پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3 و 4 و 5: الوجود خير محض؛ الوجود لا ضد له و لا مثل له؛ العدم مفهوم واحد
توضیحات
فصل (3) في أن الوجود خير محض
فصل 8 ـ المعدوم لا یعاد 7 ـ ص 359 الی ص 360 سطر 3
درس چهارصد و هشتم
بیان اقوال فلاسفه در خیر و شر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف خیر و شر
انسان در ارتباط با خودش و عالم خارج از خودش، مسئلۀ خیر و شر را بررسی کرده است و آنچه را که بهنظر او موافق با طبع و منافع اوست خیر مطرح کرده و آنچه را که مخالف با طبع اوست شر مطرح کرده است و انسان خودش این مطلب را احساس میکند که مسئلۀ خیر عبارت از آن چیزی است که یک ارزش و حالی مترتب بر اوست و شر عبارت از آن امری است که ارزشی مترتب بر او نیست و آن امر لغو و عبث است و یااینکه غیر از لغو و عبث بودن، مانع از خیر و منفعت است. چون ممکن است یک چیزی خودش فیحدّنفسه لغو و عبث باشد ولی ارتباط به شیء دیگری نداشته باشد، نه! در بحث شر صحبت از یک نوع ارتباط با انسان است.
در اینجا برای جواب به اشکالاتی که مطرح شده است، اشکالی که از سابق بوده است که همان اشکال موجب شده است که افراد در بعضی از ادیان قائل به ثنویت و اعتقاد به دو اصل قدیم و دو اقنوم بشوند، این اشکال موجب شده است که افراد و فلاسفه در مسئلۀ خیر قائل به وجود و در مسئلۀ شر قائل به عدم بشوند؛ یعنی مسئلۀ شر را از جنبۀ عدمی او مورد بحث قرار بدهند و برای تخلص از اشکال و عدم خدشه به مسئلۀ توحید ذاتی باری تعالی، آن وجود را موجب تحقق خیرات بدانند و از باب عدمیت شر دیگر موجبی برای وجود شر قائل نباشند. بنابراین روی این حساب تمام خلائق و مخلوقات در عالم، یک عنوان پیدا میکنند و چون فیض وجود بر همۀ موجودات و خلائق گسترده شده است لذا همۀ آنچه که تحقق پیدا میکنند معنون بهعنوان خیر هستند و آنچه جنبۀ عدمی دارد و به عبارت مرحوم آخوند چه عدم ذاتی یا عدم وصف کمالی، جنبۀ شری دارد.
تعریف فلاسفه از خیر و شر
بنابراین خیر میشود آن چیزی که هست، هرچه میخواهد باشد و آن چیزی که نیست شر میشود، هرچه میخواهد باشد. این معنایی است که فلاسفه برای مسئلۀ خیر و شر بیان کردهاند. مرحوم حاجی که یکی از همین افراد است، در باب خیر و شر میفرماید:
| وَ الشَّـرُ أعدامٌ فَکَم قَد ضَلَّ مَن | *** | یَقولُ بِالیَزدانِ ثُمَّ الأهرمن1 |
وقتی که ما شر را امر عدمی بدانیم، دیگر قائل به دو اصل شدن در اینجا باطل است. وقتی که ما شر را یک امر عدمی بدانیم دیگر عدم، موجب و محقق نمیخواهد چون عدم، عدم است و عدم جاعل نمیخواهد. بله! ممکن است چیزی که از نقطهنظر ماهوی، نه وجود بر او عارض شده است و نه عدم، از مرتبۀ ماهوی و تقرّر ماهوی به یکی از دو مرتبۀ وجود و عدم انتقال پیدا کند. اگر سبب وجودی بیاید، این موجود میشود و اگر سبب وجودی نیاید حکم عدم بر او صدق میکند، نه بهلحاظ ذات بلکه بهلحاظ خارج!
اقسام نفس اعیان خارجی در کلام قائلین به ثنویت
اما آنچه را که بهنظر میرسد این است که قائلین به شریت و ثنویت بههیچوجه مسئلۀ عدم را مطرح نکردهاند و نگفتهاند که شر امور عدمی است و درعینحال که امور عدمی است جاعل و مبدعی دارد تا اشکال وارد بشود که به امر عدمی جعل تعلق نمیگیرد بلکه قائلین به ثنویت و دو اُقنوم قدیم و دو اصل قدیم نفس اعیان خارجی را به دو قسم تقسیم کردهاند و اسم یکی از اینها را خیر گذاشتهاند و اسم یکی از آنها را شر گذاشتهاند. گفتهاند که حوادث خارجی به دو قسم تقسیم میشود و اسم یک حادثه را خیر گذاشتهاند؛ حادثۀ باران خیر است، برف خیر است، سبزه خیر است، حیوانات خیر هستند، حیوانات اهلی خیر هستند، زن و فرزند خیر است، همۀ تفریحات خیر است و همۀ ارزاق خیر هستند و بهطورکلی خیرات را به این مطلبی که یُناسبُ الطَّبع است نسبت دادهاند! اما حوادث دیگری هم داریم که آن حوادث بهطورکلی یک ماهیت دیگری دارند؛ زلزله نابود میکند یعنی زلزله یک امر خارجی و حقیقت خارجی است، زلزله امر عدمی نیست که بگویید: جاعل نمیپذیرد. زلزله عبارت از حرکت، تکان، اهلاک و اضمحلال است یااینکه نار شر است و میسوزاند و ازبین میبرد. همۀ حیوانات درنده و موذی شرور هستند چون عمل خارجی آنها و فعل آنها فعلی است که موجب آزار است. بعد به خودشان پرداختهاند و گفتهاند که در وجود ما هم لذت قرار دارد و هم الم قرار دارد، وقتی که یک تیغ به دست انسان فرو میرود، آن تیغ موجب درد میشود.
تعریف درد
درد یک امر خارجی است و یک امر عدمی نیست. درد عبارت از حرکت اعصاب و آن انفعالپذیری اعصاب است که مخالف با جنبۀ تنظیمی آنهاست! وقتی آن وجود تنظیمی آنها بهواسطۀ علتی تغییر پیدا کند، این درد عارض میشود. پس درد یک امر عدمی نیست که بعضیها گفتهاند: درد وجود ندارد و درد عبارت از عدم الصحه است و صحت امر وجودی و درد یک امر عدمی است. نهخیر، درد یک امر خارجی است مانند صحت که عبارت از یک امر وجودی است و اعتدال مزاجی خود آن عضو است. اگر اینطور باشد خلافش را میگوییم، میگوییم: صحت یک امر عدمی است و صحت عبارت از عدم درد است. خب اگر فقط قرار به تعبیر است، خب انسان اینطرف را نسبت میدهد و دلیلی ندارد بر اینکه بخواهد آنطرف را نسبت بدهد، نه! درد یک امر خارجی است و از یک امر خارجی تحقق پیدا میکند. تلخی یک امر خارجی است، همانطوریکه شیرینی یک امر خارجی است و خیر است، خود تلخی هم یک امر خارجی است و مُریّت عبارت از شری است که آنها نسبت به این مسئله قائل هستند.
این جهت باعث شده است که افراد محقق این اشیاء را غیر از محققِ آن دسته از اشیاء بدانند زیرا این اشیاء اشیائی هستند که مخالف با طبع هستند و موجب نقص در حرکت کمالی شیء میشوند. وقتی که زلزله میآید، آن حرکت کمالی ای که در انسانها وجود دارد متوقف میشود؛ جانها ازبین میرود، مرگها پیدا میشود، استخوانها میشکند، آسیبهایی به افراد یا اموال وارد میشود و آن درختی که الآن باید بار بدهد بهواسطۀ زلزله به زمین فرو میرود و یا از ریشه درمیآید! بنابراین دیگر جلوی این حرکت کمالی مسدود شده است. روی این جهت چطور میتوانیم این امور را از امور عدمی بشماریم؟! چطور ممکن است؟! اینها همه امور وجودی هستند منتها یک وجود خوشایند داریم و یک وجود ناخوشایند داریم. کسی از آمپول خوشش نمیآید! این آمپول و إبره را که وارد بدن میکنید، خب این بدن متألم میشود و کسی از این خوشش نمیآید! خب این تألم درد است و درد یک امر وجودی است، چطور این مطلب گفته میشود؟!
این قضیه موجب شده است که فلاسفه نسبت به اینها ایراد وارد کنند و ایراد آنها به این برمیگردد که فقط نمیتوانیم حوادث را در دنیا به دو قسم تقسیم کنیم؛ یک قسم، قسم خیرات و یک قسم، قسم شرور! ممکن است یک حادثهای وجود داشته باشد که دو جنبه داشته باشد، یکی از آن دو جنبه خیر است و یکی شر است. آنوقت چطور قائل به دو مبدأ هستید؟! این بارانی که الآن در یک نقطۀ خاص میبارد ممکن است همین باران در همان نقطه موجب شر بشود. این باران به آن زمین میبارد و آن زمین احتیاج به این باران دارد، نسبت به این زمین خیر میشود اما همین باران نسبت به شخصی که بیرون حرکت میکند و باران او را خیس میکند، سرما میخورد، مریض میشود و میمیرد، شر است و اگر باران نمیبارید، این سرماخوردگی برای او پیدا نمیشد و هَلُمَّ جراً!
نمونهای از مسائل دارای دو وجه خیر و شر
بسیاری از مسائل هردو جنبه را در دو وجه مختلف دارد و در حکایات و اینها هم داریم حالا صحتوسقم آن را نمیدانم، البته بعید نیست صحیح هم باشد و دلیلی ندارد بر اینکه خلاف باشد. در زمان طفولیت کتابی بهنام جامع التمثیل بود و حکایاتی داشت و کتاب قدیمیای هم بود و ما خیلی این کتاب را دوست داشتیم، یک حکایتی نقل میکرد: یک نفر دوتا دختر داشت و به دو جا داماد داده بود؛ یکی در یک جا و یکی در جای دیگر. یکی از آنها اهل زراعت بود و یکی از آنها اهل کوزهگری بود و کوزه درست میکرد. گاهی به این سر میزد و گاهی به آن سر میزد. یک روز منزل آن دختری رفت که شوهر آن فلاح بود. به پدرش میگفت: دعا کن ـ ظاهراً او از انبیاء بنیاسرائیل بوده است ـ دعا کن که باران بیاید، [شوهر من] گندم دیم زیادی کاشته است، باران بیاید که سبز بشود. گفت: بسیار خوب إنشاءالله. خانۀ آن یکی رفت و دخترش گفت: شوهرم دو سه روز است که مقدار زیادی کوزه و کاسههای گلی درست کرده است، دعا کن دو هفتهای باران نیاید تا اینها خشک بشود. بیرون آمد و گفت: خدایا هر کاری دلت میخواهد بکن، ما چه بگوییم؟ بگوییم بیاید و بگوییم نیاید، دیگر دست ما نیست!
واقعاً تمام اشیاء در عالم به همین کیفیت است یعنی میبینید که یک امری در یک نقطه موجب خیر است ولی همان امر در مورد مشابه آن موجب شر است و این امر هم باید اتفاق بیفتد! حالا اینکه باید اتفاق بیفتد به نفع این است و به ضرر آن است! آن میگوید که اتفاق نیفتد و این میگوید: اتفاق بیفتد! شاید اگر بخواهیم دقت کنیم، اکثر آن حوادثی ـ اگر نگوییم که تمام حوادث ـ که در عالم اتفاق میافتد، این دو جنبۀ مخالف را باهم لحاظ کردهاند!
ایراد فلاسفه بر قائلین به ثنویت
ایرادی که اینجا فلاسفه بر [قائلین] ثنویت میکنند این است که برفرض که بگویید: اینها دو وجود هستند و وجود مخالف هستند، در آن امر واحدی که آن امر واحد دو جنبه دارد چه میگویید؟! بالأخره در آن امر واحد، فاعل یکی است یا دوتاست؟! بالأخره یزدان باران را میفرستد یا اهرمن؟! دیگر این را خودتان باید [تشخیص بدهید]، آنها نسبت به این قضیه گیر کردهاند! یعنی در مقام نسبیت مسئله، این قضیه مورد [بررسی] قرار گرفته است. گرچه بعضیها از طرف آنها جوابی دادهاند و گفتهاند که مقصود از جنبۀ شریت، دلیل بر استقلال در این مسئله نیست! این دلیل نیست بر اینکه این قضیه بخواهد استقلال پیدا کند! باران ببارد و او مستقلاً خراب کند! ممکن است که یک امر با دو جهت إعمال شده باشد، فرض کنید که قضایا و آن شخص کوزهگری که الآن آن کوزه را ساخته و بیرون گذاشته است، الآن اهرمن او را هدایت کرده است که در این موقع این کوزهها را بسازد! چرا این را یک ماه پیش انجام نداده بود؟! پس این هدایتی را که الآن او در این موقعیت خاص این عمل را انجام داده است، به هدایت اهرمن است! چون اهرمن میداند که باران توسط او باریده میشود، در او القاء کرده است بر اینکه این موقع کوزه را بساز و بعد هم باران ببارد و آن را خراب کند! و یا در مورد جهات دیگر [هم همینطور است].
تبیین نظریه مرحوم حاجی و حکیم نوری در مورد عدم بودن شر
بنابراین میشود به این مسئله جواب داد که ممکن است اشیاء در عالم از این نقطهنظر دو اصل داشته باشند یعنی جواب دادن به معنای جواب عامیانه نهاینکه حالا آن دو اصل است، این دو اصل بودن از اول باطل است و مسئلۀ تعدد آلهه از بیخ و از ریشه و اصل باطل است! ولی میشود به اشکال خیریت و شریت از این نقطهنظر این جواب را داد. اما اینکه مرحوم حاجی و دیگران مانند حکیم نوری در آن رسالۀ خیریه مسئلۀ شر را جزو مسئلۀ عدم گرفتهاند، این محلّ تأمل است! بهجهت اینکه ما به جنبۀ عدمی اشیاء شر نمیگوییم بلکه به جهات وجودی شر میگوییم البته آن جنبۀ وجودی موجب یک عدمی است.
بله! وقتی که درد بیاید طبعاً صحت رخت برمیبندد! وقتی که موجب موت بیاید طبعاً عدم الحیاة حاکم میشود! وقتی که زلزله بیاید طبعاً در آنجا عدم الصحة، عدم الحیاة، عدم العمران، عدم الفائدة و عدم الاستفادة میآید! در آن بحثی نداریم ولی ما که به آنها شر نمیگوییم! ما شر را به نفس خود آن امر میگوییم که موجب آن امر عدمی شده است. اصلاً به آن امر عدمی کاری نداریم، میخواهد عدم باشد و میخواهد نباشد! این زلزلهای که الآن میآید و آسیب میرساند و موجب عدم میشود، به این شر میگوییم. آن تلخیای که در کام و دهان ماست، به این شر میگوییم! یااینکه به آن دردی که در دستمان احساس میکنیم شر میگوییم! به میکروبی که وارد بدن میشود و موجب مرضی میشود، شر میگوییم! و دلیل بر این مسئله هم این است که قرآن کریم خدای متعال را خالق ظلمات و نور قرار داده است درحالیکه بلاشک و بلاشبهه ظلمت چیزی جز عدم نور نیست! نور عبارت از یک حقیقت وجودیه است که بهواسطۀ ایجاد موجد، آن حقیقت وجودیه در خارج تحقق پیدا میکند! اگر آن موجد ایجاد خود را بردارد، بر همۀ عالم وجود ظلمت عارض میشود! اگر مانعی پیش بیاید ظلمت عارض میشود! وقتی که یک ماه بیاید و کسوف انجام بگیرد و بین خورشید و زمین حائل بشود، شما همۀ عالم را تاریک میبیند. چرا؟ چون در آنجا دیگر مانع نور وجود دارد.
عدم تعلق جعل به ظلمت
بنابراین به خود ظلمت جعل تعلق نمیگیرد بلکه به موجب ظلمت جعل تعلق میگیرد! همینکه زمین در اینجاست و این زمین که در مقارنۀ با خورشید هست حرکت میکند و این قسمت پشت مقارنۀ با خورشید قرار میگیرد، در این قسمت شب حاکم میشود. دوباره این برگردد، موجب برای نور پیدا میشود. موجب نور عبارت از حرکت ارضیه است و وقتی این حرکت انجام شد، مقارنۀ با خورشید، نور حاکم است.
بنابراین وقتی که میگوید: ﴿وَجَعَلَ ٱلظُّلُمَٰتِ وَٱلنُّورَ﴾1 نهاینکه ظلمت را جعل کرد! شکی نیست که جعل به ظلمت تعلق نمیگیرد! جَعلَ موجِبَ الظُّلمةَ! جَعلَ موجِبَ انعِدامَ النّور! و اینهم اشکالی ندارد. جعل چیست؟ جعل عبارت از حرکت زمین است، خداوند متعال ارض را حرکت میدهد و بهواسطۀ حرکت، نور و ظلمت و امثالذلک پیدا میشود درحالیکه ظلمت یک امر شری است و همه قائل هستند به اینکه شر عبارت از عدم النور است. بنابراین خدای متعال موجب عدم را به خود نسبت داده است، نه عدم! عدم که به او تعلق نمیگیرد، موجب برای عدم است! این موجب عدم، انتساب به خدا پیدا میکند. خب چه اشکالی دارد؟! چه اشکالی دارد که در عالم خارج موجب عدم را شر بنامیم؟! این چه اشکالی دارد؟! بنابراین به صرف اینکه شر یک امر عدمی است و عدم خالق ندارد بنابراین شر خالق ندارد و بنابراین هرجا که وجود هست آنجا خیر هست، مسئلۀ ما به جایی نمیرسد و اشکال نسبت به این قضیه باقی است.
در اینجا میخواهیم به این نکته برسیم و تا به اینجا برسیم راهی را در پیش داریم. معطی آن وجود را افاضه میکند و در این شکی نداریم! هم قائلین به خیرات و هم قائلین به شرور در این مسئله شک ندارند که آنچه که در خارج هست وجود است منتها وجود را به دو قسم تقسیم میکنند؛ اسم یک قسمت را خیر میگذارند و اسم یک قسمت را شر میگذارند ولی آن امر وجودی به دو قسمت تقسیم میشود یعنی آن اصل وجود ثابت است! بنابراین خدای متعال که مفیض وجود است کار خودش را میکند و افاضۀ خودش را میکند و آن افاضه به دو قسم تقسیم میشود؛ یا قسمت خیری دارد یا قسمت شری دارد. حالا که میگوییم: شری، میخواهیم این شری و بدی را به خدا نسبت بدهیم. اما از دیدگاه یک موحد مسئلۀ بدی در کار نیست. بله، ناراحتی هست ولی مگر ناراحتی بد است؟! درد هست ولی مگر درد بد است؟! ضیق هست ولی مگر ضیق بد است؟! جابر مریض بود و امام باقر علیهالسّلام به عیادت او رفتند و از حال او پرسیدند او جواب داد:
أنا فی حالَةٍ أُحِبُّ فیها الشَّیخوخَةَ عَلى الشَّبابِ و المَرَضَ عَلى الصِّحَّةِ و المَوتَ عَلى الحَیاةِ.
فَقالَ عَلَیهِ السَّلامُ: أمّا أنا یا جابِرُ فَإن جَعَلَنیَ اللهُ شَیخاً أُحِبُّ الشَّیخوخَةَ و إن جَعَلَنی شابّاً أُحِبُّ الشَّیبوبَةَ و إن أمرَضَنی أُحِبُّ المَرَضَ و إن شَفانیَ أُحِبُّ الشِّفاءَ و الصِّحَّةَ و إن أماتَنی أُحِبُّ المَوتَ و إن أبقانی أُحِبُّ البَقاءَ الحدیث.1
خب واقعاً ممکن است که جابر اینها را داشته باشد و از حال فقر کیف کند و نمیخواهد هزار سال غناء پیدا کند! از اینکه الآن مریض است [ناراحت نیست]. ممکن است برای خود انسان هم پیدا شود و چیزی نیست که حالا برای جابر و اینها باشد، ممکن است برای خود انسان هم یک همچنین مسائلی پیدا بشود درحالیکه همین قضیه برای یک عدهای واقعاً چیز باشد.
یک وقتی شخصی بود که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را میشناخت و شخصی است که زندگی او زندگی بدی هم نیست، پیش ما آمده بود و میگفت که ما با ایشان ارتباط داشتیم و به اصرار میخواست بداند که آیا ذکر، دستور، برنامه یا چیزی از ایشان آمده است برای اینکه شخصی ثروتمند بشود یا نه؟! گفتم: والله نه! خواستم او را در یک مسائل و وضعیت دیگری قرار بدهم. آنچه با این کلنجار رفتیم برای اینکه این مسئله را از ذهنش بیرون بیاوریم که آقاجان تو خیلی بالاتر از این حرفها هستی! حالا فرض کن که ثروتمند شدی، خب جلوی مرض را چطور میگیری؟! فردا آجر به کلهات میخورد و میمیری و باید اینهمه را برای بقیه بگذاری و بروی! خب این را میخواهی چهکار کنی؟! این از سرش بیرون نیامد! آخرش گفت: آقا کار ما را راه بینداز مخلصت هستیم! وقتی که دیگر جواب یأس را از ما شنید، بعد شنیدم به جاهای دیگر رفته است و خلاصه دست تمنا و حاجت بهسوی جاهای دیگر دراز کرده است!
خب واقعاً بعضیها دیوانه و مجنون و مخبل هستند! آدم [دیوانه] است یک همچنین وضعیتی را بخواهد [برای خودش بهوجود بیاورد]! باباجان هرچه خدا برایت تقاضا کرده است و برای تو رضایت میکند را بگیر، خیر تو در آن است! حالا چرا آدم بخواهد که پولش از پارو بالا برود؟! خب حالا چه شد؟! چه چیزی پیش آمد؟! چه اثری بر انسان مترتب شد؟!
علیٰکلّحال نکته به اینجا برمیگردد که خدای متعال از نقطهنظر وجودی و ایجادی خالقُ کُلِّ شَیء است و در این صحبت و بحثی نیست که هم خالق باران اوست و هم خالق خشکی و قحطی اوست! هم خالق حرکت و عمران اوست و هم خالق خشکسالی اوست! هم خالق عافیت و صحت و استمرار حیات اوست و هم خالق زلزله، خسف، رعد، صاعقه و فلان و این چیزها اوست، در این مسئله که خالق اوست بحث نیست پس نباید بحث را راجع به این قرار بدهیم.
استناد همۀ اشیاء به پروردگار
... [خالق] این پدیدهها کیست؟! این خیرات و شرور دو مبدأ دارد یااینکه شرور به ما برمیگردد و خیرات به او برمیگردد؟! بنا بر مسئلۀ توحید ذاتی و توحید صفاتی و بهخصوص مسئلۀ توحید افعالی، آنچه که مطرح میشود ـ دیدگاه اشاعره این است و نسبت به این قضیه بحث کردهاند ـ این است که همۀ اشیاء مستند به پروردگار است و در این قضیه شک نداریم، چرا بیخود وقتمان را در این مسئله تلف کنیم؟! بنابراین همۀ اشیاء چه بد و چه خوب؛ حالا در بد و خوب میبینیم، مستند به فاعل و ذات واحد هستند! از این مسئله که فارغ شدیم، سراغ این میآییم که این فاعل واحد چرا بعضی از اشیاء را به این کیفیت خلق میکند و بعضی از اشیاء را به آن کیفیت خلق میکند؟! در اینجا باید بحث کرد. در اینکه همۀ اشیاء به ذات واحد مستند است که اصلاً بحثی نداریم و قواعد فلسفی ما اصلاً پنبۀ این قضایا را زده است! در این مسئله ماندهایم که یک مسئلۀ کلامی است و اصلاً به متکلمین هم کاری نداریم که آنها نسبت به مسئلۀ استناد کل اشیاء به آن ذات چه مطلب و نظری دارند! البته خب معتزله قائل به انفکاک هستند و یک مقداری به جنبۀ تفویضی تمایل پیدا کردهاند. اشاعره از این نقطهنظر یک مقداری به مسئلۀ توحید نزدیکتر هستند گرچه خود آنها خلق را نسبت به بعضی از مسائل بیاختیار و بیاراده گرفتهاند و کار آنها هم محلّ اشکال است ولی علیٰکلّحال آنها نسبت به این قضیه نزدیکتر هستند. ما اصلاً نه به معتزله و نه به اشاعره، به هیچکدام کار نداریم! ما در بحث فلسفی خودمان جلو میآییم و مسئله را از دیدگاه فلسفی مورد بررسی قرار میدهیم گرچه باید مسائل و اشکالات کلامی را هم در اینجا ذکر کنیم.
بحث ما در اینجا این است که از دیدگاه کلامی کل اشیاء در عالم مستند به ذات اوست و کل حوادث و پدیدهها در عالم چه خوب و چه بد ـ از دیدگاه فلسفی ممکن است نظر دیگری پیدا بشود فعلاً حالا میگوییم: بد و خوب ـ مستند به ذات اوست و به او برمیگردد و نسبت به این قضیه شک نداریم. اما صحبت در این است که حالا با توجه به این قضیه و آنچه که در خارج میبینیم، آنچه که در خارج است بر دو قسم است؛ ملایم و ناملایم، این را هم که نمیتوانیم انکار کنیم! موافق با طبع است و مخالف با طبع! ممدّ کمال است و مخالف با کمال است! بچۀ پنجسالهای که الآن بهترین استعدادها را دارد و بهترین نمودار را ارائه میدهد و بهترین آینده را نشان میدهد، یکمرتبه در حوض میافتد و غرق میشود، این بچۀ پنجساله چه گناهی کرده است که باید از رسیدن به کمال محروم بماند؟! چرا؟! اگر این بچۀ پنجساله به خدا اعتراض کند که تو مرا در این دنیا آوردی و دیگران را هم آوردی، من از بقیه چه کم داشتم؟! دیگران در اینجا به عبادت و تهذیب نفس و تربیت پرداختند و نفس خودشان را کامل کردند و از آن مواهب خاصۀ خودت که مقام کذا و کذا است بهرهمند شدند، خب من هم میتوانستم. چرا من باید غرق بشوم؟! جواب چیست؟!
این بچۀ مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که در حوض افتاد و غرق شد، با توجه این اوصافی که ایشان نسبت به او بیان کردند که او دارای [چه مسائلی بود]، اگر او به خدا بگوید: خدایا من از بقیه چه کم داشتم که یک همچنین برادری که هیچ خاصیتی ندارد را نگه داری اما من که دارای این خاصیت و این خصوصیات نفسانی و اینها هستم را در دو سالگی غرق کنی؟! خدا چه جوابی دارد بدهد؟! بگوید: دلم میخواهد؟! خب اگر دلت میخواهد دیگر پروندۀ بحث را میبندیم! گفت: «هرچه آن خسرو کند شیرین بود»!1 خب نسبت به این قضیه از اول همین را بگو و یک چیزی بنویس که آقاجان هر کسی گردنش کلفت است میگوید: میخواهم! خب دیگر این نُه جلد کتاب نوشتن هم ندارد! ولی نه! واقعاً مسئله را باز کنیم و ببینیم که آنچه که در عالم اتفاق میافتد و خود خدا هم نسبت به این قضیه ابراز میکند و خیر میآورد و خیرات و برکات را به خودش مستند میکند، این بر چه اساس و اصولی میتواند باشد؟!
| هر چه آن خسرو کند شیرین کند | *** | چون درخت تین که جمله تین کند |
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد