/18
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۵۹

1
  • درس یکصد و پنجاه و نهم:

  • اثبات یک حقیقت واحده در هستی

جلسه ۱۵۹

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • غررٌ فی تَوحیدِ إلٰهِ العالم.

  • البراهینُ السابقةُ أُقیمت عَلی أنَّه لا شریکَ لِواجبِ الوجودِ فِی الوجوبِ الذّاتی بل.1

  • در بحث گذشته بحث بر این بود که شریکی برای واجب‌الوجود در وجوب ذاتی نیست.

  • تلمیذ: شما فرمودید که مطالعه کنید؟

  • استاد: بله گفتم که اینها همه مسائل دیگری را مطرح می‌کنند ... اما یک مطلبی هست که این امروزی‌ها از آن غافل هستند و به‌خاطر آن این مطالب را می‌گویند. حالا در آخر عرض می‌کنم.

  • در بحث گذشته اثبات وحدت واجب‌الوجود شد.

  • فی الوجودِ الحقیقی أیْ الموجودُ فی نَفسِه لِنَفسِه بِنَفسِه لَیسَ إلاّ هُو و الآن نُریدُ أنْ نُبَرهِنَ عَلی أنَّه لا شَریکَ لَه فی الإلهیةِ و الفاعلیةِ أیْ الفاعلُ بِالمعنَی المُصطَلَحِ لِلإلهیّین لَیسَ إلاّ هُو فَمَهّدنَا أوَّلاً وَحدةَ العالمَ ثُمَّ أثْبَتنا وَحدةَ الإله فَقُلنا فِی الحسِّ ـ مُتعلقٌ بِقولِنا ـ عَالَمَینِ ـ و هُو مفعولٌ ـ یُبطِلُ و إنَّما قُلنا فِی الحسِّ لأنَّ العوالمَ العقلیةَ کثیرةٌ.2

  • بلکه بحث دیگری هست که «اصلاً وجود حقیقی؛ وجود واقعاً و در حقیقت ـ وجود فی‌نفسه لنفسه بنفسه ـ مختص به ذات پروردگار است» یعنی اگر ما یک وجود حقیقی را در عالمِ کون قائل باشیم آن وجود حقیقی اختصاص به ذات پروردگار دارد و بقیه مَرائی و ظلال برای او هستند «و الآن بحث راجع به این است که ـ ما از بحث وحدت واجب‌الوجود بالذات فارغ شدیم ـ در خالقیت و در الهیت آیا همان وجود، فاعل و مفیض است یااینکه ضَمّ و ضمائمی دارد و در فاعلیّتش تام نیست» یا اگر هم در فاعلیّت تام باشد ممکن است فاعل دیگری در تحقق کون مدخلیت داشته باشد. «فاعل به همان معنای اصطلاحی که مُفیض وجود است» نه به متعارف که فرض کنید مُعدّ و این چیزها است مثل نجّار و امثال‌ذلک که فقط اختصاص به ذات متعال دارد. «گفتیم که می‌خواهیم بگوییم: این عالم واحد است وقتی که عالم واحد شد طبعاً إلٰه عالم هم واحد می‌شود بعد سراغ وحدت إلٰه می‌رویم»؛ می‌گوییم: یُبطِلُ در واقع این‌طور بوده است که یُبطِلُ الخلأ عالمین فی الحس یا عالَمین حسّیین «این ”فی الحس“ متعلق به ”عالمین“ است و مفعول ”یبطل“ است و همانا ”فیِ الحسّ“ گفتیم چون عوالم عقلیه زیاد است» و وقتی که ما بحث را روی عالم حسی بردیم طبعاً دیگر روشن می‌شود چون بحث ما هم در مورد این عالم هست ولی در مورد عوالم عقلیه این‌طور نیست چون آنها کثیر و زیاد هستند و در آنجا هم خلأ لازم نمی‌آید چون مجردات هستند و خلأ و انفکاک مکان از ماده که آن را محال می‌دانند، اینها برای عالم ناسوت است برای عالم ماده است اما آنجایی که عالم تزاحم نیست طبعاً خلائی هم نیست و در آنجا در یک فضای واحد میلیون‌ها بلکه میلیاردها مَلک می‌گنجند. اینکه می‌گوییم: فضای واحد منظور مکان نیست بلکه یعنی در آن عالم خودشان دیگر باب تزاحم اصلاً وجود ندارد.

    1. منظومه، ج 3، ص 521.
    2. منظومه، ج 3، ص 522.

جلسه ۱۵۹

3
  • تلمیذ: پس می‌شود که إله‌های متعددی در آنجا قائل شد؟!

  • استاد: بله، منتها آن‌هم یک راه دیگر دارد ما فعلاً [اثبات] وحدت إلٰه برای این عالم می‌کنیم و هنوز کاری به آنها نداریم البته آن را هم عرض کردم که دلیلش خیلی روشن است اما چون اینجا بحث ما در اینجا با طبیعیون هست لذا از این‌ نظر راجع به این عالم بحث می‌کنیم. عرض کردم اگر ما وحدت واجب‌الوجود بالذات را اثبات کنیم و اینکه وجود حقیقی فی‌نفسه و بنفسه و لیس الأیس إلاّ هُو دیگر طبعاً از لوازم او وحدت در صفات است.

  • لازمۀ وحدت ذات، وحدت صفات

  • یعنی لازمۀ وحدت ذات وحدت صفات است چون صفت از آثار ذات است و وقتی که ذات متعدد نشد صفات هم متعدد نخواهد شد و آلهیّت از لوازم و از صفات برای ذات است؛ ذات که واحد است پس إلٰه هم واحد است. این برهان خیلی راحت‌تر از این است که مرحوم حاجی در اینجا اقامه کرده است و ما همین مطلب را در بحث‌های دیگر الهیات هم داریم و بسیار برهان متینی است که هر صفتی قائم به ذات است و معلول از ذات است اگر ذات متعدد بود اوصاف متعدد است و اگر ذات واحد بود اوصاف هم باید واحد باشد نه‌اینکه متعدد باشد.

  • لزومُ الخلإ لأنَّا لَو فَرَضنا عَالماً آخَر جِسمانیاً فی عرضِ هذا العالم لَکانَ شِکلُه الطَّبیعی هُو الکُرَةُ و الکُرَتان إذا لَم تَکنْ إحدُاهما مُحیطةً بِالأخریٰ لَزِمَ الخلأ فِیما بَینهما لِأنَّ تَماسَ الکُرَتِین بِالنُّقطةِ سواءٌ تَخالَفا بِالنُّوعِ أو تَماثَلا هذا هو البُرهانُ المُشترکُ.1

  • بررسی لزوم خلأ

  • «لزوم خلأ دو عالم حسی را باطل می‌کند اگر ما در عرض این عالم یک عالم دیگر جسمانی تصور کنیم» این عالم برای خودش یک ‌حساب و کتابی دارد و یک عالم دیگری هم داریم فرض کنید: «عالم جابُلقا» و «جابُلسا»2 که «شکل طبیعی‌اش باید کره باشد» و علتش را هم عرض کردم. «وقتی که دوتا کره یکی به دیگری محیط نباشد بین این دوتا خلأ لازم می‌آید چون تماسّ کرُتین به نقطه است حالا می‌خواهند مخالف باشند بالنوع یااینکه با همدیگر مثل و مانند باشند. این همان برهان مشترکی است که لزوم خلأ اقتضاء می‌کند که دو عالم هم نباشد» حالا این برهان هم بین مخالفت نوعی در کرات است که این عالم اصلاً از نظر نوع با آن عالم اختلاف نوعی داشته باشند یعنی تمایز ذاتی داشته باشند ذاتشان اصلاً باهم اختلاف داشته باشند. فرض کنید این چدن است آن چوب است یا من‌باب‌مثال این نارش مسخِّن است و آن نارش مبرِّد است و امثال‌ذلک، یااینکه مماثل باشند یعنی مثل همین آب و خاک و هوا که این عالم را تشکیل داده‌اند یک عالم دیگری هم آن‌طرف‌تر هست که آب و خاک و هوا دارد و کره است که در آن خورشید و ماه و امثال‌ذلک است این‌هم که داخلش هستیم خورشید و ماه و زمین و امثال‌ذلک دارد این را خدای ما درست کرده آن را هم خدای دیگری درست کرده است هردو هم به همدیگر کاری ندارند و می‌چرخانند.

    1. منظومه، ج 3، ص 522.
    2. الله شناسى، ج ‌1، ص 179:
      در قصص و تواريخ مذكور است كه جابلقا شهرى است در غايت بزرگى در مشرق، و جابلسا نيز شهرى است به غايت بزرگ و عظيم در مغرب در مقابل جابلقا. جهت اطلاع بیشتر به الله شناسى، ج ‌1، ص 179ـ 181 رجوع شود.

جلسه ۱۵۹

4
  • تلمیذ: این یعنی تصادم ایجاد شود مثلاً به اینکه عالم را تشبیه به دو کره کرده‌اند یکی، یک جای دیگر عالم را درست کرده یکی، یک جای دیگر و هیچ‌وقت به‌هم نمی‌رسند.

  • استاد: بالأخره اینکه نشد، ما همین را می‌گوییم دیگر؛ همین خلأ حالا چه به‌هم برسند [یا نرسند] اینکه می‌گویند: این دوتا کنار هم باشند چسبیده که نیستند بالأخره در یک ‌نقطه باهم تلاقی می‌کنند حالا دورتر باشند چه‌بهتر بالأخره خلأ باز این وسط پیدا می‌شود هرچه دورتر باشند خلأش بیشتر می‌شود. دیگر می‌گوییم: بالأخره اگر بچسبند در یک ‌نقطه بیشتر نمی‌توانند بچسبند!! مثل چیزهای دیگر نیستند که استیعاب کنند و اشتمال باشد!!

  • تلمیذ: می‌خواهیم بگویم: اینکه می‌گویند در یک نقطه می‌چسبند حتماً یک ‌سرّی در آن دارد! دیگر به‌خاطر اینکه اثبات خلأ لازم [است] عرضم این است.

  • استاد: اینکه می‌گوید: این دو عالم اگر بخواهند باهم وجود داشته باشند فرض اینها بر این است که این افلاک دارای جرم هستند افلاک دارای ماده هستند بنابراین خلأ بین دو فلک محال است که وجود داشته باشد پس اگر فلکی وجود دارد که تمام عوالم را دربر گرفته است باید شکلش شکل کره باشد بعد از آن هرچه که هست دیگر چیزی وجود ندارد یعنی آن دیگر اصلاً چیزی وجود ندارد یعنی خلأ در مافوق کره، مافوق فلک متصوّر نیست. آن‌وقت حالا اگر فرض کنید که شما دوتا عالم را که این عبارت است از فلک تمام این کراتی که مشتمل بر آن است لاجرم خود این فلک دارای این جرم است یعنی جرمی دارد و سطح این را تشکیل می‌دهد تمام این پوستۀ جرمی این را می‌گیرد. این‌هم از این وسط یک فرض کنید پوسته‌ای دارد که آن پوسته جرم همین فلک است که تمام این عالم است بنابراین اگر این دوتا بخواهند وجود داشته باشند این باید مافوقی نداشته باشد یعنی بالاتر از آن چیزی نباشد و بالاتر از این‌هم چیزی نباشد و وقتی که بالاتر از او چیزی نبود به‌هم که نچسبیده‌اند پس باید در یک ‌نقطه قطعاً باهم تلاقی داشته باشند بالأخره اینکه در آن داخل نمی‌شود یعنی در همدیگر نمی‌روند جرم این مانع از جرم آن است پس باید در یک ‌نقطه با همدیگر تلاقی داشته باشند وقتی که در یک ‌نقطه تلاقی داشتند پس ما توانستیم اثبات خلأ برای مافوق این جرم را بکنیم درحالی‌که بالاتر از این دیگر چیزی وجود ندارد یعنی مکانی بعد از این نیست تااینکه در آن مکان خلأ باشد و این همان خلائی است که آقایان می‌گویند: محال است.

جلسه ۱۵۹

5
  • و أمَّا المُختَصُّ بِکلِّ واحدٍ مِنَ المخالفةِ النُّوعیةِ و المُماثلةِ العَدَدیةِ فَفِی الأسفارِ و المبدإِ و المَعادِ نَقلاً عَن المُعَلِّمِ الأوَّلِ و الشَّیخِ الرَّئیس مَن شَاءَ فَلْیَرجِع إلیهما.1

  • «و آنکه به هرکدام اختصاص دارد یعنی آن برهان که درصورتی‌که ما قائل باشیم این دو عالم و این دو کره مخالف همدیگر هستند و مخالفت نوعیه دارند یااینکه بگوییم: اینها مماثلت عددیه دارند و موافق نوعیه دارند» نوعشان یکی است و عددشان تفاوت می‌کند «این در اسفار در بحث مبدأ و معاد صدرالمتألّهین به نقل از معلم اوّل و شیخ‌الرئیس هست»؛ معلم اوّل چون قائل به تخالف به نوع بود برهان برای تخالف را آورده است «و شیخ‌الرئیس هم برهان برای تماثل آورده است» درصورتی‌که این ‌دوتا با همدیگر موافقت نوعیه داشته باشند. ایشان دلیل را نقل کرده است در حواشی هم ذکر کرده‌اند. «برای مفصلش به آنجا مراجعه شود.»

  • ثُمَّ لَمّا نَفَینا عَالماً آخَر سِویٰ هذا العالم أرَدنا أنْ نَقولَ هذا العالم وَاحدٌ لا بِالاجتماعِ و الاتِّصالِ فَقَط بَل إنسانٌ کَبیرٌ وَاحدٌ بِالعَدَدِ بِاعتبارِ النَّفسِ و العَقلِ الکلیین اللَذَینِ مِن عالمِ الوحدةِ و بِاعتِبارِ أنَّ الوجودَ فی الکُلِّ عین الهویة و الوحدة الحقَّة الظلیة و لا سِیَّما بِالنَّظرِ إلی وَجهِهِ إلی الله الواحد و تدلیه بِالحقِّ المُتعال الذی هُو عَلی کُلِّ حاضرٍ و غَائبٍ شَهیدٌ و شَاهدٌ.2

  • از اینجا مرحوم حاجی تقریباً دارد وارد بحث عرفانی این قضیه می‌شود «از آنجایی که ما عالم دیگری غیر از اینها نفی کردیم می‌خواهیم این‌طور بگوییم که این عالم مثل دانه‌های تسبیح نیست که شما چندتا مهره را کنار هم گذاشته‌اید و یک مجموعه از اجتماع و اتصال تشکیل شده است نه، اصلاً این عالم حکم انسان را دارد» چطور انسان یک واحد است، زید واحد است و دو نیست و تعدد برنمی‌دارد، «تمام این عوالم و تمام اینها حکم یک انسانی را دارند که بر این عوالم روح و نفس واحد حکومت می‌کند و آن را به اعتبار نفس و عقل کلی اداره می‌کند که آن دوتا از عالم وحده هستند یعنی این انسان کبیر که این عالم است دارای نفس است و دارای عقل مدبّر است و به اعتبار اینکه وجود در همه عین آن هویّت پروردگار و وحدت حقّۀ ظلّیه است»، این عالم دارای یک اتّصال به‌نحو اتصال به انسان کبیر است که یک واحد هست نه‌اینکه واحدهای متعدد برمی‌دارد چون آن هویّت حقه واحد است پس این آثار او هم آثار واحد خواهد بود؛ اثرش اثر واحد خواهد بود.

    1. منظومه، ج 3، ص 522 و523.
    2. منظومه، ج 3، ص 523.

جلسه ۱۵۹

6
  • ادارۀ تمام عوالم توسط یک عقل واحد مدبّر

  • و یک عقل واحد مدبّر تمام این عوالم را اداره می‌کند و یک نفس تمام اینها را حیات می‌بخشد. حالا عرض می‌کنم جهت اینکه ایشان این را گفتند چیست.

  • هدف و نهایت این عالم فناء و اندکاک در ذات متعال

  • «و به‌خصوص ‌نظر به ‌اینکه وجهۀ این عالم به‌سمت خدا است و هدف غائی این عالم رجوع إلی ‌الله است» و غایت برای این عالم و هدف و نهایت و مآلش فناء و اندکاک در ذات متعال «و اتکّایش به حق متعال است و او بر هر حاضر و غائبی شهید و شاهد است» و شهادتش هم شهادت حضوری و شهادت وجودی است نه شهادت سمعی و بصری.

  • کیفیت شهادت اعضا و جوارح در قیامت

  • لذا در روز قیامت هم وقتی که این اعضاء ما شهادت می‌دهند شهادت اینها شهادت وجودی است نه شهادت سمعی یعنی چون نفس این آلت این عمل را انجام داده است در روز قیامت شهادت می‌دهد اما شهادتی که ما می‌دهیم این است که می‌آییم کنار یک واقعه‌ای می‌ایستیم و می‌بینیم مثلاً فلان شخص آمده با کسی صحبت کرده و دروغ گفته و ما این را شنیدیم ـ حالا گوش ما اشتباه شنیده یا درست شنیده آن دیگر با خدا است ـ بعد می‌آییم در محکمه شهادت می‌دهیم که بله، ما در دو متری شخص ایستاده بودیم که داشت با او صحبت می‌کرد ولی آن زبانی که این مطلب را گفته است خود این زبان حضور دارد خودش در صحنه هست خودش این فعل را انجام داده است خودش این عمل را انجام داده و این دروغ را به شخص گفته است. درست شد؟! حالا که خودش گفته است، شهادتی که در روز قیامت می‌دهد به ‌چه ‌نحو است؟! آیا قضیه را شنیده و دارد شهادت می‌دهد یا نه، فعل خودش را شهادت می‌دهد و می‌گوید: «از من این فعل سر زده است».

جلسه ۱۵۹

7
  • تلمیذ: پس اقرار است.

  • استاد: بله، اقرار است منتها چون علیه صاحب خودش ـ این آقایی که این را انجام داده؛ نفسش آمده این را انجام داده است ـ هست لذا می‌گویند: شهادت نیست.

  • بله، اقرار می‌کند منتها در جنبۀ اقرار مسئله‌ای هست که اقرار، فاعل بالإستقلال است وقتی که شخص یک عملی را انجام می‌دهد یعنی فاعل دارد این عمل را انجام می‌دهد اما چون اینها استقلال ندارند و نفس استقلال دارد لذا جنبۀ اقرار در اینها یک‌قدری چیز است درهرصورت این که دارد در اینجا شهادت می‌دهد می‌خواهد بگوید که من خودم حضور داشتم. این شهادت، شهادت وجودی است. راجع به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم هم داریم ـ این آیاتی که مربوط به پیغمبر اکرم است ـ در آیه دارد:

  • ﴿وَيَوۡمَ نَبۡعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٖ شَهِيدًا عَلَيۡهِم مِّنۡ أَنفُسِهِمۡ وَجِئۡنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ﴾.1

  • در این آیه هست که تو را بر همۀ اینها شاهد قرار می‌دهیم؛ شاهد بر اعمال و رسالت و شاهد بر نحوۀ انجام مأموریت اینها قرار می‌دهیم؛ این شهادت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شهادت وجودی هست، شهادت ولائی هست نه‌اینکه شهادت سمعی و بصری باشد. فرض کنید که پیغمبر دارد به حضرت موسی نگاه می‌کند که به چه ‌نحو این مأموریت را انجام داد آیا درست انجام داد یا غلط، این‌طور نیست. یااینکه حضرت عیسی آیا در ادای رسالت خودش تام بود و در کمال بود یا نه؟ این‌طور نیست. همین‌طور حضرت خضر و حضرت ابراهیم و ... . شهادت پیغمبر ولائی است یعنی وجود آنها در وجود پیغمبر است پیغمبر وجود آنها را در وجود خودش می‌دید و یک شهادت حضوری داشت یعنی علم حضوری به اعمال آنها داشت. شهادت، شهادت وجودی است و تحقق کُونی است یعنی کُونِ آنها، عمل آنها، فعل آنها در نفس پیغمبر بوده است از این نقطه‌نظر دیگر سمعی در کار نیست بصری در کار نیست اگر سمع و بصری باشد سمع و بصر از این قسم است نه سمع و بصر ظاهری و اینها.

    1. . سوره نحل (16) آیه 89. معاد شناسى، ج ‌7، ص 145:
      «و روزى كه از هر امتى يك گواه از خود آنان برمى‌انگيزيم، و اى پيغمبر! تو را گواه بر اعمال آن گواهان مى‌آوريم.»

جلسه ۱۵۹

8
  • لذا در اینجا وقتی که اینها شهادت بدهند دیگر انکار در روز قیامت نیست تا بگوییم: بیخود می‌گوید، دروغ می‌گوید! با من لج کرده است! این دست من، این کلّۀ من، دماغ و چشم و دهان با من لج کرده‌اند و نمی‌دانم چرا این‌طور می‌گویند! این آدم پدرسوخته‌ای که دارد سر خدا را در این دنیا کلاه می‌گذارد آن‌وقت شما ببینید که...

  • دیروز محلۀ علی بن جعفر بودم رفتم انار بخرم می‌بینم یک جعبه انار اینجا گذاشته است، می‌گویم: اینها چند است می‌گوید: کیلویی شصت تومان، بعد یک جعبه هم کنارش گذاشته است که مخلوط است سه‌تا از این برمی‌دارد دوتا از این برمی‌دارد! می‌گویم: آقا این شصت تومان است می‌گوید: حاج آقا انار خوب به تو می‌دهم! حالا ما هم که خبر نداشتیم به‌جای اینکه رها کنیم بیاییم حالا گفتیم که بخریم حالا انار را برداشتیم تا حرکت کنیم ـ خدا این‌طور رسوا می‌کند ـ برویم یک‌دفعه پاره شد و انارها وسط زمین ریخت نگاه کردم دیدم یکی از آن انارهایی که از آن جعبه برداشته بود این‌قدرش خراب است گفتم: این را کیلو شصت تومان به من می‌دهی؟! گفت: ندیدم. گفتم: بله؟! تو ندیدی؟! آن‌وقت این‌طرف خراب را سمت خودش گرفته و طرف سالم را به‌سمت مشتری، چرا باید مال حرام از گلو پایین برود و این حرف‌ها... بابا بیا کارت درست باشد فلان باشد چه باشد.

  • حالا این آدم‌های پدرسوخته‌ای که راستی راستی در هر کارشان کلک و دروغ و فلان است انار خراب را می‌گوید که من ندیدم. روز قیامت همین چشمش بیاید و شهادت بدهد که من شاهد بودم که این جنس را وارونه کرد، تقلب کرد! دروغ نمی‌گوید! [حالا به چشم می‌گوید] که تو با من لج بودی فلان بودی. تو می‌خواستی جاهای دیگر را ببینی من جلوگیری کردم؛ می‌خواستی نظر به نامحرم بیندازی من اجازه ندادم حالا آمدی این دنیا با من لج می‌کنی؟! همین‌طور دست یا پا یا بقیۀ جاهای دیگر [شهادت می‌دهند] خلاصه اینها دیگر خفه می‌شوند و نمی‌توانند حرف بزنند به‌خاطر این است که نفس عمل را می‌آورند شهادت می‌دهد لامُروّت! این است که نمی‌شود کاری انجام داد! این دیگر آنجا می‌ماند دست می‌آید می‌گوید: من این کار را کرده‌ام نه‌اینکه شاهد بودم! اینها این کار را کردند، تو هم بیا ببین! آن‌وقت چون آن دنیا انسان تجرد نفسانی پیدا می‌کند خودش هم دارد می‌بیند یعنی خودش دارد می‌بیند این عمل را انجام داده است مثل ضبط در دادگاه سابق البته حالا دیگر ضبط و اینها در دادگاه حجیّت ندارد مثل اینکه فرض کنید به شخصی بگویند: تو این را گفتی؟! می‌گوید: نه، بعد نوار را پخش می‌کنند و می‌گویند: صدای تو است حالا این را چه‌کار می‌کنی؟! همین‌طور می‌ماند. بالاتر از صدا عکسش را می‌گذارند و می‌گویند: تو هستی که این کار را انجام می‌دهی.

جلسه ۱۵۹

9
  • فَقُلنا إنَّ السَّماءَ کُلُّه کَواکبُه و أفلاکَهُ الکلِّیةَ و الجزئیةَ أحیاءٌ عُقلاءٌ مُسبِّحون بِحَمدِ رَبِّهم لا یَسأمُونَ و مُتواجِدونَ فی عِشقِ جَمالِه لا یفترون لِمکانِ نُفوسِهَا المُتعلِّقَةِ بِها و عقولِها المُشبِهِ بِها و فی بَعضِ الآثارِ النَبَویَّة أطَتْ السماءُ و حقٌ لها أن تأط ما فیها موضعُ قدمٍ إلاّ و فیه ملکٌ راکعٌ أو ساجدٌ.1

  • [گفتیم که کل آسمان]؛ افلاک کلیه و جزئیه‌اش احیاء هستند عقلاء هستند اینها تسبیح می‌کنند ناراحت نیستند و اینها در عشق و جمالش در وَجد هستند و هیچ سستی و اهمالی ندارند چون نفوس این کواکب تعلق دارد به آن و عقول افلاک که مُشبِه‌ به این عقول کلیه است و در بعضی از آثار نبویه داریم که آسمان ناله کرد تأط یعنی ناله کردن و صدا درآوردن و زفیر کردن می‌گویند در این آسمان هیچ موضع نیست مگر اینکه یک مَلک و فرشته‌ای هست که دارد رکوع می‌کند و سجده می‌کند و این صدای آسمان و اینها به‌خاطر همان سجده‌هایی است که ملائکه دارند می‌کنند و آن نفوس کلیه‌ای است که این اجرام را در احاطه دارند.

  • تلمیذ: «کُلَّها» نباید باشد؟! «سماء» مؤنث است؟!

  • استاد: نه این به اعتبار نفس سماء نیست، به اعتبار واحد است. همین انسان کبیری که ایشان فرمودند؛ انسان واحد و وجود واحد است. اینها هم مؤنث مجازی است دیگر.

  • تلمیذ: در کل، حرکات کرات صدا ایجاد می‌کند و می‌توانیم بگوییم: صدا مربوط به همین است؟!

  • استاد: نه‌خیر.

  • تلمیذ: مثلاً می‌گویند: زمین که حرکت می‌کند یک صدای عجیبی دارد.

  • استاد: آن صدا برای این نیست. یک موقع صدای اصطکاک بین اجرام است مثلاً وقتی که دستم را به این کتاب می‌زنم یک صدایی به‌واسطۀ اصطکاک ایجاد می‌شود چون صدا از دو ناحیه پیدا می‌شود؛ یا به‌واسطۀ تصادم یا به‌واسطۀ قلع و نزع و در هردو جهت این صدا پیدا می‌شود، این صدا به‌خاطر فشار هوایی است که این هوا در زیر این دو جسم قرار می‌گیرد یا به‌خاطر فشار هوایی است که این دو جسم می‌خواهند از همدیگر جدا بشوند این علت صدایی است که هست پس زمین که الآن دارد می‌گردد به‌واسطۀ برخوردش با اجرامی که در حول‌وحوش آن هستند طبعاً یک صدایی ایجاد می‌کند همان‌طور که وقتی شما یک تَرکِه‌ای را در هوا بگردانید این تَرکِه یک صدایی را ایجاد [می‌کند].

    1. منظومه، ج 3، ص 523 و 524.

جلسه ۱۵۹

10
  • تلمیذ: پس برخوردش با هوا است.

  • استاد: بله، اما برخورد با اکسیژن نیست نه خود اکسیژن چون حالا در آنجاها به‌اصطلاح می‌گویند که اکسیژن نیست و بالأخره ماده هست و می‌گویند که آن صدا خیلی صدای زیادی است و چون فرکانسش بالاتر از حد توانایی گوش هست لذا گوش آن را اصلاً نمی‌گیرد. نه، این صدا منظور صداهایی است که گاهی پیدا می‌شوند در بعضی از روایات داریم. از رعدوبرق صداهایی که [از] آسمان می‌آید آنها مؤثر است گاهی اوقات اصلاً رعدوبرق نیست حالا خود رعدوبرق یک صدای مادی است ولیکن گاهی اوقات صداهایی که از آسمان می‌آید و اینها در یک موارد خاصی شاید بوده که این به‌جهت همین تأثیر قوای مجرده بر جرم است که ‌چنین صدایی از آنها به‌وجود می‌آید منتها بُروزَش در عالم طبیعت به این کیفیت پیدا می‌شود مانند ستون حنانه و آن ناله‌ای که کرده1 و امثال‌ذلک از این قبیل است.

  • خطاب حضرت سجاد علیه‌السّلام به قمر دالّ بر ادراک و شعور آن

  • البته آن‌جهت هم که می‌خواستم بگویم، حالا بالإشاره عرض می‌کنم. در دعای حضرت سجاد علیه‌السّلام هم راجع به ماه در هنگام ظهور هلال داریم: «أیّها الخلقُ المطیع؛2 ای قمری که مطیع هستی» و چه‌کاره هستی و تحت قدرت ارادۀ پروردگار به آن سیر و حرکت خودت ادامه می‌دهی و این حرف‌ها که از آنها استفاده می‌شود که اصلاً این قمر خودش دارای شعور است خودش دارای ادراک است.

  • تلمیذ: اختیار هم هست؟!

  • استاد: بله، اختیار هست، تمام اینها دارای اختیار هستند و با اختیار خودشان تسلیم امر پروردگار هستند. ما خیال کردیم خودمان گل سر سبد همۀ عالم هستیم!

  • تلمیذ: اگر اختیار نباشد این اطاعت در آنجا فرض ندارد.

  • استاد: بله، اطاعت به معنای اطاعت تکوینی هم حتی نیست بلکه یک اطاعتی است که با اختیار و امثال‌ذلک انجام می‌گیرد.

  • تلمیذ: پس دراین‌صورت منافات با وحدت عالم دارد. تخلف هم امکان دارد؟!

  • عدم منافات عصمت با اختیار و اراده

    1. الخرائج و الجرائح، ج ۱، الباب الأول في معجزات نبينا محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فصل طائفة من الأخبار في فدك، ص ۱65، ح 255.
    2. إقبال الأعمال، ج ۱، فصل فيما نذكره من الدعوات عند رؤية هلال شهر رمضان، ص ۱۷.

جلسه ۱۵۹

11
  • استاد: نه، تخلف امکان ندارد. منافات ندارد. شما در مورد ملائکه چه می‌گویید؟! یا در مورد معصومین علیهم‌السّلام چه می‌گویید؟! مسئلۀ اطاعت آنها [منظور است] البته در مورد اینها نه‌اینکه به مرحلۀ عقل تام رسیده باشند بلکه اینها در آن عقلی که دارند بالفعل هستند ولو اینکه عقلشان عقل تام نیست ولیکن ملائکه یا نفوس مجرده مانند انبیا و اولیا و ائمه به‌واسطۀ رسیدن به آن عقل تامشان امکان مخالفت برایشان نیست. نه‌اینکه قدرت مخالفت نداشته باشند قدرت مخالفت دارند ولی امکانش دیگر وجود ندارد چرا وجود ندارد؟! چون در مرحلۀ عقل به تمام رسیده‌اند و در آنجا دیگر عصمت متحقق است وقتی که عصمت متحقق باشد دیگر امکان معصیت وجود ندارد و این مخالف با اختیار و اراده و اینها نیست. امکان نداشتن غیر از قدرت نداشتن است.

  • تلمیذ: ﴿طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا﴾.1

  • استاد: بله، آن‌وقت او می‌گوید: ﴿أَتَيۡنَا طَآئِعِينَ﴾2. آن ﴿طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا﴾ اشاره به آن جنبۀ جلال حضرت حق است که وقتی آن طلوع کند هیچ قدرتی را باقی نمی‌گذارد آیه‌ای دارد که قبل از قیامت یک صُور دمیده می‌شود که همه ازبین می‌روند که آن جنبۀ تجلی جلال است.

  • ﴿فَصَعِقَ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَن فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾3 همه ازبین می‌روند بعد ﴿وَمِنۡهَا نُخۡرِجُكُمۡ تَارَةً أُخۡرَىٰ﴾4 یک صُور هم دمیده می‌شود و همه زنده می‌شوند. آن جنبه، جنبۀ جلال است یعنی جنبۀ ظهور جلال است که با جلال، هیچ وجود ذی‌نفسی و هیچ وجود مختار و مستقلی باقی نمی‌ماند. آن مقام، مقام جلال است. در مقام جمال دیگر آن‌وقت اینها خودشان با اختیار خودشان و با تسلیم در مقام اطاعت هستند. من‌باب‌مثال به عیال‌تان می‌گویید: بخواهی یا نخواهی من این کار را می‌کنم حالا بیا و با روی خوش با ما موافقت کن و این‌قدر مخالفت نداشته باش. یعنی می‌خواهید بگویید که من درهرصورت ـ تو بخواهی با من مخالفت کنی یا با من موافقت کنی ـ این کار را خواهم کرد مثلاً من به اینجا می‌روم و به تو هم کاری ندارم حالا که این‌طور است بیا با خوشی باهم زندگی کنیم! چرا اخم و تخم و این حرف‌ها باشد؟! او هم می‌گوید: اتینا طائعین! بهتر است که آدم با خوشی [زندگی کند] و خلاصه وقتی که بداند حرف شوهرش ردخور ندارد [این کار را انجام می‌دهد اما اگر] ببیند که می‌تواند با شوهر یک کاری کند می‌گوید: خیلی خوب یک‌خورده سرش بازی درمی‌آوریم تااینکه رام شود! یک وقتی می‌بیند که اگر به او چیزی بگوید انگار به دیوار گفته است! می‌گوید: وقتی که این‌طور است چرا خودمان را ازبین ببریم پس با او رفیق باشیم که او هم طبعاً بیشتر هوای ما را داشته باشد.

    1. . سوره فصّلت (41) آیه 11:
      ﴿ثُمَّ ٱسۡتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ وَهِيَ دُخَانٞ فَقَالَ لَهَا وَلِلۡأَرۡضِ ٱئۡتِيَا طَوۡعًا أَوۡ كَرۡهٗا قَالَتَآ أَتَيۡنَا طَآئِعِينَ﴾نور ملكوت قرآن، ج 4، ص 32:
      «و پس از آن خداوند بر آسمان درحالى‌كه به صورت دود بود متمكّن و مستقر شد و سيطره و احاطه نمود، و به آسمان و زمين گفت: بياييد، خواه از روى رضا و رغبت و خواه از روى عدم رضا و كراهت! آسمان و زمين گفتند: آمديم ما از روى رضا و اطاعت!»
    2. همان.
    3. . سوره زمر (39) آیه 68.
    4. . سوره طه (20) آیه 55.

جلسه ۱۵۹

12
  • و الشَّمسُ قَلبٌ لَه و کَما أنَّ القَلبَ الصنوبری فی الإنسانِ الصغیرِ أشرفُ الأعضاء و لَه الرِّئاسة کذلک الشَّمس فی الإنسانِ الکَبیرِ سَیِّدُ الکواکبِ و الأفلاکِ و لَه الرِّئاسةُ عَلی کُلِّ الأجسامِ غَیرُها الأعضاءُ الأخرُ لِلإنسان الکَبیر مِنَ الرئیسةِ و المَرئوسةِ و قَد جَعَلَ الرئیسة فی الإنسانِ الصَّغیرِ بِاعتبارِ سَبعة و بِإزائها فی السَّماءِ السبعةِ السیارة.1

  • «خورشید قلب عالم است همان‌طوری‌که قلب صنوبری در انسان صغیر اشرف اعضاء است و برای او ریاست است، همین‌طور شمس در انسان کبیر که کل این عالم باشد سید کواکب و افلاک است و برایش ریاست بر کل اجسام است.» البته این بر طبق آن هیئت قدیم است اما امروزی‌ها یک خورشیدی‌هایی را الآن قائل‌اند به اینکه میلیاردها برابر از آن خورشید بزرگ‌تر است. «غیر اینها همه اعضاء هستند؛ اعضای دیگر برای انسان ...»

  • تلمیذ: اینها منافاتی با قلب بودن شمس ندارد، حالا بزرگ‌تر باشد، مثل اینکه انسان یک استخوان ...

  • استاد: می‌گوید: آن ریاست دارد. بیخود می‌گوید ریاست دارد، تازه همۀ خورشید و افلاک به‌سمت او حرکت می‌کنند، چه کسی می‌گوید: ریاست دارد؟!

  • تلمیذ: زمین در مقابل کرات دیگر تقریباً مثل ...

  • استاد: یک ذرّه است اصلاً یک ذرّه است.

  • تلمیذ: بعضی ستاره‌ها هستند که میلیون‌ها برابر از زمین بزرگ‌تر هستند چه برسد به کهکشان‌ها که اصلاً واقعاً صفر می‌شود.

  • «مِنَ الرئیسة ...؛ قرار داده شده است رئیسیت در انسان صغیر به اعتبار سبعه؛ هفت عضو در اعضاء را رئیس قرار داده‌اند و در سماء سبعه سیاره بازائش در آسمان السبعه سیاره قرار دادند» که نمی‌دانم عطارد و زحل و مشتری و امثال‌ذلک باشد.

  • و قَد ذَکرَ العرفاءُ الشَّامِخونَ فی التَّطبِیق کلماتٌ جُمةٌ لا یَسَعها هذا المُختصرُ و الجِسمُ العنصریُّ ثَقیلاً کانَ أو خَفیفاً بِجنبِ الأفلاکِ الحیَّة بِالدَّوامِ إلی ما شَاءَ الله بَدا طفیفاً أیْ قلیلاً فَلا یَقدَح عدمُ حیاةِ بعضِ العنصریات فیما نحن بِصَدَدِهِ مِن أنُّ العالمَ کلَّه حیوانٌ.2

  • «عرفا شامخون در تطبیق کلمات [فراوانی] ذکر کردند [كه اين كتاب مختصر گنجايش نقل آنها را ندارد]» که چطور این هفت‌تا را منطبق بر آن قرار داده‌اند البته در اینها یک اسراری هم هست که در آخر عرض می‌کنم که چرا اینها این کار را کردند.

    1. منظومه، ج 3، ص 524.
    2. منظومه، ج 3، ص 524.

جلسه ۱۵۹

13
  • «جسم عنصری ثقیل باشد یا خفیف باشد»؛ خفیف مانند اجسام غیر ثقال مانند امواج و امثال‌ذلک یا هوا البته آنها هوا را ثقیل می‌دانند چون آن موقع موج و اینها را قائل نبودند. «این اجسام عنصری در جنب افلاک قلیل هستند» یعنی وقتی که شما به آن وجود و جرم افلاک نگاه می‌کنید دیگر اجسام عنصری که داخل در این ماده هستند نسبت به این آسمان و نسبت به این زمین‌ها [پیدا نمی‌کنید] اگر یک اجرامی هم پیدا شوند که اینها روح هم نداشته باشند مسئله‌ای ندارد. این‌هم براساس نظریۀ قدما است که می‌گویند: آن روحی که حاکم بر فلک است این کرات را می‌گرداند و خود کرات از خودشان روح و چیزی ندارند مثلاً این‌طور نیست که ارض یک روحی داشته باشد و قمر یک روحی داشته باشد [و همین‌طور هَلُمَّ جَرَّا] بلکه آن روحِ فلکِ کلی که در حال گرداندن کرات است این اجرام سماوی و امثال‌ذلک را اداره می‌کند، لذا می‌گویند که اشکال ندارد اینها من‌باب‌مثال روح نداشته باشند، مثل سنگ مثانه می‌مانند که در امعاء و احشاء انسان گیر کرده است و به جایی ضرر نمی‌رساند.

  • «ضرری نمی‌رساند در عدم حیات بعضی‌ از عنصریات که ما در صددش هستیم اینکه عالم همه‌اش حیوان است» یعنی یک روح حیاتی بر همۀ عالم حاکم است و این روح حیاتی این کرات را به‌عنوان اعضاء و اجرام خودش برگزیده است.

  • بَل جَعَلَ القومُ أیْ الحُکَماءَ الأقدَمونَ أولوُ الفَطانَةِ عَناصِراً فی الإنسانِ الکَبیرِ کَحَجَرِ المَثانَة ـ فِی الإنسانِ الصَغیر إشارةٌ إلی ما قالَ الشیخُ الرَئیس فی کِتاب المَبدإ و المَعاد وَ اعْلَمْ أنَّ اِسمَ السَماء وَ اسمَ الکُل و اسمَ العالَم کانَت عِندَهُم عَلی سَبیلِ الأسماء المُترادِفَة کَأنَهُم لَم یَکونوا یَعتَنونَ بِالجوهرِ الفاسِدِ الَذی یَشتَمِلُ عَلیهِ کُرة القَمَر لِأنهُ أصغَر نِسبَتَهُ إلَی العالَمِ السَماوی مِن الحَصاة الحادِثَة فی بَدَنِ حَیوان بِالنِسبَة إلی بَدَنِه.1

  • «حکمای اقدم که صاحب فطانت هستند عناصر را در انسان کبیر مثل سنگ مثانه در انسان صغیر قرار داده‌اند» یعنی این عناصر در انسان کبیر مثل سنگ مثانه در انسان صغیر است. «[این اشاره است به قول شیخ‌الرئیس در کتاب مبدأ و معاد] که گفته است بدان که اسم سماء و اسم کل و اسم عالم نزد اینها بر سبیل اسماء مترادف است کَأنَّ آنها اعتنا نداشتند به آن جوهری که آن جوهر فاسد است که کرۀ قمر بر او اشتمال دارد» چون می‌گویند که کرۀ قمر ـ بیچارۀ بدبخت ـ هیچ فهم و شعور ندارد و بین اینها بدشانسی آورده است! «و این نسبت به آن عالم سماوی کوچک‌تر است از یک سنگی که در بدن حیوان نسبت به بدن حیوان حادث شود.»

    1. منظومه، ج 3، ص 524 و 525.

جلسه ۱۵۹

14
  • ثُمَ إذا قیلَ حَیوانٌ لَم یَدخُل تِلکَ الحَیاة فی جملته وَ لَم یَمنَع عَدَمه حیاتُها أنْ یَکونَ الجِسمُ الذی یَحویه حَیّاً و الکُلُ عِندَهُم بِالقیاسِ إلی المَبدإ الأوَّل کَشَیءٍ واحِدٍ حَیٍ لَه نَفسٌ عَقلیةٌ وَ لَهُ عَقلٌ مُفارِقٌ یُفیضُ عَلیه.1

  • سپس وقتی که ما بگوییم: ”حیوان،“ دیگر این حیات داخل در آن حیوان نمی‌شود و به عدم حیاتش منع نمی‌کند که جسمی که آن را دربر دارد حی باشدتمام اینها در قیاس با مبدأ اوّل مثل شیء واحد حی می‌مانند که یک نفس عقلی دارد و یک عقل مفارق هم دارد که عقل بر این افاضه می‌کند و او را تدبیر می‌کند.

  • وَ رُبَما قالوا کُلٌ لِلسَماءِ الأولیٰ فَإنَّ کَثیراً مِنَ الفَلاسِفَة جَرَت عادَتُهُ بِأنَّ یُسَمّیه جِرمَ الکُل وَ حَرکَتُهُ حَرکَةَ الکُل فَبِحَسَبِ اختِلافِ هٰذَینِ الاِستِعمالَین تارَةً یَقولونَ عَقلُ الکُلِّ وَ یَعنونَ بِهِ جُملَةُ العُقولِ المُفارِقَة کَأنَّها شیءٌ واحدٌ وَ نفسُ الکُل وَ یَعنونَ بِها جُملةَ الأنفُسِ المُحَرِکَةِ لِلسَماویات کَأنَّها شیءٌ واحدٌ.2

  • «و چه‌بسا گفته‌اند که تمام اینها برای سماء اولیٰ هستند» یعنی تمام این سماء اجرام و افلاک و امثال‌ذلک، برای سماء اولیٰ هستند و سماء اولیٰ برای عالم عقل است. «عادت بیشتر از فلاسفه بر این رفته است که جرم کل و حرکت اینها را حرکت کل قرار دهند» یعنی [براساس] عادت گفته‌اند که به اینها حرکت کل بگویند، کل یعنی تمام آسمان‌های دنیا و سماواتی که مشتمل بر جرم هستند.

  • برحسب این دو استعمال گاهی اوقات عقل کل می‌گویند به‌خاطر آن عقل مفارقی که بر همۀ این اجرام افاضه دارد و از آن تمام عقول مفارقه‌ای را قصد می‌کنند که همۀ آن عقول ـ که عقول مربوط به افلاک است ـ «منشعب می‌شوند از یک عقل اوّل که به آن سماء اولیٰ می‌گویند چون تمام اینها یک شیء واحد هستند و همه از یک مبدأ ریشه می‌گیرند. گاهی اوقات نفس کل می‌گویند و از آن قصد می‌کنند جملۀ نفوسی که محرک سماویات هستند و آن نفوس این کرات را به حرکت وامی‌دارند کَأنَّ اینکه اینها یک شیء واحد هستند». اینکه «کَأنّها» می‌گوید یعنی می‌گوید: نفس با نفس فرق می‌کند ولکن چون تمام اینها متدّلی به یک منشأ هستند حکم یک نفس را دارند.

    1. منظومه، ج 3، ص 525.
    2. منظومه، ج 3، ص 525.

جلسه ۱۵۹

15
  • وَ تارَةً یَقولونَ عَقلُ الکُل وَ یَعنونَ بِهِ العَقلَ المُحرکَ بِالتَشویق لِلکُرَةِ الأقصیَ الَّتی هُوَ أولیٰ بِالتَشویقِ بَعدَ الخَیرِ المَحضِ و نَفسُ الکُل وَ یَعنونَ بِها النَفسَ المُختَصَةَ بِتَحریکِ ذلِکَ الجِسم انتهیٰ کَلامُهُ.1

  • «گاهی اوقات عقل کل می‌گویند و از آن به این عقل محرک قصد می‌کنند؛ عقلی که کرۀ اقصی را حرکت می‌دهد» یعنی بالاترین کره‌ای که آن کره نزدیک به مقام پروردگار است چون اینها می‌گویند که تمام این افلاک تحت یک فلک بالاتر داخل‌اند که آن را فلک اقصیٰ می‌گویند که آن فلک نزدیک به مقام پروردگار است. ما فلک أدنیٰ هستیم که همین شمس و منظومۀ شمسی باشد و آن فلک اقصیٰ فلکی است که انگار به خدا نزدیک‌تر است و بعد از خیر محض که پروردگار است اوّلین وجودی است که مستحق جلب وجود و جلب فیض است. «بعد از خیر محض، آن اولیٰ به تشویق است» که آن فیض پروردگار به او برسد. «نفس کل می‌گویند و از آن قصد می‌کنند به نفسی که این جرم را ـ که آن فلک اقصیٰ باشد ـ به حرکت درمی‌آورد. کلام ایشان تمام شد.»

  • وَ کُونُ العَناصِر وَ العُنصُریات بِمَنزِلَةِ حَجَرِ المَثانة بِاعتِبارِ حِقارَتِها وَ تَفاسِدِها بِالنِسبَةِ إلی السَبعِ الشِّدِاد لا یَنافی کَونَ الإنسانِ المُتِوَلِدِ مِنها خَلیفةَ الله فِی الأرض و مَظهَرَ أسمائِه وَ مجلی صِفاتِه وَ مَخلوقَاً لِله وَ الأشیاء لِأجلِهِ لِأنَ ذلِکَ بِاعتبارِ عَقلِه المُستَفاد وَ اتحادِهِ بِالعَقلِ الفَعال و لا سیَّما أکمَلُ أفرادِهِ الفانینِ فِی الحَقِ المُتَعال.2

  • اینکه ما عناصر و عنصریّات را ـ عناصر اربعه ـ و آنچه که مربوط به عناصر اربعه است مثل اجرام سماوی را به منزلۀ حجر مثانه بگیریم به اعتبار اینکه اینها حقیر هستند و فاسد هستند و از عالم کون و فساد هستند نسبت به آن آسمان‌های هفت‌گانۀ عِلوِی و مجردات، ـ اگر عناصر را به منزلۀ این بگیریم ـ منافات ندارد بااینکه انسانی که از همین عناصر و از همین آب و خاک و از این اجرام متولد می‌شود که اینها اجرام سماوی هستند، این انسان خلیفة الله در زمین باشد و مظهر اسمائش باشد و محل تجلی صفاتش باشد و مخلوق خدا باشد و اشیاء به‌خاطر او خلق شده باشند چون این خلیفةاللهی به اعتبار پوست و بدنش نیست بلکه به اعتبار عقل و نفسش می‌باشد، این به اعتبار عقل مستفاد است عقلی که به مقام استفاده می‌رسد و می‌تواند فیض را بلاواسطه بگیرد و اتحادش به عقل فعّال است. اکمل افراد انسان کسانی هستند که فنای در حق متعال دارند.

    1. منظومه، ج 3، ص 525 و 526.
    2. منظومه، ج 3، ص 526.

جلسه ۱۵۹

16
  • وَ إذا عَرَفتَ ذلِک فَبِالنظامِ الجُمَلی العالَم أی العالَم جُملة مَلحوظَةٌ مُتِدَلیَةٌ بِعَرشِ الله شَخصٌ مِنَ الحَیوان لا حَیوانٌ فَقط بَل آدمٌ و إنسانٌ کبیر لٰکن لا رأسَ لَهُ کَالإنسانِ البَشَری وَ لا ذَنَبَ کَالحَیوانِ العُنصُری کَما لَهُ لَیسَ تَشَهٍّ وَ غَضَب لِبَراءَةِ السَماواتِ مِنها وَ لَیسَ مِن شَرطِ الحَیوانیة و الإنسانیة المُطلَقَتین هذهِ بَلِ الحَیاةُ وَ دَرکُ الکُلیاتِ وَ هُما حاصِلان لَه بِاعتِبارِ اشتِمالِهِ عَلَی النُفوس وَ العُقول.1

  • «وقتی این مطلب را متوجه شدیم این‌طور می‌گوییم که به نظام جُمَلی، عالم یعنی تمام عالم در آن نظام اتمّ و نظام کلی که به عرش خدا متدلّی است و ملحوظ است و به عرش خدا تدلّی و اتکا دارد ـ تمام نظام کلی عالم ـ یک شخص است، نه‌اینکه فقط حیوان است بلکه آدم و انسان کبیر است.» این یک حیوان است و یک شخصی از حیوان است نه‌اینکه فقط حیوان باشد، ایشان ترقّی می‌دهد و می‌گوید که علاوه بر اینکه شخصی از حیوان است، حیوان عاقل هم است، انسان است و نفس دارد «لکن مثل انسان بشری سر ندارد، دُم هم ندارد، هیچ شهوت و غضب هم در او وجود ندارد چون آسمان‌ها از شهوت و غضب بری هستند و شرط حیوانیت و انسانیت غضب و شهوت نیست بلکه حیات و عقل است که درک کلیات است و این دوتا برای این عالم حاصل‌اند چون این عالم مشتمل بر نفوس و عقول است»، چون نفوس و عقول دارد لذا این عالم، عالم حیات است عالم زندگی است.

  • وَ حَینَئِذٍ فَمَعَ تَعدُّدٍ أی تَعَدُّدِ إلهِ العالَم تَوارُدُ العِلَلِ المُستَقِلَة عَلَی المَعلول المُشَخَص مِن الإنسانِ الکَبیرِ الشَخصی الَذی قَدِ انفَعَلَ وَ تَأثَّرَ وَ هذا مَحالٌ فَتَعَدُّدُ الإله مَحالٌ.2

  • در این هنگام اگر إلٰه عالم متعدد شد لازمه‌اش توارد علل مستقله است که محال است بر معلول مشخص که انسان کبیر شخصی است که این انسان کبیر از این [علت متعدد] منفعل و مُتأثر شود و این محال است که توارد علل باشد.

    1. منظومه، ج 3، ص 526 و 527.
    2. منظومه، ج 3، ص 527.

جلسه ۱۵۹

17
  • پس وقتی که ما اثبات کردیم که همۀ این عالم حکم یک انسان را دارد یک انسان را دو إلٰه نمی‌توانند درست کنند.

  • تمام اینها اشاره به این است که بالأخره این حرف‌هایی که اینها زده‌اند بیخود نبوده است. شکّی نیست بر اینکه کل این عالم یک نظام واحد دارد، اگر نظام واحد نداشت طبعاً لَفَسَدَتا. حتی امروزی‌ها هم این را قبول کرده‌اند که جای شکّی در این نظم عجیب و دقیق این عالم نیست یعنی هردمبیلی نیست، این یک مطلب.

  • دوم اینکه این نظم یک منظِّم و ناظم می‌خواهد که این نظم را به‌وجود آورده باشد طبق همان قاعدۀ احتمالات که ما گفتیم: اگر این نظم بخواهد برحسب اتفاق به‌وجود بیاید عقلاً مستحیل است بنابراین ناظم می‌خواهد. حالا قدما می‌گویند که عقل است، ما می‌گوییم که اگر عقل هم نداشته باشد بالأخره یک عقلی دارد که این را می‌گرداند یا نه؟! یک عقل مدبّری، یک محرّکی یا یک نفسی دارد می‌گرداند حالا شما اسم آن را فیض خدا بگذارید عنایت خدا بگذارید ارادۀ خدا بگذارید هرچه می‌خواهید بگذارید. یک عقلی کل این عالم را بر یک نسق واحد و بر یک نظم واحد می‌گرداند، درست شد؟!

  • حکومت یک نفس واحد بر این عالم

  • بنابراین یک نفس واحد بر این عالم حکومت می‌کند، آن نفس واحد، واحد است، وقتی که واحد شد بنابراین صاحب آن نفس هم باید واحد باشد.

  • ما در روایات داریم و در کلمات بزرگان هم هست و در عرفان نظری هم بحث شده است بر اینکه خود این عالم دارای نفس است و خود این اجرام دارای نفس هستند و خود این افلاک دارای نفس هستند و خود اینها شعور دارند و ادراک دارند. مولانا هم در اینجا خیلی باب را باز کرده است که باد شعور دارد زمین شعور دارد زلزله شعور دارد آب شعور دارد.1 اگر آب شعور نداشت خانۀ آن پیرزن را غرق می‌کرد، اگر باد شعور ندارد چراغ او را خاموش می‌کند؟! پس باید به یک نحو و یک کیفیت باشد، نه‌اینکه ملائکه شعور دارند و باد را به این‌طرف و آن‌طرف می‌برند! نه‌خیر! خود باد هم شعور دارد و به امر پروردگار جایی را ازبین می‌برد، جایی را ازبین نمی‌برد، سرعتش را کم می‌کند یا زیاد می‌کند و تمام اینها دارای عقل و ادراک و شعور هستند و روایات هم در این زمینه داریم و شهود و مکاشفات هم این مسئله را تأیید می‌کند. منطق و علم و فلسفه هم [می‌گویند که] در هرجا که وجود باشد در آنجا قدرت و علم و حیات هم هست و این مطلب را اثبات می‌کنند و به‌خاطر همین جهت است که اصلاً اینها یک آثاری را مثلاً بار می‌کنند یعنی اثراتی که به‌وجود می‌آیند این اثرات به چه نحو است و چطور است، در باب علوم غریبه و کارهایی که اینها انجام می‌دهند و از نفوس اینها برای انجام دادن کمک می‌گیرند، اینها چیزهایی نیست که فقط با صرف یک تماس ظاهری پیدا شود فرض کنید که عطارد بیاید در مقابل مشتری بایستد بعد یک اثری را ایجاد کند و آن طلسم کار انجام دهد! اصلاً این علوم، علوم ظاهری نیست تااینکه من‌باب‌مثال بخواهد اثر ظاهری داشته باشد؛ ارتباط ظاهر این است که دست من به این کتاب بخورد و این کتاب خراب شود و دست من درد بگیرد ولی صحبت در این است که اینها یک ارتباطات معنوی است که می‌گویند: فلان ستاره باید در مقابل فلان ستاره قرار بگیرد تا این اثر در آن پیدا شود.

    1. . جهت اطلاع به مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بخش ۹۱ـ بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست ... رجوع شود.

جلسه ۱۵۹

18
  • پس وقتی که اینها علوم معنوی و غریب هستند معلوم می‌شود یک نفوس و مسائل باطنی در اینجا هست که آنها می‌توانند دخالت کنند و در غیر این صورت این آثار از آنها سر نمی‌زند و اینها یک علومی دارد که قدما متأسفانه بیش از ما در این مسائل کار کرده‌اند و ما از این مسائل کنار افتاده‌ایم البته در آن چیزهای مشروع، ـ حالا غیر مشروع که سحر و امثال‌ذلک باشد بماند ـ بالأخره قدما در این قضایا بیشتر کار کرده‌اند و بیشتر ریاضت کشیده‌اند و بیشتر دنبال اینها بوده‌اند ولی دیگر مُتأخّرین دنبال این حرف‌ها نرفته‌اند؛ لذا دیگر اینها ـ مگر به‌ندرت ـ الآن وارد به این اوضاع و این مسائل نیستند و از اینها خبر ندارند. لذا اینها برای ما مستبعد می‌نماید ولکن کسانی که خودشان اهل هستند نه‌تنها برایشان مستبعد نیست بلکه کار و برنامه‌شان اصلاً همین است و تأثیر هم دارند و نتیجه هم می‌گیرند ـ حالا یا نتیجۀ خیر یا نتیجۀ شرّ ـ بالأخره اینها چیزهایی است که وجود دارد.

  • عدم وجود منع برای یادگیری علوم غریبه

  • تلمیذ: دراین‌صورت این علوم ممدوح است؟!

  • استاد: آن علومی که موجب سحر و امثال‌ذلک باشد آنها ممدوح نیستند ولی علوم دیگری مثل رمل و جفر و امثال‌ذلک منعی درباره‌اش نداریم حتی سحر هم چه‌بسا برای ازبین بردن و بطلانش لازم است.

  • تلمیذ: شنیدم که یهودی‌ها [در] این قضیۀ الآن هم ...؟

  • استاد: بله، یهودی‌ها هستند؛ یهودی‌ها خیلی در این مسائل هستند.

  • تلمیذ: کاری هم می‌کنند که جهان را با سیاست جلو ببرند.

  • استاد: آن‌ را هم شنیده‌ام.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد