/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۰۷

1
  • درس چهارصد و هفتم

  • بیان مراتب خیریت و نسبیت خیریت در خصوصیت مراتب

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • فالوجودُ خَیرٌ مَحضٌ و العدمُ شَرٌ مَحضٌ فَکلُّ ما وجودُهُ أتمُّ و أکملُ فَخیریتُهُ أشَدُّ و أعلىٰ مِمّا هوَ دونهُ فَخیرُ الخَیراتِ مِن جَمیعِ الجهاتِ و الحیثیاتِ حَیثُ یَکونُ وجودٌ بِلا عَدمٍ و فِعلٌ بِلا قوةٍ و حَقیَّةٌ بِلا بُطلانٍ و وجوبٌ بِلا إمکانٍ و کَمالٌ بِلا نَقصٍ.1

  • در ادامۀ بحث خیریت وجود مرحوم آخوند به مراتب خیریت و نسبیت خیریت در خصوصیت مراتب اشاره دارد. بیان ایشان به این نحو است که پس از اینکه ما این مسئله را دریافتیم که وجود، خیر محض است و مسئلۀ شر به جنبۀ عدمی و نقصان برمی‌گردد یا نقصان، نقصان ذاتی باشد یعنی عدم الشیء و یا نقصان، نقصان کمالی باشد به نام عدم وصف کمالی وجود. بنابراین می‌توانیم مسئلۀ اختلاف طبقات خیریت را در مراتب وجود احساس کنیم. در آنجایی که وجودی هست و هیچ نقطۀ نقصی با او همراه نیست، وجود است و هیچ جنبۀ نقصانی در او راه ندارد و هرچه که به حیثیت ماهوی برمی‌گردد در آنجا که ماهیتی وجود ندارد، بنابراین راه ندارد. فعلیت در آنجا فعلیت محض است و هیچ جنبۀ حاجت و احتیاج به کمال در آنجا راه ندارد.

  • اولین مرتبۀ از نزول حقیقت وجود در وجود خاتمیت

  • بنابراین در آن نقطه تمام حَقیقةُ الشّیء خَیرٌ و الخَیرُ فیها و هیچ شائبۀ عدم و شر در آنجا راه ندارد که موجب نقصان خیریت بشود که عبارت از همان وجود بسیط و وجود بالصرافه است که وجود ذات پروردگار است. بعد از آن مرتبه حجاب اقرب هست که در آن نقطه یک جنبۀ معلولیت و امکان وجود دارد. اولین مرتبۀ از نزول حقیقت وجود در وجود خاتمیت است که در آنجا علة العلل سایر مخلوقات و ممکنات قرار گرفته است و فقط فرق بین آن نقطه و نقطۀ مافوق که عبارت از وجود بالصرافه است همان جنبۀ علیت و معلولیت است لا غیر. فقط در همان ضعفی که در ناحیۀ معلول است و آن ضعف در ناحیۀ علت قرار ندارد، فقط به همین مقدار آن وجود مشوب به عدم است و پایین‌تر از او سلسلۀ علل و عوامل دیگر [وجود دارد] تااینکه این مرتبۀ وجود به أظلمُ العَوالم و أدنَی المَنازل می‌رسد که عبارت از متکونات و متعینات است. خب در اینجا مسئله تفاوت می‌کند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 341.

جلسه ۴۰۷

2
  • عالم ماده عالم تضاد و عالم تصادم

  • این عالم از آنجایی که عالم تضاد و عالم تصادم است بیشتر این قضیه در این نقطه محل بحث قرار می‌گیرد. ممکن است یک شیء خیر باشد یعنی وجود او عبارت از همان خیر حقیقی و ذاتی است و بالنسبة به شیء دیگر هم خیر باشد. مثلاً نفس وجود این هوا خیر است. ـ حالا آن جنبۀ خیریت که در آخر جلسۀ قبل محل بحث قرار گرفت را إن‌شاء‌الله در جلسات دیگر عرض می‌کنیم ـ هوا خودش خیر است؛ وجودٌ و خَیرٌ، وجودٌ مُتعینٌ فی الخارجِ و این خیریت به ذات او تعلق گرفته است و بالنسبة به اشیاء دیگر هم این هوا خیر است یعنی خیریت عرضی هم بر او ثابت است. طیور از این هوا استفاده می‌کنند. اشیاء دیگر غیر از طیور، هواپیما و طیارات از این هوا استفاده می‌کنند. براساس قوانین فیزیکی و دینامیک است که یک هواپیما و طیاره از یک نقطه بلند می‌شود و به نقطۀ دیگر می‌رود. این از کجا استفاده کرده است؟ از هوا استفاده کرده است. اگر هوا نبود که این خیر الآن به این طیاره نمی‌رسید چون طیاره که نمی‌تواند روی زمین حرکت کند و موانعی وجود دارد. این هوا با استفاده از قوانین آیرودینامیک می‌تواند موجب بشود که یک خیری به این طائر و به این طیاره و همین‌طور سایر مسائل برسد، این یک مسئله است. این هوا بالنسبة به شیء دیگر خیر است. نور خورشید وقتی که می‌خواهد بیاید وارد بر جوّ زمین بشود از این هوا عبور می‌کند. اگر این هوا وجود نداشته باشد همه چیز را می‌سوزاند و ازبین می‌برد و همۀ موجودات به هلاکت و بوار و نیستی می‌رسند. این‌هم خودش بالنسبة به اشیاء دیگر خیر است اما بالنسبة به بعضی چیزهای دیگر شر است.

  • شما از ساختمان چند طبقه خودتان را با سر پایین بیندازید خلاصه مسئله صورت خوشی پیدا می‌کند!! [هوا] در اینجا نسبت به آن کسی که می‌خواهد سقوط آزاد بکند، شر است. بله! می‌گویند که دوتا چترباز بودند که می‌خواستند چتربازی کنند. مادر یکی از آنها خواب دید که خلاصه فردا تو سقوط می‌کنی و ازبین می‌روی. ـ شما نشنیده‌اید آقای... اِ عجیب است! ـ این گفت که من نمی‌روم و آن یکی آمد به مادرش گفت که این حرف‌ها چیست؟! [خلاصه] آمد و سوار شدند. آنجا در آن بالا مدام به او گفتند که پیاده شو [اما او] پیاده نشد و گفت که مادرم دیشب خواب دیده است که من سقوط می‌کنم. گفت که بابا، سقوط به‌خاطر چتر است پس بیا چترهایمان را باهم عوض می‌کنیم تو چتر ما را بپوش و ما چتر تو را [می‌پوشیم]!! این چتر او را پوشید. خب این خوابی را که دیده است به چتر برمی‌گردد پس ما چترمان را عوض کنیم خوب می‌شود! چترش را [عوض کرد و] سوار شد و قشنگ و خیلی خوب پایین آمد! همین‌که می‌آمد یک‌دفعه دید یک چیزی از آن بالا مثل موشک دارد می‌آید! این همانی بود که چترش را پوشیده بود تا به این رسید یک چیزی گفت؛ گفت که مادرت را فلان ... گاهی می‌گویند که خواب باعث می‌شود، قضا و قدر بر‌گردد!! حالا این هوا بالنسبة به افراد دیگر و بالنسبة به این آقای چترباز که چتر او را پوشیده است خب شر است ولی بالنسبة به این که چترش باز شده و دارد می‌آید خیر است.

جلسه ۴۰۷

3
  • غفلت و دوری موجب ابتلائات

  • واقعاً این قضیه‌ای که پیش آمده است خیلی آدم را متأثر می‌کند. این جریانی که همین چند روز قبل اتفاق افتاد، عجیب است! آدم واقعاً نمی‌داند که خدا چیست و کارش چطور است و برنامه‌اش چیست! که باید این در این وقت و موقع بیاید تااینکه مثلاً یک هم‌چنین خسارت خیلی عظیمی نسبت به نفوس و اینها انجام بشود. حالا اگر این دو ساعت بعد می‌آمد شاید این تلفات به یک‌صدم می‌رسید! ولی این عزرائیل همه را در دفتر نوشت به‌خاطر اینکه زحمت ندهد یک‌ضرب [جان] همه را گرفت!! همه را در یک پرونده [قرار داد] و همان دربست [جان همه را گرفت]!! آدم اسرار این قضایا را نمی‌فهمد. بله! هر کسی یک حسابی دارد و هر کسی روی جهات خودش یک پروندۀ خاص به خودش را دارد. ما همین‌طور تصور می‌کنیم و می‌گوییم که بله، یک زلزله‌ای آمد و [عده‌ای جان دادند] درحالی‌که نمی‌دانیم آن کسی که نباید بمیرد یک‌مرتبه ممکن است خدا در زیر خروارها برایش یک پناهگاهی درست کند تا زنده بماند و آن کسی که باید بمیرد همان‌طور به هر صورت باید برود خب برود. خلاصه برگشتش به یک مسائل دیگری هست.

  • یک وقت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در جلساتی می‌فرمودند که غفلت و دوری موجب این ابتلائات می‌شود! وقتی که آن جریان زلزلۀ رودبار و امثال‌ذلک پیش آمده بود، فرمودند که به یک چیزهای دیگر برمی‌گردد! حالا ما نمی‌دانیم این‌هم از همان باب است یااینکه بالأخره چه هست. علیٰ‌کلّ‌حال قضیه، قضیۀ خیلی غریب و عجیبی است و انسان خیلی از خصوصیاتی را که می‌شنود خیلی تعجب می‌کند علیٰ‌کلّ‌حال ما به این‌طرف نگاه می‌کنیم ولی باید به آن‌طرف نگاه کرد و دید که نظر آن‌طرف نسبت به این قضایا چیست و چه حکم می‌کند.

  • یکی از دوستان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ حاج اسماعیل دولابی که چندی پیش فوت کرد ـ در همان زمانی که با مرحوم آقای انصاری چیز بودند ـ ایشان می‌گفت که یک ‌وقت من داشتم از خیابانی می‌گذشتم و دیدم دارند یک جنازه‌ای را می‌برند. جنازۀ یک جوانی بود که ظاهراً خیلی مورد توجه فامیل بود و فامیل خیلی متأثر بودند و خیلی شیون می‌کردند. دیدم جوان خیلی خوبی است و خیلی روح خوبی دارد و از آن‌طرف خیلی دارند از او استقبال می‌کنند و خلاصه خیلی‌ها آن‌طرف جشن گرفته‌اند که این دارد می‌رود تا از او پذیرایی کنند و همه دارند به‌هم شادباش می‌گویند که فلانی دارد می‌آید! می‌گفت که ما نگاه به این‌طرف خیابان می‌کردیم می‌دیدیم اینها دارند به سرشان می‌زنند و نگاه به آن‌طرف می‌کردیم می‌دیدیم آنها دارند دست می‌زنند!! گفتیم که خدایا کدام قضیه درست است؟! این‌طرف که نمی‌شود درست باشد چون این‌طرف دنیا، خیالات، اعتبارات و اوهام است. این‌‌طرف لباس سیاه می‌پوشند و همه در آن‌طرف لباس سفید می‌پوشند. وقتی عروسی می‌شود اینها همه لباس سفید می‌پوشند و آنها می‌گویند که برای فراق آماده باشید، مواظب باشید که این مقدمه، مقدمۀ فراق است دل نبندید! خیلی مهم است که انسان زرنگ باشد و حواسش را جمع کند که در این ارتباطات کدام خط را بگیرد! مسئله این‌طور است.

جلسه ۴۰۷

4
  • خواب دیدن شخصی قبل از وفات علامه طهرانی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ

  • قبل از اینکه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از دنیا بروند، یک شخصی خواب دیده بود و برای من تعریف کرد، منتها ما هم ترتیب‌اثر ندادیم و گفتیم که إن‌شاء‌الله خیر است. می‌گفت که چند شب پیش خواب دیدم که فلانی ـ یک جوانی بود از امواتشان بود ـ پیش من آمده است و با یک شعف عجیبی همین‌طور دست می‌زند و بالا می‌پرد و دست می‌زند و مدام دارد از دور می‌گوید که البشارة البشارة البشارة گفتم که چیست؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟ گفت که مگر نمی‌دانی آقا می‌خواهد بیاید! البشارة البشارة! او آنجا کف می‌زد و می‌گفت که نمی‌دانی اینجا چه خبرها هست! آن [شخص میت] به این می‌گفت. گفت که نمی‌دانی اینجا چه خبرها و مقدماتی چیده‌اند و چه مسائلی آماده کرده‌اند. حالا ما اینجا در سرمان می‌زنیم! علیٰ‌کلّ‌حال قضیه این‌طوری است و انظار در این مسئله متفاوت است. علیٰ‌کلّ‌حال این مطالب هم چندان برای مسائل و مبحثمان بی‌ارتباط نبود.

  • جنبۀ نسبی داشتن اتفاقات دنیا

  • مرحوم آخوند می‌فرمایند: آنچه که در این دنیا اتفاق می‌افتد جنبۀ نسبی دارد و خیلی از بزرگان راجع به این مسئله اشعار و مطالب و بیاناتی دارند. هرچه می‌خواهد باشد، هوا باشد خودش خیر محض است و بالنسبة به یک شیئی جنبۀ عرضیِ خیری دارد و بالنسبة به امری جنبۀ شری دارد. آب دریا بالنسبة به ماهی دریا و وسایل و کشتی‌ها جنبۀ خیری دارد اما همین آب دریا نسبت به بعضی‌ها جنبۀ شری دارد. همین آبی که می‌خوریم نسبت به خود انسان جنبۀ حیات دارد و نسبت به یک شخص یا یک حیوان یا یک چیز دیگری جنبۀ شری دارد. مثلاً اگر مورچه در این آب بیفتد ازبین می‌رود و به هلاکت می‌افتد پس [بالنسبة به او] جنبۀ شری دارد.

  • [خلاصه] کل آنچه که در این عالم کون و فساد در عالم ماده موجود است، به فرمایش مرحوم آخوند نفس وجود و جنبۀ ذاتی او خیر است چون عبارت از همان حقیقت وجود متنازل است و جنبۀ عرضی او بالنسبة به یک امر دیگری خیر است و بالنسبة به امر دیگری شر است. چون امر وجودی را در چیزی ایجاد می‌کند بالنسبة به او خیر است و چون از امر دیگر سلب ذاتی می‌کند یااینکه سلب صفتی از صفات کمالیه می‌کند و رشد او را متوقف می‌کند جنبۀ شر است. پس جنبۀ عدمی او در اینجا جنبۀ شری دارد که آن جنبۀ عدمی به جاعل برنمی‌گردد و آنچه که به جاعل برمی‌گردد فقط جنبۀ وجودی است.

جلسه ۴۰۷

5
  • حالا إن‌شاء‌الله تا آنجا بخوانیم بعد بیاییم راجع به مسئله ببینیم که مطلب از چه قرار است.

  • فالوجودُ خَیرٌ مَحضٌ و العدمُ شَرٌ مَحضٌ فَکلُّ ما وجودُهُ أتمُّ و أکملُ فَخیریتُهُ أشَدُّ و أعلىٰ مِمّا هوَ دونهُ فَخیرُ الخَیراتِ مِن جَمیعِ الجهاتِ و الحیثیاتِ حَیثُ یَکونُ وجودٌ بِلا عَدمٍ و فِعلٌ بِلا قوةٍ و حَقیَّةٌ بِلا بُطلانٍ و وجوبٌ بِلا إمکانٍ و کَمالٌ بِلا نَقصٍ و بَقاءٌ بِلا تَغیُّرٍ و دَوامٌ بِلا تَجدُّدٍ.1

  • [وجود خیر محض است و عدم شر محض است پس] هر چیزی که وجودش اتم و اکمل باشد خیریت او شدیدتر و بالاتر از مادونش است. از همۀ خیرات بالاتر از هر جهتی و از هر حیثیتی از حیث ذات و صفات آنجایی است که وجودی بدون عدم، فعلیتی بدون قوه، حقّیتی بدون بطلان، وجوبی بدون امکان، کمالی بدون نقص، بقایی بدون تغیر و دوامی بدون تجدد است. اینها در آنجا هست.

  • ثُمَّ الوجودُ الَّذی هوَ أقربُ الوجوداتِ إلیهِ خَیرُ الخیراتِ الإضافیَّة و هکذا الأقربُ فالأقربُ إلَى الأبعدِ فالأبعدِ و الأتمُّ فالأتمُّ إلَى الأنقَصِ فالأنقَصِ إلَى أن یَنتهیَ إلَى أقصَى مَرتَبةِ النزولِ و هیَ الهیولَى الأولَىٰ الَّتی حَظُّها مِن الوجودِ عریُها فی ذاتِها عَنِ الوجودِ وَ فعلیتُها هیَ کَونُها قوةَ وجوداتِ الأشیاءِ و تَمامُها نُقصانُها و شُرفُها خِسَّتُها و فِعلُها قَبولُها.2

  • آن وجودی که اقرب وجودات به‌سوی او خیرات اضافیه است و بهترین خیرات از نقطه‌نظر اضافه به سایر وجودات است. پس همین‌گونه است سلسلۀ علل و وسائط در عوالم وجود تا به أبعد و فالأبعد برسد و آن علت تامه و اَتَم تا به هر چیز که در مرتبۀ نازله نقصان او بیشتر است تااینکه بخواهد به اقصی‌مرتبۀ نزول تنازل کند و هیولای اولیه‌ای که حظّ او از وجود این است که ذاتش از وجود خالی است و در ذاتش ابهام و قوه است و در ذاتش فعلیت راه ندارد بلکه فعلیت او عبارت از صورت اوست و اصلاً فعلیت او را قوه بودن تشکیل می‌دهد. این به این معنا است که اصلاً فعلیتی ندارد. می‌گویند که علم فلانی جهل اوست!! یعنی اصلاً هیچ در سرش نیست یعنی راحت است!! این‌هم فعلیتش قوه بودنش است، قوۀ وجودات اشیائی است که حالا پس از او مثلاً وجود پیدا می‌کنند و تمامیتش اصلاً در نقصان او هست! ـ به قول مرحوم آقا که می‌فرمودند: بعضی‌ها می‌گویند که نظم طلبه در بی‌نظمی است! این‌هم [همین‌طور است]! بعد به این حرف می‌خندیدند و می‌گفتند که بله! ـ و شرف این هیولیٰ عبارت از خست و دنائتش است! و فعلش عبارت از قبول است اصلاً این فاعل نیست! ایشان منفعل و مفعول است!! این‌هم فعلیتش همه در جنبۀ قبول خیلی واسعة الصدر است و همیشه قبول می‌کند! این جنبۀ فعلی ندارد فقط همیشه جنبۀ قبول دارد!

    1. همان.
    2. . همان، ص 341 و 342.

جلسه ۴۰۷

6
  • تلمیذ: قبول هم خودش فعل است!

  • استاد: بله این‌هم خب یک کاری عام المنفعه است!!

  • وَ تَحصُّلُها إبهامُها و فَصلُها جِنسُها کَما سَیَرِدُ علیکَ بُرهانهُ فی مَوضعهِ فَهیَ مَنبعُ الشُّرورِ و الأعدامِ و مَعدِنُ النَّقائصِ و الآلام.1

  • و تحصلش همان جنبۀ ابهام و اجمالش است و اصلاً فصل او عبارت از جنسیت اوست. این معنایی است که یعنی اصلاً فصلی ندارد و همان خود آن جنسیت او نفس هویت اوست که بعداً این بحث در بحث هیولیٰ که بحث خیلی مهمی است می‌آید و بعداً مرحوم آخوند ذکر می‌کنند. این هیولیٰ منبع شرور و اعدام است و معدن نقائص و آلام است.

  • تلمیذ: قبول دارد که اشاره می‌کند.

  • استاد: ایشان خودش هم دارد اشاره می‌کند یعنی چیزی نیست تااینکه ما اصلاً اسمی بخواهیم روی آن بگذاریم.

  • تلمیذ: یک مفهوم ذهنی است.

  • استاد: بله! فقط یک جنبۀ اعتباری دارد که اگر انسان بخواهد به‌حساب بیاورد این قسم و با این عبارات باید تعبیر بیاورد.

  • علَى أنَّها شَبکةٌ بِها یصطادُ النُّفوسُ الناطِقةُ الّتی هیَ طیورٌ سماویةٌ لَها أقفاصٌ عُنصریَّة.

  • علاوه‌ بر اینکه این هیولیٰ شبکه‌ و دامی است که این نفوس ناطقۀ انسان که باید به عالم قدسی پرواز کند گرفتار این دام می‌شود و در عالم دنیا به هواها و به هوس‌ها مبتلا می‌شود. بله!

  • مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک***دو سه روزى قفسى ساخته‌اند از بدنم2
  • این نفسی که می‌خواهد بیاید و باید عروج کند این نفس می‌آید به این هیولیٰ دل می‌بندد و به این مادة المواد که بدن عنصری او بعد از آن فصل لحمیت، صورت خارجی پیدا می‌کند، دل خوش می‌کند و خود را در منجلاب تن گرفتار می‌کند و این عجیب است و من این مسئله را می‌دیدم که بزرگان وقتی که به یک مراتبی می‌رسند که دیگر مرتبۀ قطع تعلق از ابدان است به زور مسائل مربوط به تدبیر بدن و جسم خود را إعمال می‌کنند، اصلاً می‌خواهند به‌طورکلی از بدن غافل بشوند و نمی‌خواهند راجع به آن فکر کنند و خیلی توجه نمی‌کنند. مرضی پیدا بشود توجه نمی‌کنند درحالی‌که باید توجه کند چون فردا این قضیه کار دست می‌دهد ولی این مسئله به این کیفیت است یعنی اصلاً به‌طورکلی نمی‌خواهد ذهن خود را پایین بیاورد و گرفتار مسائل و عوارض ظاهری بدن بکند! با فشار این مسئله إعمال می‌شود و این قضیه با یک إعمال ‌رویه إعمال می‌شود.

    1. . همان.
    2. مثنوی معنوی (میرخانی)، ص 420.

جلسه ۴۰۷

7
  • یعنی دقیقاً 180 درجه برخلاف آنچه که مردم به آن می‌پردازند! هیچ تابه‌حال شده است که مردم به مسائل روحی توجه کنند؟ همه‌اش به مسائل بدنی [توجه می‌کنند]! آه اینجایم درد گرفت، وای اینجایم قرمز شد‌،‌ وای اینجا لک شد‌، وای اینجا سیاه شد، وای معده فلان شد‌ و وای گوشم این‌طور شد یعنی تمام ذهن و فکر در بدن آمده است هان! ببینید این شبکه است! این شبکه این نفس ناطقه را اصطیاد کرده و به خود مشغول کرده است و نمی‌گذارد که این نفس ناطقه از این عبور کند و برود و جای دیگری را بطلبد و به‌دنبال مسائل و خصوصیات خودش برود!

  • جداً مثل همان کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در خطبۀ همام می‌فرمایند: «وَ لَو لا الاجَلُ الَّذِى کَتَبَ اللهُ عَلَیهِم، لَم تَستَقِرَّ أرواحُهُم فِى أجسادِهِم»1 یعنی اصلاً توجهی بر این بدن ندارد و به این بدن به [دید] یک خاک نگاه می‌کند. واقعاً هم خاک است! خاک است وقتی دفنش می‌کنند بعد از دو سال سه سال می‌بینند هیچ خبری نیست خاک شده و پی کارش رفته است! مثل اینهایی که دفن کردند و فقط یک دانه پلاک از آنها باقی مانده است، پلاک را برمی‌دارند در جعبه می‌گذارند و تشییع می‌کنند! هان! چه شد؟! رفت و خاک شد! حالا خود او هم خاک شد؟! خود آن نفس هم خاک شد؟! نه! یک لباسی بود که درآورد و یک عمر وقت خودش را صرف زینت این لباس کرده است!

  • دلیل توصیۀ بزرگان به حفظ الصحة

  • و بزرگان که برای حفظ الصحة و نگهداری بدن توصیه می‌کردند به‌خاطر این بود که کار دستشان ندهد! والاّ به قول مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ می‌فرمودند: اگر رعایت نکنی تو مرکب بدنت خواهی شد به‌جای اینکه راکب بشوی مرکب خواهی شد و او سوار تو می‌شود! آن‌وقت باید مدام او را دکتر ببری. یک روز اینجایت درد می‌کند و فردا آنجایت درد می‌کند و پس‌فردا فلان مرض را پیدا می‌کنی آن‌وقت هوش و حواس دیگر نمی‌ماند چون بالأخره هنوز تعلق هست. بالأخره تا این نفس گرفتار این بدن هست باید بارش را بکشید و دیگر چاره‌ای ندارد. آن‌وقت اینجاست یعنی از باب راحت شدن از دست بدن می‌گویند که رعایتش را بکن! به موقع غذا بخور، غذای مفید را بخور، باید از این چیزهای آشغال [بدون فایده] دوری کنید، ورزش کنید، استحمام کنید، او را از آلام و این حرف‌ها نگه دارید و سرما نخورد به‌خاطر اینکه گرفتار می‌شود. وقتی گرفتار بشود، با نفسِ بدنِ گرفتار که نمی‌شود کار کرد! انسان با بدن گرفتار که نمی‌شود کاری را انجام بدهد این به‌خاطر همین است! ولی علیٰ‌کلّ‌حال بقیه و مردم در این وادی و در این چیزها نیستند.

    1. نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص ٣٠٣:
      «وَ لَو لا الاجَلُ الَّذِى کَتَبَ اللهُ عَلَیهِم، لَم تَستَقِرَّ أرواحُهُم فِى أجسادِهِم طرفةَ عینٍ، شوقًا إلی الثّواب و خوفًا مِن العقاب.» معاد شناسی، ج ١، ص ١٣٣:
      «در میان مردمان متّقی، اگر خداوند سبحانه و تعالی اجل‌های معهود را معیّن نمی‌فرمود، از شدت اشتیاقی که آنان به ثواب خدا دارند و از شدّت خوفی که از عذاب خدا دارند، به‌اندازۀ یک چشم به‌هم زدن جان‌های آنها در کالبد بدنشان نمی‌ماند و یکسره به عالم قدس پرواز می‌نمود.»

جلسه ۴۰۷

8
  • ثُمَّ اعلَم أنَّ الوجوداتِ باقیةٌ علَى خیریَّتِها الأصلیَّةِ و العرضیَّةِ أیضاً ما دامَت هی غَیرُ نازلةٍ إلَى عالمِ التَّصادمِ و التَّضادِّ و لَم یَنتهِ سلسلتُها إلَى حَیِّزِ المکانِ و الزمانِ و أمّا إذا انجَرَت سِلسلةُ الوجودِ إلَى عالمِ الأجسامِ و الظلُماتِ و مَضائقِ الأکوانِ و الازدِحاماتِ فَبعضُ الوجوداتِ مَعَ أنَّهُ خیرٌ مَحضٌ بِالذّاتِ و بِالعرضِ بِحسبِ ذاتهِ و بِالقیاسِ إلَى ما لا یستَضرُّ بهِ بَل یَنتفِعُ مِنهُ و هوَ ما یُناسِبهُ هذا الوجودُ و یُلائمهُ لَکنَّهُ بِالقیاسِ إلَى ما یُستضَرُّ بِهِ أو یَتأذَّى مِنهُ أو یَنعدِمَ بهِ یوصفُ بِالشَّریةِ.

  • وجودات بر خیریت اصلی و عرضیه‌شان باقی هستند؛ هم اصلی و هم عرضی. مادامی که به عالم تصادم و تضاد و تعارض و اینها که عالم دنیاست نازل نشده‌اند یعنی در عالم برزخ، همان‌جا مانده‌اند و سلسله‌اش به مکان و زمان، حیّزیت تحیز مکان و زمان نرود اما وقتی که پایش را به این دنیا گذاشت آن مضائق اکوان و موجودات و ازدحامات جاهای تنگ و ضیقی که اکوان و ازدحامات ایجاد می‌کنند، بعضی از وجودات بااینکه خیر محض هستند و ذاتاً خیر هستند و بالعرض هم به‌حسب ذاتشان خیر هستند و به قیاس با آنچه که از آن ضرری نمی‌گیرد بلکه نفع می‌گیرد [و آن همان چیزی است که با وجود مناسب و سازگار است].

  • اصلاً هوا بالنسبة به ترک خیر محض است، لَکنَّهُ بِالقیاسِ إلَى ما یُستضَرُّ ... اما همین هوا به قیاس به آنچه که از آن ضرر می‌بیند یا از او اذیت می‌شود یا معدوم می‌شود، نیشش می‌زند می‌میرد، می‌گویند که بالنسبة به او شر است.

  • لِأنَّهُ یُؤدّی إلى عَدمِ ذاتٍ أو عَدمِ کَمالِ لِذاتٍ فَیکونُ الشرُّ بِالذاتِ أحَدَ هَذینِ العدمَینِ لا الوجودُ بِما هوَ وجودٌ لِأنَّهُ خَیرٌ مَحضٌ کما عَلِمتَ. فالشرُّ الحقیقیُّ غَیرُ مَقضی البتَّةَ و الشرُّ الغیرُ الحَقیقی مَقضیٌ بِالعرَضِ لِلزومهِ لِما هوَ خَیرٌ حَقیقیٌ و مَقضیٌ بِالذاتِ و هوَ الوجودُ بِسِنخِهِ و طَبیعتهِ.

  • چون این ارتباط و این شر به عدم ذات یا عدم کمالی برای ذات برمی‌گردد؛ یا خودش را ازبین می‌برد یا یک کمالی را از او سلب می‌کند. پس شر بالذات و ذاتی یکی از این دو عدم است: عدم ذات یا عدم کمال است اما وجود شر نیست بلکه وجود خیر است و نبود یکی شیء در اینجا شر است. بنابراین این وجود موجب یک نبود است که آن نبود، شر می‌شود. البته شر حقیقی مورد جعل قرار نمی‌گیرد و شر غیرحقیقی بالعرض مجعول می‌شود چون لازم است برای اینکه او خیر حقیقی است. خیر حقیقی موجب این شده است. تا این او را نیش نزند، سلب حیات از او نمی‌شود پس برگشت آن عدم حیات به این خیر است همین خیری که هم‌چنین پدر آدم را درمی‌آورد ها! خیریتش به این برمی‌گردد و این خودش مجعول بالذات است. بالأخره این حیوان و این حیّه مجعول است و جعل به آن تعلق گرفته است. به همین وجود می‌گویند که اگر همین حیه نباشد تمام حیوانات تکثر پیدا می‌کنند و اینها باعث انعدام آنها می‌شوند. بعضی از سرماهایی هست که تا آن سرماها نیاید یک نوع میکروب‌ها یا ویروس‌ها یا باکتری‌هایی که هستند [ازبین نمی‌روند و اینها] به‌واسطۀ آن شدت سرما ازبین می‌روند. باید آن شدت باشد تااینکه آنها ازبین بروند درحالی‌که آن سرما موجب هلاکت یک عدۀ دیگر خواهد شد، از آن نقطه‌نظر بنابراین بالنسبة به اموری خیر می‌شود و بالنسبة به اموری شر می‌شود چون جنبۀ عدمی دارد.

جلسه ۴۰۷

9
  • وَ قَد مَرَّ أنَّ لوازمَ الماهیاتِ غَیرُ مُستندَةٍ إلى الجاعلِ و الشُّرورُ مَنبعُها قُصوراتُ الإنّیاتِ و نُقصاناتُ الوجودِ عنِ الکمالِ الأتمِّ و الجمالِ الأعظمِ.

  • [گذشت که] لوازم ماهیات استناد به جاعل ندارد که عبارت از همان جنبه‌های عدمی اوست و منبع شرور، آن کمبودهای إنّیات است. کمبودی که یک شیء ماهوی خارجی در حال خودش از نقطه‌نظر إنّیت و هویت و آن تحقق خارجی خودش احساس می‌کند. نبود بعضی از کمالات عبارت از شرور است و نقصانات وجود از کمال اَتَم و جمال اعظم است.

  • بنابراین مسئلۀ شرور بنا بر کلام مرحوم آخوند به اینجا ختم شد که شر عبارت از یک امر عدمی است؛ عدم ذات یا عدم یک وصف کمالی که آن عدم وصف کمالی در یک امر خارجی موجود است. آن شیء خارجی در محدودۀ وجودی که هست خیر هست و نسبت به آنچه که ندارد شر است یعنی آن عدم کمالات، شروری حساب می‌شوند که حمل بر این می‌شوند اما این فی‌حدّنفسه خیر است.

  • تلمیذ: همیشه این‌طور نیست که نبود وجود شر باشد یعنی الآن نمی‌توانیم این را مطلق بگوییم که نبود وجود شر است و این‌ را هم باز باید نسبی بگوییم. الآن خود شما می‌گویید که هوا خیر است و نبود هوا شر است. اما همین نبود هوا در این آمپولی که می‌خواهند به بدن بزنند اینجا اصلاً نباید هوا باشد این نبودش خیر می‌شود بااینکه نبود وجود است.

  • استاد: نه! ببینید این عملی که دارد انجام می‌شود، ما بحثمان در این عمل است، این عمل یک وجود است یا نه؟ همین عملی که الآن دارد انجام می‌شود؟

  • تلمیذ: وجود است.

  • استاد: بنابراین این عمل الآن دارد آن کار را در خارج ایجاد می‌کند یعنی خود هوا فی‌حدّنفسه خیر است منتها اگر این هوا در این رگ قرار بگیرد این موجب شر است نه‌اینکه نبود هوا خیر است، نبود هوا شر است یعنی یک جنبۀ عدمی است و عدم است. شما در اینجا هوا نداشته باشید این یک جنبۀ عدمی شر است و ما می‌میریم ولی خود هوا فی‌حدّ‌نفسه در این عالم یک جنبۀ خیری دارد. می‌گوید که من را در این آمپول نزنید. چه کسی گفته که بیایید بزنید؟! مگر واجب کرده است؟! حالا چون من هستم باید من را بگیرید در رگ فروکنید؟! نه! من سر جایم هستم شما آمده‌اید من را آورده‌اید و داخل در این رگ می‌کنید و باعث هلاکت یک شخص دیگر می‌شوید، خب نکنید! هر چیزی در این دنیا همین‌طور است. این کتاب چیست؟ خیر محض است اما بنده این کتاب را بلند کنم و به سر یکی بزنم بمیرد، کتاب شر می‌شود؟! و باید بگوییم که نبود کتاب خیر است؟! نه! بالأخره نبود، خیر نیست بلکه آن عملی که انجام می‌شود و به‌واسطۀ آن عمل سلب صفت کمالی می‌شود آن علت برای شر است اما نه کتاب، کتاب خیر هست.

جلسه ۴۰۷

10
  • آن شمشیری که با آن شمشیر سیدالشهداء علیه‌السّلام را به شهادت رساندند، شمشیر که بد نیست؛ شمشیر، شمشیر است لعلّ اینکه همان شمشیر یک عدۀ زیادی را از افرادی که مستحق قتل هستند، به قتل رسانده است. شمشیر یک آهنی مثل سایر آهن‌ها است. شما هزارتا شمشیر آهن را در کنار هم قرار بدهید این همین است. این شمشیر نشد، شمشیر دیگری و این آهن نشد آهن دیگری، بالأخره فرقی که نمی‌کند. خود نفس آهن، خیر است و عمل خارجی هم خیر است. بالأخره این یک عملی است که دارد در خارج انجام می‌گیرد حالا چه این سر را قطع بکند یااینکه بیاید سر یک گوسفندی را قطع بکند و برای طبخ استفاده بشود تفاوتی از نظر خود فعل هم نیست و آنچه که مترتب بر این هست، سلب حیات است. سلب حیات، شر است. آن سلب حیات مستند به خیر است و مستند به امری است که امر در خارج خیر است. بالأخره یک امری است که آن امر خودش وجود است و وجود خیر است. حالا ما باید بحث را راجع به این جهت ببریم که چرا وجود خیر است و تناسب بین این خیر و سایر خیرات به چه نحوی است. این بحث، بحث کلامی است.

  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد