پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3 و 4 و 5: الوجود خير محض؛ الوجود لا ضد له و لا مثل له؛ العدم مفهوم واحد
توضیحات
فصل (3) في أن الوجود خير محض
فصل 8 ـ المعدوم لا یعاد 9 ـ ص 362 سطر 14 الی ص 364 سطر 7
درس چهارصد و دهم
دیدگاه عرفان از نقطهنظر شهود در مراتب اسماء و صفات
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در مسئلۀ خیریت وجود صحبت در دیدگاه عرفان از نقطهنظر قضیۀ شهود به نزول مراتب اسماء و صفات برگشت. عرض شد از دیدگاه فلسفى مسئله به وجود، فىحدّنفسه و به نظر به خود او صرفنظر از اتصال او به مبدأ بحث مىشود. یعنى وقتى که یک فیلسوف راجع به خیریت وجود صحبت مىکند کارى به اینکه این وجود ارتباطى با مبدأ دارد و یا ندارد، ندارد بلکه به خود او و به روابط بین او و بین سایر اشیاء و موجودات نظر مىاندازد. و از آنجایى که خود وجود، خیر است و این را بهعنوان یک اصل مفروغ تصور میکند، هرجا که وجود پاى خود را بگذارد آنجا را هم خیر مىنامد.
مشکلى که پیدا مىشود در روابط و در بعضى از موجوداتى که بهنظر میرسد وجودات آنها هم به مرتبۀ کمال نمىرسند پیدا مىشود. در ارتباط بین این موجود با موجود دیگر اشکال پیدا مىشود و یا در خود نفس موجود درصورتیکه به مرتبۀ کمالیه نرسد و در بین راه آفت و صارفى او را از رسیدن و حرکت بهسوى کمال باز بدارد. راجع به این قضیه مسئلۀ قسر را مطرح کردند و اینکه قسر یک امر نسبى و یک امر نادر است و جنبۀ اغلبیت همان جنبۀ اعتدال وجودى در نظام خلقت و در نظام احسن است.
اشکالى که وارد شد این بود که جنبۀ قسر گرچه نادر باشد باز یک مورد کار دربارۀ وجود بارى که موجب بشود آن حکمت بالغۀ او و جنبۀ عدالت او و جرى تقدیر او بر نظام احسن اختلال پیدا بکند باز هم آن یک نکته براى مانعیت کافى است و نیاز به ندرت و عدم اغلبیت و امثالذلک ندارد. این بحث از دیدگاه فلسفه راجع به مسئلۀ خیریت وجود بود.
دیدگاه عرفان در مسئلۀ خیریت
اما در دیدگاه عرفان مسئله از جاى دیگر بحث مىشود و اصلاً کارى به اینکه این وجود در اینجا چه وجهه و چه چهرهاى دارد، ندارد و نسبت به این نظر نمىشود. دیدگاه عرفان در مسئلۀ خیریت دیدگاه شهود است، یعنى عارف وقتى که به مسئلۀ خیریت و شریت مىخواهد نظر بیندازد، از آنجایى که اصل اوّلى خود را براساس نزول حقیقت توحید بنا نهاده است، هر وجودى را از دریچۀ توحید نگاه مىکند. دیدهاید وقتى که یک دوست بسیار صمیمى هدیهاى به شما بدهد و بعد از دنیا برود، هر وقت چشم شما به این هدیه و به این یادگارى مىافتد یاد او را مىکنید. یعنى هیچوقت به خود این نظر نمىاندازید تا بخواهید تفکر کنید حالا یک مرتبه ممکن است مثلاً فرض بکنید بخواهید ماهیت آن را مشخص کنید و به خصوصیات آن پى ببرید ولى هر وقت که نظر بر این مسئله مىاندازید او در نظر مىآید. این مسئله حکایت از این قضیه مىکند که آن چنان یاد او در وجود شماست که نمىگذارد نظر بر چیز دیگرى غیر از او بیندازید؛ یعنى یاد او بر تفکرات دیگر و در تأمّلات دیگر غلبه مىکند!
اختلاف نظر عارف با دیگران نسبت به موجودات
بهطورکلی نظر عارف نسبت به موجودات با نظر ما مختلف است، یعنى از دیدگاه یک عارف حقیقت توحید و نزول ذات پروردگار است که در مرایا و در قوالب و تعینات جلوهگرى مىکند، این مسئله است؛ یعنى قبل از اینکه بخواهد به او و به روابط بین اشیاء برسد حضور او را در خارج احساس مىکند و مگر ممکن است خدا شر باشد؟! مگر ممکن است خدا بد باشد؟! خداست که این حضور در ذات را اقتضاء مىکند و بین روابط، خود او اتصال برقرار مىکند. خود اشیاء حضور پروردگار است که باهم در تعامل و در ارتباط هستند. خود اشیاء خارجى عبارت از حضور تکتک ذات است که در خارج باهم در ارتباط هستند.
در مسئلۀ توحید خیر عبارت از حضور پروردگار
در آن قضیۀ مرحوم قاضى که ایشان در مهر تابان یادآورى مىکنند، آن مسئلۀ ازبین بردن و قتل و غارتى که در نجف اتفاق افتاد [را مطالعه کنید].1 در مسائل و مشاهداتى که براى افراد پیدا مىشود و احساس توحید در همۀ ابعاد قضیه مىکنند آنها را ببینید، در قضایا و قِصصى که از کیفیت جریان تدبیر و تمشیّت امور عالم بهدست بزرگان و اولیاء انجام مىگیرد تأمّل کنید، به این نکته مىرسیم که در مسئلۀ توحید خیر عبارت از حضور پروردگار است؛ خود او در این جریانات و در آنچه که در خارج متحقق هست و لباس تحقق را مىپوشد حضور دارد.
نگاه توحیدی حضرت مولانا به داستان ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیهالسّلام
به داستان ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیهالسّلام توسط ابنملجم در مثنوى نگاه کنید و ببینید که چه خوب، این ـ واقعاً ـ مرد بزرگ در مسئلۀ تقدیر و مشیّت و نزول ارادۀ خدا صحبت مىکند و دیدگاه توحیدى را دارد در آنجا مطرح مىکند.2
کیفیت نگاه مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به داستان کربلا
در روح مجرد به داستان تفکر و کیفیت نگاه مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به داستان کربلا فکر کنید و ببینید از چه دیدگاهى این مسئله دارد مورد بررسى قرار مىگیرد.3 واقعاً از چه دیدگاهى؟! وقتى که محرم مىرسد تمام ذهن ما بهسمت یزید، شمر، سنان، حصین، ابن سعد و اینها متمایل مىشود و بانیان این مسئله در نظر جلوه مىکنند. اگر هم نگوییم که این جنبه غلبه دارد حداقل با جلوۀ سیدالشهداء علیهالسّلام برابرى مىکند. یک طرف امام حسین را قرار مىدهیم طرف دیگر یزید را قرار مىدهیم. یک طرف آن رشادت، شهامت، حریّت و آزادگى را قرار مىدهیم و در طرف دیگر خباثت، فسق، فجور، ظلم، تعدّى و اوصاف ناشایستى که این واقعه را بهوجود آورد مدّنظر قرار مىدهیم. خب لازمۀ مطلب هم همین کیفیت است. تا نظر بر کثرات است و نفس درگیر مسائل کثرت است با همان دیدگاهی با این مسئله برخورد میکند که با همان دیدگاه در این دنیا با مسائل برخورد مىکند! انسان با همان نظرهای که در این دنیا دارد به همین کیفیت به قضیۀ امام حسین علیهالسّلام و عاشورا توجه مىکند!
اولین مسئلۀ مطرح شده براى اولیاء و عرفاء در ایام محرم
اما در ایام محرم اولین مسئلهای که براى اولیاء و عرفاء مطرح مىشود، خود سیدالشهداء علیهالسّلام است نه یزید و شمر! خود وجود او و تلألؤ مقام و عظمت او و بروز و ظهور صفات کمالیۀ اوست در هر برهه و در هر وقت از اوقاتى که بر آن حضرت رفته است؛ به عبارت دیگر در دیدگاه یک عارف تمام وجود او از سیدالشهداء پر است و دیگر جایى را باقى نمىگذارد تا یزید و معاویه بخواهند در آنجا رسوخ پیدا کنند! التفات کردید؟! لذا به عاشورا نگاه مىکند و حالت ابتهاج براى او پیدا مىشود، حالت غم براى او پیدا نمىشود! به امام حسین فکر مىکند و اشک شوق، نه غم و ماتم، از دیدگان او سرازیر مىشود. این اشک شوق است؛ اشک شوق، اشکى است که انسان نظره به آن مقام و عظمت و مرتبۀ والایى مىکند که خدا نصیب این شخص کرده است و از آن دیدگاه دارد نگاه مىکند و خود را دارد به آنجا نزدیک مىکند. اینکه دارد خودش را نزدیک مىکند این حالت براى او حاصل مىشود اما ما خود را دور نگه داشتهایم و اصلاً به مقام، موقعیت، حالات، اتصال، ربط، ظهور توحید، عشق، بهاء، بهجت و طلوع صفات پروردگار در روز عاشورا توجه نمىکنیم. فقط و فقط توجه ما بر کثرت و بر همان جنبههایى است که ما در روابط خارجى خودمان آنها را مدّنظر قرار مىدهیم؛ چرا عمر او قطع شد؟ چرا این عضو از بدن او افتاد؟ چرا این شمشیر بر بدن او وارد شد؟ چرا این که مىتوانست هفتاد سال عمر کند، نکرد؟! اگر امام حسین علیهالسّلام در هشتادسالگی فوت مىکرد و در مرض از دنیا مىرفت کسى به حال او گریه نمىکرد. خب عمر خود را کرده است، مگر الآن نمىگویند؟! خب عمرش را کرده است دیگر براى چه بخواهد زیادى زندگى کند! چرا بخواهد ناراحتىهاى پیرى را بکِشد؟! اگر هم مبتلا به مرضى مىشد که آن مرض موجب اذیت او مىشد مىگفتند: خوب شد که رفت دیگر راحت شد.
بله، نظره بر چیست؟ نظره بر کثرات است. نظره بر امور دنیوى است. پس گریهاى را هم که بر امام حسین مىکنیم گریه بر امور دنیوى اوست که چرا عمر نکرد؟ چرا به جاى اینکه در بستر بیمارى فوت کند به تیغ کین از دنیا رفت؟! چرا اینطور شد؟! چرا به جاى اینکه منبابمثال در عیش و عشرت به سر ببرد این اوضاع و این امور نامناسب و ناملایمات براى او پیش آمد؟! خب این مسئله چیست؟! این مسئله آن نظر قاصِر مردم را نسبت به این قضیه مىنمایاند. یعنى در واقع ما در مسئلۀ عاشورا داریم خود را بیشتر به شرور او مشغول مىکنیم تا به خیرات او. یک لحظه، اگر یک سر سوزن از آنچه که خدا در جریان عاشورا به سیدالشهداء داده است براى ما روشن بشود دیگر تا ابد گریه نمىکنیم. آنوقت گریۀ ما گریۀ شوق مىشود، همانى است که بزرگان کردند. اگر یک لحظه، یک سر سوزن از آنچه که به حضرت زینب داده شده است براى ما روشن بشود که نتیجۀ این اسارت و این بیا و برو چه بوده است ...! واقعاً نتیجۀ آن چه بوده است؟! خب چه حالى براى ما پیدا مىشود؟! چه خصوصیتى براى ما پیدا مىشود؟!
آنوقت اینجاست که در دیدگاه عارف مسئله از صورت کثرتى خودش به صورت توحیدى خودش تغییر چهره مىدهد. چهرۀ او تغییر پیدا مىکند. همۀ قضایا خیر محض مىشود. همۀ آنچه که در عالم اتفاق مىافتد و ما او را ناراحتى مىبینیم، خیر محض مىشود. منتها خیر در اینجا صورت عوض مىکند و مفهوم خودِ خیر عوض مىشود؛ خیر به آن چیزى نمىگویند که نفس به او متمایل است به آن چیزى گفته مىشود که باید باشد. وقتى که من مریض مىشوم و دیگر قرص و شربت مفید نیست، در آنجا آمپول بهکار مىبرند و از آمپول هم [بدن] انسان درد مىگیرد. در آنجا دیگر عمل مىکنند و عمل هم براى انسان زجرآور است. در آنجا دیگر سر، شکم، دست، سینه و پا را پاره مىکنند ولى این پارگى براى انسان خیر است. در دیدگاه یک بچه یا یک شخص نادان همۀ اینها شر است. مىگوید که پدر من به من ظلم کرده است چون مرا بهدست تیغ سپرده است. مىگوید که پدر من ظلم کرده است چون مرا به دندانسازى برده است و دندان مرا کشیدهاند و من دردم آمده است، اما نمىداند که این دندان اگر الآن کشیده نشود، بعداً براى او مشکلاتى ایجاد مىکند که خود او بعدها پدر را برای تقصیر در این مسئله ملامت مىکند.
معنای حقیقی خیر
خیر در اینجا چیست؟ خیر در اینجا عبارت است از آن مسئله و آن امرى که توسط مشیّت پروردگار در عالم تحقق پیدا مىکند. پس آن جنبۀ ارتباطِ با او، همان جنبۀ ربطى مسائل با اوست که به او خیریت مىدهد. افراد اگر نباشند مسئلهای اتفاق نخواهد افتاد. تا افراد مختلف نباشند قضیهاى اتفاق نمىافتد، پس همۀ آنها خیر است. در عین اینکه آنها خیر است درعینحال مسئله مورد تکلیف و الزام و التزام است و این منافاتى با خیریت ندارد. وقتى که مىگوییم: وجود یزید خیر است، وقتى که مىگوییم: وجود قاتلین خیر است؛ نه به این معناست که آنها در بهشت متنعم هستند بلکه یعنى وجود آنها سبب براى بروز این مسائل و این جلوات است. اگر آنها نبودند که اینطور نمىشد!
شرح دیدگاه عوامانه به داستان کربلا و مصائب ائمه علیهمالسّلام
اگر سیدالشهداء علیهالسّلام در بین راه از اسب به روى زمین مىافتاد و ازبین مىرفت و فوت مىکرد کسى بر آن حضرت گریه نمىکرد! خب از اسب دارد حرکت مىکند بر زمین افتاده است دیگر خب همه مىافتند مىمیرند. در این روزها چقدر مسابقۀ اسبسواری مىکنند و دارند راه مىروند پَرت مىشوند و مىمیرند! خب برای این که کسى نمىآید گریه کند. یااینکه اگر منبابمثال یکى از ائمه علیهمالسّلام بخواهد برود در دریا و شنا بکند و شنا بَلد نباشد و اتفاقاً موج بیاید و او را غرق بکند خب کسى گریه نمىکند، اما موسى بن جعفر علیهماالسّلام که در زندان مىرود و از این زندان به آن زندان منتقل مىشود تا بعد در آن زندان کذایى [به شهادت میرسد] همه در سرشان مىزنند! خب درحالىکه همین زندان را وقتى که شما مقایسه کنید مىبینید براى موسى بن جعفر عین خیر است. مقام امامت او که بهواسطۀ رفتن به زندان تغییر نمىکند. موسى بن جعفر چه بیرون زندان چه داخل در زندان، امام است. عوالم ملک و ملکوت را چه در بیرون زندان چه در خود زندان مىگرداند و براى او که تفاوتى نمىکند. تازه این زندان موجب قربُ و مقامات برای اوست، پس کجاى این شر است؟!
اما صحبت در این است که آیا هارون که این عمل را انجام مىدهد جایش در بهشت و جنّات و نعیم است و معاقب نیست؟! آن مطلبى است که به ارتباط این قضیه با نفس او برمىگردد نهاینکه جنبۀ شرّى دارد، نه، نفس عمل در خارج خیر است. دستور مىدهد موسى بن جعفر را زندانى کنند و خیال مىکند که حالا با این دستور آمده ملک و سلطنت خود را ابقاء کرده است و موجب هلاکت موسى بن جعفر شده است درحالىکه نمىداند موجب مقام و رشد موسى بن جعفر شده است. او خیال مىکند که با این دستور آمده امام را در مرتبۀ بندگى خود محدود کرده است، نمىداند موسى بن جعفر چه در بیرون زندان و چه در خود زندان امام است. در امامت امام که نمىتواند دخلوتصرف کند. براى حیطۀ تصرف امام که نمىتواند محدودیت ایجاد کند. آن بهخاطر خیال خود و انتساب این قضیه به خود مىآید این کار را انجام مىدهد. اگر این مسئله را به او نسبت بدهد، نه اصلاً عقاب هم نمىشود. اگر این آوردن و بردن طورى باشد که منتسب به او باشد و نسبت به او داشته باشد خب این دیگر دراینصورت معاقب هم نیست؛ اگر انسان بداند که از طرف مولا موظف است که این کار را انجام بدهد خب طبعاً آن شخص که این را ملامت نمىکند چون مسئله به مولا برمىگردد. اما وقتى که یک نفر سرخود بیاید عملى را انجام بدهد یقۀ او را مىگیرند که شما براى چه دارید این کار را انجام مىدهید؟! اگر مأمور با سند قبض بخواهد در منزل بیاید خب انسان مجبور است با او برود. اما اگر یک مأمور خودش بخواهد انسان را جلب کند، مىگویند: شما چه کسی هستید که دارید مرا جلب مىکنید؟! پى کارتان بروید. اشکال در اینجا این است که این امور به خود نسبت داده مىشود و لذا انسان گیر مىافتد. اگر انسان به جایى برسد ـ نهاینکه خیال کند ها، باید برسد، همینطور کشک هم نیست ـ که امور را به او نسبت بدهد دیگر دراینصورت اصلاً معاقب نیست.
معنای شعر «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت»
عملى را که ما در ارتباط با محیط و خارج و یا منزل و هر کسی دیگر انجام مىدهیم اگر به حساب خود بگذاریم فردا باید حساب پس بدهیم و اگر به حساب او بگذاریم، نهخیر حساب پس دادن هم نداریم. ببینید اصلاً بهطورکلی شکل و صورت مسئله تغییر پیدا مىکند چون او که شر نیست. او خیر محض است. اینجاست که خواجه مىفرماید:
| پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت | *** | آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد1 |
خطا بر قلم صنع نرفتن یعنى آن حقیقت توحید در همۀ مرایا و در همۀ جلوات ظهور پیدا کرده است. این معناى خطا بر قلم صنع نرفتن است.
تلمیذ: ببخشید: چطور ما وقتى که قضیه را به امام علیهالسّلام نسبت مىدهیم مىگوییم که خب براى او خیر بوده است موجب قرب او هم بوده است و حتماً نسبت به امام براساس توحید است و وقتى که به عقاب کردن مىرسد نظرمان نظرۀ کثرتى است، خب وقتى که نظر توحیدى هم به این شخص بوده، مقرّب چه کسی بوده؟ مقرّب هارون بوده، مقرّب همان یزید بوده، به او هم نظر توحیدى بکنیم! چرا پس عقابش بکنیم؟!
عقاب براساس انتساب فعل به فاعل، نه براساس خود فعل
استاد: ببینید من در بین همین صحبت گفتم، خود آن شخص در ارتباط با این قضیه چه نظرهای دارد؟
تلمیذ: شما فاعل عمل خیر را تقبیح مىکنید؟
استاد: بله تقبیح مىکنیم.
تلمیذ: چرا؟
استاد: بهخاطر اینکه به خودش نسبت مىدهد. ما دو نظر به این قضیه مىاندازیم. یک نظر نسبت به اصل فعل، جنبۀ فعلى را درنظر مىگیریم و یک نظر نسبت به فاعل، لذا در بحث تجرّى این را بحث مىکنند؛ قبح فعلى دارد یا قبح فاعلى دارد؟ ما نمىتوانیم فاعل را از فعل جدا کنیم. ما نمىتوانیم مسئله را یکى بدانیم. آن فعلى که در عالم انجام مىشود آن فعل حَسَن است، عمل هارون که موسى بن جعفر را مىآورد، نفس این عمل حسَن است؛ هر قدمی که حضرت برمىدارند براى حضرت حسنات مىنویسند. از این زندان مىروند حسنات مىشود. آن زندان مىروند حسنات مىشود. همینطور در هر زندانى تا به آن زندان آخر که مراتب شدت و فلان و این حرفها هست در همۀ اینها حسنات است. الآن آن ضربى که سندى بن شاهک دارد بر موسى بن جعفر مىزند نفس آن ضرب که موجب تألم است خود آن فعل حَسَن است. خود آن فعل. حالا این شخصی که دارد این عمل را انجام مىدهد به چه خیال انجام مىدهد؟! به خیال بُعد از او دارد انجام مىدهد، به نظر دورى از او دارد انجام مىدهد، نه به نظر قرب به او، به نظر قرب به او اگر مىخواست انجام بدهد که نمىزد! این در خیال خودش دارد انجام میدهد پس تمام عقاب و تمام عذاب براساس خیال است. یعنى عقاب براساس انتساب است، نه بر اساس خود فعل! نفس عمل هارون خودش فىحدِّنفسه خیر است. بله ما از این نظر دست هارون را هم مىبوسیم. چون هارون موجب شده است که موسى بن جعفر با این عمل به این مقام برسد، خیلى هم از او تشکر مىکنیم. ولى به خودش که وقتى مىخواهیم برسیم و دیدگاه خودش و تخیل خودش، لعنش مىکنیم. چرا؟ چون این فعل را به خود دارد نسبت مىدهد و به او نسبت نمىدهد.
تعریف مقام تکلیف
اگر جنبۀ فاعلى با جنبۀ فعلى یکى شد این عمل اولیاء خدا مىشود. اگر جنبۀ فاعلى با جنبۀ فعلى دوتا شد مقام تکلیف. مقام تکلیف و مقام اختیار و اینها همه براى خاطر این جهت است لذا در مصرع بعد مىفرماید: «آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد». خواجه در اینجا نمىخواهد بگوید که خطایى نیست، خطا در جنبۀ فاعلى است. نه در جنبۀ فعلى، در جنبۀ فعلى مصرع اول است؛ «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت».
آنچه که در عالم وجود اتفاق مىافتد همه براساس مصلحت است ـ که حالا کیفیت مصلحت را قبلاً هم بارها گفتیم که انتساب به اوست، نهاینکه فعل او براساس مصلحت است. مصلحت از عین فعل او نشئت مىگیرد ـ آنچه که در عالم وجود اتفاق مىافتد، حضور پروردگار در عالم بروز و ظهور است. مگر مىشود پروردگار در عالم بروز و ظهور شر داشته باشد؟! یعنى عدم او از وجودش بهتر باشد، مگر همچنین چیزى ممکن است؟!
بیان مثال برای توضیح قبح فاعلی
ببینید خودِ فعل یک جنبه دارد و آن جنبۀ وجودى خودش است. آیا در آن جنبۀ وجودى خودش اشکال هست؟! نه، اشکالى نیست. بالأخره یک فعل است دیگر، فعل مستحسن است اما چون این فعل انتساب به آن فاعل پیدا مىکند بَد مىشود. فرض کنید یک اسلحه یا چاقویى کنارى افتاده است، یک وقت این اسلحه را یک شخص بزرگ ۲۵ساله، سیساله، چهلساله، هفتادساله دست مىگیرد و با او مىزند و یک نفر را به قتل مىرساند، فوراً مىآیند او را مىگیرند و مىبرند حبس مىکنند و اگر مشخص بشود که تعمد داشت اعدامش مىکنند. یک وقت هم یک بچۀ پنجساله، چهارساله یا سهساله بلند مىشود [این اسلحه را] جلوى یکى مىگیرد به هواى اینکه یک تفنگ اسباببازى است و بابا برایش خریده است تَق مىزند یکی را میکشد. ـ اتفاق افتاده است بچهاى مادرش را کشته است. همان اوایل انقلاب هم از این قضایا اتفاق مىافتاد دیگر مىآوردند و ... ـ خب بچۀ سهساله را که دیگر به زندان نمىبرند، کارى هم ندارند، او را نه کتک مىزنند و نه به زندان مىبرند. فقط در سرشان مىزنند که یکى مُرد. دیگر کارى انجام نمىدهند، شاید یک شیرینى یا شکلاتى هم براى او بخرند.
حالا سراغ عقاب آمدیم و در مسئلۀ عقاب قضیه به سن برمىگردد، نه به این کشیدن ماشه و برآمدن گلوله، اگر در کشیدن ماشه باشد هردو مىکشند و اگر کشیدن ماشه هست باید بچۀ سهساله را اعدام کنیم؛ در هردو یک عمل انجام مىگیرد و یک زور بهکار برده مىشود؛ این مىکشد و آن هم مىکشد اما این یکى را مىگیرند اعدام مىکنند و پدر او را هم درمىآورند ولی بچه را رها مىکنند برود توپبازیاش را بکند، درست شد؟! بعد مراسم ختم مىروند و... دیگر چه خاکى بر سرشان بکنند، مىگویند که حالا شده است دیگر، عمرش به دنیا نبود. شر به سن برمىگردد و بعد به مسائل دیگر.
در واقع انتساب مسئله است که موجب عقاب است نه خود فعل، اینجا این عملى را که ممکن است خطا تصور بشود عارف مىآید این خطا را از اینجا برمىدارد. آفرین بر نظر پاکِ خطا پوشش باد؛ یعنى آنچه را که ما خطا مىپنداریم او این خطا را در انتساب به مسئلۀ توحید ندیده مىگیرد، او به خود فعل نگاه مىکند، نه به آن جنبۀ روابط و انتساباتش.
اشکالى که در اینجا ممکن است مطرح بشود این است که اصل انتساب أمرٌ وجودىٌ أو لا؟ خب اینهم خودش امر وجودى است. انتساب یعنى چه؟ انتساب یعنى وجود ذهنى! گفتیم که وجود خارجى فعل است. مگر وجود ذهنى خودش نوعٌ مِنَ الوجود نیست؟ آن کسی که در تفکر و تصورش دارد مىآورد و مىزند و یکى را ازبین مىبرد هذا نحوٌ مِنَ الوجود. اگر این وجود نیست بنابراین شما افعال نفسى را انکار کردید و این را از دایرۀ وجود کنار گذاشتید و هو باطِلٌ و لا یقولُ بِه أحد. اگر این مسئله هم قسمٌ مِن اقسامِ الوجود، همان جنبۀ خیریت باید در اینجا بیاید باز دیگر در اینجا چرا عقاب هست؟! خیال مىکنم دیگر ادامۀ مطالب براى جلسۀ بعد باشد تا روى قضیه فکر کنیم.
تلمیذ: آیۀ قرآن که مىگوید: ﴿وَذَٰلِكُمۡ ظَنُّكُمُ ٱلَّذِي ظَنَنتُم بِرَبِّكُمۡ أَرۡدَىٰكُمۡ فَأَصۡبَحۡتُم مِّنَ ٱلۡخَٰسِرِينَ﴾1 معناى گمان هم بالأخره یک وجودى دارد که مثال براى خودمان است؟
استاد: همه چیز وجود دارد.
تلمیذ: این اشکال پس شاید از اصل باید ببینیم چیست ما نمىخواهیم بگوییم که ظن در وجود ذهنى انتساب نیست.
استاد: خب
تلمیذ: اصل انتساب.
استاد: خب.
تلمیذ: چه اشکالى وجود دارد این را که فرمودید؟
استاد: خب صحبت در این است. عرض ما این بود که خود فعل در خارج خیر است! بسیارخوب. انتساب فعل به ما موجب براى شر است و نمىتوانیم به آن خیر بگوییم. وقتى که یزید دارد این کار را بهوجود مىآورد چرا ما او را لعن مىکنیم؟ چرا نمىگوییم که خدا رحمتش کند، خدا پدرش را هم بیامرزد؟!
تلمیذ: لعن را هم خیر مىدانیم.
استاد: بله، بحث خیر مىکنیم، در آن بحث خیر بحثی نیست. خود لعن هم خیر است اصلاً ما شر را کنار مىگذاریم ولى آن ترتیباثرى که مىدهیم با آن ترتیباثرى که نسبت به عمل دیگر مىدهیم یکى است؟!
تلمیذ: خب دوتاست ولى هردو خیر است.
استاد: احسنت، اصلاً اسم شر میگذاریم، این دوئیّت از کجا آمده است؟ چرا دوتاست؟ چرا ما در اینجا ...، حالا شما مىگویید: لعن هم خیر است اصلاً مىگوییم: خیر و اخیَر هم هست اصلاً بالاتر از رحمت و درود و فلان، درست شد؟ چرا ما دو قسم تعامل داریم؟ یک قسم با اخم و حالت قهریه و با صفات جلالیه و قهّاریه با مسئله برخورد مىکنیم و در حالت دیگر با لطف، بشاشت، خنده، ترهیب، تشویق، ترغیب، اهداء تحیات، تبریک و امثالذلک؟! این دو نحوه از کجا آمد؟!
تلمیذ: از دو گونه بودن اسماء الله.
استاد: احست، از دو گونه بودن اسماء! پس چرا یک جا عذاب هست و یک جا بهشت هست؟!
تلمیذ: همان دیگر، بهشت و جهنم همین جلال و جمال است. مگر غیر از این است؟!
استاد: من هم همین را مىگویم. چرا به جاى این، آن را به جهنم نبردند؟! خب چرا جاى آن را عوض نکردند؟!
تلمیذ: از خودش جلال دارد یک قسمتش هم جمال است!
استاد: البته ما این نظر شما را خیلى مىپسندیم ها، روز قیامت که شد مىگوییم که خدایا ما را به جاى ایشان بفرست. ما هم مىدانیم شما مستقیماً خلاصه بهشت و فلان و این حرفها، ما هم که جایمان معلوم است خیلى خوب شما هم که مىگویید: اینها همه نزول اسماء خداست! عیب ندارد جا را عوض کنید!
تلمیذ: شما به جاى خودتان ما را بفرستید هر جایى که اقتضاء مىفرماید!
استاد: إنشاءالله تا جلسۀ بعد بماند.
تلمیذ: نظرى هم که نسبت به امام حسین علیهالسّلام یک عارف دارد که گریۀ او در تأثرش و انقلابش از اینکه وقایع گریه مىکند مىگویند گریه مىکند و گریهاش گریۀ شوق است. حالا راجع به مثلاً امیرالمؤمنین علیهالسلام نالهها و گریههایی در فراق حضرت زهرا علیهاالسّلام داشتند آن هم اگر حالا، جواب این را حالا نمىخواهم ...
استاد: نه اینهم جزو بحثمان بود. ما در مقام جمع چطورى بین این دو قضیه جمع مىکنیم؟! یعنى بین قضیۀ تکلیف و اختیار و انتساب نفس و بین دیدگاه توحیدى خودمان! امیرالمؤمنین هم که در آنجا دارد گریه مىکند دیدگاه توحیدى خود را ازدست نمىدهد. در همان موقع دارد به مقامات حضرت زهرا نگاه مىکند و در باطن خودش دارد اشک شوق هم مىریزد منتها فرق بینِ امیرالمؤمنین این است که او مقام جامعیت دارد، در آنِ واحد هردو جنبه را حفظ مىکند. ممکن است شخصى در یک آن، هردو جنبه را حفظ نکند، یک جنبه را داشته باشد. آن که کثرتى است اصلاً نگاه به توحید نمىکند و شقوشق در سرش مىزند. آن کسی هم که اصلاً وحدتى است در وحدت دارد فقط به آن جنبه نگاه مىکند، اصلاً فکرش در کثرت نمىآید تااینکه بخواهد نظر نسبت به کثرت داشته باشد؛ یعنى متوّغل در توحید است. امام علیهالسّلام مقام جمعى دارد لذا همین امام در زندان مىگوید: «خلِّصنِى یا رَب»؛1 همین موسى بن جعفر وقتى که در زندان هست مىگوید: «خلِّصنِى یا رَب» یعنى نفس امام این دو جنبه را باهم دارد. مقام جمع الجمع! إنشاءالله تتمۀ آن براى بعد باشد.
رشد و تکامل انسان همیشه در مقام اختیار
تلمیذ: اثر وضعى که فعل مىگذارد از جنبۀ توحیدى مىگذارد یا از جنبۀ کثرتى مىگذارد؟
استاد: هرکدام اثر خودشان را مىگذارند. از جنبۀ توحیدى او یک اثرى هم به نسبت به خود و هم نسبت به اطرافیان و نسبت به چیز دارد. آن یک بقایى را مثلاً، آن یک جنبۀ چیز دارد. ولى مقام کمال و مقام رشد انسان به انتساب برمىگردد یعنى به جنبۀ فاعلى برمىگردد، نه به جنبۀ خود فعل، یعنى رشد همیشه در مقام اختیار هست و تکامل در مقام اختیار هست. فلذا مىگویند: کسى که «مَن رَضی بِعَمَلِ قَومٍ فَهوَ مِنهُم»،1 «مَن أحَبَّ قَوما حُشِرَ مَعَهُم»2 یااینکه فرض کنید کسى که عمل خلافى به قصد قُربت انجام مىدهد، خدا براى او حسنات مىنویسند.
برگشت تمام رشدها و تکاملها به وجودات ذهنی و نفسی نه عمل خارجی
تلمیذ: پس این اثر نفس باید باشد، نه اثر قرب؟
استاد: از جهت انتساب و اختیار است یعنى برگشت همۀ اینها به وجود ذهنى است. برگشت تمام این رشدها و تکاملها و همۀ اینها به وجودات نفسى است والاّ وجودات خارجى یک عملى در خارج مثل سایر اعمال است.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد