پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهخسران وبطالت عمر
تاریخ 1426/10/23
توضیحات
بيان يكي از مراتب بطلان, کیفیت سلوک عقلانی . شرح فقره: و لا يدع أيامه باطلاً. 1 انسان در قبال عمر و زماني را كه خداوند متعال به او عطا كرده است بايد ما به ازايي براي خود تحصيل كند و چيزي جز رضاي پروردگار نميتواند ما به ازاء آن قرار گيرد. 2 بزرگترين درد و بيماري كه براي آن علاجي متصور نميشود جهالت ميباشد. 3 ميزان طلب و نياز افراد وابسته به ميزان فهم و بينش ایشان ميباشد. 4 تأكيد مرحوم علّامه طهراني و اولياء الهي بر اينكه همه افراد قابليت رسيدن به مقام و موقعيت امام عليهالسلام كه عبارت ميباشد از ادراك حقيقت توحيد و ولايت پروردگار را دارا ميباشند. 5 يك سخن از ائمه اطهار عليهمالسلام و اولياء الهي كه قلب و ضمير و سرّ فردي را از مرحلۀ ماده و توغل در كثرات و اعتبارات به عالم تجرّد و نورانيت برميگرداند از هزار معجزه و كرامت بالاتر است. 6 از جمله صفات عارف الهي اين است كه ماده كائنات مورد اطاعت و فرمان او قرار ميگيرند به واسطۀاتصال نفس او با مقام اراده و مشيت پروردگار متعال. 7 نفس انسان به واسطۀ اتصال با مقام اراده و مشيت پروردگار متعال قادر خواهد بود هرآنچه را كه از علم به واسطه حواس ظاهر براي او حاصل ميشود بدون استعانت از ادوات و آلات مادي براي خود حاصل كند. 8 توضيحي راجع به كيفيت تصرفات و تسخير قواي عالم ماده توسط حضرت سليمان عليهالسلام بر اساس تجلي اسم اعظم پروردگار متعال. 9 در زمان ظهور امام زمان عليهالسلام ايشان نسبت به افراد بر اساس واقع حكم و قضاوت ميكنند. 10 از جمله مسائلي را كه اولياء الهي بسيار نسبت به آن تأكيد ميكردند مسأله همت و اهتمام و پايبندي افراد نسبت به اموري است كه براي ايشان نسبت به آنها علم و فهم حاصل شده است.
هوالعلیم
اهمیت سلوک عقلانی و لزوم تصحیح فکر و اندیشه
شرح حدیث عنوان بصری ـ حسران و بطالت عمر ـ جلسه 124
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
الحمدُ لِلّه ربِّ العالمینَ
و الصلاةُ علیٰ خیرةِ الله المُنتجبینَ محمدٍ و آله الطّاهرینَ
و اللّعنةُ علیٰ أعدائِهم أجمعینَ
امام صادق علیهالسّلام در حدیث شریف عنوان بصری میفرمایند: وَ لا یدَعُ أیامَهُ باطِلا؛ «سالك راه خدا نباید روزگارش را به بطالت بگذراند.»
مطالبی راجع به مفاد این فقره شریفه خدمت رفقا عرض شد و تا آنجایی كه حافظه من اجازه میدهد، ظاهراً صحبت به اینجا رسید كه انسان باید در قبال عمر و وقتی كه خدا به او داده است برای خود مابإزایی تحصیل كند و هیچچیز جز آنچه مورد رضای پروردگار است نمیتواند مابإزای این وقت و عمر برای انسان باشد.
ارتباط وثیق فهم و احساس نیاز
این مسئله همانطور كه بزرگان تأكید دارند، به میزان فهم و نیاز انسان برمیگردد. در جلسات قبل خدمت رفقا عرض شد كسی كه فهم ندارد نیاز هم ندارد. ما وقتی به غذا نیاز پیدا میكنیم كه متوجه گرسنگی و ضعف در وجود خود بشویم. گاهی اتفاق میافتد كه انسان با مصرف داروهایی یا قرار گرفتن در بعضی از موقعیتها، چه موقعیت مسرّتآمیز و چه موقعیت تألم و مصیبت، گرسنگی و احتیاجات بدن را فراموش میكند. افرادی كه برای آنها مصیبتی پیدا میشود، گاهی تا 24 ساعت چیزی نمیخورند و همینطور ضعیف میشوند، بدون اینكه احساس گرسنگی بكنند؛ چون آن ترشحاتی كه موجب میشوند معده بهوسیلۀ مغز تحریک شود، قطع میشوند، بنابراین معده دیگر احساس گرسنگی نمیكند. بهواسطۀ ناراحتیهای عصبی یکهمچنین مواردی برای انسان پیدا میشود. و عكس این هم هست. یا بهواسطۀ مصرفهای داروهایی اشتهای انسان از بین میرود و همینطور انسان ضعیف میشود بدون اینکه متوجه بشود که این ضعف از کجاست، و یکمرتبه این ضعف کار خودش را نسبت به انسان میکند.
كسی كه به موضوعی شعور و علم ندارد طبعاً احساس نیاز هم نمیكند. افرادی كه هركدام در این دنیا مشغول به راه خود هستند و بههیچوجه متوجه مسائل آخرت و رشد و تكامل خود نیستند، به این درد مبتلا هستند؛ به درد بیدردی و به درد جهالت.
جهالت، بزرگترین درد انسانها
مرحوم آقا میفرمودند: «بالاترین درد، درد جهالت است. همۀ دردها قرص و دارو و كپسول دارد ولی این درد قرص ندارد.» اینطور نیست که انسان مشتی قرص بخورد و جهالتش از بین برود. حالا خدا نكند كه این جهالت، جهالت مركّب و از روی عناد باشد و انسان تعمّداً جهالت را بر خود تحمیل كند! این هم هست دیگر! وقتی میخواهند مطلبی به انسان بگویند، میگوید: «من اصلاً نمیخواهم این حرف را بشنوم!» میگویند: «بیا در این جلسه دوتا حرف بشنو!» میگوید: «من اصلاً نمیخواهم در این جلسه بیایم!» میگویند: «شاید نظرت فرق كند.» میگوید: «اصلاً نمیخواهم نظرم فرق كند!» این تحمیل جهالت است که انسان پوششی بر فكر و بر ضمیر و بر فطرت خود میاندازد و با دست خود جهالت را بر خود تزریق میكند؛ این بالاترین دردهاست!
همانطور كه خدمت رفقا عرض كردم، مثالی میزنند که میگویند: «آدمِ خواب را میشود بیدار كرد، ولی آدمی كه خود را به خواب میزند نمیتوان بیدار كرد.» شخص خوابیده را انسان بیدار میكند، چندتا تكانش میدهد، حرف میزند، هرچه هم خوابش سنگین باشد بالاخره بلند میشود؛ بیهوش که نیست! ولی خدا نكند كه انسان خود را به خواب بزند! «خود را به خواب زدن» یعنی انسان تمام امكانات و استعدادهای وجودی را از خود بگیرد و پوششی بر همۀ آنچه پروردگار بهعنوان موهبت برای انسان قرار داده و اعطا كرده است بیندازد و خود را از رسیدن به آن نعمت الهی محروم كند! این معنی، معنای بطلان است.
کسب فهم، اولین شرط پیمودن راه خدا
پس آنچه در وهلۀ اول شرط بود، فهم است. اینكه مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ اینقدر میفرمودند: «برای رسیدن به مطالب، باید كتابهای ما خوانده بشود» معنایش همین است. در كتابهای ایشان آن مطالبی که موجب میشود استعدادهای ناشناختهای كه تابهحال برای ما مخفی بوده است، یكییكی سر باز كنند و آن امكاناتی كه خداوند در وجود ما برای رسیدن به تجرد قرار داده است برایمان واضح بشود. هیچكس تابهحال نیامده است که بگوید: انسان میتواند به مقامی همطراز و همسان با مقام امام علیهالسّلام برسد. تا این حرف زده بشود میگویند: «آی، وای! امام كجا و ما كجا؟! ما كجا میتوانیم به این مطالب برسیم؟!» ولی میبینید که اولیای الهی خیلی صریح و روشن این مسئله را بررسی میكنند و میگویند: «امام، امام انسان است در هرجا و در هر موقعیتی كه هست.»
دیدگاه متفاوت اولیای الهی دربارۀ امام علیهالسّلام
نباید تصور كنیم كه امام علیهالسّلام کسی است که بر حسب تصور و به مقدار فكر و سعۀ فكر ما فرض كنید كه فلان قضیه را به وجود میآورد و مثلاً ردّالشمس میكند، ماه را دونیم میكند و امثال این مسائلی كه پیش اهل فن، مسائل پیشپاافتاده و مكتبی است. یعنی افرادی كه در مكتب و در سطوح اولیۀ این راه قرار میگیرند، با ارهاص1 و جلوات پروردگار در نفس، چنین كارهایی انجام میدهند. خود بنده هم در سابق افرادی را دیدهام که اموری از این قبیل، البته نه به آن كیفیت، ولی به كیفیتهای دیگر جلوی چشم خود من انجام دادهاند، درحالتیكه در همان موقع و بعد از آن و الان، این مطالب اصلاً جاذبیتی برای ما ندارد و مثل كارهای عادی است كه افراد عادی انجام میدهند. این مسائل برای افراد عادی خیلی مهم است ولی برای اهل معرفت، مطالبی هست كه این کارها اصلاً به پای آنها نمیرسند.
برتری کلام معصومین علیهمالسلام از هزار معجزه
برای حضرت سلیمان هم ردّالشمس شد و خورشید برگشت. خیال نكنید که این فقط به امیرالمؤمنین علیهالسلام اختصاص دارد. اینها برای امیرالمؤمنین علیهالسلام كسر شأن و باعث تنزل شخصیت ایشان است كه خورشید را برگرداند. امیرالمؤمنین به این حرفها میخندد و میگوید: ماشاءالله به شیعیان ما! ما را در این حد پایین آوردهاند كه خورشید را برمیگردانیم! واقعاً عرض میكنم، ولی دیگر چه باید كرد كه با عوام باید اینگونه صحبت كرد. اگر بگوییم كه امیرالمؤمنین علیهالسلام قلب و سرّ و ضمیری را برمیگرداند و او را از مرحلۀ مادی و توغّل در اعتبارات به عالم تجرد میرساند، اصلاً برای عوام قابل فهم نیست. كلامی از امیرالمؤمنین علیهالسلام از هزار ردّالشمس بالاتر است؛ ردّالشمس دیگر چیست؟! بنده نظایر آن را در طول حیات خودم و به چشم خودم دیدهام؛ اینها كه مسئلهای نیست.
طبق روایت امام صادق علیهالسلام، آصف برخیا هم ردّالشمس میكرد و باد را در تسخیر خود قرار داده بود، تمام مادۀ وجود بهواسطۀ تجلّی اسم اعظم پروردگار در قلب آصف و سلیمان، در تحت اختیار آنها بود.2 چنانكه مرحوم بوعلی نیز یكی از صفات عارف را اطاعت مادۀ عالم وجود از او میداند كه «تُطیعُه مادّةُ الكائنات»؛3 تمام مادۀ عالم وجود میتواند در اختیار عارف قرار بگیرد، با آن اتصالی كه در آن موقع، آن اتصال مظهر اراده و مشیت پروردگار در قلب او است.
اختصاص نداشتن انجام امور غیرعادی به معصومین علیهمالسلام و اولیای الهی
تصور کنید، الان من صحبت میكنم و شما هم استماع میکنید و به مطالب من توجه میكنید. تمام این افعال و كارهایی كه ما داریم انجام میدهیم، الآن بهواسطه اتصال نفس ما با مقام اراده و مشیت پروردگار است و هیچ تعجبی هم ندارد. من كه صحبت میكنم، در این شرایط، مظهریت مقام تكلیم را در خود احساس میكنم. اگر این مظهریت نبود من نمیتوانستم در اینجا صحبت بكنم و مثل شخص نائم و خواب میافتادم. شما كه در اینجا استماع میكنید، چون مظهریت كیفیت علم را در وجود خود احساس میكنید مطالب مرا تعقل میكنید، والاّ از مطالب من هیچ نمیفهمیدید. مثل اینكه شخصی چینی برای بچهای پنجساله دو ساعت حرف بزند؛ او هیچ نمیفهمد. اینكه الان مطالب مرا میفهمید و تصور میكنید و با مرتكزات قبلی ذهن خود میسنجید و موارد خطا و صحیح را همین الان یا بعداً که روی آنها فکر کردید تشخیص میدهید، تمام اینها بهخاطر این است كه شما الان بهواسطه ربطی كه با ملكوت خود كه نوع انسانی است پیدا كردهاید، آن اراده و مشیت پروردگار در ظهور علمی الآن در وجود شماست والاّ اصلاً شما چیزی نمیفهمیدید و چیزی ادراك نمیكردید.
اینكه صدای مرا میشنوید، بهواسطه این است كه الآن مظهریت مقام سمع را در﴿هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ﴾1 پیدا كردهاید و اگر این مظهریت در شما نبود، به اندازه سر سوزنی از صدای من در پرده صماخ شما وارد نمیشد و ادراك نمیكردید و این صماخ همینطور حركت میكرد ولی چیز در مغز نمیرفت؛ مثل آدمی كه ناشنوا است.
یكییكی دارم برای شما توضیح میدهم كه كیفیت كارهای ما در این دنیا بهواسطه این است که ـ خیال نكنیم پیغمبر که شقّالقمر میكرد، كاری غیرعادی بود ـ ما هم در اینجا در همین رتبه و به همین وضعیت در مجرای همان موقعیتی قرار گرفتهایم كه اولیای الهی در آن موقعیت كارهای غیرعادی انجام میدهند؛ ما هم همان هستیم، هیچ تفاوتی ندارد.
اینكه الآن شما دارید مرا میبینید و من هم دارم شما را میبینم، بهواسطۀ این است كه در این موقعیت فعلی، مظهریت اسم «البصیر» پرودگار قرار گرفتهایم كه به مقتضای آن بر ظهورات یا مظاهر، اشراف حضوری پیدا کردهایم؛ منتها بصیر در پروردگار معنای دیگری دارد، چون خداوند چشم مادی ندارد، ولی ما برای تحقق به آن مظهریت و ظهور، احتیاج به آلات و ادوات داریم؛ فقط همین و تفاوت دیگری نمیكند.
میكروبی را كه زیر میكروسكوپ میبینند، میكروسكوپ كه خلق میكروب نمیكند! كار میكروسكوپ فقط این است كه میكروبی را كه با چشم قابل رؤیت نیست، قابل رؤیت میكند و هنر دیگری ندارد. میكروب را خلق نمیكند، میكروب وجود دارد ولی چون با چشمتان نمیتوانید ببینید، اسباب و ادوات را تقویت میكنید؛ این هنر میكروسكوپ و ذرهبین و تلسكوپ است. ما با این چشم نمیتوانیم ستارگان را ببینیم و هنر تلسكوپ این است كه دیدن را برای ما واضح و آشكار میكند و هنر دیگری ندارد، هیچ اثری ندارد. بنابراین باید توجه داشته باشیم كه چشم ما هنر نكرده، گوش ما هنری انجام نداده، زبان ما در مقام تكلم، هنری انجام نداده است، بلکه تمام اینها وسائطی هستند که آن اراده و مشیت غایب از دیدگان ما را و مخفی از قلوب ما را و پنهان از مدركات ما را در ما به وجود بیاورد.
لذا گاهیاوقات به یک طرف نگاه میکنید و ذهن متوجه كارهایی كه انجام میگیرد نمیشود، چون این آلت از كار افتاده است. رفیقتان دارد با شما صحبت میكند ولی ذهنتان متوجه جای دیگری است؛ میگوید: «آقا! حواست كجاست؟! من دارم این حرفها را به تو میزنم، نمیفهمی؟!» با اینكه صدایش در گوشتان میرود و با پرده گوش اصابت میكند و مراحل خودش را یکییکی از استخوان سندانی و چكشی و... رد میكند و به آن مایع هم میرسد و به اعصاب هم میرسد و به مغز هم اصابت میكند، ولی چون واسطه قطع شده است، شما نمیشنوید. آن واسطه چیست؟ اتصال نفس به آن جنبۀ اراده و مشیتی است كه باید در آن لحظه از ناحیه پروردگار بیاید که شما بفهمید، و اگر نیاید مثل آدم ناشنوا هیچ نمیفهمید.
قابلیت اعجازآور ارتقای قدرت حواس در انسان
همین كیفیتی كه الآن در ما هست، همین کیفیت قابل ارتقا است، بالا میرود و بالا میرود تا جایی که ممكن است شما ببینید بدون اینكه چشم شما كار كند، ممکن است که شما بشنوید با وجود اینكه ناشنوا هستید، ممکن است که شما درک کنید بدون اینكه عصب كار كند. چه موقع این اتفاق میافتد؟ وقتی كه آن ارتباطِ بین نفس و بین اراده و مشیت حق تقویت بشود و بالاتر برود. همانطوری كه داروها و چیزهای دیگری بوده و الآن هم هست. همانطور افرادی که بهحسب ظاهری و فیزیكی ممكن است دیدشان دهدهم یا نُهدهم یا هشتدهم باشد، که بهترین دید، دهدهم است و اگر کسی خیلی دیدش عالی باشد، یازدهدهم است، ولی میگویند که دوازدهدهم كم است؛ ولی نه، دوازدهدهم و سیزدهدهم هم هست. افرادی در سابق بودند و الآن هم ممكن است باشند و خود بنده هم یكوقتی قدرت دیدنم بهاندازهای بود كه افراد قوی، دید من را نداشتند، یعنی چیزهایی را در دور میدیدم كه حتی دید یازدهدهم هم قادر به دیدن آنها نبود. این بهواسطه كیفیت خصوصیات فیزیكی است كه در چشم وجود دارند و مسئلهای عادی است.
ما میتوانیم بهواسطۀ رشد و بهواسطۀ ارتقا، واسطه بودن ماده را از خود حذف كنیم. یعنی همان كیفیت اتصال نفس انسان به عالم بالا همان كفایت میكند كه آنچه را كه بهواسطۀ حواس ظاهر برای انسان حاصل میشود، بدون توجه به آلات و ادوات برای او حاصل شود و این مسئلهای بسیار طول و دراز دارد. اینكه نفس چگونه آلات و وسائط فیزیكی خود را به استخدام میگیرد یک مسئلهای است. و عجیب اینجاست که چگونه ممكن است از خودِ این اسباب و وسائطی كه برای نوعی از كیفیت ادراك لحاظ میشوند، برای نوع دیگری استفاده کند، مثلاً گوش برای شنیدن است ولی از گوش میبیند و از چشم میشنود و از نوك انگشتان تكلم میکند و ادراك میكند و میبیند! این یک بحث جدایی دارد. البته امروزه هم كموبیش زمزمههایی در بعضی از تصورات به سمع انسان میرسد.
حالا حضرت سلیمان یا مساعد و وزیر و مشاور و معاون او كه تمام این امور غیرعادی را انجام میدهند، بهواسطۀ این است كه مانند خود ما در آنموقع مظهریت برای آن صفت و اسم خاص پروردگار را در آن موقع پیدا كردهاند؛ منتها قویتر. این قدرت تا كجاست؟ تا جایی كه میتواند خورشید را برگرداند، که در قرآن هم هست؛1 تا جایی كه انسان میتواند ماه را دو نیم كند، مگر پیغمبر صلّی الله علیه وآله این کار را نكردند؟!2 تا جایی كه انسان میتواند امور غیرعادی را انجام بدهد، تازه در عالم ظاهر!
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
این كاری كه حضرت سلیمان و وزیرش میکردند، بهخاطر یک مرتبه از قدرت بود كه خدای متعال بهواسطه تجلی اسم اعظم خود در درون آنها قرار داده بود.3
كه از آن به اسمی از 72 اسم تعبیر میشود یا اسماء دیگر. یعنی این جنبۀ عملیِ تجلی اسم اعظم پرودگار است كه همان اسم مرید و اسم مُنشئ میباشد، ولی آن اسم اعظم دارای كیفیت خاصی است كه در بعضی روایات از آن تعبیر به حال شده و در بعضی دیگر تعبیر به اسم خاص شده است، اما مقصود همان حال است و به قول مرحوم خواجۀ شیراز ـ رحمة الله علیه ـ که میفرماید:
| گر انگشت سلیمانی نباشد | *** | چه خاصیت دهد نقش نگینی4 |
آن حال سلیمان است كه به آن نقش نگین اثر میبخشد و میتواند همۀ اهل ماده و اجنه را با آن انگشتر در اختیار خود بگیرد. آن جن، عفریت خیال میكرد که با سرقت انگشتر میتواند كاری انجام بدهد.
داستان حضرت سلیمان علیهالسلام و تأثیرات انگشتر ایشان
در روایات داریم و قضیۀ مشهوری است که یكوقتی این انگشتر خارج از دست حضرت سلیمان علیهالسلام بود و آن رئیس و مسئول اجنه که اسمش هم در روایت آمده است، آمد و آن را برداشت و خود را در جایی مخفی كرد. حضرت سلیمان به آصف گفت: «انگشتر من نیست!» آصف گفت: «ما الآن این قضیه را روشن میكنیم.» فوراً یكی از آن اسامی را كه خدای متعال در ضمیر و نفس او قرار داده و از تجلیات او بود إعمال کرد، چون تجلیات پروردگار مختلف است و صور و اسامی مختلفی دارند. با این کار نهتنها جایگاهی را كه او مخفی شده بود پیدا کرد، بلكه او را با همان وضعیت بلند كرد و در مقابل خودش آورد!5 حضرت سلیمان دید که جن حاضر شد و این سرقت هم حاضر شد، قاضی و دادگاه خیلی سریع ایجاد شد؛ نه اینکه ده سال طول بکشد و اینقدر برود و بیاید كه پشیمان بشود یا مسئله به صورت دیگری برگردد!
کیفیت اجرای حکم در حکومت امام زمان علیهالسلام
در زمان امام زمان علیهالسّلام كه همۀ ما منتظر ظهور آن حضرت هستیم، این حرفها نیست! شخص مدعی میآید و جلوی حضرت یا حاكمان آن حضرت كه از طرف ایشان در شهرها و كشورها حكومت میكنند میایستد و قاضی از او میپرسد: «چه میفرمایید؟» همینکه بخواهد دروغ بگوید، یكدفعه صورتش سیاه میشود. مگر شخص دیگر میتواند دروغ بگوید؟! آنها دیگر نیاز به اینکه پرونده بیار و ببر ندارند که کسی پرونده را در شب سرقت بكند و فردا قاضی ببیند كه اصلاً پروندهای در كار نیست و یا رشوه بدهند و مسئله، سیاه و سفید یا سفید و قرمز بشود، اصلاً اینحرفها نیست! میگویند: «بیا جلو! راستش را میگویی یا نه؟!» آنوقت کیست که دروغ بگوید؟! بفرما! صاف میگویند: «این مالت را بردار و ببر!» آنوقت در زمان ظهور حضرت مگر دیگر دادگاهی تشكیل میشود؟!
در همان زمان شاه یكی از ارحام دور ما که در منزل یکی از ارحام نزدیکتر رفته بودیم، برای مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ نقل میكرد و میگفت:
وقتی که من در سوئیس بودم، در آنجا با همسایه ایرانی خودم بر سر قضیهای اختلاف پیدا كردیم و به او گفتم که به دادگاه برویم، اما هرچه گشتیم دادگاه را پیدا نكردیم که وزارت عدلیه یا دادگستریاش کجاست. بالاخره آن را به ما نشان دادند و دیدیم خانهای دو طبقه است، درحالیکه خیال میكردیم آسمانخراش 110 طبقه است! تابلویی هم بالایش نوشته بود: اینجا محكمه و دادگاه است. تعجب کردیم و وارد شدیم و دیدیم فرّاش ندارد. گفتیم: آقا کجا برویم؟ گفتند: «طبقه بالا بروید آنجا اتاقی هست.» رفتیم دیدیم در آن شخصی پشت میز نشسته بود و خودش را باد میزد. پرسیدیم: «اینجا دادگاه است؟!» گفت: «بله، فرمایشی دارید؟» گفتیم: «اول سؤال ما را جواب بدهید که این چه دادگاهی است كه یك اتاق و یك خادم بیشتر ندارد؟!» گفت: «همینقدر به شما بگویم که این میز را هم برای شما ایرانیها گذاشتهایم، والاّ اهالی اینجا تابهحال به بنده مراجعه نكردهاند. من هم بهخاطر شما اینجا هستم وگرنه من بیچاره باید میرفتم که به كارم برسم، برای شما ایرانیها نشستهایم!!»
در زمان امام زمان علیهالسلام إنشاءالله ایرانیها هم نیستند كه بخواهند سر حضرت را كلاه بگذارند! امیدواریم كه حضرت تشریف بیاورد و همۀ دنیا را از شرّ ظلم و ستم، چه ستم به جسم و چه ستم به جان، چه ستم به ظاهر و چه ستم به باطن نجات بدهد! علیكلّحالٍ راه و طریق آن حضرت همیشه هست.
حضرت سلیمان گفت: «بده ببینم! انگشتر را دربیاور.» جن هم دید اینجا دیگر نمیشود منکر شد، انگشتر را درآورد و حضرت هم توبیخش كرد. بعد امام صادق علیهالسلام میفرماید:
این كاری كه سلیمان یا وزیرش توانستند انجام بدهند و تمام قوای عالم ماده را در تسخیر خود گرفته بودند، به مقدار یكهفتادودوم آن قدرتی است كه خدا در ما اهلبیت قرار داده است.1
ناچیز بودن قدرت انبیای گذشته در برابر عظمت اهلبیت علیهمالسلام
ببینید که قضیه كجاست و مسئله به كجا میرسد! كاری نبود كه انبیای گذشته نتوانند انجام بدهند! پیغمبر خداست دیگر! این پیغمبر خدا یا وزیر او در هر موقعیتی كه هست، آیه قرآن تصریح دارد که خورشید را برگرداند. آیا در عالم وجود، کاری بالاتر از برگرداندن خورشید وجود دارد؟! ولی امام صادق علیهالسلام میفرماید که هفتادودو برابر این مسئله از تجلیات الهی و تجلی اسم اعظم در ما قرار دارد. یعنی انسان میتواند به اینجا و به این نکته برسد، منتها باید خود را از منجلاب نفس و خصوصیات و امور دستوپاگیر درآورد و متوجه بشود كه میتواند به آنجا برسد و وعدهای كه دادهاند حق است و خودش را به خواب نزند.
پس مسئلۀ اول برای رسیدن به رشد، مسئلۀ فهم و ادراك است. تا زمانیکه انسان بهواسطۀ مطالعۀ كتب و نوشتههای بزرگان به حقایق وجودی خود نرسد، نمیتواند به آن اكسیر و كیمیایی كه خدا در او قرار داده است پی ببرد. مطالعۀ کتاب و نوشتههای بزرگانی كه آمدهاند و گفتهاند که این مطالب هست و ما رفتهایم و رسیدهایم و حالا داریم برای شما میگوییم، نه هر كسی كه همینطور چیزی از كتاب بخواند و بازگو کند که نه خودش میفهمد چه خوانده است و نه میفهمد چه مینویسد! نه، آنهایی كه رفتهاند و رسیدهاند و دارند برای ما نقل میكنند. پس مطلب اول چنانکه خدمت رفقا عرض شد، مسئلۀ فهم است.
همّت بلند، دومین شرط پیمودن راه خدا
مسئلۀ دوم، مسئلۀ همّت است؛ یعنی حالا كه مطلب را فهمیدیم، چه باید بكنیم. راجع به این قضیه هم صحبت شد که وقتی انسان، حق و حقیقت و مطلبی را احساس میكند، نباید سر خودش را كلاه بگذارد، نباید سر خودش را در برف بكند و نباید بر فهم و ادراك خود پوشش بیندازد؛ اگر بیندازد ضرر كرده است. این دیگر نهایت مطلب است.
حالا كه مطلب به این كیفیت است، انسان باید پیگیری كند و این وقتی را كه به او داده شده است، باید بهعنوان رأسالمال و سرمایه برای خود قرار بدهد و باید همّت داشته باشد. نباید نسبت به این مسئله كوتاهی کند و بگوید که انشاءالله به آن میرسیم و حالا وقت زیادی داریم! گذشت شب و روز نباید مسئله را برای انسان كمرنگ كند. اگر احساس نیاز میكند نباید بُعد مسافت مانع بشود، اگر احساس نیاز میكند باید اوقات خود را بهنحوی ترتیب بدهد كه بتواند نیاز خود را آنطور كه احساس میكند برطرف كند. اینکه گفته شود راه زیاد است و وقت كم است و اشتغالات بسیار است، همۀ اینها بهانههایی است که معلوم میشود یا نفس، مطلب را خوب ادراك نكرده یا اگر هم به مقدار كافی مسئله ادراك كرده است، آن جاذبههایی كه در جانب قضیه یا در خارج موجود است، از بروز و ظهور این قدرت برای تحریك انسان كم میكنند. مسائل و ارتباطاتی كه در دوروبر انسان قرار دارند، رفتوآمدها و کیفیت اموری كه در روز و شب با آنها سروكار دارد بهنحوی هستند كه از اهمیت مطلب كم میكنند و میكاهند درحالتیكه مهمترین و اساسیترین مسئله برای انسان آن قضیۀ اصلی و مسئلۀ حیاتی است.
ضرورت توجه به مسائل براساس میزان اهمیت آنها
هرچه ما بخواهیم نسبت به اطرافیان و نسبت به اموری كه خارج از ما هستند توجّه داشته باشیم، دیگر بیش از توجه به خودمان كه نیست! اگر مسئله بخواهد بین رعایت امور خارجی و رعایت قضایای شخصی تعارض واقع بشود، انسان كدام را ترجیح میدهد؟ مثلاً شما بیماری حادی پیدا كردهاید و بعد از یك یا دو ماه موفق به گرفتن وقت دکتر شدهاید، ولی حالا که میخواهید بروید یکمرتبه در میزنند و شخصی میخواهد شما را ببیند. آیا میگویید: بفرمایید یا اینکه میگویید: بنده الآن وقت دكتر دارم و باید بروم، اگر میخواهید مرا ببینید شب بیا یا فردا بیا یا فلان روز بیایید؟! ولی ما كار را برعكس انجام میدهیم، یعنی ارتباطات خارج از وجود خود را كه هیچ نفعی جز اتلاف وقت برای ما ندارند، بر مسائلی كه برای وجود و روح و ترقی ما جنبۀ حیاتی دارند ترجیح میدهیم. این میشود خسارت و این میشود بطلان.
اینکه امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «ولا یَدَعُ ایّامَه باطلاً» اشاره به همین قضیه میكند، یعنی نباید روزگارش را به بطالت بگذراند. باید بداند چه چیزی برای او اساسی است و چه چیزی برای او غیراساسی است و بین این دو را تمییز بدهد. انسان باید زندگی و اوقات خود را تقسیم كند، مسائل را بر طبق اهمیت و مهمّیت و مراتب خودش در كنار هم قرار بدهد و بداند چه مقدار از وقتش را برای این كار و چه مقدار را برای آن كار قرار بدهد. هزار دفعه به دیدن این و آن میرویم كه هیچ فایدهای هم ندارد، اما هفتهای یا دو هفتهای یا حداقل ماهی یك مرتبه به زیارت حضرت عبدالعظیم علیهالسلام نمیرویم! هزار طور ملاقات با این و آن داریم اما هیچوقت به نظرمان نمیآید كه برای روحمان رفتن به این اماكن متبركه كه اینهمه هم تأكید شده، چقدر اساسی است و چقدر باعث تغییر تكوینی است! یک زیارت، انسان را یك هفته نگه میدارد، واكسینه میكند و مصونیت میبخشد.
ملاک احساسی بودن عبادات و دوری آنها از عقلانیت
یك دیدن فردی كه «رؤیةُ عالِمٍ یُذَكِّرُكُم الجنّةَ عبادةٌ»1 بسیار تأثیر دارد. دیدن عالمی كه شما را به یاد بهشت بیندازد، نه کسی كه فقط از اینطرف و آنطرف و دنیا و زدوبست و دستهبندیها و این امور لاطائلات كه همهجا هست سخن بگوید. نه، «عالمٌ یُذَكّركم الجنّةَ»، این عبادت است. عبادت یعنی چه؟ یعنی انسان عملی را انجام بدهد كه با آن عمل، مقام عبودیت و روحانیت و تقربش به پروردگار بیشتر بشود و قدری از تخیلات و اوهام بیرون بیاید؛ این میشود عبادت.
نمازی كه این حال را به انسان ببخشد عبادت است و نمازی كه فقط الاكلنگ باشد عبادت نیست. روزهای كه انسان را متوجه كند و به تجرد ببرد و گرسنگیاش باعث بشود که ذهن انسان یكقدری از مادیات و اعتبارات بیرون بیاید، آن روزه میشود عبادت. اما اگر انسان آنقدر در سحر بخورد كه تا عصر آن معده بدبخت و بیچاره مجبور باشد فقط اسید ترشح كند که آنها را هضم كند و روزهای كه انسان به صرف روزهگرفتن بگیرد، عبادت نیست.
در جلسه قبل خدمتتان عرض كردم كه چطور كاری كنیم كه آن حالاتی كه در ماه رمضان برای خود كسب كردیم، با خارج شدن از ماه رمضان از ما خارج نشوند؛ بمانند و خودش را نگه دارد. در ماه رمضان كم غذا خوردیم، كم صحبت كردیم، کم ارتباط داشتیم، هر حرفی را نزدیم و هرجایی نرفتیم و ملاحظه كردیم و خود ماه رمضان حساسیتی در انسان ایجاد میكند، حتی در افراد عادی. همانطور كه احرام، زبان انسان را از هر صحبتی باز میدارد و فِعال او را نسبت به هر كاری محدود میكند. وقتی انسان احرام داشته باشد حالت نگرانی دارد، منتها چون در حال احرام میگویند: حرام است، این بیچاره از ترس كفاره دادن و كشتن گوسفند و پول از جیب خرج كردن، دهانش را میبندد. اما در ماه رمضان هم همان حال احرام را دارد منتها اگر فحش دادی كفاره ندارد، همان است، تفاوت دیگری نمیكند.
ماه رمضان، ماه احرام و ماه ضیافت الهی است، و ضیافت را باید با مقدمه و استعداد و آمادگی رفت. فرض كنید اگر میگفتند: هرکس در ماه رمضان غیبت كرد باید یك گوسفند بدهد، همه مانند حالت احرام دهانشان را میبستند و حتی سلام هم بههم نمیكردند که غیبت پیش نیاید! این میشود احساسات.
امروز قصد داشتم راجع به این مطلب صحبت كنم كه چگونه اعمال خود را از احساسات به عقلانی متبدل كنیم. اگر در احرام حج، سبّ كردن، غیبت كردن و حرف زشت زدن حرام نبود آیا باز هم مثل وقتیكه حرام است ترتیب اثر میدادیم یا نه؟! اگر به این نكته رسیدیم كه بدون اینكه قانونی بر سر ما چماق شود و مِهمیزی1 ما را در پشت سر بنوازد و بدون ترس از عقاب و خوف و خشیت از عذاب خدا، بتوانیم آنچه برایمان صلاح و رشد است انجام دهیم، تازه فرد عقلانی شدهایم.
همان فردی كه پیغمبر صلّی الله علیه وآله دربارهاش به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «یا علیّ، إذا رأیتَ أنّ النّاسَ یُقبِلون إلی بارِئِهم بأنواعِ البِرّ فاقبَل إلیه بِعقلِك تسبقُهم»؛2 وقتی میبینی كه مردم با زیادی كارها و افعالشان به سمت خدا میروند و خیال میكنند با زیاد خواندن نماز و قرآن، زیاد روزه گرفتن و اینگونه كارها میتوانند به خدا برسند، تو با عقل خودت حركت كن و عقلت را حاكم قرار بده! که دراینصورت از آنها سبقت میگیری، چه سبقتی! این همین معنی است. یعنی انسان احساس كند که حال احرام برایش حرمت، تكلیف و كفاره نیاورد و روزه برای او با حال احرام تفاوت نكند و حتّی اوقات دیگر هم برای او با حال احرام و روزه تفاوت نكند، این میشود سلوك عقلانی. سلوك عقلانی این نیست که شما همهچیز را كنار بگذارید. نه، در سلوك عقلانی تازه آن عمل خارجی ارزش و رشد پیدا میكند و تازه فهم و قیمت پیدا میكند.
حکایت راهب و عبادت بدون فهم
قضیه مانند قضیۀ راهبی است که در روایت داریم که راهبی اینقدر نماز میخواند که ملائكه به حالش غبطه میخوردند، ـ البته نه هر ملكی، چون ملائكه هم دارای مراتب متفاوت تجرد و علم هستند ـ ولی نگاه كردند و دیدند که بیچاره دائم نماز میخواند امّا چیزی در پروندهاش نوشته نمیشود و میزانش سنگین و ثقیل نیست. در قرآن داریم که ﴿وَٱلۡوَزۡنُ يَوۡمَئِذٍ ٱلۡحَقُّ﴾،1 وزن و میزان در روز قیامت حق است. پرسیدند: «خدایا، او كه صبح تا شب نماز میخواند!» خدا فرمود: «بروید امتحانش كنید.» امتحانش كردند و به او گفتند: «چه فكری در ذهنت داری؟» گفت:
من برای علفهایی كه اینجا درآمده است خیلی حسرت و غبطه میخورم. اگر خدا خرش را میفرستاد و این علفها را میخورد که در بهار و تابستان در میآیند و در پاییز خشك میشوند و مدام ازبین نمیرفتند.2
یعنی فهمش از خدا، آدمی خرسوار بود که مركبش هم الاغی است كه میآید و این علفها را میخورد!
ضرورت تحصیل دائمی حال احرام برای سالک راه خدا
این مطالبی را كه خدمتتان عرض میكنم برای این است که باید به خودمان برسیم! یعنی متوجه بشویم که سطح فكر ما كجاست و تا چه حد نسبت به مطالب داریم فكر میكنیم و تا چه مقدار ذهنمان را عمیق كردهایم. خدا كه احرام را به این كیفیت درمیآورد، میخواهد بگوید که ای مسکین و ای بیچاره، نهتنها در اینجا، بلکه تو در همهحال در احرام هستی. تو در اینجا حال خودت را در نفست بهواسطۀ احرام تغییر دادی، متوجه نفست شدی که عملی از او سر نزند، خلافی نكنی، خود را در این موقعیت اختصاصی درآوردی و حالا متوجه كارهایت هستی، ولی من كه همیشه با تو هستم، پس چرا قبل از احرام متوجه نبودی؟! اینها عبرت است، آیه است، زنگ خطر است و تذكر است كه باید حال احرامت را به بعد از احرام سرایت بدهی و همانطور كه در موقع احرام توجه داشتی که حرف بیخود از دهانت درنیاید و اگر كسی تو را شماتت کرد جوابش را ندهی. مگر آیۀ قرآن نداریم که ﴿وَإِذَا مَرُّواْ بِٱللَّغۡوِ مَرُّواْ كِرَامٗا﴾3؟! آیا ﴿مَرُّواْ بِٱللَّغۡوِ﴾ فقط در حال احرام است یا همیشه است؟! ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ ٱلۡجَٰهِلُونَ قَالُواْ سَلَٰمٗا﴾4؛ وقتی با جاهلین برخورد میكنند، افرادی نفهم و احمق و بیمنطق كه هرچه از دهانشان درآید میگویند و هیچ حسابی را نمیكنند، اصلاً نه شخصیت انسان را ملاحظه میكنند و نه میفهمند چه میگویند و نه موقعیت مجلس را تشخیص میدهند و نه موقعیت انسان را و نه خدا و پیغمبر را و همینطور چیزی از دهانشان درمیآید و میگویند؛ چه بهصورت تمسخر و چه بهصورت سبّ. ﴿قَالُواْ سَلَٰمٗا﴾، إنشاءالله موفق باشید، إنشاءالله مؤید باشید، خداحافظ شما. دیگر پیگیری نمیكنند، دیگر ردش را نمیگیرند، دیگر پیغام نمیفرستند که دهتا هم روی آن بگذارند. اگر چنین کنی، تو هم مثل او شدی دیگر، بدبخت! تو هم مثل او هستی. او شروع كرد و تو هم استمرارش دادی، هر دو مثل همدیگر هستید و هیچ تفاوتی با هم ندارید. وقتی جاهل و نفهمی حرفی را میزند، برخوردت برخورد كرام و اهل كرام باشد، برخوردت برخورد سلام و سلامت و عافیت باشد. این برخورد هم موجب فروکش کردن مسائل از نظر خارجی میشود و هم خودت از نظر نفسانی بالا میروی.
یك هفته، یك ماه یا یك اربعین امتحان كنیم، قبل از اینکه جواب افرادی را كه با ما حرف میزنند بدهیم، ده ثانیه نگه داریم، گوشی تلفن را ده ثانیه نگه داریم و در این ده ثانیه فكر كنیم که چه به او بگوییم. متوجه خواهید شد که خیلی فرق كرد. همینکه حرفی زده میشود، یكدفعه احساسات برانگیخته میشوند و بالا میآیند و جوابش را میدهد. ولی نه، قدری فكر کنیم، بعد میبینیم که عجب! چه جواب شمرده و درستوحسابی دادیم. این میشود ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ ٱلۡجَٰهِلُونَ قَالُواْ سَلَٰمٗا﴾، این میشود همان حال احرام. منتها در حال احرام، خدا انسان را مجبور كرده است كه ای بشر بالاخره چند روزی در این حال بمان و این مسئلهای جبری است!
دستور بزرگان به زائرین خانۀ خدا برای حفظ حال احرام
مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ به افرادی كه از مكه برمیگشتند میفرمودند:
آقاجان، این حالی را كه در مكه برایت هست ادامه بده و نگهدار. از این میهمانی كه خدای متعال برای تو فرستاده است پذیرایی كن و آن را در دل و نفست حفظ كن!
اگر انسان این كار را كرد، مدام جلو میرود و مدام جلو میرود، یکدفعه برمیگردد و همۀ احوالش حال احرام میشود. کار مشكلی نیست، فقط همّت و استمرار میخواهد.
خدا بابا طاهر را رحمت كند! واقعاً اگر در این دنیا حرفی هم زدهاند، همینها زدهاند، همین چند نفر: خواجه، بابا طاهر، مولانا و همین عرفا. ما حرفهای دیگران را هم شنیدیم ولی اگر چیزی دیدیم، از همینها دیدهایم.
| خوشا آنان که الله یارشان بی | *** | همیشه ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ﴾ کارشان بی1 |
یعنی همیشه در مقام توحید مستغرق هستند. وقتیكه میگوییم: ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ﴾،2 همهچیز غیر از خدا را كنار میگذاریم؛ همسایه كنار میرود، شریك كنار میرود، باغبان كنار میرود، زن كنار میرود، فرزند كنار میرود، شوهر كنار میرود، همه كنار میروند و فقط الله میماند. تصور بكنید، ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ﴾، فقط اوست در عالم كه بقاء و انّیت و هویت و تشخص و اثر و سبب، اختصاص به او دارد. یكدفعه انسان میبیند که عجب! چه راحت شد. دیگر به او فحش هم بدهند میخندد و میگوید: «هرچه دلت میخواهد فحش بده! ببینم تمام میشود یا نه؟!» یعنی انگار این نواری است که دارد میگردد و صدایی هم از آن درمیآید؛ واقعاً انسان اینطور میشود.
| خوشا آنان که الله یارشان بی | *** | بحمد و |
کلام مرحوم سید جمال گلپایگانی در وصف افرادی که از نعمت عرفان محرومند
مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی به آقا ـ رضوان الله علیهما ـ میفرمودند:
كسی كه عرفان دارد خیر و کیف دنیا و آخرت را دارد و كسی كه عرفان ندارد، بدبختی دنیا و آخرت را دارد؛ هر كسی که میخواهد باشد.
ایشان به این مطلب رسیده بود و آن را لمس كرده بود. در عین گرفتاریها و در عین تألمات، كه رفقا میدانند و مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ هم در كتابی نقل كردهاند،1 این حرف را میزد كه آقا سید محمدحسین، كسی كه عرفان ندارد بدبخت دنیا و آخرت است! روی تخت افتاده بود، عملش هم كرده بودند، قرض هم بالا آورده بود، طلبكار هم هر روز در خانهاش را میزد و پسرش هم چه شده بود، تازه در رختخواب دعای صحیفه سجادیه را میخواند، گریه میكند و با خدای خود حالوهوایی دارد.
از این افراد كجا پیدا میشوند؟! جداً از این افراد كجا پیدا میشوند؟! میگوید: «آقا سید محمدحسین، كسی كه عرفان ندارد، نه دنیا دارد و نه آخرت. مرا با این وضعیت میبینی؟ خوشم!» به همه میخندد، زن میآید در اطاق بالا و غر میزند که ای بابا، فلان چیز را نداریم؛ ولی او میخندد و میگوید: «دعا كن بیاید، چهكار كنیم؟» طلبكار میآید در خانه را میزند، او میخندد و میگوید: «انشاءالله دعا میكنیم که خدا كار تو را هم راه بیندازد.» خب كاری از دستش بر نمیآید، مگر میتواند بیل بزند؟! روی بستر با حال كسالت و مرض افتاده است. اینها اینطورند؛ یعنی آن حقیقت ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ﴾ را در درون خود تثبیت میكنند و خدا هم آن را كاملاً حك میكند.
| خوشا آنان که دائم در نمازند | *** | بهشت جاودان مأوایشان بی2 |
معنای همیشه در نماز، این است.
دلیل تسبیح بودن نوم و انفاس در ماه مبارک رمضان
«یا عَلیّ إذا رأیتَ» وقتی دیدی مردم این كار را میكنند، «فبِعَقلِك» یعنی همین. آنها شب تا صبح نماز میخوانند و هیچ فرقی نكردهاند، ولی تو دو ركعت میخوانی و با آن دو ركعت به كجاها که نمیرسی! ممکن هم است که به دلیلی نخوانی، اما حال تو حال نماز است. نفس میكشی حال نماز است. ما خیال میكنیم که پیغمبر صلی الله علیه و آله شوخی میكرد، وقتی كه در آخر شعبان برای مردم خطبه خواند و فرمود: «أیّها النّاس أنفاسُكُم فیه تَسبیحٌ و نَومُكم فیه عبادةٌ»3 نفسی كه در ماه رمضان میكشید این نفسها تسبیح است. ما گمان میکنیم که حالا بالاخره خدا در این ماه رمضان لطف و بخششی كرده و نفسهای ما را تسبیح قرار داده است! نه، این امری واقعی و تكوینی است. كدام ماه رمضان و كدام روزه و كدام روزهگیرنده و صائم؟! «و نَومُكم فیه عِبادَة؛ خوابتان در ماه رمضان عبادت است.» نوم که فرق نمیكند. خواب، خواب است دیگر، مگر خواب فرق میكند؟! مگر فرمولش در ماه رمضان تفاوت دارد؟! خواب است دیگر. انسان خسته میشود، بدن احتیاج به استراحت دارد و همان خوابی كه روز آخر شعبان میكرد، اول ماه رمضان هم میكند؛ چه تفاوتی با هم دارند؟ تفاوت این است كه انسان در ماه رمضان حالوهوای دیگری دارد که در آن حالوهوا سكون، نماز است، در آن حالوهوا نفس كشیدن تسبیح است. شما وقتی كه تسبیح و سبحان الله میگویید و حمد خدا را میكنید، تغییر و تحول روحانی و ملكوت آن ذكر، ملكوت قلب شما را هم تغییر میدهد. وقتیكه تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها را بعد از نماز گفتید میبینید تغییر پیدا كردید. این همان ملكوت تسبیح است و هرچه عمیقتر باشد تأثیر آن ذكر در قلب هم عمیقتر است و تغییری که می دهد آن تغییر عمیقتر است و هرچه طوطیوارتر باشد، تأثیر كمتری دارد.
| خوشا آنان که دائم در نمازند | *** | بهشت جاودان بازارشان بی |
حالا در ماه رمضان آن انفاس، تسبیح میشود. نفس میکشی ولی چون در حالی هستی كه این حال اتوماتیك برای شما نمره میاندازد. این ثانیه یک حال است، دائم دارید دور میشوید، دائم دارید از تعلقات دور میشوید و دائم دارید با روزه و گرسنگی و مراقبه و دقتی كه میكنید، از توغل در دنیا كم میشوید. موقع افطار كه میشود میبینید چه حال سبك و روحانی دارید! میگویید: «ای كاش افطار دو ساعت دیگر بود!» چرا این حرف را میزنید؟ چون دائم این تغییرات پیدا میشوند. خود این حال میشود عبادت؛ چون کار عبادت، تغییر دادن، تبدل و تحول، دگردیسی و پوست انداختن است. آیا دگردیسی در جانداران نداریم؟! اینکه از قالبی به قالب دیگر و از شكلی به شكل دیگر درمیآیند، مدام انسان دارد در قلبش پوست میاندازد. بزرگان میفرمودند:
این حال را برای بعد از ماه رمضان هم نگه دارید. اگر نگه داشتید، انفاس و نوم شما عبادت و تسبیح میشود.
لذا اینکه روایت میفرماید: «حبّذا نومُ الأكیاسِ و إفطارُهم!»1 اشاره به این مسئله است كه انسان وجود خود را از وجود فعلی به وجود عقلی تبدیل كرده است و دیگر برای او حضور و غیبت امام علیهالسّلام فرق نمیكند و همیشه در حال حضور است.
لزوم عمل به دستورات بزرگان براساس حقانیت مطالبشان نه ابهت و جلال آنها
چقدر مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ میفرمودند:
به مطالبی كه من میگویم، چون من آنها را میگویم توجه نكنید، زیرا روزی من هستم و روز دیگر نیستم، بلکه به خود مطلب توجه كنید.
این میشود سلوك عقلی. چون ما در مقابل بزرگی قرار میگیریم، ابهت و جلالت آن شخص موجب میشود كه در تحت انقیاد و اطاعت او قرار بگیریم؛ اما این فایده ندارد، این همان ابهت و جلالی است كه اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله هم در زمان پیغمبر داشتند. وقتی نگاه میكردند و میدیدند که پیغمبر شقالقمر میكند و خورشید را برمیگرداند، طبعاً در مقابل چنین وجودی خاضع میشدند و نفسشان كرنش میكرد؛ اما این كرنش، كرنش احساسات و کرنش به برگرداندن خورشید بود نه كرنش به پیغمبر. اگر پیغمبر از اول تا به آخر بود و چنین كاری نمیكرد، اصلاً به ایشان اعتنا هم نمیكردند و میگفتند: «او كه اصلاً نمیتواند کاری انجام بدهد، او کیست که اصلاً نمیتواند یک حرف بزند!» اگر آن سنگریزه به رسالت ایشان شهادت نمیداد آیا مردم به دنبال پیغمبر بودند؟! نه! اگر پیغمبر شقّ القمر نمیکرد آیا باز مردم به دنبال پیغمبر بودند؟! خب اینها را میبینند و نقل میكنند، میبینند که آمده و سحر كرده است، میگویند: میرویم و سؤال میکنیم. صبح که بیرون میروند و میبینند كاروانی كه آمده میگوید: «عجب، ما دیشب دیدیم که ماه دو نصف شد، تازه نصفش ایستاد و نصف دیگرش چند دور گشت!» این كاروان كه در مقابل پیغمبر نبود و از بیرون آمده بود! خب اینها را دیدند و وقتی که دیدند یكدفعه اظهار خضوع كردند. اگر شخص دیگری هم پیدا بشود که با جادوگری چنین کارهایی انجام بدهد، به دنبال او هم میروند. چرا؟ چون اعتقاداتشان به چشم است نه به عقل.
در اینجاست كه پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مردم با كارهایشان به طرف خدا میروند نه با عقلشان.» اگر با عقل میرفتند، پس چرا بعد از پیغمبر به دنبال ابوبكر رفتند؟ مگر علی علیهالسلام نبود؟! برای چه رفتند؟! همۀ آنها با احساس به دنبال پیغمبر رفتند، همۀ آنها با همین چشم و بصر به دنبال پیغمبر رفتند نه با بصیرت. آنهایی كه دور پیغمبر بودند چه بود؟ میدیدند که رسول خداست و وحی میآید و وحی را هم نمیتوانستند انكار بكنند، حال پیغمبر تغییر میكرد و اینها شعبده نبود که بخواهد خودش را به این شكل دربیاورد؛ مثل هنرپیشهها که فیلم بازی نمیكرد! حالش اینطور بود. مردم احساس میكردند كه جبرائیل آمده و در او تأثیر گذاشته است و طبعاً اگر ما هم بودیم همینطور تحت تأثیر قرار میگرفتیم. آیا نمیگرفتیم؟!
وقتی انسان در قبال بزرگی قرار میگیرد، نباید اطاعت از او را بهعنوان اینكه بزرگ است بكند؛ این فایده ندارد. اگر الآن امام زمان علیهالسلام به اینجا تشریف بیاورند، تمام مجلس بههم میریزد، بلند میشویم، سلام و صلوات و یابن رسول الله میگوییم. خب امام زمان است دیگر. حال اگر حضرت در اینجا فقط یك مطلب بگویند که من آمدم به شما این را بگویم و بروم و آن اینكه نمازتان را در اول وقت بخوانید. از امشب همۀ ما نمازهایمان را در اول وقت میخوانیم. آیا اینطور نیست؟! خب مگر حالا حضرت این حرف را نزده است؟! پس چرا گوش نمیدهیم؟! این همان احساسات است. همین دلیل بر این است كه هنوز دنبال احساسات هستیم! چون حضرت از این در آمده و بهجای من نشسته است و به شما و من میگوید، حرفش را گوش میدهیم، ولی اگر نیاید گوش نمیدهیم. این هیچ فایدهای ندارد! این سلوك، سلوک عقلانی نیست، بلکه این سلوك، سلوک چشم است.
امام زمانی كه 1400 سال بهدنبالش بودیم آمده، عجیب است، چه شده است که به مجلس ما آمده و مجلس ما را منوّر كرده است، مجلس ما را نور داده است؟! دیگر خودمان را میكُشیم و سلام و صلوات و یابن رسول الله میگوییم! حال اگر حضرت بگوید: «خب حالا من را دیدید؟» میگوییم: «بله، همه دیدیم.» میفرمایند: «میخواهید از من چیزی بشنوید؟» میگوییم: «بله.» میفرمایند: «امروز این را به شما میگویم که نماز ظهر را در وقت ظهر و نماز عصر را در وقت عصر و نماز مغرب را در وقت غروب بخوانید.»
و ما گوش میدهیم. هفتۀ اول خیلی مراقبت میكنیم، ولی ده روز كه گذشت میگوییم: «حالا یك بار هم عشا را با مغرب بخوانیم عیبی ندارد.» یك ماه كه گذشت و دیگر امام زمان را هم ندیدیم و او آمد و رفت، دوباره برمیگردیم به همان وضعیت سابق. آیا میخواهید امتحان کنید؟! این میشود احساسات، این میشود نماز از روی احساسات و روزه از روی احساسات و اعمال از روی احساسات.
در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ هم همینطور بود. یكدفعه ایشان به من گفتند:
آقا سیدمحسن، حرفی را كه به تو میزنم، نه از این جهت كه من میزنم بپذیر؛ این فایده ندارد، بلکه خودت باید آن را بفهمی.
و نتیجهاش را هم دیدیم. آن كسانی كه وقتی مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ میآمد، اشك از چشمهایشان جاری میشد و میگفتیم: «بهبه، عجب حالوهوایی دارند!» مطالب آقا را مینوشتند، سلام و صلوات میفرستاند و هروقت به سر كوچه میرسیدند، بنده خودم میدیدم که اول نگاهی به منزل آقا میكردند و السلام علیک میگفتند! چه شد؟! بعد از رحلت ایشان، امتحانی پیش آمد و فهمیدیم که همۀ اینها احساسات بوده است!
به آنها میگفتم: این مطالبی را که ایشان در کتابهایشان نوشتهاند، یا دروغ است یا راست گفتهاند. اگر راست گفتهاند پس چرا عمل نمیکنید؟! میگفتند: «این حرفها را برای مردم زدهاند، برای ما نزدهاند»! تو را به خدا ببینید! میگفتم: «در كتاب نه، آن كه در فلان جلسه گفتند چه؟» میگفتند: «فعلاً این حرفها گذشته است و ما به آنها كار نداریم»! التفات میكنید؟! این میشود احساسات. ده سال با بزرگان بوده، اما به اندازه یك قدم هم جلو نرفته است. بیست سال بوده اما نرفته و نرفته و نرفته! ولی ای كاش انسان یك ماه یا یك هفته با بزرگان باشد ولی در آن یک هفته با سلوك عقلانی با ولیّ خدا باشد و عقلش را بهكار بیندازد، نهاینكه چون دستور دادهاند عمل كند! این فایده ندارد!
پیروی از احساسات، دلیل رویگردانی مردم از امیرالمؤمنین علیهالسلام
مرحوم آقا که از پیغمبر صلی الله علیه و آله بالاتر نبود. چه شد؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام در خیابان میرفتند، شخصی با دیدن ایشان رویش را برگرداند. حضرت زهرا سلاماللهعلیها گفتند: «یا علی، او كه رفیقت بود، پس چرا سرش را برگرداند؟!» حضرت فرمودند: «[او که فقط رو برگرداند اما] من حتی به بعضیها سلام میكنم و آنها جواب من را نمیدهند.» چرا؟ چون احساسات بود.
در زمانی كه پیغمبر از دنیا رفت، امیرالمؤمنین علیهالسلام جوانی ٣٣ ساله بود و از آنطرف ابوبكر ٨٠ساله با ریش بلند و عمامهای بزرگ! پیغمبر هم گفته كه گفته، حالا كه فوت كرده است! تا وقتیكه پیغمبر زنده بود، تمثال ایشان در مقابل نفس جلوهنمایی میكرد و حالا كه پیغمبر سرش را پایین گذاشته است، چیزی دیگر در مقابل انسان قرار ندارد و لذا انسان برمیگردد به همان مسائل و غرائز و صفاتی كه نفس تابهحال با آنها خو گرفته بود، و آن همین دیدن ظاهر است.
نگاه میكند و میبیند که ابوبكر بالای منبر گریه میكند. با خودش میگوید: «عجب آدم خوبی! نگاه كن که چقدر دلش برای اسلام میسوزد!» اما علی علیهالسلام میآید و نه گریه میكند و نه هیچ کار دیگری! میرود و مینشیند در كناری. ابوبکر میگوید: «ای مردم، من قابل نیستم، ـ این حرفها را زده ها! ـ ولی چه كنم دیگر؟ امتثال امر است و تكلیف شرعی را احساس كردم!»1 یادشان رفته است که وقتی شخصی در سقیفه بنیساعده پرسید: «علی کجاست؟» عمر چنان با مشت بر دهانش کوبید که پر از خون شد و دماغش شکست! حالا میگوید: «ای مردم، چه كنم؟ دیگر شما من را انتخاب كردهاید. شاید اشتباه كنم، پس من را از اشتباه درآورید.» بیا پایین که این جوان ٣٣ ساله که اینجا نشسته است برود بالای منبر بنشیند که نه اشتباه میكند، نه میگوید که من اشتباه میكنم و صراحتاً میگوید: نهخیر، اشتباه نمیکنم و هرچه هم دلتان میخواهد تا روز قیامت به شما میگویم! آیا میخواهی بگویم که داخل خانهات چیست؟ یا اینکه دیشب چه فكری كردی؟ یا اینکه دیشب چهكار كردی؟ اما ابوبکر چه چیزی به تو میگوید كه به دنبالش میروی؟! فقط همین که گریه میکند و احساس است و میگوید:
بهخاطر احساس شفقت بر اسلام و اینکه دیدم امت پیغمبر حیاری1 هستند آمدم که از انثلام و تشتت این جمعیت جلوگیری كنم. چه كنیم دیگر؟ تكلیف شرعی است و قبول کردیم.
از همان تكلیف شرعیهایی كه ما هم بلد هستیم! و از این کارها!
مردم هم همینطور نشستهاند، نگاه میكنند و با خودشان میگویند: «عجب آدم خوبی است! چقدر دلش برای اسلام میسوزد!» ولی نمیدانند که در باطن چه خبر است. اما وقتی همین مردم سرشان به سنگ خورد، آمدند و جریانش مفصل است و الحمدلله رفقا آنقدر که باید بدانند میدانند و از ما هم بیشتر میدانند.
إنشاءالله در جلسه بعد اگر توفیق پیدا كنیم، بحث را راجع به سلوك عقلانی و اینكه چه مراتبی دارد ادامه میدهیم. الحمدلله مقدمه را گفتیم و انشاءالله در جلسه بعد به اصل مسئله میپردازیم كه همان كیفیت استفادۀ انسان از راه و روش و فعل و كلام و تفكر و سپردن و تسلیم به اراده و مشیت پروردگار است؛ همانطور كه منظور نظر امام صادق علیهالسّلام در اعلی مرتبهاش است كه روزگار را به بطالت نگذراند.
اگر خدا توفیق داد بقیهاش إنشاءالله برای مجلس بعد.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد