پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۱: ذات واجب تعالی
توضیحات
60. غرر في ذكر شبهة ابن كمونة و دفعها
درس یکصد و پنجاه و ششم:
بحث در توحید خداوند متعال (3) و دفع شبهۀ ابنکمونه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
غررٌ فی ذکرِ شبهةِ ابن کُمونَة و دفعُها:
| هویّتانِ بِتَمامِ الذّاتِ قَدْ | *** | خالَفَتا لِابنِ الکُمونَةِ اسْتَنَد |
| و ادْفَعْ بأنْ طبیعةً مَا انْتَزَعَتْ | *** | مما تَخالَفَتْ بِما تَخالَفَت |
| بَل إنْ سألتَ الحقَ غیرَ واحدِ | *** | لیسَ مُعنوناً لِمعنیٰ فارِدِ |
| إذ الخصوصیةُ إمّا تُعتَبَر | *** | فی أخذِهِ فَلَمْ یَکنْ مِنه الأُخَر |
| أو الخصوصیةُ لَیست تُشتَرَط | *** | فَالواحدُ المشترکُ المَحکی فَقَط |
برهانٌ آخر عَلی التَّوحید:
| و حیث لا موضوع أو مهیة | *** | و لا هیولی کیف الاثنینیة1 |
این شبهه همان شبهۀ معروفی است که قبلاً به مناسبتهایی از آن صحبت به میان میآمد. این بحث راجع به این است که اگر دو هویت یعنی دو تشخّص خارجی وجود داشته باشد که با تمام ذاتشان مخالف یکدیگر باشند نه به بعضی از قول که ترکیب لازم دارد چون اگر ماهیت نوعیه باشند [یعنی] دو تشخّص از دو ماهیت مختلف باشند معلوم میشود که مابهالاِشتراک و مابهالاِمتیاز دارند و لازم میآید که در ذات آنها ترکّب باشد و همینطور به امر زائدی هم نباشد یعنی ذاتشان از نظر جنس و فصل بالکل باهم تفاوت میکند ولکن به یک امر زائدی باهم فرق دارند که آن امر زائد هم بر این دو عارض میشود و عروض این امر زائد بر این هویت نیاز به علت دارد همانطور که اجناس عالیه بهطورکلی باهم تفاوت دارند اصلاً بین کم و کیف هیچگونه ارتباطی نیست اما در اتصاف اینها به عروض و در عروض اینها بر موضوع با همدیگر اشتراک دارند ولی هویتشان و تمام ذاتشان باهم تفاوت دارد اما در اتصاف به عروض باهم مشترک هستند و هردو بر موضوع عارض میشوند پس هردو متصف به عرض هستند چون اینها متصف به عرض هستند پس در عروضشان نیاز به علت دارند؛ علتی باید این کم را عارض بر موضوع کند کیف را عارض بر موضوع کند و هَلُمَّ جَرَّا.
در اینجا هم میبینیم که نیاز علت در اینجا پیدا شد ولی جناب ابنکمونه برای رفع توحید میگویند که اصلاً این دو هویت باهم هیچگونه مابهالاِشتراکی ندارند. اگر شما بگویید: در واجبالوجود چطور؛ آیا در مفهوم واجبالوجود اینها با همدیگر اشتراک دارند؟! ایشان میگوید: نه خود واجبالوجود هم منتزع از ذاتش است یعنی واجبالوجودی که شما از این ذات میگیرید منتزع از ذات است نه به معنای ذاتی باب ایساغوجی بلکه به معنای ذاتی باب برهان؛ ذاتی باب ایساغوجی یعنی همین جنس و فصل و نوع، چون اگر ذاتی باب ایساغوجی باشد پس معلوم میشود واجبالوجود جزء ذات اینها است و مفهوم واجبالوجود مشترک میشود و وقتی که مشترک شد همان ترکیبی که بالا گفتیم لازم میآید. اما اگر شما [به معنای] ذاتی باب برهان گرفتید ـ یعنی از لوازم ذات است ـ درعینحال که آن جنبۀ عرضیتش را حفظ میکند ذاتی او هم هست پس این یک مفهوم عرضی است که مثل عرض محمول بالضمیمه نیست تااینکه نیاز به علت داشته باشیم. در محمول بالضمیمه مثل اینکه میگوییم: «هذا القرطاس أبیض» اینکه کیف ابیضیت را بر قرطاس بردیم بهخاطر بیاض است بهجهت بیاض به این قرطاس هم ابیض میگوییم و این ابیض را حمل بر قرطاس میکنیم؛ حمل ابیض به این قرطاس نیاز به یک علتی دارد که بیاضیت است؛ آن بیاضیت باید متحقق باشد تا ما بتوانیم ابیض را بر او حمل کنیم ولی اگر خارجِ محمول باشد نه محمول بالضمیمه فرض کنید میگویید: «البیاضُ بیاضٌ»، یااینکه میگویید: «اَلأربعَةُ زوجٌ» این زوجیتی که شما بر اربعه حمل کردهاید موجب زیادی در ماهیت اربعه نشده است هیچ باعث زیادی نشده است بلکه اربعه خودش یک مفهومی دارد که ما این زوجیت را از ذات این اربعه انتزاع کردیم و این انتزاع ما موجب نمیشود که اربعه ترکیب از یک «چهار» و یک «زوجیت» بشود، چنین چیزی نیست. بله، اگر ذاتی باب ایساغوجی بود یعنی این وصف ما یا جنس او بود یا فصل او بود یا نوع برای او بود دراینصورت این شیءِ هویت ما از یک ماهیت جنسی و فصلی ترکیب میشد که همین ترکیبها در آن پیدا میشود. آقای ابنکمونه این را گفتهاند.
پس در رد توحید إلٰه عالم الآن هیچ جوابی برای این مسئله نیست که چه اشکال دارد دو وجودی در خارج باشند به تمام معنی الکلمه جدای از هم و هیچ ربطی بههم نداشته باشند؛ نه در جنسیتشان و نه در فصلیتشان و حتی در اتصافشان به آن عرض حتی عرض هم محمول بالضمیمه نیست تااینکه در آنجا نیاز به علت داشته باشد بلکه آن عرض خارج محمول است؛ زوجیت برای اربعه نیاز به علت ندارد یعنی بهصرف تحقق اربعه زوجیت هم متحقق است ولی اتصاف قرطاس به ابیض علت میخواهد چون قرطاس نسبت به ابیض علیالسّوا است یعنی میشود که ابیض باشد و میشود که اسود باشد، اینکه ابیض شد و اسود نشد یعنی یک دلیل و علتی آمد و این را ابیض کرد. ما میگوییم که مفهوم واجبالوجود هم برای این ذات از قبیل خارج محمول است نه محمول بالضمیمه. بنابراین ایشان در اینجا بین عرضیت این واجبالوجود ـ نه ذاتیات باب ایساغوجی ـ و ذاتی باب برهان جمع کردهاند نهاینکه فرض کنید ... .
این مطلبی که ایشان در اینجا میگویند هیچ جوابی ندارد و به این وسیله رفع توحید میشود و اثبات ثنویت. وقتی که شما دوتا را ثابت کردید سهتا را هم میتوانید ثابت کنید و همینطور چهارتا، پنجتا، دهتا و دیگر تعدد آلهه و امثالذلک هم دراینصورت بلامانع خواهد بود.
دفع شبهۀ ابنکمونه با برهان صدیقین
این شبهه بهاندازهای قوی است که همین آقایان نتوانسته بودند از عهدهاش بربیایند درحالیکه این شبهه با برهان صدیقین کاملاً مرتفع است شما که وقتی میگویید: وجود آن چیزی است که نمیشود برای او ثانی فرض کرد و هرچه را که برای او فرض کنید داخل در او است درحالیکه ما اشتراک در وجود را از بین بردیم وقتی که وحدت مفهومی وجود را ثابت کردیم وقتی وحدت شخصی وجود را ثابت کردیم وقتی که برای وجود حد و مرزی قائل نشدیم پس این برهان که برهان صدیقین است تصورش بهتنهایی تصدیق به خودش را لازم گرفته است. [در واقع] وجود آن شیء و آن هویت خارجی است که هرچه را برای او ثانی فرض کنید داخل در او است و اگر شما برای این وجود در برابر وجود دیگر یک حدّی قائل شوید این حد، ماهیت برای وجود میشود درحالیکه وجود ذاتاً با ماهیت دوتا است؛ ماهیت حد وجود است درحالیکه خود وجود هیچ نیست وقتی که شما به این کیفیت اثبات وجود کردید دیگر نیاز به این شبهات و جواب و اینها ندارید. این برهان صدیقین است و در آن بحثی نیست.
حالا اینقدر این مطلب قوی است که مانند حاج آقا حسین خوانساری و امثالذلک که یَفِرُّون مِن الحکمة فِرار المجذوم رائِحَةَ المِسک گفتند که بله خلاصه هیچ راهی برای جواب به این برهان وجود ندارد مگر وحدت وجود؛ قائل به وحدت وجود شدن میتواند جواب برای این شبهه باشد. التزام به وحدت وجود هم چون کفر است پس ما به همین ادّلۀ نقلیه در اینجا اکتفا میکنیم؛ همین ادّلهای مثل ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ * ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ﴾1 آیات قرآن و امثالذلک ـ اینها مثل اینکه اصفهانی بودند! ـ باید به اینها گفت که اینها فلسفه است اینقدر چرت و پرت نگویید، با ادّلۀ نقلیه دارند ادّلۀ عقلیه را باطل میکنند!! وای از اینهمه جهالت!! بله ما نیاز نداریم!! ما در مندوحه هستیم!! ما الحمدلله ادّلۀ نقلیه داریم و آنهایی که این شبهات را میکنند بیایند مثل ما مسلمان شوند!!
مرحوم حاجی در اینجا یک برهانی میآورند و میفرمایند که ما کاری نداریم که شما واجبالوجود را جزء ذات میگیرید یا جزء عرض میگیرید یا جزء هرچه میگیرید؛ ذاتی باب برهان میگیرید یا باب ایساغوجی میگیرید، عرض میگیرید یا ذاتی قرار میدهید بالأخره صحبت در این است که شما نمیتوانید یک مفهوم واحد را از دو حقیقت مختلف به تمام معنی الکلمه انتزاع کنید از جهت تخالفشان. میفرمایند:
| و ادْفَعْ بأنْ طبیعةً مَا انْتَزَعَتْ | *** | مما تَخالَفَتْ بِما تَخالَفَت |
ایشان فرض را در اینجا بردند که این دو هویت واقعاً به تمام معنا با یکدیگر تفاوت دارند یعنی هیچگونه وجه اشتراکی بین این دو هویت نیست مثلاً وجه اشتراک بین زید و عمرو حداقل در این است که هردو پسر بکر هستند پس این یک حدّی میخورد و آن هم یک حدّی میخورد؛ حد این، این است که در حیطۀ وجودی عمرو داخل نمیشود و حد عمرو هم این است که در حیطۀ وجودی زید داخل نمیشود. همینکه اینها حد خوردند ما بهدنبال وجود اینها میگردیم یعنی خود این ذات در وجود خودش لایتناهی نیست بلکه محدود است، محدود است یعنی ماهیت محدودهای دارد که در تعلّقش به این ماهیت محدوده نیازمند به علت است. سراغ بکر میرویم و میگوییم: شما پدرشان هستید؟! میگوید: بله، بنده ساعتش را هم به یاد دارم؛ هم این عمرو از ما درست شده و هم این زید از ما درست شده است و و و!
بهطورکلی هر وجودی که حد وجودی بخورد نیازمند به علت است حالا این دو هویتِ مختلفه به تمام معنی الذات، یعنی اگر ماهیتی دارند این ماهیتشان فرض کنید مانند اجناس عالیه میماند که هیچگونه ارتباطی با همدیگر ندارند؛ شما بین مقولۀ زمان و مقولۀ کیف چه ارتباطی میبینید؟! شما بین مقولۀ کم و مقولۀ اضافه چه نسبتی میبینید؟! کم یعنی خط و اضافه یعنی انتساب دو شیء به همدیگر، اینها اصلاً چه ربطی بههم دارند؟! یعنی این دو جنس ذاتاً دو جنس مختلف هستند که هیچگونه تشابهی بین اینها وجود ندارد. یعنی برفرض که ما این هویتان را حتی مانند اجناس عالیه بدانیم اگر اینطور باشد آیا بین این دو، مفهوم جامعی وجود دارد یا ندارد؟! بله، مفهوم جامع وجود دارد؛ مفهوم جامع وجوب وجود است؛ در وجوب وجود این مفهوم، مفهوم جامع است وقتی که مفهوم جامع شد یعنی بر اینها عارض شد حالا عروضش را هم بهعنوان خارج از محمول بگیرید حتی مانند زوجیت برای اربعه بگیرید بالأخره این زوجیتی که بر اربعه حمل میشود و همین زوجیتی که بهعنوان خارج محمول بر اثنین حمل میشود موجب میشود که بین اثنین و اربعه یک حد مشترکی وجود داشته باشد که آن حد مشترک بین این دو همان حد وجودی اینها است که قابل شده است که شما زوجیت را به اینها حمل کنید. چرا زوجیت را به ثلاثه حمل نمیکنید؟! بهخاطر اینکه ثلاثه در یک حدّی است که آن حد مانع از حمل زوجیت بر خودش است ولی زوجیت را به اثنین حمل میکنید. چرا به ستّه زوجیت را حمل میکنید؟! چون دارای یک حد وجودی است که اقتضاء میکند زوجیت بهعنوان خارج محمول بر او حمل بشود. چرا زوجیت را به ثمانیه حمل میکنید؟! چون دارای یک حد وجودی است که اقتضاء میکند شما زوجیت را به آن حمل کنید ولی به تسعه اینطور نیست، به إحدیٰ و عشر اینطور نیست، به ثلاثة و عشر اینطور نیست، به خمس عشر اینطور نیست اما به اربعة عشر قضیه از این قرار است.
در مفهوم واجبالوجود اینکه شما واجبالوجود را بر این وجودی که به تمام معنا با این وجود مخالف است حمل میکنید یعنی سنخۀ وجود با این سنخه فرق میکند مثلاً این وجود از مقولۀ تیرآهن و این وجود از پنبه است که هیچ ربطی از نقطهنظر ماهیتی باهم ندارند ـ البته منبابمثال میگوییم والاّ هزارتا مشترک بین اینها وجود دارد ـ ولی هردوی اینها سفید هستند؛ هم این سفید است هم آن، بنابراین یک مفهوم واحدی که شما از دو امر انتزاع میکنید تا بین آنها مابهالإشتراک وجود نداشته باشد نمیتوانید به هردو بار کنید؛ مثلاً شما یک عرض را هم به زید بار کنید و هم به عمرو بار کنید درصورتیکه هیچ وجه اشتراکی بین زید و عمرو وجود ندارد، این محال است حداقل از نظر قد هم که شده از نظر کمّ هم که شده باید با همدیگر یکسان باشند. اینکه میگویید: این مثل این است تشبیهی که میآورید این تشبیه در چیست؟! یا در شکل شبیه هم هستند که نیستند یا در وضع شبیهاند که نیستند یا در انتساب پدر و مادر شبیه هم هستند که نیستند پس در چه شبیه هم هستند؟! حساب میکنید میگویید که قد هردو یک متر و هفتاد سانتی متر است میگوییم: پس از نقطهنظر کم ـ قدشان ـ یکسان است یا بالأخره جهت دیگر دارند که ما این را بر او حمل میکنیم.
تلمیذ: از بساطت خودش که خارج نمیشود حالا هر چه میخواهد باشد.
استاد: همینکه میگویید: مابهالاِشتراک میخواهد این دیگر از بساطت خارجش کرد.
تلمیذ: اگر از آن باب که ذاتی باب برهان باشد چه؟!
استاد: نه ما اصلاً به باب برهان کاری نداریم ایساغوجی هم همینطور بالأخره این عرض هست که بر هردو حمل شده یا نشده است؟!
تلمیذ: جواب داد که اگر از باب محمول و باب ایساغوجی باشد اشکال پیدا میشود، قبول ...
استاد: از باب ایساغوجی ترکّب پیدا میشود. حالا ما اصلاً به این قضیه ترکّب کار نداریم بلکه از یک راه دیگر وارد میشویم؛ لذا ایشان برهان را از اینطرف برگرداندند چون این برهانی که بهاصطلاح از نظر ترکّب قابل خدشه است ابنکمونه حواسش جمع بود لذا این را در باب برهان انداخت نه باب ایساغوجی تا اینکه این قضیه لازم بیاید. ولی برهانی که مرحوم حاجی اقامه میکنند از یک راه دیگر وارد میشوند و از آنجا بساطت را از بین میبرند ولو اینکه باب ایساغوجی هم نباشد؛ ایشان میگویند که شما میگویید: دوتا ماهیت بسیط هستند و هیچگونه وجه مشترکی بین اینها وجود ندارد پس این عرض از کجا به این دو عارض شده است؟! هیچگونه وجه اشتراکی بأیِّنَحوٍکان در وجوب وجود [وجود ندارد]، ما وجوب وجود را ذاتی میگیریم عَرَضی که نمیگیریم تااینکه عارض شود، یعنی وجوب وجود ذاتاً از اینها انتزاع میشود. معنای اینکه وجوب وجود ذاتی انتزاع بشود یعنی چه؟! یعنی در قوام خودش نیاز به علت ندارد از نظر سعۀ وجودی به حدّی است که محدود نیست تا نیاز به علت داشته باشد. همۀ اینها را باید درنظر بگیریم و بگوییم. نهاینکه بگوییم: خب کاری با وجوب وجود نداریم، میشود خارج محمول مثل زوجیت اینکه من خدمتتان عرض کردم به همان جهت که ما زوجیت را از اربعه انتزاع میکنیم پس زوجیت را از اثنین هم در اینجا استفاده میکنیم بین اثنین و اربعه یک وجه اشتراک هست که آن، حد وجودی آنها است چرا از ثلاثه زوجیت را انتزاع نمیکنیم؟! چرا از خمسه انتزاع نمیکنیم؟! حد وجودی اثنین اقتضاء میکند که این عرض الآن بر او حمل شود ولی حد وجود ثلاثه اقتضاء نمیکند، حد وجودی اربعه اقتضاء میکند که شما زوجیت را از آن انتزاع کنید ولو انتزاع باب برهان باشد. روی سرمان میگذاریم. مشترک لفظی میشود.
تلمیذ: اشتراک لفظی اشکال ندارد ...
استاد: نه، اشتراک لفظی نیست. اشتراک معنوی را میخواهیم نه لفظی بهجهت اینکه در اشتراک لفظی ما هیچگونه وجه اشتراکی برای این دو مفهوم نداریم فقط صرف لفظ است. شما که الآن لفظ شیر را برای شیر حوض بهکار میبرید آن شیر حوض و آن شیر باغوحش با همدیگر چه وجه اشتراکی دارند؟! هیچ ندارند اصلاً شما بیخود شیر را برای هردو وضع کردید اشتراک لفظی مربوط به فرهنگی است که آن فرهنگ فقیر است. لذا بدترین فرهنگها و لغات، لغات انگلیسی است 28 حرف بیشتر ندارد تا بخواهی در آن لفظ مشترک است تمام این الفاظ را باید به حساب کلمات و جمله دید که معنایشان چیست والاّ همینطور نمیشود. مثلاً کلمۀ pot را به معنای گذاشتن، کشیدن، مالیدن، برداشتن ـ تمام اینها ـ میگویند. یا مثلاً کلمۀ dish فرض کنید برای ظرف میآید برای ظرف بزرگ میآید برای درهای کوچک میآید برای وسایل و اثاثیه میآید برای هزارتا چیز میآید. اینها همه برای فقر فرهنگی است اگر فقر فرهنگی نداشته باشند برای هر چیزی لفظ وضع میکنند. لذا شما در عربی میبینید که لفظ مشترک خیلی کم است چرا؟! بهجهت اینکه برای هر چیزی که شما میبینید لغت وضع کردهاند. فرض کنید که یک آییننامه میخواهند بنویسند یک قرارداد بین دُوَل، به انگلیسی میخواهند بنویسند پدرشان درمیآید! چون این قراردادی است که باید به آن عمل کنند لذا اینقدر باید ملاحظه کنند که این الفاظی که در اینجا بهکار میبندند الفاظ مشترک نداشته باشد. لغتنامه میبینند که اگر یک لفظی [مشترک بود را بهکار نبرند چون ممکن است شخص] فردا بگوید: ما عمل کردیم و معنایش این است. آنطرف هم میگوید: نه، این نیست. لذا خیلی [دقت لازم است].
یادم هست یک جایی خواندم که وقتی یک قرارداد نفتی در زمان مصدق میخواستند ببندند طرفین یک ماه داشتند روی این قرارداد نفت کار میکردند که قرارداد را طوری بنویسند که الفاظ مشترک و موهم و امثالذلک در قرارداد نباشد. انگلیسیها از آنطرف زحمت میکشیدند، مصدقیها و جبهۀ ملیها هم از اینطرف که خلاصه سرشان کلاه نرود. میگویند: یک ماه قرارداد طول کشیده بود؛ اوّل یک قرارداد چیز نوشته بودند، اینکه به پاراف رسید فلان کرد و همینطوری تا به امضاء رسید میگویند اینقدر طول کشید. اینها همه بهخاطر این است که فرهنگ فقیر است.
مابهالاِشتراک لفظ مشترک فقط لفظ است و هیچگونه از نقطهنظر معنا مابهالاِشتراکی وجود ندارد. واجبالوجود اینطور نیست؛ واجبالوجود خارج محمول است خود ابنکُمونه میگوید: خارج محمول است. خارج محمول یعنی داخل در ذات این است بالأخره شما باید بر این وجود یا واجب را و یا ممکن را و یا ممتنع را حمل کنید؛ ممتنع را که نمیتوانید حمل کنید چون خودتان میگویید: وجوب، ممکن هم نمیتوانید حمل کنید چون نیاز به علت دارد، پس محمول را واجبالوجود کنید. آیا واجبالوجود وصفی است که منتزع از ذات است یا نه بهعنوان یک لفظ مشترک بر این دو حمل میشود. گفت که منتزع از ذات چیست؟ «واجبٌ ذاتُهُ؛ ذات این وجوب واجب است» پس وقتی شما میگویید که ذات این واجب، واجب است یعنی در حدود وجودی خودش اینقدر حد وجودی ندارد تا بهواسطۀ این حد وجودی نیاز به علت داشته باشد معنایش این است. اگر حد وجودی داشت آن موقع نیاز به علت داشت و واجبالوجود نبود بلکه مثل ما ممکنالوجود بود؛ ما حد وجودی داریم چون حد وجودی داریم نیاز به علت داریم اما واجبالوجود یعنی یک حد وجودی، یک نقصان وجودی، یک عدم فعلیت وجودی، یک استعداد وجودی که هنوز به فعلیت نرسیده هیچ، تمام جهات عدمی در این وجود مطرود است چون هیچ جهت عدمی در این نیست لذا ذاتاً واجب است. یکی از آن جهات عدمی حد است این حدّی که الآن آمده است این آقا را واجبالوجود کرده است یک حدّی هم آمده این جناب بزرگوار را واجبالوجود کرده است که نه این، داخل در این ماهیت میرود و نه این داخل در این ماهیت میآید پس معلوم میشود این دارای حد وجودی است همینکه حد وجودی خورد، معنایش نقص است وقتی که نقص شد نیاز به علت داریم.
اینجا است که میگویند، مرحوم حاجی میفرمایند: شما که دارید واجبالوجودی را از هردو انتزاع میکنید که هیچگونه با همدیگر اختلاف نداشته باشند بالأخره این واجبالوجود مشترک است بین این دو یا نیست؟! مشترک است وقتی که مشترک شد، ایشان میگویند: یک مفهوم واحد از دو هویتی که به تمام معنا مخالفت داشته باشند انتزاع نمیشوند باید در یک حدّی هردو باهم شریک باشند که بهواسطۀ او شما بتوانید این مفهوم واحد را انتزاع کنید. حالا ما با واجبالوجود کار نداریم یک مفهوم دیگر مثل بیاض، سواد، نسبت یا هرچه باشد حالا ایشان واجبالوجود را مثال زده است بالأخره یک مفهوم واحد را شما از دو شیء بخواهید انتزاع کنید باید یک وجه مشترکی بین آنها باشد که آن وجه مشترک، حد میشود لذا به این وسیله هیچ جوابی ابنکُمونه ندارد بدهد.
ما دیگر نمیخواهیم از راه وحدت وجود و اینها داخل بشویم و بگوییم که چون وجود، وجود واحد است لذا دو برنمیدارد و همهجا را میگیرد و ... تااینکه این آقا بگوید: بله، وجود بسیط است ولی هرچه که از سنخ خودش هست را در خودش میگیرد و آنچه از سنخ خودش نیست را دیگر در خودش جای نمیدهد؛ آن هم بسیط است، قبول داریم ولی هر چه که داخل در سنخ خودش هست... لا یَشُذُّ عن حیطَتِهِ مثقالَ ذرة، قبول داریم اما این به این چه ربطی دارد؟! این هم به آن چه ربطی دارد؟! پس ابنکمونه از این راه وارد میشود و میگوید: این بسیط این هم بسیط است ولی چون این به تمام معنا مخالف با این است در حیطۀ این داخل نمیشود و آن هم چون با تمام معنا با این وجود مخالف است [داخل نمیشود] اصلاً از نظر وجودی باهم مخالفت دارند مثل قورمه سبزی و قیمه میماند که اصلاً از نظر وجودی ربطی به همدیگر ندارند و داخل در همدیگر نمیشوند. یا فرض کنید مثل دو مایع که وزن مخصوصشان باهم فرق میکند و هیچوقت داخل همدیگر نمیشوند مثلاً شما نفت را که بهطورکلی اصلاً با آب ربطی ندارد در یک لیوان آب بریزید یکدفعه میبینید بالا نفت است و پایین آب است. هیچوقت این دوتا با همدیگر مخلوط نمیشوند. این قضیه هم مانند نفت و آب میماند نفت یک سنخه است واجبالوجود خودمان هم یک سنخه دیگر است؛ آن از مقولۀ نفت است و این از مقولۀ آب است و هیچوقت این دوتا با همدیگر مخلوط نمیشوند. هرچه آب در دنیا است داخل در این است و هرچه هم نفت در دنیا است داخل در آن است و به همدیگر کاری ندارند. ما میگوییم: همینکه این دوتا کنار همدیگر ایستادند، این برایشان حد میشود.
تلمیذ: همینکه تمایز سنخیه دارند خودش حد است دیگر؟!
استاد: بله، خود تمایز سنخیه یعنی حد منتها ایشان میگویند که اصلاً ماهیتشان تمایز سنخیه دارد نهاینکه از نظر جنس و فصلشان تااینکه ترکّب باشد ولی همینکه شما میفرمایید درست است؛ صرف اینکه میگویید: تمایز دارند یعنی باهم حد دارند یعنی این در آن داخل نمیشود و آن هم در این داخل نمیشود، وقتی که حد شد دیگر مسائل دیگر لازم نیست.
تلمیذ: میشود ریشهایتر جواب داد ...
استاد: شما وجود را به چه معنا میگیرید و تصور شما از مفهوم وجود چیست؟! آیا وجود آب است؟! آب یکی از مصادیق آن است. آیا وجود نان است؟! نان یکی از مصادیق وجود است. آیا منظور شما از وجود مجردات است؟! مجردات هم از مصادیق آن است.
و آن عروض این امر زائد بر این هویت نیازی به علت دارد چطور اینکه در اجناس عالیه شما میبینید که اینها اصلاً بهطورکلی با همدیگر تفاوت دارند اصلاً بین کم و کیف هیچگونه ارتباطی نیست اما در اتصاف اینها به عروض و در عروض اینها بر موضوع با همدیگر اشتراک دارند در هویتشان و تمام ذاتشان باهم تفاوت دارد ولی در اتصاف به عروض میبینیم باهم مشترک هستند.
... آیا منظور شما از وجود ماده است؟! آن هم از مصادیق وجود است. شما وجود را به هر معنایی که بگیرید تمام اشیاء خارجی اعیان وجود هستند مصادیق برای وجود هستند ولی خود مفهوم وجود، مفهومی است که درقبال ماهیت است و ماهیت بر او عارض میشود و خود مفهوم وجود دو برنمیدارد؛ وقتی که دو برنداشت مصداقش هم دو برنمیدارد وقتی که دو برنداشت پس هر چیزی که در حیطۀ وجود است داخل در مفهوم وجود خواهد آمد یعنی صرف تصور وجود طارد این برهان ابنکمونه است. یعنی دلیل نه برهان.
هویّتانِ بِتمامِ الذّات قَد خالَفتا لا بِبَعضِها حَتی یَلزَمَ التَّرکیبَ و لا بِأمرٍ زائدٍ حَتی یَکونَ الواجبُ فی هویَّتِه مُعلَّلا و یَکونَ وُجوبُ الوجودِ مَاهیةً نُوعیةً لِابنِ الکُمونة اسْتَنَد أیْ هذا الکلامُ إلیه اسْتَنَد و عِبارتُه هٰکذا لِمَ لا یَجوزُ أنْ یَکونَ هُناک هُویّتان بَسیطتان مَجهولَتا الکُنْهِ المُختلفتانِ بِتمامِ الماهیةِ یَکونُ کُلُّ مِنهُما واجبُ الوجودِ بِذاتِه و یَکونُ مَفهومُ واجبُ الوجودِ مُتنزِّعاً مِنهما مَقولاً عَلیهما قَولاً عَرَضیاً.1
«دو هویت دو عین خارج دو هویت خارجی به تمام ذاتی خودشان با همدیگر مخالف هستند» و میگویند: ما با همدیگر هیچکاری نداریم. «نهاینکه اینها به بعضی از ذاتشان باهم مخالفاند تااینکه ترکیب لازم بیاید» مثلاً در فصلیتشان باهم مخالفاند. «و نه به یک امر زائدی باهم مخالفاند تااینکه واجب در هویتش معلل به غیر باشد» چون طریان آن امر زائد بر این، ایجاب علت کند و وجوب وجود یک ماهیت نوعیهای باشد که دو صنف را دارد که یک صنفش بقر است یک صنفش غنم است، اینطور نیست بلکه به تمام ذات با همدیگر مخالفاند. «این مطلب به ابنکمونه مستند است».
ایشان اینطور میگویند: «چرا ما نمیتوانیم تصور کنیم که در اینجا دو هویت باشد و بسیط هم باشد مثل اجناس عالیه ولی کُنه آن را هم نفهمیم؟» گفته است «مجهولتا الکُنه» که دیگر مورد بازخواست واقع نشود مثل اینهایی که الفاظ و کلمات ائمه علیهمالسّلام را نمیتوانند معنا کنند و میگویند: نمیدانیم چه گفتهاند! اگر تو نمیدانی چه گفتهاند پس برای چه گفتهاند؟! میگویند: ما نمیدانیم! مگر امام مجبور بود اینهمه بگوید؟! ما نمیدانیم، نهخیر ما میدانیم، با نمیدانیم که کار درست نمیشود. حالا این هم همینطور زود گفته است که ما نمیدانیم تا کسی از او نپرسد مجهولتا الکنه هم هستند و هیچ خبر از او نداریم! وانگهی ـ ابنکمونه میفرماید: ـ روایت داریم: «لا تَفَکَّرُو فی ذاتِ الله»1 پس نمیشود در ذات تفکر کرد!
«با تمام ماهیت باهم اختلاف دارند، هر کدام از این دوتا بالذات واجبالوجود هستند و مفهوم واجبالوجود از هردو انتزاع میشود و مقول میشود بر هردوتا با یک قول عَرَضی» نه ذاتی؛ عَرَضاً مقول است نه ذاتاً.
تلمیذ: ... از کجا میداند اختلاف هست یا نیست؟!
استاد: نه، میگوید: اگر ما یک تصور اجمالی کنیم چه اشکال دارد؟! ما یک تصور اجمالی میکنیم که دو چیز هست و همه را هم بهنحو ابهام [تصور میکنیم] حالا ایشان میگوید: دو چیز بهنحو هست و... اما نمیداند که به هر حرفش دهتا اشکال وارد میشود. «مجهولتا الکنه» گفته است تا از زیر آن دَر برود.
تلمیذ: در مورد حضرت حق هم شاید تعبیرش درست باشد چون در مورد خدا هم ما میگوییم: «مجهولتا الکنه» است.
استاد: بالأخره ما میدانیم که ذات خدا وجود است؛ وجود بسیط است که ما نتوانستهایم به آن وجود بسیط پی ببریم ولی میدانیم:
| الحقُ ماهیتُه إنیَّة | *** | إذ مقتضى العروض معلوليته2 |
بالأخره ما میدانیم که ماهیت پروردگار البته اگر ماهیتی داشته باشد که ندارد، همان انیّت او است که مساوق با اصل وجود است. ما این را میدانیم ولی صحبت در این است:
| مفهومه مِن اَعرف الأشیاءِ | *** | و كُنهه في غَايةِ الخفاء1 |
اگر شما به کنه وجود پیببرید به ذات خدا پیبردهاید. مگر میشود شما پیببرید؟!
تلمیذ: ما هم همین را میگوییم.
استاد: «مجهولتا الکنه» به این معنا نیست که کُنه خدا مجهول است ما میگوییم: کُنه خدا معلوم است که وجود است؛ کُنه خدا وجود است و در وجود حرفی نداریم ولی او میگوید: اصلاً نمیدانیم چیست؟! او نمیگوید که این دو هویتی که وجود هستند بلکه میگوید: ما نمیدانیم ولی واجبالوجود بر اینها صدق میکند. آیا وجود را بر اینها عرضی گرفتهاید یا ذاتی گرفتهاید؟! ما نمیدانیم. اصلاً ممکن است دو ماهیت باشد. اصالة الماهویها چه میگویند؟! لذا این یک دلیلی است که اصالة الماهویها اصلاً نمیتوانند جواب این را بدهند. این مسئله فقط و فقط به برهان صدیقین حل میشود چون اصالة الماهویها میگویند که در مجردات اصلاً ماهیات با همدیگر اشتراک ندارند.2
تلمیذ: پس وجود بر آنها عارض میشود ...
استاد: دو ماهیت هستند. ما وجود را ما بهعنوان عرض میگیریم نه بهعنوان ذاتی.
تلمیذ: این عروض چه نحو عروضی است؟ ذاتی است یا عرضی؟
استاد: عرضی است. شما در اصالة الماهیه چه میگویید؟! مگر اصالة الماهویها نمیگویند که وجود عارض بر ماهیت میشود.
تلمیذ: ما غیر از وجود چیزی نداریم؟
عجز اصالة الماهویها در حل شبهه ابنکمونه
استاد: شما دارید این حرف را میزنید ولی اصالة الماهویها که این حرف را نمیزنند لذا اصالة الماهویها بههیچوجه نمیتوانند شبهۀ ابنکمونه را جواب بدهند چون آنها میگویند خود ماهیت به تمام ذات ـ مخصوصاً در مجردات چون در ماده یک جنس و فصلی دارد ـ مخصوصاً در مجردات هیچگونه اشتراکی بین اینها نیست که بهواسطۀ آن، بین این مثلاً قابل اشتراک باشد و ترکّب و اینها لازم بیاید و فقط صرف انتساب به جاعل مستحق حمل وجود بر اینها است یعنی وقتی که خدای متعال به این ماهیت عنایت میکند، اسم این عنایت را وجود میگذاریم ولی وجود یک امر عرضی است. اگر هم شما وجود نگویید، خود انتساب این ماهیت به جاعل، صرف انتسابش عبارت از تحقق خارجی است. ماهیت این است وقتی که ماهیت این شد و ما نتوانستیم برای این ماهیات مابهالاِشتراکی تصور کنیم آنوقت ابنکمونه در اینجا این را میگوید که اگر فرض کنید خدا هم دو ماهیتی داشته باشد که مجرد باشند و بین این دو ماهیت مجرد هیچگونه مابهالاِشتراک وجود نداشته باشد، حالا کُنه آن دو ماهیت چیست؟! ما نمیدانیم. مگر شما به کُنه ماهیات پیبردهاید؟! ابنسینا هم میگوید که ما نمیفهمیم؛ خود ابنسینا میگوید: اینهایی را که ما میفهمیم فقط یک عوارض است3 والاّ آیا واقعاً شما حقیقت غنم را دریافتهاید که در این ذات غنم چه میگذرد؟! حدود وجودی این غنم چیست؟! چه اوصافی دارد؟! چه خصوصیاتی دارد؟! چه تخیلاتی دارد؟! چه مسائلی دارد؟! چه کسی میداند؟! فقط امام و مقام ولایت است که میفهمد در این داخل چه میگذرد. بنده فقط میدانم که او فقط دوتا چشم دارد، دوتا گوش دارد بعد سرش را میبرند و کلهپاچهاش میکنند و فلان میکنند اما اینکه درون او الآن چه میگذرد، [نمیدانم] شاید او به ریش ما میخندد و فرض کنید میگوید که اینها چه کسانی هستند که عمامه سرشان گذاشتند و ... ! ما نمیدانیم؛ ما فقط صرفاً یک عوارضی را تشخیص میدهیم، راه نداریم. ایشان هم میگویند: دو هویتی باشد که ماهیت اینها بهطورکلی برای ما مجهول است و ما [هم] بنا بر اصالة الماهویها قائل [هستیم] وجود بر اینها عارض میشود.
راهی که قشنگ میشود به اینها جواب داد همان مسئلۀ وجود است؛ از راه اصالت وجود جلو آمدن و اینکه حقیقت در عالم فقط وجود است و وقتی که آن موضوع ثابت شد دیگر اینها همه کنار میروند. این برهان صدیقین میشود.
حالا اگر شما از آن قضیه صرفنظر کردید و گفتید که ما نسبت به مسئلۀ وجود از آن راه وارد نمیشویم، اگر از آن راه وارد نمیشوید ما از این راه وارد میشویم که بالأخره این دو ماهیتی که شما به همدیگر نسبت میدهید این دو ماهیتی که میگویید: واجبالوجود هستند آیا این دو ماهیت ذاتاً مستغنی از غیر هستند؟! یعنی حدود ماهوی این ماهیت بهنحوی است یعنی این ماهیت حد ندارد و چون حد ندارد مستغنی بالذات است غنی بالذات است؟! اگر اینطور است یعنی اگر حد ندارد پس چرا حدش تا آن ماهیت دیگر میآید؟! اگر آن ماهیت چون حد ندارد غنی بالذات است پس چرا این ماهیت داخل در آن نیست؟! وقتی که حد پیدا کرد، ماهیت محدوده میشود و ماهیت محدوده نیاز به شخص ثالث دارد.
تلمیذ: اصالة الماهویها قائل بر این هستند که حضرت حق ماهیت دارد درحالیکه آنها در مورد حضرت حق قائل هستند که ایشان وجودش اصیل است فقط در ممکنات بحث است.
استاد: آنها این را میگویند ولی بالأخره این آقا ...
تلمیذ: از اینجا میفهمیم مراد ایشان [ابنکمونه] ماهیت نیست مراد ایشان بنا بر همان اصالةالوجود در قضیه حضرت حق، وجود است.
استاد: نه، اگر مسئلۀ اصالة الوجود بیاید آنوقت چون معنای وجود واحد است ... حتی اصالة الماهویها نمیگویند که معنای وجود متعدد است بلکه میگویند: مفهوم وجود واحد است منتها آنها این مفهوم را عرض میگیرند ما این را ذاتی میگیریم والاّ از نظر مفهومی که اینها قائل به تعدد مفاهیم در وجود نیستند ولی ایشان حتی در همانجا هم میگوید که دو هویت باشند که وجود عرضی بر آنها باشد لذا گفته است مثل زوجیت میماند که شما از اربعه انتزاع میکنید نهاینکه وجود، ذاتی آن باشد و اگر ذاتی شد آنوقت ترکّب لازم میآید. علاوه بر آن، وقتی که ذاتی باشد آنوقت دیگر بحث روی عین خارجی میرود نه روی ماهیت صرف و تنها، لذا ایشان قائل به ماهیت است میگوید: ذات حق دو ماهیت داشته باشد و قائل به اصالةالماهیه هم هستیم و اینکه شما چطور وجود را بر ماهیت خارجیه حمل میکنید و عرض میگیرید و ذاتی نمیگیرید ما هم این واجبالوجود را عرض میگیریم منتها نه عرض خارج محمول، شما اصالة الماهوی محمول بالضمیمه میگیرید ولی ما یک تکّه از شما برداشتیم و یک تکّه از جای دیگر؛ ما از نظر اینکه مفهوم وجود، ذاتی است این را ذاتی میگیریم منتها چون ذاتی واحد است و الواحدُ لا یَتَعَدَّد بهخاطر اینکه از این دردسر فرار کنیم این عرض را بهعنوان خارج محمول میگیریم. از این نقطهنظر دلیل ما هیچ جای خدشه هم پیدا نمیکند نسبت به اصالة الماهویها.
و ما یُقالُ فِی دفعِها أنَّه یکونُ حینئذٍ وجوبُ الوجودِ عرضیاً معلَّلاً فَلَمْ یَکنْ شیءٌ مِنهما واجبَ الوجود بِما هو واجبُ الوجود بَل شیءٌ ذلکَ الشیء واجبُ الوجود.1
«آنچه در دفع این شبهه فرمودند در این موقع وجوبِ وجود عرضی مَعَلّل است» چون عرضی است و وقتی که عرض شد عروض عرض بر معروض نیاز به علت دارد پس وجوب وجود یک علتی میخواهد تا وجوبِ وجود را به این دوتا ماهیت ما افاضه کرده باشد. «وقتی که نیاز به شیء ثالت داشته باشیم پس این دوتا واجبالوجود نیستند و ممکن میشوند از نظر اینکه واجبالوجود هستند»، واجبالوجود بالذات نیستند بلکه واجبالوجود بالغیر هستند «بلکه شیئی هستند که این شیء واجبالوجود است». اینها محمول بالضمیمه هستند و دراینصورت دیگر خارج محمول نیستند.
و قَد أبطَلوه فَهو مدفوعٌ بأنَّه یَلزَمُ ذلکَ لو کان وجوبُ الوجودِ عرضیاً بِمعنَی المحمول بِالضمیمةِ و مِن عوارضِ الوجودِ و لیسَ کذلک بَل العرضیُ بِمعنَی الخارج المحمول و مِن عوارضِ الماهیةِ کَالشیئیةِ فإنَّها عرضیةٌ لِلأشیاءِ الخاصة مع أنَّها تُنتَزَعُ مِن نفسِ ذواتِها فَهی مُستَحَقَّةٌ لِحملِها فی ذواتِها.2
«اینها باطل کردند» و گفتند که این باطل است و این محمول بالضمیمه است و وجوبِ وجود ذاتی او است نهاینکه عرضی از باب خارج محمول بالضمیمه باشد.
«این جوابی که اینها دادند فایدهای ندارد بهخاطر اینکه این عروض و نیاز به علت لازم میآید اگر شما وجوب وجود را عرض بهعنوان محمول بالضمیمه بگیرید» عرضی محمول بالضمیمه مثل ابیض «و از عوارض وجود بگیرید، اینطور نیست» بلکه ذاتی وجود است نهاینکه از عوارض باشد مثل ابیض نسبت به قرطاس نیست که از عوارض قرطاس باشد «بلکه عرضی بهعنوان خارج محمول است و از عوارض ماهیت است مانند شیئیت» یا مانند زوجیت برای اربعه که اربعه در خارج وجود داشته باشد یا نداشته باشد شما زوجیت را از آن انتزاع میکنید. این عوارض ماهیت میشود. «شیئیت برای اشیاء خاصه عرضی است»، میگوییم: هذا شیءٌ، هذا شیءٌء، این شیئیت بر این اشیاء خارجی عارض میشود خاصه. «بااینکه این شیئیت از خود ذوات اینها انتزاع میشود» نهاینکه بهعنوان محمول بالضمیمه بلکه بهعنوان خارج محمول است.
«این اشیاء مستحق حمل شیئیت برای ذات خودشان هستند» لذا میتوانیم بگوییم: الکتابُ شیءٌ، القرطاس شیءٌ، الإنسان شیءٌ که شما این شیئیت را از حاق و ذات اینها انتزاع میکنید نهاینکه یک عرضی باشد که عروضش به این قرطاس احتیاج به علت داشته باشد بلکه قرطاس که هست شیئیت هم با او هست ولی ابیض اینطور نیست؛ اگر قرطاس هست ممکن است ابیض نباشد و ابیض نیاز به علت داشته باشد.
و لِهذا جَمَعَ فی کلامِهِ بینَ العرضیةِ و بینَ الذاتیة حیثُ قالَ کلُّ منهُما واجبُ الوجود بِذاتِه [[فَالمرادُ بِالعَرَضیةِ ما عَرَفتْ و بِالذَّاتیةِ الذَّاتی فی بابِ البرهانِ لا الذَّاتی فی بَابِ إیساغوجی فَدع هَذا و ادْفَع الشُّبهةَ]] ... .1
«این آقا بهخاطر اینکه از اشکال فرار کند در کلامش در مفهوم واجبالوجود بین عرضیت و ذاتیت جمع کرده است»؛ عرضیت گرفته است و ذاتی نگرفته تااینکه ترکّب لازم نیاید. عرضی گرفته تااینکه خارج محمول باشد نهاینکه محمول بالضمیمه باشد. هردو را درنظر گرفته است. «گفته است هر کدام از این دو واجبالوجود بالذات هستند، [پس مقصود از عرضيت همان است كه دانسته شد و از ذاتيت، ذاتى در باب برهان بوده نه ذاتى در باب ايساغوجى پس ذاتى باب ايساغوجى را ترك كن و احتمالش را مده]» .
أللهم صل علی محمد و آل محمد