پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3 و 4 و 5: الوجود خير محض؛ الوجود لا ضد له و لا مثل له؛ العدم مفهوم واحد
توضیحات
فصل (4) في أن الوجود لا ضد له و لا مثل له
درس چهارصد و دوازدهم
بحث در عدم وجود ضد و مثل برای وجود (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصلٌ (4).
فی أنَّ الوجودَ لا ضِدّ لَهُ و لا مِثلَ لَهُ.
تَقابلُ التَّضادِ مِن شَرطِهِ کونَ المُتضادَّین مِمّا یَقَعان تَحتَ جِنسٍ واحدٍ غَیرِ عالٍ کَما سَیَأتی فی مَباحثِ التَّقابُل و الوجودُ مِن حَیثُ هو وُجودُ قَد مَرَّ أنَّهُ لا جِنسَ لَهُ فَلا یَقعُ فیه التَّضاد.1
این بحث خلاف بحث قبلی چندان بحث مشکلی نیست و خیلی هم مطلب ندارد. صحبت در این است که وجود از نظر هویت و واقعیت و حقیقت خارجی خودش نه ضدی دارد و نه چیزی ضدّ اوست و نه چیزی و هویت و حقیقتی مماثل و مشابه با اوست.
تعریف تضاد
در بحث تضاد همانطوریکه مطرح شده است و میدانیم این است که تضاد عبارت از دو امر ثبوتی است که این دو امر در تحت جنس قریب قرار میگیرد منتها بهواسطۀ آن عروض فصلیتی که مقوم هویت خارجی آنها هست، از همدیگر تمایز پیدا میکنند و این تقابل باید بهنحو اقویٰ و اشدّ وجود داشته باشد بهنحویکه هردو قابل جمع در مکان و ظرف و آنِ واحد نباشند. مانند جلوس و قیام که این دو امر ثبوتی هستند و در آنِ واحد در مکان و موضع واحد قابل اجتماع نیستند. حالا در مورد وجود از آنجایی که وجود عبارت از حقیقتی است که در تحت جنسی نیست بلکه مافوق و محقق خارجی جنس است، بنابراین دیگر شیئی نمیتواند درقبال وجود قرار بگیرد و مخالفت با او مخالفت بهنحو تضاد باشد. و همینطور از آنجایی که طبیعت وجود در هویت و اعیان خارجی شریک ندارد بلکه خود وجود حقایق و اعیان خارجی را تشخص میدهد و از این نقطهنظر نمیتوان مماثل و مشابهی برای وجود تصور کرد چون مثلیت و تشابه فصلی و جنسی دو شیء عبارت از دو مفهومی است که این دو مفهوم از نقطهنظر خصوصیات فصلیت و جنسی و عرضی مماثل و مشابه با یکدیگر باشند و هر چیزی که بخواهد تحقق خارجی پیدا کند فرض بر این است که آن تحقق و تشخص خارجی بهواسطۀ وجود است. بنابراین نمیشود شیئی مماثل با این مسئله باشد.
اما نکتهای که در اینجا از کلام مرحوم آخوند استفاده میکنیم این است که صحبت ما در بحث ضدیت و تضاد و همینطور در بحث مماثل، یک بحث کلامی خواهد بود. یعنی متکلمین و همینطور در بحث فلسفی راجع به اختلاف بین حقیقت وجود پروردگار که وجود بسیط و اطلاقی و لا انتهایی است و وجودات محدوده که فلاسفه در اینجا بیاناتی دارند، این در آنجا میآید. به عبارت دیگر اگر ما بخواهیم یکقدری در این بحث تأمل کنیم میتوانیم بهعنوان یکی از ادلۀ توحید علمی و عینی در کلام مرحوم سید احمد درقبال مرحوم کمپانی بهحساب بیاوریم. چون در اینجا صحبت از تشخص وجود، وجود در دو هویت خارجی خود چه هویت اطلاقی و چه هویت مقید، چه هویت هویت بسیط باشد که عبارت از خود قیام وجود به ذات خودش و تشخص وجود بنفسه است که همان وجود باری است و چه اینکه بخواهد محقق یک ماهیت و هویت خارجی و تعینی باشد، در همۀ اینها نمیتوانیم مِیز خارجی بین این دو تصور کنیم که بهواسطۀ آن میز خارجی بگوییم که آن شیء درقبال این شیء قرار گرفته است. آن هویت خارجی تعینی مقابل این تشخص اطلاقی وجود قرار گرفته است حالا یا بهنحو تضاد که گفتیم: تضاد عبارت از دو هویتی است که در تحت جنس قریب باشند. چرا؟ چون همینکه شما وجود میگویید، این وجود خودش را از تحت مقوله خارج کرده است و هر چیزی که بخواهد مقابل او قرار بگیرد، طبعاً خواهینخواهی این دوئیت اقتضاء جنسیت و فصلیت خواهد کرد و لازمۀ اقتضاء جنسیت و فصلیت ترکب در ذات است و ترکب در ذات موجب افتقار و احتیاج است و حقیقت وجوبی وجود به امکان ذاتی منقلب خواهد شد. خب اینها چیزهایی است که خواندیم و نیازی به بحث ندارد. و همینطور اگر شیئی مضادّ با او باشد، آنهم به همین مسئله گرفتار خواهد شد.
بناءًعلیٰهذا وقتی که مقصود ما از وجود عبارت از ذات و حقیقت خارجی اوست، این اعم است از اینکه حقیقت خارجی اطلاقی او مورد نظر باشد یا حقیقت خارجی مقید او! بنابراین این مقید هم به همان حقیقت اطلاقی برمیگردد و یک وحدت خارجی را بهوجود میآورد که این وحدت خارجی قابل انقسام به اقسام و اجزاء نیست که هر جزئی درقبال کل قرار میگیرد. الآن یک دانۀ پرتقال را درنظر بگیرید، این یک دانۀ پرتقال یک واحد مجموعی است اما وقتی که این را باز میکنید و هر یک دانه از این دانۀ پرتقال را بیرون میآورید، این یک دانه درمقابل آن وحدت مجموعی قرار میگیرد و جزئی از اوست و این جزء شیئی است مقابل او بهنحویکه بین این جزء و آن جزء که مماثل است در جنس قریب و فصل اتحاد وجود دارد. الآن این وجود خودش، محدود به حدود این وجود است و وجود آن کلی که این از آن جدا شده است محدود به همان حدود وجود او است و نه این در او داخل است و نه او در این داخل است. اما در بحث وجود وقتی که میگوییم: تشخص خارجی وجود، این در اینجا هم وجود اطلاقی که ذات پروردگار است مورد بحث ماست و هم وجود وجودات مقید خارجی مورد بحث ما است. پس دیگر در اینجا آن وجود اطلاقی درقبال وجودات خارجی قرار نمیگیرد کَما یَتکَلَّمُ بِه الکَلامیون و المُتکَلِّمون و الجُهلاءِ منَ المُتفَلسِفین! که اینها میگویند چطور ممکن است که وجود به پروردگار اطلاق بشود و همان وجود و همان مفهوم بخواهد به یک امر محدود خارجی و به یک شیء بسیط اطلاق بشود؟! یک همچنین چیزی چطور ممکن است؟! بنابراین ما باید بتوانیم آن وجود را در یک مرتبۀ بسیار کم و صغیر درقبال او قرار بدهیم و بین این دو حائل بگذاریم که هیچکدام از حدود به یکدیگر تسری نداشته باشند که خب پنبۀ تمام این حرفها زده میشود! وقتی که حقیقت وجود را حقیقت اطلاقی بگیرید، دیگر در این حقیقت اطلاقی همه چیز خوابیده است و تصور امری مابإزاء این حقیقت اطلاقی، تصور وهمی و باطل خواهد بود.
تَقابلُ التَّضادِ مِن شَرطِهِ کونُ المُتضادَّین مِمّا یَقَعان تَحتَ جِنسٍ واحدٍ غَیرِ عالٍ کَما سَیَأتی فی مَباحثِ التَّقابُل و الوجودُ مِن حَیثُ هو وُجودُ قَد مَرَّ أنَّهُ لا جِنسَ لَهُ فَلا یَقعُ فیه التَّضاد.1
شرط تقابل تضاد
شرط تقابل تضاد این است که متضادین از آن مقولهای باشند که بتوانند در تحت جنس واحد غیر عالی که جنس قریب است باشند. فرض کنید که در مورد کیفیات، لون ابیض و لون اصفر فرض کنید که اصفر، لون اخضر و لون احمر هردو در تحت مقولۀ جنسیت کیفه هستند. یا مثلاً در مورد کم، سطح با جسم تعلیمی و خط با جسم تعلیمی که در تحت کم هستند و خود کم و خود کیف در تحت مقولۀ عرضیت هستند. وجود از حیث وجودیت خودش یعنی خود وجود تنها، نه از حیث آن هویت خارجی به تشخصات خارجی، خود وجود از نقطهنظر مفهومی و حقیقی بدون تشکل این مسئله ثابت شد که جنس ندارد پس در او تضاد هم واقع نمیشود. بله، در خصوصیات خارجی وجود تضاد هست، خب به این کاری نداریم ولی به خود وجود کار داریم. در خود آن حقیقت وجود تضاد نیست.
وَ أیضاً مِن شَرطِ المُتضادَّین بِما هُما مُتضادّان أن یَکونَ بَینَهما غایَةُ الخِلاف و لیسَ بَینَ وجودٍ و وجودٍ بِما هو وُجودانِ کَذلِک و لا أیضاً بَینَ طَبیعةِ الوجودِ المُطلقِ و شیءٍ مِنَ المَفهوماتِ القابِلةِ لِلوجودِ کَذلک و إذ لا طبیعةَ أعمٌ مِنَ الوجودِ یَندَرجُ هو تَحتَها و یُشارِکهُ غَیرهُ فیها و فی لَوازمِها فَلا یَتصوّر لِطَبیعةِ الوجود مثلُ أیضاً.2
فرض کنید که یک کارخانهای هست حالا از باب تشابه و مثال، کارخانه را عرض میکنیم که از جهتی مقرب و از جهتی مبعد است. این کارخانه کارخانهای است که انواع مختلف اشیاء پلاستیکی را میسازد. فرض کنید که یک قسمتش توپ میسازد، یک قسمتش مجسمه میسازد، یک قسمتش سطل آشغال میسازد، یک قسمتش از لوازم مدرسه و بچهها میسازد و اقسام مختلف لوازم پلاستیکی میسازد. در خارج اگر بخواهید در محصولات این کارخانه نظر کنید، محصولاتش با همدیگر متضاد هستند. توپ چه ارتباطی به مجسمه دارد؟! هردو باهم دو امر متضادین هستند که لا یجتمعان! یعنی امکان ندارد ما به همین توپ و کره در عین اینکه کره است، اطلاق مجسمه کنیم یا وقتی که یک شیئی مجسمه است، اطلاق کرویت بر او باطل است! خب اینها دوتا امر متضاد هستند. یااینکه فرض کنید دو مجسمه متماثلین هستند و نسبت این با نسبت او چون هردو در تحت کیفیت و حدود و رسم واحد قرار میگیرند، اینها متماثل هستند. اما صحبت در این است که آن حقیقتی که اینها تشکل پیدا کردند، آیا در آن حقیقت هم تضاد وجود دارد؟! دیگر در آن حقیقت تضاد نیست. یک جنس، یک ماده، یک متریال و یک چیز وارد کارخانه میشود و وقتی که وارد شد، در دستگاههای مختلف اَشکال مختلف بهخود میگیرد.
بناءًعلیٰهذا اگر این مطلب را در مسئلۀ وجود پیاده کنید، اسم آن شیئی که وارد کارخانه میشود را وجود بگذاریم و آن صورتها و قالبهایی که این در آن قالبها قرار میگیرد و بعد آن اشیاء بیرون میآیند، آن چیزهایی که بیرون میآیند از نظر شکل و قیافه متضاد هستند یااینکه متماثل هستند ولی از نظر ذاتشان همه با همدیگر یکی هستند؛ هم آن پلاستیک است و هم این پلاستیک است. آن دوتا با این مادهای که از اول میآید، آنها هم باهم یکی هستند یعنی دیگر متماثل نیستند، یک ماده است که از اینطرف و ورودی وارد کارخانه میشود و از آنطرف از آن مَعمَل مجسمه، کره، لوازم، سطل و فلان و از این چیزها خارج میشود. همۀ اینها یک حقیقت واحد را تشکیل میدهند. ما میتوانیم وجود را به همین کیفیت ترسیم کنیم. وجود وجود اطلاقی است که تشخص او عین حقیقت اوست و حقیقت او عین تشخص اوست و در یک همچنین مرتبهای منظور ما از وجود، وجود باری است. اما همین وجود باری وقتی که در قالبها درمیآید، آن قالبها با همدیگر تضاد دارند اما آیا آن قالبها در ذات خودشان هم با همدیگر تضاد دارند؟! دیگر تضاد ندارند! آن قالبها با این خمیر مایۀ اصلی هم تضاد ندارند.
تلمیذ: میشود گفت که ما لَم یَتَشخَّص لَم یوجَد همین است؟!
استاد: بله! البته نهاینکه این همین است.
تلمیذ: نه منظورم این نیست.
استاد: یعنی این قاعده در اینجا میآید که وقتی یک ماهیتی بخواهد در خارج تحقق پیدا کند باید همان وجود بسیط در اینجا عامل و فاعل باشد تااینکه بتواند تشخص به آن بدهد!
باید بین متضادین غایت خلاف باشد. نه، بین دوتا وجود غایت خلاف نیست! بین طبیعت وجود مطلق و شیئی از مفهوماتی که قابل برای وجود هستند اینطور نیست یعنی بین آن طبیعت وجود اطلاقی و آن مقیدات خارجی یک همچنین خلافی وجود ندارد، خلاف نیست. مثل اینکه بگویید که بین آن مادهای که وارد کارخانه میشود و آنهایی [که بیرون میآید] خلاف هست! کجای آن خلاف است؟! در اینجا خلاف نیست. از آنجایی که طبیعتی که اعمّ از وجود است نداریم که این وجود در تحت آن طبیعت دیگر مندرج بشود و غیر وجود در طبیعت در آن طبیعت و لوازم آن طبیعت شریک باشد پس طبیعت وجود مانند ندارد. یک واحد است که آن واحد هم خودش تشخص بالذات دارد و هم مشخِص ماهیات خارجی خواهد بود.
نَعمَ الوُجوداتُ الخاصَّةُ بِاعتبارِ تَخصُّصِها بِالمَعانی و المَفهوماتِ الّتی هی غَیرُ حَقیقةِ الوجودِ قَد یَقعُ فیها التَّضادُ و التَّماثُل فالوجودُ بِما هو وُجودٌ لا ضِدَّ لَهُ و لا مِثلَ لَهُ کَیفَ و الضِّدان و المُتماثِلان موجودانِ مُتخالفان أو مُتساویانِ و موجودیةُ الوجودِ بِنفسِه لا بِما یَزیدُ عَلیه.1
حالا آن مقیدات خاصه؛ انسان، حیوان، سنگ، درخت، شجر و مَدَر، این وجودات خاصه به اعتبار تخصص آن به معانی چون با معانی و مفهومات مخصص میشود یعنی با ماهیاتی که آنها غیر از حقیقت وجود هستند چون ماهیت با وجود دوتاست! چون با این معانی و با این مفهومات مختص و مخصص و مقید میشود، آنها با همدیگر ضد میشوند، خب بشوند. گاهی اوقات مثل انسان و بقر در آن تضاد پیدا میشود و گاهی از اوقات هم مثل انسان و بقر فعلی تماثل پیدا میشود، چون شرائط فرق میکند!! وجود بما هو وجود نه ضدی دارد و نه مثلی دارد، مثلی ندارد. چگونه اینطور باشد درحالیکه دو امر ضدین یا متماثلین، موجودان متخالفان و متساویان هستند؟! و موجودیت وجود بِنفسه است نه به آن مفهوم مقید مثل انسان، حیوان، سنگ و اینها که زائد بر او بشود!
فَیُخالفُ جَمیعَ الحَقائقِ لِوجودِ أضدادِها و تَحقُّقِ أمثالِها فَصَدقَ فیه لَیسَ کَمِثلهِ شَیءٌ و بِهِ یَتَحقَّقُ الضِّدان و یَتقَوَّمُ المِثلان بَل هو الّذی یَظهرُ بِصورةِ الضِدَّین و یَتَجلّىٰ فی هویةِ المِثلَین و غیرِهما.
پس این وجود مخالف جمیع حقائق است بهخاطر اینکه اضداد این حقایق موجود هستند. در او صدق میکند که نمیشود مانندی برای او تصور کرد! و به همین وجود دو ضد خارجی محقق میشوند و دو مثال خارجی قوام پیدا میکنند بلکه اصلاً اینکه در خارج میبینید ضد است، خود وجود است. چون اگر وجود را بردارید، دیگر ضد، ضدیتش را از کجا آورده است؟! از منزل عمهاش که نیاورده است! همین وجود این را ضد و درمقابل این کرده است. وجود این را انسان کرده و همین وجود آن را بقر کرده است.
تلمیذ: وجود که همان وجود است.
استاد: نه، میگویم که اگر شما وجود را بردارید، این خصوصیات خارجی از کجا آمدهاند؟! خصوصیات خارجی از جایی نیامدهاند. پس این وجود است که خصوصیات خارجی را میسازد و متضادین را بهوجود میآورد بلکه وجود همان است که به صورت ضدین ظاهر میشود! این عبارتهای مرحوم صدرالمتألهین بسیار عبارتهای عالی است که بهصورت علمی و عقلی همان معانی شهودیه را بیان میکنند. و در هویت دو مثل تجلی پیدا میکند.
امکان اثبات مشاهدات بزرگان و عرفا با براهین فلسفی
تلمیذ: فکر میکنم این برای آقای قیصری باشد.
استاد: خب میدانم بله، این برای او است ولی میگویم: بالأخره ایشان که میبینیم کلماتشان اضطراب دارد، آنوقت در اینجا خودشان به این مطالب اعتراف دارند. خب دیگر بندگان خدا تقصیر ندارند، چه باید کرد؟! وقتی یک حقیقتی مشاهَد نباشد، ذهن اضطراب پیدا میکند در مقابلۀ با آن علومی که بر او وارد میشود و حوادثی که برای او بهوجود میآید و شخصی که یک نوع استقامت فکری و عقلانی داشته باشد و بتواند در عین عدم احساس شهودی همیشه فکر و عقلش بر یک نسق و بر یک نحوه پایدار باشد، خیلی کم و به ندرت پیدا میشود!
تلمیذ: تابهحال یک همچنین چیزی بوده است؟!
استاد: حالا دیگر محال نیست، ما که نمیتوانیم [وجودش] را نفی کنیم ولی خب علیٰکلّحال همانطوریکه خدمتتان عرض کردم ما چیزی نداریم که از نقطهنظر قاعدۀ فلسفی از مشاهدۀ بزرگان و عرفا و وجدان آن حقایق کم بیاوریم و اینطور نیست که حقایق و قواعد فلسفی از بیان آنها عاجز باشد. بله، ممکن است که انسان به بعضی از مسائل نرسد و احتمال دارد که عقل او برحسب سعۀ وجودی خودش بعضی از مسائل را ادراک نکند اما اینطور نیست که آن را که ادراک کرده باطل است. و ما میبینیم که ما با براهین فلسفی میتوانیم مشاهدات بزرگان و عرفا را اثبات کنیم، نمیتوانیم بگوییم که عقل در اینجا ناقص است و نمیتواند راه پیدا کند. حالا این دیگر بسته به آن سعۀ وجودی هر شخصی دارد که تا چه مقدار بتواند از نقطهنظر قدرت عقلانی این قضایا را تحلیل کند.
وَ هَذه الحیثیّاتُ إنَّما هی بِاعتبارِ التَعیُّناتِ و التَّنزُّلات و أمّا بِحسبِ حَقیقةِ الوجودِ بِما هو وُجود فَیَضمَحلُّ فیه الحیثیّاتُ کُلُّها و یَتَّحدُ مَعهُ الجَهاتُ جَمیعُها فإنَّ جَمیعَ الصِّفاتِ الوجودیةِ المُتقابِلةِ أوِ المُتَشابِهَةِ مُستَهلَکةٌ فی عَین الوجودِ فَلا مُغائِرةَ إلاّ فی اعتبارِ العقل.
این حیثیات متخالفه به اعتبار تعینات و تنزلات است. وقتی در آن حقیقت وجود تعین پیدا میشود و از آن مقام اطلاقی تنزل پیدا میشود، این اختلافات و حیثیات بهوجود میآید. و اما به حسب خود حقیقت وجود فقط آن خمیرمایه و آن حقیقت وجود که در همۀ این متخالفات و حیثیات مختلفه ساری و جاری است، همه در آن فانی میشود و ازبین میرود و دیگر حیثیتی نمیتواند درقبال آن حقیقت وجود عرض اندام کند و خود و هویت خود را خارج از او بداند. همۀ جهات با آن وجود اتحاد پیدا میکند. همۀ صفات وجودیهای که متقابل یا متشابه هستند، همۀ اینها در خارج در عین وجود در تشخص خود وجود مستهلک هستند. پس مغایرت فقط در اعتبار عقل است که عقل برای اشیاء خارجی ماهیت درست میکند اما وقتی که این ماهیت را سلب کنیم، ذوات این اشیاء خارجی عین همان حقیقت وجود است.
راه تشخیص شهود عقلی و غیر عقلی
تلمیذ: تناقص بین شهود عقلی و غیر عقلی چیست؟ چگونه انسان بفهمد که ادراکات شخص فقط شهود عقلی بوده است؟!
استاد: در باب شهود، شهود آن است که حقیقتی برای انسان روشن بشود. ممکن است تبین این حقیقت برای انسان در ظروف متفاوته باشد. اگر ظرف این تبیّن عقل باشد، آن معنای مشاهدۀ عقلی برای عقل روشن میشود که آن عبارت از ادراک کلیات، ادراک جنس، ادراک فصل، ادراک مقوّم و یا ادراک معانی است که آن معانی خارج از حقیقت جنسیت یا فردِ فصلیت هستند. این مسئله مسئلۀ شهود در مقام عقل است. شهود در یک ظرف دیگر داریم که در عالم توهم و تخیل است که او عبارت از حقیقتی است که آن حقیقت، حقیقت صوریه است و آن حقیقت صوریه در ذهن انسان نقش میبندد. فرض کنید که یک نفر برای شما خصوصیات یک منزل را ترسیم میکند و میگوید: من یک منزلی خریدهام. شما از او سؤال میکنید که چطوری است؟! میگوید: وقتی در را باز میکنیم اول وارد یک هال دو در سه میشویم و بعد جلوی آن یک در دارد و آن در را باز میکنیم و جلو میرویم و سمت چپش مطبخ هست و آن جلوتر یک هال است و آنطرف یک اطاق است و اینطرف یک اطاق است و وسطش یک دالان میخورد و وارد حیاط آن میشویم. وقتی یک ربع برای شما ترسیم کرد، شما یک حقیقت صوریه و نمودارش در تخیل و قوۀ واهمۀ شما ظاهر میشود بهنحویکه ـ شما که در آن منزل نرفتهاید ـ خودتان را تصور میکنید که در آن منزل قرار گرفتهاید. وقتی که در آن منزل رفتید میبینید این را که تصور کردید بااینکه الآن دارید میبینید تطبیق کرده است یا یک کمی اختلاف دارد. اینجا بسته به قوۀ حدس است که هر کسی در حدسی که میزند تا چقدر قوی است و این نقشهکشی مهندسین همه براساس شهود حقایق و ماهیات خارجیه و حدود و ثغور آن در عالم توهم و تخیل است.
تعریف شهود برزخیه
یک شهود داریم که شهود برزخیه است که این مافوق توهم است در مرتبۀ تخیل اعلیٰ و تخیل اسفل که آن عبارت از حقایق خارجیه است و آن حقایق عالم ملکوت به صورت صور برزخیه در مکاشفات و در نوم برای انسان ظاهر میشود.
شهود سرّ و قلب عبارت از ادراک حقایق توحیدیه بهنحو معنا
یک شهود هست که شهود در سرّ و قلب است که عبارت از ادراک حقایق توحیدیه نه بهنحو تعقل و صورت بلکه بهنحو معنا است ولی معنایی که جایگاه و ظرفش قلب است یعنی همانطوریکه شما نسبت به بچۀتان در نفس و قلب خودتان رحمت و عطوفت را احساس میکنید و نمیتوانید این را رد کنید یا اگر نسبت به شخصی بغضی دارید، خب بغض و عداوت که صورت ندارد! شما الآن صورت عداوت را روی این تخته بکشید ببینم چطوری میکشید! عداوت و محبت صورت ندارد. یا فرض کنید لطفی که میخواهید نسبت به شخصی بکنید صورت ندارد ولی واقعیت دارد یا ندارد؟! این واقعیت کجاست؟! این واقعیت در قلب هست. مانند همین کیفیت، حقایق توحیدی [است] البته قویتر از این، نه به این شکل، باز هم مسئلۀ محبت، عداوت، بغض و این نحوه تعلقات و تعلقی که فرض کنید شما نسبت به رفیقتان دارید ـ اصلاً بحث محبت جداست، فرض کنید نسبت به رفیقتان محبت ندارید حالا محبت به حدّ عادی ولی تعلق را دارید ـ یا فرض کنید تعلقی که بین زن و شوهر هست، شاید خیلی هم با همدیگر شکرآب باشند ولی بالأخره تعلق را دارند و بالأخره میداند که این دیگر بیخ ریش اوست و نمیشود او را کاری کرد. این تعلقی که دارد را در وجود خودش احساس میکند و اینطور نیست که نباشد و آثار و لوازمی هم بر این قضیه مترتب است یعنی در مقام برمیآید و از نقطهنظر کار و برنامه و مسائل دیگر، هرکدام از این تعلقات یک لوازم [مخصوص به خود را دارند].
طلوع معانی توحیدیه در قلب و نفس انسان
معانی توحیدیه در قلب و نفس انسان طلوع میکند نهاینکه انسان با عقل بفهمد! نه، شما الآن مسئلۀ عطوفتتان را با عقلتان نمیفهمید و آن یک چیزی است که مربوط به وجدان و قلب و سرّ شما است. این مسئلۀ توحید در قلب میآید و ظهور پیدا میکند و از مقام قلب بالاتر، مقام سرّ است که این معانی توحیدیه در سِرّ انسان که بالاتر از قلب هست ظهور پیدا میکند و انسان با آن حقیقت توحیدیه احساس وحدت و عینیت میکند نهاینکه بخواهد آن حقیقت توحیدیه را به فکر دربیاورد. بله، ممکن است [وقتی که] بخواهد او را بیان کند با یک عبارتهایی بیان کند که نارسا باشد یا رسا باشد و بتواند برساند یا نه، ولی در وهلۀ اول در مقام ثبوت، این حقیقت توحیدیه در سرّ با صاحب سرّ وحدت عینی پیدا کرده است بهنحویکه کیفیت او با کیفیت ظهور صورت و مسائل و مشاهدات عقلی تفاوت دارد.
حصول شهودات عقلیه با تفکر و ریاضات
تلمیذ: شهودات عقلیه هم با ریاضت میآید یااینکه نه با تفکر میآید؟
استاد: شهودات عقلیه هم با تفکر میآید و هم با ریاضات، هردو معین همدیگر هستند. ریاضات خیلی به قیاسات عقلیه کمک میکند و عقل را روشن و باز میکند و این را از کجی و اعوجاج بر حذر میدارد. آیا دیدهاید وقتی دارید با بعضیها حرف میزنید هرچه میگویید در سَرش نمیرود و هرچه حرف میزنید یکطور دیگر [میگوید] و یک راه دیگر [پیدا میکند]؟! آن این وسط چیست؟! مشکل کجاست؟! دارد میفهمدها ولی به آن شاخه میپرد! راهش را از آنجا بستید ولی به این شاخه میپرد! خب چرا آنجا نمیایستد؟! آن یک چیزی در ذهن و عقلش هست، آن نفس ناآرام و غیر صحیح و غیر صادق او نمیتواند عقل را بر همان وِزان خودش نگه دارد! در واقع عقل او در اینجا منکوب نفس ناخالص اوست و مقید است! آنوقت اگر شما نفس را تصحیح کردید، این قید برداشته میشود.
تلمیذ: پس این تعریفی که نسبت به ملاصدرا فرمودید که ایشان شهود عقلی داشتهاند، اختصاص به ایشان ندارد؟
استاد: نهخیر.
تلمیذ: ابنسینا و خواجه هم داشتهاند؟!
استاد: بله اینها همه داشتهاند. آقای ... سراغ چه کسانی میرود!
تلمیذ: از هر تار موی ایشان هزارتا خواجه آویزان است.
استاد: هزارتا بوعلی آونگان1 است.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد