پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۷: علت ومعلول
توضیحات
53. غرر في أحكام مشتركة بين العلة و المعلول
درس یکصد و چهل و سوم:
علیت و إعداد
أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم
بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
مفهوم علیت
یکی از جهاتی که بین دو مفهوم در فلسفه خلط میشود مسئلۀ علّیت و قضیۀ اِعداد است. مفهوم علّیت مفهومی است به معنای مؤثر یک حقیقت و متأثّریت ـ باللازم ـ حقیقت دیگر، این معنای علّیت و معلولیت است.
معنای اِعداد
معنای اِعداد عبارت از آمادگی و تهیّؤ تأثیر یک حقیقت در یک حقیقت دیگر است و به عبارت دیگر ما در اِعداد جنبۀ استعداد و قوه را میبینیم ولی در علّیت جنبۀ فعلیت را میبینیم؛ فعلیتِ تأثیر را میبینیم. وقتی که به عوام نگاه کنیم میبینیم که منظورشان از علّیت همان اِعداد است، میگویند که فلان چیز علت برای چیز دیگر است مثلاً پدر علت برای وجود فرزند است، طبّاخ علت تحقق طعام است، بَنّا علت برای بِنا است و امثالذلک.
اما در فلسفه منظور از علّیت، تأثیر تام و فعلی است که بهواسطۀ آن، متأثّر و حقیقتی متحقق میشود و تحقق این حقیقت به معنای انفکاک نیست بلکه به معنای صدور یک حقیقت از حقیقت دیگری است؛ بنّا که یک بنایی را میسازد آجر را که نمیسازد تیرآهن و خشت را که نمیسازد بلکه آجر و خشت و امثالذلک را که در کنار او وجود دارند، برمیدارد و در کنار هم قرار میدهد این را اِعداد میگویند. علت فاعلی و علت مُعدِّه مثل یک طبّاخ که غذایی را تهیه میکند بُنشَن1 و حبوبات و سبزیجات غذا را که تهیه نمیکند بلکه فقط اینها را در دیگ میریزد و چراغ را روشن میکند. ولی در مسئلۀ علّیت قبل از تحقق معلول چیزی در خارج وجود ندارد تا علت با آن ارتباط برقرار کند بلکه علت عبارت از وجود یک هستی است با شرایطی، درصورتیکه آن شرایط مجتمع شوند یک شیء دیگری از بطن این علت بیرون میآید و از وجود و هویت این علت ظهور پیدا میکند. این را علّیت و معلولیت میگوییم.
بنابراین دایرۀ علّیت ما از نقطهنظر مفهومی خیلی ضیق میشود بهعکس مفهوم اِعداد که دایرهاش خیلی وسیع است و ما میتوانیم تمام شرایط و مُعدّات و مقارنات و امثالذلک را در مفهوم اِعداد قرار دهیم.
تلمیذ: اینها علت مُعدّه هستند؟
استاد: همۀ اینها مُعدّه هستند. نهخیر اینها علت نیستند؛ لذا به اینها علت ناقصه یا علل اعدادی میگویند ولی اینها علّیت تامه [ندارند] و علت نیستند.
بناءًعلیٰهذا علّیتی که در فلسفه مطرح میشود منحصر در آن موردی میشود که در آن مورد معلولی در خارج وجود ندارد و شرایطی فراهم میشود تااینکه آن معلول در خارج تحقق پیدا کند بعد از اینکه آن شرایط فراهم شد؛ آن هنگامی که این معلول میخواهد در خارج وجود پیدا کند، علّیت به مرحلۀ تام رسیده است و به عبارت دیگر فعلیّ شده است پس علت ما دراینصورت علت واحده میشود و معلولش هم معلول واحد میشود.
این معنای علّیت است و اگر بخواهیم این قضیه را در مادیات نگاه کنیم میبینیم که شرایط مادی برای تحقق یک معلول اِعدادهایی هستند که از اجتماع آنها تأثیر فعلی حاصل میشود مثلاً حرکت یک دستگاه یک معلول و پدیدۀ خارجی است حادثهای است؛ این حرکت قبل از اینکه بهوجود بیاید عدم بود، برای بیرون آمدن از عدم نیازمند به یک وسیله و یک مؤثر است که آن نیاز عبارت از احتیاج تحقق وجود خارجی یک پدیده به غیر از خودش میباشد.
حالا وقتی ما به شرایط مؤثرۀ در این پدیده نگاه کنیم میبینیم که شرایط متعددهای هست مثلاً یکی از آن شرایط، وجود برق است؛ برق یک علتِ مهم ناقصه برای به حرکت درآوردن این چرخ است اما اگر این برق بهتنهایی وجود داشته باشد و شما این برق را بیاورید و کنار این چرخ بگذارید، میبینید که چرخ نمیگردد پس معلوم میشود «برقِ تنها» علت برای گردش این چرخ نبوده است، باید این برق در یک محیط و سیمهایی داخل شود و در این سیمها و این پیچها و آرمیچرها تولید کهربائیت و آهنربایی کند و شروع به گرداندن اینها کند، وقتی که اینها میگردند طبعاً آن چرخ هم گردش پیدا میکند؛ الآن این حرکتی که در این برق وجود داشت ـ به عبارت اینها فرکانس ـ موجب حرکت این موتور میشود و آن موتور ماشین را به حرکت درمیآورد. آن حرکت اوّلیهای که این برق آن حرکت را بهوجود میآورد که حرکت موتور است و اسمش را تبدیل انرژی میگذارند؛ آن حرکت، معلول حرکت در این برق است معلول قوهای است که این قوه در برق است، اگر ما برق را یک موجود غیر قابل برای تأثیر بدانیم پس نمیشود این حرکت بهوجود بیاید، دراینصورت بین برق و سایر پدیدهها چه فرقی است؟!
معلوم میشود که در این برق یک قوهای بود که این قوه نامرئی است ولی بالأخره این انرژی و این قوه وجود دارد و باعث به حرکت درآمدن این موتور میشود. وقتی نگاه کنیم میبینیم این موتوری که الآن میگردد غیر از این برق چیز دیگری نیامده است تا ضمیمهاش شود یعنی شما روی این موتور آب نریختهاید که این آب باعث گردشش شود. یکوقت آب باعث گردش میشود مانند آن توربینهایی که بهواسطۀ وارد شدن آب در آنها توربینها با فشار شروع به حرکت میکنند مثل توربین آسیا؛ توربین آسیا را دیدهاید؟! آب از یک جا میآید؛ پرّههای این سنگ آسیا به شکل مورب وجود دارند، آب میآید و به این برخورد میکند و این را میگرداند، این [طرف] میبرد، پرّۀ دوم میآید و آب [به آن] برخورد میکند و میگرداند، [همینطور] پرّۀ سوم تااینکه شروع به گردیدن میکند و آنوقت شروع به حرکت درآوردن سنگی به این بزرگی که الآن از همین در این نیروگاههای سد و آب استفاده میکنند و از این نیروگاههای آبی مثل سد و امثالذلک برق میگیرند.
این آب با یک فشار عجیبی و با یک نیروی خیلی عجیبی [میآید] چون هرچه سنگینی آب بیشتر باشد روی فشار اثر میگذارد؛ فشار آب بیشتر میشود بعد این فشار زیاد آب در یک محوطۀ خیلی وسیع میآید و بعد مجرا تنگ میشود و فشار آب شدیدتر میشود، این میآید تا به این پرّههای عظیم توربین برخورد میکند و دیگر آنجا صدای خیلی وحشتناکی همینطور هست و بهوجود میآورد و این توربین را میگرداند، توربین که گشت این شروع میکند آرمیچرها را میگرداند و به برق تبدیل میکند، از حرکت آرمیچر برق تولید میشود.
اگر شما نگاه کنید میبینید که این برقی که الآن به این توربین و به این موتور وصل است ـ حالا فرض کنید موتور پنکه موتور یا یک چیز دیگر ـ شما داخل آن آب یا بنزین نریختهاید یا کار دیگر نکردهاید بلکه همین برق آمده است و این موتور را میگرداند پس از اینجا بهدست میآورید که غیر از نیرویی که در خود برق هست چیز دیگری در اینجا وجود ندارد که الآن این پدیده را بهوجود آورده است. برق و شاسی را میزنید و قطع میشود میبینید که حرکت موتور ایستاد، دوباره شاسی را میزنید و وصل میشود میبینید که این موتور دوباره [شروع به حرکت میکند] پس ما از اینجا متوجه میشویم این حرکتی که الآن در این قسم به این شکل هست قوهای مخفی در این برق بوده است که ما از این قوه اطلاع نداشتیم.
الآن این حرکت ظهور این قوۀ مخفی در برق است، این ظهور بهصورت حرکت دورانی در اینجا تجلی و جلوه پیدا کرده است درحالیکه این ظهور قبلاً به این کیفیت در برق نبود، الآن سیم برق هست این برق از این پریز حرکت میکند و این نیرو همینطور بالا میرود و به لامپ میرسد. شما هرچه داخل این سیم نگاه کنید [هیچ] حرکتی نمیبینید، الآن آن نیرو و قوۀ علّیت در این وجود داشته است. درست شد؟! آن نیرو و قوه الآن به این شکل ظهور پیدا میکند و خودش را نشان میدهد به عبارت دیگر خودش را آزاد میکند، تا حالا بسته بود، در یک جریان متناوب بین این و کارخانه در حال رفتوآمد بود و خودش را آزاد نمیکرد [ولی] وقتی وسیلۀ مناسب پیدا شد این نیرو و این انرژی خودش را نشان داد و با نشان دادن خودش را آزاد کرد؛ لذا شما میبینید که کنتور شروع به نمره انداختن میکند؛ یک کیلووات، دو کیلووات و ... همینطور آزاد شد؛ یعنی رفت و دیگر برنمیگردد، این حرکت و نیرو آمد و به این حرکت ختم شد و بعد رفت تا دوباره آن را بگیرد، درست شد؟! این «سوخت» میشود.
بنابراین این حرکت چیزی غیر از آن برق نبوده است درحالیکه صورتاً این دوتا با همدیگر اختلاف داشتند. بعد نگاه میکنید میبینید که وقتی همین برق را به بخاری وصل کنید به گرما تبدیل میشود، گرما یک پدیدۀ خارجی است حرکتی هم در کار آن نیست بلکه یک انرژی است ـ گرما را داخل در انرژیها بهحساب میآورند ـ یک پدیدۀ خارجی و مادی است. الآن همان برق آمده و به شکل این پدیدۀ خودش را نشان میدهد و اصلاً ربطی با حرکت ندارد، آن حرکت یک چیز قبلی بود و این گرما هم یک چیز بعدی است، این خودش را به این کیفیت نشان میدهد. درست شد؟!
پس این گرما هم مظهر برای آن حقیقتی که آن حقیقت داخل در این سیمها بود و از چشم ما مخفی بود، میشود؛ همینطور این برق دوباره تبدیل به نور میشود و نور مظهر میشود برای آن قوهای که آن قوه در این برق وجود دارد. درست شد؟! این یک صورت قضیه است.
صورت دیگر قضیه که خیلی دقیق است اینجا است که شما میبینید همین حرکتی که معلول است برای این حالتی که در این برق هست، همین حرکت دوباره تبدیل میشود به همین حقیقتی که در این برق وجود دارد یعنی اگر این برق حرکتی را بهوجود آورد اگر شما همین را به یک آرمیچر ببندید همین آرمیچر دوباره برق تولید میکند، حالا آیا این برق دوم که از برق اوّل پیدا شده است با برق اوّل مساوی است یا ضعیفتر است؟ ضعیفتر است، چرا؟ چون معلول برای آن است. شما میبینید که آن گرمایی که الآن از بخاری بهوجود آمد دوباره تبدیل به الکتریسیته میشود، نور تبدیل به الکتریسیته میشود، ـ خود نور تبدیل میشود ـ الآن باتریهای نوری هستند؛ باتریهای خورشیدی که نور را میگیرند و به الکتریسیته تبدیل میکنند، میگویند که آن فوتونهای نوری حامل انرژی و حرارت است، الآن ساعتهایی داریم که [بالای آنها] یک صفحه هست که نور را میگیرد و تبدیل میکند، وسایلی داریم که همۀ اینها با نور و امثالذلک کار میکنند، اینها بهخاطر آن گرمایی است که داخل در اینها هست و اینها را دوباره تبدیل [به] برق و امثالذلک میکند ولی میبینیم که اینها در یک مرتبۀ ضعیفتری قرار دارند، چرا؟ چون اینها معلول هستند برای [آن] شیئی که قبلاً بوده است.
روی این حساب هر علتی میتواند موجب معلولی شود و هر معلولی میتواند یک علت خارجی باشد که معلولی از آن بهوجود بیاید و برای همۀ پدیدههایی که در این عالم حاکم هستند این قانون هم حاکم است که معلول چیزی جز مرتبۀ نازله و ظهور علت نیست و خود آن معلول مرتبۀ نازلۀ علّیت میشود که موجب یک معلول دیگری شود. ما اسم این را قاعدۀ علّیت میگذاریم.
در مورد اشیاء و حوادثی که در این عالم هستند، ما در مورد ماده بحث کردیم و اما در مورد عالم معنا و مجردات مسئله از این قرار است: همانطوریکه منبابمثال ما یک نیروی مخفی در برق دیدیم که ظهورش در حرکت و در گرما بود، همینطور آنچه که در این عالم تحقق دارد از باب اینکه وجود اینها بالنسبه به عدم و وجود علیالسواء بود یعنی ماهیتشان علیالسواء بود برای تحقق خارجی خودشان نیازمند به غیر از خودشان هستند که اینها را در خارج وجود دهد ـ نهاینکه اینها وجود دارند و شکل و قیافه برای اینها بسازیم ـ پس آنچه که اینها را در خارج وجود میدهد از بطن و شکم خودش اینها را ظهور میدهد؛ ظهوری که از بطن و شکم علت است به معنای بینونیت و عزلت بین علت و معلول نیست! وقتی که در یک موتور حرکتی وجود دارد این حرکت جدای از آن برق و الکتریسیته نیست، عرض شد که همان برق است که بهصورت حرکت درمیآید، نهاینکه حرکت از آن جدا شود و برق به راهی برود و این به راهی [دیگر] و با وجود آن حرکت الکتریسیته این حرکت هم برای خودش عالمی داشته باشد! اینطور نیست! بلکه همان انرژی به این کیفیت تبدّل پیدا میکند و به عبارت دیگر اگر بخواهیم تصرفی در این انرژی بکنیم این به همان صورت اوّل خودش برمیگردد.
عدم وجود بینونیت در قاعدۀ علّیت و معلولیت
روی این حساب تمام آنچه که در این عالم تحقق دارند صورت و مظهری از علت خودشان هستند که مجردات هستند، آن مجردات هم صورت و مظهری از علل مافوق خودشان هستند بدون اینکه بین اینها بینونیتی حاصل شود چون با قاعدۀ علّیت دوتا میشود و منافات دارد. ما در علّیت و معلولیت بینونیت نداریم، بینونیت و علّیت با قاعدۀ علّیت متناقض است و در مقابل هم هستند، درحالیکه ما گفتیم که اصلاً معلولیت عین علّیت است ولی صورتش عوض میشود و لهذا هرچه که در اینجا هست ظاهری از آن عالم مجردات است. طبق آن قاعدهای که عرض شد خود همین چیزی که مجرد نیست و ماده است آیا میشود برگردد و مجرد شود؟! بله، میشود، چرا نشود؟! یعنی هرچه که در عالم مادون قرار دارد در عین اینکه مظهری از آن علّیت است حامل استعداد ارجاع به اصل خود را دارد که همان جنبۀ علّیت مسئله است. هرچه که در عالم ماده وجود دارد اعمّ از فرش، سینی، پارچ، لیوان، آهن، آجر، زمین و زمان، در عین اینکه مظهر هستند جنبۀ تجرد را درون خود همیشه حمل میکنند و به دوش میکشند، جنبۀ تجرد مسئله و جنبۀ تجرد علّیت خودشان را همیشه با خودشان دارند یعنی این چیزی که خود را به این صورت علّیت درآورده است به این معنا نیست که از خودش جدا کرده است، نه! درعینحال آن جنبۀ تجرد به این کیفیت در او هست، اگر بخواهد، دوباره این صورت عوض میشود و مجرد میشود، دوباره اگر بخواهد صورت را عوض میکند تبدیل به آهن و استیل میکند، دوباره اگر بخواهد همین استیل و آهن به مجرد تبدیل میشود.
تلمیذ: دوباره فاعلش همان است؟!
استاد: همان است دیگر.
تلمیذ: نه اینکه این مفعول شده و فاعل ...
استاد: نه دیگر، همان علت همین کار را انجام میدهد، چون در همان علت جنبۀ فعلیت تمام است همین جنبۀ فعلیت موجب معلولیت این میشود ولی این که موجب معلولیت این میشود [به این معنا نیست که] فعلیت را از دست میدهد چون ما گفتیم که در قانون علّیت همانطوریکه در اصل حدوث به فعلیت تامه علت نیاز داریم در بقاء هم نیازمند به فعلیت تامه علت هستیم بنابراین به همان دلیلی که علت توانست خود را به این متنازل کند به همان دلیل هم میتواند این صورت را از خودش بردارد چون در فعلیت تمام است؛ وقتی که علت توانست خودش را تغییر دهد، آیا در مرتبۀ دوم دستش بسته است؟! آیا نمیتواند این صورت را بردارد و به مجرد تبدیل کند؟! چطور؟! درحالیکه فرض کردیم هر تغییری در خودِ ناحیۀ فعلیت است و از جایی دیگر نیاورده است.
وقتیکه من میتوانم اراده کنم این لیوان را بردارم، حالا که این لیوان را برداشتم آیا نمیتوانم دوباره اراده کنم این لیوان را روی زمین بگذارم؟! آیا فقط یک دفعه توانستم اراده کنم؟! فقط یک مرتبه این تأثیر من فعلیت داشت؟! یااینکه این جنبۀ تأثیری درهرحالی وجود دارد؟! اگر این جنبۀ تأثیر در حال اوّل وجود دارد باید بگوییم که در حال دوم هم وجود داشته باشد والاّ خلف لازم میآید، چرا؟ بهجهت اینکه ما فرض کردیم که این علت در تأثیرش تام است و نیاز به غیر ندارد؛ اگر اینطور است آیا در تأثیر ابتدایی تام است و نیاز به غیر ندارد ولی در تأثیر دوم نیاز به غیر دارد؟! در آن غیر نقل کلام میکنیم، آن غیر کیست؟! فرض کردیم غیر از این علت چیز دیگری در اینجا رفع نیاز علت را نمیکند.
شما میتوانید یک حرف بزنید که بله، این سلسلۀ علّیت باید منتهی به علةالعلل شود، ما نقل کلام در همان علةالعلل میکنیم، اشکال ندارد، ما در همان ناحیۀ علّیت نقل کلام میکنیم و لذا ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 یعنی همین قضیه، ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾ یعنی او دائماً در حال ابراز ظهور و ابراز وجودات از خودش است، دائماً صورت میدهد، عوض میکند، ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُصَوِّرُكُمۡ فِي ٱلۡأَرۡحَامِ﴾2 این صورت میدهد آن صورت میدهد، به چه کسی این صورت و آن صورت میدهد؟! آیا به خودش میدهد یا به دیگری؟! به خودش این صورت و آن صورت را میدهد، دیگری از کجا آمد؟! ما فرض کردیم که معلولی در خارج نیست و هرچه هست از بطن علت است، وقتی که از بطن علت شد، دیگر دراینصورت بینونیت بین او و معلول هم عقلاً محال [است] چون اگر بینونیت پیدا شود [باعث] قطع علقۀ بین علت و معلول [میشود]، پس چه چیزی میتواند در این معلول مؤثر باشد درحالیکه دیواری بین آنها هست؟! مثلاً شما آنطرف حیاط هستید و بنده [داخل] اتاق هستم و یک دیوار وسط ما مانع [است]، آیا میتوانم چیزی بردارم و به سر شما بزنم؟! نه، این دیوار باید برداشته شود و من دسترسی پیدا کنم. اگر بین علت و معلول یک دیوار فاصله است بنابراین علت نمیتواند در معلول مؤثر باشد و این دیوار نباید باشد، نبود دیوار یعنی التصاق معلول با علت، وقتی که معلول با علت ملصق شد آن موقع معلوم میتواند در علت تأثیر بگذارد.
تلمیذ: این تأثر اعتباری است یا حقیقی؟ اصلاً علت و معلول یکی نیستند؟!
استاد: مسئلۀ اعتباری و حقیقی بودن به بحث جلسات آینده مربوط میشود که بله، این اشکال وارد است؛ وقتی ما بر یک شیء اطلاق واحد میکنیم ـ این اطلاق واحدمان ـ به چه جهت است؟ بهجهت انتساب و ارتباط بین این و اشیاء دیگر هست که ما به آن «واحد درمقابل این» میگوییم، به این هم میگوییم: «واحد درمقابل این»، حالا اگر قرار شد شیئی مظهریت برای شیء دیگر را داشته باشد مثل حرکتی که مظهریت الکتریسیته را دارد آیا در آن حالی که این برق دارد تبدیل به حرکت میشود ما میتوانیم دو چیز تصور کنیم یا در آنجا یک چیز است؟! اگر یک چیز است پس چرا میبینیم که صورتش تفاوت پیدا میکند؛ این حرکت است و این. اگر دو چیز جدای از هم است که گفتیم: نباید بین معلول و علت جدایی و فاصله باشد بلکه معلول عین آن علت است فقط مظهر است. اینجا است که ما در اینجا دو انتساب را درنظر میگیریم. این بحث برای جلسۀ بعد است یعنی به لحاظ قبل از مظهریت این معلول، اطلاق واحد بر این و بر آن میکنیم نه در حین آن تکوّن معلول از ناحیۀ علت چون در آنجا یک چیز بیشتر نیست. در واقع همانطور که شما میفرمایید قضیه اعتباری میشود.
روی این حساب این معلولی که الآن از ناحیۀ علت بهوجود آمد میبینیم که این معلول همان علت است که دوباره قابلیت تبدیل به آن علت در وجودش و در نهادش و در کمونش هست و همیشه با خودش میبرد.
ممزوجیت ماده با مجرد
عدم فرق ماده با مجرد مگر در ظهور
پس همیشه ماده توأم و ممزوج با مجرد است نهاینکه جدای از مجرد باشد و هیچ فرقی بین ماده و مجرد نیست مگر در ظهور؛ همین، مجرد به این کیفیت ظهور پیدا کرده است، اینطور نیست که مادهای را از خودش درست کرده و بیرون انداخته است و خودش هم کنار نشسته است و ماده هم آنجا هست و اینطور نیست که این مجرد ماده ندارد و آن ماده هم که آنجا هست تجرد ندارد، نهخیر!
در اینجا است که برای بسیاری از فلاسفه و حکما این خلط پیدا شده است که نتوانستهاند مسئلۀ تجرد و ماده را با همدیگر حل کنند یعنی وقتی که به ماده نگاه میکنند آن را جدای از مجرد لحاظ میکنند و وقتی به مجرد نگاه میکنند آن را جدای از ماده لحاظ میکنند بعد این مسئله در فناء ذاتی در عرفان نظری اشکال پیدا میکند که چگونه ممکن است ماده و صورت در مجرد تامّ و تجرد تامّ داخل شود و در آن قرار بگیرد و منمحی و فانی شود و چگونه ممکن است یک ماده بتواند در تجرد راه پیدا کند؟!
آنوقت مسئلۀ سنخیت را مطرح کردهاند که باید بین مجرد و ماده سنخیت باشد تا آن سنخیت نباشد نمیشود که یک ظهور بتواند فانی در آن مظهر خودش باشد؛ لذا ما نمیتوانیم به آنجا دسترسی پیدا کنیم بهخاطر اینکه سنخیت وجود ندارد! پنبۀ تمام این حرفها زده میشود بر اینکه اصلاً هیچگونه فرقی بین مجرد و ماده نیست مگر در ظهور و حباب؛ ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾.1
تلمیذ: مسئلۀ قوس صعود و نزول هم حل میشود، کلام ملاصدرا یک جنبه را شامل میشود که جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء باشد ولی ما هم این را قائل هستیم و هم قول عرفا را که روحانیة الحدوث و جسمانیت البقاء است.
استاد: آن بحث هم مطرح میشود؛ این مسئلۀ «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» که مرحوم ملاصدرا میفرمایند.2 ایشان چه چیز را ملاحظه میکنند؟! دو مطلب است؛ یکوقت میگوییم که در این ماده مجردی هست همانطوریکه این ماده به راه خودش میرود یک تجردی را هم در شکم خودش دارد، آن امری که مجرد است و در شکم این هست همانی است که بعداً به نباتیت تبدیل میشود و بعد حیوانیت و بعد انسانیت. [اگر اینطور باشد] ما در اینجا قائل به ثنویت شدهایم درحالیکه ما این مطلب را نمیگوییم بلکه میگوییم ـ منظور مرحوم صدرالمتألهین هم همین هست ـ که اصلاً خود ماده یعنی مجرد، نهاینکه دو چیز است. الآن این لیوان یک سیر و نیم وزن دارد ولی در همین لیوان چیزی خوابیده است که به چشم حرامزاده نمیآید، حلالزاده آن را میبیند!
[شخص] یک حوله درست کرده بود ـ میخواستند او را بکشند ـ پیش پادشاه برد و گفت که قربان شما که میخواهید من را بکشید ولی من یک حوله درست میکنم ـ حوله یا فرش ـ که فقط حلالزاده میبیند و حرامزاده نمیبیند! [پادشاه گفت که] عجب عجب! برو و بیاور! خلاصه شروع کرد [و گفت:] یک سال کار دارد و دو سال کار دارد و ...، بعد از یک سال به او گفتند که چه وضعی است؟! تو که داری ...! گفت که دارم میبافم! حالا [بروید] نگاه کنید، [آنها را در اتاقی برد] که چهارتا چوب به دیوار بسته بود و سرش هم نخنخ و تاروپود، گفت که ببینید الآن این رنگ قرمز از اینجا تا این بالا آمده است و این آمد و رفت، این نقش گربه آن طوطی این گل، من تا نصفه [بافتم]، میبینید که از این بالاتر دیگر نیست فقط پایین هست! او هم نگاه کرد و [با خودش] گفت که اگر [بگوییم که] نمیبینم، میگوید که حرامزاده است، گفت: بله بله بهبه چه قشنگ است! اینجای آن صورتی [است]، گفت که [بله] اینجا بلبل گذاشتم، اینجا فلان گذاشتم. رفت برای پادشاه نقل کرد که ایشان تا نصف داربست را آماده کرده است! [پادشاه] گفت که عجب! گفت که یک سال دیگر کار دارد یعنی میخواست دفعالوقت کند که [موقع] قتلش بگذرد! بعد از یک سال گفتند که بیاورید، وزرا، وکلا، علمای اعلام، وعاظ و سلاطین همه آمدند و نشسته بودند تا بیاید. تا آمد از صندوق درآوردند و مقابل أعلیٰحضرت حاکم گستراندند و یکی گفت که بله بله، یکی شروع کرد به شرح دادن که از اینجا فلان است آنجایش فلان است، پادشاه هرچه فکر کرد دید که چیزی نمیفهمد! به یکی از وزرا گفت که حالا شما برای ما شرح بده! آن وزیر هم دید اگر بگوید که نمیبینم، بدبخت است! گفت که بله بله قربان اینجا طوطی هست، بهبه اینجا عکس گل قشنگی است واقعاً که زحمت کشیده است و انصافاً که سنگ تمام گذاشته است! همه گفتند که احسنت بله همینطور است! خلاصه پادشاه با خودش شک کرد که قضیه چیست! نکند من هم ...؟! به اندرونی رفت و یقۀ ننه را گرفت که بگو ببینم آن شب چهکار کردی؟! اینها فرش آوردهاند و همه میگویند که اینجا گل و اینجا بلبل و اینجا فلان است [ولی من نمیبینم] حتماً تو ...! گفت که نه به خدا! و گفت که میکشمت! شمشیر درآورد که [او را بکشد]. گفت که من [به شما] میگویم که این کلک است. او را صدا کرد و امتحان کرد، او همینطور که میگفت: بله، اینجا گل و امثالذلک است همینطور که شرح میداد [مادر پادشاه] هم شروع به نوشتن کرد. وقتی تمام شد گفت که حالا برو و یک مدت گذشت، [یک روز] ظهر آمد گفت که حالا بنشین و بگو ببینم چیست؟ بعد دوباره گفت: اینجا گل است و ... نوشتۀ اوّل با نوشتۀ دوم دوتا درآمد، گفت: تو صبح گفتی که بلبل اینجا است، حالا بلبل سمت چپ رفت؟! گفتی که گل اینجا است و فلان! گفت: راستش این است که داشتید ما را میکشتید، ما هم گفتیم که یک کلک بزنیم! پادشاه خوشحال شد بعد آنها را صدا کرد گفت که بیایید و برای من [فرش را وصف کنید] خلاصه یکییکی گفتند و قضیه چپاندرقیچی [کج و معوج] درآمد و مسئله مبتذل شد!
دیگر معلوم شد که هرکسی برای دنیای خودش و برای حیثیت خودش هر کاری انجام میدهد! بله، الحمدلله همینطور است! قشنگ میبینند که این حرام است! [ولی] میگویند که بهبه حلال است! از شیر مادر حلالتر است! همان که دیروز حرام بود حلال میشود، آنچه که حلال بود حرام میشود، دیگر هر [چیزی] که آن آقا بالاسر گفت، بقیه [هم میگویند که] بهبه و چهچه و نحن ابناءالدلیل! نحن ابناءالدلیل میشوند دیگر!
این حکایت از آن آوردهام تا ای طفل شرححال روزگار بدانی و ابناء زمان اینگونه پنداری که اینها برای تحصیل آب و نان چه میکنند!
حالا حضورتان عرض کنم که اگر شما اینطور گفتید که داخل این لیوان مجردی است که فقط حلالزاده آن را میبیند! آن مجرد از [داخل] این لیوان خارج میشود و به نبات تبدیل میشود، ـ لیوان سر جای خود هست ـ تبدیل به حیوان میشود و تبدیل به اینها میشود. اگر این باشد که خلاف است پس معلوم میشود که شما در اینجا بین تجرد و ماده بینونیت قائل شدهاید.
اگر بگویید که یک تکه یا یک سیر از خود همین ماده تبدیل به مجرد میشود و آن مجرد حیوانیت پیدا میکند بنابراین آن نطفه و منی که منبابمثال یک گرم بود، نیم گرم آن بهواسطۀ استحاله، روح حیوانی میشود و نیم گرم آن شروع به رشد کردن میکند! بنابراین دراینصورت شما باید بگویید که از این، نیم گرم کم شده است چون این ماده نصف شد!
اینها خیال میکنند که قضیه اینطور است که این جسم که الآن یک گرم یا دو گرم وزن آن است، یک گرم آن روح میشود و یک گرم آن [جسم] میشود! اگر اینطور باشد که هیچوقت ماده به روح تبدیل نمیشود! مجردات وزن ندارند مجردات جسم نیستند، ماده که نمیتواند ثقلش را ازدست بدهد و تبدیل به مجرد شود، اینها که همه غلط هستند! پس مسئله از چه قرار است؟ همانطور که خدمتتان عرض کردم مسئله این است که اصلاً ما ماده و مجردی نداریم! ما ظهور و مُظهر داریم ما مَظهر و مُظهر داریم، مُظهرش مجرد است و مَظهرش ماده است.
بنابراین یک حقیقتی است که همان یک حقیقت شروع به رشد میکند و آن حقیقتی است که همین ماده را تشکیل میدهد، نهاینکه در شکم ماده است و ماده جدای از آن است بلکه حقیقتی است که این ماده بودن مظهر برای آن است و از تجرد خودش دست برنداشته است، بااینکه الآن تبدیل به لیوان شده است ولی دوباره لیوان مجرد است. حالا اینکه صورت ملکوتی و برزخی این به چه شکل هست و این به آن [صورت] قوام دارد، إنشاءالله برای جلسۀ بعد بماند.
تلمیذ: تعلّق ارواح به اجسام غلط است؟
استاد: نه غلط نیست.
تلمیذ: شما گفته بودید که قول ابن سینا من المحل الأرفع...
استاد: بله، غلط است.
تلمیذ: درحالیکه خود مثنوی هم اشعاری دارد که دلالت بر همین مطلب دارد.
استاد: نه مولانا اینطور نمیگوید، حالا ما عرض میکنیم که در آن عالم که عالم ثابتات هست قضیه چطور بوده است و نزولش به این عالم چه اقتضایی میکند. مسئلۀ علّیت هنوز تمام نشده است، وقتی مسئلۀ علّیت را که تمام کردیم، آنوقت یکییکی شروع میکنیم به رفع آن مسائل و اشکالاتی که در این زمینه هست.
تلمیذ: در ﴿لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ﴾،1 ﴿يَلِدۡ﴾ یعنی دوتا شود؟
استاد: بله، جدا شوند، بچه از پدر جدا میشود آنوقت این جدا است و آن جدا است، اما این، اینطور که نیست.
تلمیذ: و اینکه باید ربط محض بین ماده و مجرد باشد.
استاد: ربط محض یعنی چه؟! ربط محض یعنی همین یعنی اصلاً بههیچوجهمنالوجوه بینونیتی تصور نشود، فقط بینونیت به ظهور و مُظهر باشد، همین! والاّ از نظر حقیقت اصلاً هیچ چیزی غیر از ربط نباشد یعنی یک واحد و یک حقیقت است که آن حقیقت واحد دو ظهور و مظهر پیدا میکند، هیچ جدایی و انفکاک بین اینها نیست. بله، بین پدر و پسر هم ربط است ولی از همدیگر جدا هستند، میگویند که این پسر فلانی است، بین زن و شوهر هم ربط است ولی بعد از هم جدا میشوند.
أللهم صل علی محمد و آل محمد