/7
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۲

1
  • درس یکصد و سی و دوم:

  • دفع شکوک از غایت (1)

جلسه ۱۳۲

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

  •  

  • ذو الغایَتَین مبدأً بعیداً***کانَ له تَخیل وحیداً1
  • فَلِهذهِ القوةِ و لِلطبائعِ غایاتٌ شوقیةً غایتُها ـ مفعولٌ مقدمٌ ـ إن لَم تَجِد لَها مَقیساً أی مَقیساً إلی الشوقیةِ و هو حالٌ مِنَ الباطلِ فِعلُهُ الباطل عَدّ یَعنی إذا حَرکت الشَّوقیةُ نَحوَ غایةٍ و لَم یُصادِفها سُمّی فِعلُه باطلاً بِالنسبةِ إلیها لا بِالنسبةِ إلی العاملةِ لِأنَّها صادَفَتْ غایتَها. و کونُه باطلاً بِحسبِ الإصطلاحِ أی مَقطوعاً عَنِ الغایةِ حیثُ قُطع طریقُ وصولِه إلی الغایةِ لا أنَّه لا غایةَ لَه إذ فرقٌ بینَ کونِ الشَّیء لا غایةَ لَه و بینَ کونِهِ بِحیثُ یُضْرَب بینه و بینَ غایتِهِ سَدٌّ و حاجِزٌ کَما أنَّ قوةَ الشّجرةِ بِصَدَدِ الإیصالِ إلی الثمرةِ فإذا ضَرَبَها البَردُ سُمّی ذلکَ قسراً لأنَّ عالمَ الکونِ و الفسادِ دارَ القَسر. فهذهِ القواطعُ لِلْطُرُقِ مِن لوازمِهِ لا أنَّ الشجرةَ خُلِقت بِلا غایةٍ

  • ذو الغایتینِ شروعٌ فی بیانِ الفرقِ بینَ العَبَثِ و الجَزافِ و العَادةِ و القَصدِ الضَّروری فی الإصطلاحِ بأنَّ الفعلَ الذی کان ذا غایتین لِمبدئیةِ القریبِ و الأقْرَبِ لا بأنْ یکونَ باطلاً بِالنِّسبةِ إلی الشَّوقیةِ مبدأ ـ خبر کان قدم علیه ـ بعیداً کانَ له تخیلٌ وحیداً ـ حال ـ لا معَ الفکرِ و إلا کان فعلاً محکماً مُغَیّیٰ بغایةٍ فکریةٍ بلا شبهةٍ فَهو العَبَثُ إنْ غَایةٌ لِذلکَ الفعلِ ما هو لِلتَّحَرُّکِ نَهایةٌ.2

  • در این بیت چهار مسئله است؛ عبث، گزاف، عادت و قصد ضروری». مرحوم حاجی در اینجا می‌خواهند برای این امور اثبات غایت کنند به‌نحوی‌که قاعدۀ دخالت علل اربعه در تحقّق فعل خدشه پیدا نکند. «شوقیةً ـ مفعول مقدم است، اگر نیافتی برای شوقیه مقیسی را یعنی مقیسی را به سوی شوقیه ـ ”مقیساً“ حال است برای کلمۀ ”الباطل“ یعنی وقتی که قوۀ شوقیه به طرف غایتی حرکت کرد و به آن غایت برخورد نکرد به نسبت به شوقیه باطل نامیده می‌شود نه به نسبت به قوۀ عامله، چون قوۀ عامله به غایت خود برخورد نموده است، و باطل بودن آن به حسب اصطلاح است یعنی از غایت و هدف خود قطع شده است از این جهت که راه رسیدنش به غایت قطع شده است، نه‌اینکه اصلاً غایتی برای او نیست، چون فرق است بین اینکه شیئی غایت نداشته باشد و بین اینکه به گونه‌ای باشد که بین او و غایتش مانع قرار بگیرد. همان‌طورکه قوۀ درخت درصدد رسیدن به میوه است وقتی سرما به میوه لطمه بزند این را قسر می‌نامند چون عالم کون و فساد خانۀ قسر است پس این قاطعان طریق‌ها از لوازم این عالم هستند، نه‌اینکه درخت بدون غایت آفریده شده باشد.

    1. منظومه، ج 2، ص 422.
    2. منظومه، ج 2، ص 426.

جلسه ۱۳۲

3
  • تعریف مبدأ قریب و اقرب

  • «در اصطلاح آن فعلی که دارای دو غایت است، برای دو مبدأش که مبدأ قریب و مبدأ اقرب است»؛ مبدأ اقرب، همان قوۀ عامله‌ای که در عضلات است. مبدأ قریب هم که همان شوقیه است. «نه به این نحو که نسبت به شوقیه باطل باشد» دراین‌صورت ذوالغایتین، این غایتش ما یَنتَهی إلیهِ الحَرَکة می‌شود بنابراین نسبت به قوۀ شوقیه فعل باطل نیست. ممکن است نسبت به قوۀ مفکّره فعل را باطل بدانیم که قوۀ ابعد است ولکن نسبت به عامله و شوقیه، این قوۀ قریب و اقرب به‌حساب می‌آید.

  • «در‌این‌صورت تخیل مبدأ بعید برای این غایتین ـ آن فعلی که دارای دو غایت است ـ به‌حساب می‌آید؛ مبدأ تنها، نه‌اینکه در اینجا فکری باشد» یعنی در اموری که عبث و گزاف است یا قصد ضروری است یا امور عادی است، در این‌گونه امور فکر دخالت ندارد چون فکر مصلحت و فساد را درنظر می‌گیرد، فکر جوانب را درنظر می‌گیرد و بعد به‌سمت آن کشش پیدا می‌کند. ولکن ما اموری را می‌بینیم که اینها از روی فکر نیستند مثلاً وقتی خسته می‌شویم و یک تمددی پیدا می‌کنیم، این فکر نیست یا بازی‌ای که بچه‌ها می‌کنند فکر نیست یا کسی که با ریشش بازی می‌کند قبلاً فکر نکرده است که چه‌کار کنم بلکه همین‌طوری دستش به‌طرف آن می‌رود یااینکه از یک وضعی به یک وضع دیگر درمی‌آییم، اینها فکر نیستند بلکه تخیل هستند. فقط صرف شوق است؛ تخیل است. تخیل مبدأ برای این امور وحید است نه‌اینکه توأم با فکر باشد که مبدأ ابعدی در اینجا هست. «اگر مبدأ فعل ما فکر باشد به فعل ما فعل محکم می‌گویند. غایتش هم غایت فکریه است، این را عبث می‌گویند درصورتی‌که مبدأ بعید ما تخیل باشد، اگر غایت این فعل منتهای ما إلیه الحرکة باشد»، چون هر حرکتی یک نهایتی دارد. عرض شد که غایت به اشتراک لفظی، به نهایتِ یک فعل هم اطلاق می‌شود مثل «سِرتُ مِن البصرة إلی الکوفة»، نهایت سیر چیست؟! کوفه است، حرکت دست یا حرکت قلم یک نهایتی دارند؛ نهایتش آن ‌موقعی است که ما آن را از روی کاغذ برمی‌داریم، بیرون رفتن ما از این منزل یک نهایت و مقصدی دارد. به ‌عبارت دیگر «مقصد» یا هرچه می‌خواهد باشد، این به آن اطلاق می‌شود. حالا راجع به همین عرض کردیم که مسئله و حرف هست.

جلسه ۱۳۲

4
  • یَعنی یُعتَبَرُ فی البَعَثِ أمران أحَدُهما أنَّ المَبدأَ البَعیدَ لَه یَکونُ هو التَخَیُّلُ فَقَط بِلا فِکرٍ و فی هَذا الأمرِ یُشارِکُهُ أَخَواتُهُ و الآخَر أنْ یَتَطابَقَ الشَّوقیةُ و العَاملةُ فی الغایةِ بِمعنیٰ ما إلیه الحَرَکة و بهذا یَفتَرِقُ عنها کَما قُلنا إنْ لیسَ أی لیسَ مُنتهی الحرکة غایة لهما بلْ لِکلٍّ مِنهُما غَایةٌ عَلی حِدَة فَالتَّخَیلُ إمّا وَحدةُ المَبدأِ البعیدِ أو مَعَ طَبْعٍ یَکونُ مَبدأً أو مَعَ مِزاجٍ أو مَعَ خُلْقٍ فَلَو کانَ مَعَ الخُلقِ فَعَادِیٌ.1

  • «در عبث دو امر معتبر است؛ [اوّلی] مبدأ بعید برای فعل که فقط تخیل، بدون فکر است. در این امر آن گزاف و عادی و قصد ضروری، با عبث هم شریک هستند. امر دیگر این است که قوۀ شوقیه و قوۀ عامله، در غایت به معنای آنی که به آن حرکت است تطابق پیدا می‌کند». به این کار عبث می‌گویند مثلاً شما از یک ‌حالت به حالت دیگری منتقل می‌شوید، این را ما إلیه الحرکة می‌گوییم؛ از چهارزانو نشستن خسته می‌شوید و دوزانو می‌نشینید. این عبث می‌شود. عبث آن است که فقط مبدأش تخیل است و هر دو غایت؛ غایت شوقیه و غایت عامله متحد هستند. به خلاف آن سه‌تای دیگر که در مبدأ تخیل باهم شریک هستند ولی غایت شوقیه و غایت عامله فرق می‌کند. فرض کنید که در یکی غایت شوقیه ملاقات حبیب است در یکی غایت شوقیه رفع خستگی است؛ که رفع خستگی همان حالت مریض باشد و در یکی غایت شوقیه، التذاذ نفسانی است که امور عادی را به آن اطلاق می‌کنند. امور عادی یعنی اموری که با خُلق انسان جمع بشوند. اینکه انسان با ریشش بازی می‌کند و فلان، یک حالت امور عادی است که با اخلاق انسان است و این‌هم به این خاطر است که می‌خواهد رفع حالت یک‌نواختی از خود کند.

  • «اینکه ما إلیه الحرکة در عبث واحد است، از اخواتش جدا می‌شود، همان‌گونه که گفتیم: اگر منتهای حرکت، غایت برای این دو قوه نبود بلکه هرکدام از این دوتا یعنی قوۀ شوقیه و قوۀ منبعثه در عضلات که عامل است غایت علی‌حدّه داشته باشند، در این صورت تخیل یا تنهایی وحدت مبدأ وحید است یااینکه طبعی با این تخیل ضمیمه می‌شود یعنی اقتضای طبیعت به‌علاوۀ تخیل موجب یک فعلی می‌شود که آن طبع، به اضافۀ تخیل مبدأ است»؛ حالا تخیل یا با طبع است یا با مزاج است یعنی با طبیعت است و طبیعت هم در این تخیل انسان دخالت کرده است یا مسئله به طبیعت برنمی‌گردد بلکه به یک مزاج خاص برمی‌گردد مثلاً مریض است. «یا اخلاقی آمده در این صورت با تخیل ضمیمه شده است» که این اخلاق در افراد دیگر نیست بلکه تنها در این فرد است لذا می‌بینید که همه تسبیح نمی‌گردانند یا همه با ریش بازی نمی‌کنند بلکه فقط من هستم که با ریشم یا با ناخنم بازی می‌کنم و این حرف‌ها ... . همه این کار را نمی‌کنند بعضی‌ها انجام می‌دهند.

    1. منظومه، ج 2، ص 426.

جلسه ۱۳۲

5
  • «اگر توأم با اخلاق باشد به آن امر عادی می‌گویند»؛ عادات، عادت‌ها، اینها اموری هستند که توأم با اخلاق است مثل همین لعب باللحیه و امثال‌ذلک.

  • و فی أوَّلِها أیْ أوّلِ الشُقُوقِ و هو أن یَکونَ المبدأُ البعیدُ هو التخیلُ وحدَه سُمِّی الفعلُ بِالمُجازَفِ کاللَّعْبِ ـ الکافُ اسمیةٌ ـ بالِلّحْیةِ عادیٌ.

  • و ما یَبقیٰ و هو أنْ یکونَ المبدأ البعید هو التخیلُ معَ طبعٍ أو مزاجٍ فبالقصدِ الضروریٌ سما ـ مؤکد بِالنُّونِ الخَفیفَةِ ـ و هذه الَّتی بَعدَ العَبَثِ مُشترکةٌ فی عَدَمِ تَطابقِ الشَّوقیةِ و العاملةِ فی الغایةِ بِمَعنی منتهی الحرکة بل هذا یکون غایةً للعاملةِ و لِلشَّوقیةِ شَیءٌ آخَر.

  • کَحَرکةِ المریض مثالٌ لِمبدئیةِ التَّخیل مَعَ المزاجِ و حَرکةِ التَّنَفُّسِ مَثالٌ لِمَبدئیةِ التَّخیلِ مَعَ الطَّبعِ.1

  • «در اوّل شقوق اینکه مبدأ بعید تخیل به‌تنهایی باشد به این فعل مُجازف می‌گویند حالا این اوّلی را که خُلق عادی باشد ایشان به لعب بالحیه مثال می‌زند».

  • «اگر با طبع است یا با مزاج به آن قصد ضروریه می‌گویند که خود این‌هم به دو قسمت تقسیم می‌شود؛ طبعی باشد یا مزاجی باشد و اینهایی که بعد از عبث است (عادی و مجازف و قصد ضروری) در یک چیز مشترک‌اند و آن عدم تطابق غایت به معنای منتهی‌الحرکة در قوۀ شوقیه و قوۀ عامله است» بلکه به‌خاطر یک‌ جهتی، یک ‌حالتی، التذاذی یا رفع خستگی آن فعل انجام می‌شود. «این غایت برای عامله است که منتهی‌ٰالیه غایت باشد و برای شوقیت شیء دیگر است مثل حرکت مریض که مقتضای [درد و مرض است]. تخیل و مزاج هر دو مبدأ برای حرکت‌هایی هستند که مریض در حال [درد و مرض] انجام می‌دهد» و خودش را جمع می‌کند، از این‌طرف به آن‌طرف می‌خوابد، دائماً حالاتی به خود می‌گیرد که به‌واسطۀ این مسئله مطابق با همان حال و کیفیت مصحاحیت خودش را در بیاورد. «و حرکت تنفس مثال است برای مبدأ تخیل با طبع که این حرکت تنفسی مقتضای طبع انسان است» البته این درصورتی است که انسان این عمل را اختیاری انجام بدهد و شامل تنفس غیراختیاری که انسان در خواب باشد نمی‌شود چون در آن صورت انسان عصبش فرق می‌کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 426.

جلسه ۱۳۲

6
  • تلمیذ: در بیداری هم همین‌طور است.

  • استاد: در بیداری هم همین‌طور است. البته در بیداری گاهی اوقات انسان تنفسی که انجام می‌دهد از روی قصد است یعنی متوجه تنفس هست. منظور همان حرکت تنفسی است که مقتضای طبع است یعنی وقتی که الآن من نفس می‌کشم یا در هوای آزاد استنشاق می‌کنم، این مطابق با طبع من است و مخالفت با طبع انجام نمی‌دهم. بله، درصورتی‌که تنفس غیراختیاری باشد شوقیه اصلاً معنا ندارد. در مثال‌هایی که می‌زنیم، قبلاً باید تخیلی وجود داشته باشد. البته در اینها یک مطلب دیگری راجع به تخیل هست که اشکالی هم دارد حالا بعداً ایشان بیان می‌کنند که آیا علم به تخیل هم لازم است یا لازم نیست؟ ایشان می‌فرمایند که لازم نیست ولی جای صحبت دارد.

  • إذا عَلِمتَ هَذه فَاعلَمْ أنَّ کلَ المَّبادیِّ الثَّلاثةِ فی الجَمیعُ أی جَمیعُ الصور تَکتَسِی غایتَها أما غایةُ العاملةِ فَمُنتهَی الحرکةِ عَلی کُلِّ حالٍ و أما غایةُ الشَّوقیةِ و التخیلِ فَاللذیذُ الخیالی و الخیرُ الحَیوانی فإنَّ کلَ فعلٍ نفسانیٍ فَلِشَّوقٍ مَا و تَخیلٍ ما إلا أنَّ ذلکَ التخیلِ ربَّما کان غَیرُ ثَابتٍ بَلْ سَریعُ البُطلانِ أو کَان ثَابتاً و لکن لَمْ یَشعُر بِه لِأنَّ التَّخیلَ غَیرُ الشُّعورِ بِالتَّخیل.1

  • غایت قوۀ عاقله و شوقیه

  • «وقتی که این را دانستی، پس بدان که تمام این مبادی غایت خودشان را می‌پوشند؛ غایت قوۀ عامله همان منتهی‌ٰالیه حرکت است؛ نهایت حرکت است و غایت شوقیه و تخیل عبارت است از لذات خیالی و لذات نفسانی و آن امور خیری که به خود حیوانیت انسان تعلّق می‌گیرند» نه به جنبه انسانیت که تفکر و امثال‌ذلک باشد. چون ما در اموری که مربوط به حیوانات هستند با حیوانات شریک هستیم؛ مانند لذات جنسی، شهوی، قوه، محبت، غضب و امثال‌ذلک که فقط صورتش فرق می‌کند ولی حیوانات هم در این قضیه مثل ما هستند. حالا شما چلوکباب می‌خورید و خوشتان می‌آید، آنها کاه و یونجه می‌خورند ولی از نظر التذاذ شهوی هیچ ‌فرقی نمی‌کند چه‌بسا آنها از این‌ جهت ‌که فقط توجه به عالم حیوانیت دارند شاید کیفشان از ما بیشتر هم باشد!

    1. منظومه، ج 2، ص 426 و 427.

جلسه ۱۳۲

7
  • مخدّره‌ای از یکی از فامیل‌هایشان نقل می‌کرد که می‌گفت: من خواب دیدم، مرد شده‌ام و شوهرم هم زن شده است! و بعد هم که معلوم است! صبح بیدار شده بود و به شوهرش می‌گفت: ناقُلا شما خیلی کیف می‌کنید!

  • او نفهمیده که خواب مجرد از مادی است و ممکن است التذاذ در خواب از بیداری بیشتر باشد و ثانیاً چون مسئله برایش غیرعادی بوده است همین غیرعادی بودن تنوع و التذاذ برایش ایجاد کرده است!

  • «هر فعل نفسانی به‌خاطر شوق‌ٍمّا و تخیل‌ٍمّا انجام می‌گیرد ولی این تخیل چه‌بسا ثابت نیست بلکه سریع‌البطلان است» که حالا مواردش را می‌گوییم و هم‌چنین خواهیم گفت که چه مسائل و اشکالاتی پیش می‌آید «یااینکه تخیل ثابت است و همراه با این فعل می‌ماند ولی فاعل به آن شاعر نیست زیرا تخیل با شعور در تخیل تفاوت پیدا می‌کند».

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد