610

تبیین حقیقت تشخص و جزئیت در وجود

نقش وجود در تمایز ماهوی و استقلال اشیاء خارجی

13934
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 2 و 3: فی الکلی و الجزئی؛ فی أنحاء التعیّن


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبحث «جزئیت» و «تشخص» در فلسفه می‌پردازند. بحث با تحلیل این نکته آغاز می‌شود که چگونه ذهن با سلب استناد صورت ماهوی از وجود، آن را برای انطباق بر اشیاء خارجی آماده می‌کند. در ادامه، استاد با نقد نظریه امکان تکثر ماهیت واحده، به این حقیقت مبنایی اشاره می‌کنند که عامل اصلی تشخص و استقلال هر شیء، تنها «وجود» است و ماهیت به‌تنهایی فاقد چنین قابلیتی است. در این مسیر، تفاوت میان «امتیاز» و «تشخص» بررسی شده و با مثال‌هایی از عالم ماده و مجردات، روشن می‌شود که چگونه وجود برای ظهور و ابراز خود در مرأی و منظر، ناگزیر از تلبس به حدود ماهوی است. این جلسه با تأکید بر مراتب ادراک و لزوم ارتقای وجودی برای درک حقایق، به تبیین این نکته ختم می‌شود که تشخص، امری ذاتی برای وجود است که اشتراک را برنمی‌تابد.

/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۱۰

1
  • درس ششصد و دهم

  • بحث در جزئی (2)

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در بحث جزئیت عرض شد که ذهن تعلق صورت ماهوی شی‌ء را از خودش سلب می‌کند و نفس آن صورت را برای انطباق با اشیاء خارجی لحاظ می‌کند؛ یعنی ذهن یک هم‌چنین قدرتی دارد که بتواند استناد آن صورتی را که مستند و متکّی و متدلّی به ذهن است را قطع کند و نفس آن صورت را نگاه دارد و آن را منطبق بر آن مابإزاء خارجی کند.

  • تعریف جزئی

  • در مسئلۀ جزئیت مطلب به این نحو عرض شد که جزئی به آن حقیقت و هویتی گفته می‌شود که قابل کثرت نیست و تعدد برنمی‌دارد درحالی‌که در آن صورت ذهنی این قابلیت را مشاهده می‌کنیم یعنی قابلیت تعدد، در مابإ‌زاء صورت ذهنی و محکیّ خارجی صورت ذهنی هست گرچه آن صورت محدّد به حدود باشد. لذا شما می‌توانید برای یک صورت ذهنی افراد متحدُ الشکلی فرض کنید. اینهایی که صورت آنها به یک نحو هست یااینکه فرض کنید شما در این عکاسی از یک عکس تعداد مختلفی را چاپ می‌کنید صورت، صورت واحد است ولکن مابإزاء خارجی آن متعدد است؛ در عکاسی یک عکس از یک نفر می‌گیرند ولیکن فرض کنید بیست‌تا سی‌تا پنجاه‌تا از آن چاپ می‌کند به‌نحوی‌که شما هرکدام را در کنار دیگری بگذارید عین دیگری است بدون حتی یک سر سوزن اختلاف، درحالی‌که هیچ اختلافی وجود ندارد ولکن می‌بینید که تعداد آن کاغذها مختلف است؛ یکی، دوتا، سه‌تا، چهارتا تا پنجاه‌تا کاغذ برای این عکس‌ها پیدا می‌کنید ولکن می‌گویید که این همان است و این همان است و همۀ اینها مثل هم است و تا پنجاهمی همه یکی هستند و هیچ‌کدام از اینها دو نمی‌شوند لذا می‌گویید که اینها همه یک عکس است، نظیرش یک عکس دیگر بیاور. می‌گوید که من پنجاه‌تا کاغذ به شما دادم، می‌گویید که همه یک عکس است که چاپ شده و ظهور پیدا کرده است.

جلسه ۶۱۰

2
  • نظریۀ امکان تکثّر ماهیت واحده

  • پس این دلیل بر این است که گرچه در اینها ماهیت واحده‌ای است ولی این ماهیت واحده و جزئیه، همه قابل تکثر هستند. همین‌طور شما این را فرض کنید که اگر در خود آن انسان تکثر پیدا کند یعنی یک ماهیت واحده در پنجاه‌تا مثل انسان [تکثّر پیدا کند مثل] اینکه امروزه با شبیه‌سازی و امثال‌ذلک [انسان‌هایی] درست می‌کنند که یک سلول را می‌گیرند و آن را به یک انسانی تبدیل می‌کنند که از همۀ جهات عین آن پدر هست و تفاوتی با او ندارد و این واقعاً از عجائب است! من به یاد دارم چهل سال پیش ـ سن من حدود ده یا دوازده سال بود ـ قبل از اینکه این حرف‌ها باشد و هیچ از این مسائل خبری نبود، این مطلب را از مرحوم والد در طهران شنیدم، وقتی ایشان در تفسیر آیات سوره یاسین که می‌فرماید:

  • ﴿أَوَ لَمۡ يَرَ ٱلۡإِنسَٰنُ أَنَّا خَلَقۡنَٰهُ مِن نُّطۡفَةٖ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٞ مُّبِينٞ * وَضَرَبَ لَنَا مَثَلٗا وَنَسِيَ خَلۡقَهُۥ قَالَ مَن يُحۡيِ ٱلۡعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٞ * قُلۡ يُحۡيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٖ وَهُوَ بِكُلِّ خَلۡقٍ عَلِيمٌ * ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلشَّجَرِ ٱلۡأَخۡضَرِ نَارٗا فَإِذَآ أَنتُم مِّنۡهُ تُوقِدُونَ * أَوَ لَيۡسَ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ بِقَٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يَخۡلُقَ مِثۡلَهُم بَلَىٰ وَهُوَ ٱلۡخَلَّٰقُ ٱلۡعَلِيمُ * إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ * فَسُبۡحَٰنَ ٱلَّذِي بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيۡءٖ وَإِلَيۡهِ تُرۡجَعُونَ﴾.1

  • صحبت می‌کردند، گفتند که امروزه بشر نتوانسته است به این مرحله از تکنیک برسد ولی در آیندۀ نزدیک ـ قشنگ این حرف در ذهنم هست وقتی که ایشان می‌گفتند می‌خندیدیم و تعجب می‌کردیم ـ از نظر تکنیک به جایی خواهند رسید که از یک سلول پوست یا ناخن، یک انسان خواهند ساخت! این را آن موقع یعنی چهل سال پیش گفتند درحالی‌که اصلاً اسمی از این حرف‌ها و مسائل نبود. آن‌وقت می‌گویند که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نسبت به علوم اطلاعی نداشتند و علوم ژنتیک ما از علوم پیغمبر بالاتر است! عجب احمق‌هایی هستند، باید اینها را به طویله ببندند به‌جای اینکه کتاب بنویسند!

    1. . سوره یس (36) آیات 77 ـ 83.
      ترجمه: «آیا انسان ندید که ما او را از نطفۀ ناقابل (چنین آراسته) خلقت کردیم؟! آنگاه (به‌جای آنکه شکرگزار باشد) دشمن آشکار ما گردید! * و برای ما مثلی (جاهلانه) زد و آفرینش خود را فراموش کرد، گفت: این استخوان‌های پوسیده را باز که زنده می‌کند؟! * بگو: آن خدایی زنده می‌کند که اول‌بار آنها را ایجاد کرد و او به هر آفریده‌ای داناست * آن خدایی که از درخت سبز و تر برای انتفاع شما آتش قرار داده که (برای حاجتی که خواهید) برمی‌افروزید * آیا آن خدایی که (خلقت با عظمت) آسمان‌ها و زمین را آفریده بر آفرینش (موجود ضعیفی) مانند این کافران قادر نیست (که چون مردند باز آنها را زنده گرداند)؟! چرا (البته قادر است) و او آفریننده و داناست * فرمان نافذ او چون ارادۀ خلقت چیزی کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلافاصله موجود خواهد شد. پس منزه و پاک است خدایی که (ملک و) ملکوت هر موجود به دست (قدرت) او و بازگشت شما همه خلایق به سوی اوست.» (محقق)

جلسه ۶۱۰

3
  • رد نظریۀ امکان تکثّر ماهیت واحده

  • این مانندی که الآن برای آن اشیاء عین خارجی برای این مابإزاء ماهوی وجود دارد عبارت از تکثّر یک ماهیت با حفظ همان ماهیت است منتها به‌نحو سِعی، زیرا قبلاً هم این مطلب را گفته‌ایم و امروز هم خواهیم گفت که حتی ماهیت هم قابل تکثّر نیست بر خلاف آنچه که مطرح می‌شود که ماهیت قابل تکثر است ولی وجود قابل تکثر نیست! خود ماهیت قابل تکثر نیست بلکه ماهیت به مانند وجود، متعیّن در یک تعیّن است و بس و قابل تعدد نیست. بله! ذهن همان‌طوری‌که عرض شد ماهیت را از استنادش به وجود ذهنی و وجود خارجی منسلخ می‌کند، از هردو منسلخ می‌کند؛ در مرتبۀ وصول مِن الجُزئیةِ إلی الکُلّیةِ از وجود خارجی منسلخ می‌کند و در مرتبۀ مِن الکُلّیةِ إلی الجُزئیة از وجود ذهنی منسلخ‌ می‌کند تااینکه بتواند او را به افراد و تعیّنات متعدده حمل کند و عارض بر آن تعینات متعدده کند.

  • قدرت و قوّتِ وجود در مجردات بیشتر از قدرت و قوّتِ وجود در اعیان مادیّۀ خارجیّه

  • بنابراین وقتی که ما جزئی می‌گوییم، منظور از جزئی عبارت از یک هویت و تعیّن خارجی است؛ حالا آن تعیّن خارجی چه ذهنی باشد و چه خارجی فرقی نمی‌کند، آن جنبۀ خارجی بودن به معنای یک حقیقت تکوینی مورد نظر است چون نفس تصوراتی که می‌کند، آنها هم حقائق تکوینیه است و اصلاً در بحث تجرد ذهن و در تجرد علم صحبت می‌شود که قدرت و قوّت وجود در مجردات که مثل صور ذهنی هستند بسیار قوی‌تر از آن قدرت و قوّت وجود در اعیان مادیّۀ خارجیّه است و آنها نسبت به او جنبۀ علّی دارند.

  • برگشت معجزات ائمه و اولیاء علیهم‌السّلام به حیثیت ارادیۀ مجردیۀ ذهنیۀ آنها

  • آنچه که به ارادۀ ولیّ در خارج تحقق پیدا می‌کند همان صورت ذهنیۀ اوست که مجرد از ماده و صورت خارجی است و آن کیفیت ذهنیه برای تحقق امر خارجی جنبۀ علّی پیدا می‌کند و آن به مراتب قوی‌تر است. معجزاتی که امام علیه‌السّلام می‌کند به همان حیثیت ارادیۀ مجردیۀ ذهنیۀ او برمی‌گردد گرچه ما او را صورت و خیال می‌پنداریم ولی همان صورت و خیال در ذهن امام علیه‌السّلام از هزارها هزار مادۀ خارجی أقویٰ و أشدّ و نسبت به آن وجود قادرتر است.

جلسه ۶۱۰

4
  • عدم قبول کثرت توسط هویت خارجی

  • بنابراین آن هویت خارجی قبول کثرت را نمی‌کند و خود آن ماهیت گرچه جزئی است ولی در این جزئی بودن خودش هم قابلیت سعه و کشش را دارد شما می‌توانید هزار فرد از یک صورت در خارج تصور کنید گرچه نیست ولی می‌شود تصور کرد. اگر شخصی پیدا بشود که صاحب نفس [قوی] باشد می‌تواند این کار را انجام بدهد، ما نمی‌توانیم ولی آنها می‌توانند انجام بدهند! این برای چیست؟ برای این است که آن ماهیت خودش فی‌حدّنفسه قوام ندارد و قوام عبارت از وجود است.

  • قوام ماهیت به وجود

  • وجود قوام، استقلال، تعیّن، تشخّص و هویت دارد، آن وجود است که ماهیت را در خدمت خود درمی‌آورد و ماهیت را استخدام می‌کند و برای شکل‌گیری خود به‌کار می‌گیرد. همان‌طوری‌که در مباحث گذشته عرض شد وجودِ منبسط قابل ظهور، ارائه، اظهار و ادراک نیست و در مقام ظهور خارجی و در مقام ابراز باید به یک تعیّنی دربیاید و این تعیّن یا عبارت از مرتبۀ وجودی است که در مجردات ظهور پیدا می‌کند یا عبارت از صورت و ماده است که همان جنس و فصل و حدود ماهوی است که این مسئله در اشیاء خارجی و مادی تعیّن پیدا می‌کند. آن وجود برای ابراز و اظهار، چاره‌ای ندارد از اینکه یک ماهیتی را به خود ببندد و بدون آن امکان ندارد که به تشکّل مادی در خارج، دارای تشخّص و تعیّن بشود و ذات باری ‌تعالی گرچه دارای حدود ماهوی نیست ولی وجود آن ذات وجود مادی نیست بلکه وجود حضرت حق وجود مجرد است لذا نفس ‌الوجود خودش نفسُ التعیّنِ و التشخّص است.

  • تعیّن و ماهیت ذات باری و سایر مجردات

  • در ذات باری مسئلۀ تعیّن عبارت از ماهیّته إنیّتُه است و این مربوط به ذات باری است. در مراتب مجرده ماهیّتُهم عبارةٌ عن مراتبِ التَشکیکیةِ فی نفسِ ذاتِهم و هویةِ وجودِهم خود آن مرتبۀ وجودی که یکی بالاتر از دیگری است برای آن موجود خارجی، تعیّن می‌سازد و هویت خارجی درست می‌کند و همان موجب می‌شود که ما او را از دیگری امتیاز بدهیم؛ اسم این را یک و اسم دیگری را دو بگذاریم، او را به این عنوان معنون کنیم و دیگری را معنون به‌عنوان و متصِّف به وصف دیگر کنیم، این قضیه مربوط به مراتب است. اما در مورد اشیاء مادیۀ خارجیه، اینها چاره‌ای جز تلبّس به لباس صورت و ماده که حدود ماهوی ذاتی وجود هست ندارند و همین‌طور سایر اعراض خاصّه و مشترکات عامه که اینها همه بر آنها حمل می‌شود.

جلسه ۶۱۰

5
  • بنابراین خود وجود فی‌حدّنفسه از نقطه‌نظر تعیّن خارجی و هویت خارجی چاره‌ای ندارد جز اینکه ماهیتی را به استخدام خود دربیاورد تا به‌واسطۀ استخدام این ماهیت و تلبّس وجود به این ماهیت خودش را در مرأی و منظر سایرین قرار بدهد، بدون تلبّس به لباس ماهیت، وجود در مرأی و منظر قرار نمی‌گیرد. حال صحبت در این است که این وجود که خود را به این کیفیت‌ درمی‌آورد این ماهیت را از کجا برای خود آورد و از کجا این ماهیت را به استخدام گرفت و از کجا این ماهیت را بر خود عارض کرد و چسباند؟ این دیگر سؤال ندارد! چون‌که خود آن وجود فی‌حدّنفسه آن تغییر و تحولی را که لازمۀ وساطت وجود و تجرد و صرافت وجود است در خود ایجاد می‌کند و بعد التغیّر و التحوّل و بعد التبدیل و التغییر آن صورت و آن نمود خارجی که به‌واسطۀ این تغییر و تبدیل به تغیّر و تبدّل مبدّل می‌شود، اسم آن را ماهیت می‌گذاریم. قبل از تغییر ماهیتی وجود ندارد، شکلی وجود ندارد، حد و رسمی وجود ندارد و اعراض و اینها وجود ندارند اما این وجود این قدرت را دارد که این تغیّر و تبدّل را به‌واسطۀ جنبۀ فاعلیتِ مغیریّت و مبدّلیت برای خود به‌وجود می‌آورد. آن جنبۀ فاعلی مغیریّت در نفسِ ذاتِ وجود است که این خود را به این شکل و به این قسم ارائه می‌دهد و ظاهر می‌کند و بعد از اینکه ارائه داد و خود را به این قسم ظاهر کرد آن‌وقت شما می‌توانید او را مشاهده کنید و قبل از اینکه این تغییر و تبدیل را در خود به‌وجود بیاورد، شما هرچه چشمتان را به این‌طرف و آن‌طرف بگردانید چیزی نمی‌بیند و وجود و موجودی مشاهده نمی‌کنید! هرچه شما می‌خواهید یک چیزی را لمس کنید، دست شما فقط روی هوا می‌گردد و به چیزی برخورد نمی‌کند و هرچه شامّۀ خود را به‌کار می‌گیرید تا بو و عطر و رائحه‌ای را استشمام کنید، چیزی استشمام نمی‌کنید.

جلسه ۶۱۰

6
  • چه وقتی این بو و رائحه به مشام شما می‌رسد؟ وقتی که آن وجود لباس یک گلِ معطر را به خود بگیرد، آن‌وقت شما اگر نگاه هم نکنید از فاصله چندمتری بو را احساس می‌کنید که اینجا بوی عطر می‌آید، باید گلی در اینجا باشد یا یک چیزی باید باشد که فضا را معطر کرده باشد، به‌سمت بو می‌روید و آن شما را هدایت می‌کند تا دست شما به یک بوتۀ گلی می‌رسد و می‌گویید که این گل است و با لمس، مسئله برای شما مشخص‌تر می‌شود و بعد چشم باز می‌کنید و گل را در مقابل خودتان می‌بینید و باز مسئله برای شما روشن‌تر می‌شود و آن حدود وجودی برای شما مشخص می‌شود. تابه‌حال فقط بویش را می‌فهمیدید ولی آن رنگ قرمز گل را ندیده بودید، الآن اطلاع پیدا می‌کنید که رنگش هم قرمز است و چند پَر در این گل وجود دارد و ساقه و برگی هم در کنار این شاخه وجود دارد.

  • اینها یک‌به‌یک ظهوراتی است که برای انسان به‌واسطۀ آن ماهیت و آن حدودی که وجود به خود گرفته است پیدا می‌شود. اگر این وجود در بساطت و صرافت خودش باقی می‌ماند شما دیگر اصلاً بوی عطری را استشمام می‌کردید؟! یا دیگر سبزی و قرمزی شاخۀ گل را می‌دیدید؟! و یا تعداد گلبرگ‌ها در آن موقع برایتان مشخص بود؟! هیچ‌کدام از اینها برای شما مشخص نبود. بنابراین همان‌طوری‌که حدود برای وجود خارجی خودشان احتیاجی به وجود دارند و بدون وجود، حدود و ماهیت فقط امر عبث، لغو، باطل، بیهوده و عدم هست همین‌طور وجود برای ابراز خودش ـ خودش هست ها! وجود در بودن خودش اشکالی ندارد و مشکلی با خودش ندارد بلکه مشکل این است که می‌خواهد خودش را در مرأی و منظر دیگران دربیاورد و تعدد از خود به‌وجود بیاورد و تشخّص از خود به متمایزات مختلف از خود ایجاد کند ـ چاره‌ای ندارد و هیچ راه گریز و مفرّی ندارد از اینکه بیاید و خود را به شکلی دربیاورد، وجود خودش را بکُشد نمی‌تواند بدون ماهیت در جلوی چشمان ما ظاهر بشود، امکان ندارد!

جلسه ۶۱۰

7
  • دو قسم توجیه برای تمثّل حضرت جبرئیل

  • حتی جبرئیل هم اگر بخواهد افراد او را ببینند باید تمثّل به یک فرد و موجودی پیدا کند، گرچه وجود جبرائیل وجود روحانی و مجرد است ولکن در مقام ابراز و اظهار بالأخره باید تمثّل به صورت داشته باشد. آیا این حدودی که الآن برای خود می‌گیرد لازمۀ ذات جبرائیل است؟ نه‌خیر، جبرائیل که اصلاً سر و پا و دست ندارد! افراد دحیه کلبی را در کنار رسول خدا می‌دیدند و وقتی که می‌رفت حضرت می‌فرمود که این جبرائیل بود.1 افرادی که او را در اینجا می‌‌دیدند فرق نمی‌کند یا با چشم می‌دیدند که خیلی از افراد این‌طور تصور می‌کنند یا با چشم مثالی می‌دیدند که در اینجا در مثال افراد تصرف شده است و آنها به صورت‌ مکاشفه فردی را مثل دحیه کلبی می‌دیدند که این‌هم یک قسم توجیه برای این تمثّل است، در هردو قسم جبرائیل که صورت ندارد، جبرائیل که سر ندارد، جبرائیل که بینی، ابروی کمان و قد رعنا ندارد ولی برای اینکه به صورت مثالی ظاهر بشود یا به صورت جسمانی و مادی ظاهر بشود، هرکدام از این دو، چاره‌ای جز این ندارد. جبرائیل هم [غیر از این] نمی‌تواند و خودش را هم بکشد برای اینکه مثال ما او را ادراک کند ـ رتبۀ ما در ادراک و معرفت رتبۀ مثالی است، بالاتر نه، فقط در رتبۀ مثالی ـ اگر ادراک در رتبۀ مادی هست جبرائیل چاره‌ای ندارد جز اینکه متلبّس به لباس مادی باشد. با آن‌همه قدرت و ید‌وبیضائی که خدا به او داده که شرق و غرب عالم را در ولایت خودش گرفته است، این جناب جبرائیل قادر نیست بدون تجسم به صورت مادی، ماده او را مشاهده کند! از جبرائیل برنمی‌آید و حتی اگر خودش را هم بکشد نمی‌تواند! ثانیاً اگر جناب حضرت جبرائیل بخواهد به صورت مثالی برای ما تجسم کند باز چاره‌ای ندارد از اینکه خود را به صورت مثالی دربیاورد!

    1. تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 261.

جلسه ۶۱۰

8
  • کیفیت ادراک ملکوت حضرت جبرائیل

  • ثالثاً اگر ما از مرتبۀ مثال پا فراتر بگذاریم و بالاتر برویم، برای ادراک ملکوت جبرائیل در آنجا دیگر نیازی به صورت مثالی نداریم،‌ آنجا آن حقیقت نورانی جبرائیل به صورت یک حقیقت نوریّه ولی دارای شکل برای ما ظهور پیدا می‌کند و در آنجا نه زنی، نه مردی، نه چشم و ابرو، نه بینی و نه دهانی وجود دارد که آن صورت مثالی برای ما تجلّی پیدا کند. بعد در مرتبۀ بالاتر دیگر حتی آن تشکّل نوری هم در آنجا نیست و بعد به مرتبۀ بالاتر [که می‌رود] به جنبۀ معنا می‌رسد و از اینجا به بعد ﴿فَكَانَ قَابَ قَوۡسَيۡنِ أَوۡ أَدۡنَىٰ﴾1 از آنجا به بعد که رفع حدود وجودی است دیگر جبرائیل متوقف می‌شود و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بالا می‌زند و از آنجا بالاتر می‌رود

  • اینها مراتب ادراک ما به میزان مراتب سعۀ وجودی ما از نقطه‌نظر تجرد است؛ ممکن است فرد در مرتبۀ اول باشد و ممکن است فرد مرتبۀ اول و دوم را داشته باشد و ممکن است فرد اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، دهم و پنجاهم را داشته باشد! یعنی در آنِ واحد نسبت به پنجاه مرتبه اشراف دارد. کجای کاری آقاجان! یعنی در حالِ واحد، هم چشمش این میکروفون را می‌بیند، هم قلبش دارد جای دیگر را می‌بیند، هم ضمیرش به نقطۀ دیگری اطلاع پیدا می‌کند و هم سرّش متصل به عالم قدس است و در تمام این مراحل مختلف هرکدام جایگاه خودش را دارد! ما الآن که در اینجا داریم باهم صحبت می‌کنیم، شما که حواستان به من هست به جای دیگر نمی‌توانید فکر کنید و تا فکرتان در خانه برود که اهل بیت مکرمه از شما چه خواسته است که ظهر که تشریف می‌برید [به خانه ببرید] مثلاً ماست و سبزی و کاهو خواسته است، دیگر نمی‌توانید به عرایض چرندوپرند ما آن‌طوری‌که باید و شاید توجه کنید! بنده هم که این عرایض را خدمت شما عرضه می‌کنم اگر فکرم این باشد که اگر به خانه برنگردم سروکارم با لنگه کفش، دمپایی، هَوَنگ و این چیزهاست و فکرم این باشد که چیزهایی را که امر فرمودند و دستور فرمودند [تهیه کنم دیگر نمی‌توانم به شما توجه کنم]! امر و دستور آنها از امر و دستور پروردگار هم بالاتر است!

    1. 1. سوره نجم (53) آیه 9. اسرار ملکوت، ج 2، ص 363:
      «تا به مقدار فاصلۀ دو قوس و یا كمتر با حضرت حق معیّت حاصل نمود.»

جلسه ۶۱۰

9
  • مظلومیت خدا

  • خدای بیچاره، این خدایی که ما داریم از همۀ مظلوم‌ها مظلوم‌تر است و هیچ‌کسی به مظلومیت این خدای ما نمی‌رسد! هر بلائی سرش درمی‌آورند، سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید که هر کاری می‌خواهید بکنید! ولی نعوذ بالله بعضی‌ها هستند ـ من نمی‌گویم که چه کسانی هستند! ـ که اگر کمترین مخالفتی بشود پناه بر خدا دیگر آسمان است که به زمین می‌آید و زمین است که به آسمان می‌رود! به‌جای اینکه انسان به خانه برود باید سر به بیابان بگذارد، چون دیگر او را در خانه راه نمی‌دهند. [می‌گویند که] فلان چیز را نیاوردی؟ باید بخری و اگر نخریدی حق نداری پایت را در خانه بگذاری! دیگر آنجا چاره‌ای نیست که انسان مطیع صرف باشد! اگر من به فکر دستورات و اوامر مخدرۀ محللۀ مجمّلۀ مطوّله و امثال‌ذلک باشم خب نمی‌دانم به شما چه بگویم لذا اگر بعضی از اوقات دیدید مطالب ما تغییر پیدا کرد بدانید که حال‌وهوای ما عوض شده است و معلوم نیست به شرق یا غرب یا جای دیگر رفته است! علیٰ‌کلّ‌حال انسان [این‌طور] است.

  • ولی وقتی انسان تجرد نفسی پیدا می‌کند در عین اینکه حفظ بر قوانین و ضوابط و لوازم این عالم ماده را دارد درعین‌حال بر سایر مراتب اشراف و سیطره و ولایت دارد، [خلاصه] یک هم‌چنین مسئله‌ای هست. آن‌وقت ما آمدیم ـ اولیاء را هم‌چون خود پنداشتند!1 ـ و خیال می‌کنیم که امام علیه‌السّلام مثل ما می‌ماند! برو بابا ما به‌اندازۀ چغندر نمی‌فهمیم آن‌وقت می‌گوییم که امام هم مثل ماست و او هم خبر ندارد و اگر خدا بخواهد می‌فهمد و اگر خدا نخواهد نمی‌فهمد! قربان عمه‌ام بروی! خب لبوفروش هم همین است و اگر خدا بخواهد می‌فهمد و اگر نخواهد نمی‌فهمد، پس چرا اسمش را امام زمان گذاشتند و چغندر فروش نگذاشتند؟! اگر او این‌طور است من هم همین‌طور هستم و اگر خدا بخواهد می‌فهمم و اگر نخواهد نمی‌فهمم.

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 8:
      همسری با انبیاء برداشتند***اولیاء را همچو خود پنداشتند

جلسه ۶۱۰

10
  • وحی ارتقاء است نه انزال

  • این مسئله به این کیفیت نیست و بهتر است که ما برویم و یک مقدار به معلومات خودمان اضافه کنیم و امام را مثل خود نکنیم، خود که عرضه نداریم به آن مرتبه برسیم، او را پایین می‌آوریم و به مرتبۀ خودمان تنازل می‌دهیم و در رتبۀ خودمان قرار می‌دهیم تا آن آبروی خود را به این وسیله جبران کنیم! کتاب می‌نویسند که امام علم غیب ندارد! کتاب می‌نویسند که امام هیچ نمی‌فهمد! کتاب می‌نویسند که امام مثل ما می‌ماند! مدام می‌نویسند و کاغذها را سیاه می‌کنند و اسراف می‌کنند و وقت خودشان را ضایع می‌کنند! کتاب می‌نویسند که امام هم مثل بقیۀ افراد اشتباه می‌کند و تفاوت نمی‌کند! بعد مدام آیۀ قرآن که می‌فرماید: ﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾1 را می‌آورند، ای کوفت و زهرمار! انگار فقط همۀ قرآن این آیه است! دیگر ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾ نمی‌فهمد! خب احمق تو برو ﴿يُوحَىٰٓ إِلَيَّ﴾ بشو که به تو هم وحی بشود آن‌وقت دیگر خفه می‌شوی و دیگر مدام نمی‌گویی: ﴿أَنَا۠بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ﴾! آن‌وقت می‌فهمی چه خبر است! حالا خیال می‌کند که وحی چیست؟! فکر می‌کند که خدا فقط جبرئیل را مثل دحیه کلبی می‌فرستد و در گوش او زمزمه می‌کند لذا می‌گوید که اینکه چیزی نیست اما دیگر حقیقت وحی را نمی‌فهمد که آن کسی را[که] به او وحی می‌شود جبرائیل پایین نمی‌آید بلکه او بالا می‌رود! این دوتا را نفهمیده‌ است که در وحی ارتقاء است نه انزال، انزال به مرتبۀ نفس متعلق به بدن است و ارتقا از نقطه‌نظر تلقی است و این دو جنبۀ نزول و صعود باید در وحی ملاحظه بشود تااینکه آن وحی بتواند به عصمت خود باقی باشد والاّ به چرندیات ما تبدیل می‌شود! اینها را نمی‌فهمند.

  • این مسئله که وجود باید دارای این حدود باشد تا بتواند در مرأی و منظر دربیاید، به این تشخّص گفته می‌شود پس آنچه که عامل برای تشخّص است عبارت از وجود است و آنچه که عامل و علت برای جزئیت است وجود است و آن فقط این مسئله را دارد و ماهیت این مطلب را ندارد.

    1. . سوره کهف (18) آیه 110. الله شناسی، ج 1، ص 237:
      «بگو ـ اى پیغمبر ـ كه اینست و غیر از این نیست كه من بشرى همانند شما مى‌باشم که به من وحی می‌شود.»

جلسه ۶۱۰

11
  • و الحقُ أنَّ تَشخُّصَ الشی‌ءِ بِمعنَی کَونِه ممتنعَ الشرکةِ فیه بِحَسبِ نفسِ تصوُّرِه إنّما یکونُ بِأمرٍ زائدٍ علَی الماهیةِ مانعٍ بِحَسبِ ذاتِه مِن تصورِ الاشتراکِ فیه.1

  • تشخّص شی‌ء با این تفسیر که شرکت در آن امتناع دارد یعنی خود این شی‌ء را که تصور کنیم دیگر قابل برای تعدّد نیست. وقتی شما زید را تصور می‌کنید دیگر فقط یک صورت ماهوی از زید در ذهن شما می‌آید و دیگر بیشتر نمی‌آید؛ یعنی نفس تصور این زید، مانع از تعدد می‌شود مگر اینکه دوباره زید دیگری را تصور کنید و در کنار او بگذارید که او دیگر چیز دیگری خواهد شد. این امتناع شرکت به‌واسطۀ تصور این‌طور نیست، تشخّص شی‌ء به‌واسطۀ امر زائد بر ماهیت است که این امر زائد به حسب ذاتش نمی‌گذارد که اشتراکی در آن باشد؛ خود ذاتش نمی‌گذارد. آن چیست؟ وجود است. وقتی وجود در اینجا پا بگذارد می‌گوید که من دیگر دو برنمی‌دارم. این میکروفون‌هایی که الآن در اینجا هستند هرکدام از این میکروفون‌ها برای خودشان ندای أنا الحق می‌زنند! این یکی می‌گوید که من در اینجا مستقل هستم و هیچ ارتباطی به بقیه ندارم و آن یکی می‌خواهد صدا را بگیرد یا نگیرد، من در اینجا صدا را ضبط می‌کنم. میکروفون دوم هم همین حرف را می‌زند و هرکدام از اینها برای خود یک‌ ندای استقلال سر می‌دهند که در آن ندای استقلال، دیگری را نمی‌پذیرند و در وجود خودشان راه نمی‌دهند، این معنا، معنای تشخّص و جزئیت است که اشتراک را قبول نمی‌کنند.

  • فالمشخِّصُ لِلشَّی‌ء بِمعنَی ما بِه یصیرُ ممتنعُ الاشتراکِ فیه لا یکون بِالحقیقةِ إلاّ نفسَ وجودَ ذلکَ الشیءِ کَما ذَهبَ إلیه مُعلمُ الثانی فأنّ کلَّ وجودٍ متشخِّص بِنفسِ ذاتِه.2

  • آنکه می‌آید و شی‌ء را مشخص می‌کند و متشخِّص می‌کند به معنای آن چیزی که به‌واسطۀ او دیگر اشتراک در او ممتنع است، فقط وجود است که باعث تشخّص است پس مشخِّص ماهیت وجود است و متشخِّص، همان وجود هویت خارجی است. هر وجودی؛ چه وجود باری تعالی باشد که حدود ندارد و چه وجود سایر موجودات باشد که دارای حدود هستند حالا آن حدود، حدود صورت و مادی باشد یااینکه نه حدود، حدود همان مرتبۀ وجودی در مجردات باشد، متشخّص بالذات هستند و خودشان متشخّص هستند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 12.
    2. همان.

جلسه ۶۱۰

12
  • و إذا قُطعَ النَّظرُ عَن نَحوِ الوجودِ الخاصِّ لِلشَیءِ فالعقلُ لا یَأبیٰ عن تَجویزِ الاشتراکِ فیه و إن ضُمَّ إلیهِ ألفُ مخصِّص.1

  • اگر ما این وجود خاص را از این شی‌ء خارجی برداریم و خود صورت ماهوی او را در نظر بگیریم، هزارتا مثل او هم می‌شود تصور کرد و دیگر اشتراک محال نیست چون ما آن وجود را سلب کردیم و وقتی وجود را سلب کردیم، یک صورت می‌ماند. شما روی صدتا کاغذ می‌توانید یک صورت را بچسبانید چون وجود را سلب کردید؛ آن صورتی که قائم به ذهن و قائم به شخص هست را از آن ماده جدا کردید مثلاً از این زید صورت را جدا کردید و فقط یک صورت برای خودتان نگه داشتید و صورت و ماهیت هم قابل تکثّر است. البته صورت در عرض است و ماهیت همان مشخصات ذاتیه است. وقتی که قطع نظر از نحو وجود خاص برای شیء بشود و فقط آن ماهیت مدّنظر باشد ـ نه بدون استناد به نفس و نه بدون استناد به آن خارج ـ و خود او درنظر گرفته بشود عقل مانعی از تجویز اشتراک در آن نمی‌بیند. خب اشتراک در آن باشد، چه اشکال‌ دارد؟! اگرچه هزار مخصِّص به او ضمیمه بشود فرض کنید این صورت یک متر و هفتاد و پنج باشد و این صورت دارای موی سیاه باشد و این صورت دارای وزن فلان باشد، شما هزارتا از این مخصِّصات و عوارض شخصیه به این اضافه کنید باز ممکن است همین پیدا بشود، چه اشکال دارد؟! از یک کارخانه‌ای که در آن لاستیک و پلاستیک می‌ریزید، چندتا توپ بیرون می‌آید؟ عروسک هم بیرون می‌آید اما شما عروسک نخرید چون عروسک مجسمه است و اشکال دارد، توپ بخرید! فرض کنید که از این کارخانه هزارتا توپ بیرون می‌آید و همۀ توپ‌ها عین هم هستند و هیچ فرقی از نظر رنگ و وزن و حجم باهم ندارند. می‌گوییم: هزارتا کم است، دوباره هزارتا دیگر هم عین همان درست می‌کند و دوهزارتا دیگر هم عین همان درست می‌کند، هرچه درست می‌کند عین هم است. هرچه هم مخصِّصات زیاد باشد باز می‌تواند مانند آن را [درست کند]. چرا؟ چون این قابل تکثّر است. بحث، بحث وجود نیست بلکه بحث خود حدود ماهوی است و هرچه این مخصّص زیاد بشود باز مابإزاء خارجی آن‌هم تکثّر پیدا می‌کند و هیچ کاری ندارد.

    1. همان.

جلسه ۶۱۰

13
  • فرق امتیاز با تشخّص

  • فإنَّ الامتیازَ فی الواقعِ غیرَ التشخُّص إذِ الأولُ لِلشیءِ بِالقیاسِ إلی المُشارکاتِ فی أمرٍ عامٍ و الثانی بِاعتبارهِ فی نفسِه حتی أنَّه لو لَم یکن لَه مشارِکٌ لا یحتاجُ إلی مُمیزٍ زائدٍ معَ أنّ لَه تشخُّصاً فی نَفسِه.1

  • امتیاز با تشخّص فرق می‌کند؛ امتیاز یعنی مِیز بین دو شی‌ء خارجی، ماهیت و تشخّص یعنی استقلال در وجود. امتیاز به شی‌ء برمی‌گردد و عارض به شی‌ء در قیاس با سایر آن مشارکات در امر عام است. فرض کنید این در مکان شرکت دارد ولی امتیازش به این است که جای آن فرق می‌کند، این به وزن شرکت دارد ولی امتیازش به این است که وزن تفاوت می‌کند، اینها در لون شرکت دارند ولی امتیازش به این است که لونش فرق می‌کند و در کم شرکت دارند ولی امتیازش به این است که کم، کم‌وزیاد می‌شود، امتیاز به چیزی برمی‌گردد که در شرکت یک امر عامی بین دو چیز باهم متشارکین وجود دارند و امتیاز در همان شرکت بین آنها فرق قائل می‌شود ولی تشخّص به این برنمی‌گردد و به خود وجود او برمی‌گردد.

  • دومی که تشخّص باشد به اعتبار نفس شی‌ء است نه به اعتبار قیاس او با شی‌ء دیگر، حتی اگر مثل وجود باری تعالی برای شی‌ء مشارکی نباشد احتیاجی به ممیز زائد ندارد ولی تشخّصش را دارد! مشارک ندارد چون اصلاً وجود و جوهرۀ او فرق می‌کند ولکن تشخّص دارد پس تشخّص به ذات شی‌ء برمی‌گردد و امتیاز به فرق بین او و بقیه برمی‌گردد در اموری که باهم متشارک هستند.

  • و لا یَبعُد أن یکونَ التَمیُّزُ یوجِبُ لِلشیءِ إستعدادَ التشخُّصِ فإنّ النوعَ المادّی المُنتَشَر ما لَم یَکن المادةَ متخصِّصةَ الاستعداد لِواحدٍ مِنه لا یفیضُ وجودُه عنِ المبدأ الأعلیٰ.2

  • بعید نیست که این‌طوری بگوییم که تمیّز از نقطه‌نظر استجلاب فیض از ناحیۀ پروردگار موجب استعداد تشخّص می‌شود یعنی وقتی که تمیّز برای شی‌ء پیدا بشود آن موقع قابلیت پیدا می‌کند که از ناحیۀ پروردگار به او افاضه بشود. قبل از تمیّز که آن ماهیت در مرتبۀ یک ماهیت مبهمه است هیچ‌وقت استجلاب فیض نمی‌کند، فیض می‌خواهد به چه بخورد؟ افاضۀ اشراقیه می‌خواهد به چه بخورد؟! به امر مبهم؟! به امر مبهم که نمی‌خورد! بنابراین وقتی که ماهیت در وعاء خودش نه در وعاء خارج دارای تمیّز شد ـ صحبت در این است که هنوز فیض وجود به او افاضه نشده است ـ اگر این افاضه بخواهد صورت خارجی پیدا کند باید این صورت خارجی شی‌ء متمیز باشد گرچه همین تمیّز هم از ناحیۀ آن افاضه پیدا می‌شود ولی اینها از نظر رتبه فرق می‌کنند.

    1. همان.
    2. .همان.

جلسه ۶۱۰

14
  • آن نوع مادی که در بین همۀ اصناف و اینها منتشر هست که همان عنوان مبهمه که همان حیوانیت و انسانیت مبهمه است را دارد، اگر ماده استعداد خاصی را برای یکی از این نوع نداشته باشد از مبدأ اعلیٰ به او افاضۀ وجود نمی‌شود. بنابراین باید این نوع مادی که همان ماده‌ای است که برای اینکه به انواع متعدده پیدا بشود قابلیت دارد، برای تشخّص خارجی باید استعداد و قابلیت‌ نفسی را هم داشته باشد تااینکه قابلیت وجودی به او افاضه بشود. لذا گفتند که به نفس آن هیولای مبهمه مِن حیثُ هی هی صورت افاضه نمی‌شود مگر اینکه خود آن هیولا به ماده تبدیل بشود که ماده خودش را به قبول صورت نوعیه یک پلّه نزدیک‌تر می‌کند و بعد از اینکه برای صورت نوعیه قابلیت پیدا کرد آن‌وقت به‌واسطۀ افاضۀ علت تامه، آن صورت بر آن منتقش می‌شود و این مربوط به کیفیت جزئیت در اشیاء خارجی می‌شود.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد