پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۱-۱: مباحث عامه - اصالت وجود
توضیحات
درس بیست و دوم از سلسله دروس شرح منظومه از منشئات حضرت آیة الله حاج سید محمد محسن حسینی طهرانی اولین جلسه از مبحث زیادت وجود بر ماهیت میباشد. حضرت استاد در ابتدای این جلسه به انفکاک ذهنی وجود از ماهیت و اتحاد این دو در خارج پرداختهاند. حضرت استاد حسینی طهرانی کیفیت عملکرد ذهن در فهم ماهیت و وجود را بیان کردهاند. اعتقاد اساد بر این است که تخلیه واهیت از وجود مستلزم تحلیه آن به وجود است. ایشان هرگونه رابطه بین جزئیت بین وجود و ماهیت را نفی کرده و این دو مقوله را دو مبحث کاملا مجزا ای یکدیگر میداند. در بخش از این درس استاد با بیان این نکته که با توجه به بحث اشتراک معنوی وجود دیگر نیازی به مطرح کردن بحث زیادت وجود بر ماهیت نبودهاست، به این نکته اشاره مینمایند که شایسته بود تا بحث زیادت وجود بر ماهیت قبل از مبحث اشتراک وجود مطرح شود. در این درس استاد برای رفع هر گونه ابهام از ای بحث به سوالات مطرح شده متعددی پاسخ میدهند، که مطالعه آن برای ایضاح مطلب مفید است.
هو العلیم
دلیل اول تا سوم مرحوم حاجی برای زیادی وجود بر ماهیّت
شرح منظومه جلسه بیست و دوم
(المقصد الاول فی امور العامة، الفریدة الأولی فی الوجود و العدم، غرر فی غُرَرٌ فِی زِیٰادَة الوُجُود علی المَهِیّة)
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّس اللّه سرّه
بسم الله الرحمن الرّحیم
| إنّ الْوُجُودَ عَارِضُ المَهِیَّة | *** | تَصَوُّرًا وَ اتَّحَدَا هُوِیّةً |
| لِصِحَّةِ السَّلْبِ عَلَیٰ الْکَوْنِ فَقَطْ | *** | وَ لاِفْتِقَارِ حَمْلِهِ إلَی الْوَسَط |
| وَ لاِنْفِکَاکٍ مِنْهُ فِي التَّعَقُلِ | *** | وَ لاِتَّحَادِ الْکُلِّ وَ التَّسَلْسُلِ |
| وَ الْفَرْدُ کَالْمُطْلَقِ مِنْهُ وَ الْحِصَص | *** | زِیْدَ عَلَیْهَا مُطْلَقًا عَمًّا وَ خَصّ |
غُرَرٌ فِی زِیٰادَة الوُجُود علی المَهِیّة
انفکاک ذهنی وجود از ماهیّت و اتحاد خارجی آنها
این بحث راجع به این مسئله است که وجود در وعاءِ ذهن غیر از ماهیّت است ولیکن در عالمِ خارج و تعیّن، عین همان ماهیّت خارج است و ما در خارج یک وجود و یک ماهیّت جدای از هم نداریم که یکی بر دیگری عارض شده باشد. اما در عالم ذهن، انفکاک بین وجود و ماهیّت یک امر بدیهی است.
البتّه اینکه ایشان میفرمایند که یک امر بدیهی است، به معنای این است که ما بالوجدان ماهیّت را لابشرط تعقّل میکنیم و وقتی که این ماهیّت، لابشرط تعقّل شد، لازمۀ یک مفهوم لابشرط این است که امکان داشته باشد که با یک شرطی اجتماع پیدا کند یا اجتماع پیدا نکند.
نکتهای که در اینجا هست این است که همانطوریکه در خارج، وجود، عین ماهیّت است و انفکاک ناپذیر هستند، در وجود ذهنی هم ماهیّت با وجودِ سازندۀ آن ماهیّت ذهنی یکی است و انفکاکناپذیر هستند.
بهعبارتدیگر ما در ذهن یک حاقِّ ذهنی را تصوّر میکنیم و یک تأمّل و تعمّلِ ذهنی را تصوّر میکنیم؛ یعنی ذهن کارها و افعالی را انجام میدهد که تمام این افعال و کارها یک نحوۀ وجود هستند که در بحث وجود ذهنی آنها را میگوییم. در آنجا میگوییم که آنچه که در تصوّر ما از ماهیّات و مفاهیم میآید، یک عملی از اعمال و یک فعلی از افعال ذهن است که همین بهوجود آمدن و در ذهن تحقّق پیدا کردن، نحوٌ من الوجود است. این وجود خاصِّ به وجود آورندۀ ماهیّت لاجرم و [ناگزیر] باید عین همان ماهیّتِ در عالم ذهن و در حاقِّ ذهن باشد، چون ماهیّتی که متساویالطّرفینِ نسبت به وجود و عدم است، خارج و ذهن بر نمیدارد.
ماهیّت، ماهیّت است؛ چه در ذهن، چه در عالم خارج! و آنچه که این ماهیّت را باید به مرحلۀ تحقّق در بیاورد، وجود است یا وجود خارجی یا وجود ذهنی؛ در وجود خارجی که آن ماهیّت عین وجود خارجی است، و در وجود ذهنی هم آن وجودی که این ماهیّت را در ذهن بهوجود میآورد عین ماهیّت است؛ در این دو بحثی نیست.
کیفیت تجرید ماهیت از وجود در ذهن
صحبت در حاقِّ ذهن نیست بلکه صحبت در تعمّل ذهن است ـ به عین یا با الف فرقی نمیکند ـ که این تعمّل یا تأمّل ذهنی میآید این ماهیّتی که همین الآن هم در ذهن با یک وجود مختصِّ به خود تحقّق پیدا کرده است را لابشرط تصوّر میکند و آن را نسبت به تحقّق خارجی و زیادی وجود بر او یا نسبت به وجود ذهنی، منفرداً و مجرّداً بهحساب میآورد. این میشود تجرید ذهن، ماهیّت را از نَحوَیْن من الوجود؛ هم وجود خارجی و هم وجود ذهنی.
تلمیذ: آیا کار ذهن در مورد ماهیّت لابشرط این است که وجود و ماهیّت را از هم جدا میکند؟
استاد: ماهیّتِ آن چیزی را که ذهن در خود آورده است با وجود خاصِّ به آن چیزی که در ذهن آمده است عینیّت دارد و اینجا مانند وجود خارجی است و هیچ فرقی ندارند؛ ولی کاری که ذهن میکند این است که همان ماهیّتی که در ذهن آمده است را جدای از آن وجود خارجی تصوّر میکند.
تلمیذ: پس در آن چیزی که در ذهن آمده است، وجود و ماهیّت دو چیز جدای از هم هستند؟
استاد: آن چیزی را که میخواهیم از ماهیّت انفکاک بدهیم، وجود خارجی است و ذهن نمیخواهد که ماهیّت را از وجود ذهنی انفکاک بدهد. ذهن میگوید که این ماهیّتی را که من الآن در خودم آوردهام، این جنسی را که الآن در خودم آوردهام، این فصلی را که الآن در خودم آوردهام، منبابمثال این لیوانی را که من الآن در ذهنم آوردهام، این لیوان با وجود خودش در خارج دوتا است؛ چون اگر این لیوان با وجود خارجی آن یکی بود الآن باید یک لیوان خارجی در ذهن من تحقّق پیدا کرده باشد، درحالیکه اینطور نیست.
بنابراین ذهن میگوید که این لیوان که من الآن در خودم آوردهام غیر از آن لیوان خارجی است؛ چون اگر آنچه در ذهن آمده است آن لیوان خارجی بود، دیگر در ذهن من نمیگنجید. شما الآن به یک کوهی از همین کوههای اطرافِ قم نگاه بکنید و بعد چشمتان را ببندید، میبینید که آن کوه الآن در ذهن شما است؛ ذهن شما کجا و این کوه کجا؟! پس هیچگاه آن کوه خارجی و وجود خارجی در ذهن ما نیامده است و آنچه که در ذهن آمده است ماهیّت آن است.
ولی صحبت در این است که آن ماهیّتی که الآن در ذهن آمده است باز او با یک وجودی عینیّت دارد که همان وجودِ خاصِّ به وجود ذهنی است نه آن وجود خارجی. کاری که ذهن میکند این است که این ماهیّت را از آن وجود خارجی جدا میکند، نه از وجود در خودش. پس این مطلب روشن شد.
کیفیت عملکرد ذهن در تولید ماهیت بدون وجود
حالا ذهن یک کار دیگری را هم انجام میدهد و آن اینکه وقتی که ذهن چنین عملی را انجام میدهد، با خودش این حرف را هم میزند و میگوید حالاکه من آمدهام و این ماهیّت را از آن وجود خارجی جدا کردهام و وجود خارجی در من نیامده است بلکه ماهیّتش در من آمده است؛ پس معلوم میشود که همین ماهیّتی که در ذهن من آمده است گرچه الآن در ذهن من عینیّت دارد ولی باز این ماهیّت لازمۀ آن وجود ذهنی من نیست بلکه این ماهیّت یک شیئی است که من او را تأمّل کردهام و گاهی آن را در ذهن خودم میآورم و گاهی آن را در خارج میبینم. ذهن این کار دوم را هم انجام میدهد.
پس ذهن دوتا کار انجام داده است که در ازاء هم هستند؛ که متوجّه یکی از آنها هست و یکی از آنها را متوجّه نیست:
آن را که متوجّه است این است که میگوید من ماهیّاتی را که در ذهنم آوردهام، درست است که با وجود خارجی عینیّت دارند ولی میشود این ماهیّات را بدون آن وجود خارجی تصوّر کرد. این کاری است که ذهن میکند؛ یعنی عین همان ماهیّت خارجی را من میتوانم تصوّر بکنم بدون اینکه آن وجود خارجی در ذهن آمده باشد. این کاری است که ذهن کرده است.
ولی بخواهد یا نخواهد یک کار دیگری هم انجام داده است و آن کار این است که میگوید همین که من ماهیّت را از آن وجود خارجی جدا کردم نشان میدهد که آن ماهیّت در ذهن من هم از آن وجود ذهنیِ من جدا است، گرچه الآن آن ماهیّت با آن وجود خاصِّ به خودش عینیّت دارد ولی باز ماهیّت از او هم جدا است.
استدلال بر عینیّت ماهیّت با وجود ذهنی
دلیل بر این مطلب که ماهیّات با وجود ذهنی عینیّت دارند این است که شما هر وقت بخواهید آن شیء را تصوّر بکنید، میبینید که همان چیزی را که قبلاً تصوّر کردهاید دوباره همان در ذهنتان میآید. از اینجا معلوم میشود که این وجوداتی که در ذهن شما آمدهاند، در وعاءِ ذهن مستقر هستند و در جای خودشان قرار دارند، منتها عنایت یا عدم عنایت به آنها یک مطلب دیگری است.
شما یک صحنهای یا یک ماهیّتی را بعد از یک سال یا بعد از دوسال به همان کیفیت و نحوهای که دو سال پیش در ذهن شما جای گرفته است تداعی میکنید و این دلیل بر این است که ماهیّت با آن وجود ذهنیِ خودش عینیّت پیدا کرده است و در خزانه رفته است و آنجا مُهر و موم شده است؛ شما بعد از یک سال دربِ آن خزانه را باز میکنید و آن ماهیّت را جلو میکشید و بیرون میآورید. حالاکه آن را جلو آوردید دوباره یک وجود دیگری به آن میدهید. یعنی این وجودِ خاص که با آن ماهیّت عینیّت دارد، چه شما بدانید و چه ندانید آن ماهیّت یک وجود خاصّ به خودش را دارد که او در همۀ حالات و در همۀ احوال عینیّت با ذهن دارد.
البتّه اینها بحثهای وجود ذهنی است که ما اینجا استطراداً مطرح میکنیم. اگر آن وجود خاص با ماهیّت عینیّت نداشت، شما نسبت به صورت قبلیِ او بیگانه بودید و اصلاً نمیتوانستید که آن را تصوّر کنید. پس اینکه دوباره برمیگردید و همان صورت قبلی ـ نه غیر آن ـ را در ذهن میآورید، دلیل بر این است که همان صورت ذهنی با نفس شما عینیّت پیدا کرده است و چون نفس، نفسِ مجرّد است این صورت هم جنبۀ تجرد پیدا کرده است و این جهت تجرد، یعنی وجود مجرّد، همیشه با این نفس حرکت میکند و جلو میآید.
به هر مقدار که نفس شما وجود دارد و بعداً هم وجود خواهد داشت، آنچه را که با آن نفس در وجودات ذهنی عینیّت پیدا کرده است تمام آنها در این نفس منطوی هستند و شما دوباره بر میگردید و آنها را استحضار میکنید و همینطور آن صورت دیگر را هم استحضار میکنید و هلمّ جرّا.
ذهنی بودن انفکاک وجود از ماهیّت
بنابراین بحث زیادی وجود بر ماهیّت، یک بحث ذهنی است یعنی ذهن است که میگوید که در ذهن نه در خارج، وجود زائد بر ماهیّت است؛ و الاّ ـ به قول مرحوم حاجی ـ کسی نیامده است بگوید که ما در خارج دو چیز داریم: یکی به عنوان ماهیّت و دیگری به عنوان وجود، و این وجود میآید و زائد بر آن ماهیّت میشود! درست مانند شکر و آب؛ که شکر در یک طرف است و آب هم در طرف دیگر است و شما این شکر را در این آب میریزید و این آب شیرین میشود.
مسئله در اینجا اینطور نیست؛ بلکه تمام اینها حکایت از این میکند که وجود، عبارت از یک مفهومی است که این مفهوم در ذهن ـ نه در خارج ـ، زائد بر ماهیّت است.
تحقق تحلیه و تخلیۀ ماهیّت از وجود در نفس
ولی اینکه میگوییم در ذهن، زائد بر این ماهیّت است یعنی در تأمّلِ ذهن، زائد بر ماهیّت است اما در حاقِّ ذهن باز همان ماهیّتی را که ما از وجود تخلیه و تجرید میکنیم، همین کار تخلیه مگر یک فعلی از افعال نفس نیست؟ تا وجود تحقّق نداشته باشد که این فعل از افعال نفس انجام نمیگیرد؛ فرق نمیکند که شما از یک چاه خاک یا آب در بیاورید که در اینصورت یک وجودی در اینجا دارد تحقّق پیدا میکند و چه در یک چاهی آب بریزید، در اینصورت هم باز یک وجودی در اینجا تحقّق پیدا میکند. فرق نمیکند که شما از یک حوضی آب بیرون بکشید یا در آن آب بریزید، از یک زمین خاک دربیاورید یا در آن خاک بریزید؛ بالأخره هر دو کار، دو فعل از افعال آدمی و انسان هستند و فرقی نمیکند.
این تخلیهای را که شما انجام میدهید و ماهیّت را جدای از وجود تصوّر میکنید این هم فعلی از افعال نفس است. واقعاً هم همینطور است و اگر نتوانید ماهیت را جداگانه تصوّر کنید، اصلاً تابهحال نمیتوانستید که این همه مباحثِ وجود را تعقّل کنید. اینکه میگویید که اصلِ عالم و هستی وجود است و ماهیّت یک امر اعتباری است؛ بهخاطر این است که وجود را از ماهیّت جدا کردید.
و الاّ اگر نتوانید وجود را از ماهیّت جدا کنید، امکان ندارد که بتوانید برای وجود، حسابِ جدا و برای ماهیّت هم حسابِ جدایی تصوّر کنید، درحالیکه هر بچهای برای هر کدام از وجود و ماهیّت، حساب جدایی باز میکند. تمام این تخلیه و تجریدها یک نحوۀ وجود دادنی است به آنچه را که شما دارید آن را تخلیه میکنید. یعنی در همین حالی که شما این ماهیّت را از وجود جدا میکنید، در همان حال دارید با وجود، این کار و این قضیّه را انجام میدهید.
مثالی برای برگشت تخلیه به تحلیه
در دعای سیّدالشهدا علیه السّلام دارد که:
«کيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ؟ أَ يَكُونُ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟»؛1 یعنی همینکه دارید با فکرتان برای اثبات صانع دلیل میآورید، همینکه الآن با این مغز و عقل و مشاهدات خودتان دارید برای اثبات باریتعالیٰ دلیل میآورید، تمام اینها عنایتی از طرف اوست و در حقیقت اوست که دارد این کار را انجام میدهد.
درست مثل یک کارخانۀ برق که شما یک سیمی از این کارخانۀ برق به اینجا کشیدهاید و یک ژنراتوری را در اینجا گذاشتهاید که این ژنراتور بوسیلۀ آن سیمِ کارخانۀ برق، بهحرکت درمیآید و بعد خود این ژنراتور هم برق تولید میکند. حالا آیا این ژنراتور میتواند بگوید که من الآن دارم میگردم و برق تولید میکنم؟!
این برق او از کجا به وجود آمده است؟ برق او از آن سیمی است که از آن کارخانه در این ژنراتور میآید و اگر شما آن سیم را قطع کنید، دیگر این ژنراتور نمیتواند برق تولید کند. پس تولیدِ برق کردنِ این دستگاه هم بهواسطۀ اتّصالی است که با آن منبع دارد و اگر آن اتّصال قطع شود دیگر این دستگاه هم عاطِل و باطل میماند.
الآن که شما ماهیّات را در ذهنتان از وجود تخلیه و تجرید میکنید؛ همین عملی را که دارید انجام میدهید، نحوٌ من الوجود است که دارید این کار را با او انجام میدهید. پس ولو اینکه این کار اسماً تخلیه یا تجریدِ ماهیّت از وجود است اما در واقع، تحلیه و لباس پوشاندنِ ماهیّت به وجود است؛ یعنی به آن ماهیّتی که دارید آن را جدا میکنید، مرتّباً لباس میپوشانید.
تلمیذ: نفس انسان ذاتاً اقتضاء یک ماهیّاتی را میکند یعنی انسان بالوجدان مییابد که ماهیّت را میفهمد. و اگر آنها را نمیفهمید، نمیتوانست که آنها را بهصورت لابشرط تصوّر کند.
استاد: سؤال این است که اینکه خودش بالوجدان مییابد، این یافتن از کجا پیدا شده است؟ شما میگویید که ما آنها را بالوجدان مییابیم، خب یافتن هم نحوٌمنالوجود است. شما هرچه که در ذهنتان تصور کنید بالأخره یک نحوٌ من الوجود در او هست.
شمول مبحث اشتراک وجود بر زیادت وجود
صحبت ما در این است که این ماهیت با آن وجود خارجی قابل انفکاک از آن وجود خارجی در عالم ذهن هست در واقع بحث ما در خارجیّت و عینیّت وجود نیست بلکه بحثِ مفهوم است که این مفهومِ وجود، عین ماهیّت نیست بلکه این مفهومِ وجود یک عالَمی دارد و مفهومی که ماهیّت است هم یک عالَم دیگری دارد. صحبت راجع به این مسئله است.
اما در اینکه خود ذهن هم مییابد که در هرجا که ماهیّتی بخواهد تحقّق پیدا بکند، چه تصوّراً و چه خارجاً و چه در غیر خارج ـ اگر بگوییم که عالم دیگری غیر از این دو هم باشد ـ، تحقّق آن ماهیّت با وجود است و با وجود تحقّق پیدا میکند، در این مطلب شکّی نیست و خودِ ذهن هم این مسئله را میفهمد.
لذا بهنظر بنده اگر بحث زیادة وجود بر ماهیّت با بحث اشتراک معنوی یکی بودند، دیگر از این بحث بهصورت جداگانه، بینیاز بودیم. وقتی که ما از اشتراک معنوی وجود بحث میکنیم، در آنجا میگوییم که مفهوم وجود یک مفهوم مشترک معنوی است و به عبارت دیگر مفهوم وجود عینیّت واحدی دارد؛ این مطلب را از باب حکایت مفهوم وجود با خارج داریم میگوییم.
وقتی که ما در بحث قبلی ثابت کردیم که مفهوم وجود یک مفهوم مشترک است و یک مفهوم بیشتر ندارد درحالیکه ذات ماهیّت اختلاف است؛ اختلافِ شجر با حجر، زمین با آسمان، آسمان با...؛ بنابراین ما در همان بحثِ قبلی حساب خود را با ماهیّت تسویه کردیم و گفتیم که وجود یک مفهوم مشترک معنوی است که آن مشترک معنوی مفهومِ واحدی است و این اختلافاتی که ما میبینیم همه ناشی از ماهیات است.
پس بنابراین امکان ندارد که یک مفهومِ واحد، عین ماهیّت باشد چون اگر یک مفهوم واحد، عین ماهیّت باشد پس بنابراین ما طبق همان قاعدۀ معروف که میگوید: «الف» مساوی با «ب» است، «ب» هم مساوی با «ج» است، پس «الف» مساوی با «ج» است میتوانیم بگوییم که اگر این مفهومِ وجود از نظر مفهوم عینِ این ماهیّت باشد و همین مفهومِ وجود از نظر مفهوم عینِ لیوان باشد؛ پس ما باید بتوانیم بهجای اینکه به این بگوییم لیوان بگوییم پارچ، و بهجای اینکه بگوییم انسان بگوییم حیوان؛ چون وجود که واحد شد و از نظر مفهومی هم با ماهیّات یکی شد.
در اینصورت وقتی که یکی شد، یکی که هیچوقت دوتا نمیشود؛ پس شما بهجای اینکه برای انسان حمل بیاورید که: «الانسانُ حیوانٌ ناطق» بگویید: «الانسانُ بقرٌ»، «الانسانُ غنمٌ»؛ بهخاطر اینکه این وجود با این ماهیّت یکی است و همین وجود مفهوماً با آن ماهیّت دیگر هم یکی است ـ ازنظر مفهوم یکی است نه ازنظر مصداق خارجی ـ. بنابراین میتوانیم بگوییم که اصلاً این بحثِ زیادت وجود بر ماهیّت یک بحث زائدی است که مرحوم حاجی در اینجا مطرح کردهاند و البتّه به این مسئله اشکال هم کردهاند.1
بطلان رابطۀ جزئیت، بین وجود و ماهیت
تلمیذ: مسئله این است که آیا وجود جزءِ ماهیّت است یا عین ماهیّت است؟ اگر بگوییم که وجود جزءِ ماهیّت است همین اشکالها وارد میشود ولی اگر بگوییم که وجود عینِ ماهیّت است پس وجود و ماهیّات یکی هستند و دیگر اشکالی وارد نمیشود، مثلِ ناطق که جزء انسان است.
استاد: بحثِ جزئیّت که بطلانش خیلی بدیهی و روشن است و خود مرحوم حاجی هم در باب تسلسل میگویند که اگر وجود را جزئی از ماهیّات بدانیم تسلسل لازم میآید.
اصلاً بحث وجود با بحث ماهیّت دوتا بحث متفاوت هستند؛ ما در باب اشتراک معنوی وجود، از اول بین وجود و ماهیّت را جدا کردیم و گفتیم که ماهیّت عبارت از کیفیت وجود است و در اینصورت دیگر نمیشود که وجود، جزء ـ یعنی جنس ـ برای آن ماهیّت باشد.
و گفتیم که وجود، یک مفهوم مشترک است و بهعبارتدیگر یک مصداق خارجی میباشد، مصداق خارجی هم نه بهعنوانِ جزئی از ماهیّات، بلکه یک حقیقتی است که آن حقیقت، منتشر و پراکنده شده است و خودش هم دارای یک مفهوم است و به تعدّد ماهیّات، مفاهیم متعدّده ندارد که ناچار باشیم قائل به اشتراک لفظی بشویم.
پس وقتی که یک حقیقت واحده بیشتر نداشته باشیم، این اختلافاتی که آمده است از کجا پیدا شدهاند؟ این اختلافات از ناحیۀ ماهیّت پیدا شدهاند و وقتی که ما آن حقیقت را در قالبِ ماهیّت ریختیم، اختلاف پیدا شد.
پس نمیتوانیم که وجود را به معنای جنس بگیریم؛ چون اصلاً بحث راجع به این است که ما مفهوم ماهیّت و وجود را از اول جدا کردهایم و جنس را در ماهیّت بردیم و حقیقتِ هستی که وجود است را جدای از ماهیّت تصور کردیم. بهعبارتدیگر جنس و ماهیت را جزءِ مقولات بردیم درحالیکه وجود را جزءِ مقولات نبردیم بلکه مقولات در خارج، عارض بر وجود هستند.
پس وقتی که جنس و فصل و همینطور عوارض دیگر مثل کمّ و کیف و... را داخل در مقولات و جدای از وجود تصوّر کردیم، بنابراین روشن میشود که حقیقتِ هستی یک امر و مفهوم واحدی است که آن مفهومِ واحد قطعاً نمیتواند با ماهیّت یکی بشود و دیگر نوبت به بحث زیادت وجود بر ماهیّت نمیرسد.
لذا اینکه آقایان اشکال کردهاند ـ مثل مرحوم آملی که دیدم ایشان اشکال کردهاند ـ1 صحیح است. حالا مرحوم حاجی بهعنوان زیادت توضیح این مطالب را در اینجا ذکر کردهاند. سپس ایشان در اینجا ادلّهای را هم ذکر میکنند که دلایل خوب و روشنی هم هستند.
رجحان تقدیمِ مبحث زیادت وجود، بر اشتراک معنوی وجود
بهنظر من اگر این بحث زیادی وجود بر ماهیّت را قبل از بحث اشتراک معنوی وجود میآوردند، خیلی خوب بود. یعنی اول بحث میکردیم که آیا وجود عین ماهیّت است یا جدای از ماهیّت است؟ و ثابت میکردیم که وجود نه عین ماهیّت است و نه جنسِ ماهیّت، و فصلِ ماهیّت هم مسلّم است که نیست.
بعد وقتی که ثابت کردیم که وجود نه عین ماهیّت است و نه جنس ماهیّت، آنوقت صحبت میکردیم که آیا باید قائل به اشتراک لفظی در وجود بشویم؟ یعنی وجود که برای خودش یک حساب و کتابی جدای از ماهیّت دارد و ما هم این را قبول داریم، آیا این حساب و کتاب به تعداد وجودات، حساب و کتاب جدا است که قائل به اشتراک لفظی بشویم؟ یا اینکه نه، همۀ وجودات را یک کاسه میکنیم و یک حکم به همۀ آنها بار میکنیم که قائل به اشتراک معنوی بشویم؟
اگر این بحث زیادی وجود را قبل از اشتراک معنوی میآوردند، کار بهجایی بود چون هم اشتراک معنوی وجود بهتر جا میافتاد و هم خود این بحث، دیگر زائد نبود. این اشکال در کلمات مرحوم حاجی هست که ایشان در عبارات و فصول گاهی تقدیم و تأخیر انجام میدهند.
غُرَرٌ فيِ زِیٰادَة الوُجُود علی المَهِیَّة
خلافًا للأشعری1، حیث یقول بعینیّته لها ذهنًا، درحالیکه اشعری با این معنا مخالف است و میگوید که وجود در ذهن با ماهیّت عینیّت دارد؛ بمعنی أنّ المفهوم مِن أحدهما عینُ المفهومِ مِن الآخَر؛2 یعنی هر آنچه شما از یکی از آن دو میفهمید همان چیزی است که از دیگری میفهمید.
اشتراک معنوی، لازمۀ عدم عینیّت وجود و ماهیّت
تلمیذ: پس اشعری قائل به اشتراک لفظی وجود است؟
استاد: بله، منتها این اشتراک لفظی در ذهن است و الاّ خود اشعریها هم در خارج قائل به اشتراک لفظی نیستند. یعنی اینها نمیگویند که وجود در خارج عین ماهیّت است، یعنی بحث اشتراک لفظی وجود با بحث عینیّت وجود با ماهیّت، در خارج دوتا است.
یعنی ممکن است که بگوییم وجود در خارج، زائد بر ماهیّت است و درعینحال قائل به اشتراک لفظی هم بشویم. بهعبارتدیگر وجود خارجی بهتعداد مصادیقی که دارد، از نظر سنخیّت با هم تفاوت دارند، که این همان قائل به اشتراک لفظی بودن است درحالیکه قائل به عینیّت هم نیستیم.
ممکن است که ما قائل به عینیّت بشویم و بگوییم که وجود در خارج عینِ ماهیّت است و اگر وجود در خارج عینِ ماهیّت شد، در اینصورت دیگر نمیتوانیم قائل به اشتراک معنوی بشویم؛ چون وقتی که وجود عین آن ماهیّت شد و از طرفی ماهیّات هم با همدیگر اختلاف دارند پس خود وجودات هم با همدیگر اختلاف دارند. یعنی بحث اشتراک معنوی، لازمۀ بحث عدم عینیّت وجود با ماهیّت است؛ لذا ما گفتیم که ایشان بحث اشتراک معنوی را که زودتر ذکر کردند، خوب بود آن را بعد از بحث عدم عینیّت وجود با ماهیّت ذکر میکردند.
تلمیذ: اشعری میگوید که این مسئله فقط در ذهن است؟
استاد: بله، یعنی ایشان که در اینجا قائل به عینیّت وجود با ماهیّت هستند، خارج را نمیگویند بلکه آنها هم این مسئله را در ذهن میگویند. در خارج مسلّم است که وجود با ماهیّت یکی است، ولی این یکی بودن در خارج خودش دو شق میشود: یا بهعنوان اشتراک لفظی یکی است، یا بهعنوان اشتراک معنوی یکی است.
اما اینکه ما در خارج دو چیز ببینیم، کسی این حرف را نزده است که الآن منبابمثال ما که این پارچ را میبینیم، دو چیز را میبینیم و شما که یک چیز را میبینید اصلاً اشتباه میکنید و اگر چشمتان را یک خُرده تقویت کنید و عینک بگذارید و یا اینکه یک عینکی از آمریکا اختراع بشود و به چشم ما بزنند، ما هم الآن وقتی که به این پارچ نگاه میکنیم دو چیز را میبینیم! یک چیزی را بهعنوان وجودش میبینیم و یک چیزی را هم بهعنوان ماهیّتش میبینیم! چنین چیزی نیست و وجود در خارج، عین ماهیّت است.
تلمیذ: در بحث اشتراک لفظی و معنوی وجود، بحث در این است که آیا دو وجود داریم یا یکی؟
استاد: بله افتراقی که بین این دوتا هست صحیح است، ولی صحبت در این است که با بحث اشتراک معنوی دیگر بحث در زیادت وجود بر ماهیّت نمیشود. یعنی شما با بحثی که از اشتراک معنوی میکنید دیگر جایی برای بحث از زیادت وجود بر ماهیّت نیست. بله اگر بحث از زیادت وجود بر ماهیّت قبل از بحث اشتراک معنوی بود، این مطلب درست بود.
استدلال مصنف بر زیادت وجود بر ماهیت در ذهن
و بعبارةٍ أخریٰ، بعد التعمّل الشدید فی تخلیة المهیّة عن مطلق الوجود، لیست المهیّةُ، بالحمل الأوّلی الذّاتی، وجودًا، و إن کانت بالحمل الشّایع الصّناعی، وجودًا. و کذا التخلیة و التجرید؛1
لأنّ المحقِّقین مِن الحُکَماء2 قالوا بِزیادَتِهِ علیها في الذّهن لا في العین محقّقین از حکماء فرمودهاند که وجود در ذهن نه در عین، زائد بر ماهیّت است، بل و لا في حاقِّ الذّهن بلکه در خود حاقِّ ذهن هم حتّی جدایی بین وجود و ماهیّت تصوّر نمیشود.
که وجودِ خاص به تشکیل ماهیّت در ذهن درست شده است هم وجود با آن ماهیّت عینیّت دارد یعنی در حاقِّ ذهن هم حتّی جدایی بین وجود و ماهیّت تصوّر نمیشود.
بل تحلیل و تعمّل مِن العقل بلکه عدم عینیّت وجود با ماهیّت، تحلیل و تعمّل عقلی است فإنّ الکَونَ فی الذّهن أیضًا وجودٌ؛ ذهنیٌّ کون در ذهن، یک وجود ذهنی است، کما أنَّ الکَونَ فی الخارج وجودٌ خارجیٌّ. همانطوریکه وجود در خارج، یک وجود خارجی است
لکنّ العقل مِن شأنه أن یلاحظها وحدها. لکن این شأنِ عقل است که ماهیّت را به تنهایی ملاحظه بکند، مِن غیر ملاحظةِ شیءٍ مِن الوجودین بدون اینکه هیچکدام از دو وجود را ملاحظه کند؛ ، بنحو عدمِ الاعتبار، لا اعتبار العدم.به این نحوه که آنها را بهحساب نیاورد، نهاینکه بخواهد آنها را کنار بگذارد و اعتبارِ عدم وجود کند.
وقتی که عدمِ اعتبار شد، لابشرط میشود؛ آنوقت لابشرط را هم بر خارج و هم بر ذهن حمل میکند. همینکه آن را به صورتِ لابشرط تصوّر کرد یعنی یک وجود ذهنی به او میدهد و میگوید من که الآن دارم این را تصوّر میکنم پس معلوم میشود که وجود دارد و بعد میگوید که این ماهیّتی را هم که من آن را تصوّر کردم عین آن ماهیّتی است که در خارج است، بنابراین معلوم میشود که این ماهیّت با دو نحوۀ از وجود تفاوت پیدا میکند.
تلمیذ: این لحاظِ لابشرطیّت ماهیّت را از همان مبنای دلیلی که در اصالةالوجود آوردیم که اختلاف بین دو نحوۀ کون است، استفاده میکنیم؟
استاد: بله، ایشان این را از همانجا استنباط میکنند. خود ایشان در آنجا گفتند: «و الفرقُ بینَ نحوی الکَون یَفی»؛1 چون دو نحوۀ کون با هم فرق میکردند، درحالیکه خود ماهیّت فرق نمیکند پس معلوم میشود که ماهیّت یک امر اعتباری و هیچ است و هرچه هست کَون است: یا کَون خارجی، یا کَون ذهنی است.
منتها این نحوۀ کَون میآید و ماهیّت را هم مثل خودش میکند ولی کَون خارجی چون اثر دارد و دارای خاصیّت است به این ماهیّت هم خاصیّت میدهد، اما کَون ذهنی چون بیخاصیّت است، هرچه هم کَون در ذهن بیاید باز این ماهیّت اثر ندارد.
عدم بداهت زیادت وجود بر ماهیّت
تلمیذ: این تعمّل شدید را که حاجی فرمودند لازم نیست که بیاوریم؛ چون وقتی که ما این دلیل را فهمیدیم و این اصل را هم فهمیدیم که بین دو جود فرق است، خودبهخود این مسئله روشن میشود.
استاد: «بعد التعمّل الشدید»؛ یعنی قضیّه یک قضیّۀ ابتدائی و بدیهی نیست و بالأخره قضیّه یک قضیّۀ نظری است. مرحوم مطهّری ـ رحمة الله علیه ـ میگفتند که معمّا چو حل گشت آسان شود.
این مسئله بحث دارد و چون شما با توجه به این مباحث جلو آمدید، الآن این قضیّه برای شما بدیهی شده است. اما اگر بهطورکلّی بخواهید این مسئله را بدون در نظر گرفتن آن مباحث قبلی بررسی کنید، نمیتوانید انفکاکی بین عین خارجی و ماهیّتش ایجاد کنید؛ یعنی هرچه بخواهید آن ماهیّت خارجی را بدون وجود تصور کنید نمیشود و میبینید که تصوّر آن ماهیّت خارجی با وجودش توأم است. و بعد وقتی که آن ماهیّت را در ذهن خودتان آوردید، آنوقت بین آنها انفکاک ایجاد میکنید.
خلاصه درست است که الآن این قضیّه برای شما بدیهی است ولی این بداهت یک بداهت ابتدائی نبوده است؛ یعنی بعد از به اصطلاح حلّ آن مسائل قبلی و نحوَیِ الکَون و اشتراک معنوی و اصالت وجود و... این مسئله برای شما پیدا شده است.
حالا اگر شما قائل به اصالةالماهیة بودید چهکار میکردید؟ آیا باز هم میتوانستید که ماهیّت را خیلی راحت در ذهنتان بیاورید و حسابش را از وجود جدا کنید؟ وقتی که شما وجود را یک امرِ اعتباری با یک عنوانِ عدمی میدیدید، آنوقت در آنجا چه حسابی به وجود بار میکردید؟ مگر شما در اینصورت دیگر میتوانید ماهیّت را از آن قرار و تعیّنِ خودش خارج کنید؟
پس ماهیّتِ ذهنی شما، ماهیّتی ذهنی است و آن ماهیّتِ خارجی هم، ماهیّتی خارجی است. چطور شما میگویید که این ماهیّتِ ذهن من عین همانی است که در خارج است؟! پس شما میبایستی که اول مباحثِ وجود را منقّح کرده باشید و اصالت آن را ثابت کرده باشید، و وقتی که اصل آن ثابت شد، ماهیّت یک امر پفکی و اعتباری میشود.
معنای اعتباری بودن ماهیّت بدون وجود
اعتباری بودن ماهیّت یعنی لابشرط، یعنی چه در کَون خارجی تحقّق پیدا کند و چه در کَون ذهنی، هر دوی اینها حسابشان از حساب ماهیّت جدا است. گاهی اوقات همین کَون خارجی لباس ماهیّت به خود میگیرد و عین خارجی میشود، گاهی اوقات این کَون ذهنی لباس ماهیّت بهخود میگیرد و وجود ذهنی میشود.
وجود ذهنی نیامده است که یک امر عدمی را به تصویر بکشد. شما هر چیزی را که تخیّل هم بکنید و بعد بخواهید آن را در تابلو بیاورید؛ بالأخره آبرنگ میخواهید، مداد رنگی میخواهید. مداد رنگی را از کجا میآورید؟
اصلاً «بحرٌ مِن زیبق» را مثال میزنیم که اصلاً وجود خارجی ندارد، نه در کرۀ زمین و نه در هیچکدام از کرات سماوی وجود خارجی ندارد. بالأخره اگر شما بخواهید این را روی تابلو بیاورید باید اکلیل داشته باشید، باید آب رنگ مخصوص داشته باشید، باید پردۀ مخصوص داشته باشید، باید یک موادّی داشته باشید تا بتوانید آن را به تصویر بکشید. آیا اصلاً تخیّل ذهنی شما بدون وجود ذهنی ممکن است در خود ذهن شما تحقّق پیدا کند؟ امکان ندارد که تحقّق پیدا کند.
بنابراین شما در خود وجود ذهنی هم نیاز بهوجود دارید. منتها آن وجود ذهنی، وجود لطیفی است که با وجود زُمُختِ آجر و تیرآهنِ در خارج فرق میکند، صحبت در این مسئله است. اما حالاکه این وجود ذهنی تیرآهن نیست، از وجودیّت که نمیافتد، این وجود باز هم وجود است و بلکه خیلی دقیقتر است و اثر بیشتری پیدا میکند. صحبت در این است که حتّی اثرش هم بیشتر میشود.
تلمیذ: پس چیزی به نام ماهیّت در مقابل وجود نداریم، و وقتی که ماهیّت میگوییم، مقیّدِ بهوجود میشود؛ یعنی همه چیز وجود است؟!
استاد: بله درست است. ما هم همین را میگوییم که ماهیّت اعتباری است. تمام دردسر و [سخن] مرحوم حاجی هم همین است که هرچه در عالم هست ـ چه خارجی و چه ذهنی ـ همه وجود است؛ منتها ذهن است که میآید بین تحقّق و عدمِ تحقّق آنچه که درخارج است انفکاک ایجاد میکند.
قبلاً هم عرض کردم که ما بالأخره بین پارچ و لیوانی که در خارج میبینیم فرق میگذاریم؛ این پارچ است و این لیوان است، این استیل است و این شیشه است. ما که الآن داریم ماهیّاتی را میبینیم، این عقل است که میآید بین این استیل و بین وجودش فرق میگذارد و میگوید که همین استیل بودن ممکن است در این وجود تحقّق پیدا بکند، و ممکن است که از این وجود سلب بشود و در من تحقّق پیدا بکند.
پس استیل بودن یک امر اعتباری است و اصل، وجود است که آن وجود به هر کدام بخورد منشأ اثر میشود؛ اگر وجود خارجی به این استیل بودن بخورد منشأ اثر خارجی میشود، و اگر وجود ذهنی به این استیل بودن در ذهنِ من بخورد منشأ اثر ذهنی میشود. پس هرچه هست همین وجود است.
تخلیۀ ماهیّت از وجود، مستلزم تحلیه به وجود
و بعبارةٍ أخریٰ بعد التعمّل الشدید فی تخلیة المهیّة عن مطلق الوجود و به عبارت دیگر بعد از تعمّلِ شدید در تخلیۀ ماهیّت از مطلق وجود،
یعنی وقتی که ماهیّت را از مطلقِ وجود جدا کردید و آن وجود را بسیط گرفتید،
لیست المهیّةُ بالحمل الأوّلی الذّاتی وجودًا دیگر ماهیّت به حمل اوّلی ذاتی وجود نخواهد بود؛
ماهیّت به حملِ اوّلی ذاتی ماهیّت است و وجود هم وجود است
و إن کانت بالحمل الشایع الصناعی وجودًا. گرچه به حمل شایع صناعی، ماهیّت چه در خارج و چه در ذهن، عینِ وجود است و کذا التخلیة و التجرید؛1 تخلیه و تجرید همینطور هستند.
یعنی وقتی شما در تخلیه و تجرید میخواهید یک شیئی را از شیءِ دیگر خالی و برهنه کنید؛ مثلاً میخواهید یک موصوفی را از یک صفتی یا یک مُکیّفی خالی و برهنه کنید، یا اینکه میخواهید یک وجودی را از ماهیّتی برهنه کنید، خودِ این برهنه کردن یعنی لباس وجود پوشاندن و خودِ تخلیه کردن یعنی لباس وجود پوشاندن؛ که در حقیقت عبارت از تحلیه است. که بقیّۀ مطلب انشاءالله برای بعداً میماند.
تلمیذ: پس از بیان تخلیه و تحلیه اینطور میفهمیم که هر چیزی به حمل شایع صناعی تحلیه است.
استاد: بله همینطور است؛ یعنی هر چیزی در حمل شایع صناعی تحلیه است ولی در حمل اولیّۀ ذاتی غیر از این است.
و همین بحث در باب جزئی و کلّی هم میآید. شما در جزئی میگویید که جزئی مفهوماً جزئی است ولی مصداقاً جزئی نیست یعنی «الجزئی ما لا یصدق علی کثیرین»؛ به حمل اولی ذاتی «الجزئی جزئیٌّ» یعنی «لا یصدق علی کثیرین» اما این مفهوم به حمل شایع صناعی به تعداد تعیّنات، جزئی است: هذا جزئیٌّ، هذا جزئیٌّ، هذا جزئیٌّ.
پس در عالم خارج خود این مفهوم جزئی، کلّی میشود؛ چون قابلِ صدق بر تمام اشیاء خارجی است اما به حمل اوّلی ذاتی اینطور نیست و «الجزئیُّ جزئیٌّ»؛ یعنی در تصوّرِ جزئی که شما در ذهنتان میکنید، معنای عدمِ صدقِ بر کثیرین خوابیده است.
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد