پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3 و 4 و 5: الوجود خير محض؛ الوجود لا ضد له و لا مثل له؛ العدم مفهوم واحد
توضیحات
فصل (5) في أن العدم مفهوم واحد
درس چهارصد و هفدهم
بساطت مفهوم عدم و عدم ترکب در این مفهوم (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
قابل ترکب نبودن حقیقت عدم
نیاز به علت نداشتن عدم از نقطهنظر حقیقت خارجی
صحبت در بساطت مفهوم عدم و عدم ترکب در این مفهوم بود. عرض شد که مفهوم عدم مثل مفهوم وجود معنای بسیطی است و گرچه مابازاء خارجی او احتمال دارد که معدومات متکثره یعنی ماهیاتی که محکوم به عدم هستند باشند و آن مفهوم در خارج ترکب پیدا کند ولی حقیقت خود عدم قابل برای ترکب نیست. و همینطور این عدم از نقطهنظر حقیقت خارجی خود احتیاجی به علت ندارد.
رد کردن کلام متکلمین مبنی بر «عدمُ العلةِ علةٌ لِلعدم»
یک بیانی در کلام متکلمین هست و البته فلاسفه هم به آن اشارهای دارند ولی چندان قابل اعتناء نیست و آن اینکه میگویند: عدمُ العلةِ علةٌ لِعدم. اصل این مطلب از متکلمین است و از آن ابتدای قضیه پیداست که چندان مسئلۀ قابل توجهی نیست. اگر ما معنای عدم را همان معنای بسیط بدانیم که همان معنای لا شیئیت است و همان چیزی است که مخالف با وجود است، دیگر عدم شیء نیازی به علت ندارد بلکه آنچه که احتیاج به علت دارد وجود شیء و وجود اشیاء است. وجود شیء احتیاج به علت موجده دارد ولی خود عدم الشیء نیاز به علت ندارد. همینقدر که علت برای وجود نبود، عدم حاکم است نهاینکه نبود علت وجود، علت برای نبود معلول میشود. عدم علت، علت برای عدم معلول میشود، نه اینطور نیست. عدمُ العلةِ مساوقٌ لِعدمِ المعدوم نهاینکه عدمُ العلةِ علةٌ لِلعدم المعدوم و باید بین آن باید تفاوت گذاشت والاّ اگر اینطور بشود لازمهاش این است که یعنی اگر واقعاً علت برای عدم، عدم العله باشد لازمهاش این است که ما قائل به سلسلۀ نامتناهی علیةُ العدم بشویم چون هر چیزی را که شما تصور میکنید نبودش احتیاج به یک علت دارد و نقل کلام در آن علت میکنیم و میگوییم که این علت که نبوده این بهوجود بیاید یک علتی باعث شده است یعنی یک عدم العلة باعث شده است که این نباشد و خود آن عدم العلة علت است پس برای تحقق آن علت باز نیاز داریم به اینکه یک عدم العلة موجب شده است که او نباشد و هَلُمَّ جَرّاً درحالیکه یک همچنین مسئلهای واضح البطلان است. چیزی که علت ندارد آن عدم العلة خودش مساوی با علت عدم نیست بلکه علت عدم اصلاً چیزی نیست.
معنای جواز تسلسل در أعدام
اینکه میگویند که در أعدام تسلسل جایز است پس معنایش چیست؟ میگویند که تسلسل در ناحیۀ وجود ممتنع است؛ اینکه یک شیئی در خارج مترتب بر علتی باشد که آن علت به علت ابتدایی و علت اولیٰ منتهی نشود، این تسلسل است و خب باطل است اما میگویند که در ناحیۀ أعدام تسلسل جایز است و معنایش تسلسل در عالم فکر و در عالم لا یَقِفی به معنای عدم تناهی در فکر است، نه در خارج! در تعقل است، نه در خارج! زیرا وقتی که شما یک شیئی را میبینید که بهوجود نیامده است در عالم ذهن خود میتوانید بهعنوان نامتناهی برای این فرض عدم العلة کنید یعنی نامتناهی ممکن است عدم العلة وجود داشته تا منتهی شده به اینکه این زید آن در خارج وجود پیدا نکند، إلیماشاءالله.
چون وجود یک شیء در خارج مترتب بر یک سلسلۀ علل است بنابراین با فقدان هرکدام از این سلسلۀ علل آن معلول در خارج معدوم است و این یک چیز واضحی است. پس اگر ما یک چیزی را در خارج نیافتیم مثلاً فقدان زید در اینجا؛ علت اینکه زید امشب در اینجا نیست چیست؟ شما بینهایت میتوانید سلسلۀ عدم العله برایش تصور کنید. چرا؟ چون زید عبارت از یک وجودی است که در سلسلۀ حلقاتی هست که آن حلقات انتها ندارد. هر شیئی را که شما تصور کنید ممکن است که عدم آن باعث عدم این وجود زید در اینجا باشد. بنابراین از نقطهنظر تعقل ما به یک حدی نمیتوانیم برسیم که در آن حد، عدم او موجب برای عدم این نباشد. نه، اما در عالم خارج که این احتیاج به علت ندارد. اصلاً نیست دیگر، وقتی خودش نیست، «نیست» که دیگر علت نمیخواهد.
جواز تسلسل در أعدام در مرتبۀ تعقل، نه در خارج
بنابراین تجویز تسلسل در أعدام در مرتبۀ تعقل هست همانطوریکه تجویز عدد لا یتناهی در مرتبۀ تعقل هست ولی در خارج اینطور نیست.
تلمیذ: نسبت به وجود باید به همین کیفیت باشد چون ما اول مفهوم وجود را ...
استاد: وجود به سلسلۀ وجود اول میرسد دیگر...
تلمیذ: نه، این مفهوم عدمی را که ما درنظر میگیریم که میگوییم: مثلاً ممکن است تصورش لا متناهی باشد در آنجا هروقت ما میگوییم: این فقدان دارد در اینجا وجودش را درنظر میگیریم که بگوییم: اگر این علتش بود او میبود حالا نیست پس موجود نشد.
استاد: درست.
تلمیذ: خب پس آن وجود هم باید لا متناهی باشد.
استاد: نه، خب ما عدم آن وجود را درنظر میگیریم، نه خود آن وجود.
تلمیذ: عدم آن وجود را درنظر میگیریم.
استاد: میگوییم: زید در اینجا نیست. این زید که در اینجا نیست علتش چیست؟ چرا نیست؟ إلیماشاءالله بینهایت میتوانید برایش علت درست کنید. اصلاً فرض کنید که مرده است، این یک علتش است یا اصلاً فرض کنید که دلش درد گرفت یا یادش رفت بیاید و... إلیماشاءالله بینهایت سلسله میتوانید تسلسل درست کنید که چرا آن دلش درد گرفت؟! بهخاطر اینکه یک چیزی را نخورده است. چرا نخورده است؟ بهخاطر اینکه او نبود. همینطور نبود نبود نبود نبود جلو برود تا اصلاً به حد یقفی نمیرسد این بهخاطر ناحیۀ عدم است اما در ناحیۀ وجود بالأخره به حد یقفی میرسد. مثلاً در اعداد شما یک حد یقفی برای اعداد میتوانید تصور کنید؟ در ذهن نمیتوانید تصور کنید ولی در خارج حد یقف دارد. در خارج حد یقف دارد به معنای این است که بالأخره در خارج یک عددی محقق است شما فرض کنید که از اول این گچ تا آخر که تمام شود یک الف بگذارید و صفر کنارش بگذارید، اینقدر صفرها را هم ریز بگذارید که فرض کنید فقط با ذرهبین بشود دید بالأخره تا آنجا تمام میشود، در دیوار که نمیتوانید فروبکنید همین این صفر صفر صفر بگذارید کنار هم تا [هم گچ تمام شود هم فضای نوشتن] اما در عالم ذهنتان باز میشود بعد از آن صفر، صفر بگذارید یا نه؟ میشود. در عالم ذهن اگر از اینجا تا کهکشانی که 24 میلیارد سال نوری با ما فاصله دارد ـ اخیراً کشف کردند، همۀ فرضیۀ بیگ بنگ و اینها همه پی کارش رفت ـ شما صفر کنار هم بگذارید خب باز بعدش یکی دیگر میگذارید. از آنجا هم برو بالا و هرچه میخواهی صفر بگذار! در عالم ذهن ما به یک حد یقف عددی نمیرسیم ولی در عالم خارج بالأخره این دست میایستد خشک میشود.
تلمیذ: شما مطلبی که فرمودید راجع به ذهن بود، در ذهن نسبت به عدم اشکال ندارد خب نسبت به وجود هم در ذهن پس ما حد یقف نداریم؟ الآن که شما مثال زدید وجود است دیگر؟!
استاد: نه جانم! بحث عدد بحث ذهنی است. بحث وجود، وجود خارجی است. ما بحث عین خارجی را میگوییم؛ الآن زیدی که در اینجا محقق شده و در خارج هست علتش چیست؟ صغریٰ خانم و اصغر آقا. علت صغریٰ خانم و اصغر آقا چیست؟ کبریٰ خانم اکبر آقا. علت کبریٰ خانم و اکبر آقا چیست؟ آقا تقی و آمنه خانم. همینطور جلو برو تا به خدا و جبرئیل برسی، از آنجا آنطرفتر نمیروی! یک جا قضیه میایستد ولی در عالم أعدام اینطور نیست.
این مسئلهای را که متکلمین دربارۀ أعدام مطرح کردند مرحوم آخوند هم اشارهای میکند و مطلب قابل توجهی نیست که حالا وقت بگذاریم.
فصلٌ (5).
فی أنَّ العدمَ مفهومٌ واحدٌ.
إنَّ مِنَ الأمورِ المعلومةِ بِأوائلِ العقولِ أنَّ العدمَ فی نفسِهِ لیسَ إلاّ أمراً بسیطاً ساذجاً متحدَ المعنى لیسَ فیه اختلافٌ و امتیازٌ و تَحَصُّلٌ إلاّ مِن جهةِ ما یضاف إلیه.1
از اموری که با معدوم است با ابتدای قضیه مسئله روشن است. این را همه میدانند که ذات عدم یک مسئلۀ بسیط و ساذج و خالص است. ترکیب در ذات عدم راه ندارد و متحد المعنیٰ است و یک معنا ما بیشتر از عدم نمیفهمیم. تعدد معانی و تعدد مفهوم از عدم بهدست نمیآید اما شما از حجر یک معنا میفهمید، از مَدَر یک معنای دیگر میفهمید. اختلاف و امتیاز و تحصل در معنای عدم نیست مگر از جهت آن معدومات خارجی؛ یعنی عدم مضاف؛ یعنی از نظر ماهیات ممکن است شما معانی مختلفی برای عدم ببینید اما خود حقیقتش یکی است مثل عدم زید، عدم سماء، عدم ماء، اینها از باب آن مضافالیهاش است.
و لیسَ فی الواقعِ أو فی الأوهامِ أعدامٌ متمائزةٌ فی ذواتِها أو فی عوارضِهِا لِمعدوماتٍ متغائرةٍ فی معدومیتِها و لا حصصَ مِنَ السلوبِ متکثرة لِمسلوباتٍ متعددةٍ.
نه در واقع و نه در اوهام، أعدام متمایزۀ در ذواتشان نیستند که در ذاتشان تمایز وجود داشته باشد بهعنوان جنس و فصلی یا نه، آن جنس و فصل واحد باشد ولی عوارضشان متعدد باشد، اوصافشان مختلف باشد، نعوت آنها مختلف باشد. معدومات متغایره در معدومیت خودشان اینطور نیستند.
حصهها و قسمتها و تکهتکههایی از سلب نداریم که اینها متکثر باشند برای مسلوبات متعدده و برای چیزهایی که ما سلب میکنیم مثل عدم قیام، عدم جلوس، عدم نوم، عدم اکل، عدم زید، عدم بکر، عدم کیف، عدم کم، این مسلوبهای متعدده حصصی ندارند تااینکه سلوبشان حصهحصه باشد. نه! سلب، سلب است و تفاوتی نمیکند. وقتی شما یک نعتی را از یک شیئی سلب میکنید همان معنا به ذهن میآید که نعت دیگر را سلب میکنید. نعت باهم فرق میکند ولی سلبی که بر این نعت خورده با آن سلب هردو یکی است و تفاوتی ندارد.
تلمیذ: چطور نعت را در اینجا میآوریم ولی در وجود ...
استاد: نعت ماهیت است، عدم که ماهیت نیست! ماهیات باهم مختلف هستند؛ ماهیت زید با ماهیت حیوان دوتاست ولی عدم زید با عدم بقر هردو یکی است. بقر و زید دوتاست ولی عدمشان یکی است. بله وقتی که وجود پیدا میکنند میبینید این شاخودم دارد او ندارد.
بَل کلُّ ما یَقعُ فی بقعةِ العدمِ و کَتمِ البطلان حالُه کَحالِ غیرِه مِنَ المعدوماتِ مِن حیثُ هی معدوماتٌ.
هر چیزی که در این بقعۀ عدم و کتم بطلان قرار بگیرد حالش مثل حال غیر از معدومات است از حیث طروّ عدم بر آنها، نه از حیث ماهیاتشان. از حیث اینکه عدم بر آنها عارض شده است.
و کما أنَّ المعدومَ فی ظرفٍ ما لیسَ بِشیءٍ فیه فَکذلک العدم و إنَّما التمایزُ فی الأعدامُ بِاعتبارِ الملکاتِ.
همانطوریکه معدوم در یک ظرفی چیزی نیست، عدم هم همینطور است؛ مفهوم عدم هم چیزی نیست و تمایز در أعدام به اعتبار ملکاتشان هستند یعنی به اعتبار آن جهت مخالفی که آن جهت مخالف جنبۀ وجودی دارد. عدمُ البصر با عدمُ السمع باهم فرق دارند. اما وقتی که ما میگوییم: عدمُ البصر و عدمُ السمع، ما سمع و بصر را درنظر میگیریم و بهخاطر سمع و بصر حکم را به جنبۀ مخالف میدهیم یعنی به نفس عدم مسئله تعلق نمیگیرد ما اگر هم حکمی روی عدم بکنیم بهخاطر جنبۀ ملکاتش هست بهخاطر آن جنبۀ مخالفش هست که آن را ما تصور میکنیم و وقتی که او را تصور کردیم آنوقت بر این عدم یک مسئلهای بار میکنیم. میگویی که آقا گوش من نمیشنود، میگویم که پیش دکتر گوش و حلق و بینی برو، نمیگویم که پیش دکتر چشم برو! میگویی که آقا نور چشم من کم شده و نمیبیند میگویم که به چشمپزشک مراجعه کن، به متخصص روده و آپاندیست و بواسیر مراجعه نکن! این جنبۀ عدمی که الآن ما درنظر گرفتیم و بر این عدم حکم بار کردیم بهخاطر آن جنبۀ ملکهاش است والاّ نفس آن عدم با آن عدم هیچ تفاوتی نمیکند هردو نیستی است.
فالعقلُ یَتَصَوَّرُ أشیاءَ متمائزةً فی ذواتِها أو فی عوارضِها کالعلةِ و المعلولِ و الشرطِ و المَشروطِ و الضِّدِ و الضِّدِ و یُضیِفُ إلیها مفهومَ العدمِ فَیحصل عدمُ العلةِ متمیزاً عن عدمِ المعلولِ.
حالا «أشیاءَ» بخوانیم یا «أشیاءً»؟!
تلمیذ: منصرف است؟
استاد: نمیدانم. به چه دلیل اشیاء منصرف است؟ حالا برویم روی این قضیه فکر کنیم جلسۀ بعد جوابش را بیاوریم.
تلمیذ: ...
استاد: احسنت! جمع شیء نیست، شیئآ است و تأنیث دارد. میگویند:
آقای بروجردی از یک طلبهای سؤال کرده بود و گفت که اشیاء چیست؟ منصرف است یا غیر منصرف است؟!
جواب داد: ﴿لَا تَسَۡٔلُواْ عَنۡ أَشۡيَآءَ إِن تُبۡدَ لَكُمۡ تَسُؤۡكُمۡ﴾!1
ایشان به او یک عبا داد! اشیاء جمع شیئآ است لذا غیر منصرف است.
فالعقلُ یَتَصَوَّرُ أشیاءَ متمائزةً... عقل اشیاء متمایز را در ذوات یا در عوارضش تصور میکند مثل علت و معلول که اینها باهم متمایز هستند، شرط و مشروط باهم متمایز هستند، این ضد با ضد دیگر متمایز هستند و مفهوم عدم را به آن اضافه میکند. حالا عدم علت با عدم معلول باهم فرق میکنند. یعنی این فرقش هم نه بهخاطر آن عدم است بهخاطر آن دنبالهاش است، بهخاطر آن علت و معلول است. آن علت و معلول است که آمده خود عدم را باعث فرق شده والاّ خود عدم که فرق ندارد. آن را که مضاف إلیه عدم است باعث شده است ما حکمی بر این بکنیم که آن که علت در ناحیۀ مقابلش عدمِ معلول است، غیر از آن حکم بکنیم. بگوییم: چون علت نیست معلول نیست. این «چون» آمده به علت خورده یعنی علت را ما برداشتیم لذا معلول هم برداشته شد. والاّ عدم علت با عدم معلول چه فرق میکند؟ هردو عدم و هردو یکی هستند. این ترتبی که ما میآوریم چون علت نیست معلول نیست این «چون» بهخاطر آن لحاظ علت و لحاظ معلول است. این لحاظ علت و معلول باعث شده است که حکم عدم هم تفاوت پیدا کند والاّ در اصل هردو یکی است و تفاوتی نمیکند.
تلمیذ: ...
استاد: در جایی که میبایست عدم نباشد، وجود باشد. پس بهلحاظ وجود ما آن حکم را روی عدم میبریم مثل سمع و بصر و امثالذلک.
و مختصاً مِن جملةِ الأعدامِ بِالعلیةِ لَه و یَتَمیَّزَ عدمُ الشرطِ مِن عدمِ المَشروطِ و عن سائرِ الأعدامِ و یَختصُّ بِأنَّه یُنافی وجودَ المشروط و کذلک عدمُ الضِّدِ یَتَمیَّزُ عنها و یختصُّ بِأنَّه یُصَحِّح وجودَ الضِّدِ الآخرِ و أمّا معَ قطعِ النظرِ عن ذلکَ فَلا یَتمیَّز عدمٌ عن عدمٍ بَل لیسَ عدمٌ و عدمٌ و معدومٌ و معدومٌ و الوهمُ حیثُ یجِدُ الیدَ ممتازةً عن الرِجلِ فَیَغلِطُ و یقولُ عدمُ أحدِهما غیرُ عدمِ الآخَر و لو کانَ الأمرُ کَما یَحسَبُه لَکانَ فی کلِّ شیءٍ أعدامٌ متضاعِفةٌ غیرُ متناهیةٍ مَرّاتٌ لا مُتِناهیة.
اختصاص میکند از جملۀ أعدام به علیت برای او؛ یعنی ما آن علت را درنظر میگیریم و عدم شرط از عدم مشروط تمیّز پیدا میکند و بین این دو فرق میگذاریم و از سایر أعدام مثل عدم زید، عدم دیوار. اختصاص پیدا میکند به اینکه این با وجود مشروط منافات دارد یعنی عدم شرط با وجود مشروط باهم منافات دارند؛ نمیشود شرط نباشد اما مشروط باشد! و همچنین عدم ضد از آن أعدام تمیّز پیدا میکند و اختصاص پیدا میکند به اینکه او وجود ضد دیگر را تصحیح میکند. اگر این ضد نباشد باید ضد دیگر باشد مثلاً در کیفیات در کمیات.
و أما معَ قطعِ النظرِ ... و اما با قطع نظر از این مسئله یعنی در مقایسه، ما این مقایسه را کنار بگذاریم هیچ عدمی از عدم دیگر تمیّز ندارد. عدم و عدمی دیگر وجود ندارد و معدوم و معدوم دیگری وجود ندارد! وهم وقتی که ید را ممتاز از رجل میبیند به غلط میافتد و [میگوید که] عدم یکی غیر از عدم دیگری است بنابراین درحالیکه در نفس خود مفهومِ عدم هردو یکسان هستند و هردو نیستی است. نیستی که دیگر با یک نیستی دیگر فرق نمیکند! اگر امر همانطوری باشد که وهم خیال میکند، در هر چیزی باید أعدام متضاعفهای باشد غیر متناهیه؛ همینطور به غیر متناهیه برسد که صحبتش گذشت؛ یعنی وقتی که عدم یک شیء اگر واقعاً یک حقیقتی باشد و تحصّلی داشته باشد، حصهای از وجود ـ حالا منبابمثال تقرر، حالا اسمش را وجود هم نگذاریم ـ داشته باشد این نیاز به یک عدم العلة دیگری دارد و او هم همینطور و هَلُمَّ جَرّاً و تسلسل در اینجا لازم میآید. خب این در مرحلۀ خارج بود.
و أمّا تجویزُهُم التسلسلَ فی العَدَماتِ کَأعدامِ الحوادثِ الغیرِ المتناهیةِ فَهو إنَّما وَقَعَ لأنَّ مرجَعَه إلى اللایَقِفی و غیر المتناهی فیه بِالقوةِ أبداً و ما یَخرُجُ إلى الفعلِ مُتَناهٍ البتةً بِلا تعیِّنِ مرتبةٍ مِنَ التناهی بِخصوصِها.1
و اما اینکه گفتند: در ناحیۀ عدمها تسلسل جایز است غیر از ناحیۀ وجود؛ مثل أعدام حوادث غیر متناهیه، حوادثی که معدوم هستند و این حوادث غیرمتناهی هستند. شما هزارتا حادثه میتوانید درنظر بگیرید که اتفاق نیفتادهاند بعد این هزارتا را ضرب در هزارتا دیگر بکنید که اینها اتفاق نیفتادهاند بالأخره در عالم ذهن انسان میتواند میلیاردها حادثه تصور بکند که اینها اتفاق نیفتادهاند و این غیر از وجود خارج است که بالأخره اتفاق میافتد و آدم میبیند. شما در این اطاق فرض عدم بکنید مثل عدم زید، عدم بکر، عدم آسمان، عدم زمین، عدم ملائکه، عدم جبرائیل و... هرچه شما بخواهید فرض کنید، عدم میشود فرض بشود اما وجود که دیگر نمیتوانید فرض بکنید چون بالأخره وجود محدود است و وجود [منحصر در] همینهایی است که الآن هستند. اضافه بر اینکه الآن هست که ما دیگر نمیتوانیم فرض بکنیم. اما در ناحیۀ عدم [اینطور نیست] و غیرمتناهی شما میتوانید سلسلۀ عدم در این مسئله تصور کنید.
فَهو إنَّما وَقَعَ لأنَّ مرجَعَه ... چرا این تجویز واقع شده است؟! چون مرجع این تسلسل به عدم توقف است و اینکه غیرمتناهی در این بالقوه است بهنحو أبد؛ یعنی بالقوه شما میتوانید سلسلۀ أعدام غیرمتناهی را در اینجا تصور کنید و آنچه که خارج میشود به فعل، متناهی است. بالأخره آنچه که ما در خارج میبینیم به یک حدی میرسد و سلسلۀ وجود او به یک نقطهای ختم میشود. البته بدون اینکه یک مرتبهای از تناهی بهخصوصش تعین داشته باشد یعنی فرض بکنید که ما در یک مرتبۀ از این تعین میتوانیم فرض غیرمتناهی بکنیم. این بحث بعداً هم خواهد آمد. در بحث اجزاء غیرمتناهی میآید که فرض کنید در سلسلۀ علل شما وقتی که دست روی یک علت بگذارید، خود همان مرتبه ممکن است غیرمتناهی باشد؛ خود همان مرتبه که میخواهد منتهی بشود را تجزیه بکنید، باز آن تجزیه را هم تجزیه بکنید، آن تجزیه را هم باز تجزیه بکنید، بالأخره به هر مرتبه از تجزیه رسیدید در یکی از این حلقههای سلسلۀ علیت، باز قابل برای تجزیه هست ولی خود سلسلۀ علیتش متناهی میشود. خود نفس هر مرتبه غیرمتناهی است، در سلسلۀ طولیه متناهی میشود.
بَل العقلُ یُفَصِّلُ العدم بعدَ أن یُضیفَه إلى المُتِعدِّدِ إلى عدمِ هذا و عدمِ ذاک تفصیلاً یُشبِهُ تفصیلَ المتصلِ الواحدِ إلى هذا الجزءِ و ذلکَ الجزءِ و کما یَصِّحُ الحکمُ على أجزاءِ المتصلِ الوُحدانی بعدَ تَوهُّمِ الانفصالِ بینَها بِتَقدُّمِ بعضِها على بعضٍ بِالرتبةِ و علَى المجموعِ بِالطبعِ.
بلکه عقل عدم را تفصیل میدهد بعد از اینکه او را به متعدد اضافه میکند؛ به عدم این و به عدم آن تفصیل میدهد تفصیلی که از شبیه تفصیل متصل واحد است به این جزء و به این جزء یعنی تکهتکه به این جزء و به این جزء میکند. وقتی ما یک جزء را تقسیم بکنیم همینطور عقل میآید و یک عدم را تکهتکه میکند و جزءجزء میکند و برای هر جزء یک عدم العلة ترسیم میکند همانطوریکه صحیح است ما حکم بکنیم بر اجزاء یک متصل وحدانی؛ بر یک چیزی که متصل است بعد از اینکه توهم انفصال بینش کردیم و گفتیم که بین این اجزاء انفصال است حکم بکنیم به اینکه بعضی از این اجزاء مقدم بر بعضی هستند به رتبه و بر مجموع بالطبع حکم بکنیم یعنی بگوییم که این اجزاء تقدم طبعی بر مجموع دارند و تقدم تقدم طبعی است چون یک مجموع از اجزاء درست شده است.
منبابمثال شما یک سیبی را که درنظر بگیرید این سیب از سلولهای متعدد مرکب شده است و خود این سلولها بر مجموع این سیب تقدم طبعی دارد. تقدم طبعی از باب تقدم علیت است. جزء، علت برای مجموع است اما خود همین جزءها تقدم رتبی بر همدیگر دارند؛ ممکن است این سلول قبل از این سلول آمد و این سلول بعد درست شد و همینطور حجم این سیب دارد اضافه میشود.
فَکذلِکَ یَصِّحُ الحکمَ بِالتَّقدمِ و التَّأخر بینَ تلکَ العَدَمات بِالعلیةِ و المعلولیةِ و کما أنَّ اللانهایةَ فی أجزاءِ المتصلِ بِحسبِ القوةِ بِمعنى عدمِ تعیّنِ الانتهاءِ فی القِسمَةِ الأجزائیةِ بِالوصولِ إلى جزءٍ لا یُمکنُ فرضُ جزءٍ آخَر فیه.
همچنین صحیح است حکم کنیم به تقدم و به تأخر بین این عدمات به علیت و معلولیت؛ بگوییم که عدم یک شیئی باعث برای عدم این شد و عدم آن شیء باعث برای این شد و عدم آن شیء دیگر باعث برای این شد و هَلُمَّ جَرّاً. در مرتبۀ فکر و در مرتبۀ تعقل ما میتوانیم این کار را انجام بدهیم.
و کما أنَّ اللانهایةَ فی أجزاءِ المتصلِ ... در اجزاء متصل لانهایت بهحسب قوه به معنای عدم تعین انتها است به اینکه ما در تقسیم نمیتوانیم به یک حدی برسیم که دیگر آن جزء را تقسیم نکنیم. اگر شما این لیوان را بخواهید تقسیم کنید، به دو جزء تقسیم میکنید و باز این نصفش را تقسیم به دو جزء میکنید و باز آن نصف را تقسیم میکنید تا به یک ذره میرسید، آن ذره را هم باز تقسیم میکنید و آن را هم باز تقسیم میکنید. گرچه خب الآن به یک نحوه دیگری میگویند که اگر بخواهید تقسیم بکنید اصلاً تبدیل به انرژی میشود و این حرفها ولی حالا بحث این است که ما در خود انرژی که بالأخره ماده است آن را تقسیم میکنیم و بالأخره از نقطهنظر تقسیم عقلی ما به یک حدی نمیرسیم که یک جزئی یک میکرون باشد یک اپسلون باشد، خود آن را هم بخواهیم تکه بکنیم دیگر بعد از آن نشود تکه کرد. بله، در خارج شاید وسیله و آلتی و تکنیکی که بتواند و بخواهد تقسیم بکند نداشته باشیم ولی در عالم ذهن ما میتوانیم تقسیم بکنیم.
ما یک وقتی جایی رفته بودیم [کارخانۀ] سرمسازی و این چیزها بود. بعد اینها برای تقسیم این هستههای سلولها و تشخیص سلول سرطانی و این حرفها آمده بودند میکروسکوپهای زیادی بودند و یک میکروسکوپ در آنجا بود به آن میکروسکوپ اتمی میگفتند و میگفتند که قیمتش هم خیلی زیاد است و حدود هفتصد، هشتصد میلیون قیمت دارد و دو ساعت باید گرم شود و نمیدانم چه بشود و فلان بشود. البته ما هم فقط نگاهش کردیم برای ما روشن نکردند! بعد یک جایی بود میگفتند که ما دقیقتر و حساستر از این پیدا نکردیم. یک شیشه را برداشته بودند چیز کرده بودند حالا نمیدانم چهکار کرده بودند و با آن تیزی آن شیشه ـ دیگر آن نهایت تکنیکی بود که اینها داشتند ـ میتوانستند این سلول را با آن بشکافند و بعد زیر آن دستگاه تماشا کنند. خب این دیگر نهایت چیزی بود که آنها توانسته بودند ولی باز درعینحال آن را صد قسمت دیگر هم میشود کرد. لعلّ اینکه فردا باز یک وسیلۀ دیگر پیدا بشود که بتواند از این ظریفتر و از این دقیقتر باز تقسیم کند. این هیچ بُعدی ندارد!
و کما أنَّ اللانهایةَ فی أجزاءِ المتصلِ ... همانطوریکه عدم انتها در اجزاء یک شیء متصل بهحسب قوه ـ نه بهحسب فعل، بهحسب فعل که در خارج نمیشود ـ و استعداد برای تقسیم به معنای عدم تعین انتها در قسمت اجزائیه است. این در قسمت اجزائیه انتها به یک مرتبۀ خاص تعین پیدا نمیکند.
بِالوصولِ إلى جزءٍ... به اینکه به یک جزئی برسد که دیگر نمیشود در آن فرضِ تقسیم کرد. نه، همانطوریکه لانهایت در اجزاء متصل این است.
فَکذلک التَّسلسلُ فی الأعدامِ بِمعنى عدمِ الانتهاءِ إلى عدمٍ لا یَصِحُّ لِلعقلِ اعتبارُ عدمٍ آخَرَ متقدِّمٍ علیه بِالعلیةِ لا بِمعنى ترتبِ أمورٍ غیرِ متناهیةٍ.
همچنین تسلسل در أعدام به معنای عدم انتهاء است به عدمی که صحیح نیست برای عقل اعتبار عدم دیگر متقدم بر او شود و دیگر نشود بر او عدم علیتی عقل تصور کند. شما این سلسلۀ عدم علیت را به هرجا ببرید بگویید که خب عدم زید در اینجا شاید متوقف بر این عدم باشد، آنهم متوقف بر آن باشد، تا هرجا بخواهید جلو ببرید باز ذهن میتواند فرض بکند و یک شیئی را بگذارد و بگوید که عدم این، باعث این سلسله شده است. در خود او نقل کلام میکنیم عدم او آن چیزی که باعث شده است که او نباشد شاید یک شیء دیگر باشد. باز نقل کلام میکنیم و اگر تا قیامت بنشینید باز میتوانید شما سلسلۀ عدم علیت را کش بدهید همینطور جلو بروید. فرض است دیگر! خب آدم مینشیند فرض میکند.
قوۀ واهمه همین است دیگر؛ مینشیند و مدام خیال میکند، خیال میکند، خیال میکند اما کسی که عاقل است نمینشیند مدام خیال کند، مدام در ذهنش درست کند، مدام اعتبارات را در ذهنش بیاورد تصویر بدهد، قشنگ کند، تجمیع کند، بهجای اینکه مدام اعتبارات را بیاورد و مجازها را بیاورد که به یک حد یقفی نمیرسد! امروز دهان او را ببندیم و فردا جلوی آن را بگیریم و برای این بزنیم و... بابا خودت را راحت کن و بیا قشنگ کنار بنشین! بهجای اینکه بیایی وارد یک جایی بشوی مدام راههای حریف را ببندی و برای بستن راههای حریف مجبور بشوی مدام ذهنت را بهکار بیندازی که این کار و آن کار را بکنم، اصلاً نیا و پی کارت برو، دیگر راحت میشوی! اصلاً از این قضیه کنار بیا و بهجای اینکه بنشینی مدام به اینوآن تهمت بزنی و برای خودت در عالم خیال دشمن درست کنی، این را قبول نکن! از این تصدی کنار بیا دیگر راحت بنشین! تو میخواهی یک پست و مقام را بگیری و یک مسئولیت را بگیری بعد میبینی به این مسئولیت نمیرسی الاّ به کنار زدن حریف آنوقت میگویی که چطور حریف را کنار بزنم! واهمه شروع میکند مدام درست میکند! خب نرو و این پست و مقام را نگیر! اینقدر هم وهم خودت را بهکار نینداز و خیالت را راحت کن! تا به تو نگفتند، در فلان موقعیت نرو! چرا میروی و خودت را به زحمت میاندازی؟! تا نگفتند که فلان کار را انجام بده چرا بلند میشوی میروی و مجبور میشوی برای اینکه زمینه را آماده کنی مدام در عالم ذهن این را بزنی آن را بزنی این کار خراب را بیایی توجیه کنی، بنشینیم ببینیم حالا این کار خراب را چطور جلوی مردم توجیه کنیم. این غلطی که کردیم را حالا درستش کنیم و بنشینیم محمل درست کنیم. [اگر بپرسند که] مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم از این کارها میکردند؟! [بگویی که] ایشان هم بله بعضی اوقات یک همچنین فلان میکردند! آقا بیا کنار برو راحت دیگر نه توجیهی نه خیالی نه بالایی نه پایینی! التفات میکنید؟! التفات میکنید؟!
این خیلی مهم است که چطور انسان قوای عاقله خودش را بهکار بگیرد! بهجای اینهمه نشستها و به قول امروزیها همایش ...! یک مجله برای ما درِ خانه میآورند به نام افق حوزه، امروز دیدم نوشتهاند: همایش! گفتم که خاک بر سرتان کنند. مردهشورتان را ببرند مگر اجتماع گفتن چه ایرادی دارد؟! جلسه چه ایرادی دارد که ما باید متأثر بشویم از افکار پوچ و گندیده یک مشت دانشگاهی نفهم با آن مغز خراب که دارند زبان اصیل ما را، زبان اسلام را از ما میگیرند و این حوزۀ کر و کور هم هرچه آنها میگویند را نشخوار میکند، در این همایش عکس همۀ آقایان را هم انداخت بودند. بگو در این اجتماع، در این جلسه، در این مجتمع. چطورت میشود؟! باید از قافله عقب نمانید! بهجای اینها کنار بنشین و عقل را بهکار بینداز یکخرده به خودت فکر کن، به آیندۀ خودت، به مآل خودت، به کار خودت و به آنچه که فعلاً نیاز داری و باید الآن بهدنبالش بروی فکر کن! بقیه را رها کن آقاجان!
علیٰکلّحال این سلسلۀ عدم همینطور در ذهن تسلسل پیدا میکند. أعدام یعنی اعتبارات! همینطور اعتبارات اعتبارات یکی پس از دیگری این اعتبارات میآیند و همینطور در ذهن جا میگیرند. اینجا اینطوری بگوییم، آنجا آنطوری بگوییم، اگر از ما سؤال کردند جواب داشته باشیم که جواب بدهیم!
یک بنده خدا میگفت که آقا در فلانجا در جلسه بودم داشتند راجع به این صحبت میکردند که برای بعضی از کارها و برای موقعیت خودشان دلیل و اینها میآوردند که اگر یک وقت با شما روبرو بشوند اینطور بگویند. گفتم: برو من اصلاً فایل اینها را از ذهن خودم درآوردم! حالا چه برسد بخواهم فکر کنم به اینکه یک روزی با یک شخصی برخورد کنم و از او این را بپرسم و او به من اینطوری جواب بدهد و ...! از حالا در فکر این هست که اگر یک روزی با ما برخورد کرد و اگر از او این سؤال را کردیم چه بگوید؟! گفتم که برو بابا ما اصلاً خود تو را یادمان رفت چه برسد به اینکه چه کار کردی! یعنی واقعاً آدم خودش راحت میشود دیگر یعنی خیال آدم راحت میشود. آدم اینقدر گرفتاری و چیزهایی دارد که باید به آنها بپردازد و اینها همه برای انسان درس است! این مطالب حکمت برای انسان درس است که انسان به اعتبارات فکر نکند، به أعدام فکر نکند، به چیزهای توخالی و پوچ که فقط زائیده فکر است فکر نکند!
یک وقت با مرحوم آقا به دیدن آسید علی لواسانی رفته بودیم و آقای شبیری زنجانی هم بودند. آنجا بحث اعلمیت شد. آقای آسید علی لواسانی گفتند که ما در یک مجلسی بودیم که صحبت از این شد که آقای آسید محمدحسین با وجود آقای خوئی آیا رساله عملیه بیرون میدهد یا نمیدهد؟ ـ یک مجلسی در طهران بود ـ بعضی از آقایان گفته بودند که احتمال دارد بدهد بالأخره برای دوستان و ارادتمندانشان بدهد و فلان. بعضیها میگفتند: نه، شاید ندهد. آقای آسید علی لواسانی میگفت که من به آن جمع گفتم که آن قدس و تقوایی که ما از آقا آسید محمدحسین سراغ داریم به ایشان اجازه نمیدهد با وجود آقای خوئی ـ حالا ببینید او چه فکری داشت! ـ که استاد اوست و هنوز زنده است با وجود حیات استاد بیاید رسالۀ عملیه بدهد.
آقا فرمودند: آقا بگذارید من خیالتان را راحت کنم، ما اصلاً به مرجعیت فکر نمیکنیم! حالا استاد ما زنده باشد یا مرده باشد! اصلاً فکر نمیکنیم! ایشان فرمودند: تنها چیزی که در مخیلۀ من خطور نکرده است مسئلۀ مرجعیت و فلان و این حرفها است. این بندۀ خدا یکدفعه هاجوواج شد که مثلاً ایشان حالا میخواهد شکستهنفسی کند یا واقعیت میگوید. با وجود حیات استاد و این حرفها چیست؟! البته بودند دیگر بعضیها بودند. مرحوم نائینی برای تقریرات آشیخ محمدعلی کاظمی تقریظ نوشته بود. الآن تقریراتش هست. قضیه به آقای خوئی رسید. آقای خوئی هم تقریرات نائینی بیچاره را برداشت پیش نائینی برد. آقای خوئی هم بد نبود ولی مرحوم کاظمی یکخرده قویتر به میدان آمد تا ایشان. آقای نایئنی بیچاره هم برداشت یک تقریظ برای این نوشت. به ابروی آقا برخورد که چرا من که تقدم طبعی دارم ـ مقام علیت ـ من که تقدم رتبی و علّی بر آقای خوئی دارم چطور شما برای هردوی ما تقریظ نوشتی! با وجود من دیگر نوبت به این آقا نمیرسد و شما به من اهانت کردی!
آقا برداشت درس نائینی را ترک کرد و بلند شد به کوفه رفت و تا آخر عمر نائینی دیگر ایشان به منزلش نرفت و در نماز جماعتش شرکت نکرد که ایشان آمده به تقریرات آقای خوئی تقریظ نوشت! قهر کرده بود تااینکه مرحوم نائینی از دنیا رفت. وقتی که از دنیا رفت، آمد در مسجد شیخ طوسی نجف شروع به درس گفتن کرد. یک عده طلاب کویتی و اینها هم آنجا بودند و آمدند و او شروع به درس گفتن کرد ولی چند ماهی بیشتر نگذشت که او هم به استادش ملحق شد. به او ریاست نیامد!
حالا میگویند: مرحوم آقا شیخ محمد علی کاظمی ـ اعلی الله مقامه ـ ولی وقتی درون را میبینی و نگاه میکنی، اخلاق را میبینی، نفس را میبینی، خصوصیات را میبینی ...، اینها بزرگان ما بودند! اینها علمای اخلاق ما بودند! اینها فقهای ما بودند! اینها اصولیون ما بودند! اینها را نگاه کن بعد بلند شو برو سراغ مرحوم قاضی و ببین چه میگوید؟! برو پای درسش بنشین ببین چه میگوید؟! میگوید: فقط خدا! همه را کنار بگذار؛ این علمی که تو آوردی از کجا آوردی؟! او به تو داد. امیرالمؤمنین علیهالسّلام به تو داد.
چرا با وجود تقریر من به تقریر او تقریظ زد؟! او متأخر از ما بود و ما متقدم و جزو شاگردان اول نائینی هستیم، او چند سال بعد از ما آمد! و بعد کفران نعمت! بلند شوی با استادت و ولیّ نعمتت که حق پدری بر تو دارد ««مَن عَلّمَنی حَرفًا ...»1 قهر کنی و در کوفه بروی! قضیه چطور میشود! اینجاست که ما باید به خدا پناه ببریم و خلاصه از خدا بخواهیم که خدای نکرده یک وقتی اینطور نشود که توفیق از ما برگردد و ما به این مسائل مبتلا بشویم.
خب دیگر بقیهاش هم سه چهار خط میشود.
[فالعدمُ لیسَ إلاّ عدمٌ واحدٌ لا تحصلَّ له أصلاً و لیسَ فی نفسِ الأمرِ شیءٌ هو عدمٌ و لِذلکَ لا یجابُ عنه بشیءٍ إذا سُئِلَ عنه بِما هو و لا یجابُ بِه إذا سُئِلَ عن شیءٍ بِما هو فَإذَن مَرجعُ علیّةِ العدمِ إلى عدمِ علیةِ الوجودِ و مَرجعُ عروضِ العدمِ لِشیءٍ إلى عدمِ عروضِ الوجودِ لَه و عدمُ عروضِ الوجودِ لَه لیسَ بِعروضِ فردٍ أو حصةٍ مِنَ العدم].
[عدم چیزی نیست جز عدم واحدی که اصلاً تحصلی ندارد و در نفس الأمر چیزی نیست که آن عدم باشد و به همین خاطر اگر از آن پرسیده شود که آن چیست، با چیزی از او جواب داده نمیشود و اگر از شیئی پرسیده شود که آن چیست بهوسیلۀ آن [عدم] جواب داده نمیشود. پس مرجع علیت عدم برای عدم علیت وجود است و مرجع عروض عدم برای چیزی به عدم عروض وجود آن است و عدم عروض وجود برای آن، با عروض فرد یا حصهای از عدم نیست].
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد