پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهابو حمزه ثمالی
مجموعهسال 1424
توضیحات
معرفت خدا در این بحث از شناخت احسان او در دنیا و اطمینان به عفو و کرمش در آخرت آغاز میشود. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که امید به رفتار حکیمانه و رحمت پروردگار، به تلاش و عبادت انسان معنا میدهد و فرمانروایی خدا را نباید با رفتار دلبخواهی یکی دانست. او برای روشنکردن رابطه حقیقی و اعتباری، به پیوند والدین و فرزندان میپردازد و احسان به پدر و مادر و رعایت حقوق خانواده را از لوازم حرکت معنوی میشمارد. سپس با بیان گشودهبودن راه توبه، نشان میدهد که شناخت نعمتها و وعدههای الهی، انسان را به اتکا به خدا میرساند. در ادامه، نیاز به راهنمای آگاه در چگونگی سیر و تفاوت دعوت به خدا با مریدپروری روشن میشود؛ راهنمای راستین، عمل به حقیقت و کاهش دلبستگی به دنیا را میخواهد. بحث با اشاره به شفاعت محبت پایان مییابد و توضیح تفصیلی آن به بعد واگذار میشود.
هو العلیم
معرفت خدا با شناخت احسان و امید به رحمت او
راه تشخیص هدایت الهی از دعوت به خود
شرح دعای ابوحمزه ثمالی - رمضان المبارک 1424 - مجلس چهاردهم
بیانات
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرّحیم
و صلَّی الله علیٰ سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد
و لعنة الله علیٰ أعدائهم أجمعین من الآن إلی یوم الدین
احسان الهی و امید به عفو در دعای ابوحمزه
فَیا مَن رَبّانی فی الدُّنیا بِإحسانِهِ و تَفَضُّلِهِ و نِعَمِهِ و أشارَ لی فی الآخِرَةِ إِلی عَفوِهِ و کَرَمِهِ. مَعرِفَتی یا مَولایَ دَلیلی عَلَیکَ و حُبّی لَکَ شَفیعی إلَیکَ؛
«ای خدایی که مرا در دنیا به احسان خودت و تفضّل خودت و نعمت خودت پروراندی و به عفو و کرم و بخشش و اغماض و گذشت از گناهان و از زلّات و از خطایا در عالم آخرت اشارت فرمودید!
ای خدایی که اینچنین هستی، معرفت من دلیل من است بر تو و محبت من به تو شفیع من است بهسوی تو و بارگاه تو!»
در اینجا امام سجاد علیه السلام بهدنبال مطالبی که در شبهای گذشته راجع به این فقره خدمت رفقا عرض شد، به دو مسئلۀ مهم اشاره میکند: مسئلۀ اول، آنچه که در این دنیا گذشته و در این دنیا انسان با چه حقیقتی روبهرو بوده و چه مسائلی را در این دنیا درک کرده و متوجه شده است. و مسئلۀ دوم، نسبت به آخرت چه قضایایی را فهمیده است.
آگاهی از آخرت و انگیزه عمل نیک
خب اگر ما نسبت به آخرت اطلاع نداشته باشیم، خودِ زندگانی در دنیا هم برای ما مفهومی نخواهد داشت. اگر ما ندانیم که در آخرت با ما چه برخوردی خواهد شد، با ما چه برخوردی خواهد شد، خب دیگر در اینصورت دنیا چه معنایی میتواند برای ما داشته باشد؟ بهعبارت دیگر، به چه امید ما در این دنیا دست به کار شایسته و نیک بزنیم؟
بیعدالتی در نمرهدهی و زوال شوق تلاش
مثل یک شخصی که در کلاس دارد درس میخواند، زحمت میکشد، اما نمیداند که در آخر سال معلم با او چه برخوردی میکند: آیا به او نمره میدهد یا نمیدهد؟ یک وقتی روند قضیّه مشخص است؛ هر کس درس بخواند، نمره هم میآورد. خب این مشخص است. یک وقتی نه، نمره دلبخواهی است. الآن خیلی از جاها نمرات دلبخواهی است دیگر؛ از هر کس خوششان بیاید، نمره به او میدهند. اینطور نیست؟ هست دیگر! اگر اشتباه میگویم، بفرمایید درست کنید. یک وقت ما اشتباه میکنیم! در خیلی از کشورها هستند، معلم از شاگردش در دانشگاه خوشش میآید، نمره میدهد؛ ولو درس نخوانده، به او بیست میدهد. میگوییم: «چرا؟» میگوید: «دلم میخواهد.»
بعضی از این دوستان ما نقل میکردند که در کشورهای خارج، تعجب از آنجاهاست که آنجاها این مسائل هست، بهخصوص درصورتیکه مسائل یک قدری ظریفتر و لطیفتر بشود که نمره طبعاً بیشتر آورده میشود. از فلانی خوشش میآید، نمره میدهد و از فلانی خوشش نمیآید، نمره نمیدهد. حالا بیچاره درس هم خوانده است، نمیدهد. خب حالا در چنین جایی آدم چهطوری درس بخواند؟
حالا یا بدتر از این، یعنی یک مقداری...
خاطره علامه طهرانی از تبعیض در دبستان
این قضیّه را هیچوقت فراموش نمیکنم. مرحوم آقا رضواناللهعلیه در سالهای... چه وقت بود؟ داشتند از طهران مهاجرت میکردند به مشهد مقدس. ما داشتیم کتابهای ایشان را درمیآوردیم از توی کتابخانه. خود ایشان هم بودند. من بودم با ایشان در همان اتاق بالا در طهران. آن چیزهایی که ضرورت داشتند، آنها را جدا میکردیم که در وهلۀ اول و آن چیزهایی که حالا ضرورت نداشت، در مرحلههای بعد [بفرستیم]. یکدفعه یک پروندۀ دبستانشان را، آن موقع هنوز نگه داشته بودند از زمان دبستان، کلاس اول هفت سالگیشان، همینطور نگه داشته بودند تا آخر و خیلی خیلی منظّم، خیلی منظّم، خیلی واقعاً درست مثل ما، کاملاً مو نمیزند!
گفتند که: «آقا سید محسن، بیا اینجا یک چیزی به تو نشان بدهم. بیا بیا بیا بیا اینجا.» رفتم پیششان. پروندۀ امتحان کلاس دوم ابتداییشان را درآوردند. بچۀ هفت ساله دیگر، بچۀ هفت هشت ساله. گفتند: «نگاه کن.» من دیدم نوشته: ۲۰، ۲۰، ۲۰، ۲۰، ۲۰، ۱۷. گفتند: «میدانی این چرا ۱۷ است؟»
گفت: این دیکته بوده یا ریاضی بوده؛ یادم نیست که معلمشان فرق میکرد با معلم دیگر. ایشان گفتند: «من این هم ۲۰ شده بودم. این معلم گفت: ”حسینی، چون تو پدرت آخوند است و از روحانیون است، من نمره تو را ۱۷ میدهم.“» التفات میکنید؟
مرحوم آقا [علامه طهرانی] آن موقع که این حرف را به من میزدند، حدود پنجاه سال بیشتر داشتند، پنجاه و چند سال. ایشان میگفتند: «هنوز این حرف این توی ذهن من است.» چقدر مهم است یک ظلم! ظلمی که به یک بچه [که] باید ۲۰ بگیرد، داده ۱۷. آن زمان زمان رضا شاه بود. بله، همان زمان رضا شاه بود.
بعد مرحوم آقا این را به من گفتند: «خب آخر بیانصاف، پدر من آخوند است، من بچه هشت ساله چه گناهی کردم؟!» خیلی عجیبها! این را میخواستند به ما یاد بدهند که مواظب باش که چهطور عمل کنی، چهطور... «ببین یک کاری کرده است پنجاه سال پیش، هنوز از ذهن من بیرون نرفته است!» چقدر ظلم بد است! چقدر زشت است انسان تعدّی به دیگران انجام بدهد!
اراده حکیمانه خدا و اطمینان بنده
حالا اگر انسان یک جایی یک درس بخواند و نداند که این معلم چهکار میکند، با او سر لج دارد یا اینکه نه، با او سر آشتی دارد، خب او دیگر برای چه درس بخواند؟ دیگر امیدی ندارد. شوقی ندارد. نمیداند.
حالا اگر ما نمیدانستیم که در روز قیامت خدا با ما چهکار میکند، ما یک خدایی داشتیم، خدای دمدمیمزاج... بعضی را دیدید دمدمیمزاج؟ امروز یک حرف میزنند، ساعت دیگر حرفشان را پس میگیرند. بابا، یک ساعت پیش این حرف را گفتی! دمدمیمزاج و دنگی! دنگش میگیرد، دنگش میگیرد: «نمیخواهم، اینطور دلم میخواهد.» اگر چنین خدایی داشتیم که هیچگونه حسابی و کتابی در کار خودش جز اراده هردمبیلی، نه اراده...
آیات قرآن درباره فرمانروایی خدا
بله، داریم که: ﴿لَا يُسۡـَٔلُ عَمَّا يَفۡعَلُ وَهُمۡ يُسۡـَٔلُونَ﴾؛1 «از خدا سؤال نمیشود، خدا سؤالکننده است، خدا هیچوقت مسئول واقع نمیشود.» ﴿لِلَّهِ مُلۡكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ﴾؛2 «سلطنت و مُلکیت اختصاص به خدا دارد.»
﴿مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ﴾.3 یا در آن آیه: ﴿وَلِلَّهِ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾.4
ملکیت حقیقی خدا و مالکیت اعتباری انسان
این انتساب، انتساب عِلّی است، نه انتساب اعتباری و انتساب تشریعی؛ انتساب تکوینی است. ﴿لِلَّهِ﴾ یعنی مال خدا به ملکیت واقعیه و به ملکیت حقیقیه، نه به ملکیت مجازیه و اعتباریه. امشب مال من است، با یک «بِعْتُ» فروختم، از ملکیت من خارج میشود و به ملکیت شخص دیگری درمیآید. این میشود ملکیت اعتباری.
تمام ملکیتهایی که ما داریم، اعتباری است. همهاش اعتباری است. حتی این لباس بدن ما اعتباری است. لباس اعتباری است. داریم راه میرویم، میآیند و برمیدارند و میبرند. تمام شد دیگر، سلب ملکیت شد. دفتر دستمان است، کیف دستمان است، میآید میبرد، تمام شد. یا اینکه انسان میفروشد؛ ماشینی دارد، میفروشد، میفروشد به یکی دیگر. چیزی را میخرد. با یک «فروختم» و «خریدم» ملکیت حاصل میشود. این را میگویند در عالم اعتبار. همین که انسان ذهنش را از این مال منصرف کرد و بیرون آورد، این مال از ملکش خارج میشود؛ یا بهصرف اِعراض حتی، ملکیت خارج میشود.
رابطه واقعی والدین و فرزندان
ولی ملکیت حقیقی آن ملکیتی است که با صیغه و گفتن و اینها خارج نمیشود، مثل اُبوّت و مثل بُنوّت؛ اینها میماند. آیا ممکن است یک شخصی بگوید که فرض کنید که: «تو پدرم نیستی»؟ همینقدر که بگوید: «تو پدرم نیستی»، این دیگر پدرش نیست؟ نه، تا قیامت پدرش است و باید از او اطاعت کند. بهصرف اینکه بگوید: «تو پسرم نیستی»، این از پسریت خارج میشود؟ نه، خارج نمیشود؛ تا قیامت پسرش است. بهصرف اینکه یکی به مادرش بگوید که: «تو مادرم نیستی» اینکه نمیشود دیگر! اینکه اعتباری نیست. چرا اعتباری نیست؟ سلسلۀ تکوینیه در اینجا انجام شده است.
اعتباری بودن پیوند ازدواج
ولی ازدواج چیست؟ ازدواج اعتباری است. مسئله تکوینی انجام نشده است. یکی از آن طرف دنیا، یکی هم از این طرف دنیا آمدهاند.
گفت: «سلام علیکم!»
گفت: «علیکم السلام!»
گفت: «حال شما خوب است؟»
گفت: «الحمد للّه!»
گفت: «شما تنهایی ناراحت نیستید؟»
گفت: «چرا، اتّفاقاً خیلی هم ناراحتم.»
گفت: «بسیار خب، بنده هم مثل سرکار. خب چهکار کنیم؟ هیچی، تشریف بیاورید برویم پیش یک شخصی و یک صیغۀ ازدواجی خوانده بشود و دیگر مَحرم بشویم.»
بسیار خب، خیلی راحت، خیلی خوب. انشاءالله که همیشه اینطور باشد.
زبان صیغه ازدواج و فهم معنای آن
میآیند و صیغه را میخوانند و یا خودشان هم میخوانند، فرق نمیکند. خودشان هم بخوانند، درست است. فارسی هم بخوانند، درست است. در صیغۀ ازدواج لازم نیست عربی یاد بگیریدها! کار مشکل نیستها! اگر تا حالا به شما گفتهاند عربی، خواستهاند مسئله را برایتان مشکل کنند.
حالا ما سادهاش میکنیم. نه، همان فارسی. هر کس فارسی است، به فارسی بگوید. هر کس انگلیسی است، به انگلیسی بگوید. هر کس ترکی است، به ترکی بگوید. ولی ترکی شاید ایراد داشته باشد! نه، آن هم ایراد ندارد، به شرطی که درست بگویند و از روی فهم باشد که متوجه باشند که چه میگویند.
علیٰکلحال، صیغه عربی لازم نیست. درست شد؟ خب انشاءالله که همیشه به این کیفیت باشد، همیشه به خوشی باشد و همیشه به شیرینی باشد و به شادکامی و اینها باشد. خب مَحرم میشوند و تبعاتش طبعاً مترتب میشود. همینطور.
گسستن پیوند اعتباری با طلاق
اما یک وقتی هم خلاصه خدا نکند دری به تختهای بخورد و شیطان برود در جلدشان و چهکار کنند و خب دیگر، بله: «ما دیگر [با] همدیگر تفاهم نداریم، درک نکردیم.»
ـ ما را تا حالا درک کرده بودی، حالا میخواهی درک بکنی جناب؟!
بالأخره خلاصه علیٰکلحال با یک صیغه، این افتراق دوباره پیدا میشود. دوباره برمیگردند سر جای اول. این میرود دنبال کار خودش، آن هم میرود دنبال کار خودش.
این میشود چه؟ این میشود اعتباری. معنای اعتباری یعنی این: با یک اراده و با یک صیغه. حالا در بعضی از اوقات احتیاج به صیغه هم ندارد. در معاملات و در بیع و خرید و فروش، اینها حتی صیغه هم نمیخواهد، معاطات هم میشود. با یک چیز حاصل میشود و با یک حرف دیگر... یک کلمه است، ولی این کلمه چهکار میکند؟ آن اعتبار را فسخ میکند و آن ارتباط را فسخ میکند و جدا میکند. جدا میکند. این میشود چه؟ اعتباری.
احسان به والدین و جایگاه آن در سلوک
ولی در پدری و در پسری، پسر بودن، اینها اعتباری نیست؛ اینها واقعی است. بر همین اساس، قرآن کریم نسبت به اطاعت از پدر و مادر و احترام به پدر و مادر و دل پدر و مادر را به دست آوردن، آنقدر تأکید دارد که این مسئله را در رتبۀ اطاعت از خودش قرار داد: ﴿وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًا﴾؛1 «حکم الهی بر این تعلق گرفت که فقط باید او را اطاعت کنید و عبادت کنید و لا غیر.» همراه با او، ﴿وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًا﴾؛ «باید به پدر و مادر احسان کنید.»
توصیه علامه طهرانی درباره دلجویی از والدین
مرحوم آقا [علامه طهرانی] این کلمه ورد اللسان ایشان بود:
«کلید راه خدا و کلید معرفت الهی، به دست آوردن دل پدر و مادر است. کسی که دل پدر و مادرش را بشکند، خداوند متعال نعمتهای خود را به روی او میبندد. برو و برگرد هم ندارد!»2
شیوه معاشرت با پدر بیدین در مکتب علامه طهرانی
یک روز یک شخصی از رفقا آمده بود خدمت مرحوم آقا [علامه طهرانی]، گفت: «آقا، پدر من نماز نمیخواند، روزه نمیگیرد. من با او چه برخوردی داشته باشم؟»
ایشان میفرمودند:
«برخورد شما عیناً برخورد یک فردی است که این فرد به این مسائل متعهد است.»
گفت: «آقا، مسئله از اینجا بالاتر است. گفت این اصلاً دین ندارد، طبیعی محض است و اصلاً این شخص کمونیست است، پدر من؛ اصلاً دین ندارد. نه خدایی را قبول دارد، نه پیغمبری را.»
حالا جزء کدام حزب و مرامی بود، نمیدانم؛ ولی گفت اصلاً کمونیست است.
ـ چه کنم با او؟
مرحوم آقا فرمودند:
«معاشرت شما با او باید معاشرت یک فرد با یک شیعۀ امیرالمؤمنین باشد.»
عجیب!
«آن کمونیست است، بین خودش و خدای خودش، خودش میداند. به شما ارتباطی ندارد. پدر شماست، باید مانند یک شیعۀ امیرالمؤمنین [با او رفتار کنی].»
چقدر واقعاً این عرفان، برای انسان حیات میآورد، حیات میآورد! شما ببینید همین یک کلمه چه میکند! این شخص رفت و این برخورد را کرد و او مسلمان شد و شیعه شد. شیعه شد.
حالا فرض کنید در مقابل چه مسائلی هست؟ در مقابل چه مطالبی هست؟ آقا، این شخص، پسر ما، با این مسلک ما موافقت ندارد، با او قطع رابطه کنید! باید با او قطع رابطه بشود. کسی که در راه ما نیست، نباید با او رابطه داشت. این هم یک مکتب است، این هم یک مسئله است و قضاوت با خود افراد است.
دستور پیامبر درباره احسان به والدین نصرانی
آمد پیش رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلم آن جوان نصرانی که مسلمان شده بود، گفت: «یا رسول خدا، پدر و مادرم نصرانی هستند، با آنها چه کنم؟»
حضرت فرمودند:
«تا به حال هرچه به آنها احسان میکردی، الآن چند برابر آن را انجام بده.»
التفات کردید؟! پیغمبر نمیخواست خدای نکرده حقّهبازی کند. پیغمبر حقّهباز نبود. پیغمبر کلک نبود. پیغمبر نمیخواست فریب بدهد. پیغمبر نمیخواست حزببازی کند. پیغمبر نمیخواست اعضاد و حزب برای اسلام گِرد بیاورد، اینطور که در سازمانها و مسائل و از این چیزها ما میبینیم. نه، پیغمبر حق بود و حق میگفت و واقعیت بود و واقعیت از او خارج میشد. واقعیت و حقیقت از او بیرون میآمد.
وقتی که میگفت: «[احسانت را] برو بیشتر کن»، یعنی چه؟ نهاینکه بیشتر کن که آنها مسلمان بشوند. اسلام به تو میگوید بیشتر بکن. اسلام به تو میگوید بیشتر احترام بگذار. تو تا به حال نصرانی بودی، دین نصرانی به تو میگفت به آنها احترام بگذار؛ بسیار خب، مخلصش هم هستیم. ولی الآن تو مسلمان شدی؛ اسلام به تو این دستور را میدهد، چه آنها بپذیرند، چه نپذیرند. تو با آنها چهکار داری؟
احسان به والدین فراتر از هدف تبلیغ
بعضی اینطور تعبیر میکنند که بله، رسول خدا (من دیدم ها، در تفسیر این روایت)، بله، رسول خدا خواسته به این وسیله افراد را جلب کند. خب یک مطلبی است بالأخره چه اشکال دارد انسان با اخلاق خوب، نه از روی خدعه و کلک، جلب کند؟ ولی مسئله بالاتر از این است؛ مسئله این است که این یک واقعیت اسلامی است و تو مسلمان شدی، باید به مبانی اسلام متعهد بشوی. این است مسئله.
نقد تبلیغ دینی وابسته به پذیرش مخاطب
ولو اینکه پدر و مادرت التزام بدهند تا دم مرگ مسلمان نشوند! هان! از این دیگر بالاتر؟! از این دیگر بالاتر؟! نشوند که نشوند! تو مسلمانی، به تو چه ربطی دارد که آنها بشوند مسلمان یا نشوند؟ تو باید وظیفهات را انجام بدهی. تو باید به آنچه اسلام برعهدۀ تو گذاشته است، عمل کنی.
آنوقت میگویند: «اسلام دین خشونت است، اسلام دین زور است.» در نصرانیت و در یهودیت، یهودیت و نصرانیت فعلی، نه نصرانیت و یهودیت واقعی، این کشیشها که بلند میشوند میروند این طرف آن طرف برای تبلیغ، اگر بدانند آنها نصرانی نمیشوند، بلند میشوند بروند تبلیغ بکنند؟! خیرِ سرشان! خیلی دلشان برای مسیح و اب و روحالقدس، خیلی سوخته بود؟! نه آقا، این حرفها چیست؟!
اینهایی که الآن بلند میشوند میروند برای تبلیغ و اینقدر خودشان را نشان میدهند، اگر به آنها بگوید: «آقا جان، میخواهی بیا اینجا، میخواهی نیا، مخلصت هم هستیم، بنده نصرانی نخواهم شد، نخواهم شد.»
حالا بلند شو بیا! دو روز میآید، یک هفته میآید، بلند میشود میرود.
ـ برو بابا، حوصله داری؟! برویم پیش یکی دیگر.
اسلام میگوید: «نه، صد تا امضا هم بدهد که بنده مسلمان نخواهم شد، تو کارت را انجام بده.» این میشود دین حق، بهعنوان یک مکتب.
پیغمبر میگویند: «باید اطاعتت را بیشتر کنی.»
خب البتّه این اطاعت بیشتر، این محبت بیشتر، اثر مثبت هم میگذارد، اثر صحیح را هم میگذارد بر روی آنها و آنها مسلمان میشوند و مسلمان شدند.
روایت معاشرت و همغذایی با والدین نصرانی
حضرت فرمودند: «آیا گوشت خوک میخورند و شراب مینوشند؟»
گفت: «نه.»
حضرت فرمودند:
«هیچ اشکال ندارد از ظرف آنها بخوری، از غذای آنها بخوری، از آبی که آنها [مینوشند بنوشی]. هیچ اشکال ندارد. همه طاهر هستند و ارتباط با آنها هم مسئلهای نیست.»
مرحوم آقا فرمودند: «عین یک شیعه باید عمل کنید.»
﴿وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًا﴾.
پیامد رنجاندن والدین در مسیر سلوک
خود من در طول مدت تجربهای که با مرحوم آقا [علامه طهرانی] رضواناللهعلیه و دیگر بزرگان داشتم، به کَرّات و مرّات این مسئله را دیدم. افرادی از شاگردان ایشان که به پدر یا به مادر بیتوجهی کردند، از سلوک ساقط شدهاند. بسیاری از افراد، آنهایی که پدر و مادرشان دلشان از آنها گرفته بود، ساقط شدند، ساقط شدند.
حکایت آقای حداد و نارضایتی پدر
یکی از اینها بود، خودم یادم است، خیلی به مرحوم آقای حداد محبت داشت، ارادت داشت، خیلی زیاد. البتّه الآن هم هست؛ نهاینکه حالا من یک قضیّه دیگری میخواهم تعریف کنم. این در یک جریان، پدرش از او ناراحت شد. خیلی مرحوم آقای حداد را دوست داشت. هر سال میرفت برای دیدن ایشان. گذرنامه گرفت و رفت برای آنجا، برای دیدن ایشان و حدود بیست روز هم بود، درحالیکه هر وقت میرفت، خب بیشتر [هم میماند].
از وقتی که رفت تا وقتی که برگشت و قضایا را تعریف کرد، گفت ایشان با او صحبت نکرد. مگر ولی خدا کارش همینطور است؟! همینطور کشکی است؟! میگفت حرف آخری که به او زدند آن روز این بود:
«اگر پدرت از تو راضی نیست، اینجا راه نداری.»
پدرش که بود؟ از مخالفین آقای حداد! این است قضیّه. نهاینکه موافق بود؛ از مخالفین ایشان بود. ولیِّ خدا راهش راه حق است، باندبازی نیست. حالا که مخالف است، عیب ندارد، یکی هم بزن بر سرش، نوش جانش! باشد، تو بیا اینجا، کارَت نباشد! نمیتواند! ولیِّ خدا نمیتواند کلک بزند. ولیِّ خدا نمیتواند برخلاف و جَری تقدیر الهی حرکت کند. نمیتواند.
حکایت آقای حداد و رعایت حقوق خانواده
عرض کردم خدمتتان، البتّه شاید در جلسه عنوان [بصری] بود. مرحوم آقای حداد میفرمودند به بنده در آن سفری که رفته بودیم که: «اخیراً عدهای از طهران آمدند در اینجا.» افرادی که قبلاً با مرحوم آقا ارتباط داشتند، اینها با مرحوم آقای انصاری و اینها و بعد دیگر جدا شدند. «ما رفتیم برای دیدنشان.»
یکی از آن افرادی که مرحوم آقا خیلی از او، آنقدر از او ناراحت بودند و آنقدر از او عصبانی بودند و مهرۀ اصلی در مخالفت با مکتب مرحوم آقای حداد بود و افراد را میگرفت و خیلی نطّاق هم بود و خیلی قویالنّفس بود و در کلام استیلا پیدا میکرد بر طرف و چیرهدستی پیدا میکرد و هندی بود و این هم آنجا آمده بود که در یک جریان، مرحوم آقا [علامه طهرانی] شنیدم از او، فرمودند: «من در روز قیامت با دست خودم این مرد را در قعر جهنم میاندازم.»
گفتم: «دیگر کارش تمام شد!» در یک مسئلهای که اتفاق افتاد و آن هم آنجا بود...
تذکر آقای حداد درباره رها کردن همسر و فرزندان
ایشان میفرمودند: «ما رفتیم نشستیم آنجا، دیدم [عجب!] چشمم افتاد به یک نفر که آمده»، اسم بردند، فلان شخص:
«آقای فلان، شما که آمدی در اینجا، چرا این زنت را و بچههایت را اینطور رها کردی و آمدی؟ چرا؟»
حالا عیالش حامله بوده و هیچکس را هم نداشته و دو سهتا بچه کوچک داشته است، همین. حالا انسان یک وقت جایی میرود، خب یک کسی، شرایطی، موقعیتی، علیٰکلحال مسئله به چیزی است که طی میشود، برای هرکه اتفاق میافتد؛ اما اینکه نیاز داشته باشد و احتیاج داشته باشد و انسان همینطوری رها کند و بدون جهت، درحالیکه او نگران است و ناراحت است...
خب کسی از این قضیّه خبر نداشته است، کسی به آقای حداد نگفته بود. یک مرتبه رنگش چیز شد.
ـ این زیارتی که شما آمدی، آیا امام حسین راضی است که شما آمدی به این زیارت؟
واکنش مخالفان به تذکر آقای حداد
یکمرتبه آن سید، حالا این نشسته اینجا، آن سید شروع کرد: «آقا، به شما چه مربوط است که در کار ایشان دخالت میکنید؟! شما نمیخواهد دخالت کنید!»
اِ اِ اِ! [عجب!] التفات میکنید؟ این را میگویند شیطان؛ میآید شلوغ میکند، معرکه راه میاندازد، مجلس را شلوغ میکند، به هم میریزد. میبیند دارد آبرویش میرود، تمام شد دیگر.
این سید اینها را راه انداخته. همه کلک زیر سر همین خود این بوده است؛ یعنی این، اینها را راه انداخته: «بلند شوید برویم کربلا.» همین سید این افراد را راه انداخته که: «بیایید برویم کربلا.» این مساکین از خدا بیخبر هم چه میدانند؟ میگویند: «خب، پاشو برویم دیگر، بلند شوید برویم.» آمده اینجا دیگر به عشق اینکه برویم زیارت امام حسین. بابا، امام حسین! امام حسین یعنی در خانهات بگیری بنشینی! راه انداخته اینها را: «بلند شوید برویم.»
حالا آمده میبیند آقای حداد... اولاً ایشان آمد یک اخباری از غیب گفت. هیچ... یکدانه چشمه نشان داد، خب کسی که خبر نداشت! دوم، آمد مسائل سرّیشان را مطرح کرد و بعد هم هیچی، هم این مرید الآن دارد جذب میشود، هم پَتۀ این دارد روی آب ریخته میشود.
یکدفعه شیطان میآید شهر را شلوغ میکند، معرکه میگیرد، بازی درمیآورد، اینطرف و آنطرف میکند: «آقا، شما چهکار دارید؟! آقا، شما چه دخالتی دارید؟! آقا، به شما ارتباط ندارد!» ببینید، شلوغ میکند قضیّه را.
ایشان فرمودند: «نه، ما کاری نداریم. فقط این مطلب را گفتیم. خداحافظ.» بلند شدند و آمدند بیرون.
لزوم عمل به تذکر و پرهیز از اتلاف عمر
حالا این احمق بهجای اینکه بفهمد، خب گفت دیگر، قضایا را آمد گفت، همینطور بیربیر نگاه میکند. اینکه میگویند: «آقا، ما چه کنیم؟ ما فلان...» همین آقا آخر عمر بلند میشود میآید سراغ مرحوم آقا: «آقا، ما عمرمان را از دست دادیم.»
خاک بر سر خودت! خودت کردی! مگر چند دفعه بگویند؟! مگر چند دفعه تذکر بدهند؟!
ـ آقا، ما که عمرمان را از دست دادیم، آقا، چه کنیم؟
عمر را از دست دادی، ندارد! تو نیامدی پیش آقا؟ آن روز ظهر بعد از مسجد، نماز ظهر آمدی خانه آقا، آن حرفها را به تو زدند. تو کربلا نرفتی، آقای حداد این را به تو گفتند و [گوش] نکردی. باز هم رفتی پیش آنها، باز هم آنها گولت زدند. خب بِکِش! چشمت درآید، بِکِش! یک دفعه به آدم میگویند، دو دفعه به آدم میگویند. خب آدم وقتی که متوجه میشود، دیگر باید مطلب دستش بیاید، قضیّه باید دیگر دستش بیاید، برود دیگر، یعنی بگیرد دیگر، برود دیگر، متوجه باشد.
شیطان میآید این وسط شروع میکند شهر را شلوغ میکند، مجلس را به هم میریزد، فلان میکند و دو تا فلان و... که آن اهمّیت و ابّهت قضیّه کم بشود و مسئله آن تأثیر خودش را از دست بدهد. تأثیر مثبتی که دارد، آن تأثیر بیاید و تحتالشعاع قرار بگیرد. درست؟
هدایت به حقیقت در برابر مریدپروری
این راه، راه واقعیت است. آقای حداد میخواهد افراد را به واقعیت برساند، نه به مرید و مریدبازی مجازی. بیچارۀ بدبخت! تو خیال کردی آقای حداد میخواهد مرید را از دستت بگیرد؟! برو صد هزار مثل این مرید را جمع کن دور خودت! این اصلاً نگاه نمیکند. این میخواهد افراد را به حق ببرد؛ ولو در آن طرف زمین، اصلاً نبیند اینها را. اصلاً اینها را نبیند.
تفاوت دعوت به خدا و دعوت به خود
[میگوید:] «تو پیش من نیا، ولی برو کار خودت را آن طرف کره زمین درست کن. پیش من هم نیا. ترس از چه داری؟ نیا، پاشو برو.»
آن، اصلاً تمام زندگیاش «پیش من بیا» است. نمیشود نیاید. میگوید: «بیا پیش من، هر غلطی هم میخواهی بکنی، بکن. همینقدر پیش من باش، مجلس ما را گرم بکن، دور و بر ما باش، جمعیت مجلس زیاد بشود. هان! اینجا بیا پیش ما، بعد هم کاری هم به کارت ندارم.»
لذا کاری هم به کارشان نداشتند. دروغ میگفتند، کسی کاری به کارشان نداشت. حقهبازی میکردند، کلک در بازار میزدند سر همدیگر، کسی به کارشان کاری نداشت. هر کاری میکردند، کسی کاری نداشت. اگر نماز نمیخواند، با چشم خودم دیدم، اگر نماز نمیخواند، کسی کاری به کارش نداشت. همینقدر در مجلس ما باش، رونق پیدا کند، پیاز داغش خوب بشود، این خلاصه غذای مطبوخی که ما...
همراهی معنوی استاد با شاگرد دور از او
او نه، آن میگوید: «آقا، دستور را بگیر و برو. تو دستور را بگیر و برو. سراغت، من تو را نبینم، ولی برو کارَت را درست بکن. برو در راه باش، من تو را نبینم. برو کارَت را درست انجام بده. اصلاً سراغ ما نیا. تو خیال میکنی از دیدگان ما مخفی هستی؟ از دیدگان ما؟ تو کارَت درست بشود، من پیشت هستم. من که دیگر مثل آن سید هندی و آنها نیستم یا آن کشاورز و فلان این چیزها. تو آن طرف...» به مرحوم آقا نگفت همین آقای حداد، نگفت به مرحوم آقا:
«شما آن طرف دنیا باشی، در شرق عالم، در غرب عالم، پیش من هستی»؟
میگفت یا نمیگفت؟ بیخود که نمیگفت!
امید بنده به رحمت و توبهپذیری خدا
این فرق بین مسیری که حق است و بین مسیری که باطل است. در حق، انسان پشتش فقط به یک چیز گرم است. امام سجاد علیه السلام در این عبارت دارند به او اشاره میکنند.
بیمعنایی عبادت در فرض رفتار دلبخواهی خدا
حالا این خدایی که ما داریم، این خدا در روز قیامت اگر نگوید من با شما میخواهم چهکار بکنم: «هرچه دلم میخواهد، انجام میدهم. نماز بخوانید، نخوانید، برای من فایدهای ندارد. دلم بخواهد، میبرمتان در بهشت؛ نخواهد، نمیبرم، در جهنم!» هر کاری بخواهد بکند.
میگوییم: «چرا بخوانیم دیگر؟» اعتباری نیست. چرا به خودمان زحمت بدهیم؟ «اگر تمام عمر را به احسان و مودت و محبت و چه و چه بگذرانید و نیکی به خلق و عبادت بگذرانید، هیچ فایدهای ندارد، با سر میبرمتان در جهنم! من اینطوری هستم.» خب مگر دیوانه است انسان بیاید این کار را انجام بدهد؟! مگر دیوانه است؟! آنوقت حالا چه برسد به اینکه در این اعمال ما هم خطا وجود داشته باشد، دیگر نورٌ علیٰ نور خواهد شد!
توبه و گشوده بودن راه بازگشت
ولی ما خدایی که داریم، این است. با اینکه قدرت دارد، با اینکه اراده، اراده اوست، با اینکه همه چیز به دست اوست، در تمام اینها نهتنها این را نمیگوید، میگوید: «همهتان را هم میبخشم، همهتان را میآمرزم، همهتان را مورد رحمت خودم قرار میدهم.
گناه کردید، عیب ندارد، توبه کن، بیا اینجا. خطا کردی، عیب ندارد، ولی سعی بر ادامه نداشته باش. توبه کن، بلند شو بیا. لغزشی از تو سر زد، اشکال ندارد. من توبه را پس برای [چه] کسی، من توبه را برای چه کسی قرار دادم؟ آن کسی که کار درست انجام میدهد که باید توبه از چه بکند؟! من توبه را برای همین گناهکاران قرار دادم.»
حکایت بازگشت یک تازهمسیحی به اسلام
یکی از دوستان میگفت: «من در یک سفری که در خارج بودم، ممالک کفر و اینها، آمریکا یا انگلیس بود»، میگفت: «یک فردی از مسلمانها بر اثر تبلیغات کشیشها، این مسیحی شده بود، برگشته بود مسیحی شده بود. کشیشها آمده بودند گفته بودند دین مسیح دین محبت است، فلان، اُنس، محبت...»
بله، همین بمبهایی که درست میکنند، همین مسیحیها دارند درست میکنند این را بر سر ما، من و شما را میزنند. این گلولهها، این بمبها، این موشکها، این بمبهای اتمی که ریختند بر سر ژاپن و ملت بیچاره را تکّهتکّه و زغال کردند، همین مسیحیّون بزرگوار کردند اینها را! اینها، اینها را درست کردند. همینها، همین که داعیۀ صلح [دارند]! همۀ این حرفها، آقاجان، بازی است! بله، دین مسیح دین محبت است، دین اُنس است، دین لطف است، دین چه هست! و این بیچاره آمده بود و اینها، نصرانی شد.
گفت: «اتفاقاً ما در یک قضیهای با او برخورد کردیم و متوجه شدیم و فلان. من در یکی از جلساتی که صحبت، یکی دو جلسه صحبت کردم، روکردم به ایشان»، شخص میگفت بعد... میگفت: «من گفتم: ”تو چه دیدی از اسلام، چه کمیدیدی که خواستی آن کمی را در دین مسیح جبران کنی؟ چه دیدی؟“»
میگفت: «در اسلام بخشش نیست، در اسلام عفو نیست، در اسلام همهاش خشونت است. این خدایی که در اسلام معرفی شده، میزند و میکشد و قهار است. و در دین مسیح [این نیست].»
میگفت: «یک روایت آنجا به یادم آمد، برایش خواندم. گفتم: ”هیچ خبر داری که خدایی که در دین اسلام است، چه خدایی است؟“»
حدیث قدسی اشتیاق خدا به بندگان رویگردان
لَو عَلِمَ المُدبِرونَ عَنّی کیف اشتِیَاقی بِهِم و شَوقی إلیٰ رؤیتهم لَماتُوا شَوقًا؛ 1
«اینهایی که به من پشت میکنند، اینهایی که از من رو میگردانند، اینهایی که گناه میکنند و لغزش میکنند، اگر بدانند که چه اشتیاقی من به آنها دارم و چقدر برای دیدن آنها لحظهشماری میکنم، از شدت شوق میمیرند! و روح آنها، نفس آنها در بدن آنها نمیتواند دوام بیاورد.»
میگفت: «جدی میگویی؟ این مسئله در اسلام است؟»
گفتم: «بله، این حدیث قدسی است.»
گفت این اشکش آمد و گفت: «أشهد ان لا اله الا الله.» و دیگر مسلمان شد و دیگر دست برداشت. درست شد.
عفو و کرم الهی در برابر لغزش بندگان
این خدایی که ما داریم، این است. این خدایی که ما داریم، همین خدایی است که امام سجاد دارد میگوید: «أشارَ لی فی الآخِرَةِ إِلی عَفوِهِ و کَرَمِهِ.» میگوید:
«شما، میدانم بنده هستید، بندۀ گناهکار هستید، خطا میکنید، ولی بالأخره خداییِ ما کجا رفته؟! خداییِ ما هم کجا رفته؟! ما هم یک خدا هستیم دیگر. بالأخره باید یک فرقی با شما داشته باشیم. شما که بنده هستید، ما هم باید یک فرقی داشته باشیم. شما کار انجام میدهید، کار درست انجام میدهید، کار خوب انجام میدهید. در ضمن خب، اشتباه، لغزش و خطا، چیزی هست. از آن طرف ما چه میکنیم؟ عفو و رحمت و کرم ما هم در اینجا کار خود را میکند.»
اگر بخواهیم بههمین «أشار لی فیالآخرة إلیٰ عَفْوِهِ وَ کَرَمِهِ»، این مسئله را توضیح بدهیم، یک ماه رمضان دیگر میخواهد. انشاءالله نمیدانم حالا موفّق خواهیم شد یا اینکه بههمین مقدار فعلاً اکتفا بشود که عفو در کجاست، کرم و غفران در کجاست، در کجا قهاریّت است، در کجا رحمانیّت است، به چه نحو اینها انجام میگیرد؟ خیلی مطالب، مطالب زیاد است دیگر.
حالا انشاءالله که امیدواریم که امشب این فقره را ما تمام کنیم.
معرفت خدا و نقش راهنما در سلوک
«مَعرِفَتی یا مَولایَ دَلیلی عَلَیکَ؛ معرفت من دلیل من بهسوی تو است.»
کشش طبیعی انسان بهسوی پروردگار
وقتی که من در دنیا این را از تو دیدم، در آخرت هم این را تو به من وعده دادی، خب من دیگر کجا بروم؟ کور از خدا چه میخواهد؟ چه میخواهد دیگر؟ آدم گرسنه چه میخواهد؟ آدم تشنه چه میخواهد؟ وقتی جلوی یک تشنه آب است، آیا احتیاج هست کسی به او بگوید: «این آب است.»؟ یا دیگر احتیاج نیست؟ آن کسی که تشنه است و دو روزه و سه روزه که آب نخورده، همین که به یک نهر آب میرسد، شما راهنماییاش میکنی یا خودش را پرت میکند در آن نهر آب؟ آن کسی که از گرسنگی مُشرف به هلاکت است، حالا وقتی به یک غذایی میرسد، باز هم نیاز است که او را هدایت کرد: «آقا، بفرمایید، این غذا یادتان نرود!»؟!
امام سجاد علیهالسلام میفرماید:
«با توجه به آنچه که من دیدم، دیگر غیر از تو کجا بروم؟»
وجدان و شهود دلیل حرکت بهسوی خدا
یعنی دلیلی که مرا به تو میرساند، وجدان من است، شهود من است. حقایق خارجی است؛ همین حقایق خارجی است. نیاز به پیغمبر نداریم! ما در اثبات خدا و حرکت بهسوی خدا نیاز به پیغمبر نداریم. پیغمبر نیامده خدا و راه خدا را اثبات کند؛ آمده کیفیت حرکت بهسوی خدا را بیان کند. خدا سر جایش است، نیاز به پیغمبر نیست. نیاز به پروردگار و حرکت بهسوی او سر جایش است.
نیاز به راهنمای آگاه در کیفیت سیر
بله، در کیفیت سیر، انسان احتیاج به یک شخص خبیری دارد، انسان احتیاج به یک شخص بصیری دارد. هرکه مدّعی است، نمیتواند دست انسان را بگیرد. ولی در اینکه خدایی هست و ما باید به او اتّکا پیدا کنیم و اتّکای خودمان را از همه باید قطع کنیم، این دیگر پیغمبر نمیخواهد. این دیگر امام نمیخواهد. اینکه دیگر امام نمیخواهد.
وجدان و عقل سلیم و فطرت سلیم بشر حاکم است به اینکه انسان به این نکته برسد و فقط توجه خود را به خدا کند و غیر از او از کسی استمداد نکند. اینکه دیگر آخوند و روحانی و منبری نمیخواهد تا بیاید برای مردم بیان بکند. هر شخصی در هر وضعیتی که هست، این خودش آن یافتههایی را که... منتها به شرط اینکه حواسش را جمع کند، عبور نکند. وقتی به یک مطلبی رسید، رد نشود، چشمش را نپوشاند، سرش را در برف فرو نکند. با این شرطها: «مَعرِفَتی یا مَولایَ دَلیلی عَلَیکَ؛ معرفت من دلیل من بهسوی تو است. من نیاز به چیز دیگر ندارم. آنچه که مرا بهسوی تو دلالت میکند، آن معرفت من به تو است.»
تفاوت راهنمای الهی و دعوتکننده به خویش
بله، حالا که من بهسوی تو دلالت کردم، یک شخص راه میخواهد تا کیفیت راه را بهسوی تو نشان بدهد، کسی که بیاید و دلالت بهسوی تو کند، نه دلالت بهسوی خود. مرحوم آقا [علامه طهرانی]، مرحوم آقای حداد و اینها دلالت بهسوی «او» میکردند، نه دلالت بهسوی خود. «بیایید به طرف ما! بیایید در مجالس ما!» این حرفها نبود.
«به سمت «او» بروید، راه «او» را بروید. مطلب را بگیر و برو به او عمل کن.»
پنهان بودن ارتباط برخی شاگردان علامه طهرانی
مرحوم آقا شاگردانی داشتند در زمان حیات خود که هیچ احدی از آنها اطلاع نداشت. حتی ما به بسیاری از آنها در زمان حیات ایشان اطلاع نداشتیم. بعد از فوت ایشان فهمیدیم. خود بنده در زمان حیات ایشان نمیدانستم که این شخص دارد از آقا دستور میگیرد. الآن هم کسی نمیداند. شما هم نمیدانید. آن کسی که اهل راه است که کارش را در بوق و کَرنا نمیکند، افرادی را که جمع نمیکند، منبری نمیخواهد درست کند، داد و بیداد و هیاهو اینطرف و آنطرف راه بیندازد.
دستور علامه طهرانی به آقای مطهری درباره ارتباط معنوی
به مرحوم آقای مطهّری ایشان فرموده بودند:
«کسی از ارتباط ما و شما مطلع نشود.»
و بهعنوان یک دستور بود، نه بهعنوان تواضع! یعنی فرمودند:
«اگر کسی بخواهد مطلع بشود، ما جور دیگر عمل خواهیم کرد.»
اینطوری بود مسئله. حالا یکی میآید میگوید: «بله، بیایید چیز کنید، ایشان بیاید و فلان و چه چه و این حرفها...» اینکه... این چیزها نیست.
اثر هماهنگی عملی شاگرد بر ارتباط با استاد
البتّه هر چیزی جای خودش را هم دارد. ایشان [مرحوم مطهری] هفتهای یک بار با مرحوم آقا ملاقات داشته، ولی بعد بهواسطۀ بعضی از مسائلی یک نوع ناهماهنگیهایی در طرز فکر و طرز رفتار پیدا شد. بعد مرحوم آقا هم یک هفته را کردند دو هفته یک مرتبه. حساب، حساب است. با ما کسی هست، ما هم با او هستیم. نیستیم، خداحافظ! این است قضیّه، هیچ مسئله رودربایستی هم ندارد.
محدودیت فرصت و ضرورت عمل به دستور
نقلقول از مرحوم آقا هست و بزرگان و اینها، آنها میگویند:
«ما با تمام وجود در اختیار رفقا و دوستان هستیم، ولی اگر قرار بر این است که ما بخواهیم فقط مجالس به صحبت بگذرد، نه، ما دیگر وقتی نداریم. وقت مجلس گذراندن، ما نداریم. آقا، بفرمایید و کار داریم، ما میخواهیم خدمتتان برسیم، وقت نداریم. مطلب این است، آقاجان! بگیر و برو دیگر، تمام شد.»
[اینکه میگویند:] «میخواهیم با حضور شما باشد، میخواهیم دمی با شما باشد، میخواهیم با شما گرم باشد.»
گفت: «نه دیگر، این چیزها دیگر نیست.»
تفاوت سلوک عملی با لذت مجالس
چرا؟ چون عمر دیگر کافی نیست، وقت دیگر کافی نیست، فرصت دیگر کافی نیست. اینها به درد افراد عادی میخورد. بگیرند و... نه افراد عادی، حتی همین عادیهای از مدّعیان، بیایند و مجلسی و چلوکبابی و پلوخورشتی و حافظی و چند تا جوشن و خداحافظ شما! جلسه بعد کجا؟ سه روز، شب، سه شب دیگر منزل حاجی فلانی است. بسیار خب، صبح دوباره بیاییم و یک روضه و یک مصیبت و توسل. شب چهارشنبه است، توسل به امام موسی بن جعفر و فلان و اینها. همهاش منتظر است که [در] سفره چه انداخته میشود، چه کسی سفره میاندازد. بنده بودهام، من در اینها بودهام. حالا اگر بگویند غذا نیست، دو تا هم نمیآیند. یک حافظ...
اینها همهاش چیست؟ اینها همه التذاذات نفسانی است، همه کیفهای نفسانی است. منتها حالا او یک وقت کیف نفسانیاش را میرود در یک جای دیگر میکند، آن میآید با همین حافظ و فلان و شنیدن یک توسلی و فلان و بعد هم یک دلی از عزا دربیاید. آن هم میگوید آنطوری، مسئله آنطوری.
اما آنجا این خبرها نیست، آنجا این حرفها نیست؛ مسائل یک جور دیگر است. آنجا فرصت برای این مطالب نیست.
کاهش تعلق به مال و آزمون اطاعت از استاد
یکی از این افرادی که مرحوم آقا [علامه طهرانی] با او هم خیلی ور رفتند، خیلی با او زحمت کشیدند، حالش هم خوب شده بود، مرد بسیار ثروتمندی هم بود. حالش خوب شده بود، افکارش خیلی بهتر شده بود. اصلاً ما وقتی نگاهش میکردیم، نورانیت را میدیدیم. هی این دارد عوض میشود. اصلاً این با دو هفته پیشش فرق کرد، همان زمان شاه، زمان سابق. یک بساطی داشتند.
هی با ایشان گرم گرفتند، فلان، این چیزها، اینها. تا اینکه این گرمگرفتنها همه برای چه بود؟ آیا برایاینکه به مالش اضافه کند، بر ثروتش اضافه کند، چند تا دِه در کجا و کجا داشت، آنها را ده تا دهش بکند، فلان و گاوداری و این طرف آنور داشت، آن را بیست تایش بکند، چهکار بکند؟ یا نه، هی بیاید دور و برش را جمع کند، هی دور و برش را جمع کند، هی در خود بیاید؟
پیشنهاد هبه ملک و پاسخ علامه طهرانی
یک روز آمده بود، به مرحوم آقا میگفت: «آقا، من میخواهم فلان دِهی که در کجاست، به شما چیز کنم، هبه کنم.»
فرمودند: «مگر من کدخدا هستم؟! میخواهی به ما دِه بدهی؟!»
حالا آن دِهِش آن موقع خیلی [قیمت داشت] به حساب الآن شاید بوده... بله، چهار پنج میلیارد شاید ارزش داشت.
ایشان فرمودند: «من مگر کد خدا هستم؟!» [میخواست] به من هبه کند.
گفت: «پس چهکار کنم؟»
دستور کمک به خانههای در رهن بانک
[فرمودند:]
«برو این دِه را بفروش، بعد برو در این دولتآباد، دولتآباد طهران، آن خانههایی که آنجا خانهشان گروِ بانک است، برو تا آنجایی که میتوانی، اینها را از توی گروِ بانک دربیاور.»
ـ خب چشم.
مخالفت فرزندان با اجرای دستور خیر
رفت این کار را انجام بدهد. پسرهایش آمدند تهدیدش کردند: «اگر بخواهی این کار را انجام بدهی، تو را به قتل میرسانیم.»
وای به روزی که بچۀ انسان و خانوادۀ انسان موجب رفتن به جهنم انسان بشود و موجب از دست دادن سعادت بشود! و این بنده خدا انجام نداد. انجام میدادی، خب میکشتندت، میکشتندت! تو به دستور آقا داری انجام میدهی. اولاً این غلط را نمیتوانستند بکنند، این یک. ثانیاً بر فرض هم میکردند، تو به دستور آقا شهید شدی. آرزوی همه است. یکی در راه اجرای دستور ولی خدا کشته بشود. شهید نیست؟! تو چه میخواهی دیگر؟! نشدی، دو سال دیگر سکته کردی، مُردی. بفرمایید! دو سال دیگر... بله، حدود دو سه سال دیگر بیشتر... درست شد؟ نکرد.
واکنش علامه طهرانی به وام ربوی
حالا نکرد، هیچی. یک روز یک زیدی خبر آورد: «آقا، مگر شما نمیگویید معاملات بانکی حرام است؟ مگر نمیگویید پولگرفتن از بانک حرام است؟» بله. «فلانی من را فرستاده است از بانک برویم پول ربوی بگیریم و برود 500 تا رأس گاو از استرالیا بیاورد، از آن گاو های...» بعد او آمده بود که: «آقا، به ایشان بگو تو دم مرگ هستی، می خواهی برای چهکار؟ با این بساط!»
مرحوم آقا پیغام دادند:
«برو بگو اگر بخواهی پول را بگیری، دیگر مرا نخواهی دید.»
یا این و یا عبارت تندتر از این هم بود. دیگر خداحافظ شما! یا اگر هم نبود، ظاهراً اصلاً اگر هم نبود، برو به آن طرف بگو: «دیگر خداحافظ شما و ما دیگر با شما کاری نداریم.»
آن شخص میگفت:
«وقتی من رفتم این حرف را زدم، در منزل تب کرده بود و مریض در بستر افتاده بود. وقتی که من به او گفتم، یک نعرهای زد، یک نعرهای زد که همه ریختند، گفتند: ”این الآن جان داده!“ بلند شد، چنان به رعشه افتاد: ”به چه روزگاری افتادم، به چه روزگاری افتادم! من غلط کردم، فلان کردم.“»
البتّه آن کار را انجام نداد. آن کار را انجام نداد، ولی بعد دیگر به قول مرحوم آقا، رندها آمدند و او را ربودند. ولی آن کار را انجام نداد. میدانم که آن چیز انجام نشد.
فرق راه اهل دنیا و اهل آخرت
اینها میآیند انسان را در دنیا محدود کنند، نهاینکه دنیا را اضافه کنند. حالا اگر کسی دیگر باشد، چه اشکالی دارد؟ بالأخره اقتصاد است، باید اقتصاد رشد کند. بالأخره این هم اقتصاد اسلام است، اشکال ندارد! آن هم بالأخره مسائل ربایی، کبریت و چای و نمیدانم از این قضایا و اینها هم قابل حل است، فرمول فقهی هم برایش میتوانیم درست کنیم!
آنوقت این خلق کالانعام به دست همینها به قعر جهنم میروند، به دست همینها! او میآید راه دنیا را میبندد، میخواهد راه آخرت را باز کند. او میآید راه آخرت را میبندد، به دنیا میکشاند. میکشاند به دنیا. این تفاوت بین اهل دنیا و اهل آخرت است.
انحصار راه بنده در خدا و شفاعت محبت
«مَعرِفَتی یا مولایَ دَلیلی عَلَیکَ؛ معرفت من دلیل من بهسوی تو است، شناختی که من دارم.»
حالا کسی که بیاید این حرفها را ببیند از مرحوم آقا، دیگر نیاز دارد دلیل دیگر بیاورد؟ خب میفهمد حق اینجاست دیگر! دیگر شوخی ندارد. این حق است، آن هم باطل است دیگر. دیگر حالا بیا دلیل بیاور: آقا، از کجا آقا بر حق بوده؟ از کجا آمده؟ خب همین دیگر! این رفتارش، این رفتار و این خصوصیاتشان. این باعث شد که من فقط بهسوی تو بیایم.
شناخت احسان خدا در تجربه زندگی
اول اینکه دیدم در دنیا فقط تو بودی برای من. تو مرا پرورش دادی. تو زیر بال مرا گرفتی. همه رفتند. همه به من کلک زدند. همه به من دروغ گفتند. همه دور و بر من را خالی کردند. شرکت آن کار را کرد، سازمان آن کار را کرد، دولت این کار را کرد، وزیر این کار را کرد، آن آقا این کار را کرد، نمیدانم، آن رفیق این کار را کرد، قوم و خویش این کار را کرد، نمیدانم، همه، همه پشتم را خالی کردند. همه چه کردند؟! فقط تو یکی ماندی. در هر گرفتاری به تو رجوع کردم، دیدم تو آن را انجام دادی. در هر مسئلهای وقتی به تو رو آوردم، دیدم تو چیز کردی. این از دنیای من. چشم من را باز کردی. فهم من را باز کردی. آنچه دیگران در آن گرفتارند، مرا نجات دادی. مرا نجات دادی. این از این طرف.
وعده دیدار و مغفرت در آخرت
از آن طرف آخرتم، وعده بهشت دادی، وعده زیارت و لقای خودت را دادی. وعده ملاقات با خوبان و اولیا و صدّیقین و معصومین را دادی. وعده مغفرت و رحمت و عطوفت و اینها را تو به ما دادی. خب این از این طرف، آن هم از این طرف بود. دیگر کجا برویم؟ دیگر چهکار کنیم؟ باز هم چیز دیگر باقی مانده؟ باز هم نقطه مبهمی باقی مانده است؟
لذا اینجا امام سجاد علیه السلام مطلب را دیگر تمام میکنند. میفرماید که:
«آن راه من بهسوی تو دیگر مشخص شد. دیگر پروندۀ من بسته شد. دیگر مسئلۀ من تمام شد که فقط تو باید در زندگی برای من بمانی و بس. همه چیز را دیگر باید من کنار بگذارم.»
این از این طرف.
محبت بنده بهعنوان شفیع در پیشگاه خدا
و اما از طرف دیگر:
«و حُبّی لَکَ شَفیعی إلَیکَ؛ واسطۀ من بهسوی تو این محبت من بود.»
حالا چطور میشود محبت واسطه باشد؟ مگر خدا احتیاج به واسطه دارد؟ و این محبت چه میکند؟ انشاءالله نمیدانم بتوانیم موفّق بشویم حالا نسبت به این قضیّه یا اینکه مطلب دیگر به قول معروف طلب رفقا باشد؛ انشاءالله.
اللَهمّ صل علی محمد و آل محمد.