پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: لوجود هل يجوز أن يشتد...؛ في الشدة و الضعف
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دیدگاه مکتب اشراق پیرامون مسئله تشکیک در جنس و فصل میپردازند. بحث با بررسی این پرسش آغاز میشود که آیا تفاوت در آثار خارجی افراد، نشاندهنده تفاوت در حقیقت وجودی و فصل مقوم آنهاست یا خیر. استاد با نقد دیدگاه مشائیون که فصل را امری ثابت و غیرقابل تشکیک میدانند، توضیح میدهند که هرچه انسان در صفات ملکوتی و کمالات نفسانی قویتر شود، حقیقت وجودی او به تجرد نزدیکتر گشته و صورت ملکوتی او متعالیتر میشود. در مقابل، ضعف در این صفات، انسان را به مراتب حیوانی نزدیک میکند. این جلسه با استناد به حکایاتی از بزرگان، به این نتیجه میرسد که ظهورات خارجی و صفات نفسانی، نشانههایی از قوت یا ضعف حقیقت باطنی و فصل انسانی هستند که در سیر تزکیه نفس، قابلیت تحول و ارتقا دارند.
درس پانصد و هشتاد و چهارم
تقابل مشائیون و اشراقیون در مسئلۀ تشکیک جنس و فصل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وحدت مفهومی نوع، و کثرت مصداقی آثار
بررسی نسبت فصل مقوّم با صفات متغیر در افراد
مرحوم آخوند در توضیح کلام صاحب تلویحات به یک مسئلهاى اشاره مىکنند که مسئلۀ اختلاف عدم صدقِ فصل در افراد خارجیه است، جنس که بهعنوان حیوانیت است و همینطور هم فصل نسبتش به افراد خارجى و نوع خودش یکسان است و لهذا اگرچه این خصوصیات خارجیه مثل حساسیت اشد یا فرض کنید تعقل اشد یا صفات انسانى و یا حیوانى که در بعضى از حیوانات بیشتر از بقیه هست و در بعضى از انسانها بیشتر از بقیه آن صفات خارجى هست تمام اینها همانطورىکه گفته شد فصل نیستند بلکه اینها اشاره دارند به یک حقیقتى که آن حقیقت، حقیقت کلیه است و صدقش بر همۀ افراد یکسان است یعنى حیوانیت بر همۀ افراد به یک منوال صدق مىکند اما آثار خارجى یک حیوان یعنى حیوانیت ممکن است در یکى بیشتر از سایر افراد باشد و یا انسانیت نسبت به همه افراد که نوع باشد بهنحو متواطى است ولکن آن آثارش در خارج ممکن است که با بقیه تفاوت داشته باشد و فرق بکند.
منبابمثال شما یک انسانى را مىبینید که از اوصاف انسانیت بهرۀ بیشترى برده است ولی [درمقابل] یک انسانى هست که هیچ نصیبى از انسانیت ندارد و در قساوت مثل یک درنده مىماند! در بخل چه وضعى دارد اصلاً رحم و عطوفت در او وجود ندارد! تمام مصالح را همه براساس خودمحورى و مصالح شخصی تدوین و تدبیر میکند. نسبت به بزرگترها اصلاً رعایت احترام و ادب را ندارد. نسبت به زیردستها اصلاً رعایت رحم و عطوفت را ندارد و خلاصه یک همچنین فردى که فقط یک حیوان متحرک است، به او انسان گفته مىشود و یک فردى که جامع جمیع صفات کمالیه هست به او هم انسان گفته مىشود و در این قضیه مىبینیم فرقى نیست بنابراین کموزیاد بودن این آثار خارجى حکایت از یک حقیقتى مىکند که آن حقیقت فرق ندارد و آثارش در خارج متفاوت است.
مرحوم صاحب تلویحات مىگویند که از کجا فرق ندارد؟! این آثار یک منشأ انتزاع مىخواهد. هر چیزى که در خارج ظهور و تعین دارد بالأخره از یک منشائى نشئت و سرچشمه مىگیرد و این یک مبدائى را اقتضاء مىکند و براساس آن مقصد و آن مبدأ این اشیاء در خارج تعین پیدا مىکند پس وقتى که شما مىبینید یک نفر منبابمثال رحم و عطوفتش نسبت به بقیه بیشتر است معلوم است از آن حقیقت انسانیت در او بیشتر هست و اگر شما مىبینید یک نفر قواى عاقلهاش قویتر از دیگرى است و در ترتیب قضایا بهنحو صحیحتری عمل مىکند و کلماتى که از دهان او صادر مىشود کلمات پختهتر و قابل تأملترى است این معلوم میشود که بهرۀ او از انسانیت بیشتر است چون ما غیر از انسانیت که چیز دیگرى نداریم. بالأخره آن چیزی که در خارج هست یا حجر است یا حیوان است یا انسان است یا ملک است بالأخره همین انواعى که ما در خارج مىبینیم هست و حد فاصل بین انسان و غیر انسان نداریم.
ریشۀ اختلاف در صور ملکوتی افراد
اینجاست که بزرگان و آن افرادى که صاحب کشف هستند که ازجملۀ آنها صاحب تلویحات و مکتب اشراق باشد، به این نکته از این نظر عنایت دارند که هرچه انسان از نقطهنظر صفات ملکوتى واجد مرتبۀ اقوا و اشد بشود آن حالت نفسانى او بهسمت ملکوت که همان حقیقت انسانى و تجردى انسان است نزدیکتر مىشود و هرچه از این نظر فاقد این صفات بشود و ظهور این صفات در نفس او کمرنگتر بشود به جنبۀ حیوانیت نزدیکتر مىشود و برایناساس است که صورت ملکوتى افراد را مىبینیم که تفاوت پیدا مىکند؛ یکى صورت ملکوتیاش صورت ملکوتى سگ است و یکى صورت ملکوتى مار است و یکى صورت ملکوتى حیوان است؛ حیوانات هرکدام داراى صفات مختلفى هستند!
امکان تحول انسان از یک صورت به صورت دیگر
این جهت انتقال یک صورت بهصورت دیگر و تحول انسان از یک صورت به صورت دیگر حکایت از این مىکند که آن حقیقت انسانیت انسان یک مقولۀ ثابت لا یَتغیر و لا یَتبدل نیست بلکه یک حقیقت متغیر است، آن حقیقت متغیر به اختلاف شرایط و به اختلاف ظروف صور متغیره را قبول مىکند.
ارتباط صورت باطنی با پذیرش حقیقت
قبول صور متغیره به معنای تحقق تغیر خارجى است. وقتى شما با یک نفر صحبت مىکنید و حرف صحیح شما را نمىپذیرد بدانید که الآن او در صورت انسانیت نیست. اگر در صورت انسانیت بود حرف شما را قبول مىکرد، بعضىها را دیدهاید که دو نفر باهم دعوا دارند هیچ چیزى در سرشان نیست فقط اینکه ثابت کند این اشتباه کرده است! بعضىها هستند! به او هرچه مىگویى که صبر کن فلان، میگوید که نهخیر این اشتباه کرده است! در آن حال انسان نیست باید صبر کرد فتیلهاش پایین بیاید یکدفعه مىبینى اصلاً خودش یک مطلبى را بدون اینکه انسان تذکر بدهد قبول کرد، نیازى به تذکر ندارد. میگوید که آقا بیا درست است و حق با شماست.
در این مباحثات علمى ندیدهاید وقتى در یک مجلسى بین دو نفر [نزاع] درمىگیرد این مىخواهد حرف خودش را اثبات کند [و دیگری هم میخواهد حرف خودش را اثبات کند]؟! یک وقتى مسئله در مقام اثبات حق است خب از چهرۀ شخص پیداست اما یک وقتى نه، در مقام اثبات است و مسئلۀ ثبوت مطرح نیست. مسئلۀ اثبات مطرح است، کوبیدن مطرح است، شکست نخوردن از حریف مطرح است و آبرو رفتن مطرح است. دارید طرف را نگاه مىکنید، به چهرهها نگاه میکنید مىبینید انسان نیستند! عمامه اینقدر [بزرگ است] ولى انسان نیستند! داد مىزند بالا مىپرد مثل نارنجک پایین مىآید این انسان نیست! اگر شما به چهرۀ اینها نگاه کنید شاید اینها را به شکل سگ ببینید. سگ مىآید به جان مىافتد گاز مىگیرد تا استخوان را از دهان... دیگر کلاب است.
واقعاً چقدر در این روایات داریم؛ منبابمثال در نهج البلاغه امیرالمؤمنین علیهالسّلام اهل دنیا را چطور تشبیه کردهاند؟! چه خوب تشبیه کردهاند! بله، به این حیواناتى که اینها بر سر جیفۀ دنیا باهم به دعوا و نزاع برمىخیزند.1 آنهم چه چیزی؟! اى کاش دعوا بر سر یک حیوان زنده بود! بر سر جیفه دعوا مىکنند! حالا بگوییم که یک گوسفند زنده را اینها تکهتکه مىکنند، نه بابا! گوسفند مرده و مرغ مرده و استخوان مرده را برمىدارند و سگها دعوا مىکنند؛ این مىکشد و آن مىکشد. دیگر دنیا همین است! این در آن حال انسان نیست. یااینکه فرض کنید کسى که به مردم تعدى مىکند در آن حال چهرۀ او چهرۀ گرگ است چهرۀ خوک است چهرۀ حیوانات درنده است و همینطور در سایر صفات و ملکات.
تغییر صور باطنی در سیر تزکیه نفس
حالا اگر شخصی را فرض کنید که بتواند خود را اصلاح کند و توفیق نصیب او بشود و یکیک صفات حسنه را جایگزین صفات رذیله بکند مىبینیم از آن جنبۀ حیوانیت او دارد کم مىشود، چون حیوانات مختلف هستند! بین گوسفند و گرگ تفاوت هست! بین گوسفند و کبوتر تفاوت هست! بین یک شیر و ببر درنده و غزال تفاوت هست!
حکایتی از مرحوم حاج شیخ حسنعلى نخودکى اصفهانى در باب دیدن صور ملکوتی افراد
گفته بودند که دیده شد مرحوم حاج شیخ حسنعلى نخودکى اصفهانى ـ رحمةاللهعلیه ـ در نجف وقتى زیارت امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىرفت در وقت برگشتن عبا را بر سرش مىکشید. وقتى که گفتند: چرا عبا را بر سر مىکشید؟ گفت: وقتى که از زیارت برمىگردم همه را به اَشکال خود مىبینم و من خود این را از مرحوم آقاى مطهرى شنیدم که ایشان از قول مرحوم آقا سید احمد خوانسارى شنیدند که ایشان گفتند: من خودم از شیخ حسنعلى نخودکی اصفهانی شنیدم ـ سلسلۀ سند معنعن است و در کتب رجالیه هست ـ که ایشان گفتند من صورت بعضى از مراجع نجف را به شکل خوک مىبینم! این عبارت نقل از بنده از مرحوم آقاى مطهرى که خودم در مجلسى که ایشان داشتند براى مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این قضیه را نقل مىکردند بودم اگر بخواهید شک کنید در این واسطۀ اخیر شک کنید چون سندشان سند معنعن و موثق هست! ایشان گفتند: من بهخاطر همین عبا را به سر مىکشم تا چشمم به کسی نیفتد و از امیرالمؤمنین علیهالسّلام خواستم که این حالت را از من بگیرد و ایشان هم گرفت.
بعد همان شخصی که قضیه را نقل کرد ـ در یک قضیهاى غیر از این قضیۀ آسید احمد خوانساری ـ گفت: آقا شما مرا به چه شکل مىبینید؟ گفت: نپرس! [او اصرار کرد و ایشان گفت که] من تو را به شکل خر مىبینیم! گفت: الحمدلله که ما گرگ و فلان نیستیم! بعد دیدند این روزى تسبیح در دستش گرفته است [و میگوید:] خدایا این خر را بیامرز! مردم نمىدانستند براى چه مىگوید، گفتند: چرا ذکر تو اللهم الرحم هذا الحمار است؟! گفت: من صورتم صورت خر است و شما خبر ندارید! شیخ حسنعلى من را به شکل خر دیده است و من مىگویم که خدایا این خر را بیامرز! باز خدا خیرش دهد خر دیده است و اقلاً گرگ و این حرفها نیست. این عجیب است! میگویند: نهخیر آقا دروغ است! تهمت است! افتراء است! جانم همۀ اینها هست! همۀ این مطالب هست و هیچ کموزیاد هم نخواهد شد. البته پرده براى بعضى برداشته مىشود و براى بعضى برداشته نمىشود ولى حقیقت و واقعیت همین است.
واقعاً من در بعضى از مجالسى که با مرحوم پدرمان در طهران مىرفتیم و افراد و علماء در آنجا بودند و صحبتهایى که مىشد کیفیت نگاه آنها به همدیگر، من را یاد این قضیۀ شیخ حسنعلى مىانداخت. واقعاً یعنى چه وضعیتى! چه حالتى! چنان کینه اصلاً در این دلها و چنان حقدها در این نفوس بود و چنان برخوردهایى بود که اصلاً واقعاً انسان عارش مىآمد که خود را منتسب و منتحل به این نحله و به این راه کند؛ راهى که اینها رفتند و بالأخره یک روزى هم مردم مىفهمند و فهمیدهاند و بیشتر هم خواهند فهمید! إنشاءالله آن روز، روز ظهور حضرت و فرج خواهد بود؛ وقتى که مشخص بشود و این پردهها همه کنار برود و بواطن رو بشود مردم با باطن خود بهسمت آن مبدأ طهارت و قدس توجه پیدا بکنند! الآن توجه بهسمت ماست؛ هر کسی که عمامهاى به سر دارد، البته الآن فرق کرده است. آن موقع دیگر توجه بهسمت دیگری است. الآن عمامه که اینقدر [بزرگ] است. الآن به ما میگویند: عمامهات کوتاه است، اگر این سى متر هم بشود دیگر در آن زمان فایدهاى ندارد. عمامۀ بزرگ و ریش بلند و عصا در دست گرفتن فایدهای ندارد و در آن موقع باید مسائل جدیدى روى کار بیاید و مطالب جدیدى مطرح بشود.
یکی از علل غصب خلافت از امیرالمؤمنین علیهالسّلام
همین عمامهها و ریشهاى بلند بود که خلافت را از على مرتضى گرفت و بهدست آن بىهمهچیز داد. همین ظهورات و بروزات خارجى و همین بیا و بروها و همینها بود! امیرالمؤمنین علیهالسّلام دنبال ریش دراز کردن نبود، یک ریش به یک اندازهاى که نه تا [ناف] برسد و... عمامه را دو مرتبه دور سر خودش میپیچید و تمام. او نیاز به بلند کردن ریش و عمامه طَبَق نداشت! او مىگفت که ما همین هستیم و به سنت عمل مىکنیم والسّلام! کسى مىخواهد بیاید نمىخواهد نیاید. ما بهخاطر شما این کار را نمىکنیم و بهخاطر شما دینمان را تغییر و تبدیل نمىدهیم. تکلیفى داریم عمل مىکنیم اگر خواستید فبها و اگر نخواستید خداحافظ شما بلند مىشویم مىرویم خرمایمان را مىکاریم. بلند مىشویم مىرویم نهرمان را جارى مىکنیم. صد سال سیاه نخواستیم شما بیاید و از ما دلجوئى کنید و ما را به حطام دنیا بفریبید. امیرالمؤمنین علیهالسّلام حرفش این بود که اگر شما دین را به ریش مىخواهید دین را به ملایمتها و رئونتهای مطابق با سلائق شخصى میخواهید جای دیگری بفرمایید.
تقابل مشائیون و اشراقون در مسئلۀ تشکیک جنس و فصل
علىٰکلّحال این مسئله هست. روی همین جهت است که ما مىبینیم در مطالب مکتب اشراق و در مطالب امثال شیخ شهاب و اینها یک بوئى از ارتباط با حقائق خارجیه وجود دارد. آنها هم میگویند که منبابمثال جنس و فصل هم داراى مراتب تشکیک هستند همچنین خیلى بیخود هم نمىگویند! بالأخره چیزهایى برایشان کشف شده است که براى ارباب مشاء کشف نشده بود و آنها هم نهاینکه بخواهند انکار کنند آنها هم مثلاً در عالم منطق خودشان همه را یک نحوه مىدیدند و از نقطهنظر استدلال منطبق با همان استدلالهای خودشان ـ که قیام شیء به نفس و یا تسلسل در فصل که عرض شد ـ موجب شد اینها در فصل قائل به مراتب تشکیک نشوند و مراتب را از عوارض یا اشیاء خارجیه بدانند ولکن ارباب اشراق آمدند کار خودشان را راحت کردند و گفتند: نه آقاجان! هم جنس داراى مراتب است و هم فصل داراى مراتب هست! همۀ اینها داراى مراتب هستند و انسان هرچه به جنبۀ حیوانیت نزدیکتر بشود آن فصلش هم از همان فصل حیوان تغذى خواهد کرد و هرچه به آن جنبۀ نورانیت و تجرد نزدیک بشود فصلش را از همان خواهد گرفت. این ماحصل کلام ایشان با توضیحات خود مرحوم آخوند بود.
ثمَّ أوردَ بعدَ ذلکَ على نفسِهِ سؤالاً و هو قولُه إنَّ الأولویةَ و الأشدیةَ یُقالُ فیما بینَ ضدین یعنی بِذلکَ أنَّ الجوهرَ لا ضدَّ له فَلا یقال إنَّ منه ما هو أولىٰ و لا أنَّ منه ما هو أشد.1
بعد از اینکه مرحوم شیخ اشراق فرمودند که در این جواهر شدت و ضعف وجود دارد و جواهر معلولى اضعف از جواهر عِلّى است و حکم ظل را نسبت به ذی الظل دارند و عالم اسفل حکم ظل را نسبت به عالم أعلىٰ دارد ایشان سؤالى را مطرح مىکند و آن این است که اولویت و اشدیت در دو ضد است که در آن واحد توارد بر محل واحد ندارند بلکه باید در آنات مختلف باشند درحالىکه در اینجا مسئلۀ ضدین مطرح نیست یعنى جوهر ضدى ندارد تااینکه آن جوهر دیگر از آن شدیدتر باشد. در مورد کیف ما مىبینیم که رنگها با همدیگر اختلاف دارند و یک رنگ شدید است و یک رنگ ضعیف است اینها همه ضد هم هستند و این رنگ باید برود تا رنگ دیگر بیاید در ضدین که هردو نمىشود در یک محل واحد توارد داشته باشند ولى خود جوهر فىحدّنفسه که ضد ندارد.
تعریف جوهر
جوهر عبارت است از یک حقیقتى که تمام هویتهاى خارجى اشیاء همه در تحت او هستند. شما به این جوهر مىگویید، به این فرش هم جوهر مىگویید، به این ظرف هم جوهر مىگویید، به هوا هم جوهر مىگویید، به ماه هم جوهر مىگویید، همه جوهر هستند منتهى حالا اَشکالش فرق مىکند خب این ارتباطى به اصل جوهریت ندارد. چرا شما مىگویید: جوهریت یک شیء قویتر از اوست؟! بگویید: آثار خارجیاش قویتر است. ما حرفى نداریم.
اشکال این را مىگوید: فَلا یقال إنَّ منه ... نمىشود گفت که بعضى از انواع جوهر از نظر تقدم و تأخر اولىٰ از دیگرى است و بعضى از انواع جوهر در جوهریت شدید است. بله، ممکن است که علت اولىٰ از معلول باشد.
اولویت علت از معلول بهحسب اقتضاء خارجى
یکی بودن جوهریت علت و معلول
ما این را قبول داریم که علت بهحسب اقتضاء خارجى در مرتبۀ اولویت از معلول قرار دارد و تا علت نباشد و تحقق خارجى پیدا نکند معلول نمىتواند تحقق پیدا کند. این اولویت به وجود خارجى است ولى جوهریت علت با جوهریت معلول یکى است؛ نار علت براى حرارت است و همچنین علت براى سریان این کیفیت در یک شیء دیگر است منبابمثال علت اول این است که باید شما کبریت را روشن بکنید و وقتى کبریت را روشن کردید آن موقع زیر گاز بگیرید قبل از اینکه کبریت را روشن کنید این گاز روشن نمىشود پس اول این ناریت کبریت وجوداً باید در مرتبۀ اولویت باشد نسبت به آن ناریتى که در آن وسیلۀ دیگر حاصل مىشود.
اما آیا جوهریت این هم مقدم است؟! آتش که نمىتواند مقدم بر آتش دیگر مقدم باشد! بگوییم که این آتش بر آن آتش مقدم است؟! نه، وجود این آتش مقدم است چون علت دارد خب آن را قبول داریم اما اینکه در خود آتش بودن و این حالتى که شما دارید نگاه مىکنید و چشمتان دارد این را مىبیند، این آتش بودن مقدم بر آن آتش است؟! نه، هردو یکى هستند و تفاوتى با همدیگر ندارند. شدید هم نیست حتى ممکن است آن معلول به یک جهات خارجى [نسبت به علت بزرگتر هم باشد] شما یک کبریت را آتش مىزنید بعد یکدفعه یک دیگ [شعلۀ] بزرگ روشن مىشود و وجود خارجى بهلحاظ علل و معدات خارجى بیشتر است.
و أجابَ عنه بِقولِه الوجودُ الواجبی و العِلّی أتمٌ منَ الوجودِ الممکنی و المعلولی و اشد إذ لا أعنی بِالشدةِ القدرةِ على الممانعةِ و نحوِها بل إنَّه أتمٌ و أکملٌ.1
اتمّیت وجود واجب از ممکن
مرحوم صاحب اشراق از این اشکال جواب مىدهند. یکدفعه قضیه را به کربلا زدند و اصلاً گفتند که ما بحث را به وجود واجبی مىبریم! شما در وجود واجبى چه چیزی مىگویید؟! آیا آن وجود واجبى از وجود ممکن اشد هست یا نیست؟! آن وجود واجبى جوهر دارد یا ندارد؟! جوهرش همان وجود است! یعنى نهاینکه شىء خارج از وجود به معنى ماهیات باشد. آن وجود واجبى و عِلّى اتم از وجود ممکنى و معلولى و اشد است.
إذ لا أعنی بِالشدةِ ... منظور ما از شدت، قدرت بر ممانعت و نحوش نیست. چون شدید آن چیزى است که قدرت بر ممانعت از وجود خودش داشته باشد؛ یعنى بتواند موانع را کنار بزند. وقتى که شما این دستتان را حرکت مىدهید و به این کتاب مىزنید یک وقتى به شکل ضعیف مىزنید کارى انجام نمىدهد. این حرکت حرکت شدید نیست چون قدرت بر ممانعت ندارد. الآن این جلوى این را گرفته است ولى اگر یک وقتى این حرکت ضرب، کتاب را کنار مىزند و مىرود این حرکت حرکت شدید مىشود؛ یعنى شىء مقابل خود را از تأثیر منع مىکند و نمىگذارد که این اثر بگذارد و حرکت را متوقف کند. این حرکت شدید مىشود ولی حرکت ضعیف که نمىتواند انجام بدهد.
منظور از شدید این نیست که یک چیزى قدرت بر ممانعت داشته باشد و بتواند در یک حالتى با حالت دیگر تفاوت کند، این منظور ما از شدید نیست که هردو نتوانند... منظور از شدید اتمّیت و اکملیت است. این اشکال ندارد! شما یک کاسه را در دریا بزنید الآن این دریا از نظر اکملیت و اوسعیت از این کاسه [اشد] است درحالىکه شدت در اینجا به معناى منع نیست که حالتى باشد که آن حالت شدید با حالت ضعیف نتواند در مورد واحد در آنِ واحد بخواهد جمع شود بلکه منظور اتمّیت است ممکن است یک اتمّى شامل تمام بشود و یا شامل آن انقص هم بشود و او را دربر بگیرید. از این نظر ایراد وارد نمىشود.
و لا تعاقبَ لهما على موضوعٍ واحدٍ و لا ضدیةٍ و لا سلوکٍ.
ولى دیگر تعاقبى بر موضوع واحد نسبت به شدید از این نیست و ضدیتى در اینجا نیست و سلوک و حرکتى هم در اینجا دیگر وجود ندارد که یکى برود و ضد دیگرى جای آن بیاید.
تلمیذ: وجود خارجی را اشراقیون جوهر میدانند.
استاد: بله همان معنای جوهریت یعنی همان نفس وجود خارجى است.
تلمیذ: علتش این است که این مثالی را که نقض میکنند وجود واجبی نسبت به غیر واجب شدیدتر است درحالیکه جوهر ندارد همین محل بحث است.
استاد: بله، ما که اصلاً جوهر را جزء مقولات مىدانیم و مقولات خودشان عارض بر وجود مىشوند یا وجود عارض بر مقولات مىشود. هردو فرقى در این مسئله ندارند این وجود مىآید مقولات را تحقق خارجى مىدهد. حالا این معقولات یا عرض هستند یااینکه جوهر و موضوع هستند ولى از نظر خود مثال اینها مىگویند: چطور در وجود واجبى شما این مطلب را مىگویید ...
تلمیذ: ما به اشراقیون جواب میدهیم: چون جوهر ندارد.
استاد: اشکال ندارد، جوهر نباشد منظور ما از جوهر عبارت از یک حقیقت خارجى است که آن حقیقت خارجى ضدیت با حقیقت خارجى دیگر ندارد چه در وجود واجبى، بااینکه وجود واجبى با وجود ممکن فرق مىکند و آن علت است و این معلول است، آن غنى است و این فقیر است درعینحال منافاتى ندارد، آن وجود واجبى جنبۀ علّى دارد و با جنبۀ علّى خودش آن مسئلۀ اشدیتى که به معنای ممانعت باشد و ایجاد تضاد باشد که باید یکى از این ضدین برود و ضد دیگر بیاید این را ما در وجود واجبى و ممکن نمىبینیم؛ چون آن وجود واجبى به آن سعۀ خودش و به آن تمامیت خودش وجود ممکن را هم شامل مىشود. خب جوهر هم همین است؛ یک جوهرى فرض کنید که در خارج هست که آن جوهر جنبۀ شدیدترش نه به این معنایی است که جوهر مانع از ورود جوهر دیگر است بلکه جوهرى است که خود آن مرتبۀ پایینتر را دارد و اضافه هم دارد یعنى هضم مىکند.
نورى که مثال زدیم که این نور شدید واجد نور ضعیف است؛ یعنى در یک مرتبه در همین موقع در همین یک مترى که شما روى فرش درنظر مىگیرید، الآن من این کتاب را مىآورم و درمقابل این نور قرار مىدهم شما مىبینید آن نورى که در پشت آن کتاب هست این نور اقوىٰ و اشد از نورى است که در اینجاست33) حالا آیا این وجود در اینجا غیر از جنس و فصل است؟! یعنى این نورى که الآن در اینجا آمده و تابیده است حقیقتش غیر از آن چیزى است که ما مىبینیم؟! یعنى آن جنس و فصلى که الآن بهصورت صورت و ماده است ...، البته این نور که صورت و ماده ندارد بالأخره در بعضى اشیاء فقط چیز هستند حالا به هر شکلى فرض کنید که صورت و ماده دارد، این نورى که الآن جنبۀ مادى دارد و وجود خارجى دارد و شعاع است آنچه که جنس و فصل و صورت و مادۀ او را تشکیل مىدهد آیا این نور با نور ضعیف منافات دارد یا این نور شدید همان نور ضعیف است بهاضافۀ یک امر دیگر که آن امر دیگر هم در وجود خود اوست نهاینکه خارج از وجود اوست؟! این نور براى زیادى خودش از سنگ دیوار کمک نگرفته است خود وجود خودش و آن مابهالاِشتراکش موجب مابهالاِفتراقش هم شده است.
پس شما نگویید که در اینجا اشدیت و اضعفیت از قبیل تضاد است و چون از قبیل تضاد است بنابراین جوهر نمىتواند اشد و ضعیف بشود. نه! ما مىگوییم که در اینجا اشدیت و اضعفیت در جوهر از قبیل تضاد نیست بهخاطر اینکه در تضاد توارد بر محل واحد در آنِ واحد، اجتماع آن محال است بلکه توارد بهواسطۀ ظهور یک مرتبه و دخول مرتبه دیگر است ولى ما در جوهر این را نمىبینیم در مثالى که مىزنند مىگویند که ما سراغ وجود واجبی مىرویم. شما در وجود واجبى نسبت به واجب و ممکن همین حرف را زدید ما در مورد جوهر هم همین حرف را مىزنیم؛ بعضى از جواهر، نه همه، چنین خصوصیتى دارند که با آن وجود سعی خودشان وجود پایینتر را هم در وجود خودشان شامل مىشوند و هضم مىکنند که آن وجودات علّى و معلولى هست و وجودات عرضی نیست. آن وجودات علّى وجود معلول را در درون خودشان دارند، به اضافه. آن وجود هم معلول نسبت به بالاتر را دارد یعنى بالاتر وجود معلول را دارد به اضافه. نهاینکه جدا مىشود و طرد مىکند و انفصال بینشان مىافتد. بنابراین مسئله فقط تشابه بین جوهر و وجود است نه اثبات جوهریت براى وجود واجب.
و قال فی حکمةِ الإشراق قد حدّوا الحیوان بأنَّه جسمٌ ذو نفسٍ حساسٍ متحرکٍ بِالإرادةِ ثمَّ الذی نفسُه أقوى على التحریکِ و حواسُه أکثرٌ لا شکَ أنَّ الحساسیةَ و المتحرکیةَ فیه أتم فیکونُ حیوانیةُ الإنسانِ مثلاً أتمٌ مِن حیوانیةِ البعوضةِ مثلاً فَبمجردِ أن لا یطلقَ فی العرفِ أنَّ هذا أتمٌ حیوانیةً مِن ذلک لا ینکر أنَّه أتمٌ منه.
[در حکمت اشراق گفتند که حیوان را حد زدند به اینکه حیوان جسمی دارای نفس و حساس و متحرک بالإراده است] این را حیوان گفتند. آن که نفسش أقوى بر تحریک است و دست به او بزنید مىپرد. بعضىها را دیدهاید تا یکخرده قلقلکشان مىدهید یکدفعه میپرند اما بعضىها نه قلقلک که سهل است هرچه مشت و مالشان هم بدهید اصلاً بىخیال مىنشینند و بیرگ نگاه مىکنند.
[نفسی که اقویٰ بر تحریک است و] این حواسش اکثر است، [شکی نیست که] حساسیت و متحرکیت در او بیشتر است چون اینها همان ناشى از نفس مىشود و حیوانیت انسان مثلاً از حیوانیت بعوضه اتم است حالا عرف نمىگوید که این حیوانیتش بیشتر است! مگر هرچه عرف گفت وحى منزل است؟! این مسئله انکار نمىشود.
و قولُهم لا یقالُ إنَّ هذا اشد مائیةً مِن ذلکَ و نحوِها کلُّها بناءً علىٰ التجوزاتِ العرفیةِ انتهى.
اینها که مىگویند: این ماهیتش بیشتر از این است اینها همه بنا بر همان صرف اصطلاحات عرفى است و اما از نظر فلسفى و منطقى ممکن است ماهیت یک شخص یا یک چیزى اشد از دیگرى باشد.
فإن قلتَ: لیسَ فصلُ الحیوان هو الإحساسُ و التحریکُ بالفعلِ بَل هما منَ الآثار و الخواص العارضة.
[اگر گفته شود که فصل حیوان احساس و تحریک بالفعل نیست بلکه این دو از آثار و خواص عارضی هستند]؛ فصل حیوان آن شىء خارجى نیست حالا الآن شما حساسٌ گفتید که داریم مىبینیم دست به او مىزنیم میبینیم این حساس است و این حساسیت خارجی و تحریک خارجى است. ایشان مىگویند: نه، آن فعلیت حساسیت و تحریک فصل نیست. فصل عبارت از یک امر باطنى و یک امر کلى است این تحریک بالفعل آثار آن است آثار آن فصل کلى و حیوان و احساس تعریف کلى است. احساس و تحریک فعلى از آثار و خواصی است که عارض مىشود.
و إنّما الفصلُ مبدؤهما حسب ما استَیسرَ لَه و الفعلُ مختلفٌ مِن الآلات و المهیئات و رفع العوائق و إزالة الموانع.
فصل مبدأ این دوتا برحسب آن که براى آن مبدأ میسر شده است این فعلیت فرق مىکند. آلات، مهیات خارجى، موانع نباشد، عوائق نباشد و همۀ اینها در آن فعلیت اثر مىگذارد درحالىکه فصل یکى است و اختلاف ندارد، جنس اختلاف ندارد و آن آثار خارجى است که اختلاف دارد. فرض کنید اگر قلقلک شدید باشد زیاد مىرود یا اگر لباس داشته باشد از روى لباس شما قلقلک بدهید و لباسش نازک باشد تأثیرش بیشتر است و اگر کلفت باشد کمتر است و اینها همه چیزهایى است که این خصوصیات خارجى در فعلیت اثر مىگذارد ولى فصل و جنس براى خودشان چیز نیستند.
فأمّا الذی لِلفاعلِ فغیرُ مختلفٍ و کذلکَ لیسَ فصلُ الماءِ البرودةَ المحسوسةَ لِعدمِ بقائِها أحیاناً بلِ القوةُ علیها حینَ عدمِ القواسر.
آن که برای فاعل است در آن اختلاف نیست یعنى در آن حقیقت فاعلیت اختلاف نیست و آن فصل آب برودت خارجى نیست بعضى از اوقات برودت تبدیل به حرارت مىشود بلکه قوه بر برودت در وقتى که قاسر نباشد ـ قاسر یعنى آن جهت مانعیت از برودت نباشد، خود طبع آب فىحدّنفسه وارد است ـ بنابراین ما کموزیاد در فصل نداریم.
قلتُ: نعم، و لکنَّ هذه أماراتِ الفصولِ أقیمَت مقامها لأنها أمورٌ منبعثةٌ عن ذواتِ تلکَ القوى الَّتی هی الفصولُ الحقیقیةِ و لذلکَ یؤخذُ فی حدودِها کما یؤخذ البناء فی حدِّ البناءِ فزیادةُ تلکَ الآثار دلیلُ شدةِ القوى و قلَّتُها دلیلُ ضعفِها.1
درست است. این اشیاء خارجى که جنبۀ فعلى دارند اینها همه امارات و نشانههاى فصل هستند که بهجاى آن فصول نشستهاند زیرا اینها امورى هستند که از آن فصول حقیقى نشئت مىگیرند که کسى آنها را نمىبیند؛ از آن فصلهاى حقیقى باطن که طبیعت نوعیۀ شىء را تشکیل مىدهند، اینها امورى هستند که از آنجا نشئت مىگیرند. پس باید برویم ریشه را نگاه کنیم که ریشه ضعیف است یا قوی است. اگر فصل قوى است آثار هم قوى است و اگر آن فصل ضعیف است اینها هم ضعیف است. لذا اینها در حدود این فصول قرار مىگیرند. همین اشیاء خارجى که ظهور خارجى هستند در تعریف این فصول ما اینها را مىآوریم همانطورىکه در حد بنّا، بِنا مىآوریم درحالىکه خود بنّا فىحدّذاته در آن بنا نخوابیده است. بنا فىحدّذاته یک سر و کله و گردن و دست و پاست و چیز دیگر نیست درحالىکه وقتى بنّا را مىگویید، مىگویید: انسانى که بنا و ساختمان مىسازد. این مربوط به همان جنبۀ تمایز بین او بین دیگران مىشود.
رابطه ظهورات خارجی با مراتب فصلیت
حالا هرچه این آثار زیاد باشد معلوم مىشود آن قوایى که در آن فصل طبیعی هست آن قویتر هست یعنى آن ریشه، هرچه این آثار و ظهورات خارجى کمتر باشد دلیل این است که آن فصل در مرتبۀ کمترى از فصلیت قرار دارد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد