پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3 و 4 و 5: الوجود خير محض؛ الوجود لا ضد له و لا مثل له؛ العدم مفهوم واحد
توضیحات
فصل (3) في أن الوجود خير محض
فصل 8 ـ المعدوم لا یعاد 10 ـ ص 364 سطر 7 الی آخر صفحه
درس چهارصد و یازدهم
ارتباط مستقیم خیر و شر با مسئلۀ غایات و اهداف
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
عرض شد خیر و شر یک ارتباط مستقیمی با مسئلۀ غایات و اهداف دارد. در مسئلۀ غایات صحبت در این است که هر چیزی که در این عالم لباس وجود میپوشد، صرفنظر از علت فاعلی و علل معدّه، یک علت غایی در خلقت و تکوّن این دخالت داشته است که البته در مورد ماده این علل معدّه، علت مادی و علت صوری مطرح است. اما در مورد مبدعات که عبارت از عقول و نفوس مجرده هستند، در آنجا دیگر علت مادی یا علت صوری معنا ندارد بلکه همان شیء و نفس صورت آن شیء و نفس مادۀ آن شیء است و به عبارت دیگر مادهای اصلاً در آنجا محقق نیست! در مجردات خلق و آن امر و اراده به نفس ابداع تعلق میگیرد بلکه نفسِ همان حضور علمی معلول در نزد نفسِ علت عبارت از تحقق خارجی معلول در عالم خارج است که این مربوط به مجردات است. اما در مورد ماده نفس حضور علمی معلول کفایت نمیکند بلکه احتیاج به علل معدّۀ خارجی از ماده و صورت دارد تااینکه آن شیء مادی در خارج تحقق پیدا کند.
به عبارت دیگر اختلاف بین مجرد و ماده اقتضاء میکند که این اختلاف در کیفیت تکوّن خارجی آن شیء وجود داشته باشد. اما اگر بخواهیم با توجه به مباحث گذشتۀ تجرد و ارتباط آن با ماده قدری مطلب را بیشتر گسترش [دهیم] و دقیقتر فکر بکنیم میبینیم نیازی به یک همچنین مسئلهای نیست بلکه تطور خود نفسِ وجود و کیفیت وجود عبارت از تحقق خارجی علل معلول و تحقق خارجی آن شیء است و این دیگر تفاوتی نمیکند و فرقی در تحقق صورت خارجی بین ماده و مجرد، بین زمان و زمانیات و اشیاء موجودۀ خارج از زمان و حیطۀ مکان نیست بلکه خود همان اراده وقتی به امر مادی تعلق بگیرد از او مکان و زمان متولد میشود نهاینکه احتیاجی به زمان و یا مکان دارد. وقتی ارادۀ مرید به امر خارجی مادی و به نفس تحقق آن امر خارجی تعلق میگیرد با خود زمان و مکان را بهوجود میآورد چون مکان چیزی جز تعلق یک موجود مادی به ماوراء خود نیست نهاینکه ماورائی وجود دارد و این امر مادی ارتباط با ماوراء پیدا میکند. وقتی یک شیء در خارج تحقق پیدا کرد به نفس تحقق او در خارج، از همان نقطه، زمان هم تحقق پیدا میکند و اگر شیء مادی در خارج تحقق پیدا نکرد هیچ چیزی به نام زمان وجود ندارد. ما چیزی به نام زمان نداریم!
مسئله نسبت به مکان هم همینطور است؛ وقتی یک امر خارجی تحقق پیدا کرد محیط افراد خود آن، مکان برای او میشوند. اما اگر فرض کنید شما ماده را از این عالم برداشتید و دیگر در این عالم مادهای وجود ندارد آیا ما چیزی به نام مکان داریم؟ یعنی یک فضایی داشته باشیم که ماده را از آن حذف کنند مانند این لیوان که در دست من هست که گاهی در این لیوان آب میریزند و این ظرف برای این آب میشود و وقتی که آب را خالی میکنند فضای در این لیوان خالی میشود. آیا عالم به همین کیفیت است یعنی عالم عبارت از یک فضایی است که گاهی در آن ماده بهعنوان کرات است و گاهی آن کرات حذف میشوند و خود آن عالم میماند یااینکه نه وقتی که کرات را برمیدارید خلاء میشود؟ خلاء یعنی عدم. نهاینکه خلاء چیزی است که در آن چیز هوا وجود ندارد یا فرض بکنید اکسیژن وجود ندارد یا فرض بکنید در آنجا آن گازهای متصاعده وجود ندارند و چون وجود ندارند فضایی هستند که به آن فضا خلاء گفته میشود، دیگر چیزی نیست تااینکه عنوانی بر او بار بشود و از باب ضیق خناق برای این مسئله لفظ خلاء را اختراع کردند، نهاینکه چیزی هست و به آن خلاء گفته میشود. نسبت به اشیاء مادی و اشیاء مجرد مسئله از این قبیل است.
عدم وجود تفاوت بین خلقت مادی و خلقت مجردات
ما هیچگونه تفاوتی بین خلقت مادی و خلقت مجردات نمیبینیم! وقتی آن ارادۀ مرید بر یک شیء تعلق میگیرد خود را به صورت آن شیء درمیآورد، حال آن شیء مجرد باشد یا ماده باشد. احتیاج به ماده و امثالذلک نسبت به مسائل عادی است که وقتی ما دیدگاه خود را از نقطهنظر کثرت و ماده به سلسلۀ علل و معلولات میاندازیم طبعاً یک سبق ماده را بر صورت در تحقق مادۀ خارجی و صورت خارجی ملاحظه میکنیم اما اگر بخواهیم به ماده از دیدگاه بالا و جنبۀ علّی توجه کنیم و نظره بیندازیم دیگر در آنجا فرقی بین مجرد و ماده نخواهد بود و هیچ اعمال رویهای و فعلی در آن مسئلۀ مادی سوای مجرد نخواهد بود. تمام اشیاء؛ اشیاء مادی و اشیاء مجرد در خلقت خود یک هدف غایی را تعقیب میکنند و این هدف غایی فقط یک هدف ساختگی و جعلی نیست بلکه یک هدفی است که برای رسیدن به آن هدف این عمل و خلق انجام میگیرد.
مخفی بودن هدف خداوند از خلقت اشیاء
اینکه خدای متعال چه قصد و غرضی از خلقت این شیء دارد، چیزی نیست که بر ما روشن باشد. اینکه خدای متعال چه غرضی مترتب بر آن شیء دارد این یک مطلبی است که از دیدگان همه، چون جنبۀ معلولی دارند پنهان است و هیچ مسئلهای از این قضیه روشن نیست. بله، خب بعضیها هم میگویند که این یک جنبههایی برای رسیدن به نقطۀ کمال اوست که کمالی برای او حاصل بشود. آیا این فقط انحصار به انسان دارد یااینکه در جمادات هم مسئله به همین کیفیت است؟! اگر ما کمال را یک نقطهای بدانیم که آن شیء در تکوّن خود به آن مرتبه میرسد، خب دیگر دراینصورت مسئله قلیل الجدویٰ است بهجهت اینکه هر چیزی به هر مرتبهای برسد خب ما کمال میگوییم! فرض بکنید این ماده به این مرتبه رسیده است، میگوییم که به کمال [رسیده است]. خاک تبدیل به آجر شده است میگوییم که به کمال خودش رسید. آجر در بِنا بهکار رفته است میگوییم که به کمال رسید. در آن بنا سکونت بهوجود میآید میگوییم که به کمال رسید. سکونت در آنجا برای رسیدن به یک نقاط معنوی یا رتبههایی است میگوییم که این سکونت خودش وسیله برای رسیدن به آن مرتبۀ کمالی هست. پس تمام آنچه که در دنیا هست، کمال میشود.
اما اگر ما مسئله را از این نظر و از این بعد نگاه نکنیم. آنچه را که خدای متعال خلق کرده است براساس یک هدفی است و شکی در این قضیه نیست. حالا آن هدف چیست؟ در بعضی از تعابیر میآوردهاند که «کُنتُ کَنزاً مَخفیاً فَأحببتُ أن أُعرف فخلقتُ الخلقَ لِکی أُعرف»1 یا در آیات قرآن هست که ﴿وَمَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ﴾2 یا ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡ﴾3 یا خود آن شعراء و بزرگان و عرفاء در اشعار و کلمات خودشان تعابیری میآورند که او میخواست خود را ظاهر کند و خود را بارز کند و ظهور پیدا کند و به این کیفیت و به این شکل خود را مطرح کند.
قطعی است که وقتی که ذات در مقام ذات خودش که با اسماء با علم و با اسامی علم و قدرت و حیات عینیت دارد، از باب لا حدّی و اطلاقی و غیر محدودی خودش هیچگونه تعیّنی ندارد. برای بروز و ظهور این تعیّن و خصوصیات و نمود خارجی قطعاً باید حدودی بر این ذات و در مرتبۀ پایینتر و اسماء و صفات پیدا بشود تااینکه این مسائل بروز و ظهور پیدا کند. جنبۀ علم و همینطور جنبۀ قدرت و سایر صفات و اسماء پروردگار در خارج تا به صور حدود محدوده نیاید نمیتواند ظهور خارجی داشته باشد.
مفهوم مرتبۀ عماء
از این نقطهنظر ذات به عبارت بزرگان در مقام تظاهر و جلوهگری برآمد و خود را از آن عالم عماء بهصورت تعینات بارز و آشکار کرد. تعابیری که بزرگان و عرفاء از آن مرتبۀ هوهویت میآورند مرتبۀ عماء است یعنی مرتبهای که در آنجا حقیقت ذات چون هیچ تعینی ندارد، در جنبۀ لا تعیّنی تشبیه به ظلمت و تاریکی است. در تاریکی هیچ چیز تشخص ندارد همه چیز در تاریکی واحد است. وقتی که نور میتابد هرکدام از اشیاء خارج خصوصیات خود را ابراز و اظهار میکنند. وقتی که ما در مرتبۀ ذات از نقطهنظر علم و قدرت و حیات هیچگونه بروز و ظهور خارجی نداشته باشیم. بنابراین در آنجا فقط ذات بدون هیچگونه تشخص میماند و بس! چون نور هم اگر باشد باز نور یک تشخصی دارد که فرق میکند. آن نور رنگ داشته باشد خود رنگ تشخصی دارد که با بقیه تفاوت میکند. خب این یک بحث جدایی است! این حقیقت عماء که از آن تعبیر به هوهویت یا مرتبۀ احدیت میکنند و اشاره به عالم لا اسمی و لا رسمی [دارد] وقتی که میخواهد تنزل پیدا بکند و این تنزل آن همراه با تحدید در مقام علم و قدرت و حیات در اشیاء خارجی باشد آنجاست که تشخصات و تعینات ظهور پیدا میکنند.
همۀ وجودات ظهور تنازل یافتۀ خداوند
این مسئلهای است که در مقام بروز و ظهور روشن میشود و در خارج این مطلب نمود پیدا میکند، به هر مرتبه از مراتب وجودی که برسد نزول همان مرتبۀ خارجی است. پس آنچه که در عالم اتفاق میافتد آن عبارت از صور مختلفه از نظر فلسفی است؛ ـ نه از نظر مقام چَرس1 و بنگ و منقل و یک فضای خوش و مناسب و اینها! ـ از نظر فلسفی هرچه در عالم بروز و ظهور پیدا میکند عبارت از بروز و ظهور اسماء و صفات کلیه و اطلاقی در قوالب محدود و معین است؛ یعنی آن ذات است که در مقام تنازل اسماء و تنازل صفات در هر ذاتی و در هر شکلی بهنحوی در مقام ابراز و بروز و ظهور است. در یک همچنین وضعی مسئله از صورت کلامی برمیگردد و جنبۀ فلسفی پیدا میکند؛ یعنی از مسئلۀ ارتباطات و ربط بین اشیاء و دیالوگی که بین خود اشیاء باهم در جریان هست، مسئله از این صورت خارج میشود و به آن جنبۀ علّی خودش برمیگردد و آن جنبۀ علّی در همۀ معلولات تسرّی پیدا میکند. یعنی وقتی که ما بخواهیم دیدمان را از دیدگاه عادی برگردانیم و این برگرداندن در اختیار ما نیست، دید را برمیگردانند. بخواهیم یا نخواهیم باید به این مبانی ملزم بشویم و وقتی که ما حقیقت اشیاء را نازلۀ از آن وجود ذات میدانیم دیگر نتیجه در اختیار ما نیست. مقدمات در اختیار ماست که ما به چه نحوی آن را ترتیب بدهیم! باز اختیار مقدمات در اختیار ما نیست؛ یعنی لوازم عقلی یک مسئله و شیء ما را ملزم میکند بر اینکه مقدمه را به این کیفیت قرار بدهیم و وقتی مقدمه به این کیفیت ترتیب داده شد طبعاً نتیجه حاصل خواهد شد.
حالا روی این اصل وقتی که بیاییم و حقیقت عالم وجود را مرتبۀ نزول اسماء و صفات بدانیم دیگر اصلاً چه جای بحث خیر و شری هست؟! یعنی دیگر چه جای صحبت از این است که آیا این شیء بد است یا خوب است؟ اصلاً جا برای این بحث نیست. همانطوریکه یک فرد در إعمال قدرت اختیار دارد که دست خود را به هر کیفیتی که میخواهد بچرخاند، همینطور ارده و مشیت خداوند در إعمال مسئلۀ نزول وجود در همۀ مراتب تعین به خود ذات او برمیگردد. خود او میخواهد الآن این سیاه باشد و خود او میخواهد الآن سفید باشد، خود او میخواهد این قرمز باشد و خود او میخواهد این زرد باشد، خود او میخواهد این قوی باشد و خودش میخواهد این ضعیف باشد؛ یعنی نهاینکه این باشد، خود اوست که در همۀ اشیاء تحقق و ظهور خارجی پیدا کرده است. این یک مسئله بود.
بیان مثال برای تفهیم نزول ذات در قوالب و تعیّنات مختلف
امروز در جایی بودیم و [در مورد] مسئلۀ وحدت وجود صحبتی شد. من این مثال را در آنجا زدم و در همینجا هم این مثال شاید مثال مناسبی برای این مسئله باشد. در مسئلۀ نزول آن ذات در مسائل در قوالب و تعیّنات مختلف، حضور آن ذات و نفس حضور آن در آنجا ارزیابی میشود بدون اینکه از آن ذات ذرهای کم و یا زیاد بشود. الآن شما یک شخصیتی دارید و هر کسی برای خودش در اینجا یک شخصیتی دارد. این شخصیت عبارت از سعۀ وجودی است که در آن سعۀ وجودی، سعۀ مدرکات، سعۀ قوا، سعۀ غرائز و صفات خوابیده است. بهنحو اینکه وقتی همۀ این خصوصیات را جمع کنیم جناب آقای کذا میشود. این جناب آقای کذا اسمی است که در این اسم مسائل مختلفی قرار دارد. اوّلاً شخصیت او که این شخصیتش چه نوع آدمی است؟ آیا آدم تندخو است یا ملایم؟ آدم با فرهنگ است یا بیفرهنگ؟ آدم بردبار است یا پرخاشگر و غیر متحمّل؟ آدم بخشنده است یا خسیس؟ آدم رحیم و عطوف است یا قَسی و سنگدل؟ و همینطور این خصوصیات و غرائزی که شخصیت او را تشکیل میدهند. اضافۀ بر این، معلوماتی که کسب کرده است و تجربیاتی که بهدست آورده است و میزان توان و قدرتها و قابلیتهای او برای آینده چه مقدار است؟ همۀ اینها را جمع بکنید فرض بکنید جناب زید بن تقی میشود. فرض کنید این شخص دیگر هم با این خصوصیات عمرو بن بکر میشود و آن شخص هم با آن خصوصیات خالد بن ولید میشود. هرکدام از افراد در خصوصیاتی که دارند همان شخصی میشوند که ما با آنها برخورد میکنیم. خب حالا این شخصی که الآن این وضعیت و این کیفیت را دارد فرض بکنید در بیرون میخواهد مشغول مباحثه بشود، خب در یک مسئلهای که دارد وارد مباحثه میشود با تمام ظرفیت علمی خود در آن قضیه وارد میشود. یک وقتی نه، با تمام ظرفیت علمی وارد نمیشود و با یک بخشی از آن وارد میشود؛ یعنی خودش را محدود میکند.
استاد خطی داشتیم ـ خدا او را رحمت کند ـ ما پیش او تعلیم خط میگرفتیم. ایشان خیلی [مهارت داشتند] الآن شاگردان او مَهَرۀ فن هستند. یک روز ما در کلاس او بودیم راجع به مسائل بزرگان مثل پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و امثالذلک [صحبت میکرد] و گاهگاهی افراد را مخصوصاً در آن زمانها، نصیحت و اینها هم میکرد. حرفهای بدی هم نمیزد حرفهای خوبی میزد و میگفت که اینها با آن مقامشان آمدند و با این مردم سروکله زدند و ارتباط و مصاحبت داشتند و اینها از آنجا تنازل کردند ولی اینطور نبودند که ما تصور بکنیم، آنها خیلی بالا بودند. گفت: الآن خود من که دارم به شما خط یاد میدهم فردی هستم که الآن حدود هفتاد سال از سن من گذشته است ـ تقریباً آن موقع حدود هفتاد سال سن او بود ـ ایشان میگفت که از این هفتاد سال پنجاه و چند سال است که من دارم خط مینویسم و تعلیم میکنم. شما شش ماه یا چهار ماه است یا دو ماه است که اینجا آمدید و مشغول تعلیم شدید اگر من بخواهم در آن سر مشقی که دارم به شما میدهم تجربۀ پنجاه و چند سالی [را پیاده کنم] شما اصلاً بلند میشوید و میروید و میگویید که من اصلاً چه وقت میتوانم یک همچنین چیزی را من بنویسم. راست هم میگفت! من خطم را در یک محدودهای میآورم که شما بتوانید خودتان را نزدیک آن کنید. بتوانید مثلاً شبیه آن را بسازید. فردا کمی آن را سختتر میکنم، پسفردا کمی آن را مشکلتر میکنم لذا بعد از یک سال یا دو سال شما کمکم تبدیل به یک خوشنویس ممتاز میشوید. اما فرض کنید اگر از اول بخواهم بیایم همان هنری که در آن کتاب رسمالخطی که نوشتهام برای شما بنویسم، شما هرچه نگاه میکنید میبینید که آن اصلاً با این جور درنمیآید! لذا مشخص است که باید من خودم را در سطح شما پایین بیاورم و باید خودم را در ارتباط و تعلیم با شما طوری قرار بدهم که یک مقداری تصور کنید که حالا من بالاتر از شما هستم. یکخرده تصور کنید با شما یک تفاوتی دارم. همین را برای بالاتری إعمال میکند، همین را برای بالاتر ما و بالاتر [إعمال میکند] تا بعد به یک حدّی میرسد که برای افرادی که خودشان هم استاد خط بودند و اصلاً در همان هنرستان شبیه خودش معلم بودند، وقتی که آنها هم میآمدند گاهی اشکال خطشان را میگرفت! آن دیگر به ما ارتباط نداشت! دیگر آن در سطح خیلی بالا بود!
خب حالا شما همین کیفیت را در خودمان ملاحظه کنید. الآن ما با این شخصیتی که داریم، اینجا یک شخصیت هستیم و در این شخصیت توان علمی خود را بهکار میگیریم برای اینکه بهتر مطلب را بگیریم. یعنی با استفادۀ از تمام اندوختۀ علمی که تابهحال کسب کردهایم و شخصیت فعلی علمی ما را بهوجود آورده است این را الآن داریم بهکار میبریم. وقتی به منزل میرویم آقا کوچولوی سرکار و دختر خانم کوچولوی سرکار میگوید که بابا دیر آمدی! حالا که دیر آمدی باید بیایی و با من بازی کنی! یک توپ برمیدارد و اینجا میاندازد و آنجا میاندازد و بعد هم میآید روی کول آقا سوار میشود و میگوید که حالا باید مرا راه ببری. الآن شما وقتی که در منزل بروید در آنجا این دختر یا پسرتان را جلوی [خودتان] بگذارید و بگویید که اینجا بنشین تا بحث وحدت وجودی را که امشب صحبت آن بود بنده برای شما تقریر کنم. یکخرده نگاه میکند و یک نگاه به مادرش میکند و میگوید که مثل اینکه امشب بابا یکقدری اختلال حواس پیدا کرده است!! مثل اینکه خیلی مطلب داغ بوده است و خیلی مسئله مشکل بوده است. من دارم میگویم که بیایم روی کولت من را سوار کن و ببعی بازی و گوسفند بازی کنیم بیا ببینیم اصلاً چه دارد میگوید! خب آنجا اگر شما عقل را بهکار ببرید و خود را هم سلک با او قرار بدهید و پایین بیاورید و پایین بیاورید، هان پایین آمدید پایین آمدید پایین آمدید و با او در یک ردیف بودن را شروع کردید، او خودش را مثل شما میبیند؛ یعنی خودش را در یک سطح میبیند. اگر انسان همیشه آن فرد را در آن سطح بالاتر ببیند هیچوقت نمیگوید که بیا و به من کولی بده!
علل تنازل رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مقابل کودکان
میگویند که پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را دیدند که دارد در کوچه با بچهها بازی میکند و بعضی بچهها را روی کول خودش میگیرد و راه میبرد،1 چرا پیغمبر خودش را در آن سطح و در آن وضعیت آورده است؟ چه چیزی درنظر خود داشته است که آمده است و خودش را در آن موقعیت همراه با آنها قرار داده است؟ خیلی مسائل هست! حالا یکی از آنها ممکن است [این باشد] که به آیندۀ آنها برمیخورد و یک مسئلۀ دیگر اصلاً به آینده هم کاری ندارد؛ الآن محدودۀ فکری و محدودۀ ذهنی این بچه این اقتضاء را میکند و در این محدودۀ ذهنی بچه صادق است. صادق! در این محدودۀ ذهنی کلک ندارد و صاف است! اگر رعایت این جهت در این محدودۀ ذهنی نشود به او لطمه میخورد. او خودش را در این مرتبه صاف و بیکلک میبیند و میگوید که چرا پس اینطور نشد؟ او دارد به صفا و به آن صافی او نگاه میکند، چیزی که وجود ندارد. یعنی اگر شما بخواهید این مطلب را بیایید و به این آقایان بگویید، [میگویند که] آقا این مسخره است! مگر کسی میتواند بیاید و چهاردستوپا راه برود؟! آقا انسان شخصیتی دارد! آقا هر کسی حسابی دارد! بچه غلط میکند که بیخود بیاید و از این توقعات داشته باشد! یکی در سرش بزن یا یک بستنی برای او بخر که دیگر از این کارها نکند! اصلاً نمیفهمند که پیغمبر در آن حالی که با بچه بازی میکرد چه بود؟ خیلی بخواهند به پیغمبر احترام بگذارند و ارزش بدهند میگویند که چقدر پیغمبر متواضع بود! ببینید دارد با بچهها هم [بازی میکند]! اما متوجه [نمیشدند].
وقتی که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میآمدند و دست بچۀ سهساله یا پنجساله را میبوسیدند خیلی این قضیه برای افراد عجیب بود! خیلی عجیب بود! الآن هم که همین الآن است خیلیها از این قضیه یاد میکنند که ببینید مرحوم آقا چه تواضعی داشت! این مرد بزرگ با آن عظمت خود دارد میآید و دست [بچۀ] پنجساله را میبوسد!
اما دیدگاه یک دیدگاه بالایی بوده است. بحث اصلاً از تواضع بیرون میآید و به کیفیت دیدگاه یک انسان به این بچه برمیگردد که باید با این بچه با چه مسئلهای برخورد بشود و چه قضیهای باید با او بهوجود بیاید. بچه را اول چطور ارزیابی کنیم تااینکه بعداً بیاییم و با او حساب باز کنیم. حسابی که یک عارف با یک بچه میکند، اقتضاء میکند که با او اینگونه عمل کند نهاینکه بحث تواضع است! اصلاً از بحث تواضع خارج است! در یک مرتبۀ مافوق میرود و انسان این مطلب را نمیفهمد مگر اینکه آن دیدگاه برای او پیدا بشود، آنوقت میفهمد کار او چه بود و در چه رتبهای قرار داشت!
پس ذات در اینجا خودش را در مواضع مختلفی پایین آورده است؛ در آنجا بحث کنندۀ یک مسئلۀ علمی میشود، در آنجا کمک کننده میشود، در آنجا هم یک بچه میشود که درعینحال آن وحدت خودش و وحدت ذاتی خودش را حفظ میکند نهاینکه در آنجا از آن قالب بیرون بیاید و در قالب دیگر برود. در آن وقتی که شما دارید با بچۀ خود بازی میکنید علوم و غرائز و شخصیت خودتان را هم دارید [ولی] بروز شما تفاوت میکند، خود شما که تفاوت نمیکنید! خود شما در آن موقع علومتان را ازدست میدهید یعنی مثل آن بیسواد میشوید؟! در آن موقع که دارید با او بازی میکنید احساسات و غرائز خودتان را دارید ازدست میدهید یا نه، با حفظ وحدت شخصیه و وحدت ذات و خصوصیات ذات، صورت خارجی شما از صورتی به صورت دیگر متبدّل میشود؟!
ارتباط مسئلۀ خیر و شر با وحدت وجود
در مسئلۀ وحدت وجود هم همین است. وقتی که مرتبۀ ذات پایین میآید این ذات در هر مرتبهای خصوصیت خودش را نشان میدهد؛ در این مرتبه میآید این میشود. در این مرتبه آب میشود، در این مرتبه لیوان میشود، در این مرتبه فرش میشود و... خود آن ذات میآید و در ظاهر خود را به شکل و بروز و ظهور اسمی نشان میدهد. وقتی که ذات پایین آمد و ظهور پیدا کرد آنوقت دیگر بحث خیر و شر دیگر در اینجا چه میشود؟ دیگر چگونه ما روابط و مسائل بین دو چیز را بخواهیم نگاه کنیم؟ قضیۀ آن به خود ذات برمیگردد. ذات آمده است و به دو قرین ظاهر شده است. حالا بین این قرین و بین این قرین چه ارتباطی هست؟! اصلاً از بحث خارج میشویم. خود ذات آمده است و به سه قرین و سه قسیم خارجی تجلی پیدا کرده است. دیگر همۀ این ارتباطات پیِ کارش میرود؛ یعنی دیگر غیر از انتساب مسئلۀ خلق به ذات، چیزی در خارج نمیماند تا اسم آن را شر یا خیر بگذاریم! و شاید علت اینکه بزرگان فرمودهاند که وجود خیر محض است و شر امر عدمی است اشاره به این نکته باشد که آنچه که وجود است عبارت از ذات پروردگار است و وقتی آن در خارج ظهور پیدا میکند ظهور آن به اَشکال مختلف و به کیفیات مختلف است! روابط بین اشیاء دیگر دراینصورت جای خود را به انتساب اشیاء با او تغییر میدهد. اشیاء از روابط بین خودشان به منتسبین به او در اینجا قرار میگیرند و وضعیت تغییر پیدا میکند. چطور اینکه فرض بکنید وقتی که یک شخصی را شما در خارج ببینید آن شخصی که در خارج هست آن یک وضعیتی دارد که خب شما در ارتباط با او میتوانید خیلی کارها از مسائل انجام بدهید اما همینکه در محیط منزل آمدید و مطلع شدید که در منزل با رفیق شما و پسر شما ارتباطی دارد یااینکه در آن منزل هست در آن منزل دیدگاهها تفاوت پیدا میکند و دیگر نمیتوانید آنچه را که در خارج با او برخورد میکنید در محیط منزل [آنطور با او برخورد کنید] چون حالا متوجه شدید که این پسر اوست و اینجا فرق میکند! در وقتی که میخواهید در سر کلاس به او درس بدهید باید مانند یک معلم با او عمل کنید. وقتی که در یک مجلسی برخورد میکنید دیگر مسئلۀ کلاس [نیست]. نادرشاه میگفت: هر وقتی که من در شکار و فلان بودم ـ با ندیمههایش به شکار میرفت ـ به من نادرقُلی بگویید و به او نادرقلی میگفتند. وقتی هم که در تخت سلطنت و اینها مینشینم، نادرشاه [بگویید]. یکی آمد خودش را لوس کند و وقتی که در تخت سلطنت بود به او گفت: نادرقُلی! همانجا گردن او را زد! گفت: نادرقلی برای شکار است نه برای اینجا، اینجا من نادرشاه هستم! چطور اینکه اگر در آنجا به او نادرشاه بگویند به او برمیخورد! آنجا عالم شکار است و هر چیزی بهجای خویش نیکوست.
تفاوت دیدگاه عارف و حکیم
لذا تمام اشیاء در عالم جنبۀ انتساب به او را [دارند] و عارف به آن نگاه میکند. اینجاست که دیدگاه عارف با دیدگاه حکیم تفاوت پیدا میکند! حکیم میخواهد مسائل را از سلسلۀ معلولات به علل ببرد. عارف از دیدگاه علت میخواهد به معلول نگاه کند. حالا حکیم هم نمیگویم که هر حکیمی! نه! آنهایی که فقط یک ظاهری میدانند اما حکیم واقعی که دیدگاه او مگر در مسئلۀ شهود و نظر، نباید با عارف تفاوت کند والاّ در اصل حقیقت که یکی است! حکمت واقعی چیزی جز عرفان نیست منتها عرفان مسئلۀ شهودی است و حکمت جنبۀ فکری و تعقلی است. پس در دیدگاه یک عارف همه چیز حُسن است. همه چیز در دیدگاه عارف از آن نقطهنظر انتساب مسئله حسن است. فقط آنچه که در اینجا هست این است که این خصوصیت و این نحوه و این حالتی که در این انسان قرار داده است ـ حالا ما کاری به سایر اشیاء نداریم و نمیخواهیم راجع به سایر اشیاء صحبت کنیم. قضیۀ حیوان چیست؟ به ما چه مربوط است! حالا ما بیاییم و راجع به حیوان [بحث کنیم]! فرض کنید گربه یا سگ یا اسب چه کمالی دارد و چه نقطهای دارند به ما چه مربوط است؟! آن چیزی نیست که منفعتی داشته باشد! ـ در وضعیت انسان با توجه به آن اصل که اصل حضور هست آن حالت و آن جنبهای که برای خود انسان است که فعل او، فعل اوست، فعل انسان فعل اوست و عمل انسان، عمل اوست. در این وضعیت در آن محدودهای که انسان فکر میکند و این مطلب را احساس میکند در مقام تکلیف عمل کند. یعنی در اینجا جنبۀ تکلیفی پیدا میکند.
نکتۀ عملی و تجربهای که در این جنبۀ تکوینی و بینش و جهانبینی ما نسبت به مسائل تکلیفی میتواند بهوجود بیاورد، احساس اطمینان و آرامش قلبی نسبت به قضایا و حوادثی است که در اطراف ما میگذرد و در آن مسائلی که در حولوحوش قضایا میگذرد. آن احساس آرامش برای این موجب میشود که انسان به خود توجه کند و همانطوریکه بزرگان فرمودند نسبت به دیگران چشمش را بیندازد و مدام در کار دیگران فضولی [نکند] و سَرَک نکشد که او چه کرده است و او کار خلافی امروز انجام داده است و آن چه کار خلافی انجام داده است بروم ثبت کنم! آن را بروم در دفترچه بنویسم! فردا یک روزی از این استفاده کنم! خودش را در محدودۀ خودش قرار بدهد و بین خودش و افراد دیگر حجابی بیندازد که نظر خودش بر معایب خودش و بر آنچه که بهنظر خود نقص میرسد ـ البته نه از نقطهنظر شر بلکه از نقطهنظر رسیدن به خیر برتر و بالاتر و آن مرتبۀ کمالی بالاتر ـ را تحفظ داشته باشد و این جنبۀ عملی است؛ جنبۀ عملی این مسئله در تشریع عبارت از صرفنظر کردن از آنچه که نسبت به مسائل در محدودۀ تکلیف دارد پیش میآید. ما از محدودۀ تکلیف میآییم خارج میشویم؛ یعنی اگر خود پیغمبر یا الآن خودِ امام زمان علیهالسّلام بیاید و [بگوید که] آقا تکلیف شما این نیست در کار فلانی فضولی کنید باز هم میرویم میکنیم! تکلیف، امام زمان دارد میگوید؛ میگوید که آقا مگر من مسئول شرع نیستم؟! من متولّی دین هستم یا نیستم؟! خب تکلیف ما روشن بشود! اینجا نمیتوانیم بگوییم که نیستی! نه! شما هستید. حالا که من متولّی دین هستم میگویم که به تو مربوط نیست! به تو چه مربوط است؟! نه! ما قبول نمیکنیم! ما میخواهیم إعمال کنیم! ما میخواهیم نفس خود را اشباع کنیم. ما میخواهیم حضور خود را در مسائل اثبات کنیم.
بدترین عامل توقف انسان در سلوک
این مطلبی است که بسیار برای انسان ضرر دارد و بدترین و متوقف کنندهترین چیز برای انسان این است که انسان از حیطۀ وجودی خودش خارج بشود و مدام سراغ اینوآن برود؛ این چه کرده است و آن چه کرده است؟ این از کجا درآورده است؟ این از کجا خرج کرده است و آن از کجا خورده است؟ این که الآن داشت در آن خیابان میرفت در کجا داشت میرفت و در فلان کوچه چهکار داشت؟ هستند دیگر! خب بعضیها اصلاً دنبال همین هستند! این کجا رفت و آن کجا رفت و این از کجا سر درآورد؟ الآن چه کسی در خانۀ او هست و چه کسی نیست و این حرفها! از محدودۀ خودمان بیرون بیاییم! این بسیار مسئلۀ مهمی است! وقتی که انسان به این کیفیت انجام بدهد همۀ امور را دیگر به او واگذار میکند. او آنطور میخواهد به ما چه مربوط است؟! این دیدگاه مهمی است و بدون این انسان نمیتواند یعنی انسان ازبین میرود! مهم نیست! یعنی از نقطهنظر تربیتی، نهتنها از نقطهنظر فکری بلکه از نقطهنظر عملی انسان باید این را پیاده کند. نه فقط در فکر خودش بلکه این دیدگاه فلسفی را از نقطهنظر عملی پیاده کند مگر اینکه تکلیف اقتضاء کند.
امیرالمؤمنین علیهالسّلام که شمشیر دست میگرفت و مردم را بهسوی صفین حرکت میداد، در فکر و در سرّ و سویدای امیرالمؤمنین پیروزی نبود. اگر در سرّ امیرالمؤمنین پیروزی بود امیرالمؤمنین کافر بود! در سرّ و سویدای امیرالمؤمنین فقط عمل به وظیفه بود. از نقطهنظر عالم تشریع معاویه موجود خبیث و کثیف و جرثومۀ فساد است. عالم تکوین همان است که گفته شد: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت».1 عالم تشریع؛ این آدم کثیف و فاسد میشود. در جنبۀ تشریع که جنبۀ تکلیف است خب باید کارها بر طبق تکلیف و دستور و دادهها انجام بشود. یعنی در عالم ظاهر [انجام شود].
| پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت | *** | آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد |
امیرالمؤمنین با حفظ جنبۀ توحیدی میخواهد جنبۀ تشریع را جامۀ عمل بپوشاند. یعنی آن مسئلۀ توحیدی در درون خود او هست که هرچه هست از اوست، با حفظ آن مسئله میخواهد این جنبۀ تشریع را عمل کند. در ظاهر قضیه نگاه میکنیم مردم را تحریک میکند که «سَأجهَدُ فی أن أُطَهِّرَ الأرضَ مِن هذا الشَّخصِ المَعکوسِ و الجِسمِ المَرکوسِ»1 تمام جُهد خودم را بهکار میبرم تا این جرثومۀ فساد را بردارم! در همان حال که به او میگویند که این کار را داری میکنی میتوانی یا نه؟ میگوید: نه! نوزده ماه رمضان است و ابن ملجم میآید و میزند. یعنی در درون خود چیزی هست و در ظاهر چیز دیگری است. این مقام، مقام جمع است و ما باید [به این مقام برسیم]. او که البته در مرتبۀ بالا هست؛ آن علی در آن مرتبۀ بینهایت و حقیقت، مسئله را نگاه میکند.
ما بهخاطر اینکه برسیم باید خودمان را به این افق نزدیک کنیم؛ یعنی این دو جنبه را [باهم داشته باشیم] به این، جنبۀ وحدت در کثرت میگویند. این جنبۀ وحدت را همراه با جنبۀ کثرت در این عالم باید پیاده کنیم. آنوقت میبینیم کارها آسانتر و نرمتر خواهد شد و پذیرش آن راحتتر خواهد شد و بر انسان هم سهلتر خواهد شد تااینکه نداشته باشیم و بالا بپریم و پایین بپریم و سرمان را به اینطرف و آنطرف بزنیم. فریادمان هوا برود که ای بیداد اینطور شد! فریاد! آنطور شد! چرا امروز اینطور شد؟ چرا مملکت آن قِسم شد؟ چرا این سر کار است؟ چرا این نیست؟ چرا او که باید برداشته بشود سر جای خودش هست؟ چقدر تلاش کردند که این صدام برداشته بشود! رفت یا نه؟! سر جای خود محکم ایستاد و تکان نخورد! یکدفعه ارادۀ الهی تعلق گرفت! هرچه دارد داد میزند که بابا من اسلحه ندارم خب بیایید پیدا کنید بعد سر مرا ببرید، کسی گوشش بدهکار نیست! بابا خب اگر بود نشان میدادند ـ حالا اگر هست ما نمیدانیم ـ تا حالا که پیدا نکردند! اگر بود خیلی خب! آقا هست نگاه کنید خب اینهم دارد. حالا شاید هم پیدا بشود ولی بالأخره آنقدر از خودش مطمئن است که دارد میآید و همهجا میگوید: أیها النّاس! من چه گناهی کردم؟! در تمام عمرم ظلم من به یک مورچه نرسید!! خب بیایید بینید! میگویند که نه! ارادۀ پروردگار آمده است که تو بروی. تمام شد! بیخود هم این در و آن در نزن. خودت بردار و برو دیگر بابا! اگر نمیروی به شما موشک میزنیم؛ یکی دوتا سهتا، تَق توق بعد هم آخر فرار [کرد] و بعد هم نمیدانم در کجاها گیرش آوردند. حالا دیگر مسائل را خودتان بهتر میدانید. سر وقت خودش باید بیاید.
دیدگاه امیرالمؤمنین علیهالسّلام این است: میرود و میجنگد و بر معاویه پیروز نمیشود و معاویه میآید و حکومت را میگیرد و امام حسن علیهالسّلام را خانهنشین میکند و سالیان سال زندگی میکند و ده سال در امامت امام حسین علیهالسّلام هم زندگی میکند و بعد ازبین میرود از دنیا میرود. همۀ اینها را دارد میبیند. چطور کسی که میبیند میآید آنوقت در خودش توقعات بیخود بهوجود بیاورد؟! مگر این دو باهم جور درمیآید؟! چطور وقتی کسی واقعیت را دارد میبیند آنوقت بیاید خود را اذیت کند و به زحمت بیندازد؟!
این مقام عجیبی است! اگر یک چشمه به ما نشان بدهند همه چیز را کنار میگذاریم! این دارد تا آخر میبیند آنطور پا به میدان میگذارد که میگوییم هیچ چیز را متوجه نمیشود و فقط حکومت میفهمد و بس! هیچ چیز نمیفهمد فقط سلطنت! مثل همینهایی که در دنیا هستند و فقط شب به عشق ریاست میخوابند و صبح به عشق ریاست بلند میشوند و به عشق ریاست هر طور تهمت و افتراء و فلان به همدیگر میزنند. همان کاری که معاویه میکرد دیگر!
امیرالمؤمنین علیهالسّلام در خطبههای خود در نهج البلاغه صحبت میکند که خاک بر سرتان! شما از زن هم [کمتر] هستید باید اسم شما را عروس در حجله [بگذارند و] مانند دختران در حجله با شما مدارا کنند!1 [در جای دیگر] دارند: «کَم أُداریکُم کَما تُدارَى البِکارُ».2 یااینکه در آنجا [میفرمایند که] ای کاش ده نفر از شما را میدادم و یک نفر از لشگر معاویه را میگرفتم!3 آدم وقتی که به اینها نگاه میکند میبیند عجبا! آقا دیگر چه بود که او نگفت! این تحریص و این تشویق چیست؟! دیگر قضیه چیست که حضرت نگفته است؟! غیر از این چه چیزی میتواند باشد؟! اما درعینحال همان موقعی که در آن شدت سخنرانی و تحریک مردم و تشویق بهسوی جهاد؛ خطبات جهاد نهج البلاغه: «فإنّ الجِهادَ بابٌ مِن أبوابِ الجَنّةِ، فَتَحَهُ اللهُ لِخاصّةِ أولیائهِ».4
اینها را وقتی که شما نگاه میکنید در همان حال آرام از امیرالمؤمنین بپرسید که یا علی! این سفر صفین که دارید میروید پیروز میشوید؟ میگوید که به کسی نگویید آقا هیچ خبری نیست! پیش خودمان باشد! میرویم و همینطوری هم برمیگردیم! این قضیه چیست؟ این آن جنبۀ [وحدت در کثرت است]. در امیرالمؤمنین در آنوقت آن واسطۀ نازل کنندۀ مشیّت خدا قرار میگیرد. در آن موقعیت پایین آورندۀ اسماء و صفات الهی قرار میگیرد. شما جای علی را بردار و خدا بگذار، خداست که دارد پایین میآید و کار انجام میدهد و رتق و فتق میکند و امور را تنظیم میکند و از آنطرف در مقام تشریع به این کیفیت دارد مسئلۀ تشریع و عالم را اختیار میکند. این یک مرتبۀ بالاتر از مرتبۀ خیر و شر است؛ یعنی در مسئلۀ خیر و شر مسئله از روابط به نزول حقیقت وجود برگشت.
خب دیگر خیال میکنم این مقدار فعلاً برای این بحث کافی باشد. إنشاءالله که دیگر مسئله برای بعد بماند چون جلسۀ بعد هم نیستم، اصلاً قم نیستم. باید برای بعضی کارهای ضروری به مسافرت طهران بروم.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد