پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهحقیقت دنیا وشیطان
تاریخ 1425/05/15
توضیحات
علت و فلسفه خلقت شيطان. شرح فقره: فاذا اكرم اللَه العبدَ بهذه الثلاثه هان عليه الدنيا و ابليس و الخلق. 1 بر اساس كلام امام صادق عليه السلام عدم تدبير عبد نسبت به امور چگونه با رعايت نظم و دقت در امور كه در اسلام بسيار بدان توصيه شده است قابل جمع خواهد بود. 2 التزام و تعهد افراد نسبت به همۀ شروط متعهّده چه در ضمن عقد و يا غير آن، واجب و ضروري بوده و تخلف از آن حرام ميباشد. 3 ذكر سخنان مرحوم علّامه طهراني در ارتباط با فردي كه از تعهدات خويش با فردي نسبت به امور تجاري تخلف كرده بود. 4 ذكر حكايتي از مرحوم علّامه طهراني مبني بر اخبار ايشان از خطور ذهني و نيت الهي فردي و سخن ايشان در ارتباط با آن. 5 علت و فلسفه خلقت شيطان بمنظور رشد و تكامل انسان و آگاهي او از نقاط ضعف وجودي خويش در سير حركت بسمت پروردگار و قرب او ميباشد. 6 فرمايشات استاد طهراني در ارتباط با مهارت بينظير مرحوم ميرخاني در خطاطي و سخنان ايشان در ارتباط با سعي و تلاش افراد براي رسيدن به هدف و مقصود. 7 همانگونه كه رسيدن به كمال در مسائل و علوم ظاهري منوط به سعي و تلاش و تحت تربيت قرار گرفتن ميباشد، رسيدن به مراتب معنوي و رشد كمال هم متوقف بر تربيت نفس و عبور از مراتب آن ميباشد. 8 روش بزرگان در تربيت افراد بر اساس از بين بردن جنبههاي نفساني و فرعونيتهاي وجود ايشان و تبديل آن به لطافت نفس و تجرد آن در اكتساب فيوضات توحيدي ميباشد. 9 خداوند متعال براي تكامل بشر و براي ظهور مقام خليفة اللّهي در او و رسيدن به عاليترين مرتبۀ معرفت و كمال شيطان را خلق كرده است. 10 ذكر حكايتي در ارتباط با سخنان سگ با بايزيد بسطامي در عالم مكاشفه و تنبه او از عمل خلافي كه انجام داده بود. 11 وجود حالت تواضع در اولياء الهي براي امور تصنّعي و ظاهري نميباشد بلكه بر اساس تغيير جوهري نفوس ايشان و تجلي حقيقت توحيد در آن ميباشد. 12 وساوس و مكايد شيطان در فريب افراد منحصر در امور خلاف نميباشد بلكه بر اساس مراتب افراد در امور الهي و سلوكي و عبادي جريان و نفوذ دارد. 13 توضيحي راجع به ديدگاه و نظر عرفاء اولياء الهي نسبت به شيطان. 14 مجالسي كه براي افراد از دنيا رفته گرفته ميشود بايد مجالس ترحيم و ذكر باشد نه مجالس تجليل و بزرگداشت. 15 بر اساس كلام امام صادق عليه السلام تحقق سه امر در وجود انسان منجر به سهل و آسان شدن مسائل و امور عالم
هو العلیم
لزوم خلقت شیطان
شرح حدیث عنوان بصری ـ حقیقت دنیا و شیطان ـ جلسه 104
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذباللَه من الشيطان الرجيم
بسم اللَه الرحمن الرحيم
وصلّى اللَه على سيّدنا و نبيّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّيّبين الطّاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين
امام صادق علیهالسّلام خطاب به عنوان بصری میفرمایند:
فَإذَا أكرَمَ اللَهُ العَبدَ بِهذهِ الثّلاثَة هَانَ عَلیهِ الدّنیا و إبلیسُ و الخَلقُ؛
«اگر خدای متعال بندهای را به این سه نعمت توفیق بدهد، دنیا و ابلیس و خلق بر او آسان خواهند بود (و در گیرودار با آنها دچار مشكل نخواهد شد).»
نظم و برنامهریزی یكی از مهمترین مسائل سلوك و مبانی اسلام
آن سه چیز كه در نظر رفقا هست؛ یكی عبارت است از سپردن تدبیر امور به پروردگار و اینكه انسان برای خود نقشه نریزد و از پیش خود برای زندگی خود برنامهای جدای از خواست پروردگار نریزد؛ البته نهاینكه برنامهریزی نكند.
عرض شد كه برنامهریزی و نظم یكی از مهمترین مسائل سلوك و اساسیترین مبانی اسلام است. اصلاً دنیا بر نظم بنا شده است، عالم تكوین بر اساس نظم و تدبیر بنا شده است. بینظمی در امور به معنای لاابالیگری و هردمبیلی و بیتوجّه بودن به مبانی انسانی و توحّش و حیوانیّت است، این معنای بینظمی است. آن مقدار كه در اسلام نسبت به مسئلۀ نظم تأكید شده است، كمتر به مسائل دیگر توجّه شده است و كسانی كه به تعهدات خود در روابط اجتماعی و در تدبیر امور خود و نظم در مسائل خود توجّه ندارند، از حیطۀ انسانیّت خارج هستند چه برسد به سلوك و اسلام و امثالذلك، و به آنها نمیشود انسان گفت.
حرمت تخلف از شرط و تعهد حتی در ضمن غیر عقد
كسی كه با دیگری تعهدی میبندد شرعاً واجب است كه بر این تعهد عمل كند اگرچه این تعهد در ضمن معاملهای نباشد. و اینكه بعضی از فقها مطرح كردهاند كه شرطِ در ضمن عقد، الزامی است و در ضمن غیر عقد بهعنوان ابتدایی، الزامی نیست، نه به این معنا است كه وفای به آن واجب نیست و اگر این برداشت بشود اشتباه و خطا است. نهخیر، هم شرط و تعهد در ضمن عقد الزامی است و عمل به او واجب است و مخالفت با او حرام است و در صورت تخلّف شرط، مسائل حقوقی مترتّب است و شخص متخلّف باید از عهدۀ مسائل حقوقی آن برآید و همینطور در غیر از ضمن عقد بهعنوان شرط ابتدایی نیز تعهد به آن الزامی است!
اینكه این مسئله را خدمتتان عرض میكنم بهخاطر این است كه شاید بعضی از اوقات در بعضی از صحبتها و در بعضی از كتب خلافش به چشم بخورد. مسئله اینطور نیست؛ بلکه این مسئله هم در ضمن عقد، ضرورت دارد و وفای به آن واجب است و تخلّف از آن حرام میباشد، و هم شرط ابتدایی ضرورت دارد.
فردی با یك شخص قراری میبندد كه آقا ما كه میخواهیم فلان جا برویم بیا با هم برویم و تكتك نرویم. این عقد نیست و معامله نیست و یك شرط ابتدایی و یك تعهد ابتدایی است. وفای بر این تعهد ابتدایی شرعاً واجب است و اگر آن فرد خودش به تنهایی به فلان جا برود، عمل حرام انجام داده است، گرچه از نقطهنظر ظاهری و حقوقی مسئلهای متوجّه او نیست که حالا خسارتی بپردازد و امثالذلك. البته در بعضی از موارد هم اگر بر این اساس ضرری متوجّه فردی بشود، آن شخص از نظر حقوقی باید متعهد ضررهای مترتّبه بشود.
اهمیت پرداختن به مبانی سلوک
در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این قضیه خیلی اتّفاق میافتاد و خود من در بسیاری از این موارد بودم. در یك مورد که در همان ایام طفولیّت بود و ما در حدود سیزده چهارده سالگی بودیم، دو نفر كه هر دو وارد كنندۀ یك كالا و یك متاع بودند قرار گذاشته بودند كه با هم این كالا را در فلان شهر به كمتر از این مبلغ نفروشند، هر دو به یك مبلغ بفروشند و كسی پایینتر نفروشد. یكی از این دو نفر تخلّف كرده بود، البته بعداً اعتذار آورد بر اینكه تقصیر نداشته و مسئله به نحو دیگری بوده است. ـ اینهایی را كه خدمتتان عرض میكنم بهخاطر این است كه بدانید چقدر مبانی سلوك مهم است! و دقّت و ظرافت و لطافت و اِحكام و اتقان این مسائل به دستمان بیاید. ـ مرحوم آقا آن دو را صدا كردند، هر دو نفر آنها را صدا كردند. شاید اگر ما باشیم اصلاً به این مسئله توجّه نكنیم و بگوییم که آقا ببخشید و این مسائل میگذرد و خدا إنشاءالله خودش كافل امور است و خودش جبران میكند و خودش چه میكند و شما هم بیا و از او بگذر و مسئله تمام بشود. ولی ایشان گفتند: «نه، باید بیایید» و آمدند. گفتند: «صورت مسئله را توضیح بدهید.» ایشان توضیح داد و آن آقا هم توضیح داد. و بعد گفتند:
تقصیر ایشان است و ایشان باید اولاً غسل توبه كنند و بعد بر این عمل حرامی كه انجام دادهاند استغفار كنند.
دوّم: باید بهواسطۀ خلاف عهدی كه در اینجا مرتكب شدهاند رضایت ایشان را جلب كنند و باید رضایت باطنی ایشان را به اظهار ندامت و طلب بخشش و عفو بهدست بیاورد.
سوّم: ضررهای پولی را كه این شخص از نظر معاملات با دیگران بهواسطۀ این عمل متحمّل شده است، باید بپردازند.
چهارم: در بازار اعلان كنند كه ما در این مسئله مقصّر بودیم و ایشان بیگناه است.
التفات میكنید؟! شوخی نیست. هردمبیلی یا علی! یكی با یكی قرار بگذارد و بعداً هم خلاف آن عمل کند، این حرفها نیست! این میشود قانون انسانیّت و بشریّت و عقلانی و الهی و سلوكی و شرعی. حالا بقیه هرچه میگویند برای خودشان میگویند. این میشود قانون. خیلی هم اتّفاق افتاده است وبنده در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از این مسائل بسیار دیدهام و در بسیاری از این موارد خود ما هم در قضایا و در جریان بودیم.
راه خدا یعنی انجام امور طبق نظر مولا
علیٰكلّحال سلوك شوخی برنمیدارد، همین است. راه خدا یعنی راه صحیح رفتن و راه درست رفتن و انجام دادن آنچه مورد نظر مولا است. حالا مولا که میگوید من این قسم را میخواهم، دیگر ما نمیتوانیم چون و چرا كنیم، كم كنیم، زیاد كنیم، از قضیّه حذف كنیم. گاهی اوقات خودمان با سلیقههای متفاوت بیاییم و مطلب را به یك نحوی رد كنیم، نه، این حرفها نیست. مو را از ماست میكشند. آنطور كه به قول سابقین و مردم، عقل هیچ جنّی به آن نمیرسد، چنان مو را در میآورند كه آدم باید آن مو را زیر میكروسكوپ نگاه كند! اینطوری درمیآورند. چنان از لابهلای دل و زوایای نفس و خطورات، بیرون میكشند که فکرش را هم نمیکنید! نگاه كن و زیر میكروسكوپ ببین، ما اینقدر به مسائل واردیم و اینقدر به نكات واردیم و اینقدر به خصوصیات واردیم.
برای خود بنده هم در ارتباط با مرحوم آقا از این قضایا خیلی اتّفاق افتاد. یكوقت ایشان به بنده مطلبی را ارجاع دادند كه فلان قضیه را انجام بدهم و من انجام دادم و آمدم. در همین حین كه میخواستم انجام بدهم به اندازۀ یك لحظه خطور كرد حالا كه ما این مطلب را انجام میدهیم ـ تازه قضیه به خود من هم ارتباط نداشت، قضیه مربوط به مطالب آقا بود، مربوط به نوشتهجات ایشان بود، یعنی مسئلۀ شخصی ما هم در اینجا مطرح نبود ـ راجع به این قضیه یك تسریع بیشتری میكند، سرعت بیشتری میدهد، اهتمام بیشتری نسبت به فلان مطلب انجام میدهد و طبعاً آن قضیه زودتر انجام میشود. ما آن را انجام دادیم و خدمت مرحوم آقا آمدیم و ایشان خیلی اظهار خوشبختی كردند که خدا به شما خیر بدهد و از این تعابیر و جملاتی به ما گفتند كه هیچ زیبندۀ ما نیست ولی ایشان [به ما لطف داشتند.] تااینكه از این قضیه گذشت. یك روز در بین صحبت یكمرتبه ایشان اشاره كردند بر اینكه گرچه نیّت انسان هم در بعضی از موارد نیّت الهی است ـ آن خطوری كه به ذهن ما خورده بود! ـ ولی وقتی كه به انسان میگویند: «این كار را انجام بده»، حتّی باید بدون آن خطورات هم باشد.
ببینید به كجا زدند؟! ـ این مطالبی كه عرض میكنم با مطالبی كه امروز میخواستم این بحث را تمام كنیم بیارتباط هم نیست ـ با اینكه حتّی نیّت هم نیّت شخصی نیست ولی حتّی آن كاری را كه انسان میخواهد انجام بدهد هم باید بدون خطور باشد، فقط خود عمل، همین و بس! گفتند بكن، بكن! این كار را انجام بده، انجام بده، همین! و دیگر چیزی در آن بیاید، برود، یا اینکه در ذهن بیاید که این کار چه تبعاتی دارد، بعد ممكن است چه فوائدی بر آن مترتّب بشود، بعد چه نتائجی ممكن است بیاورد، همۀ اینها مادون است، همۀ اینها تنزّل از آن مرتبهای است كه انسان میتواند در آن مرتبه كاسبی كند و میتواند در آن مرتبه ربح كند؛ انسان حتّی این را هم نباید بیاورد! بنابراین تعهد در خارج از مسائل معاملهای هم واجب است و خلافش حرام است. البته اگر انسان بتواند آن را انجام بدهد ولی اگر نتواند آن یك صورت دیگری دارد.
سپردن امور به خداوند بهمعنای لاابالیگری و بیاعتنایی نیست
اینكه میگویند: «انسان باید امور خودش را به خدا بسپرد» نه بهمعنای لاابالیگری و بیاعتنایی و عدم توجّه است، به این معنا نیست. اگر سر همه را بتوانیم كلاه بگذاریم دیگر سر خدا را که نمیتوانیم كلاه بگذاریم. بله! خدا خوب میآید انسان را در تنگنایی قرار میدهد و میگوید که آیا همهجا لاابالی هستی یا به ما كه رسیدی لاابالی شدی؟! در مسائل دیگر بسیار دقیق و ظریف و نكتهسنج و تعبیرات بسیار مناسب بهكار میبردی حالا اینجا كه رسیدی به هر صورت و به هر كیفیّت میخواهی بگذری؟! اینجا نمیشود، اینجا باید بایستی.
علیٰكلّحال پس مسئلۀ اوّل این است كه انسان تدبیر خودش را به خدا واگذار كند.
مسئلۀ دوّم اینكه از خود چیزی را نبیند كه راجع به این مطالب صحبت شد. مسئلۀ سوّم اینكه به آنچه خدای متعال امر كرده است عمل كند و از آنچه نهی كرده است، دست باز دارد.
اگر این سه مطلب برای انسان انجام شد، «هَانَ عَلَیهِ الدُّنیا و إبلیسُ و الخَلقُ؛ دنیا و ابلیس و مردم (و به عبارت دیگر، روزگار) بر او آسان خواهد شد.»
مصلحت خلقت ابلیس براساس تکامل انسان
راجع به مسئلۀ ابلیس و كیفیّت خلقت او در جلسۀ گذشته نسبتاً مشروح، مطالبی عرض شد. و عرض شد كه خلقت ابلیس عین مصلحت است و اگر خلقت ابلیس نبود انسان به نقطۀ تكاملی خود نمیرسید. آهنی كه باید تبدیل به یك فلز بسیار قابل استفاده بشود و یا به شمشیری كه گرانبها و پربها است تبدیل بشود، نیاز به كوره دارد، نیاز به مخزن و جایگاهی دارد كه گداخته بشود، داغ بشود. آن را سرد میكنند و دوباره داغ میكنند و موادی به آن اضافه میكنند تا اینكه بتواند به آن شكلی كه قابل استفاده است در بیاید. و الاّ اگر همان آهن ابتدایی را بخواهند بهكار ببرند با اوّلین ضربه كج میشود، به اوّلین جایی كه اصابت بكند میشكند؛ باید این اعمال بر روی او انجام بگیرد. طلایی را كه بخواهند به شكل زیور در آورند و از او حُلی1 بسازند باید آن را گداخته كنند، آب كنند، مواد زائد او را كه روی سطح میآید بگیرند و بعد او را خالص و در معیار بالا ارائه بدهند؛ بدون اینها نمیشود.
عدم انکشاف نقاط ضعف و نقصان انسان بدون استاد
هر چیزی در عالم طبیعت و در عالم تكوین برای رسیدن به نقطۀ مطلوب و آن غایت مقصود باید مراتبی را بگذرانند. از نقطهنظر تربیتی، وجود انسان هم از این مسئله و از این مبنا مستثنا نیست. تا انسان در بوتۀ آزمایش قرار نگیرد آن خصوصیاتی كه مانع از تحوّل و تغیّر انسان است، برای انسان منكشف نمیشود. تا انسان به سر كلاس درس نرود، معلّم نقاط ضعف تحصیلی او را به او گوشزد نمیكند. تا انسان در خدمت استاد مبرّزی به حرفهای نپردازد نقاط نقصان او برای او منكشف نمیشود.
كسانی كه پیش یك استاد خط میروند، كار استاد خط فقط تعلیم و نوشتن نیست بلكه كیفیّت نقصانهایی را كه موجب شده است این خط به این صورت دربیاید و یا نقاط مطلوب و قوّت را برای شاگرد توضیح میدهد. یكی از اساتید خط گذشته مرحوم سید حسین میرخانی را خدا رحمت كند. ما زمانی خدمت ایشان در دارالكتابهای كه پایینتر از مسجد مرحوم آقا در خیابان سعدی داشت، میرفتیم. هفتهای دو یا سه روز میرفتیم و خط یاد میگرفتیم و ایشان هم خیلی به ما محبّت میكرد و خیلی تشویق و ترغیب میكرد بر اینكه به این فنّ ادامه بدهیم، ما هم خوشمان میآمد. افراد دیگر هم پیش ایشان میآمدند. همین اساتید خطّ فعلی هم میآمدند و با ایشان صحبت میكردند. و جالب اینجا است كه نقاط ضعف آنها را نشان میداد با اینكه آنها استاد خط بودند و الآن جزء درجه یكهای اینجا هستند و آنها این خط را بعد از بیست سال، بیست و پنج سال مینوشتند. میگفت که شما كه الآن دارید سر «ضاد» یا «یاء» را برمیگردانید میدانید چرا اینطور شده است؟ چون قلم را به این نحو گرفتید كه «یاء» به این شكل درآمده است و باید سر قلم را كج كنید. تعبیر ایشان این بود: «حتّی وقتی به اندازۀ یكدهم میلیمتر قلم كج بشود این نقصان در این كلمه ظاهر میشود.» ببینید، بیست و پنج سال است پیش او درس خوانده و تعلیم خط گرفته است. برای ما بسیار جالب بود.
یك روز یكی از همان بهترین شاگردان ایشان كه فعلاً شاید اوّل خطّاط ایران باشد و فرد بسیار معروفی است در آنجا آمده بود. عبارتی بود که خود مرحوم میرخانی نوشته بود و در همان دارالكتابه بود: «در كار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»؛ این خط ایشان بود و شاگرد ایشان هم یكی مانند او به همان قطر و به همان كیفیت نوشته بود و آن هم در كنارش بود و برای توضیح این مسئله كه در هر امری احتیاج به كار و تلاش است، برای ما صحبت میكرد و ما را نصیحت میكرد. خلاصه مجلسی كه فرض كنید باید به نیم ساعت میگذشت گاهی اوقات سه ساعت، سه ساعت ونیم طول میكشید. هر دفعه هم ما منزل میرفتیم و با اعتراض و دعوای مرحوم آقا روبرو میشدیم که یك ساعت است شما رفتهاید و نیامدهاید؟ میگفتیم: آخر بابا تقصیر ما نیست، ایشان ما را به حرف میگیرد، صحبت میكند و دیگران میآیند. ما را رها نمیكرد. دائماً میگفتیم: آقا یك خط تعلیم بده تا برویم، ما چه هستیم! میگفت: «نه! حالا بنشینید، شما فایده میبرید.» و دوباره همین بساط بود. گاهی اوقات چهار ساعت طول میكشید. ساعت هشت میرفتیم و ساعت دوازده به منزل میآمدیم و نكاتی هم یاد میگرفتیم؛ خدا رحمتش كند خیلی برای ما آموزنده بود و صرفنظر از همان مسائل خاصّ و حرفهای، برای خود ما نكاتی داشت. اینها تجربههایی دارند، عمری از ایشان گذشته بود و انسان باید از تجربههای همه استفاده كند.
ایشان راجع به اینكه انسان بدون تلاش و كوشش به جایی نمیرسد، این دو خط را آورد و در كنار ما قرار داد. خود شاگرد ممتاز ایشان هم بود، به قول خودشان میگفتند: «اوّل شاگرد من ایشان است.» و خیلی هم از ایشان تجلیل میكرد، خیلی احترام میكرد. گفت كه آقا شما بین این دو خط چه تفاوتی میبینید؟ من هرچه در عبارات و كلمات این دو خط تأمّل كردم هیچ فرقی ندیدم، عین هم نوشته شده بود. انگار عكسبرداری شده بود و این از روی او عكسبرداری شده بود. ولی آن خطّی را كه خود مرحوم میرخانی نشان داده بود یك ملاحت دیگری داشت كه انسان نمیتوانست توصیف كند ولی میتوانست احساس كند. گفتم: من فرقی نمیبینم ولی خط شما یك ملاحت دیگری دارد. گفت: «احسنت! من این را میخواستم به شما بگویم.» استاد جلوی شاگردش گفت: «میدانید اگر این خط بخواهد به این خط برسد چقدر كار دارد؟» گفت: «سی سال دیگر زحمت دارد تا این خط بشود این خط.» اینقدر مسئله دقیق است و اینقدر مسئله حساس است.خودش میگفت که اساتید خط زیاد هستند ولی فرض كنید كه این استاد دوتا ممتاز بیرون داده است، این استاد سه تا ممتاز بیرون داده است. میگفت:
من تابهحال نود ممتاز از پیش خودم اخراج كردهام. (یعنی استاد اخراج كردم. گفت:) میدانی چرا؟ بهخاطر اینكه من خودم همراه با شاگرد راه میآیم و خودم حركت میكنم و وقتی كه او میآید، آن كیفیت نقص و آن عللی كه موجب شده است این خط به این شكل دربیاید، آن علل را به او تذكّر میدهم. فردا كه میآید، میبینم این علل و این نقائص را برطرف كرده است؛ دوباره پسفردا یك مقدار خط را مشكلتر میكنم و او یك اشكالات دیگری پیدا میكند، من دوباره رد میكنم. همینطور دائماً اشکال میكنم، اشکال میكنم تا آن حدّی كه دیگر بتواند برای او ملكه بشود و به مرتبۀ اجتهاد در خط برسد.
پس بدون تذكّر نقاط ضعف، این مسئله انجام نمیشود.
شرط ترقی، پذیرفتن ایراد استاد با جان و دل
ایشان علاوه بر آن دارالكتابه یك كلاس دیگری هم داشت و ما در آن كلاس هم شركت میكردیم. حدود بیست، بیست و پنج نفر در آن كلاس حضور داشتند. بعضی از افرادی كه در آن كلاس بودند وقتی که ایشان ایراد آنها را میگرفت به آنها برمیخورد كه ما اینقدر زحمت كشیدیم! و حالا توقّع داشتند كه ایشان تمجید كند و تعریف كند اما وقتی که ایراد میگرفت به آنها برمیخورد. وقتی كه آنها میرفتند، به من میگفت:
فلانی اینها هیچ ترقّی نخواهند كرد. آن شاگردی ترّقی میكند كه ایرادی را كه گرفته میشود با جان و دل بپذیرد.
اینجا نكته است! و نهتنها با جان و دل بپذیرد بلكه خود بهدنبال ایراد گرفتن استاد بدود و از او بخواهد، نهاینكه همینطور بنشیند. استاد بگوید که آقا چرا اینجا كج است؟ او بگوید: چرا گفتند که كج است؟! استاد بگوید که چرا اینجا راست است؟ بگوید: چرا گفتند که راست است؟ یا بگوید: چرا اینجا اینطور است؟ نه، این فائدهای ندارد. و بدون این مسئله، مطلب درستبشو نیست.
ضرورت برطرف کردن نقاط ضعف ارائه شده توسط استاد
بارها مرحوم حدّاد میفرمودند:
آن سالكی كه از ایرادی كه استاد به او میگیرد بهَراسد، قدم از قدم برنمیدارد؛ هیچ فائده ندارد، بهدنبال كارش برود.
ما در این دنیا برای چه آمدهایم؟ برای این آمدهایم كه ایرادهای خود را برطرف كنیم، یا برای اینكه كمالات و نقاط مثبت خود را به منصّۀ ظهور و بروز و ارائه قرار بدهیم؟ نقاط مثبت كه مثبت است و احتیاج به ارائه ندارد. نقاط مثبت كه در یك حدّ، ثابت است، او كه زیاد نمیشود. اگر بخواهد نقاط مثبتی بر یك امر زائد بشود باید از نقصانهای او كم بشود. وقتی كه نقصان كم شد دائماً به نقاط مثبت اضافه میشود. امّا فرض كنید كه در یك نفر، سه نقطۀ مثبت است و او به دنبال رفع نقاط منفی خود نرود، همان سه نقطه تا نود سالگی هم باقی میماند، چهارتا كه نمیشود. امّا اگر خودش را در دست تربیت انداخت، در دست محك انداخت، در دست بوتۀ امتحان انداخت، آن شخص هم دائماً شروع میكند به تذكّر دادن که اینجا خراب است و آنجا را درست كن. اینجا را فلان كن، یكیك، یكیك، كمكم، كمكم درست میشود.
روش تربیتی مرحوم علامه طهرانی: ازبین بردن نقاط نفسانی و انانیّتها
در جریانی كه پس از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ پیش آمده بود، من دیدم که آن جریان دارد درست برخلاف زمان مرحوم آقا در نقطۀ مقابل حركت میكند. روش تربیت مرحوم آقا از بین بردن نفوس و از بین بردن انانیّت و از بین بردن نقاط نفسانی و درمقابل، لطافت نفس و تجرّد روح و لطافت روح و تبدیل نقاط دنیوی و هواهای نفسانی و فرعونیّتها و انانیّتها به جنبههای توحیدی بود. این روش، روش بزرگان بوده و بدون این اصلاً فائدهای ندارد یعنی كلاه همه پس معركه است و هیچ فائدهای ندارد.
در جریانی كه بعد بهوجود آمد من دیدم که مسئله دارد درست در نقطۀ مقابل جریان تربیتی مرحوم آقا حركت میكند. بزرگنمایی نقاط مثبت موهومی و نه واقعی، و ابراز و اظهار جهات تخیّلی و درمقابل، پوشاندن نقاط ضعف و نقصان و ازبین بردن نقد و اصلاح و تذكّر؛ این جریان دارد پیش میآید. من نامهای نوشتم و در آن نامه مواردی را كه باید در كیفیّت سیر لحاظ شود گفتم كه این مطالب غلط است و مسیر باید بر طبق این نظام حركت كند، باید بر طبق این روش حركت كند. البته حالا كاری نداریم كه آیا این امور و این تدبیر به دست اهلش و متخصّصش و فرد خبیرش انجام میگیرد یا نمیگیرد، اصلاً به این مطلب كاری نداریم. قضیه چه شد؟ همین مطلبی را كه خدمتتان عرض كردم انجام شد. یعنی بهجای توجّه و بهجای تنبّه و بهجای پندگیری، مسئله در آن كفۀ ترازو قرار گرفت و من فهمیدم که مطلب به نحو دیگری است.
بنای عالم تکوین و عالم تشریع براساس سیر تکاملی موجودات
بنای عالم تكوین و عالم تشریع بر این اساس است؛ بنای عالم تكوین بر سیر تكاملی و تغییر و تبدّلهایی است كه بر یك شیء انجام میشود و بنای عالم تشریع و تربیت بر كیفیّت سیر به همین نحوهای است كه روشن میشود.
شیطان به آن خصوصیتی كه خدای متعال در عالم تربیت، نه در عالم تكوین قرار داد، کار دارد و كاری به عالم تكوین ندارد. عالم تكوین سلسلۀ علل خودش را دارد و هیچ ارتباطی به شیطان ندارد. شیطان وظیفهاش دخل و تصرّف در عالم تشریع و در عالم تربیت و در عالم تكالیف و اوامر و نواهی الهی است. خدای متعال برای تكامل بشر و برای ظهور و بروز مقام خلیفةاللهی و رسیدن به عالیترین مرتبۀ معرفت و كمال كه عبارت است از فناء فیالله، شیطان را قرار داد. شیطان به واسطۀ تذكّراتی كه در موارد مختلف بر انسان وارد میكند به همان شیوهای كه در جلسۀ گذشته عرض شد و وسوسههایی را كه میكند، آن نقاط ضعف را برای انسان در مسیر تكاملی او نشان میدهد که این نقاط، نقاط ضعف تو است.
شیطان بهدنبال کسی است که نمیخواهد استعداد خود را به فعلیّت برساند
هیچوقت برای فردی كه دیگر ارتكاب گناهان ظاهری در او منتفی شده باشد، وسوسه ارتكاب عمل حرام نمیكند. چرا؟ چون این فرد به هر علّتی كه میخواهد باشد از نقطهنظر فهم و ادراكِ این عملِ حرام و احتراز از این عمل حرام به فعلیّت رسیده است و شیطان با كسی كه در یك مرتبه به فعلیّت رسیده است كاری ندارد. شیطان دنبال افرادی میرود كه در مسیر تكاملی خود در مرتبۀ استعداد قرار دارند و نمیخواهند آن استعداد را به فعلیّت برساند، میخواهند به قهقریٰ برگردند، دنبال اینها میرود. سراغ نقاط ضعف و مسائل دیگر، تعلقّات دیگر، خصوصیات نفسانی دیگر میآید. شیطان نگاه میكند كه این شخص با چه خصوصیاتی در ارتباط است؛ قضایای اجتماعی، مسائل شخصیتی، شئونات، ارتباطات و مسائل نفسانی. این خصوصیاتی كه مانعیّتش و سدّ راه بودنش برای رسیدن به مقام قرب الهی، هزارها برابر بلكه میلیونها برابر از انجام یك عمل حرام ظاهری بیشتر است، سراغ اینها میرود.
مکاشفه بایزید در برخورد با یک سگ
میگویند که بایزید با بعضی از شاگردانش از جایی عبور میكرد. ـ ظاهراً بایزید ثانی بود چون بایزید اوّل در این مسئله و در این مرتبه نبود. چون دو بایزید داریم؛ بایزید بزرگ و بایزید كوچك. ـ ایشان به اتّفاق شاگردانش از كنار سگی گذشت درحالیکه باران آمده بود و خیس بود. و او چنان با یك توجّه و با یك بیاعتنایی از كنار سگ، خودش را جمع كرد كه اصابت نكند. سگ در مقام مكاشفه با او به تكلّم پرداخت و گفت که من نجس هستم و میخواهی از كنار من احتراز كنی و این اشكال ندارد، چرا دیگر بیاعتنایی كردی؟! چرا حالت گرفتی؟! چرا با این توجّه رد شدی؟! ـ همۀ اینها واقعیت دارد! ـ من نجس هستم، خودت را كنار بكش، دیگر چرا به یك حالت اشمئزاز و تنفّر از كنار من رد شدی؟! بگو ببینم چه كسی من را سگ قرار داد و تو را بایزید قرار داد؟ آیا سگ شدن من به اختیار من بود؟ و آیا بایزید شدن تو و انسان شدن تو به اختیار تو بود؟! تو كه در خلقت خودت اختیار نداشتی.1
بیحکمت نبودن وجود هر موجودی در عالم در آن جایگاه خود
ببینید چطور محكوم میكند! یعنی این حیوان در مقام مثال و در مقام ملكوت دارای عقل و شعور است گرچه در مقام ظاهر به این كیفیتی است كه انسان به او توجّه نمیكند، ولی در مقام ملكوتِ خودش شعور دارد و در این زمینه اسرار عجیبی است كه خداوند برای افرادی كه روشن كند خواهند فهمید.
| جهان چون زلف و خط و خال و ابروست | *** | که هر چیزی به جای خویش نیکوست2 |
و این مسئله به دست میآید و حكمت خلقت همۀ اشیا در عالم برای انسان روشن میشود. آنوقت دیگر نگرش انسان فرق میكند، دیدگاهش نسبت به آنها فرق میكند. گفت:
اولاً: چه كسی من را سگ قرار داد و تو را بایزید؟ مگر سگ شدن من به اختیار من بود؟!
ثانیاً: من نجس هستم و قبول دارم كه نجس هستم اما این نجاست، نجاست ظاهری است که با یك مشت آب هم میتوانی او را تطهیر كنی.1 ای بایزید! برو دل خودت را پاك كن كه به هفت دریا طاهر نخواهد شد! این حالی كه تو داری حال نفسانی است که خودت را بالاتر از من فرض كردی.
نكته اینجا است! خدا میگوید که باید از سگ احتراز كنی و این بهجای خودش محفوظ است، سَمعاً و طاعةً. خدا میگوید که این نجس است و باید از او احتراز كنی، همۀ اینها محفوظ است. اما اینكه خودت را بالاتر از من فرض كردی و اشرف از من فرض كردی و به خود حالت دادی و از كنار من با اشمئزاز رد شدی، این کار چرا؟!
ثالثاً: شكر خدا را كه مرا بایزید خلق نكرد و این حالتی كه در تو پیش آمد، در من پیش نیامده است.2
یعنی قشنگ و راحت او را شست و كنار گذاشت و او هیچ مفرّی نداشت. در اینجا حقّ با كیست؟ حقّ با جناب سگ است، راست میگوید. در عالم توحید الآن حقّ با سگ است. در نظام احسن الآن حقّ با او است. بایزید هر كه میخواهد باشد، هر كسی میخواهد باشد، حقّ با او است. این نكتهای است كه عارف به این نكته میرسد.
تواضع اولیاء یعنی ظهور توحید، نه تواضع مصطلح
رفقا یادشان میآید من در سابق میگفتم که حالاتی كه برای عارف پیدا میشود حالت تواضع نیست بلكه روحیّه و نفس او تغییر میكند و به هیئت و به حالت توحید درمیآید. وقتی كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ دست یك بچّۀ چهار پنج ساله را میبوسیدند این تواضع نبود. ما تواضع میكنیم و تواضع تصنّع است. البته كار خوبی است نهاینكه كار بدی است، كار بسیار خوبی است ولی این مسئلۀ تواضع در عالم توحید شكل دیگری دارد.
عارف كسی است كه حال او دیگر حال تواضع نیست، حالش این است. میفهمد و اینطور احساس میكند، حال او به شكل دیگری درآمده است. دنبال این شخص باید رفت نه دنبال آن شخصی كه در حال تواضع حركت میكند. او ایمن از خطر نیست چون در بعضی از اوقات تواضع وجود ندارد و در بعضی از اوقات خودش را نشان میدهد.
تصنعی بودن تواضع در غیر اولیاء
یك نفر نقل میكرد که او نسبت به مسائل روانی، فردی پخته و از افراد خبیر است. میگفت که من با یك فرد ملاقات داشتم، فرد معروفی هم است. میگفت:
در این یك ساعت آنچه كه من از این شخص دیدم این بود كه تمام تلاش و تمام كوشش خود را بهكار میبست تا بهنحوی خود را درقبال من جلوه دهد كه بهعنوان فرد متواضعِ بهتمام معنا در پیشگاه من جلوه پیدا بكند.
یعنی خیلی خودش را در زحمت قرار میداد. حالا یكوقت انسان تواضع میكند اما یكوقت دیگر خیلی فشار میآورد و عباراتی را انتخاب میكند. كیفیّت نشستن خود را به نحوهای میكند كه مسئله یکقدری ـ نه یكقدری، دوقدری و سهقدری ـ از طریق عادی خارج میشود! گفت: «تمام همّت خودش را برای این قضیه بهكار برد.» اینها هم كه افراد عادی نیستند، زود میفهمند، روانشناس بودند. این آقا گفت که یكدفعه ما بر اساس همان فوت و فنّ خودمان یك پُلتیكی1 به او زدیم كه او را از آن حالت تواضع درآوردیم و یكمرتبه این آقایی كه تمام زحمت خودش را كشیده بود ـ اینجای کار را دیگر نخوانده بود! ـ مثل یك بچّۀ پنج ساله، عبارتی از دهانش درآمد كه ما پنج دقیقه به او خندیدیم! این میشود تصنّع، این میشود مجسّمهسازی، این میشود قالبتراشی.
ملاک اعتماد به افراد، عمل بر مبنای توحید و بهدور از تصنّع
این فرد مورد اطمینان نیست، دین خودت را به او نسپار، اعتقاد خودت را به دست او مسپار، دنیا و آخرت خود را بهعهدۀ او نگذار. بهعهدۀ كه باید گذاشت؟ بهعهدۀ آن فردی كه عمل او در هر حال، عمل توحید است؛ نه تواضع میكند، نه كرنش میكند، نه هیچ. قشنگ و صاف راه میرود، نه سرش را پایین میاندازد و نه به قسمی حركت میكند كه مثل افراد چُلاق و شَل و اینهایی باشد که میگویند: این قسم تواضعش بیشتر است. و نه مثل افرادی كه آرتروز گردن گرفتهاند و حتماً سرشان پایین است و با انسان صحبت میكند، بلکه خیلی قشنگ میایستد، رشید حركت میكند، درست قدم برمیدارد و هیچگونه از این نفاقها و اعمال مكّارانۀ عوامپسند و كارهای فریبندۀ جاذب عوام از او سر نمیزند. چرا؟ چون او به عوام نگاه نمیكند. عوامْ دیگر كه هستند؟ طرفش عوام نیستند، طرفش مردم نیستند. و از این خشكهمقدّسیهایی كه فقط در چهارچوب جذب عوام و مرید و كسب اتّجاه و شخصیّت برای اجتماع میتواند كارساز باشد و بازار داشته باشد، در آن موارد اصلاً راه نمیرود، در آن خطوط حركت نمیكند.
شیطان بهعنوان استاد سلوک، دلسوزتر از پدر و مادر
پس شیطان بهعنوان موهبتی الهی است برای رسیدن به تكامل افرادی كه میخواهند به تكامل برسند. با وسوسۀ امور خلاف و امور حرام و جهات نقصان در فرد، مسائل ناقص او را برای او متذكّر میشود. میگوید اینجای تو ناقص است و بهدنبال علاج بر بیا. اینجای تو نقص دارد و بهدنبال علاج بر بیا. اینجای تو خراب است و بهدنبال علاج بر بیا. در این مورد كم داری و در این مورد خصوصیّات نفسانی داری و در آن مورد باید آن كار را انجام بدهی. بهعنوان یك استاد سلوك و به تعبیر دیگر بهعنوان فردی كه میتواند برای تكامل انسان از هر فرد دیگری و از هر پدری و مادری و رفیقی و صدیقی و شفیقی دلسوزتر باشد و لطف او نسبت به انسان از همه بیشتر باشد خواهد بود.
حیلۀ نهفتۀ شیطان در ترغیب فرد به انجام امور الهی و عبادی
امّا به چه كیفیّتی این کار را انجام میدهد؟ به این نحو که بیان شد، نه با القاء امور حسن که مثلاً بلند شو و نماز بخوان. حتّی اگر میگوید: «بلند شو و نماز بخوان» و در این «بلند شو و نماز بخوان» او هم یك مسئله خوابیده است. انسان باید متوجّه باشد که چرا گفته «بلند شو و نماز بخوان»؟ چون الآن این نماز برای انسان وَجد ایجاد میكند، و او میخواهد که بهدنبال این وجد بروید. درحالیکه نماز نباید برای وَجد باشد. ببینید حتّی تذكر میدهد! خیال نكنید شیطان فقط نسبت به مسائل حرام وسوسه میكند! شیطان میآید و در امور الهی و در امور عبادی و در اموری كه انسان هیچ شكی ندارد كه این امر برای خدا و رضای خداست، در همان امر وارد میشود و از همانجا ضربه را میزند.
نمونهای از گذر دادن از نقائص پنهان نفس توسط شیطان
فرض کنید میگوید که الآن حال خوشی پیدا كردی، بیا و فلان دعا را بخوان، الآن بلند شو و این كار را انجام بده، الآن بلند شو و این جلسه را بگذار، بلند شو و این را دعوت كن، بلند شو و سه روز در منزلت روضه بگذار، بلند شو و پنج روز در خانهات روضه بگذار. و فرد با خود میگوید که چرا روضه بگذارم؟ بالأخره این مردم چه میگویند؟ در فكر میرود. میگوید که این مردم میگویند سال قبل روضه گذاشتی و چه شده است که امسال نگذاشتی؟ پس بگذاریم! اینجا باید یكدفعه زنگ به صدا دربیاید. اگر گفت که سال قبل روضه گذاشتیم و اگر امسال نگذاریم مردم میگویند که چه شده است، فوراً همانجا باید چهكار كرد؟ «هَانَ عَلَیهِ الدُّنیا و إبلیسُ»، باید قطع كند. امسال اصلاً روضه نمیگذاریم. تمام شد، حالا چه میفرمایید؟! جناب شیطان شما چه میفرمایید؟! امسال مجلس نمیخواهیم بگذاریم، امسال فلان جلسه را نمیخواهیم بگذاریم.
پس اگر شیطان نسبت به این مسئله تذكّر نمیداد انسان جلسه را هم میگذاشت بدون اینكه متوجّه این قضیه باشد. یا اینكه جلسه را نمیگذاشت و خودبهخود منتفی میشد امّا این نكتۀ منفی در نفس برای ابد باقی میماند. این نكتهای بود كه باید از او گذشت کرد. این نكتهای بود كه باید روی او پا گذاشت و بعد انسان آن عمل را انجام بدهد. بعد وقتی كه حساب خودش را صاف كرد و احساس كرد که دیگر روضه گذاشتن و نگذاشتن برای او فرق نمیكند، میگوید که حالا میگذارم. ببینید ردّ شدیم و یك نقطۀ نقص تبدیل به یك نقطۀ مثبت شد.
معنای رحیم بودن شیطان در عبارات عرفا
حالا شیطان رحیم است یا نه؟ اینكه در بعضی از عبارات عرفاء دیده میشود كه میگویند: «شیطان رحیم است»، منظورشان این است، البته نهاینكه منظورشان این است كه رجیم نیست و نهاینكه ملعون نیست؛ بلکه همۀ اینها به حال خود هست ولی از نقطهنظر تربیتی و از نقطهنظر واسطه و وسیله و آلت برای هدایت و ارشاد، اگر این موجود نبود آیا ما به آن مرتبۀ تكامل میرسیدیم یا نمیرسیدیم؟ وقتی كه میبینید در كتب اعتراض میكنند بر اینكه مولانا در فلان جا گفته است: «شیطان رحیم است»1 یا فرض كنید كه فریدالدین عطّار در فلان جا گفته است: «شیطان رحیم است» و مسخره میكنند و اعتراضات میكنند، مطلب را نفهمیدند.
اهل عرفان نظرشان به شیطان بهعنوان یك موجود خبیث نجس قابل تنفّر نیست. آنها به شیطان بهعنوان وسیلهای كه برای رشد و كمال و تكامل و رفع نقائص و تجرّد و تبدّل انانیّتها، به جهات نورانی و روحانی خلق شده است، توجّه میكنند. منتها كار شیطان این است كه همیشه وسوسۀ به حرام میكند، وسوسۀ به خلاف میكند، وسوسۀ به بُعد میكند، وسوسۀ به دوری میكند، وسوسۀ به جدا شدن از حقّ میكند، وسوسه به اموری میكند كه انسان با ارتكاب به این امور نه تنها به نتیجهای نمیرسد بلكه عمرش را هم ازدست داده است.
خصوصیات مجالس ترحیم شیطانی و مجالس بزرگداشت
همین دوسه ساعت پیش كه داشتیم اینجا میآمدیم، یكی از رفقا در مسیر قضیهای راجع به یكی از دوستانی كه در همین مجلس هستند نقل كرد. چندی پیش یكی از فامیل آنها به رحمت خدا رفته بود و مجالس و مراسم خیلی مفصّل بود و همینطور غذاها مفصّل بود و دیگها مفصّل و این چیزها بوده است. ایشان نقل كردند كه آن شخص به خواب آن افراد آمده بودند و اشاره كرده و گفته بود: «هیچیك از این دیگها و غذاها به من نرسید.» بعد یك لیوان دوغ برمیدارد و میگوید: «این یك لیوان دوغ هم به من نرسید!» شیطان میآید و میگوید: «حالا او فوت كرده است و باید مجلس بگیریم و ما آبرو داریم، باید مجلس بگیریم، باید دعوت كنیم. و هرچه بیشتر دعوت كنیم بیشتر تجلیل کردهایم.»
در جلسۀ گذشته راجع به تجلیل صحبت شد و عرض كردم تجلیل یعنی بادكنك؛ یادتان رفته است؟! مجلس تجلیل یعنی مجلس بادكنك. حالا هر وقت در اعلانات طهران و اینطرف و آنطرف دیدید، زیر تجلیل بنویسید: بادكنك. یکوقت ننویسید و در دلتان بنویسید! بزرگداشت یعنی بادكنك. چه کسی باد میشود؟ آن بدبختی كه دارد حساب دودوتا چهارتایش را پس میدهد، بزرگ نمیشود و این صاحبان عزایی كه جلوی در ردیف به ردیف قشنگ میایستند، اینها بادكنكاند. آن آقا هم بالای منبر رفته است و دائماً پف میكند و دائماً اینها باد میشوند. نگاه كنید اگر چشم باطن داشته باشیم، اوّل مجلس تا آخر مجلس به این شخص یك متر اضافه شد. اوّل اینقدر بود، نیم ساعت از جلسه گذشت و اینقدر شد. دو ساعت گذشت و اینقدر شد و آخر مجلس از در نمیتواند بیرون برود. این همین است، بزرگداشت یعنی همین.
شیطان در اینجا میآید. بیچارۀ مسكین، او كه دارد آن بالا میگوید، او الآن شیطان است كه نقاط ضعف را یكیك به تو نشان میدهد، نگاه كن از چه مواردی ضربهپذیر هستی؟ نگاه كن از كجا داری میخوری؟ نگاه كن چقدر گیر داری؟ نگاه كن شصت سال، هفتاد سال از عمرت گذشته و در چه مسائلی گیری؟! بیچاره، فردا تو هم مثل او هستی! دو روز دیگر بین تو تا همان جایی كه الآن او رفته است فاصلهای نیست. میآید و اینها را یكیك تذكّر میدهد و جهات را برای انسان بیان میكند.
اینجا است كه ما باید یك نظر دیگری بر این جناب بیندازیم و از مسائلی كه برای ما پیش میآورد باید درس عبرت بگیریم. و نه بهعنوان یك موجود قابل تنفّر و با ترس و رعب و وحشت به او نگاه كنیم، بلکه با او طرح رفاقت بیندازیم. البته نه رفاقتی كه او را در كنار خودمان قرار بدهیم، منظور این نیست؛ منظور این است كه باید به او بهعنوان موجودی كه خداوند او را قرار داده است تا در هر لحظه برای ما یك مُنبّه و مُذكّر باشد و با خطور مسائل خلاف، ما را به آن نكات متوجّه كند، نظر بیندازیم.
حالا وقتی كه مطلب به اینجا رسید كلام امام صادق علیهالسّلام در اینجا راه خودش را به ما نشان میدهد:
اگر خداوند انسان را موفّق كرد که این سه كار را انجام بدهد؛
اول: تدبیرش را به خدا واگذاركرد و دیگر برای خودش تدبیری نكرد.
دوّم: آنچه را كه خداوند از نعمتها به او داده است، آن را ملك خودش نداند ... .
لزوم انتساب شخصیت و شئونات خود به خداوند متعال
اگر به او شخصیت داده شده، خدا به او شخصیت داده است ـ همۀ رفقا میدانند، هم صحبتش شده است و هم بهتر میدانند ـ و اگر شئونات داده شده، خدا به او داده است. مگر شئونات مال ما بود؟ بنده از خودم شروع میكنم؛ الآن که رفقا در اینجا آمدهاند، برای چه آمدهاند؟ ـ قبلاً هم خدمتتان عرض كردهام ـ برای چه آمدید؟ چرا جای دیگر نرفتید؟ مگر جای دیگر نیست؟ مگر مجالس دیگر نیست؟ پس برای چه در اینجا آمدهاید؟ بهخاطر اینكه در مكتب توحید و عرفان و حق و اصیل، آنچه موجب كمال و رسیدن به مقصود است از زبان اولیاء الهی برای شما بیان بشود، برای این آمدهاید. اولیای الهی چه كسانی بودند؟! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند، اساتید ایشان بودند، بزرگان طریق بودند، عرفای بالله بودند، اهل توحید بودند، برای این آمدهاید.
چرا بنده را انتخاب كردید و چرا قرعۀ فال بهنام من بیچاره و من دیوانه زدند؟! برای چه؟ بهخاطر اینكه چند صباحی در خدمت آن بزرگان بودیم و چند مطلبی را شنیدهایم. گفتیم بیاییم و آن مطالب را در حضور رفقا مطرح كنیم و آن كسانی كه مایلند، استعداد دارند، آمادگی دارند، حمیّت دارند، عِرق دارند، ادراك دارند، رندی دارند، كیاست دارند، توجّه دارند، درد دارند، به آن عمل كنند. حالا بنده از خودم شروع میكنم و طبعاً هر كسی خودش باید حساب و كتاب خودش را برسد. مگر بنده این وضعیت و این موقعیت را از پیش خودم آوردهام؟ اگر من به ایشان انتساب نداشتم، بودن من در اینجا و صحبتم در اینجا چه ارزشی داشت؟ و شما میرفتید فرد دیگری را انتخاب میكردید. چرا بنده را انتخاب كردید؟ چه فرقی بین من و بین دیگران است؟ جز اینكه ما در خدمت آنها بودیم و رفقا كمتر بودند، چه فرقی است؟!
انسان بداند شئوناتی كه خداوند به او داده است، مربوط به او نبوده و مربوط به خدا بوده است؛ مال دارد خدا به او داده است، خصوصیات اجتماعی دارد خدا به او داده است، كمال ظاهری دارد خدا داده است، حرفه و تخصّص دارد خدا داده است، هرچه دارد از ناحیۀ خداست و در آنچه كه خداوند به او داده است احساس ملكیّت نكند.
سوّم: به اوامر و نواهی الهی بپردازد، به آنچه خداوند تكلیف كرده است بپردازد. وقتی که اینطور شد، دنیا و ابلیس و شیطان و مردم برای او آسان خواهد شد و راحت خواهد شد.
دیگر ابلیس آن چهرۀ مخوف و آن چهرۀ مرعوب و با رعب و وحشت را برای او ندارد، آسان میشود و در كنار او حركت میكند. چون امورات خودش را به جایی سپرده است كه دیگر شیطان نمیتواند در آنجا دستاندازی كند.
سلطنت شیطان و جنود شیطان بر افرادی است كه از خدا جدا شدهاند
در جلسات قبل عرض شد خداوند دربارۀ شیطان میفرماید:
﴿إِنَّهُۥ لَيۡسَ لَهُۥ سُلۡطَٰنٌ عَلَى ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَلَىٰ رَبِّهِمۡ يَتَوَكَّلُونَ * إِنَّمَا سُلۡطَٰنُهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ يَتَوَلَّوۡنَهُۥ وَ ٱلَّذِينَ هُم بِهِۦ مُشۡرِكُونَ﴾1؛ سلطنت و إشراف ابلیس بر خدا که نیست. همینطور بر افرادی كه امور خودشان را به خدا واگذار کردهاند سلطنت ندارد، سلطه ندارد که آنها را بكشاند. ولی آن نكتهای كه در اینجا میماند این است که سلطنت شیطان و جنود شیطان بر افرادی است كه از خدا جدا شدند. او میتواند بر آنها نفوذ پیدا كند یعنی وقتی كه آنها را وسوسه كرد، این وسوسه را به حدّی برساند كه این وسوسه بهعنوان یك حقیقت در نفس او حك بشود، این را میگویند سلطان؛ ولی سلطان نه بهعنوانی كه دست او را بگیرد.
عرض كردیم در اینجا بین ابلیس و بین ملائكه هیچ تفاوتی نیست و هر دو یكی هستند امّا از نقطهنظر وسوسه، دائماً وسوسه میكند تا اینكه آن وسوسه میآید و بهعنوان یك مسئلۀ غیرقابل بازگشت، در نفس انسان حك میشود و میماند. این میشود ﴿عَلَى ٱلَّذِينَ يَتَوَلَّوۡنَهُۥ﴾؛ به كسانی كه توّلی او را میكنند، ولایت او را خریدهاند و ولایت خدا را فروختهاند و در تحت ولایت شیطان درآمدهاند، ﴿وَ ٱلَّذِينَ هُم بِهِۦ مُشۡرِكُونَ﴾ آن كسانی كه به خدا شرك میورزند، این شیطان میآید و روی اینها قرار میگیرد.
«هَانَ عَلیه الدّنیا» یعنی آسان شدن دنیا نه منتفی شدن آن
امّا رفقا، این اوّلِ مطلب است و خیال نكنید که آخر قضیه است. وقتی كه امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «هانَ عَلَیه الدُّنیا»، حضرت نمیفرمایند که مسئله تمام است بلکه میفرمایند: «هانَ؛ آسان میشود.»
شیطان نسبت به افرادی كه به مرتبۀ فعلیّت رسیدهاند ناامید میشود و آن فردی است كه از نفس گذشته باشد و در آنجا دیگر «هَانَ عَلَیهِ» نیست؛ دیگر اصلاً دربارۀ آن فرد شیطانی وجود ندارد تا اینكه بر او آسان بگذرد یا مشكل بگذرد، اینها مربوط به ما است. یعنی وقتی كه ما امور خود را به خدا سپردیم و آنچه را كه خدا به ما داده است از خود ندیدیم و اوامر و نواهی را انجام دادیم، ارتباط ما با شیطان آسان میشود نهاینكه منتفی میشود، منتفی نخواهد شد. تا ما در نفس هستیم شیطان با ما و نقاط ضعف ما كار دارد. تا ما در انانیّت هستیم و آن ذرّات مخفی انانیّتها در وجود و در سِرّ ما به كل ازبین نرفته است و مسدود نشده است، شیطان روی همان نقاط دست میگذارد. پس منتفی نمیشود بلکه «هانَ؛ آسان میشود.»
ازبین بردن نفسانیات بدون عمل به این دستور امام صادق علیهالسلام تخیّلی بیش نیست
وقتی كه خداوند عبدی را موفّق به این سهتا كرد، عبور این راه برای او آسان میشود، دیگر مشكل نمیشود، سلوك برای او آسان میشود، راه به سوی خدا برای او هموار میشود، عقبهها و صعوبتهای طریق برای او آسان میشود، راه رفتن برای او هموار میشود و حركت برای او سهل میشود. شما ببینید، فردی كه در این موقعیت حركت میكند و جهات نفسانی خود را ازبین میبرد چقدر آسان حركت میكند، و آن فردی كه در خارج از این مكتب و از این برنامه و این دستور امام صادق علیهالسّلام بخواهد نقاط ضعف خودش را ازبین ببرد پدرش درمیآید و به هیچ جایی نمیرسد.
اگر انسان هزار سال عمر كند و در این هزار سال درصدد ازبین بردن نقاط نفسانی باشد، هزار سال بر او میگذرد و در همان مرتبه كه هست باقی میماند و در همان مسائلی كه هست باقی میماند. خیال میكند که مطالب برای او حل شده است، اما خیالی برای او میآید كه آن خیال دیگر ازبین نمیرود. تصوّر و وهمی برای او بهوجود میآید كه آن وهم را دیگر چه کسی باید ازبین ببرد؟! مشكل اینجا است. امّا اگر آمد و به فرمایش امام صادق علیهالسّلام عمل كرد، دیگر از همان اوّل راه نفوذ شیطان را سدّ كرده است. نفوذ به معنای تسلّط كامل است نه بهمعنای تذكّر. شیطان تذكّر خودش را میدهد اما او امور خود را به خدا واگذار كرده است.
بیارزش بودن لغزشهای سالک در مسیر رسیدن به توحید
بالأخره انسان بشر است و در بعضی از موارد خطوراتی پیش میآید، تصوّراتی پیش میآید، برای هر كسی پیش میآید. همۀ ما در اینجا دچار این تصوّرات هستیم، در بعضی از موارد مطالب خلافی به ذهن میرسد؛ بالأخره انسان بشر است و این یك مسئلۀ عادی است.
به قول مرحوم آقای حدّاد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه بارها حتّی به بنده میفرمودند که ضلاّت و لغزشهایی كه برای سالك پیش میآید، هیچ ارزشی ندارد. چون سالك در طریق عبور است و در طریق قطع است و در مسیر رسیدن به غایت و هدف و توحید است. ضلاّت پیش میآید و توبه میكند و به راه خودش ادامه میدهد، اینها مسئله نیست. مسئله اینجاست كه انسان خارج از این چهارچوبی كه امام صادق علیهالسّلام ترسیم كردهاند بخواهد حركت كند، بخواهد به طریق ریاضات شرعیه یا غیرشرعیه، این مهالك را طی كند، بخواهد به طریقها و روشهایی كه افراد دیگر از سایر ملل و از سایر مكاتب و ادیان ارائه میدهند برود و بخواهد سرِخود، راهی را برای عبور از نفس و انانیّتها انتخاب كند. اگر خارج از این چهارچوب حركت كند در گودال و در قعر چاه و وَیل1 انانیّتها و نفسانیّات افتاده و آنجا را برای خود، بهشت برین میداند.
عمل بر مبنای سلیقۀ شخصی، یک خطر فوقالعاده مهم برای افراد
اینجاست كه خطرات، فوقالعاده مهم است و مسائل بسیار عجیب و غریبی پیش میآید و هر بلایی كه بر امّتها آمده است بهواسطۀ وجود افرادی است كه آنها سرِخود و از روی خواست و سلیقههای شخصی خود خواستهاند که خودشان را از اجتماع كنار بكشند و راهِ تشخیصْدادۀ با تخیّلات خود را برای رسیدن به كمال پیگیری كنند و حركت بكنند، غافل از اینكه هرچه میگذرد دائماً بر نفس آنها اضافه میشود.
تفاوت نگاه اهل توحید و افراد عادی در شناخت باطن افراد
ولی اینها را چه كسی میداند؟ و چه شخصی به این مطالب پی میبرد؟ افراد عادی که پی نمیبرند! افراد عادی اینگونه افراد را از اولیاء میدانند، افراد عادی اینها را از عرفا میپندارند، افراد عادی اینها را در صدر بهشت جای میدهند؛ ولی اینها را آن افراد خبیری میشناسند كه وقتی به کسی نگاه میكنند، به آن سرّ و ضمیر شخص میزند كه اگر هفتصد هزار سال خود آن شخص فكر كند به اینجا نمیرسد، اینها آنجا را میبینند و لذا [دربارۀ آن شخص] میگویند:
این شخص عجب نفس كافری دارد! این شخص عجب نفس معاندی دارد! این شخص عجب نفس لجوج و عنودی دارد كه به هیچوجه زیر بار نمیرود!1
ولی سایر افراد وقتی كه نگاه میكنند، میگویند: «عجب! چه فردی است، چه حالاتی دارد، چه مكاشفاتی دارد، چه كراماتی دارد، چه مطالبی دارد!» اما اینها چه کسانی هستند؟! آن اهل توحید میتوانند آن نقاط را تشخیص بدهند. نقاطی كه اگر دویست سال بر عمر او گذشته باشد دویست هزار سال دیگر هم بگذرد، بدتر از دویست هزار برابرِ امروزِ خودش بر نفسش اضافه میشود، بر انانیّتها اضافه میشود، بر خصوصیات اضافه میشود و بههمان مقدار بر خطرات اضافه میشود، و بههمان مقدار بر مسائل اضافه میشود.
دوئیّت، منشأ همۀ گرفتاریها و مصائب
«هَانَ عَلَیهِ الدُّنیا و إبلیسُ»، اهل توحید چه پیشنهاد میكنند؟ اهل عرفان چه میگویند؟ اهل عرفان میگویند که از اول بیا كار خودت را یكسره كن. دوئیّت را كنار بگذار. همۀ این گرفتاریها و همۀ این مصائب از دوئیّت پیدا شده است. ﴿قُلِ ٱللَّهُ ثُمَّ ذَرۡهُمۡ فِي خَوۡضِهِمۡ يَلۡعَبُونَ﴾2، بگو خدا و همه چیز را كنار بگذار. شیطان كیست؟ او هم یكی از بندگان خداست، او را هم جزء برنامه بگذار و با خدا حساب دیگری بهعنوان شیطان باز نكن. دیگر اینجا رفقا باید خیلی توجّه كنند! بزنگاه جلسات گذشته در امروز دارد انجام میشود و نتائجش این است.
شمشیر دو دَم بودن شیطان
سالك نباید دیگری را با خدا بهعنوان شیطان قرار دهد، این میشود كفر. و این كاری است كه همۀ مردم میكنند و میگویند که بترس از شیطان، از شیطان باید هراس داشت، بپرهیزید، خوف داشته باشید، شیطان این خصوصیت را دارد، فریب میدهد، از راه به در میكند، چه میكند و سایر مسائل كه خود ما هم این مطالب را گاهی معتقد بودیم و خود ما هم میپذیرفتیم و باید هم بپذیریم. چون بالأخره همانطوری كه عرض كردم این شمشیری است كه دو دَم دارد؛ یك دَم آن وسوسه به حرام و به خلاف است و طرف دیگر آن تذكّر و تبیین نقاط ضعف است و هشدار به مداوا و به علاج نسبت به مسائل ضعف است.
راه میانبر اهل عرفان، توجه به خداوند بدون لحاظ مؤثریتی برای شیطان
اهل عرفان میگویند که بیا از اوّل میانبُر بزن و غیر خدا را از دایرۀ ذهن خودت خارج كن. «لا إله إلّا الله»، بگو: «فقط مؤثّر در عالم وجود، ذات مقدّس خداوند است.» ﴿لِمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾1؛ «سلطنت و حكومت و مُلك با كیست؟ فقط با خدا است.» كسی دیگر ملك ندارد، كسی دیگر سلطنت ندارد، كسی دیگر ولایت ندارد. ﴿هُوَ ٱلۡغَنِيُّ﴾؛2 «فقط غنی اوست» و بقیه همه فقیرند. غنا و جهات پُر بودن و صمدیّت فقط اختصاص به پروردگار دارد. شیطان چیست؟ پوچ، هیچ، فقر و احتیاج است. مؤثّر كیست؟ بگو فقط مؤثّر خدا است و غیر خدا را بیرون كن. غیر خدا را بیرون كن، یعنی چه؟ یعنی صاحب منصب را بیرون كن، رئیس را بیرون كن، مدیركل را بیرون كن، نماینده را بیرون كن، پاسبان محل را بیرون كن، همه را بیرون کن، رفیق را بیرون كن، شریك را بیرون كن، صدیق را بیرون كن، همه را از ذهن خودت بیرون كن و فقط خدا را بگذار. اینكه میگویی: «همه را بیرون كن» یعنی چه؟ میگویی: «شیطان را هم بیرون كن»، شیطان كیست؟ شیطان كیست كه سالك به او فكر بكند! سالك فقط باید یك نقطه در ذهن او وجود داشته باشد و آن نقطه خدا است و آن عبارت است از حقیقت توحید و مؤثّریت ذات الهی. فقط اوست، فقط باید به او فكر كرد.
اینكه ما بیاییم درقبال خدا موجود دیگری را قرار بدهیم و بعد از او بترسیم، این همان ثَنویّت است و همان دوئیّت و همان اعتقاد به دو مبدأ یزدان و اهرمن كه دو مبدأ باطل و دو اُقنوم قدیم است كه افراد سابق نسبت به این مسئله معتقد بودند. در عالم توحید یك مبدأ وجود دارد و آن مبدأ، مبدأ نور است. آن مبدأ، مبدأ وجود است و آن مبدأ، مبدأ كرامت است و مبدأ لطف است و مبدأ رحمت است. و رحمتِ اوست كه حتّی شیطان را هم آفریده است و لطفِ اوست كه شیطان را آفریده است.
ضرورت وجود شیطان برای حرکت بهسوی کمال
نهاینكه ما بیاییم با خدا دعوا كنیم که اگر تو خدایی پس چرا شیطان را قرار دادی؟! اگر قرار است تو را عبادت بكنند پس چرا این را قرار دادی كه وسوسه بكند. خدا میگوید که این هم از لطف من است؛ من میخواهم تو را به كمالت برسانم، من میخواهم تو را از این عالم مادون به عرش أعلی ببرم و این بُردن تو، این شیطان را هم میخواهد و این حركت، این موجود را هم میخواهد. او باید در كنار تو باشد.
نقش شیطان در تکامل حضرت یوسف علیهالسلام
اگر یوسف میخواهد به مقام رسالت برسد باید شیطان در او وسوسه كند و جملۀ ﴿ٱذۡكُرۡنِي عِندَ رَبِّكَ﴾1 را به آن یک نفر بگوید. جناب یوسف ـ علی نبینا و آله و علیه السّلام ـ تو برای چه به زندان آمدی؟ برای اینكه عمل حرام انجام ندهی. آفرین، بسیار خوب، خیلی مقام داشتی، همۀ وسایل برای تو آماده بود و تو گذشتی. همۀ زمینهها برای تو مهیّا بود و از عمل حرام صرفنظر كردی و حتّی این را هم به جان خریدی كه گفت: ﴿رَبِّ ٱلسِّجۡنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدۡعُونَنِيٓ إِلَيۡهِ﴾؛2 «خدایا زندان برای من بهتر است از آنچه اینها از من میخواهند.» زندان از خواستِ آنها برای من مهمتر است. من زندان میروم و زندان را اختیار میكنم و این عمل را انجام نمیدهم و به زندان هم میآید. تا اینجای قضیه درست است.
از حالا شروع شد؛ یك روز میگذرد، میگوید که عجب! قضیه چه شد؟! شب باید در زندان باشیم، روز هم باید باشیم؛ بالأخره كار حرام انجام ندادیم و اینجا آمدیم و صبر میكنیم. روز دوم، میگوید که این هم روز دوم شد. خدایا پس رحمتت كجا رفته است؟ ـ اینها چیزهایی است كه میآید. ـ روز سوم، روز چهارم، ای بابا! اینجا كه ما فقط باید به در و دیوار نگاه كنیم. ـ حالا لابد زندانش هم سخت بوده است. سلّول میگویند، تك نفره میگویند، چه میگویند؟ از همین چیزها بوده است و یا مثلاً بزرگ بوده استـ روز چهارم، روز پنجم، هفته اول میگذرد.
آن دو نفری كه از طرف سلطان در زندان انداخته شدند، آن روز اوّل نیامدند. یك مدّت گذشت؛ یك ماه، دو ماه گذشت و خداوند هم دید که این تنها است. مسائلی آماده شد و این دوتا هم آمدند و یك مدّت گذشت و خواب دیدند. یكی از ایشان خواب دید كه برای سلطان، انگور آب میگیرد و عصارۀ انگور میگیرد و آن یكی در سرش غذا و نان گذاشته است و كلاغها میآیند و میخورند. جناب یوسف بلند شد و گفت که تو کشته خواهی شد! وصیتت را بكن كه همین امروز و فردا است كه سراغت میآیند و چوبۀ دار و اعدام در كمین است. و امّا تو به سر كارت برمیگردی و برای شاه چه میكنی و چه میكنی.
وقتی که خواست برود، حضرت یوسف یواش در گوش او گفت: ﴿ٱذۡكُرۡنِي عِندَ رَبِّكَ﴾؛ «یادت نرود که قضیّۀ من را به پادشاه بگویی.» خدا هم گفت: خیلی خوب! پس﴿ٱذۡكُرۡنِي عِندَ رَبِّكَ﴾؟! یك ﴿ٱذۡكُرۡنِي﴾ نشانت بدهم! تو دو ماه ماندی؟ حالا باید هفت سال اینجا تشریف داشته باشید و همینجا پیش خودمان باشی، و با هم حرف میزنیم و مناجات میكنیم. كجا میخواهی در اجتماع و بیرون بروی؟ ببین چه هوای خوبی است، دیگر كسی مزاحم تو نیست، خودمانیم و با هم رفاقت میكنیم. ﴿ٱذۡكُرۡنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيۡطَٰنُ ذِكۡرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِي ٱلسِّجۡنِ بِضۡعَ سِنِينَ﴾،1 شیطان از اینطرف حضرت یوسف را وسوسه كرد و از آنطرف او را به فراموشی انداخت. حالا اگر شیطان او را به فراموشی نمیانداخت، حضرت بیرون میآمد. و وقتی که بیرون میآمد، این نقطۀ ضعفش درست نمیشد. پس شیطان برای حضرت یوسف کار کرد. ببینید، شیطان به او گفت که بگو: ﴿ٱذۡكُرۡنِي عِندَ رَبِّكَ﴾، این مطلب را یادش انداخت و خداوند هم گفت که هنوز گرچه به مقاماتی رسیدی و از عمل حرام دست برداشتی و بهخاطر این كارت به زندان افتادی، این مرارتها را تحمّل كردی، همۀ این سختیها را تحمّل كردی ولی جان من، هنوز باقی است، هنوز خیلی راه باقی است.
رفقا شما خیال میكنید پیغمبرها همینطور صبح از خواب بیدار شدند و پیغمبر شدند؟! نه آقاجان! دُم شتر به زمین رسید که پیغمبر شدند! این حرفها نبود. جوجهكشی كه نبود كه بعد از بیست روز جوجه بشود؛ هزار بلایا و مصیبت و این چیزها بر سرشان آمد. حالا خود ما اگر هفت سال اینطوری زندان برویم، روزی سیتا فحش به خدا و پیغمبران میدهیم و همۀ سلسۀ ملائكه را از دمْ ردیف میكنیم تا آخر! ولی شیطان آمد این نقطۀ ضعف را در حضرت یوسف جلوه داد؛ تو هنوز برای خدا انباز1 قرار میدهی؟! تو روایت امام صادق علیهالسّلام به عنوان بصری را نخواندهای كه امام میفرماید: «عبد باید امور خودش را به خدا واگذار كند»؟! البته حضرت یوسف مقام پیغمبری داشت و حالا درست است که ما خواندهایم ولی تا توفیق عمل نباشد فائدهای ندارد و باید انسان آن را هم از خدا بخواهد. إنشاءالله خداوند خودش توفیق این مسائل را به همه عنایت كند.
این مدت هفت سالی كه در اینجا گذراند، هفت سال آمد و دائماً عوض شد، دائماً عوض شد، تا آن وقتی كه دیگر بودنش در زندان فائدهای ندارد. همانجا یك مرتبه یاد آن شخص میاندازد که راستی، هفت سال پیش ما در زندان یك رفیق داشتیم. وقتی آن خواب برای شاه اتّفاق میافتد و از تعبیرش میماند، او یكدفعه به یادش میافتد که هفت سال پیش یكی بود که در زندان تعبیر خواب میكرد، خیلی خوب تعبیر میكرد، به ما گفته بود که برو به پادشاه بگو. ای داد بیداد! بیچاره الآن هفت سال در زندان آب خنك میخورد. آمد و به پادشاه گفت كه یک نفر در زندان هست که معبّر خواب است. پادشاه گفت که بگویید بیاید. حضرت یوسف آمد و از زندان درآمد. حالا پیغمبر شده است. حالا دیگر موقع داخل زندان بودن نیست، حالا باید بلند شوی و تبلیغ كنی. حالا باید در اجتماع بیایی. پس اوّل به این نقطه برس و بعد زمام امور مردم را بهدست بگیر، جان من! اوّل به این مطلب برس و بعد متعهّد امور بشو والاّ خطراتْ إلی ماشاءالله هست!
اشکال مرحوم علامه به فقرۀ مناجات خواجه عبدالله انصاری
عرفا آمدهاند و كار را یكسره كردهاند و گفتهاند که بگو خدا و بعد دیگر همه را رها كن. دو دیدن در مسئلۀ عرفان و در مسئلۀ توحید نیست.
یادم است یكی از رفقای سابق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كه صدای خوبی هم داشت و مناجات خواجه عبدالله را برای مرحوم آقا میخواند، یك روز ظاهراً مجلسی بود و چند نفری در همان موقع بودند و او داشت میخواند. در ضمن مناجات این فقره بود: «خدایا من تو را از خود ناراضی و شیطان را از خود راضی و خشنود كردم.»1 یكی از فقرات مناجات خواجه عبدالله است. تا این را خواند یكدفعه آقا گفتند: «بایست.» گفتند: «این همان چیزی است كه مخالف با طریق آقای حدّاد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است.» خیلی زمان پیش بود و من در ده سالگی بودم و این قضیه یادم است، یعنی تقریباً حدود 37 سال پیش بود و این مسئله یادم است. گفتند که این مخالف با طریق آقای حدّاد است، در مسیر ایشان رضایت شیطان نیست. شیطان كسی نیست تا اینكه «من او را راضی كردم.» تو داری درقبال خدا، شیطان را میآوری؟! بگو: تو را ناراضی كردم و این یك چیزی است، امّا شیطان را راضی كردم، یعنی او را آوردی و بغل خدا گذاشتی. شیطانی وجود ندارد، شیطان كسی نیست.
ترس از شیطان نباید انگیزۀ عمل و یا ترک عمل شود
در مسیر توحید و اهل توحید فقط یك مبدأ وجود دارد و او عبارت است از حقّ متعال. لذا همیشه بزرگان توصیه میكردند كه سالك نباید در عمل خودش شیطان را دخالت بدهد. ترس از او را موجب انجام این عمل و یا نهی از آن قرار بدهد. این كار، كار عوام است. سالك باید خدا را در نظر بگیرد؛ او گفته است بكن میكنم، او گفته است نكن نمیكنم، او گفته است انجام بده میدهم، او گفته است این راه را برو، میروم. اصلاً در ذهن خود نیاوریم كه موجودی به نام شیطان هست. او وسوسۀ خودش را میكند، او كار خودش را انجام میدهد ولی ما در مقام عمل، برای اینكه مسئله را بِبُریم و میانبُر بزنیم و این راه را طی كنیم [از او استفاده میکنیم اما] فقط باید برای ما توحید مدّنظر باشد.
ظهور مسئلۀ توحید بهوسیلۀ کنار گذاشتن و فکر نکردن به شیطان
اینجا است كه همان حقیقت توحید برای انسان جلوه میكند و مسئلۀ «لا إله إلّا الله» و «لا إله إلّا هو» برای انسان ظهور پیدا میكند و مبدأ برای انسان روشن میشود. و وقتی كه ما این راه را انجام دادیم، آن وسوسههای شیطان از نقطهنظر قوّت كمرنگ میشود و وقتی که آن وسوسه میآید و همینكه خطور كرد آن حركت توحیدی، او را كنار میزند و به راه ادامه میدهد، نمیگذارد آن وسوسه در ذهن بماند، نمیگذارد آن خطور كند.
این برای چیست؟ بهخاطر این است كه انسان اصلاً شیطان را كنار گذاشته است و دیگر اصلاً به او فكر نمیكند. فرض كنید فردی از دشمنان انسان است و انسان با او مسائلی دارد، آیا انسان خوشش میآید دائماً یادآوری كند یا انسان میخواهد آن را فراموش كند؟ وقتی که خاطرۀ ناگواری برای انسان در سالهای قبل اتّفاق افتاده است، حالا انسان دائماً خاطره را در ذهن میآورد یا اصلاً میخواهد با مناظری كه آن خاطره را در انسان تجدید میكند مواجه نشود؟!
اینكه ما بیاییم و شیطان را در ذهن خود بهصورت یك موجود خیلی مخوف قرار بدهیم، خود را درقبال او ضعیف كردهایم و آن قدرتی كه خداوند به ما عنایت كرده است كه آن عبارت است از ربط و تعلّق به توحید، آن قدرت را نادیده پنداشتیم و آن جنبۀ توجّه به حقّ و عبور از این كریوه را بهواسطۀ ولایت حقّ، به كنار قرار دادهایم و درمقابل، شیطان را در وجود خود دائماً بزرگ كردهایم و برای او جایگاهی در نفس قرار دادیم. لذا در اینجا مرام و مكتب بزرگان و اولیاء الهی و اهل حق این بود كه اصلاً به شیطان توجّه نمیكردند و فقط خدا را در نظر داشتند، خدا را و دیگر هیچ. این میشود آن حقیقت توحید و آن مسیری كه انسان را به توحید میرساند.
ما در اینجا دیگر مطلب را ختم میكنیم و إنشاءالله از جلسۀ آینده به سایر فقرات میپردازیم. إنشاءالله امیدواریم كه خداوند متعال همۀ ما را موفّق كند بر اینكه هرچه بیشتر و بهتر به همان نهَج و به همان طریقی باشیم كه سریعتر و دقیقتر و صحیحتر انسان را به مبدأ میرساند؛ و با توسّل به مقام ولایت، حضرت بقیةالله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء، خداوند همۀ مشكلات و ضعفهای ما را برطرف كند!
اللهمَ صلّ علی محمّد و آل محمّد