پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۱: ذات واجب تعالی
توضیحات
59. غرر في توحيده
التاسعة و الخمسون: غررٌ فی توحیدِهِ تعالیٰ
الستون: غررٌ فی ذکرِ شبهةِ ابن کُمونَة و دفعُها
درس یکصد و پنجاه و چهارم تا درس یکصد و پنجاه و هفتم
درس یکصد و پنجاه و چهارم:
بحث در توحید خداوند متعال (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
مشکلترین و ظریفترین و دقیقترین مطالب مباحث توحیدیه
بحثی که مرحوم حاجی در اینجا مطرح میکنند از مشکلترین مباحث توحیدیه است و ظریفترین و دقیقترین مطالب توحیدی است که منشأ اختلاف و بروز آراءِ مختلفه در نظریۀ عرفا و حکما و صوفیه است. بسیاری از حکما در اینجا راهی را رفتهاند که مخالف با راه عرفا شامخین است.1
آن بحث راجع به توحید پروردگار است که ما چه وجودی را به خداوند متعال نسبت بدهیم و خداوند متعال کدامیک از اقسام وجودی که قائل شدهاند را واجد و دارا است. حاجی میفرمایند:
| صِرفَ الوجودِ کَثرَةً لَم تَعرُضا | *** | لأنَّهُ إمّا التَّوحُّدَ اقتَضـی |
| فَهوَ وإلّا واحِدٌ ما حَصَلا | *** | أو کانَ فی وَحدَتِهِ مُعَلَّلا |
| تَرکُبٌ أیضاً عَراهُ إن یُعَد | *** | مِما بِهِ امْتاز وَ ما بِهِ اتَّحَد2 |
تقسیم وجود به سه قسم
وجود را سه تقسیم کردهاند: «الوجود الحق»، «الوجود المطلق» و «الوجود المقیّد».
میفرمایند که وجود مقیّد وجودی است که به عوارض مشخّصه یا منوِّعه مقیّد است مانند وجود مخلوقات اعمّ از وجود انسان و ماده و حیوانات و اعمّ از وجود مجرّدات، تمام اینها وجود مقیّد هستند. به عبارت دیگر وجود بشرطشیء هستند.
تلمیذ: مجردات هم هستند؟!
استاد: بله، آنها هم همینطور؛ آنها هم وجود بشرط شیء هستند.
این وجود را وجود بشرطشیء، وجود بشرط قید، وجود بشرط حد، وجود بشرط امتیاز میگویند. شما نگاه کنید به ملائکهای که حتی در رأس، واقع هستند و فرض کنید رهبر ملائکه هستند؛ یکی عزرائیل است با تمام اعوان و انصارش، یکی جبرائیل است با تمام پاسبانهای زیر دستش ...
یک عمهای داریم ـ خدا حفظش کند ـ از بین بقیۀ عمههای ما ایشان بیشتر به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ علاقه داشت. ایشان مشهد آمده بود و ما به دیدنش رفتیم، میگفت که والله من به همۀ عمرم این حرف را نزدم ولی در مرگ برادرم گفتم: عزرائیل خدا آتشت بزند؛ الهی آتش بگیری! گفت: تابهحال هر کسی از [بستگان] من از دنیا رفته بود این حرف را به او نگفته بودم! حالا او هم دیگر صدایش درآمد!
خلاصه این ملائکهای که در رأس هستند، هرکدام یک امتیازی بر دیگری دارند که آن امتیاز، امتیاز وجودی آنها است و اگر این امتیاز را نداشتند کار هرکدام را دیگری هم میتوانست انجام بدهد. چرا عزرائیل موکل بر قبض روح است و جبرائیل و اسرافیل نیستند؟! یکی موکل بر حیات است و دیگری موکل بر ممات است، یکی هم موکل بر علم است و دیگری موکل بر رزق است. هرکدام از این ملائکه دارای خصوصیت وجودی هستند که با دیگری تفاوت دارند. همانطور که ما دارای خصوصیات وجودی هستیم که هرکدام با دیگری تفاوت داریم؛ شخصی یک خصوصیتی دارد و دیگری [خصوصیت دیگر] و هَلُمَّ جرًّا. اینها همه وجود بشرطشیء هستند منتها بعضیها حدودشان وسیع است و بعضیها حدود و قیودشان مضیّق است.
تعریف وجود مطلق
یک وجود دیگر داریم که به آن وجود مطلق میگوییم. آن وجود لابشرط است یعنی لابشرط است از وجود خداوند متعال که خالی از هر قید و هر اسم و هر رسمی است و آن وجود که حالا صحبتش را بیان میکنیم بشرطلا است؛ به شرط عدم تطرّق امکان، به شرط عدم تطرّق عوارض ماده، به شرط عدم تطرّق این حدودات وجودیۀ غیر است که آن وجود، وجود بشرطلا است. اینکه الآن داریم بحث میکنیم وجود مطلق است. در اینجا منظورمان از وجود مطلق وجودی است که هم وجود بشرطلا و هم وجود مقیّد را شامل میشود. هردو را تحت پَر خود میگیرد. به عبارت دیگر این وجود در اینجا وجودی اوسع از بشرطشیء و بشرطلا است و در اینجا بهنحو اطلاق اخذ میشود. بنابراین وقتی که اینطور شد دیگر نمیشود این وجود مصداقاً در خارج تحقق داشته باشد بلکه داخل در تقسیم مفهوم میشود یعنی وقتی که گفتیم: «وجود مطلق»، دیگر وجودی که هردو را شامل شود نداریم چون اگر وجود خدا وجود بشرطلا است پس دیگر داخل در بشرطشیء نمیشود. اگر این بشرطشیء است دیگر داخل در آن نمیشود. اینکه ما یک مصداق وجود داشته باشیم که آن مصداق وجود هردو نحو وجود را بگیرد این عقلاً محال است. همانطور که دو مصداق در خارج نمیتوانند متحد باشند، فرض کنید این کتاب از نظر مصداق نمیشود با آن کتاب متحد باشد. چرا؟! چون آن یک حدود مختص به خود دارد و این حدودی مختص به خود دارد. همینکه شما میگویید: «حدود»، حدود یعنی اختصاص، همینکه میگویید: «اختصاص»، یعنی تشخّص و تشخّص یک تشخّص نخواهد شد؛ تشخّصهای متفاوته یک تشخّص نمیشود. درست شد؟! اینها لازم و ملزوم هم هستند. همینطور وجود مطلق نمیشود که مصداقاً در خارج یکی باشد همانطور که کلمۀ بهعنوان مطلق در خارج اصلاً تحقق مصداقی ندارد بلکه یک کلی مفهومی و ذهنی است. در واقع افراد او در خارج هستند اما خود این بهعنوان یک مصداق، نمیشود در خارج باشد. کلمۀ مطلق کلمهای [است] که بشرطشیء و بشرطلا هردو در این کلمه باشند در خارج، ما چنین چیزی نداریم. [کلمه] یا اسم یا فعل یا حرف است. اما یک کلمهای که هرسهتای اینها را در بر بگیرد و در خارج هم باشد، نداریم. یا اسم است یا حرف است یا فعل است. بشرطشیء را در خارج داریم اما مطلق را در خارج نداریم. مطلق، کلی طبیعی میشود و وعاء کلی طبیعی ذهن است. آنچه که در خارج است مصادیق آن است و مصادیق هم لا یَجتمعان، بنابراین این وجودِ مطلق از نظر مفهومی مطلق میشود اما ازنظر مصداقی تحقق خارجی ندارد آنچه که در خارج است یا وجود مقید است مثل بنده و سرکار، یااینکه وجود بشرطلا است؛ وجود بشرطلا وجودی است که هیچ حدّی ندارد، هیچ رسمی ندارد، مقیّد به قیود امکانیه نیست، متصّف به صفات ناقصه نیست، متصف به کم نیست، متصف به عرض نیست، متصف به کیف نیست، رنگ ندارد، بو ندارد، حد ندارد، اینها برای مُلک است برای ماده است. متصّف بشرطلا بودن است؛ این وجود، وجود بشرطلا میشود؛ وجودی که تمام شروط عالم ماده و عالم تجرّد در آن وجود منتفی است. بنابراین فرمودهاند: آن ذات واحدی که وحدت از آن منتزع میشود و آن عبارت از صرفالوجود است، یعنی صرفالوجود بدون هیچگونه شائبه، وجوب از این صرفالوجود منتزع است و او واجبالوجود است و امکان ندارد صرفالوجود در اینجا تکثر پیدا کند، چرا؟!
نشأت کثرت از وحدت
مرحوم حاجی میفرماید: چون اگر صرفالوجود ذاتاً واحد باشد فهو المطلوب؛ وحدت و توحید ثابت میشود اما اگر صرفالوجود ذاتاً متکثر است، یعنی کثرت اقتضاء ذاتی صرفالوجود است. اگر اینطور باشد نه وحدت در اینجا متحقّق است و نه کثرت، چرا؟ چون کثرت همیشه از وحدت نشأت میگیرد، یک امر واحد است که متکثر میشود.
انواع کثرت و تعریف آنها
در واقع کثرت یا نوعیه و یا شخصیه است. در کثرتِ نوعیه آن امر واحد، انسانیت است. در کثرت شخصیه آن امر واحد، ماده است که آن ماده متکثر میشود یک مشتِ آن این میشود، یک مشت آن میشود، یک مشت چیز دیگر میشود، بالأخره برگشت هر امر متکثری به امر واحد است.
اگر صرفالوجود ذاتاً متکثر باشد از تکثرش عدم خودش لازم میآید چون کثرتی است که واحد ندارد و وقتی که واحد نداشت پس کثرتی هم نیست پس اینهم از اینطرف. حالا میماند اینکه کثرت بر صرفالوجود عارض شود یعنی خودش لابشرط است نه لابشرط وحدت است و نه لابشرط کثرت است. بنابراین اگر علت بیاید، این را واحد میکند و اگر علت نیاید، این را کثرت میکند. پس این صرفالوجود نیازمند به یک علت دیگر است. اینهم که با خود اصل صرفالوجود که اصل و حقیقت کل شیء است در تنافی و تناقض است. علت دیگر یعنی چه؟! شما میگویید: «صرف الوجود حقیقةُ الأشیاء و کُلُّ الأشیاء و لیس لَه ثانی» یعنی برای صرفالوجود اصلاً نمیشود ثانی تصور کرد بهخاطر اینکه اصلاً ماهیت، جنس، فصل و نوعی ندارد تااینکه بشود ثانی برای اوتصور کنیم. یک حقیقتی است که آن حقیقت همۀ عالم هستی را گرفته است پس دیگر چگونه برای او دو تصور کنیم، اصلاً حدّی ندارد، در صورتی میشود دو تصور کرد که یک حدّی داشته باشد و این موجود بیاید در این حد بایستد و تجاوز نکند آن موجود هم بیاید در این حد بایستد و تجاوز نکند، اینها دوتا میشوند. اگر من حد نداشتم و منبابمثال دیگری هم حد نداشت، آنوقت در همدیگر داخل میشویم ولی اگر من حد داشتم میآیم در اینجا میایستم، او هم حد دارد میآید در اینجا میایستد و هرچه هم فرض کنید که بههم بچسبیم باز آن حدمان سر جایش محفوظ است، آن که از بین نمیرود.
این تعریفی بود که برای این صرفالوجود بیان شده است و این مطلبی است که مرحوم حاجی در اینجا متعرّض شده است.
اشکال بر تعریف مرحوم حاجی از صرفالوجود
اما آنچه که بهنظر میرسد این است که شما با این تعریفی که الآن از صرفالوجود کردید و اثبات توحید کردید، خدا را مچاله کردید و به یک جای دیگر پرت کردید و اصلاً حسابش را از حساب خلق جدا کردید. اینکه صرفالوجود حقیقت ذات است در این بحثی نیست ما غیر از صرفالوجود چیز دیگری نداریم که صرفالوجود بهانضمام آن شیء، ذات مبدأ اعلیٰ را تشکیل بدهد، نهخیر، هرچه هست صرفالوجود است ولی صحبت در این است که شما میگویید: صرفالوجود عبارت از وجودی است که این حدود امکانیه و حدود ماهُوی در او راه ندارد و این کم، کیف، اعراض و امثالذلک که الآن در وجود بشرطشیء است در اینجا راه ندارد و وجود مطلق را اعم از وجود بشرطلا در مورد خداوند متعال و وجود بشرطشیء در مورد ممکنات گرفتهاید. بنابراین شما که گفتید: وجود بشرطلا وجودی است که این ممکنات، عوارض و حدود ناقصه در او نیست، یک وقت منظورتان این است که آن وجود کیف و کم برنمیدارد و آن را مقام ذات میگیرید، این اشکال ندارد اما یک وقت میگویید که آن وجود یک وجود بسیطی است که مُعَّرای از این حدودی است که در این عالم است. مگر این عالم حدودش را از کجا آورده است؟! از خانۀ خالهاش که نیاورده است. تمام مخلوقاتی که الآن در این عالم هستند اعمّ از مخلوق مادی و مجرد، اینها حدود و قیودشان را از کجا آوردهاند؟! آیا غیر از این است که خود همین حد و قید از این وجود سرچشمه و نشأت میگیرد؟! آیا اینطور است که وجود بهعنوان مایع از یک طرف برداشته شده و این حدود و قیود از جای دیگر برداشته شده و این دو بههم ضمیمه شدند و «زید بن ارقم» شدند؟! اینطور که نیست بلکه خود حد وجودی شیء عبارت از حد و تشخّص شیء است. آیا شما در اینجا میتوانید بگویید که چون این وجود محدود شد از ذات خدا بیرون رفت و خدا منهای این است، خدا منهای این حد است، خدا منهای زید بن ارقم است، خدا منهای این کم و کیفی است که الآن بر این زید عارض شدهاند؟! آیا این را میتوانیم بگوییم؟! برای خدا حد ایجاد کردیم. یک خدا؛ خدایی که در یک جا حد کمی ندارد، کیفی ندارد، اعراض ندارد، جواهر نیست ـ در خداوند متعال اطلاق جوهر غلط است چون جوهر که برای وجود مقیّد است و آن وجود مقیّد به جمیع انحاء و اقسامش درقبال خدا قرار گرفتهاند که به اینها وجود بشرطشیء میگوییم و به خدایی که دارای این وجود نیست بشرطلا میگوییم ـ خود این حد شد یعنی حد ماهوی خدا میآید، میآید، میآید تا به مخلوقات میرسد بعد میایستد و میگوید که از این به بعد چون شما دارای حدود ناقصۀ امکانیه هستید من دیگر اینجا نمیآیم آن حدود برای شما است من که لا حد هستم برای خودم. این خودش حد شد، درحالیکه صرفالوجود را که ما برای ذات احدیّت اثبات میکنیم، خود صرفالوجود میآید تمام خلائق را میگیرد و همه را در خودش غرق میکند و حتی یک بال مگسی را در این صرفالوجود باقی نمیگذارد، چون شما میگویید: صرفالوجود. تمام حدود و قیود از وجود است، این کیف و کمّ و قید از کجا آمده است؟! بله، خدا قرمز نیست را قبول داریم، خدا متر نیست را قبول داریم، اما آیا غیر از این است که تمام موجودات داخل و فانی در وجود پروردگار هستند؟! اختلاف بین حکما و عرفا که بعضیها از آن به صوفیه تعبیر میکنند این است که آنها غیر از خدا نمیبینند یعنی یک وجود واحد بیشتر نمیبینند، حکما میگویند: ما اختلاف میبینیم؛ زید را میبینیم، این زید که خدا نیست! ما عمرو را میبینیم، عمرو که خدا نیست حتی در مسئلۀ وحدت وجود، وحدت وجود را به دو معنا گرفتهاند؛ وحدت وجود را به آن وجودی که بر همه ساری و جاری است گرفتند بدون آن حدود و قیودی که داخل در ذات نیست. این را وحدت وجود میگویند که متوافقاًعلیه است ولی این وحدت وجود، وحدت نیست. این حدود، قیود، اعراض، صفات و اختلافات از کجا آمدهاند؟! این را برای ما بگویید که از کجا آمدهاند؟! آیا شما غیر از دائرۀ وجود قیدی آوردهاید و به این وجود چسباندهاید؟ اینطور که نیست، بنابراین وجودی که بر جمیع اشیاء ساری و جاری است عبارت از وجود واحد است که ما از آن تعبیر به وجود مطلق میکنیم. یعنی وجود مطلق مفهومی اینها را وجود مطلق مصداقی قرار میدهیم نه مفهومی. آن وجود مطلق مصداقی همان توحید پروردگار است والاّ بقیهاش همه شرک است منتها شرک خفی است. آن وجودی که هم خدا را میگیرد و هم خلق را میگیرد آن وجود مطلق است. اینکه در اینجا میگوییم: هم خدا را میگیرد و هم خلق را از باب ضیق خناق است والاّ غیر از خدا چیزی نیست. وجودی که خدا را میگیرد و آن خدا عبارت است از هر تحقّقی که تشخص پیدا کند.
تلمیذ: یعنی هر وجودی؟
استاد: یعنی هر وجودی. این وجود، وجودِ باری و وجودِ مبدأ اعلیٰ میشود ولی در اینجا صحبت و نکتۀ ظریف این است که یک وقت ما میگوییم که این شخص خدا است، این وجود، وجود مطلق است اما یک وقت میگوییم که این داخل در وجود مطلق است. اگر اوّلی باشد کفر است و اگر دومی باشد توحید است! به قول بایزید که میگفت: «لَیسَ فی جُبَتی إلاّ الله»،1 اشکال کردند که خدا را آورده در جبه محدود کرده است و گفته است که در جبۀ من خدا هست. درست است خدا که حد برنمیدارد، خدا در جبۀ من است یعنی برای خدا ظرف قرار دادید، مکان قرار دادید، او را مقیّدش کردید و حتی از مجرد بیرونش آوردید. چون جبه، مکان است و ماده نمیتواند ظرف برای مجرد واقع شود، چون مجرد اعلیٰ و اشرف از ماده است، لذا ماده نمیتواند ظرف برای او واقع شود به علاوه که سنخیّتش هم تفاوت میکند. درحالیکه این بندۀ خدا راست میگوید؛ میگوید: «لیسَ فی جُبَتی إلاّ الله، غیر از خدا چیزی نیست»! در واقع یک وقت میگوید: خدا در جبۀ من است، یک وقت میگوید: هرچه هست خدا است! یعنی آن وجود آمده حتی جبۀ من را هم گرفته است حتی کلاه، کفش، شلوار، زیرشلوار من را هم گرفته است، حتی لباس من را هم گرفته است. تمام آن وجودی که ساری و جاری است را گرفته است و هیچ چیزی را باقی نگذاشته است. این عین توحید است! اصلاً توحید یعنی همین! توحیدی که عرفا میگویند و آن صوفیهای میگویند [این است] که حتی یک شعر خیلی عالی است که میگوید:
| [میگفت در بیان، رندی دهل دریده] | *** | صوفی خدا ندارد او نیست آفریده2 |
اینکه اینها اینطور میگویند نه از باب این است که اصلاً مرآت و مظهری نمیبینند، خر که نیستند، چشم دارند؛ یک، دو، سه، چهار، پنج، چشم دارند و میبینند! این چیست؟! فرض کنید این آب زرشک است، آب انار است، دوغ است یا ماست است، اینها را دارند تماشا میکنند آنوقت میگویند: مظهری وجود ندارد؟! دیوانه نیستند که شما مدام به اینها اعتراض میکنید. نه آقاجان، ترشی را میفهمند، شیرینی و تلخی را میفهمند، چرا به جای شیرینی تلخی را نمیخورد؟! چرا به جای شکر، در چای قرهقروت نمیریزند؟! پس یک چیز دیگر میگوید. اینکه میگوید: من مظهری را نمیبینم یعنی در مقابل آن وجود چیزی را احساس نمیکنم. تمام اینها مظاهر برای وجود هستند و مظهری جدای از آن وجود نمیبینم حتی در مورد شمس، مسئله از مورد شمس هم حتی قویتر است. فرض کنید وقتی که نور شمس به شیشۀ رنگی میخورد، رنگی میشود؛ اگر شیشه سبز باشد نور سبز میافتد، زرد باشد زرد میافتد، در اینجا چه میگوییم؟!
| منبسط بودیم یک جوهر همه | *** | بیسر و بیپا بُدیم آنسر همه |
| یک گهر بودیم همچون آفتاب | *** | بیگره بودیم و صافی همچو آب |
| چون بهصورت آمد آن نور سره | *** | شد عدد چون سایههای کنگره |
| کنگره ویران کنید از منجنیق | *** | تا رود فرق از میان این فریق1 |
این صور مختلفی که در اینجا آمدند آن نور را به اشکال مختلف جلوه میدهند. ما میگوییم که حتی قضیه از اینهم بالاتر است. اینهایی که میگویند: ما مظهر نداریم، میگویند که همین نور حتی همین رنگ سبزی که نور به آن میخورد و آنطرف نور سبز میافتد، حتی این سبزی هم جدای از خورشید نیست. این را میخواهند بگویند. حتی آن شیشهای که نور به آن میخورد ـ برفرض میگوییم ـ و از آن عبور میکند هم جدای از خورشید نیست. نهاینکه خورشیدی باشد که نور وجود میتابد بعد این صورت خارجی، این سبزی خارجی، این شیشۀ خارجی به عبارت دیگر این زجاج اخضر این نور را بهنحو دیگری جلوه میدهد، همانطور که [اینگونه] میگویند. ولی اینها میگویند که اینطور نیست بلکه ما اصلاً شیشه نداریم، سبزی نداریم، ما جدای از او چیزی نداریم. پس خودش هم نور است، هم شیشه است، هم سبزی است، هم آن عکسی است که جلو میافتد، و هم خودش آن است که از آنطرف به اینطرف تابیده است. همهاش خودش است.
وجود پروردگار وجود لابشرط از بشرطلا و بشرطشیء
وقتی که اینطور شد، این وجود مطلق میشود، پس وجود مطلق عبارت از آن وجودی است که تمام قیدها را در خودش جای میدهد درحالیکه اصل خودش بلاقید است. قضیه این است. اینطور نیست که این قید در اصل بهعنوان تأصّل داخل است بلکه اصلالوجود بلاقید است و آن اصل وجود است که خود را مقیّد میکند، پس وجود پروردگار بشرطلا نیست بلکه وجود پروردگار وجود لابشرط از لا و بشرطشیء است. پس دیگر دراینصورت ما بشرطلا اصلاً نداریم. وجود بشرطلا کدام وجود است؟! مگر مثلاً بشرطلای از اوصاف حدیّه یا ناقصه باشد؛ [منبابمثال بگوییم:] خدا کم ندارد، خدا حد ندارد، خدا نقصان ندارد؛ صفات عدمی، به شرط عدم نقصان و امثالذلک، اما اینکه شما بشرطلا را بیاورید و به مصادیق بزنید و بگویید که وجود خدا وجودی سوای از این مصادیق است چنین چیزی نیست. اگر با مصادیق گرفتید، این وجود مطلق میشود، این همان حرفی است که عرفا میزنند و این اختلاف بین مرحوم حاجی و سایر حکما با عرفا و صوفیهای است که در مقام رد برآمدهاند و آنها را مسخره کردهاند. چون امکان ندارد فرض کنید که آن درویش ـ حالا میگویم درویش منظور آنهایی که خیلی ذوقُ التألُّه دارند و خیلی بهاصطلاح تَوغُّل در توحید دارند ـ این مظاهر را اصلاً نادیده بگیرد و اصلاً مظهری نبیند، مگر اینکه کور و کر باشد، مگر اینکه احساس نداشته باشد، این حرفها چیست؟! خیلی باید آدم عقلش کم باشد که بین ترشی و شیرینی فرق نگذارد، بین زیبا و زشت نتواند فرق بگذارد. یک چیز که قشنگ باشد جاذب است، یک چیز که زشت باشد کسی به طرفش نمیرود. حالا هر کسی که به مقام عرفان رسید، بین زشت و زیبا هیچ فرقی نمیگذارد؟! خیلی احمق است! اگر فرقی نگذارد باید زشتهایش را بردارد و بیاورد، ما فرق میگذاریم!
غررٌ فی توحیدِهِ تعالیٰ.
صِرفَ الوجودِ مَفعولُ مُقدّم و المرادُ بِه الوجودُ بِشَرطِ لا و هو الواجِبُ تَعالیٰ کَثرَةً لَم تَعرَّضا مُؤَکَدٌ بِالنونِ الخَفیفِة لِأنَّهُ أیْ صِرفَ الوجودِ إمَّا التَّوَحُدَ مَفعولٌ اقتَضِی فَهوَ المَطلوب.1
«صرفالوجود مفعول مقدم است و مراد به او وجود بشرطلا است که آن واجب تعالیٰ است»؛ وجودی است که قیود و صفات امکانیه در آن راه ندارد، نعوذبالله. «صرفالوجود از جهت کثرت لَم تَعرَّضا ـ مؤکد به نون خفیفه است ـ یعنی کثرت برنمیدارد، کثرت بر او عارض نمیشود. «زیرا یا صرفالوجود اقتضاء توحد میکند»؛ اقتضاء ذاتی یعنی ذاتاً باید واحد باشد. مثل زید؛ زید ذاتاً نمیشود دوتا باشد چون شما میگویید: زید، یعنی یک تشخّص، دیگر معنا ندارد که دوتا باشد. صرفالوجود هم همینطور است که ذاتاً تکثر برنمیدارد.
و إلّٰا أی و إن لَم یَقتَض ... .2
حالا اگر اقتضاء ذاتی صرفالوجود وحدت نبود، اصلاً تکثر است. میگوییم: اصلاً صرفالوجود ذاتاً یعنی کثیر، ما اصلاً صرفالوجود واحد نداریم. از اوّل که صرفالوجود خودبهخود درست شده از اوّل متکثر درست شده است؛ خود وجود تنها. البته با آن مطالبی که گفتیم و بحثی که دربارۀ حقیقت وجود بیان کردیم، دیگر اصلاً این حرفها نمیآید چون وقتی که شما وجود را مافوق مقوله میگیرید و داخل در مقوله نمیگیرید و او را دارای جنس و فصل نمیدانید، دیگر معنا ندارد تعدد داشته باشد و اصلاً بحثهای بعد نیازی نیست.
تلمیذ: با اصالة الماهیه میسازد.
استاد: با اصالة الماهیه میسازد. اصلاً غیر از آن، در بحث حقیقت وجود در آنجا بحثی کردیم که اصلاً حقیقت وجود حقیقت واحد است. چرا حقیقت واحد است؟! بهخاطر اینکه ماهیت ندارد. چون اگر متعدد باشد یعنی حد داشته باشد، «حدّ داشته باشد» یعنی جنس و فصل داشته باشد. پس این با خود حقیقت وجود در تعارض است. وجود یعنی مافوق مقوله، هرچه را که شما برای وجود فرض کنید ـ ثانی ـ آن داخل در این معنای وجود است. مثل اینکه شما کنار دریا نشستهاید یک کاسه از آب دریا برمیدارید و میگویید: این آب غیر از این است درحالیکه صحیح نیست چون اینهم داخل در همین دریا بوده است که برداشتید. اگر از آنطرف دو فرسخ دورتر یک مقداری آب بردارید باز هم داخل در همین دریا است. هرجای این اقیانوس شما بروید میبینید این آب داخل در همین اقیانوس است اصلاً نمیشود برایش فرض ثانی کرد. اینهایی که در دریا مسافرت میکنند میگویند که طلوع را از دریا احساس میکنند، غروب را هم از دریا، بعضیها در سابق بودند که میرفتند گم میشدند، خیال میکردند که همۀ زمین آب است. اینقدر در دریا راه میرفتند، یک خشکی نمیدیدند بلکه هرجا را تصور میکردند، میدیدند که آب است؛ اینجا آب است، آنجا آب است و ... . الآن مثلاً فرضی که ماهی از آب دارد چیست؟! ماهی تمام عالم را آب میبیند بهخاطر اینکه اصلاً خشکی را ندیده است، آن ماهی که الآن در عمق آب است تصور ذهنیش از عالم این است که نمیشود برای آب ثانی فرض کرد. چون هرجا رفته است آب دیده است؛ آنجا رفته دیده آب است، اینجا آمده دیده آب است، دو فرسخ رفته دیده آب است، برگشته دیده آب است، اصلاً با خشکی برخورد نکرده است! فرض کنید حالا به کف دریا هم [برخورد نکرده است] بعضی از ماهیها هستند که نه بالا میروند تا هوا را ببینند و نه پایین میآیند که به کف دریا برخورد کنند بلکه همیشه در یک سطحی هستند فرض کنید بین یک کیلومتری زندگی میکند؛ از وقتی که به دنیا میآید تا وقتی که میمیرد یا در شکم دیگری میرود همیشه در این یک کیلومتری راه میرود. این ماهی غیر از آب چه تصوری دارد؟! هیچ تصوری ندارد.
تلمیذ: دراینصورت اختلاف ما با اینها در تفهیم معنای صرفالوجود است چون ایشان صرفالوجود را به معنای بشرطلا گرفته است هیچ تفاهم و سازگاریای با هم ندارد.
استاد: بله، درست است، همان است. همینکه شما میگویید: صرفالوجود صرفی است که حد ندارد، تمام حدود امکانیه را هم داخل در خودش جا میدهد والاّ حد دارد. پس ما دیگر بشرطلا نداریم. بله، آیا این حدود بهنحو استقلال در صرفالوجود داخل است؟! نهخیر، صرفالوجود وجودی است که منشأ برای همۀ حدود است و همۀ اینها داخل در این هستند. این دیگر با وجود پروردگار چه تنافی دارد؟! چرا شما میخواهید بشرطلا بگیرید؟!
و إلّٰا أیْ و إن لَم یَقتَضِ الوَحدَة فَلا یَخلوا إمَّا أن یَقتَضی الکَثرَة أو لا یَقتَضِی الوَحدَةَ و لا الکَثرَة فَعَلَی الأوَّلِ واحِدٌ ما ـ نافیة ـ حَصَلا إذ ذلکَ الواحِدُ أیضاً عَلَی طِباعِ ذلِکَ الکَثیر بِذاتِه و المَفروضُ أنَّ هذا السِنخَ یَقتَضِی الکَثرَةَ فَلَم یوجَد فیهِ واحِدٌ فَلَم یوجَد فیه کَثیرٌ لأنَّ الکَثیرَ مبدؤهُ الواحِد فَإذا کَثَّرناهُ بِذاتِه أبطَلناه.1
«والاّ اگر اقتضاء وحدت نکند، خالی نیست؛ یا اقتضاء کثرت میکند یا نه اقتضاء وحدت میکند و نه اقتضاء کثرت. بنا بر اوّلی که کثرت، ذاتیِ صرفالوجود باشد دیگر واحدی پیدا نمیشود». تک، یک امر واحدی پیدا نمیشود. امر واحد هم پیدا نشد، کثیر هم پیدا نمیشود چون کثیر عبارت از تکثّر واحد است، وقتی واحد نبود دیگر کثرتی هم در کار نخواهد بود. اگر ما پنجتا کتاب را فرض میکنیم بهخاطر این است که کتاب واحد را میتوانیم تصوّر کنیم از تکثّر کتاب واحد، پنجتا کتاب تشکیل میشود. اما اگر از اوّل نتوانیم واحدی را تصور کنیم پنج را هم نمیتوانیم تصور کنیم چون پنج یعنی پنجتا یکی؛ اگر از اوّل یکی را نتوانستیم فرض کنیم پنج را هم نمیتوانیم فرض کنیم.
«زیرا آن واحد مانند همین کثیر بذاته میماند.» یعنی همان واحد هم کثیر میشود و «مفروض این است که این سنخ، این صرفالوجود اقتضاء کثرت میکند. پس واحدی در آن نیست. پس نمیشود کثیر هم در او باشد. چون مبدأ کثیر واحد است. وقتی که ما او را بذاته تکثیر کردیم و گفتیم که ذاتاً کثرت دارد از اوّل آن را از بین بردهایم، باطلش کردهایم.» این در صورتی است که کثرت ذاتی باشد.
و عَلَی الثانی کانَ کُلٌ مِنَ الوَحدَةِ و الکَثرَةِ عَرَضیاً لَه فَیَلزَم ما أشَرنا إلیه بِقولِنا أو کانَ صِرفُ الوجود الَذی هو الواجِبُ تعالیٰ فی وَحدَتِه مُعَلَّلاً بِالغَیر.1
حالا اگر کثرت بر او عارضی باشد یعنی خودش به نسبت به کثرت و وحدت علیالسواء است و کثرت بر او عارض شود، «هرکدام از وحدت و کثرت بر او عارض میشوند اینکه ما میگوییم لازم میآید یا صرف الوجودی که واجب است در وحدت مُعلَلِ بالغیر باشد» یعنی «غیر» این وحدت را به این اعطا کرده باشد. پس این دیگر واجب نیست.
بُرهان آخر تَرَکُّبٌ أیضاً عَراهُ أی عَرَض صِرفَ الوجود إن یُعَد أی إن کانَ صِرفُ الوجود الَذی هو الواجِب مُتعددا مما أی تَرَکَّب مِما بِه امْتاز وَ ما بِهِ اتَّحَد لأنَّ وجوبَ الوجودِ مُشترکٌ بَینَهما و ما بِهِ الإشتِراکُ الذّاتی یَستَدعی ما بِهِ الامتیازُ الذّاتی و هذا هو التَّرکیبُ.2
برهان دیگر این است که اگر وحدت ذاتیه لازمۀ صرفالوجود نباشد، لازمهاش ترکّب است. «ترکّب لازم میآید و بر صرفالوجود عارض میشود اگر صرفالوجودی که واجب است متعدّد باشد ترکّب لازم میآید.» ما چندتا صرفالوجود داریم که همۀ اینها هم متعدّد هستند و همۀ اینها هم واجب هستند، الحمدلله چندتا واجب داریم مثل اینکه در سابق میگفتند: یک خدای زیبایی داریم، یک خدای قدرت داریم، یک خدای خشم داریم، یک خدای سبزی داریم، یک خدای خشکی داریم. در همان اساطیر یونان که قائل به تعدّد آلِهه بودند [برای] تمام اینها خدایانی قائل بودند، هرکدام از اینها در امتیازش با دیگری یک مابهالاِشتراک دارد و یک مابهالاِختلاف دارد، این مرکّب میشود. مرکّب که شد ممکن میشود، ممکن که شد محتاج به غیر میشود. «از آنچه که ترکّب است، از آنچه که ممتاز است ”و ما به اتّحد“ و از آنچه که در او متحد است در اینکه همۀ اینها وجود دارند، این مابهالاِشتراکشان است و آن مابهالاِشتراک الذاتی مابهالاِمتیاز ذاتی را استدعا میکند، و این همان ترکیب است. اینکه ذاتاً هم باهم مشترک باشد» تااینکه با همدیگر تفاوت داشته باشند والاّ تفاوت ندارند. وقتی که ممتاز شدند ترکیب لازم میآید. ترکیب هم که میکشاند به علت و امکان و احتیاج به علت و نقل کلام در آن. این تمام شد. إنشاءالله سراغ شبهۀ ابنکُمونه برویم که به او افتخار الشیاطین میگفتند.
تلمیذ: خودش که رد کرده بود؟
استاد: بله.
أللهم صل علی محمد و آل محمد