/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۵۱

1
  • المقصدُ الثالثِ فی الإلهیاتِ بِالمعنیَ الأخص

  • الفریدة الأولی: فی أحکام ذات الواجب بهر برهانه

  • الثامنة و الخمسون: غررٌ فی إثباتِه تعالی

  • درس یکصد و پنجاه و یکم تا درس یکصد و پنجاه و سوم

  • درس یکصد و پنجاه و یکم:

  • معرفت به پروردگار

جلسه ۱۵۱

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • المقصدُ الثالثِ فی الإلهیاتِ بِالمعنیَ الأخص.

  • غررٌ فی إثباتِهِ تعالیٰ:

  • ما ذاتُه بِذاتِهِ لِذاتِه***موجودُ الحقِ العُلیٰ صفاتُه
  • إذا الوجودُ کانَ واجباً فَهو***و معَ الإمکانِ قَد اسْتَلزَمَه
  • و قِسْ علیه کُلَ ما لیسَ امتَنَع***بِلا تَجسُّم عَلی الکونِ وَقَع1
  • الهیات به معنای اعم

  • الهیات به معنای اعم بحث از وجود و عوارض وجود است بما هو وجود؛ وجود مطلق. چرا به آن أعم می‌گویند؟ به‌جهت اینکه اعم است از بحث در وجود مرکب و وجود بسیط، وجودی که معروض برای عوارض ماده یا مُدَّه است و وجودی که خالی از وجود این عوارض است که وجود مجرد باشد، وجود بلا تعیّن و وجود با تعیّن را وجود بالمعنی الأعم می‌گویند. الهیات هم از این نقطه‌نظر است که گرچه بحث از وجود معنایی مطلق در غیر الهیات است و مرکب و ماده و عوارض متعیّنه همه در وجود باری راه ندارند ولی به‌لحاظ اینکه برگشت تمام اینها به حقیقت وجود و مطلق وجود است و هو لیس إلاّ هو از این ‌نظر به آن الهیات هم گفته می‌شود. اما بالمعنی ‌الأخص فقط آن وجودی است که واجب است و بحث در وجودِ واجب بالذات و احکام و عوارض آن است.

  • ایشان در این مطلب اثبات خود وجود واجب بالذات را می‌فرمایند چون می‌فرمایند که احکام آن را اثبات می‌کنیم زیرا بحث از خود ذات واجب الوجود ـ ذاتاً این بحث از ذات ـ ممتنع است چون حدّ و قید و تعیّنی ندارد تااینکه انسان بخواهد با آنها این ذات واجب‌الوجود را تعریف کند و هرچه را که بخواهد تعریف کند، برگشتش به دور یا به تسلسل است.

  • محال بودن عرفان معلول به علت

  • لذا بحث از احکام است و شاید از همین باب باشد که در روایات داریم که «لا تَفکُّروا فی ذات ‌الله»،2 ذات خدا قابل برای تفکر نیست چون هیچ‌گاه موجود مُحاط نمی‌تواند به محیط معرفت پیدا کند و عقلاً مُستحیل است چون مرتبۀ معلول، مادون علت است و عرفان معلول به علت عقلاً مستحیل است چون ناقص نمی‌تواند به کامل راه پیدا کند کما هو‌ هو بِحَقِّ المعرفة. بناءًعلیٰ‌هذا غیر از بُهت و سرگردانی نتیجه‌ای برایش ندارد تازه اگر ناقص بتواند به ‌خودش معرفت پیدا کند خیلی است.

    1. منظومه، ج 3، ص 501.
    2. رساله عشق و عقل، ص 53 و 54. الله شناسى، ج ‌1، ص 86، تعلیقه:
      شيخ نجم الدّين رازى در رساله «عشق و عقل» در ص 53 و 54 پس از بحثى درباره صالحان محجوب از نور خدا فرموده است: اين طائفه، اصحاب ميمنه‌اند. مشرب ايشان از عالم أعمال است، معاد ايشان درجات جنّات نعيم باشد؛ مع‌هذا اين طائفه را به معرفت ذات و صفات خداوندى به حقيقت راه نيست كه به آفت حُجُب صفات روحانى نورانى هنوز گرفتارند؛ كه إنَّ لِلَّهِ تَعالَى سَبْعينَ ألْفَ حِجابٍ مِنْ نورٍ وَ ظُلْمَةٍ. و جاى ديگر فرموده كه: «حِجابُهُ النّورُ، لَوْ كُشِفَتْ لَاحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِهِ ما انْتَهَى إلَيْهِ بَصَرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. لا جرم با اين طائفه گفتند: زنهار تا عقلِ با عقال را در ميدان تفكّر در ذات حقّ [جلّ و علا] جولان ندهيد كه نه حدّ وى است؛ تَفَكَّروا فى آلاءِ اللَّهِ وَ لا تَتَفَكَّروا فى ذاتِ اللَّهِ. معلّق كتاب در ص 109 در تعليقات گفته است: اين حديث به چند صورت روايت شده است، از جمله: تَفَكَّروا فى خَلْقِ اللَّهِ وَ لا تَفَكَّروا فِى اللَّهِ فَتَهْلِكوا تَفَكَّروا فى آلاءِ اللَّهِ وَ لا تَفَكَّروا فى اللَّهِ. («جامع الصّغير» ج 1، ص 131؛ «كنوز الحقائق» ص 52) تَفَكَّروا فى كُلِّ شَىْ‌ءٍ وَ لا تَفَكَّروا فى ذاتِ اللَّهِ؛ فَإنَّ بَيْنَ السَّماءِ السّابِعَةِ إلَى كُرْسيِّهِ سَبْعَةُ آلَافِ نورٍ وَ هُوَ فَوْقَ ذَلِكَ. («جامع الصّغير»، ج 1، ص 131) تَفَكَّروا فى الْخَلْقِ وَ لا تَتَفَكَّروا فى الْخالِقِ. («قصص الانبياء» ثعلبی، طبع مصر، ص 10؛ «جامع الصّغير» ج، 1 ص 131) أقول: اين روايت را ملاّ عبد الرّزّاق كاشانى نيز در كتاب «شرح منازل السّائرين» از انتشارات بيدار، ص 63، ذكر نموده است‌.

جلسه ۱۵۱

3
  • رفع نقصان و کسب کمال تنها راه برای معرفت ناقص به کامل

  • فقط تنها راهی که برای معرفت ناقص به کامل منحصر است رفع نقصان و کسب کمال است، به این ‌واسطه است که [ناقص] می‌تواند به آن کامل کما هوهو اطلاع پیدا کند و در آن‌ صورتی است که حدود وجودیۀ معلولیۀ خودش را ازدست بدهد، حدود وجودیۀ ناقصۀ خودش را ازدست بدهد و در آن کامل فناء و منمحی شود. دراین‌صورت دیگر کامل خودش علم ذاتی دارد به ذات خودش که آن علم حضوری باشد.

  • تلمیذ: روایت که داریم خدا را به خدا بشناسید.1

  • استاد: خدا را به خدا بشناسید یعنی تا خدا نشدید خدا را نمی‌شناسید نه‌اینکه خدا را بشناسید با آن تعریفاتی که خدا کرده است، آن تعریفاتی که خدا کرده است مثلاً خدا گفته است: ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ﴾2 خُب چه شد؟! این‌همه تعریف خدا کرده است؛ ﴿وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ﴾ خب چه شد؟! بیایند معنا کنند! معنای ظهور در عین بطون و معنای بطون در عین ظهور چیست؟! اینکه نشد انسان دائماً این‌طور بگوید. بله، اینها راه برای باطن هستند یعنی معرفت به اینها انسان را می‌رساند که باطن و حقیقة الشیء برایش روشن شود اما اینکه واقعاً با این صفات ما خدا را می‌شناسیم این‌طور نیست؛ آن عرفان، همان‌طور که عرض کردم؛ معرفت هی‌هی؛ امکان ندارد موجود محاط به محیط معرفت واقعی پیدا بکند مگر اینکه خودش محیط شود.

  • تلمیذ: آیا این «لا تَفَکَّرو فی ذات الله» حدیث است؟

  • استاد: این روایت، روایتی است که شیعه نقل نکرده است بلکه این روایت را عامه و اهل تسنن نقل کرده‌اند و اینها هم پذیرفته‌اند.3 البته من هم به‌اصطلاح درصددش بودم [که بیان کنم]، بعضی‌ها این را به امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نسبت می‌دهند حالا ممکن است در کتب شیعه نقل شده باشد4 ولکن برایش سند خوبی ذکر نمی‌کنند ولی عامه این را نقل می‌کنند. حالا درهرصورت ...

  • تلمیذ: از نظر محتوا؟!

  • روایات اخلاقی و اعتقادی، ناظر به روحیات و تحمل و سعۀ افراد

    1. الکافي، كِتابُ اَلتَّوحِيدِ، بابُ أَنَّهُ لا يُعرَفُ إِلاَّ بِه،ِ ج ۱، ص ۸5، ح 1:
      «عَنِ الفَضلِ بنِ السَّكَنِ عَن أَبي عَبدِ اللهِ عَليهِ السَّلامُ قالَ: قالَ أَمِيرُ اَلمؤمِنِينَ عليهِ السَّلامُ: ”اِعرِفُوا اَللَّهَ بِاللَّهِ الحدیث».
    2. . سوره فصلت (57) آیه 3.
    3. كنز العمال، ج 3، ص 106.
    4. . مصدر در حال بررسی.

جلسه ۱۵۱

4
  • استاد: از نظر محتوا روایاتی که هستند متفاوت هستند؛ روایاتی که ائمه علیهم‌السّلام در خطابشان با اصحاب و افراد مطرح می‌کنند از نظر محتوا و مفاد تفاوت پیدا می‌کنند، ما نمی‌توانیم یک حکم عام را استنباط کنیم همان‌طوری‌که در فقه مبنا و اصل موضوعی بر این است که بسیاری از روایات متفرد به شأن خاص و به‌ مورد خاص هستند به عبارت دیگر فقط در این روایات اکتفا به مورد نص می‌شود و تعدّی و تسرّی از آنها به‌عنوان یک حکم کلی در سایر موارد نمی‌شود و همین‌طور نمی‌شود از آنها یک قاعدۀ کلی درآورد و به‌عنوان یک فتوا در همۀ موارد فتوا داد، همین‌طور بسیاری از روایات اخلاقی و اعتقادی ما ناظر به روحیات و تحمل و سعۀ خود افراد است. من‌باب‌مثال در آن روایتی که داریم پنج‌تن علیهم‌السّلام در وقت احتضار برای مؤمن و برای منافق ـ هردو ـ می‌آیند خُب حضرت زهرا علیها‌السّلام هم حضور پیدا می‌کنند.1 حضرت به راوی می‌فرماید که حالا این مطلب را نگو، یعنی به گوش هر کسی نرسد.2 [چون برایشان سؤال می‌شود که] حضرت زهرا با وجود اینکه زن هستند چطور بر بالای سر فلان حاضر می‌شود؟! آن حضرت زهرایی که در زمان حیات خودش حتی از مقابله با یک اعماء هم احتراز می‌کرد3 چطور [حاضر می‌شود؟!] دیگر افراد نمی‌فهمند آن عالَم اصلاً کیفیتش با اینجا فرق می‌کند. این را ذهن عوام نمی‌فهمد.

  • ما یک‌دفعه شمال منزل دایی آقای حاج ... رفتیم صحبت بهشت و حورالعین و این حرف‌ها شد! خلاصه ما به دایی ایشان گفتیم که هر کاری می‌خواهی بکن که آن دنیا از این خبرها نیست! حورالعینش را فقط باید نگاه کنی! گفت: آن بهشتی که حورالعینش این‌طور است را نخواستم؛ حورالعینی که نشود با او کاری کرد، من آن بهشت را نخواستم!

  • مردم این‌طوری هستند یعنی ذهن مردم با توجه به آنچه که مدرکات‌شان هست از همین لذات و کیفیات فقط همین لذات مادی را می‌فهمند و اصلاً نمی‌دانند که آن لذات مجردۀ منخلعۀ از ماده به‌اندازه‌ای قوی هستند که اصلاً یک‌میلیونیم اینها به گرد آنها نمی‌رسد این را اصلاً نمی‌فهمند لذا شما در بعضی از روایات هم می‌بینید که از حضرت سؤال می‌کنند: آیا در بهشت جماع هست؟! حضرت می‌فرمایند: بَه، مرد در آنجا چهل برابر این دنیا توان دارد که فرض کنید بتواند جماع کند!4 چهل برابر، چهل برابر توان دارد!

    1. الکافی، ج 3، كتابُ الجَنائِزِ، بابُ أَنَّ المُؤمِنَ لا يُكرَهُ عَلى قَبضِ رُوحِهِ، ص 127، ح 2؛ بحار الأنوار، ج 6، أبوابُ الموتِ و ما يلحقه إلى وقتِ البعثِ و النشور، باب 7، ص 196، ح 149 (با قدری اختلاف).
    2. تفسير فرات، ج 1، ص 553؛ معاد شناسى، ج ‌2، ص 37.
    3. النوادر (للراوندی)، ج ۱، الأحاديث غير المشهورة أو التي تشتمل على أحكام غير متداولة، شأن المرأة، ص ۱۳.
    4. الإختصاص، ج ۱، كتاب صفة الجنة و النار، في بيان صفة الجنة، ص ۳5۸؛ بحار الأنوار، ج 8، تتمة أبواب المعاد و ما يتبعه و يتعلق به، باب 23، ص 220، ح 214 (با قدری اختلاف).

جلسه ۱۵۱

5
  • شهوت مختص به عالم ماده و تناسل و تکاثر

  • اینها عده‌ای احمق هستند که می‌گویند: در آن عالم جماع و این حرف‌ها هست! در آن دنیا اصلاً شهوت وجود ندارد شهوت برای عالم ماده و تناسل و تکاثر است نه برای آنجا، لذات آنجا اصلاً لذات شهوی نیست در آنجا نفس نیست در آنجا این مسائل اصلاً وجود ندارد. علاوۀ بر این، حقایقی که منکشفه هم هست اینها را تأیید می‌کند. لذا حضرت نمی‌تواند با کسی که آمده و تمام کیف او در همان جنبۀ شهوانی است بگوید که آقا در آن دنیا این خبرها نیست! نمی‌تواند این حرف را بزند! لذا می‌گوید که بَه در آنجا به‌اندازۀ چهل برابر هست! این هم می‌گوید: آخ جان! پس بروم نمازهایم را سر وقت بخوانم و فلان کارها را انجام بدهم که به این چیزها برسم! روایاتی که ناظر به این احکام یا به اعتقادیات هستند برحسب مراتب تفاوت دارند شما علل الشرایع را نگاه کنید؛ شخصی از حضرت سؤال می‌کند چرا نماز صبح را باید بلند بخوانم؟! حضرت می‌فرمایند: برای اینکه اگر در سجده باشی چون هوا تاریک است کسی به تو لگد نزند.1 حالا فرض کنید حضرت بیاید به این مرد ساده بگوید که علت نماز صبح چیست! حضرت می‌فرماید: برو پی‌ کارت دیگر! خدا گفته است [بلند بخوان] تمام شد. حالا برفرض یک علتی هم باشد، حضرت که نمی‌تواند بیاید به این بگوید که این جهتش این‌طور بوده و او هم قبول کند و برود. حالا واقعاً این‌طور است؟! یعنی چون هوا تاریک است مثل شب و کسی می‌آید رد می‌شود لگدت می‌زند این را حتماً باید بلند بگویی که سبحانَ ربیّ ... یااینکه الحمدلله؟!

  • تلمیذ: حمد و سوره را باید بلند خواند!

  • تفاوت مراتب خطابات ائمه علیهم‌السّلام با افراد

  • استاد: بله، تازه آن حمد و سوره است فقط [که باید بلند بخوانی]، حمد را هم که تو ایستاده می‌خوانی. اگر به تو لگد زدند که زدند تو که ایستاده‌ای دیگر پایش را که به کله‌ات نمی‌زند! لذا مراتب خطابات ائمه علیهم‌السّلام با افراد متفاوت است هر کسی از اینها دارای یک مرتبه است دارای یک خصوصیت است مثلاً حضرت به جابر بن یزید جُعفی ‌می‌فرماید: این مطالب را به تو می‌گویم ولی لعنت خدا بر تو اگر این حرف را به شخص دیگر بگویی!2 قضیه این‌طور است. مگر هرچه را که سلمان می‌دانست [اباذر هم می‌دانست؟!] «لو عَلِمَ أباذر، ما فی [قَلب سلمان] کَفَرهُ یا قَتَلَهُ».3

    1. علل الشرائع، ج 2، ص 323 (با قدری اختلاف).
    2. اختیار معرفة الرجال، ج 2، ص 438.
    3. الکافي، ج ۱، كتابُ الحُجّةِ، بابٌ فيما جاء أنّ حدِيثهُم صَعبٌ مُستصعبٌ، ص4۰۱، ح 2.
      «عن مسعدة بنِ صدقة عن أبِي عبدِ اللّهِ عليهِ السّلامُ قال: ذُكِرتِ التّقِيّةُ يَوماً عِند علِيِّ بنِ الحُسينِ عليهِما السّلامُ فقال: و اللّهِ لو علِم أبُو ذرٍّ ما فِي قلبِ سلمان لقتلهُ و اللّهِ لو علِم أبُو ذرٍّ ما فِي قلبِ سلمان لقتله.»

جلسه ۱۵۱

6
  • روایت صحیح است شیعه این روایت را نقل می‌کند.

  • قابل بیان نبودن معارف الهی برای هر کسی

  • معارف الهی برای هر کسی قابل بیان نیست. [مرحوم] آقا یک روح مجرد نوشتند که من خودم از ایشان پرسیدم شما در مطالب این کتاب چیزهایی فرمودید که تابه‌حال به ما هم نفرموده بودید! ایشان فرمودند که این چیزهایی است که من توانسته‌ام بنویسم چیزهایی که نمی‌توانم بنویسم آنها به قلم نمی‌آیند. حالا آنها چه هستند، ما نمی‌دانیم! این ‌مقدارش آدم را گیج می‌کند، واقعاً انسان بخواهد درست بخواند و بفهمد گیج می‌شود که چه خبر است. ایشان یک خلع مجرد را ـ همان قضیه پوست مار ـ در اینجا فرمودند. این ‌مقداری که در این کتاب فرموده‌اند یک‌سوم آنچه که به ما گفتند نیست که چه‌نحوه این خلع انجام می‌شود. اینها را دیگر در اینجا نیاورند چون مردم اصلاً نمی‌فهمند. اصلاً کافر می‌شوند، اصلاً دین‌شان برمی‌گردد. اینها دارند با مردم مماشات می‌کنند؛ «نَحنُ مَعَاشِرَ اَلْأَنْبِيَاءِ اُمِرنا أن نُکلّم الناس عَلی قَدر عُقُولِهِم»1 یعنی مماشات می‌کنند. شخص آمده می‌گوید که این چیست؟! می‌گوید: خدا. می‌گوید: خدا چیست، ذاتش چیست، فلان چیست؟! حضرت چه بگوید که ذات خدا چیست؟! بگوید: ذات خدا خودت هستی؟! می‌گوید: پس من چه کسی را دارم عبادت می‌کنم؟! آن روایت «ما ‌الحقیقة» کمیل را نگاه کنید ببینید چه هست!2 حضرت در آنجا دارد به کمیل چه می‌گوید! کمیل دارد می‌گوید:«أ وَ لَستُ صاحِبَ سِرِّك» .... تازه حضرت در آنجا شرح نمی‌دهد بلکه مقداری مجملاتی می‌گوید، او هم سرش را پایین می‌اندازد که خوشش می‌آید و خیال می‌کند که فهمیده است اما از سؤالی که می‌کند مشخص است که آن‌طوری‌که باید باشد مطالب حضرت را نمی‌فهمد! حضرت می‌فرمایند: بس است تمام شد دیگر هرچه بود برای تو گفتم. دیگر «أَطفِ السِّراج فَقد طَلَعَ الصُّبحُ» تمام شد. حرفم را به تو زدم دیگر بیش از این نمی‌توانم بگویم ولی خب با میثم این‌طور نبودند میثم بالاتر بود، با حبیب این‌طور نبودند حبیب بالاتر بود. مطالبی که به اینها می‌گفته است مثل «لا تَفکَّر فی ذاتِ ‌الله» و امثال‌ذلک یک معنایش این است که اصلاً ذات خدا قابل برای فکر نیست چون فکر عبارت از تقدیم صغریٰ و کبریٰ و ضمّ و ضمائم ترکیب قیاسات و نتایج برای رسیدن به مطلوب است که همان کلام سیدالشهداء علیه‌السّلام «مَتیٰ غِبتَ حتّی تَحتاج إلی دلیل»3 است. چیزی که ظهور دارد و خود همان فکر، ترتیب مقدمات و صور وجودیۀ ذهنیۀ ما که تمام اینها آثار وجودی ذات حق است چطور انسان می‌تواند از اینها به کُنه ذات حق پی‌ببرد. برای اینکه خود همان آثار، خود همان وجود متعیّن است، خود همان وجود در قالب صورت ذهنی هست و هیچ‌وقت صورت ذهنی نمی‌تواند به علت خودش که صورت مجرد هست و بلکه اصلاً صورت نیست و حقیقت مجرده است پی‌ببرد، امکان ندارد. این یک معنا است که معنای فلسفی آن است.

    1. الکافي، ج ۸، كتابُ الرَّوضة، ص ۲6۸، ح 394.
    2. جامع الاسرار، فى الاصل الاوّل، القاعدة الرّابعة، ص 170، تحت شماره 327.
      «[عن کمیل بن زیاد] ما الحقِيقةُ؟! قال: ما لك و الحقِيقة؟!
      قال: أ وَ لَستُ صاحِبَ سِرِّك؟! قال: بلى! و لكِن يرشحُ عليك ما يطفحُ مِنِّى!
      قال: أ وَ مِثلُكَ يُخيِّبُ سائِلًا؟! قال: الحَقِيقةُ كشفُ سُبُحات الجلالِ مِن غَيرِ إشارةٍ.
      قال: زِدنِى فِيهِ بَياناً! قال: مَحوُ الموهُومِ مَع صَحوِ المعلُومِ‌.
      قال: زِدنِى فِيهِ بَياناً! قال: هَتكُ السِّترِ لِغلبةِ السِّرِّ.
      قال: زِدنِى فِيهِ بَياناً! قال: جَذبُ الاحدِيّةِ بِصِفةِ التَّوحِيدِ.
      قال: زِدنِى فِيهِ بَياناً! قال: نُورٌ يَشرُقُ مِن صُبحِ الاَزلِ، فَتَلُوحُ على هياكِل التّوحِيد آثارُهُ.
      قال: زِدنِى فِيهِ بياناً! قال: أَطفِ السِّراج فَقد طَلَعَ الصُّبحُ!» الله شناسى، ج ‌3، ص 32:
      «كميل پرسيد: آن حقيقت ثابته قديمه كدامست؟! حضرت فرمود: تو را با آن حقيقت چه‌كار؟!
      عرض كرد: آيا من صاحب اسرار تو نمى‌باشم؟! فرمود: آرى! و ليكن بر تو مى‌تراود و ترشّح مى‌نمايد آنچه از فوران وجود من لبريز مى‌گردد!
      عرض كرد: آيا امكان دارد مثل توئى پرسنده‌اى را نااميد و بى‌بهره گذارد؟! فرمود: آن حقيقت عبارت است از انكشاف و بروز انوار و تقديسات دلائل عظمت جلال خداوند بدون هيچ‌گونه اشارتى.
      عرض كرد: دراين‌باره، توضيح و بيانى را براى من بيفزا! فرمود: نيست و تاريك شدن هر موهوم، با به‌وجود آمدن و روشن شدن آن معلوم.
      عرض كرد: دراين‌باره، توضيح و بيانى را براى من بيفزا! فرمود: پاره شدن پرده مجاز و اعتبار، به علت طغيان و غلبه اسرار حقيقيۀ ازليه.
      عرض كرد: دراين‌باره، توضيح و بيانى را براى من بيفزا! فرمود: جذب نمودن مقام احديتش با صفت يكى كردن و وحدت بخشيدن جميع كائنات و ماسوى را به سوى خودش.
      عرض كرد: دراين‌باره، توضيح و بيانى را براى من بيفزا! فرمود: نورى است كه از سپيده دم ازل و تجرد، اشراق مى‌كند؛ و آثارش كه توحيد و يكى كردن است بر تمامى مظاهر وجود و شئؤونات وحدت ظاهر مى‌گردد.
      عرض كرد: دراين‌باره، توضيح و بيانى را براى من بيفزا! فرمود: چراغ انديشه و فكر را خاموش كن كه تحقيقاً صبح حقيقت و شهود و مشاهده طلوع نموده است.»
    3. إقبال الأعمال، ج ۱، مِن أدعية يوم عرفة، ص ۳۳۹.

جلسه ۱۵۱

7
  • معنای غیر فلسفی عامیانۀ آن این است که شما نمی‌فهمید بیخود خودتان را گیج نکنید «تَفکَّروا فی صنع الله، تَفکَّروا فی خلق الله»1 که بروید در مخلوقات خدا فکر کنید و به‌به فصل بهار است، تابستان است، پاییز است، نگاه کنید، عجائب را ببینید، فلان کنید، میکروب را ببینید، سلول را ببینید، چه‌کار کنید، همین علوم طبیعی، علوم آزمایشگاهی و اینها چیزهایی است که دائماً انسان را به صفات می‌برد؛ عظمت خدا، قدرت خدا، [معرفت به] اینها را زیاد می‌کند. چه کسی خدا را دستت می‌دهد؟! اینها، هرچه بالاتر بروی عظمت خدا [را بیشتر می‌فهمی و می‌گویی که] عجب! چقدر خدا بزرگ است! نگاه به این کوه بکن، نگاه به این کهکشان بکن در همین کهکشان‌ها در همین چیز‌ها، این عظمت خدا [است]، هرچه بالا بروی عظمت خدا روشن است ولی بالأخره آخرش چیست؟! حالا ما فهمیدیم که خدا خیلی عظیم است این کهکشان‌هایی که در بالای سر ما است، همین کهکشان راه شیری که بین دو نقطۀ آن میلیون‌ها سال نوری فاصله است تازه این کهکشان نزدیک‌ترین کهکشان به ما است که خود این کهکشان داخل یک کهکشان دیگر است که خود آن داخل در یک کهکشان دیگر است که آن کهکشان در این عالم تازه گم است؛ آن کهکشانی که او در شکمش است در این عالم گم است!

  • در کتاب هزار و یک شب یک قصه‌ای نقل می‌کند که شخص رفت کنار دریا ایستاد و سوار کشتی شد و رفت و گم شد. بعد یک‌دفعه کشتی‌اش شکست و همه غرق شدند و این با تخته‌پاره‌ای به ساحل آمد. دید تپه‌ای خیلی عظیم و خیلی بزرگ هست، بالای آن تپه رفت و خلاصه آنجا پیغمبری بود چه بود، هرچه بود، به او گفت این چیست؟ گفت: این تپه نیست این یک ماهی در دریا است که این ماهی از همان‌جایی که کشتی‌ات غرق شده تا اینجا دو روز در راه بوده این دمش اینجا است کله‌اش آنجا است و این‌هم وسطش هست تازه، جلوتر برو! گفت عجیب عجیب! این آخر چطوری در این دریا جا می‌گیرد؟! گفت که این چیزی نیست، یک نهنگی دنبال این می‌کرده این از ترس آن نهنگ اینجا آمده گیر افتاده است! حالا از این دریا نمی‌تواند رد بشود، آن که این را دنبال کرده تا قورتش بدهد چطوری است! حالا این مَثَل است، ولکن در واقع بخواهیم نگاه کنیم ... .

    1. مجموعة ورّام، ج ۱، ص۲5۰.

جلسه ۱۵۱

8
  • حالا فرض کنید ما در نجوم به اینها هم برسیم، این علوم را هم بخوانیم و برسیم که فلان کهکشان ...، اینکه راه معرفت خدا نیست.

  • راه معرفت خدا

  • راه معرفت خدا به این است که همین‌جا بنشینی در همین اطاق و از همین‌جا نه‌تنها نگاه کنی به آن کهکشان ببینی چه خبر است بلکه باید صاف بلند شوی و به همان‌جا بروی نه‌اینکه همان‌جا بروی بلکه از آن‌هم بالاتر به‌جای اینکه بلند شوی آنجا بروی احاطۀ عِلّی پیدا کنی یعنی تمام آنها را در وجود و در نفس خودت جا بدهی! این حالا یک چیزی شد! [نه‌اینکه] دائماً بگویید: برویم علوم آزمایشگاهی بخوانیم تا به معرفت خدا پی ببریم! حالا پی بردید؛ خدا آن‌قدر فلان فلان فلان است که یک ویروس ایدز را در بدنت می‌اندازد که من‌باب‌مثال تمام قدرت و دفاع را از تو می‌گیرد بعد هم آن را برمی‌دارد ویروس دیگر می‌اندازد! این تناسل و تکاثر و فلان می‌کند نصف می‌شود، چه می‌شود، می‌زاید، از این چیزها ترشحات، زهر، پادزهر فلان از این چیزها حالا آخرش که چه شد؟! بله، خدا اینها را دارد، ما چه‌کار کنیم؟! این معنای «علیکم بدین العجائز» است!1 اینکه امیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌فرمایند: «علیکم بدین العجائز» یعنی واقعاً حضرت به سلمان فارسی هم همین حرف را می‌زند «علیک بدین العجائز»؟!

  • از آن چرخه که گرداند زن پیر***قیاس چرخ گردنده همان گیر2
  • یعنی این پیرزن هست هِرهرهر دارد می‌چرخاند تا آنجا که بعد می‌گوید از کجا فهمیدی؟! دستش را برداشت، چرخ ایستاد، گفت: به این دلیل خدا هم هست تمام شد؟!

  • آقایان این را می‌گویند دیگر در کتاب‌هایشان نوشته‌اند؛ آقا ما مکلف هستیم که دین عجائز را بگیریم فقط همین‌مقدار، دیگر بیش از این مکلف نیستیم!3

  • تو بله! اگر تو مکلف نبودی این حرف را هم نمی‌زدی، تو نمی‌فهمی تکلیف تو همین است! ولی آیا سلمان هم به‌اندازۀ همین فهمید؟! آیا خود امیرالمؤمنین هم به‌اندازۀ همین فهمید؟! چه شد؟! آنها بالاتر بروند و [به تو] بگویند: تو پایین‌تر را بگیر؟! چرا؟! اینکه ظلم است چرا نباید این حقایق برای همه منکشف شود؟! پس خطاب به این افراد است که وقتی ائمه علیهم‌السّلام می‌فرمایند: «علیکم بدین العجائز» یا «لا تَفکّروا فی ذات ‌الله» یا امثال‌ذلک معنایش این است که این شخصی که می‌خواهد یک دینی داشته باشد حداقل باید به‌اندازۀ دین این پیرزن باشد مثلاً خطاب به اَشعَث و فلان و ابوموسی اشعری، بله حالا حضرت به ابوموسی اشعری سرِّ مُستَتِر بگویند؟! عمرو عاص او را فریب داد او چه می‌فهمد لذا حضرت به آنها این‌طور می‌گوید! ولی بقیه را هم بگویید که حضرت می‌فرماید:

    1. بحار الأنوار، ج 66، ص 135.
    2. خمسه نظامی، خسرو و شیرین، بخش ۳ ـ در استدلال نظر و توفیق شناخت.
    3. . مصدر در حال بررسی.

جلسه ۱۵۱

9
  • هَجَمَ بِهِمُ العِلمُ على حَقِيقةِ البصِيرةِ و بَاشَرُوا رُوحَ اليقِينِ و اِستلانُوا ما اِستَعْوَرَهُ المُترفُون و أنِسُوا بِما اِستَوحَشَ مِنهُ الجاهِلُون و صَحِبُوا الدُّنيا بِأبدانٍ أرواحُها مُعلّقةٌ بِالمحلِّ الأعلىٰ.1

  • پس چرا اینها را نمی‌گویید؟! آیا آن پیرزن «أرواحُها مُعلّقةٌ بِالمحلِّ الأعلىٰ» شده است؟! آن بدبخت غیر از آن پنبه چیزی سرش نمی‌شود حالا بگوییم که او «حَجَمَ بِهِمُ العلم» است؟! کجا «حَجَمَ بِهِمُ العلم» است؟! این فقط می‌فهمد چطور پشم را بیاورد تبدیل به نخ کند! خب اینها هم هست آن روایات خطبات امیرالمؤمنین یا مثلاً خطبات موسی بن جعفر، امام رضا، حضرت جواد و روایات امام صادق علیهم‌السّلام در توحید و اینها هم هست. پس حضرت اینها را برای چه کسی گفته‌اند؟! از یک طرف گفته‌اند: ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ﴾ بعد گفته‌اند: «لا تَفَکَّروا فی ذات الله»! خب ما چه‌کار کنیم؟! پس اینها را نگویید که او اوّل است او آخر است او ظاهر است او باطن است. یابن رسول الله آن ظاهر است و آن باطن است یعنی چه؟! «لا تَفَکَّروا»! پس چرا می‌گویید؟! نگویید، یا اگر هم می‌گویید، حداقل بگویید که هر کسی می‌تواند دنبالش برود، هر کسی می‌تواند بفهمد.

  • درهرصورت خلاصه این راه مرد شیرافکن می‌خواهد مردی که تمام این حرف‌ها را کنار بزند و خلاصه «برون آی از سرای اُم هانی» می‌خواهد، «بخوان مجمل حدیث لَن ترانی»،2 این‌طور می‌خواهد والاّ انسان بخواهد به این حرف‌ها توجه کند و ریش‌های دراز و عمامه‌های بزرگ، روز قیامت همۀ اینها مرخص هستند شب‌کلاه هم سرشان نیست چه برسد به عمامه‌های این‌قدری! آدم باید فاتحۀ همۀ اینها را بخواند [تا] پی کارشان بروند! آن آقا که آمد و تمام این تعیّنات و این حرف‌ها را کنار گذاشت و رفت و به ریش همه خندید؛ از علمای نجف، قم، تهران، فامیل، غیر فامیل و... به ریش همه خندید! آنهایی که می‌گفتند: آقای آقاسید محمدحسین نمی‌تواند مرید را نگه دارد، بله آقای آقاسید محمدحسین نمی‌تواند پول ربوی از مرید بگیرد، نمی‌تواند، شما می‌توانید بروید بگیرید! اما هم شما رفتید هم آقای آقاسید محمدحسین رفته است هر دوتای‌تان الآن آنجا هستید اینجا را باید نگاه کنید! بله، شما خوب مریدبازی کردید! بله باغ و بوستان و بیا و برو این حرف‌ها بوده است. می‌گفتند: این آقا درویش شده است ذکر می‌گوید و فلان می‌گوید! این مسخره‌هایی که می‌خواهید بکنید، بکنید اما حالا چه؟! حالا با دو دست داری بر سرت می‌زنی! خلاصه نمی‌دانیم، آن‌طرف هم که معلوم نیست اصلاً چه خبر است کی به کی است! اینها افرادی بودند که حقیقت مطلب را شناختند و دیگر به حرف‌های دیگران توجهی نکردند دیگر تمام شد و رفت.

    1. نهج البلاغة، ج ۱، ص 4۹5.
    2. گلشن راز، بخش ۹ ـ قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم:
      برون آی از سرای «ام هانی»***بگو مطلق حدیث «من رآنی»

جلسه ۱۵۱

10
  • بله، از آن‌طرف ما عملاً می‌بینیم اینهایی که در این مسیر هستند اینها واقعاً حقیقت را لمس کرده‌اند یعنی خود وجودشان ادلِّ دلیل بر مقام اثبات است. نسبت به ائمه علیهم‌السّلام تواضع و خشوع اینها بیشتر بود یا آنها؟! ابتهال اینها بیشتر است یا آنها؟! عمل به مستحبات و وظائف لیلیّه و نهاریّۀ اینها بیشتر است یا آنها؟! تحفّظ بر شریعت اینها بیشتر است یا آنها؟! خب داریم می‌بینیم دیگر که الآن اینها چطور هستند. حالا دیگر این مسائل و اینها ... . «این سخن بگذار تا به‌وقت دگر.»1

  • دیشب شخصی ـ از رفقا است و از شهرستان آمده بود ـ اینجا آمده بود، ما هم حال‌مان ... می‌گفت: فلانی این برنامۀ آقا را خلاصه چرا شروع نمی‌کنی؟! می‌گفت: خیلی لازم است خیلی ضرورت دارد! گفتم که راستش یکی اینکه من با خودم فکر می‌کنم اصلاً چه بنویسم؟! چه کسی بیاید راجع به ایشان بنویسد؟! حالا مرحوم آقا که راجع به آقای حداد ـ رضوان الله تعالیٰ علیهما ـ می‌فرمودند، ایشان با آقای حداد اتحاد هوهوی داشتند تازه ما که اصلاً یک شمایلی دیدیم چه چیزی بنویسیم؟! هر کسی اهل است بیاید چیز کند. در رفقا افرادی هستند که تا یک حدودی آقا را ادراک کردند دیگر. این یک مطلب.

  • دوم اینکه وقت و فلانم چیز است. می‌گفت: خیال نمی‌کنی آن از این چیزها مهم‌تر باشد؟! گفتم که نمی‌دانم حالا اگر وقتش باشد خودشان بالأخره یک کاری می‌کنند، یک اشاره‌ای، چیزی. بله، اینها روشن می‌شود، حداقل برای خود ما [روشن می‌شود] حالا به مردم کاری نداریم اگر خود همین افراد تا حدودی متوجه بشوند خوب است. بله، إن‌شاءالله دیگر بقیۀ مطالب برای جلسۀ بعد باشد.

  • تلمیذ: ... منظور ذکر مگر ذکر احکام حق نیست؟

  • شرح روایت «بِنا عُرِف الله»

  • استاد: «بِنا عُرِف الله»2 یعنی ما وسیله هستیم، ما واسطۀ فیض هستیم، ما نباشیم معرفتی نیست، نه‌اینکه کلمات ما موجب معرفةالله است بلکه ما وسیلۀ برای معرفت حق هستیم، واسطه ما هستیم.

    1. مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش 6 ـ بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:
      شرح این هجران و این خون جگر***این زمان بگذار تا وقت دگر
    2. الکافي، ج ۱، كتابُ التَّوحيدِ، بابُ النَّوادِرِ، ص ۱45، ح 10.

جلسه ۱۵۱

11
  • راه نداشتن کثرت به وحدت مگر به‌واسطه

  • چون تمام قوالب همه در کثرت هستند و کثرت راهی به وحدت ندارد مگر به‌واسطه؛ واسطه باید باشد تا کثرت را از کثرت دربیاورد تا به حقیقت و وحدت برساند آن واسطه ما هستیم. مجرای عرفان و علم ما هستیم از راه ما به سرچشمۀ علم باید رسید از راه ما به سرچشمۀ قدرت باید رسید چون موجود ضعیف هیچ‌وقت قابلیت برای حرکت ندارد به عبارت فلسفی یک شیء ثابت هیچ‌وقت نمی‌تواند از قوه به فعل برسد مگر اینکه محرکی داشته باشد و تمام طی مراتب توحید همه نیاز به محرک دارد و خود ما به‌تنهایی نمی‌توانیم این را انجام بدهیم بلکه باید به‌واسطۀ نفس امام علیه‌السّلام این انجام بگیرد، حالا چه انسان شاعر باشد یا شاعر نباشد.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد