/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۰

1
  • درس یکصد و سی ام:

  • فواعل هشتگانه در نفس انسان (3)

جلسه ۱۳۰

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

  •  

  • وَ النَّفسُ مَعَ عُلُوِّها لَما دَنَت***بِـأمـرِها کُلُّ القُویٰ قَد سُخِرَت1
  • می‌فرماید که وقتی نفس با آن مرتبۀ عالی‌‌ای که دارد که همان روحِ مجرد است تنازل پیدا می‌کند تمام قوا به امر آن نفس در تسخیرش درمی‌آیند

  • و النَّفسُ مَعَ عُلوِّها لَمّا دَنَتْ حَیثُ إنَّها آیةُ التَّوحیدِ مُتعلمةٌ بِأسماءِ الحَقِّ تَعالیٰ التَّنزیهیةِ و التشبیهیةِ لا یَشُذُّ مِن حیطَةِ حکایتِها و مَظهریتِها شَیءٌ مِنَ الأسماءِ.2

  • ... چون نفس نشانۀ توحید است (مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ)3 و همان‌طوری که اسماء حق اسماء تنزیهیه و تشبیهیه هستند هیچ اسمی از اسماء از حیطۀ حکایت و مظهریت آن نفس کم نمی‌آورد.

  • چون بعضی از اسماء حق اسمائی هستند که او را از هر تشبیه و مشارکت با غیر منزه می‌کنند و بعضی از اسماء اسمائی هستند که او را با سایر موجودات و خلایق در وجودِ واحد به‌حساب می‌آورند پس صفات جلالیۀ پروردگار از نظر مشابهت در اسم به تنزیه و صفات جمالیه به تشبیه برمی‌گردند.

  • همین صفات در نفس هم وجود دارند؛ نفس از نقطه‌نظر تجردش هیچ‌گونه مابه‌الاِشتراک با عالم مُلک ندارد به‌جهت اینکه ﴿مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي﴾4 هست و از نظر دُنوّش به عالم مُلک و بدن و تعلّقش با بدن، مشابهت با عالم ماده پیدا کرده است کَأنَّ انسان وقتی زید را می‌بیند توجهی به آن نفسانیت زید ندارد بلکه توجهش به بدن است.

  • من‌باب‌مثال شما الآن که من را می‌بینید که دارم صحبت می‌کنم آیا با خودتان فکر کرده‌اید که آن چیزی که مورد توجه شما هست همین هیکل و وزن و خصوصیات من نیست بلکه یک نفسی است که آن نفس الآن به این بدن تعلّق گرفته است؟ ما هیچ‌وقت چنین توجهی نداریم ولی این در واقع هست و دلیلش هم این است که اگر احساس بکنیم که این شخصی که دارد صحبت می‌کند یک‌دفعه بمیرد، یک‌دفعه متوجه می‌شویم که این یکی دیگر بود و این نبود. این بدن که الآن هست یک شیئی بود که با ما به این‌ صورت حرف می‌زد. پس نفس است که دارد همه ‌کار انجام می‌دهد، منتها به این صورت و به این قیافه و به این شکل. او می‌رود و می‌آید و ما آن جنبۀ تجردی‌اش را هیچ‌گاه درنظر نمی‌گیریم و مردم و عوام آن جنبۀ مادی او را همیشه درنظر می‌گیرند. وقتی که می‌میرد در سرشان می‌زنند که ای وای این مُرد! درحالی‌که خود او در کنار ایستاده است و می‌گوید که من زنده‌ام! چرا برای بدن من به سر و صورت خودتان می‌زنید؟! می‌گوید که من زنده‌ام و حیات دارم اما ما او را نمی‌بینیم البته اگر [چشم] بصیرت داشته باشیم او را می‌بینیم که آن صورت مثالی‌اش کنار اتاق ایستاده و به این بدن عنصری نگاه می‌کند. اگر این‌طور باشد دیگر به سر و صورتمان نمی‌زنیم چون می‌بینیم که هست و فقط قالبش عوض شده است، این بدنی است که خاک می‌شود و پی کارش می‌رود. بله، ممکن است از این ‌نظر احساس ناراحتی کنیم که انسی که با او داشتیم دیگر آن انس را نداریم اما نه‌اینکه این ازبین رفته است. آن‌وقت خصوصیت این نفس این است که از دو جهت جمالیه و جلالیه مستجمع صفات پروردگار است:

    1. منظومه، ج 2، ص 415.
    2. منظومه، ج 2، ص 418.
    3. غرر الحکم، ج ۱، ص 5۸۸؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص ۱۰۲. الله شناسى، ج 2، ص 55:
      «كسى‌كه خود را شناخت، تحقيقاً پروردگارش را شناخته است.»
    4. . سوره اسراء (17) آیه 85:
      ﴿وَيَسۡ‍َٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا﴾.

جلسه ۱۳۰

3
  • تجمع صفات پروردگار در نفس، از دو جهت جمالیه و جلالیه

  • ـ از یک جهت قابل مقایسه با عالم مُلک نیست لذا از این نظر قابل تشبیه با اینها نیست و باید او را از آن مسائل و مطالبی که در حول‌وحوش ماده می‌گردد منزه کرد.

  • ـ از جهت دیگر از نقطه‌نظر اسماء و صفات با سایر موجودات مشترک است، در مرتبۀ أعلیٰ، او قابل تشبیه است که صفات جمالیه می‌شود. آن‌وقت این نفس از این نقطه‌نظر تمام قوا را در تسخیر خودش می‌گیرد.

  • فهی عَالیةٌ فی دُنوِّها و دَانیةٌ فی عُلوِّها کُلٌ بِحَسَبِها. فَهی الأصلُ المَحفوظُ فی القُویٰ. و عَمودُ جَمیعِ المَراتبِ نِسبَتُها إلی الکُلِّ نِسبةُ الحَرَکةِ التَّوَسطیةِ إلی القَطعیةِ.1

  • این نفس در عین دنوّش عالی است و در عین علوّش پایین است. این نفس آن رکن و اساسی است که در تمام قوا حفظ می‌شود و بدون نفس قوایی وجود ندارد و عمود جمیع مراتب علو و دنو است. نسبت این نفس به همۀ این مراتب علوّ و دنوّش مانند نسبت حرکت توسطیه به حرکت قطعیه است.

  • تعریف حرکت قطعیه و توسطیه

  • چون در حرکت قطعیه گفتیم که هر جزئی از آن حرکت در جزئی از زمان واقع شود مثلاً الآن دست من که از این ‌نقطه حرکت می‌کند و به آن نقطه می‌رود، هر جزئی از این حرکت در یک جزئی از زمان است. فرض کنید که این حرکت سه ‌ثانیه طول کشیده است، این سه ‌ثانیه به قطعات دیگری تجزیه می‌شود که هر جزء این حرکت در یک جزء از این قطعه قرار می‌گیرد. به این می‌گوییم: حرکت قطعیه که این حرکت به تکه‌تکه‌های زمان تکه‌تکه می‌شود.

  • حرکت توسطیه این است که خود آن متحرک به تمام وجودش در هر مرتبه از آن حرکت وجود داشته باشد مثلاً الآن دست من که حرکت می‌کند، خود این دست من حرکت می‌کند یا نمی‌کند؟! خودش حرکت می‌کند. تمام این دست من در این ثانیۀ اوّل هست؛ بعد، [ثانیۀ] بعد هست؛ بعد، [ثانیۀ] بعدی هست تا به اینجا می‌رسد. پس باید در هر حرکت قطعیه حرکت توسطیه باشد. تا حرکت توسطیه نباشد اصلاً حرکت قطعیه تعلّق پیدا نمی‌کند مثل «آن» برای زمان که «آن» جزء زمان است و خود زمان از آنات فرضیه تشکیل می‌شود ولی خود «آن» وجود خارجی ندارد و وجودش وجود فرضی است. حرکت توسطیه هم همین‌طور است؛ متحرک به تمام وجودش در هر جزئی از این حرکت‌ها وجود دارد ولی خود حرکت، به حرکت به زمان تقسیم می‌شود. حرکتی که الآن در این نقطه هست در آن نقطه نیست در وسط نیست در این کنار نیست، حرکت هم به تعداد اجزای زمان ـ به همان تعداد ـ مقابله می‌کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 418.

جلسه ۱۳۰

4
  • نفس در حکم حرکت توسطیه

  • پس این نفس حکم حرکت توسطیه را دارد یعنی نفس در عین اینکه بالا هست پایین هم هست، درعین‌حال وسط هم هست، درعین‌حال همۀ آن مراتب را دارد. در تمام این حرکت‌هایی که نفس از صقع جبروت تا پایین می‌کند در تمام اینها نفس وجود دارد. نه‌اینکه نفس معدوم شود و وجود پیدا کند بلکه نفس هست و می‌بینیم که آن حرکت بالایی با حرکت پایینی تفاوت پیدا می‌کند؛ نفسی که در مرحلۀ پایین هست اصلاً نمی‌توان به آن نگاه کرد و آن نفسی که در مرحلۀ بالا هست ما نمی‌توانیم به آن نگاه کنیم درحالی‌که هر دو نفس است. بنابراین یک شیء است و آن یک شیء است که در تمام این مراتب وجود دارد و عجیب اینجا است که در هر مرتبه‌ای صورت خاص خودش را می‌گیرد که از آن صورت، مرتبه و مقدار آن نفس مشخص می‌شود ولی درعین‌حال خودش هم ازبین نرفته است یعنی خودش سر جایش هست.

  • اگر بخواهیم مثال بزنیم عیناً مانند مومی است که شما بخواهید این را به اشکال مختلف درآورید. و عیناً مانند آب و بارانی است که این آب و باران در تمام مراتب تصور به صور مختلفه وجود دارند؛ آن ماده بعینه در بخار هست، در باران هست در یخ هست در برف هست در تگرگ هست و بعد دوباره در تبدیل به آب و یخ شدن، آن حرکت و آن اصلی که در آن محفوظ است همان ماده است. آن ماده آن اصل اساسی است و همان اصل محفوظی است که در همۀ مراتب حرکتی که الآن این مایع سیال که اکسیژن و هیدروژن است دارد انجام می‌دهد، نفس هم همین‌طور است.

  • وقتی که در ماهیت‌ها نگاه کنیم می‌بینیم که اصلاً ماهیت‌ها تغییر و تبدّل پیدا می‌کنند و به‌طورکلی یک ماهیت تبدیل به یک ماهیت دیگر می‌شود و تجوهر ذاتی‌اش به‌طورکلی به تجوهر دیگری تبدیل می‌شود. مثلاً اگر یک دانه سیب را نگاه کنید، این یک دانه سیب تبدیل به برگ می‌شود. تبدیل به درخت می‌شود. آب، سیب نیست. خاک، سیب نیست. این آب و خاک تبدیل به گیاه می‌شوند حیوان این گیاه را می‌خورد تبدیل به حیوانی می‌شود و لحم می‌شود. ماهیتِ خودش را بالکل ازدست می‌دهد و ماهیت دیگری را به خود می‌گیرد. درست شد؟! اما ما در مورد آب این حرف را نمی‌زنیم؛ آن ماهیت سر جایش هست و صور عوض می‌شود. مانند اینکه شما یک‌ وقت می‌گویید که آب ازبین رفت و تبدیل به گیاه شد این الآن ماهیتش تغییر کرد و الآن دیگر آبی وجود ندارد و هرچه هست گیاه است. یا آب را می‌خوریم و این آب تبدیل به لحم می‌شود، تبدیل به مو می‌شود الآن این مویی که هست، این مو از اجزایی تشکیل می‌شود این مو از کجا آمده است؟! از هوا که نیامده است شما آب و غذا خورده‌اید بعد این مو رشد می‌کند و بالا می‌آید. این مو غیر از ترکیب آب و غذا و پرتقال و سیب و چیزهای دیگری که خورده‌اید [که تشکیل نشده است] مثلاً گوشت خورده‌اید، پلو خورده‌اید تمام اینها همه دست‌به‌دست هم می‌دهند و داخل در بدن می‌شوند و استحاله می‌شوند. این استحاله به این صورت است که در بدن مو رشد می‌کند، استخوان رشد می‌کند، تبدیل به خون می‌شود و امثال‌ذلک.

جلسه ۱۳۰

5
  • این می‌شود تغییر ماهوی یعنی اصلاً ماهیت به‌طورکلی تغییر پیدا می‌کند. ولی در مورد آب این حرف را نمی‌زنید بلکه در مورد آب می‌گویید که صورتش عوض می‌شود؛ آب، آب است. شما آب را داخل یخچال بگذارید سفت می‌شود فقط صورتش عوض شده است ماهیتش که عوض نشده است. همان را شُل کنید آب می‌شود. آب را اگر در گرما بگذارید، بخار می‌شود و به سقف می‌رود و چکه می‌کند و همین آب تغییر پیدا نمی‌کند.

  • در مورد نفس مسئله از این قرار است که نفس ـ به عبارت دیگرـ دارای یک حقیقت جوهر‌ ذاتی است که ﴿مِنۡ أَمۡرِ رَبِّي﴾ است و صور مختلف به خود می‌گیرد. به عبارت دیگر آن حقیقت جوهری خودش را ازدست نمی‌دهد که تبدیل به یک شیء دیگر شود بلکه در عین اینکه آن نفس، نفس شقی است و مثل شمر و یزید می‌ماند، باز آن حقیقت جوهری خودش در کمونش هست و وجود دارد منتها این صور او را سخت و سفت کرده‌اند و او را در عالم پایین نگه داشته‌اند و اجازه نداده‌اند که آن حقیقت جوهری ظهور پیدا بکند. عیناً مثل آبی که به‌جای اینکه جلوی گاز بگذارید و به آن حرارت بدهید و بخار شود تا این سیلندر و پیستون‌ها را به حرکت دربیاورد و از آن برق بگیرید، این آب را در سردخانه قرار می‌دهید و تبدیل به یخ می‌کنید که اصلاً کاری از آن ساخته نیست. آن آبی به‌درد شما می‌خورد که تبدیل به بخار شود و چون آن بخار فشار دارد، آن چرخ شروع به گرداندن می‌کند و تبدیل به برق می‌شود ولی شما به‌جای اینکه آن را تلطیف کنید ثقیل کرده‌اید. این نفس هم دقیقاً همین‌طور است.

  • تلمیذ: با توجه به «حَقیقةُ الشّیءِ بِصورتِه لا بِمادَتِه»، اگر بخواهد هر «آن» صورت پیدا بکند، در حقیقت خود نفس متغیر می‌شود و تعدد پیدا می‌کند. حالا اگر بگویید نفس در هر زمان یک صورتی می‌گیرد و در صورت‌ها تفاوت می‌کند، باید حقیقتش هم عوض بشود این مطلب بااینکه می‌فرمایید: «در جمیع مراتب یک حقیقت واحده است»، جور در نمی‌آید. در واقع هر مرتبه‌ای صورتی غیر از مرتبۀ قبلش دارد.

جلسه ۱۳۰

6
  • استاد: صورتی که در اینجا می‌گویند، صورت فصلیه است نه صورت شکل، صورت فصلیه است که «حَقیقةُ الشّیءِ بِصورتِه». من‌باب‌مثال جنس این پارچ که در اینجا هست استیل است الآن حقیقت این پارچ به استیل بودنش است یا به این شکل درآمدن؟! این شکل که مسئله‌ای نیست. من این را صاف می‌کنم و به شکل دیگر درمی‌آورم پس این یک ماده‌ای دارد و یک صورتی دارد؛ ماده بودن جرم است که این جرم بین این و این مشترک است. بله، آن صورت فصلیه دارد که استیل است و این [کتاب] صورت فصلیه دارد که قُطنیت است. این را می‌گویند: «حَقیقةُ الشّیءِ بِصورتِه». انسان هم همین‌طور است آن چیزی که انسان را تشکیل می‌دهد همان روح مجردش است و همان نفس ناطقه است که انسان از آن تشکیل پیدا می‌کند. به ماده‌اش نیست که همین بدن باشد، بدن ازبین می‌رود. آن نفس ناطقه و آن صورت در قالب مثالی درمی‌آید دوباره همان نفس ناطقه قالب مثالی را رها می‌کند یعنی درعین‌حال که قالب مثالی را دارد درعین‌حال خودش أعلیٰ و اشرف است.

  • اگر بخواهیم تشبیه کنیم می‌گوییم: اگر شخصی قدرت داشته باشد که در یک بدن، دو بدن یا در سه بدن باشد، دربارۀ او شما چه تصویری می‌کنید؟ الآن خودش با مردم راه می‌رود بعد می‌گوید که بهتر است فلان‌جا هم سری بزنیم تا ببینیم چه خبر است! یک بدنی هم در آنجا درست می‌کند! خودش هم در آنجا هست. بعد می‌گوید که در فلان‌جا هم مجلسی هست شرکت کنیم مدتی است به دوستان سر نزده‌ایم! در آنجا هم شرکت می‌کند. از این کارها می‌کنند دیگر! چون [این مطلب] هست من مثال می‌زنم به این خاطر اینکه نیازی به برهان ندارد و خود مرحلۀ تجربۀ شهودی برای این کفایت می‌کند و من خودم هم بعضی‌ها را می‌شناسم که این کارها را کرده‌اند و این مسئلۀ خیلی مهمی هم نیست.

  • حالا این نفسی که الآن در اینجا هست و به این بدن تعلّق گرفته است آیا در مرتبۀ اعلیٰ و اشرف از این بدن است یااینکه این نفس عبارت است از همین‌ که الآن در این بدن است؟! اگر این نفس عبارت باشد از همین که در این بدن است پس نمی‌تواند یکی دیگر درست کند چون این الآن اختصاص به این دارد و اگر نفس همین است که در این بدن است پس چرا می‌رود سومی را درست می‌کند؟

جلسه ۱۳۰

7
  • پس معلوم می‌شود نفس درعین‌حال که در این بدن هست و دارد این بدن را راه می‌برد و به او خط می‌دهد و این‌طرف و آن‌طرف می‌برد، کار دیگر هم می‌تواند انجام دهد یعنی یک مقام بالا و اشرفی دارد که نه‌تنها با آن مقام بالا و اشرفش هم دارد بدن‌های متفاوتی درست می‌کند و هم خودش را در این بدن‌های متفاوت قرار می‌دهد بلکه با یک مرتبۀ بالاتر هم هست که دوباره می‌تواند کار انجام بدهد. این دلیل بر این است که این نفس و این بدن قابل کشش و قابل امتداد است، قابل مدّ است و می‌تواند خودش را بکشد؛ در یک ‌جا خودش را محدود کند و در یک ‌جا سریان بدهد، از این نقطه‌نظر این کار را بکند و [از نقطه‌نظر دیگر کار دیگری بکند].

  • شما الآن کارهای متفاوتی را در آنِ‌ واحد انجام می‌دهید، اینکه الآن دارید کارهای متفاوتی را در آنِ‌ واحد انجام می‌دهید دلیل بر این است که نفس شما در آن موقع که به این مظهریت ظهور پیدا کرده است درعین‌حال از این مظهریت، أعلیٰ است به‌خاطر اینکه محدود به این مظهریت نیست. شما الآن دارید دربارۀ یک مسئله فکر می‌کنید، درعین‌حال که دارید دربارۀ یک مسئله فکر می‌کنید، درعین‌حال مواظب یک شی‌ء دیگر هم هستید، درعین‌حال غذا هم می‌خورید، درعین‌حال اطراف را هم نگاه می‌کنید که یک وقت قضیه‌ای پیش نیاید. الآن این نفس شما در آنِ ‌واحد دارد چند کار را انجام می‌دهد؛ هم فکر می‌کند، هم آلات و ادوات را به‌کار می‌گیرد. اگر کسی شما را صدا کند می‌گویید: بله، درحالی‌که اگر نفس شما در حالت فکر کردن صورت ماهوی‌اش تغییر پیدا می‌کرد و یک متفکر می‌شد دیگر سایر اجزاء و ادوات باید از کار می‌افتادند و شما دیگر نباید چیزی می‌شنیدید. پس معلوم می‌شود نفس شما در یک مرحلۀ قدرت بالاتر و در یک مرحلۀ افق بالاتر، دارد سایر جوانب را هم می‌پاید گرچه خودتان نمی‌دانید یعنی شما در وقتی‌ که فکر می‌کنید هیچ متوجه نیستید که اعضای بدن شما هم دارند کار می‌کنند. هیچ تابه‌حال به این مسئله فکر کرده‌اید؟! نه، ولی فکر نکردن یعنی «علم به علم» لازم نیست برای شما پیدا شود بلکه خود نفس علم حضوری شما که علم نفس به قوای خودش باعث می‌شود که نفس در همۀ آنات به آن قوا مسلط باشد و همۀ آن قوا را به‌کار بگیرد حالا در بعضی از آنات کمتر و در بعضی بیشتر و در مرحلۀ تجردِ بیشتر، بیشتر.

جلسه ۱۳۰

8
  • تعریف مقام جمع‌الجمع اولیا و ائمه علیهم‌السّلام

  • لذا مقام جمع‌الجمع که اولیا و ائمه علیهم‌السّلام دارند از همین مسئله ناشی می‌شود یعنی نفس در عین اینکه مراتب وحدت را حفظ می‌کند و درعین‌حال که به صقع ربوبی توجه دارد، با زید و حسن هم شروع به صحبت کردن می‌کند ولی ما وقتی‌ که به یک چیزی توجه داریم، دیگر به چیزی دیگر توجه نداریم. شما وقتی کنار کسی می‌نشینید که او را دوست دارید از همۀ دنیا غافل می‌شوید! اما او این‌طور نیست در عین اینکه الآن به مقام ربوبی توجه دارد با ابوسفیان و ابوجهل هم حرف می‌زند در همان ‌موقع با علی علیه‌السّلام و سلمان هم حرف می‌زند در همان ‌موقع با زن‌هایش هم حرف می‌زند.

  • این‌ را مقام جمع‌الجمع می‌گویند که نفس فی وَحدتها «کُلُّ القُویٰ [قَد سُخِّرَتْ]» اما ما این‌طور نیستیم؛ ما شدت و ضعف داریم ولی چون هنوز به آن تجرد تامّ نرسیده‌ایم یعنی فعلیت برای ما در آن تجرد پیدا نشده است، نمی‌توانیم همۀ قوا را در اختیار بگیریم.

  • بنابراین نفس در عین اینکه دارای مرتبۀ تجردی هست، صور مختلفی را هم به خود می‌گیرد؛ در یک «آن» یک صورت دارد، در «آن» دیگر صورت دیگر دارد مثلاً وقتی‌ که دارد فکر می‌کند صورت نفس صورت متفکر است لذا اگر شخصی متوجه باشد، از آن حالی که دارید، می‌فهمد که شما در چه حالی هستید، شما هرچه هم بخواهید مخفی کنید، روشن می‌شود که آیا ناراحت هستید یا خوشحال هستید، آیا در فکر هستید یا نیستید لذا می‌گوید که فلانی چه خبر است؟! خیلی در فکر هستی! این به‌خاطر چیست؟ چشم، ابرو، گوش، دماغ و دهانش که عوض نشده‌اند‌‌، وزنش که کم‌ و زیاد نشده است پس از کجا می‌گوید که شما در فکر هستید؟! یک ارتباطی بین شما و آن شخص برقرار می‌شود و از نفس شما که در فکر بودن است یک ظهوری در صورت شما پیدا می‌شود، از این می‌فهمد که آهان! در این داخل خبری است؛ در فکر است، مشکلی برایش پیدا شده است، قضیه‌ای برایش پیدا شده است. بعد درعین‌حال آن صورت تبدیل به‌صورت دیگر می‌شود.

جلسه ۱۳۰

9
  • پس صورت‌ها دائماً در حال تغییر هستند صورتی که در بالا هست در پایین نیست صورتی که در پایین هست در بالا نیست. بله، ممکن است یک نفس در عین اینکه در یک صورتی هست صور دیگر را به خود بگیرد و ممکن است یک نفس صور را به خود نگیرد مثلاً نفس شقی وقتی از شقاوت خارج می‌شود صورتش هم عوض می‌شود همین‌طور آن نفس رحمانی وقتی شقی می‌شود صورت رحمانی‌اش عوض می‌شود و دیگر آن صورت رحمانی را ندارد، شقی می‌شود. این صورت‌های متفاوت به‌خاطر بُعد و قربی است که نفس نسبت به آن تجرد باطنی خودش پیدا می‌کند این صورت‌ها تفاوت پیدا می‌کنند. حالا وقتی ‌که این‌طور شد:

  • لَاجَرَمَ بِأمرِها کُلُّ القُویٰ قَد سُخِّرَتْ. فَکانَتِ القُویٰ بِالنِّسبةِ إلی قَاهریةِ النَّفسِ عَلیها فَاعلاتٌ بِالتَّسخیر.1

  • لاجرم تمام قوا تسخیر نفس می‌شوند؛ قوا نسبت به قاهریت نفس بر آن قوا، فاعل به تسخیر هستند.

  • چون نفس بر آنها قاهر است و آنها را در اختیار خودش می‌گیرد.

  • تَبیینٌ:

  • یَتَبَیَّنُ بِه اصطلاحُ الإلهیین بِما هُم إلهیّون فی إطلاقِ الفاعلِ عَنِ اصْطلاحِ الطبیعیین فِیه.

  • مُعطِی الوجودِ بِإخراجِ الشَّیءِ عنِ اللَّیسِ إلی الأیسِ مَاهیةً و وجوداً و مادةً و صورةً فی العلمِ الإلهی فاعل. و لکنْ مُعطِی التَحرُّک الحَکیم الطبیعی قَائلٌ بِأنَّه فاعلٌ. فَهُم یُطلِقونَ الفاعلَ عَلی الذی لمْ یُوجِد مادةَ الشَّیءِ و لا صُورتَه بَلْ إنَّما حَرَّکَ مَادةً مُوجودةً مِن حالٍ إلی حالٍ. و الإلهیون کَثیراًما یُطلِقونَ الفاعلَ عَلی هذا مثلُ ما یَقولون النَّجار فاعلٌ لِلسَّریرِ و النَّارُ لِلإحراقِ لکنْ لا بِما هُم إلهیون.2

  • «تبیین: [شرحی می‌آوریم که] روشن می‌شود اصطلاح الهیّون بما هم الهیون، در اطلاق فاعل و از اصطلاح طبیعیون [جدا می‌شود]. کسی که وجود را می‌دهد به اینکه شیئی را از لیسیت به ایسِیّت خارج می‌کند، هم ماهیت به او می‌دهد و هم وجود به او می‌دهد، هم ماده به او می‌دهد و هم صورت به او می‌دهد، کسی که وجود را اعطا می‌کند و به یک ماهیت وجود می‌دهد و ماهیت را هم به تبع وجود موجود می‌کند، در علم الهی به آن فاعل می‌گویند» مانند خداوند متعال. «ولکن حکیم طبیعی به کسی که ایجاد حرکت کند، فاعل می‌گوید».

    1. منظومه، ج 2، ص 418.
    2. . همان.

جلسه ۱۳۰

10
  • اینجا اصلاً نباید حکیم گفت. در اینجا اصطلاح حکیم را اشتباه به‌کار برده است. طبیعیون به آن فاعل می‌گویند. «آنها فاعل را بر چیزی اطلاق می‌کنند که نه مادۀ شی‌ء را خلق کرده است و نه صورتش را، بلکه یک ماده و موجودی را از حالی به حال دیگر حرکت داده‌ است و از جایی به‌جای دیگر برده است. الهیّون فاعل را بر این زیاد اطلاق می‌کنند» یعنی بر همان فاعلی که طبیعیون می‌گویند؛ معطی‌التحرک. «مثلاً نجار را فاعل سریر می‌دانند»، [چون] چوب‌هایی را کنار هم می‌گذارد و میخ می‌زند و این‌طرف و آن‌طرف می‌کند. «نار فاعل احراق است» و به‌واسطۀ حرکت احراق را به‌وجود می‌آورد؛ به‌واسطۀ حرکتی که به خودش می‌دهد و خودش را به یک شیء دیگر تسرّی می‌دهد. «البته الهیّون این حرف را نمی‌زنند». ما هم مثل بقیه هستیم که گاهی مثل آنها حرف می‌زنیم.

  • و أُشیرَ إلیه فی الکتابِ الإلهی بِقَولِهِ تَعالیٰ ﴿أَفَرَءَيۡتُم مَّا تُمۡنُونَ* ءَأَنتُمۡ تَخۡلُقُونَهُۥٓ أَمۡ نَحۡنُ ٱلۡخَٰلِقُونَ﴾1 إلیٰ آخرِ الآیاتِ الثَّلاث.2

  • در کتاب الهی اشاره شده است که فاعل حقیقی به معطی‌الوجود می‌گویند. ﴿أَفَرَءَيۡتُم مَّا تُمۡنُونَ * ءَأَنتُمۡ تَخۡلُقُونَهُۥٓ أَمۡ نَحۡنُ ٱلۡخَٰلِقُونَ﴾ تا آخر آیات که در سورۀ واقعه است.

  • در آنجا ما فاعل هستیم و به‌اصطلاح این حرکت‌ها از ما است اما معطی‌الوجود خداوند است. می‌فرماید: ﴿ءَأَنتُمۡ تَخۡلُقُونَهُۥٓ أَمۡ نَحۡنُ ٱلۡخَٰلِقُونَ﴾ یا ﴿ءَأَنتُمۡ تَزۡرَعُونَهُۥٓ أَمۡ نَحۡنُ ٱلزَّٰرِعُونَ﴾؟!3 این بیل را او می‌زند، تخم را او می‌کارد، خاک را او می‌ریزد ولی معطی‌الوجود پروردگار متعال است.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. . سوره واقعه (56) آیه 58 و 59. معاد شناسى، ج ‌6، ص 132:
      «پس شما به من خبر دهيد از مَنى‌ها و نطفه‌هایى كه در رحم‌ها مي‌ريزيد! آيا شما آنها را مى‌آفرينيد يا ما آفرينندگان آنها هستيم؟!»
    2. منظومه، ج 2، ص 418.
    3. . سوره واقعه (56) آیه 64. معاد شناسى، ج ‌6، ص 132:
      «آيا شما آن زراعت‌ها را رشد مي‌دهيد و سرسبز مى‌كنيد يا اينكه ما رشددهنده و سرسبزكنندگانيم؟!»