7

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد

جلسه ۷

14110
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهفقه

مجموعهارتداد در اسلام


توضیحات

فصل سوم: کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد

/18
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد

  •  

  • سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه هفتم

  •  

  • استاد

  • آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدّس‌الله‌سرّه

  •  

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  •  

  • مضامین مختلفۀ روایات دالّ بر ارتداد

  • در جلسات قبل عرض شد روایاتی که دال بر تحقق ارتداد هستند مضامین مختلفه‌ای دارند و فقهاء براساس این مضامین در بیان مطلب دارای تعابیر مختلفه‌ای هستند. نکتۀ مهمی که مطلب ما در این جلسه حول‌وحوش آن دور می‌زند این است که ما در تعابیری که فقهاء از ثبوت و اثبات ارتداد ذکر کرده‌اند، می‌بینیم که حکم را در بعضی از موارد مستند به انکار ضروری کرده‌اند ولو اینکه خود شخص عالم به این ضروری نباشد؛ من‌باب‌مثال شخص در دارالإسلام است و ضروریات در آنجا مبرهن و واضح است، در بعضی از اطلاقات هم می‌بینیم که حکم مستند به علمِ قائلِ به انکارِ ضروری است ولو اینکه خود آن عقیده ضروری نباشد. حالا ما این مطالبی را که اینها بیان فرموده‌اند عرض می‌کنیم تا اینکه بعد آن مسئلۀ مهم و اساسی در بحث ارتداد را که مطالب ما بر آن محوریت دور می‌زند مطرح کنیم.

  • در ارشاد، دروس، ذکریٰ، بیان و روضه که شرح لمعه می‌باشد، منکر ضروری را از کفار می‌شمارند و قائل به آن را بعد از اسلام، مرتد می‌شمارند و می‌فرمایند: «لا اَجدُ فیه خلافاً».1

  • در کشف اللثام، منکر ضروری را درصورتی کافر به‌حساب می‌آورد که «إذا عَلمَ اَنَّهُ مِن ضروریاتٍ»2 یعنی انکار ضروری در صورتی است که قائل، عالم باشد به اینکه این ضروری است. اما اگر شخصی عالم نباشد به اینکه این مسئله، مسئلۀ فقهیه و شرعیه، از ضروریات است و درعین‌حال انکار کند، این انکار موجب کفر نخواهد بود.

  • حتی در جایی صحبتی شد که دو نفر که قطعاً مجتهد بودند و از معمّرین بودند در یک ‌مسئلۀ ضروری از ضروریات دین باهم بحث می‌کردند! اگر بخواهیم بگوییم که نفس ضروری، بدون علم به ضروری بودن، انکارش موجب کفر و ارتداد است، بنابراین این مسئله خیلی از موارد را شامل می‌شود که قطعاً خلاف است!

    1. جواهر الكلام، ج 6، ص 46:
      «إذ ضابِطُهُ مَن خَرَجَ عَن الإسلامِ بِأن وَصَفَ غیرَهُ وَلَو بِالاِرتِدادِ أو مَن انتَحَلَه ولٰكِن جَحَدَ ما یعلَمُ منَ الدّینِ ضَرورةً كَالخوارجِ و الغُلاةِ كَما فِی الإرشادِ و الدّروسِ و الذِّكرىٰ و البَیانِ و الرَّوضِ و الرَّوضَةِ، بَل لا أَجِدُ فیه خِلافاً.
    2. كشف اللثام، ج 1، ص 402:
      ... و سواءٌ كانَ الكافرُ أصلیاً أو مُرتَدًّا فهُوَ نَجَسٌ، لِعمومِ الأدلّةِ، و سواءٌ انتَمىٰ إلى الإسلامِ كالخوارجِ و النَّواصِبِ و الغُلاةِ و المُجَسّمةِ، و كلّ مَن أنكَرَ ضَروریاً من ضَروریاتِ الدّینِ معَ عِلمهِ بِأنّهُ مِن ضَروریاتهِ.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

3
  • تلمیذ: شهید هم علم به ضروری را شرط احترازی می‌دانسته است.

  • استاد: نه، در بعضی از موارد علم را نیاورده‌اند. حالا در اینجا عرض خواهیم کرد که بعضی‌ها نفس انکار ضروری را ولو مع عدمِ العلمِ إذا نَشَأ فی دارِ الإسلامِ، موجب ارتداد می‌دانند. البته ما در جمع بین اقوال، بیان خودمان را عرض خواهیم کرد، فعلاً تعابیری را که در بیان ارتداد دارند می‌گوییم.

  • و الظّاهرُ أنّ المرادَ بالضروریِّ الذي يُكفَرُ منكِرُه الذي ثَبَتَ عندَه يقينًا كونه مِن الدّينِ ولو كان بالبُرهانِ و لم يكُن مُجمَعًا علَيه.1

  • ببینید، در اینجا علم قائل را شرط برای ثبوت کفر می‌داند؛ اگرچه مجمعٌ‌علیه نباشد، یعنی اگرچه ضروری نباشد.

  • انکار ضروری در تعابیر فقهاء مثبت ارتداد و کفر

  • این نکتۀ بسیار مهمی است که انکار ضروری در تعابیر فقهاء مثبت ارتداد و کفر است! ولی ایشان در اینجا دارد که «کَما أنَّ أکثرهُ» بسیاری از آقایان قائل به مطلب شده‌اند که «ثَبَتَ عندهُ» یعنی عندَ القائلِ ثَبَتَ یقیناً أنَّه مِن الدّینِ. بنابراین راجع به مسئله‌ای که ضروری نباشد ولی عندَ القائلِ یقیناً هذه المسئلةُ مِن الدّین و مع هذا أنکَرَها، این ما را به این نتیجه‌ می‌رساند که انکار مسئله، موجب انکار شریعت و انکار دین باشد. این نکته در اینجا مهم است! حالا سواءٌ کانَ هذه المسئلةُ مِن الضّروریاتِ أو لم یکن مِن الضّروریاتِ؛ به‌عبارت‌دیگر مسئله‌ای که در اینجا مطرح است، برگشت مسئلۀ انکار به التزام جوانحی و التزام قلبی قائل نسبت به ثبوت مسئله یا عدم مسئله است و این مهم است! حالا اینکه مسئله در خارج چیست شاید او نفهمد.

  • من‌باب‌مثال اگر فردی حتی ضروری بودن صلاة را هم نداند، درعین‌حال انکار کند، نمی‌گویند که او [مرتد شده است] یا اینکه فرض کنید این شبهاتی که الآن وجود دارند مثل ذبیحه در یوم الأضحی با اینکه از ضروری دین است و لا شک در اینکه بالزّمنِ السّابقِ إلیٰ زمانِنا هذا عندَ عامّةِ المسلمین و عامّةِ الفقهاء یکُونُ هذه المسئلةُ مجمعٌ علیها و مَعَ هذا می‌بینیم که بعضی‌ها قبول ندارند و می‌گویند: «معنا ندارد که اُذحیه همین‌طور بلافایده در اینجا انجام شود بدون اینکه از لحم آن استفاده شود!» ما نمی‌توانیم این انکار را حمل بر انکار ضروری دین و انکار دین کنیم. به‌عبارت‌دیگر تعبیری را که قبلاً عرض شد که انکار ضروری مستلزم انکار دین باشد، این استلزام را باید احراز کرد و اگر این استلزام احراز نشود این انکار هم مثبت کفر نخواهد بود. لذا در مجمع البرهان این مطلب را با این عنوان مطرح می‌کند:

    1. مجمع الفائدة، ج 3، ص 199.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

4
  • و الظاهِر أنَّ المُرادَ بِالضَّروريِ الذی يَكفُرُ مُنكِرُه: الذي ثبَتَ عندَه يقيناً كَونُه مِن الدّينِ ولَو كان بالبُرهانِ و لم يَكُن مجُمَعاً عليه إذ الظّاهرُ أنَّ دليلَ كُفرِه هو إنكارُ الشّريعةِ و إنكارُ صدقِ النّبيِ صلّى الله عليه و آله و سلّم مثَلاً في ذلك الأمرِ مع ثُبوتِه يَقيناً عِنده، فليسَ أنَّ كُلُّ مَن يُنكر مُجمعاً عليه، يَكفرُ.1

  • پس ضروریِ عند القائل و عند المنکر مطرح است، نه ضروری عند الناس و عند عامة المسلمین؛ این بسیار مطلب مهمی است!

  • تلمیذ: مثل تجری می‌شود.

  • استاد: بله، احسنت!

  • پس ایشان این مطلب را در اینجا بسیار خوب بیان کرده‌اند و بسیار کلام و عبارت متینی است. «ولو بالبرهان»؛ یعنی ولو اینکه این ضروری، بالبرهان باشد یعنی این یقین و علم از مسائل نظری و برهانی و اعتقادی باشد، نه از مسائل فقهی که با غیر نظر با روایات و... استدلال می‌شود و بیان می‌شود. «و لم يَكُن مُجمعاً عليه» اگرچه مجمعٌ‌علیه هم نباشد. «و لم يَكُن مُجمعاً عليه، إذ الظاهرُ أنّ دليلَ كفرِه هو إنكارُ الشريعةِ و إنكارُ صدقِ النّبي صلّى الله عليه و آله و سلّم» ظاهر این است که به‌واسطۀ انکار ضروری، انکار شریعت پیدا شود، یعنی انکار این مسئله، مستلزم انکار شریعت باشد؛ والاّ اگر انکار مسئله‌ای مستلزم انکار شریعت نباشد، من‌باب‌مثال شخصی بگوید: «من نمی‌توانم این مسئله را از اسلام بدانم» یعنی عقل و فکر و ادراک من نمی‌تواند این مسئله را از اسلام بداند، ـ انکار اسلام نمی‌کند، پیغمبر را هم قبول دارد و صلاة اللیل را هم از ما بهتر می‌خواند، و از ما هم بیشتر تعبّد به مستحبات و آداب دارد، اعتقادش به رسالت، نبوت، ولایت و وصایت حتی از ما بهتر است ولی درعین‌حال عقل و فهم او می‌گوید که نمی‌توانم این مسئله را از اسلام بدانم ـ این شخص انکار اسلام نکرده است.

  • تلمیذ: این مسئله خیلی مشکل می‌شود چون ما کاشف نداریم برای اینکه آیا واقعاً قصدش، قصد انکار است یا... ؟

    1. مجمع الفائدة، ج 3، ص 199.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

5
  • استاد: بله، لذا عرض خواهیم ‌کرد که باید اختبار شود و امتحان شود. فعلاً در مقام ثبوت صحبت می‌کنیم نه اثبات ارتداد. اثبات ارتداد، مربوط به محکمه است. در مقام ثبوت ارتداد صحبت می‌کنیم که بتوانیم قبل از رجوع به محکمه، حکم به کفر این شخص فی نفسِ الأمر و فی عالمِ الواقع کنیم. این ثبوت ارتداد به چه مسئله و مطلبی حاصل می‌شود؟ آیا صرفاً با انکار یک مسئله ولو اینکه این مسئله ضروری باشد، ارتداد ثابت است یا نه؟ چه‌بسا اینکه واقعاً این فرد فی‌نفسه اعتقاد به این ندارد، اعتقاد به اسلام دارد، اعتقاد به پیغمبر دارد اما می‌گوید: لَعلَّ فی طولِ الزمان، مِن زَمَن النَّبی إلی زمانِنا هذا، این مسئله تَبَدَّلَت و تَغَّیرت و الآن بأیدینا لَیسَ ما أنزل الله، ممکن است معتقد به این باشد، این چه تقصیری دارد؟! خود ما هم همین‌طور، لعلّ اینکه در بسیاری از مسائل معتقد به این باشیم که بسیاری از این مسائل [به صورت دیگری است.] این‌همه فقهاء در مسائل مجمعٌ‌علیها نقاش کرده‌اند؛ به‌خصوص در مسائل مجمعٌ‌علیهای بعد از زمان شیخ طوسی ـ رحمة الله علیه ـ که می‌گویند: «مرجع اکثر یا تمام مسائل مجمعٌ‌علیها و فتاوای مجمعٌ‌علیها فتوای شیخ طوسی است.»

  • تلقی شدن احکام و فتاوای شیخ طوسی به‌عنوان یک اصول مفروض و مفروغٌ‌عنها

  • چون به‌جهت عظمت مقام علمی او، شاگردان و تلامذۀ او جرئت تجری بر شیخ را نداشته‌اند لذا احکام و فتاوای شیخ طوسی به‌عنوان یک اصول مفروض و مفروغٌ‌عنها تلقی می‌شد و اجماعاتی که بعد از شیخ طوسی ادعا شده‌اند، در واقع فتاوای شیخ طوسی هستند که اینها به‌عنوان اجماع ذکر کرده‌اند. لذا اگر شخصی بر خلاف اجماع حرفی بزند مثلاً بگوید که شیخ طوسی بی‌جهت این فتوا را داده است، به او نمی‌گویند که انکار ضروری از ضروریات را کرده‌ای.

  • کلام مرحوم آقای بروجردی دربارۀ مانع نشدن عظمت و بزرگواری علماء از تأمل در کلام آنها

  • مرحوم آقای بروجردی ـ رحمة الله علیه ـ بارها می‌فرمودند: «عظمت و بزرگواری علماء مانع از تأمل و تفکر و مطالعۀ طلاب نشود!» حالا علماء بزرگوار هستند، عظمت دارند، داشته باشند، ممکن است اشتباه فهمیده باشند، این که مسئله‌ای نیست! مطلبی در اینجا نیست!

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

6
  • حالا إن‌شاءالله در جلسۀ آینده از کتاب مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم شواهدی را ذکر می‌کنم که حتی بعضی از بزرگانِ از آقایان فتوا به کفر ملاصدرا ـ رحمة الله علیه ـ داده‌اند! حاج میرزا حسین نوری فتوا به کفر ملاصدرا داده است!1 به‌خاطر تعبیری که ایشان از یک روایت مهم یا از یک آیۀ قرآن کرده است، با اینکه بنا بر فهم او (ملاصدرا) و آنچه که ما هم می‌فهمیم، بسیار مطلب صحیح و درستی است! حالا چون این آقا (میرزا حسین نوری) اشتباه فهمیده است و فتوا به کفرملاصدرا ‌داده است، آیا دلیل بر این است که بقیه هم متابعت کنند؟!

  • لذا می‌بینیم که برگشت بسیاری از این فتاوای مجمعٌ‌علیها به این است که یا اصلاً اجماعی نیست و خود فقیه گفته است که اجماعی است و مجمعٌ‌علیها است، چون چند نفر را در بلد خودش و در مدینۀ خودش و این‌طرف و آن‌طرف پیدا کرده است که آنها هم همین فتوا را می‌دهند.

  • اشکال به کتاب خلاف شیخ طوسی نسبت به نقل قول اجماع الأمة

  • به‌قول شیخ طوسی ـ رحمة الله علیه ـ در خلاف، در هر مسئله‌ای می‌گوید: «به اجماع الأمة است!»2 اجماع الأمة چیست؟! شما اصلاً پایت را از این شهر بیرون گذاشته‌ای که می‌گویی اجماع الأمة؟! یک کتابخانه داشته‌ای که چندتا کتاب در آن بوده است، فوراً حکم به اجماع الأمة کرده‌ای یا هرجا که نفهمیدی این‌طور گفته‌ای! حالا ما بیش از این جسارت نمی‌کنیم! فتوای خودت را فتوای اجماع الأمة گرفته‌ای! شما این خلاف را از اول تا آخر باز کنید، می‌بینید که فرمود: «این مسئله ‌این است به اجماع الأمة»! اجماع الأمة کجا است؟! وقتی که آدم دقت می‌کند، متوجه می‌شود که مطلب به این کیفیت هم نیست.

  • تلمیذ: پس دراین‌صورت این ضروریات هم خیلی محدود می‌شوند!

  • غلط بودن بحث از ضروریات در باب ارتداد

  • استاد: لذا اصلاً بحث از ضروریات کردن در باب ارتداد غلط است! یعنی یکی از نکاتی که در این بحث داریم این است که ما در بحث ارتداد بگوییم: «انکار ضروری».

    1. . مصدر درحال بررسی.
    2. الخلاف، ج 5، ص 116و 275و 276و 277 و 291 (به‌عنوان نمونه).

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

7
  • اشکال به تعابیر فقهاء در باب ارتداد

  • آن مطلبی را که می‌خواستم بعداً خدمتتان عرض کنم حالا عرض می‌کنم و آن این است که بسیاری از تعابیری که فقهاء در باب ارتداد کرده‌اند، مضمون روایت نیستند؛ چون من‌باب‌مثال روایت گفته است: کسی که در ولایت قائل به الوهیت شود، مرتد است یا اینکه کسی که صلاة را انکار کند مرتد است یا کسی که حرامی را حلال کند و امثال‌ذلک مرتد است. ما در روایت نداریم که کسی که ضروری از ضروریات دین را انکار کند مرتد است.

  • تلمیذ: ضروریات دین که حدّاقلش است.

  • استاد: حالا جهتش را عرض می‌کنم.

  • من‌باب‌مثال در مکاتبۀ عبدالرحیم القصیر در باب ایمان و کفر کافی می‌فرماید:

  • «لا يُخرِجُهُ إِلى الكُفرِ إِلاّ الجُحُودُ و الاِستِحلالُ»،1 مسئلۀ جحد کردن و انکار کردن «و الاِستِحلالُ»، حرامی را حلال کردن است. آیا التفات می‌فرمایید؟! می‌فرماید: «فبما تَستَحلّون دمی». «تَستَحلّون» نه این است که دَمِ من حلال است. اگر حلالی را حلال بگوید، نمی‌گویند: «استحلَّ».

  • معنای استحلَّ در روایت

  • «استحلَّ» یعنی حرام واقعی و شخص در مقام عناد و انکار، حرام را حلال می‌کند، این را می‌گویند: «استحلال». یا اینکه اگر شخصی مسئله‌ای را انکار کرد، نمی‌گویند: «جحد»، بلکه مثلاً می‌گویند: «أخبَرَ به هذا الکلام»، من‌باب‌مثال زید آمده است ولی این شخص معتقد است که زید نیامده است، این را نمی‌گویند: «جَحَد مجیء زید»، «جحد» در آنجایی است که در مقام عناد باشد. یا اینکه مثلاً می‌گویند: «أخبَرَ به عدمُ مجیء» یا «لم یعلم بمجیء أو أخبر». اگر شخصی دارای ذهن صاف و پاک باشد و در مقام انکار نباشد به او جَحد نمی‌گویند.

  • تلمیذ: در مقام استکبار است دیگر؟!

  • استاد: استکبار و عناد است.

  • تلمیذ: شاید انکار هم همین معنا را بدهد.

  • فرق جحد با انکار

  • استاد: «أنکَرَ» با «جحد» فرق می‌کند، «أنکرهُ» یعنی «عاتَبَهُ» یا «رَدَّ علیه» مثلاً شخصی می‌گوید: زید آمد، می‌گویند: «أنکَرَ علیه»، «رَدَّ علیه».

  • تلمیذ: این در صورتی است که علم داشته باشد که آمد.

    1. الکافي، ج ۲، كتاب الإیمان و الكفر، بابٌ آخَرُ مِنهُ وَ فیهِ أَنَّ اَلإِسلامَ قَبلَ الإِیمانِ، ص ۲۷، ح 1:
      «عن عبدِالرّحِیمِ القَصِیرِ قالَ: كَتَبتُ مع عبدِالملِكِ بنِ أعین إِلى أبِی‌عبدِاللّهِ علیهِ‌السّلامُ أسألُهُ عنِ الإِیمانِ ما هُو؟ فَكَتَبَ إِلی مَعَ عبدِ الملِكِ بنِ أعین: ‌”سألت رَحِمَكَ اللّهُ عنِ الإِیمانِ و الإِیمانُ هُو الإِقرارُ بِاللِّسانِ و عَقدٌ فِی القلبِ و عملٌ بِالأركانِ و الإِیمانُ بَعضُهُ مِن بَعضٍ و هُو دارٌ و كذلِك الإِسلامُ دارٌ و الكُفرُ دارٌ فقد یكُونُ العبدُ مُسلِماً قبلَ أن یكُونَ مُؤمِناً و لا یكونُ مُؤمِناً حتّى یكونَ مُسلِماً فالإِسلامُ قبلَ الإِیمانِ و هُو یشارِكُ الإِیمان فإِذا أتى العبدُ كبِیرةً مِن كبائِرِ المعاصِی أو صغِیرةً مِن صغائِرِ المعاصِی الّتِی نهى اللّهُ عزّ و جلّ عنها كانَ خارِجاً مِن الإِیمانِ ساقِطاً عنهُ اِسمُ الإِیمانِ و ثابِتاً علیهِ اِسمُ الإِسلامِ فإِن تاب و اِستغفر عاد إِلى دارِ الإِیمانِ و لا یخرِجُهُ إِلى الكُفرِ إِلاّ الجُحُودُ و الاِستِحلالُ أن یقُول لِلحلالِ هذا حرامٌ و لِلحرامِ هذا حلالٌ و دانَ بِذلِك فعِندها یكُونُ خارِجاً مِن الإِسلامِ و الإِیمانِ داخِلاً فِی الكُفرِ و كان بِمنزِلةِ من دخل الحرم ثُمّ دخل الكعبة و أحدث فِی الكعبةِ حدثاً فأُخرِج عنِ الكعبةِ و عنِ الحرمِ فضُرِبت عُنُقُهُ و صار إِلى النّارِ‌‌“

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

8
  • استاد: نه، علم نداشته باشد.

  • تلمیذ: اگر علم نداشته باشد که نمی‌گویند: «انکار کرد». یعنی علم داری که آمد و حال آنکه زورگویی می‌کنی.

  • استاد: در مقام استعمال صیغۀ انکار یک توسعه‌ای وجود دارد که جحد آن توسعه را ندارد؛ من‌باب‌مثال اگر شخصی در مجلسی یک مطلب را [از شخصی] مطرح کرد، می‌گویند: «أَنکَرَ علیه» یعنی این مطلب صحیح نیست یعنی معتَقَد این شخص این است که این مطلب صحیح نیست و «أَنکَرَ علیه و رَدَّهُ»، این دلیل بر عناد نیست.

  • تلمیذ: ظاهراً اختلافش این است؟

  • استاد: نه، انکار را نمی‌گویند: «جحد»، جحد با انکار فرق می‌کند. جحد، مقام عناد است، انکار یعنی «أنکر». می‌گویند که اگر می‌بینید شخصی عمل خلافی انجام می‌دهد، «فأنکروا علیه» یعنی معاتبه کنید، او را مورد خطاب قرار دهید.

  • تلمیذ: مقابله کردن.

  • استاد: مقابله کردن و امثال‌ذلک را «أنکَرَ علیه» می‌گویند. این مطلب منافات ندارد با اینکه خود شخص معتقد باشد.

  • جحد این است که اصلاً به‌طورکلی در مقام عناد است، مثل آنهایی که کافر هستند، ﴿ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمۡ وَإِنَّ فَرِيقٗا مِّنۡهُمۡ لَيَكۡتُمُونَ ٱلۡحَقَّ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ﴾،1 ﴿ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمُۘ ٱلَّذِينَ خَسِرُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ فَهُمۡ لَا يُؤۡمِنُونَ﴾2 و اصلاً کفر از اینجا می‌آید.

  • معنای کفر، کافر و مشرک

  • کفر به این گفته می‌شود که در مقام ظاهر، ابرازی کند که باطن او معتقد نیست. کفر یعنی پوشاندن، ﴿يُعۡجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلۡكُفَّارَ﴾3 چرا ﴿ٱلۡكُفَّارَ﴾ می‌گویند؟! چون زارع به شخصی می‌گویند که تخم و بذر را در زمین زرع می‌کارد و بعد با تراب روی آن زرع را کفر می‌کند و روی آن بذر را می‌پوشاند. کافر به کسی گفته نمی‌شود که معتقد بر خلاف است درحالی‌که واقعاً اعتقادش این است، بلکه کافر به کسی گفته می‌شود که در مقام کفر حق است، یعنی حق را می‌پوشاند. ﴿يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمۡ﴾، علماً و یقیناً و باطناً معتقد است به اینکه این رسول، رسول الله است و این رسول مِن قبل الله است اما کفر می‌کند و انکار می‌کند؛ او را کافر می‌گویند. آن کسی که واقعاً معتقد به این است که برای خدا شریکی هست، عبادت اوثان می‌کند، او را مشرک می‌گویند، اما کافر به کسی می‌گویند که در مقام عناد است و می‌خواهد کفر کند و روی حق را بپوشاند. اگر هم در جایی به او مشرک گفتند بالعنایه است، چون به او کافر می‌گویند.

    1. . سوره بقره (2) آیه 146.
    2. . سوره انعام (6) آیه 20.
    3. . سوره فتح (48) آیه 29.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

9
  • بناءً‌علیٰ‌هذا اصلاً مسئلۀ ما در باب ارتداد صورت دیگری پیدا می‌کند؛ یعنی اصلاً کسی که در مقام عناد نیست و انکار حکمی از احکام می‌کند ولو ضروری، اصلاً ثبوتاً هم کافر نیست، ثبوتاً هم مرتد نیست، بلکه معتقدش این است طبق ادلّه به این مطلب رسیده است که این مسئله وجود ندارد، مثلاً طبق ادلّه به این رسیده است که مُتِنَجّس، مُنَجِّس نخواهد بود ولو اینکه تابه‌حال همه این را ضروری می‌شمارند، یا مثلاًطبق ادلّه به این رسیده است که عصیر متخذ من النبیذ نجس نیست درحالی‌که خیلی از فقهاء [قائل به نجس بودن آن هستند].

  • تلمیذ: حالا استلزام قصدی هم نباشد استلزام عرفی که هست!

  • استاد: چرا استلزام عرفی باشد؟!

  • تلمیذ: بالأخره در عرف می‌گویند که این آقا خلاف ضرورت عمل می‌کند.

  • استاد: خلاف ضرورت عمل کند! شما خلاف ضرورت را استنباط کردید، ما هم از احکام استنباط کردیم، ما که خواب ندیده‌ایم یا مثل جوجه که از تخم بیرون نیامده‌ایم که یک‌دفعه همین‌طور فتوا دهیم! همان‌طور که الآن این‌طور فتوا می‌دهند!

  • تلمیذ: الآن می‌فرمایند که این آقا کاری می‌کند که اسلام آن را نگفته است.

  • استاد: نه، ایشان هم می‌گوید. می‌گوید: مطلبی را که من الآن می‌گویم، همان استفاده‌ای را کردم که فقهای شما تابه‌حال همین استفاده را می‌کردند. یعنی مرجع واحد، ادلّه واحد، سنن واحد است، او یک‌نحوه می‌فهمد و من یک‌نحوه می‌فهمم، این که اشکال ندارد! صحبت در این است که انسان در مقام انکار و عناد و امثال‌ذلک برآید. لذا ما از فتاوی مخالفی که مطرح می‌شود، استقبال می‌کنیم و صرفاً در مقام انکار برنمی‌آییم تا اینکه مسئله برای ما روشن شود که چه علتی باعث شده است. بله، یک‌‌وقت هوای نفس باعث شده است که فتوا دهند، و حتی می‌گویند که موسیقی هم که در رادیو و تلویزیون هست، دیگر موسیقی شادی نیست و خوب است که بهتر و خیلی عالی‌تر از آن را بگذارند و امثال‌ذلک. مشخص است که شخصی که چنین حرفی می‌زند، دیگر از ابده بدیهیات است که با ادلّه [مخالفت می‌کند!] کسی که این را حرام نداند پس موسیقی حرام به چه می‌گوید؟!

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

10
  • تلمیذ: اشکال می‌کنند و می‌گویند یک‌سری احکام مربوط به همان زمان و مکان است.

  • استاد: بله، حتی اگر این مسئله بر پایۀ دلیل و اصول موضوعه و متقنه باشد چه اشکالی دارد که شخصی چنین مطلبی را هم بگوید؟! ولی صحبت در این است که قضایا این‌طور نشان می‌دهند که این مطلب را در مقام جحد می‌گویند. این مسئله است که تمام مطلب ما بر این اساس دور می‌زند.

  • تلمیذ: اگر ظهورش کفرآمیز باشد ولی واقعاً باطنش کفرآمیز نباشد، آیا او دیگر محکوم نیست؟

  • استاد: نه‌خیر.

  • تلمیذ: ظهورش کفرآمیز است، درحالی‌که دِیدَن آقایان این نبوده است. من‌باب‌مثال مرحوم حلاّج خودش اعتراف می‌کند که حکم من اعدام است چون من چیزی را افشاء کردم که [نباید افشاء می‌شد]، درحالی‌که باطنش آن نبوده است و نظرش آن نبوده است ولی ظهورش کفرآمیز بوده است و خودش هم تأیید می‌کرد که باید طبق شریعت اعدام شوم و کشته شوم.

  • استاد: بله، اینکه می‌گوید: «طبق شریعت باید اعدام شوم»، صحبت در این است که این شریعت را چه کسی تعیین می‌کند؟ یک‌‌وقت این شریعت به‌دست شما است و شما برای محکمۀ حلاّج قاضی هستید، دراین‌صورت می‌توانید بگویید که نه، ظاهر کلام او هم کشف همان مطلب باطنی را می‌کند ولو اینکه خیلی‌ها متوجه آن نشوند. لذا شما کاری که نسبت به او می‌کنید این است که اعدامش نمی‌کنید، در جایی حبسش می‌کنید یا می‌گویید که این حرف را مطرح نکن، انسان داعی‌ای برای مطرح کردن ندارد. به‌قول معروف، کذب حرام است ولی صدق که واجب نیست! حالا شما مسئله‌ای را مطرح کنید که عده‌ای گمراه شوند. یعنی بحث در ارتداد نیست ولی بحث در این است که بر نفس همین عمل هم مسائلی مترتّب است. من‌باب‌مثال شما بخواهید اسرار مملکتی را فاش کنید، اسرار صدق است ولی فاش کردن اسرار موجب می‌شود که شما این را در دست دشمن قرار دهید، و حتی چه‌بسا ممکن است که افشاء اسرار یک مملکت از نظر قانونی حکم اعدام داشته باشد، به‌خاطر اینکه مصالح کلی مملکت به‌خطر می‌افتد، مفاسد مهم بر طرح این مطلب بار می‌شود و اینها همه صحیح هستند و کسی نمی‌تواند انکار کند! با [وجود] اینکه مطلب حقی است و دروغ و خلاف نیست و این شخص مسئلۀ حق و صدقی را افشاء کرده است اما صدق یک مسئله دلیل بر صحت افشاء نیست. من‌باب‌مثال ممکن است شما در منزل هم خیلی کارها را کنید، آیا فردا اعلام می‌کنید که من دیشب چه کار کرده‌ام و خصوصیاتش را هم شرح می‌دهید؟! عقلا شما را در چنین قضایایی مدح نمی‌کنند.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

11
  • تلمیذ: اعدامش از باب افشاء نیست، از باب این است که کفر است.

  • استاد: صحبت در این است که به این کفر نمی‌گویند، چون کفر ناشی از این می‌شود که یا اعتقاد خلاف توحید باشد یا اینکه اعتقاد خلاف توحید نباشد ولی کلام خلاف توحید باشد. حالا وقتی که اعتقاد توحیدی است، کلام هم منطبق بر آن اعتقاد است پس عین توحید است، چرا او را اعدام می‌کنند؟! به‌خاطر کفر بودن نیست بلکه به‌خاطر افساد است، چون بیان این مسئله موجب فساد است، موجب اختلاف است، موجب تشویش اذهان است، به‌خاطر این مسئله او را اعدام می‌کنند و اشکال ندارد. این‌طور نیست که شما هر کاری که می‌خواهید انجام دهید و موجب تشویش اذهان شوید، همان‌طور که ما در خیلی از مسائل و قوانین هم ممکن است که این کار را انجام دهیم.

  • تلمیذ: بحث مشکل شد! این بحث افسادی را که فرمودید، ما هم مسائلی را برای مردم می‌گوییم و بالأخره اغتشاش فکری ـ لااقلّش را ما می‌گوییم ـ ایجاد می‌کند.

  • استاد: یک نوع اغتشاش فکری است که اصل اعتقاد را ازبین می‌برد اما یک نوع اغتشاش فکری است که مقدمۀ برای تصحیح است، این چه اشکالی دارد؟! من‌باب‌مثال تابه‌حال می‌دانستند که ماهی اوزون‌برون حرام است، حالا شما می‌گویید که الآن ثابت شده است که ماهی اوزون‌برون فلس دارد و خوردنش اشکال ندارد، این مسئله یک اغتشاش فکری به‌وجود می‌آورد ولی اشکال ندارد، با این اغتشاش فکری که دین ازبین نمی‌رود. اغتشاش فکری به این می‌گویند که [در خصوص] یک نفر عامی ساده یا افراد جاهل که براساس معتقدات خودشان خدا و پیغمبر و دین و قرآن را طوری چیده‌اند، شما از اول با مطرح کردن قضیۀ وحدت وجود موجب می‌شوید که او اصلاً ‌نفهمد که چطور شد، دیگر نه خدا را دارد نه پیغمبر و نه چیزهای دیگر، بنابراین بین عمر و امیرالمؤمنین هیچ تفاوتی نمی‌گذارد! به‌طور‌کلی این کار ازبین بردن دین مردم است و چه‌بسا این اغتشاش موجب اعدام هم است و این مسئلۀ خیلی مهمی است! حالا ما اعدام و غیر اعدامش را می‌گوییم که آیا هست یا نیست ولی صحبت در چیز دیگری است.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

12
  • درهرصورت باید با مردم [به‌اندازۀ عقلشان صحبت کرد.] «نحن مَعاشِرَ الأنبياءِ اُمِرنا أن نُكلِّمَ النّاسَ على قَدرِ عُقولِهِم»،1 این مسئلۀ بسیار مهمی است! آن‌وقت حلاّج و امثال حلاّج از این قاعده تخطی کرده‌اند، لذا این مشکلات هم برای آنها به‌وجود آمد! آن قاضی طبق شرع می‌گوید که الآن حکمش مطابق با اعدام است چون کفر گفته است ـ حالا باطنش هرچه باشد ـ اما مثلاً اگر همین حلاّج را به‌دست ما می‌دادند، وقتی که این حرف را می‌زد، ما به حلاّج می‌گفتیم که آقاجان ما قبول داریم، اعتقاد و کلامت صحیح است اما این کلام شما مفسد است، زبانت را ببند، اگر زبانت را نبندی حبست می‌کنیم تا موقعی که بمیری! در چهار دیواری حبسش می‌کردیم تا بمیرد اما اعدامش نمی‌کردیم.

  • لزوم رعایت حکم ظاهر با حکم باطن در این عالم

  • اگر هم یک‌وقت کار به اعدام می‌رسید یعنی چاره‌ای نبود، این کار را هم انجام می‌دادیم، به‌جهت اینکه باید حکم ظاهر با حکم باطن در این عالم رعایت شود، نباید بین باطن و ظاهر خلط شود. ما چه می‌دانیم؟! بله، اگر قرار بر این باشد که او نتواند زبانش را ببندد و در حالی است که در آن حال نمی‌تواند خودش را کنترل کند و نمی‌تواند خودش را ضبط و حفظ کند، خدا حکم به قتلش می‌دهد، چه اشکال دارد که خدا هم این حال را به او داده است و هم گفته است که او را بکشید؟! مثل اینکه خدا عقرب را داده است و گفته است که او را بکشید یا حیّه و افعی را داده است و به افراد گفته است که او را بکشید یا برغوث2 را داده است و گفته است که او را بکشید. یعنی دو جهت باید به‌جای خود محفوظ باشند؛ جهت تکوین به‌جای خود و جهت تشریع هم به‌جای خود. اینکه حالا این مطلب صحیح است پس این اقدام نباید انجام شود، نه‌خیر! این مطلب غلط است!

    1. الکافي، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، ص ۲۳، ح 15.
    2. لغت‌نامه دهخدا: «کیک، کک»

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

13
  • حالا عبارتی که ایشان در مجمع البرهان دارند عبارت بسیار متقنی است! می‌فرمایند:

  • إذ الظاهر أنَّ دليلَ كُفره هو إنكارُ الشريعةِ و إنكارُ صدق النبي صلّى الله عليه و آله و سلّم مثلاً في ذلك الأمر مع ثُبوتِه يَقيناً عنده، فليس أنَّ كُلُّ مَن يَنكر مُجمعاً عليه، يكفر.1

  • این مسئله یقیناً برای او ثابت باشد. این‌طور نیست که هر کسی یک مجمعٌ‌علیه را انکار کند کافر است! خود بنده اصلاً هیچ اجماعی را قبول ندارم، این فتاوای اجماعی که از زمان شیخ طوسی به بعد هست، هیچ‌کدام را قبول ندارم! قبول ندارم، یعنی اجماع را قبول ندارم! این‌طور نیست که فتوا را قبول نداشته باشم! ممکن است که فتوا صحیح باشد. یک‌وقت مسئله ضروری دین است و یک‌وقت هم مسئله مجمعٌ‌علیه است. در مجمعٌ‌علیه یک مورد هم نداریم ـ اگر داریم، شما بیاورید ـ که در یک مسئله فقهاء اجماع کرده باشند و مخالف نداشته باشند. و اگر هم باشد، همه ضروریِ دین است مثل وجوب صوم، وجوب صلاة فجر یا وجوب حج که همۀ اینها جزء ضروریات هستند، اما مسائل اجماعی که ثبوت آنها به‌واسطۀ اجماعِ فقهاء ثابت شود، ما یک اجماع نداریم!

  • حصول علم، مدار ثبوت کفر

  • فإنَّ المدارَ على حصولِ العلمِ و الإنكار و عدمه، إلاّ أَنَّه لما كانَ حصولُه في الضروريِّ معلومًا غالبًا جَعَلَ ذلك مدارًا و حكموا به.2

  • مدار این است، مدارِ ثبوت کفر، بر حصول علم است. شخص منکر باید عالم باشد بر اینکه این اجماعی است، یعنی ضروری دین است یا ضروری دین نیست. «إلاّ أَنَّه لما كانَ حصولُه في الضروريِّ معلومًا غالبًا جَعَلَ ذلك مدارًا و حكموا به» از آنجایی که غالباً این مجمعٌ‌علیه ضروری است لذا در تعبیر از کفر، انکار ضروری را لحاظ کرده‌اند و گفته‌اند که ثبوت کفر به‌واسطۀ انکار ضروری محقق می‌شود؛ والاّ ممکن است که ضروری باشد و شخص عالم نباشد. اگر این‌طور باشد، دراین‌صورت منافات ندارد.

  • تلمیذ: حالا می‌شود بگوییم که ضروری برای همین شخص ـ کسی که منکر است ـ هم باشد.

    1. مجمع الفائدة، ج 3، ص 199.
    2. همان.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

14
  • استاد: نه، ‌اینکه ضروری گفته‌اند، برای شخص نیاورده‌اند بلکه ضروری نوعی و عرفی را مثال زده‌اند.

  • تلمیذ: پس دایرۀ‌ مسئلۀ ارتداد که فرمودید، به دامنۀ کفر هم خواهد رسید که اگر در کفر عناد نباشد، کفر ثابت نیست.

  • استاد: بله، ثابت نیست.

  • تلمیذ: پس آیا بیشتر کشورهای کفر مستضعف هستند؟

  • استاد: بله، إن‌شاءالله همۀ اینها را عرض می‌کنیم. البته این‌طور نیست که همه را مسلمان کنیم ولی خلاصه قدری قائل به توسعه می‌شویم. آن مقداری که به‌درد شما بخورد، شاید مقداری برای شما توسعه دهیم!

  • تلمیذ: این بحث دارالحرب و دارالکفر و نزاع با آنها، یکی‌یکی خودبه‌خود تحت تأثیر این فرمایش شما قرار می‌گیرند.

  • استاد: بله، همۀ اینها هستند. من قبلاً این بحث‌ها را انجام داده‌ام ولی متأسفانه نوشته‌هایش را نداشته‌ام.

  • تلمیذ: آیا مشهد فرموده‌اید؟

  • استاد: بله، من همین مباحث دارالحرب و حتی همین جنگ ایران و عراق را که چه احکامی بر آن مترتّب است. در حرب بین ایران و عراق، آیا حکم حربی بر آنها صادق است یا مسلمان هستند یا باید قائل به تفریق شویم.

  • تلمیذ: قضیۀ جنگ جَمَل هم همین است؟

  • استاد: بله، جنگ جمل، جنگ صفّین ... .

  • تلمیذ: حکم کردند که غنائمشان را بگیرند اما ...

  • استاد: تعقیبشان نکنید و به اسارت نگیرید.

  • خیلی مسئلۀ مهمی است اما کلّ مقداری که مثلاً صاحب جواهر دربارۀ ارتداد بحث کرده است، سه یا چهار صفحه است. سه صفحه یا چهار صفحه در بحث طهارت بحث کرده است، دو یا سه یا چهار صفحه هم در بحث ارتداد و دیات و قصاص بحث کرده است، همین! درحالی‌که خیلی مفصّل است! من خیال می‌کنم که مثلاً باید به اندازۀ یک‌سوم یا نصف این کتاب صحبت شود!

  • تلمیذ: مرحوم شیخ حسین حلی هم بحث کرده‌اند، آیا ملاحظه فرموده‌اید؟

  • استاد: نه.

  • تلمیذ: در همین شرح عروة بحث کرده‌اند.

  • مهم‌ترین منابع من در کلّ این مباحث، مطالبی بوده است که از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ شنیده و استفاده کرده‌ام. آنها خط فکری ما را تصحیح می‌کنند؛ البته با استفادۀ از سایر منابع، مثلاً در همین‌جا مسائل خیلی مهمی هستند.

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

15
  • خلاصۀ صحبت من در این جلسه این بود: علت اینکه ما تعابیر مختلفی از فقهاء راجع به مسئلۀ ارتداد، انکار ضروری، علم و امثال‌ذلک می‌بینیم، این‌طور نیست که اینها متن روایت یا مضمون روایات باشند بلکه تمام اینها توضیح و بیانی هستند که خود اینها از مجموعۀ روایات استفاده کرده‌اند. یعنی تعابیری که فقهاء آورده‌اند، من‌باب‌مثال شخصی گفته است که علم شرط در ثبوت ارتداد و کفر است یا شخصی گفته است که صرفاً انکار ضروری شرط است ولو اینکه عالم نباشد و صرف نشأت در دارالإسلام برای حکم به کفر کفایت می‌کند یا اینکه شخصی گفته است که باید مجمعٌ‌علیه باشد، شخصی گفته است ولو مجمعٌ‌علیه نباشد، ولو عندالمنکر یقینی باشد، یا شخصی مثل مرحوم صاحب جواهر ـ که کلامشان بسیار متین است ـ گفته است که اگر احتمال شبهه در او برود که به‌واسطۀ شبهه‌ای اعتقاد به‌خلاف پیدا کرده است، دراین‌صورت ثبوت کفر برای او نمی‌شود. تمام اینها محتوای ذهنی خود را نسبت به ثبوت ارتداد و کفر بیان کرده‌اند، نه‌اینکه مضمون روایات و احادیث و امثال‌ذلک باشد.

  • اینها دیده‌اند که روایات در جاهای مختلف و ادلّه در مواقف مختلفی آمده‌اند، من‌باب‌مثال در یک‌جا دیده‌اند که به حضرت گفته‌اند که دو نفر در مسجد کوفه «یُصلونَ إلی الوثن»، حضرت قبول نکردند و مثلاً یک شخص را فرستادند که تحقیق کند، تحقیق کرد و گفت: «بله صحیح است» مثلاً گفت: «أنَا رَأیتُهُما یُصلیان إلَی الصنم» بعد حضرت آن دو نفر را صدا زدند، وقتی که آمدند «أَنکَرَ علیهما وَ فَلَم یَقبَلا فأَمَرَ بقَتلهما» در اینجا دیگر نداریم که حضرت آنها را توبه دادند یا با آنها صحبت کردند و امثال‌ذلک بلکه حضرت فرمودند که دست بردارید! آنها دست برنداشتند و بعد حکم به قتل کردند.1 در اینجا یک شبهه پیش می‌آید که شاید واقعاً برای آنها از نظر اعتقادی مشکلی پیدا شده است، چرا حضرت بدون ارجاع به توبه و بدون صحبت، حکم به قتل کردند؟! لذا از اینجا استفاده کرده‌اند که صرفاً اگر شخصی تظاهر به کفر کرد «تَابا وَالاّ قُتلَ» مثلاً «اسْتَتْوَبَه والاّ قُتلَ»، دیگر نمی‌دانند در اینجا آن کاری که او کرده است، موقعیتی که او در این موقعیت آن کار را انجام داده است این بود که درمقابل او امام بود یعنی امام درقبال چنین شخصی قرار گرفته است و نیّت او را می‌داند و می‌خواند و حکم به قتل کرده است. فقهاء از این مطلب غفلت کرده‌اند! آن‌وقت با توجه به اینکه روایات در جهات مختلفی هستند، ما می‌بینیم که فتاوای مختلف داده‌اند ولی این فتاوا مضمون روایات نیستند، بلکه اینها محتوای ذهنی خود اینها است که از روایات استفاده کرده‌اند و در بعضی از موارد صحیح استفاده کرده‌اند و در بعضی موارد دچار اشتباه و خلط شده‌اند.

    1. وسائل الشیعة، ج 1۸، ابواب الإرتداد، باب 9، ص 556، ح 1:
      «عنِ الفُضیلِ بنِ یسارٍ عن أبِی عبدِ اللّهِ علیه السّلام أنّ رجُلینِ مِن المُسلِمِینَ کانا بِالکوفةِ فأتی رجُلٌ أمِیر المُؤمِنِین علیه السّلام فشهِدَ أنّهُ رَآهُما یصلِّیانِ لِلصّنمِ فقال لهُ: وَیحکَ لعلّهُ بعضُ مَن تَشَبَّه علیک. فأرسل رجُلًا فَنَظَرَ إِلیهِما و هُما یصلِّیانِ إِلی الصّنمِ فأتی بِهِما فقالَ لهُما: ارجِعا فأبیا فَخَدَّ لهُما فِی الأرضِ خَدّاً فأجَّجَ ناراً فطَرَحَهُما فِیهِ

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

16
  • این است که مسئلۀ ارتداد به‌عنوان مسئلۀ عویصه‌ای مطرح بوده است و ما این‌همه اختلاف و انظار مختلفی در اینجا می‌بینیم و البته مسئلۀ بسیار مهمی است! مسئلۀ امروز است، مسئلۀ یوم است، مسئلۀ عصر است!

  • تلمیذ: مسئلۀ سیاسی هم است.

  • استاد: مسئلۀ سیاسی است. بسیار مسئلۀ مهمی است و یکی از اشکالات مهمی که بر اسلام می‌کنند همین قضیه است، و به‌عنوان حریت در فکر، الآن این مسئله مطرح است که اگر اسلام قائل به حریت در فکر، رأی، تأمل و تفکر است پس این با مسئلۀ ارتداد منافات دارد! اگر هم اسلام مخالف حریت است بنابراین اصلاً دیگر «و علَی الإسلام اَلسَّلام»، دیگر چطور باید مطرح شود؟! همۀ اینها به‌خاطر این است که تابه‌حال مسئلۀ ارتداد آن‌طور که بایدوشاید در فقه مورد بحث قرار نگرفته است.

  • تلمیذ: جهودها می‌گویند که اسلام تیغ شمشیر است.

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: یعنی شما اگر برداشت صحیح کنید ...

  • استاد: شما هم برداشت صحیح کن، ما قبول داریم.

  • تلمیذ: درس خوانده باشی، زحمت کشیده باشی.

  • استاد: شما هم درس خوانده باشید، طبق ادلّۀ فلان و... بیایید، اصول بلد باشید، فقه بلد باشید، روایات بلد باشید، مبانی در امامت و نبوت و توحید مُنَقَّه باشد، برداشت کن ما خودمان قبول می‌کنیم، اشکال ندارد!

  • مرحوم مقدس اردبیلی، یک فقیه عادی

  • تلمیذ: قضیۀ مقدس اردبیلی چگونه بود؟ الآن آقایان خیلی به شخصیت ایشان دامن می‌زنند که ذکور را در تصدی قضا شرط نمی‌دانستند.1 نظر حضرت‌عالی نسبت به ایشان چگونه بود؟

  • استاد: ایشان یک فقیه عادی بود.

  • تلمیذ: می‌گویند که ایشان حریت داشتند و نسبت به افکار آزادی داشتند.

  • استاد: بله، ولی تمام که نیست! ایشان خیلی انحراف هم داشتند!

  • تلمیذ: یعنی ایشان به این مطلب تصریح کرده است؟!

  • استاد: نه، ذکر نکرده است. می‌خواست سوار خر شود، یکی به او نامه داده بود، سوار نشد.

  • تلمیذ: نامه‌های آن موقع با الآن فرق می‌کرد، نامه‌های آن موقع روی پوست بود.

  • استاد: نه آقا!

  • تلمیذ: شیخ احمد خوانساری اخیراً در بعضی از مدرسه‌های طهران مطرح کرده‌اند که ایشان از محتاطین خیلی خوب بوده است و باید در احتیاط‌هایی که انجام می‌دادند به ایشان تأسی کرد مثلاً از خیابانی که آن موقع متروکه بود عبور نمی‌کرد تا اینکه گرد و خاک روی لباسش ننشیند و ... .

    1. مجمع الفائدة، ج 12، ص 15:
      «و امّا اشتِراطُ الذُّكورةِ [شرائطُ القاضی]، فَذلك ظاهرٌ فیما لم یجُزْ لِلمَرأةِ فیه أمرٌ، وامّا فی غیرِ ذلك فَلا نَعلمُ له دلیلاً واضحاً، نعم ذلك هوَ المشهورُ. فَلَو كان إجماعاً، فلا بحثَ، والّا فالمنعُ بالكُلیةِ مَحلُّ بَحثٍ، إذ لا مَحذورَ فی حُكمِها بِشَهادةِ النّساءِ، معَ سَماعِ شَهادَتِهنَّ بین المَرأَتَینِ مثَلاً بِشَی‌ءٍ معَ اتِّصافِها بِشَرائِطِ الحُكمِ.»

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

17
  • استاد: بله، ایشان خیلی احتیاط می‌کرد.

  • تلمیذ: آیا این احتیاطات وجهی دارد؟ ظاهراً نباید به بعضی احتیاط‌ها هم توجه کرد.

  • استاد: نفس فهم از شریعت دلیل نمی‌شود بر اینکه استقامتی در همۀ موارد وجود داشته باشد؛ چون یک‌‌وقت فهم به حقیقت و متن دین می‌رسد، یک‌‌وقت هم فهم به متن دین نمی‌رسد بلکه فقط به ظواهر است، آن‌وقت احتیاط هم خودش جزء همین‌ ظواهر است. یعنی احتیاط هم یک عمل ظاهری می‌شود. من‌باب‌مثال برای کشتن یک پشه احتیاط می‌شود اما برای کشتن پسر پیغمبر نه! یا من‌باب‌مثال خوارج شکم یک زن را پاره‌ می‌کنند و بچه‌اش را بیرون می‌آورند و می‌گویند که آیا بچه‌ات پسر است یا دختر؟! بیرون می‌آوریم تا اینکه ببینیم کدام است! یعنی این احتیاط چون یک احتیاط ظاهری است و واقعی و حقیقی نیست، درواقع ذهن را خشک و جامد می‌کند. خود شما مشاهده می‌کنید دیگر! من یک‌وقت [صورت] برهانی این قضیه را مطرح کردم. جایی بود که یک دکمۀ یقه بستن را که این‌همه بحث می‌کردند که هر کسی باز کند محارب امام زمان علیه‌السّلام می‌شود که بعضی‌ها درآورده بودند، من گفتم که بر این دکمه بستن چه مصالحی بار می‌شود و بر نبستن آن چه مفاسدی بار می‌شود؟! اگر شما آدم محتاطی بودید و می‌خواستید واقعاً به عقلتان عمل کنید، هیچ‌وقت مفاسد بر این نبستن را که یک در هزار است، درمقابل مصالح بستن نمی‌گذاشتید که حالا اگر این‌طور باشد بهتر است! یک «بهتر بودن» را می‌گیرند اما این مفاسد عجیب‌ و غریبی را که بر این مترتّب است نمی‌فهمند! یعنی ادراک این قضیه برای اینها مشکل است.

  • این افراد هم همین‌طور هستند. یعنی احتیاط در یک قضیه مثلاً نرفتن در خیابان که گرد به او نخورد این احتیاط است اما همین مثالی که ایشان زدند مخالفت کردن با یک جریان که دشمن چقدر نفع برد و ایشان به دیدن آقای خمینی در نجف نرفتند و رسم بر این بود که ایشان برود. وقتی که آقای مصطفی خمینی از دنیا رفت، خود آقای خمینی صاحب عزا است و کسی که وارد می‌شود باید به دیدن او برود، به‌عنوان دیدن نرفتند و دشمن چقدر از این قضیه سوء استفاده کرد و بهره برد و امثال‌ذلک! قضیه چطور می‌شود که در چنین مسئلۀ به این مهمی احتیاط نمی‌کنید؟! لازم است که شما در اینجا احتیاط کنید!

کیفیت مختلف تعابیر فقهاء در ماهیت ارتداد - جلسه ۷

18
  • معلوم می‌شود که مسئله‌ این‌طور نیست، موارد متفاوت است، چون مدرکات فقط مدرکات سطحی است. و چون عمق ندارد، لذا حقایق حوادث به‌صورت هل واقعیه برای انسان جلوه نمی‌کند و به‌وجود نمی‌آید. لذا در اینجا توجیه می‌کند و می‌گوید که رفتن من تأیید است و بزرگ کردن است و امثال‌ذلک. اینجا این‌طور توجیه می‌کند، آنجا آن‌طور توجیه می‌کند. اینها به‌خاطر نرسیدن به حقیقت قضیه است.

  • لذا همۀ این احتیاط‌ها مسائل ظاهر هستند؛ یعنی احتیاط از بطن، حقیقت، سرّ و نور باطن سرچشمه نمی‌گیرد تا اینکه این احتیاط بتواند در سایر مسائل هم ظهور و بروز داشته باشد، بلکه براساس تفکر است و از مرحلۀ ظاهر تجاوز نمی‌کند، فقط یک تعبّد خشک است ولو بَلَغَ ما بَلَغ یعنی ولو اینکه خیلی هم احتیاط شود. گاهی‌اوقات اصلاً احتیاط به وسواس می‌رسد، یعنی این احتیاط باعث یک وسواس عجیبی می‌شود که خود آن خلاف احتیاط است؛ مثلاً احتیاط می‌کند و وضویش ظهر تا عصر طول می‌کشد اما نمی‌داند که فقط عمرش تلف شده است، پدرش درآمده است، وقتش تضییع شده است، به‌خاطر یک وضو هزاران کار حرام مرتکب می‌شود تا اینکه مثلاً لای ناخن آب برسد و... . تمام اینها احتیاط ظاهر است یعنی همه در مرحلۀ وسواس است.

  • دلالت نداشتن احتیاط بر تدیّن شخص محتاط

  • لذا اصلاً احتیاط، دلالت بر تدیّن نمی‌کند! به‌هیچ‌وجه! احتیاط، دلالت بر نفهمی می‌کند! کجا دلالت بر تدیّن می‌کند؟! نفهمی است!

  •  

  • اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد