پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3 و 4 و 5: الوجود خير محض؛ الوجود لا ضد له و لا مثل له؛ العدم مفهوم واحد
توضیحات
فصل (3) في أن الوجود خير محض
فصل 8 ـ المعدوم لا یعاد 8 ـ ص 360 سطر 5 الی ص 362 سطر 15
درس چهارصد و نهم
بحث در حرکت قسری
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف حرکت قسری
... به حرکت طبیعی آنها به جریانات دیگری قرار میگیرند، این حرکتها حرکتهای قسری است. قسر یعنی منع از حرکت یک شیء به آن اتجاه و سمتی که برای او درنظر گرفته شده است. این حرکت قسری در بعضی از موارد هست و بعد ازبین میرود و دوباره این شیء به حرکت خودش ادامه میدهد. بناءًعلیٰهذا حرکت شیء بهسمت جنبۀ کمالی عبارت از خیریت آن شیء است و هر شیئی بهسمت جنبۀ کمالی خودش حرکت میکند. وقتی که یک شخص قابلیت دارد برای اینکه به یک فعلیاتی برسد وقتی که نفس او در آن فعلیات و مسائل، فعلیت پیدا کرد آن خیر از او تحقق پیدا میکند یعنی آنچه که بعضی از مسائل به او منوط است و به او ارتباط دارد تحقق پیدا خواهد کرد. حالا چه آن شیء، شیء خلاف باشد یا غیر خلاف و صحیح باشد. یک هندوانۀ ابوجهل و حنظل در حرکت کمالی خودش هیچوقت شیرین نخواهد شد و به تلخی خواهد رسید ولی تلخی برای این خیر است. میگوییم که خیر است و دلیلش هم این است که همین هندوانۀ حنظل و ابوجهل منافعی دارد که اگر شیرین میشد این منافع را نداشت. یک لیمو وقتی که میخواهد به حرکت کمالی خود برسد باید ترش بشود و حموضت پیدا کند. حالا اگر این لیمو، شیرین شد دفع صفرا نمیکند. اگر همۀ میوهها شیرین بودند، انسان صفرا پیدا میکند و قندش بالا میرود و هزارتا مرض پیدا میکند.
اثر خیر عبارت از تطبیق با منافع و مصالح خلقت
مقصود از میل و انس که ما او را اثر خیر میدانیم این نیست که انسان خوشش بیاید بلکه آن چیزی است که با منافع و مصالح خلقت تطبیق کند و او را تأمین کند، او را خیر میگویند. یک دارویی را که میخواهند بسازند، این دارو اجزاء مختلفی دارد و هر جزئش برای یک حیثیت و جهت خوب است و جزء دیگر ممکن است دفع مفسدۀ این جزء را بکند. این جزء برای این نقطه مفید است ولی برای نقطۀ دیگر مضر است. هر دارویی که برای کلیه مفید است آن دارو برای معده ضرر دارد. حالا اگر یک دارویی را برای کلیه میدهند باید [یک دارویی دیگر] نهاینکه ضد آن بلکه یک حیثیت و یک جهت دیگری را هم که بتواند دفع ضرر تألم معده را بکند با آن تجویز کنند والاّ میخواهند کلیهاش را درست کنند معدهاش خونریزی میکند! این را دیگر نمیشود کاری کرد.
خیریت یعنی ترکیب مطلوب برای رسیدن به نتیجه
پس خیریت یعنی ترکیب مطلوب برای رسیدن به نتیجه! در این ترکیب مطلوب نمیتوانیم فردی و عضوی و شیئی را خارج از این محدوده تصور کنیم. همه در این محدوده در شکلگیری و شکلبندی هستند. به قول [شیخ محمود شبستری]:
| جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست | *** | که هر چیزی به جای خویش نیکوست1 |
اگر یک چشم تنها را درنظر بگیرید این چشم بدون ابرو زیبایی ندارد و اگر ابروی تنها را بدون چشم درنظر بگیرید زیبایی ندارد پس باید ترکیب وجود داشته باشد تا آن شکل و شمایل و آن وضعیت و کیفیت خاص خودش را نشان بدهد و همینطور اگر همۀ افراد در عالم یک چهره را داشتند، آن موقع دیگر زیبایی معنا نداشت. همه مثل یک قالی [میشدند] که تا آخر به یک کیفیت زده بشود و اصلاً مخالفی برای او وجود نداشته باشد [دراینصورت] دیگر زیبایی این محسوس نبود. وقتی شما تابلوی فلان نقاش را تصور میکنید زیباست که تابلوهای دیگر را دیده باشید. اگر هیچ چیز ندیده باشید زیبایی این تابلو که به نظر شما جلوه نمیکند. بین این و آن مقایسه میکنید و بعد متوجه میشوید.
درست درنظر دارم که یک وقتی با یکی از افراد صحبت میکردم که ایشان راجع به اینکه این محاسن از اینجا پایینتر زده بشود و این مقدار داشته باشد و بقیهاش تراشیده بشود [صحبت میکرد که] من میگفتم که نه، این شرعاً حرام است و اشکال دارد. آن شخص میگفت که حالا اگر انسان از شخص دیگری تقلید کند [چه حکمی دارد؟] میگفتم که آن یک مسئلۀ دیگری است ولی آنوقت باز جهات دیگری [هست]. بعد خود ایشان این مسئله را مطرح کرد که من این حالت چهرۀ خودم را به این کیفیت دوست دارم، اصلاً از این حالت [خوشم میآید]. گفتم که این حالت را در میان افراد دوست دارید یا در وقتی که جدای از افراد هم باشید [دوست دارید]؟ یعنی فرض کنید در یک بیابانی باشید که هیچکس هم وجود ندارد. آیا باز شما این حالت را برای چهرۀ خودتان دوست دارید؟ گفت: بله، من حتی اگر... گفتم که نه! درست فکر کن، درست فکر کن! این سؤالی نیست که بخواهی راحت [جواب بدهی]! یک مقداری فکر کرد و گفت: نه! من همینطور هستم. از این قضیه سالیانی میگذرد. چندی پیش ایشان گفت: من الآن به حرف آن موقع شما رسیدهام! یک قضیهای در یک سفری برای من پیش آمد که من دیدم بهخاطر آن مسئله من الآن اینطور هستم، اگر آن قضیه نبود بیتفاوت بودم. گفتم: آهان! این به آن برمیگردد. وقتی انسان در میان جمع است میخواهد به صورتی درآید اما اگر خودش تنها بود، اگر انسان واقعاً خودش تنهای تنها بود آیا اینقدر به سر و صورتش میرسید؟ تک و تنها بود و فرض کنید اصلاً هیچ چیز نبود. اینکه در روایات داریم وقتی بیرون میآیید محاسن را شانه کنید و عطر بزنید اینها برای کیست؟2 برای خودمان که نیست بهخاطر مردم است. بهخاطر اینکه انسان با مردم برخورد میکند و طرفش مردم است. اینکه داریم زن باید خود را برای شوهر زینت کند3 برای کیست؟ خودش که زینت نمیخواهد. خودش همان است از [شکم] مادرش خارج شده و اضافه بر آن که چیزی ندارد!
تلمیذ: انسان زیبایی را دوست دارد، نمیشود همه برای دیگران باشد؟
استاد: نه! صحبت در این است که این دوست داشتن زیبایی چه وقت برای انسان جلوه میکند؟ وقتی که انسان خودش تنهاست یا وقتی که بیرون هست؟ منبابمثال وقتی که شما را نعوذ بالله، نعوذ بالله بلا نسبت بلا نسبت و نعوذ بالله در یک محبسی حبس کنند و از آن اول هم به شما بگویند که آقا بیست سال برای شما نوشته شده است. هیچ شده است در آن موقع حالا هفتۀ اول و دوم [را بگوییم] هیچ شده است آن موقع آدم به فکر سر و صورتش بیفتد؟!
تلمیذ: آنقدر غم در دلش ریختهاند که متوجه نیست.
استاد: نه! فرض کنید اتفاقاً خیلی هم خوشحال است. الحمدلله از آن زندگیاش راحت شد. شما را عرض نمیکنم نعوذ بالله حالا کسی دیگر! بالأخره به قول موسی بن جعفر علیهماالسّلام یک مکان خلوتی را میخواهد با خدا خلوت کند.1 خب خدا هم قسمت کرد! حالا یک کسی هم بخواهد چند سالی از خلق و خلایق به دور باشد. آیا در سلول انفرادی بدون اینکه اشخاصی را در زندان ببیند نهاینکه [افراد را ببیند] بلکه در یک سلول انفرادی میآیند برایش غذا میگذارند و میروند و وسایل و کتابش را فراهم میکنند، حالا کتابی بخواند و این حرفها. آیا هیچوقت به این فکر میافتد که بلند شود اینجایش را درست کند، آنجایش را درست کند، مویش را کوتاه کند و... اصلاً میگوید که برو بابا هرچه بود، بود! یعنی اصلاً اگر ریش و پشم و همه چیز به شکل بعضی از خلق الله هم درآمد، درآمد! یعنی هیچ انگیزهای برای تزئین و تجمیل ندارد.
اینجاست که مسئلۀ خیر یک جنبۀ نسبی پیدا میکند یعنی مسئلۀ خیر بر اصطلاح اینگونه افراد همانطوریکه میفرمایند، مسئلۀ نسبی است. یعنی شما در یک موقعیت به یک مسئله خیر میگویید اما همان مسئله را با مسائل دیگر درنظر بگیرید تبدیل به شر میشود! ولی اصلِ خود این شیء و این مطلب این است که یک وزانی و حقیقتی دارد و یک امر خارجی است و خود او یک هدفی را دنبال میکند، از این نقطهنظر خیر اول و بالذات متوجه او خواهد شد. اینجاست که مرحوم آخوند میفرمایند که اصل الوجود خیر است؛ یعنی از آنجایی که خود وجود مبدأ و منشأ هستی است و همۀ اشیاء از هستی سرچشمه میگیرد، هرجا که این هستی پای خود را بگذارد همین نفس اثرگذاری او أمرٌ خیرٌ. حالا این اثرگذاری او در ارتباط با امر دیگر یک مسئلۀ ثانوی و شر میشود.
الآن فرض کنید این جانوران و حیواناتی که در بیابانها هستند چه ضرری برای ما دارند؟ فلان جانور در فلان بیابان هست، زادوولد میکند، بزرگ میشود، سالها عمر میکند و بعد هم ازبین میرود. آیا این ضرری به ما میرساند؟ بله، یک وقتی شما از آن راه میروید و میخواهید شب را استراحت بکنید، رختخوابتان را میاندازید و [میخوابید]. صبح یکدفعه بلند میشوید میبینید که یکی از اینها آمده و خواسته است به شما عرض احترام کند!! آن موقع بله، ولی الآن حیوانی است که دارد در فلان جنگل در افریقا برای خودش میرود و زادوولد میکند و برای خودش سیر میکند، این چه ضرری برای ما دارد؟! همانطوریکه اگر این ارتباط بین او و ما برقرار بشود برای ما ضرر است همینطور بهعکس اگر بین ما و او ارتباط برقرار بشود، برای او ضرر است. یعنی این مسئله، مسئلۀ طرفین است منتها در آنجا زورش میچربد ضرر را به او نسبت میدهیم اما وقتی زور ما چربید آنوقت خیر را نسبت به خودمان میدهیم. مثلاً اگر ما آن فیل بیچاره را ازبین بردیم و عاجش را برداشتیم میگوییم که عجب! به چه سرمایهای رسیدیم! هر دانه عاج سیصد هزار تومان پولش است و یک جفت عاج ششصد هزار تومان میشود پس چقدر سرمایۀ خوبی بهدستمان آمد! اما برای آن فیل بیچارهای که الآن افتاده و مرده است، آیا زدن ما با اسلحه و او را ازبین بردن، خیر است؟ این در اینجا شر میشود. ولی اصل خود این حیوان در این نظام برای خودش چه ضرری دارد؟ چه خلافی در اینجا هست که ما بهواسطۀ آن خلاف وجود او را شر بدانیم؟ مسئله این است!
بناءًعلیٰهذا کل عالم وجود که آن مرتبۀ نازلۀ هستی است عبارت از تنازل خیر ذاتی و خیر اولیه است. حالا راجع به این ارتباط و انتزاعش اگر خداوند توفیق داد إنشاءالله در جلسۀ بعد صحبت میکنیم اما نسبت به اصل اول در این عالم، این خیریت اقتضای اوست. این یک مسئلهای است که در اینجا قائلین به خیریت وجود این مسئله را مطرح میکنند.
بر این اساس نسبت به جهت قسر و منع، فرض کنید یک بچهای که میآید و میخواهد به یک سیر کمالی برسد در پنجسالگی میمیرد. میگویند که این حرکت ازجمله حرکت قسریه جزو نوادر است و این بالنسبة به آن جنبۀ کلی و آن حالت اغلبیت کم اتفاق میافتد و این در آن نظام بهحساب نمیآید. وقتی که جزو نادر شد و کم شد بنابراین در حرکت قسری اصلاً حسابی وجود ندارد. منبابمثال یک سنگی را بلند کنید و این سنگ را بهواسطۀ حرکت قسری به فضا پرتاب کنید. تا وقتی که این نیرو و قدرت در پشت سنگ هست، او را به فضا میبرد و وقتی که آن قدرت تمام شد در آنجا سقوط میکند. این حرکت قسری مخالف با جریان طبعی حرکت خودِ این سنگ هست و این است که میل به سفل داشته باشد درحالیکه شما این را به علو سوق میدهید. در بقیۀ اشیاء هم همینطور است. در آن مواردی که حرکت قسری مانع از حرکت شیء بهسوی نقطۀ کمال هست این آقایان میفرمایند که این حرکت جزو نوادر هست و در کل نظام کم اتفاق میافتد. کم اتفاق میافتد، نه از باب اینکه انگشتشمار [باشد] بلکه بالنسبة به آن سیر طبیعی اشیاء به غایات خودشان نادر، قاصر، کم و قلیل است. بنابراین حرکت قسری هم چیزی بهحساب نمیآید.
اشکالی که نسبت به این مسئله وارد میشود این است که علیٰکلّحال وجود در حرکت قسری هم تنزل پیدا کرده یا نکرده است؟! اگر شما مطلب را به اصل وجود میبرید و خیر را نسبت به اصل وجود مترتب میکنید پس فرقی بین قسر و غیر قسر نیست! هرچه که در عالم وجود اتفاق میافتد چه بر جریِ طبیعی خود باشد یا بهواسطۀ حرکت قسری از جریِ طبیعی خود خارج بشود بالأخره مصداق وجود است. وقتی که مصداق وجود شد بنابراین او هم مشمول خیر خواهد شد. اینجا قسر نمیتواند دردی را دوا کند. اگر منظور شما از خیر، آن جنبۀ اعتباری و نسبی او با افراد دیگر است گرچه در حرکت قسری آن جنبۀ اعتباری وجود ندارد ولی صحبت در این است که در این مسئله و در این مورد آیا غرض از خلقت حاصل شده یا نشده است؟ اگر شما بگویید که حاصل نشده است پس عبثیت در فعل حکیم لازم میآید و اگر بگویید که حاصل شده است پس حرکت قسری در اینجا چه نتیجهای برای ما به بار آورد؟! اینکه وجود و عدمش در ترتب کمال و یا در عدم ترتب کمال یکی بود بنابراین مطرح کردن حرکت قسری در اینجا فایده ندارد!
تحقق اشیاء در خارج بهواسطۀ اسم و صفت پروردگار از دیدگاه عرفاء
اینجاست که عرفاء آمدهاند و این مسئله را بهعنوان یک اصل کلی مطرح کردهاند و او عبارت از این است که آنچه که در این عالم تحقق پیدا میکند همه براساس فعلیت و تحقق اسم و صفتی از اسامی و صفات جمالیه و جلالیۀ پروردگار است. یعنی تحقق آن اسم و صفت است که موجب تحقق این شیء در خارج است و از آنجایی که اسماء و صفات پروردگار در مراتب مختلفۀ تعین دارای مراحل مختلفی هستند به این جهت هرکدام از این اشیاء خارجی حصهای از اسامی و صفات پروردگار را واجد میباشند و همان را در همان مرتبه به فعلیت میرسانند. بناءًعلیهذا یک دانه وقتی که در زمین کاشته میشود ـ حالا اصلاً به بحث مسئلۀ تقدیر کار نداریم که در عالم تقدیر پروندۀ او از اول بسته شده بود و این براساس آن پرونده الآن دارد حرکت میکند. اصلاً به آن کار نداریم ـ آن بذر دارای یک استجلاب صفات و اسماء پروردگار است. در این استجلاب به آن محدودیتی که میرسد آن محدودیت عبارت از فعلیت همان مقدار از صفات و اسماء پروردگار است، نه بیشتر! ما نگفتیم که خیر و وجود در هر مرتبه باید به اعلیٰ مرتبۀ خودش باشد. وجود از یک ذره وجود است تا خاتم پیغمبران هم وجود است و بعد هم وجود اطلاقی است. ماده وجود است تا به وجود مجردات که میرسد، همۀ اینها وجود هستند و هرکدام از اینها دارای مراتبی هستند.
گردش نظام عالم براساس اختلاف
وجود در اَشکال مختلفۀ خود دارای آثار مختلفی است و هرکدام از این آثار مظهر اسمی از اسامی و صفتی از [صفات] پروردگار هستند. به هر حیوانی که نظر کنید خصوصیتی دارد که حیوان دیگر آن خصوصیت را ندارد. به هر انسانی توجه کنید هرکدام از اینها دارای خصوصیتی جدای از دیگری هستند؛ در یکی جنبۀ امساک قوی است، در یکی جنبۀ انفاق قوی است، در یکی جنبۀ رحمت قوی است، در یکی جنبۀ قساوت قوی است و اگر صد هزار نفر را جلویش سر ببرند باکش نیست و انگارنهانگار که اصلاً مسئلهای اتفاق [افتاده است] و اگر جلوی یکی یک مرغ را سر ببُرند، حالش بد میشود! اینها همه جنبههای مختلفی است که برای افراد وجود دارد و هرکدام در همان مرتبهای که هستند به فعلیت میرسند. نظام عالم هم که براساس اختلاف است. بنابراین کمیِ حصۀ وجودی در یک شیء، مانع از تعنون بهعنوان خیر در آن نقطه نخواهد شد و زیادیِ حصۀ وجودی در یک شیء مانع از اطلاق لفظ وجود بر مراتب مادون نخواهد شد. هرکدام از اینها براساس همان حیثیتی که دارند در آن مرتبۀ غایی خودشان به هدف میرسند. وقتی که یک بذر گیاه در زمین کاشته میشود، وقتی که رشد میکند به هر مرتبهای که برسد یک حصۀ از وجود را شامل میشود و به مقدار همان حصۀ از وجود، خیر است یعنی همین کیفیت وجود او بهتر از نفس عدم است. وقتی که به همین مقدار خیر در او حاصل شد یعنی جهات وجودی پروردگار را برای خود کسب کرد به همین مقدار این الآن در اینجا به هدف کمالی خودش رسیده است. اگر بالاتر رفت، بسیار خب بالاتر رفت و اگر بالاتر نرفت هم که نرفت او در همان مرتبۀ خاص خودش باقی میماند.
وقتی که یک گوسفند به مرتبۀ استفاده میرسد اگر انسان او را گرفت و ذبح کرد این لحم که در این گوسفند هست تبدیل به آن روح حیوانی و موجب برای فعلیت استعدادها در انسان خواهد شد و این مرتبۀ کمالی او میشود. اگر هم گرگ او را پاره کرد و ذئب او را خورد اینهم به همان مرتبۀ وجودی همان ذئب خواهد رسید. بالأخره ذئب در این نظام دنیا برای خودش حساب و کتابی دارد منتها اگر این گوسفند را ما بخوریم، میگوییم که خیر است و اگر آن گرگ بیچاره خورد میگوییم که نه، آن شر است. سعدی یک شعری دارد که میگوید:
| که از چنگالِ گرگم در ربودی | *** | چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی |
آن شخص آمد یک برهای را از دست گرگ نجات داد و وقتی که رفت:
| شبانگه کارد در حلقش بمالید | *** | روانِ گوسپند از وی بنالید |
| که از چنگالِ گرگم در ربودی | *** | چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی1 |
اگر قرار بر این است که ما بمیریم، چه گرگ ما را پاره کند یا تو پاره کنی بالأخره هردو قضیه یکی است و فرقی نمیکند! و واقعاً اگر بخواهیم نگاه کنیم میبینیم که فرقی [نیست] یعنی خلاصه یک مقداری مسئله آدم را به تفکر و به فکر میاندازد که چطوری مسئله و قضیه را بخواهد بررسی کند. آنوقت یکقدری باید در مسائل و جریانات بهتر فکر کند! آنوقت انسان باید هر چیزی را در جای خودش و بر طبق مصلحت خودش برحسب تکلیف قرار بدهد که کجا مصلحت بیشتر است.
علت انفاقهای متفاوت امیرالمؤمنین علیهالسّلام
امیرالمؤمنین علیهالسّلام به یکی میرسد یک مشت خرما انفاق میکند و به یکی میرسد خروارها [خرما] میدهد که آن میگوید: یا علی اینقدر لازم نیست. میگوید که ساکت باش! «أعطی أنا، و تَبخَلُ أنت؟!»2 و بعد عبارت خیلی عجیبی دارند که آیا من باید صبر کنم تااینکه او چه کند و وقتی که دست نیازش را دراز کرد و آنگاه آنچه را که من میدهم درقبال آبرویی است که از او رفته است پس من چیزی به او عطا نکردهام! خیلی عبارت عجیبی است که من باید قبل از اینکه او روی بیندازد انفاقم را بکنم نه بعد از اینکه ماء الوجه او ساقط شد، این درقبال آن قرار میگیرد و آنجا هم همینطور است. آنجا میگویند که به این مقدار است بده. اینجا میگویند که خروار خروار بده. چه میدانیم بابا آن امیرالمؤمنین است و خبر دارد و به مصالح و اینها افضل است. هر کسی همین است یعنی هر کسی براساس آن حصۀ وجودی خودش و چیزی که هست باید به او داده بشود. آنوقت مسائل خیلی دقیق و ظریفتر میشود.
علیٰکلّحال اینجاست که همۀ موجودات در موقعیت خودشان شکل و حیثیت و شخصیت پیدا میکنند. هرکدام از آنها یک شخصیتی دارد. یزید باید یزید بشود یعنی یزید در آن وزان خودش خیر میشود! شمر و قاتل سیدالشهداء علیهالسّلام در وزان خودش خیر میشود! یعنی از حیثیت وجودی باید به یک مرتبهای برسد تا بتواند سیدالشهداء را به این کیفیت به شهادت برساند. میگویند که در روز عاشورا دو سه نفر آمدند سیدالشهداء را به قتل برسانند و نتوانستند، رعشه آنها را گرفت! اما ایشان در چه وضعیتی بود که با کمال شهامت آمد و شمشیر را برداشت و حضرت را به شهادت رساند!1 پس این باید در چه مرتبهای از قساوت قرار داشته باشد تا بتواند یک همچنین کار فجیعی را انجام بدهد ها؟! پس این در وضعیت خودش که این وجودی است که به اسماء و صفات پروردگار فعلیت داده است، اینکه بد نیست!
بله، در انتساب عمل به او که آن مراتب اختیار پیش میآید آنجا مسئلۀ شر و ظلم و امثالذلک مطرح میشود اما اینکه خود نفس این شخص در این وضعیت و مرحله موجب شد که سیدالشهداء به شهادت برسد، خود آن حضرت چه مراتبی پیدا کرد و چه برکاتی از وجود آن حضرت [بهوجود آمد]! همۀ اینها برای چه بود؟ بهخاطر اینکه شمر سر امام حسین علیهالسّلام را [برید و ایشان را] به شهادت رساند! درحالیکه خولی آمد حضرت را به شهادت برساند، نتوانست!2 حصین بن نمیر آمد حضرت را به شهادت برساند، نتوانست! آنها نتوانستند! حجاج بن ابجری آمد این کار را انجام بدهد، حتی او هم نتوانست! بعد این شمر آمد و خلاصه مسئله را انجام داد و نظیر این است آن حرمله که میآید تیر را به حلق یک بچۀ ششماهه ـ عبدالله رضیع ـ میزند! شاید دیگران از لشکر عمر سعد این کار را نمیکردند! همۀ افرادی که در لشکر عمر سعد هستند همه که در یک سطح نبودند و همۀ اینها مراتب مختلفی داشتند. آن حرمله یک همچنین قدرت نفسانی داشت که بتواند آنچنان قساوتی داشته باشد که بر طهارت و معصومیت یک طفل ششماهه غلبه کند! والاّ آن معصومیت میآید جلوی او را میگیرد! فرض کنید الآن یک بچهای در آنجا هست واقعاً چه کسی میتواند جرئت کند [اینگونه او را بکشد]؟ حالا اصلاً بچۀ یهودی باشد مگر بچۀ یهودی آدم نیست؟! بچۀ یهودی ششماهه، ششماهه است و معصوم است. اینکه دیگر [گناه] ندارد. مگر کسی میتواند بلند شود بیاید یک همچنین کاری انجام بدهد؟ چقدر این باید قساوت داشته باشد که بتواند بر آن معصومیت هم غلبه کند حالا چه برسد به اینکه بچۀ امام حسین باشد! این به فعلیت رساندن آن اسماء جلالیه و قاهر و صفات غضب و قهر و جلال است که اینها را در خودشان به فعلیت رساندهاند و بهواسطۀ این فعلیت این عمل در خارج انجام میگیرد. نفس این فعلیت شر نیست. اگر این کار به این نقطه رسیده است، این یک وضعیتی است که یک اسمی را در اینجا متحقق کرده است. حالا اگر با کسی دیگر کاری نداشته باشد [با او کاری نداریم]. ما به حصین بن نمیر میگوییم که این فرد چیست؟ یا اگر شمر بود و امام حسین علیهالسّلام را نمیکشت ما که کاری به او نداشتیم و لعنش نمیکردیم. برای خودش آن گوشه میگشت و به او اعتنایی نمیکردیم. حالا چون آمده امام حسین را به قتل رسانده است ما داریم او را لعن میکنیم و مستحق لعن هم هست. پس از نقطهنظر وعاء وجودی خودش مستحقِ لعن نیست بلکه از نقطهنظر عملی که انجام داده است داریم لعن میکنیم. از نظر وعاء وجودی خودش یعنی از نظر این کمالات مثل حیه و ذئب میماند. حالا به باطنش نگاه بکنیم، او در باطن خودش بعضی از استعدادها را جلوگیری کرد تااینکه این استعدادها را به فعلیت رساند. او میتوانست این استعدادها را [به فعلیت نرساند] و آنها را بگیرد تااینکه مسئله فرق کند. علیٰکلّحال از دیدگاه عرفان همه چیز در عالم در مرتبۀ کمالی خودش هست یعنی محقق اسماء و صفات الهی است. باید یک بحث بیشتری دربارۀ این بکنیم.
برگشت لعن اشقیاء به اختیار آنها
تلمیذ: این لعنی که میشود منظور این است که یعنی چرا این اسم را به فعلیت رساند؟ اینکه مظهر بوده به این فعلیت رسانده پس این لعن چیست؟
استاد: بگوید که این چرا این کار را کرد؟ ما به ذاتش که کاری نداریم.
تلمیذ: چرا خودش را به یک فعلیت و یک اسمی رسانده است بعد چطور توانسته است آن کار را انجام بدهد. پس این لعن به کجایش و به چه کسی میخورد؟
استاد: این لعن به مسئلۀ اختیارش میخورد. در اینکه این آمده این را اختیار کرده است [لعن میخورد] وگرنه چرا حیوان را لعن نمیکنید؟ چرا اسد را لعن نمیکنید؟ کار اسد چیست؟ کارش درندگی است، ذئب کارش درندگی و افتراس است. بالنسبة به مسئلۀ حیوان، حیوان افتراس میکند. خب شمر هم همین کار را کرد. همان کاری که شمر میکند همان کار را حیوان میکند. ولی میگویید که حیوان زبانبسته، اینکه حیوان زبانبسته میگویید برای چیست؟
بچهها رفته بودند جوجه خریده بودند در خانه [آورده بودند] یک گربه هم از این خانۀ همسایه میآمد هر روز یکی از جوجهها را برمیداشت میخورد! دیگر اینها برای او دام درست کرده بودند و خلاصه میخواستند گربه را بکشند! گفتم که یک وقت این کار را نکنید! گفتند که آقاجان این جوجههای ما را میخورد! گفتم که شما [جوجههایتان را] در قفس بکنید تا نخورد. گربه دارد کار خودش را انجام میدهد و او که نگاه نمیکند به اینکه آیا این جوجه را شما خریدهاید، [اگر بخورد] ناراحت میشوید یا نه، بلکه براساس غریزۀ خودش دارد [کارش را انجام میدهد]. خدا میگوید که آقا روزی تو فعلاً آن هست، اگر رفتی و خوردی [که روزیات بوده است] و اگر روزی تو نباشد میآیند تو را میگیرند و با لنگه کفش میزنند و پرتت میکنند سراغ یک چیز دیگر بروی. پس او گناه نکرده است و گناه انجام نداده است. همۀ مسائل و لعن به اختیار برمیگردد. این ابوبکر اگر با حضرت زهرا و امیرالمؤمنین علیهماالسّلام کاری نداشت که لعنش نمیکردیم. حالا هر آدمی هست در باطن خودش است و خودش و خدای خودش میداند! اما چون دست به اقدام زد ما یقهاش را میگیریم و لعنش میکنیم و تا روز قیامت هم این ملعون و فلان هست.
تلمیذ: لعن یعنی دور باش، این دور باش از چیست؟
استاد: لعن دورباش از صفات جمالیه است.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد