پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهوجوب عمره مفرده و بحث از تکرار آن در یک ماه
توضیحات
وجوب عمره مفرده و بحث از تکرار آن در یک ماه
- نکتهها و گفتههای استاد
- 1435-01-19
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
یك مدّت که نمیآییم دلمان تنگ میشود، منظورم از کعبه و بتخانه تویی تو.... بیاییم اینجا رفقا را ببینیم. این حرفها تمامی ندارد، این درس و بحثها تمامی ندارد، هر کسی میآید و نغمهای بر این نغمات اضافه میکند و بعد هم بادی به غبغب میاندازد که من آنم که رستم بوَد پهلوان! ولی خودش بیچاره خبر ندارد که این از کجا میآید و به کجا ختم میشود.
خدا رحمت کند مرحوم الهی قمشهای، میگفت: حکما معمولاً چیزی ندارند، چیزی در بساطشان نیست فقط أسطقس فوق الأسطقسات، نمیدانم وجود بسیط و منبسط1 و فیض أقدس و مقدس2و از این جور مطالب، ولی وقتی به پای مسائل فقهی میرسی زیر هر مسئلهاش یك پیت روغن و دو تا کیسه برنج خوابیده! این حرف او بود حرف من نیست. ایشان میگفت. گاهگاهی میآمد قم، آن زمان ما در حجره بودیم. او را میدیدیم. ولی خُب فقهی که ایشان میگوید همینها را دارد. ولی آن فقه واقعی با حکمت و اینها تفاوتی نمیکند همه در یک راستا است. بله آن فقه، فقهی است که راه انسان را باز میکند و روشن میکند، فکر انسان را باز میکند، فکر را متحجر نمیکند، فکر خیلی عجیب است3.
چندی پیش یکی آمده بود پیش ما راجع به مسائل وجوهاتش، غریبه بود با یکی از دوستان آمده بودند. گفت: آقا من از شما چند تا سؤال دارم، میخواهم برایم روشن شود بعد هر چه شما امر بفرمايید من انجام میدهم. اوّل این که این خمس برای چیست؟ چرا در اهل تسنن نیست؟ و در شیعه هست، میگویند آیهای نداریم و یا مجمل هست و.... )مثل اینکه خودش هم اطلاعاتی از این طرف و آن طرف کسب کرده بود و بی اطلاع نبود( دوّم اینکه چرا خود ما این وجوهات را به دست مصارفش نرسانیم؟ این چه دلیلی دارد که حتماً باید برد و تحویل این بیوت داد؟ گفت: من خیلی جاها رفتم و پیش آقایان، فقط یک کلام شنیدم، آقا شما عامیهستید و به شما ربطی ندارد و خمست را بگذار و برو.
من گفتم: نخیر غلط است. خمس یک حکم فقهی و فرعی است و باید مقلد و مؤدی و مکلّف بداند كه چیست. حکم فرعی که فقط اختصاص به مجتهد ندارد، کسی که نماز میخواند باید بداند نماز چیست و به چه جهت تکلیف شده. کسی که روزه میگیرد باید بداند. این نیست که فقط روزه بگیرد، باید بدانیم که دلیلش چیست و به چه جهت است. دلیل اجتهادی لازم نیست، آن دلیل اجتهادی مربوط به مجتهداست. ولي يك مجملي حداقل بايد بداند. و برایش توضیح دادم كه اوّلاً خمس داریم، در قرآن داریم، در روایات داریم، اهل تسنن به جای خمس زکات دارند و خمس را قبول ندارند به خاطر اینکه براي ...1، و آياتش این است، روایاتش این است. روایاتی که دارد در زمان حضور، حضرت چه میکند2 اینها را تا حدودی گفتیم و بعد هم اینکه به این کیفیت نیست که نباید پرداخت بشود، نه خودش هم میتواند بپردازد، منتهی زیر نظر مجتهد باید بپردازد. این نیست که باید فقط به دستش برسد، نه میتواند خمس دست شخص باشد و مجتهد بگوید در این موارد مصرف کن، الان خود من خیلی موارد هستند که برای افراد تعیین میکنم، كه اينجا شما مصرف كن. لازم نيست به دست مجتهد برسد. منتهی از این نظر باید زير نظر او باشد که این حقّ مربوط به امام علیه السلام است و مجتهد از باب نیابت عامّه اولي است به تشخیص موارد مرضيۀ مورد نظر حضرت، از این نظر، و الاّ نه، ارتباطی به او ندارد. یک وکیل است3. آقا، این باید به اینجا برسد، آن به آنجا، غیر از این چیزی نیست.
ـ گفت: آقا خدا پدر و مادرتان را بیامرزد. خدا را شکر، من را راحت کردید، دیگر من الان با خیال راحت دارم بر میگردم.
ـ میگفت: اوّلین کسی هستید که من دیدم (بعد از این همه مراجعه) که صاف میگوید این این است، این هم این....
ـ حالا میخواهی بدهی بلند شو برو، کمش کن و زیاد کن، ده درصد و بیست درصد ...!
ـ من گفتم: این درس ها را نخواندهام هر کسی خوانده، بنده نخواندهام بلند شو برو.
توجه میکنید؟ این فقهی که بزرگان به ما فرمودند، این فقهی است که فهم را باز میکند، نمیبندد. نمیگویند آقا نفهمی، تو عامیهستی، تو چه هستی، به تو مربوط نیست، ارتباط ندارد و...
نه این خبرها نیست، تا آن حدودی که میفهمند باید فهماند، انسان از چه میترسد؟! ما از چه نگرانیم؟! از اینکه مشتمان باز شود؟! از اینکه مطلب مختفی إفشا شود؟! از چه میترسیم؟! از چه نگرانیم؟! از چه چیز هراس داریم؟! و این شیوه قبلها نبوده و بعدها کم کم پیدا شد و مشخص هم بود که برای چه هست. آن فقهی که ببندد دور انسان را و انسان را در یک محدودهای قرار بدهد و حساب انسان را با حساب مردم جدا کند و مرزی بین فقیه و بین متفقّه بوجود بیاورد، بین مجتهد و بین مکلَّف و مقلِّد بوجود بیاورد، این فقه نیست، این صنعت است، یک نوع صنعت و یک نوع فن است1.
فقیه آن کسی است که ـ در پاورقیهای کتاب اجتهاد و تقلید يكجا آوردهام2ـ باید ملاکات را برای مردم روشن کند، این نیست که فقیه فقط حکم بگويد، باید بگوید که این حکم برای چیست، که خودِ مقلِّد با اختیار خودش انتخاب کند، میخواهي این کار، ميخواهي آن كار. این دست خودت است، ميخواهي اين را انتخاب كن، يا آن را. و فقیه باید برای مکلَّف آن مقاصد و اهداف از این تکلیف خاص را بیان کند، که اگر تو این کار را کنی به این نتایج میرسی، اگر این عمل را انجام دادی این تأثیر را در تو بوجود میآورد، اگر این فعل را بجا آوردی، این نورانیت در تو پیدا میشود، اگر این را انجام دادی در تو کدورت پیدا میشود.
بسیاری از افراد هستند به صرف این که فقیه برای حرمت آنها نمیتواند دلیلی پیدا کند، حکم به جواز میکند و افراد در مهلکه میاُفتند. در حالی که وقتی میفهمیاین حکم نیست حداقل این است که مرضی شارع نیست، حالا به آن حد حرمت نرسیده، بگو به مردم، آقا این حکم، حکمیاست که ممکن است انجام دادن آن، رعایتش، با فلان قضیه بازی کردن، استعمال بعضی چیزها، آلات، ادوات، مسائل این عواقب، عواقب روحی، عواقب نفسی، کدورت، مسائلی برای تو بوجود میآورد، گرچه من نتوانستم هنوز فرض بکنید نسبت به حرمتش به یک یقینی برسم، این را باید فقیه به مقلِّدش در رسالۀ توضیح المسائل بگوید، نگوید، مسئول است، چرا؟ چون تا میگوید که جایز نیست و اصل إباحه و ... طرف خيال میکند مثل نان خوردن و آب دوغ خیار است! و تفاوتی نمیکند، این با آن یکی است. این بازی، مثل فوتبال است، این بازی مثل والیبال است، این بازی مثل فرض کنید که سایر چیزهاست و همانطوریکه آنها حلال است این هم حلال است. نه باید بگوید آقا فرق میکند! تفاوت میکند! من به این نرسیدم، من به این نتیجه هنوز نرسیدهام، من که امام نیستم، او امام است، او امام است او خودش همه چیز را میداند. ولی من هم به این نتیجه رسیدهام که این مسائل و این تبعات برایش دارد، اگر نگوید مسئول است، یعنی روز قیامت مقلِّد میآید و جلویش را میگیرد. فلان معامله فعلاً از نظر ظاهر... دیدهاید به افراد، به دوستان من میگویم؟ آقا این معامله از نظر ظاهر شرع اشکال ندارد، ولی انجام ندهید بهتر است، ممکن است تبعاتی داشته باشد. که این از همان موارد است1. ممکن است انسان به حسب ظاهر به یک دلیل قانع کننده نرسیده یا رسیده است ولی نمیتواند بگوید. این به این معنا نیست که ما نرسیدهایم، نه رسیدیم، از آن طرفش هم گذشتیم، ولی آدم هر چیزی را نمیتواند بگوید. بالاخره هزار تا مسئله است به یک نحوی به یک کیفیتی.
یکی از مطالبی که رفقا بدانند چقدر مهم است، من بارها از مرحوم آقا رضوان الله علیه ميشنيدم نسبت به اجتهاد این بود که: فقیه تکلیفِ تربیت مکلّف بر عهدهاش است، این بر عهدهاش است، نباید بگوید این مسئله را فهمیدم، دیگر و گرنه هر کسی خودش میداند و خدا میداند و دیگر من اين را میگویم به من ارتباطی ندارد!
نه! این دارد از تو میشنود، و روز قیامت به گردن تو میگذارد، این را باید در نظر گرفت، که خودت چه میکردی؟ خودت که درد داری، نه. آنهایی که بیدردند، راحتند. با آنها اصلاً مشکلی نیست، راحتند و حسابشان هم مشخص است. آن فقیهي که خودش درد دارد، خودش یک چیزی سرش میشود، منظور من اوست. باید بداند همان کاری را که خودش میخواهد انجام بدهد همان را بردارد به مکلّف بگوید تو هم بكن1. و همان کاری را که از آن روی گردان است و ترس دارد و هراس دارد به مکلّف منتقل کند دیگر تو هم حواست جمع باشد، من این کار را نمیکنم، گرچه به حسب ظاهر میگویم دلیل بر منع و ردعي ندارم، به من نرسیده، این را به حسب ظاهر میگویم، ولی اتفاقاً این قضیه در مورد همین تکرار در عمره که بحث فعلی ماست، اين خیلی مسئلۀ مهمیهست. این جا به درد میخورد. یکی از مواردش است. این را باید به مکلّف منتقل کند که آقای مکلّف این حکم، حکمیاست که خود من به آن عمل نمیکنم ولی خودت میدانی. من به اینجا رسیدهام. اگر مکلّف رفت و عمل کرد چشمش چهار تا، دیگر به این ارتباطی ندارد. میگوید من گفتم خودم هم عمل نمیکنم. تو ميخواهي عمل كني، برو عمل كن. من به یقین نرسیدم، نسبت به حکم به یک جزم و به یک حصم نرسیدم، امّا حالا تو میخواهی بروی بكن، بكن! این وظیفه است. این وظیفه، وظیفۀ مرجع ـ مرجع که دیگر جنبۀ بالاتری داردـ وظیفۀ مجتهد است که اين را به اصطلاح روشن کند. وقتی که این طور شد آن وقت دیگر آدم میفهمد. میآیند از آدم یک سؤالی میکنند چه جوابی بدهد. توجه کردید!
دیگر آدم میفهمد که بله بخواهد فلان جواب را بدهد میگوید خب این دارد از فلانی تقلید میکند دیگر، پس من هم جوابی که میخواهم بدهم، این وسط پایش گیر است. تو که میدانی آن جواب باطل است! وقتی تو میدانی، تو که قطع داری چطور چنین جوابي به او میدهی؟ حالا این از تو تقلید نکند، خُب نکند، مسلمان هست یا نه؟ دارد این عمل را انجام میدهد یا نمیدهد؟ به نظر تو این عمل باطل هست یا نیست؟ وقتی هست چرا داری میگویی؟
فلان مریض رفته پیش فلان دکتر، دکتر یک دارویی داده که قطعاً تشخیصش خلاف بوده، اگر این دوا را بخورد، یا اگر این عمل را بگوید انجام بده، برایش خطر است. وقتی میآید از من میپرسد، از منِ طبیب، یا منی که داروخانهچی هستم، وقتی که من میدانم این دارو اين ضرر را دارد، به او ميگويم که: آقا! تو که این دکتر را رفتی، این دکتر واردی بوده؟ تو که الآن داری این دارو را میخوری متوجه هستی؟ بعضی از داروخانهایها میگویند دیگر. حالا آن بیچارهها ....
ـ متوجه هستی چه دارویی را میخوری!؟ حواست هست یا نه؟ اگر حواست هست، خُب بسیار خُب. حالا دوباره یک نگاهی بکن نکند اشتباه کرده یا نکند ...، نمیتواند یک داروخانه چی وقتی میبیند که دکتری آمده دوا داده، حالا بگوید برو.
از مرضت سؤال میکند ـ چراكه دكترهاي داروخانه آدمهاي واردي هستند ـ خُب داروها را برای چه میگیری؟
ـ میگوید فلان درد را دارم. میگوید این دوا که به درد تو نمیخورد! برو دوباره مراجعه کن. به او بگو، فلان کن.
ـ نمیگوید آقا نسخه را آورده، پولش را بگیرم، دوا را بفروشم.
ـ میدانی که الان داروی خطرناک دارد به او میدهد! درست.
چطور او این چنین احساس وظیفهای میکند، ما نباید بکنیم! چرا؟ چون دین برای ما بیارزش شده. چون دین ارزشش را از دست داده، چون دین إستقامتش را از دست داده، چون دین حساسیتش را از دست داده. چون احکام الهی آن إتقان و إحکام خودشان را از دست دادهاند، خُب حالا ما ميگوييم فتواي فلان كس را ميگوييم. از كي تقليد ميكني؟ خب بله، این مسئله اشکال ندارد، اين شخص، اینطوری عیب نداردكه انجام بدهد! تو که میدانی این تشخیص غلط است، تشخیصِ غلط است، تو نباید به او بگویی برو بکن. او بگوید، خودش میداند، هر مجتهدی بگوید خودش میداند. بر حسب تکلیف و وظیفه و تشخیصی که رسیده، باید خودش هم پاسخگو باشد. تو این وسط چرا! من نمیگویم تو خودت را برو اعلام بکن. این غلط است. امّا وقتی کسی میآید از تو میپرسد چرا حکم الله واقعی و نظر خودت را نمیگویی؟ به تشخیص خودت. گرچه تشخیصت اشتباه باشد، ولی وقتی میدانی تشخیصت این است، بگو آقا! این مطلب اینطوری است. مسئله این نیست. مسئله اینطور است1.
چند سال پیش یک وقت ما مکه بودیم در مني نشسته بودیم. دیدیم پیرمردی آمد شروع کرد، دارد میلرزد، مثل ما نبود. پیر بود. ما که هنوز پیر نیستیم. درست است آقا! از این پیرها که نیستيم.
آمد و گفت: آقا به دادم برسيد! ما هم كه یک چیزیمان میشود. همیشه بي هيچ چيز نيستيم.
ـ گفتم: چه شده؟ چه بر سر تو آمده؟
ـ گفت: آقا! این آقا ميگويد كه حمد وسوره ات باطل است. گفتم خُب باطل باشد. مشکلی نیست.
ـ گفتم: خب باطل بشود.
ـ گفت: آقا! ميگويد كه زنت به تو حرام میشود.
ـ گفتم: شانس آوردهای بنده خدا! اگر من جای تو بودم اصلاً نماز باطل ميخواندم که زنم به من حرام بشود.
ـ گفتم: تازه شانس آوردی، براي چه میخواهی درست کنی؟ دیدم یك خُرده ایستاد. دید پیش کی آمده! آمده میگويد حمد و سوره را درست كنم، میگوید تازه شانس آوردی که نمازت باطل هم هست. دیگر هیچ!
ـ گفتم که چند سال عمرت هست؟ گفت: هفتاد و دو.
ـ گفتم: هفتاد و دو سال است زن داری، حالا چند سال هم زن نداشته باشي! خُب حالا مهم نیست.
یك خُرده با او شوخی کردیم و سر به سرش گذاشتیم و به او گفتیم: بنشین ببینم. نشست.
ـ گفتم: حمد و سوره ات را برای من بخوان. خواند. گفتم: تو که از من بهتر میخوانی!
ـ گفت: حاج آقا ما را دست میاندازی؟ گفتم: روز قیامت شهادت میدهم حمد وسورهات درست است. خوب است؟ باور نمیکرد! چنان دلش را خالی کرده بودند كه هر چه به او میگفتیم ....
ـ گفتم: والله، بالله، من سیدم. به جدّم حمد وسورهات درست است. به پیغمبر درست است. دیگر من به کی قسم بخورم. ما الان در مني نشستهایم!
ـ گفتم: بلند شو برو! این بازیها چیست؟ بلند شو برو! نمازت درست است. آقا رفت! چشمتان روز بد نبیند، دیدم سی نفررا با خودش آورده درِ خيمه كه اینها هم همین مشكل را دارند.
ـ حاج آقا سلام علیکم.
ـ بفرمایید. چطور شد شما تا حالا نبودید؟ کجا بودید؟ تا پاي حمد و سوره آمد، اينجا پيدايتان شد! چه شد تا حالا نه سلامي و نه عليكي. در راهرو از كنارتان ميگذشتيم، سرتان را به آنطرف ميكرديد! بله اينجا پاي پول دادن آمده! بعد معلوم شد بله حساب و ... از صد و پنجاه ریال سعودی گرفته به بالا.
ـ آقا خیلی کارتان خراب است، نه بابا، صد و پنجاه، دويست ريال. خلاصه کمِ کمش صد و پنجاه، بر حسب وسع ...
ـ بله! خلاصه اینها را آماده کرده بودند برای وظایف خطیر. اینها آمدند نشستند و گفتند: حاج آقا! اين شخص ميگويد: رفتم پیش حاج آقا، میگوید حمد و سوره ات درست است. حالا ما هم همه حمد و سورهمان خراب است.
ـ گفتم: عجبا! پس شما تا حالا در طول عمرتان نماز نمیخواندید!؟ تا حالا همه نمازهايتان باطل بوده!؟ بلند شويد برويد نمازهایتان را قضا کنید اگر حمد و سوره باطل است، نمازهایی که تا حالا خواندهاید آنها هم باطل است. بلند شوید بروید آنها را قضا کنید. حالا إنشاءالله به این بحث ها ميرسیم. اینکه اصلاً این شبهات از کی و از چه زمانی شروع شد و اگر قرار است باطل باشد از قبلش باید باطل باشد! نه! به نماز نساء نمیرسد.
از قبلش اهميتش بیشتر است. منتهی قضیه نساء که پیش میآید اینها دیگر دست و بالشان لق میشود و ریالها و دلارها را رد میکنند که چه! گفتم: بابا هفتاد سال زن داشتی، حالا چهار سال نداشته باش، طوری نیست! تازه راحتی، خیالت راحت. نمیدانم دردسر... دیگر نمیگوید کجا رفتی، کیآمدی، دیر آمدی، زود آمدی، کاری نداری دیگر. مشکل نداری، همین دیگر. خواهر و برادری با هم این چند سال آخر، زندگیتان را بکنید، راحت باشید. آقا نشستند و قرار شد اینها هم حمد و سورهشان را بخوانند. آقا این خواند گفتم درست است. آن خواند گفتم درست است، درست است، درست است. آقا همه را گفتیم درست است، بلند شويد برويد، راحت باشید. فقط یکی را دیدم اضطراب دارد، و این طرف و آن طرف...، آن هم درست شد. سه تا بودند دیدم اینها، بیچارهها مثل اینکه هرچه میگويم اصلاً به آنها نمیچسبد.
ـ گفتم: بابا شما سه تا را من میخوانم، خوبه؟ اسمهایتان را بنویسید. بقیه را نه. فقط این سه تا، این هم به خاطر اینکه [اضطراب دارند] بقیه همه درست است.
ـ گفتم: ولی واجب است که خودت بخوانی. واجب است، ببین من دارم به تو میگویم، واجب است خودت بخوانی، من هم از طرف تو نیابتاً میخوانم. بلند شوید بروید ببینم. آقا سی نفر بلند شدند رفتند هیچ! دیگر شما بدانید که تبعاتش چه شد! دیگر بعضیها سلام به ما نکردند تا آخر و کله را بر میگرداندند و دیگر چه میکردند و شروع کردند و پشت سرِ ما، خلاصه این کیست و چیست و دیگر از این بساط در آوردن.
هر چه میخواهید بکنید، سلام میخواهید بکنید، نکنید، همین است. اینها هم همه نمازهایشان درست است. گفتم: بابا خدا از تو همان نمازی را میخواهد که صبح میخوانی. اگر آن نمازت باطل است این هم باطل است. اگر آن درست است این نماز طوافت هم درست است. همین! نه روایت داریم نه چيز ديگري. هيچ چيز نداریم، اضافه بر این که آقا نماز صبح، همین نماز طواف است. نماز صبح همین نماز نساء است. هیچ تفاوتی با هم ندارند. ولا الضّالین آن ولا الضّالین اینهم هست. ایّاکَ نعبد را غليظ نگو، بابا این یك خُرده بالا هم کافی است. بس است دیگر. گوسفند که نميخواهد بع بع کند! همین کافی است. به همین مقدار.
شما ببینید آن وقت ما چه به سر این حاجی داریم در میآوریم یک حجّی برایش درست میکنيم زهرمار. طرف به من گفته بود، یک بنده خدایی یکی از دوستان مان، آقاي دکتر سجادی به من گفت: فلانی! من خودم را لعنت کردم که دیگر پایم را به مکّه بگذارم. میگفت بلائی بر سرم آورد این آخوند کاروان که من كه سید بود گفتم به جدم اگر دیگر پایم را گذاشتم تا روز قیامت در مکه! بعد به او گفتم: ببین! بیا با هم یک عمره برویم، از آن لعنتت كه دست بر میداری هیچ، برعکس خودت عهد و نذر هم بکنی که هر سال بیایی مکه و حج و فلان. ولی خُب موفق نشديم هنوز دیگر به عمره برويم. درست شد؟ خُب این چه حجّی است آقا جان؟! این چه حجّی است که ما باید با مردم اینطوری باشیم؟ یعنی واقعاً پیغمبر از توی آخوند کاروان این توقع را دارد که برای او، حج را این طور کنی؟ این جور بوجود بیاوری؟ آن امام صادقی که میفرماید اگر نان و زیتون به بچههایت بدهی باید اینها را برداری به مکه بیاوری، آن امام صادق این حج و این عمره را خواسته است؟ که تو خودت را لعنت کنی برای اینکه پایت را دیگر مکّه بگذاری؟ توجه میکنید؟ کدام حج را خواسته است؟
ـ میگفت: خودم را لعنت کردم دیگر پایم را بگذارم داخل مکّه. با این بلايي كه بر سرم آوردند1. چرا اینها را نباید به مردم بگوییم؟ چرا اینها را نباید یاد بدهیم؟ چرا باید این قِسم اقتصادانه با این مسائل برخورد کنیم؟ ها؟!
آن حجی که حضرتً ابراهیم ندا داد وَ أَذِّنْ فِي اَلنّٰاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجٰالاً .. ﴿الحج، 27﴾ این حج است؟ كه از هرچه خدا و پیغمبر و خازن و رضوان، همه بیزار و همه عرض میشود که تبرّی میجویند. این تا اینکه افراد ... وَ عَلىٰ كُلِّ ضٰامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ﴿الحج، 27﴾ و با آن عشقی، با آن علاقه ای، با آن سوز دلی، با آن التهاب درون، هروله کنان به سمت این مکه و حج و اعمال و اینها حرکت میکند. کدام حج مورد نظر امام صادق ما بوده؟ این حجّی که پدرش را دربیاری در ولاالضّالّین؟ و بعد هم بگویی زنت به تو فلانه، نمیدانم ننت به تو چیست، زنت به تو چیست، خواهر و مادر و همه و...
یا اینکه یك حجّی برایش درست کنی بگوید ای کاش نمیرم دوباره سال دیگر برگردم. یک همچنین جایی و یک همچنین مکانی، یک همچنین مشاعری، به یک همچنین مواقفی. بله؟
خدا رحمت کند مرحوم آقا، وقتی داشتند ساکشان را میبستند، حالا به اینها میرسیم، به این مطالب میرسیم، إنشاءالله اگر خدا بخواهد، اگر هم که مُرديم، شماها بیایید بعد از ما اینها را بیان کنید برای مردم، تا مردم بدانند. وقتي داشتند چمدانشان را برای حج میبستند، (زمان شاه، ایشان شش سفر مثل اینکه به حج مشرف شدند.) وقتی داشتند میبستند میرفتند یکی از این سفرها، من دیدم یک حافظ گذاشتند کنار آن چمدانشان که یک دفعه حافظ را برداشتند، آقا سید محسن حافظ هم برداشتیم با خودمان، حافظ، ميرويم آنجا و افرادی که با ایشان بودند، آن سفری بود که با یکی از اخویهای دیگر ما سفر رفته بودند و به اتفاق والده ظاهراً بودند. عدّهای از دوستان بودند، دوستان همدانی، دوستان طهران، که زمستاني بود، آن زمان شاه رفته بودند. بله، میگفتند که در اکثر مواقف، در عرفات، مشعر، در مني، در مکه، در مدینه، این کتاب حافظ دست ایشان بود. اینها را چرا ما نباید بگوییم؟ چرا ما نباید بگوییم؟ چرا مردم نباید بفهمند که این سفر، سفر این بعد از زمان شاه است. چرا مردم نباید بفهمند؟ چرا مردم فقط باید به خودشان مشغول باشند؟ فقط مواظب باشند، آي گوشۀ احرامشان به زمین مالیده نشود، آي ... این مسائل چیست؟ توجه کردید؟2
این ها همه وظیفۀ فقیه است. امّا کدام فقیه؟ آن فقیهی که فقیه باشد. شاگرد امام صادق او میتواند بیاید و این مطالب و این حقایق را روشن کند. اینها وظایفی است که مجتهد، این وظایف را بر عهده دارد. مرحوم آقاشیخ محمد بهاری در عرفات بود، بعد میبیند یک صدایی میآيد. نزدیک ظهرِ عرفات، یک صدای خیلی آواز عجیبی میآيد و اصلاً کشیده میشود بیرون به سمت آن صدا، حرکت میکند از خیمهاش در ميآيد و میرود به سمت آن صدا. وقتی که میرسد میبیند دَمِ جبل الرَّحمه، یک جوانی نشسته و به این که رسید، این شعرش را شروع کرد به خواندن. شعر میخواند و از همین شعرهای حافظ میخواند. به نزدیک این صدا که رسید، دید این را دارد میگوید:
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را1
این وقتی که رفت نزدیک شد، دید دیگر نمیخواند، دیگر وقتی رفت، ديد صفا کرده و خلاصه دیگر فوت کرده.
حالا آقا درآمده، آمده دَمِ مستجار نشسته، یکی بود از رفقا بود میشناخت از آقایان معروف طهران، گفت چه کار کنیم که حجّمان بهتر و بیشتر مقبول بشود؟
ـ گفت: سعی کنید عباراتی که در حج آمده صحیح أداء کنید. الهي رضيً، اين رضيً را قشنگ بگوييد. جدّي ميگويم، شوخي نميكنم. از افراد خيلي معروف بود.
ـ سعی کنید از تلفّظ صحیح أداء کنید!
و این حالا معلّم اخلاق هم هست!
ـ صحیح أداء کنید!
آن يكي چه ميگويد. واين يكي چه ميگويد! مواظب باشید به شما تنه نزنند، اگر تنه زدند برگردید عقب از همانجايیکه تنه زدند را دقیق علامت بزنید، برگردید احتیاطاً هم یک وجب این طرفترش باشد که این خلاصه باب مقدمۀ علمیه این که به آنجا میرسد به اصطلاح درست أداء بشود. این چه طوافی شد؟ فقط مواظب باش کسی به شما تنه نزند. هولت ندهد. اگر هولت داد سرت برگشت جايیکه از جای کتفت برگشت بله تمام است، کارت تمام است، دیگر هيچ.
ما نشسته بودیم داشتیم نماز طواف میخواندیم، هنوز نوبت طواف نساء نشده بود، یک حاجی آمده بود گفت: حاجي شما ایرانی هستید؟ گفتیم: اینطور میگویند. گفتم: متأسفانه بله. گفت: که حاجی خيلي شوخی. گفتم: شوخي مربوط به همين جاست. مربوط به كجاست؟ خوشيم ديگر. اينجا شوخي نكنيم، كجا شوخي كنيم؟ هرجا كه ميرويم ابرويمان هفت است. حالا اينجا يك خُرده باز ميشود. گفت: آقا به من تنه زدند شلوغ بوده، تنه زدند. حالا آن آقای آخوند کاروان ميگويد: که طوافت باطل است، باید بروی دوباره طواف انجام بدهی. گفتم: چه شده حالا مگر؟ گفت: اين کتفم برگشته. گفتم: برگردد. گفتم: بابا دو دور هم مثل فرفره بچرخید مسئله ای نیست، برو بابا نمازت را بخوان. گفت: جدّاً! گفت: که بروم با آخوندم بیام؟ گفتم: برو آخوندت را صدا کن بیاید اینجا. دیگر رفت و نیامد. گفتم: آخوند را صدا کن این حرف ها چیست میزنید. گفتم سه دفعه هم فرفرهای بچرخی مسئله ای نیست برو بابا. یك خُرده کتفت رفته آن طرف. باطله! دوباره برگرد هفت دور دیگر یاالله! این که ضجر است. طواف نشد این ضجر است.
تلمیذ: سعي بين صفا و مروه، لاين رفت و برگشت دارد. در يك لاين هم ميشود؟
استاد: بله همه جا میشود. منتهي آدم باید رعایت کند. و الّا همه جا كه ميشود.
تلمیذ: يك نفررفته بود از روي نردهها دور زده بود، گفته بودند كه مشكل دارد دوباره بايد انجام دهي.
استاد: حتماً باید لاینی که اختصاص داده اند؟!
استاد: آن مربوط به همين ويلچريهاست؟
تلميذ: نه، شلوغ بوده و جمعيت زياد بوده، پريده از روي نرده ها و رفته، دور زده است.
استاد: خب اشكالي ندارد. ولی یک چیزی هست، موقعی که شرايط هست، انسان باید رعایت را بکند، آن درست نیست.
یک سال بود ما آمدیم که آن سعی را انجام میدادیم یک طرف خیلی شلوغ بود، میتوانم بگویم وجب به وجب ما جلو میرفتیم، اصلاً یک چیز خیلی عجیبی بود. در قسمت صفا به مروه. برگشت از مروه نه. خلوتتر بود و راحتتر بود. با یکی از همین آقایان، آقایانی که فعلاً هم هست، از بیوت، از بیوتات، الف و تاي جمع. من دیدم دارد این جوری میآید. گفتم: آقا این کار شما خلاف شرع است، چون افرادی که میآیند ناراحت ميشوند در ضیق و فشار و اینها قرار میگیرند، در برگشت باید یک تنفسی، فرجهای برایشان پیدا بشود. این کار شما باعث میشود که اینها دوباره در فشار بیفتند.
گفت: من مسئله را خودم بهتر ميفهمم! من مسئله را خودم بهتر ميفهمم!
آقا سعی دارد انجام میدهد، تازه میگوید بنده مسئله، حكمش را بهتر میفهمم. بگو خلاف است. نه من خلاف انجام نميدهم. اگر خلوت بود اشکال نداشت حتی اگر خلوت هست شما به عکس از داخل صفا و مروه، از این طرف بروید چه فرقی میکند؟ هردو یکی است، تفاوت نمیکند. منتهي حالا این را قرار دادهاند برای صفا، این هم قرار دادهاند برای مروه. ولی وقتی که الآن شلوغ هست آمدن در خط مروه تعدّی در حقِّ اینها تلقی میشود. آن غلط است، آن نباید انجام بشود. امّا نه مثلاً بعضیها دیدم میروند از وسط لاين میروند، همینهایی که چرخ ها را از این وسط میبرند، آنها نه. وقتی که مانعی برای آنها نباشد، ایرادی ندارد. هر جايش میشود رفت دیگر. چيزي نيست كه، قراردادي است، وإلاّ اصلش که یکی است، تفاوتي نميكند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد