پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهخسران وبطالت عمر
تاریخ 1426/04/11
توضیحات
بيان حقيقت معناي باطل و ذكر برخي از مراتب آن. شرح فقره: و لا يدع ايامه باطلاً. 1 در چه صورت انسان به جايگاي ميرسد كه ديگر عمر و حيات خويش را نميتواند به بطالت بگذارند؟ 2 تفسير آيه 23 مباركه فرقان:( وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً) 3 بيان كيفيت سنجش و محاسبه اعمال افراد در روز قيامت بر اساس ميزان ثقالت آنها. 4 آنچه به عنوان ملاك در برتري و كمال افراد به حساب ميآيد صرف انجام ظاهري اموري عبادي و تكاليف شرعيه نميباشد بلكه ميزان بهرهمندي از مراتب تقوي و معرفت نسبت به پروردگار متعال ميباشد. 5 ذكر حكايتي در ارتباط با فردي كه به ظاهر خود را متشرع و پايبند به احكام اسلام و قرآن معرفي ميكرد و به تعهدات تجاري خود با افراد ملتزم نبود. 6 تفسير آيه 62 سورۀ مباركه حج:( ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ ) 7 سخن جبرائيل در ارتباط با نصرت و ياري حضرت ابراهيم عليهالسلام در هنگام افكنده شدن در آتش و پاسخ حضرت ابراهيم عليهالسلام به او. 8 بيان نكته دقيق و ظريفي در آيۀ شريفه مبني بر اينكه خداوند متعال حتي اسماء و صفات خود را متصف به وصف حق نميكند و حق را تنها مختص به ذات خود ميكند. 9 حق و باطل داراي مراتب متعددي بوده و هر يك از انسانها در مرتبهاي از آن قرار دارند. 10 بيان حقيقت معناي باطل از ديدگاه مكتب عرفان. 11 تفسير آيه 246 سورۀ مباركه بقره:( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأذى) 12 دستور مرحوم علّامه طهراني به استاد طهراني مبني بر اعطاء مبلغي به شخصي و بيان حكمت آن توسط ايشان. 13 چگونه انفاق شخص مورد رضايت و توجه پروردگار متعال قرار ميگيرد. 14 پرداختن خمس و زكات به افراد مستحق با فرض اينكه به دستور مجتهد باشد در صورتي كه به عنوان هديه و بخشش از طرف شخص اعطا شود بريءالذمه او نخواهد بود. 15 كلام مرحوم آيةاللَه بروجردي به علّامه طباطبايي مبني بر لزوم صرف وجوهات شرعيه در علوم فقه و اصول و بيان پاسخ آن. 16 مجتهد جامع الشرايط مالك وجوهات شرعيه اعم از خمس و زكات نبوده بلكه امام عليهالسلام مالك خمس و فقرا مالك زكات ميباشند.
هوالعلیم
بیان حقیقت معنای باطل و ذکر برخی از مراتب آن
شرح حدیث عنوان بصری – حسران و بطالت عمر – جلسه116
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
امام صادق علیهالسّلام در حدیث شریف عنوان بصری میفرمایند: «وَ لا یَدَعُ أیّامَهُ باطِلًا»؛ وقتیكه خداوند فردی را به مقام عبودیت موفق كرد و اینكه همۀ امور را از خدا ببیند و بهخود نسبت ندهد و اسباب را متوجه مسببالاسباب بكند و نظرش را نسبت به حوادث و مسائل دنیوی، نظر اهل دنیا و اهل ماده نكند و به مسائل، به دیدۀ توحید و استناد همۀ امور به پروردگار نگاه كند و فلاح را از او بخواهد نه از اهل دنیا و روابط، و سعادت را در توسل به پروردگار بجوید نه از اهل كثرات و توغل و توهمات، و اتّكا در امور بر ذات پروردگار بكند نهاینکه بر سلاسل و روابط موجوده و متوهمه و متخیلۀ در این عالم اعتبار اعتماد کند، همانطوری كه سایر افراد و مردم در روابط خود بهدنبال استناد و توسل به كثرتها و به اهل دنیا در هر شكل و هر قالبی هستند ـ قالب فرق میكند ولی واقعیت و حقیقت یكی است ـ وقتی به آنها توجه میكند و نظام خود را به خدای متعال بسپرد و تدبیر امور خود را به او بسپرد، این شخص موفق خواهد شد كه به مرحلۀ عبودیت برسد و دست شیطان را از حیطۀ وجودی خودش كوتاه گرداند. و از جمله آثار و نتایج این مرتبه این است كه نباید ایام خود را به باطل بگذراند.
این عبارت همانطوری كه در جلسات گذشته خدمت رفقا عرض شد، دارای مراتبی از حقیقت و واقعیت است كه هر شخص بر طبق همان مرتبۀ خود باید این كلام امام علیهالسّلام را در وجود خود و در اعمال و رفتار خود و بالاتر بگوییم در نیات خود متحقق كند و خود را مصداق برای این مسئله قرار بدهد. منظور از بطالت چیست؟ اینكه امام صادق علیهالسّلام میفرمایند: «نباید ایام خود را به بطالت بگذارند» مقصود چیست؟
توضیح و تفسیر آیۀ 23 سوره فرقان
جلسۀ گذشته عرض شد كه قطعاً مقصود امام علیهالسّلام پرداختن به امور حرام نیست؛ چون دلیلی ندارد كه حضرت بفرمایند: شخص با یك حرام روشن و بَیّن بخواهد روزگار خود را به بطالت بگذراند و در بیان آیۀ شریفه كه میفرماید: ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ فَجَعَلۡنَٰهُ هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾1 در آنجا عرض شد كه مقصود از این آیه، امر حرام نیست، شرب خمر نیست، سرقت نیست؛ چون در اینجا دیگر عملی نیست تا اینكه خدای متعال بخواهد آن عمل را ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾ بكند، آن عمل خودش ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾ است، نیازی به قیاس و ارزش و میزان در كفۀ عمل ندارد. سرقت، معنا ندارد در عالم قیامت بهحساب بیاید. شرب خمر، معنا ندارد در عالم قیامت در كفۀ ترازو قرار بگیرد. ربا، معنا ندارد در عالم قیامت به آن توجه شود و یااینكه مورد ارزیابی قرار بگیرد كه آیا ربا صحیح است یا باطل است؟ چقدر ارزش دارد؟ اصلاً ارزش ندارد. خوردن مال یتیم، معنا ندارد كه در روز قیامت بهحساب بیاید. رشوه، معنا ندارد در روز قیامت مورد ارزیابی قرار بگیرد. حكومت به ظلم و قضاوت به ظلم، معنا ندارد در روز قیامت مورد ارزیابی قرار بگیرد.
مسلّم است اینكه، از اول هیچ نیازی به بحث ندارد و بیخود هم ملائكه وقتشان را به این كارها نمیگذرانند كه آیا تو زنا كردی؟ حالا این زنا چقدر ارزش دارد؟ دزدی كردی، چقدر ارزش دارد؟ نه! آنها وقتشان را به امور دیگر میگذرانند، وقتشان را به بطالت نمیگذرانند. از اول بهحساب نمیآورند تا اینكه بخواهد روی آن فكر بشود و حكومت بشود و قضاوت بشود و چهمقدار از او مورد توجه قرار بگیرد. وقتشان را صرف این امور باطل و لاطائلات نمیكنند.
بنابراین همانطوری كه در جلسۀ گذشته خدمت دوستان عرض شد، مقصود و منظور این آیه عبارت است از اموری كه ظاهر صالحی دارد و این ظاهر صالح، هم در دیدگاه افراد در وهلۀ اول مورد توجه است؛ فلان شخص را نگاه كنید که بهجای فلان غذا، نان و پنیر میخورد! فلان شخص را نگاه كنید که لباس ده وصله میپوشد! فلان شخص را نگاه كنید که در انفاق به افراد این چنین میكند! فلان شخص را نگاه كنید که شب تا صبح سه ساعت به نماز و عبادت میگذراند! فلان شخص را نگاه كنید که از نظر زهد و مراتب تقوا در چه وضعیتی قرار دارد! ببینید! اموری كه از نظر ظاهر مورد توجه است. فلان شخص را نگاه كنید و ببینید که چقدر خدمت میكند، چقدر به مردم رسیدگی میكند، چقدر خوب صحبت میكند، چقدر جلسات دارد، چه منبر جاذبی دارد، چه سخنان دلنشینی دارد! یااینكه نسبت به افراد كاسب و امور مثلاً میگویند: این شخص چقدر، اهل توجه است، به فقرا انفاق میكند، در مجالس عزاداری شرکت میکند.
حکایتی در ارتباط با فردی ظاهرالصلاح و عدم التزام او به تعهدات تجاری
الآن قضیهای به یادم آمد. در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یعنی آن زمان سابق كه ما در طهران بودیم و طفل بودیم، یكی از دوستان مرحوم آقا در بازار قماش فروش و پارچه فروش بود. در یك شبِ زمستان، صحبت راجع به كارها و برنامههایی كه افراد انجام میدهند بود و در همینگونه مسائل و همین صحبتهایی كه در این جلسات اخیر مورد بحث و توجه است. من یادم است و در حدود سیزده یا چهارده یا پانزده سالم بود، اتفاقاً مرحوم آقا راجع به همین مسائل صحبت میكردند. آن شخص از باب مثال قضیهای را نقل كرد، میگفت:
فلان شخص که از تجار و پارچه فروشان و قماش فروشان معروف بازار بود، ایشان آمده و از ما یك مقدار زیادی پارچه بهنحوكلی گرفته، بعد پولش را نداده و همینطور به تأخیر انداخته تا اینكه الآن كه دیگر تقریباً حدود بیست روزی به ایام نوروز مانده بود و دیگر آن پارچههایی كه در فصل زمستان استفاده میشده طبعاً مصرفی برای ایام بعد از زمستان ندارد و اگر هم بخواهد بماند طبعاً این فروشنده نسبت به آنها متضرر خواهد شد.
بعد از اینكه ما مرتّب دنبال این فرستادیم كه بیا و حساب كن، یك روز آمدیم درِ حجره را باز كنیم، با یك مقدار از پارچهها مواجه شدیم، گفتیم: اینها چیست؟! متوجه شدیم که اینها همان پارچههای خودمان است كه ایشان آن موقع، مثلاً چهار ماه یا پنج ماه پیش از ما گرفته بود. حالا جالب اینجاست، بعضی از اینها دست نخورده بود و همانجور بهحال خودش بود. ولی دیدیم كه ایشان بعضی از اینها را، نصفش را فروخته و نصف دیگرش را آورده و اینجا گذاشته است. بعضی را سه چهارمش را فروخته و دو متر را آورده و اینجا گذاشته و خودش میگفت که دیگر به یك متر و دو متر و پنج متر هم ما میدیدیم كه ته مانده را برداشته و اینجا آورده و گفته که اینها را ما نمیخواهیم. نمیخواهیم چیست؟! شما پنج شش ماه پیش از ما گرفتی، این چه رسمی است؟ این چه دینی است؟ این چه اسلامی است؟ آن موقع ما پول را گرفتیم به شما دادیم.
آن شخص هم میگفت: «نه، این پارچهها نیاز نیست و همین است، میخواهی بخواه نمیخواهی نخواه!» خلاصه ما دیدیم که نمیتوانیم با این آقا کنار بیاییم، حالا این آقا خیلی محاسن مفصلی هم داشت و مورد توجه اصناف در آنجا هم بود. ما رفتیم چند نفر را دیدیم، بالأخره آنها این را راضی كردند كه لااقلّ این یك متری و ده متر و پنچ متریها را ببرد. حالا آنهایی كه همینطور دست نخورده است بهجای خود باشد. (میگفت:) ما امسال حسابی متضرر شدیم و نسبت به این قضیه یك ضرر فاحشی كردیم. (و این دیدگاه او بود. البته برایش خوب بود و این مقدار را بنده قبول دارم که برای او خوب بود.)
(آن شخص میگفت:) از این قضیه گذشت، و ما یك هفته بعد به مسجد طهران رفته بودیم، مسجدی در همان بازار قماشها كه معروف هم بود. مجلس روضه و قرائت قرآن و صحبت بود، بعد گفتند: «یكی از آقایان بیاید دعا كند و بقیه آمین بگویند.» از همۀ آنها این آقا را انتخاب كردند! این بلند شد و رفت كنار بلندگو ایستاد و شروع كرد دعا كردن و جالب اینكه مثل ابر بهار هم شروع به گریه كردن کرد. یعنی همین آقا از چشمهایش اشک جاری بود، میگفتیم آخر این آبها از كجا میآید؟! آخر این گریه بالأخره، انگیزهای میخواهد، رقّتی میخواهد، تو كه قلبت از سنگ خارا هم سفتتر است، این قساوت و این كیفیت خیلی عجیب است! خیلی عجیب است! یعنی این عیناً همین قضیهای است كه من برای شما نقل كردم. و دیدیم که این شخص آمد و شروع كرد با چه بیانی: «خدایا چه كن، عاقبت ما را بهخیر كن!» از جملات عربی و دعای عربی و فارسی استفاده میکرد و همه هم آمین گفتند. گفتیم: الحمدلله دعاگویمان را هم فهمیدیم و مشخص شد.
این هم به این كیفیت است و این هم یك جور مسئله است.
کیفیت سنجش ومحاسبۀ اعمال در روز قیامت
علیٰكلّحال صحبت در مجلس گذشته راجع به این بود كه اعمالی كه ظاهر پسندیدهای در دیدگاه مردم دارد، ملائكه آن اعمال را در عرصۀ سنجش و میزان عمل میآورند. و الاّ آن اعمالی كه هیچ [ظاهر موجهی ندارند، نیازی به سنجش ندارند] یعنی همین دعاها، همین آمدن، این دعایی كه الآن میكنید، این گریهای كه میكنید و این مجلسی كه تشكیل میدهید، در عرصۀ سنجش قرار میگیرد. امّا آن كار حرامی كه مثل پسآوردن اجناس باشد و آنهایی كه حرام است، آن را اصلاً بهحساب نمیآورند و ملائكه وقتشان را صرف اینها نمیكنند.
مطلب دوم نسبت به خود شخص است؛ یعنی آن عمل ظاهر نسبت به خود شخص، برای او ایجاد اشتباه میكند و این یك مسئلۀ مهمی است كه باید به این قضیه برسیم. اینها در روز قیامت هیچ ارزشی ندارد و در میزان عمل، ملائكه این اعمال را ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾ میكنند، ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾ یعنی در هوا پخش میكنند. پنبهای را كه میزنند این پنبه چطور پخش میشود؟ وقتیكه میخواهند كاه را از دانه جدا كنند، باد كه میدهند چطور این كاه در هوا پخش میشود؟ گرد و غبار وقتیكه بهواسطۀ طوفان در هوا منتشر بشود میگویند: ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾، یعنی اصلاً اثری نمیماند و به حساب نمیآید.
تفسیر و توضیح آیۀ 62سورۀ مبارکۀ حج
امام صادق علیهالسّلام میفرمایند: «مؤمن كسی است كه ایامش را به بطالت نمیگذراند.» در جلسۀ گذشته عرض شد باطل چیست و حق چیست، مختصری راجع به این مسئله صحبت شد. و عرض شد آیۀ شریفۀ قرآن این مطلب را بهخوبی برای ما روشن میكند و ملاك برای تشخیص این دو مطلب را كاملاً در اختیار ما قرار میدهد. در آنجا كه میفرماید: ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾1؛ این آیه بسیار آیۀ عجیبی است و سزاوار است كه انسان در هر قدم از قدمهای زندگی و در هر مرتبه از مراتب تصمیم گیری این آیه را بهنظر بیاورد. بدان كه حق فقط اختصاص به خدا دارد. حصر میكند حقیقت حق را و واقعیت این مفهوم را در استناد به ذات پروردگار؛ ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾. إنشاءالله در جلسات آینده برای رفقا عرض میكنیم كه چقدر این آیه عجیب است و چه نكات ظریفی در اینجاست! حتی آیه، اسماء و صفات الهی را هم جزء حق نمیشمارد. خود خدا حق است و ذات پروردگار حق است و این حقیقت اختصاص به ذات دارد و باید فقط متوجه ذات بود!
کلام جبرئیل در ارتباط با یاری حضرت ابراهیم علیهالسلام و جواب آن حضرت
﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾؛ «فقط خدا حق است»، ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾؛ «غیر از خدا هرچه که جستجو كنیم باطل است.» از خدا که كنار بیاییم و سراغ غیر خدا برویم، [باطل است.] سراغ جبرائیل برویم، باطل است؛ سراغ میكائیل برویم، باطل است؛ سراغ ملائكه برویم، باطل است. وقتیكه حضرت ابراهیم علیهالسّلام را در آتش میانداختند چه فرمود؟ جبرئیل گفت: میخواهی برایت كاری انجام بدهم؟ فرمود: «خدا كه میبیند، تو چهكارهای؟»1 به جبرائیل گفت: «تو چهكارهای؟! خدا كه میبیند!» او ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ﴾ را فهمید. رجوع به مردم، باطل است؛ رجوع به افراد، باطل است؛ طلب از غیر خدا در سایر اسباب و مسببات، همه باطل است. تمام باطل است و فقط خود خدا میماند و بس! ﴿وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾؛ هرچه غیر از خدا جستجو بشود باطل است. برای رسیدن به یك هدف، خدا از كنار برود و غیر خدا بهجای او بیاید، این باطل است. برای پیشبرد اهداف الهی خود ـ خیلی دقت كنید چه میخواهم عرض كنم! ـ غیر خدا را بهجای خدا بنشانیم، این باطل است. منبابمثال این كار را انجام بدهیم تااینكه موقعیت ما جلوه كند، باطل است؛ به فلان شخص مراجعه كنیم برای اینكه نسبت به این مطلب، ما را كمك كند، باطل است. تمام اینها باطل است، باطل است، باطل است، هیچ! خدا هیچی باقی نمیگذارد! بالا بروید و پایین بیایید، همین است كه است. آیۀ قرآن میفرماید.
این مطلبی كه خدمتتان عرض میكنم، خیلی دقیق است! حالا امروز كه نمیرسیم، اگر خدا توفیق بدهد در جلسات بعد نسبت به این مسئله و مراتب توحید و مراتب بطلان [توضیح خواهیم داد.] چون هم توحید مراتب دارد و هم بطلان مراتب دارد. هم حق مراتب دارد و هم باطل. نسبت به اینها باید توجه بیشتری بشود. قرار بر این است كه ما كلام امام صادق علیهالسّلام را عرض كنیم و مكتب بزرگان را بیان كنیم. حالا كه اینطور است ما چرا كم بگذاریم؟! ما آن حد بالا را عرض میكنیم و رفقا هم همان حد بالا را به توفیق خداوند [درنظر داشته باشند] كه خداوند توفیق بدهد همۀ ما مشمول عنایت او بشویم و به آن حد بالا برسیم!
فرمایش مرحوم علامه دربارۀ تربیت شاگردان
یك روز عرض كردم که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «من در تربیت شاگردان به كمتر از سلمان فارسی رضایت نمیدهم!» ببینید مسئله چقدر بالاست. آن مرحله و آن مسئله باید مورد توجه قرار بگیرد. مراتب حق در آن مرتبه باید مورد دقت قرار بگیرد.
خداوند إنشاءالله توفیق بدهد كه آن حقیقتی كه منحصر به ذات پروردگار است قسمت ما كند، و الاّ سیر در اسماء و صفات به هر مرتبهای كه میرسد برای خیلی از افراد حاصل میشود و حاصل شده است. اصحاب یمین هم داریم، مقربین هم داریم و مابینهما متوسطات هم داریم، مراتبی داریم. ولی حال كه سفرۀ انعام پروردگار گسترده است و برای هرگونه اطعام، پروردگار صلای عام داده است، چرا انسان به آن مرتبۀ بالا نظرش را نیندازد و به مسائل پایین و امور ظاهری توجه داشته باشد.
علیٰكلّحال ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾ باطل چیست؟ آن چیزی است كه مابإزاء ندارد. یك شخصی میآید معامله میكند، یك جنسی را ده هزار تومان خریده و بعد ده هزار تومان میفروشد، این باطل است؛ چرا كه مابإزاء ندارد، چیزی گیرش نیامده است. حالا چیزی گیر او نیامده است، بهجای خود [بماند،] یك روز، دو روز و سه روز هم وقت خودش را صرف تحصیل خرید و فروش این جنس كرده است. یعنی سه روز وقت خود را تلف كرده از یكطرف و از آنطرف چیزی بهدست نیاورده است. این عمل را میگویند: عمل باطل. عملی كه انسان انجام بدهد و درمقابل چیزی برایش حاصل نشود. این عمل، عمل ابلهانه است، عمل غیرعقلایی است. عاقل در ارتباطات خود بهدنبال مابإزاء میگردد. كاری كه انجام میدهد برای او برگشتی داشته باشد، برای او نفعی داشته باشد. حالا آن نفع چیست یك مطلب دیگری است. ولی بالأخره باید نفعی داشته باشد و عمل، عمل ابلهانه نمیتواند باشد.
در آیۀ شریفه داریم:
كسی كه انفاق میكند و بعد انفاق خودش را با منّت و اذیت او و بردن آبروی آن شخص ازبین میبرد، زحمت میكشد و كاری انجام میدهد و بعد با یك عمل تمام زحمات خود را از بین میبرد.1
توضیحی دربارۀ آیۀ 96 سورۀ نحل
مانند آن آیه كه میفرماید: ﴿وَلَا تَكُونُواْ كَٱلَّتِي نَقَضَتۡ غَزۡلَهَا مِنۢ بَعۡدِ قُوَّةٍ أَنكَٰثٗا﴾2 آن زنی كه میآید صبح تا شب شروع به بافتن میكند و وقتیكه به یك مرحله رسید و یك مقداری بافت و یك پارچهای به دست آورد، شب شروع میكند دوباره همه را ریشریش كردن، خب دوباره مثل اول میشود! از صبح تا غروب شروع به بافتن میكند، همینكه شب میرسد همه را پنبه میكند. خوب این عمل، عمل ابلهانه است. این عمل، عمل عقلایی نیست.
آیۀ شریفه میفرماید: «در عملی كه انجام میدهید متوجه باشید مانند آن بافتن و پنبه كردن نباشد.» به قول معروف گاو نُه مَن شیر نباشد. این همه زحمت بكشید و این كار را انجام بدهید، كاری كه مورد منفعت است، مورد توجه است، كار خیر است، كار نیك است و بعد با یك عمل، و با یك نیت به تمام آن كارهایی كه انجام شده، یك خط بطلان میكشید و او را از حیّزِ انتفاع و مابإزاء بودن در میآورید و از بین میبرید.
﴿كَٱلَّتِي نَقَضَتۡ غَزۡلَهَا مِنۢ بَعۡدِ قُوَّةٍ﴾ اگر اعمال بخواهد اینطور باشد این را میگویند: باطل؛ عملی است كه باطل انجام شده، فقط خستگیاش برای شما مانده، خرد شدن اعصابش برای شما مانده، از بین رفتن مالش برای شما مانده و هیچ حاصلی برای شما بهاندازۀ سرسوزن بعد از اینكه از دنیا رفتید ندارد. خاطرمان جمع باشد که یك سرسوزن حاصل ندارد! تازه اعصاب خراب، و عمر از دست رفته و بعد حساب و كتاب است كه چرا عمرت را در اینجا صرف كردی؟! حالا آن بماند. آن دیگر خیلی سوختن دارد! ای كاش فقط میگفتند: هیچ، ما گذشتیم! ولی میگویند: این عمری كه در اینجا صرف كردی بیا جواب این عمرت را بده!
توضیح و تفسیر آیۀ 262 سورۀ بقره
در آن آیۀ شریفه میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِٱلۡمَنِّ وَٱلۡأَذَىٰ﴾1؛ «ای گروه مؤمنین، صدقات خود را با منّت از بین نبرید.» میخواهید به یك شخص كمك كنید، جوری كمك كنید كه دیگران متوجه این كمك بشوند! همینكه آن شخص در نفس خود احساس خجلت كرد، بدانید تمام شد و باطل شد، بیخود پول دادید، بروید پولتان را پس بگیرید و تمام شد. همینكه آن شخص یك حالتی برای او بهوجود آمد كه این شخص متوجه شد یا او فهمید، آن حالت نفسانی و انكساری كه برای نفس او پیدا شد، ملكوت این عمل شما را ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾ كرد و از بین برد، تمام شد.
حکایتی از میزان اهتمام بزرگان نسبت به رعایت آبرو و حفظ شخصیت و عزت مؤمن
یك روز مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به من وجهی را دادند و گفتند: برو به فلان كس بده. تا شب این در جیب من بود، ظاهراً ایشان در مشهد بودند. در همان كسالتی كه چشمشان ناراحتی پاره شدن شبكیه (دِكُلْمان) پیدا كرده بودند و در طهران آمدند و عمل كردند. در همان سفر بود که در فرودگاه به من وجهی را دادند و گفتند: «این را به فلان شخص بده.» این در جیب من بود، بعد در آنجا آمدیم و به همین كارها پرداختم و با خیلی از رفقا مشغول بودیم، دیگر غفلت كردم از اینكه آن شخص را در یك جایی پیدا كنم كه این مبلغ را به دست او بدهم. دیدم وقت میگذرد و باید حركت كرد و آمد. به یكی از رفقا دادم و گفتم كه این را برو به فلان شخص بده و بگو كه مرحوم آقا دادند.
سوار شدیم و به طهران آمدیم. در طهران نشسته بودیم، بعضی از دوستان كه آمده بودند قرار بود بروند و ساك و وسایل را بیاورند. مرحوم آقا به من رو كردند و گفتند: «فلان وجه را دادی؟» گفتم: بله دادم. گفتند: «خودت دادی یا به دیگری دادی؟» گفتم: ای داد بیداد، كار خراب شد، حالا چه بگویم؟ گفتم: نه، جهتش این است كه [غفلت کردم.] ایشان نگاه كردند و فرمودند:
وقتی من به تو یك چیزی را میگویم خودت باید انجام بدهی، من میتوانستم به دیگری هم بگویم. شما نمیدانی كه این شخص آبرویی داشت و حالتی داشت كه جز اینكه تو كه فرزند من هستی این را بدهی، هر كس دیگری میداد آبروی او مخدوش میشد.
ببینید چقدر مسئله، مسئلۀ مهمی است كه این ظرافتها باید در اینجا مورد توجه قرار بگیرد! منظور پول دادن در اینجا نیست، منظور رعایت آبرو و حفظ شخصیت و نفس یك مؤمن است كه آن مهم است و یكی از هزار، مثلاً این جنبۀ ظاهری و مادی قضیه است، نهصد و نود و نهِ مسئله، رعایت شخصیت و رعایت نفس و رعایت عزت نفس و مناعت آن شخص است. شاید او نمیخواست متوجه بشود كس دیگری غیر از مرحوم آقا نسبت به این قضیه اطلاع دارد و با این كیفیت، او مطلع شد كه حالا فلان شخص هم میداند، چون بالأخره این هم از طرف آقا است. اما اگر من این را بدهم، نه [اشکال ندارد] از باب اینكه فرزند ایشان هستیم و مسئله متفاوت است و فرق میكند. این نكاتی است كه اولیای الهی در ارتباطات خودشان به این نكات توجه میكنند. ما فقط میگوییم كه برو پول را بده و مسئله تمام بشود. فقط همین ظاهر را میبینیم و پشت مسئله و قضیه را توجه نمیكنیم.
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِٱلۡمَنِّ وَٱلۡأَذَىٰ﴾ وقتی که میخواهید صدقات بدهید، وقتیكه میخواهید انفاق كنید، منت نگذارید و موجب اذیت آن شخص نشوید كه با این كیفیت، انفاق و صدقات باطل میشود.
البته این هم هست كه در بعضی از موارد، همینها خلافش هم انجام میدادند! و این تشخیص با خود اوست. در بعضی از موارد ما میدیدیم كه تعمداً در حضور بقیه، فرض كنید كه ایشان چیزی را به شخصی میدادند و یك منظورهایی از این قضیه داشتند، یك تربیتهایی در این مسئله إعمال میكردند. یك گوش مالیهایی در این مسئله هست. آن شخصی كه به این كیفیت این عمل را انجام میدهد نمیداند كه الآن در ملأ و در عیان دادن چه تأثیراتی دارد؟! خیلی خوب میداند، ولی چون استاد است میخواهد نیشتر را بزند در همانجایی كه مسائل نفسانی از همانجا برای این شخص موانعی بهوجود آورده و میخواهد این را از آن طریق خنثی كند. خلافش هم بوده است، به این نحو نبوده كه فقط به یك كیفیت باشد. ولی بهطوركلی در دستورات اسلام وقتی كه مسئله، مسئلۀ توحید و توجه به پروردگار فقط مدّنظر قرار بگیرد، در هر مورد و در هر مرتبهای، خدای متعال تكلیف خاص به خود را برای انسان روشن میكند.
چگونگی بطلان انفاق و صدقات
﴿لَا تُبۡطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم﴾؛ «صدقاتتان را به منّت گذاشتن و اذیت كردن، باطل نكنید.» اگر شخصی به یك فرد انفاقی بكند و آن انفاق در غیر از وقت خودش و مناسب با غیر وقت خودش باشد، باطل است. اگر شخصی انفاق باید بكند، فرض كنید كه ده هزار تومان باید بدهد، اما بیست هزار تومان میدهد به این عنوان كه ده هزار تومان از مثل او كوتاهی تلقی بشود و موقعیت او را بهحساب نیاورد، خدا فقط ده هزار تومان در نامۀ عملش مینویسد، میگوید: ده هزار تومان را بهخاطر نفس خودت دادی، هیچ حساب ندارد و باطل است.
اگر شخصی میخواهد انفاق بكند، این انفاق را بهحساب ارتباطی بخواهد بگذارد، بهحساب كاری كه او انجام داده بخواهد بگذارد، خدا میگوید: این درقبال او، و تو در اینجا مسئلهای انجام ندادی، و بهخاطر من نبوده است. اگر شخصی میخواهد پولی به فقیر بدهد و این پولی را كه میخواهد به فقیر بدهد، از وجوهات شرعیه و واجب اوست؛ زكات است، ولی زكات را میخواهد به فقیر بدهد بهعنوان اینكه از ناحیۀ او بخشش است و از ناحیۀ او هبه است، خدا بهعنوان زكات حساب نخواهد كرد و زكات بر ذمهاش باقی میماند. اگر شخصی از مال خمس میخواهد به فرد فقیری بپردازد، كمكی كند البته طبق دستور باید باشد، اگر نباشد فایدهای ندارد و وقتیكه میخواهد به آن قوموخویش یا به آن شخص كمك كند، نگوید كه این مال، مال خمس است و من از مجتهد اجازه گرفتم برای دادن و مال من نیست، بریءالذمه نخواهد شد و مال خمس بر گردنش میماند و این مقدار هم ثواب ندارد. هیچ! و دوباره باید برود خمس مال خود را بپردازد. چرا؟ چون وقتیكه میخواسته بدهد، به آن نیت داده و به این ظهور داده كه این بخشش از ناحیۀ اوست. نه! تازه باید بگوید كه این مال، مال خمس است و مال من نیست و فلان شخص و فلان مجتهد اجازه برای تصرف این را داده است. همینطور مسائل بیحساب و كتاب نیست.
اگر شخصی اجازه بگیرد كه مالی را كه از وجوهات است در امور خیر مصرف كند، باید ببیند كه اگر این مورد نبود، باز این اجازه را میگرفت یا نمیگرفت؟ حالا چون قوموخویش او است، چون همسایۀ اوست، چون با او رودربایستی دارد اجازه میگیرد و آن مجتهد هم اجازه میدهد، ولی این را باید بداند چون این شخص با او رودربایستی دارد و چون او را میبیند، اجازه میگیرد والاّ كاری نداشت، بداند كه این قضیه جایی ندارد، فایده ندارد. نمیگویم در اینجا باطل است ولی ثوابی هم به او نمیدهند.
مقلّد حق تعیین تکلیف برای مجتهد ندارد
انسان باید كاملاً ذهن را نسبت به تكلیف الهی و به آن عبادتی كه انجام میدهد خالی كند، باید ذهن را روشن كند. یا اینكه بعضیها میآیند پیش فلان شخص میگویند كه آقا این مبلغ از وجوهات است و ما میخواهیم شما این مبلغ را در امور خود مصرف كنید. غلط میكنید! این حرفها ندارد. مبلغ را باید بپردازید، این در هر جایی كه میخواهد خرج كند؛ میخواهد در جوی بیندازد، و یا در دریا و یا چاه بیندازد.
پیش مرحوم آقای بروجردی ـ رحمة الله علیه ـ میآمدند و ایشان اعتراض میكردند نسبت به افراد و به آنهایی كه در درس فلسفۀ مرحوم علامه طباطبایی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میرفتند و میگفتند:
افرادی كه در اینجا میآیند و وجوهاتشان را حساب میكنند، میخواهند وجوهاتشان صرف در فقه و اصول و اخبار بشود. آنها چهكاره هستند كه بیایند برای یك مرجع تكلیف تعیین كنند! غلط میكند كسی برای یك مرجع [تکلیف تعیین کند!]
او وظیفه دارد مال خود را خارج کند! تازه مال خودش هم نیست! تصور نكنید كسیكه بر ذمۀ او زكات یا كفاره یا خمس و وجوهات شرعیه قرار میگیرد، از اول در ملك او هست، نهاینكه او از ملك خود خارج میكند بلکه از اول در ملكش نیست تا بخواهد خارج كند. از اول مربوط به امام علیهالسّلام است یا از اول مربوط به فقراست. اگر زكات باشد مربوط به فقراست و اگر خمس باشد مربوط به امام است، منتها امام علیهالسّلام نصفش را در سهم سادات صرف میكند. تصور نشود كه خمس، نصفش مربوط به سهم سادات و نصفش مربوط به امام است. نه، همهاش مربوط به امام علیهالسّلام است. منتها امام نیمی از آن را در سادات صرف میكند و اگر دلش بخواهد صرف نمیكند، و همه را در امور دیگر صرف میكند. از ابتدا این وجه در ملك او نیست تا اینكه او بخواهد خارج كند. منتها او وظیفه برای اخراجش را دارد و آن یك مطلب دیگری است. به عكس صدقات مستحبه، كه صدقۀ مستحبه از اول در ملك خودش شخص هست، بعد میآید خارج میكند. به فقیر پول میدهد، به بنای فلان مسجد و فلان حسینیه كمك میكند، برای ایتام، مسائل و وسائلی را تهیه میكند. اینها صدقات مستحبه است. اینها از ملك خارج میشود.
مالک وجوهات شرعیه فقط امام علیهالسلام است و بس
بنابراین در وجوهات شرعیه از اول، شخص مالك آن نخواهد شد. از اول یك پنجم آن مربوط به امام علیهالسّلام است. اگر هم زكات باشد مربوط به فقرا و آن اموری است كه خود امام باید مصارف زكات را طبق آن امور انجام بدهد. لذا از اول مال امام علیهالسّلام است، مال این نیست. درست مثل اینكه یك شخص، یك مال را بهعنوان امانت پیش ما بسپارد، مال ما نمیشود. حالا ما اگر این را به آن شخص برگردانیم منت دارد؟! [مثلاً بگویم:] بر میگردانم بهشرط اینكه در فلان مورد خرج كنید، این حرفها را ندارد. وجوهات هم همین است. آن شخص اصلاً مالك نیست و باید به امام بدهد، امام میخواهد بسوزاند، بسوزاند، میخواهد در چاه بریزد، در چاه بریزد. هر كاری كه دلش میخواهد بكند. لذا باید ما طبق آنچه كه خدای متعال به ما دستور میدهد، عمل كنیم، و از خود اظهار سلیقه نكنیم. اینها این اموال را برای این مورد میدهند! اینها كه هستند كه میدهند؟ به چه حقی چنین حرفی میزنند؟ به چه حقی یك چنین دخالتی میكنند؟ حق آنها نیست. امانتی پیش اینها است و باید برگردانند، دست آن مرجع را هم ببوسند و خداحافظی کنند و سراغ كارشان بروند، همین. اینجا دیگر ادای وظیفه و ادای حق را كردند.
لزوم رعایت آبروی مؤمن در ادای صدقات و انفاق
در ادای صدقات باید رعایت عزت و آبروی مؤمن بشود. اینطور نیست كه مثلاً انسان بگوید: افراد در منزلش بیایند تا اینكه به آنها بپردازد. بعضیها هستند مجالسی تشكیل میدهند و هر كسی كه به آن مجالس بیاید به او انفاق میكنند، هر كسی نیاید، میگویند: نیامده و انفاق نمیكنند. شرط انفاق، آمدن در مجلس است؟ اگر حق اوست باید پرداخت بشود و اگر حق او نیست نباید پرداخت شود. حالا اگر بیایی در مجلس ما، ما شما را ببینیم و مجلس روضۀ ما را گرم كنی، بر جمعیت اضافه كنی، موقع رفتن، به شما هم چیزی خواهیم داد یا برای شما خواهیم فرستاد. همۀ اینها شیطان است آقا! همۀ اینها باطل است. هیچ فایده ندارد! تمام این مخارج برای شخصیت و حفظ آبروی خود آن شخص خرج میشود نه برای رفع گرفتاریهای افراد دیگر. تمام اینها برای بزرگمنشی است. در مجلسِ ما بیایی تا ما هم به شما عنایتی بكنیم! شما غلط میكنید! این حرفها نیست!
حکایتی درباره کیفیت انفاق و احترام به مؤمن
یادم است در دوران طفولیت که سنم حدود ده، دوازده سال بود، خدا گذشتگان همه را از مؤمنین و شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسّلام رحمت كند. آدم گاهی اوقات یادی از آنها كه میكند، برای خودش هم یك عبرتی است. با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هر سال یكبار به ابهر میرفتیم، تقریباً یكی دو ساعت تا قزوین راه است و مرحوم حاج هادی ابهری هم مال آنجا بود، در آنجا منزل داشت و سکونت او هم در آنجا بود و گاهی هم به طهران میآمد. یكی از دوستان ایشان مرحوم حاج آقای اللهیاری بود، خدا رحمتشان كند. از شاگردان و دوستان حاج شیخ محمود عتیق [معروف به] مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی بود. دارای مكاشفات بود، دارای حالاتی بود، آدم خیلی صافی بود، خیلی اهل ولاء بود، خیلی اهل توسل بود و خانۀ خیلی نورانی داشت بهطوری كه مرحوم آقا میفرمودند: «از جمله اتاقها و امكنهای كه مشارٌ بالبنان است و مورد توجه و زبانزد است، حسینیۀ حاج آقای اللهیاری است.» ایشان آن را تعریف میكردند و خیلی مشهود بود. ایشان سالی دو سه شب در آنجا میرفتند، دعوت میكردند و بعضی از سالها ما بودیم و بعضی سالها نبودیم.
یك روز وقتیكه در آنجا بودیم، صحبت شد دربارۀ اینکه از سید پیرمردی که دوست ایشان بود، بهاتفاق حاج آقا اللهیاری از او دیدنی بشود. حركت كردیم و رفتیم، دیدیم که منزل بسیار محقّری است و یکی دو تا اتاق دارد و حیاط آن خاكی است و یك حوض و چندتا مرغ و خروس دارد، فقط همین، ماحصل این منزل به همین كیفیت بود. وارد آنجا شدیم، ما كه این شخص را ندیده بودیم. یك سیدی بود خیلی سید نازنین و خیلی نحیف و لاغر و بسیار عفیف و بسیار با عفت، با مناعت بود. آمد و خیلی خوب پذیرایی كرد و خیلی شوخ طبع و خیلی بامزه و سید نازنینی بود. بعد مرحوم آقا به ایشان رو كردند و به شوخی گفتند: «آقا سید ـ حالا من اسم نمیبرم، البته ایشان هم به رحمت خدا رفته ـ حال شما چطور است؟ یادی از ما نمیكنی؟ چهكار میكنی؟» شروع كرد و گفت: «ناخوشیم» و گفتند: «كار تو چیست؟» گفت: «الان من كارم را به شما میگویم.» بعد رفت و از آن اتاقی که در پشت بود، مدتی طول كشید و یكدفعه دیدیم آمد، یك پشتی روی دوشش گذاشته كه چهار برابر خودش است. خودش خیلی سید لاغر و خیلی ریزه و میزه و لاغر بود. این پارچه فروش بود، پارچه را داخل پشتی میكرد و بعد میرفت. حالا نمیدانم هستند ولی سابق در دهات بودند که از كنار منازل میگذشتند و میگفتند: پارچه داریم و قماش فروشی داریم و میآمدند و بساطشان را پهن میكردند و مردم میخریدند. این هم كارش این بود. یك پشتی خیلی بزرگ برداشت و یك چوب هم گذاشته بود و میآمد دور این اتاق میچرخید و میگفت: «بزازی! بزازی!» ما هم تعجب میكردیم که این حالا كارش را در اینجا به نمایش میگذارد. خیلی خندیدیم و خیلی با ظرافت بود، خیلی سید ظریف و خیلی لاغر بود. و بعد آمد و نشست و ما هم مدتی نشستیم و بعد برگشتیم. و شب، بعد از غذا من دیدم مرحوم آقا به همین مرحوم حاج آقا اللهیاری رو كردند و گفتند: «شما در ارتباط با ایشان چه كردید؟» گفت: «منظورتان چیست؟» گفتند: «شما به ایشان میرسید یا نه؟» ایشان گفت: «بله، ما كه وقت نمیكنیم و هروقت در روضۀ ما بیایند، خب ما یك مساعدتی میكنیم.» ایشان فرمودند:
شما منتظرید كه ایشان در روضۀ شما شركت كنند و مساعدت كنید؟! چرا شما خودتان به منزل این سید اولاد پیغمبر نمیروید؟ چرا انتظار دارید كه او به منزل شما بیاید؟ چرا خودتان نمیروید؟!
ایشان خجل شد و شرمنده شد و چیزی نگفت. صبح شد، مرحوم آقا گفتند:
من دیشب یك خواب عجیبی دیدم؛ مرحوم آقا سید حسین فاطمی1 را در خواب دیدم كه كتاب خودشان را به من دادند. من این كتاب را باز كردم، راجع به احترام به سادات و احترام به آنها و رعایت عزت نفس آنها بود، (البته بهطوركلی و مخصوصاً سادات بود و این فقط اختصاص به سادات ندارد كه انسان چطور باید در ارتباطات خود، این مسائل مهم و دقیق را رعایت كند.) این كتاب را ایشان به من داد، من وسطِ این كتاب را باز كردم و این صفحه راجع به این قضیه آمد و خیلی تعجب كردم!
بعد به حاج آقا اللهیاری رو كردند و گفتند: «آیا شما یك چنین كتابی دارید؟» گفت: «اتفاقاً دارم.» گفتند: «برو بیاور.» ایشان رفت و كتاب را آورد و ایشان همان صفحه را باز كرد و دیدند همان قضیه است كه در خواب راجع به كیفیت انفاق و كیفیت صدقات و مخصوصاً احترام به سادات و اینكه انسان چطور باید رعایت عزت نفس و حرمت همه، بهخصوص آنها را داشته باشد و خدای ناكرده عدم توجه به این موضوع، موجب حبط اعمال او خواهد شد! خیلی عجیب! یعنی اعمال او را از بین خواهد برد.
این یك مسئلۀ عادی نبود كه خوابی دیده شده و بعد هم دیدند كه چنین كتابی را دارند. درحالتیكه خود مرحوم آقا چنین كتابی در كتابخانۀ خود ایشان نبوده است. به مرحوم اللهیاری رو كردند و گفتند که ببینید چقدر مسئله حساس و دقیق است! شما نظرتان را نسبت به افراد و خصوصیت افراد بنگرید و ببینید خدا چه نظری دارد، خدا به موقعیت محقّر او نگاه نمیكند! و شما نگاه میكنید ـ من این را میگویم و این بیان ایشان نبوده، و مال من است ـ خدا به جثۀ نحیف و لاغر او نگاه نمیكند، خدا به عدم مكنت او و عدم وسعت او نگاه نمیكند. خدا به موقعیت ظاهری او نگاه نمیكند، بلکه خدا به روح او، نفس او، ارتباط او با رسول خدا، عزت نفس او، ایمان او، مناعت طبع او نگاه میكند. ببینید! این معیارها چطور در عالم معنا و در عالم ظاهر تفاوت میكند. ما به یك شخص نگاه میكنیم و میگوییم این كه محلی از اعراب ندارد، این كه وجههای ندارد، این كه امكانی ندارد، این كه موقعیت اجتماعی ندارد، این كه چیزی ندارد. او نگاه میكند كه این چه حقیقتی دارد، چه واقعیتی دارد و در چه وضعیتی است.
بیان معنای بطلان در مکتب عرفان
این معنا، معنای بطلان است. بطلان یعنی انسان در وضعیتی قرار بگیرد كه در آن وضعیت و موقعیت، كار او و عمل او در خارج مابإزاء نداشته باشد. وقتی این مسئله روشن شد، این نكته باید مورد دقت قرار بگیرد كه ما در چه مواردی میتوانیم این مسئله را جستجو كنیم؟ ما در چه اعمالی میتوانیم این مطلب را بیابیم؟ بطلان در چه قضایایی میتواند قرار بگیرد؟ بطلان در چه كارهایی میتواند مصداق پیدا كند؟
و این آیۀ شریفه كه میفرماید: ﴿وَقَدِمۡنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنۡ عَمَلٖ﴾ چیست؟ دو جور برای این مسئله تصور میشود: به قسم اولش میپردازیم و برای قسم دوم، احتمالاً امروز وقت دیگر اجازه ندهد. قسم اول این است كه عمل ظاهری شخص، عمل خیر است ولكن نفس خودِ آن عمل برای مخالفت و معاندت با رضای الهی صرف میشود. ظاهر عمل، ظاهر خوب است و خودش هم میداند كه این عمل برای رضای الهی نیست ولی چارهای ندارد كه این عمل را انجام بدهد.
خلافت غاصبانۀ خلفا مصداق امر باطل
خلافت غاصبانۀ خلفا درمقابل خلافت امیرالمؤمنین علیهالسّلام و درمقابل خلافت ائمه علیهمالسّلام یكی از مصادیق این قضیه است. تمام خلفا یكبهیك میدانستند كه این عملِ آنها غاصبانه است و غصب خلافت و ولایت است و حق به امیرالمؤمنین علیهالسّلام و به اولاد او بر میگردد. و در این مسئله به اندازۀ سرسوزنی شك و تردید ندارند! امّا این عمل را از باب اینكه هر كسی دنیا طلب است، هر كسی بهدنبال ریاست میگردد [انجام دادند.] آیا اینطور نیست؟ هست دیگر! رفقا بگویند: هست دیگر! كسی در این قضیه شك ندارد. مخصوصاً دیگر در این حال و هوا قضایا برای همه روشن است. هر كسی دنبال ریاست میگردد و هر كسی دنبال حكومت میگردد و هر كسی بهدنبال تفوّق بر مردم میگردد و حاضر است برای رسیدن به این مسئله جان بپردازد. حالا كم و زیاد دارد.
این از مسائلی است كه به قول ما طلبهها قیاساتُها مَعَها است یعنی احتیاجی به دلیل ندارد، هیچ احتیاجی به دلیل ندارد. ﴿إِلَّا مَنۡ أَتَى ٱللَهَ بِقَلۡبٖ سَلِيمٖ﴾1 مگر بعضی از افرادی كه خداوند به آنها عنایت كرده باشد و آنها از این مهلكه بیرون باشند. اگر الآن همۀ افراد بیایند و به آنها بگویند: ما میخواهیم حكومت فلانجا را در اختیار شما قرار دهیم، آیا قبول نمیكنند؟! ما میخواهیم فرمانداری فلان شهر را به شما بدهیم، آیا قبول نمیكنند؟! ما استانداری را میدهیم، و بالاتر برویم؛ ما ریاست جمهوری را به شما میدهیم كه دیگر همه قبول میكنند، صددرصد! هیچ برو و برگرد ندارد. ما حكومت یك قاره را به شما میدهیم، ما حكومت دنیا را به شما میدهیم. ببینید! این مسئله در همه موجود است.
حبّ نفس و ریاست عامل ایستادن در مقابل حق
این جناب خلفایی كه آمدند درمقابل حق ایستادند و درمقابل ائمّه علیهمالسّلام قد علم كردند و حق را به حقدار ندادند برای چه بود؟ بهخاطر همین حبّ نفس و حبّ ریاسات بود. آیا آنها دلشان سوخته بود برای مظلومی كه حقش را از ظالم بگیرند؟! آنها دلشان سوخته بود برای اینكه عدالت را در جامعه برقرار كنند؟! آن هم كه مسلّم است در كشورها و در ممالك میبینیم كه وضعیت به چه كیفیتی است! كسی بهدنبال اجرای عدالت نمیآید فرض كنید كه ریاستی را به عهده بگیرد. اگر بخواهد بهدنبال اجرای عدالت باشد، اول باید عدالت را راجع به خودش پیاده كند. كسی بهدنبال گرفتن حق مظلوم نمیآید این كار را انجام بدهد، و الاّ اول سراغ خودش میروند. كسی بهدنبال إعلاء كلمۀ حق و توحید نمیآید ریاست یك جایی را بهعهده بگیرد، و الاّ اول دست روی خودش و روی زندگی خودش و روی رفتار خودش گذاشته میشود، پس كسی این كار را انجام نمیدهد.
کلام معاویه علیهاللعنه بعد از صلح با امام حسن علیهالسلام
معاویه بعد از اینكه مسئله به شكست امام حسن علیهالسّلام و صلح انجامید، برای مردم صحبت كرد و گفت كه من نه برای روزه با شما جنگیدم و نه برای نماز، میخواهید بخوانید، میخواهید نخوانید. من جنگیدم كه حكومت كنم و الآن هم به آن رسیدم، نماز و روزه بهعهدۀ خودتان و خدای خودتان.1 این هم خیلی راست گفت. گفت: من كه از نماز و روزۀ شما سؤال نمیكنم. خودتان و نكیر و منكر میدانید، نماز بخوانید یا نخوانید. من خواستم بر شما حكومت كنم، آمدم گرفتم، امام به حق را هم كنار گذاشتم و حالا هم قدرت در دست من است و حكومت هم در دست من است. خیلی صریحاً و خیلی روشن [این مطلب را گفت.]
همین كار را ابابكر كرد، همین كار را عمر كرد، همین كار را عثمان كرد، همین كار را یزید كرد، همین كار را عبدالملك مروان كرد، همین كار را هارون كرد، همین كار را مأمون كرد. توجه كنید! تمام این خلفایی كه درمقابل ائمه علیهمالسّلام تا زمان ظهور حضرت علیهالسّلام آمدند، هر كسی آمد و احساس كرد كه حق جای دیگری است، درعینحال روی آن حق پا گذاشت و حكومت را از آن خودش قرار داد، در راستای همان حكومت خلفا و حكومت آنها حركت میكند.
حالا این خلفا كه آمدند این كار را انجام دادند با چه حربه و با چه وسیلهای این را انجام دادند؟ آیا با شرب خمر در میان مردم؟ نه! آیا با قمار در میان مردم؟ نه! آیا با زنا در میان مردم؟ نه! با چه؟ با نماز جماعت خواندن، با منبر رفتن، با نماز جمعه خواندن، با حج انجام دادن، با اذان گفتن بر منارهها، با اقامۀ شعائر دینی در میان مردم، آن نیت پلید و زشت و قبیح كه حكومت بر مردم است را تثبیت كردند. پس این عمل، عملی است در راستای معاندت و مخالفت و ضدّیت با رضای الهی و معاندت با حق. این قسم اول [که بیان شد.] در این قسم مسئله مشخص است، إنشاءالله ما هم حداقل جزو این قسم اول نباشیم، و حالا سراغ قسم دوم برویم.
در این قسم اول، كاری را كه شخص انجام میدهد برای او فرقی نمیكند در چه موقعیتی است، [فقط] میخواهد به هدف برسد. الآن هدف با شعائر دینی پیدا میشود، فردا هدف با كنار گذاشتن شعائر دینی پیدا میشود. امروز با نماز و روزه و ساختن بیمارستان و پرداختن به امور اجتماعی و ایتام و انفاق حاصل میشود، و فردا بهصورت كنار گذاشتن نماز و شعائر و تأویل و توجیه بر ضدّ آنچه كه قبلاً بهعنوان مُثبِت و موجب برای این حكومت باشد درمیآید. مثل آن قاضی طهران در زمان امیركبیر كه شب پیش او آمده بود، یك مرافعهای برای خانواده او بود، گفته بود: «جناب امیر چه حکم میکنند و نظرشان چیست كه ما فردا طبق همان نظرمان را بدهیم؟!» این هم یك حكومت است دیگر، و این هم یك قضاوت! صد رحمت به امیر كبیر، بلند شد و عمامه را از سرش برداشت و چنان در گوش او زد و او را از داخل اتاق به بیرون پرت كرد، و رفت و یكی از علمای زاهد و عابد و عالم قم را بهعنوان قاضیالقضات طهران آورد و نصب كرد.1 این معنایش چیست؟ این معنایش این است كه ما میخواهیم درخدمت جناب امیر باشیم. بگوید: كار حرام انجام بده، میدهیم، كار حلال انجام بده، انجام میدهیم. منظور بودنِ درخدمت امیر و كسب ریاست و صدارت قضایی بر مردم است. حلال و حرامش دیگر به ما مربوط نیست! این یك قسم.
یا اینكه مثلاً شریح قاضی در زمان عمر، خلیفۀ ثانی، قاضی برای آنها بود. در زمان امیرالمؤمنین هم گفت كه من هم میخواهم باشم، حضرت خواستند او را بردارند، مردم سروصدا كردند.2 خب اگر تو بهدنبال حق هستی، وقتی امیرالمؤمنین میخواهد بردارد چرا مردم را تحریك میكنی؟! پس معلوم است تو میخواهی بر مسند قضاوت باشی. برای تو علی بن ابیطالب و عمر بن خطاب فرقی نخواهد كرد. این از همان قسم اول است.
یاد دارم یكی از همین آقایان وقتیكه انقلاب شده بود طرفدار یكی از افرادی بود كه در زمان سابق جزو مخالفین خیلی معروف بود و بعد هم از دنیا رفت. این شخص از زمرۀ پر وپا قرصترین طرفداران این فرد بود و كسی بود كه در بعضی از شهرستانها او را امام صادقِ زمان و خودش را هشام بن حكم معرفی كرده بود. همین شخص بعد از انقلاب پیش یكی از دوستان ما آمده بود و گفت: «آیا میتوانی من را شفاعت كنی كه از كارهای گذشتۀ من بگذرند و من را هم در كارها راه بدهند؟» التفات میكنید؟! یعنی چطور صد و هشتاد درجه یك شخص میتواند با تغییر روش، از آن موقعیت به این موقعیت در بیاید. و اتفاقاً هم بعد رفت و خلاصه مورد توجه هم قرار گرفت! خیلی خب، إنشاءالله مبارك باشد! آیا این فرد میتواند در نیت خودش خلوص داشته باشد؟! میتواند در كارش اخلاص داشته باشد؟! میتواند در رفتارش خدا را در نظر داشته باشد؟! توبه كرد! توبه كجا بود؟! میگوید: آن موقعیت مال آن موقع بود، الآن موقعیت عوض شده، و ما باید سراغ این وضعیت برویم. این مهم است. این موقعیت را ما باید دریابیم!
البته همانطوری كه عرض كردم إنشاءالله ما مشمول این قسم نخواهیم شد كه فردی عمل ظاهرالصلاح خود را برای تثبیت موقعیتی كه معاند با حق است قرار بدهد، درحالیکه میداند. ما در قسم دوم میپردازیم به آن افرادی كه نمیدانند، ولی در قسم اول این بطلان ظاهرالصلاح بودن از اینجا نشأت میگیرد كه شخص عالماً و عامداً به امور ظاهرالصلاحی میپردازد كه آن امور، او را در راستای معاندت و مخالفت با حق تثبیت كند و تأیید كند. نماز میخواند، نماز جماعت برای برقراری موقعیت خودش. اگر چنین موقعیتی را نداشت نمیآمد نماز بخواند و مینشست در خانهاش نماز میخواند. برای تثبیت موقعیت خودش در میان افراد حج انجام میدهد و الاّ جای دیگر میرفت و حج انجام نمیداد. برای تثبیت موقعیت خودش!
مرحوم آقا نقل میكردند و میفرمودند:
در همان زمان شاه، یك سفر كه برای حج رفته بودیم، آن روحانی كاروانشان یك پیرمرد ساواكی بود. یك پیرمرد روحانی ساواكی بود كه این میخواست به انگلیس برود و فرزندش را ببیند. دستگاه به او گفته بود حالا تو كه انگلیس میخواهی بروی، از جده برو، كه روحانی كاروان را بهعهده بگیری، بعد از جده برای او بلیط انگلیس گرفته بودند كه آنجا برود. این میخواست برود پسرش را ببیند، گفته بودند که حالا تو روحانی كاروان هم باش.
آن وقت چنین شخصی، معلوم است كه برای خدا كه نیامده، این میخواهد طبق دستورات دستگاه هم عمل بكند. حالا بماند كه ایشان میفرمودند:
احكامی كه این روحانی صادر میكرد، فتاوایی كه میداد [بسیار عجیب بود.] از جمله اینکه:
ما یك روز نشسته بودیم، این هم در همان جا نشسته بود، یك زنی فوت کرد، به سراغش آمدند و گفتند كه فلانی فوت كرده است، گفت: «بسیار خوب او را در حولهای بپیچید و برای طهران بفرستید.» گفتند: «آخر نمیشود به طهران برگردیم.» گفت: «دفنش كنید.»
آن پیرزنی كه در آنجا بود گفت: خب این را چطور دفن كنیم؟ میگویند که غسل دارد، غسلش چطور است؟
آن روحانی گفت: بله، غسل دارد، غسل دارد.
ـ : میگویند که كافور باید زد.
ـ : كافور؟! كافور چیست؟!
ـ : میگویند که با سدر باید غسل داد.
ـ : مقصود همین آبریختن است، چطور شما یك كسی را در حوض فرو میكنید (جدی اینطور میگفت!) این هم آب به آن بریزید كفایت میكند.
ـ : آخر آقا این كه نشد.
(ایشان میگفتند كه ما و یكی دیگر هم نشسته بودیم و میخندیدیم، ببینیم که این جناب شیخ ساواكی كه به دستور أعلی حضرت آمده و روحانی كاروان هم شده، چطور از عهدۀ این میت برمیآید. میگفتند: بعد دیدیم آن زن که اتفاقاً پیرزن اصفهانی هم بود.)
ـ : آقا میگویند که اول باید سدر زد و بعد كافور زد.
ـ : بله بله، هر طوری كه بكنید إنشاءالله خداوند قبول میكند!
ـ : حالا این غسلتان بود، بفرمایید ما این را چطوری كفن كنیم؟
ـ : كفن! خب معلوم است آقا، یك پارچهای به دور او میپیچید! (یعنی واقعاً چنین قضیهای بوده است!)
ـ : آخر اینطور نمیشود، میگویند که باید از بالا یك نیم تنه گذاشت، بعد از زیر و بعد لباس سراسری به میت پوشاند.
ـ : مقصود غسل است، حالا كفن لازم نیست. مقصود همان غسل است، غسل انجام بدهید دیگر كافی است.
بعد یك زن هم نشسته بود و به همان زن اصفهانی رو كرد و گفت: «تو كه از آقا بهتر میدانی، چرا سؤال میكنی؟! برو خودت این را غسل بده و کفن کن.» (مرحوم آقا فرمودند:) به جده كه رسیدیم ایشان از ما جدا شد و بهسمت انگلیس و دیدن بچهشان رفت.
حالا بعضیها اینطور هستند. یعنی موقعیت برای این افراد به این كیفیت است. این باید فلان جا برود، حالا فلان جا آمده و گذرش به آنجا افتاده است. اینهایی كه اهل دنیا هستند و در مقام معاندت هستند، و در مقام مخالفت با حق هستند، از اعمال ظاهرالصلاح و از امور چشم پركنِ ظاهری، برای تثبیت موقعیت خود بهره میگیرند. این فرد را میگویند معاند. این فرد را میگویند مخالف و معاند، یعنی شخصی كه هدفش و مقصدش خلاف رضای الهی و تكبر درقبال دستور پروردگار و عناد درقبال تكالیف است، منتها بهواسطۀ این امور.
مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام در قضیۀ ازدواج دختر ایشان
نمازش برای این مسئله است. عمر نماز میخواند، نماز جماعت میخواند، برای چه؟ برای اینكه نمیشود خلیفۀ مسلمین نماز جماعت نخواند. عمر روزه میگرفت، حالا بهحسب ظاهر، و اگر در باطن میخورد، نمیدانیم. برای اینكه خلیفۀ مسلمین نمیتواند روزه نگیرد. عمر منبر میرفت، چون خلیفۀ مسلمین باید برای مردم صحبت كند. عمر مردم را نصیحت میكرد، چون خلیفۀ مسلمین نمیتواند ساكت باشد. ولی همین نابكار و نانجیب نسبت به آن مواردی كه تشخیص میداد كه میتواند إعمال نفوذ كند، از هیچ جنایتی فروگذار نمیكرد، از هیچ جنایتی! نسبت به آن مواردی كه صلاح خودش را درنظر میگرفت و میتوانست با ترفند و با حیله به آن صلاح برسد؛ مثلاً برای دختر امیرالمؤمنین علیهالسّلام به خواستگاری آمد. چه كسی خواستگاری آمد؟! قاتل فاطمۀ زهرا سلاماللهعلیها و مادر این دختر، حالا به خواستگاری آمده و میگوید: «باید دخترت را به من بدهی!» حضرت فرمودند: «نمیشود، و آن [مشروط به] رضایت اوست.» میگوید: «باید رضایت او را جلب كنی.» حضرت فرمودند: «اگر نتوانستم چه؟» ببینید! نانجیبی و وقاحت را به كجا میرساند؟! میگوید: «به جرم دزدی شاهد میآورم و دستت را قطع میكنم.»1 اینقدر باید پست و بیفطرت و بیوجدان و بیشرف باشد! آن وقت امیرالمؤمنین علیهالسّلام چه كار كند؟! فتنه به پا كند؟! آشوب به پا كند؟! خب میكند و همه را به جان هم میاندازد!
مظلومیت امیرالمؤمنین علیهالسّلام اینجاست. این مسئله اینقدر قبیح است كه خیلیها نمیتوانند باور كنند كه چنین جنایتی و چنین وقاحتی اتفاق افتاده است. این افراد، افرادی كه برای حفظ موقعیت خودشان به هر كاری دست میزنند. ابوحنیفه، معاند درجه اول مكتب تشیع و امام صادق علیهالسّلام است. شاگرد امام صادق علیهالسّلام است، امّا نمكدان میشكند. بر سر این سفره نشسته، امّا برعلیه امام صادق علیهالسّلام جلسه تشكیل میدهد، مكتب درست میكند و درمقابل امام صادق علیهالسّلام مذهب اهل تسنن راه میاندازد. سایر مذاهب ثلاثه هم وابسته به ابوحنیفه است. بهتر از آنها همین شافعی است.
ابوحنیفه اولین دشمن مکتب امام صادق علیهالسلام و جنایات او
اول نانجیب كه در مكتب امام صادق علیهالسّلام رخنه كرد و دستگاه از او حمایت كرد و اهل تسنن را درقبال تشیع و مخالفت با اهل بیت به راه انداخت، همین ابوحنیفه بود. او نمیدانست؟ اگر او نمیدانست پس چه كسی میداند؟ كسی كه آمد و گفت: «در تمام فروع با جعفر بن محمد مخالفت كردم حتی در بستن چشم در موقع سجده.»1 امام صادق علیهالسّلام میفرمایند که چشم در موقع سجده باید باز باشد، او میگفت باید ببندید. وضعیت فقه ابوحنیفه مشخص است. یعنی تا جایی كه اصلاً موجب خنده و تمسخر افراد قرار میگیرد. آنوقت آیا ما میتوانیم بگوییم كه این چنین شخصی ندانسته و نفهمیده آمده و درمقابل مكتب امام صادق علیهالسّلام ایستاده، ابدا!
تعجب و حیرت از معرفی کردن ابوحنیفه بهعنوان یکی از مفاخر اسلام
خیلی جای تعجب است. مدتی پیش تقریباً پارسال بود یا دو سال پیش در یكی از نوشتههای مرحوم مطهری میخواندم، بعد دوباره مراجعه كردم دیدم همینطور است. بنده یك عبارت بسیار عجیبی از ایشان دیدم راجع به ابوحنیفه که در زندان منصور، حاضر نشد خلافت منصور را امضاء كند و مرحوم مطهری در آنجا نوشتند كه ایشان یا مالك یا حنبل و اینها افرادی نبودند كه ملعبۀ دست خلفا باشند. اینها حتی با خود خلفا هم مخالفت میكردند و حتی خود ابوحنیفه هم در زندان منصور از دنیا میرود. آنوقت ایشان در آنجا دارند كه این مسائل و این كارهایی كه اینها انجام میدهند، اینها مفاخر عالم اسلام هستند. نباید شیعه تصور كند كه این افراد همگی ملعبۀ دست خلفا بودند. اسلام چنین افرادی تربیت كرده است.2 عجبا! من نمیتوانم میزان حیرت و بهت خودم را از این عبارت ایشان اظهار كنم! اول دشمن امام صادق علیهالسّلام میشود از مفاخر اسلام؟! تربیت شدۀ اسلام؟! كسی كه میگوید: من در هر فرعی با جعفر بن محمد مخالفت كردم، این میشود تربیت شدۀ دست اسلام!
اگر اینطور است پس خوارج هم از مفاخر عالم اسلام هستند؛ چون آنها هم با معاویه مخالفت كردند. مخالفت نكردند؟ حتی یكی از آنها رفت که معاویه را بكشد، یكی رفت عمروعاص را بكشد.1 مگر اینها مخالفت نكردند؟! مگر این كمونیستها در زمان شاه در زندان، با شاه مخالفت نكردند؛ مگر همین مجاهدین خلق با شاه مخالفت نمیكردند؛ اینها از مفاخر عالم اسلام میشوند؟ چنین افرادی؟ این درست است؟
ایشان به این نكته توجه نكردند كه چه انگیزهای در پی این مخالفت وجود دارد؟ اگر انگیزه، انگیزۀ الهی باشد، تو چرا درمقابل مكتب امام صادق علیهالسّلام دكان باز كردی و افراد را برخلاف حكم خدا، درقبال مكتب امام صادق علیهالسّلام قرار دادی؟ تو برای خدا این كار را كردی؟ یا با منصور دوانیقی تسویه حساب داشتی؟ انسان هزار انگیزه ممكن است داشته باشد؛ ممكن است بر سر لج هم بیاید، و فرض كنید كاری هم بكند. شما از انگیزۀ ابوحنیفه خبر داشتی كه بهخاطر خدا بود؟ اگر بهخاطر خدا بود چرا با امام صادق علیهالسّلام در افتاد؟ چرا با امیرالمؤمنین علیهالسّلام درافتاد؟ چرا در مكتب انحراف ایجاد كرد؟ اینها تربیت شدۀ دست اسلام هستند؟ چشم ما روشن!
اینجاست كه باید ما بدانیم كه مسئله مهم است و مسئله مشكل است و نباید تابع احساسات بشویم و نباید به مسائل یكسو نگاه كنیم. صرف اینكه یك نفر مخالفت با دستگاه كرد و سیاسی شد، دیگر همۀ امورش درست شد و همۀ مسائلش حل شد.
دیگر وقت امروز اجازه نمیدهد، اگر از رفقا بپرسم خسته شدند قطعاً میگویند: نه، ولیكن من دیگر برای ادامه، مجال ندارم. إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد راجع به قسم دوم كه باید راجع به آن قدری بیشتر صحبت كرد و بیشتر به زوایا و فروع پرداخت، عرایضی خدمت دوستان خواهم كرد.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد