744

تبیین رابطه علیت و تحقق معلول در نظام هستی

تحلیل جایگاه اراده الهی و اختیار انسان در وقوع حوادث

14178
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی کلامی پیرامون رابطه علت و معلول و نحوه تحقق حوادث در نظام هستی می‌پردازند. بحث با نقد دیدگاه‌های کلامی در باب ازلیت معلول آغاز شده و با بررسی جایگاه اراده الهی به عنوان حلقه اتصال میان علم و تحقق خارجی، ادامه می‌یابد. در این مسیر، استاد با بهره‌گیری از مثال‌های ملموس، تفاوت میان مراتب علم، مثال و عین را روشن کرده و به این پرسش پاسخ می‌دهند که چگونه حوادث پیش از وقوع، در مراتب عالی‌تر هستی حضور دارند. همچنین، ایشان با تأکید بر لزوم دقت در انتخاب‌ها و مسئولیت‌های فردی، به نقد سهل‌انگاری‌های رایج در احکام شرعی و رفتارهای اجتماعی پرداخته و ضرورت توجه به آثار تکوینی اعمال را یادآور می‌شوند. در نهایت، این جلسه با تبیین این نکته که زمان امری اعتباری است و حضور واقعی اعیان در مراتب هستی، حقیقتِ ادراکِ پیش‌دستانه را ممکن می‌سازد، به پایان می‌رسد.

/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۴۴

1
  • درس هفتصد و چهل و چهارم

  • ادامۀ نقد و نظر کلام سید میرداماد

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یک تزی داشتند، مى‌گفتند: انسان باید در هر مسئله و قضیه‌ای بهترین آن را [انجام بدهد]! این خیلى عجیب است و حکایت از یک اصل مبنایى مى‌کند و انسان در همه چیز باید این مسئله را ملاحظه کند. مثلاً وقتی مى‌خواستند [متنى] براى خطاطى بدهند؛ براى یک تبلیغ و اعلان و جشنى یک خطى بنویسند، سراغ بهترین خطاط مى‌رفتند! درحالى‌که مى‌توانستند به افرادى که [پایین‌تر بودند مراجعه کنند]. بهترین خطاط در آن موقع سیدحسین و سیدحسن میرخانى بودند که پیش آنها مى‌رفتند و اعلان‌هاى اعیاد و این مراسم‌ها را به آنها مى‌دادند تا بنویسند. حتى یک دفعه صحبت شد که مثلاً در همان موقع آقاى زرین‌خط هم بود ولى خطش را در همان موقعى که ما انجمن خوشنویسان مى‌رفتیم، اینها قبول نداشتند؛ یعنى همین دوروبری‌های میرخانى خطّ زرین خط را قبول نداشتند و آدم وقتى که نگاه مى‌کرد تفاوت را مى‌فهمید!

  • سنجش عقل افراد در هنگام صحبت کردن

  • اگر انسان این مطلب را به‌عنوان یک اصل مبنایى بپذیرد، آن‌وقت نفسش روى همین اصل قوام پیدا مى‌کند و آن قوام دیگر خیلى مهم است. مردم همین‌طوری هستند یعنى به این مسئله توجه ندارند و آن اهتمام را ندارند و مى‌گویند: آقا هرچه شد شد! در همه چیز و در هر قضیه‌اى [این‌طور هستند] و بعد هم [سرشان به سنگ] مى‌خورد! مثلاً مى‌گویند که یک بنایى بیاور که بنا را بسازد، مى‌گویند: این گران مى‌گیرد و آن چه مى‌گیرد! یا راجع به این مسائل تقلید و اینها مى‌گویند: [آقایان] هستند دیگر، از هرکدام که مى‌خواهید تقلید کنید! یااینکه بعضى‌ها هستند که مى‌گویند: اصلاً آن کسى که [فتاوی‌اش] آسان‌تر است آن را انتخاب کنید. آن‌وقت اینجاست که انسان به این آیات قرآن که می‌فرماید: ﴿وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ﴾1 أکثرهم لا یَفقَهونَ پى مى‌برد! که چرا ﴿أَكۡثَرَهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ﴾؟! چون مبنا بر عدم توجه و عدم دقت به یک واقعیت است، این اصل است! وقتى که این‌طور شد آن‌وقت دیگر در این رعایت‌ها بى‌مبالات هستند و کار مى‌رسد به همین‌جا که مى‌بینید! الآن در این عناوینى که بین افراد و اشخاص و اهل علم متداول هست، واقعاً این عناوین براساس چه معیارهایى است؟! به فلان شخص فلان چیز را بگوییم! براى این مسئله چه میزانى در نظر گرفته مى‌شود؟! خب اگر مسئله مسئلۀ علمیت است، مشخص است که علمیت خیلى‌ها با این عناوین تطبیق نمى‌کند، براى خیلى‌ها تطبیق نمى‌کند! اگر مسئله مسئلۀ شهرت است، خب بفهمیم که اینها براساس علمیت نیست و فقط براى شهرت است!

    1. . سوره یونس (10) آیه 55:
      «ولی اکثر خلق از آن آگه نیستند.» (محقق)

جلسه ۷۴۴

2
  • فرض کنید که الآن به ما سرباز صفر مى‌گویند و فردا شهرت پیدا مى‌کنیم و در عرض دو روز سرلشکر و سپهبد مى‌شویم! اینها هم همین‌طور هستند و هم به همین کیفیت هستند! این اتقان در مسئله و اتقان در مبانى براى همیشۀ انسان مفید است. اتفاقاً یک روایت هم داریم که عقل افراد را در هنگام صحبت کردن بسنجید! ببینید یک مطلبى را که [می‌گویید] و حرف مى‌زنید زود قبول مى‌کنند یا نه؟ اگر زود قبول کردند، بفهمید که اینها زودباور هستند و احساسشان حکومت بر عقل دارد! اگر دیر باور کردند و دائماً این‌طرف و آن‌طرفش را کاویدند و خلاصه راجع به آن سؤال کردند و ته [قضیه] را درآوردند که بالأخره ببینند که مفرّى هست، همۀ احتمالات و همه چیز را بستند و راهى نماند، آن موقع اینها نسبت به اِعمال قوۀ عاقله بهتر هستند!1 دیده‌اید بعضى‌ها خیلى زود باورند! اصلاً عجیب زود باورند و خیلى ساده و ساده‌لوحانه با مسائل [برخورد می‌کنند] و هر کسی یک حرفى به آنها بزند قبول مى‌کنند! [مثلاً می‌گویند که] آقا فلان‌جا فلان اتفاق افتاده است. [می‌گوید:] عجب! حالا مى‌رود تعریف هم مى‌کند! به‌هرحال همۀ اینها خلاف است؛ قبول کردن یک مسئله و باور کردن آن و سپس نقل کردن آن قضیه!

  • من یک دفعه داشتم به یک جایى مى‌رفتم، ـ خیلى وقت پیش، همان اوایل انقلاب بود و حدود ۲4ساله بودم ـ در ماشین بودیم و شخصى که الآن هم هست و یکى از افراد [معروف] است براى بقیه مى‌گفت: فلان شخص با امام زمان علیه‌السّلام ارتباط دارد. خب کسى چه مى‌داند که او در خلوت خودش با حضرت ملاقات مى‌کند. گفتم: آقا شما خودتان این مسئله را دیده‌اید؟! گفت: خب نه، ولى مى‌گویند! گفتم: چه کسی گفته است؟! آن کسى که گفته خودش دیده است؟! خودش امام زمان را با چشمش دیده است؟! این همین‌طورى ماند! گفتم: آقا چرا این حرف‌ها را به مردمی که معیار و ملاک دستشان نیست مى‌زنید؟! شما چرا این حرف‌ها را مى‌زنید؟! [می‌گوید:] خب کسى چه مى‌داند، کسى فلان! گفتم: آدم باید درست صحبت کند و حرفى که مى‌زند درست باشد! تازه اگر یقین داشته باشد، «الأمورُ مرهونةٌ بأوقاتِها2 هرچیزى را نمى‌شود گفت! «لا تَقُل ما لا تَعلَم! بل لا تَقُل کلَّ ما تعلم»3 تا چه برسد به اینکه انسان بخواهد براساس حدس، گمان، تخمین، ظن و این چیزها مطالب را بگوید، آن‌هم مطالب اعتقادى و مطالبى که ممکن است تبعات موبقه‌ای بر آن مترتب باشد! حالا یک وقتى مسئلۀ خریدن کاهو و بادمجان است، حالا خب بگو که این کاهو فلان مرض را خوب مى‌کند، حالا خوردى بالأخره خون را تصفیه مى‌کند! آن مرض را خوب نکند، خون را که تصفیه مى‌کند! خیلى چیز مهمى نیست. یااینکه فرض کنید بگویید که بادمجان فلان خاصیت را دارد، حالا اگر آن خاصیت را نداشت خب تو را نمى‌کشد و مسئله‌اى پیش نمى‌آید. ولى یک وقت یک تعریفى مى‌کنید و مردم براساس تعریف شما [عمل می‌کنند] و به باور و موقعیتى که نسبت به تو دارند ترتیب‌اثر مى‌دهند و مسائل خطیرى برایشان پیدا مى‌شود! قضیه چطور مى‌شود؟! اینجاست که خلاصه آدم نمى‌تواند تصور کند و باور کند چه مسئولیتى بر گردنش است!

    1. الإختصاص، ص 245؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 131:
      «قالَ الصّادِقُ علیه‌السّلام: إذا أرَدتَ أن تَختَبِرَ عَقلَ الرَّجُلِ فِى مَجلِسٍ واحِدٍ فَحَدِّثهُ فِى خِلالِ حَدیثِکَ بِما لا یَکونُ فَإن أنکَرَهُ فَهوَ عاقِلٌ و إن صَدَّقَهُ فَهوَ أحمَقُ.» معانى الأخبار، ص 159:
      «قال الصّادق علیه‌السّلام: کَفَى بِالمَرءِ کَذِباً أن یُحَدِّثَ بِکُلِّ ما سَمِع
    2. عوالى اللئالى، ج 1، ص 293.
    3. نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص 544، جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به حیات جاوید، ص 98.

جلسه ۷۴۴

3
  • حضورتان عرض کنم که در جلسۀ گذشته راجع به مطالب مرحوم سید از روى کتاب تا یک مقدارى عرض کردیم و امروز به مناسبت بعضى مطالبى هست که إن‌شاءالله در تطبیق به آن مطالب اشاره مى‌کنم. مطلبى که در جلسۀ قبل در کلام مرحوم سید بود، عرض کردیم که مرحوم سید در اینجا همان مطلبى را مى‌فرمایند که عرض ما همان است که در قضیۀ قضاء کلى و حضور صور علمیه در علم بارى، تنافى با وجود تعینات مادى و تشخصات خارجى ندارد! نه‌اینکه در آن‌ رتبه این مسئله واقع شده است. طبیعى است که در مرتبۀ علیت طبعاً علت تقدم طبعى بر معلول دارد گرچه این تقدم طبعى، ملاصق با تحقق معلول باشد بلکه اصلاً به‌طورکلى علت در مقام علیت نمى‌تواند جداى از معلول باشد و باید ملازم با معلول باشد زیرا انفکاک معلول از علت محال است! و اگر علت به مرتبۀ تامۀ از علیت نرسیده باشد، آن‌گاه نمی‌توانیم اسم علت را بر آن بگذاریم! پس این کلیدى که در دست انسان هست تا مادامی که دست حرکت نکند، آن کلید در را باز نمى‌کند و آن حرکت کلید بدون یک صدم ثانیه انفکاک و افتراق معلول براى حرکت دست است و حرکت دست ملازم با حرکت کلید است.

  • فرض کنید که اگر انسان این کلید را در دستش بگیرد و بعد دوتا انگشتش را باهم ببندد یعنى این کلید دیگر از دستش درنیاید، آیا باز در اینجا مى‌توانیم بگوییم که حرکت انامل بر حرکت کلید تقدم زمانى دارد؟ این مستحیل است! حرکت کلید در مقام معلولیت ملازم با حرکت دست در مقام علیت است و به‌طورکلى همیشه علت در مرتبۀ علیت باید ملاصق با معلول باشد. این مطلب از نقطه‌نظر تأثیر علیت است بنابراین افرادى که براى اثبات ازلیت معلولیت تمسک بر این دلیل دارند، در اینجا مى‌توانیم بگوییم که این تمسک خالى از اشکال نیست! اگر ما بخواهیم غیر از آن روش و راهى که براى ازلیت معلول به‌واسطۀ حضور علمى و عینى در علم عنائى بارى داشتیم به این دلیل تمسک کنیم که علیت همیشه ملازم با معلولیت است، ممکن است در اینجا اشکال پیدا بشود که علیت در جایى ملازم با معلولیت است که علیت به مرحلۀ فعلیت و تامه بودن برسد. الآن مى‌خواهم این کتاب را از اینجا بلند کنم، خب شکى نیست که اراده، قوا، حرکت و تمام اینها علت براى بالا رفتن این کتاب است و حرکت این کتاب، حرکت معلولى مى‌شود و اراده و قوای ما مقدمات، اسباب، علل غایى و امثال‌ذلک علّى مى‌شود. اما صحبت در این است چه موقعی این کتاب از سطح زمین برداشته مى‌شود؟ وقتى ارادۀ من به مرتبۀ فعلیت برسد. اگر من براى برداشتن اراده کردم ولى همین‌که مى‌خواهم بردارم شخصى که در کنار من هست دست مرا بگیرد، این به مرتبۀ علیت تامه نرسید و اراده تنجز یا فعلیت پیدا نکرده است. یااینکه فرض کنید همین‌که مى‌خواهم کتاب را بردارم و دستم را حرکت بدهم، آن شخصى که در کنار من هست آن کتاب را مى‌گیرد، پس دیگر کتابى در اینجا نیست که من بردارم! باز در اینجا علیت تحقق پیدا نکرده است چون در علیت صحبت در حرکت دست نیست و من بدون کتاب هم مى‌توانم دستم را حرکت بدهم، صحبت در حرکت دست و علیتش براى حرکت این کتاب است! این حرکت کتاب چه موقعی انجام مى‌شود؟ وقتى که علل معدّه و رفع موانع و مقتضیات به‌اضافۀ علل فاعلى و غایى و امثال‌ذلک به مرتبۀ فعلیت برسد، آن‌وقت این در خارج با معلولیت مساوق خواهد بود. حالا در علیت بارى نسبت به خلق معلول و خلق ممکنات، آیا ما مى‌توانیم با تمسک به عدم انفکاک معلول از علت، حکم به ازلیت تمام مخلوقات در ازلیت وجود حق تعالى بکنیم؟ نه! چرا؟ چون وجود حق تعالى صرفاً علت براى خلق ممکنات نیست بلکه ارادۀ مترتبۀ بر وجود است که ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾1 ممکن است که ارادۀ بارى نسبت به خلق یک مسئله تعلق نگرفته باشد.

    1. . سوره یس (36) آیه 82. امام شناسی، ج 1، ص 132:
      «این است و غیر از این نیست که امر خدا آن ‌است که زمانى که چیزى را اراده کند، به او مى‌گوید که هست شو پس هست مى‌شود.»

جلسه ۷۴۴

4
  • لذا در ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 هم مى‌خواهند مطلب را به همین‌ کیفیت توجیه کنند! بله! اگر ارادۀ بارى بر خلقت این مسئله تعلق بگیرد، این انفکاک معلول از علت طبیعتاً محال و ممتنع مى‌شود اما اگر ارادۀ بارى بر خلق این در یک وعاء و برهۀ خاص تعلق بگیرد، خب این دلیل نمى‌شود بر اینکه الآن و در این برهۀ متقدم، این امر تحقق خارجى پیدا کرده باشد.

  • روى این جهت مى‌توانیم بگوییم که این استدلالى که بر این مسئله شده است ـ تقریباً توسط معتزله هم این مسئله مورد دقت و کنکاش قرار گرفته است ـ از این نقطه‌نظر محل تأمل و اشکال است. اما از آن راه و طریقى که براى ازلیت علم بارى و عدم انفکاک علم از ذات عرض کردیم، از آن نقطه‌نظر مى‌توانیم نسبت به این مسئله این استدلال را داشته باشیم. بنابراین در مسئلۀ قضاء و قدر بنا بر فرمایش مرحوم سید، همان عرضى که ما بیان کردیم، ایشان همان را مى‌فرمایند؛ ایشان هم مى‌فرمایند که در مسئلۀ قضاء تحقق صور علمیه داریم اما این صور علمیه نسبت به حقائق عینیه جنبۀ علّى دارند که البته حقائق عینیه حقائق متأخره در مراتب مختلف هستند! وقتى که این تقدم هست، دلیل نیست بر اینکه خود صور علمیه در علم ذات و در علم عنائى تحقق خارجى داشته باشند اما وجود خارجى آنها را که هنوز براى ما ملموس نیست، فاقد آن باشند. نه! همان حقائق عینیه همراه با آن حقائق علمیه وجود دارد، آن حقائق علمیه در مرتبۀ خودش و حقائق عینیه هم در مرتبۀ خودش.

  • الآن وجود مثالى‌ای را که در خواب مى‌بینید، در عالم مثال وجود دارد و منافاتى هم با وجود عینى و مُلکى خارجى و مادى ندارد. ممکن است یک شخص وجود خارجى داشته باشد درعین‌حال شما او را در خواب مى‌بینید؛ خواب مى‌بینید که رفیقتان از فلان‌جا در فلان روز به منزلتان مى‌آید. الآن رفیقتان در فلان شهر است و بعد از سه روز دیگر در مى‌زنند و مى‌بینید که [او آمده است]! [می‌گویید که] من سه روز قبل خواب دیدم که تو آمدى! این که وجود عینى‌اش را ندیده است بلکه وجود عینى‌اش در یک شهر دیگر است. پس چه چیزى را دیده است؟! و این‌هم که دیده دروغ نبوده است بلکه دیده و صورت مثالى را دیده است درحالى‌که وجود عینى و وجود مُلکى براى او مخفى و مختفى است.

    1. . سوره الرحمن (55) آیه 29. معادشناسی، ج 9، ص 351:
      «هر روز خداوند در ارادۀ خاص و شأن جدیدی است.»

جلسه ۷۴۴

5
  • پس آنچه را که ما در خواب مى‌بینیم یک حقیقت خارجى است که آن حقیقت خارجى یک جنبۀ مثالى و یک وجود ثابت دارد که به‌واسطۀ اتصال مثال با آن مثال، براى انسان منکشف مى‌شود و آن به‌جاى خودش هست؛ چه ما خواب ببینیم و چه نبینیم! ممکن است که بعضى از این حقائق مثالیه وجود عینى خارجى نداشته باشند؛ شخص از دنیا رفته و جنازه‌اش هم خاک شده و همۀ استخوان‌هایش هم پودر شده است. وقتى که قبر را باز مى‌کنند دیده‌اید؟! من دیده‌ام. یک جایى رفته بودیم که قبر را باز کرده بودند و اصلاً از استخوان‌هایش هم هیچ باقى نمانده بود، کأن لم یکن شیئاً مذکوراً! خب شخصى اینجا بود، زنده بود، حیات داشت، فوت کرد و اینجا دفنش کردند، الآن که انسان مى‌رود هیچ وجود ندارد و اصلاً حتی یک خاک هم نمى‌بیند و انگار دفنش نکرده‌اند حالا بعضى موارد یک استخوان‌هایى یا چیزی پیدا مى‌شود و واجب است که انسان با همان میت دفن کند. ولى اصلاً در گاهى از اوقات هیچى نیست اصلاً انگارنه‌انگار! پس چرا مثالش را مى‌بینید؟! فرض کنید اینکه شما مى‌بینید و به شما مى‌گویند که ما فلان کار و فلان مسئله را داریم و این کار را انجام بده مربوط به چیست؟! مربوط به آن وجود مثالى است.

  • لزوم دقت در انتخاب اسم برای نوزاد

  • گاهى از اوقات هنوز وجود عینى در خارج تحقق پیدا نکرده است، عکس این مسئله است، این خیلى عجیب است! شخص خواب مى‌بیند که فلان شخص... . یکى از قوم و خویش‌هاى ما بود که اتفاقاً یک بچه‌اى داشت که خیلى بچۀ خوبی هم بود و حدود هفت هشت ساله بود، نمى‌دانم الآن کجاست. مادرش حامله بود و صحبت این بود که حالا اینکه به دنیا مى‌آید چیست؟ دختر است یا پسر است؟ آن موقع در زمان‌های سابق هم اصلاً سونوگرافى و این حرف‌ها و این چیزها نبود. بعد او آمد و گفت که این [بچه] که به دنیا مى‌آید پسر است و اسمش هم مصطفى خواهد بود! اصلاً سونوگرافى [نبود]، این خودش سونوگرافى سرِ خود بود و نگاه کرده بود! گفتند: از کجا [متوجه شدی]؟! گفت: من خواب دیدم که این به دنیا مى‌آید و اسمش هم مصطفى است. دو ماه دیگر [به دنیا می‌آید] و هنوز خبرى نیست! دو ماه بعد [به دنیا می‌آید]، مادرش هفت‌ماهه بود. مادر یا خاله‌اش یا هر کسی دیگر وضع حمل مى‌کند و مى‌بینند پسر است! بعد بین این فامیل پدر و فامیل مادرش در اسم اختلاف مى‌شود تااینکه یک نفر را مى‌آورند که برای او اسم بگذارند، او هم [اسمش را] مصطفى مى‌گذارد! خب این از کجا فهمید؟! اینکه هنوز وجود خارجى ندارد! این چه چیزی را خواب دیده است؟! چیزى را که هنوز نیست را چطور خواب دیده است؟! اینکه هنوز نیست! و بعد هم گفت اسم او مصطفى است! چرا مرتضى نگفت؟! چرا هوشنگ نگفت؟! چرا جمشید نگفت؟! چرا ساناز نگفت؟! ساناز براى دختر است یا پسر است؟! چرا سوتیا و موتیا و ... نگفت؟!

جلسه ۷۴۴

6
  • تلمیذ: سِتیا.

  • استاد: ستیا؟! خب شما بیشتر از ما در صحنه‌اید! از این اسامى اطلاع دارید!

  • یک دفعه در همان زمان شاه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یک جا برای عقد رفته بودند و ما هم خدمت ایشان بودیم و اتفاقاً عقد هم همان روبروى منزل ما بود. براى [خواندن عقد] آمدند و گفتند که عروس خانم می‌خواهند شما را ببینند! ببینند یعنى صداى شما را بشنوند. گفتند: باشد ما مى‌رویم، ما چیزى نداریم. کنار در هال و آنجایی که آن زن‌ها بودند آمدند. حالا شنیده‌ام بعضى از اینها قشنگ در خود مجلس می‌روند! با صفا و عالى! عروس خانم این‌طرف و بقیه هم آن‌طرف بودند و خلاصه این حاج آقا هم یک حال خوبى مى‌کند و بعد یک خطبه از روى رضا و اینها هم مى‌خواند و مى‌رود! مرحوم آقا کنار در نشسته بودند و صحبت شد و گفتند: اسم این چیست؟ گفتند که اسمش سونیاست! گفتند که شنیده‌ام که اسم عروس خانم سونیاست، سونیا بر وزن گونیا! آخر خانم سونیا هم اسم شد؟! سونیا چیست؟! چقدر خوب است که اسمى را که انسان مى‌گذارد به آن مباهات کند! اسم افرادى باشد که داراى خصوصیات و چه و چه باشد. بعد در همان‌جا گفتند که آقا عروس اسمش را عوض کرد! گفتند: چه چیزی گذاشت؟! گفتند: اسمش را لیلا گذاشت! گفتند: به‌به! لیلا دیگر اسم مادر حضرت علی‌اکبر علیه‌السّلام است. بعد وقتى در حیاط آمدند ـ تابستان بود ـ دیگر سونیا نگفتند و به همان اسم لیلا خطبۀ عقد را جارى کردند.

  • دیگر حالا مى‌گویند که آقا اسم است دیگر! اسم، اسم است، اسم که چیزى نیست! خب حالا بماند. خلاصه اگر بخواهیم وارد این قضیه بشویم مثل روزهاى دیگر از اصل مسئله مى‌مانیم.

  • بله، انسان در [مورد] این اسامى و این چیزها خیلى باید دقت کند! خیلى باید دقت کند! یک وقت مى‌بینید یک اسمى انسان مى‌گوید و با آن اسم فضا مکدّر مى‌شود! یک وقتى یک اسمى مى‌گوید، با آن اسم فضا معطّر مى‌شود. این‌طور نیست که اینها خیلى افراد بالابالا بفهمند! نه! همین‌قدر که یک‌خرده چشم انسان باز بشود و یک حالى پیدا بکند، مى‌فهمد. این مطالب چیزى نیست که نفهمد. خودِ انسان مى‌فهمد. خودِ انسان ادراک مى‌کند. خود انسان این مسائل را مى‌فهمد.

جلسه ۷۴۴

7
  • یک بنده خدایى بود ـ اتفاقاً دیشب صحبتش بود ـ داشت مى‌رفت به پدر و مادرش که یک جاى دیگر بودند سر بزند. گفت: شما گفتید که نشستن بر سر سفره‌اى که زن و مرد مخلوط هستند حرام است؟! گفتم: بله، بر سر سفره‌اى که زن و مرد باهم مخلوط هستند نشستن جایز نیست! گفت: این خانم ما از کسى تقلید مى‌کند و از دفترش سؤال کرده و گفته‌اند: اشکال ندارد که زن و مرد باهم بنشینند! گفتم: خب شاید ایشان یک کتاب‌هایى خوانده‌اند که من نخوانده‌ام! من سوادم آن‌قدر مى‌رسد و بیش از این چیز نیستم. خلاصه این در آنجا رفته بود و برگشته بود و خودش مى‌گفت: وقتى که بر سر سفره‌اى که مرد نامحرم و اینها آمده بودند مى‌رفتم خودم احساس کدورت و احساس سنگینى مى‌کردم ـ ببینید چقدر مسئله مهم است! ـ و از اینجا فهمیدم که فلانى راست مى‌گوید. از اینجا فهمیدم که فلانى راست مى‌گوید.

  • یکی از علل ازهم پاشیدگى خانواده‌ها

  • حالا بروید از افراد سؤال کنید، می‌گویند: نه آقا چه اشکالى دارد؟! حالا مرد دارد براى خودش شام مى‌خورد، زن هم براى خودش دارد شام مى‌خورد. اشکال ندارد! بنده موارد عدیده‌اى «ازهم پاشیدگى خانواده‌ها» سراغ دارم به‌واسطۀ همین سفرۀ مختلط! موارد عدیده‌اى که ریشه و اصلش از اینجا شروع شده بود. این مطالبى را که بزرگان مى‌گویند، بى‌جهت که نمى‌گویند. بله، یک وقتى حالا فرض کنید که یک سفره‌اى هست، انسان خیلى ناچار است، این مرد آن‌طرف نشسته و حالا این‌هم این‌طرف نشسته است و هیچ ارتباطى باهم ندارند، مى‌گوییم: حالا یک نحو تسامحى بتوانیم بکنیم اما سفره‌اى که مرد آنجا نشسته و دارد تا فیها خالدون طرف را نگاه مى‌کند، آخر سر این سفره غذا خوردن دارد؟! جایز است؟! حرف مى‌زنند، مى‌خندند، مزاح مى‌کنند و چه‌کار مى‌کنند. وقتى که محرم و نامحرمى مطرح نباشد همه چیز هست، و از آن گذشته مطالب دیگرى هم‌ بالاتر از این هست. فقط حتماً باید مسئله به همان مسائل قبیح و وقیح برسد تا حرام باشد؟! یااینکه نه، اثرش را مى‌گذارد حالا چه اینکه برسد یااینکه نرسد. این دل گرفته مى‌شود! شما اگر با خواهرزن خود صحبت کنید، این اثر نفسانى در دلتان مى‌ماند! حالا مگر مطلب حتماً باید به مسائل کذا و کذا منتهى بشود؟! نه! شما وقتى که با یک نامحرم صحبت کنید [این‌طور می‌شود]! چرا مى‌گویند: زن نباید با مرد صحبت کند؟! چرا مرد نباید با زن صحبت کند؟! چرا نباید باهم شوخى کنند؟! چرا نباید بخندند؟! چون این اثر را مى‌گذارد.

جلسه ۷۴۴

8
  • هان! احکام شرع، براساس ترتیب مقدِّمات براى رسیدن به آن مقصد و فعلیت است، نه براى انجام دادن یک امور ظاهرى و بعد هم مثل گاو و خر مردن!! بله، اگر انسان مى‌خواهد مثل گاو و گوسفند بمیرد، اشکال ندارد! هر کاری هم مى‌خواهد بکند! بالأخره همین‌قدر لگد به این‌وآن نیندازد! بیچاره خر و گوسفند چه‌کار مى‌کنند؟! بارشان را مى‌برند و فلان و بعد هم مى‌افتند مى‌میرند یا آنها را سلاخ‌خانه مى‌برند، نهایت همین است! اگر احکامى که ما باید براى مردم بیان کنیم فقط در همین حد گاو و خر بودن است، خب اشکال ندارد. مى‌تواند بگوید: اشکال ندارد و در خیلى چیزها تسامح ایجاد کند و سهل‌انگاری کند و خیلى مسائل را مى‌تواند حل کند.

  • ملاک اشتباه مردم در انتخاب مرجع تقلید

  • امروزه مى‌گویند که برو از فلانى تقلید کن، سهل مى‌گیرد، آسان مى‌گیرد! آن یکى مى‌گوید: ریشت را بتراش، اشکال ندارد! آن یکى مى‌گوید: فلان کار را هم بکن اشکال ندارد. هستند بعضى‌ها! بعضى‌ها مرده‌اند و بعضى‌ها هم زنده هستند. سهل مى‌گیرد، خوب است! یعنى همین؟! تمام شد؟! یعنى تو نمى‌دانى از این سهل گرفتن چه مصلحتى را ازدست مى‌دهى و چه فعلیتى را فاقد مى‌شوى که در آن دنیا بر سرت مى‌زنى! به‌خاطر همین سهل گرفتن، در آنجا بر مغزت مى‌زنى! چرا؟! چون از تو سؤال مى‌کنند: چرا به‌دنبال سهل بودن رفتى؟! چرا به‌دنبال اینکه من چه مى‌گویم نرفتى؟! این دو مطلب است؛ یکى این است که «من چه مى‌گویم و حکم من چیست» پس دیگر مراعات سهل را نباید بکنى! یک وقت نه، یک‌طوری سوراخ‌وسمبه‌اى پیدا کنیم که هم خر را داشته باشیم و هم طویله و خرما، هردو را داشته باشیم! یک‌طورى که سر خودمان هم شیره بمالیم و هم کار خودمان را بکنیم و هم شیره مالى و این چیزها که خلاصه این مسئله به این کیفیت تمام شود.

  • برفرض که اینجا توانستى خودت را خر کنى و گول بزنى اما آن‌طرف قضیه چه؟!‌ آن‌طرف مچت را مى‌گیرند: سهل‌انگاری کردى؟! بسیار خب! به‌خاطر این سهل‌انگارى ـ حالا غیر از اینکه چه چیزهایى هست ـ حالا نگاه کن ببین چه چیزهایى را ازدست دادى! نگاه مى‌کند، آنجا مى‌گوید: ﴿أَن تَقُولَ نَفۡسٞ يَٰحَسۡرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنۢبِ ٱللَهِ﴾.1 آن موقع این را مى‌گوید. ولى اگر نه، انسان به‌دنبال این باشد که آنچه که حق است را ببیند چیست. خدا هم برایش باز مى‌کند. سهل باشد، سهل! سخت باشد، سخت! از این نقطه‌نظر مسئله تفاوتى نمى‌کند.

    1. . سوره زمر (39) آیه 56.
      ترجمه: «تا مبادا کسی فریاد واحسرتا بر آرد و گوید: ای وای بر من که جانب امر خدا را فرو گذاشتم.» (محقق)

جلسه ۷۴۴

9
  • بله! بنده نظرم این است که نشستن بر سر سفرۀ مختلط حرام است! گفته‌ام و به همه هم می‌گویم حالا یکى مى‌خواهد گوش ندهد، ندهد! اجبار نیست! بنده رساله درنیاورده‌ام که همین‌طور گونی گونی در خیابان‌ها بریزم. نظر خودم و شخص خودم است و به کسى هم نگفته‌ام بیا از من سؤال کن. هر کسی سؤال مى‌کند، مى‌گویم: این است و مسئولیتش هم به گردن خودت! نه اجبار هست و نه چیزى هست! این نشانۀ راهى است که ما مى‌رویم!

  • وظیفۀ فقهاء نسبت به مردم در بیان احکام برای آنها

  • لذا وظیفه‌اى که فعلاً فقهاء به‌عهده دارند این نیست که فقط یک حکم ظاهرى را بیان کنند و مسئولیت را از دوش خودشان بردارند بلکه باید آن چیزى را که به صلاح مکلّف و به صلاح سائل است، به او بگویند.

  • خیلى وقت‌ها از من سؤال مى‌کنند و مى‌گویند: آقا فلان معامله را انجام بدهیم؟ مى‌گویم که به‌حسب ظاهر اشکال ندارد ولى در این معامله نکبت هست! برکت ندارد، برایت بدبختى مى‌آورد! ولى به‌حسب ظاهر شرع و فرمولى، نه! این ایراد ندارد. خودش می‌تواند هرطورى اختیار بکند؛ شاید بگوید: من این را اختیار مى‌کنم و نمى‌خواهم برایم بدبختى بیاورد. یکى ممکن است بگوید: نه، من مى‌خواهم سهل‌انگارى بکنم و دنبال آن بروم و آن را انجام بدهم. وظیفۀ ما این است که بگوییم. وظیفۀ ما این است که به مخاطب بگوییم. شخصی آمده از من در حال احرام سؤال کرده که ـ در منیٰ ـ آقا من حج سوّمم هست آیا سرم را بتراشم؟ مى‌توانم سرم را نتراشم؟ گفتم: ببین آقاجان ـ تراشیدن سر ـ آن که واجب است در همان حج اول است که همان حجَّة الإسلام است و در حج دوم و سوم مستحب مؤکد و قریب به وجوب است ولى بدان که مرحوم پدر من که مطالبش مافوق مطالب من و امثال من است، فرموده است: کسى که سرش را نتراشد، نورانیت حج در چهرۀ او ظاهر نمى‌شود. حالا خودت مى‌دانى!

جلسه ۷۴۴

10
  • من باید هم آن را باید بگویم و هم این را بگویم؛ هردو را باید بگویم. خودت مى‌خواهى انتخاب کن! دیگر دست خودت هست. حالا که مى‌گویند: در اوّلی هم نزن! در مرتبۀ اول هم نزن!

  • این بندۀ خدا مى‌رود فکر مى‌کند. بعد من دیگر از او خبر پیدا نکردم، ـ همان دو سه سال پیش بود. موارد عدیده اتفاق مى‌افتد ـ یک‌دفعه دیدم آمده و زودتر از ما رفته گوسفندش را خودش ذبح کرده‌ و بعد آمده سرش را حلق کرده، من وقتى نگاهش کردم، دیدم این شخص با آن که یک ساعت پیش با او حرف زدم، 180 درجه فرق کرده است! گفتم: اول قبل از اینکه با من حرف بزنى سجدۀ شکر به‌جا بیاور! خدا را شکر کن که او تو را موفق کرد که به این طاعت و به این نُسْک الآن متحقق و ملتزم بشوى و این اثر الآن در تو ظاهر بشود. سجده به‌جاى آورد و بعد نشست و شروع کرد: خدا پدرتان را بیامرزد! خدا فلان کند. مى‌گفت: من حالى پیدا کردم که دوتا حج قبلى که سرم را نتراشیدم، آن حال را نداشتم!

  • گفتم: بفرما! این‌هم نقدش! ببینید! خودِ انسان مى‌فهمد. علت اینکه ما خیلى از مسائل را نمى‌فهمیم چون دلمان را بسته‌ایم نمى‌فهمیم والاّ دل اگر باز باشد، نورانیت تکلیف را احساس مى‌کند و کدورت تکلیف را احساس مى‌کند! این فتوا نزدیک‌تر به واقع است یا آن فتوا نزدیک‌تر است را احساس مى‌کند. ما دلمان را بسته‌ایم و خدا مى‌گوید: حالا بسته‌اید، من هم یک قفل دیگر رویش مى‌زنم! بهتر دیگر! خودت خواستى ببندى! گاهی اوقات من مى‌دیدم که بعضى‌ها خدمت پدرمان مى‌آیند و ایشان دارند با آنها صحبت مى‌کنند ولى این حرف‌ها به ایشان نمى‌خورد که ایشان بیایند این‌طورى صحبت کنند و این چیزها. بعد هم شخص دارد یک چیزى مى‌گوید و مطلبش نمى‌خورد و من نمى‌توانم با آنچه را که من احساس مى‌کنم تشخیص می‌دهم، باهم توافق ندارد. ایشان هم دارند در همان راستا حرکت مى‌کنند؛ منعش کنند، ردعش کنند! چرا قضیه این‌طورى است؟! بعد مى‌فهمیدم این اصلاً آمده که از ایشان براى این کارش اوکِى بگیرد. این بار را بسته و در ذهنش آن کارى را که باید انجام بدهد را تمام کرده و فقط حالا از باب یک ادبى و یک چیزى و فلان این‌طور مى‌گوید، [ولیّ خدا هم می‌گوید:] خب حالا که آمدى سر ما را شیره بمالى، بگذار ما هم یک گونى روى سرت مى‌کشیم که خوب شیره اینجا بماستد! وقتى انسان به کله‌اش شیره مى‌مالد، آنهایى که اهلش هستند، کارى مى‌کنند شیره بماستد و حرام نشود و اسراف حرام است! قشنگ خوب بماستد و خوب کاملاً فایده‌اش را برساند. حالا نمى‌دانم شیره چه فایده‌اى به کله مى‌رساند! این قشنگ فایده‌اش را برساند! طرف هم بلند مى‌شد و مى‌رفت!

جلسه ۷۴۴

11
  • مواردى بود؛ خیلى موارد عدیده‌ای بود و مسائلى که اصلاً گفتنش صحیح نیست و بعضى‌ها هم خب نه همان سؤال را مى‌کنند و همان مطلب را می‌گویند، اما صریح جواب نمى‌دهند! طورى حرف مى‌زنند و صحبت مى‌کنند که طرف دوریالى‌اش مى‌افتد: نه! نباید این کار را انجام بدهم. خب محذور دارند و نمى‌توانند بگویند: بکن یا نکن. ولى به یک نحوى مطلب را بیان مى‌کنند که او مسئله را بفهمد. چرا؟ چون این هنوز بارش را نبسته است اما آن اوّلى بارش را بسته بود. این بارش را نبسته است و وقتى بار را نبندد مطلب را به او مى‌گویند. مى‌گویند: آقا این کار را بکنید یا این کار را نکنید.

  • حالا صحبت در این است که این شخصی که الآن خواب دیده که این بچه دو ماه دیگر به دنیا مى‌آید و اسمش مصطفى است، خب این که اصلاً وجود خارجى ندارد! چطور خواب را مى‌بیند؟! از کجا مى‌بیند؟! نمى‌توانیم بگوییم که دروغ است. خب هست دیگر! واقعیت را دیده است! بنابراین آن جنبۀ ترتّب حقیقت صوریه و بعدش حقیقت مثالیه که در عالم مثال هست، این دوتا در آنِ واحد ولکن مترتب بر یکدیگر وجود دارند.

  • کلام مرحوم سید این است که آن حقیقت خارجیه الآن هم وجود دارد ولى در حقائق صوریه و مثالیه چون حیثیت ثبوت‌ هست، شما اطلاع بر آن پیدا مى‌کنید و در حقائق مُلکیه و عینیه چون باید در زمان واقع بشود، چشم شما نمى‌بیند چون چشم یک حالت فیزیکى دارد و به‌واسطۀ ارتباطات فیزیکى است که مى‌تواند صور را در خودش ذخیره کند، برگرداند. وقتى که شیئى در خارج الآن وجود ندارد و باید زمان سپرى بشود پس قبل از آن چشم نمى‌بیند.

  • من الآن از شما یک سؤال مى‌کنم؛ الآن فرض کنید که ساعت هشت و بیست دقیقه است. آیا الآن چشم شما مرا در هشت و 25 دقیقه مى‌بیند؟ نه. الآن چشم شما دارد مرا در هشت و بیست دقیقه مى‌بیند. آیا هشت و 25 دقیقه من اصلاً در اینجا هستم که چشم شما ببیند؟! احتمال دارد نباشم! یک دقیقه به هشت و 25 دقیقه مى‌گذارم از اینجا درمى‌روم! مى‌گویم: بمانید اینجا ما رفتیم! مثل خیلى روزهاى دیگر! پس شما مرا در هشت و 25 دقیقه نمى‌بینید یااینکه فرض کنید آنچه را که در هشت و 25 دقیقه چشم شما مرا مى‌بیند، آیا همان چشم، هشت و بیست دقیقه، پنج دقیقۀ قبل را هم مى‌بیند؟! نه دیگر آن را نمى‌بیند. آن رفت. کجا رفت؟! کجا رفت؟! آنى که مى‌آید از کجا مى‌آید؟! ما مى‌گوییم که الآن که هشت و بیست دقیقه است، سه دقیقۀ دیگر یک واقعه‌اى اتفاق مى‌افتد و آن حضور ما در این اتاق است و چشم به‌واسطۀ مواجهۀ با این حضور در این زمان خاص، به یک مسائلى اطلاع پیدا مى‌کند. آن واقعیتى که در سه دقیقۀ دیگر اتفاق مى‌افتد، کجا بوده که اتفاق مى‌افتد؟! صحبت بنده این است. ببینید! خیلى دارم مسئله را نزدیک مى‌کنم‌! چون یقین داریم بر اینکه ـ حالا یقین داریم یعنى [ظن قریب به یقین‌] داریم نه‌اینکه یقین داریم. آدم از ده ثانیه بعد خودش هم اطلاع ندارد ولى برحسب ظاهر می‌گوییم ـ به ساعت هشت و 25 دقیقه هم مى‌رسیم. مى‌رسیم یا نه؟! خب صبر کنید الآن دو دقیقۀ دیگر مى‌رسیم دیگر. الآن هشت و 23 دقیقه است. اینکه ما در هشت و بیست و 25 دقیقه مى‌رسیم، ما کجا هستیم؟! در چه فضایى هستیم که بعد به آن مى‌رسیم؟! نیستیم و بعد هست مى‌شویم یا هستیم و براى ما انکشاف پیدا مى‌شود؟! ما هستیم! ما در هشت و 25 دقیقه هستیم ولی اطلاع نداریم! وقتى که هشت و 25 دقیقه شد، هان حالا چشم دید! همین حالتى را که شما در هشت و بیست دقیقه داشتید، این را در هشت و 25 دقیقه ادراک مى‌کنید. هردو ادراک مى‌بینید یکى است. همین حالتى را که در هشت و 25 دقیقه شما با آن مواجه هستید همان شعور و ادراک را در هشت و بیست دقیقه داشتید. همان را مى‌بینید که با هشت و 25 دقیقه یکى بود.

جلسه ۷۴۴

12
  • اعتباری بودن زمان!

  • شما سه دقیقه پیش مرا دیدید یا نه؟! چه فرقى کردم؟! هیچ! احساستان یکى است و شعورتان یکى است! مى‌گویید که سه دقیقه پیش چیست؟ از اینجا مى‌فهمیم که زمان یک امر اعتبارى است و امر واقعى نیست. البته بحث اعتباریت زمان بعداً مى‌آید. زمان امر واقعى نیست. آنچه که هست چیست؟! خودِ حضور اعیان خارجى است. از اینجا شما باید متوجه بشوید که آن استدلال عدم انفکاک بین علیت و معلولیت سر جاى خودش باقى است.

  • الآن صور مثالى هست و در صورت مثالی حرفی نداریم چون داریم می‌بینیم؛ ارباب کشف شهودشان را مى‌بینند، افراد عادى هم خواب و منامات و اینها را مى‌بینند یا فرض کنید در مراتب بالاتر، به یک نحو دیگرى از معانى برایشان مى‌آید که آن دیگر خیلى مرتبۀ بالاست. آنچه را که مى‌بینند واقعیت است. مسئله، مسئلۀ واقعیت است! حالا که دارند مى‌بینند، نبود را بود مى‌بینند؟! اینکه محال است! چطور ممکن است انسان عدم را وجود ببیند؟! این محال است! خدا هم نمى‌تواند ببیند، چه رسد به بندگانش! عدم، عدم را موجود ببیند! اینکه باهم متناقض هستند. عدم یعنى عدم و وجود هم یعنى وجود! معدوم یعنى معدوم و موجود هم یعنى موجود! این دو که با همدیگر در تناقض هستند، چطور شما از یک امر عدمى، یک حقیقت وجودیه را شعور مى‌کنید؟! عدم است! نیست! چطور شما از یک امر عدمى یک حقیقت وجودیه را در خود احساس مى‌کنید؟! مسّ و لمس مى‌کنید و آن اتحاد علمى با آن برقرار مى‌کنید؟! این چطور ممکن است؟! این به همین جهت است که شما نفستان با آن امر وجودى که 25 دقیقه دیگر مى‌خواهد اتفاق بیفتد، با همدیگر اتحاد دارد. آن را شما مى‌بینید و به‌حساب ذهنیت خودتان مى‌گذارید. البته براى کسانى که این قضیه برایشان باز شده است، نه براى ما؛ چشم ما همین چشم ظاهر است ادراک و مسیر ادراک ما همین مسیر ظاهر است اما براى کسانى که حالا یا در خواب باشد یا فرض کنید به‌عنوان شهود باشد [باز شده است] مثل امام علیه‌السّلام.

جلسه ۷۴۴

13
  • مصداق غلبۀ احساسات بر عقل

  • پیغمبر در مسجد نشسته بودند و رو کردند به ابابکر و گفتند که این شمشیر را بگیر و برو و آن شخصى که در بیرون مسجد هست به قتل برسان. پیغمبر که چشمش شخصى را نمى‌بیند! آیا مى‌شود؟ هرچه هم چشم یک نفر قوى باشد، از بوعلى هم قوى‌تر باشد که دوازده‌دهم و سیزده‌دهم بود که اصلاً نیست و وجود ندارد، خیلی باشد یازده‌دهم است، بالأخره از دیوار به این کلفتی و آن‌قدرى که دیگر رد نمى‌شود! چشم که موج نیست بیاید پشت دیوار را ببیند. چطور پیغمبر گفتند: فلان شخص پشت دیوار هست؟! از کجا فهمیدند؟! گفتند: برو پشت دیوار هست! او رفت‌وآمد و گفت: یا رسول الله او داشت نماز مى‌خواند! آدمِ نمازخوان را که نمى‌کشند! حضرت فرمودند: خیلى خب. عمر تو برو! شمشیر را به او دادند و او هم رفت بیرون و دید دارد نماز مى‌خواند. گفت: رفتم دیدم دارد نماز مى‌خواند!

  • ببینید این غلبۀ احساسات است! این را مى‌گویند: غلبۀ احساسات بر عقل! پیغمبر گفته که برو بکش. آیا گفته که نمازخوان را نکش؟! آیا گفته که مصلّى را نمى‌شود کشت؟! آیا این را هم گفته است؟! برو این را ازبین ببر.

  • بعد حضرت شمشیر را به على دادند و گفتند: یا على تو برو. وقتى حضرت رفت، دید کسى نیست. آن‌وقت حضرت فرمودند: اگر این ازبین مى‌رفت دیگر بعد از من دو نفر اختلاف نمى‌کردند.1

  • این همان جریان رئیس خوارج و اینها بود که نهروان راه انداخت. این پیغمبر که الآن دارد خبر مى‌دهد از کجاست؟!

  • پیغمبر در مدینه نشسته است و دارد جنگ موته را براى مردم گزارش مى‌کند؛ الآن علَم در دست زید بن حارثه است بعد دست عبدالله بن جعفر است، بعد دست زید مى‌افتد، این افتاد و آن یکى علم را برداشت و... اینها دارند مى‌جنگند و یکى‌یکى مى‌افتند و شهید مى‌شوند.2 این‌طرف پیغمبر دارد گزارش مى‌دهد! مثل پخش زنده است؟! آیا دیده‌اید؟! فوتبال را وقتى پخش مى‌کنند تا صبح نگاه کرده‌اید؟! تا صبح فوتبال تماشا [کرده‌اید]؟! کلاهى سر ما رفته است که...! پخش‌ زنده و فلان و این حرف‌ها! توپ در دروازه مى‌رود و این در خانه‌اش کف مى‌زند و بالا مى‌پرد!

    1. مسند أحمد، ج 17، ص 188.
    2. الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 166؛ افق وحى، ص ٢٨٠.

جلسه ۷۴۴

14
  • پیغمبر در مدینه نشسته است و دارد جنگ موته را گزارش مى‌کند. حالا برفرض چشم یکى بتواند پشت دیوار را ببیند. مدینه کجا و سرحدّات رم کجا؟! چند کیلومتر فاصله است؟! پیغمبر با چشم عیناً دارد بیان مى‌کند! مو نمى‌زند! ترکیب و مونتاژ هم نمى‌کند بلکه همان را که دارد مى‌بیند می‌گوید.

  • مگر پیغمبر به امیرالمؤمنین نفرمود: دارم مى‌بینم که تو در محراب به نماز ایستاده‌اى ـ در روز ماه رمضان ـ و شقى‌ترین این امت بلند مى‌شود و تو را به شهادت مى‌رساند؟! پیغمبر فرمود: «کأنّى بک»!1 «کأنّى بک» یعنى دارم مى‌بینم. مثل اینکه من دارم شما را مى‌بینم، این‌طورى منظور است! دارم تو را مى‌بینم. «کأنّى بک» یعنى دارم مى‌بینمت دارى نماز مى‌خوانى. نماز نافله! همان محرابى که کنار محراب اصلى است، نه محراب اصلى. آنجا امیرالمؤمنین شهید شدند و آنجا خوب است که آدم برود. بزرگان آنجا را در مسجد کوفه خیلى تأکید مى‌کردند!

  • اینکه پیغمبر مى‌فرماید: «کأنّى بک»؛ من دارم می‌بینم، چه را مى‌بینم؟! هنوز چیزى اتفاق نیفتاد! باید سى‌سال بگذرد! سى‌سال! ـ حالا اگر سال آخر حیات پیغمبر باشد ـ سى‌سال بیشتر باید بگذرد تا این قضیه اتفاق بیفتد. چطور پیغمبر قضیه‌اى را که اتفاق نیفتاده دارد مى‌بیند؟! واقعیت دارد. اگر نداشته باشد که نمى‌بیند! دارد مى‌بیند!

  • مرحوم سید هم همین را مى‌فرمایند که تحقق صور علمى؛ ـ البته من آن صورت مثالى را هم اضافه کردم، به‌عنوان واسطۀ بین آن صورت علمى و [عینى] ـ تحقق صورت علمیه، ملازم‌ با تحقق صورت عینیه است منتها صورت عینیه در رتبۀ صورت علمى نیست. خب بله درست است و ما این را قبول داریم ولى ملازم است مثل اینکه بگوییم: صور علمیۀ اعیان خارجى با علم بارى به ذات خود ملازم است ولکن آن در آن رتبه نیست! خب بله درست است؛ علم بارى به ذات خود، در رتبۀ علیت هست و از ذات منفک نمى‌شود. پس علم بارى به اعیان خارجى هم از آن ذات منفک نمى‌شود! نتیجه چه شد؟ تا ذات بارى، ذات بارى بود، صور اعیان خارجى هم بود. ببینید! چه راحت آمدیم و این مسئله را بیان کردیم. این مطلب را مرحوم سید به این کیفیت بیان کردند.

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۹۳.

جلسه ۷۴۴

15
  • آنچه که در اینجا اشکال بود و در جلسۀ قبل عرض کردم این بود که مرحوم سید مى‌فرمایند: چه تحقق آن صور در آزال باشد یا در آباد باشد... بنده در اینجا عرض کردم که در آباد بودنش محلّ نظر است زیرا اگر ما به ثبوت آن صور و اعیان اعتراف کنیم دیگر أبدیت در اینجا نمى‌تواند معنا پیدا بکند! فقط تحقق در جنبۀ اول، تحقق عینى و تحقق خارجى بوده است!

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد