پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهموانع حج ، و انواع آن
توضیحات
محور اصلی این جلسه، مرض و مریضداری به عنوان مانع استطاعت حج است و نشان میدهد که مسئولیت واقعی نسبت به یک بیمار نیز میتواند مانند بیماری خود فرد، مانع تحقق استطاعت شود. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی سپس بحث را به مفهوم مقدمات موصله و مقدمات عقلی تکلیف میکشاند و توضیح میدهد که مکلف در برابر تکلیف، موظف به فراهمکردن مقدمات لازم برای انجام آن است. در ادامه، تفاوت نگاه صرفاً اصولی با نگاه مبتنی بر تربیت و تزکیه بررسی میشود؛ بهویژه اینکه در مواردی که احتمال مسئولیت یا آسیب به دیگران وجود دارد، نمیتوان صرفاً با اجرای اصل برائت از تکلیف فاصله گرفت و احتیاط و تحقیق لازم است. با اشاره به روایات مربوط به احتیاط، دماء و اعراض و نیز جایگاه معرفت امام، بر عبودیت آگاهانه تأکید میشود. در پایان، مسئله اسقاط عمدی مقدمات تکلیف و ایجاد مانع برای انجام واجب بررسی میگردد.
هو العلیم
بررسی مانعیت مرض یا مریضداری برای واجب مطلق
نقش مسئولیت نسبت به بیمار در تحقق تکلیف شرعی
سلسله دروس خارج فقه ـ کتاب الحج ـ موانع حج و انواع آن ـ جلسه نود و دوم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث راجع به موانع استطاعت بود؛ البته موانع استطاعت مشخص است و آنچه که در روایات آمده است، مواردی است که طبعاً، بالإصالة و بالطبیعة میتواند مانع از تحقّق استطاعت شود.
مرض و ممرِّض بودن از موانع استطاعت حج
یکی از آن موارد، مرض است؛ حالا چه بلاواسطه یا باواسطه؛ یعنی فرقی ندارد که فرد مکلف مریض شود، یا اینکه نسبت به مریضی که از اقربای نزدیک است، ممرِّض، متعّهد و مسئول باشد؛ یا حتی نسبت به فرد دیگری که متکفّل او است، گرچه از اقربا نباشد، مثلاً مکلف، امور برادر ایمانی خود را بهعهده دارد و او الآن مریض شده است و شخص دیگری را غیر از او ندارد. این مسئله هم میتواند مانع استطاعت باشد! از نظر شرعی اینطور نیست که ما بگوییم: «فقط آنهایی که تحت تکفل و عائلۀ انسان هستند، مثل پدر و مادر یا زن و بچه، میتوانند جنبۀ مانعیت داشته باشند»، بلکه غیر اقرباء هم میتوانند مانع باشند، مثلاً شخصی متکفل همسایه یا رفیقش میباشد و امور آنها را به عهده دارد؛ یعنی از نظر عرف و واقع و تحقّق خارجی، به امور آنها رسیدگی میکند و آنها نیز غیر از او، کسی را ندارند تا بتوانند امورات خود را به آن شخص بسپرند.
دقت کنید که دایرۀ عائلیت و دایرۀ مسئولیت نسبت به این مسئله، وسیع است! واقعاً اگر این شخصِ مریض، کسی را غیر از همین فرد مکلف ندارد، در اینجا استطاعت برای مکلف حاصل نمیشود. او باید بماند و ممرّضیت فرد مریض را انجام دهد، البته درصورتیکه فرد دیگری نتواند این کارها را بدل و عوض از او انجام دهد.
تخلیۀ سرب و آن اموری که بهعنوان مقدمۀ موصله، لازمۀ تحقّق وجودی تکلیف هستند نیز به همین کیفیت میباشند و از آنها به مقدمات وجودیه یا مقدمات عقلیه تعبیر میشود. البته مقدمات عقلیه جنبۀ اوسعی از مقدمات وجودیه دارد که شامل نفس تکلیف، بلوغ، عقل، صحت و امثالذلک میشود؛ لذا بعضیها مقدمات عقلیه را اعمّ از مقدّمات وجودیه گرفتهاند و بعضیها حدّ فاصلی بین این دو قائل شدهاند و از این نقطهنظر تفاوتی ندارند. بالأخره بحث راجع به مقدمۀ موصله است که یا در آن مقدمه، جهات خارجیه مثل تکلیف و عقل، دخیل هستند یا جهات خارجیه دخیل نیستند و لحاظ شخصّیه است؛ مثل امور سماوی یا غیر سماوی که پیش میآید، به بیان دیگر، یا امور خارجیهای است که خود شخص در آن دخالت دارد یا اموری است که بهواسطۀ جوانب و اطراف پیش میآید و شخص در آن دخالتی ندارد. بستن و انفتاح حدود، تخلیۀ سرّب و امنیت طرق، همه از مطالبی میباشند که در اینجا مطرح میشوند. همینطور مسائل دیگر و جهات دیگر مانند احتمال خوف بهطوریکه در آن قضیهای که امسال پیش آمد و احتمالی که در آنجا دادند،1 این هم از مطالبی بود که باید روی این قضیه بیشتر تأمّل میشد و اینها چیزهایی است که باید اهل خبره راجع به آن نظر دهند و حالا آنها یا حکم به جواز یا حکم به منع خواهند داد.
طبعاً به حکم عقل و سیرۀ عقلائیه، عند وجود الخطاب من المولیٰ، مکلف باید برای ترتیب مقدمات موصله، برای انجاز تکلیف در خارج اقدام کند. این حکم عقل است و مکلف نمیتواند دست روی دست بگذارد و توقع داشته باشد تا آن تکلیف، خودبهخود در خارج تنجّز و تحقّق پیدا کند! ـ تنجز یعنی تحقّق خارجی پیدا کند ـ این مسئله عقلاً محکوم و باطل است و سیرۀ عقلائیه هم در این مسئله بر خلاف این مطلب است. وقتی که مولا مطلبی را عرضه میدارد، شما در همۀ امور خارجی مشاهده میکنید که خود شخص، قیام به تهیۀ مقدمات میکند و آن مقدمات را برحسب فهم خودش، برای رسیدن به آن مسئله تنظیم میکند؛ مثلاً اگر نیاز به گرفتن پاسپورت باشد، بهدنبال پاسپورت میرود؛ چون میداند گرفتن پاسپورت، یک ماه زمان لازم دارد؛ لذا این کار را به تأخیر نمیاندازد تا هفتۀ آخر که آن حَمله و کاروان میخواهد حرکت کند، بهدنبال پاسپورت برود! دراینصورت، دیگر فرصتی باقی نخواهد ماند و وقت فوت میشود و عُقلا او را بر این تفویت وقت، مذمت میکنند و او هم نمیتواند بگوید: «من نمیدانستم!» حتی بر این ندانستن «هلّا تعلّمت» میآید؛ چون در روایت داریم:
عن ابن زیادٍ قال: سمعت جعفر بن محمدٍ علیهالسّلام و قد سُئلَ عن قوله تعالی: ﴿فَلِلَّهِ ٱلۡحُجَّةُ ٱلۡبَٰلِغَةُ﴾، فقال: إنَّ اللّهَ تعالی یَقُولُ للعبدِ یومَ القیامةِ أ کنتَ عالماً؟! فإن قالَ: نَعَمْ، قال له: أ فلا عَمِلْتَ بما عَلِمْتَ و إنْ قالَ کنتُ جاهلاً، قال له: أ فلا تَعَلَّمْتَ حَتَّیٰ تَعْمَلَ فَیُخْصَمُه و ذلکَ الحجّةُ البالغةُ. 1
عبارت «هلّا تعلّمت» به حکم عقل اشاره دارد.
تفاوت نگاه صرفاً اصولی با دیدگاه متکی بر تربیت و تزکیه در استنباط
مسائل اصولی و عقلی چیزهایی نیست که فقط اختصاص به برههای دون برهه و یک موقعیت، دون موقعیت داشته باشد. آنچه را که ما تابهحال در مبانی اصولی یاد گرفتهایم و به ما آموختهاند، این است که تا وقتی که حکم بهدستتان نرسید، به حکم برائت، اباحه، «رُفِع ما لایعلمون»2 و امثالذلک میتوانید فرار کنید! در هر جا که میبینید، تکلیفی نیامده است و مقام اجمال و عدم بیان است، در آنجا برائت جاری کنید و مسئله را رها کنید! ولی در مکتب تربیت و تزکیه، خلاف این مطلب را میگویند! میگویند: «باید خودت بهدنبال حکم بروی!» نباید بگویی که مقام اجمال و تعارض و تناقض و تضاد در نصوص است، یا اینکه مقام اجمال و فقدان و ابهام نص است و از این مسائلی که مرحوم آخوند، اینها را به اقسام تسعه تقسیم کرده و فرموده است: «در همۀ اینها حکم برائت جاری میشود و باید از آنها رد شد.»3
این قسم بحث کردن و بیان مطلب، راجع به افرادی است که میخواهند از زیر بار تکلیف مولا شانه خالی کنند!
بله! در مقام اجمال نص، مکلف تقصیری ندارد و مطلب به او نرسیده است، پس باید برائت جاری کند، مثل سایر موارد [از فقدان و تعارض.] مثلا اگر شک کند که لباسش نجس است و اگر ترتیب اثر دهد، تکلیف اضافه بر او مترتب شود، باید حکم طهارت جاری کند؛ یا مثل شبهات تکلیفیه که در همۀ آنها [مرحوم آخوند هم] مثل مرحوم شیخ، قائل به برائت در این موارد شدهاند!
جریان احتیاط در بسیاری از موارد
ولی اگر درنظر رفقا باشد، در مقام احتیاط و در شبهات اجمالیۀ علم اجمالی، عرض کردیم که بسیاری از این موارد، مورد احتیاط است! نه مورد برائت! بنده در مقام تکلیف نمیتواند خود را مجزّا بداند، متأسفانه واقعاً انسان چه چیزهایی میشنود! اصلاً سرمان سوت میکشد! بهطورکلی چگونه باید این مسائل را درنظر گرفت؟! شارع در مورد اَعراض و دماء، قاعدۀ کلی بهدست ما داده است و میگوید: «الحدود تدرء بالشبهات»1 و این بیان شارع، دایرۀ وسیعی دارد! این مسئله خیلی مهم است! به مجرد احتمال، باید نسبت به آن فرد، حفظ دماء شود و این مسئله مورد توجه قرار بگیرد، آنوقت ما کجا میتوانیم خود را از زیر بار مسئولیت رها کنیم و به مجرد حکم برائت و سایر مواردی که همه بیان کردند، از زیر بار مسئولیت رها شویم؟!
عدم تسامح شارع در دماء و أعراض
شارع در مواردی مثل مسائل طهارات و نجاسات، قائل به تسامح شده و مشخص است، امّا آیا شارع در مسائل دماء و فروج و اعراض و امثالذلک قائل به تسامح است؟! خیر! بلکه شارع در آنجا اشدّ احتیاطات و تحقیقات و ألزمِ موارد وقوف و توقفات را لحاظ کرده است! تا اینکه حکم مسلّم باشد و هیچ نوع احتمالی از هر جهتی در جریان حکم و تحقّق موضوع وجود نداشته باشد.
این کیفیت بیان حکم و مسئله در اجرای اصول عملیه، در ظرفِ فرار از تکلیف، جلوه میکند و اِلّا چگونه انسان میتواند این مسئله را نادیده بگیرد؟! به این مسئله خیلی توجه کنید که بسیار مسئلۀ دقیق و مهمی است! وقتی که نگرش ما نسبت به مبانی کلامی، نگرش عبد جاهل نسبت به مولا باشد، عبد جاهل، زنگی، زباننفهم و بدون هیچ نوع ثقافه و تربیت که نسبت به مولا هیچ انگیزه، علم و معرفتی ندارد، اِلّا اطاعت خَشَبانه، که اسمش را اطاعت حدیدیه، چُدنی، چوبی و مسی و مِفرَغیه، که اگر مولا بگوید: «کاری را انجام بده»، میدهد و اگر بگوید: «انجام نده»، نمیدهد! حدید هم همین است، آن را کوک میکنند و راه میرود، دوباره آن را کوک میکنند، برمیگردد! کنترلش میکنند و به اینطرف و آنطرف راه میرود! اگر مبنای ما به این نحو باشد، وقتی مولا به ما بگوید که عملی را انجام دهید، انجام میدهیم؛ درحالیکه نمیدانیم حقیقت و مفهوم این عمل چیست و چه اثراتی بر ما میگذارد و چه مراتبی برای ما به بار میآورد، یا اینکه مولا این امر را از روی چه غرضی بیان کرده است. در تمام این موارد میگوییم: «به ما چه مربوط است؟!» وقتی که عبد در مقام اطاعت از مولا این مطلب را برداشت میکند که مولا گفته است: «عملی را انجام بده» و فقط میداند که بر انجامدادن این عمل، بهشتی مترتّب است که کیفیت آن همین حورالعین است و بر ترک این عمل، عقاب و دوزخ مترتّب است، اگر همین مقدار باشد، دیگر وقتی که خبر و حکم رسید و تکلیف منجز شد، در آنجا اقتضای تکلیف، اتیان مأمورٌبه و تحقیق خارجی است؛ وقتی که تکلیف در مقام اجمال بود، حکم به برائت میشود، فقط همین!
امّا اگر گفتیم: «عبد به مصداق آیۀ شریفۀ: ﴿مَا خَلَقۡتُ ٱلۡجِنَّ وَٱلۡإِنسَ إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ﴾،1 باید به مقام ﴿إِلَّا لِيَعۡبُدُونِ﴾ و به إلّا لیعرفون برسد»، [آنوقت مطلب فرق میکند.] ما باید کلام سیدالشهدا علیهالسّلام را مدنظر قرار دهیم که فرمود: «معرفة أهل کلِّ زمانٍ امامَه الّذی یجب علیهم طاعتُه.»2 کلام سیدالشهدا در این مقام، معرفت شناسنامهای امام نیست؛ یزید بن معاویه و شمر هم امام حسین را میشناختند و میدانستند که پدر و مادر و جد او کیستند! این معرفت، بیارزش و شناسنامهای است که همه دارند!
لزوم توجه به جایگاه امام معصوم علیهالسّلام و اصحاب در فهم ادله و عرف
اینکه حضرت فرمودند: «معرفة أهل کلِّ زمانٍ امامَه»؛ امام را بشناسند، یعنی امام را به نور و حقیقت ولایت و واسطیت آن، بین المبدأ و الخلق و تسلّط، هَیمَنه و سیطرۀ ولایت در همۀ شئون و امور عبد و تجلی نور ذات در مجرای ولایت، بشناسند! عزیز من! مگر این کشک است؟! این معرفت کجا و آن کجا؟!
اینکه بعضی از بزرگان مانند مرحوم شیخ محمدعلی کاظمی میفرمودند: «عبد در مقام عبودیت فقط باید عبادت کند و کاری نداشته باشد به اینکه مولا کیست»1 این عبادت از قسم اوّل است که بیان کردیم؛ یعنی همان عبادت چدنی، چوبی، مفرغیه و مسی، و اِلّا جناب آقای حاج محمدعلی! آیا آن عبادتی که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسّلام میگوید: «لم أَعبُدْ رَبّاً لم أَرَه»،2 همین است؟! جناب آقای کاظمی و کسانی که بهدنبال او هستید و مسلک او را دارید و ترویج میکنید، آیا آن عبادتی که تیر از پای حضرت درآوردند و متوجه نشد، همین است؟!3 آیا آن عبادتی که موسی بن جعفر علیهماالسّلام، صبح سر به سجده میگذارد و ظهر سر از سجده برمیدارد،4 همین است؟! آیا شما هیچ وقت این کارها را انجام دادهاید؟! آیا چون حضرت در زندان بیکار بود، به این نحو عبادت میکرد؟! آیا امام علیهالسّلام همین را میفهمد که شما میفهمید؟! اگر اینطور بود که دیگر صبح تا ظهر، سجده نمیکرد! او چه حالی دارد که به این نحو سجده میکند؟! حضرت امیرالمؤمنین علیهالسّلام چه حالی داشت که ابودرداء میگوید: «میدیدم شب در نخلستانها میافتاد!»5 این قضیه چه بوده است؟! حالا اینها ائمه هستند، اصلاً نسبت به ائمه علیهمالسّلام صحبت نمیکنیم، بلکه راجع به اصحاب ائمه میگوییم؛ اگر حالات حبیب بن مظاهر را نمیدانید، بروید مطالعه کنید تا بفهمید او قبل از عاشورا ـ وقتی که در کوفه بود ـ چه کسی بوده است! بروید مطالعه کنید تا بفهمید مسلم بن عوسجه یا سلمان چه کسانی بودهاند! آیا سلمان که ده درجه ایمان را طی کرد،6 همین بود که شما میگویید: «وظیفۀ عبد فقط عبودیت است و نباید کاری به مولا داشته باشد»؟! حالا هر کسی میخواهد باشد! آیا مقداد و عمار اینطور بودند تا اینکه به این مقام رسیدند که حضرت فرمودند: «یَقول فیه النّبی صلَّی اللَه علیه و آله: عمَّارٌ مع الحقّ و الحقُّ مع عمَّارٍ یدور معه حیث دار.»7
عمار که حضرت راجع به او فرمودند: «او مثل پردۀ بین دو چشم من است»،1 آیا معنای این کلام، این مقام از معرفت است؟! عبد فقط باید عبادت کند؟! تمام شد! چرا ما باید چشم خودمان را بر حقایق ببندیم؟! چرا مراتبی را که وجود خارجی دارند، انکار میکنیم؟! چرا باید اینطور باشیم؟! واقعاً خیلی باعث تأسف است که مسائل و مبانی پایهای ما باید طوری شکل بگیرد که آن بنایی که بر این مبانی گذاشته شود، اینگونه باشد! چرا باید اینطور باشد؟! چرا نباید مبانی ما، مبانی تربیتی و تزکیه باشد؟! چرا نباید اصول ما براساس تکلیف، تربیت، تزکیه و رسیدن به مقامات توحید پایهگذاری شود؟! چرا نباید از این دیدگاه، مبانی اصول پایهگذاری شود؟! باید به این مسائل رسید، این مسائل از پای منقل نیامده است! آقاجان! اینها چیزهایی است که همین ائمه علیهمالسّلام فرمودند. مگر ائمه نفرمودند که «سلمانُ بحرٌ لا یُنزَف»؟!2 آیا این کلام را بنده گفتهام؟! خیر! این کلام از امام معصوم علیهالسّلام است؛ ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ * إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ﴾.3
پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم راجع به میثم فرمودند: «یا علی! خداوند مردی را رفیق تو میگرداند که تا روز قیامت، عالِم به اسرار خواهد بود!»4 این کلامی است که پیغمبر راجع به میثم فرمودند. آیا میثم امام بود؟! یا از اصحاب امام بود؟! آیا حبیب بن مظاهر، محمد بن مسلم، کمیل، جابر بن یزید جعفی و سلمان امام بودند یا شیعه و اصحاب امام بودند؟!
چون بسیاری از مردم اینطور هستند، ﴿بَلۡ أَكۡثَرُهُمۡ لَا يَعۡلَمُونَ﴾5، پس ما هم باید پایه را براساس اوهام آنها بگذاریم؟! خیر! ما باید پایه را براساس حق بگذاریم. هر کسی میخواهد، بسم الله! این مسئلۀ خیلی مهمی است که از آن غفلت شده است و باید به آن رسیدگی شود، اگر عبدی در مقام عبودیت بهدنبال تزکیۀ خودش باشد، دیگر نمیگوید: «برائت جاری کن»، بلکه «هلّا تعلمت» را بهجای اجرای برائت و امثالذلک ـ در هزار موردی که نباید در آنها اصل برائت را جاری کرد ـ مطرح میکند! روایات باب احتیاط از نظر حجیت کمتر از روایات باب برائت و اباحه نیستند.
جایگاه ادلۀ احتیاط و ضرورت احتیاط در مقام عبودیت
امام صادق علیهالسّلام روایت «قِفْ عِندَ الشُّبهة! فَإِنَّ الوُقوفَ عِندَ الشُّبُهَاتِ خَيرٌ مِنَ الِاقتِحَامِ فى الهَلَكات»1 را برای چه کسی و چه وقتی بیان فرمودند؟! برای حفظ دماء فرمودند: «قِفْ عِندَ الشُّبهة»، تا کسی بیجهت کشته نشود، بیجهت عِرض و آبروی کسی ریخته نشود. این کلام امام صادق باید بهعنوان اصل اصولی در امور اجتماعی ما مورد توجه قرار بگیرد! حالا اگر مسائل و مطالب را به نحو دیگری بیان میکنند، در حال و هوای خود است و حساب خودش را دارد، امّا امام علیهالسّلام اینطور صحبت نکرده است و مسئله را به این قِسم بیان نفرموده است! مطلب در اینجا زیاد است و اگر بخواهم موارد را نقل کنم واقعاً غیر از حسرت و تأسف، چیزی عاید ما نخواهد شد!
اگر عبد در مقام عبودیت بهدنبال این قضیه باشد که این عملی را که مولا به او فرموده است: [«انجام بده»،] براساس یک مصلحت نفسیه، تقریب نفس، تجرید نفس و تلطیف نفس است، آیا دیگر برائت جاری میکند؟! آیا میگوید که به من چه مربوط است؟! آیا مقام اجمال و تناقض و تعارض و امثالذلک را مطرح میکند؟! یا اینکه دربهدر بهدنبال تکلیف میگردد؟! دربهدر کتابها را میگردد که چهکار کند؟! نمیگوید: «برائت جاری کنم، نمیدانم، اجمال است، تکلیف نیامده است، شبهات تکلیفیه است و در شبهات تکلیفیه هم باید برائت جاری کرد!»
این شبهات تکلیفیه در کجا و در چه موقع [باید لحاظ شود؟!] ما باید ملاحظه کنیم، وقتی که مولا حکمی را القاء میکند، عقل به «هلّا تعلمت» تمسک میکند و میگوید: «باید حدود حکم را پیدا کنی، نباید دست روی دست بگذاری و بخوابی، بلکه باید تحقیق و تفحص کنی تا حدود و مقدمات مطلبی را که مولا فرموده است، پیدا کنی و بفهمی که کیفیت تحقیق و تکوین خارجیۀ آن، به چه نحو است. وقتی که همه را پیدا کردی و به یک موضوع رسیدی، آنوقت باید به میزان وُسع و به میزان سعۀ فحص، به آن عمل کنی! در آنجایی هم که شک میکنی، باید احتیاط کنی و هر دو عمل را انجام دهی!»
البته توجه داشته باشید که این کار، احتیاط از باب وسواس نیست که خیلیها به آن مبتلا هستند و کار بسیار اشتباهی است. این احتیاط، از این باب است که تکلیف باید انجام بگیرد! همانطور که حضرتعالی موقع دارو خوردن برای سردرد و رودهدرد، احتیاط میکنی و دو تا دارو را با هم میخوری و دیگر نمیگویی که چون مقام تخییر است، پس یکی را میخورم و در دیگری برائت جاری میکنم! امّا موقع نماز که شد میگویی: «یکی را میخوانم، کافی است!» در دیگری برائت جاری میکنی و منبابمثال میگویی: «إنشاءالله روبهقبله است!»
این طرز فکر و مبنای اوّل است که میگوید: «یکی را خواندی، رها کن! بالأخره یا اینطرف هستی یا آنطرف!» امّا طرز فکر دوم میگوید: «چون باید از این نماز اثری مترتب شود؛ لذا باید بعد از تحقیقات و فحص، دو بار، سه بار، چهار بار، ده بار و یا بیست بار نماز بخوانی ـ حالا اینها چیزهایی است که من اضافه میکنم! ـ و باید به آن مرتبهای برسی که احساس کنی حالا دیگر مولا از تو راضی شد و رضایت را به او تحمیل نکردی!»
چون یکوقت ما رضایت را به او تحمیل میکنیم؛ مثلاً میگوییم: «مطلب را که نگفتی و من هم که نمیدانم قبله کدام طرف است، علامت هم که ندارد، پس بخوان و برو!» نه، این نشد! یکوقت هم میخواهی رضایت او را به دست بیاوری و آن چیزی را که مولا به تو گفته است انجام دهی؛ ـ البته موارد فرق میکند، شرع در بعضی از موارد قائل به تسامح است و در بعضی از موارد قائل به تسامح نیست ـ لذا باید در آن موارد تحقیق و فحص کنی، رضایت را به دست بیاوری؛ مثل مواردی که انسان در مسائل اجتماعی و امثالذلک مشاهده میکند، منبابمثال میخواهد بین دو نفر قضاوت کند، یک نفر شروع به گریه کردن میکند، آدم دلش میسوزد، امّا باید صبر کند تا دیگری هم بیاید و حرفش را بیان کند، دوباره به این هم نباید اکتفا کرد، باید برود عمه، پدر، مادر و همسایۀ او را ببیند و از آنها سؤال کند، تحقیق کند؛ منحیثالمجموع وقتی که همه را دید و اطمینانی نسبت به موضوع برایش پیدا شد، آنموقع باید حکم کند. این حکم عقل است و سیرۀ عقلائیه همین است!
نتیجۀ مطالب نسبت به اسقاط عمدی مقدمات تکلیف
بههمین دلیل، وقتی که مولا حکم به وجوب حج یا وجوب صوم یا صلاة میکند، آیا من میتوانم عملاً کاری انجام دهم که فردا نتوانم روزه بگیرم و اختیاراً روزه را از خود سلب کنم؟! مثلاً امروز که قاعدتاً باید شش ساعت کار کنم، چهار ساعت دیگر هم به آن اضافه میکنم و مجموعاً ده ساعت کار میکنم، درحالیکه قطعاً میدانم این چهار ساعت کار، روی اعصابم اثر میگذارد، سردرد خواهم گرفت، مریض میشوم و فردا از روزه گرفتنِ ماه رمضان محروم میشوم! آیا این چهار ساعت کار کردن ـ گرچه موجب درآمد بیشتر میشود ـ جایز است؟! جایز نیست! بنده نظر مجتهدین و فقها را نمیدانم. چون این چهار ساعت کار کردن موجب میشود تا تکلیفی را که شارع مرا بهحسب جری عادت، به آن امر کرده است، انجام نشود.
نمیتوانم بگویم که هنوز تکلیف نیامده است؛ چون از اوّل ماه رمضان یک تکلیف کلّی میآید که هر فرد از ایام شهر بهعنوان وجوب استقلالی مِن ناحیةٍ و بهعنوان وجوب ارتباطی مِن ناحیةٍ أخریٰ، برای خودش حکم دارد. وقتی که شارع میگوید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكُمۡ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ﴾1؛ یعنی باید این سی روز را روزه بگیری! نه اینکه کتب علیکم صیام أوّل یومٍ من شهر رمضان! شب که میشود، کتب علیکم صیام الیوم الثانی مِن شهر رمضان! اینطور نیست؛ بلکه از اوّل امر آمده است: ﴿كُتِبَ عَلَيۡكُمُ ٱلصِّيَامُ﴾ که با کتب علیکم صیام الیوم الأول، زمین تا آسمان تفاوت دارد! کتب علیکم یوم الأول؛ یعنی صوم یوم ثانی، هیچ ارتباطی به تو ندارد! صبر کن تا شب ـ شب هم تا یک دقیقه مانده به اذان صبح ـ وقت داری و هیچ تکلیفی هم نداری! هر کاری دلت میخواهد انجام بده! هر شیطنتی که بهنظرت میرسد انجام بده! یکدفعه یک دقیقه مانده به اذان صبح، حضرت جبرئیل میگوید: «کتب علیک صوم یوم الثانی!» این یک مسئله است؛ یک مسئله هم این است که روز آخر شعبان که میشود، باید یک ماه روزه بگیری، امّا این یک ماه، دفعةً واحدةً محقّق نمیشود؛ کل یوم له تکلیف خاصٌ بالنسبة له! ولی منحیثالمجموع یک واجب ارتباطی ـ نه استقلالی ـ در اینجا وجود دارد؛ با توجه به این مطلب، آیا شما قبل از ماه رمضان میتوانید کاری انجام دهید تا مثلاً از روز پانزدهم ماه رمضان به بعد، یکدفعه مریض شوید؟! نمیتوانید!
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد