد. یا سقفیت و تحتیت و فوقیت و اینها.

  • مثلاً دیده‌اید در مجالس بعضی‌ها می‌گویند: آقا بفرمایید بالا، بفرمایید بالا، یعنی آن کسی که دم در هست پایین حساب می‌شود و آنجا بالا حساب می‌شود. حالا اگر در یک طوری بود که آن در به یک مکان رفیعی ارتباط داشت آن‌وقت آنجا بالا می‌شود، این کنار پایین می‌شود. این دیگر برحسب ارتباطات است.

جلسه ۴۰۰

11
  • فَلِکُلِّ صِفَةٍ مِنَ الصِفات مرتبةٌ مِنَ الوجودِ یَتَرتَّبُ عَلَیها آثارٌ مُختَصةٌ بِها حتى الإضافیات و أعدام الملکات و القوى و الاستعدادات فَإنَّ لَها أیضاً حُظوظاً ضَعیفَةً مِنَ الوُجود و التَّحصلِ لا یُمکِنُ الاتِّصافِ بِها إلاّ عِندَ وُجودِها لِموصوفاتِها.

  • برای هر صفتی از صفات مرتبه‌ای از وجود است که مترتب می‌شود بر آن مرتبه آثاری که به همان مرتبه مربوط است حتی اضافیات، اعدام ملکات، قوا و استعدادات، اینها همه حظوظ ضعفیه‌ای از وجود و تَحَصُّل دارند، اتصاف به اینها ممکن نیست مگر وقتی که برای موصوفاتشان باشند. این‌طور نیست که شما بخواهید آن کیفیت وجودی که در بیاض هست برای اینها ثابت بکنید.

  • و لا فَرقَ فی ذلِکَ بَینَ صِفَةٍ و صِفَة فَکَما أنَّ البَیاضَ إذا لَم یَکُن موجوداً لِلجِسمِ وجوداً عینیاً به یَکونُ موجودیَتُه و نَحوُ حُصولِهِ الخارِجی لا یُمکِن وَصفُ ذلِکَ الجِسم بِأنَّهُ أبیَض وصفاً مُطابَقاً لِما فی نَفسِ الأمر فَکَذلِکَ حُکمُ اتِّصافِ الحیوان بِکونِه أعمی و اتِّصافِ السَماء بِکونِها فوقَ الأرض و غیرهما.

  • دیگر بین صفت و صفت دیگر فرقی نیست همان‌طوری‌که بیاض وقتی که موجود برای جسم نباشد، به یک وجود عینی‌ای که به‌واسطۀ آن وجود عینی موجودیت آن بیاض است و نحو حصول خارجی اوست که ممکن نیست این جسم وصف بشود به اینکه او ابیض است و مطابق با نفس‌الأمر است مگر اینکه آن وجود عینی محقق باشد، اینکه ما حیوانی را به اعمی وصف می‌کنیم [و اینکه آسمان را فوق زمین وصف می‌کنیم] اینها هم به همین کیفیت است، یعنی این یک جنبۀ وجودی در این موضوع دارد که به‌واسطۀ این جنبۀ وجودیِ در آن موضوع، ما این آثار را بار می‌کنیم و این محکی عنه و مطابَق برای این حکم ما خواهد شد.

  • فما وَقَعَ فی کُتُبِ أهلِ الفَنِ کالشِّفاءَ لِلشیخ و التحصیل لِبهمنیار تِلمیذه مِن أنَّ الصِفِةَ إن کانَت مَعدومَةً فَکَیفَ یَکونُ المَعدومُ فی نَفسِه موجوداً لِشَی‌ءٍ فَإنَّ المَعدومَ فی نَفسِه مُستَحیلُ الوجودِ لِشی‌ءٍ آخر مَعناهُ ما ذَکَرناه.1

    1. همان، 337 و 338.

جلسه ۴۰۰

12
  • پس آنچه که در کتب اهل فن مانند شفاء شیخ و تحصیل بهمنیار نوشتند که صفت اگر معدوم باشد، معدوم فی نفسه که نمی‌شود موجود بر شیء دیگر باشد، معدوم فی نفسه مستحیل الوجود بر شیء دیگر است، معنایش این است که ما در اینجا گفتیم.

  • یعنی این معدوم از حیث جنبۀ عدمش نمی‌شود برای دیگری باشد اما از حیث آن رتبه‌ای که دارد یک نحوۀ اعتباریِ وجود هم که به او حمل بشود، این کفایت می‌کند بر اینکه ما بتوانیم برای این موضوع حمل کنیم البته در اینجا جای بحث است که إن‌شاءالله برای جلسۀ بعد باشد.

  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد