پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۱: ذات واجب تعالی
توضیحات
62. غرر في دفع شبهة الثنوية بذكر قواعد الحكمية
درس یکصد و شصت و یکم:
بحث خیر و شر (2)
أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
| وَ الشـرّ أعدامٌ فَکَم قَد ضَلَّ مَن | *** | یَقولُ بِالیَزدان ثُمَّ الأهرِمَن |
| وَ إن عَـلَیکَ اعتاص تَـأثیرُ العَدَم | *** | مِز سَلبَ قَرنٍ مِنکَ عَن سَلبِ النِعَم1 |
عرض شد در مسئلۀ خیر و شر در اینجا دو مشرب وجود دارد؛
ـ یکی مشرب افلاطون که ایشان شر را امر عدمی میگیرد بنابراین هیچ وجودی برای شر لحاظ نمیشود؛ نه جعل بالذّات و نه جعل بالعرض.
ـ یکی هم مشرب ارسطو که ایشان شر را یک امر وجودی میداند. وقتی که امر وجودی دانست در بحث فاعل اوّل و مبادی عالیه دچار اشکال میشود.
بنا بر مذهب افلاطون وقتی که شر یک امر عدمی باشد تمام این موجودات خیر محض هستند و همۀ آنها به یک مبدأ استناد دارند و این شروری که ما میبینیم امور عدمی هستند و برگشت عدم به عدم است و عدم مبدأ و فاعل ندارد بلکه عدم «بِنفسه عدمٌ» و برای عدم، علت متصور نیست. اگر هم علتی باشد اینها علت معدّه هستند که حالا میگوییم.
اما بنا بر مشرب ارسطو؛ ایشان چه جوابی دارند بدهند؟! اگر شر را یک امر وجودی بگیرند جوابی که در اینجا ایشان میدهند این است که اگر وجودی از جهت مقایسۀ بین خیر و شر، خیرش بر شر راجح و غالب بود دیگر فاعل حکیم و مختار نمیتواند آن وجود را مهمل بگذارد و باید او را خلق کند. وقتی او را خلق کرد دیگر نیازی به فاعل دیگری نیست که او بیاید شر این را درقبال این خلق کند؛ خود فاعلِ اوّلی این را خلق کرده است.
تلمیذ: لازمۀ ذاتیاش میشود؟
استاد: بله. پس ما دیگر نیاز به دو مبدأ نداریم؛ یکی مبدأ خیرات و یکی هم مبدأ شرور. اینهم جوابی که ایشان میدهند.
اشکال بر نظریۀ ارسطو دربارۀ وجودی بودن شرور
اشکالی که بر این جواب وارد است این میباشد که شما شر را یک امر وجودی میدانید و وقتی که شر یک امر وجودی شد بنابراین یا باید خود وجود را فیحدّنفسه به دو قسم ذاتاً منقسم کنید یعنی از اوصاف ذاتیّۀ وجود خیر و شر باشد، پس گرچه وجود مفهوماً واحد است ولکن مصداقاً به دو قسم تقسیم میشود که یک قسم شر است و یک قسم خیر است و هر وصف عنوانی که برای وجود باشد و لازمۀ ذاتی باشد یک مابازاء ذات در خود آن ذات دارد یعنی خود این وجود ذاتاً سنخیهاش با دیگری فرق میکند و وقتی با آن فرق کرد لازمۀ تفاوت ذاتی بین دو وجود تفاوت ماهوی میشود.
پس وجود در ماهیت خودش به دو قسم تقسیم میشود؛ یک ماهیت خیر است و یک ماهیت هم شر است درحالیکه وجود مقولهای مافوق مقولۀ ماهیت است و وجود مقولهای برتر از مقولۀ ماهیت است. ماهیت در جنس، فصل و اعراض است و وجود برتر است یعنی وجود میآید به اینها تشخّص و تعیّن میدهد پس شما نمیتوانید خیر و شر را داخل در ذات وجود قرار بدهید بهنحویکه اختلاف ماهوی در خود وجود پیدا بشود.
خیر و شر از اوصاف طاریۀ بر وجود
میگوید که اینها از اعراض طاریه هستند. نهخیر، فیحدّنفسه خیر و شر بر وجود حاکم و ساری نیست بلکه اینها از اوصاف طاریۀ بر وجود هستند. در واقع از اوصاف عرضی بر وجود هستند مانند کم و کیف و امثالذلک، یکی از اوصافش شرّیّت است و یکی از اوصافش خیریّت است.
عرض ما در اینجا این است: برفرض که شما شر را از اوصاف عارض بر وجود بگیرید، خود این اوصاف مگر امر وجودی نیستند؟! مگر خود کم یک امر وجودی نیست؟! [هست] منتها وجود بالعرض است؛ وجود عرضی است نه وجود موضوعی. خود کم و کیف و حرکت و همۀ اینها موجود هستند. یکی از اینها جنبۀ شرّیّت است که خود شرّیّت یک وصفی است موجودٌ بنفسه منتها لغیره یعنی این باید در وجود دیگر پیدا بشود ولی خودش یک امر موجود است.
اگر ما اینطور بگیریم ـ که البته ارسطو اینطور نمیگیرد بلکه ذاتی میگیرد ـ آیا این امر بالعرض فاعل میخواهد یا نمیخواهد؟ فاعلش چیست؟! اگر فاعلش پروردگار است، عدم تناسب سنخیت در بین علت و معلول در اینجا مطرح میشود. شما دیگر نمیتوانید بگویید که در پروردگار هم خیر و هم شر ترکیب شده است و به بعضیها از خیر میدهد و به بعضیها از شر میدهد. وقتی که ما چنین مسئلهای را از خداوند متعال و مبدأ اوّل منتفی کردیم پس این مفیضِ جنبۀ شر به این موجود چه شخص و فاعلی خواهد بود؟! بنابراین میتوانیم بگوییم که جواب ایشان جواب ناتمامی است.
ایشان در اینجا مطلبی میفرمایند ـ ابتدا این را میگوییم و بعد آن مبحثی که هست ـ که ما گفتیم: «الشرُّ أعدامٌ فَکَم قَد ضَلَّ مَن»، اگر کسی از شما بپرسد برای شر هیچ تأثیری قائل نیستید و واقعاً شر سلب محض است، مثل زید و عدم زید میماند، سلب است؟! یااینکه نه ما در عالم شروری میبینیم، احساس میکنیم، در خودمان درد و ناراحتی میبینیم، احساس یک شرّی در خودمان میکنیم. چطور شما میگویید که شرّی اصلاً وجود ندارد؟! دارید انکار بدیهیات میکنید. هر بچهای میفهمد سرش درد میکند، میگوید: آخ این بد است. فرض کنید نار میسوزاند میگوید: آخ بد است، اینکه میگوید: جیز است یعنی بد است و دیگر نباید مثلاً به آتش دست بزند. یا فرض کنید تیغِ گُل در دستش میرود میگوید: این بد است، خود گل را میبیند میگوید که خوب است. عروسک را میبیند میگوید که خوب است. ما هم همینطور به تناسب ذوقیات و طبعمان بعضیها را خوب میدانیم و بعضیها را بد میدانیم. ما که این شرور را احساس میکنیم...
آقا من نمیدانم بااینکه همیشه سعی میکنم واقعاً کلی کلی بگویم هیچوقت کلی را مقیّد نکنم اما مثل اینکه...
تلمیذ: مصداق خودش را پیدا میکند!
استاد: نه، قصدم این است اما شما برای کلی من، خودتان تقیید میآورید و بعد هم مصداق میآورید!! این خیلی ظلم است!! بله، فاحش بلکه افحش است!! آیا میتوانیم بگوییم که اینها امر عدمی هستند و تمام اینها توهّم و خیال است؟! یعنی واقعاً اینها یک امر پوچ است و بیخود ما اسم اینها را شر میگذاریم؟! خود خدا در قرآن گفته است: «شرّ»،1 در روایات داریم «شرّ»،2 عقلا میگویند: شرّ، میگویند: زلزله، صاعقه، خفگی، مرض و میکروب همۀ اینها شر هستند. همه دارند میگویند: شر اما شما فلاسفه آمدید زیر پای همه را زدید و میگویید: همۀ اینها پندار و پوچ و خیال است، بیخود میگویید که شر است، خیر محض است اشتباه میکنید خیال میکنید.
تلمیذ: این مثل آنهایی که میگویند همه چیز وهم و خیال است.
استاد: بله، «کُلُّ ما فِی الکَونِ وَهمٌ أو خیال».1
تلمیذ: یعنی او را بزن و بگو: اینهم وهم و خیال است! حالا اینهم همینطور حالا این را یک کتکی بزن بگو: خیر است!
استاد: بله، همان اگزیستانسیالیسم که آنها قائل به پوچگرایی هستند. میگویند: هیچ بودی نیست بلکه همهاش نمود است و هیچ بودی وجود ندارد.2
حالا این را چهکار کنیم؟ یعنی واقعاً آیا راجع به این قضیه هم فکری کردهاید؟! مرحوم حاجی در اینجا مقداری از این بحثی که کرده است کوتاه میآید. اما بنا بر مسلک عرفاء هیچ کوتاه آمدنی در کار نیست. آنچه که ایشان در اینجا مطرح میکنند، در واقع میخواهند بین نظریۀ ارسطو و نظریۀ افلاطون جمع کنند. ارسطو قائل بود به اینکه شر یک امر وجودی است و حقیقتاً در خارج هست و ما احساس میکنیم منتها آنچه را که ما در خارج میبینیم شرش کمتر از خیر است ولی بالأخره ما شر را احساس میکنیم؛ ما در وجود خودمان نفرت و انزجار از یک مطلبی را احساس میکنیم لذا دیگر نمیتوانیم بگوییم که این انزجار عین محبت است یا فرض کنید این تنفری که ما از سوختگی داریم عین جذب و علاقۀ به سوختگی است، نمیتوانیم این حرف را بزنیم. بنابراین تحقّق و تعیّن یک امر در عالم اعیان بهعنوان شر محرز است. این یک مسئله است.
مسئلۀ دیگر اینکه با نظریۀ افلاطون چهکار کنیم که ایشان گفتهاند: شر یک امر عدمی است و این را براساس برهان بیان کردند و افراد دیگر هم مانند حکیم علامۀ شیرازی در این قضیه برهان آوردهاند که دارند: «شرّ همیشه نبود است یعنی احساس عدم است و نبودِ یک امر وجودی است، اسم آن را شر میگذاریم، مُقتضای مزاج در انسان سلامت، صحت و اعتدال است اگر آن مزاج بههم بخورد ناراحتی پیدا میشود که ما اسمش را شر میگذاریم.3 حالا اگر فرض کنید آن مزاج بههم بخورد ولی آن ناراحتی پیدا نشود ـ گاهی اوقات اتفاق میافتد ـ آیا ما اسمش را شر میگذاریم؟! شر نمیگذاریم.
| کُلُّ ما فِی الکَونِ وَهمٌ أو خیالْ | *** | أو عکوسٌ فی مرایا أو ظلالٌ |
پس شر بهخاطر نبود صحت است که انسان انتظار و توقّع او را دارد. فرض کنید که یک ناراحتی در سیستم بدن انسان پیدا میشود و انسان چون ناراحت میشود میگوید: این بد است حالا اگر آن ناراحتی پیدا بشود و انسان هیچ احساسی نکند میگوید: رهایش کن، بهجای خود باشد، طوری نیست. گاهی اوقات اتفاق میافتد؛ گاهی اوقات وقتی رگ قلب انسان بهاندازۀ یک سانت پاره بشود فریاد انسان به آسمان میرود؛ بهاندازۀ یک سانت هم کمتر، نیم سانت حتی دو میل! گاهی اوقات هم ممکن است چند سانت از همان رگ پاره شود و انسان اصلاً احساس درد نکند و هیچ احساس نکند و میگویند: این یکی از موارد نادری است که ممکن است اتفاق بیفتد. وقتی که انسان احساس درد نکند و عارضهای بر این مترتّب نشود میگوید: رهایش کن بگذار هرچه میخواهد بشود، کارش نداریم. میکروب در بدن انسان میرود و موجب مرض میشود و انسان را میاندازد، میگوییم: شر است. حالا اگر همین میکروب برود ولیکن کاری نتواند انجام بدهد و انسان را نیندازد ـ حالا یا با قوۀ قهریه یا با احاطۀ روح یا نفس بر بدن و امثالذالک و بالأخره با یک امر غیر طبیعی ـ هرچه میخواهد باشد، آدم میگوید: این یک میکروب که سهل است هزارتا میکروب هم میرود بگذار برود؛ طاعون، وبا، سل، سوزاک و سیفلیس هم برود، از این مسائل هرچه میخواهد برود بگذار برود اما کاری انجام ندهد آدم بتواند کارش را بکند اشکال ندارد، اینکه شر نیست. درست شد؟!
تعریف شر
بنابراین شر عبارت از عدم یک شیء است که انسان انتظار وجود آن شیء را دارد، این عدم ملکه میشود؛ انسان انتظار بینایی را دارد، نابینایی پیدا شود. انسان انتظار صحت و سلامت را دارد، الم و ناراحتی برای انسان پیدا شود. انسان انتظار قوّت را دارد، ضعف برای انسان پیدا شود. این انتظارات موجب میشود که انسان خلافش را شر بداند.
پس مرحوم حاجی در اینجا آمده است این شر را از سلب مطلق خارج کرده است و میگوید: خیال نکنید این عدمی که ما میگوییم «الشرّ اعدامٌ» عبارت از عدمی است که هیچگونه تأثیری ندارد، اینطور نیست بلکه یک حظّ مختصری از وجود ولو وجود بالعرض و بالمجاز در اینجا برای این شر هست منتها مردم آن وجود بالمجاز را که در واقع خیر است ـ اما چون جنبۀ عدمی دارد آن را امر وجودی میدانند ـ یک امر حقیقی و وجود خارجی تصور کردهاند.
ما به مردم این را میگوییم که این شر که شخص حالتی را در وجود خود احساس میکند که از وجود آن حالت احساس ناراحتی میکند، از اینجا استفاده میکنیم که این شر یک امر عدمی است نه عدم مطلق بلکه عدمی است که بهلحاظ یک احساس، حظّی از وجود دارد. این کلام مرحوم حاجی است.
و اما آنچه که عرفاء در این قضیه معتقداند [با کلام مرحوم حاجی فرق دارد] و صرفنظر از اینکه مسئله را با شهود مییابند و وجدان میکنند که شهود میگوید: تمام آنچه که در عالم است خیر محض است و بهاندازۀ سر سوزنی هیچچیز در غیر از جا و موقع خودش وجود ندارد. بله، «ففی نظامِ الکُلِّ کلٌ مُنتَظَم»1 که هرچیزی برای غایت خلق شده و برای هدفی آفریده شده است و چون آن هدف یک هدف کمالی برای این وجود است لذا حرکت بهسوی آن هدف هم یک حرکت خیر است حتی اگر شما بخواهید به بدترین افراد نگاه کنید میبینید که وجود اینها خیر است حتی بالقیاس إلی الغیر هم خیر است. یعنی وقتی که ما تمام عالم را مجموعۀ واحدی بدانیم که این مجموعۀ واحد برای تحقق یک نظام احسن هرکدام جزئی از این عالم را گرفتهاند، دیگر نمیتوانیم یک مهره از این نظام را از این نظام خارج کنیم و بگوییم که این بیخود در اینجا آمده است. این مهره در مقایسه با سایر مهرهها هم وجودش خیر است و باید باشد گرچه ما نظرمان نسبت به این نظر شر باشد. منبابمثال اگر یزیدی نبود که بیاید و حکومت کند، این دَم و دستگاه و این بیا و بروها و این امام حسین علیهالسّلام هم وجود نداشت! باید او باشد و اینهم باید باشد! تمام اینها بهجای خود هستند. یعنی امام حسین درقبال این مسئله امام حسین و سیدالشهداء است و به آن مقام میرسد. سیدالشهداء که الآن سیدالشهداء شده است گُتره نشده است بلکه سیدالشهداء با طیّ این مسیر و این طریق سیدالشهداء شده است نهاینکه بر تخت روان بنشیند و کنار نهر آب و غلمان و حورالعین از اینطرف و از آنطرف و بعد هم برسد! نه، آنموقع چه فرقی با بقیه داشت؟! اینکه الآن سیدالشهداء شد و خیرش تمام عالم وجود را گرفته است بهخاطر این است که همۀ این مسائل و خصوصیات را دیده است و در برابر همۀ این مسائل صبر و تحمل کرده است؛ تحمّلاتی که حالا فقط مربوط به زمان شهادتش نبوده است حتی بعد از زمان شهادتش، این تحمّل در عالم کثرات و تمام اینها از او یک سیدالشهداء ساخته است که تا خدا خدایی میکند باید فیضش به همۀ عوالم از قبل و از بعد برسد. بیخود که سیدالشهداء نشده است. چه کسی سیدالشهداء را اینطور کرده است همین جناب یزید بزرگوار!! همینها بودند! اگر شمر نبود این قضایا اتفاق نمیافتاد وقتی اتفاق نمیافتاد دیگر قضیه غیر از این بود، عالم دیگر غیر از این بود. حالا این وجودی که الآن دارد این عمل را انجام میدهد فیحدّنفسه و فیحدّذاته خیر است یا شر؟! اگر شر است پس چرا اثر خیر از او تراوش میکند؟! چرا باید اینطور باشد؟!
لازمۀ جمال وجود جلال است
یک روز من در بیمارستان بودم آنموقعی که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ چشمشان را داشتند عمل میکردند من از ایشان سؤال کردم که این مسائلی که برای اولیاء اتفاق میافتد برای چیست و چه جهتی دارد؟! خلاصه ایشان فرمودند که قضایا و گرفتاری که برای اینها اتفاق میافتد یکی از این دو حالت است:
اوّل: اینکه یک نقص و گیرهایی هنوز در اینها هست که بهواسطۀ این مسائل آن گیرها برطرف میشود پس این خیر محض میشود. اگر نباشد نمیشود؛ تا جنبۀ جلال نباشد جمال نمیتواند خودش را نشان بدهد، باید جنبۀ جلالی باشد. جمال، جمال است در وقتی که جلال بیاید و کار انجام بدهد والاّ اگر فرض کنید تمام عالم یکنواخت و زیبا بودند، تمام عالم اعمّ از مرد و زن همه یک فُرم بودند مثل کارخانۀ عروسکسازی که همۀ عروسکها یکسان هستند، آیا دیدهاید که عروسک بیرون میدهند؟! وقتی میخواهند به بعضی از زنها بگویند که قشنگ هستند، میگویند که عین عروسک میماند! حالا فرض کنید کارخانۀ خدا، همه را عین یک عروسک کذایی بیرون بدهد، آیا ما در آن زمان میتوانستیم تصور زشتی و زیبایی کنیم؟! اصلاً نمیتوانستیم تصور کنیم که زشتی یعنی چه و زیبایی یعنی چه؟! یا اگر فرض کنید همه در آن رتبۀ پایینِ پایین بودند دیگر در آنموقع هم همینطور بود.
پس چون جنبۀ جلالی در اینجا هست آن جنبۀ جلالی انسان را به جمال میکشاند بعد وقتی به جمال کشاند تازه آن جمال برای انسان جمال است والاّ برای انسان جمال نبود. چرا این عوالم برای انسان بهجت و سرور میآورد؟! چون انسان جنبۀ جلالی را طی کرده است حالا که به آنجا میرسد هرچه میرود دیگر بهجت و سرور است والاّ اگر از اوّل همه چیز مهیا بود دیگر جنبۀ جمال معنا نداشت پس لازمۀ جمال وجود جلال است.
وجود جلال موجب آمادگی برای کسب واردات جمالیه
جلال است که انسان را پاک و صاف میکند و آمادۀ برای واردات جمالیه میکند. اگر آن جلال نبود واردات جمالیه دیگر نمیتوانست کاری انجام بدهد و ارزش و قیمتی نداشت، سبک بود و فایده نداشت. مثل اینکه شما در یک تختهای که همهجور آشغال و کثیفی و فلان هست عکس بلبل خیلی قشنگ بکشید، این عکس بلبل قشنگ در این صفحهای که خط دارد و کج و معوج و کثیف است چه نمایی دارد؟! اصلاً وقتی که شما نگاه میکنید هیچ به نظرتان نمیآید. اما وقتی که صفحه را پاک کردید و کاملاً تمیز کردید دیگر وقتی که عکس میکشید این عکس خودش را نشان میدهد.
مولانا قضیهایی دارد که نقاشان چین و روم آمدند باهم خواستند [رقابت] کنند. رومیان تلاش میکردند در این مدت فقط صیقل میکردند!1 مدام صیقل میزدند صیقل که پاکِ پاک شد دیگر از خود آن عکس قشنگتر، بیشتر و با جلاتر عکس را نشان میدهد.
تفسیر شعر «آب کم جو تشنگی آور بدست»
اینکه مدام میگویند: «آب کم جو تشنگی آور بدست»2 معنایش این است که اگر این جذبات جمالی خدا بخواهد بر دل ما بیاید بدون اینکه جلا داده باشد خدا زحمت بیخود کشیده است و هیچ فایدهای هم نکرده است. میگوید: ما که بیکار نیستیم که مدام جذبات جمالیه بر شما بدهیم! اینهم بیاید، رسید، رسید، نرسید، نرسید، بد نبود بد نبود. نه بابا، این چیزها آنجا ارزش دارد. اینطور نیست که دست هر کسی داده شود بلکه شرطش جلال است باید جنبۀ جلالی وجود داشته باشد. این یکی بهخاطر این.
تلمیذ: میگویند: جلال، شدّتِ جمال است.
استاد: حالا این یک بحث است که باشد برای بعد، فعلاً ما همین پایینپایینها را میگوییم!
تلمیذ: این گروه مجردات و ملائک مقربین که جلال را ندیدهاند چطور جمال را احساس میکنند با اینکه اینها را ندیدهاند؟!
کامل نبودن ملائکه در جنبۀ ادراک جمال و تفاوت ادراک آنها با انسان
| آب کم جو تشنگی آور بدست | *** | تا بجوشد آب از بالا و پست |
استاد: آنها نفسشان در همین وتیره خلق شده است خدا اصلاً اینطور آنها را خلق کرده و خلقشان به این کیفیت است لذا آنها در جنبۀ جمالیه کامل نیستند بلکه نپختهاند. آنطوریکه انسان برود و آن جمالها را ادراک کند هیچوقت آنها نمیکنند. نهخیر، آنها هیچوقت چنین ادراکاتی ندارند و باز آنها هم براساس همان اختیار اطاعتی که دارند خود همان اختیار اطاعت در کسب جمال به آنها شوق و رغبت و اینها میدهد آنها که [توقف نکردهاند] ﴿بَلۡ عِبَادٞ مُّكۡرَمُونَ * لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ وَهُم بِأَمۡرِهِۦ يَعۡمَلُونَ﴾1 بلکه آنها هم در مقام اطاعت هستند. خودِ همان اطاعت و جنبۀ فعلیت مصالح و مفاسد نفسالأمریه که در آنها تحقق پیدا کرده است و این فعلیت در آنها بهوجود آمده است مشوّق آنها است بهاینکه بهسمت جمال بروند. مدام اطاعت میکنند و از جمال، بیشتر نصیبشان میشود. پس آنها هم ننشستهاند و لنگشان را روی هم بیندازند [که] جبرئیل برسان! نه، خدا برای جبرئیل هم اینطور نمیرساند. ولی در آنجا ما یک ادراک جمالی داریم که جبرئیل به گرد چنین ادراکی نخواهد رسید. بله این در آنجا هست. این یک مطلب بود.
دوم: مطلب دیگر که مطلب مهمی هم هست این است که خیلی از این ناراحتیها، ناراحتیهایی است که این اولیاء به جان میخرند تااینکه خیری به دیگران برسد. این هست. قضیۀ سیدالشهداء علیهالسّلام و اینها از همین باب است. مسائلی که خیلی برای اولیاء پیدا میشود از همین باب است. آنوقت اینکه الآن این را به خود میخرند که به دیگران برسد، اوّل این خیر به خودشان میرسد بعد ثانیاً و بالعرض به دیگران میرسد.
حالا ما الآن نگاه میکنیم میبینیم که ناراحت است، در مشقّت است، در این خصوصیات است، چرا باید اینطور باشد؟! آنوقت چه مصالحی پشت این قضیه است که باید به این کیفیت باشد؟! این چیست؟! بعد وقتی که متوجه میشویم میبینیم که تمام اینها خیر محض بوده است ولی ظاهر نامناسب داشته است در واقع باطن خیر محض بوده است حالا یا خیر محض برای خودش یا خیر برای خودش و دیگران، این هست. لذا بحثی که در اینجا پیش میآید این است که اینکه میگویند: انبیاء برای هدایت بشر آمدهاند و اصلاً خلقت انبیاء برای هدایت بشر است و هیچ اثری بر این رسالت اینها مترتّب نمیشود مگر هدایت مردم، این کاملاً غلط است. هیچوقت عالی فدای دانی نمیشود بلکه دانی همیشه فدای عالی میشود. اگر انبیاء برای خلقت بشر آمدهاند خودشان در این انبعاث یک چیزی گیرشان میآید، نهاینکه فقط صرفاً اینجا آمدهاند و...
| من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان | *** | قیل و مقال عالمی میکشم از برای تو1 |
یا رسولالله هیچچیز گیر خودتان نمیآید؟! اینطور نیست، هرچه گیر او بیاید اوّل گیر تو آمده است، اوّل یک نسخهاش داخل پروندۀ ایشان رفته است بعد یک جمله یک حرفی هم ما به او میدهیم. یک کتابش را به تو میدهیم و یک سطرش هم به او میدهیم، یک باغش را به تو میدهیم و یک درخت یا یک سیبش را به او میدهیم، یک دریایش را اوّل به تو میدهیم بعد یک لیوان آبش را هم به او میدهیم، اینطور است نهاینکه این بیاید و زحمت بکشد و فقط همهاش برای هدایت ما آمده باشد. بَه، ما چه کسی هستیم که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم برای هدایت ما آمده است! نهجانم، اوّل خیر به خودش میرسد! این «وَارفَع دَرَجته»2 که میگوییم برای این است که او دائماً در ذات پروردگار دارد از همین خیراتی که پیش فرستاده است و پس فرستاده است و الآن دارد انجام میدهد بهرهمند میشود.
دلیل تأکید بزرگان بر صلوات بر پیغمبر
اینکه میگوییم که انسان همیشه باید بر پیغمبر صلوات بفرستد بهخاطر این است که این صلواتی که میفرستد یک خیرش به ایشان میرسد وقتی که به ایشان رسید به خود انسان برمیگردد والاّ ما همینطور بنشینیم به پیغمبر صلوات بفرستیم، چه گیر ما میآید؟! مگر بنده بیکارم؟! به پیغمبر میدهی، به من که نمیدهی! حالا پیغمبر هم باشد به من چه مربوط است؟! هر کسی میخواهد باشد، خودش برای خودش صلوات بفرستد! چرا من بفرستم؟! هیچوقت کار خدا بیحساب نیست. صلواتی که میفرستید، صدقهای که میدهید، اطعامی که میکنید، از فقرا دستگیری میکنید، کار خیری که انجام میدهید، درسی که میدهید، درسی که میخوانید، مطالعهای که میکنید، تبلیغی که میکنید و ارشادی که میکنید، تمام این کارهایی که میکنید «[یا علی!] لَئِن یَهدیَ اللهُ عَلی یَدَیکَ نَسمَةً خَیرٌ مِمّا طَلَعَت عَلَیهِ الشَّمسُ»3 یعنی این است، که اگر شما یک فردی را هدایت کنید اندکی به راه بیاورید از آنچه که دنیا و مافیها است «خَیرٌ مِمّا طَلَعَت عَلَیهِ الشَّمسُ» یعنی دنیا و مافیها یعنی هرچه را من از دنیا و مافیها به تو بدهم برایت بیشتر است یعنی فوائدی در این هدایت به تو میرسد که اگر خدا دنیا و آخرت را بخواهد به تو بدهد قبول نمیکنی، میگویی که نه میخواهم این کار را انجام دهم. اوّل نفعش به خود انسان میرسد.
بنابراین عرفاء در مقام شهود تمام اشیاء را در عالم همه بر یک نظام و بر یک وتیره میدانند و میبینند «فَفی نِظامِ کُلِّ کُلٌ مُنتَظَم».
| جهان چون زلف و خال و خط و ابروست | *** | که هرچیزی بهجای خویش نیکوست1 |
نیکو بودنش مسئله است که هرچیزی به جای خویش نیکوست. این برای آنها است.
و اما در مقام برهان هم چون وجود، اصل و مبدأ همۀ تعیّنات است و چون افاضۀ وجود هم بر ذات و هم بر اعراض است لذا از مبدأ خیرات به شرور امکان تخطّی و تسرّی وجود ندارد و هرچه که در عالم افاضه میشود و هرچه که اتفاق میافتد تمام آنها باید خیر باشد و باید مبدأش هم مبدأ واحد باشد.
تلمیذ: خب این همان معنایی است که شر اصلاً نیست و عدم است؟
صحت قول افلاطون در عدم بودن شر
استاد: شر عدم است، بله این همان است. همان مسئلۀ افلاطون است که عرض کردم. خود افلاطون هم داخل در اشراقیین بود و این قضیه به قلبش اشراق شده است که این حرف را میزند والاّ افلاطون عقل دارد، میبیند، احساس الم میکند، تمام اینها را احساس میکند. در نظام کل این المی که الآن برای من پیدا شده است آیا خیر بوده یا نبوده است؟! اگر الآن دلم درد نمیگرفت چه بود و الآن که درد گرفته است چیست؟! اگر چشم باز کنیم میبینیم که الآن باید دل من درد میگرفت، الآن باید اینطور باشد.
حضرت سجاد علیهالسّلام در آن دعایشان میفرمایند که خدایا این مرضی که به من دادهای نمیدانم بر صحت تو را شکر کنم یا بر مرضی که به من دادهای شکر کنم؟! چهبسا اگر این مرض را به من نمیدادی من در اینجا طغیان میکردم و این مرض موجب شده است من در اینجا سرم را پایین بیندازم و فوائدی بر این مرض بر من مترتّب شده است.2 ما ناراحتی میبینیم اما در واقع و در نظام کل و در عالم امر این الآن خیرش در این است که مریض شود، آن خیرش در این است که پایش بریده شود یا فلج شود، دیگری خیرش در این است که بیفتد و ... تمام اینها همه خیر محض است چون خداوند متعال که مبدأ خیر است نمیتواند در یک وجودی شر تصور کند. از مبدأ خیر غیر از خیر نزاید و نَسِزد و بر نیاید. کسی که مبدأ خیر است شر نمیتواند از او طراوش پیدا کند چه بالذّات و چه بالعرض نمیتواند این کار را انجام بدهد. البته یک آیاتی هم ما در قرآن داریم که﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلۡفَلَقِ * مِن شَرِّ مَا خَلَقَ﴾.3
تلمیذ: بالأخره این مسئله باز هم با افلاطون فرق کرد چون اینجا شما میفرمایید که اصلاً شر نداریم.
استاد: افلاطون میگوید: «اَلشرّ اعدامٌ؛ شر یک امر عدمی است» وقتی بگوید که شر یک امر عدمی است یک امر نسبی میشود و دیگر امر ذاتی نیست. یعنی شما وقتی که نسبت به یک امر که واجد نیستید میگویید که این شر است. ولیکن در واقع آن معدّاتی که بهوجود آمدهاند ـ حالا یک بیانی هم هست و گمان نمیکنم دیگر برسیم ـ آنها باعث میشوند که خود آنها خیر باشند. یعنی آنچه که هست دو جنبه دارد و دو نسبت دارد؛ یک نسبت به ذات دارد و یک نسبت به غیر دارد؛ در آن جنبۀ نسبت به غیرش، نسبت به عدم وجدانِ آن امر عدمی، ما به آن شر میگوییم و از جهتِ نسبتِ به ذات و به خودش ما خیر میگوییم. آن مطلبی که شما میخواهید بفرمایید این است که میخواهید بگویید: حتی نسبت به غیر هم باید خیر باشد چون در نظام کل وقتی که ... إنشاءالله این بحث برای جلسۀ بعد باشد.
تلمیذ: اگر قرار بر این باشد، اصلاً نباید در ذهن ما بیاید که شرّی هست همهاش را باید خیر ببینیم نه اینکه...
استاد: میدانم، خود همین ذهن که الآن آمده و جنبۀ کثرت پیدا کرده است، دیگر تمام اینها همه لازمۀ کثرت است، خود لازمۀ کثرت جهل است. شما برای خودِ عالم کثرت آیا استعداد و فعلیت معتقد هستید یا نه؟! قوه و فعل معتقد هستید یا نه؟! کمال و نقص معتقد هستید یا نه؟! خود کثرت یعنی کمال و نقص، یعنی اختلاف مراتب، یعنی شدت و ضعف. اگر کثرتی نبود همه در یک مرحله و رتبه بودند. همین اختلاف، همین ذهن است، همین تفاوت و همین رتبه است. آنوقت دیگر انسان مقایسه میکند و میسنجد، چرا من نشدم؟! آنطور نشدم؟! اینطور شد، دیگر این مسائل پیدا میشود.
أللهم صل علی محمد و آل محمد