پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهارتداد در اسلام
توضیحات
فصل چهارم: مقام اثبات و مقام ثبوت احراز ارتداد
هو العلیم
عبارات مختلف فقهاء در باب انکار ضروری (2)
سلسله دروس خارج فقه – ارتداد - جلسه نهم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
اقوال مختلف فقهاء در باب انکار ضروری
در جلسات گذشته صحبت در این بود که فقهاء در باب انکار ضروری عبارات مختلفی را نقل کردهاند؛ بعضی از آنها انکار ضروری را در صورتی موجب ارتداد و کفر میدانند که منکر، عالم به ضروری بودن آن باشد؛ بعضی از فقهاء انکار ضروری را بهنحو اطلاق موجب کفر و ارتداد میدانند سواءٌ اینکه منکر، عالم باشد یا عالم نباشد؛ بعضی از فقهاء انکار ضروری را در صورتی موجب کفر و ارتداد میدانند که نشو و رشد منکر در دارالإسلام باشد والاّ موجب ارتداد نخواهد بود؛ بعضیها هم مثل صاحب مجمع البرهان به انکار ضروری اکتفا نکردهاند بلکه انکار ولو غیر ضروریٍّ حُکمًا منَ الاحکام أو إعتقادًا مِنَ الإعتقادیّات عن عمدٍ و عالمًا را موجب کفر و ارتداد میدانند.1
علت اختلاف السنۀ فقهاء در باب ارتداد
السنۀ فقهاء در باب ارتداد مختلف است و این اختلاف از دو دلیل و دو جهت ناشی میشود:
جهت اوّل: اختلاف لسان روایات است که بهطور مختلف بیان شده است و در بعضی از روایات صرف انکار واجبی از واجبات یا حلالی از محلّلات یا حرامی از محرّمات را موجب کفر میداند و در بعضی از روایات جحد آمده است که انکار عَن علمٍ است. در بعضی از روایات مسئله به مقام علم شخص منکر تعلق گرفته است.
جهت دوم: احکام و ادلّهای که رافع حکم ناسی و خاطی و جاهل است و عدم العلم را هیچ موجب برای تعاقب جزاء یا تعاقب حقوق کیفری نسبت به شخص جاهل نمیداند. با توجه به این دو مسئله، اختلاف تعابیر فقهاء در اینجا پیدا شده است.
عرض شد که مرحوم صاحب جواهر برای منکر ضروری درصورتیکه مستلزم انکار نبی باشد، قائل به ارتداد شدهاند.2 البته همانطور که ما در روایات خواندهایم و مطالعه کردهایم استلزامِ انکار نبی نیست و این استلزامِ انکار نبی عبارت مستحدثهای در لسان فقهاء است که ظاهراً حاکی از مقام جحد و انکار است. این عبارت در روایات وجود ندارد و این معنا کأنّ در میان فقهاء یک امر ارتکازی بوده است که شخصی که منکر یک ضروری شود، صرف انکار ضروری یا حکمی از احکام [مرتد میشود] درحالیکه فقط انکار حکم است. اما ما باید ببینیم که این انکار در چه محدودهای میتواند قیام کند و موجب اثر شرعی باشد. اگر شخصی واقعاً قائل به رسالت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و توحید و بعث و امثالذلک باشد ولی حکمی از احکام را اعتقاداً قبول نداشته باشد، ما چه دلیلی میتوانیم بر کفر و ارتداد او داشته باشیم؟!
مرحوم آقا شیخ حسین حلّی در اینجا بر همان طریقه و روش مرحوم صاحب جواهر پیش آمدهاند و مطلبی را چندان اضافۀ بر آنچه که در جواهر هست بیان نکردهاند.
البته دو یا سه نکته هست؛ اینکه ضروری را بهمعنای بدیهی گرفتهاند، [معنای دیگر] ضروری بهمعنای خلاف ممکن است، یعنی درمقابل ممکن که لازم است ولی در اینجا گفتهاند که ضروری بهمعنای بدیهی است. نکتهای که ایشان در اینجا میخواهند توضیح دهند این است: کسی که یک ضروری را انکار میکند ولو خودش عالم هم نباشد، از این نقطهنظر کافر و مرتد است بهجهت اینکه انکار ضروری در حکم انکار اصل دین است.
منبابمثال کسی بخواهد علم ریاضی بخواند ولی بگوید که من جمع را در ریاضیات قبول ندارم! وقتی که شما جمع را قبول ندارید درواقع اصل ریاضیات را انکار کردهاید؛ یکی از ارکان ریاضیات جمع است. یا بگوید که میخواهم علم ریاضی بخوانم ولی اصلاً تفریق را قبول ندارم و اصلاً در عالم تفریق نیست، همۀ عالم وحدت است! در همۀ عالم وحدت و توحید حاکم است! مقام، مقام جمع است، تفریق و... یعنی چه؟! میگویند: آن یک حرف است و این یک مسئلۀ دیگر است! پس باید ایندو را از همدیگر جدا کنیم. یا اینکه بگوید: ما جمع را قبول نداریم، قائل به کثرت هستند. اگر جمع را قبول ندارید پس چرا خودتان بعضی وقتها آن را قبول دارید اما هرجا که ... ؟!
تلمیذ: بله، اگر اصول دین را قبول نکند میگوییم که این حرف هست ولی در احکام اینطور نیست؛ منبابمثال واقعاً خیال کند که نماز یک چیز بیجهتی است.
استاد: بله، حالا میخواهیم به این نکته برسیم. لذا خود مرحوم حلّی هم میخواهند به این مسئله اشاره کنند که منظور چیست.
حالا صحبت در این است: آنچه که اُمَّهات یک دین را تشکیل میدهد که با رفض از آن در واقع شخص اصلاً متدین به آن دین نخواهد بود؛ منبابمثال در مورد نماز داریم: «بُنِی الإسلامُ على خَمسٍ على الصّلاةِ و الزّکاةِ و الصّومِ و الحجِّ و الوَلایةِ و لم یُنَادَ بشیءٍ کما نُودی بالولایةِ.»1 حالا اگر شخصی اصلاً صلاة را قبول نداشت، مسلمان بدون صلاة، مسلمان نیست. یکوقت مسلمان نماز نمیخواند ولی قبول دارد اما یکوقت مسلمانی میگوید که اصلاً نمازی نیست! وقتی که میگوید: اصلاً نمازی نیست یعنی اصلاً اسلامی نیست. ایشان در این مقام میخواهند صحبت کنند که اصلاً ما کاری به علم و جهل منکر نداریم، کاری به این نداریم که آیا این انکار مستلزم انکار رسالت است یا نه، به این هم کاری نداریم. اصلاً فرض میکنیم که استلزام هم ندارد ولی بالأخره هر شخصی که قائل به نحلهای است، قائل به ملّتی است، قائل به دینی است، بالأخره این چه اعتقادی است و چه بروز و ظهوری دارد؟!
منبابمثال اگر شخصی علم طبابت را بخواند و بعد بگوید که من اصلاً دارو را قبول ندارم! میگوییم: اگر دارو را قبول نداری پس چرا علم طبابت خواندهای؟! پس میخواهی چهکار کنی؟! اینکه «اصلاً دارو را قبول ندارم» اصلاً معنا ندارد! اصلاً بهمعنای قبول نداشتن کلّ طبابت است. یا منبابمثال شخصی علوم متداولۀ امروزی را بخواند اما بخواهد آن اصول موضوعه و قضایای بدیهی اوّلیه در آن علم را انکار کند، او اصلاً آن علم را قبول ندارد، و دیگر بیجهت در این رشته تلاش میکند! همینطور کسی که فقه بخواند و بگوید که بنده روایت را قبول ندارم! پس شما که فقیه هستی چطور میتوانی فتوا دهی و بدون روایت استنباط کنی؟! ما هرچه داریم روایت است. با قرآن که نمیتوان فتوا داد، آیا میشود؟! اگر شما روایت را گرفتی و بگویی که من خبر واحد را قبول ندارم! خبر متواتر را هم قبول ندارم! پس چطور فتوا میدهی؟! پس چطور استنباط میکنی؟! پس کسی که حکم میکند به اینکه روایت حجت نیست، او درواقع اصلاً فقه را ازبین میبرد و انکار فقه میکند!
حالا اگر شخصی بگوید که اصلاً نمازی در اسلام نیست! اینطور نیست که این گفتن و انکار، مستلزم انکار و جحد رسول است، بلکه اصلاً نفس اعتقاد به این مطلب و نفس بیان این مطلب ردِّ اسلام میشود و کاری به انکار پیغمبر ندارد. برفرض پیغمبر را هم قبول داشته باشد و بگوید که ما پیغمبر را قبول داریم و روی سرمان هم میگذاریم اما نماز را قبول نداریم! مثل اینکه ممکن است یهود و نصاریٰ هم پیغمبر را دوست داشته باشند ولی مسلمان نیستند.
دخالت داشتن فرائض و واجبات فیحّدنفسه در تحقق اسلام
پس ایشان در اینجا در این مقام است که انکار ضروری از این باب موجب کفر است. آنوقت فتاوای فقهاء را بیان میکنند. و روایاتی که در اینجا آمدهاند در مقام این هستند که فرائض و واجبات فیحدّنفسه در تحقق اسلام دخالت دارند.
عن أبِيالصّبّاحِ الكِنانِيِّ عن أبِيجعفرٍ عليهِالسّلامُ قال: قِيل لِأمِيرِالمُؤمِنِين عليهِالسّلامُ مَن شَهِدَ أن لا إِله إِلاّ اللّهُ و أنّ مُحمّداً رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ كان مُؤمِناً؟ قالَ: «فأين فرائِضُ اللّهِ؟!» قال و سمِعتُهُ يقُولُ كان علِيٌّ عليهِالسّلامُ يقُولُ: «لو كانَ الإِيمانُ كلامًا لم يَنْزِلْ فِيهِ صومٌ و لا صلاةٌ و لا حلالٌ و لا حرامٌ.» قالَ و قُلتُ لِأبِيجعفرٍ عليهِالسّلامُ: إِنّ عِندنا قومًا يقُولُونَ إِذا شهِدَ أن لا إِله إِلاّ اللّهُ و أنّ مُحمّدًا رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ فهُو مُؤمِنٌ؟ قال: «فلِمَ يُضربُونَ الحُدُودَ و لِم تُقطعُ أيدِيهِم و ما خَلَقَ اللّهُ عزّوجلّ خَلْقًا أكْرَمَ على اللّهِ عزّوجلّ مِن المُؤمِنِ لِأنَّ الملائِكةَ خُدّامُ المُؤمِنِينَ و أنَّ جِوارَ اللّهِ لِلمُؤمِنِينَ و أنَّ الجنّةَ لِلمُؤمِنِين و أنّ الحُورَ العِينَ لِلمُؤمِنِين» ثُمَّ قالَ: «فما بالُ مَن جَحَدَ الفرائِضَ كان كافِرًا».1
«فأين فرائِضُ اللّهِ؟!» صرف شهادتین که ایمان نیست، فرائض هم باید باشد «لو كانَ الإِيمانُ كلامًا لم يَنْزِلْ فِيهِ صومٌ و لا صلاةٌ و لا حلالٌ و لا حرامٌ» ایمان که فقط کلام نیست، حلال و حرام این ایمان کجا رفته است؟! صوم و صلاة این ایمان کجا رفته است؟!
اگر قرار باشد بر اینکه فقط شهادت اَن لا اله الا الله و رسالت پیغمبر ایمان باشد پس چرا به اینها حدّ میزنند؟! چرا دست اینها را میبُرند؟! درحالیکه معلوم است اینها مسلمان هستند ولی این ایمان نیست. بعد حضرت میفرماید: «کسی که جحد فرایض کند، کافر است». کسی که انکار فرائض کند کافر است یعنی چه؟! اینطور نیست که این انکار، مستلزم انکار پیغمبر است و انکار پیغمبر مستلزم انکار توحید است و انکار توحید هم خودش موجب کفر است، سلسلهمراتب نیست. کسی که انکار فرائض کند، دیگر چیزی در دستش نیست. منبابمثال به او میگویند: آیا شما مسلمان هستید؟! میگوید: بله. میگویند: آیا نماز را قبول داری؟! میگوید: نهخیر! میگویند: روزه را قبول داری؟! میگوید: نهخیر! میگویند: زکات را قبول داری؟! میگوید: نهخیر! میگویند: حج را قبول داری؟! میگوید: نهخیر! میگویند: پس این چه اسلامی شد؟! چه فرقی بین شما و شخص یهودی هست؟! زکات را قبول نداری، حج را قبول نداری، نماز را قبول نداری، روزه را قبول نداری، پس چه چیز را قبول داری؟! دیگر چیزی نماند که قبول کنی یا قبول نکنی! پس این از باب استلزام نیست بلکه از باب این است که اگر کسی مسئلهای از اُمَّهات مسائل فقه و اسلام را جحد کند، دراینصورت کأنَّ خود آن اسلام را قبول نکرده است. این یک روایت بود و حالا در مورد آن صحبت میکنیم.
یک روایت، مکاتبۀ عبدالرحیم قصیر است که عرض شد. تا اینجا میآید که میفرماید:
و لا يُخرِجُهُ إِلى الكُفرِ إِلاّ الجُحُودُ و الاِستِحلالُ أن يقُول لِلحلالِ هذا حرامٌ و لِلحرامِ هذا حلالٌ و دانَ بِذلِك فعِندها يكُونُ خارِجًا مِن الإِسلامِ و الإِيمانِ داخِلاً فِي الكُفرِ.1
در اینجا انکار محلّلات و محرمات، موجب کفر است.
روایت دیگر صحیحۀ عبدالله بن سنان است که میفرماید:
مَن ارتکَبَ کبیرةً مِن الکبائر فَزعمَ أنها حلالٌ اَخرجه ذلکَ منَ الاسلام و عُذِّب اَشدَّ العَذاب.2
«کسی که کبیرهای از کبائر را مرتکب شود و بگوید که این حلال است، نفس ارتکاب و این زعم، او را از اسلام خارج میکند.»
اینطور نیست که حالا کبیرهای را مرتکب شود و لَم یزعم بلکه کبیرهای را مرتکب شود و بگوید که این حلال است. «زَعَمَ» بهمعنای این نیست که خیال میکند بلکه یعنی اینطور وانمود کند، أبرز، أظهر.
تلمیذ: گمان کند.
استاد: بله. یکوقت ممکن است در نظرتان کبیرهای از کبائر باشد و بعد هم با فتوا به این برسید که این حلال است، این فرق میکند؛ ولی زعم به این معنی نیست بلکه حلال بداند و مرتکب آن کبیره شود جحاداً و انکاراً.
تلمیذ: اطلاقش شامل این هم میشود، یعنی علم داشته باشد؛ اگرچه علمش از روی خیال باشد.
استاد: این که معنی ندارد بگویید: او از اسلام خارج میشود. میگوید: من با همان ادلّهای که شما استفادۀ کبائر را کردهاید، استفادۀ استحباب میکنم.
تلمیذ: پس مقید میکنید ... .
استاد: پس «زَعَمَ» معنایش این است؛ یعنی در عین اینکه بداند، جحاداً و انکاراً این را انکار میکند. [همین عمل] او را خارج میکند و اصلاً نیازی به استلزام انکار نبی ندارد، چون کسی که کبیرهای به این واضحی را انکار کند حکمش معلوم است!
اسلام یک محورهای کلی دارد؛ مثلاً شرب خمر در اسلام حرام است، شخصی میخورد و میداند حرام است، شخصی میگوید که اصلاً شرب خمر در اسلام جایز است، اصلاً چه کسی گفته است که حرام است؟! یا اینکه مثل آن وحیدی ملعون معروف که میگفت: «به شرع احمد مختار، حجاب لازم نیست!»3 او اصلاً حجاب را انکار میکند یعنی شبههای در این نمیبیند که او اعتقاد دارد یا ندارد! او اصلاً در اینجا ضروریای از ضروریات اسلام که از اُمهات تشریع اسلام است را برداشته است! یعنی اصلاً در اینجا نسخ اسلام کرده است!
حرمت زنا از مسائل مهمّۀ تشریع اسلام
این منظور حضرت است؛ کبیرهای از کبائری که اسلام بر آن پایه آمده است. منبابمثال عدهای از زنها نزد پیغمبر آمدند که اسلام بیاورند، حضرت فرمودند: «إنی أُبايِعُكُنّ علَی الإسلام أن لا تَزنیَنَ و ... .»1 من با شما بیعت میکنم که حرمت زنا از مسائل مهمّۀ تشریع اسلام باشد. حالا اگر شخصی بگوید که اصلاً زنا در اسلام حلال است! طبعاً در اینجا نمیتوانیم بگوییم که عالم نیست، چون حتی یهود و نصاریٰ هم اینها را حرام میدانند! فقط افراد لاابالی و امثال آنها حلال میکنند، آنوقت بیاییم و بهعنوان یک حکم و قانون اسلامی، حکم به حلّیت کنیم! این منظور از حرمت و حلّیتی است که در اینجا است. حالا منبابمثال ممکن است که دربارۀ عصیر عنبی که غَلیٰ و لم یَذهَب ثلثاه، بگوییم که از روایات استفادۀ حرمت نمیشود و استفادۀ نجاست نمیشود، دیگر نمیتوانیم بگوییم که این از مسائل مُهمّۀ اسلام است، بلکه این یک فتوا است.
حکم مویز و عنب مجفوف
آیا مویز داخل در عنب است یا نیست؟ آیا احکامی که مترتّب بر عنب است بر مویز و عنب مجفوف هم بار شده است یا نشده است؟
در اینجا دو دلیل هست: یک دلیل میگوید که اصل به خود ذات و به عدم تغیّر خصوصیات ذات برمیگردد که دراینصورت بین عنب مجفوف و عنب غیر مجفوف فرقی نیست. بعضیها میگویند که در اینجا تبدّل موضوع شده است و آن حکمی که مربوط به عنب است بر عنب مجفوف ساری و جاری نخواهد بود. اینکه حلال و حرام نیست، دو طرز استنباطی است که بیان میشود.
تلمیذ: دراینصورت اینجا مترادف میشود بین ضروری و آنچه مورد انکار واقع میشود، مثل رأس نسبت به جسد است که با نفی آن خود اسلام هم در خطر است که این همان بیان فقهاء میشود که بحث ضروری است. پس باید ضروری باشد اگر ضروری نباشد انکارش موجب کفر نیست.
استاد: میدانم، آنوقت مثالهایی که در باب ضروری میآورند، این مثالها مورد نظر است؛ مثالهایی که میآورند، میگویند که ضروریای از ضروریات دین در واقع به انکار پیغمبر برگردد.
اینکه الآن به انکار پیغمبر برمیگردد، ممکن است دو معنا داشته باشد: یکوقت نفس این انکار عند المنکر مستلزم انکار رسول است، یکوقت هم ضروری عند العرضة علی العرف، مردم این را مستلزم انکار رسالت میدانند. کدامیک از این دو مورد نظر است؟ آن کسی مثل صاحب مجمع البرهان که میگوید: مستلزم انکار پیغمبر است.1 ایشان خودشان غیرضروری را هم داخل کرده است.
منبابمثال شخصی معتقد است به اینکه شارع میگوید که این ماء حلال است و او عالماً و عامداً میگوید که هَذَا الماء نَجسٌ و حرامٌ! این شخص هم انکار رسالت کرده است، لذا خود ایشان هم این را میفرمایند که این قضیه فقط به احکام اختصاص ندارد بلکه در موضوعات هم همینطور است. اگر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بفرماید که منبابمثال در ذوالقرنین مسئله اینطور بود و کسی بگوید که ذوالقرنین را قبول ندارم و ذوالقرنین دروغ است! طبعاً در اینجا انکار رسالت کرده است چون ذوالقرنین در قرآن آمده است. یا اینکه من باب مثال پیغمبر بگوید: إنّی مِن بَنیکَنانَة واسترضعت مِن قُرَیش،2 اگر شخصی بگوید: پیغمبر دروغ میگوید! پیغمبر از بنیتمیم بوده است، از بنیکنانه نبوده است! این هم انکار رسالت است، انکار رسالت از این باب که این شخص کلام پیغمبر را رد میکند.
تلمیذ: یک مسئله در اینجا پیدا میشود و الآن هم مطرح است و دیگران در مقالات مینویسند که آیا این کلماتی که از پیغمبر صادر شده است همه وحی است تا اینکه ما بگوییم که انکار اینها مستلزم انکار رسالت است؟
استاد: بله، از قدیم گفتهاند که جناب آقای بزرگوار به حکم اللهّمَ بیر بیر، صبر کنید! حالا راجع به این مطالب یکبهیک صحبت میکنیم و کیفیاتش را بیان میکنیم. ما به این زودی در باب ارتداد از شما دست برنمیداریم! اگر این قضایا طول کشید، إنشاءالله حتی از پانزدهم [ماه صفر به بعد هم] اگر چنانچه رفقا به تبلیغ نروند، ما تا چند روز بعد آن هم ادامه دهیم. اینطور که بهنظر میرسد احتمال میرود که با این تعطیلاتی که ما داریم و این مباحث مختلفهای که اینجا ممکن است مطرح شود بحث ادامه پیدا کند.
بحثی که إنشاءالله حتماً باید این بحث را بررسی کنیم، بحث طهارت و نجاست کافر است که بسیار بحث مهمی است و من خیال میکنم که حالا اگر وقت داشته باشید، دیگر این را برای سال بعد نیندازیم چون بحث بسیار مهمی است! آیا اهل کتاب نجس هستند یا طاهر هستند و این مسائل که گفته میشود که منظور از نجاست کفار و مشرکین، نجاست و قذارت باطنی و معنوی است، آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟ آنوقت بحث ولد کافر در اینجا میآید. احکامی که مترتّب بر نجاست نسبت به آنها است و اینها مبتلیٰبه امروز است که عرض میکنم. لذا من خیلی درصدد هستم که اگر خدا توفیق دهد و بدائی حاصل نشود این بحث ما قبل از این ایّام تمام شود تا اینکه بتوانیم مطلب را به جایی برسانیم.
همۀ این مسائلی که شما میخواهید بفرمایید، اشکالاتی هستند که بر این مبانی وارد است، ما این اشکالات را برای وقتش گذاشتهایم.
فعلاً مبنا را در اینجا مطرح میکنیم که از چه باب بعضیها گفتهاند که این مستلزم انکار رسالت است.
لا شَکَّ و لا شبهة که اگر شخصی با اینکه اعتقاد دارد که پیغمبری بر او وحی میشود و میداند که صادق است، عالماً و عامداً بگوید: «پیغمبر دروغ میگوید» شکی در این نیست که این فرد کافر است! یعنی اصلاً هیچ کسی شک نکرده است! ولو اینکه این مطلبی را که انکار کرده است ضروری نباشد! حتی مرحوم حلّی میفرماید که در موضوعات هم همینطور است.
این مطلب اصلاً از دائرۀ بحث خارج است که شخصی واقعاً استکباراً و عناداً بگوید که پیغمبر دروغ گفته است یا اینکه منبابمثال پیغمبر را سبّ کند. این سبّی که عالماً و عامداً انجام میدهد یعنی او اصلاً آدم نیست نعوذ بالله! معنایش این است که اصلاً نعوذ بالله او چیز (دین) ندارد! یا اینکه منبابمثال عُمر وقتی که میگوید: «إنَّ الرَجُلَ لَیَهجُر»1پیغمبر که در اینجا نمیخواهد حکمی از احکام اسلام را بیان کند بلکه میخواهد اثبات موضوع کند، میگوید که دوات و قلم بیاورید تا اینکه من بنویسم. عُمر میگوید: «إنَّ الرَجُلَ لَیَهجُر» میگوید: «هذیان میگوید» درحالیکه یقین دارد که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم الآن هذیان نمیگوید. اگر واقعاً عُمر ـ واقعاً میگوییم، یعنی بدون هیچ حبّ و بغض ـ معتقد بود بر اینکه پیغمبر غَلَبَ عَلیه الوَجع و اَلَم، یعنی مرض بر پیغمبر غلبه کرده است و اینگونه حرف میزند، ما به عُمر اعتراض نداشتیم بهجهت اینکه اعتقادش است مثل اینکه دکتری بالای سر شخصی بیاید؛ حالا هر کسی میخواهد باشد و هر مرد بزرگی میخواهد باشد، بالأخره گاهگاهی بیهوش میشود، گاهگاهی حالت نسیانی بر او عارض میشود، حالا فرض میکنیم که پیغمبر هم باشد اگر واقعاً اعتقادش این بود اعتراض نداشتیم؛ ولی او که اعتقادش این نبود! او میدانست، لذا بهدنبال این بود که نهی کند و دائماً طرد کند و اجازه ندهد تا اینکه افراد بیایند! او میدانست که پیغمبر خیلی از خودش هم سالمتر است! عقل و مشاعر و شعورش هم از همه بیشتر است!
تلمیذ: در آن نامهای که به معاویه نوشته است، نسبت به رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم تعابیری به این نحو دارد که ایشان سحری کرده است، افترائی زده است،1 پس اینجا چطور است؟! با معاویه که دیگر این بازیها را نداشت!
استاد: بله، لذا ما میگوییم که مرتد است.
تلمیذ: نه، ما میخواهیم بگوییم که حتی اعتقاد به پیغمبری ایشان هم نداشته است؛ یعنی باطناً قبول نداشته است که ایشان پیغمبر است و به آن نرسیده است! آیا نمیتوانیم این را بگوییم؟
استاد: نه، این که اینطور نیست!
تلمیذ: ﴿ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمۡ وَإِنَّ فَرِيقٗا مِّنۡهُمۡ لَيَكۡتُمُونَ ٱلۡحَقَّ وَهُمۡ يَعۡلَمُونَ﴾2﴿ٱلَّذِينَ ءَاتَيۡنَٰهُمُ ٱلۡكِتَٰبَ يَعۡرِفُونَهُۥ كَمَا يَعۡرِفُونَ أَبۡنَآءَهُمُۘ ٱلَّذِينَ خَسِرُوٓاْ أَنفُسَهُمۡ فَهُمۡ لَا يُؤۡمِنُونَ﴾3
استاد: بله، او که نسبت به پیغمبری حضرت یقین داشت ولی استکبار و عناد و جحد داشت! شکی در آن نداریم! منتها در اینجا قدرت بیان و وحی پیغمبر را تعبیر به سحر کرده است! عمر واقعاً پیغمبر را میشناخت! یعنی از حالاتش این بود که اصلاً پیغمبر را میشناخت و اعتقاد داشت، معتقد به رسالت پیغمبر بود، جاهل نبود!
اعتقاد غلط شیعه دربارۀ عُمر
الآن عُمر در نزد شیعه یک هیولای عجیب و غریب جلوه میکند که اصلاً هیچ فهمی نداشته است! ولی عمر واقعاً پیغمبر را میشناخت و ادراک میکرد و علم داشت و خلاصه تمام این کارها از روی استکبار و امثالذلک بود، مثل معاویه! مگر معاویه امیرالمؤمنین علیهالسّلام را نمیشناخت؟!
تلمیذ: چقدر از او تعریف کرده است.
استاد: واقعاً شاید معاویه از ما بهتر امیرالمؤمنین علیهالسّلام را میشناخت!
تلمیذ: آیا عمر هم همینطور بود؟
استاد: عمر هم همینطور بود؛ مثلاً گفته بود: «لَولا عَلیٌ لَهلَکَ عُمَر»،4 «لا یبقی الله عمر طَرفَة عین بَعدَکَ یا علی»،5 همۀ این حرفها بهخاطر این بود که میدانست. آیا عمر نمیدانست که علم امیرالمؤمنین، علم باطنی است؟! ما بعد از هزار و چهار صد سال است میدانیم، آیا او نمیدانست؟!
علمای نصاریٰ نزد امیرالمؤمنین میآمدند، علمای یهود میآمدند، آنها از تورات [سؤال میکردند]، درحالیکه آنموقع اصلاً توراتی نزد امیرالمؤمنین نبود که به تورات نگاه کند و خبر دهد! از تورات باطنی آنها، توراتی که آن را در مخزن حبس کرده بودند و اجازه نمیدادند که کسی ببیند خبر میداد! یهودیهایی که آمده بودند، گفتند که برویم. آنها را بردند و تورات اصلی را آوردند. تمام اینها اعجاز است دیگر والاّ آنها مخفی کرده بودند و نمیخواستند کسی بفهمد! یا حتی راجع به این کتب و غیر اینها مسائلی بود که ادنیٰ شخصی که به مدینه میآمد، حکم میکرد به اینکه تمام علوم امیرالمؤمنین علوم لدنّی است. آنوقت آیا این عمر که بیست و چهارساعته با علی است نمیفهمد؟! آیا با پیغمبر هم بود نمیفهمید؟!
تلمیذ: اگر نشناخته بود که عمر نمیشد!
استاد: بله، جاهلی بود! جاهل بسیط بود!
حکم به زنا کنند و بچۀ شیرخوار را جلوی امیرالمؤمنین بیاورند، بعد حضرت بچه را ناطق کند و شروع کند به صحبتکردن و بگوید که این پدر من است و عمر میبیند!1
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد