/ 415

امام شناسی ج12

1

امام شناسی ج12

2

امام شناسی ج12

8

امام شناسی ج12

11
  • درس یکصد و شصت و ششم تا یکصد و هفتادم

  • دربارۀ علوم غیبیۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام

امام شناسی ج12

13
  • درس ١٦٦ تا ١٧٠

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّى اللَه على محمّد و آله الطّاهرین

  • و لعنة اللَه على أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدّین

  • و لا حَوْل و لا قوّةَ إلاّ باللَه العلىّ العظیم

  • قال اللَه الحکیم فى کتابه الکریم:

  • عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‌ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‌ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً. لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى‌ كُلَّ شَيْ‌ءٍ عَدَداً1:

  • «خداوند عالم به تمام غیب است و بس، پس برغیب خود هیچکس را واقف نمى‌گرداند مگر آن رسولى را که بپسندد و انتخاب و اختیار نماید، که در این صورت در پیش رو و در پشت سر آن رسول (از فرشتگان خود) محافظ و پاسدار مى‌گمارد. تا بداند که: آن رسولان، پیغامها و مأموریّت‌هاى پروردگار خود را به طور تحقیق و کامل ابلاغ کرده‌اند، و خداوند به آنچه در نزد رسولان است إحاطه و هیمنه دارد و تعداد و شمارش هر چیز را مى‌داند».

  • صدر این آیه مى‌رساند که خداوند به تنهائى عالم الغیب است آنهم به همۀ أنواع غیب؛ بالأخصّ با قرار دادن و نشاندن اسم ظاهر غَيبِهِبجاى ضمیر، که نفرموده‌

    1. آیۀ ٢٦ تا ٢٨، از سورۀ جن: هفتاد و دومین سوره از قرآن كریم.

امام شناسی ج12

14
  • است: فَلاَ یظْهِرُ عَلَیهِ این معنى مشهود است. و سپس مى‌گوید: هر کس را که بپسندد و مورد رضاى خاطر او باشد از رسولانِ به سوى خلق خود، او را بر علم غیب خود مطّلع مى‌کند و او را مسلّط بر غیب نموده پرده از جلوى دیدگان او برمى‌گیرد؛ و بنابر این از علم غیب خود به او مى‌دهد.

  • اختصاص علم غیب به خدا و اعطاء آن به رسولان‌

  • و در صورت پرده برداشتن و اظهار علم غیب را بر رسولان، خداوند دو دسته رَصَد و مراقب بر آنها مى‌گمارد: یک دسته محافظینى هستند از فرشتگان که در پیش روى آنها بعد از وقوفِ بر غیب، مى‌گمارد که در أداى آن مأموریّت و ابلاغ آن علم به مردم، شیاطین در ذهنشان وسوسه نکنند و آن علم پاک و صافى را به هواجس نفسانى و هواى شیطانى مکدّر و تیره نسازند. دستۀ دوّم محافظان و پاسدارانى هستند که از پشت سر آنها، یعنى قبل از وقوف بر غیب، بین مصدر وحى و تنزیل و بین آنها قرار مى‌دهد تا وحى در سیر نزولى در عوالم خود تا به قلب رسول برسد بدون تصرّف و دخالت موجودات عالَم عِلْوى باشد. این دسته از محافظان فرشتگانى هستند که در انزالِ وحى و سیر آن در مراتب و درجات تا به رسول ابلاغ شود، دخیل مى‌باشند.

  • تمام این مراقبت‌ها و مراقب‌ها، براى آنست که حقیقت ابلاغ رسالات آن رسولان در خارج به طور صحیح و درست تحقّق پذیرد، زیرا معلوم است که جملۀ لِيَعْلَمَ أنْ قَدْ أبْلَغُوا (براى آنکه خداوند بداند که رسولان ابلاغ رسالت خود را نموده‌اند) علم فعلى خدا را مى‌فهماند نه علم ذاتى را، و علم فعلى خدا نفس تحقّق امور خارجى و عین واقعیّت و حقیقت در خارج است و جدا از نفس تحقّق خارجى نیست، زیرا علم خدا به موجودات، حصولى نیست بلکه حضورى محض است. و معناى علم حضورى، وجود و تحقّق معلوم در نزد عالم به آن است. و علیهذا معناى لِيَعْلَمَ‌،لِیَتَحَقَّقَ خواهد شد. یعنى این دو سلسله از فرشتگان از پیش و از پس، براى تحقّق ابلاغ ایشان است که آنچه را که گرفته‌اند به مردم ابلاغ کنند.1

    1. و نظیر این معناى از علم كه تحقق خارجى و به تعبیر علمى، علم فعلى باشد در قرآن ^

امام شناسی ج12

15
  • 1

  • این کیفیّت از ارسال و پیام نظیر پیامى است که سلاطین و حکّام به وکلا و رسولان خود مى‌فرستند تا به مردم ابلاغ کنند. اوّلاً آن پیام را از ناحیۀ خود تا به آنها برسد توسّط حُرّاس و نگهبانانى محفوظ مى‌دارند. ثانیاً براى آنکه بعد از رسیدن و قبل از ایصال به مردم نیز دستخوش تغییر و تبدیل نگردد، حُرّاس و نگهبانانى در این مسیر براى این مأموریّت قرار مى‌دهند.

  • چون در قسمت اوّل، یعنى در ارسال علم غیب به رسولان از ناحیۀ خدا، باید هیچ تصرّفى و تبدیلى پیدا نشود و در قسمت دوّم، یعنى در ابلاغ علم رسولان به مردم، نیز باید تغییرى حاصل نگردد این متوقّف است بر آنکه اوّلاً رسول، وحى و غیب را درست همان طور که هست تلقّى کند. دوم آنکه پس از تلقّى صحیح، در خود خوب نگهدارد و حفظ کند. و سوم آنکه پس از تلقّى صحیح و حفظ و نگهدارى نیکو، در مقام اداء و ابلاغ، بدون کم و کاست و بدون زیاده به مردم تبلیغ کند. و این سه مرحله از عصمت حتماً باید در رسولان باشد. که در مرحلۀ پیش‌رو و به تعبیر قرآن مِنْ بَيْنِ يَدَيهِ مى‌باشد، علاوه بر عصمت قبلى و پشت سر و به تعبیر قرآن مِنْ خَلْفِهِ مى‌باشد.

  • و علاوه بر این، آیه مى‌رساند که: خداوندى که شمارش و تعداد هر چیز را از خُرد و کَلان، و مُلکى و ملکوتى، و مادّى و معنوى، و طبعى و طبیعى و مثالى احصاء نموده و به مقدار ذرّات و هویّت آنها آگاه است، به آنچه در نزد رسولان است اعم از امور نفسیّه و اعتقادیّه و منهاج و سنّت، و معارف یقینیّه و علوم غیبیّه، و اعمّ از

    1. ^ مجید بسیار است، همچون آیۀ ٣، از سورۀ ٢٩ عنكبوت: فَلَيَعْلَمَنَّ اللَهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ «پس هر آینه خداوند مى‌داند آنان را كه راست گفتند و هر آینه مى‌داند دروغگویان را». یعنى دو دسته صادقین و كاذبین در خارج كه ظرف علم فعلى حضرت حقّ است به وجود آیند و تحقّق پذیرند. و همچون آیۀ ٢٥، از سورۀ ٥٧: حدید: وَ لِيَعْلَمَ اللَهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ «و براى آنكه خدا بداند كسى را كه او و رسولان او را به واسطۀ یقین و ایمانى كه به غیب دارد، یارى مى‌نماید» یعنى براى آنكه علم فعلى خدا كه وجود یاوران و ناصران خدا و رسولان اوست، وجود و تحقّق پیدا كند.

امام شناسی ج12

16
  • ظروف و امکانات و موقعیّت‌هاى اجتماعى و مقدار استعداد و ظرفیّت مُرْسَلٌ إلیهم، یعنى مردم، به همه آگاه است و بر این اصل و اساس وجود آنها را پسندیده و مرضىّ خود قرار داده، و به مقدار ارتضاء و پسندیدگى، آنان را بر عوالم غیب خود مسلّط فرموده است. در اینجا باید به چند امر تذکّر داده شود:

  • امر اول آنکه: همۀ علوم و از جمله علم غیب مختصّ به خداست و هیچکس و هیچ موجودى را در آن راه نیست، ولیکن بالاستقلال و بالاصالة، و تمام علومى که از جانب خدا به غیر عنایت شده است افاضه از ناحیۀ او بوده و تمام موجودات هر یک در حدّ خود و به نوبۀ خود داراى علم هستند و لیکن تَبعاً و به افاضۀ خدا و به اعطاء او. و در این صورت بین آیاتى که علم غیب را منحصر به خدا مى‌داند، همچون آیۀ‌ وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَ يعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يعْلَمُهَا وَ لاَ حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الأرْضِ وَ لاَ رَطْبٍ وَ لاَ يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُّبِينٍ‌.‌1

  • «کلیدهاى غیب در نزد خداوند است به طورى که هیچکس علم و اطّلاع از آنها را ندارد مگر او، و خداوند مى‌داند آنچه را که در خشکى است و آنچه را که در دریاست. و هیچ برگى از درختى نمى‌ریزد مگر آنکه خدا به او علم دارد و هیچ دانه‌اى در ظلمات زمین نیفتد و نه هیچ تر و خشکى مگر آنکه در کتاب روشن خداوندى است»؛

  • و همچون آیۀ: قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَهُ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ‌2 «بگو اى پیامبر: غیر از خدا کسى نیست که در آسمان‌ها و زمین از غیب علم و اطلاع داشته باشد، و هیچ نمى‌دانند که در چه هنگام زنده و برانگیخته مى‌شوند».

  • و همچون آیۀ: وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اللَهَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ «و از براى خداست و بس علم آسمان‌ها و زمین، و

    1. آیۀ ٥٩، از سورۀ ٦: انعام.
    2. آیۀ ٦٥، از سورۀ ٢٧: نمل.

امام شناسی ج12

17
  • نیست امر فرا رسیدن قیامت مگر به قدر یک چشم بر هم زدن و یا نزدیک‌تر. بدرستى که خداوند بر هر چیزى تواناست‌1»، و بین این آیۀ کریمه که رسولان را عالم به غیب مى‌داند و بر غیب راه مى‌دهد هیچگونه تنافى و تضادّى نیست.

  • و نظیر این استقلال و تبعیّت، یا ذاتى و عرضى، و یا اصلى و ظِلّى، در عبارات قرآن کریم بسیار آمده است، همچون آیۀ‌ اللَهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ‌2 «خداوند است که جان‌ها را مى‌گیرد» که دلالت بر حصر دارد، با آیۀ‌ حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا3 «تا زمانى که چون مرگ به نزد یکى از شما بیاید رسولان و فرستادگان ما او را قبض روح مى‌کنند». و همچون آیۀ: فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً4 «تمام اقسام عزّت منحصرا از آنِ خداوند است»، با آیۀ: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلكِنَّ الْمُنافِقِينَ لايَعْلَمُونَ‌5 «و از براى خداست عزّت و از براى رسول او و از براى مؤمنین، ولیکن منافقین نمى‌دانند»؛ که در این آیه علاوه بر خدا، عزّت را براى رسول خدا و براى مؤمنین معیّن نموده است».

  • و بنابراین علم غیب براى رسولان خداوند أمرى ضرورى و حتمى است و منافات با اختصاص آن به خدا ندارد.

  • امر دوم آنکه: در بسیارى از آیات قرآن مى‌بینیم که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله علم غیب را از خود نفى مى‌کند همچون آیۀ: قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى‌ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى‌ وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ‌6 «بگو: من به شما نمى‌گویم که در نزد من خزانه‌هاى خداوند است و نه‌

    1. آیۀ ٧٧، از سورۀ ١٦: نحل.
    2. آیۀ ٤٢، از سورۀ ٣٩: زُمَر.
    3. آیۀ ٦١، از سورۀ ٦: أنعام.
    4. آیۀ ١٣٩، از سورۀ ٤: نساء: أ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمْ العِزَّةُ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً.
    5. آیۀ ٨، از سورۀ ٦٣: منافقون.
    6. آیۀ ٥٠، از سورۀ ٦: انعام.

امام شناسی ج12

18
  • اینکه غیب را مى‌دانم و به شما نمى‌گویم که من فرشته هستم. من متابعت و پیروى نمى‌نمایم مگر از آنچه به من وحى مى‌شود. بگو: آیا مساوى و یکسان هستند کسانى که نابینا و کور هستند با کسانى که بینا و بصیر هستند؟ پس چرا شما تفکر نمى‌کنید»؟!

  • و همچون آیۀ: قُلْ لاَ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ مَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌1 «بگو من به هیچ وجه مالک و صاحب اختیار منفعتى و یا ضررى براى خودم نیستم، مگر آنچه را که خدا بخواهد و اگر من این طور بودم که از غیب و پنهان علم و اطلاع داشتم البته خیر و خوبى را براى خودم زیاد مى‌کردم و به من گزندى و بدیى نمى‌رسید. من نیستم مگر ترساننده و بشارت دهنده براى گروهى که ایمان مى‌آورند»؛

  • و همچون آیۀ: قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحَى‌ إِلَيَّ وَ مَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ‌2 «بگو اى پیغمبر: من در میان رسولان و پیامبران، اوّلین پیغمبرى نیستم که ادعاى رسالت نموده باشم و من نمى‌دانم که خداوند با من و شما چه خواهد کرد (و پایان کار به کجا خواهد انجامید)؟ من متابعت نمى‌کنم مگر از آنچه به من وحى مى‌شود و من نیستم مگر ترساننده‌اى آشکارا (که خودش و گفتارش صریحاً مردم را از عواقب وخیم برحذر مى‌دارد)».

  • در تمام این آیات و مشابه آنها، رسول خدا نفى علم را از خود به نحو استقلال مى‌کند نه به نحو تبعیّت. یعنى علم اختصاص به خدا دارد، من مستقلاًّ از پیش خود نیاورده‌ام و خداوند هم به نحو تفویض به من نداده است. من آیینه و آیت و مرآتى هستم از علم خدا. علم استقلالى ذات اقدس او منحصر در اوست و در من که آیینه هستم تجلّى و ظهور دارد و بنابراین نه تنها من علم غیب را ندارم بلکه هیچگونه علم را ندارم. همۀ علوم من از خداست، در من ظهور و تجلّى کرده است به هر

    1. آیۀ ١٨٨، از سورۀ ٧: اعراف.
    2. آیۀ ٩، از سورۀ ٤٦: احقاف.

امام شناسی ج12

19
  • مقدارى که او اراده نموده است و در هر زمانى که او خواسته است. چون زمانش سپرى گردد به او بازگشت مى‌کند. مصدر اوست؛ مبدأ و منتهى اوست. و على هذا من تحقیقاً از نزد خود علمى ندارم، همچنان که قدرتى ندارم، نفع و ضررى ندارم، مرگ و حیات و نشورى ندارم. همۀ این صفات دربسته و سربسته، مهر و موم شده مستقلاًّ از خداست و مال خداست و مرجعش به خداست، و در این حیات عاریت به عنوان عاریت داده شده و به اصل خود بر مى‌گردد.

  • در سورۀ اعراف آمده است: قُلْ لاَ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللَهُ‌1 «اى پیغمبر بگو: من براى خودم هیچگونه نفعى و ضررى را مالک نیستم مگر آنچه را که مشیّت خدا تعلّق گیرد».

  • و در سورۀ یونس آمده است: قُلْ لاَ أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلَّا مَا شَاءَ اللَهُ‌2 «اى پیغمبر بگو: من براى خودم هیچگونه ضررى و نفعى را مالک نیستم مگر آنچه را که مشیّت خدا تعلّق گیرد».

  • امر سوم آنکه: عموم آیۀ مورد بحث که در مَطْلع گفتار ذکر شد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى‌ غَيْبِهِ أَحَداً چون در مورد رسولان مرضىّ و پسندیده حضرت حق تخصیص خورد، و با ادات استثناء:إِلاَّ مَنِ ارتَضَي مِنْ رَسُولٍ آنان از مفاد فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيبِهِ استثناء شدند در این صورت اباى از تخصیص در مورد سایر پیامبران که رسول نیستند و فقط نبى هستند، ندارد. و در این موقعیّت مى‌بینیم که: خداوند طبق آیات قرآن به انبیاء که قسیم رُسُل هستند، وحى فرستاده و آنها را از غیب مطّلع گردانیده است: إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‌ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ‌3 «ما به سوى تو (اى محمّد) وحى فرستادیم همچنان که به سوى نوح و انبیائى که پس از او آمده‌اند، وحى فرستادیم».

    1. آیۀ ١٨٨، از سورۀ ٧: اعراف.
    2. آیۀ ٤٩، از سورۀ ١٠: یونس.
    3. آیۀ ١٦٣، از سورۀ ٤: نساء.

امام شناسی ج12

20
  • و البته این در صورتى است که لفظ رسول در جملۀ مَنِ ارْتَضَي مِنْ رَسُولٍ مختصّ به انبیاى مرسل باشد، و الاّ اگر اعمّ از آنها و از أنبیاى غیر مرسلین بوده باشد نیاز به استثناء و تخصیص دیگرى نیست، و جملۀ إِلاَّ مَنِ ارْتَضَي به تنهائى تمام صنوف أنبیاء و مرسلین را از لاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيبِهِ خارج مى‌کند و به همه از چاشنى شیرین علم غیب مى‌چشاند.

  • و امّا دربارۀ امام به همان معنائى که قرآن لفظ امام را در آن معنى استعمال مى‌کند، از طرفى مى‌بینیم خداوند أئمّه را به صبر و یقین توصیف مى‌کند: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ‌1 «و ما از میان ایشان افرادى به عنوان امام قرار دادیم که به امر ما هدایت مى‌نمایند به علّت صبرى که نموده‌اند و به علّت آنکه ایشان کسانى بوده‌اند که به آیات ما یقین داشته‌اند».

  • و از طرف دیگر انکشاف غطاء غیب و رؤیت ملکوت آسمان‌ها و زمین را مقدّمۀ حصول مقام یقین قرار مى‌دهد. وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ‌2 «و همینطور بدان که: ما ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان مى‌دهیم (براى آنکه به وحدانیّت خدا و صفات او اقرار کند و تسلیم ربّ العالمین گردد، و آزر و قوم او را که عبادت اصنام مى‌نمایند در ضلالت بنگرد) و به جهت آنکه او از اهل یقین باشد».

  • و نیز در سورۀ تکاثر، رؤیت دوزخ و مشاهدۀ ملکوت جهنّم را ملازم با علم یقینى مى‌شمرد، و بنابراین علم یقینى لازمه‌اش، کشف حجاب غیب، و برچیدن بساط اعتبار و کثرت، و دخول در عالم توحید و وحدت ذات حقّ است. کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ‌3 «أبداً چنین نیست، اگر شما به علم الیقین بدانید البتّه البتّه دوزخ و جحیم را خواهید دید».

    1. آیۀ ٢٤، از سورۀ ٣٢: الم سجده.
    2. آیۀ ٧٥، از سورۀ ٦: انعام.
    3. آیۀ ٦، از سورۀ ١٠٢: تكاثر.

امام شناسی ج12

21
  • انبیاء از علم غیب خدائى برخوردارند

  • و علیهذا تمام امامان و سالکین راه معرفت حضرت احدیّت که به پیروى و تبعیّت راه امامان، از مراحل عالم مادّه و طبع عبور کرده و در منهاج راستین و صراط مستقیم تزکیۀ نفس قدم برداشته‌اند، کشف حجب ظلمانیّه و نورانیّه براى آنها امرى ضرورى بوده است، و معنى و مفهوم‌ فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ1 «پس ما غطاء و پردۀ فهم و ادراک تو را باز کردیم و حجاب‌هاى جهل را از جلوى دیدگان دل تو برداشتیم تا بالنتیجه چشم تو در امروز تیزبین و حادّ شده است» براى آنان محقّق بوده آنچه براى مردم عادى مشکل و یا محال است، براى آنها آسان و ممکن گردیده است.

  • امر چهارم آنکه: مراد از غیب در این آیۀ کریمه، غیبى است که در این زندگى دنیوى، در روى بسیط زمین از حواسّ ظاهریّۀ ما مخفى است، گرچه براى بعضى دیگر که با حواسشان ادراک مى‌کنند پنهان نباشد. مثلاً وقایع فردا براى ما غیب است ولى براى کسانى که در ظرف فردا مى‌آیند شهود است و غیب نیست. و اخبار از اشیاء مشاهَد در خارج براى آدم کور و کر غیب است ولى براى آدم بینا و شنوا، شهود است.

  • آنچه که در عوالم عِلْوى براى ملائکه مورد شهود و علم آنهاست براى مردم ساکن در نشأۀ طبیعت غیب است، زیرا مشهود و غیب باید بر اساس ظروف و نشئاتى که مورد بحث قرار گیرد، ملاحظه شود. عالم قیامت و وقایع جاریۀ بر اموات، طبق نصّ قرآن، غیب است و ایمان به معاد را قرآن ایمان به غیب دانسته است، با آنکه آن حوادث براى مردگان، عین شهود است. ذَلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ2 «روز قیامت روزى است که مردم به جهت آن روز گرد مى‌آیند، و آن روز مشهود است».

    1. آیۀ ٢٢، از سورۀ ٥٠: ق.
    2. آیۀ ١٠٣، از سورۀ ١١: هود: إِنَّ فِي ذَلِكَ لإيَةً لِمَن خَافَ عَذَابَ الأخِرَةِ ذَلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ والنّاسُ وَ ذَلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ.

امام شناسی ج12

22
  • امر پنجم: طبق اصول اعتقادیّۀ اسلام و منطق قرآن، تمام موجودات، اسماء و صفات حضرت حقّ ـ جلّ و علا ـ مى‌باشند، و خلقت به معناى ایجاد شى‌ء، جدا از حیطۀ ذات و اسم و صفت و فعل ذات أحدیّت نیست، بلکه به معناى ظهور و تجلّى و آیه و نشان دهندۀ ذات پاک ظاهر و با جلاى اوست. هر موجودى که به وجود آید و خلعت هستى را دربر کند اسمى است از اسماء او. از جهت وجود و هستى اسم حىّ است، و از جهت مقدوریّت حق به قدرى که داراى قدرت است، اسم قادر. و از جهت معلومیّت حضرت حقّ به قدرى که به قدر سعۀ وجودیۀ خود داراى علم است، اسم عالم. و همچنین نسبت به سایر اسماء و صفات بارى تعالى شأنه العزیز در تحت اسامى کثیره قرار مى‌گیرد و به او سمیع و بصیر و حکیم و مرید و مختار و غیرها اطلاق مى‌شود.

  • علم امام و رسول عین علم ذات حق است‌

  • بنابراین افرادى که به علم غیب خداوندى به اذن حضرت او راه مى‌یابند نه آنست که خود عالم به غیبى شده‌اند در برابر ذات حقّ، تا منافات با توحید باشد، بلکه حقیقةً عین علم اوست که در اینها ظهور کرده است. و این عین توحید است. خداوند به قدر ذرّۀ خَردلى از علم بى‌کران خود، مستقلاًّ به غیر نمى‌دهد و نمى‌تواند هم بدهد، زیرا این اعطاء ملازم با تنقیص علم لایتناهى، بلکه تنقیص ذات اوست، تَعَالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ‌. امّا اعطاء غیر استقلالى، منافات با توحید ندارد بلکه عین توحید است.

  • اعطاء غیر استقلالى، یعنى ظهور و تجلّى و درخشش و تابندگى همچون خورشید که نور و شعاع خود را در عالم مى‌گسترد و به هر موجودى از ذَرَّه تا دُرَّه و از بسیط خاک تا افلاک و کهکشان‌ها، همه جا و همه را نورپاشى مى‌کند و همه به قدر سعه و گشایش ظرف وجودى خودشان از او نور و حرارت مى‌گیرند و تربیت مى‌شوند و رشد مى‌نمایند، ولى نور از خورشید جدا نمى‌شود و به موجودات که پرتو مى‌دهد، در آنها إلى الأبد نمى‌ماند. تا هنگامى که خورشید بر فراز آسمان است اشیاء را نورانى مى‌کند، و نور را به أشیاء نمى‌بخشد بلکه موقّتاً تابشى به طور

امام شناسی ج12

23
  • عاریت و موقّت دارد. چون شب فرا رسد و این چشمۀ نور در زیر افق پنهان گردد تمام درخشش و نور و ظهور را با خود مى‌برد و چنان دست این اشیاء را از نور خود خالى مى‌گذارد که أبداً قبلاً چنین تصورى را هم نمى‌نمودند.

  • حال خورشید که نور را از خودش جدا نمى‌کند و به حیطۀ ذات و فعل او از نورپاشى نقصانى وارد نمى‌شود، براى او چه تفاوت مى‌کند که فقط به یک ذرّه نور بدهد یا تمام عوالم طبیعت و فضاى غیر مرئى و ستارگان بى‌حدّ و حصر را نور دهد. خورشید بخیل نیست، به همه نور مى‌دهد، پرتو مى‌افکند، شعاعش را مى‌گسترد بدون هیچ مضایقه و دریغى. غایة الامر ذرّه به مقدار کوچکى خود، و کوه و صحرا و دشت و دریا و اقیانوس و فضاى وسیع هم هر کدام به نوبۀ خود و به قدر ظرفیّت و قابلیّت و استعداد خود.

  • علم خداوند ـ جلّ شأنه ـ هم بر همین مثابه است. موجودات آئینه‌ها و ظروف براى تجلّى و درخشش علم ذات او است، و براى خدا هم بُخْلى نیست که از علوم خود به غیر بدهد به طور ظهور و تابش، خواه شعورى باشد که به یک مگس مى‌دهد و یا علمى باشد که به افراد عادى انسان و جنّ و فرشته و حیوان عنایت مى‌کند و یا علمى باشد که از خزانۀ خاصّ خود به إمام و رسول مرحمت مى‌کند. اگر آنان را بر علم غیب، و غیب الغیب، و بر سرّ و بر سرّ مستور، و بر سرّ مستسرّ، و بر خزانه‌هاى پنهان از دستبرد بشر و فرشته مطّلع گرداند این یک امر عادى بوده و به قدر ذَرّۀ سر سوزنى از کبریائیّت و عظمت او کاسته نمى‌شود، بلکه عین کبریائیّت و عظمت و جمال اطلاقى اوست که در عوالم امکان موجودى را آئینۀ تمام‌نماى صفات خود بنماید.

  • امام آئینه است، آیه و مرآت است، اسم است، غایة الامر آئینۀ تمام‌نماى صفات بارى و از جمله آئینۀ تمام نماى علم بارى. وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌ فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ‌1 «و از براى خداست اسمهاى‌

    1. آیۀ ١٨٠، از سورۀ ٧: اعراف.

امام شناسی ج12

24
  • نیکو. پس خدا را با این اسمهاى نیکو بخوانید، و واگذارید کسانى را که در اسمهاى خدا کفر و إلحاد مى‌ورزند. ایشان به زودى به پاداش اعمال زشت و نکوهیدۀ خود خواهند رسید».

  • تغذیۀ رسولان و امامان در علم غیب از روح الامین‌

  • امر ششم: تمام موجودات عالم طبیعت اعمّ از جماد و حیوان و انسان، با وجود اختلاف و تفاوتى که در بین افراد آنها مشاهده مى‌شود همگى داراى جنبۀ وحدت و یگانگى هستند که با صرف نظر از خصوصیّات زمان و مکان و سایر عوارض و اعراض که موجب تشخّص و تفرّد و تحقّق خارجى آنان است آن امر وحدانى، موجود است و تمام این افراد متفاوت و اشخاص مختلف به واسطۀ همان امر وحدانى و مشترک در میان جمیع، موجود مى‌شوند و رشد مى‌کنند و در راه مسیر تکامل خود، طَىّ طریق مى‌نمایند.

  • آن امر وحدانى که از عالم امر و ملکوت است در لسان شرع، به مَلَک و فرشتۀ تدبیر از آن نام برده شده است و در لسان فلسفه و حکمت به مُثُل أفْلاطونیه. مرحوم ملاّ صدراى شیرازى ـ أعلى اللَه مقاله الشریف ـ در «أسفار أربعۀ» خود این مطلب را برهانى نموده و ما نیز در دورۀ علوم و معارف إسلام در قسمت «معادشناسى» در مجلس ١٧، از جلد سوم از آن یاد کرده و در آنجا به اثبات رسانیده‌ایم. طبق فلسفه و نظریّۀ اسلام، علومى که براى بشر حاصل مى‌شود به واسطۀ ملائکۀ علم تحقّق مى‌پذیرد و هر کس هر علمى داشته باشد از راه مَلَکِ علم به او افاضه مى‌شود تا برسد به علم کلّى حضرت حقّ که توسط جبرائیل و روح، داده مى‌شود.

  • هر کدام از افراد بشر که علم خود را بیشتر کنند در تحت ادارۀ مَلَکى قوى‌تر و عالى‌تر قرار مى‌گیرند تا به جائى که جبرائیل فرشتۀ موکَّل بر علوم آنها مى‌شود و از آنهم برتر و بالاتر، روح الأمین که مقامش واحد و از جمیع ملائکۀ مقرّب برتر است ادارۀ امور انسان را در دست مى‌گیرد. رسولان و امامان که به علم غیب راه دارند از جبرائیل امین و برخى از روح الأمین تغذیه مى‌شوند.

امام شناسی ج12

25
  • امر هفتم: استثنائى که در آیۀ مورد بحث: إِلاَّ مَنِ ارْتَضَی مِنْ رَسُولٍ وارد شده است شامل تمام اقسام تبلیغ رسالت رسول مى‌شود. یعنى خداوند دل رسول پسندیدۀ خود را در هر چه ابلاغ رسالتش متوقف بر آن باشد به غیب متّصل مى‌نماید چه در متن رسالت او باشد همچون معارف اعتقادیّه و شریعت و احکام و قصص و اعتبارات و مواعظ و حکم، و چه آنکه از آیات و علائم رسالت او و یا از معجزات دالّۀ بر صدق او باشد.

  • همچنان که خداوند در قرآن کریم، گفتار غیبیّۀ حضرت صالح را به قومش حکایت مى‌کند که: فَعَقَرُوها فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ ذَلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ‌1 «قوم ثمود، ناقۀ صالح را پى کردند و به دنبال این امر، صالح به آنها گفت: (عذاب خدا نازل مى‌شود و) شما فقط تا سه روز دیگر زنده‌اید و در خانه‌هایتان تمتّع مى‌برید! و این وعدۀ خداست که تخلّف ندارد و دروغ نیست».

  • و همچون گفتار حضرت عیسى بن مریم ـ على نبیّنا و آله و علیهما الصّلاة و السّلام ـ که به یهود و بنى اسرائیل گفت: وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَةً لَکُمْ‌2 «و من شما را آگاه مى‌کنم به آنچه مى‌خورید و به آنچه در خانه‌هاى خود ذخیره مى‌کنید (که احدى غیر از شما از آن خبرى ندارد)، بدرستى که در این إخبار به غیب من نشانه و علامتى است براى شما از صدق گفتار و نبوّت من».

  • و آنچه که در قرآن کریم وارد شده است از مواعید پیامبران، از مَلاحِم و إخبار به غیبى است که همه واقع شده است نظیر بیم و وعیدى که نوح دربارۀ طوفان، و هود، و شعیب، و لوط دربارۀ عذاب‌هاى وارده نمودند.

  • اخبار غیبى رسول خدا (ص) از زبان قرآن‌

  • و در سورۀ روم، از معجزات رسول اللَه، همین إخبارى است که به مغلوبیّت فارس از رومیان نموده است: الم، غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ‌

    1. آیۀ ٦٥، از سورۀ ١١: هود.
    2. آیۀ ٤٩، از سورۀ ٣: آل عمران.

امام شناسی ج12

26
  • سَیَغْلِبُونَ فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ‌،1،2 «الم، رومیان در زمین نزدیک به شهرها و دیار عرب3، از فارسیان شکست خوردند؛

    1. آیۀ ١ تا ٤، از سورۀ ٣٠: روم.
    2. شیخ مفید در «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٣، علاوه بر ذكر آیۀ الم، غلبت الرّوم فى أدنى الارض را در جملۀ اخبار از مغیبات رسول خدا، حوادث دیگرى را در اخبار به غیب آن حضرت از زبان قرآن ذكر كرده است، از جمله راجع به اهل بدر، قبل از واقعه: سيهزم الجمعُ ويُوَلّون الدّبر (آیۀ ٤٥ از سورۀ ٥٤: قمر) «بزودى جمع آنها به فرار و هزیمت مى‌روند و در حال فرار پشت مى‌كنند».
      و همان طور كه خدا خبر داده بود، بدون اختلاف واقع شد. و از جمله آیۀ ٢٧ از سورۀ ٤٨: فتح: لتدخلنّ المسجدالحرام انشاء اللَه آمنین محلّقین رؤوسکم و مقصّرین لاتخافون «انشاء اللَه در مسجد الحرام البتّه داخل مى‌شوید، در حالى كه در امن و امان مى‌باشید و سرهاى خود را مى‌تراشید و موهاى خود را كوتاه مى‌كنید بدون هیچگونه ترس و دهشتى» و همان طور كه خبر داده شده بود این واقعه به وقوع پیوست. و از جمله آیۀ ١ و ٢ از سورۀ ١١٠نصر: إِذا جاءَ نَصْرُ اللَهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَهِ أَفْواجاً «زمانى كه نصرت خداوندى و فتح آمد و دیدى كه مردم فوج فوج در دین خدا وارد مى‌شوند». و امر در این حادثه نیز همینطور بود كه خدا گفت. و از جمله آیۀ: وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَهُ بِما نَقُولُ (آیۀ ٨ از سورۀ ٥٨ مجادله: «و بعضى از منافقین در دلشان مى‌گویند: چرا خدا در برابر آنچه ما مى‌گوئیم، ما را عذاب نمى‌كند»؟ در اینجا خداوند از ضمیر و نیّت باطنى و درونى بعضى از اهل نفاق خبر مى‌دهد. و از جمله آیۀ ٦، از سورۀ ١٢: جمعه: قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ «بگو اى پیغمبر، اى كسانى كه یهودى هستید اگر چنین مى‌دانید كه شما فقط اولیاى خدا هستید نه سایر مردم، پس تمنّاى مرگ كنید اگر راست مى‌گوئید. و أبدا ایشان تمنّاى مرگ نمى‌كنند بواسطۀ اعمالى كه انجام داده‌اند و از پیش فرستاده‌اند و خداوند به حال ستمگران داناست». و امر نیز از همین قرار بود كه خداوند خبر داده است، زیرا یك نفر از ایشان چنان جرأتى را نكرد كه تمنّاى مرگ بنماید، و این عدم تمنّى، خبر رسول اللَه را اثبات كرد و صدق آن را آشكار نمود و امثال این قضایا كه اثبات نبوّت رسول اللَه را از راه اخبار به مغیبات مى‌كنند بسیار است كه اگر بخواهیم همه‌اش را ذكر كنیم به طول مى‌انجامد. ^

امام شناسی ج12

27
  • 1

  • و لیکن در این چند سال آینده (بین سه سال و نه سال) بعد از مغلوبیّتشان، غلبه خواهند کرد و فارسیان را شکست خواهند داد. امور واقعه قبلاً و بعداً همه از خداست و در آن روزى که رومیان غلبه کنند، مؤمنین خوشحال مى‌شوند».

    1. أقول: از جمله مواردى كه در قرآن كریم صراحةً اخبار پیغمبر اسلام و بقیّه پیغمبران را مستند به غیب نموده است یكى آیۀ ١٧٩ از سورۀ ٣: آل عمران است: وَ ما كانَ اللَهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ «سنّت خدا چنین نیست كه شما را بر غیب مطّلع كند و لیكن خداوند هر كدام از رسولانش را كه اراده كند براى علم غیب اختیار و انتخاب مى‌نماید». و دیگرى آیۀ ٤٩، از سورۀ ١١: هود: تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ «این اخبارى كه ما به تو وحى كردیم اخبارى از غیب بود كه پیش از اخبار ما، نه تو از آنها خبرى داشتى و نه قوم تو، پس شكیبائى پیشه كن، حقّاً عاقبت محمود و پسندیده مختصّ متّقیان است». این آیه را خداوند، پس از بیان داستان نوح و طوفان و غرق شدن متمردان بیان كرده است. و دیگرى آیۀ ١٠٢، از سورۀ ١٢: یوسف: ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ «این خبرى را كه ما به تو به طور وحى فرستادیم از اخبار غیب بوده است و تو در حضور آنها نبودى در وقتى كه در تصمیم خود همداستان شدند و ایشان مكر و خدعه مى‌نمودند». این آیه را در اواخر سوره یوسف بعد از بیان قصّه یوسف و به چاه افتادن و فروخته شدن در بازار مصر و سپس سلطنت مصر و وصال با یعقوب بیان مى‌كند. و دیگرى آیۀ ٤٤ از سورۀ ٣: آل عمران: ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ «این خبر كه به تو وحى كرده‌ایم اخبار غیب بوده است و تو در حضور آنها نبودى در وقتى كه ایشان تیرهاى قرعه را مى‌انداختند تا كدام یك از آنها متكفّل امر مریم شود». این آیه را بعد از بیان جریان تولّد حضرت مریم و دعاى حضرت زكریّا در حال پیرى براى اولاد پیدا كردن بیان نموده است. و دیگرى آیۀ ٣، از سورۀ ٦٦: تحریم: وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى‌ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ: مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ «و به یاد آر زمانى را كه پیغمبر ما با بعضى از زنان خود راز مى‌گفت. چون آن زن، راز پیغمبر را فاش كرد و خداوند پیامبر را بر فاش شدن آن مطالب پنهان مطّلع ساخت، پیغمبر بعضى از آنها را به آن زن خبر داد و از بعضى دیگر صرف نظر نمود. چون رسول خدا بعضى از آنها را كه خدا خبر داده بود به زوجه گفت و او را از فاش كردن ^

امام شناسی ج12

28
  • 1

  • از «خرائج و جَرائح» قطب راوندى، از محمّد بن فضل هاشمى، از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت است که: آنحضرت به ابن هذاب نگاهى نموده، گفتند: «اگر

    1. مطلب پنهانى مطّلع نمود، آن زن گفت: چه كسى تو را از این فاش كردن راز خبردار كرده است؟ رسول خدا گفت: خداوند علیم و خبیر مرا آگاه گردانیده است». این آیه دربارۀ حفصه دختر عمر بن خطّاب نازل شده است و سورۀ تحریم دربارۀ عائشه و حفصه مى‌باشد. و دیگرى آیۀ ٢٧ از سورۀ ٤٨: فتح: لَقَدْ صَدَقَ اللَهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَهُ آمِنِينَ «حقّاً و تحقیقاً خدا به رسول خود راست گفت دربارۀ آن رؤیا و خوابى كه دیده بود كه: شما البتّه در مسجد الحرام انشاء اللَه در حال أمن و أمان داخل مى‌شوید». و دیگرى آیۀ ٨٥ از سورۀ ٢٨: قصص: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى‌ مَعادٍ «حقّا آن كسى كه قرآن را بر تو تثبیت كرد، البتّه تو را به بازگشتگاه تو عود خواهد داد». و دیگر مواردى است كه پیغمبر اكرم در قرآن كریم در مقام تحدّى و اعجاز قرآن اخبار به غیب كرده‌اند كه هر كس مى‌تواند یك سوره و یا ده سوره مثل آن بیاورد و هیچكس نیاورد. آیۀ ٣٨ از سورۀ ١٠: یونس: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ. و آیۀ ١٣ از سورۀ ١١: هود: فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ. و دیگرى دربارۀ وعدۀ فتوحات و غنائم عظیم فرموده است در آیۀ ٢٠از سورۀ ٤٨: فتح: وَعَدَكُمُ اللَهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها «خداوند به شما وعدۀ غنیمت‌هاى بسیارى را داده است كه آنها را خواهید گرفت». و دیگرى اخبار به آنكه خداوند آن حضرت را از گزند و آسیب منافقان محفوظ مى‌دارد، آیۀ ٦٧ از سورۀ ٥: مائده: وَ اللَهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ «و خداوند تو را از مردم حفظ كند». و آیۀ ٤٢ از سورۀ ٥: مائده: وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً «و اگر تو از ایشان اعراض كنى و روى خود را بگردانى هیچگاه نمى‌توانند مختصر ضررى هم به تو برسانند». و دیگرى مثل اخبار آن حضرت به كفر ابو لهب و جهنّمى بودن او، آیۀ ٣ از سورۀ ١١١: مسد: سَيَصْلى‌ ناراً ذاتَ لَهَبٍ «بزودى در آتش شعله‌ور خواهد سوخت». و دیگرى اخبار به حفظ خدا آن حضرت را از آزار مشركین عرب هنگامى كه مسلمین را روى ریگ‌هاى داغ عربستان شكنجه مى‌دادند، مانند آیۀ ٩٤ و ٩٥ از سورۀ ١٥: حجر: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ «صداى خود را بلند كن به آنچه به تو امر شده است و از مشركین اعراض كن ما تو را از شرّ مسخره كنندگان كفایت مى‌كنیم». و بعضى از موارد دیگر كه در سورۀ فتح آمده است همچون: سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ ـ سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‌ مَغانِمَ ـ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا. در كتاب «راه سعادت» تألیف آیة اللَه فقید حاج میرزا أبو الحسن شعرانى رضوان اللَه علیه كه از ^

امام شناسی ج12

29
  • من به تو خبر دهم که در این چند روزه، خون یکى از أرحام تو ریخته مى‌شود و تو به مصیبت وى مبتلا مى‌شوى، آیا در این صورت مرا تصدیق مى‌کنى؟ گفت: نه، چون غیر از خداى تعالى، کسى را از غیب خبر ندارد. حضرت گفتند: مگر خدا نمى‌گوید: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى‌ غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضىٰ‌ مِنْ رَسُولٍ‌؟ بنابراین رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله و سلّم در نزد خدا پسندیده است، و ما ورثه همین رسولى هستیم که خدا او را بر آنچه میخواست از غیب خود مطّلع گردانیده است فَعَلَّمَنَا مَا کَانَ وَ مَا یکُونُ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ»1: و رسول خدا از تمام وقایع گذشته و آینده تا روز قیامت ما را خبر داده و آنها را به ما تعلیم نموده است».

  • و اخبار وارده در این موضوع از حدّ إحصاء بیرون است و مفاد و مدلول آنها اینست که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله و سلّم از وحى خداوندى علم غیب را گرفته‌اند و ائمّۀ طاهرین سلام اللَه علیهم اجمعین از طریق وراثت رسول خدا بر علوم غیبیّه مطّلع شده، و از این راه اخذ کرده‌اند. علوم غیبیّه‌اى که از حضرت امیرالمؤمنین علىّ بن أبی طالب علیه السّلام نقل شده، و در کتب احادیث، و تواریخ، و تفاسیر، و سِیَر، و سنن وارد شده است و خاصّه و عامّه بدان معترف و از مسلّمات یقینیّه شمرده‌اند بسیار است و چون همۀ آنها از شمارش خارج است ما در اینجا به مقدار مختصرى از آن اکتفا مى‌نماییم:

  • در «مروج الذهب» در وقایع سنۀ ١٨٣ ذکر کرده است که: در این سال هارون الرّشید حج کرد و این آخرین حجّى بود که نمود. چون هارون در مراجعت خود از کوفه عبور کرد ابو بکر بن عیّاش که از رؤساء بلند مرتبۀ اهل علم بود، گفت: لاَ یعُودُ إِلَی هَذَا الطَّرِیقِ‌، وَ لاَ خَلِیفَةٌ مِنْ بَنِی الْعَبَّاسِ بَعْدَهُ أبداً‌. «هارون دیگر به حجّ بیت اللَه الحرام نمى‌رود، نه او و نه خلیفه‌اى بعد از او از خاندان بنى عبّاس تا ابد».

  • به او گفته شد: آیا این کلام را از غیب مى‌گوئى؟ گفت: آرى. گفته شد: آیا به

    1. ^ كتب مفیده است از ص ٤٩ تا ٧٤ بیست و هفت خبر غیب و پیشگوئى را از رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله بیان مى‌كند.
      ٣. در تفسیر أدنی الأرض قول دیگری نیز هست که آن نزدیکترین محلّ به قسطنطنیّه می باشد و بحث مفصّل آن در «نور ملکوت قرآن» ج ٤، ص ٣١٧ تا ص ٣٢٩ آمده است (م)
      «المیزان فى تفسیر القرآن» ج ٢٠، ص ١٣٥.

امام شناسی ج12

30
  • وحى مى‌گوئى؟! گفت: آرى! گفته شد: به تو وحى نازل شده است؟ گفت: نه، به محمّد صلّى اللَه علیه و آله وحى نازل شده است، و همچنین امیرالمؤمنین علىّ بن ابی طالب علیه السّلام که در این موضع کشته شده است از محمّد خبر داده است ـ و با دست خود اشاره کرد به محلّى که على علیه السّلام در کوفه در آنجا کشته شده است‌1.

  • صاحب کتاب «مروج الذَّهب» علىّ بن حسین مسعودى است که در سنۀ ٣٤٦ فوت کرده است و این کتاب را در حدود سنۀ سیصد و سی هجرى تصنیف کرده است، یعنى سیصد و بیست سال قبل از انقراض دولت بنى عبّاس به دست هلاکوخان و قتل المستعصم باللَه آخرین خلیفۀ ایشان. و ابو بکر بن عیّاش در سنۀ ١٨٨ که در اواخر قرن دوّم هجرى است یعنى ٤٦٨ سال قبل از انقراض آنها این خبر را از امیرالمؤمنین علیه السّلام ذکر مى‌کند. و عجیب اینجاست که در این مدتِ قریب به پنج قرن، یک نفر از خلفاى بنى عبّاس براى حج و زیارت بیت اللَه نرفت.

  •  ** *

  • گفتار غیبى امیرالمؤمنین علیه السّلام به خولۀ حنفیه‌

  • قطب راوندى در «خرائج و جرائح» از دِعْبل خُزاعى، از حضرت امام رضا، از پدرش، از جدّش علیهم السّلام روایت کرده است که آن حضرت گفتند: من در محضر حضرت باقر علیه السّلام بودم که جماعتى از شیعیان که از جملۀ آنها جابر بن یزید بود، وارد شدند و گفتند: آیا پدرت علىّ بن ابی طالب به امامت اوّلى و دومى راضى بود؟ حضرت باقر گفتند: نه، بار پروردگارا. گفتند: پس چرا در صورت عدم رضایت در اسیران آنها که از جمله خولۀ حنفیّه است نکاح کرده است!

  • حضرت باقر علیه السّلام گفتند: اى جابر بن یزید، برو در منزل جابر بن عبد اللَه انصارى و به او بگو: محمّد بن على تو را مى‌خواند. من به منزل او آمدم و در را کوفتم، جابر بن عبداللَه از درون خانه گفت: صبر کن اى جابر بن یزید! من با خود گفتم: از کجا جابر بن عبداللَه مى‌داند که من جابر بن یزید مى‌باشم با آنکه این دلائل‌

    1. «مروج الذهب» طبع مصر، مطبعة السَّعادة، سنۀ ١٣٦٧، ج ٣، ص ٣٥٣ و ص ٣٥٤.

امام شناسی ج12

31
  • و مغیبات را غیر از أئمّه أهل البیت از آل محمّد صلّى اللَه علیه و آله کسى نمى‌داند، و سوگند به خدا که چون بیرون آید از او مى‌پرسم. چون بیرون آمد من از او پرسیدم: از کجا دانستى که من جابر بن یزیدم با آنکه من بر در خانه بودم و تو داخل بودى؟!

  • جابر بن عبد اللَه گفت: مولاى من: باقر علیه السّلام دیشب به من خبر داد که او امروز از حنفیّه مى‌پرسد و من او را به نزد تو مى‌فرستم در صبح فردا انشاء اللَه و تو را مى‌خوانم. من گفتم: راست گفتى مطلب همینطور است.

  • جابر بن عبد اللَه گفت: اینک ما را ببر. ما حرکت کردیم تا به مسجد رسیدیم. چون نظر مولایم باقر علیه السّلام به ما افتاد و نگاهى به ما کرد به آن جماعت گفت: برخیزید و از شیخ (پیر فرتوت) بپرسید او شما را از آنچه دیده است و شنیده است و به او روایت شده است با خبر مى‌گرداند.

  • آنها گفتند: اى جابر آیا امام تو: علىّ بن ابی طالب به امامت پیشینیان از او راضى بوده است؟ جابر گفت: نه، بار پروردگارا. گفتند: در صورت عدم رضایت چطور در اسیران آنها خَوْلَه را نکاح کرده است؟

  • جابر گفت: آه آه! من ترسان بودم از اینکه بمیرم و جریان این واقعه را از من کسى نپرسد! اینک که شما پرسیدید، بشنوید و حفظ کنید. من حضور داشتم در وقتى که اسیران را وارد کردند و در میان آنها حنفیّه بود. چون نگاهش به جمعیّت مردم افتاد به قبر و تربت رسول اللَه صلّى اللَه علیه و آله رفت و در آنجا ناله کرد نالۀ سوزناکى و صیحه زد و با گریه و بکاء صداى خود را بلند کرد و پس از آن ندا کرد: السَّلاَمُ عَلَیکَ یا رَسُولَ اللَهِ، صَلَّی اللَهُ عَلَیکَ!هَؤُلاَءِ أُمَّتُکَ سَبَتْنَا سَبْیَ النَّوْبِ وَالدَّیلَمِ‌، وَاللَهِ مَا کَانَ لَنَا إلَیهِمْ مِنْ ذَنبٍ إلاَّ الْمَیْلُ إلِی أهْلِ بَیتِکَ!فَحُوِّلَتِ الْحَسَنَةُ سَیئَةً‌، وَالسَّیئَةُ حَسَنَةً‌، فَسُبِینَا‌.«سلام بر تو اى رسول خدا، صلوات خدا بر تو اى رسول خدا، این مردم که امّت تو هستند ما را مانند اسیران نَوْبه و دیلم اسیر کردند. سوگند به خدا که ما نزد ایشان گناهى نداشتیم مگر میل به اهل بیت تو. بنابراین حَسَنَه و خوبى به بدى و سیّئه مبدّل شد، و سیّئه و بدى بجاى حسنه و خوبى نشست». سپس روى خود را به‌

امام شناسی ج12

32
  • مردم نمود و گفت: چرا شما ما را اسیر کرده‌اید درحالى‌که مى‌گوئیم: أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَهِ؟ گفتند: به جهت آنکه شما از دادن زکات مال خود دریغ کرده‌اید!

  • خَوْله گفت: فرض کنید که: مردان ما زکات مال خود را به شما نداده‌اند؛ زنان مسلمان بى‌گناه به چه گناهى اسیر شوند؟ در این حال هر یک از آن جماعت، یک زن از آن اسیران را براى خود انتخاب کرد و آن شخص سخنگو چیزى نمى‌گفت گویا قطعۀ سنگى در دهان او افتاده است و قدرت بر سخن ندارد. خالد بن غسّان و طَلْحَه میل به تزویج با خوله را نمودند و هر کدام یک لباس بر سر او انداختند. او گفت من برهنه و عریان نیستم تا شما مرا بپوشانید. گفته شد: این دو نفر قصد نکاح با تو را به عنوان اسارت دارند و این افکندن لباس براى علامت مزایده است که هر کدام تو را بیشتر بخرند تو براى او بوده باشى!

  • خَوْله گفت: هیهات! این نیّتى است که محال است صورت عمل بپوشد. مالک من نمى‌تواند بشود و شوهر من نمى‌گردد مگر آن کس که از گفتار من در هنگامى که مادرم مرا زائید خبر دهد! مردم همه سکوت اختیار کردند و بعضى به دیگرى نگاه مى‌کردند و از این سخن او عقلهایشان به بهت افتاد و زبانهایشان لال شد و آن جماعت در کار این زن در دهشت افتادند.

  • ابو بکر گفت: چرا شما حیرت زده شده‌اید و دیگر فکرتان کار نمى‌کند! این جاریه زنى است از بزرگان قوم خودش و به این جریاناتى که به وقوع پیوسته و مشاهده کرده است عادت نداشته است فلهذا جزع و وحشت او را فرا گرفته و چیزى را بر زبان مى‌راند که راهى براى تحصیل آن نیست.

  • خَوْله گفت: سخنى بیجا بر زبان راندى و تیرى را بدون مقصد و هدف پراندى! قسم به خدا مرا جَزَع و فَزَع فرا نگرفته است. و قسم به خدا من غیر از حق چیزى نگفته‌ام و مطلبى غیر از راستى و درستى بر زبان نیاورده‌ام و سوگند به صاحب این قبر و این مسجد، نه دروغ گفته‌ام و نه دروغ به من گفته شده است.

امام شناسی ج12

33
  • این سخنان را بگفت و ساکت شد.

  • خالد بن غسّان و طلحه که در تملیک وى حاضر به مزایده بودند چون این بشنیدند لباس‌هاى خود را برداشتند و او در کنارى از جمعیّت نشست. در این حال علىّ بن أبی طالب علیه السّلام وارد مسجد شد. حال خوله را به او گفتند. حضرت گفتند: خَوْله در آنچه مى‌گوید راست گفته است. حال او و شرح قصّۀ او در حالیکه مادرش او را زائید چنین و چنان است و فرمودند: آنچه که او در حال تولّدش از شکم مادرش گفته است چنین و چنان است، و تمام این قضایا در لوحى که با اوست مکتوب است.

  • خَوْله لوحى را که با خود او بود، به نزد آن جماعت افکند در آن وقت که گفتار امیرالمؤمنین علیه السّلام را شنید. لوح را بر علىّ بن ابیطالب قرائت کردند نه یک حرف زیاد بود، و نه کم.

  • ابو بکر به حضرت گفت: اى ابو الحسن، این کنیزک را براى خودت بردار؛ خداوند خیر و برکت را در وى براى تو مقدّر کند. در این حال سلمان از جاى خود برخاست و گفت: قسم به خدا در این قضیّه هیچکس منّتى بر امیرالمؤمنین علیه السّلام ندارد بلکه منّت براى خدا و رسول او و امیرالمؤمنین است. قسم به خدا علىّ علیه السّلام این جاریه را براى خود برنداشت مگر با معجزۀ قاهر و علم روشن و فضل و شرفى که بر فضل هر ذى فضیلتى غلبه دارد و آن فضیلت‌ها در برابر او عاجزند.

  • پس از سلمان، مقداد برخاست و گفت: چه شده است که چون خداوند راه هدایت را به آنها بنمایاند آن را ترک مى‌کنند و راه ضلال و کورى را مى‌پیمایند؟ هیچ گروه و فرقه‌اى نیستند مگر آنکه دلائل امیرالمؤمنین علیه السّلام براى آنها آشکار شده است!

  • و ابوذر گفت: اى شگفتا از کسى که با حق معاندت مى‌ورزد! و هیچ وقتى نبوده است مگر آنکه على نظرى به بیان حق داشته است؛ أیُّهَا النّاس، خداوند براى شما فضیلت اهل فضل را مبیّن کرده است، و سپس گفت: یا فُلان! آیا تو بر أهل‌

امام شناسی ج12

34
  • حقّ، در حقوق خودشان که به ایشان واگذار مى‌کنى، منّت مى‌نهى در حالى که ایشان به آنچه در دست توست سزاوارتر و أحقّ مى‌باشند؟!

  • و عمّار گفت: من با شما خدا را شاهد مى‌گیرم و مناشده و محاجّه مى‌نمایم! آیا ما به علىّ بن ابی طالب در زمان حیات رسول خدا به إمارت مؤمنین سلام نکردیم

  • و به وى السَّلاَمُ عَلَیک یَا امیرالْمُؤمِنین نگفتیم؟!

  • در اینحال عُمَر او را از کلام بازداشت و ابو بکر برخاست و خَوْله را به خانۀ اسماء بنت عُمَیْس فرستاد و گفت: از این زن نگهدارى کن و احترام او را حفظ کن و محلّ و منزلت او را گرامى بدار.

  • خَوْله پیوسته در نزد أسماء بود تا برادرش آمد و علىّ بن ابیطالب علیه السّلام او را با حضور و اجازۀ برادرش تزویج کردند. و دلیل بر علم امیرالمؤمنین و فساد گفتار آن جماعتى که مى‌گویند خَوْله از راه اسارتِ خلفاء به نکاح امیرالمؤمنین درآمده است آن است که امیرالمؤمنین با خَوْله از راه ازدواج و عقد نکاح کرده‌اند نه از راه استرقاق و اسارت.

  • آن جماعت به جابر گفتند: خداوند تو را از حرارت آتش حفظ کند همانطور که تو ما را از حرارت شک حفظ کردى‌1.

  • و سیّد هاشم بحرانى در «مدینَةُ الْمَعاجز» از کتاب «سَیِرُ الصَّحابة» با سند متّصل خود، از حضرت باقر علیه السّلام، این داستان را به شرح مبسوط‌ترى روایت مى‌کند2.

  • و ابن شهرآشوب، در «مناقب» در باب إخبارُهُ بِالْفِتَنِ و المَلاحِم، مرسلاً از حضرت باقر علیه السّلام روایت مى‌کند و در این خبر این طور وارد است که چون خالد و

    1. «خرائج و جرائح» ص ٢٢٨ و ص ٢٢٩، طبع رحلى در مجموعه‌اى كه با «اربعین» مجلسى و «كفایة الأثر» شیخ على بن محمّد خزّاز، در یك جلد تجلید شده است، و نیز مجلسى در «بحار» طبع كمپانى ج ٩، ص ٥٨٢ از «خرایج» روایت مى‌كند.
    2. «مدینة المعاجز» ص ١٢٨ و ص ١٢٩ حدیث الحادى و السّتُّون و ثلاثمائة.

امام شناسی ج12

35
  • طلحه بر سر او لباس انداختند گفت: اى مردم، من عریان نیستم تا شما مرا بپوشانید و سائل نیستم تا بر من تصدّق دهید! زبیر گفت: آنها قصد خودت را داشتند.

  • خَوْله گفت: شوهر من نیست مگر آن کس که به من خبر دهد کلامى را که به مادرم در وقت زائیدنش گفته‌ام. حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدند و گفتند: اى خَوْله، کلام مرا بشنو و جوابت را دریاب! در وقتى که مادرت به تو آبستن بود و درد زائیدن او را گرفت و امر زائیدن بر او دشوار آمد ندا در داد: بار پروردگارا، مرا سلامت بدار در زائیدن این فرزندى که او را نیز سالم به دنیا مى‌آورى! و بنابر این دعاى نجات تو از سوى مادرت پیشى گرفته است. و چون تو را زائید تو از محلّ وقوعت او را ندا دادى: لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَه، چرا دعا براى من نکردى؟ و بزودى مالک امر من مى‌شود سیّد و سالارى که براى من پسرى از او به دنیا خواهد آمد!

  • مادرت این گفتارت را در لوحى مسین نوشت و در جائى که به دنیا آمدى دفن کرد. در آن شبى که مادرت مى‌خواست غیبت کند (روحش جدا شود ـ خ ل) بدین لوح وصیّت کرد و چون مى‌خواستند تو را اسیر کنند تو همّى و غمى نداشتى بغیر از آنکه این لوح را برگیرى و برگرفتى و بر بازویت بستى! اینک بیاور آن لوح را که من صاحب آن هستم! و من امیرالمؤمنین مى‌باشم و من پدر آن پسر مبارک هستم که نامش مُحَمَّد است. تا آخر روایت که دارد: این زن نزد أسماء بود تا برادرش آمد فَتَزَوَّجَهَا مِنْهُ وَ أمْهَرَها أمِیرُالْمُؤمِنینَ علیه السّلام وَ تَزَوَّجَها نِکَاحًا1 «و امیرالمؤمنین او را از برادرش ازدواج کردند و براى او مهریّه معیّن نمودند و نکاح او از راه تزویج صورت گرفت».

  • در اینجا ابن شهرآشوب که این خبر و سایر أخبار غیبیّه امیرالمؤمنین علیه السّلام‌

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٣٢ و ٤٣٣

امام شناسی ج12

36
  • را نقل کرده است میگوید: تمام این روایات إخبار به غیب است که رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلم سرّاً به امیرالمؤمنین رسانده است از آنچه که خدا سرّا به او اطلاع داده است همانطور که خداى تعالى مى‌گوید: عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَى‌ غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‌ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَ أَحْصَى‌ کُلَّ شَیْ‌ءٍ عَدَداً. و پیغمبر نیز در إعطاء این علوم غیبیّه بر وصىّ خود، بخل نورزید همان‌طور که خداى تعالى مى‌گوید: وَ مَا هُوَ عَلَى الْغَیْبِ بِضَنِینٍ‌1 «پیغمبر بر ارائۀ مطالب و علوم غیبیّۀ خود بخیل نیست». و امیرالمؤمنین علیه السّلام نیز بر امامان و پیشوایانى که اولاد او بوده‌اند بخل نورزید. و أیضاً نمى‌تواند اینگونه اخبارها را بدهد مگر آن کس که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله او را به عنوان وصایت و خلافت پس از خودش منصوب نموده باشد2.

  • جدّ أعلاى خَوْله چون حَنَفِیَّةِ بن لجیم بوده است او را خَوْلۀ حنفیّه گویند و پسرش محمّد را براى آنکه با سایر پسران امیرالمؤمنین علیه السّلام بالاخص حَسَنَیْن علیه السّلام ممتاز و جدا شود مُحمَّد بن حَنَفِیَّهِ گویند. محمّد، از حَسَنَیْن علیهما السّلام گذشته شجاعترین و عالم‌ترین و زاهدترین اولاد امیرالمؤمنین علیه السّلام بوده است و در جنگ جَمل و صفّین لواى حضرت به دست او بوده است.

  • ابن خلّکان نسب مادرش خَوْله را این طور نگاشته است: خوله دختر جعفر بن قَیْس بن مَسْلَمَة بن عَبْداللَه بن تَغْلِبةَ بن یَرْبُوع بن تَغْلِبَة بن الدُّؤل بن حَنَفِیَّة بن لجیم و ابن أبی الحدید‌، به دنبال آن گوید: ابن صَعْب بن عَلِىِّ بن بَکْرِبن وائل‌3. خَوْله در زمان ابوبکر، در ضمن جنگ‌هاى رِدَّه اسیر شد و او را به مدینه آوردند و شرح وى را دانستیم.

    1. آیۀ ٢٤، از سورۀ ٨١: تكویر.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٣٣.
    3. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر و افست بیروت، دار المعرفة، دار الكاتب العربى، دار إحیاء التّراث العربى ج١، ص٨١ بجاى تَغْلِبة در هر دو مورد ثَعْلَبه و بجاى عبد اللَه، عُبَید ضبط كرده است.

امام شناسی ج12

37
  • باید دانست که جنگ‌هاى ردَّه که در زمان ابوبکر به وقوع پیوست بر دو گونه بوده است: اوّل به علّت ارتداد واقعى آنها از دین اسلام همچون جنگ با مُسیلمۀ کذّاب و با عنسى کذّاب و با طُلیحه و غیرهم. دوم به علت عدم تمکین آنها از خلافت ابو بکر.

  • علامت قسم اوّل آن بود که آنها اقامۀ نماز نمى‌کردند و اذان نمى‌گفتند و به سایر شعائر دین عمل نمى‌کردند. و علامت قسم دوم آن بود که آنها اذان و اقامه مى‌گفتند و اقامۀ نماز مى‌نمودند ولى از دادن زکات به خلیفۀ وقت خوددارى مى‌نمودند و مى‌گفتند: پیامبر براى خود وصى تعیین نموده است، و ما زکات خود را به وصىّ او مى‌دهیم و تا وقتى که آن وصى از ما نپذیرد ما از اداء زکات به صندوق خلیفۀ جعلى خوددارى مى‌کنیم. جنگ خالد بن ولید با قبیلۀ بنى یربوع که همان حنفیّه هستند و مالک بن نُوَیره از آن قبیله بوده است و خَوْلَۀ حَنفیّۀ نیز در ضمن همین جنگ به اسارت درآمده، از این قبیل بوده است.

  • مالک بن نُوَیْره در زمان رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله به مدینه آمد و در حضور آنحضرت مشرّف به اسلام شد و از رسول خدا سفارش و وصیّتى خواست. حضرت او را وصیّت به امیرالمؤمنین علیه السّلام کردند و خودش با گوش خود از رسول خدا امامت و وصایت و خلافت امیرمؤمنان را شنیده بود، و از طرفى رئیس قبیله و بلند همّت و شاعر بود.

  • چون رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله رحلت کردند با جماعتى از بنى تمیم به مدینه آمد و دید ابوبکر بر منبر رسول خداست و به او گفت: مَنْ أرْقَاکَ هَذَا الْمِنْبَرَ وَ قَدْ جَعَلَ رَسُولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله عَلِیا وَصِیهُ وَ أَمَرَنِی بِمُوَالاَتِهِ‌. «چه کسى تو را بر این منبر برده است در حالى که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله على را وصىّ خود قرار داده است و مرا امر به موالات او نموده است»؟

  • أبوبکر امر کرد تا او را از مسجد بیرون کنند. و قُنْفُذ بن عُمَیْر و خالد بن ولید او را از مسجد بیرون کردند. مالک به قبیلۀ خود برگشت و به مردم قبیلۀ خود که‌

امام شناسی ج12

38
  • مى‌خواستند از اداء زکات خوددارى کنند، نصیحت کرد و گفت: ما مسلمانیم و این دین را پذیرفته‌ایم و لیکن شما زکات خود را نگهدارید تا به وصىّ او برسانیم.

  • کشتن خالد، مالک بن نویره را و زناى با همسر او

  • ابو بکر، خالد بن ولید را به سوى او گسیل داشت و به خالد گفت: مى‌دانى اخیراً مالک به ما چه گفت؟ من نگرانم از آنکه او شکافى بر علیه ما براى ما وارد کند که قابل التیام نباشد. تو او را بکش!

  • خالد به بطاح آمد و در آنجا کسى را براى معارضه نیافت و لشگریانش به او گفتند: ما دیدیم که: این قوم، اذان گفتند و إقامۀ نماز نمودند و از جملۀ آنها أبُوقُتادة حَارِثُ بْنُ رِبْعی هم قبیلۀ با بَنی سَلَمه در نزد خالد بن ولید شهادت داد که: من نماز و اذان آنها را دیدم و شنیدم. معذلک خالد گوش نداد. چون شب شد و به آنها امان داد که چون شما مسلمانید سلاحهاى خود را بردارید! چون اسلحه را زمین گذاردند، مالک بن نُوَیْره و چندین تن از بنى ثَعْلبة بن یربوع را که از جملۀ آنها عاصم و عُبَیْد و عَرین و جعفر بودند گردن زد، و سرهاى آنها را سه پایه براى دیگ ساخته بر روى آنها غذا پخت و در همان شب با زوجه مالک: اُمّ تَمیم دختر مِنهال که او را دیده بود و شیفتۀ جمال دل‌آراى او شده بود در آویخت و همبستر شد. گویند که اُمّ تمیم از زیباترین زنان عصر خود بوده است و مالک به عیالش در وقت کشتنش گفت: تو با ارائۀ چهرۀ خوب خود موجب قتل من شدى!

  • ابو قتاده به خالد گفت: تو مسلمان بى‌گناهى را کشتى و همان شب با عیال او آمیزش کردى، سوگند به خدا که مادام العمر در جنگى که خالد رئیس آن باشد شرکت نخواهم کرد. و به سرعت سوار اسب شد و به مدینه آمد و جریان را به ابوبکر گزارش داد ولى ابو بکر اعتنائى به گفتار وى ننمود.

  • عمر که از دوستان و هم سوگندان مالک بن نُوَیْره در جاهلیّت بود به غضب آمد و نزد ابو بکر رفت و اصرار کرد که باید خالد را بکشى و رجم (سنگسار) کنى زیرا مسلمان را کشته است و با زن او زنا نموده است.

  • ابو بکر گفت: هِیهِ یَا عُمَرُ‌، تَأوَّلَ وَ أخْطَأ‌، فَارْفَعْ لِسَانَکَ عَنْ خَالِدٍ‌.«دست از گفتارت‌

امام شناسی ج12

39
  • بردار اى عمر، اشتباه فهمیده و خطا نموده است. زبانت را از انتقاد دربارۀ خالد باز دار». عمر گفت: اینک که او را نمى‌کشى، پس او را از این سمت ریاست لشکر معزول کن! ابو بکر گفت: لاَ‌، یَا عُمَرُ‌، لَمْ أکُنْ لأشِیمَ سَیفًا سَلَّهُ اللَهُ عَلَی الْکَافِرینَ «نه، من وى را عزل نمى‌کنم و هیچگاه من مردى نیستم که شمشیرى را که خداوند بر روى کافران برهنه کرده و کشیده است در غلاف نمایم».

  • چون خالد از سفر بازگشت داخل مسجد شد و لباسى بر تن داشت که از رنگ زنگ آهن پوشیده شده بود. و بر عمامۀ خود چند چوبۀ تیر فرو کرده بود. عمر از جا برخاست و تیرها را از عمامه‌اش کشید و شکست و گفت: أرِیاءُ؟ قَتَلْتَ امْرَء‌اً مُسْلِمًا ثُمَّ نَزَوْتَ عَلَی امْرَأتِهِ! وَ اللَهِ لأرْجُمَنَّکَ بِأحْجَارِکَ‌. «آیا خودنمائى و ریا مى‌کنى! مرد مسلمانى را کشته‌اى و سپس بر زنش جهیدى! قسم به خدا تو را سنگسار مى‌کنم». و خالد چیزى نمى‌گفت و چنین مى‌پنداشت که ابو بکر هم با عمر هم عقیده است. چون خالد با ابوبکر خلوت کرد و ابوبکر او را معذور دانست و از نزد وى بیرون آمد رو کرد به عمر و گفت: هَلُمَّ إلَیَّ یَابْنَ اُمَّ شَمْلَةَ‌. «بیا به سوى من تا ببینم چه قدرت دارى اى پسر زن فقیر و خرقه پوش»! و این جسارتى بود که به عمر کرد.

  • بالجمله أبوبکر دیۀ مالک بن نُوَیره را از بیت المال پرداخت. اصحاب ما ـ رضوان اللَه علیهم ـ این حادثه را یکى از مطاعن ابوبکر مى‌شمرند و از جهاتى عدیده مورد اشکال و زیر سؤال‌هاى لا ینحل قرار داده‌اند. از جمله آنکه: فرضاً مالک واجب القتل بود به واسطۀ امتناع از دادن زکات، ولى شکى نیست که زنان و ذرارى آنها مسلمان بودند و مرتدّ شدن مردان به منع از اداى زکات موجب کفر زنان و ذرارى آنها نمى‌شود، وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى‌1. فرضاً ابو بکر خالد را در

    1. این آیۀ مباركه در پنج جاى قرآن آمده است و معنایش این است: «هیچ باركشى بار دیگرى را نمى‌كشد». كنایه از آنكه گناهان و بارهاى معصیت هر كسى متعلّق به اوست، و دیگرى مسئول آنها نیست.

امام شناسی ج12

40
  • کشتن مالک معذور پنداشته است ولى در اسارت زنان و ذرّیّۀ آنها چه عذرى براى خالد و یا براى مُحامی و مُدافع او ابو بکر مى‌توان دانست؟ آیا غصب فروج و زنا با زن مسلمان و غارت اموال آنها جایز است؟

  • فلهذا عمر علاوه بر آنکه سوگند یاد کرده بود که در زمان قدرت و تمکّن خود، خالد را قصاص کند و بکشد، قسم خورده بود که زن‌هاى اسیر را با اموال غارت شده به صاحبانش برگرداند، و همین کار را هم نسبت به اموال و اسیران نمود. اوّلاً در سهمیّه‌اى که از آن اموال به او رسید تصرف نکرد. ثانیاً آنها را با بقیّۀ اموال و اسیران گرچه بعضى از زنهاى آنها آبستن بودند و به نقاط دور دست همچون نواحى شام و اطراف روم فرستاده شده بودند همه را جمع‌آورى کرده، به بنى ثَعلبة بْنِ یَربوع برگردانید.

  • ولى آیا خالد را هم قصاص کرد و او را سنگسار کرد؟ أبداً. از اینجا به دست مى‌آید که مؤاخذۀ او و معاتبۀ او با ابو بکر دربارۀ قتل مالک، به جهت عِرق دین و حمایت از شرع سیّد المرسلین نبوده است، بلکه به جهت دوستى و هم سوگندیى که با مالک داشته است بوده است.

  • کشتن خالد، سعد بن عباده را و نسبت دادن آن به جنّ‌

  • توضیح این مسأله آن است که: چون سَعْد بن عُباده‌1 رئیس قبیلۀ خَزْرَج از انصار مدینه پس از آن جریان مفصّلى که در سقیفۀ بنى ساعده به وقوع پیوست از بیعت با ابو بکر امتناع ورزید و دست‌اندرکاران و محامیان ابو بکر در صدد برآمدند از او اجباراً، بیعت گیرند، پسر سَعْد که نامش قَیْس بود به آنها گفت: من به شما نصیحتى مى‌کنم، از من بپذیرید. گفتند: آن نصیحت چیست؟ گفت: سَعْد قسم یاد کرده است که با شما بیعت نکند، و پدرم مردى است که چون قسم بخورد عمل‌

    1. ترجمۀ احوال او را در تراجم آورده‌اند و نسب او را در «الاصابة» و در «اُسْدُ الغابة» بدین‌گونه ذكر كرده‌اند: سعد بن عبادة بن دلیم بن حارثة بن حرام بن خزیمة بن ثعلبة بن طریف بن الخزرج بن ساعدة بن كعب بن الخزرج الأنصارى سیّد الخزرج (الاصابة، ج ٢، ص ٢٧ و اسد الغابة، ج ٢، ص ٢٨٣).

امام شناسی ج12

41
  • مى‌کند و در این صورت او بیعت نمى‌کند مگر آنکه کشته شود، و کشته نمى‌شود مگر آنکه تمام فرزندان او و اهل بیت او با وى کشته گردند، و آنها هم کشته نمى‌گردند مگر آنکه تمام قبیلۀ خزرج کشته شوند، و قبیلۀ خزرج نیز کشته نمى‌شوند مگر آنکه با آنها تمام قبیلۀ أوْس کشته شوند (زیرا هر دو از انصارند در قبال مهاجرین) و قبیلۀ أوْس و خَزْرج هم کشته نمى‌شوند مگر آنکه یمن با آنها کشته شوند. بنابراین با اصرار خود بر بیعت او، امر خودتان را که پا گرفته و محکم شده و تمام شده است خراب ننمائید. آنها نصیحت قیس بن سعد بن عباده را شنیدند و پذیرفتند و دیگر متعرّض سَعْد نشدند.

  • ولیکن سَعْد بن عُباده از مدینه بیرون رفت و دیگر در آنجا نماند و به شام سفر کرد و در قُراء غسّان که از نواحى دمشق بود وارد شد و غسّان از عشیره و طائفۀ سعد بودند. بیرون رفتن سعد نیز براى اطرافیان خلافت مسأله انگیز بود و بالأخصّ با مخالفت و عدم بیعت امیرالمؤمنین علیه السّلام و جمیع بنى هاشم و بسیارى از انصار و سرشناسان از مهاجرین، ایجاد نگرانى کرده بود. خالد بن ولید در آن هنگام در شام بود و در تیراندازى مشهور، در شام با یک نفر دیگر از قریش که او نیز در تیراندازى مهارت تام داشت به جهت امتناع سَعْد بن عباده از بیعت با قریش با یکدیگر همدست و همداستان شده شبى در سیاهى آن شب، خود را در بین درختى و شاخه‌هاى انگور مختفى نموده و در کمین نشستند. چون سعد بن عباده در مسیر خود از آنجا مى‌گذشت دو تیر به جانب او افکندند و دو بیت شعر سرودند و آن دو بیت را نسبت به جنّ دادند:

  • نَحْنُ قَتَلْنَا سَیِّدَ الْخَزْرَجِ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةٌ       ***       وَرَمَینَاهُ بِسَهْمَینِ فَلَمْ نُخْطِ فُؤَادَهْ

  • «ما سیّد خزرج: سعد بن عباده را کشتیم. به او دو عدد تیر پرتاب کردیم و در نشانه‌گیرى به قلبش خطا ننمودیم».

  • خوش‌خدمتى خالد به خلفاى اول و دوم‌

  • شبى در مدینه از درون چاهى این شعر را خواندند و مردم پنداشتند که این ابیات از جنّ است و آنها وى را کشته‌اند. عمر در وقت خلافت خود که بر اریکۀ

امام شناسی ج12

42
  • قدرت تکیه زده بود روزى در بعضى از باغهاى مدینه خالد بن ولید را دید و گفت: اى خالد، تو مالک بن نُوَیره را کشته‌اى. خالد گفت: یَا أمِیرَالْمُؤمِنینَ إنْ کُنْتُ قَتَلْتُ مَالِکَ بْنَ نُوَیرَةَ لِهَنَاتٍ کَانَتْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ فَقَدْ قَتَلْتُ لَکُمْ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ لِهَنَاتٍ کَانَتْ بَینَکُمْ وَ بَینَهُ‌.«اى امیر مؤمنان! من اگر مالک بن نویره را به جهت سوابق سوء و شرّى که بین من و او بود کشته‌ام، ولى به عوض آن سَعْد بن عُباده را به جهت سوابق سوء و شرّى که بین شما و او بود نیز کشته‌ام»!

  • عمر از این کلام بسیار خوشحال شد و به وجد و سرور آمد و برخاست و خالد را به سینۀ خود چسبانید و در آغوش گرفت و به او گفت: أَنْتَ سَیفُ اللَهِ وَ سَیفُ رَسُولِهِ‌.«تو شمشیر خدا هستى و شمشیر رسول خدا هستى».

  • و دیگر عمر متعرض خالد نشد، زیرا اینک دانست: قاتل سعد بن عباده، خالد بوده است و خون مالک را در إزاى خون سعد بن عباده گرفت و از جرم و خطاى خالد درگذشت با آنکه در دوران خلافتِ ابو بکر سوگند یاد کرده بود که اگر من متصدّى و متولّى امر مسلمین شوم تو را به پاس خون مالک قصاص مى‌کنم وَاللَهِ لَئِنْ وُلِّیتُ الأمْرَ لاُقیدَنَّکَ بِهِ! و علیهذا از آنچه بیان شد معلوم شد که: نه تنها عمر از مالک بن نویره دفاع نکرده است بلکه خود نیز در خون او شریک بوده است. زیرا در ایام اقتدار، همانند اقتدار ابوبکر، از قصاص خالد به جهت منافع دنیویّۀ خود اعراض کرد1.

  • قصّۀ مظلومیّت مالک بن نویره از اوّل امر مورد بحث و احتجاج بین علماى ما

    1. حلبى در سیرۀ خود، ج ٣، ص ٢٢٤، و ابن كثیر در تاریخ خود، ج ٧، ص ١١٥، آورده‌اند كه: اصل عداوت بین عمر و خالد بنابر روایت شعبى این بود كه: خالد پسر دائى عمر بود و آن دو در زمان بلوغ و نورسى با هم كشتى گرفتند و ساق پاى عمر شكست، معالجه نمودند و بهبود یافت (و در اینجا حلبی ادامه می‌دهد:). چون عمر به خلافت رسید، اوّلین چیزى را كه در نظر گرفت عزل خالد بود و گفت: هیچگونه ولایت امرى را از جانب من نخواهد داشت. و از همین روى براى أبو عبیدۀ جرّاح به شام نوشت كه اگر در این نسبتى كه به ما رسیده خالد ده هزار درهم به اشعث بن قیس داده است او ^

امام شناسی ج12

43
  • و مخالفین بوده است و در کتب کلامیّه و تواریخ از جمله «تاریخ طبرى»، «کامل» ابن أثیر جَزَرى، «رَوْضة الأحباب» عطاء اللَه، «نهایة العقول» فخر رازى، «شرح نهج البلاغۀ» ابن أبى الحدید، «استیعاب» عبد البرّ، «عِقد الفرید» ابن عبد ربّه، «مُغْنى» قاضى عبد الجبّار و کتب تفتازانى و قوشجى و شریف جرجانى و سیّد مرتضى در «شافى» و کتب علاّمۀ حلّى و کتب علاّمۀ مجلسى (ره) و غیرهم مذکور است و ما آنچه را که در اینجا آوردیم مختصرى است از طعن پنجم مجلسى بر ابو بکر که در «بحار الانوار» وارد شده است‌1 با جملاتى از «تاریخ طبرى»2.

  •  ** *

  • اخبار امیرالمؤمنین علیه السّلام به قتال ناکثین و قاسطین و مارقین‌

  • شیخ مفید در «ارشاد» گوید: و آنچه از این قبیل از إخبار به غیب از امیرالمؤمنین صلّى اللَه علیه و آله تحقّق پذیرفته است به حدّى است که کسى را توان انکار آن نیست مگر با حماقت و جهالت و بهتان و عناد. آیا نمى‌نگرى به‌ آنچه از اخبار کثیرۀ متظاهره و آثار منتشرۀ مستفیضه که کافّۀ علماء از امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل کرده‌اند که قبل از قتال او با فرقه‌هاى سه‌گانه، بعد از بیعتش گفت: أُمِرْتُ بِقِتَالِ النّاکِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ‌. «من مأموریّت دارم که با کسانى که نقض بیعت مى‌کنند و با کسانى که طریق عدوان و ستم را پیشه دارند و با کسانى که از دین خارج مى‌شوند کارزار کنم»؟ مقصود اصحاب جمل و اصحاب معاویه و خوارج نهروان‌اند که در

    1. ^تكذیب كند بر عمل خود بماند و اگر تكذیب ننماید او از مأموریت خود معزول است، عمامه‌اش را از سرش بردار و تمام اموال او را تنصیف نموده نصفش را بگیر. ابو عبیده اموال او را تنصیف كرد و نصفش را مصادره نمود تا به جائى كه یك لنگه كفش او را گرفت و یك لنگه را براى او باقى گذارد. و خالد مى‌گفت: سمعاً و طاعةً لأمیرالمؤمنین.
      «بحار الأنوار» طبع كمپانى، ج ٨، ص ٢٦٤ تا ص ٢٦٨ در تحت عنوان مطاعنُ أبى‌بكر و الاحتجاج بها على المخالفین بایراد الأخبار من كتبهم.
    2. «تاریخ الاُمم و الملوك» طبع مطبعۀ استقامت ١٣٥٧، ج ٢، ص ٥٠٢ تا ص ٥٠٤.

امام شناسی ج12

44
  • جنگ جمل و صِفّین و نهروان، با ایشان کارزار فرمود. و جریان واقعه بعینها همانطور شد که خبر داده بود1.

  • و چون طلحه و زبیر بعد از بیعت با آنحضرت از او استیذان خروج از مدینه و رفتن براى عمره را کردند به آنها گفت: وَاللَهِ مَا تُریدَانِ الْعُمْرَةَ وَ إنَّمَا تُریدَانِ الْبَصْرَةَ‌.«سوگند به خدا شما قصد عمره را ندارید و فقط قصد حرکت به سوى شهر بصره را دارید». و همینطور هم شد2.

  • و آن حضرت در حالیکه اخبار استیذان آنها را به ابن عبّاس مى‌داد گفت: إنَّنی أذِنْتُ لَهُمَا مَعَ عِلْمِی بِمَا قَدِانْطَوَیا عَلَیْهِ مِنَ الْغَدْرِ وَاسْتَظْهَرْتُ بِاللَهِ عَلَیْهِمَا وَ إنَّ اللَهَ تَعَالَی سَیَرُدُّ کَیدَهُمَا وَ یظْفَرُنِی بِهِمَا‌. «من به آن دو نفر اذن سفر دادم با آنکه مى‌دانم آنچه را که از مکر و خدعه در دل خود پنهان دارند ولیکن من براى غلبۀ بر آنها اعتماد و اتّکاء به خدا مى‌کنم و او را پشت و پشتیبان خود قرار مى‌دهم و البته خداوند تعالى بزودى کید آنها را به خودشان برمى‌گرداند و مرا بر آن دو نفر پیروزى و ظفر مى‌بخشد». و همینطور هم شد3.

  • ابن شهرآشوب بعد از روایت اول که فرمود: وَ إنَّمَا تُرِیدَانِ الْبَصَرَةَ گوید: و در روایتى وارد شده است که فرمود: إِنَّمَا تُرِیدَانِ الْفِتْنَةَ «فقط قصد شما فتنه انگیزى است». و نیز فرمود لَقَدْ دَخَلاَ بِوَجْهٍ فَاجِرٍ وَ خَرَجَا بِوَجْهٍ غَادِرٍ‌، وَ لاَ ألْقَاهُمَا إلاَّ فِی کَتیبَةٍ‌، وَ أخْلَقُ بِهِمَا أنْ یقْتَلاَ‌«این دو نفر در تحت بیعت و امامت من درآمدند با چهره فسق و جنایت، و خارج شدند از بیعت و امامت من با چهرۀ مکر و خیانت، و من دیگر آنها را نمى‌بینم مگر با لشگرى که جمع کرده و به من حمله مى‌آورند و سزاوارترین و شایسته‌ترین امر دربارۀ آنها این است که کشته شوند».

  • و در روایت أبی الْهَیْثَم بن التَّیِّهان و عبد اللَه بن رافع است که حضرت به آن دو

    1. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٣ و ص ١٧٤.
    2. «ارشاد» ص ١٧٤.
    3. «ارشاد» ص ١٧٤.

امام شناسی ج12

45
  • نفر گفتند: «وَ لَقَدْ أنْبِئْتُ بِأَمْرِکُمَا وَ اُریتُ مَصَارِعَکُمَا‌. فَانْطَلَقَا وَ هُوَ یقُولُ‌، وُ هُمَا یسْمَعَانِ‌:فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمَا ینْکُثُ عَلَی نَفْسِهِ ‌»1،2 «سوگند به خدا که عاقبت امر شما به من خبر داده شده است و محلّ کشته شدن و بر زمین خوردن شما به من نشان داده شده است. و لیکن طلحه و زبیر اعتنائى ننموده و به راه افتادند، و در حالى که مى‌شنیدند حضرت این آیۀ قرآن را براى آنها تلاوت مى‌نمود: بنابراین هر کس که عهد خود را بشکند این نقض عهد را بر نفس خود وارد کرده است».

  • و مجلسى ـ رضوان اللَه علیه ـ از «مناقب» از ابن عبّاس نقل کرده است که: آنحضرت در روز جنگ جمل گفتند: لَنَظْهَرَنَّ عَلَی هَذِهِ الْفِرْقَةِ وَلَنَقْتُلَنَّ هَذَیْنِ الرَّجُلَیْنُ‌. و فی روایة‌: لَتَفْتَحُنَّ الْبَصْرَةَ وَ لَیأتِینَّکُمُ الْیَوْمَ مِنَ الْکُوفَةِ ثَمَانِیةُ آلافٍ وَ بِضْعٌ وَ ثَلاثُونَ رَجُلاً‌. فکان کما قال‌‌.و فی روایة‌: سِتَّةُ آلافِ وَ خَمْسَةٌ وَ سِتُّونَ‌.3 «البته ما بر این دسته غلبه خواهیم کرد و البته این دو مرد را خواهیم کشت و در روایتى است که: البته شما شهر بصره را فتح خواهید کرد و البته امروز از جانب کوفه به سوى شما هشت هزار و سى و أندى مرد خواهد آمد و همینطور شد که گفته بود، و در روایتى است که: شش هزار و شصت و پنج مرد خواهد آمد».

  • شیخ مفید مى‌گوید: در جنگ صفّین چون حضرت در ذى قار براى اخذ بیعت نشسته بود گفت یأْتِیکُمْ مِنْ قِبَلِ الْکُوفَةِ أَلْفُ رَجُلٍ لاَ یزیدونَ رَجُلاً وَ لاَ ینْقُصُونَ رَجُلاً، یبَایعُونِی عَلَی الْمَوْتِ‌. «از جانب کوفه اینک هزار مرد مى‌آیند نه یکنفر کمتر و نه یکنفر بیشتر، و همگى با من براى مردن و شهادت در راه خدا بیعت مى‌کنند».

  • ابن عبّاس مى‌گوید: من از این کلام در وحشت افتادم و ترسیدم که این جماعتى که مى‌آیند شاید کمتر باشند از این عدد و یا بیشتر باشند و در این صورت امر ما بر ما فاسد مى‌شود، و پیوسته مهموم و مغموم بودم زیرا وظیفه و شأن من این‌

    1. آیۀ ١٠، از سورۀ ٤٨: فتح.
    2. «مناقب»، طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢١ و «بحار الأنوار»، طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٤.
    3. «بحار الأنوار»، ج ٩، ص ٥٨٥ و «مناقب» ابن شهرآشوب، طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٦.

امام شناسی ج12

46
  • بود که باید قوم را سرشمارى کنم. این غُصّه و همّ من ادامه داشت تا اوایل آن جمعیّت آمدند و من شروع نمودم به شمارش آنها، و یکایک را با دقّت شمردم نهصد و نود و نه مرد بود و دیگر آمدن آنها منقطع شد و کسى نیامد. با خود گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ، على چه انگیزه‌اى داشت که این طور بگوید و واقع نشود؟

  • اخبار آن حضرت به اویس قرنى و آمدن هزار مرد از کوفه‌

  • در این میان که در حیرت و تفکّر غوطه مى‌خوردم ناگهان مردى را دیدم که از دور به سمت ما مى‌آید. آمد تا نزدیک شد دیدیم مردى است پیاده، و بر تنش قبائى است پشمینه، و با اوست شمشیر او و سپر او و ظرف کوچک چرمینه. یکسر به سوى امیرالمؤمنین علیه السّلام رفت و گفت اُمْدُدْ یَدَکَ اُبَایِعْکَ «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: عَلَی مَ تُبَایِعُنِی ‌«بر چه چیز با من بیعت مى‌کنى»؟

  • گفت: عَلَی السَّمْعِ وَالطَّاعَةِ وَالْقِتَالِ بَینَ یَدَیْکَ حَتَّی أمُوتَ أوْ یفْتَحَ اللَهُ عَلَیکَ «بیعت مى‌کنم که گوش بر فرمان تو دهم و بر آنکه فرمانت را اطاعت کنم و بر آنکه در برابر تو جنگ و کارزار کنم تا آنکه بمیرم و یا اینکه خداوند فتح و نصرت را نصیب تو فرماید».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: اسمت چیست؟ گفت: اُوَیْس. حضرت فرمود: أنْتَ أُوَیْسُ الْقَرَنِیُّ‌«تو اویس قرنى مى‌باشى»؟ گفت: آرى.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: اللَهُ أَکْبَرُ‌، أخْبَرَنِی حَبِیبِی رَسُولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: أَنِّی اُدْرِکُ رَجُلاً مِنْ اُمَّتِهِ یُقَالُ لَهُ‌: أُوَیسُ الْقَرَنِیُّ‌، یَکُونُ مِنْ حِزْبِ اللَهِ وَ رَسُولِهِ‌، یمُوتُ عَلَی الشَّهَادَةِ‌، یَدْخُلُ فِی شَفَاعَتِهِ مِثْلُ رَبِیعَةَ وَ مُضَر. «اللَه أکبر حبیب من رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله به من خبر داده است که من در مى‌یابم و ادراک مى‌نمایم مردى را از امّت او که به او اُوَیْس قرنى گفته مى‌شود و او از حزب خدا و رسول اوست. مرگش به صورت شهادت است و او به مقدار کثرت أفراد دو قبیلۀ رَبیعه و مُضَر از مردم شفاعت مى‌کند».

  • ابن عباس گفت: با لحوق اُوَیْس و تمام شدن عدد هزار مرد، فَسُرِی وَاللَهِ عَنِّی‌‌1

    1. «ارشاد»، طبع سنگى، ص ١٧٤ و در «مناقب» ابن شهرآشوب، ج ١، ص ٤٢٦ بدین مطلب اشاره‌اى است.

امام شناسی ج12

47
  • «سوگند به خدا غصّه‌ام رفت».

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از کشته شدن ذو الثدیّة در نهروان‌

  • و نیز شیخ مفید گوید: از قبیل إخبار به غیب حضرت است گفتارش در وقتى که اهل شام قرآن‌ها را بر سر نیزه بلند کرده بودند و جمعى از اصحاب امیرالمؤمنین به شک افتاده بودند و اصرار بر مصالحه و مسالمت داشتند و او را به صلح و ترک منازعه مى‌خواندند: وَیْلَکُمْ‌، إنَّ هَذِهِ خَدِیعَةٌ وَ مَا یُرِیدُ الْقَوْمُ الْقُرْآنَ لأنَّهُمْ لَیْسُوا بِأهْلِ قُرْآنٍ‌، فَاتَّقُوا اللَهَ وَ امْضُوا عَلَی بَصَائِرِکُمْ فِی قِتَالِهِمْ‌، فَإنْ لَمْ تَفْعَلُوا تَفَرَّقَتْ بِکُمْ السُّبُلُ وَ نَدِمْتُمْ حَیثُ لاَتَنْفَعُکُمُ النَّدَامَةُ‌. «اى واى بر شما! این قرآن بر سر نیزه افراشتن و آن را حَکم قرار دادن، خدعه و مکرى است که نموده‌اند! این گروه قرآن را نمى‌خواهند زیرا که اهل قرآن نیستند. فعلیهذا از خداى بپرهیزید و بر همان بینائى دل و چشم بصیرتتان، در کارزار با آنها پیش بروید و بر همان نهج قویم و متین استوار باشید. و اگر احیاناً دست از جنگ بردارید راههاى مختلف، شما را در پرۀ افتراق و جدائى مى‌افکند و از کردۀ خود چنان پشیمان مى‌شوید که پشیمانى براى شما سودى ندارد».

  • و جریان حادثه از همین قبیل بود که آن حضرت خبر داده بود. اصحاب او بعد از تحکیم حکمین کافر شدند و بر تقصیر و کوتاهى که در اجابت دعوت حضرت نمودند پشیمان شدند و به گروه‌ها و دسته‌هاى مختلف منقسم گشتند و عاقبت کار ایشان به هلاکت منتهى شد1.

  • و نیز شیخ مفید گوید: در حالى که آن حضرت عازم براى کشتن خوارج بود

    1. «ارشاد»، ص ١٧٤ و ص ١٧٥.

امام شناسی ج12

48
  • گفت: لَوْ لاَ أنّی أَخَافُ أَنْ تَتَّکِلوُا وَ تَتْرُکُوا الْعَمَلَ لأخْبَرْتُکُمْ بِمَا قَضَاهُ عَلَی لِسانِ نَبِیهِ علیه السّلام فِیمَنْ قَاتَلَ هَؤُلاَءِ الْقَوْمَ مُسْتَبْصِراً بِضَلاَلَتِهِمْ، وَ إنَّ فِیهِمْ لَرَجُلاً مَوْذُونَ1 الْیدِ‌، لَهُ ثَدْی کَثَدْی الْمَرْأةِ‌، وَ هُمْ شَرُّ الْخَلْقِ وَالْخَلِیقَةِ‌، وَ قَاتِلُهُمْ أَقْرَبُ خَلْقِ اللَهِ إلَی اللَهِ وَسِیلَةً‌.2

  • «اگر من نگران آن نبودم که شما یکباره دست از عمل برداشته، امور خود را واگذارید، هر آینه به شما خبر مى‌دادم از آنچه خداوند مقدّر کرده و بر زبان پیغمبرش ـ که بر او درود باد ـ جارى کرده است دربارۀ کسانى که با این گروه مخالف جنگ مى‌کنند و بر گمراهى و ضلالت آنها بصیرت دارند. و در میان ایشان مردى است که دستش پیچیده و برگشته است و پستانى دارد مانند پستان زن. آنها بدترین مخلوقات و خلایق‌اند، و قاتل آنها از جهت تقرّب و وسیله نزدیکترین خلق خداست به خدا».

  • و در آن وقت مُخْدِج‌3 (همین شخص ذُوالثُّدَیَّه که یک دستش ناقص بوده و به‌

    1. در «أقرب الموارد» است در مادۀ وذن : تَوَذَّنَهُ تَوَذُّناً : صرفه و وَ حوَّله‌. و در این صورت معنای موذون الید، دست پیچیده و دست برگشته می‌شود.
    2. در «شرح نهج البلاغۀ» ابن ابى الحدید، طبع دار احیاء الكتب العربیة و تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم ج ٢، ص ٢٦٧ گوید: در «مسند» احمد بن حنبل از مسروق روایت است كه او مى‌گوید: عائشه به من گفت: تو پسر من هستى و از محبوب‌ترین پسران در نزد من مى‌باشى، آیا تو از واقعه و جریان امر مخدج چیزى را مى‌دانى؟ گفتم: آرى، او را على بن ابی طالب كشت بر كنار نهرى كه به قسمت بالاى آن تامَرّا مى‌گویند و به قسمت پائین آن نهروان، بین لخاقیق و طرفاء. عائشه گفت: بر این مدّعاى خودت شاهد بیاور. من جمعى از مردان را كه شاهد قضیّه بودند براى او گواه بردم. مسروق می‌گوید: من به عائشه گفتم: من به حقّ صاحب این قبر از تو مى‌پرسم كه تو از رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله و سلم درباره آنها چه شنیده‌اى؟ عائشه مى‌گوید: آرى من شنیدم كه رسول خدا مى‌گفت: إنَّهُم شرّ الْخَلقِ والخلِیفَةِ، یَقْتُلهم خیر الْخَلقِ وَالخَلِیفَةِ وَ أقْرَبَهُم عِنْدَاللَهَ وَسیلةً «حقّا آنها بدترین مخلوقات و خلایق خداوند هستند، و مى‌كشد آنها را بهترین مخلوقات و خلایق خداوند و آن كه از همۀ افراد بشر وسیلۀ او به خدا نزدیكتر است».
    3. (خَدَجَتْ خِداجًا و أَخْدَجَت‌) الدّابّة: ألقت ولدها ناقص الخلق أو قبل تمام الأیّام، فهى خادج و مُخدِج و ولدها خَدیج و خُدُوج و مُخْدَج‌. أخْدَج الشى‌ء: نقص.

امام شناسی ج12

49
  • شکل پستانى در کنار سینه او بوده است) در میان قوم معروف نبوده است. چون خوارج کشته شدند امیرالمؤمنین علیه السّلام شروع کرد براى پیدا کردن و یافتن او در میان کشتگان گردش کردن و تفحّص نمودن و مى‌گفت: وَ اللَهِ مَا کَذَبْتُ وَ لاَ کُذِبْتُ‌.«به خدا قسم نه من دروغ مى‌گویم و نه به من دروغ گفته شده است». تا آنکه وى را در میان کشتگان یافت در حالى که پیراهنش شکاف خورده بود و بر کتفش غدّه‌اى از گوشت روئیده شده بود مانند پستان زن و بر روى آن مقدارى مو روئیده بود. چون این غدّه کشیده مى‌شد کتفش با آن نیز کشیده مى‌شد و چون رها مى‌شد، کتفش به محلّ خود برمى‌گشت. چون امیرالمؤمنین علیه السّلام این مرد را پیدا کرد تکبیر گفت و گفت: إنَّ فی هَذِهِ لَعِبْرَةٌ لِمَنِ اسْتَبْصَرَ‌1 «در جریان این حادثه، عبرتى است براى کسانى که دنبال بینش باشد و در پى بصیرت رود».

  • مجلسى گوید: ابن ابى الحدید روایت کرده است که: جمیع سیره‌نویسان متّفقا گفته‌اند که: چون على علیه السّلام خوارج را به هلاکت رسانید با اهتمام هر چه بیشترى براى پیدا کردن ذو الثُّدیَّه به طلب پرداخت و پیوسته کشتگان را زیرورو مى‌کرد و نتوانست او را بیابد و موجب آزردگى خاطرش شد و مى‌گفت وَ اللَهِ مَا کَذَبْتُ وَ لاَ کُذِبْتُ‌. بگردید و کنکاش کنید و او را پیدا کنید. قسم به خدا در میان کشته‌شدگان است. بالأخره او را یافت و او مردى بود ناقِصُ الْیَد گویا دست او پستانى بود در سینه‌اش (هُوَ رَجُلٌ مُخْدِجُ الْیدِ کَأَنَّهَا ثَدْی فِی صَدْرِه‌)‌2.

  • و ابراهیم بن دیزیل در کتاب «صفّین» از اعمش، از زید بن وهب روایت کرده است که چون امیرالمؤمنین علیه السّلام آن گروه خوارج را با نیزه‌ها زدند و همه را هلاک کردند گفتند: ذُو الثُّدیَّه را بجوئید، یاران او براى پیدا کردنش به طلب و جستجوى شدیدى دست زدند تا بالأخره او را در گودالى در زیر کشتگان یافتند. او را به نزد

    1. «ارشاد»، ص ١٧٥ و «بحار الأنوار» طبع كمپانى ج ٩، ص ٥٧٧ و طبع حروفى حیدرى ج ٤١، ص ٢٨٣، و مسعودى در «مروج الذهب»، طبع مصر، مطبعة السعادة، ج ٢، ص ٤١٧.
    2. «بحار الأنوار»، طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢.

امام شناسی ج12

50
  • امیرالمؤمنین علیه السّلام آوردند. و او مردى بود که بر روى دو دستش مثل موهاى درشت سبیل گربه‌1 موى روئیده بود. حضرت صدا به تکبیر بلند کردند و مردم هم از سرور و بهجت با آنحضرت تکبیر گفتند2.

  • و همچنین مُسْلِم ضَبّى از حَبَّۀ عُرَنی روایت کرده است که: ذُوالثُّدَیّه مردى بود سیاه چهره و متعفّن که بوى بدنش بد بود. دستى داشت مانند پستان زن که چون کشیده مى‌شد به درازاى دست دیگرش مى‌رسید و چون رها مى‌شد در خود جمع مى‌شد و در خود فرو مى‌رفت و مى‌چسبید و عیناً به مثابۀ پستان زنى مى‌شد. بر روى آن موهائى بود مثل موهاى شارب گربه.‌3

  • چون وى را یافتند دستش را جدا کردند و بر سر نیزه‌اى نصب نمودند. و

    1. در فارسى، سبیل به موى روئیده شده بر روى شارب انسان گویند و اصل آن سَبَلَة عربى است و جمعش سبلات است.
    2. «بحار الأنوار»، طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢.
    3. در «نهایه» ابن أثیر جزرى، ج ٤، ص ١٩٥ در باب الكاف و اللاّم، در كلمۀ كَلَبَ آورده است كه: در حدیث ذو الثّدیّة این طور وارد است كه: یَبْدو فی رأس ثَدْیِه شُعَیْراتُ کأنَّها کُلْبَةُ کَلْبْ «در سر پستان او موهاى كوچكى روئیده شده است كه گویا مثل ناخن‌هاى سگ است» یعنى مَخالِبه «ناخن‌ها»، این طور هَروى معنى كرده است. و لیكن زمخشرى این طور روایت نموده است كه: کَأنّها کُلْبَةُ کَلْبٍ أو سِنَّوْر. و مراد موهائى است كه در اطراف بینى سگ و یا گربه مى‌روید، و به موئى كه با آن كفشدوز چرم را سوراخ مى‌كند، كلبة گویند.

امام شناسی ج12

51
  • امیرالمؤمنین علیه السّلام شروع کرد به ندا در دادن: صَدَقَ اللَهُ وَ بَلَّغَ رَسُولُهُ «خدا راست گفت و پیامبرش تبلیغ نمود و مطلب را رسانید». پیوسته او و اصحابش این عبارات را مى‌گفتند از عصر تا وقتى که خورشید غروب کرد و یا نزدیک بود غروب کند1.

  • و ابن دیزیل ایضاً روایت کرده است که: چون در جستجوى مُخْدَج به قدرى کوشیدند که صبر على علیه السّلام لبریز شد دستور داد که بَغْلَۀ (قاطر سوارى) رسول خدا را بیاورید. بر آن سوار شد و مردم در پى آن روان شدند، و از کشتگان مى‌گذشت و مى‌گفت: برگردانید، و همراهان یکایک از کشتگان را بر مى‌گرداندند تا آنکه او را بیرون کشیدند، و على علیه السّلام سجدۀ شکر بجاى آورد2.

  • و بسیارى از مردم روایت کرده‌اند که چون بغلۀ رسول خدا را طلب کرد گفت: إنَّهَا هَادِیةٌ «این قاطر ما را مى‌رساند». حضرت سوار شد و آن بغله، على را آورد و او را بر سر مُخْدِج متوقف کرد و آنحضرت از میان کشتگان بسیارى او را بیرون آوردند3.

  • وَعَوّام بن حَوْشَب‌‌، از پدرش، از جدّش: یزید بن رویم روایت کرده است که او گفت: على علیه السّلام در نهروان گفت: امروز چهار هزار نفر کشته مى‌شوند از خوارج که یکى از آنها ذُوالثُّدَیه است. چون آن جماعت را با نیزه هلاک کرد، من به دنبال او بودم، به من امر کرد تا چهار هزار قطعۀ نِىْ ببُرّم. (در این حال بغلۀ رسول خدا را سوار شد و به من گفت: بر روى هر کشته‌اى یک عدد از این نى‌ها را بینداز)4 من همین طور در پیشاپیش او مى‌رفتم و بر هر کشته‌اى یک قطعۀ نِىْ مى‌انداختم و على علیه السّلام هم دنبال من سواره مى‌آمد و مردم همگى در پى او روان بودند. از نىْ‌ها فقط در دست من یک قطعه باقى مانده بود.

    1. تا ٣. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢.
    2. عبارت بین الهلالین را در تعلیقۀ «بحار الانوار» طبع حروفى، ج ٤١، ص ٣٤١، از مصدر این روایت ذكر كرده است.

امام شناسی ج12

52
  • من نظر به سیماى على کردم دیدم چهره‌اش متغیّر شده و رنگش دگرگون گردیده است. در این حال پاى ذُوالثُّدَیه در دست من بود، او را از زیر کشتگان کشیدم و گفتم: این پاى انسانى است! فوراً از بغله به زیر آمد و خودش پاى دیگر او را کشید و ما او را کشیدیم تا از میان کشتگان بر روى خاک انداختیم و دیدیم او مُخْدَج است. على علیه السّلام با بلندترین صداى خود تکبیر گفت و سپس به خاک افتاد و سجده کرد و مردم همگى تکبیر گفتند1.

  •  ** *

  • شک جندب بن عبد اللَه و اخبار آن حضرت از نهروانیان‌

  • شیخ مفید آورده است که سیره‌نویسان در حدیث خود از جُنْدُبُ بْنُ عبد اللَه أزْدى روایت کرده‌اند که گفت: من در رکاب على علیه السّلام در جنگ جمل و صفّین حضور داشتم، و شکّى در لزوم جنگ و قتال با مقاتلین او نداشتم تا به نَهْروان فرود آمدم. در اینجا دربارۀ کشتن آنها براى من شک پیدا شد و با خود گفتم: قُرَّاؤُنَا و خِیارُنَا تَقْتُلُهُمْ ؟ إنَّ هَذَا الأمْرَ عَظِیمٌ؟‌! «ما بکشیم قاریان قرآن خودمان را و مردمان خوب و برگزیدۀ خودمان را؟ این اقدام، کارى بزرگ است»؟!

  • صبحگاه از لشکر و صفوف آنها بیرون آمدم و همین طور پیاده آمدم و با من ظرف کوچک چرمى بود که در آن آب داشتم. در زمین نیزۀ خود را کوفتم و سپرم را به آن نیزه نهادم و بدین وسیله در سایۀ سپر، از آفتاب خود را حفظ کردم. من در سایه نشسته بودم که امیرالمؤمنین علیه السّلام بر من وارد شد و گفت: یا أخَا الأزد، اى‌

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢، و این شش روایت اخیر را كه مجلسى از ابن ابى الحدید نقل كرده است، همگى در «شرح نهج البلاغۀ» او، طبع دار احیاء الكتب العربیة با تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم، ج ٢، ص ٢٧٥ تا ص ٢٧٧ آورده شده است. و در روایت اخیر در «شرح نهج» بعد از آنكه مى‌گوید: رنگ چهره على دگرگون شده بود، مى‌گوید: على مى‌گفت: وَ اللَهِ مَا کَذِبْتُ وَ لاَ کُذِبْتُ. و در این زمان ناگهان صداى آبى را در جائى كه چرخ چاه نصب مى‌كنند و با ناعوره آب مى‌كشند شنیدم. حضرت به من گفت: اینجا را تفتیش كن. چون جستجو كردم، دیدم كشته‌اى در آب افتاده است و در این حال پاى ذوالثّدیّه در دست من بود ـ تا آخر روایت.

امام شناسی ج12

53
  • برادر أزْدى من، آیا با خودت آب طهارت دارى؟! گفتم: آرى، و آن ظرف آب چرمى را به او دادم.

  • آن‌قدر حضرت دور شد که از چشم من پنهان شد. سپس بازگشت در حالى که تحصیل طهارت کرده بود و با من در زیر سایۀ سپر نشست، که ناگهان اسب سوارى در جستجوى او بود. من گفتم: یا امیرالمؤمنین این اسب سوار شما را مى‌طلبد! گفت: اشاره کن بیاید. من اشاره کردم و آمد و گفت: قَدْ عَبَرالْقَوْمُ إلَیهِمْ وَ قَدْ قَطَعُوا النَّهْرَ‌. «لشگرشان نهر را بریدند و فرقۀ نهروانیان در آن طرف نهر قرار گرفتند». امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: کَلاَّ مَا عَبَرُوا «أبداً این طور نیست، از نهر عبور نکرده‌اند». گفت: بَلَی وَاللَهِ لَقَدْ فَعَلُوا «آرى، قسم به خدا که تحقیقاً از نهر عبور کردند». حضرت گفت: وَ إنَّهُ لَکَذلِکَ «لشکر آنها همانطورى است که گفتم، عبور از نهر ننموده است». در این حال یک مرد دیگرى آمد و گفت: یَا أمِیرَالْمُؤمنِینَ قَدْ عَبَرَ الْقوْمُ. «اى امیر مؤمنان، لشگریان از نهر گذشتند و عبور کردند». حضرت گفت: کَلاَّ مَا عَبَرُوا «أبداً چنین نیست، عبور ننموده‌اند».

  • گفت: سوگند به خدا که من اینک در نزد تو نیامده‌ام مگر آنکه پرچم‌ها و لواهاى لشگریان و اثاثیّه و اسباب و ساز و برگ آنها را با چشم خودم در آن سوى نهر دیدم. حضرت گفت: وَ اللَهِ مَا فَعَلُوا وَ إنَّهُ لَمَصْرَعُهُمْ وَ مُهَرَاقُ دِمائِهِمْ «قسم به خدا که از نهر نگذشته‌اند و کشتارگاه و محل ریختن خون آنها و بر زمین افتادن آنها این طرف نهر است».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام این را بگفت و از جاى خود برخاست و من هم با او برخاستم و در دل خود گفتم: حمد اختصاص به خداوندى دارد که چشم مرا در تشخیص این مرد بینا کرد و حقیقت امر او را به من شناسانید. این مرد از یکى از دو صورت خالى نیست: یا مردى است دروغگو و کذّاب و جرى؟ و یا مردى است که از جانب پروردگارش برهان و بیّنه‌اى دارد و از جانب رسول او عهد و پیمانى. خداوندا من با تو چنان عهدى استوار مى‌کنم که در روز قیامت دربارۀ آن از من‌

امام شناسی ج12

54
  • مؤاخذه و سؤال کنى: اگر من یافتم آن قوم را که از نهر عبور کرده‌اند، اوّلین کسى باشم که با او بجنگم و اوّلین کسى باشم که نیزه در چشم او فرو برم. و اگر یافتم آن قوم را که از نهر عبور ننموده‌اند، به پیروى از او بر قتال و کارزار ثابت قدم بمانم.

  • چون به صفوف لشکر رسیدیم پرچم‌ها و اسباب و ساز و برگ لشگریان را همان گونه یافتیم که على گفته بود. در این حال امیرالمؤمنین علیه السّلام با دست خود پشت مرا گرفت و مرا هُلْ داد و گفت: یَا أَخَا الأزْدِ أتَبَیَّنَ لَکَ الأمْرُ؟ «اى برادر أزدى من، آیا حقیقت امر بر تو مکشوف شد»؟ گفتم: آرى اى امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: شَأنَکَ بعَدُوِّکَ «وظیفه تو مقابله با دشمن توست». من یک تن از آن قوم را کشتم و پس از آن یک تن دیگر را کشتم و سپس با سومى از آنها درهم آویختم، من او را مى‌زدم و او مرا مى‌زد تا هر دو بر زمین افتادیم. یاران من مرا حمل کرده، از میدان بیرون بردند و من بیهوش بودم. چون به هوش آمدم کار جنگ خاتمه یافته بود و امیرالمؤمنین علیه السّلام از آن جماعت فارغ آمده بود.

  • شیخ مفید در ذیل این روایت گوید: این خبر روایت شایع و مشهورى است در میان ناقلان آثار و صاحبان تواریخ. و این مرد جُنْدُبُ بن عبد اللَه جریان این واقعه را که براى خودش واقع شده بود چه در زمان حیات امیرالمؤمنین علیه السّلام و چه بعد از شهادت او خبر داد و یک نفر منکر آن نشد و آن را رد نکرد و در این خبر در اخبار به غیب و پرده‌بردارى از دانستن ضمایر و اندیشه‌ها و معرفت خاطرات نفوس، آیت و علامت روشنى است که هیچ چیز نمى‌تواند مساوى و معادل آن قرار گیرد مگر چیزى که در معناى آن، مساوى آن باشد از نقطه نظر عظمت معجزه و بزرگى و جلالت برهان و بیّنه‌1.

  • این حدیث را با تمام خصوصیّات آن، ابن شهرآشوب ذکر کرده و مجلسى از

    1. «ارشاد» ص ١٧٥ و ص ١٧٦ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٧٧ و ص ٥٧٨ از «ارشاد مفید». و عین این متن را سید شرف الدین عاملى در كتاب «النصّ و إلاجتهاد» طبع دوم ص ١١٣ و ص ١١٤ از طبرانى در «اوسط» با عنوان جندب بن زهیر بن حارث أزدى آورده است.

امام شناسی ج12

55
  • او نقل نموده است و در این حدیث است که جندب گفت: من دیدم که: در لشکَر نهروانیاندَوِیُّ کَدَوِیِّ النَّحْلِ مِنْ قِراءَ‌ةِ الْقُرآنِ‌، وَ فِیهِم أصْحَابُ الْبَرَانِسِ «صداى زمزمه‌اى است از قرائت قرآن مثل زمزمۀ زنبور عسل، و در میان آن لشکر صاحبان کلاه بُرْنُس هستند». و بُرْنُس کلاه طویلى بوده است که در صدر اسلام بر سر مى‌نهادند و اختصاص به مشایخ و محترمین داشته است.

  • و نیز در این حدیث است که حضرت گفتند: مَصْرَع و محلّ ریخته شدن خون نهروانیان در این طرف نهر است. و در روایتى است که: لاَ یبْلُغُونَ إلی قَصْرِ بُورَی بِنْتِ کِسْرَی‌1 «آنها به قصر دختر کسرى: بورى، نمى‌رسند».

  • در «نهج البلاغه» سیّد رضى گوید: چون امیرالمؤمنین علیه السّلام عازم جنگ با خوارج شد و به او گفته شده بود که: لشکر نهروانیان از جسر نهروان عبور کرده‌اند، فرمود: مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ‌. وَاللَهِ لاَ یفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ‌، وَ لاَ یَهْلِکُ مِنْکُمْ عَشَرَةٌ 2 «قتلگاه آنها جلوتر از آب نهر است. سوگند به خدا که ده نفر از آنها هم جان سالم بدر نمى‌برد و ده نفر از شما هم هلاک نمى‌گردد».

  • سیّد رضى گفته است: مراد از نُطفه آب نهر است و لفظ نطفه، فصیحترین کنایه از آب است گرچه فراوان و انباشته باشد. و بدین معنى در آنچه مشابه آن بود و ذکرش گذشت اشاره نموده‌ایم.

  • ابن أبى الحدید در شرح خود گوید: این خبر از روایاتى است که قریب به‌

    1. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٦ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٥.
    2. «نهج البلاغه» خطبۀ ٥٩ و مجلسى در «بحار الانوار»، طبع كمپانى ج ٩، ص ٥٩٢ گوید: مدائنى در كتاب «خوارج» ذكر كرده است كه چون على علیه السّلام به قتال أهل نهروان بیرون شد یكى از اصحاب او كه در مقدمۀ لشكر بود به نزد او آمد و گفت: نهروانیان از نهر گذشتند. امیرالمؤمنین علیه السّلام او را سه بار قسم دادند و در سه بار گفت: آرى. امیرالمؤمنین علیه السّلام گفتند: واللَه ما عبروا ولن یعبروه، و انّ مصارعهم دون النّطفة در این حال اسب سواران مى‌آمدند، و با شتاب مى‌دویدند و همه به آن حضرت خبر دادند كه خوارج از نهر عبور كردند و حضرت هیچ اعتنائى به قول آنها نكرد تا آنكه خلاف گفتارشان ظاهر شد.

امام شناسی ج12

56
  • متواتر است، چون مشهور است و مردم جمیعاً آن را نقل نموده‌اند و آن از معجزات و اخبار مفصّله از کشف غیب امیرالمؤمنین علیه السّلام است.

  • گفتار ابن ابى الحدید در معجزه بودن اخبار غیب آن حضرت‌

  • پس گوید: اخبار بر دو قسم است:

  • قسم اوّل، اخبار مُجمل است که در آنها معجزه‌اى به نظر نمى‌رسد مثل اینکه مردى به یارانش بگوید: شما بزودى بر این گروهى که فردا با آنها برخورد مى‌کنید یارى کرده مى‌شوید و غلبه مى‌کنید. بنابراین اگر غلبه کرد و پیروز شد، این را حجّت خود در نزد یارانش قرار مى‌دهد و معجزه به شمار مى‌آورد و اگر غلبه نکرد و پیروز نشد به آنان مى‌گوید: نیّت‌هاى شما تغییر کرد و شکّ کردید در گفتار من، فلهذا خداوند نصرتش را از شما برداشت. و مثل این مثال از اقوال و سخنان دیگر. این از یک طرف و از طرف دیگر دَیْدَن و عادت بر این جارى است که: ملوک و رؤسا، یاران خود را وعدۀ به ظفر و نصرت مى‌دهند و آرزوى گرفتن حکومت‌ها و دُوَل را در سر ایشان مى‌پرورانند. روى این اصلى که ذکر شد نظیر این اخبار دلالت بر اخبار از غیبى که متضمّن معجزه باشد نخواهد کرد.

  • قسم دوم، اخبار مفصّل است که به طور مشروح و تفصیل از غیب پرده برمى‌دارد همچون این خطبۀ حضرت که هیچ احتمال تلبیس در آن نمى‌رود. چون حضرت به تعداد معیّنى از اصحاب خود و از خوارج مقیّد نموده و قبل از جنگ اخبار داده‌اند و بعد از جنگ، کارزار به موجب همان خبر بدون زیاده و نقصان انجام گرفت.

  • البته معلوم است که این یک امر الهى است که او از جانب رسول اللَه صلّى اللَه علیه و آله شناخته است و رسول اللَه صلّى اللَه علیه و آله از جانب خداوند سبحانه شناخته است و قوّه و قدرت بشر از ادراک مانند آن کوتاه است. و از این قسم دوم از اخبار به غیب براى امیرالمؤمنین علیه السّلام وقایعى بوده است که براى غیر او نبوده است. و به مقتضاى معجزاتى که مردم از او مشاهده نموده‌اند و احوالى که منافات با قواى بشر دارد دربارۀ او غلوّ و زیاده روى در عقیده کرده‌اند آنان که غلوّ نموده‌اند تا به حدّى که به‌

امام شناسی ج12

57
  • او نسبت داده شده است که جوهر الهى در بدن او حلول کرده و داخل شده است همان طور که مسیحیان راجع به عیسى علیه السّلام اعتقاد دارند.

  • و رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله بدین معنى به او خبر داده است، آنجا که گفته است: یَهْلِکُ فِیکَ رَجُلاَنِ‌: مُحِبُّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ‌: «دربارۀ تو دو دسته از مردم به هلاکت مى‌افتند: دوستى که غلوّ کند و دشمنى که ستیزگى کند و عداوت ورزد».

  • و در مرتبۀ دیگر به او گفته است: وَالّذِی نَفْسِی بِیدِهِ‌، لَوْ لاَ أنِّی أشْفِقُ أنْ یَقُولَ طَوَائِفُ مِنْ اُمَّتِی فِیکَ مَا قَالَتِ النَّصَارَی فِی ابْنِ مَرْیمَ‌، لَقُلْتُ الْیوْمَ فِیکَ مَقَالاً‌، لاَ تَمُرُّ بِمَلاَءٍ مِنَ النَّاسِ إلاَّ أخَذُوا التُّرَابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیکَ لِلْبَرَکَةِ‌1: «قسم به آن که جان من در دست اوست، اگر من نگران آن نبودم که طوائفى از اُمَّت من دربارۀ تو بگویند آنچه را که نصارى دربارۀ پسر مریم گفته‌اند، هر آینه امروز دربارۀ تو کلامى را مى‌گفتم که به پیرو آن، تو بر هیچ دسته و جمعیّتى از مردم عبور نمى‌کردى مگر آنکه خاک زیر گامهایت را براى برکت مى‌ربودند».

  • و ابن شهرآشوب از ابْن بَطَّه در إبانه» و از ابو داود در «سُنَن» از أبو مجلد، در ضمن خبرى روایت کرده است که امیرالمؤمنین علیه السّلام دربارۀ خوارج، اصحاب خود را مخاطب نموده، گفت: وَاللَهِ لاَ یُقْتَلُ مِنْکُمْ عَشَرَةٌ «سوگند به خدا به قدر ده نفر هم از شما کشته نمى‌شود».

  • و در روایت دیگرى است: وَ لاَ ینْفَلِتُ منْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لاَ یَهْلِکُ مِنَّا عَشَرَةٌ «از آنها به قدر ده نفر هم رهائى نمى‌یابد و از ما به قدر ده نفر هم کشته نمى‌شود». از اصحاب آن حضرت نه نفر کشته شدند و از نهروانیان نیز نه نفر رهائى یافتند: دو نفر آنها به سیستان رفتند و دو نفر به عُمَّان و دو نفر به بلاد جزیره و دو نفر به یمن و یک نفر

    1. «شرح نهج البلاغۀ» ابن ابى الحدید، طبع دار إحیاء الكتب العربیة، با تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج ٥، ص ٣ و ص ٤ و مجلسى در«بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٤ از«نهج البلاغه» و«شرح ابن ابى الحدید» نقل كرده است.

امام شناسی ج12

58
  • به مَوْزَن‌1. و خوارجى که در این بلاد سکونت دارند از آنها نشأت گرفته‌اند.

  • و أعثم گوید: کشتگان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام عبارتند از: رُوَیْبَة بن وَبَر عجلی‌‌، سَعد بن خالد سبیعی‌‌، عبداللَه بن حَمّاد أرْحبی‌‌،فیّاض بن خلیل أزْدی‌‌، کَیسُوم بن سَلمۀ جَهَنی‌‌، عُبَیْد بن عُبَید خَوْلانی‌‌، و جمیع بن جشم کِنْدِی‌‌، ضَبّ بن عاصم أسدی2.

  • خطبه آن حضرت بعد از واقعه نهروان‌

  • و از جمله خطبه‌اى که در آن اخبار به امور غیبیّه بسیار است خطبه‌اى که آن حضرت در «نهج البلاغه» بیان کرده است:

  • أَمَّا بَعْدُ‌، أَیُّهَا النَّاسُ! فَأَنَا فَقَأْتُ عَینَ الْفِتْنَةِ‌، وَلَمْ تَکُنْ لِیجْرُأَ عَلَیهَا أحَدٌ غَیری بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَیهَبُهَا‌، وَاشْتَدَّ کَلَبُهَا‌. فَاسْألُونِی قَبْلَ أنْ تَفْقِدُونِی‌؟ فَوَالَّذِی نَفْسِ بِیَدِهِ لاَ تَسْألُونی عَنْ شَیءٍ فِیمَا بَینَکُمْ وَ بَینَ السَّاعَةِ‌، وَ لاَعَنْ فِئَةٍ تَهْدِی مِأةً وَ تُضِلُّ مِأةً إلاَّ أنْبَئْتُکُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا3 وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِکَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا؛ وَ مَنْ یُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلاً‌، وَ یَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً‌.

  • وَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ بِکُمْ کَرَائِهُ الاُمُورِ‌، وَ حَوَازِبُ الْخُطُوبِ‌، لأطْرَقَ کَثِیرٌ مِنْ السَّائلِینَ وَ فَشِلَ کَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ‌. وَ ذَلِکَ إذَا قَلَّصَتْ حَرْبُکُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ‌، وَ ضَاقَتِ الدُّنْیا عَلَیکُمْ ضَیقًا تَسْتَطِیلُونَ مَعَهُ أَیامَ الْبَلاَءِ عَلَیکُمْ حَتَّی یَفْتَحَ اللَهُ لِبَقِیةِ الأبْرَارِ مِنْکُمْ‌. إنَّ الْفِتَنَ إذَا أقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إذَا أدْبَرَتْ نَبَّهَتْ‌. ینْکَرْنَ مُقْبِلاَتٍ وَ یعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ‌، یَحُمْنَ حَوْلَ الرِّیاحِ‌، یُصِبْنَ بَلَدًا وَ یُخْطِئْنَ بَلَدًا‌.

  • ألاَ إنَّ أخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیکُمْ فِتْنَةٌ بَنِی اُمَیةَ‌، فَإنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ مُظلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا وَ أصَابَ الْبَلاَءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا‌، وَ أَخْطَأ الْبَلاَءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا‌. وَ أیمُ اللَهِ لَتَجِدُنَّ

    1. در«قاموس» وارد است كه: مَوْزَن بر وزن مَقْعَد نام موضعى است. و در«معجم البلدان» گوید: قاعده آن است كه با كسرۀ زاء باشد ولى بر خلاف قاعده مفتوح آمده است و آن بلدى است در جزیره كه در آنجا طائفۀ مُضَر زندگى دارند.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٢.
    3. تا اینجا را از این خطبۀ شریف سیّد ابن طاوس در «ملاحم و فتن» ص ١٦ از أبوهارون کوفی‌، از عمروبن قیس هلالی‌، از منهال‌، از ابن عمرو، از زرّ بن حبیش روایت کرده است که أمیرالمؤمنین علیه السّلام چنین گفت.

امام شناسی ج12

59
  • بَنِی اُمَیَّةَ لَکُمْ أرْبَابَ سُوءٍ کَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعْذِمُ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدِهَا وَ تَزْبِنُ بِرِجْلِهَا وَتَمنَعُ دَرَّهَا‌. لاَ یزالُونَ بِکُمْ حَتَّی لاَ یتْرُکُوا مِنْکُمْ إلاَّ نَافِعًا لَهُمْ أوْ غَیرَ ضَائِرٍ بِهِمْ‌. وَ لاَ یزَالُ بِلاَؤُهُمْ حَتَّی لاَ یکُونَ انْتِصَارُ أحَدِکُمْ مِنْهُمْ إلاَّ کَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِن رَبِّهِ، وَالصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ‌. تَرِدُ عَلَیکُمْ فِتْنَتُهُمْ شَوْهَاءَ مَخْشِیةً وَ قِطعَاً جَاهِلِیةً لَیسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی‌‌، وَ لاَعَلَمٌ یرَی‌‌.

  • نَحْنُ أهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا بِمَنْجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیها بِدُعَاةٍ‌. ثُمَّ یفَرِّجُهَا اللَهُ عَنْکُمْ کَتَفْرِیجِ الأدِیمِ بِمَنْ یسُومُهُمْ خَسْفًا‌، وَ یَسُوقُهُمْ عُنْفًا‌، وَ یسْقِیهِمْ بِکَأسٍ مُصَبَّرَةٍ‌، لاَ یُعْطِیهِمْ إلاَّ السَّیفَ وَ لاَ یُحْلِسُهُمْ إلاَّ الْخَوْفَ‌.

  • فَعِنْدَ ذَلِکَ تَوَدُّ قُرَیشٌ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا لَوْ یرَوْنَنِی مَقَامًا وَاحِدًا وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لأقبَلَ مِنْهُمْ مَا أطْلُبُ الْیَوْمَ بَعْضَهُ فَلاَ یُعْطُونَنِی‌‌1.

  • «امّا بعد، اى مردم من بودم که چشم فتنه را شکافتم و از بن بیرون انداختم و هیچ کس را جز من جرأت آن نبود که بر قَلْع و قَمْع فتنه (جَمَل و نَهْروان) اقدام کند و هجوم آورد بعد از آنکه ظلمت آن گسترده شده، تاریکیش موج زنان در امتدادى طولانى همه را شامل شد و میکرب هارى سگ گزندۀ آن که به هر کس مى‌رسید او را دیوانه نموده، در آستانۀ مرگ مى‌برد شدّت یافته بود. در چنین موقعیّتى شما از من بپرسید و رفع مشکلات خود را بخواهید و براى ارائۀ صراط مستقیم و سیر بدون خطر در آن، از من جویا شوید پیش از آنکه مرا نیابید!

  • بنابر این گفتار، سوگند به آن کسى که جان من در دست اوست شما در تمام حوادث و جریاناتى که از حالا تا روز قیامت در عالم تحقّق پیدا مى‌کند از من‌

    1. «نهج البلاغة» خطبه ٩١ طبع مصر، مطبعۀ عیسى البابى الحلبى و تعلیقۀ شیخ محمّد عبده، ج ١، ص ١٨٢ تا ص ١٨٤ و در نسخۀ ابن ابى الحدید به عوض لفظ لِیَجْرُأ علیها، لِیَجْتَرِیَ علیها آمده است. و این اولین خطبه‌اى است كه ابراهیم بن محمّد ثقفى در كتاب «غارات» خود، از ص ١ تا ص ١٣ با عبارات بیشترى نقل مى‌كند. ابراهیم این خطبه را با دو سند خود از زرین حُبَیش روایت مى‌كند. و مجلسى در «بحار الأنوار» طبع كمپانى، ج ٨، ص ٦٠٥ و ص ٦٠٦ در باب قتال الخوارج و احتجاجاته، از «غارات» روایت مى‌كند.

امام شناسی ج12

60
  • نمى‌پرسید و نه از گروهى که صد نفر را هدایت مى‌کند و گروهى که صد نفر را گمراه مى‌کند مگر آنکه من اینک به شما خبر مى‌دهم که داعى و محرّک آن کیست؟ و جلودار و پیشرو و علمدار آن کیست؟ و عقب‌دار و دنباله‌رُوِ آن کیست؟ و محلّ بر زمین نشستن و افتادن شتران آنها کجاست؟ و موضع و مکان فرود آمدن و به زیر افتادن اثاثیّه و اسباب آنها کجاست؟ و کدام یک از اهل آن گروه به واسطۀ جنگ و کارزار کشته مى‌شود؟ و کدام یک به واسطۀ مرض و ناخوشى با مرگ عادى مى‌میرد؟

  • اخبار آن حضرت از وقایع پس از خود

  • و اگر من از میان شما رخت بربندم و به سراى جاودان بروم و دیگر مرا در میان خودتان نبینید و امور ناگوار و ناپسند بر شما فرود آید و مشکلات و سختى‌هاى شدید و در هم کوبنده بر شما نازل گردد، در آن وقت از شدّت یأس و ناهموارى و درهم پیچیدگى امور بسیارى از پرسش کنندگان از فرط حیرت، سر به زیر افکنند و بسیارى از پرسش شدگان سستى و تکاهل ورزند. و این در وقتى است که جنگ شما در یکجا مجتمع گردد و ادامه پیدا کند و با تمام جدّ و اهتمام برپا شود و دنیا چنان بر شما تنگ گردد که با آن تنگى و ضیق، شما روزهاى بلا و فتنه را براى خود طولانى بیابید و در تحمّل مصائب و ناراحتى‌هاى آن دوره، زمان‌هاى دراز و طویلى را در وجود خود احساس کنید. و این امر ادامه پیدا کند تا خداوند براى باقیماندگان از ابرار و نیکان شما رفع محنت کند و فتح ابواب رحمت بنماید.

  • فتنه‌ها چون روى آورند و هنوز واقع نشده‌اند در آنها بسیار حقّ با باطل مشتبه مى‌گردد و باطل بسان حقّ رخ نشان مى‌دهد و شباهت پیدا مى‌کند، و چون پشت کنند و واقع شوند، حقیقت خود را نشان مى‌دهند و شناخته مى‌شوند و موجب عبرت و تنبّه مى‌گردند. در هنگامى که مى‌خواهند روى آورند شناخته نمى‌شوند و در هنگامى که واقع شدند و پشت کردند شناخته مى‌شوند. مانند جریان و گردش بادها دور مى‌زنند و مى‌گردند، به شهرى مى‌رسند و به شهرى دیگر نمى‌رسند.

امام شناسی ج12

61
  • اخبار آن حضرت از فتنه‌هاى بنى امیّه‌

  • آگاه باشید که مهیب‌ترین و وحشتناک‌ترین فتنه‌ها بر شما در نزد من، فتنه بنى امیّه است! زیرا که فتنه‌اى است کور و تاریک و تاریک کننده که گسترش آن عمومیّت دارد و نسبت به همه فراگیر است، و بلا و مصائب آن نسبت به خصوص اهل بیت رسول خدا خصوصیّت دارد. هر کس با دیدۀ بصیرت در آن فتنه بنگرد بلا و مصیبت حقّاً به او مى‌رسد، و هر کس که چشم بر هم فرو نهد و خود را به کورى و نابینائى زند بلا و مصیبت دامنگیر وى نمى‌شود.

  • و سوگند به خدا که بعد از من، شما بنى اُمیَّه را براى خودتان ارباب سوء و صاحبان بدى خواهید یافت، مانند شتر مادۀ پیر بد اخلاقى که چون کسى بخواهد شیرى از او بدوشد با دندانش او را بگزد و با دستش محکم بکوبد و با پایش لگد زند و شیر خود را نیز نگهدارد و ندهد. پیوسته بنى اُمیّه با شما چنین رفتار مى‌کنند تا به جائى که یک نفر از شما را باقى نمى‌گذارند مگر آن که براى آنها منفعتى داشته باشد و یا ضررى از ناحیۀ وى به آنها نرسد. و بلا و مصائبى که از ایشان بر شما وارد مى‌شود، پیوسته خواهد بود به حدّى که انتقام و تلافى شما از آنها مانند انتقام بنده از آقاى خود و یا انتقام تابع از متبوع خود خواهد بود (یعنى اصلاً انتقامى متصوّر نیست). فتنۀ بنى اُمیّه بر شما به صورت زشت و قبیح المنظر و دهشتناکى وارد مى‌شود و مانند پاره ابرهاى سیاه اشراب شده از آداب جاهلیّت بر شما فرو مى‌ریزد که در آن فتنه‌ها و بلایا، اصلاً محلّ نور و هدایت نیست و دلیل راهنما یافت نمى‌شود.

  • فقط ما اهل البیت اختصاصاً از آن فتنه‌ها بر کناریم‌1 و از داعیان و مبلّغان آنها

    1. مراد حضرت از اینكه مى‌فرماید: «ما اهل بیت فقط از این فتنه نجات مى‌یابیم» آن است كه روحاً آلوده نمى‌شویم و دین ما سالم مى‌ماند كما آنكه جملۀ ولَسنا فیها بدُعاةٍ جملۀ تفسیریه است، و گرنه بلا و مصائب مادّى و بدنى از قتل و صَلْب و اسارت و شكنجه و حبس و ربودن اموال و تضییع حقوق براى اهل بیت به قدرى بوده است كه صفحات تاریخ را پر كرده است، مگر شهادت حضرت سیّد الشّهداء و اولاد او و هتك حریم او و غارت اموال او و شهادت حضرت امام ^

امام شناسی ج12

62
  • نمى‌باشیم. و پس از این خداوند براى شما گشایش و فَرَجى بهم مى‌رساند مانند گشایش و فرج براى پوست حیوان که به گوشتش چسبیده است از اتّصال به آن گوشت، که جدا مى‌شود و منسلخ مى‌گردد. و این گشایش و فرج به واسطۀ کسى است که بر آنها پیوسته همچون باران ذلّت ببارد، و نکبت و بدبختى را ملازم وجود آنها بنماید، و با سختى و شدّت ایشان را براند، و از کاسۀ تلخ زهر بر آنها بیاشاماند. غیر از برندگى تیزى شمشیر به آنها چیزى نبخشد و غیر از لباس و کساء خوف و وحشت بر تن آنها چیزى نیندازد.

  • و در این موقعیّت و وضعیّت است که قریش دوست دارد دنیا و آنچه را که در آن است بدهد و در مقابل آن یکبار مرا در مقام من ببیند گرچه مدّتش از کوتاهى به قدر مدّت کشتن یک شتر باشد تا آنکه از آنها بپذیرم و قبول کنم آنچه را که من از آنها در امروز مقدارى از آن را طلب مى‌کنم و مى‌خواهم و به من نمى‌دهند»1.

    1. ^ حسن مجتبى و حضرت زید بن على بن الحسین و یحیى بن زید و غیرهم از خصوص بنى امیّه نبوده است.
      ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» طبع مصر دار الاحیاء، ج ٢، ص ٢٨٦ از ابن هلال ثقفى در كتاب «الغارات» از زكریّا بن یحیى عطّار، از فضیل، از محمّد بن على روایت كرده است كه او گفت: چون امیرالمؤمنین علیه السّلام گفتند: سَلونِی قَبلَ أن تفقِدُونی‌، فَواللَه لا تَسألونی عَن فئة تضلّ مائة و تهدی مائة الاّ أنبأتکم بناعقها و سائقها، مردى برخاست و گفت: به من خبر بده كه در سر من و ریش من چند تار موست؟ على علیه السّلام گفت: سوگند به خدا كه خلیل من رسول خدا به من خبر داده است كه بر هر تار موى سرت فرشته‌اى است كه بر تو لعنت مى‌فرستد و بر هر تار موى ریشت شیطانى است كه تو را اغوا مى‌كند، و اینكه تحقیقاً در خانه تو كودكى است كه پسر رسول خدا صلى اللَه علیه و آله را مى‌كشد ـ و پسر او قاتل حسین علیه السّلام در آن وقت طفلى بود كه بر روى دست و شكم راه مى‌رفت. و او سنان بن انس نخعى است. و همین روایت را با این سند شیخ مفید در «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٨٢ و ص ١٨٣ ذكر كرده است. جز آنكه این عبارت را اضافه دارد كه «اگر برهان سؤال تو مشكل نبود من به تو از موهاى سرت و ریشت خبر مى‌دادم و لیكن علامت صدق گفتار من آن است كه تو در خانه طفلى دارى كه پسر رسول خدا را مى‌كشد». و در این روایت نام قاتل نیز برده نشده است.

امام شناسی ج12

63
  • ابن ابى الحدید در شرح این خطبه گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌گوید: وَ لَمْ یکُنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیْهَا أَحَدٌ غَیرِی‌ «و هیچکس را غیر از من چنین جرأتى نبود که بتواند در دفع اصحاب جمل و نهروان قیام کند». به علّت آنکه مردم همگى از قتال با اهل قبله مى‌ترسیدند و نمى‌دانستند چگونه جنگ کنند؟ آیا کسى از آنها را که از جنگ فرار مى‌کند و پشت مى‌کند باید دنبال کرد یا نه؟ و آیا شخص زخم خورده و مجروح آنها را باید کشت یا نه؟! و آیا غنیمت را از آنان گرفته و باید تقسیم نمود یا نه؟! و مسلمین، بزرگ و غیر قابل تحمّل مى‌دانستند جنگ نمودن با کسانى را که مانند اذان ما اذان مى‌گویند و مانند نماز ما نماز مى‌خوانند، و مسلمین جنگ با عایشه و جنگ با طلحه و زبیر را بزرگ و غیر قابل قبول مى‌شمردند به واسطۀ موقعیّتى که در اسلام داشتند و جماعتى از آنها مانند أحْنَفُ بن قَیْس و غیره از دخول در این جنگ توقّف کردند. با این مقدّمات اگر على جرأت بر شمشیر کشیدن بر روى آنها را نداشت یک نفر از مسلمین اقدام بر جنگ نمى‌نمود.

  • سپس على علیه السّلام مى‌گوید سَلُونِی قَبْلَ أن تَفْقِدُونِی‌ «از من هر چه مى‌خواهید بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید». صاحب کتاب «استیعاب» که أبو عمر محمّد بن عبد البرّ است از جماعتى از روات و محدّثین نقل کرده است که: آنها گفته‌اند: لَمْ یَقُلْ أَحَدٌ مِنَ الصَّحَابَةِ رَضِیَ اللَهُ عَنْهُمْ‌: «سَلُونی‌» إلاَّ عَلِیُّ بْنُ أَبی‌طالِبٍ «هیچیک از اصحاب رسول خدا رضى اللَه عنهم نگفت: سَلُونِى، مگر علىّ بن ابی طالب».

  • و شیخ ما أبو جعفر اسکافى در کتاب «نَقْض عُثْمانیَّه» از على بن جَعْد، از ابن شُبْرمه روایت کرده است که او گفت: لَیْسَ لِأحَدٍ مِنَ النَّاسِ أنْ یَقُولَ عَلَی الْمِنْبَرِ‌: «سَلُونِی‌» إلاَّ عَلیُّ بْنُ أَبِی‌طالِبٍ علیه السّلام «هیچیک از مردم بر بالاى منبر نگفت: سَلُونى مگر علىّ بن ابی طالب علیه السّلام». سپس ابن ابى الحدید فصلى را در امور غیبیّه‌اى که امام علیه السّلام بدانها خبر داده است گشوده است بدین عبارات:

  • بدانکه امام علیه السّلام در این فصل به خداوندى که جان وى در دست اوست قسم یاد کرده است که مردم نمى‌پرسند از امرى که به وقوع مى‌رسد از آن وقت تا روز

امام شناسی ج12

64
  • قیامت مگر آنکه او به آنها خبر مى‌دهد. و اینکه به تحقّق نمى‌رسد طائفه‌اى از مردم که صد نفر را راهنمائى کنند و صد نفر را گمراه کنند و به ضلالت افکنند مگر آنکه به ایشان خبر بدهد ـ در صورت پرسیدن آنها از او ـ که زمامداران، و پیشداران، و دنباله روان، و مواضع فرود آمدن شترها و اسب‌هاى آنها و کسانى که با کشتار کشته مى‌شوند و کسانى که با مرگ طبیعى مى‌میرند چه کسانى هستند؟ و در کجا و کدام محلّى صورت مى‌گیرد؟

  • شمار برخى از خبرهاى غیبى آن حضرت‌

  • و این ادّعا از آنحضرت علیه السّلام دعواى ربوبیّت و یا دعواى نبوّت نیست ولیکن او مى‌گوید: رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله به او خبر داده است. و ما اخبارات على علیه السّلام را آزمایش کردیم و همه را موافق یافتیم و به پیرو این، استدلال نمودیم بر صدق ادّعاى مذکور. مانند اِخبار او به ضربتى که در سرش وارد مى‌شود و محاسنش را از خون سرش خضاب مى‌کند.

  • و مانند اِخبار او به کشته شدن پسرش حسین علیه السّلام و آنچه را که دربارۀ حسین در کربلا گفت وقتى که از آنجا مى‌گذشت.

  • و مانند اخبار او به سلطنت معاویه بعد از او.

  • و مانند اخبار او از حَجّاج بن یوسف ثَقَفى، و از یوسف بن عمر. و مانند اخبار او به امر و جریان خوارج در نهروان.

  • و مانند اخبار او به اصحاب خود که کدام یک از آنها کشته مى‌شوند و کدام یک به دار آویخته مى‌شوند.

  • و مانند اخبار او به قتال و جنگ با ناکِثین و قاسطین و مارقین.

  • و مانند اخبار او به مقدار نفرات لشگرى که از کوفه بر او وارد شدند در وقتى که به سوى بصره براى جنگ با آنها حرکت مى‌کرد.

  • و مانند اخبار او از عبد اللَه بن زبیر و گفتارش دربارۀ او که خَبٌّ ضَبٌّ1، یَرُومُ

    1. خَبّ، يعنى غدّار و حيله‌گر. ضبّ يعنى حسود و حقود با حقد و كينۀ پنهان. در محاورات مى‌گويند: فلان خبُّ ضبُّ يعنى مرد مراوغ است، و مراوغ كسى است كه با حيله كشتى ^

امام شناسی ج12

65
  • 1

  • أمْراً وَلاَیُدْرِکُهُ‌، ینْصِبُ جَالَةَ الدّینِ لاِصْطِیادِ الدُّنْیا‌، وَ هُوَ بَعْدُ مَصْلُوبُ قُرَیشٍ «مردى است مکّار غدّار خدّاع، حقود با حقدِ درونى که پیوسته مى‌خواهد طرف خود را گول بزند و بر زمین بکوبد. او داعیۀ امارت و حکومت دارد و بدان نمى‌رسد. دین را دام و شبکۀ صید دنیا قرار داده است و از همۀ اینها گذشته در عاقبت امرش، به دست قریش به دار آویزان مى‌شود».

  • و مانند اخبار او به هلاکت مردم بصره در اثر غرق شدن و دربارۀ دیگر هلاکت آنها به واسطۀ غلبه زَنْج (زنگى‌ها، یعنى سیاهپوستان زنگبار) و این همان است که بعضى لفظ زَنْج را تصحیف نموده و ریح خوانده‌اند.

  • و مانند اخبار او به ظهور پرچم‌هاى سیاه از خراسان و تصریح او بر قومى از اهل خراسان که به بنى رُزَیْق (به تقدیم راء مهمله بر زاء معجمه) و آنها آل مُصْعَب بودند که طاهرین حسین، و پسرانش و اسحاق بن ابراهیم از ایشانند، و آنها و اسلاف آنها همه از هواخواهان و دعوت کنندگان به دولت بنى عبّاس بوده‌اند.

  • اخبار آن حضرت از شهداى فخ‌

  • و مانند اِخبار او از ائمّه‌اى که پس از او، از فرزندانش، در طبرستان ظهور مى‌کنند مانند ناصر و داعى و غیرهما در گفتارش که گفت: وَ إنَّ لِآلِ مُحَمَّدٍ بِالطَّالَقَانِ لَکَنْزًا سَیُظْهِرُهُ اللَهُ إذَا شاءَ‌. دُعَاؤُهُ حَقُّ‌، یَقُومُ بِإذْنِ اللَهِ فَیَدْعُو إلَی دینِ اللَهِ «و بدرستى که براى آل محمّد در طالقان گنجى است که خداوند در آینده او را به ظهور مى‌رساند در وقتى که مشیّتش تعلّق گیرد. دعوت او حقّ است، به اذن و اجازۀ خدا قیام مى‌کند و مردم را به دین خدا مى‌خواند.

  • و مانند اِخبار او از کشته شدن محمّد نفس زکیّه، در مدینه و گفتارش دربارۀ او که: إنَّهُ یُقْتَلُ عِنْدَ أحْجَارِ الزَّیْتِ «او در نزدیکى مدینه در محلّى که نامش احجار زَیْت است کشته مى‌شود».

  • و مانند اِخبار او به کشته شدن برادر محمّد صاحب نفس زکیّه: ابراهیم که در باب حَمزه کشته شد: یُقْتَلُ بَعْدَ أَنْ یَظْهَرَ وَ یُقْهَرُ بَعْدَ أَنْ یَقْهَرَ «کشته مى‌شود پس از آنکه‌

    1. ^ مى‌گيرد و طرف خود را بر زمين مى‌كوبد.

امام شناسی ج12

66
  • ظهور مى‌کند و مقهور مى‌شود بعد از آنکه مقهور مى‌کند».

  • و مانند اخبار دیگر دربارۀ ابراهیم: یَأْتِیهِ سَهْمُ غَرْبٍ یَکُونُ فِیهِ مَنِیتُهُ. فَیا بُؤْسًا لِلرَّامِی‌! شَلَّتْ یَدُهُ وَ وَهَنَ عَضُدُهُ «به سوى او مى‌آید تیرى که معلوم نیست چه کسى آن را رها کرده است و در اثر همان تیر جان مى‌سپارد. پس شدّت و گرفتارى باد براى تیر زننده، دستش شل شود و بازویش سست گردد».

  • و مانند اِخبار او از کشته‌شدگان وَجّ‌1 و گفتارش دربارۀ آنان که: هَمْ خَیرُ أهْلِ

    1. در دو نسخۀ «شرح نهج البلاغۀ» ابن ابى الحدید، چهار جلدى طبع بیروت، و بیست جلدى طبع مصر، كلمه وَجّ را با واو و تشدید جیم ضبط كرده است. و ظاهراً اشتباه است و كلمۀ فخّ بوده است با فاء و خاء مشدّد، همان طور كه شارح خوئى حاج میرزا حبیب اللَه هاشمى در ج ٧، ص ٨٣ از طبع حروفى در شرح این خطبه، این كلمه را از ابن ابى الحدید، فَخّ نقل كرده است، و واقعۀ فخّ مشهور است مانند خورشید در آسمان. فخّ نام محلّى است بین مكّه و تنعیم، یعنى در یك فرسخى مكّه و در آنجا قضیّۀ عاشوراى حسین بن علىّ با تمام خصوصیات آن تكرار شد، لیكن در سنۀ ١٦٩ هجرى یعنى ١٠٨ سال بعد از وقعۀ طفّ. و شهید این واقعه حسین بن علىّ بن حسن بن حسن بن حسن بن على بن ابی طالب علیهم السّلام بوده است یعنى نوادۀ حسن مثلّث و از أولاد امام حسن مجتبى علیه السّلام. و این شهید را حسین بن على شهید فخّ گویند در مقابل شهید كربلا كه حسین بن على شهید طَفّ است. دربارۀ شهداى فخّ كه در حدود سیصد نفر بوده‌اند آنچه در اخبار وارد شده است همه مدح است و ثناء و تمجید، زیرا حسین بن على شهید فخّ به عنوان ترأس و مقام خروج نكرد، بلكه فقط به عنوان دفع ظلم بود چون در زمان او یكى از نواده‌هاى عمر بن خطاب كه در مدینه ریاست داشت كار را بر علویان به حدّى سخت گرفت تا به جائى كه گفت: اگر فلان عَلَوى كه غیبت كرده است و در هر روز او را معرفى ننموده است را حاضر نكنید من تمام شما را مى‌كُشم. و این خطاب به علویان مدینه بود. در اینصورت علویان چنان در مضیقه افتادند كه به غیر از خروج چاره‌اى نداشتند و خروج آنها هم رفتن از مدینه به سوى مكه بود و به امضاى حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام بود، و برادر آن حضرت، عبداللَه بن جعفر هم در جماعت آنها بود وانگهى آنان فقط عازم مكّه بودند. كار به كسى نداشتند كه ناگهان لشكر موسى هادى عبّاسى رسید و آن حضرت را با جمیع اهل بیتش و جمیع همراهانش از دم تیغ گذرانید. در اخبار وارده از ائمّه علیهم السّلام راجع به ایشان حمد و ثناى فوق‌العاده‌ای رسیده است. از جمله همین كلام ^

امام شناسی ج12

67
  • الأرْضِ «ایشان از میان مردم روى زمین مورد اختیار و انتخاب بوده‌اند».

  • و مانند اِخبار او از تشکیل مملکت و حکومت علویّین در مغرب زمین و تصریح او به ذکر کَتامه و آنها کسانى بوده‌اند که: ابوعبداللَه داعى معلّم را یارى کرده‌اند. و مانند گفتارش در حالى که اشاره مى‌کرد به ابوعبداللَه مهدى که: وَ هُوَ أَوَّلُهُمْ ثُمَّ یَظْهَرُ صَاحِبُ الْقَیرَوَانِ1 الْغَضُّ الْبَضُّ، ذُوالنَّسَبِ الْمَحْضِ‌، الْمُنْتَخَبُ مِنْ سُلاَلَةِ ذِی الْبَدَاءِ الْمُسَجَّی بِالرِّداءِ «و او اوّلین نفر آنهاست و پس از او ظهور مى‌کند صاحب قَیْروان که بدنش لطیف و نرم است و پوستش رقیق و نازک است و داراى نسب پاک و بدون آمیزش با غیر است، که از سلاله و نسل کسى که دربارۀ او بَدا واقع شده و بر روى پیکرش ردا انداخته‌اند مى‌باشد».

  • زیرا که عبید اللَه مهدى بدنش بسیار سفید بود که با قرمزى و سرخى آمیخته بود و داراى بدنى نرم و لطیف بود و اعضاء پیکرش تر و تازه و خرّم بود. و منظور از ذوالبداء اسماعیل بن جعفر بن محمّد علیهما السّلام است. و او بود که مُسَجّیٰ به ردا بود چون پدرش حضرت صادق علیه السّلام وقتى که او بمرد بر روى پیکرش ردَاى خود را کشید و وجوه و صاحبان مقام و منزلت شیعه را بر او وارد کرد تا او را ببینند و بدانند که مرده است و شبهه امامت او در نزد ایشان زایل گردد.

  • و مانند اخبار او از سلاطین آل بویه (پسران بویه) و گفتارش دربارۀ آنها که: وَ یَخْرُجُ مِنْ دَیْلَمَانَ بَنُو الصَّیَّادِ «و از دیلمان پسران صیّاد خروج مى‌کنند» اشاره است به آنها، زیرا که پدر آنها صید ماهى مى‌کرد با دست خود به مقدارى که از پول آن‌

    1. ^ أمیرالمؤمنین علیه السّلام است که : هم خیر أهل الأرض‌؛ من خیر أهل الارض‌. «ایشان از روی تمام زمین مردانی هستند که انتخاب شده‌اند یا از جملۀ آنانند که انتخاب شده‌اند». و امّا برای کلمۀ وَجّ هیچ معنای مناسبی به نظر نرسید. زیرا همان طوری که یاقوت در «معجم البلدان» ذکر کرده است : وَجّ نام طائف است‌، و در حدیث رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم وارد است که : إنَّ آخر و طأة للّه یوم وجّ، و مراد شهر طائف بوده است‌، یعنی «آخرین قدمهائی که جنگجویان در راه جهاد برداشته‌اند در غزوۀ طائف بوده است». و غزوۀ طائف آخرین غزوۀ رسول اللَه بوده است‌.
      امراء مصر و قیروان از اسماعیلیه بوده‌اند.

امام شناسی ج12

68
  • قوت خود و عیالش را تهیّه مى‌نمود. و خداوند تعالى از صُلب او سه پسر1 به وجود آورد که آنها ملوک و سلاطین سه گانۀ آل بویه بودند و ذرّیه و نسل آنها را انتشار داد تا به جائى که بر قدرت حکومت و مملکت‌دارى، ضرب المثل شدند. و مانند گفتارش دربارۀ آنها که: ثُمَّ یسْتَشْرِی أمْرُهُمْ حَتَّی یمْلِکُوا الزَّوْرَاءَ وَ یخْلَعُوا الْخُلَفَاءَ «و پس از آن، امر آنها بالا مى‌گیرد و بزرگ مى‌شود به حدّى که بغداد را مالک مى‌شوند و خلفا را خلع مى‌کنند». در این حال گوینده‌اى به حضرت گفت: اى امیر مؤمنان، مدّت سلطنت آنها چقدر طول مى‌کشد؟ حضرت گفتند مِائَة أوْ تَزیدُ قَلیلاً «صد سال و یا مقدار کمى بیشتر».

  • اخبار آن حضرت از سلاطین آل بویه‌

  • و مانند گفتارش دربارۀ آنها که: وَالْمُتْرَفُ ابْنُ الأجْذَمِ یقْتُلُهُ ابْنُ عَمِّهِ عَلَی دِجْلَةَ «و شخص اسراف‌کار مشغول به لهو و لعب، پسر شخص دست بریده که او را پسر عمویش بر کنار شطّ دجله مى‌کشد». و این کلام حضرت، اشاره است به عِزّالدَّوْلَه، بختیار پسر مُعِزُّالدَّوْلَه أبُوالحُسَین زیرا که مُعِزُّالدَّوْلَه دستش بریده و مقطوع بود که به جهت عقب نشینى در جنگ دستش جدا شد. و پسرش عِزّالدَّوْلَه بَخْتیار مرد متنّعم و نازپرورده بود که به لهو و شرب اشتغال داشت و عَضُدُالدَّوْلَه فنّا خسرو، پسر عمّش، در قصر جُصّ در حین جنگ، بر دجله او را کشت و سلطنتش را گرفت.

  • و اما خلع کردن آنان خلفا را، چون مُعِزُّالدَّوْلَه‌، المُسْتَکْفی باللَه را خلع کرد و به جاى او الْمُطِیعُ لِله را گماشت. و بَهاءُ‌الدَّوْله أبُو نَصْر پسر عَضُدُالدَّوْله‌، الطّائعُ لِلّه را عزل کرد و بجاى او الْقَادِرُ بِاللَه را گماشت. و مدّت امارت و مملکت دارى آل بویه نیز همان مقدارى بود که آن حضرت خبر داده بود.

  • و مانند اِخبار او به عبد اللَه بن عباس رحمه اللَه تعالى به آنکه امر حکومت به فرزندان او منتقل مى‌شود. چون هنگامى که على بن عبد اللَه متولد شد پدرش‌

    1. سه پسران بویه عبارتند از: عماد الدّولة علىّ بن بویه، ركن الدَّولة حسن بن بویه، معزّ الدّولة احمد بن بویه.

امام شناسی ج12

69
  • عبد اللَه بن عبّاس قنداقۀ طفل را به حضور امیرالمؤمنین علیه السّلام آورد. حضرت او را گرفت. و آب دهان خود را در دهان او انداخت و با یک خرمائى که او را سائیده بود حَنَکِ (سقّ) او را برداشت و او را به پدرش داد و گفت: خُذْ إلَیکَ أَبا الأمْلاَکِ «پدر پادشاهان را بگیر براى خودت». این طور در روایت صحیحه وارد شده است. و این روایتى است که أبو العبّاس مُبَرّد در کتاب «کامل» ذکر کرده است. و امّا روایتى که در آن تعداد سلاطین بنى عبّاس ذکر شده است صحیح نیست و از کتاب مورد اعتمادى نیز این معنى را نقل ننموده است.

  • و چه بسیار نظیر این اخبارى که از غیب خبر داده است و بر همین نهج جریان یافته است، براى آن حضرت وارد شده است که اگر بخواهیم استقصاء کنیم باید جزوه‌هاى بسیارى را براى آن اختصاص دهیم و در کتبِ سیر مشروحاً آورده شده است.

  • علت اعتقاد مردم به خدایى آن حضرت نه رسول خدا

  • اگر بگوئى: چرا و به چه علّت مردم در امیرالمؤمنین علیه السّلام غلوّ نموده‌اند و دربارۀ او ادّعاى خدائى و ربوبیّت کرده‌اند، بر اساس اخبارى که از غیب داده و صدق و راستى آنها را عیاناً مشاهده کرده‌اند، و لیکن دربارۀ رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله این غلوّ را نکرده‌اند و ادّعاى ربوبیّت را ننموده‌اند با آنکه اخبارات غیب که از آن حضرت سرزده است همه شنیده‌اند و صدق آنها را بالیقین دانسته‌اند. و على هذا پیغمبر أولى بودند به آنکه گرایش ربوبیّت در حقّش از امت بشود، زیرا رسول اللَه اصلى هستند که متبوع و مقتدا مى‌باشند و معجزاتشان بیشتر و اخباراتى را که از غیب داده‌اند نیز بیشتر است؟!

  • مى‌گویم: کسانى که با رسول اللَه صلّى اللَه علیه و آله همصحبت بوده‌اند و معجزاتش را مشاهده کرده‌اند و اخبار از غیوب او را که همگى صادق بوده است، عیاناً شنیده‌اند فکرشان قوى‌تر و عقلشان عظیم‌تر و ادراکاتشان وافرتر بوده است از این طائفۀ ضعیفة العقول و سخیفةالاحلامى که امیرالمؤمنین علیه السّلام را در اواخر دوران حیاتش دیده‌اند، همچون عبد اللَهِ بْنِ سَبا و اصحاب وى، زیرا آنها حالاتشان در سستى‌

امام شناسی ج12

70
  • ادراکات و بصیرت و ضعف اندیشه مشهور است. و بنابر این از امثال ایشان شگفتى نیست که معجزاتى را که ببینند آنها را سبک کند و راجع به آورنده‌اش معتقد شوند که جوهر الهى در او حلول کرده است. زیرا معتقدند که: این‌گونه معجزات از بشر نمى‌تواند تحقّق گیرد مگر با حلول.

  • و دربارۀ آنها گفته شده است که: جماعتى از آنان از نسل یهود و نصارى بوده‌اند و از پدرانشان و گذشتگانشان شنیده‌اند اعتقاد به حلول را دربارۀ پیامبرانشان و پیشوایانشان، و دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام هم مثل آنها را معتقد شده‌اند.

  • و علاوه بر این، احتمال دارد که امثال این مقالات و اعتقادات از گروهى ملحد باشد که بخواهند در دین اسلام، الحاد و خلل به وجود آرند، فلهذا این عقیده را دنبال کرده‌اند. این گروه اگر فرضاً در ایّام رسول خدا علیه السّلام بودند تحقیقاً دربارۀ او نیز این مقاله و اعتقاد را نشر مى‌دادند به جهت گمراه نمودن اهل اسلام و به نیّت واقع ساختن شبهات در دل مسلمانان. و در میان صحابۀ رسول خدا امثال این گونه افراد نبوده‌اند، و لیکن در میان صحابۀ رسول خدا منافقین و زنادقه بوده‌اند امّا راهى براى این‌گونه الحاد و فتنه نیافته‌اند و مانند این نوع از مکر و خدعه نیز در دلشان خطور ننموده است.

  • و از آنچه براى من ظاهر شده است از فرق بین این گروه، و بین مردم عرب که معاصر عصر رسول خدا علیه السّلام بوده‌اند آنست که این گروه، از مردم عراق و ساکنین کوفه بوده‌اند، و خاک عراق همواره در خود صاحبان اهواء و آراء و ارباب نِحَل و ملل عجیبه و مذاهب بدیعه را مى‌پروراند، و اهل اقلیم و ناحیۀ عراق اهل بینش و دقّت نظر و بحث از آراء و عقائد بوده‌اند و پیوسته در مذاهب، ایجاد شبهه مى‌نمودند و جماعتى از آنها مانند مانى و دَیْصان و مَزدک در ایّام سلطنت اکاسره بوده‌اند.

  • امّا خاک حجاز بدین گونه نیست و طینت آنها مشابه مردم عراق نیست و

امام شناسی ج12

71
  • اذهان حجازى‌ها مثل اذهان عراقى‌ها نیست. آنچه بر طِباع اهل حجاز غلبه دارد جفاء و عَجْرَفیّة و خشونت طبع است (غلظت، تندى و شدّت در سخن و بى‌مبالاتى در گفتار، و سنگینى و درشتى طبع). و کسانى که از اعراب حجاز در شهر سکونت دارند همچون اهل مکّه و اهل مدینه و اهل طائف، طبعهاى آنها به واسطه مجاورت اعراب بادیه‌نشین، به طبعهاى ایشان نزدیک است و هیچگاه در بین آنها حکیم و فیلسوف و صاحب نظر و جدل و کسى که شبهه‌اى وارد سازد و یا دینى و مذهبى از نزد خود أبداًع کند نیامده است. و بر همین اصل کلّى مى‌یابیم که مقاله و اعتقاد غلوّکنندگان در وقتى پدید آمد، و نشو و نما کرد که على علیه السّلام در عراق و کوفه اقامت نموده بود نه در هنگامى که در مدینه مقیم بود که اکثر عمر او را استیعاب مى‌کرد.

  • ابن ابى الحدید در اینجا پس از آنکه مقدار غیر کمى در شرح الفاظ و لغات و عبارات خطبه مى‌پردازد، در توضیح و شرح عبارت حضرت دربارۀ انقراض سلطنت بنى امیّه: ثُمَّ یفَرِّجُهَا اللَهُ عَنْکُمْ کَتَفْریجِ الأدیم‌، مى‌گوید: این اخبار حضرت، اخبار است از ظهور سیاهپوشان و انقراض ملک بنى امیه. و جریان واقعه همان طور بود که آن حضرت ـ صلوات اللَه علیه ـ خبر داده بود. حتّى اینکه این گفتار او که: لَقَدْ تَوَدُّ قُرَیشٌ تا آخر آن نیز طبق آن واقع شد و امر بر همان نهج، صدق کلامش را ظاهر ساخت، زیرا سیره‌نویسان همگى نقل کرده‌اند که: مروان بن محمد (مروانِ حمار، آخرین خلیفۀ غاصب اموى) در روز زاب‌1 چون در صف خراسان در برابر خود عبد اللَه بن على بن عبد اللَه بن عبّاس را مشاهده نمود گفت: لَوَدِدْتُ أنَّ عَلِی بْنَ أبیطَالِبٍ تَحْتَ هَذِهِ الرَّایَةِ بَدَلاً مِنْ هَذَا الْفَتَی‌ «من به عوض این جوان، دوست داشتم که‌

    1. زاب محلّى است كه مروان حمار براى خلاصى از تهاجم لشگر بنى عباس بدانجا فرار كرد. شرح فرار او را بدین ناحیه و به نواحى دیگر و سپس كشته شدن او و انقراض ملك بنى امیّه را ابن أثیر جزرى در كتاب «الكامل فى التاریخ» طبع بیروت سنه ١٣٨٥ در ج ٥، از ص ٤١٧ تا ص ٤٢٩ ذكر كرده است.

امام شناسی ج12

72
  • على بن ابی طالب در زیر این پرچم بود». و این قصّه طولانى است و مشهور است.

  • ادامه خطبه بعد از واقعه نهروان‌

  • و این خطبۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام را جماعتى از سیره‌نویسان ذکر کرده‌اند و خطبه‌اى است منقول و متداول و مشهور که آن حضرت بعد از انقضاى جنگ نهروان ایراد نموده‌اند و در این خطبه عباراتى است که سید رضى ـ رحمه اللَه ـ ایراد نکرده است و از جملۀ آن این قسمت است:

  • وَ لَمْ یکُنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیْهَا غَیرِی وَ لَوْ لَمْ أکُ فِیکُمْ مَا قُوتِلَ أصْحَابُ الْجَمَلِ وَ النَّهْرَوَانِ‌. وَ أیْمُ اللَهِ لَوْ لاَ أنْ تَتَّکِلُوا فَتَدَعُوا الْعَمَلَ لَحَدَّثْتُکُمْ بِمَا قَضَی اللَهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَی لِسَانِ نَبِیَّکُمْ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم لِمَنْ قَاتَلَهُمْ مُبْصِراً لِضَلاَلَتِهِمْ‌، عَارِفًا لِلْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیْهِ‌. سَلُونِی قَبْلَ أنْ تَفْقِدُونِی‌‌، فَإنِّی مَیِّتٌ عَنْ قَرِیبٍ أَوْ مَقْتُولٌ بَلْ قَتْلاً‌، مَا ینْتَظِرُ أشْقَاهَا أَنْ یخْضِبَ هَذِهِ بِدَمٍ ـ وَ ضَرَبَ بِیَدِهِ إلَی لِحْیَتِهِ‌:

  • «و أبداً غیر از من کسى را جرأت اقدام بر دفع فتنه نبود. و اگر من نبودم در میان شما هیچکس را توان کارزار و جنگ با اصحاب جمل و نهروان نبود. و سوگند به خدا اگر شما اتّکاء و اعتماد نمى‌نمودید و دست از عمل بر نمى‌داشتید من براى شما بیان مى‌کردم آنچه را که خداوند عزّ و جلّ بر زبان پیغمبر شما صلّى اللَه علیه و آله مقدّر فرموده و حکم آن را امضاء کرده است دربارۀ آن کسانى که با بصیرت به گمراهى و ضلالت آنها، با آنها مى‌جنگند و با معرفت به هدایتى که ما بر آن هستیم (که چه مقامات و درجات خداوند به آنها داده است و تا چه حدّى مقامشان را رفیع و منزلتشان را منیع نموده است). بپرسید از من قبل از آنکه مرا نیابید، زیرا که بزودى من مى‌میرم یا کشته مى‌شوم! بلکه کشته مى‌شوم. در انتظار چیست شقى‌ترین امّت که این را با خون خضاب کند؟ ـ و حضرت با دست بر محاسنش کشید».

  • و از جمله آن نیز این قسمت است که راجع به بنى امیّه مى‌باشد:

  • یَظْهَرُ أهْلُ بَاطِلِهَا عَلَی أَهْلِ حَقِّهَا‌، حَتَّی تَمْلَأَ الأرْضَ عُدْوَاناً وَ ظُلْمًا وَ بِدَعًا إلَی أَنْ یَضَعَ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ جَبَرُوتَهَا‌، وَ یَکْسِرَ عَمَدَهَا‌، وَ یَنْزِعَ أوْتَادَهَا‌، ألاَ وَ إنَّکُمْ مُدْرِکُوهَا‌، فَانْصُرُوا قَوْمًا کَانُوا أصْحَابَ رَایاتِ بَدْرٍ وَ حُنَینٍ‌، تُؤجَرُوا وَ لاَ تَمالَئُوا عَلَیْهِمْ عَدُوَّهُمْ‌، فَتَصْرَعَکُمُ الْبَلِیَّةُ وَ تَحِلَّ بِکُمُ النِّقْمَةُ‌:

امام شناسی ج12

73
  • «اهل باطل امّت بر اهل حقّ آن غلبه مى‌کند، تا به حدّى که زمین را از عدوان و ستم و بدعت پر مى‌کند. و این امر ادامه پیدا مى‌کند تا زمانى که خداى عزّ و جلّ صولت و جبروتش را پائین مى‌کشد و پشتوانه‌ها و تکیه‌گاههایش را مى‌شکند و خرد مى‌نماید و میخهاى آن بنیان را از بیخ برمى‌کند. آگاه باشید که شما حتما آن وقت و زمان را در خواهید یافت، بنابر این یارى کنید از آنان که اصحاب پرچمهاى بَدْر و حُنَین مى‌باشند. در این صورت خدا به شما پاداش مى‌دهد. و مبادا براى شکست آنها با دشمنانشان تعاون کنید و اجتماعى نمائید که در این موقعیّت بلیّه شما را بر زمین مى‌زند و نقمت و عذاب مکافات در آستانۀ خانه شما فرود مى‌آید».

  • و از جملۀ آن نیز این قسمت است: إلاَّ مِثْلَ انْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ مَوْلاَهُ‌، إذَا رَآهُ أطَاعَهُ‌، وَ إنْ تَوَارَی عَنْهُ شَتَمَهُ‌. وَ أیمُ اللَهِ لَوْ فَرَّقُوکُمْ تَحْتَ کُلِّ حَجَرٍ لَجَمَعَکُمُ اللَهُ لِشَرِّ یوْمٍ لَهُمْ «نصرت و غلبۀ شما در زمان حکومت بنى امیّه بر ایشان مانند غلبۀ برده است نسبت به مولاى خودش، اگر او را ببیند اطاعتش مى‌کند و اگر از او پنهان باشد او را شتم مى‌کند و دشنام مى‌دهد. و سوگند به خدا، اگر بنى امیه، شما را متفرّق و پریشان کنند به طورى که هر نفر از شما در زیر سنگى مختفى شود خداوند همه شما را براى بدترین روزى که براى ایشان تقدیر نموده است جمع مى‌کند».

  • اخبار آن حضرت دربارۀ قیام حضرت مهدى علیه السّلام

  • و از جملۀ آن همچنین این قسمت است:فَانْظُرُوا أهْلَ بَیتِ نَبِیِّکُمْ! فَإنْ لَبَدُوا َالْبُدُوا وَ إنْ اسْتَنْصَرُوکُمْ فَانْصُرُوهُمْ‌، فَلَیُفَرِّجَنَّ اللَهُ الْفِتْنَةَ بِرَجُلٍ مِنَّا اهْلَ الْبَیتِ‌. بَأبِی ابْنُ خِیَرَةِ الإمَاءِ‌، لاَ یُعْطِیهِمْ إلاَّ السَّیفَ هَرْجًا هَرْجًا‌، مَوْضُوعًا عَلَی عَاتِقِهِ ثَمَانِیَةَ أشْهُرٍ حتَّی تَقُولَ قُرَیشٌ‌: لَوْ کَانَ هَذَا مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرَحِمَنَا‌. یغْرِیهِ اللَهُ بِبَنِی اُمَیَّةَ حَتَّی یَجْعَلَهُمْ حُطَامًاوَ رُفَاتاً ﴿مَلْعُونِينَ أينَمَا ثُقِفُوا اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً‌. سُنَّةَ اللَهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ‌وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَهِ تَبْدِيلاً﴾1:

  • «پس شما نظر کنید به اهل بیت پیغمبرتان اگر آنها درنگ کردند شما هم درنگ کنید و اگر آنها از شما یارى خواستند ایشان را یارى کنید. و البتّه خداوند فتنه را به واسطه مردى از خاندان ما اهل بیت برطرف مى‌کند. پدرم فداى پسر کنیز

    1. كلمۀ مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا تا آخر، آیۀ ٦١ و ٦٢ از سورۀ ٣٣: احزاب است.

امام شناسی ج12

74
  • انتخاب شده و اختیار شده باد، که به آنها نمى‌دهد مگر شمشیر را که بر آنها مى‌نهد و مى‌کشد و درهم مى‌کوبد و همه را با شمشیر درهم مى‌ریزد. آن شمشیر را بر دوش خود هشت ماه مى‌نهد و آن‌قدر مى‌کشد که قریش مى‌گویند: اگر این مرد از فرزندان فاطمه بود به ما رحم مى‌کرد. خداوند او را براى شکست دادن بنى اُمیّه بر مى‌انگیزاند و تحریض مى‌کند و او چنان بنى اُمیّه را هلاک و نابود مى‌سازد که همچون تکّه‌هاى چیز خرد شده، خرد و ریز ریز مى‌شوند. بنى اُمیّه مورد لعنت و دورباش از رحمت خداوندند، هر کجا که بر آنها دست یابند و ظفر کنند، گرفته مى‌شوند و با أشدّ از وجوه کشتن، کشته مى‌شوند. این سنّت خداوند است دربارۀ کسانى که از قبل آمدند و گذشتند و رویّه و منهاجشان این طور بوده است، و هیچگاه نمى‌یابى که سنّت خداوند تبدیل و تغییر کند».

  • و اگر بگوئى: به چه علّت حضرت گفت: اگر من در میان شما نبودم کسى از شما با اهل جمل و اهل نهروان قدرت جنگ کردن را نداشت. و دربارۀ اهل صفّین نگفت؟

  • نکوهش طلحه و زبیر و عایشه‌

  • در پاسخ گفته شده است: چون شبهه در اهل جمل و اهل نهروان طورى بوده است که التباس و اشتباه حقّ در آن به باطل ظاهر بوده است، به واسطه آنکه طلحه و زبیر موعود به بهشت بوده‌اند، و عائشه موعود بوده است که همین طور که در دنیا زوجۀ رسول اللَه صلّى اللَه علیه و آله بوده است در آخرت نیز زوجه او باشد. و حال طلحه و زبیر در سبقت در اسلام، جهاد و هجرت معلوم است. و حال عائشه در محبّت رسول اللَه به او و تمجیدش و نزول قرآن دربارۀ او (دربارۀ قضیّه إفک) معلوم است‌1. اما اهل‌

    1. آنچه را كه ابن ابى الحدید در این عبارات راجع به وعده بهشت براى طلحه و زبیر و عائشه آورده است، بر اساس مذهب خودش مى‌باشد كه از عامّه است. و لیكن اصحاب ما امامیّه ابداً این خبرها را نمى‌پذیرند و در كتب كلامیۀ خود مفصّلاً بطلان آنها را اثبات كرده‌اند. و از آنچه ما نیز در این مجلّدات «امام‌شناسى» از دورۀ علوم و معارف اسلام ذكر كرده‌ایم به خوبى این حقیقت روشن مى‌شود، زیرا بر فرض صحت خبرى كه به آنها وعده بهشت داده شده باشد، ^

امام شناسی ج12

75
  • 1

  • نهروان، آنها اهل عبادت و قرآن و اجتهاد، و اهل کناره‌گیرى از دنیا و زهد از آن و رغبت به آخرت بوده‌اند، و از قاریان قرآن اهل عراق و زهّاد آن به حساب‌

    1. ^ این دلالت بر حال و یا كارى از آنها مى‌كند كه آن كار موجب بهشت است، یعنى در خصوص آن ظرف و آن موقعیت، و أبداً دلالت ندارد بر آنكه این عمل جزئى موجب خلود در بهشت است، گرچه به دنبال آن اعمال بدى سرزند كه صاحبش را مستحقّ دوزخ كند. و صرف نظر از روایات بى‌شمارى كه به شهادت تاریخ صحیح، بر پاكى و بهشتى بودن بسیارى از صحابه دست‌اندر كار خلافت وَضْع شده است اگر احیاناً روایتى در مدح ایشان آمده باشد مدح فى‌الجمله و در زمان خاص و در شرائطى مخصوص بوده است. و معلوم است كه در صورت از بین رفتن آن شرائط، دیگر آن مدح معنى ندارد. مثلا شما اگر به یك نفر غریب كه روزى به منزل شما آمده و به عنوان میهمانى نهارى هم خورده و آن روز را براى شما خدمت كرده است: خانه را جارو زده و گلها را آب داده و درختان را هرس نموده است، چنانچه به او بگوئید: آفرین، چقدر كار خوبى كرده‌اید این دلالت ندارد بر آنكه همه كارهاى او خوب است. گرچه همین مهمان غریب، شب برخیزد و به زن منزل تجاوز كند و طفل شما را سر ببرد و طلا و جواهرات را بدزدد و ببرد. در آن صورتى كه او را دستگیر كنید، به جرم زناى با حریم شما از روى اكراه باید کشته شود، و به جرم قتل طفل نیز باید كشته شود، و به جرم سرقت و دزدى باید دستش قطع گردد. او نمى‌تواند به شما بگوید: اى آقا، شما به من گفته‌اید: آفرین، چقدر كار خوبى كرده‌اى! و علاوه بر آنكه حق ندارید مرا قصاص و تأدیب كنید اینك در ازاى كار خوبم، امشب هم مرا در منزلتان مانند دیشب بخوابانید.
      طلحه و زبیرى كه ایمان به رسول خدا آورده و در اسلام هم جهاد كرده‌اند، اگر مخالفت كنند و نقض بیعت نمایند و بر اساس حب جاه و شخصیت طلبى با شناخت كاملى كه از أمیرالمؤمنین علیه السّلام دارند، آیا دیگر نباید مجازات شوند گرچه دوازده هزار نفر از مسلمانان را جمع كنند و به بصره بیاورند و آنها را به كشتن دهند؟ این مجازات ندارد؟ كشتن یك مسلمان جزایش قصاص و خلود در جهنم است، آیا جزاى به كشتن دادن اكثر این جمعیت، نباید خلود در دوزخ باشد؟ آن هم شمشیر كشیدن بر روى امام زمان و حجّت وقت كه در حكم محاربه با رسول خدا و با خود خداست! این است دلیل و منطق شیعه، ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَهَ لَيسَ بِظَلاَّمِ لِلْعَبِيد (آیۀ ١٨٢، آل عمران و آیۀ ٥١، انفال). و عائشه با آن حقد و كینه‌اى كه خصوصاً با أمیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهما السّلام داشت، اگر به عنوان ریاست لشكر از حرم رسول اللَه حركت ^

امام شناسی ج12

76
  • 1

  • مى‌آمدند. و لیکن معاویه مردى بوده است فاسق و در کمىِ دین و انحراف از اسلام شهرت داشته است و همچنین یار او و معین او در امر حکومتش: عمرو بن العاص و

    1. ^ كند و سوار شتر شده، از مدینه و مكه تا بصره، و دوازده هزار نفر جمعیت را به كشتن دهد آیا باز هم مستحقّ بهشت است و همجوار و همخوابۀ رسول خدا؟ آن عایشه‌اى كه حتّى از این كار توبه هم نكرد و تا آخر عمر حسرت مى‌خورد چرا حكومت به على رسیده است و در خبر مرگ على شادى كرد. و همین عایشه‌اى كه با بضعۀ رسول خدا كرد آنچه كرد و در مرگش شاد شد و به شهادت تاریخ صحیح در مجلس عزاى زهرا نیامد و تمارض كرد. آن عائشه‌اى كه تاریخ اسلام را بر هم زد و آن را واژگون كرد، باید باز هم در قیامت به بهشت برود؟ و در روى تخت با رسول خدا تكیه زند؟ آنگاه عداوت و دشمنى خود را نیز با حضرت زهرا ابراز كند و در آنجا هم گوید كه من حبیبۀ رسول خدا هستم، اجازه نمى‌دهم حسن را در خانۀ رسول خدا وارد كنید همان طور كه در دنیا اجازه ندادم در كنار رسول خدا به خاكش بسپارید؟! در اینجا خوانندگان ما از اهل سنّت پى مى‌برند كه باید در عقاید خود بزودى تجدید نظر كنند و دینى را كه بر اساس عقل و منطق استوار است بر اساس احساسات و تخیّلات پایه‌گذارى ننمایند. وانگهى بنابر عقیده و روایات عامّه آیات افك (تهمت زنا) فقط دربارۀ عائشه نازل شده است و بنابر عقیده و روایات شیعه دربارۀ ماریۀ قبطیه وارد شده است. و در هر كدام از این دو دسته از روایات اشكالى است كه علامۀ طباطبائى قدس اللَه سرّه در «تفسیر المیزان» ج ١٥، ص ١٠٤ تا ص ١١٦ در تفسیر آیات افك مرقوم داشته‌اند. و آیۀ افك بر فرض كه راجع به عائشه هم بوده باشد دلیل بر شرف و مزیّتى نیست، زیرا دلالت دارد بر آنكه براى مسلمین جایز نیست كه كسى را تهمت به زنا زنند و او را قذف نمایند. و جماعت شیعه مسلّماً دامان زنان پیغمبر را از این‌گونه فواحش پاك مى‌دارند، چه عائشه و چه غیر او. بلكه خاندان و زنان جمیع پیغمبران را منزّه از زنا مى‌دانند و گرنه تبلیغ رسالت بهم مى‌خورد و دعوت رسول، بواسطۀ انزجار و تنفّر مردم باطل مى‌گردد. و به عبارت دیگر آیات افك اثباتاً و ثبوتاً اتهام به زنا را از حریم رسول خدا، عائشه یا ماریه، نفى مى‌كند. و این مطلب جاى اشكال نیست و دلیل بر منقبت و فضیلت نیست. هزاران هزار نفر از زنان مسلمان زنا نمى‌كنند، عائشه هم مانند یكى از آنها. ولى در قرآن كریم یك سوره (سورۀ تحریم) در مذمّت و انتقاد از عائشه و حفصه وارد شده است: إِنْ تَتُوبَا إِلَي اللَهِ فَقَدْ صَغَت قُلُوبُكُمَا وَ إِنْ تَظَاهَرَا عَلَيهِ فَإِنَّ اللَهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَ جِبرِيلُ وَ صَالِحُ الْمُؤمِنِينَ وَالْمَلاَئِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ. عَسَي رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيرًا مِنْكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيبَاتٍ وَ أَبْكَارًا، تا مى‌رسد به این آیه كه این ^

امام شناسی ج12

77
  • 1

  • متابعان و پیروان این دو نفر از اهل شام، از اوباش شامیان و سنگیندلان جفا پیشه و جهّال آنها بوده‌اند. و علیهذا حال آنها در جواز جنگ با آنها و حلّیت قتال و کشتار آنها پنهان نبوده است، به خلاف حال کسانى که ذکر آنها گذشت.

  • و اگر گفته شود: مراد امیرالمؤمنین علیه السّلام در گفتارش که مى‌گوید: بِأَبِی ابْنُ خِیَرَةِ الإمَاءِ «پدرم فداى پسر آن کنیزى که از میان همۀ کنیزان مورد انتخاب و اختیار است» کیست؟ و آن مرد موعود کدام است؟! گفته مى‌شود: امّا طائفۀ امامیه معتقدند که او امام دوازدهمین آنهاست و او پسر کنیزى است که نامش نَرْجِس است. و امّا اصحاب ما معتقدند که او یک نفر از اولاد فاطمه علیها السّلام است که در آینده متولّد مى‌شود از اُمِّ ولد (کنیزى که در اثر آمیزش مولایش با او بچّه آورده است) و الآن موجود نیست.

  • اخبار به قیام امام زمان علیه السّلام و انقراض بنى امیّه‌

  • و اگر گفته شود: افرادى از بنى امیّه که در آن وقت موجودند، چه کسانى مى‌باشند که امام علیه السّلام دربارۀ آنها کیفیّت انتقام این مرد را بیان کرده است؟ و حتّى‌

    1. ^ دو زن یعنى عائشه و حفصه را مثال مى‌زند به دو زن پیغمبر، نوح و لوط، كه آن دو زن به شوهرهایشان خیانت كردند، و به آنها خطاب شد كه در جهنم وارد شوید: ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا أمْرَأتِ نُوحٍ وَ امْرَأتِ لوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَينٍ مِنْ عِبْادِنَا صَالِحَينِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يغْنِيا عَنْهُمَا مِنَ اللَهِ شَيئًا وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ‌. در تفاسیر عامّه و خاصّه وارد است كه این آیات دربارۀ عائشه و حفصه نازل شده است. زمخشرى در «تفسیر كشّاف» طبع اول، طبع مطبعه شرفیه، ج ٢، ص ٤٧١، در ذیل آیۀ‌ إِن تَتُوبَا إلَي اللَهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا گوید: خطاب به حفصه و عائشه است بر طریق التفات، براى آنكه در معاتبه و مؤاخذه از آنها بلیغ‌تر باشد. و از ابن عبّاس روایت است كه مى‌گوید: من پیوسته حریص بودم كه مراد ا از دو نفر زنِ در معناى این آیه را از خود عمر بپرسم تا وقتى كه عمر حجّ كرد و من هم با او حج كردم. در میان بعضى از راهها او از جاده منحرف شد و من هم با او منحرف شدم و با خود ظرف آب كوچك چرمى را برداشتم. عمر شروع كرد به وضو گرفتن و من آب بر روى دست او مى‌ریختم تا وضویش را گرفت آنگاه به او گفتم: مَنْ هُما (این دو نفر كیستند؟) گفت: عجبا یا بن عبّاس، و گویا از این سؤال من بدش آمد و سپس گفت: هما حفصة و عائشه. انتهى، یعنى این دو نفر حفصه و عائشه‌اند.

امام شناسی ج12

78
  • اینکه دوست دارند که على علیه السّلام به عوض او متولّى امر آنان گردد؟ در پاسخ گفته شده است که: اما طائفه امامیّه قائل به رجعت هستند و معتقدند که: گروهى از بنى امیّه و غیرهم با اصل عینیّت خارجى خود، به دنیا برمى‌گردند در وقتى که امام منتظر ایشان ظهور کند. و او دستها و پاهاى جماعتى را قطع مى‌کند، چشمهاى بعضى را از کاسه در مى‌آورد و جماعتى دیگر را بردار مى‌کشد و از دشمنان آل محمّد از متقدّمین و متأخّرین آنها انتقام مى‌گیرد.

  • و امّا اصحاب ما معتقدند که: خداوند در آخر الزّمان از فرزندان فاطمه علیها السّلام مردى را مى‌آفریند که فعلا موجود نیست و او زمین را از عدل پر مى‌کند بعد از آنکه از جور و ستم پر شده باشد، و از ستمکاران انتقام مى‌گیرد و چنان ضربه و شدّت خود را بر آنها فرود مى‌آورد که موجب عبرت همگان گردد. و او از اُمّ ولد است همان طور که در این اثر و در غیر این اثر از آثار وارده وارد شده است. و اسم او محمّد است هم اسم رسول خدا صَلّى اللَهُ علَیه و آله. و زمان ظهور وى وقتى است که پادشاه و مَلِکى از اعقاب بنى امیّه بر بسیارى از مسلمانان و اراضى اسلام مستولى شود و اوست سُفیانى که در خبر صحیح به آن وعده داده شده است.

  • او از فرزندان ابى سُفیان بن حرب بن امیّه است و آن امام فاطمى او را و پیروان او را چه از بنى امیّه و چه از غیر آنها، همه را مى‌کشد. و در آن هنگام عیسى مسیح علیه السّلام از آسمان فرود مى‌آید، و علامات و دلائل و نشانه‌هاى قیامت آشکارا مى‌شود، و دابَّة الأرْض ظهور مى‌کند، و تکلیف باطل مى‌گردد، و اجساد مردگان در نَفْخ صُور بر پا مى‌شوند همان طور که کتاب عزیز بدان ناطق است.

  • و اگر گفته شود: شما در آنچه که گذشت، گفتید: وعدۀ هلاک بنى امیّه به سَفّاح و به عمویش عبد اللَه بن على و سیاهپوشان که داراى لواهاى سیاه هستند، داده شده است و اینک آنچه را که در اینجا گفته‌اید مخالف آنست! در پاسخ گفته شده است: آن تفسیرى که گذشت، تفسیر عبارت «نهج البلاغه» بود که سیّد رضى رحمه اللَه از کلام امیرالمؤمنین علیه السّلام ذکر کرده است. و این تفسیر اخیر، تفسیر

امام شناسی ج12

79
  • زیاده‌اى است از کلام آن حضرت که سیّد رضى آن را ذکر نکرده است، یعنى گفتارش: بِأَبِی ابْنُ خَیِرَةِ الإمَاءِ، و گفتارش: لَوْ کَانَ هَذَا مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرِحِمَنا و بنابر این دو گونه تفسیر، براى دو گونه کلام است و تناقضى بین آنها نیست‌1.

  • ما این شرح را بتمامه از «شرح نهج البلاغۀ» ابن أبى الحدید در اینجا آوردیم براى آنکه از نقطه نظر سندیّت بر معجزات و أخبار به غیبى که امیرالمؤمنین علیه السّلام داده‌اند سندى است قوى و معتبر. گرچه ابن أبى الحدید عامى مذهب بوده است و در اصول عقائد، معتزلى و در فروع، شافعى بوده است لیکن از جهت سعۀ اطلاع و قدرت ادبیّت و عربیّت و شعر و علم و احاطه به تاریخ و کلام و جدل و عشق و عرفان زائد الوصف به امیرالمؤمنین علیه السّلام حقّاً داراى مقام شامخى بوده است. اللَهُمَّ احْشُرْهُ مَعَ مَنْ یتَوَلاَّهُ وَ یحِبُّهُ‌، وَ أبْعِدْهُ مِمَّنْ یتَبَرَّأُ مِنْهُ وَ یُبْغِضُهُ!

  • و مجلسى ـ رضوان اللَه علیه ـ در کتاب شریف «بحار الانوار» در «باب معجزات کلامه من اخباره بالغائبات و علمه باللغات» تمام این شرح ابن أبى الحدید را از «نهج البلاغه»، و از اضافات آن تا ابتداى إنْ قُلْتَ قُلْتُ‌ها (اگر گفته شود، گفته مى‌شود) لفظاً بلفظ ذکر کرده است‌2.

  • علاّمه خوئى حاج میرزا حبیب اللَه هاشمى، در شرح خود بر «نهج البلاغه» بعد از آنکه شرح ابن ابى الحدید را بتمامه آورده است گوید: شُرّاح «نهج البلاغه» فقرات ثُمَّ یفَرِّجُ اللَهُ عَنْکُمْ کَتَفْرِیجِ الأدِیمِ بِمَنْ یسُومُهُمْ خَسْفًا وَ یسُوقُهُمْ عُنْقًا تا آخر را اشاره بر انقراض دولت بنى امیّه به ظهور بنى عبّاس گرفته‌اند، همان طور که در کتب سیر و تواریخ ذکر شده است، و لیکن ظاهراً به ملاحظۀ زیاداتى که در این خطبه آمده است و سیّد رضى نیاورده و ابن أبى الحدید نیز نیاورده است و آن زیادات در روایت سُلَیم بن قیس هلالى و کتاب «غارات» ابراهیم ثقفى وارد است این فقرات‌

    1. «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید، طبع بیروت دار المعرفة، ج ٢، ص ١٧٤ تا ص ١٧٩. و طبع مصر دار احیاء الكتب العربیة، ج ٧، ص ٤٤ تا ص ٦٠.
    2. «بحار الأنوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢ تا ص ٥٩٤.

امام شناسی ج12

80
  • نیز اشاره است به ظهور سلطنت الهیّه و دولت قائمیّه. و بنابراین، گفتار امیرالمؤمنین علیه السّلام: یسُومُهُمْ خَسْفًا اشاره است به خَسْف أرض (فرو رفتن زمین) با لشکر سفیانى در بیداء (بیابان) همان‌طور که در اخبار رجعت مذکور است.

  • و بنابر این استظهار، گفتار امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام که: فَعِنْدَ ذَلِکَ تَوَّدُ قُرَیشٌ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا لَوْ یرَوْنَنِی مَقَامًا وَاحِدًا وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لِأقبَلَ مِنْهُمْ مَا أطْلُبُ الْیَوْمَ بَعْضَهُ فَلاَ یُعْطُونَنی که ابن أبى الحدید به گفتار مروان بن محمد در روز زاب چون سپاه عبد اللَه بن محمّد بن علىّ بن عبد اللَه بن عبّاس را مشاهده کرد، تفسیر کرده است، اشاره به قیام حضرت مهدى بوده و آن تمنّى عند قیام قائم صورت مى‌گیرد.

  • گفتار علاّمه خوئى در روایت گذشته‌

  • سپس علاّمۀ خوئى تحت عنوان تکملة، این خطبه را با تمام زیادتى‌هاى آن از علاّمه مجلسى از کتاب «غارات» ابراهیم بن محمّد ثقفى ذکر مى‌کند. و نیز از «بحار» از کتاب «سلیم بن قیس هلالى» بیان مى‌کند1. و در این دو روایت به طور وضوح، روشن است که مراد از آن مرد قیام کنندۀ بر علیه ظالمین و بنى امیّه همان سیّد فاطمى فرزند کنیز است و در هر دو فقره مراد همان شخص است نه یکجا سفّاح و یکجا حضرت قائم علیه السّلام.

  • و نیز در روایت ابراهیم ثقفى و سُلیم، اهل صفّین نیز در طراز اهل جمل و اهل نهروان آمده است. و حضرت مى‌فرماید وَ لَوْ لَمْ أکُ فِیکُمْ مَا قُوتِلَ أصْحَابُ الْجَمَلِ وَ لاَ أهْلُ صِفّینٍ وَ لاَ أهْلُ النَّهْرَوَانِ2. آنگاه علاّمۀ خوئى در تعلیقه در معناى زاب گوید: زاب، نهرى است در موصل. شارح معتزلى ابن أبى الحدید در شرح خطبه یکصد و چهارم گوید که: چون مروان در زاب فرود آمد، از رجال خود چه از شامیان و چه از اهل جزیره، یکصد هزار اسب سوار جنگى را بر روى یکصد هزار اسب با نشاط جدا کرد و سوا نمود و سپس به آنها نظرى افکند و گفت: إنَّهَا الْعُدَّةُ وَ لاَ تَنْفَعُ الْعُدَّةُ إذَا انْقَضَتِ الْمُدَّةُ‌.«حقّاً اینها همه اسباب و لوازم غلبه و پیروزى است و لیکن چون مدت‌

    1. و ٢. «شرح نهج البلاغه» خوئى، طبع حروفى، ج ٧، ص ٦٩ تا ص ٩٦ و استظهار او در ص ٩١ است، و آوردن كلمه اهل صفین در ص ٩٣.

امام شناسی ج12

81
  • سرآمده باشد اسباب سودى نمى‌بخشد».

  • و چون عبد اللَه بن على در روز زاب، در میان سیاهپوشان که در پیشاپیش آنها پرچم‌هاى سیاه به دست مردانى جنگى بر روى شترهاى بُختى بود در برابر مروان قرار گرفت و اشراف بر او پیدا کرد، مروان از مردى که پهلوى او بود پرسید: رئیس لشکر اینها کیست؟ گفت: عبد اللَه بن محمّد بن على بن عبد اللَه بن عبّاس بن عبد المطلب. مروان به آن مرد گفت: وَیْحَکَ«اى واى بر تو» آیا او از فرزندان عبّاس است؟! گفت: آرى! مروان گفت: وَاللَهِ لَوَدِدْتُ أنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی‌طَالِبٍ مَکَانَهُ فِی هَذَا الصَّفِّ «سوگند به خداوند که من دوست داشتم بجاى او در این صف، على بن ابی طالب باشد».

  • آن مرد گفت: تو این آرزو را دربارۀ على تمنّا مى‌کنى در حالى که شجاعت او را که شهرتش به آفاق رسیده و صیتش دنیا را پر کرده است مى‌دانى؟!

  • مروان گفت: وَیحَکَ‌، إنَّ عَلِیّاً علیه السّلام مَعَ شَجَاعَتِهِ صَاحِبُ دِینٍ‌، وَالدِّینُ غَیرُ الْمُلْکِ1 «اى واى بر تو! على علیه السّلام با وجود شجاعتش صاحب دین است، و دین غیر از سلطنت و پادشاهى است».

  •  ** *

  • و از جمله اِخبار به غیب امیرالمؤمنین علیه السّلام خبرى است که به باقى ماندن خوارج داده‌اند و آنها از بین نمى‌روند.

  • اخبار آن حضرت به آنکه خوارج از بین نمى‌روند

  • در «نهج البلاغه» وارد است که چون خوارج کشته شدند به آن حضرت گفته شد: یا أمِیرَالْمُؤمنین‌، هَلَکَ الْقَوْمُ بِأجْمَعِهِمْ «اى امیرالمؤمنین! گروه خوارج بکلّى هلاک شدند». قَالَ علیه السّلام: کَلاَّ! وَاللَهِ إنَّهُمْ نُطَفٌ فِی أصْلاَبِ الرِّجَالِ وَ قَرارَاتِ النِّسَاءِ‌، کُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّی یکُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصًا سَلاَّبِینَ‌.

  • وَ قَالَ علیه السّلام: فِیهِمْ‌: لاَ تَقْتُلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِی‌! فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأخْطَأهُ کَمَنْ طَلَبَ

    1. «شرح نهج البلاغه» خوئى، ج ٧، ص ٩٢.

امام شناسی ج12

82
  • الْبَاطِلَ فَأدْرَکَهُ (یعْنِی مُعَاوِیَةَ وَ أصْحَابَهُ)1 «امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام گفتند: أبداً این طور نیست که از بین بروند و به کلّى ریشه‌کن شوند. سوگند به خدا که آنها به صورت نطفه‌هائى در صلب‌هاى مردان و در رحم‌هاى زنان مى‌باشند. هر زمان که ظهور کند و طلوع نماید از ایشان رئیسى و شاخصى، کشته مى‌شود تا بالاخره در عاقبت به صورت دزدانى در مى‌آیند که به چاپیدن اموال و ربودن آنها اشتغال مى‌ورزند. (یعنى آن‌قدر بى‌اهمیّت مى‌گردند که قیامشان به حکومت و امارتى نیست و به مذهب و ملّتى استناد ندارند و به عقیده‌اى دعوت نمى‌کنند. شأن آنها شأن اشرار و دزدان چاپنده و قطّاع طریق خواهد بود».

  • و آن حضرت گفتند: «پس از من شما خوارج را نکشید زیرا کسى که طالب حقّ باشد و به آن نرسد مانند کسى نیست که طالب باطل باشد و به آن برسد. (سیّد رضى گوید: یعنى معاویه و اصحابش)».

  • ابن أبى الحدید پس از آنکه افراد کثیرى از خوارج را نام برده است که بعد از امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام به دنیا آمده‌اند، و طریق اسلاف خود را نداشته‌اند بلکه سعى و همّشان ناامنى راهها و فساد در روى زمین و أخذ اموال غیر مباح بوده است مى‌گوید: و از کسانى که مشهورند به عقیده خوارج، آنان که صدق گفتار امیرالمؤمنین علیه السّلام که فرمود: إنَّهُمْ نُطَفٌ فِی أصْلاَبِ الرِّجَالِ وَ قَرارَاتِ النِّساءِ بدانها تمام مى‌شود و معلوم مى‌گردد: عِکْرَمَه غلام ابن عبّاس، و مالکُ بْنُ أنَس أصْبَحى فقیه است‌2. روایت شده است از او که چون از على علیه السّلام و عثمان و طلحه و زبیر نام‌

    1. «نهج البلاغه» خطبۀ ٥٩، طبع مصر با تعلیقۀ عبده، ص ١٠٧ و ص ١٠٨.
    2. شرح احوال عِكرمه غلام عبد اللَه بن عباس را در ج ٣، ص ٢١٠تا ص ٢١٤ در درس ٤٠تا ٤٥، در شرح آیۀ تطهیر از «امام‌شناسى» ذكر كردیم و دانستیم كه رأیش نظر خوارج بوده است. و در «تنقیح المقال» ج ٢، ص ٢٥٦ این معنى را تأیید مى‌نماید. و امّا مالك بن أنس أصبحى صاحب كتاب «مُوَطَّأ» كه یكى از أئمّۀ اربعۀ عامّه است خارجى بودن او در كتابى دیده نشده است. در «روضات الجنّات» طبع سنگى، ص ٥٨٣ شرح احوال او را آورده است و او را اولین كسى شمرده كه آنها بدعت عمل به رأى و قیاس را دائر كردند. در سنۀ ٩٥ متولّد شد و در سنۀ ^

امام شناسی ج12

83
  • مى‌برد، مى‌گفت: وَاللَهِ مَا اقْتَتَلُوا إلاَّ عَلَی الثَّرِیدِ الأعْفَرِ‌1 «سوگند به خدا، آنها با هم جنگ نکردند مگر بر سر ترید آبگوشتى که از گوشت آهو پخته باشند».

  • و نیز نسبت به خوارج داده شده است: أبُوالْعَبَّاس مُحَمَّدُ بْنُ یزید مُبَرّد چون در کتاب معروف خود که «کامل» نام دارد در ذکر حالات خوارج سخن بسیار گفته است و چنین ظاهر است که میل به آنها دارد2.

  • کلام ابن ابى الحدید در مورد خوارج‌

  • ابن أبى الحدید در شرح گفتار حضرت که گفته‌اند: «خوارج را پس از من نکشید» این طور آورده است: مراد حضرت آن است که خوارج به واسطۀ شبهه‌اى که پیدا کرده‌اند گمراه شده‌اند. و آنان افرادى بودند که طلب حق مى‌نموده‌اند و فى‌الجمله تمسّک به دین داشته‌اند و از عقیده‌اى که بدان معتقد بودند، حمایت و دفاع مى‌کرده‌اند گرچه در آن عقیده به خطا رفته بودند. و امّا معاویه اصلاً طالب حق نبوده است. مردى بوده است قرین باطل، و دفاع از عقیده‌اى گرچه از روى‌

    1. ^ ١٧٩ از دنیا رفت و ٨٤ سال عمر كرد. در عصر حضرت صادق علیه السّلام بود و از حضرت اخذ روایت و علم نمود و همان طور كه علاّمۀ مجلسى در «بحار الانوار» از ابو نعیم ذكر كرده است، از پیشوایان علمى مالك بن انس و شعبة بن حجّاج و سفیان ثورى از آن‌حضرت اخذ علم نموده‌اند و غیر ابو نعیم گفته‌اند كه مالك و شافعى و حسن بن صالح و أبو ایّوب سجستانى و عمر بن دینار و احمد بن حنبل از آن حضرت اخذ علم نموده‌اند، و مالك بن انس گفته است: مَا رَأت عین و لا سمعت اُذن و لا خطر علی قلب بشر أفضل من جعفر الصّادق علیه السّلام فضلاً و علماً و عبادةً و ورعًا، تا آخر بیاناتى كه در أفضلیت آن حضرت ذكر كرده است.
      در «شرح نهج البلاغه» طبع مصر بیست جلدى كه با تعلیقه محمد ابو الفضل ابراهیم است كلمۀ أعْفَر را با عین مهمله ضبط كرده است و أعفر نوعى است از آهوانى كه سرعت حركتشان از بقیه انواع آنها كندتر است. و لیكن در طبع بیروت چهار جلدى با غین معجمه أغفر ضبط كرده است و چون غَفْر و غُفْر به بزغالۀ كوهى گویند كه دو شاخ منحنى دارد، و غفر به گوساله گویند، معنایش این طور مى‌شود كه آنها جنگشان براى ترید آبگوشت بزغالۀ كوهى و یا گوساله بوده است.
    2. «شرح نهج ابن ابى الحدید» طبع بیروت، دار المعرفة، ج ١، ص ٤٤٦ و ص ٤٤٧ و طبع مصر، دار احیاء الكتب العربیة، ج ٥، ص ٧٦ و ص ٧٧.

امام شناسی ج12

84
  • شبهه هم باشد، نکرده است. و احوالش دلالت بر این مطلب دارد، زیرا او از صاحبان دین نبوده است و عبادتى از او ظهور نکرده است و صلاحى از او دیده نشده است. مرد مُتْرَف و متجاوزى بوده است که بیت المال را در مقاصد شهویّۀ خود و قوى کردن پایه‌هاى سلطنت و رشوه دادن و بذل کردن براى تمهید امارت و حکومت خود مصرف مى‌کرده است. و احوالات او همگى دلیل بر آن است که از عدالت منسلخ بوده و اصرار بر باطل داشته است. و بنابر این چون چنین بوده است جایز نیست بر مسلمین که حکومت او را نصرت کنند و با خوارجى که بر او خروج مى‌کنند بجنگند و اگر چه آن خوارج و محاربین با معاویه، اهل ضلال باشند، چون حال آنها از او بهتر است.

  • خوارج عادتشان این طور بود که نهى از منکر مى‌نموده‌اند و خروج بر علیه امامان جور را واجب مى‌دانستند. و در نزد اصحاب ما خروج بر امامان جور واجب است. و همچنین نمى‌توان فاسقى را بدون شبهه‌اى که قابل اعتماد باشد، اگر بر امور مسلّط گردد و زمام امر را در دست بگیرد، یارى و نصرت کرد بر علیه آنان که بر علیه او خروج مى‌کنند در صورتى که آنها اهل دین و عدالت باشند و امر به معروف کنند و نهى از منکر نمایند. بلکه واجب است کسانى را که بر او خروج مى‌کنند، نصرت و یارى کرد گرچه آن خروج کنندگان در عقیده‌اى که بدان معتقدند از روى شبهۀ دینى که بر آنها وارد شده باشد، گمراه شده باشند. زیرا آنها از او به عدالت نزدیکترند و قربشان به حق بیشتر است. و شکّى نیست که خوارج التزام به دین دارند همان طور که شکّى نیست که از معاویه امثال کارهاى خوارج به ظهور نپیوسته است‌1.

  • آنچه ابن أبى الحدید در این عبارات آورده است، از مقدّم داشتن خوارج بر فاسق متغلّب، در صورتى صحیح است که شبهه‌اى که بر خوارج وارد شده است در مسائل فرعیّه باشد. و امّا در مسائل اصولیّه همچون توحید و معاد و مسأله امامت و

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار احیاء الكتب العربیة، ج ٥، ص ٧٨ و ص ٧٩.

امام شناسی ج12

85
  • ولایت، شکّى نیست که مؤمن به خدا و معاد و رسالت و ولایت، گرچه از او فسقى هم به ظهور رسد مقدّم است بر خوارج، و نمى‌توان خوارج را بر علیه او نصرت کرد. و امّا معاویه که امیرالمؤمنین علیه السّلام قتال با او را بعد از خودش واجب مى‌داند به غیر از خوارج را، براى آن است که معاویه دین نداشت و به خدا و معاد و اسلام اعتقاد نداشت. ایمانش از روى اکراه در فتح مکّه صورت گرفت و حقّاً جزو منافقان از امّت محسوب مى‌شد.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از غدر و حکومت مروان

  • و از جمله خبرهاى غیب حضرت، خبرهائى است که دربارۀ مروان حکم داده‌اند. در «نهج البلاغه» وارد است که: در روز جنگ جمل، چون مروان بن حکم اسیر شد از حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام تمنّا کرد تا آنها در نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام از او شفاعت کنند. و چون آن دو بزرگوار با پدرشان دربارۀ او سخن گفتند حضرت او را آزاد فرمود.1 آن دو بزرگوار گفتند: در این حال بیعت کند با شما اى امیرالمؤمنین؟ فَقَالَ عَلَیهِ السَّلامُ: أوَلَمْ یُبَایِعْنی بَعْدَ2 قَتْلِ عُثْمَانَ؟ لاَ حَاجَةَ لِی فِی بَیعَتِهِ، إنَّهَا کَفٌّ یَهُودِیةٌ. لَوْ بَایَعَنِی بِکَفِّهِ لَغَدَرَ بِسُبَّتِهِ. أمَا إنَّ لَهُ إمْرَةً کَلَعْقَةِ الْکَلْبِ أنْفَهُ. وَ هُوَ أَبُو الأکْبُشِ الأرْبَعَةِ، وَ سَتَلْقَی الاُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ یوْمًا أحْمَرَ‌3:

    1. و علیهذا مروان بن حکم‌، طلیق و آزاد شدۀ حضرت است‌. و بر این اصل نه تنها بنی امیّه که اولاد أبوسفیان‌اند أبناء طُلَقاء می‌باشند بلکه بنی مروان هم همگی أبناء طُلَقاء هستند. آنها آزادشدگان نبی و اینان آزادشدگان وصی‌‌.
    2. محمد عبده در تعلیقه گوید:در نسخه ای، قبل از قتل عثمان آمده است.
    3. خطبۀ ٧١، و از «نهج البلاغه» طبع مصر و تعلیقۀ عبده، ج ١، ص ١٢٣ و ص ١٢٤، و در عبارت عبده،، لَغَدَر بِسَبْتِه ضبط كرده است و در تعلیقه سَبْت را إست معنا كرده است، و لیكن در ضبط ابن ابى الحدید كه با تعلیقۀ محمّد ابو الفضل ابراهیم است بِسُبَّتِهِ ضبط كرده است و معلوم است كه معناى آن إست است. و در هر دو صورت معنى یكى است. چون انسان بسیار اصرار دارد كه إست (حلقه دبر) خود را مختفى كند، حضرت این لفظ را كنایه از غدر و مكر پنهان مروان آورده‌اند ^

امام شناسی ج12

86
  • 1

  • «پس امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: آیا مگر بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرده است؟! من احتیاجى به بیعت او ندارم. [دست‌] مروان دستى است یهودیّه. اگر با دستش با من بیعت کند با حلقۀ دُبُرش غَدر نموده خدعه مى‌کند. آگاه باشید که او هم به قدرى که سگ بینى خود را بلیسد، امارت خواهد نمود و او پدر چهار قوچ (رئیس) است، و بزودى امّت از او و از فرزندان او روز سرخى را خواهد دید».

  • ابن أبى الحدید گوید: این خبر از طرق بسیارى روایت شده است و در آن زیادیى هم هست که صاحب «نهج» نیاورده است و آن گفتار حضرت است راجع به او که یحْمِلُ رَایةَ ضَلاَلَةٍ بَعْدَ مَا یشِیبُ صُدْغَاهُ‌. وَ إنَّ لَهُ إمْرَةً‌... تا آخر کلام «او رایت و پرچم ضلالت را به دوش مى‌کشد، بعد از آنکه موهاى دو طرف پیشانى او که نزدیک گوش اوست، سپید شده است».

  • آنگاه گوید: تمام مردم کبَش‌هاى چهارگانه را که حضرت مى‌فرماید به پسران عبد الملک: ولید، و سلیمان و یزید، و هشام تفسیر کرده‌اند. و از بنى امیّه و از غیر بنى امیّه، چهار برادرى که با هم خلافت کرده باشند نیامده‌اند. ولى در نزد من جایز است که مراد از آنها پسران صلبى مروان باشند که عبارتند از عبد الملک، و عبد العزیز، و بِشر، و محمّد، و همه آنها رئیس شدند و شجاع بودند. امّا عبد الملک متولّى امر خلافت شد. و امّا بِشر ولایت عراق را داشت. و امّا محمّد ولایت جزیره را داشت. و امّا عبد العزیز ولایت مصر را داشت. و از براى هر یک از آنها آثار مشهورى است. و این تفسیر، أولى است به جهت آنکه ولید و برادرانش، پسران پسر او بوده‌اند و لیکن اینها پسران صُلْبى او بوده‌اند.

  • و مراد از یوم أحمر روز سخت است. به سال قحطى و خشکى مى‌گویند: سنة حَمْراء. و جمیع آنچه امیرالمؤمنین علیه السّلام در این خطبه خبر داده است، کما أَخْبَر واقع‌

    1. ^ براى تحقیر او كه اگر هم علنى با دستش بیعت كند، ولى كفّ او دست یهودیه است و غدر و مكر خود را پنهان مى‌دارد.

امام شناسی ج12

87
  • شده است، و همچنین گفتار او که: یحْمِلُ رَایةَ ضَلاَلَةٍ بَعْدَ مَا یشِیبُ صُدْغَاهُ‌. چون بنابر اعدل روایات، در سنّ شصت و پنج سالگى متولّى امر خلافت شد1.

  • و مجلسى در «بحار» این خطبه را با همان دو تفسیر به فرزندان صُلْبى خود مروان، و یا عبد الملک، در باب إخبار به مغیبات و علم به لغات آن حضرت آورده است‌2.

  •  ** *

  • و از جمله خبرهاى به غیب حضرت، خطبه‌اى است که دربارۀ معاویه و ادعاى او و نعیق او در شام و سپس حرکت کردن او با لشکر گران به کوفه را بیان مى‌کند. این خطبه در «نهج البلاغه» است:

  • الأوَّلُ قَبْلَ کُلِّ أوَّلٍ‌، وَالآخِرُ بَعْدَ کُلِّ آخِرٍ‌، بِأوَّلِیَّتِهِ وَجَبَ أنْ لاَ أوَّلَ لَهُ‌، وَ بِآخِرِیتِهِ وَجَبَ أنّ لاَ آخِرَ لَهُ‌. وَ أَشْهَدُ أنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ، شَهَادَةً یوَافِقُ فِیهَا السِّرُّ الإعْلاَنَ وَالْقَلْبُ اللِّسَانَ‌.

  • أَیهَا النَّاسُ لاَ یجْرِمَنَّکُمْ شِقَاقِی‌‌، وَ لاَ یسْتَهْرِینَّکُمْ عِصْیانِی‌‌، وَ لاَ تَتَرَامُوا بِالأبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْتَمِعُونَهُ مِنِّی‌‌. فَوَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأ النَّسَمَةَ‌، إنَّ الَّذِی اُنَبِّئُکُمْ بِهِ عَنِ النَّبِی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم مَا کَذَبَ الْمُبَلِّغُ وَ لاَ جَهِلَ السَّامِعُ‌.

  • وَ لَکَأنِّی أنْظُرُ إلَی ضِلِّیلٍ نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَایاتِهِ فِی ضَوَاحِی کُوفَانَ‌. فَإذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ‌، وَاشْتَدَّتْ شَکیمَتُهُ‌، وَ ثَقُلَتْ فِی الأرْضِ وَ طْأَتُهُ‌، عَضَّتِ الْفِتْنَةُ أبْنَاءَ‌هَا بِأنْیابِهَا‌، وَ مَاجَتِ الْحَرْبُ بِأمْوَاجِها‌، وَ بَدَا مِنَ الأیامِ کُلُوحُها‌، وَ بَدَا مِنَ اللَّیالِی کُدُوحُهَا‌.

  • فَإذَا أینَعَ زَرْعُهُ‌، وَ قَاَمَ عَلی ینْعِهِ‌، وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ‌، وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ‌، عَقَدَتْ رَایاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ وَأقْبَلْنَ کَاللَّیلِ الْمُظْلِمِ وَالْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ‌. هَذَا وَ کَمْ یَخْرِقُ الْکُوفَةَ مِنْ قَاصْفٍ‌، وَ یمُرُّ عَلَیهَا مِنْ عَاصِفٍ‌. وَ عَنْ قَلِیلٍ تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ‌، وَ یحْصَدُ الْقَائِمُ‌، وَ یحْطَمُ الْمَحْصُودُ‌:3

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٦، ص ١٤٦ تا ص ١٤٨.
    2. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٤.
    3. خطبۀ ٩٩ از «نهج البلاغه» از طبع مصر، و تعلیقۀ عبده، ج ١، ص ١٩٤ و ص ١٩٥.

امام شناسی ج12

88
  • «اوست اوّل قبل از هر اوّلى. و اوست آخر بعد از هر آخرى. با اوّل بودن او لازم و ثابت مى‌شود که اوّلى براى او نباشد. و با آخر بودن او لازم و ثابت مى‌شود که آخرى براى او نباشد. و شهادت مى‌دهم که معبودى جز او نیست. شهادتى که در آن سرّ و پنهان با آشکارا و اعلان موافق باشد و قلب با زبان هم آهنگ آید.

  • اى مردم ستیزگى و شقاق با من، شما را به جرم نیندازد که زیانى کنید! و معصیت و مخالفت با من شما را در تیه و وادى ضلالت و گمراهى فرو نبرد که مرا تکذیب نمایید. و چون چیزى را از من مى‌شنوید با چشم‌هاى خود غَمْز و لَمْز نکنید و با اشاره و کنایه و ردّ و بدل حالات چشم خود، گفتار مرا به دروغ و کذب نسبت ندهید! سوگند به خدائى که دانه را شکافت و جان و روح را آفرید، آنچه من به شما خبر مى‌دهم، از پیغمبر صلّى اللَه علیه و آله است. نه مبلّغ (رسول خدا) دروغ گفته و نه شنونده (که خودم باشم) بدان جهل داشته و مطالب را غیر صحیح و نادرست به شما تحویل مى‌دهد.

  • اخبار آن حضرت از حکومت معاویه در شام‌

  • گویا مثل اینکه من دارم مى‌بینم: یک مرد بسیار گمراهى را که در شام دعوت خود را آغاز کرده و پرچم‌ها و رایت‌هاى خود را در اطراف و نواحى نزدیک کوفه بر زمین کوفته است. و چون دهان خود را براى بلعیدن باز کند، و افسار مرکب خود را محکم نموده لجام او را با آهن در دهان او شدیداً ببندد، و قدمهایش در زمین محکم شود و سنگین بایستد، فتنه و بلاى ناشى از او با دندانهاى أنیاب خود، فرزندان خود را بگزد و گاز بگیرد. جنگ با امواج گسترده خود موج زند و همه جا را فرا گیرد، و از روزهاى روزگار آن روزهاى بدچهره و کریه و عَبُوس، رخ خود را نشان دهند، و از شبهاى روزگار آن شب‌هاى زخم دیده و جراحت رسیده به ظهور آیند.

  • پس چون وقت رسیدن کشت و زرع او شود و بر محصول رسیدۀ کشت خود استوار گردد، و صداى شقشقه‌هاى او فضا را پر کند و بارقه‌هاى سوزان او برق زند، در این حال است که رایت‌ها و پرچم‌هاى فتنه‌هاى صعب و مشکل و غیر قابل‌

امام شناسی ج12

89
  • تحمّل او بسته مى‌شود و مانند شب تاریک و ظلمانى روى مى‌آورند و همچون دریاى متلاطم و خروشان مى‌آیند. این را بدان و چه بسیار از صداهاى رعد و برق و بادهاى مخوف او، مردم کوفه را بدرّد و پاره کند، و چه بسیار از طوفان‌ها و تندبادهاى شدید او بر مردم کوفه بوزد و آنها را بشکند و خُرد نماید. و در همین زمان نزدیک، شاخها با شاخها مواجه مى‌شوند و در هم مى‌پیچند و بین قائدین فتنه و زمامداران حق درگیرى پیدا مى‌شود. افرادى که ایستاده‌اند درو مى‌شوند و افرادى که درو شده‌اند پایمال مى‌گردند».

  • مجلسى ـ رضوان اللَه علیه ـ گوید: گفته شده است مراد از ضلّیل معاویه است. و نیز گفته شده است: مراد سُفیانى است. و ابن أبى الحدید گوید: مراد عبد الملک بن مروان است. چون این صفات و علامات در او تمام‌تر است از غیر او، به علّت آنکه او دعوت خود را از شام شروع کرد و این معناى نعیق اوست. و او رایات و پرچمهاى خود را در کوفه کوفت، یکبار در وقتى که خودش بشخصه به عراق آمد، و مصعب را کشت. و یکبار به واسطۀ استخلاف امراء خود در کوفه همچون برادرش بشر بن مروان و غیره، تا آنکه امر منتهى شد به حجّاج، و آن زمانِ اشتداد شکیمه و افسار مرکب عبد الملک و قدم محکم او بوده است.

  • در این وقت بود که امر جدّاً مشکل شد و فتنه‌ها یکى پس از دیگرى روى آورد. زیرا که با خوارج درگیر شد و با عبد الرحمن بن أشْعَث جنگید. و چون امر عبد الملک به پایان رسید هلاک شد و رایات فتنه‌هاى معضل و مشکل پس از وى بسته شد همچون جنگ‌هاى اولاد او با بنى المهلّب، و با زَیْد بن على علَیه السَّلام، و مثل فتنه‌هاى واقع در کوفه در ایّام یوسف بن عمر و خالد قسرى و عمر بن هُبَیرة و غیرهم. و آن فسادها و ظلم‌ها و ذهاب نفوس و استیصال اموالى که در عهد ایشان به وقوع پیوست‌1.

  • و بعضى گفته‌اند: حضرت کنایه زده‌اند بدین گفتارشان از معاویه و آنچه در

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٥.

امام شناسی ج12

90
  • ایّام او از فتنه‌هاى جاریه به وقوع پیوست و آنچه بعد از وى از ایّام یزید و عبید اللَه بن زیاد از فتنه‌ها متحقّق گشت همچون واقعه حسین علیه السّلام. و لیکن احتمال اوّل ارجح است به علّت آنکه معاویه در ایّام امیرالمؤمنین علیه السّلام بوده است و او دعوت مردم را به سوى خود از شام آغاز کرد. امّا کلام حضرت دلالت دارد بر آنکه در زمان بعد، این قضیه پیدا مى‌شود. مگر نمى‌نگرى که مى‌گوید: لَکَأنِّی أنْظُرُ إلَی ضِلّیلٍ قَدْ نَعِقَ بِالشَّامِ‌1.

  • و پس از آنکه مجلسى، لغات این خطبه را معنى کرده است گفته است: بعداً ما بسیارى از اخبارى را که در کتاب «فِتَن بُرْسى» از «مشارق انوار الیقین» او وارد شده است، بیان خواهیم کرد.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از آوردن جنازه‌اى از یمن‌

  • از اصبغ بن نباته روایت است که گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام روزى در نجف کوفه نشسته بود و به اطرافیان خود گفت: مَنْ یَرَی مَا أرَی «چه کسى مى‌بیند آنچه را که من مى‌بینم؟» آنها گفتند: مَا تَرَی یا عَیْنَ اللَهِ النَّاظِرَةَ فی عِبَادِهِ؟«اى چشم خدا که با آن در بندگانش مى‌نگرد، تو چه مى‌بینى»؟

  • امیرالمؤمنین علَیه السَّلام گفتند: من مى‌بینم شترى را که جنازه‌اى را بر روى خود حمل مى‌کند، یک مرد جلودار شتر و یک مرد هم از عقب مى‌راند، و بعد از سه روز دیگر به نزد شما مى‌آیند. چون روز سوم رسید، آن شتر با جنازه‌اى که روى آن بسته بودند در همراهى دو مرد رسید. آن دو مرد بر حضرت و بر آنان سلام کردند. امیرالمؤمنین علیه السّلام پس از آنکه به آنها خوش آمد گفت و تحیّت فرستاد، گفت: شما کیستید؟! و از کجا مى‌آئید؟! و این جنازه کیست؟! و به چه سبب اینجا آمده‌اید؟!

  • گفتند: ما از اهل یمن مى‌باشیم، و این جنازه پدر ماست. در هنگام مرگش به ما وصیّت کرد که چون مرا غسل دادید و کفن نمودید و بر من نماز خواندید، مرا بر

    1. «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید، طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٧، ص ٩٩ و ص ١٠٠.

امام شناسی ج12

91
  • روى این شترم به عراق حمل کنید و مرا در آنجا در نجف کوفه دفن کنید!

  • حضرت گفتند: آیا شما از او سؤال کردید که به چه سبب؟ گفتند: آرى ما از او سؤال کردیم و او گفت: یُدْفَنُ هُنَاکَ رَجُلٌ لَوْ شَفَعَ فِی یوْمِ الْقِیامَةِ لِأهْلِ الْمَوْقِفِ لَشُفِّعَ‌، «به جهت آنکه در آنجا دفن مى‌شود مردى که اگر در روز قیامت براى اهل محشر شفاعت کند، شفاعتش قبول مى‌شود». فَقَامَ أمِیرُالْمؤمِنینَ علَیه السَّلام وَ قَالَ‌: صَدَقَ‌، أَنَا وَاللَهِ ذَلِکَ الرَّجُلُ‌1 «امیرالمؤمنین عَلیه السَّلامُ ایستاد و گفت: راست گفته است، سوگند به خدا من همان مَردم».

  •  ** *

  • و از جمله خبرهاى غیبیّۀ آن حضرت خبرى است که راجع به صاحب زنج است که لشکر به بصره مى‌کشد و مردم را مى‌کشد و خانه‌ها را ویران مى‌نماید. و از جمله خبرها خبرى است که در وصف أتراک آورده است که مردم را قتل عام نمایند.

  • امّا دربارۀ صاحب زنج یعنى رئیس سیاه‌پوستان زنگبار، در ضمن ملاحم و وقایع مهمّه‌اى که در بصره واقع مى‌شود، در «نهج البلاغه» مى‌فرماید: یا أحْنَفُ‌، کَأنِّی بِهِ وَ قَدْ سَارَ بِالْجَیشِ الَّذِی لاَ یکُونُ لَهُ غُبَارٌ، وَ لاَ لَجَبٌ‌، وَ لاَ قَعْقَعَةُ لُجُمٍ‌، وَ لاَ حَمْحَمَةُ خَیلٍ‌، یُثیرُونَ الْأرْضَ بِاقْدَامِهِمْ کَأنَّهَا أقْدَامُ النَّعَامِ (یُومِی بِذَلِکَ إلَی صَاحِبِ الزَّنجِ ثُمَّ قَالَ علیه السّلام:)

  • وَیلٌ لِسِکَکِکُمُ الْعَامِرَةِ وَالدُّورِ الْمُزَخْرِفَةِ الَّتی لَهَا أجْنِحَةٌ کَأجْنِحَةِ النُّسُورِ‌، وَ خَرَاطِیمُ کَخَراطِیمِ الْفِیَلَةِ‌، مِنْ اُولَئِکَ الَّذِینَ لاَ یُنْدَبُ قَتِیلُهُمْ‌، وَ لاَیُفْتَقَدُ غَائِبُهُمُ‌. أنَا کَابُّ الدُّنْیا لِوَجْهِهَا‌، وَ قَادِرُهَا بِقَدْرِهَا‌، وَ نَاظِرُهَا بِعَینِهَا2.

  • اخبار آن حضرت از فتنه صاحب زنج‌

  • «اى احنف بن قیس، گویا من دارم او را مى‌بینم در حالى که لشگرى را با

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٥.
    2. «نهج البلاغه» خطبۀ ١٢٦ طبع مصر، و تعلیقۀ محمد عبده، ج ١، ص ٢٤٤ و ص ٢٤٥ و قسمت اوّل آن را ابن شهرآشوب در «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٩ ذكر كرده است.

امام شناسی ج12

92
  • خود حرکت داده است که آن لشکر غبار و گرد و خاک ندارد و صدا و صوت ندارد، و صدائى از بهم خوردن لگام‌هاى اسبانشان بر دندان‌هاى اسبان به گوش نمى‌رسد، و صداى حَمحمۀ اسبان و قاطران ایشان شنیده نمى‌شود. زمین را با گامهایشان مى‌کنند، گویا پاهاى آنها مثل پاهاى شترمرغ است. (سیّد رضى مى‌گوید: با این عبارات حضرت اشاره به صاحب زنج مى‌نمایند، و سپس مى‌گویند:)

  • اى واى از آنچه از دست او بر سر راههاى شما و شوارع و جادّه‌هاى آباد شما مى‌آید و بر خانه‌هاى شما که به طلا زینت شده است، آن خانه‌هائى که بالکون‌هاى برآمده و جلو آمده از دیوارهاى آن مانند بال‌هاى نَسْر و باز شکارى است (که از عقاب قوى‌تر است) و ناودان‌هاى آن خانه‌ها مانند خرطوم فیل از دیوارهاى آنها جلوتر آمده است. اى واى از دست این لشگرى که چون کسى از آن کشته شود، گریه کننده و نوحه‌گرى ندارد و چون کسى از آن غائب شود و از بین برود، احصائیّه و شمارش ندارد که شخصش معلوم شود و معیّن گردد.

  • من کسى هستم که دنیا را یکسره ترک کرده‌ام و کنار گذارده‌ام، و به قدر و قیمت و منزلت دنیا براى آن ارزش قائلم، و با چشمى که ارزش و میزان اهمیّت دنیا را مى‌داند، به آن نظر مى‌کنم».

  • مجلسى گفته است: چون گامهاى لشکر صاحب زنج در خشونت، مثل سم‌هاى اسبان است لهذا حضرت فرمود: «زمین را با پاهایشان مى‌کَنند». و بعضى گفته‌اند: این عبارت کنایه از محکم قدم نهادن آنهاست تا با عبارت آنکه لشگر آنها غبار و گرد و خاک ندارند، سازش بیشترى داشته باشد.

  • و امّا اینکه حضرت گفته است: «گامهایشان همچون گامهاى شتر مرغ است» به جهت آنست که چون پاهاى زنگیان غالبا کوتاه است و پهن و جلوى آنها نیز عریض و گسترده و با انگشتان باز و جدا، فلهذا شباهت تمامى به پاهاى شتر مرغ دارد. و جَناح‌هاى خانه‌ها را که حضرت تشبیه به بالهاى نَسْر و باز کرده است‌

امام شناسی ج12

93
  • عبارت است از رواشن و دریچه‌هائى که از اطاق‌ها بیرون مى‌آورند و با چوب و حصیر مى‌پوشانند و از سقف‌ها جلوتر و مشخص‌تر است براى آنکه خانه‌ها را از ریزش باران و از شعاع آفتاب محفوظ دارند. و خرطوم‌هاى منزلهایشان که مانند خراطیم فیل است عبارت است از ناودان‌هاى آنها که آنها را قیر اندود نموده و به درازاى پنج ذراع (دو متر و نیم تقریباً) از سقف منزل به شکل افقى نه عمودى نصب مى‌کردند. و اینکه حضرت مى‌فرماید: «بر کشته آنها کسى نمى‌گرید» ممکن است کنایه از حرص لشکر باشد بر جنگ و قتال و یا به جهت آن باشد که زنگیان زن و بچه و اهل و عشیره نداشتند و به طور تجرّد زندگى مى‌کردند. و اینکه بر غائبشان تجسّس و کنگاش و احصائیّه به عمل نمى‌آید کنایه از کثرت لشکر باشد که هر وقت کشته شوند جماعتى دیگر بجاى آنان قرار مى‌گیرند1.

  • ابن أبى الحدید در تاریخ صاحب زنج و ظهور او و تا شکست او بحثى مفصّل نموده است‌2. او مى‌گوید: صاحب زنج در فراتِ بصره در سنه ٢٥٥ ظهور کرد و چنین به مردم نشان داد که من علىُّ بن محمد بن احمد بن عیسى بن زید بن علىّ بن الحسین بن على بن ابى طالب عَلیه السَّلام هستم. و زنگیان سیاه پوستى که در بصره خاکروبه‌ها را جارو مى‌کردند و سپورها و روفتگرها دور او جمع شدند. و اکثر مردم خصوصا طالبیین (فرزندان ابو طالب اعم از فاطمیین و سایر علویین و غیر علویین) در نسب او قَدْح و اشکال داشتند، و او را در این انتساب دروغگو مى‌دانستند. و تمام علماء علم انساب اتّفاق دارند بر آنکه او از قبیله عبد القیس است و او علىُّ بن محمّد بن عبد الرّحیم است و مادرش از بنى أسَد است از أسَدُ بْنُ خُزْعَة و جدّ مادرش محمّد بن حکیم أسدى است که از اهل کوفه است و یکى از کسانى است که با حضرت زید بن علىّ بن الحسین علیه السّلام بر هشام بن عبد الملک خروج کرده است. و

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٠و ص ٥٩١.
    2. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء و تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج ٨، ص ١٢٥ تا ص ٢١٤.

امام شناسی ج12

94
  • چون زید شهید شد، او فرار کرد و به رى آمد و در قریه‌اى از آنجا به نام وَرْزَنین سکونت گزید و مدّتى اقامت نمود. در این قریه صاحب زنج: علىّ بن محمّد به دنیا آمده است و در آنجا نشو و نما نمود. و پدر پدرش که عبد الرحیم نام دارد، مردى بود از عبد قَیس، و محلّ تولد او در طالقان بوده است، و در عراق آمد و یک کنیزى را که از اهل سند بود خرید و محمّد پدر صاحب زنج از وى متولّد شد.

  • تا آنکه ابن أبى الحدید گوید: مسعودى در کتاب خود «مروج الذهب» گفته است: کارهائى که از على بن محمّد صاحب زنج به وقوع پیوسته است دلالت دارد بر آنکه او از طالبیین نبوده است، فلهذا این افعال، قدح و طعن در نسب او را گواهى مى‌کند. چون ظاهر حال او این طور بوده است که به مذهب أزارقه (طائفه‌اى از خوارج) منتسب بوده است در کشتن زنان و اطفال و پیرمردان فرتوت و مریضان. و در روایت آمده است که: او یک بار خطبه خواند و در اول خطبه‌اش گفت: لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ‌، وَاللَهُ أکْبَرُ‌، اللَهُ أکْبَرُ‌. لاَحُکْمَ إلاَّ لِلَّهِ‌. و تمام گناهان را شرک مى‌دانست. بعضى از مردم در دینش طعن و خدشه نموده او را نسبت به زَنْدَقَه و الحاد دادند، و همین ظهور در امر او داشت. زیرا که در اوّل کارش به علم نجوم و سحر و اصطرلاب اشتغال داشته است‌1.

  • و ابو جعفر محمّد بن جریر طبرى گفته است: على بن محمّد به سامرّاء رفت و در آنجا معلّم طفلان شد و نویسندگان را مدح مى‌گفت و از مردم تمنّاى عطاء و بخشش مى‌نمود. در سنه ٢٤٩ به بحرین رفت و در آنجا ادعا کرد که من على بن محمّد بن الفضل بن الحسن بن عبید اللَه بن العبّاس بن على بن أبی طالب علیه السّلام هستم و مردم هجر را به اطاعت خود فرا خواند2. تا آنکه طبرى گوید:

  • چون صاحب زنج در مسیر خود به بادیه رسید به اهل آنجا این طور فهمانید

    1. «شرح نهج البلاغه» ج ٨ ص ١٢٦ تا ص ١٢٩.
    2. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٨، ص ١٢٩.

امام شناسی ج12

95
  • که: من یحیى بن عمر بن الحسین بن زید بن على بن الحسین بن على بن أبی‌طالب هستم‌1. تا آنکه گوید: و سپس به بغداد آمد و یک سال در آنجا اقامت کرد، و در این سال نسب خود را به محمّد بن احمد بن عیسى بن زید مى‌رساند2. تا آنکه گوید: و در این ایّام صاحب زنج، خود را به محمّد بن محمّد بن زید بن على بن الحسین منتسب مى‌ساخت، بعد از آنکه سابقاً خود را به احمد بن عیسى بن زید منتسب مى‌نمود. و این به جهت آن بود که بعد از آنکه او را از بصره اخراج کردند، جماعتى از علویین ساکن بصره نزد او آمدند که در میان آنها جماعتى از فرزندان احمد بن عیسى بن زید بودند. از آنها ترسید و خود را به محمّد بن زید منتسب ساخت‌3. و پس از آن خود را به یحیى بن زید منتسب ساخت و این قطعاً کذب است چون اجماع قائم است بر آنکه یحیى بن زید در وقتى که مُرد اصلاً فرزندى از خود باقى نگذارد، چون فقط یک دختر از او به وجود آمد و آنهم در وقتى که شیر شیرخواره بود،.4 تا آنکه ابن أبى الحدید گوید:

  • على بن حسین مسعودى در «مروج الذَّهب» گوید: این واقعه در بصره واقع شد و از اهل بصره، سیصد هزار نفر کشته شدند. و علىّ بن ابان مُهَلّبى بعد از فراغتش از واقعه، در محلى که به بنى یَشکُر معروف بود، منبرى نهاد و در آنجا در روز جمعه نماز خواند و براى علىّ بن محمّد صاحب زنج خطبه خواند و بعد از آن بر ابو بکر و عمر طلب رحمت کرد، و در خطبۀ خود نه از عثمان و نه از على علَیه السَّلام نام نبرد. و بر ابو موسى اشعرى و عمرو بن العاص و معاویة بن أبى سفیان لعنت فرستاد. مسعودى گوید: این تأکید مى‌کند آنچه را که ما ذکر کردیم و حکایت نمودیم که عقیده و مذهب او بر قول أزارقه بوده است‌56.

    1. تا ٤. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٨ به ترتیب ص ١٣٠و ص ١٣١ و ص ١٤٨ و ص ١٤٩.
    2. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٨، ص ١٤٩ و ص ١٥٠.
    3. زركلى در «أعلام» ج ٥، ص ١٤٠و ص ١٤١ ترجمۀ حال او را بدین طور آورده است: ^

امام شناسی ج12

96
  • 1

  • اخبار آن حضرت از هجوم تاتار و چنگیز

  • و امّا دربارۀ سپاهیان اتراک که مراد لشگر چنگیزخان تاتار هستند به دنبال همین کلام خود حضرت در «نهج البلاغه» مى‌گوید: کَأنِّی أرَاهُمْ قَوْمًا کَأنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ الْمُطَرَّقَةُ‌، یلْبَسُونَ السَّرقَ وَالدِّیبَاجَ‌، وَ یعْتَقِبُونَ الْخَیلَ الْعِتَاقَ‌. وَ یکُونُ هُنَاکَ اسْتِحْرَارُ قَتْلٍ حَتَّی یمْشِیَ الْمَجْرُوحُ عَلَی الْمَقْتُولِ‌، وَ یکُونَ الْمُفْلِتُ أقَلَّ مِنَ الْمَأسُورِ‌.

  • (فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أصْحَابِهِ‌: لَقَد اُعْطِیتَ یا أمِیرَالْمؤمِنِینَ عِلْمَ الْغَیْبِ! فَضَحِکَ علیه السّلام وَ قَالَ لِلرَّجُلِ وَ کَانَ کَلْبِیّاً)‌: یا أخَا کَلْبٍ لَیسَ هُوَ بِعِلْمِ غَیْبٍ وَ إنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِی عِلْمٍ‌. وَ إنَّمَا عِلْمُ الْغَیْبِ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ مَا عَدَّدَ اللَهُ سُبْحَانَهُ بِقَوْلِهِ‌: «إنَّ اللَهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ» الآیةِ‌.١ فَیعْلَمُ سُبْحَانَهُ مَا فِی الأرْحَامِ مِنْ ذَکَرٍأوْ اُنْثَی‌‌، وَ قَبیحٍ أوْ جَمِیلٍ‌،وَ سَخِی أوْ بَخِیلٍ‌، وَ شَقِی أوْ سَعِیدٍ‌،

    1. ^ صاحب الزنج كه در سنۀ ٢٧٠هجرى كشته شد: على بن محمّد ورزنینى علوى ملقّب به صاحب زنج، از سردمداران فتنه در عهد عباسى بوده است و فتنه او معروف است به فتنه زنج، چون اكثر یاران و انصار او از زنگیان بوده‌اند. در ورزنین كه یكى از قراء رى است متولّد شد و پرورش یافت و در ایام المهتدى خلیفۀ عبّاسى سنه ٢٥٥ خروج كرد و عقیده‌اش عقیده ازارقه بود. سیاهپوستان و چوپانان بصره به گرد او جمع شدند. او بصره را گرفت و بر ابله نیز مستولى شد و براى جنگ با او لشگرها پى در پى آمدند. صاحب زنج بر آنها غلبه مى‌كرد و آنها را متفرق مى‌نمود. و در بطائح فرود آمد و اهواز را متصرف شد و واسط را غارت كرد، و تعداد لشگریان او به هشتصد هزار تن رسید كه همه جنگجو بودند، و مقر خود را در قصرى در مختاره قرار داد. خلفاء عباسى از جنگ با او عاجز شدند تا آنكه الموفّق باللَه بر وى غلبه یافت و سرش را به بغداد فرستاد. مرزبانى گوید: اشعارى در شجاعت و خونریزى و فتك از او روایت شده است كه آنها را خودش مى‌سروده است و به دیگرى نسبت مى‌داده است. و در نسب علوى بودنش طعن و خلاف است. و در تعلیقۀ آن گوید: ابن خلدون، در تاریخ خود ج ٤، ص ١٨ او را على بن عبد الرحیم نام برده و گوید: او از بنى عبد القیس است و از قریۀ دریفن از قراء رى بوده است. در سنۀ ٢٤٩ به بحرین سفر كرد و ادعا كرد كه علوى است و كثیرى از اهل هَجَر بدو پیوستند و پس از آن متفرق شدند و او به بصره آمد و در آنجا از او به ظهور رسید آنچه رسید. و شیخ محمد عبده در تعلیقۀ خطبه ١٠٠از «نهج البلاغه» طبع مصر، ص ١٩٦ گوید: صاحب زنج على بن محمد بن عبد الرحیم از بنى قیس است و ادعا كرد كه علوى است ـ الى آخر.

امام شناسی ج12

97
  • وَ مَنْ یکُونُ فِی النَّارِ حَطَبًا أوْ فِی الْجِنَانِ لِلنَّبِیینَ مُرَافِقًا‌. فَهَذَا عِلْمُ الْغَیبِ الَّذی لاَ یعْلَمُهُ إلاَّ اللَهُ. وَ مَا سِوَی ذَلِکَ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اللَهُ نَبِیَّهُ فَعَلَّمَنِیهِ وَ دَعَا لِی بِأنْ یَعِیَهُ صَدْرِی وَ تَضْطَمَّ عَلَیْهِ جَوَانِحِی‌‌1.

  • «گویا مثل اینکه من آنها را جماعتى مى‌بینم که گویا چهره‌هایشان همچون سپرهاى دایره‌اى شکل است که به آن سپرها صفحاتى دایره‌اى شکل از چرم به قدر آنها چسبانیده‌اند. ایشان لباس ابریشم سَرِه و خالصِ سپید رنگ و لباس دیبا در تن دارند، و اسب‌هاى کریم و ذى‌قیمت را براى خود اختصاص داده‌اند. در آن سرزمین آن‌قدر کشتن فراوان است و شدّت دارد تا جائى که مجروحان از روى جسدهاى مقتولان عبور مى‌کنند، و رهائى یافتگان کمترند از اسیرشدگان.

  • (در این حال بعضى از اصحاب او به او گفتند: اى امیرالمؤمنین به تو علم غیب داده شده است! امیرالمؤمنین علیه السّلام خندیدند و گفتند: اى برادر من که از قبیلۀ بنى کلاب هستى چون آن مرد از قبیله بنى کلاب بود.) این علم، علم غیب نیست بلکه فقط فراگیرى و یادگیرى است از صاحب علم و این است و غیر از این نیست که علم غیب عبارت است از: علم به وقت بر پا شدن ساعت قیامت و آنچه را که خداوند سبحانه شمرده است در گفتار خود که مى‌گوید: إنَّ اللَهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یعْلَمُ مَا فِی الأرْحَامِ وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأیِّ أرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ‌. «حقّاً و تحقیقاً در نزد خداست علم ساعت قیامت، و خدا باران را فرو مى‌فرستد، و خدا مى‌داند که در رحم‌هاى زنان چیست، و هیچ ذى نفسى نمى‌داند فردا چه کسب مى‌کند، و هیچ ذى نفسى نمى‌داند در کدام زمین مى‌میرد. خداوند علیم و خبیر است».

  • بنابراین خداوند سبحانه مى‌داند که جنین در شکم مادر چگونه است؟ مذکّر است یا مؤنث؟ زشت است یا زیبا؟ سخى است یا بخیل؟ سعادتمند است یا مقرون به‌

    1. خطبۀ ١٢٦ از طبع عبده ج ١، ص ٢٤٥. اول آن را ابن شهرآشوب در ج ١، ص ٤٢٩ آورده است.

امام شناسی ج12

98
  • شقاوت؟ و چه کسى هیزم آتش مى‌شود؟ و چه کسى رفیق و همراه پیغمبران در بهشت مى‌باشد؟ اینست علم غیبى که غیر از خداوند کسى نمى‌داند. امّا غیر از این‌گونه علوم، علمى است که خداوند به پیغمبرش تعلیم کرده است و پیغمبرش به من تعلیم نموده است، و پیغمبر براى من دعا نموده است که سینۀ من این‌گونه علوم را فرا گیرد و در خود حفظ کند و نگهدارد و جوانح و اضلاعى که در اطراف سینۀ من است همچنین در نگهدارى آن با قلب حافظ و نگهدارندۀ من منضم شوند و در نگهدارى کمک نمایند».

  • مجلسى رضوان اللَه علیه بعد از این گفتار حضرت در باب معجزات کلام و اخبار غیب حضرت فرموده است: علّت خندۀ حضرت یا به جهت سرورى بوده است که از ناحیۀ پروردگارش به وى چنین علومى عنایت شده است و یا از جهت تعجب از سؤال این شخص بوده است. و بعداً فرموده است: انطباق این گفتار حضرت، بر چنگیزخان و اولاد او نیازى به شرح و بیان ندارد1.

  • ابن أبى الحدید در پیرامون این خطبه راجع به فتنۀ تاتار و چنگیزخان، بحث کافى نموده است‌2. و دربارۀ اختصاص این پنج علم به خدا که در آیۀ مبارکه نازل شده است گوید:

  • در روایت است که: شخصى از موسى بن جعفر علیه السّلام پرسید که: من دیشب در رؤیا و خواب دیدم که از شما مى‌پرسم: چقدر از عمر من باقى مانده است؟ شما دست راست خود را بلند کردید و انگشتانش را در صورت من باز کردید و اشاره به من نمودید و من ندانستم مراد شما پنج سال است؟ یا پنج ماه؟ یا پنج روز؟ حضرت در پاسخ گفتند: هیچیک از آنها نیست، بلکه اشاره است به پنج علم غیبى که خداوند آنها را به خود اختصاص داده است در گفتارش که مى‌گوید: إِنَّ اللَهَ عِنْدَهُ و عِلْمُ السَّاعَةِ ـ الآیة.

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩١.
    2. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٨، ص ٢١٥ تا ص ٢٤٣.

امام شناسی ج12

99
  • و اگر بگوئى: چرا امیرالمؤمنین علَیه السَّلام در هنگامى که آن مرد به او گفت: به شما علم غیب داده شده است، خندید؟ آیا این تکبّر و خودپسندى نفسانى و عُجب در حال نیست؟! مى‌گویم: از رسول خدا صَلّى اللَهُ عَلیه و آله هم در نظیر همین قضیّه، در چنین حالى خندیدن، در روایت وارد شده است، در وقتى که رسول خدا از خدا طلب باران کرد و باران ببارید و میزان باران‌هاى تند و فراوان بالا گرفت. مردم در برابر او برخاستند و تقاضا نمودند که از خدا بخواهد تا باران بند بیاید. رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله دعا نمودند و با دست خود اشاره به ابرها کردند. ناگهان ابرها متفرّق شدند و مانند تاج دائره‌اى شکل در اطراف و دور تا دور مدینه پخش شدند. و حضرت هنوز بر فراز منبر است و خطبه مى‌خواند. در این حال رسول خدا به قدرى خندید تا دندان‌هاى کرسى او دیده شد و گفت: أشْهَدُ أنِّی رَسُولُ اللَهِ «من شهادت مى‌دهم که خودم حقّاً رسول خدا هستم».

  • و سرّ این مطلب آنست که: چون نبى یا ولى در نزد وى نعمت خداوند سبحانه بیان شود و یا مردم مقام و وجاهت او را در نزد خدا بفهمند باید حتماً آن پیغمبر و یا ولىّ خدا بدین جهت مسرور و شاد شود. و خندیدن از سرور حاصل مى‌شود و این اگر از روى خودپسندى و بالیدن به نفس نباشد، مذموم نیست بلکه محض سرور و ابتهاج در برابر نعمت خداست. و خداوند دربارۀ صفات اولیاى خود مى‌گوید: فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَهُ مِنْ فَضْلِهِ‌1 «در برابر آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده است شاد و مسرورند».

  • و اگر بگوئى: از جملۀ این پنج علم پنهان وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا مى‌باشد. یعنى، هیچ کس نمى‌داند فردا چه مى‌کند. با آنکه مى‌دانیم خداى تعالى پیامبرش را به امورى که در فردا مى‌کرده است خبر داده است مانند فتح مکّه، و پیامبر نیز وصىّ خود را به کارهائى که فردا مى‌کرده است خبر داده است مانند گفتارش که: سَتُقَاتِلُ بَعْدِی النَّاکِثِین‌‌… تا آخر خبر «پس از من تو با پیمان‌شکنان‌

    1. آیۀ ١٧٠، از سورۀ ٣: آل عمران.

امام شناسی ج12

100
  • جنگ مى‌کنى».

  • مى‌گویم: مراد از آیه اینست که هیچ کس جمیع کارها و مکتسبات خود را در زمان استقبال نمى‌داند. و این معنى، نفىِ جواز علم انسان را به بعضى از کارهاى خود در زمان استقبال نمى‌کند1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از فتن آخر الزمان‌

  • و از جملۀ کلمات امیرالمؤمنین علیه السّلام که جارى مجراى خطبه است صدمین خطبه از «نهج البلاغه» است وَ ذَلِکَ یَوْمٌ یَجْمَعُ اللَهُ فِیهِ الْأوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لِنِقَاشِ الْحِسَابِ وَ جَزَاءِ الْأعْمَالِ‌، خُضُوعًا قِیَامًا‌، قَدْ ألْجَمَهُمُ الْعَرَقُ‌، وَ رَجَفَتْ بِهِمُ الأرْضُ‌. فَأحْسَنُهُمْ حَالاً مَنْ وَجَدَ لِقَدَمَیْهِ مَوْضِعًا وَ لِنَفْسِهِ مُتَّسَعًا. این مقدار از گفتار حضرت، دربارۀ روز قیامت است که مى‌فرماید:

  • «و آن روز روزى است که خداوند در آن جمیع پیشینیان و پسینیان را گرد مى‌آورد براى آنکه در حسابشان استقصا کند و در دقت محاسبه به حدّ اعلى حساب گیرد، و براى آنکه به سزا و جزاى اعمالشان برساند. همۀ خلایق با خضوع در برابر خدا در موقف عرصات قیام دارند و همگى بر سر پا ایستاده‌اند. شدّت و سختى آن روز به اندازه‌اى است که مردم تا گردن‌هاى خود در عرق غوطه مى‌خورند و زمین همه را مى‌لرزاند و تکان مى‌دهد. در آن حال و موقعیّت و وضعیّت، حال آن کسى از همه بهتر است که فقط به اندازه جاى دو قدم خود جائى پیدا کند و براى بدنش فضائى را بیابد».

  • اخبار آن حضرت از انقراض بنى امیه به دست دشمنانشان‌

  • مجلسى گوید: بعد از این، گفتار حضرت است راجع به فتنۀ آخر الزمان و یا فتنۀ صاحب زنج که مى‌فرماید:2فِتَنٌ کَقِطَع اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ‌، لاَ تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ‌، وَ لاَ تُرَدُّ لَهَا رَایةٌ‌، تَأْتِیکُمْ مَزْمُومَةً مَرْحُولَةً‌، یحْفِزُهَا قَائِدُهَا‌، وَ یُجْهِدُهَا رَاکِبُهَا‌. أهْلُهَا قَوْمٌ شَدِیدٌ کَلَبُهُمْ،

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٨، ص ٢١٧ و ص ٢١٨.
    2. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٠.

امام شناسی ج12

101
  • قَلِیلٌ سَلَبُهُمْ‌. یُجَاهِدُهُمْ فِی سَبِیلِ اللَهِ قَوْمٌ أ ذِلَّةٌ عِنْدَ الْمُتَکَبِّرینَ‌، فِی الْأرْضِ مَجْهُولُونَ‌، وَ فِی السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ‌.

  • فَوَیلٌ لَکِ یا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِکِ مِنْ جَیْشٍ مِنْ نِقَمِ اللَهِ لاَرَهَجَ لَهُ وَ لاَ حِسَّ‌، وَ سَیُبْتَلَی أهْلُکِ بِالْمَوْتِ الْأحْمَرِ وَالْجُوعِ الأغْبَر1.

  • «فتنه‌هائى بهم مى‌رسد که در شدت و سختى، همچون پاره‌هاى شب تاریک، سیاه و ظلمانى هستند. هیچ قدرت و نهضتى نمى‌تواند در برابر آنها بایستد و مقابله نماید، و هیچ عَلَم و رایت جنگى از آنها برنمى‌گردد. این فتنه با تمام قدرت و تجهیزات به سوى شما مى‌آید، با شترانى که همگى داراى زمام و خطام و دهنه‌اند و همگى مجهز به جهاز، که جلوداران کاروان شتران را با شدت از پشت مى‌رانند و سواران از سرعت و زیادى بار، شتران را خسته نموده به تعب در آورده‌اند. بر پا دارندگان این فتنه، قومى هستند که شدت آنها در کشتن و هلاک نمودن و قلع و قمع کردن بسیار است و لیکن غارت آنها کم است و اعتنائى به اموال ندارند. با ایشان جنگ مى‌کنند در راه خدا و فى سبیل اللَه جماعتى که در نزد متکبّران بى‌ارج و ارزش و ذلیل و ناچیزند، از نامشان و رسم و نشانشان در روى زمین چیزى معلوم نیست و لیکن در آسمان معروف و مشهورند.

  • پس اى واى بر تو اى بصره در این صورت از لشگرى که مقرون به عذاب و نقمت خداست، لشگرى که گرد و خاک و غبار ندارد و حرکت و سر و صدا ندارد. و بزودى خداوند اهل تو را مبتلا مى‌کند به مرگ سرخ و گرسنگى خاکى رنگ».

  • ابن أبى الحدید گوید: مراد از لشگرى که گرد و خاک و سر و صدا ندارد، قحطى و خشکسالى و طاعون است که به آنها روى مى‌آورد. و مراد از مرگ سرخ، وبا و گرسنگى است. أغبر کنایه از جوع و خشکى است. و مرگ به واسطۀ قحطى و خشکسالى را مرگ سرخ گویند به جهت شدّت آن، و از همین قبیل است حدیثى که وارد است: کُنَّا إذَا احْمَرَّ الْبَأسُ اتَّقَینَا بِرَسُولِ اللَهِ «حال ما این‌طور بود که چون جنگ‌

    1. «نهج البلاغه» خطبۀ ١٠٠، از طبع مصر و تعلیقۀ عبده، ج ١، ص ١٩٦ و ص ١٩٧.

امام شناسی ج12

102
  • بسیار سخت مى‌شد به رسول خدا پناه مى‌بردیم». و جوع را با وصف أغبر یعنى خاکى رنگ آورده است به علّت آنکه شخص گرسنه چون نظر به آفاق مى‌کند چنان مى‌پندارد که بر روى آن گرد و غبار و تاریکى است.

  • بعضى از مردم این فقره از کلام حضرت را به وقعۀ صاحب زنج تفسیر کرده‌اند، و این بعید است چون لشگر او داراى حرکت و داراى سر و صدا بود. و دیگر به جهت آنکه حضرت، بصره را به حدوث این فتنه‌ها مى‌رساند و بیم مى‌دهد. آیا نمى‌نگرى به گفتارش که مى‌گوید: (فَوَیْل لَکِ یا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِکِ؟) و قبل از خروج صاحب زنج، فتنۀ شدیدى بر این صفاتى که امیرالمؤمنین ذکر مى‌کند، در بصره نبوده است‌1.

  •  ** *

  • و نیز از جملۀ اخبار به غیب حضرت، خطبه‌اى است که از بنى امیّه شِکوه دارد و وعدۀ انقراض آنها را مى‌دهد. این خطبه در «نهج البلاغه» است که پس از بیان بعثت رسول خدا محمّد صَلّى اللَهُ علیه و آله شهیداً و بشیراً و نذیراً، مى‌رسد به آنکه مى‌گوید: فَالأرْضُ لَکُمْ شَاغِرَةٌ، وَ أیدِیکُمْ فِیهَا مَبْسُوطَةٌ‌، وَ أیدِی الْقَادَةِ عَنْکُمْ مَکْفُوفَةٌ‌، وَ سُیوفُکُمْ عَلَیهِمْ مُسَلَّطَةٌ‌، وَ سُیوفُهُمْ عَنْکُمْ مَقْبُوضَةٌ‌. ألاَ وَ إنَّ لِکُلِّ دَمٍ ثَائِرًا‌، وَ لِکُلِّ حَقٍّ طَالِبًا‌، وَ إنَّ الثَّائِرَ فِی دِمَائِنَا کَالْحَاکِمِ فِی حَقِّ نَفْسِهِ وَ هُوَ اللَهُ الَّذِی لاَ یعْجِزُهُ مَنْ طَلَبَ‌، وَ لاَ یفُوتُهُ مَنْ هَرَبَ‌. فَاُقْسِمُ بِاللَهِ یا بَنِی اُمَیَّةَ عَمَّا قَلِیلٍ لَتَعْرِفُنَّهَا فِی أَیْدِی غَیرِکُمْ وَ فِی دَارِ عَدُوِّکُمْ ـ الخطبة‌‌. ـ الخطبة2.

  • «پس زمین بدون هیچ مانع و دافع براى غارت و تملّک شما قرار گرفت و دست‌هاى قدرت شما در بسیط زمین گسترده شد و دست‌هاى قدرت زمامداران و روساء بحق که اهل بیت رسول خدا هستند بسته شد. شمشیرهاى شما بر آن‌

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٧، ص ١٠٤.
    2. «نهج البلاغه» قسمتى از خطبه ١٠٣، از طبع مصر با تعلیقۀ عبده، ج ١، ص ٢٠١.

امام شناسی ج12

103
  • رؤساء و پیشوایان و امامان کشیده و برهنه و مسلّط شد و شمشیرهاى ایشان بر روى شما بسته شد و در غلاف رفت. هان اى بنى امیّه آگاه باشید که براى هر خونى که ریخته شود، طالب خونى است و براى هر حقّى که ضایع گردد، طالب حقّى است. و آن کسى که در خون‌هاى ما خونبها خواهد و طلب خون کند به قدرى قوى است که گویا در حقّ خودش حکم مى‌کند و از خون خویشتن طلب مى‌نماید. و اوست اللَه، آن که هیچگاه در پى‌گیرى و ردیابى کسى که دنبالش کند و بخواهد او را به دست آورد عاجز و خسته و ناتوان نمى‌شود، و کسى که از او فرار کند از دست او بدر نخواهد شد. پس اى بنى امیّه من قسم یاد مى‌کنم که: در مدّت کوتاهى که بگذرد شما این امارت و حکومت را در دست غیر خودتان مى‌یابید و در خانۀ دشمنتان پیدا مى‌کنید».

  • ابن أبى الحدید در شرح گوید: حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام با عبارت سُیوفُکُمْ عَلَیْهِمْ مُسَلَّطَةٌ‌، وَ سُیوفُهُمْ عَلَیْکُمْ مَقْبُوضَةٌ‌، گویا به طور رمز واقعه قتل حسین علیه السّلام و اهل بیتش را نشان مى‌دهد و گویا آن حضرت وقعۀ طفّ را عیاناً مى‌بیند، آنگاه خطبه خود را بر اساس آن خاطره‌اى که براى او پیدا شده است و آن امرى که به او خبر داده شده است ایراد مى‌کند. و سپس حضرت سوگند خورده است و در این سوگند بنى امیّه را مخاطب قرار داده است که بزودى دنیا را در دست غیر خودتان و در خانۀ آنها خواهید یافت و ملک و ریاست را دشمنانتان از شما سلب مى‌کنند. و همین طور هم به موجب اخبار آن حضرت واقع شد. امر حکومت قریب نود سال در دست بنى امیّه بود سپس به بنى عبّاس که شدیدترین دشمنان بنى امیّه بودند، به دست انتقام حضرت پروردگار تعالى گرفته شد1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از حکومت حجّاج بن یوسف‌

  • و از جملۀ اخبار غیب حضرت، اخبارى است که دربارۀ پیدایش و انتقام‌

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء، ج ٧، ص ١٢٠و ص ١٢١.

امام شناسی ج12

104
  • حجّاج بن یوسف ثقفى داده است. در «نهج البلاغه» در ضمن خطبه‌اى مى‌فرماید:

  • وَ لَوَدِدْتُ أنَّ اللَهَ فَرَّقَ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَألْحَقَنِی بِمَن هُوَ أحَقُّ بِی مِنْکُمْ‌. قَوْمٌ وَاللَهِ مَیامِینُ الرَّأی‌، مَرَاجِیحُ الْحِلْمِ‌، مَقَاوِیلُ بِالْحَقِّ‌، مَتَارِیکُ لِلْبَغْی، مَضَوْا قُدُمًا عَلَی الطَّرِیقَةِ‌، وَ أوْجَفُوا عَلَی الْمَحَجَّةِ‌، فَظَفَرُوا بِالْعُقْبَی الدَّائِمَةِ وَ الْکَرَامَةِ الْبَارِدَةِ‌.

  • أمَا وَاللَهِ لَیُسَلَّطَنَّ عَلَیکُمْ غُلاَمُ ثَقِیفٍ‌، الذَّیالُ الْمَیّالُ‌، یأْکُلُ خَضِرَتَکُمْ، وَ یُذِیبُ شَحْمَتَکُمْ‌. إیهٍ أَبَاوَذَحَةَ‌1.

  • «و هر آینه من دوست داشتم که خداوند بین من و شما را جدائى افکند و مرا ملحق سازد و برساند به آن کسانى که نسبت به من سزاوارترند از شما. آنان گروهى هستند که سوگند به خدا داراى اندیشه‌ها و آراء و افکار مبارکى مى‌باشند، و داراى عقل‌هاى رزین و استوار که سخنان و گفتارشان پیوسته بر اهرم حق و میزان صدق دور مى‌زند، و از تجاوز و تعدّى و ستم به نهایت درجه تارک و گریزانند. ایشان در زمانى جلوتر از ما بر طریقۀ واضحه و صراط مستقیم حرکت کرده و پیشاپیش رفته‌اند و در راه روشن و هموار با شتاب و سرعت گذشته‌اند، و بنابر این به سراى عاقبت که خانۀ دائمى و منزل همیشگى ایشان است ظفرمندانه و پیروزمندانه وارد شده‌اند و به کرامت‌هاى تازه و خنک و دلنشین حضرت ربّ العزّة متمتّع آمده‌اند.

  • هان آگاه باشید که البته و حتماً و بدون شکّ، جوانى از بنى ثقیف بر شما مسلّط گردیده خواهد شد. آن جوان ثقفى که بسیار متکبر و خودپسند و ظالم و ستمگر است. آنچه سبزى دارید مى‌خورد و پیه بدن شما را آب مى‌کند و هیچ از مال و جان براى شما نمى‌گذارد، همه را مى‌کشد و اموالتان را مى‌برد. (در اینجا حضرت گویا آن غلام ثقیف را در برابر خود مى‌بیند و به او خطاب مى‌کند:) بیاور هر چه دارى اى أباوَذَحَه‌».

  • سیّد رضى به دنبال این خطبه گوید: مراد از وَذحه خنفساء است (سوسگى است سیاه رنگ، دست و پاى بلند و درشت دارد و بسیار کند راه مى‌رود و نجاست‌

    1. «نهج البلاغه» قسمتى از خطبۀ ١١٤، از طبع مصر و تعلیقه عبدۀ، ج ١، ص ٢٣٠.

امام شناسی ج12

105
  • را جمع مى‌کند و به شکل دائره در مى‌آورد) و در این گفتار اشاره به حجّاج دارد. و از براى حجّاج با وذحه (خنفساء) داستانى است که جاى ذکرش نیست.

  • ابن أبى الحدید در شرح گوید: إیهٍ کلمه‌اى است که براى زیادى فعل به کار مى‌رود و معنایش این است که: زیاد کن و آنچه را هم که در نزد توست بیاور. و ضدّ آن إیهًا مى‌باشد، یعنى دست بردار، بس است. و سپس گوید: سیّد رضى ـ رحمة اللَه علیه ـ گفته است: وذحه به معناى خنفساء است. و من از هیچ بزرگى از اهل ادب نشنیده‌ام و در هیچ کتابى از کتب لغت ندیده‌ام که این معنى را کرده باشند و نمى‌دانم که رضى ـ رحمه اللَه ـ از کجا این معنى را ذکر کرده است؟

  • مفسرین «نهج البلاغه»، بعد از سیّد رضى ـ رحمه اللَه ـ دربارۀ داستان این خنفساء وجوهى را ذکر کرده‌اند: یکى آنکه حجّاج دید که یک خنفساء در روى سجّاده نماز او در حرکت است. آن را کنار زد باز برگشت، دوباره آن را کنار زد و باز برگشت. با دست خود آن را برداشت و به کنارى انداخت. خنفساء دست وى را گاز گرفت. دستش از این عارضه ورم کرد ورمى که منجر به مرگ او شد. گفته‌اند: خداوند قتل حجّاج را به پست‌ترین مخلوقات خود مقدّر نمود همچنان‌که قتل نمرود بن کنعان را به پشه‌اى که در بینى او رفت و او را کشت، مقدّر فرمود.

  • و دیگرى آنکه: حجّاج هر وقت مى‌دید که خنفسائى در نزدیکى او حرکت مى‌کند غلام‌هاى خود را امر مى‌نمود تا آن را دور اندازند و مى‌گفت: هَذِهِ وَذَحَةٌ مِنْ وَذَحِ الشَّیْطانِ «این پِشگى است از پشگ‌هاى شیطان». آن را تشبیه به پشگل مى‌کرده است. حجّاج بدین گفتار اصرار داشته است. و وَذَحْ، آن پشگى است که به دم گوسفند مى‌چسبد و خشک مى‌شود.

  • و دیگرى آنکه حجّاج دید مقدارى از این خنفساءها گرد آمده‌اند، گفت: اى شگفتا از آن کس که بگوید: خداوند اینها را آفریده است! به او گفته شد: پس چه کسى آنها را آفریده است؟ گفت: شَیْطَان. پروردگار شما شأنش عظیم‌تر است از آنکه مثل این پشگها را بیافریند. این گفتارش را براى فقهاء عصرش نقل کردند و

امام شناسی ج12

106
  • آنها او را تکفیر کردند.

  • و دیگرى آنکه: مِثْفَار بوده است و مرض اُبْنه داشته است فلهذا خنفساء را زنده نگه مى‌داشت تا با خاراندن آن موضع خود را شفا دهد. آورده‌اند که کسى که به این درد مبتلا باشد حتماً کسى است که به اهل بیت بد بگوید و دشمنى نماید. و گفته‌اند: ما نمى‌گوئیم: هر دشمنى نسبت به اهل بیت این درد را دارد، ما مى‌گوئیم: هر که در او این درد باشد مبغض اهل بیت است.

  • و گفته‌اند که: أبُو عُمَرزاهد ـ با آنکه از رجال شیعه نیست ـ روایت کرده است در «أمالى و أحادیث» خود، از سیّارى، از ابو خُزَیْمۀ کاتب که او گفته است:مَا فَتَّشْنَا أحَدًا فِیهِ هَذَا الدَّاءُ إلاَّ وَجَدْنَاهُ نَاصِبِّیاً «ما تفتیش و تجسّس نکردیم از کسانى که این درد را داشته باشند مگر آنکه آنها را ناصبى یافتیم». أبُو عُمَر گفته است که: عطافى در رجال خود به من خبر داده است که گفته‌اند: چون از حضرت جعفر بن محمّد علَیه السَّلام از این صنف از مردم سؤال شد، در پاسخ گفتند: رَحِمٌ مَنْکُوسَةٌ یؤْتَی وَ لاَ یأْتِی‌‌، وَ مَا کَانَتْ هَذِهِ الْخَصْلَةُ فِی وَلِی اللَهِ تَعَالَی قَطُّ وَ لاَ تَکُونُ أبداً وَ إنَّمَا تَکُونُ فِی الْکُفَّارِ وَ الْفُسَّاقِ وَ النَّاصِبِینَ لِلطَّاهِرِینَ‌، «رحم‌هائى هستند واژگون، که در آنها وارد مى‌شوند و صاحبانش در کسى وارد نمى‌شوند، و هیچگاه این صفت رشت در دوستى از دوستان خداى تعالى نبوده است و هیچگاه نخواهد بود و فقط و فقط در کافران و فاسقان و کسانى که با اهل بیت طاهرین دشمنى مى‌ورزند مى‌باشد». أبو جهل عمرو بن هشام مخزومى از این گروه بود و عداوتش به رسول خدا صلّى اللَه علَیه و آله از همه کس بیشتر بود. گفته‌اند و به همین مناسبت عتبة بن ربیعه در روز بَدْر به او گفت: یا مُصَفِّرَإسْتِهِ«اى کسى که اسافل اعضاء خود را با دواى زردرنگ، چرب مى‌کنى».

  • این مطالب مجموعه‌اى بود از آنچه مفسّرین ذکر کرده‌اند و آنچه من از زبانهاى مردم در شرح این فقره شنیده‌ام. و امّا آنچه بیشتر حدس و گمان من بدان مى‌رود اینست که حضرت امیرالمؤمنین علَیه السَّلام از أباوذجة معناى دیگرى را اراده نموده‌اند و آن اینست که عادت عرب بر این جارى است که چون کسى را تعظیم‌

امام شناسی ج12

107
  • کنند او را با کنیه‌اى که مظنّۀ تعظیم باشد یاد مى‌کنند. مثل أبوالْهَول «صاحَب اُبَّهَت و ترس» و أبوالْمِقدام «صاحب اقدام فراوان» و أبوالمِغوار «صاحب غارت بسیار». و چون بخواهند کسى را تحقیر کنند و پست نشان دهند وى را با کنیه‌اى که دلالت بر حقارت و پستى کند یاد مى‌کنند مثل آنکه به یزید بن معاویه مى‌گویند: أبوزنَّة «صاحب میمون». و مثل قول ایشان در کنیۀ سعید بن حَفْص بخارى محدّث: أبوالفار «صاحب موش». و مثل قول آنها راجع به طفیل: أبُولُقمة «صاحب لقمه». و مثل قول آنها به عبد الملک: أبُوالذَّبّان «صاحب مگس‌ها» به جهت بوى بد دهان او. و مثل قول ابن بَسّام براى بعضى از رؤساء:أبوجَعْر‌، أبونَتْن‌‌، أبودَفْر‌، أبوبَعْر «صاحب سوسگ خنفساء»، «صاحب بوى بد»، «صاحب بوى کریه و زننده»، «صاحب پشکهاى چهارپایان».

  • و علیهذا چون امیرالمؤمنین علیه السّلام از حال حجّاج خبر داشتند که با نجاست معاصى و گناهان چنان آلوده است که اگر با چشم سر مشاهده شود همانند پشک چسبیده به موى گوسفند است، او را به کنیۀ أبووذحة یاد کرده‌اند. و ممکن است این کنیه به جهت حقارت و دنائت حجّاج فى نفسه بوده باشد، و نیز به جهت حقارت و بدى دیدار او و بهم ریختگى خلقت او. زیرا حجّاج مردى بود کوتاه قد، زشت و کریه المنظر، لاغر اندام، چشم تنگ، با کجى ساق‌هاى پا، و کوتاهى دو ساعد، و آبله روئى، و نداشتن مو در سر. و بدین علّت حضرت او را با حقیرترین چیزها که پشک باشد، کنیه آورده‌اند.

  • و بعضى این لفظ را با صیغۀ دگرى ذکر کرده‌اند و گفته‌اند: إیهٍ أبَا وَدَجَة و گفته‌اند: وَدَجة مفرد أوْداج است. و چون حجّاج، قتّال بود و أوداج و رگهاى گردن مردم را با شمشیر قطع مى‌کرد بدین کنیه از وى نام برده‌اند. و قومى دیگر أباوَحْدَة خوانده‌اند و آن جنبنده‌اى است شبیه حِرْباء1 که پشتش کوتاه است و حضرت او را

    1. حِرباء و حِرْباءَة نوعى از انواع خزندگان است كه در تابش خورشید به رنگهاى مختلف در مى‌آید و در فارسى به آن آفتاب پرست و بوقلمون گویند. سعدى در گلستان در ^

امام شناسی ج12

108
  • به این حیوان تشبیه کرده‌اند. و این احتمال و همچنین احتمال ما قبل از آن ضعیف است و آنچه را که ما ذکر کردیم به صواب نزدیکتر است‌1.

  • و ابن شهرآشوب گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام به اهل بصره گفتند: إن کُنْتَ قَدْ أَدَّیْتُ لَکُمُ الْأَمَانَةَ و نَصَحْتُ لَکُمْ بِالْعَیْبِ، و اتَّهَمْتُمُونِى فَکَذَّبْتُمُونِى فَسَلَّطَ اللَهُ عَلَیْکُمْ فَتَى ثَقِیفٍ. قَالَ علَیه السّلام: رَجُلٌ لَا یَدَعُ لِلّهِ حُرْمَةً إلاَّ انْتَهَکَهَا. یَعْنِى الْحَجَّاجَ2 «در این صورت که من امانت را به شما سپردم و از راه نصیحت، عیب شما را گفتم و شما مرا متّهم مى‌کنید و تکذیب مى‌نمائید، پس خداوند تعالى جوان ثقیف را بر شما مسلّط مى‌کند. و حضرت گفتند: او مردى است که از دریدن و پاره کردن هیچ حرمتى دریغ نمى‌کند. (ابن شهرآشوب گوید:) مراد حضرت، حجّاج است».

  • و مجلسى از «شرح نهج البلاغۀ» ابن أبى الحدید از عثمان بن سعید، از یحیى تَیمى، از اعمش روایت کرده است که اسمعیل بن رجا براى من حدیث کرد که در وقتى که امیرالمؤمنین علیه السّلام خطبه مى‌خواند و از ملاحم ذکر مى‌کرد، أَعْشَى باهِلَة در حالى که در آن روز جوان نورسیده‌اى بود برخاست و به حضرت گفت: اى امیرالمؤمنین چقدر این گفتار تو به خرافات شبیه است! على علیه السّلام به او گفتند: إنْ کُنْتَ آثِمًا فِیمَا قُلْتَ یا غُلاَمُ فَرَمَاکَ اللَهُ بِغُلاَمِ ثَقِیفٍ‌. ثُمَّ سَکَتَ‌. «اى جوان در این گفتارت اگر خیانت کرده‌اى خداوند تو را به غلام ثقیف حوالت مى‌دهد و به او گرفتار مى‌سازد. و سپس ساکت شد».

  • مردى برخاست و گفت: اى امیرالمؤمنین غلام ثقفى کیست؟ حضرت گفتند: غُلاَمٌ یمْلِکُ بَلْدَتَکُمْ هَذِهِ‌، لاَ یتْرُکُ لِلَّهِ حُرْمَةً إلاَّ انْتَهَکَهَا‌، یَضْرِبُ عُنُقَ هَذاَ الْغُلاَمِ بِسَیفِهِ‌.

    1. ^ توصیف باغى كه زمین آن رنگارنگ است گوید: «باد در سایۀ درختانش گسترانیده فرش بوقلمون».
      «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء، ج ٧، ص ٢٧٩ تا ص ٢٨١، و مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٠تمام این مطالب را از ابن ابى الحدید نقل كرده است.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٩.

امام شناسی ج12

109
  • «جوانى است که بر این شهر شما حکومت مى‌کند، و هیچیک از حرمت‌هاى خدائى را دست بردار نیست مگر آنکه پاره کند، و با شمشیر خود گردن این جوان را مى‌زند».

  • گفتند: اى امیرالمؤمنین مدّت حکومتش چه اندازه است؟ حضرت گفتند: عِشْرِینَ إنْ بَلَغَهَا «بیست سال، اگر به این مقدار برسد». گفتند: آیا خودش کشته مى‌شود، و یا مى‌میرد؟ حضرت گفتند: مى‌میرد به دردى که در شکم او پیدا مى‌شود و از زیادى مقدار آنچه از شکمش بیرون مى‌آید، تختش را سوراخ مى‌کند.

  • اسمعیل بن رَجا مى‌گوید: قسم به خدا با دو چشمم دیدم که: أعشى باهله را در جملۀ اسیرانى که از لشگر عبد الرّحمن بن محمّد بن أشعث اسیر کرده بودند در مقابل حجّاج حاضر نمودند. حجّاج او را توبیخ و تقریع کرد و آن شعرى را که سروده بود و در آن عبد الرّحمن بن محمّد بن أشعث را تحریض و تحریک بر جنگ کرده بود از وى طلب کرد تا بخواند. و در همان مجلس گردن او را زد1.

  • حضرت سیّد الشّهداء علَیه السَّلام در خاتمه آن خطبۀ معروف و عجیبى که در روز عاشورا ایراد کرده‌اند اشاره به این غلام ثقفى نموده و بر آن قوم نفرین مى‌کنند که ثقیف را بر ایشان مسلّط کن: اَللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ‌، وَابْعَثْ عَلَیهِمْ سِنِینَ کَسِنِی یوسُفَ‌، وَ سَلِّطْ عَلَیْهِمْ غُلاَمَ ثَقِیفٍ فَیسُومَهُمْ کَأْسًا مُصَبَّرَةً‌، فَإنَّهُمْ کَذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا‌، وَ أَنْتَ رَبُّنَا‌، عَلَیْکَ تَوَکَّلْنَا وَ إلَیْکَ أنَبْنَا وَ إلَیکَ الْمَصِیرُ‌2 «بار پروردگارا، قطرات باران آسمان را بر این قوم فرو بند، و همچون قحط و گرسنگى زمان یوسف را بر ایشان مقدّر کن، و جوان ثقیف را بر آنها بگمار تا آنان را از کاسه زهر تلخ بچشاند، چون اینها ما را تکذیب نمودند و مخذول و منکوب کردند، و تویى پروردگار ما، ما توکّل بر تو

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢ و از طبع حروفى ج ٤١، ص ٣٤١ و «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء ج ٢، ص ٢٨٩.
    2. «لهوف» ص ٨٨، و «نفس المهموم» ص ١٥٠، و «مقتل خوارزمى» ص ٧، و «تحف العقول» ص ٢٤٢، و «احتجاج» ج ٢، ص ٢٥.

امام شناسی ج12

110
  • نمودیم و به سوى تو بازگشت مى‌کنیم و تمام بازگشت‌ها به سوى توست».

  • حجّاج بن یوسف از جانب عبد الملک بن مروان والى کوفه شد و با شمشیر برّانش همه را کشت و خشک و تر را سوزاند. تعداد افرادى را که در مدّت ولایتش که بیست سال طول کشید کشته است یکصد و بیست هزار نفر بود. و تعداد زندانیان مرد در روز مرگش پنجاه هزار نفر و تعداد زندانیان زن، سى هزار نفر بوده‌اند1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از ظلم خلفا برایشان‌

  • و از جمله اخبار غیب حضرت، خبرى است که ابن شهرآشوب آورده و مجلسى نیز از او نقل کرده است:

  • در زمان خلافت عثمان روزى حُذَیْفَة بن یمان به امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: قسم به خدا من گفتار تو را نفهمیده بودم و تأویل و واقعیّتش را نمى‌دانستم تا دیشب، من به یاد آوردم آنچه را که در حَرَّه (یک فرسخى مدینه) در حالى که من در میانه روز استراحت کرده و به خواب رفته بودم به من گفتى: کَیفَ أنْتَ یا حُذَیفَةُ إذَا ظَلَمَتِ الْعُیونُ الْعَینَ؟ «اى حذیفه، در وقتى که عین‌ها بر عین ظلم کنند تو در چه حالى هستى»؟ این سخن را به من گفتى در وقتى که پیغمبر صَلَّى اللَهُ علیه و آله حیات داشت و در میان ما بود. و من أبداً تأویل و معناى این کلام را نفهمیدم مگر در دیشب که دیدم عتیق (أبو بکر) و پس از او عمر، بر تو جلو افتادند و اوّل اسم آن دو نفر عین است.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: یا حُذَیفَةُ نَسِیتَ عَبْدَ الرَّحْمنِ حَیثُ مَالَ بِهَا إلَی عُثْمَانَ «اى حذیفه (علاوه بر عین‌هاى ثلاثه: عتیق، عمر، عثمان) من عبد الرّحمن بن عَوْف را هم در نظر داشتم، در وقتى که در مجلس شورى بر من ستم کرد و ولایت را براى عثمان تعیین کرد» و نام او هم داراى عین است.

  • و در روایتى این طور وارد است که: امیرالمؤمنین علیه السّلام در اینجا به حذیفه‌

    1. ما مقدار مختصرى از شرح حال حجّاج را در ج ١٠، از «امام‌شناسى» در درس‌هاى ١٣٦ تا ١٤١، در تعلیقه ص ٥٥ و ص ٥٦ ذكر نموده‌ایم.

امام شناسی ج12

111
  • گفتند: وَ سَیُضَمُّ إلَیهِمْ عَمْرُ بْنُ الْعَاصِ مَعَ مُعَاوِیةَ بْنِ آکِلَةِ الأکْبَادِ‌. فَهؤُلاَءِ الْعُیونُ الْمُجْتَمِعَةُ عَلَی ظُلْمِی‌‌1 «و بزودى به آن سه نفر عین منضم مى‌شود دو عین دیگر: عمرو بن العاص و معاویه پسر هند جگرخوار. و بنابر این، ایشان مجموعا پنج عین هستند که بر ظلم من همدست و همداستان شده‌اند».

  • این حقیر در سالف الأیّام در «قصص العلماء» تنکابنى دیده بودم که از قول مرحوم حاج میرزا محمود نظام العلماء تبریزى آورده است که در حدیث است: لَعَنَ اللَهُ الْعُیونَ فَإنَّهَا ظَلَمَتِ الْعَینَ الْوَاحِدَةَ «خداوند عین‌ها را لعنت کند، زیرا عین‌ها بر عین تنها ستم کرده‌اند».

  • و مرحوم نظام العلماء در مجلسى که در تبریز با بقیۀ از علماء و مشایخ براى محاکمۀ سیّد على محمّد باب: رئیس فرقۀ بابیّه، تشکیل داده بودند از جملۀ سؤالاتى که از سیّد باب مى‌کنند، این سؤال بوده است و مى‌پرسد: معناى آن چیست؟ سیّد باب ساکت شد و نتوانست جواب بگوید، همان طور که در برابر بقیۀ سؤالات نظام العلماء از جواب عاجز مانده بود2.

  • این حقیر هم هر چه فکر کردم معنائى به نظر نرسید تا بعداً در «مناقب» که این روایت را یافتم، دیدم عجیب معناى سهل و آسانى دارد. و امّا علّت آنکه بنده نفهمیدم براى آنست که این روایت از رموز است و تا انسان کلید رمز را نداند نمى‌تواند رمز را بگشاید. و امّا علّت آنکه مرحوم نظام العلماء از سیّد باب این سؤال را اختیار کردند براى آن بود که او مدّعى بود باب مدینه علم است و بنابر این باید بر تمام اسرار ملکوت و رموز و اشارات آن واقف باشد. فلهذا این حدیث را که بدون سَبق ذهن به رمز آن با هیچگونه از مسائل علمى، و ادبى و اجتماعى حلّ نمى‌شود، انتخاب نمودند تا مدّعى باب علم اگر از عهدۀ جواب برآید معلوم مى‌شود که بر

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٥ و ص ٤٢٦ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٥.
    2. «قصص العلماء» تنكابنى، طبع سنگى، ص ٥٢، در احوال سید باب شیرازى.

امام شناسی ج12

112
  • بواطن امور مطّلع است و الاّ فلا. و چون او در پاسخ خودش گفت: من نمى‌دانم معلوم مى‌شود مدّعى کاذب است.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از باقى بودن معاویه پس از ایشان‌

  • ابن شهرآشوب از عبد الرّزّاق، از پدرش، از مینا: غلام عبد الرّحمن بن عَوْف روایت کرده است که على عَلیه السَّلام صداى غوغاى شدیدى را در میان لشگر خود شنید. گفت: این صداى چیست؟ به حضرت گفتند: معاویه کشته شده است. حضرت گفتند: کَلاَّ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ‌، لاَ یُقْتَلُ حَتَّی تَجْتَمِعَ عَلَیهِ الاُمَّةُ «أبداً این‌طور نیست، سوگند به خداى کعبه کشته نشده است، تا وقتى که همه امّت بر او گرد نیایند نمى‌میرد».

  • گفتند: اى امیرالمؤمنین در این صورت پس چرا ما با او مى‌جنگیم؟ حضرت گفتند: ألْتَمِسُ الْعُذْرَ بَینِی وَ بَینَ اللَهِ1«من براى اتمام حجّت و یافتن عذر در میان خودم و خدا جنگ مى‌کنم».

  • و نیز ابن شهرآشوب از نضر بن شمیل، از عوف، از مروان أصْفَر روایت کرده است که او گفت: در وقتى که علىّ علَیه السَّلام در کوفه بود، یک مرد سوار از شام آمد و خبر مرگ معاویه را آورد. وى را به حضور على آوردند. امیرالمؤمنین علیه السّلام به او گفتند: تو خودت مرگ او را شاهد بودى؟ گفت: آرى و من هم خاک بر روى او ریختم. حضرت گفتند: إِنَّهُ کَاذِبٌ «این مرد دروغگوست».

  • گفتند: یا امیرالمؤمنین، از کجا مى‌دانى که دروغگو باشد؟ حضرت گفتند: معاویه نمى‌میرد تا وقتى که در سلطنت خود، فلان کار و فلان کار را بکند. گفتند: پس چرا با او جنگ مى‌کنى؟ حضرت فرمودند: لِلْحُجَّةِ2«براى اتمام حجّت».

  • و نیز ابن شهرآشوب از راغب اصفهانى در «محاضرات» آورده است که‌

    1. و ٢. «مناقب» طبع سنگی‌، ج ١، ص ٤١٨ و ص ٤١٩ و حدیث دوّم را در «بحار الانوار » طبع کمپانی‌، ج ٩، ص ٥٨٣ از «مناقب» و از کتاب «خرائج و جرایح» آورده است‌.

امام شناسی ج12

113
  • امیرالمؤمنین علیه السّلام گفتند: لاَ یمُوتُ ابْنُ هِنْدٍ حَتَّی یعَلِّقَ الصَّلیبَ فِی عُنُقِهِ «پسر هند (معاویه) نمى‌میرد تا زمانى که بر گردن خود صلیب آویزان کند». و این مطلب را أحنف بن قَیْس، و أعثم کوفى، و أبو حیّان توحیدى، و أبو ثلاّج، با جمعى دیگر روایت کرده‌اند و همینطور شد که على گفته بود1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از بیعت هشت نفر با سوسمار

  • و ایضاً ابن شهرآشوب، از اسحاق بن حسّان، با اسناد خود از أصْبَغ بن نُباته روایت کرده است که امیرالمؤمنین علَیه السَّلام به ما امر فرمود که از کوفه به مدائن برویم. روز یکشنبه ما به راه افتادیم. در میان راه از میان ما عَمْرو بن حَریث و أشعث بن قیس و جَریر بن عبد اللَه بَجَلى با پنج نفر دیگر جدا شدند و به سوئى رفتند که در حیرة بود. و به آن خَورنق‌2 و سَدیر3 مى‌گفتند. و به ما گفتند: چون روز جمعه فرا رسد ما به مدائن به على مى‌رسیم و قبل از آنکه مردم براى نماز جمعه مجتمع گردند مى‌آئیم تا نماز را با على بخوانیم.

  • آن هشت نفر در خورنق و یا سدیر در وقت ظهر که نشسته بودند مشغول نهار خوردن بودند یک ضبّ (سوسمار) از جلوى آنها گذشت. آن را صید کردند. عَمرو بن حریث دست سوسمار را باز کرد و به همراهان خود گفت: با این سوسمار بیعت کنید، این امیرالمؤمنین شماست. آن هشت نفر با آن سوسمار بیعت کردند و سپس آن را رها کردند و خودشان از آنجا به مدائن کوچ کردند و گفتند: على بن‌

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤١٩ و در «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٣ از «محاضرات» آورده است.
    2. در «قاموس» آورده است كه: خورنق قصرى است كه براى نعمان اكبر بوده است و معرّب خورنگاه است یعنى محل خوردن.
    3. در «قاموس» گوید: سُدَیْر بر وزن زُبَیْر زمینى است میان بصره و كوفه و محلّى است در دیار غطفان و بر وزن أمیر یعنى سدیر، نهرى است در ناحیۀ حیره.

امام شناسی ج12

114
  • ابی‌طالب چنین مى‌پندارد که از علم غیب اطلاع دارد. ما اینک او را از امارت مؤمنان خلع کردیم و به جاى او با سوسمارى بیعت کردیم.

  • حرکت کردند تا روز جمعه به مدائن رسیدند و داخل مسجد شدند در هنگامى که امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام بر بالاى منبر خطبه مى‌خواند و فرمود: رسول خدا صَلَّى اللَه علَیه و آله براى من احادیث بسیارى را سرّاً گفته است که در هر حدیثى از آن احادیث درى است که از آن یک در هزار درِ دیگر گشوده مى‌شود. خداوند تعالى در کتاب عزیز خود مى‌گوید: یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ‌1 «روز قیامت روزى است که ما در آن روز، هر دسته و جمعیّتى از مردم را با امام خودشان مى‌خوانیم». و من به خداوند قسم مى‌خورم که در روز قیامت هشت نفر از این امّت محشور مى‌شوند که امام آنها ضَبّ (سوسمار) است، و اگر بخواهم نام آنها را ببرم مى‌برم.

  • در این حال رنگ از چهره‌هایشان پرید و بندبند آنها لرزیدن گرفت و عَمرو بن حریث مانند شاخۀ سَعَف (برگ درخت خرما) تکان مى‌خورد از شدّت ترس و دهشت‌2.

  •  ** *

  • و از حسن بن علىّ عَلیه السَّلام در ضمن حدیثى آمده است که: أشعث بن قَیْس کِندى در خانۀ خود مأذنه‌اى ساخته بود و هر وقت که صداى اذان را در اوقات نماز از مسجد مى‌شنید بر بالاى مأذنه مى‌رفت و با صیحه و فریاد از بالاى مأذنه مى‌گفت: یا رَجُلُ إنَّکَ لَکَاذِبٌ سَاحِرٌ «اى مرد حقّاً تو دروغگو و جادوگر هستى»، و پدر من او را عُنُقُ النّار (گردنۀ آتش) مى‌نامید. و در روایتى عُرْفُ النّار (موج آتش) مى‌نامید.

    1. آیۀ ٧١، از سورۀ ١٧: اسراء.
    2. «مناقب» طبع سنگى ج ١، ص ٤٢٠و ص ٤٢١ و در «بحار الانوار» طبع كمپانى ج ٩ ص ٥٧٨ از «خصال» صدوق ذكر كرده است و نیز از «خرائج و جرائح» راوندى و«بصائر الدرجات» و «فضائل» ابن شاذان آورده است.

امام شناسی ج12

115
  • چون از امیرالمؤمنین علَیه السَّلام راجع به این تسمیه پرسیدند، گفت: چون اشعث بخواهد بمیرد آتشى از آسمان به شکل گردن پائین مى‌آید و او را محترق مى‌کند و مى‌سوزاند، و او را دفن نمى‌کنند مگر به شکل ذغال سیاه.

  • وقتى در آستانۀ مرگ رسید، چون حاضران نظر کردند دیدند کأنّه یک گردنه آتش از آسمان تا به زمین کشیده شده است. آن آتش وى را در حالى که صیحه مى‌زد و واویلاه وا ثبوراه مى‌گفت هلاک کرد1.

  •  ** *

  • و أبو الجوایز کاتب از علىّ بن عثمان، از مظفّر بن حسن واسطى سَلاَّل، از حسن بن ذکردان که مردى سیصد و بیست و پنج ساله بود، روایت مى‌کند که مى‌گفت: من در شهر خودم على عَلیه السَّلام را در خواب دیدم، پس از آن براى دیدار او به مدینه رفتم و به دست او مسلمان شدم و نام مرا حسن گذارد، و از او احادیث بسیارى شنیدم و در تمام جنگ‌ها و مشاهدى که او حضور داشت من هم با او بودم. روزى از روزها به او گفتم: یا امیرالمؤمنین، دعائى دربارۀ من بکن.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: اى فارسى، تو عمر طولانى خواهى نمود و تو را به شهرى که مردى از بنى عبّاس بنا مى‌کند و در آن زمان بغداد نام مى‌نهند مى‌برند و هنوز بدان شهر نرسیده در جائى که نامش مدائن است، مى‌میرى. و همان طور که حضرت به او خبر داده بودند شبى که در مدائن داخل شد مرد2.

  • مسعدة بن یسع از حضرت صادق، در ضمن خبرى آورده است که امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام در وقتى به زمین بغداد مرور مى‌کردند، گفتند: اسم این زمین چیست؟ گفتند: بغداد. حضرت گفتند: آرى در اینجا شهرى به چنین و چنان صفت بنا مى‌شود3.

    1. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٢.
    2. و ٣. «مناقب» ابن شهرآشوب، ج ١، ص ٤٢٢.

امام شناسی ج12

116
  • و بعضى گفته‌اند: از دست حضرت تازیانه‌اى بر زمین افتاد. حضرت از نام آن زمین پرسیدند، گفتند: بغداد. حضرت خبر دادند که در اینجا مسجدى بنا مى‌شود و سپس نامش مسجد السَّوْط خواهد شد1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از طولانى شدن عمر ابو الدنیا

  • و در «تاریخ بغداد» آورده است که: مفید ابو بکر جرجانى گفته است: ابو الدّنیا در ایّام خلافت أبو بکر متولّد شد و او مى‌گوید: من با پدرم براى ملاقات امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام بیرون شدیم. چون به نزدیک کوفه رسیدیم عطش شدیدى ما را گرفت. من به پدرم گفتم: بنشین تا من در این صحرا براى تو دورى بزنم شاید به آب دست پیدا کنم. من براى پیدا کردن آب حرکت کردم. و به چاهى رسیدم که شبیه به رَکیّه و یا وادى بود (چاه دهانه گشاد و یا گودى که در میان دو کوه است).

  • از آب آن غسل نمودم و آب نوشیدم به قدرى که سیراب شدم. پس از آن به حضور پدرم آمدم و به او گفتم: برخیز خداوند بر ما فرَج نموده و چشمۀ آبى نزدیک ما هست. ما حرکت کردیم و آبى را نیافتیم. پدرم همین طور مى‌لرزید تا از دنیا رفت.

  • من به حضور امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدم و براى او قاطرش را حاضر کرده بودند و سوار شده بود که به سوى صفّین برود. به نزد او آمدم و رکابش را گرفتم. حضرت به من رو کرد. من خودم را انداختم بر روى رکابش و آن را مى‌بوسیدم. حضرت در صورت من چنان زدند که شکافته شد. ابو بکر جرجانى مى‌گوید: من خودم اثر آن شکاف را در چهرۀ او دیدم که واضح و هویدا بود. آنگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام از داستان و قضیّه واقعه من پرسیدند و من جریان را براى او شرح دادم. حضرت گفتند: آن چشمه چشمه‌اى است که هر کس از آن بیاشامد عمر طولانى مى‌کند. پس بشارت باد تو را به عمر دراز، فعلى‌هذا تو عمر طولانى خواهى کرد. و

    1. «مناقب» ابن شهرآشوب، ج ١، ص ٤٢٢.

امام شناسی ج12

117
  • حضرت نام مرا مُعَمَّر نهاد (کسى که عمر دراز دارد). و این مرد همان کسى است که به أشَجّ (صورت شکافته) معروف است.

  • خطیب مى‌گوید: من در سنۀ سیصد، وارد بغداد شدم و با من جماعتى از شیوخ و بزرگان اهل شهر من بودند. ایشان از مردم بغداد چون از احوال این مرد پرسیدند در جواب گفتند: او مردى است که در میان ما به درازى عمر معروف است و به من این طور رسید که: او در سنۀ سیصد و بیست و هفت از دنیا رفت. و شیخ ما در «امالى» خود (امالى طوسى) وفات او را قریب به همین زمان نوشته است‌1.

  •  ** *

  • و ابن شهرآشوب از اعمش به روایت خود، از مردى از هَمْدان روایت کرده است که او گفت: ما با امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام در صفّین حاضر بودیم. در یک حمله لشگر شام میمنۀ لشگر عراق را به هزیمت دادند. مالک بن اشتر فریاد زد که برگردید و در جاى خود قرار بگیرید و امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌گفت: یا أَبَا مُسْلِمٍ خُذْهُمْ‌، «اى ابو مسلم بگیر آنها را ـ یعنى شامیان را». سه بار امیرالمؤمنین این جمله را تکرار کرد.

  • أشتر گفت: اى امیرالمؤمنین مگر ابو مسلم با آن لشگر نیست؟ حضرت فرمود: من أبو مسلم خولانى را قصد نداشتم، مقصود من مردى بود که در آخر الزمان از مشرق خروج مى‌کند و خداوند به وسیلۀ او اهل شام را هلاک مى‌کند و ملک و سلطنت بنى امیّه را از آنها مى‌گیرد2.

  • و معلوم است که مراد حضرت و خطاب او به أبو مسلم خراسانى بوده است،

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٢ و ص ٤٢٣ و «بحار الانوار» طبع كمپانى ج ٩، ص ٥٨٤ و ص ٥٨٥ از «مناقب».
    2. «مناقب»، ج ١، ص ٤٢١ و «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٤ از «مناقب».

امام شناسی ج12

118
  • که به حمایت علویّین و اهل بیت رسول خدا، از خراسان قیام کرد و ملک بنى امیّه را به باد فنا داد.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از مردم اصفهان و تکلّم به زبان آنان‌

  • از «خرائج و جرائح» راوندى روایت است از ابن مسعود که گفت: من نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام در مسجد رسول خدا نشسته بودم، که مردى ندا مى‌کرد: کیست مرا راهنمایى کند به کسى که من از او اخذ علم کنم؟

  • من به او گفتم: اى مرد آیا شنیده‌اى گفتار پیغمبر صَلّى اللَه عَلیه و آله را که: أَنَا مَدِینَةٌ الْعِلْمِ وَ عَلِی بَابُهَا «من شهر علم مى‌باشم و على درِ ورودى آن شهر است» گفت: آرى. من به او گفتم: کجا مى‌روى؟ و این مرد علىّ بن ابی طالب است؟! آن مرد روى خود را برگرداند و دو زانو و مؤدّب در مقابل آن‌حضرت نشست. حضرت به او گفتند: از اهل کدام شهرى؟ گفت از اهل اصفهان. حضرت به او گفتند: بنویس: أمْلَی عَلِی بْنُ أَبِی‌طَالِبٍ‌: أنَّ أهْلَ إصْفِهَانَ لاَ یکُونُ فِیهِمْ خَمْسُ خِصَالٍ‌: السَّخَاوَةُ وَالشَّجَاعَةُ وَالأمَانَةُ وَالْغیرَةُ وَ حُبُّنَا أَهْلِ الْبَیتِ «علىّ بن ابی‌طالب براى من گفت و من نوشتم که: در اهل اصفهان پنج صفت نیست: سخاوت و شجاعت و امانت و غیرت و محبّت اهل بیت».

  • آن مرد گفت: اى امیرالمؤمنین زِدْنِی (زیادتر از این براى من بیان کنید).

  • امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام با زبان اصفهانى به او گفتند: اروت این وِسِ (امروزت این بَس) یعنى این براى امروز تو کفایت مى‌کند.

  • مجلسى بعد از ذکر این حدیث گوید: اهل اصفهان از آن زمان تا اول زمان استیلاء دولت قاهرۀ صفویّه ـ أدام اللَه برکاتهم ـ از شدیدترین دشمنان و نواصب اهل بیت بودند. و الحمد للّه اینک خداوند آنها را شدیدترین محبّ و دوستدار اهل بیت نموده است. اینک اهل اصفهان مطیع‌ترین مردمانند در اجراى اوامر اهل بیت، و فراگیرنده‌ترین آنها هستند نسبت به علومشان، و شدیدترین آنها هستند در انتظار فَرَجشان. به طورى که الآن این‌طور است که به برکت حکومت صفویّه، شاید کسى‌

امام شناسی ج12

119
  • که متّهم به خلاف باشد در تمام شهر و در اطراف آن از قراء و قصبات قریبه یافت نشود. و از برکت این دولت، صفات و خصال چهارگانۀ دیگر آنها نیز متبدل شده است. خداوند به ما و سایر اهل این شهرها روزى فرماید تا قائم آل محمّد علیه السّلام را یارى نمائیم و در زیر لواى او به فیض حضور و شهادت نائل آئیم و خداوند ما را در دنیا و آخرت با آل محمّد محشور گرداند1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از مسجد براثا

  • ابن شهرآشوب از حارث أَعْوَر هَمْدانى و عَمْرو بن حَرِیث و أبو أیّوب، از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت کرده‌اند که: چون آن‌حضرت از واقعه صفّین مراجعت کرد در یُمْنَى السَّواد (قسمت راست زمین عراق) پیاده شد. راهبى که در آنجا بود گفت: کسى در اینجا پیاده نمى‌شود مگر آنکه وصىّ پیامبرى باشد که در راه خدا جهاد کند. على علیه السّلام گفت: فَأَنَا سَیِّدُ الأوْصِیَاءِ‌، وَصِیُّ سَیِّدِ الأنْبِیَاء «من سیّد و بزرگ اوصیاى پیغمبرانم، وصىّ سیّد و بزرگ پیغمبرانم».

  • راهب گفت: فَإذَاَ أنْتَ أصْلَعُ قُرَیْشٍ وَصِیُّ مُحَمَّدٍ «و بنابر این تو هستى که در میان قریش سرت مو ندارد و تو هستى که وصىّ محمّد مى‌باشى». اینک اسلام مرا و تعهّد مرا از من بپذیر، من صفات و حالات تو را در انجیل یافته‌ام، و تو هستى که در مسجد براثا: خانۀ مریم و زمین عیسى مى‌آئى.

  • امیرالمؤمنین علَیه السَّلام گفت: بنشین اى حُباب! راهب گفت: این هم نشانۀ دیگر بود. سپس امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام به او گفتند: اى حباب از این صومعه به زیر بیا و این دَیْر را مسجد بساز. حباب آن دیر را مسجد ساخت و خود را در کوفه به امیرالمؤمنین علیه السّلام رسانید و در کوفه اقامت داشت تا امیرالمؤمنین علیه السّلام کشته شد و حباب به مسجد براثا بازگشت.

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٢ در باب معجزات كلامه و اخباره بالغائبات و علمه باللّغات.

امام شناسی ج12

120
  • و در روایتى وارد است که آن راهب گفت: من چنین خوانده‌ام که در این موضع إیلیا وصیّ بارقْلیطا مُحمَّد پیغمبر اُمّیّین خاتم الأنبیاء و رسولانى که قبل از او آمده‌اند نماز مى‌گزارد. در اینجا راهب سخنان بسیارى گفت و پس از آن گفت: فَمَنْ أدْرَکَهُ فَلْیتَّبِعِ النُّورَ الَّذِی جَاءَ بِهِ«پس کسى که آن پیغمبر را ادراک کند باید از نورى که او آورده است پیروى کند» (منظور از آن نور، حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام است). و آن نور که وصى پیامبر است در آخر ایّام، در این زمین درختى را مى‌کارد که ثمره و میوۀ آن هیچ وقت فاسد نمى‌شود.

  • و در روایت زاذان این طور وارد است که امیرالمؤمنین علیه السّلام به آن راهب گفتند: از کجا آب مى‌آورى؟ گفت: از دجله. حضرت گفتند: چرا در اینجا چاهى نمى‌کنى تا از آب آن بخورى؟ راهب گفت: من چاه کنده‌ام آبش شور در آمده است. حضرت فرمود: حالا چاه دیگرى بکن. راهب چاه دیگرى حفر نمود و آبش شیرین بود. حضرت فرمود: اى حباب، آب نوشیدنى تو از این چاه باشد و این مسجد پیوسته معمور و آباد است. هر وقت آن را خراب کنند و درخت نخل و خرماى آن را ببرند به ایشان (و یا به مردم) مصیبت و امر بزرگى وارد مى‌شود.

  • و در روایت محمّد بن قیس چنین وارد است که امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام از محلّى از آن اقامتگاه آمدند و زمین را با یک پاى خود زدند، ناگهان یک چشمۀ جوشان با صداى شُرشُر آب پدید آمد و فرمود: این چشمۀ مریم است. و سپس فرمود: در اینجا زمین را هفده ذراع (هشت متر و نیم تقریباً) حفر کنید چون حفر کردند به قطعه سنگى سفید رنگ رسیدند، فرمود: در اینجا مریم عیسى را از شانۀ خود بر زمین گذارده و در اینجا مریم نماز خوانده است. امیرالمؤمنین علیه السّلام آن صخره و قطعۀ سنگ سپید را نصب کردند و به سوى آن نماز گزاردند و چهار روز در آنجا اقامت گزیدند.

  • و در روایت حضرت باقر عَلیه السَّلام است که حضرت امیرالمؤمنین عَلیه السَّلام گفتند: اینست چشمه مریم که براى وى از زمین جوشید. اینجا را هفت ذراع بکنید، چون‌

امام شناسی ج12

121
  • کندند آن سنگ سفید پیدا شد. و در روایتى است که در این مکان مقدّس، پیغمبران نماز خوانده‌اند. و حضرت باقر علیه السّلام گفتند: ما چنین یافته‌ایم که قبل از حضرت عیسى، هم در اینجا نماز خوانده‌اند. و در روایتى است که ابراهیم خلیل در آنجا نماز خوانده است.

  • و روایت شده است که: امیرالمؤمنین علیه السّلام به لغت عِبرانى صدا زدند: اى چاه به نزد من بیا. چون حضرت از مسجد عبور کردند در آنجا درخت‌هاى خار، و خارهاى عظیمى روئیده بود، حضرت شمشیر خود را برهنه کرده و تمام آن زمین مسجد را با شمشیر، پاک و صاف نمودند و گفتند: اینجا قبر پیغمبرى از پیغمبران خداست. و حضرت امر کردند به خورشید که برگرد، خورشید برگشت و با آن حضرت سیزده نفر از اصحابش بودند. حضرت با خط مستقیمى جهت قبله را معیّن کردند و بدان جهت نماز خواندند.

  • و در وصف مسجد براثا و خصوصیات آن، عونى در ابیات خود گفته است:

  • وَ قُلْتَ‌: بَرَاثَا کَانَ بَیتًا لِمَرْیمٍ       ***       وَ ذَاکَ ضَعِیفٌ فِی الأسَانِیدِ أعْوَجُ١١       ***       

  • وَ لَکِنَّهُ بَیتٌ لِعِیسَی بْنِ مَرْیمٍ       ***       وَلِلأنْبِیاءِ الزُّهْرِ مَثْوًی وَ مَدْرَجُ٢

  • وَ لِلأوْصِیاءِ الطَّاهِرینَ مقَامُهُمْ       ***       عَلَی غَابِرِ الأیامٍ وَالْحَقُّ أبْلَجُ٣

  • بِسَبْعِینَ مُوصی بَعْدَ سَبْعِینَ مُرْسَلٍ       ***       جِبَاهُهُمُ فِیهَا سُجُودًا تَشَجَّجُ٤

  • وَ آخِرُهُمْ فِیهَا صَلَوةً إمَامُنَا       ***       عَلِی بِذَا جَاءَ الْحَدِیثُ الْمُنَهَّجُ1٥

  • ١ ـ «تو گفتى: براثا خانۀ مریم بوده است. و این گفتار ضعیف است و در اسانید آن کژى و اعوجاج است.

  • ٢ ـ و لیکن براثا خانه عیسى پسر مریم بوده است و همچنین محلّ اقامت و آمد و شد پیغمبران روشن دل و درخشان.

    1. «مناقب» طبع سنگی‌، ج ١، ص ٤٢٣ و ص ٤٢٤. و بَراثا مسجدی است بین شهر کاظمین و شهر بغداد. مسجدی است بسیار با روح و با معنویّت‌. در اخبار دستوراتی در نماز خواندن در آن وارد شده است.

امام شناسی ج12

122
  • ٣ ـ و براثا در طول زمان‌هاى گذشته و مرّ دهور و کرور، محلّ اوصیائى بوده است که در جاى پیغمبران نشسته‌اند. و در آنجا حقّ و عرفان حضرت احدیّت چون سپیده صبح ظاهر و هویدا شد.

  • ٤ ـ براى هفتاد وصىّ پیغمبرى که بعد از هفتاد پیغمبر مرسل آمده‌اند، که پیشانیهایشان در زمین براثا از کثرت و زیادى سجده، جراحت کرده و شکافته شد.

  • ٥ ـ و آخرین کسى که در آن زمین نماز گزارد على امام ما بود. و بدین مطلب روایت معتبر و امضا شده رسیده است».

  •  ** *

  • چندین خبر غیبى در شکافتن زمین و ظاهر شدن آب در راه صفّین‌

  • و از جمله اِخبار به غیب‌هاى حضرت واقعه‌اى است که در راه صفّین با راهب نصرانى اتّفاق افتاد و حضرت سنگ را شکافتند و آب جوشیدن گرفت. این قضیّه را بزرگان از اهل سِیَر و تاریخ و حدیث ذکر کرده‌اند و خطیب در «تاریخ بغداد» آورده است و ما در جلد ٤ درس ٤٦ تا ٥١ از «امام‌شناسى» آن را ذکر کرده‌ایم‌1 و اینک به طور مشروح و مفصّل از «ارشاد مفید» رحمه اللَه تعالى در اینجا مى‌آوریم:

  • مرحوم مفید گوید: فَصْلٌ‌: و از اِخبار به غیب و معجزات امیرالمؤمنین علیه السّلام است آنچه اهل سِیَر ذکر کرده‌اند، و این خبر در بین عامّه و خاصّه شهرت یافته است حتّى شعراء دربارۀ آن شعر سروده‌اند و بلغاء خطبه‌ها خوانده‌اند و علماء و فهماء آن را روایت کرده‌اند. و آن خبر حدیث راهب است در زمین کربلا و سنگ بزرگ. و این خبر به قدرى مشهور است که شهرت آن ما را بى‌نیاز مى‌دارد از آنکه زحمت و مشقّت ذکر سند آن را متحمّل شویم. و آن خبر این است که:

  • جماعتى روایت کرده‌اند که امیرالمؤمنین علیه السّلام چون متوجّه به سوى صفّین شد، در راه به لشگریانش تشنگى و عطش شدیدى دست داد و آنچه آب با خود

    1. در جلد ٤ «امام‌شناسى» ص ٦٠و ص ٦١ از خطیب در «تاریخ بغداد» ج ١٢، ص ٣٠٥ و از «دیوان حمیرى» ص ٢٧٨ ذكر نمودیم و نیز مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٧٦، از «مناقب» ابن شهرآشوب روایت كرده است.

امام شناسی ج12

123
  • همراه داشتند، همگى تمام شد. اصحاب او شروع کردند به سمت راست و چپ گردش و حرکت کردن تا در آن بیابان آبى بیابند، هیچ اثرى از آب نیافتند. امیرالمؤمنین علیه السّلام آن لشکر را از جاده برگرداند و مقدار کمى راه رفت تا براى آنها یک دیر راهب نصرانى در میان بیابان ظاهر شد. حضرت، آن جماعت را با خود به سوى آن دیر برد تا چون در زمین واسع پهلوى دیر رسیدند، امر کرد تا کسى با صداى بلند ندا کند و ساکن در آن دیر را از آمدن ایشان اطلاع دهد. دیرانى را که در دیر بود صدا زدند. او سر خود را از فراز دیر بیرون کرد.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام به او گفت: آیا در نزدیکى این بناء و خانۀ تو آبى یافت مى‌شود تا این جماعت، خود را به آشامیدن آن مدد کنند؟ راهب گفت: هیهات. میان من و آب بیشتر از دو فرسخ فاصله است و در این نزدیکى‌ها أبداً آب یافت نمى‌شود و اگر من در هر ماهى به مقدارى که با قناعت استفاده از آب کنم آب با خود نمى‌آوردم از شدّت عطش تلف شده بودم.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: آیا شنیدید آنچه را که راهب گفت؟ گفتند: آرى، آیا تو ما را امر مى‌کنى که حرکت کنیم تا بدان جائى که او اشاره کرد شاید تا جان از بدن ما بیرون نرفته است و قوّه‌اى داریم به آب برسیم؟ امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: حاجتى به این راه دور ندارید، و گردن قاطر خود را به طرف قبله برگردانید و به مکانى که در نزدیکى دیر بود اشاره نمود و گفت: در اینجا زمین را بشکافید. جماعتى از آنها به سمت آن موضع رفته و زمین را با بیل‌هائى شکافتند. یک قطعه سنگ عظیمى ظاهر شد.

  • گفتند: اى امیرالمؤمنین اینجا سنگى است که در آن بیل‌ها کار نمى‌کند. حضرت فرمود: این سنگ بر روى آب است و چون از جایش برداشته شود، شما آب را خواهید یافت. لشگریان آنچه در توان خود داشتند، در کندن و برانداختن سنگ کوشش کردند و همه جمع شدند و خواستند آن را حرکت دهند به هیچ وجه راهى براى آن نیافتند و کار براى آنها دشوار شد.

امام شناسی ج12

124
  • حضرت چون دیدند آنها مجتمع شده‌اند و غایت جدّ و جهد خود را مبذول داشته‌اند و کار برایشان دشوار و پیچیده شده است پاى خود را از روى زین برگردانید تا به زمین آمد و دو آستین خود را بالا زد و انگشتان خود را در زیر کنار قطعه سنگ نهاد و آن را حرکت داد و سپس با دست خود آن را از جاى خود کند و چندین ذراع آن را به دور پرتاب کرد. چون سنگ از مقرّش برداشته شد براى لشگریان سپیدى و تلألؤ آب نمودار شد. همه سرعت کردند و از آن آب خوردند. بهترین و شیرین‌ترین و خنک‌ترین و صاف‌ترین آبى بود که در طول سفرشان آشامیده بودند.

  • حضرت فرمود: اینک علاوه بر آنکه همه سیراب شوید آنچه در راه، آب لازم دارید با خود حمل کنید. همگى سیراب شدند و به دستور حضرت با خود از آن آب برداشتند. و سپس حضرت به سوى سنگ آمد و آن را با دست خود برداشت و آورد در جاى اوّلیۀ خود و به همان طرز پیشین آن را بر روى آب نهاد و امر فرمود بر روى آن خاک ریختند و اثر آن را با خاک پوشانیدند. و راهب هم در تمام طول مدت این جریان از بالاى دیرش نگاه مى‌کرد.

  • اسلام آوردن راهب با مشاهدۀ معجزات آن حضرت‌

  • راهب چون تمام این قضیّه را با دقت و تأمل نگریست و استیفاء و کنجکاوى خود را به نهایت رسانید، ندا کرد: أَیهَا النَّاسُ أنْزِلُونی أنْزِلُونِی‌‌،«اى مردم مرا پائین بیاورید! مرا پایین بیاورید». لشگریان در صدد جستن وسیله‌اى شدند تا بدان وسیله راهب را از فراز دیر به زیر آوردند. راهب در مقابل امیرالمؤمنین علیه السّلام ایستاد و گفت: اى مرد: أنْتَ نَبِی مُرْسَلٌ «تو پیغمبر مرسلى»؟ حضرت فرمود: نه. گفت: فَمَلَکٌ مُقَرَّبٌ«اگر پیامبر مرسل نیستى، پس فرشته مقرّبى»؟ حضرت فرمود: نه. راهب گفت: فَمَنْ أنْتَ؟ «پس تو کیستى»؟

  • حضرت فرمود: أنَا وَصِی رَسُولِ اللَهِ مُحَمَّدٍ بْنِ عَبدِاللَهِ خَاتَمِ النَّبِیینَ «من وصىّ رسول خدا: محمّد بن عبد اللَه که خاتم پیغمبران است مى‌باشم». راهب گفت: دستت را پیش بیاور تا من براى خداوند تبارک و تعالى به دست تو اسلام را بگزینم‌

امام شناسی ج12

125
  • و مسلمان شوم. امیرالمؤمنین علیه السّلام دست خود را پیش آورد و به او گفت: شهادتین خود را بگو.

  • راهب گفت: أشْهَدُ أَنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ‌، وَ أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ‌، وَ أشْهَدُ أَنَّکَ وَصِی رَسُولِ اللَهِ وَ أَحَقُّ النَّاسِ بِالأمْرِ مِنْ بَعْدِهِ‌. «گواهى مى‌دهم که هیچ معبودى جز اللَه نیست، اوست یگانه که شریکى براى او نیست. و گواهى مى‌دهم که محمّد بنده او و فرستاده اوست. و گواهى مى‌دهم که: تو وصىّ رسول خدا و سزاوارترین مردم به امر امامت پس از او هستى».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام او را به شرائط اسلام متعهّد نمودند و سپس گفتند: مَا الَّذِی دَعَاکَ إلَی الإسلامِ بَعْدَ طُولِ مُقَامِکَ فی هَذَا الدَّیرِ عَلَی الْخِلاَفِ «بعد از آنکه در مدت طولانى و درازى، در این دیر اقامت گزیده‌اى و اسلام هم نیاورده بودى، علّت و انگیزۀ تو براى پذیرائى اسلام چه بود»؟

  • راهب گفت: این دَیْر بنا شده است براى یافتن و پیدا کردن آن کسى که این قطعه سنگ و صخره را برمى‌کند و آب را از زیر آن بیرون مى‌کشد. و قبل از من عالمى در این دیر براى همین منظور سکونت داشت و موفّق به تشرّف نشد. و خداوند عزّ و جلّ این فیض عظیم را به من روزى فرمود. ما در کتابى از کتاب‌هاى خود یافته‌ایم و از علماى خود اخذ نموده‌ایم که در این ناحیه چشمه‌اى است که بر روى آن قطعه صخره‌اى است که مکان و موضعش را نمى‌داند مگر پیغمبرى و یا وصىّ پیغمبرى. و حتماً و ناچار باید ولىّ خدائى بوده باشد که دعوت به حقّ کند و خداوند معرفت به این سنگ و قدرتِ قلع و کندن آن را به او عنایت نماید. و من چون دیدم که تو از عهدۀ این مهم برآمدى، آنچه را که انتظار آن را مى‌کشیدم براى من محقّق شد و به آرزوى دیرین خود از قلع صخره و پیدا شدن چشمه رسیدم و من امروز به دست تو مسلمانم و به حقّ تو مؤمنم، و من مولاى تو هستم (و ولایت تو را بر خود و شئون خود مى‌پذیرم).

  • چون امیرالمؤمنین علیه السّلام آنچه را که راهب گفت، شنید، به قدرى گریست که‌

امام شناسی ج12

126
  • از اشگهایش محاسنش تر شد و گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ أکُنْ عِنْدَهُ مَنْسِیا‌. الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی کُنْتُ فِی کُتُبِهِ مَذْکُورًا «حمد اختصاص به خداوند دارد، آن که من در نزد او فراموش شده نبوده‌ام. حمد اختصاص به خدا دارد، آن که من در کتاب‌هاى او یاد آورده شده بودم».

  • آنگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام مردم را فرا خواند و به آنها گفت: بشنوید آنچه را که این برادر مسلمانتان مى‌گوید. همگى سخنان وى را شنیدند و حمد و سپاسشان براى خدا زیاد شد و شکرشان بر این نعمتى که خداوند آنها را بدان نعمت بخشیده است از معرفتشان به حقّ امیرالمؤمنین علیه السّلام افزون گشت. و پس از آن به حرکت آمدند و راهب هم در برابر حضرت در جملۀ اصحاب او بود تا به اهل شام رسیدند و راهب از جمله کسانى بود که در رکاب حضرت به درجۀ رفیعۀ شهادت نائل شد.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام خود متولّى نماز و دفن وى شدند و بسیار براى او استغفار و طلب رحمت مى‌نمودند و از این به بعد هرگاه ذکر او مى‌شد مى‌فرمود: ذَاکَ مَوْلاَی «اوست کسى که من ولایت او را دارم و بنابراین بین من و بین او هیچ حجاب و فاصله‌اى نیست مگر از ماهویّت و انّیّت ذات من و ذات او1».

  • شیخ مفید این خبر را تا اینجا به عین عباراتى که ما ترجمۀ آن را آوردیم، ذکر کرده است و پس از آن مى‌گوید: در این خبر چند نوع از معجزه است: یکى علم غیب، و دوّم قدرت و قوّه‌اى که حضرت با آن عادت را پاره کرد و شکافت یعنى‌

    1. «ارشاد» ص ١٨٤ تا ص ١٨٦. و مختصر این داستان را ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» از طبع افست بیروت دار المعرفة در ج ١، ص ٢٨٨ و ص ٢٨٩ از كتاب «صفّین» نصر بن مزاحم از عبد العزیز بن سباع، از حبیب بن ابى ثابت، از سعید تیمى معروف به عقیصاء روایت كرده است، و مجلسى در «بحار الانوار» از شرح ابن ابى الحدید عین این خبر را ذكر كرده است، (بحار، طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٤) و نباطى بیاضى عاملى در «الصراط المستقیم الى مستحقّى التقدیم» ج ٢، ص ٣٧ این قضیه را ذكر كرده است و گوید: این داستان به قدرى در شهرت در شهرها و زمانها معروف است كه ما را از ذكر سند آن مستغنى مى‌دارد، زیرا همۀ بندگان آن را تلقّى به قبول كرده‌اند.

امام شناسی ج12

127
  • خرق عادت شد، و علاوه تمییز حضرت در خصوص این قدرت از میان جمیع خلایق. و علاوه ثبوت بشارت دربارۀ او در کتاب‌هاى اوّلین پیامبران خدائى. و اینست مصداق گفتار خداوند تعالى: ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ‌1 «اینست مثال آنها در تورات، و مثال آنها در انجیل».

  • قصیدۀ حمیرى در رابطه با داستان گذشته‌

  • و در مثل این قضیّه، سیّد اسماعیل بن محمّد حمیرى رحمه اللَه در قصیده بائیّه مذهّبۀ خود گوید:

  • وَ لَقَدْ سَرَی فِیمَا یسِیرُ بِلَیلَةٍ       ***       بَعْدَ الْعِشَاءِ بِکَرْبَلاَ فِی مَوْکِبِ ١

  • حَتَّی أتَی مُتَبَتِّلاً فِی قَائِمٍ       ***       ألْقَی قَوَاعِدَهُ بِقَاعٍ مُجْدِبِ ٢

  • یأتِیهِ لَیسَ بِحَیثُ یلْقَی عَامِرًا       ***       غَیرَالْوُحُوشِ وَ غَیرَ أصْلَعَ أشیبِ ٣

  • فَدَنَی فَصَاحَ بِهِ فَأشْرَفَ مَاثِلاً       ***       کَالنَّسْرِ فَوْقَ شَظِیةٍ مِنْ مَرْقَبِ ٤

  • هَلْ قُرْبَ قَائِمِکَ الَّذِی بِوَّأتَهُ       ***       مَاءٌ یصَابُ فَقَالَ‌: مَا مِنْ مَشْرَبِ ٥

  • إلاَّ بِغَایةِ فَرْسَخَینِ وَ مَنْ لَنَا       ***       بِالْماءِ بَینَ نُقی وَقِی سَبْسَبِ ٦

  • فَثَنَی الأعِنَّةَ نَحْوَ وَعْثٍ فَاجْتَلَی       ***       مَلْسَاءَ تَبْرُقُ کَاللُّجَینِ الْمَذْهَبِ ٧

  • قَالَ اقْلِبُوهَا إنَّکُمْ إنْ تَقْلِبُوا       ***       تُرْوَوْا وَ لاَ تُرْوَوْنَ إنْ لَمْ تُقْلَبِ ٨

  • فَاعْصَوْ صَبُوا فِی قَلْعِهَا فَتَمَنَّعَتْ       ***       مِنْهُمْ تَمَنُّعَ صَعْبَةٍ لَمْ تُرْکَبِ ٩

  • حَتَّی إذَا أعْیتْهُمُ أهْوَی لَهَا       ***       کَفًّا مَتَی تَرِدِ الْمَغَالِبَ تُغْلَبِ ١٠

  • فَکَأنَّهَا کُرَةٌ بِکَفِّ حِزَوَّرٍ       ***       عَبَلَ الذِّرَاعِ دَحَی بِهَا فِی مَلْعَبِ ١١

  • فَسَقَاهُمُ مِنْ تَحْتِهَا مُتَسَلْسِلاً       ***       عَذْبًا یزِیدُ عَلَی الألَذِّ الأعْذَبِ ١٢

  • حَتَّی إذَا شَرِبُوا جَمِیعًا رَدَّهَا       ***       وَ مَضَی فَخَلَتْ مَکَانَهَا لَمْ یقْرَبِ2 ١٣

    1. وسط آیۀ ٢٩، از سورۀ ٤٨: فتح.
    2. «ارشاد مفید» طبع سنگی ص ١٨٦ و ص ١٨٧ و مجموع ابیات قصیدۀ حمیری در اینجا بنابر ضبط دیوان حمیری از ص ٨٣ تا ص ١١٤ یکصد و سیزده بیت است و اوّلش اینست‌:
      هلاّ وقفت علی المکان المعشب ** بین الطویلع فاللّوی من کبکب‌.
      و علاّمۀ امینی در «الغدیر» ج ٢، ص ٢١٤ گوید: این قصیده یکصد و دوازده بیت است و به جهت اهمیّت این قصیده‌، آن را مذهّبة گویند. ^

امام شناسی ج12

128
  • 1

  • چون امیرالمؤمنین علیه السّلام از کوفه براى صفّین راه بیابان را انتخاب کردند، نه راه آب را که در کنار شط فرات است فلهذا این عطش براى لشگریان در بیابان پیدا شد، و از طرفى چون راه کوفه به شام باید از زمین کربلا عبور کند فلهذا این قضیّۀ راهب و صخره و چشمه آب در اینجا اتفاق افتاد، و سیّد حمیرى هم بر این اساس مى‌گوید:

  • ١ ـ «و حقّاً و تحقیقاً امیرالمؤمنین در بین مسیرش در شبانگاهى بعد از زمان عشاء، با موکب خود از سواره نظام و پیاده نظام از کربلا گذشت.

  • ٢ ـ تا آمد به نزد راهب تارک دنیا در دیرش، که پایه‌هاى آن را در زمین خشک و بدون گیاه بنا کرده بود.

  • ٣ ـ به سوى راهب مى‌آمد، به طورى که به هیچ کس که به عمران و آبادانى مشغول باشد برخورد نکرد غیر از وحوش بیابان و غیر از پیرمرد راهب که موى سرش ریخته و سپیدى مو از صورتش بالا آمده بود.

  • ٤ ـ امیرالمؤمنین علیه السّلام در نزدیکى راهب آمد و او را صدا زد. و راهب سپید مو هم از بالاى دیر همچون باز شکارى که از مکان مرتفع در کمین باشد و بر روى قطعه سنگ عظیمى که از کوه جدا شده نشسته باشد در حال ایستادگى و قیام بدون اینکه خود را خم کند بر آن حضرت مُشرِف شد، و صداى حضرت این بود که:

  • ٥ ـ آیا در نزدیکى این دیر و خانه‌اى که در آن سکونت گزیده‌اى آبى پیدا مى‌شود که بدان دسترسى باشد؟ راهب گفت: اصلا در اینجا محلّ شرب و

    1. ^ سیّد مرتضی علم الهدی شرحی بر آن نوشته و در سنۀ ١٣١٣ در مصر طبع شده است و همچنین آن را حافظ نسّابه اشرف بن الأغر معروف به تاج العلی حسینی متوفّی در ٦١٠شرح نموده است‌، انتهی‌. و نیز علاّمه سیّد محسن امین عاملی در کتاب «أعیان الشّیعة» طبع اوّل سنۀ ١٣٥٨، ج ٢ ص ٢٢٢ تا ص ٢٣٦ تمام این قصیده را آورده و شرح خود را در تعلیقۀ آن ذکر کرده است و آخرین بیت آن این است‌: یَمحو و یثبت ما یشاء و عنده ـ علم الکتاب و علم ما لم یکتب‌. و ابیاتی که ما در اینجا آوردیم در ص ٩٠تا ص ٩٢ از دیوان اوست‌.

امام شناسی ج12

129
  • آبشخوارى نیست.

  • ٦ ـ مگر دو فرسنگ دورتر، و کیست که در اینجا براى ما آب بیاورد در حالى که زمین را قطعات رمل دراز، و طولانى و کج و معوج (در اثر وزش باد در بیابان‌ها) فرا گرفته است و اینجا زمین قفر و خشک است؟

  • ٧ ـ امیرالمؤمنین علیه السّلام در این حال عنان اسبان را برگردانید به سوى زمین نرم مملوّ از رملى که پاهاى شتران در آن فرو مى‌رود و پنهان مى‌شود و در آنجا یک صخره و سنگ نرم مانند نقرۀ روان ظاهر شد و درخشید.

  • ٨ ـ فرمود: این سنگ را برگردانید، اگر توانستید برگردانید آب مى‌آشامید و سیراب مى‌گردید و اگر آن را برنگردانید شما سیراب نمى‌شوید.

  • ٩ ـ همگى با هم مجتمع شده و دست به دست هم داده و در قلع و کندن آن صخره همکارى کردند، و لیکن آن سنگ به مانند قاطر شموس1 و سرکش که تا به حال کسى سوار او نشده است و از سوارى منع و فرار مى‌کند از تسلیم شدن و نرم شدن در برابر آن لشگریان و پهلوانان دلاور و زورمند، خوددارى کرد و ممانعت نمود.

  • ١٠ـ این داستان به طول انجامید، تا جائى که آن صخره همه را عاجز کرد، در این حال امیرالمؤمنین علیه السّلام خم شد و پائین آمد و دست با قدرت خود را که پهلوانان و زورمندان براى مغالبه و مظاهره و مقاهره مى‌خواستند بر آن غالب آیند و نمى‌شدند و مغلوب مى‌شدند، به سوى آن سنگ برد و آن سنگ را برداشت و پرتاب نمود.

  • ١١ ـ تو گوئى که یک توپ بازى است در دست جوان قوى پنجه‌اى که بازوهاى او پیچیده و بهم برآمده و ذراع او درشت و محکم شده است و آن توپ را در بازیگاه پرتاب مى‌کند.

  • ١٢ ـ پس همه را از زیر آن سنگ آب داد، آب پیاپى و روان و گوارا و شیرینى که در حلق به آسانى فرو مى‌رفت و از لذیذترین و گواراترین چیزها برتر و لذیذتر بود.

    1. در لغت عرب است: شَمَسُ شُمُوسًا و شِماسًا: امتنع و أبى، و شَمَسَ الفَرسُ: كان لا يُمَكِّنُ أحداً مِن ظَهره و لا مِن الإسراج و الإلْجام و لا يكاد يستقرّ، فهو شَموسٌ ج شُمْس و شُمُس. بنابراين آنچه در لغت فارسى بدين حيوان چموش گويند، اصلش و صحيحش شموس مى‌باشد.

امام شناسی ج12

130
  • ١٣ ـ تا وقتى که همگى آب آشامیدند آن سنگ را به جاى خود گذارد و از آنجا گذشت، و آن محلّ و موضع به طورى پنهان شد که گویا کسى به آن دست نیافته است».

  • اشعار حمیرى و ابن میمون در علوّ شأن آن حضرت‌

  • بعد از این ابیات سیّد حمیرى گوید:

  • أعْنِی ابْنَ فَاطِمَةَ الْوَصِی وَ مَنْ یقُلْ       ***       فِی فَضْلِهِ وَ فَعَالِهِ لَمْ یکْذِبِ ١٤

  • لَیسَتْ بِبَالِغَةٍ عَشِیرَ عَشِیرِ مَا       ***       قَدْ کَانَ اُعْطیهُ مَقَالَةُ مُطْنِبِ ١٥

  • صِهْرُ الرَّسُولِ وَ جَارُهُ فِی مَسْجِدٍ       ***       طُهْرٍ بِطِیبةَ لِلرَّسُولِ مُطَیبِ1 ١٦

  • ١٤ ـ مقصود من پسر فاطمۀ بنت اسد است و او وصىّ رسول خداست، و هر کس در فضیلت و کرم و فعل خوب او چیزى بگوید، کذب و دروغ نمى‌باشد.

  • ١٥ و ١٦ ـ آنچه را که گفتار شخص دراز گفتار در اینجا بگوید و سخن به درازا کشاند به اندازه عُشْرِ عُشْرِ از آنچه را که صهر و داماد رسول خدا و همسایۀ او در مسجد مدینة الرسول که پاک و طاهر است، داده شده است نخواهد رسید».

  • شیخ مفید در «ارشاد» پس از ابیاتى که از حمیرى آورده است در پایان گوید: ابن میمون ابیات زیر را اضافه کرده است:

  • وَ آیاتُ رَاهِبِهَا سَرِیرَةٌ مُعْجِزٍ       ***       فِیهَا وَ آمَنَ بِالْوَصِی الْمُنْجِبِ ١

  • وَ مَضَی شَهِیدًا صَادِقًا فِی نَصْرِهِ       ***       أکْرِمْ بِهِ مِنْ رَاهِبٍ مُتَرَهِّب ٢

  • أعَنِی ابْنَ فَاطِمَةَ الْوَصِی وَ مَنْ یقُلْ       ***       فِی فَضْلِهِ وَ فَعَالِهِ لَمْ یکْذِب ٣

  • رَجُلاً کِلاَ طَرَفَیهِ مِنْ سَامٍ وَ مَا       ***       حَامٌ لَهُ بَأبٍ وَ لاَ بِأبِ أبِ ٤

  • مَنْ لاَ یفِرُّ وَ لاَ یرَی فِی مَعْرَکٍ       ***       إلاَّ وَ صَارِمُهُ الْخَضِیبُ الْمَضْرَبِ2 ٥

  • ١ ـ و نشانه‌ها و علامات و آیاتى که در این قضیّه براى راهب به وقوع رسید معجزه و أسرار مخفیّه و مکتومى بود در این قضیّه، و لهذا آن راهب به این وصىّ اصیل و نجیب کریم الحسب ایمان آورد.

    1. «دیوان حمیرى» ص ٩٢ و ص ٩٣.
    2. «إرشاد»، ص ١٨٧.

امام شناسی ج12

131
  • ٢ ـ و راهب در رکاب او شهید شد و در نصرتش صادق بود. چقدر بزرگوار و گرامى است این راهب متعبّد.

  • ٣ ـ منظور من پسر فاطمه است، و هر کس در فضل و شرف و خوبیهاى وى چیزى بگوید، کذب و دروغ نگفته است.

  • ٤ ـ علىّ وصىّ مردى است که از پدر و مادر به سام پسر نوح مى‌رسد، و پسر دیگر نوح به نام حام نه پدر او بود و نه پدر پدرش.

  • ٥ ـ على کسى است که فرار نمى‌کند، و در معرکۀ کارزار دیده نشده است مگر آنکه از لبۀ شمشیر او خون مى‌چکید».

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت به نمردن خالد بن عرفطه‌

  • و همچنین شیخ مفید مى‌گوید: و از قبیل اخبار به غیب امیرالمؤمنین علیه السّلام است آنچه را که حسن بن محبوب از ثابت ثمالى، از أبو اسحاق سبیعى از سُوید بن غَفَلة روایت کرده است که مردى به حضور امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و گفت: اى امیر مؤمنان، من از وادى القُرى عبور مى‌کردم دیدم که خالد بن عُرفُطه در آنجا مرده است‌1. تو براى او طلب رحمت و استغفار کن. حضرت فرمود: تحقیقاً او نمرده‌

    1. ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب «الاصابة» ج ١، ص ٤٠٩ ترجمۀ خالد بن عرفطه را ذكر كرده است و گفته است: عرفطه با ضمّه عین مهمله و فاء و در میان آنها راء ساكنه مهمله است. و عمرو بن شبّة در «اخبار مكّه» گوید: «خالد بن عرفطه در زمان صغر سن به مكه آمد و حلیف بنى زهره شد... سعد بن ابى وقّاص در روز قادسیه او را متولّى امر قتال نمود. و خالد در فتوح عراق با سعد بن ابى وقّاص بود و عمر در نامه‌اى به سعد نوشت و به او امر كرد كه خالد را امیر لشكر كند و سعد او را به جاى خود در كوفه خلیفه نمود. و چون مردم با معاویه بیعت كردند و معاویه به كوفه آمد، عبد اللَه بن ابى الحوساء بر معاویه خروج كرد در نخیله و معاویه همین خالد بن عرفطه را براى جنگ با او اعزام داشت و خالد با وى جنگ كرد تا او را كشت. خالد تا سنۀ ٦٠و یا ٦١ زنده بود و ابن معلّم معروف به شیخ مفید رافضى در «مناقب على» از طریق ثابت ثمالى از ابو اسحق از سوید بن غفله روایت كرده است كه مردى به نزد على آمد و گفت: من از ^

امام شناسی ج12

132
  • است و نمى‌میرد تا آنکه رئیس لشکر ضلالت گردد و آن لشکر را بیاورد، و صاحب لواء و پرچمدار آن لشکر حبیب بن جمار1 است.

  • مردى از پاى منبر برخاست، و گفت: اى امیرالمؤمنین من از شیعیان تو هستم و من از محبّان و دوستان تو هستم. حضرت فرمود: وَ مَنْ أنْتَ‌؟ «تو کیستى»؟ گفت: أَنا حَبِیبُ بن جِمار «حبیب بن جمار من هستم». حضرت فرمود: إیاکَ أنْ تَحْمِلَهَا‌، وَ لَتَحْمِلَنَّهَا فَتَدْخُلَ بِهَا مِنْ هَذَا الْبَابِ ـ وَ أوْ مَأ بِیدِهِ إلَی بَابِ الْفِیلِ «مبادا تو پرچم ضلالت را حمل کنى، و البته تو خواهى حمل کرد. و آن پرچم را از این در داخل مى‌کنى ـ و حضرت در مسجد کوفه با دست راست اشاره نمودند به بابُ الفیل (باب فیل یکى از درهاى مسجد کوفه است».

  • چون امیرالمؤمنین علیه السّلام به شهادت رسیدند و امام حسن علیه السّلام هم بعد از او شهید شدند و حضرت امام حسین علیه السّلام ظهور نموده و آن قضایا واقع شد، ابن زیاد، عمر بن سعد را براى جنگ با حسین علیه السّلام فرستاد و خالد بن عرفطه در مقدمۀ لشکر ابن سعد بود، و حبیب بن جمار صاحب رایت و پرچمدار لشکر بود. حبیب بن جمار لواى جنگ را آورد تا از باب الفیل داخل مسجد کرد.

    1. ^ وادى القرى آمده‌ام و دیدم كه خالد بن عرفطه در آنجا مرده است، تو براى او استغفار كن. على گفت: نمرده است». در اینجا ابن حجر تمام قضیۀ خالد بن عرفطه و حبیب بن جمار را كه ما از «ارشاد» شیخ مفید نقل كردیم، با همان عبارت نقل مى‌كند.
      ما در هیچیك از معاجم رجال شخصى را به نام حبیب بن جمار كه پدرش جمار با جیم معجمه باشد نیافتیم. در «اصابه» كه شرح حال و ترجمۀ خالد بن عرفطه را ذكر كرده است او را حبیب بن حمار با حاء مهمله از شیخ مفید نقل كرده است ولى در همین كتاب «الاصابة» ج ١، ص ٣٠٥ آن را با حبیب بن حمّاد أسدى با حاء و دال مشدّد ضبط كرده است و گفته است: از اصحاب پیغمبر صلّى اللَه علیه و آله بوده و در سفرهاى حضرت با رسول خدا حضور داشته است و روایتى را هم از رسول خدا نقل مى‌كند. و از آنجا كه صاحب «اصابه» مى‌گوید: و از براى او داستانى است كه در ترجمه حال خالد بن عرفطه مى‌آید، معلوم مى‌شود كه آن پرچمدار خالد همین حبیب بن حمّاد بوده است.

امام شناسی ج12

133
  • و این خبر نیز خبر مستفیضى است که اهل علم و روات احادیث و آثار، آن را ذکر کرده‌اند و منکر نشمرده‌اند. و این خبر در اهل کوفه انتشار دارد، همه آن را مى‌دانند و در جماعت آنها مشهود است به طورى که دو نفر از اهل آنجا این خبر را رد نکرده و منکر نمى‌شمارند. و این هم از معجزاتى است که ما ذکر کرده‌ایم‌1.

  • این روایت را به همین مضمون ابن شهرآشوب در «مناقب» از أبو الفرج اصفهانى در «أخبار الحسن»2 و مجلسى در «بحار الانوار» از أعمش و ابن محبوب، از ثمالى و سبیعى، همگى از سوید بن غفله، و همچنین از ابو الفرج اصفهانى در «أخبار الحسن» روایت کرده‌اند3.

  • اخبار آن حضرت از حبیب بن جمار در جنگ با حسین علیه السلام

  • و مجلسى در «بحار الانوار» از «اختصاص» شیخ مفید، و «بصائر الدرجات» صفّار، به مضمون دیگرى نیز روایت نموده است: او از این دو عالم جلیل، از عبد اللَه بن محمّد، از ابن محبوب، از أبو حمزه، از سُوَید بن غفله روایت کرده است که او گفت:

  • من در محضر امیرالمؤمنین علیه السّلام بودم که مردى آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین من به حضور تو از وادى القرى آمده‌ام و خالد بن عرفطه مُرد. امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: او نمرده است. آن مرد سخن خود را اعاده کرد. امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: او نمرده است و سوگند به آن که جان من به دست اوست او نمى‌میرد. آن مرد براى بار سوم مطلب خود را اعاده نمود. و حضرت همان پاسخ را دادند.

  • آن مرد گفت: سبحان اللَه! من به تو خبر دادم که او مُرد و تو مى‌گوئى نمرده است؟ امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: قسم به آن که جان من در دست اوست او نمى‌میرد تا لشکر ضلالت را قیادت و ریاست کند و رایت و پرچم آن لشکر را حبیب بن‌

    1. «ارشاد» مفید، ص ١٨٢.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٧.
    3. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٥. أقول: و سید ابن طاوس در «ملاحم و فتن» طبع نجف، مطبعۀ حیدریه، ص ٩٢ ذكر نموده است.

امام شناسی ج12

134
  • جمار حمل مى‌نماید. این گفتار حضرت را حبیب بن جمار شنید و به نزد او آمد و عرض کرد: من خدا را شاهد و گواه مى‌گیرم و با حضور و شهادت خدا با تو احتجاج و مناشده مى‌نمایم که من شیعۀ تو هستم و تو از من دربارۀ چیزى نام برده‌اى، سوگند به خدا این طور نیست و من در خودم نمى‌یابم که پرچم لشکر ضلال را حمل کنم. حضرت گفتند: إنْ کُنْتَ حَبیبَ بْن جمارٍ لَتَحْمِلَنَّهَا «اگر حبیب بن جمار تو هستى حتما آن را حمل مى‌کنى». حبیب بن جمار پشت کرد و رفت، و حضرت باز گفتند: اگر حبیب بن جمار تو هستى حتما آن را حمل مى‌کنى.

  • أبو حمزه ثمالى راوى روایت از سُوید بن غفله مى‌گوید: قسم به خدا که او نمرد تا عمر بن سعد براى جنگ با حسین بن على علیه السّلام برانگیخته شد و عمر بن سعد، خالد بن عرفطه را رئیس مقدمه سپاه خود کرد و صاحب رایت و پرچم آن سپاه حبیب بن جمار بود.

  • و مجلسى پس از بیان این خبر گوید: این خبر را ابن أبى الحدید، در «شرح نهج البلاغه»، از کتاب «غارات» ابن هلال ثقفى، از ابن محبوب، از ثمالى، از سوید بن غفله روایت کرده است‌1.

  • و از اینجا در مى‌یابیم آنچه را که در سیر و تواریخ و احادیث وارد است که قاتلین سیّد الشهداء علیه السّلام از شیعیان کوفى امیرالمؤمنین علیه السّلام بوده‌اند همچون حجّار بن أبحر و شبث بن رِبعى و محمّد بن أشعث و غیرهم که هر کدام سر کرده و فرمانده چهار هزار نفر بودند و با آن سپاه که مجموعاً سى هزار نفر بوده است براى جنگ با آن حضرت، به خاطر حطام دنیا و جوایز یزید و ابن زیاد و ریاست موقّتى شهرى و بلده‌اى و امثالها خود را بسیج نموده و خون آن بضعۀ مصطفى را در این بیابان، مظلومانه فقط در مقابل نداى حقّ و توحید و عدالت ریختند، و این زینت‌هاى‌

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٧٨ و ص ٥٧٩ و در «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٢، ص ٢٨٦ و ص ٢٨٧ این روایت را از ابن هلال ثقفى در كتاب «غارات» از حسن بن محبوب، از ثابت ثمالى، از سوید بن غفله ذكر كرده است.

امام شناسی ج12

135
  • فریبنده دنیا، چنان چشم و گوش و دل ایشان را کور و کر نمود که تمام خطبه‌ها و اخبار به غیب‌ها و مجاهدات آن امام متّقین و سرور اوّلین و آخرین امیرالمؤمنین علیه السّلام را به خاک نسیان سپردند. آرى، حُبُّ الشَّیءِ یعْمِی و یصِمُّ‌: کسى که محبّت به چیزى دارد، چشم او از دیدن غیر آن و گوش او از شنیدن غیر آن کور و کر مى‌شود و دیگر جز مطلوب و منظور خود چیزى را ادراک نمى‌کند و روى قلب و دیده بصیرت خود را به دست خود، پرده مى‌افکند و خود را در درون تیره و تاریک آن بیغوله شیطان و محبس جنّ و هواى نفس امّاره زندانى مى‌کند.

  • حبیب بن جمار شاید در آن وقتى که در نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد، راست مى‌گفت و از شیعیان او بود و در وجدان و احساس مرکزِ عاطفه و کانون ادراک و تعقّل خود نمى‌یافت روزى را که پرچم یزید و عمر بن سعد را بر دوش بکشد. ولى چنان پروردگار حکیم مردم را در بوتۀ آزمایش مى‌نهد، تا بواطن ظهور کند و ادراکات مختفیه و پنهان درون سویداى دل که بر خود انسان هم چه بسا پنهان است ظاهر گردد، بهشتى به بهشت و جهنّمى به سوى جهنّم روانه شود.

  • بَراء بن عازب یکى از اصحاب رسول خداست و از حامیان و طرفداران امیرالمؤمنین علیه السّلام و هنگام شهادت حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام هم زنده بود ولى کمک نکرد و او را یارى ننمود و تا آخر عمر حسرت مى‌خورد ولى حسرت چه سودى دارد؟ در موقع و محلّ خود مؤمن باید بصیر باشد و فرصت را از دست ندهد.

  • شیخ مفید و ابن شهرآشوب از اسمعیل بن صبیح، از یحیى بن مسافر عابدى، از اسمعیل بن زیاد روایت کرده‌اند که: على علیه السّلام روزى به براء بن عازب گفت: یا بَراءُ‌، یقْتَلُ ابْنِی الْحُسَینُ وَ أنْتَ حَی لاَ تَنْصُرُهُ «اى براء، پسرم حسین کشته مى‌شود و تو با آنکه زنده هستى او را نصرت نمى‌نمائى».

  • چون حسین علیه السّلام کشته شد، براء بن عازب مى‌گفت: سوگند به خدا امیرالمؤمنین علىّ بن أبی طالب راست گفت. حسین کشته شد و من او را یارى‌

امام شناسی ج12

136
  • ننمودم. و به دنبال این، اظهار ندامت و حسرت مى‌کرد1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از شهداى کربلا

  • و همچنین شیخ مفید در «ارشاد»، از عثمان بن قیس عامرى، از جابر بن حَرّ، از جُوَیْریة بن مُسهِر عبدى‌2 روایت نموده است که او گفت: در هنگامى که ما با امیرالمؤمنین علیه السّلام متوجّه صفّین شدیم و به طُفُوفِ کربلا رسیدیم، امیرالمؤمنین علیه السّلام در ناحیه‌اى از لشکرگاه ایستاد و سپس نظرى به سمت راست و چپ نمود و اشگهایش فرو ریخت، و پس از آن گفت: هَذَا وَاللَهِ مَنَاخُ رِکَابِهِمْ وَ مَوْضِعُ مَنِیتِهِمْ «به خدا سوگند، اینجاست محلّ به زمین آمدن شتران ایشان و موضع مرگ ایشان».

  • به آن حضرت گفتند: اى امیرالمؤمنین اینجا کجاست؟ حضرت فرمود: هَذَا کَرْبَلاَ‌، یقْتَلُ فِیهِ قَوْمٌ یدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیرِ حِسَابٍ «اینجا کربلاست، و در اینجا جماعتى کشته مى‌شوند که بدون حساب در بهشت داخل مى‌شوند».

  • این را بگفت و به حرکت افتاد، و مردم معنى و تفسیر کلامش را نفهمیدند تا داستان حسین بن على و اصحابش در کربلا پیش آمد. در آن وقت آنان که کلامش را شنیده بودند مصداق آنچه را که خبر داده بود، دانستند. و این هم علم غیب ظاهر و خبر به واقعه قبل از وقوعش مى‌باشد، و این معجزه ظاهر و علم باهرى است بر حسب آنچه ذکر کردیم‌3.

  • جُویریة بن مُسهر عَبْدى، از اصحاب عظیم الشأن و جلیل القدر امیرالمؤمنین‌

    1. «ارشاد» ص ١٨٣، و «مناقب» ج ١، ص ٤٢٧ و در «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٥ از «مناقب» روایت كرده است.
    2. در «تنقیح المقال» در ترجمه جویریه او را پسر مُسْهر بر وزن مُحْسِن ضبط كرده است.
    3. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٨٣، و در «مناقب» ابن شهرآشوب، طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٨ مختصر این روایت را آورده است و نیز در «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٦ و أیضا در ص ٥٧٨ روایت كرده است.

امام شناسی ج12

137
  • علیه السّلام است و حضرت به او علم منایا و بلایا آموخته بودند. خودش دلى روشن و ضمیرى تابناک داشت که وقایع و حوادث آینده در آن منعکس مى‌شد. امیرالمؤمنین علیه السّلام او را بسیار دوست داشتند به طورى که از أخصّ خواصّ حضرت بود و حجاب و بینونیّت میان او و حضرت برداشته شده بود. و قبل از واقعه کربلا در راه محبّت و ولایت سرور آزادگان امیرالمؤمنین علیه السّلام دست و پایش را بریدند و سپس زنده به دار آویختند.

  • اخبار آن حضرت از کشته شدن جویریه‌

  • چنانکه مفید در «ارشاد» در باب معجزات و اخبار به غیب حضرت گوید:

  • و از همین قبیل است آنچه را که علماء روایت کرده‌اند که: جویریة بن مسهر در جلوى قصر دارالاماره کوفه ایستاد و گفت: امیرالمؤمنین کجاست؟ گفتند: خواب است. از پشت دیوار بلند قصر فریاد کشید: أیها النَّائِمُ اسْتَیقِظْ‌، فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ‌، لَتُضْرَبَنَّ ضَرْبَةً عَلَی رَأسِکَ تُخْضَبُ مِنْهَا لِحْیتُکَ‌، کَمَا أخْبَرْتَنَا بِذَلِکَ مِنْ قَبْلُ «آى اى مرد خوابیده، بیدار شو، سوگند به آن که جان من در دست اوست آن‌چنان ضربه‌اى بر سرت مى‌خورد که از اثر آن، محاسنت به خون خضاب مى‌شود، همان طور که خودت قبلا به ما خبر داده‌اى».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام صدا و فریاد جویریه را از داخل قصر شنید. او هم از داخل قصر ندا کرد: أقْبِلْ یا جُوَیرِیةُ حَتَّی اُحَدِّثَکَ بِحَدِیثِکَ «اى جویریه داخل شو و بیا نزد من، تا همان طور که تو داستان خضاب محاسن مرا از خون سرم گفتى، من هم براى تو داستان تو را شرح دهم و بگویم». جویریه داخل آمد.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: وَ أنْتَ وَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لَتُعْتَلَنَّ إلَی الْعَتُلِّ الزَّنِیمِ وَ لَیقْطَعَنَّ یدَکَ وَ رِجْلَکَ ثُمَّ لَتُصَلَبَنَّ تَحْتَ جِذْعِ کَافِرٍ‌1 «و سوگند به آن که جان من به‌

    1. خصوص این فقره از حدیث را مجلسى در «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٢ از «خرائج و جرائح» راوندى روایت نموده است. و نیز در «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٩٣ و از طبع حروفى ج ٤١، ص ٣٤٢ و ص ٣٤٣ از «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید شرح داستان جویریه را بدین گونه آورده است: روایت كرده است ابراهیم بن میمون ازدى از حبّۀ عُرَنى كه او گفت: جویریة بن

امام شناسی ج12

138
  • 1

  • دست اوست تو را هم مقهوراً مى‌برند به نزد مرد سرکش و متجاوز و سخت‌دل حرامزاده و زنازاده، و او دست و پاى تو را مى‌برد و قطع مى‌کند، و پس از آن در زیر تنۀ درخت خرماى مرد کافرى به دار آویخته مى‌شوى».

    1. مسهر عبدى مرد صالحى بود و صدیق أمیرالمؤمنین علیه السّلام بود و آن حضرت وى را دوست داشت. روزى أمیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌رفت، نظرش در راه به جویریه افتاد و گفت: یا جویریة‌، ألحِق بی فإنّی اذا رأیتک هَوَیتُک «اى جویریه، بیا به نزد من و خودت را به من برسان، زیرا كه من هر وقت تو را مى‌بینم هواى مجالست با تو در من پیدا مى‌شود». و اسماعیل بن ابان، از صباح، از مسلم، از حبّه عرنى روایت كرده است كه او گفت: ما روزى با على علیه السّلام راه مى‌رفتیم حضرت برگشت و دید جویریه از مسافت دورى به همراه او مى‌آید، حضرت او را ندا كرد: یا جویریة‌، ألِحق بی لا أباً لک ألا تعلم أنّی أهواک و اُحبّک‌؟ «اى جویریه، خودت را به من برسان، پدرت بمیرد مگر نمى‌دانى كه من تو را دوست دارم و هواى تو را در سر دارم»؟ جویریه دوید تا به حضرت رسید، حضرت به او گفت: اى جویریه، من مطالبى را براى تو بیان مى‌كنم آنها را در خاطرت حفظ كن. از این به بعد جویریه با حضرت سرّا با هم سخن مى‌گفتند و از ما جدا شدند. جویریه گفت: اى أمیرالمؤمنین من مردى هستم فراموشكار. حضرت فرمود: من گفتارم را براى تو تكرار مى‌كنم تا آن را حفظ كنى. حضرت با او سخنانى پنهان گفتند و آخرین سخنى كه با او گفت و ما شنیدیم این بود كه: یا جویریة‌، أحبب حبیبنا ما أحبّنا فاذا أبغضنا فأبغضه‌. و أبغِض بَغِیضنا ما أبغضنا فاذا احبّنا فأحببه «اى جویریه، دوست بدار دوست ما را تا وقتى كه ما را دوست دارد، و اگر بغض ما در او پیدا شد و دیگر ما را دشمن داشت تو هم او را دشمن بدار و دشمن بدار كسى كه بغض ما را در دل دارد تا زمانى كه بغض ما را دارد، و چون ما را دوست داشت و دشمنى او از بین رفت تو هم او را دوست بدار». از شدت نزدیكى و خصوصیّتى كه جویریه با حضرت داشت در این گفتار پنهانى، بعضى از كسانى كه درباره على علیه السّلام در امر ولایت او شك داشتند گفتند: على گویا دارد او را وصى خود قرار مى‌دهد همان طور كه خودش ادعا دارد من وصى رسول خدا هستم. و از شدت خصوصیتى كه جویریه با او داشت روزى على خوابیده بود و در نزد او جمعى از اصحابش بودند، جویریه ندا در داد: أیها النائم استیقظ «اى مرد خواب رفته بیدار شو» و سپس تمام مطالبى را كه ما در متن از رد و بدل خضاب لحیه از خون سر، و دست و پا قطع شدن و به دار آویختن آوردیم، به عین همان عبارات آورده است. (شرح نهج البلاغه، طبع دار الاحیاء، ج ٢، ص ٢٩٠و ص ٢٩١).

امام شناسی ج12

139
  • مدتى مدید از این جریان سپرى شد تا بعد از رحلت حضرت، در ایّام معاویه، زیاد بن أبیه که از طرف معاویه والى کوفه شد، دست و پاى جویریه را قطع کرد و سپس او را بر جذع ابن مکعبر به دار آویخت. و چون این جذع (تنه درخت خرما) طویل و بلند بود و محلّ آویختگى جویریه در قسمت پائین این جذع بود فلهذا حضرت تعبیر کردند که در پائین جذع به دار آویزان میگردى‌1.

  •  ** *

  • ابن شهرآشوب از أبو حفص عمر بن محمّد زیّات در ضمن خبرى روایت کرده است که: امیرالمؤمنین علیه السّلام به مسیّب بن نجیّه گفتند: یأتِیکُمْ رَاکِبُ الدَّغِیلَةِ یشُدُّ حَقْوَهَا بِوَضِینِها‌، لَمْ یقْضِ تَفَثًا مِنْ حَجٍّ وَ لاَ عُمْرَةٍ فَیقْتُلُوهُ‌. یرِیدُ الْحُسَینَ علیه السّلام2 «مردى فریب خورده به سوى شما مى‌آید و در راه با کمال عجله و سرعت مى‌آید، در حالى که او هنوز حجّش را و عمره‌اش را به انجام نرسانیده است، او را مى‌کشند. مراد حسین علیه السّلام است».

  • مجلسى در شرح این عبارت گفته است: دغیله یعنى دغل و مکر و فساد، یعنى سوار بر مرکب فریب خوردن از آن قوم مى‌شود و به جهت وعده‌هایى که از روى مکر و فریب به او داده‌اند مى‌آید. و محتمل است که تصحیف رعیلة باشد یعنى مقدارى از اسبان کم. و وضین کمربندى است که بافته شده است و با آن جهاز شتر را به شتر مى‌بندند مثل حِزام که با آن زین اسب را بر اسب مى‌بندند. و شَدَّ حَقْوَها کنایه از اهتمام در سیر و به عجله آمدن است. و عدم قضاء تَفَث اشاره است به آنکه حسین علیه السّلام نتوانست حجّش را تمام کند، بلکه مُحلّ شد و در روز ترویه از مکّه بیرون آمد3.

    1. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٨.
    2. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٧ و «بحار الانوار» از «مناقب» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٥.
    3. مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٥ و طبع حروفى، ج ٤١، ص ٣١٤ این روایت را از «مناقب» نقل كرده است.

امام شناسی ج12

140
  • اخبار آن حضرت از واقعۀ کربلا

  • و نیز ابن شهرآشوب از امیرالمؤمنین علیه السّلام آورده است که مردم کوفه را مخاطب قرار داد و گفت: کَیفَ أنْتُمْ إذَا نَزلَ بِکُمْ ذُرِّیةُ نَبِیکُمْ فَعَمَدْتَمْ إلَیهِ فَقَتَلْتُمُوهُ؟ قَالُوا‌: مَعَاذَ اللَهِ لَئِنْ أَتَانَا اللَهُ فِی ذَلِکَ لَنَبْلُوَنَّ عُذْرًا‌. فَقَالَ علیه السّلام:

  • هُمْ أوْرَدُوهُ فِی الْغُرُورِ وَ غَرَّرُوا       ***       أرَادُوا نَجَاةً لاَ نجاةٌ وَ لاعُذْرُ1

  • «شما در چه حالى هستید در آن زمانى که ذرّیۀ پیغمبر شما بر شما فرود آید و شما اراده نموده و به سوى او عالماً عامداً رفته و او را بکشید؟ گفتند: ما پناه مى‌بریم به خدا که در این صورت اگر در این جریان خداوند بر ما ظاهر شود ما عذر پذیرفته‌اى براى او داشته باشیم. آنگاه حضرت به این بیت لب گشود: «ایشان او را وارد در مهلکه نموده و خدعه کردند و او را هلاک نمودند. ایشان قصد خلاصى داشتند و لیکن نه خلاص شدند و نه عذرشان مقبول آمد».

  • و ایضا ابن شهرآشوب از «مُسْنَدِ» موصلى، از عبد اللَه بن یحیى، از پدرش، روایت کرده است که امیرالمؤمنین علیه السّلام چون در راه صفّین محاذى نینوا شد، ندا در داد: اصْبِرْ أبَا عَبْدِاللَهِ بِشَطِّ الْفُرَاتِ‌. فَقُلْتُ‌: وَ مَا ذِی‌؟ فَذَکَرَ مَصْرَعَ الْحُسَینِ علیه السّلام بِالطَّفِ2 «اى أبا عبد اللَه، در شطّ فرات شکیبائى و صبر پیشه کن. من عرض کردم: اى امیرالمؤمنین، داستان را بگو. امیرالمؤمنین علیه السّلام داستان قتل حسین علیه السّلام را در زمین طَفّ بیان کردند».

  • و در کتاب «الشافى فى الأنساب» آمده است که چون امیرالمؤمنین علیه السّلام این گفتار را در زمین نینوا گفت، یکى از اصحابش گفت: خواستم آن محل را نشانه بگذارم. چون در پى چیزى گشتم که نشانه نهم غیر از استخوان شترى چیزى را نیافتم، پس آن استخوان را در آن موضع پرتاب کردم تا نشانه باشد. و چون حسین علیه السّلام شهید شد من استخوان را در قتلگاه اصحابش پیدا کردم‌3.

    1. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٧ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٥ و طبع حروفى، ج ١، ص ٣١٤ از «مناقب».
    2. و ٣. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٧ و ص ٤٢٨ و بحار الانوار ج ٩ ص ٥٨٦.

امام شناسی ج12

141
  • در «بحار الانوار» طبع کمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢ از «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید از نصر بن مزاحم با سند متّصل خود از عروه بارقى آورده است که او مى‌گوید: به نزد سعد بن وهب آمدم و از او پرسیدم دربارۀ حدیثى که براى ما از على بن ابی طالب علیه السّلام بیان کرده بود. گفت: آرى، مرا مخنف بن سلیم به نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام فرستاد در وقتى که على عازم صفّین بود، من به سوى او آمدم و او در کربلا بود و او را در حالى یافتم که با دستش اشاره مى‌کرد و مى‌گفت: ههُنَا ههُنَا «اینجا، اینجا». مردى گفت: اینجا چیست اى امیرالمؤمنین؟ فرمود: ثَقَلُ آلِ مُحَمَّدٍ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم ینْزِلُ ههُنَا‌، فَوَیلٌ لَهُمْ مِنْکُمْ وَ وَیلٌ لَکُمْ مِنْهُمْ «متاع نفیس و گران قیمتى از آل محمد در اینجا فرود مى‌آید. پس اى واى بر آنها از شما، و واى بر شما از آنها». آن مرد گفت: معناى این کلام چیست اى امیرالمؤمنین؟ فرمود: معناى ویل لهم منکم آن است که شما آنها را مى‌کشید! و معناى ویل لکم منهم آن است که به واسطه کشتن شما ایشان را خداوند شما را در آتش داخل مى‌نماید.

  • نصر مى‌گوید: این عبارت بر وجهى دیگر نیز روایت شده است و آن این است که: فَوَیلٌ لَکُمْ مِنْهُمْ‌، وَ وَیلٌ لَکُمْ عَلَیهِمْ‌. آن مرد گفت: ما معناى ویل لکم منهم را فهمیدیم، امّا معناى ویل لکم علیهم چیست؟ حضرت فرمود: مى‌بینید شما که ایشان را مى‌کشند و قدرت بر یارى و نصرتشان ندارید!

  • و همچنین نصر بن مزاحم از سعید بن حکیم عبسى، از حکم حسن بن کثیر، از پدرش روایت کرده است که على علیه السّلام به کربلا آمد و در آنجا درنگ کرد. به آن حضرت گفتند: اینجا زمین کَربُ و بَلا است. حضرت فرمود: ذَاتُ کَربٍ و بَلا «داراى غصّه و اندوه و داراى بلا است». و پس از آن با دستش اشاره به سوى مکانى کرد و گفت: هَهُنَا مَوْضِعُ رِحَالِهِمْ وَ مُناخُ رِکابِهِمْ «اینجا محلّ بار انداختن‌ها و بارهاى آنهاست، و محل فرود آمدن شتران آنهاست» و سپس اشاره به مکان دیگرى کرد و گفت: هَهُنا مُراقُ دِمَائِهِمْ‌، ثُمَّ مَضَی إلَی سَابَاطَ1 «اینجا محل ریختن‌

    1. آنچه را كه ما در اینجا از «بحار الانوار» از ابن أبى الحدید، از نصر بن مزاحم در كتاب ^

امام شناسی ج12

142
  • خونهاى آنهاست. این بگفت و به سوى ساباط رهسپار شد».

  • و نیز ابن أبى الحدید در «شرح نهج البلاغه» از نصر بن مزاحم در کتاب «صفّین» با سند خود از هرثمة بن سلیم آورده است که او گفت: ما با لشکر و همراهى على در جنگ صفّین حاضر بودیم. چون به کربلا رسیدیم، با او نماز جماعت را بجاى آوردیم. چون سلام نماز را داد از خاک آنجا مقدارى را برداشت و بوئید و گفت: وَاهًا لَکِ یا تُرْبَةُ‌، لَیحْشَرَنَّ مِنْکِ قَوْمٌ یدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیرِ حِسَابٍ1 «به به، اى شگفتا بر تو خاکى که از تو قومى محشور مى‌شوند که بدون حساب داخل بهشت مى‌گردند».

  • چون هرثمه از جنگش به سوى زنش جرداء دختر سمیر بازگشت ـ و جرداء از شیعیان على علیه السّلام بود ـ داستان کربلا را در ضمن مطالبى که براى او مى‌گفت، شرح داده و گفت: آیا تو از صدیق خودت أبو الحسن تعجب نمى‌کنى؟ که چون ما

    1. ^ «صفّین» آوردیم در كتاب «صفّین» طبع دوّم قاهره با شرح عبد السلام محمّد هارون در ص ١٤١ و ص ١٤٢ موجود است. و در «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٣، ص ١٦٩ تا ص ١٧١ از نصر بن مزاحم آمده است.
      سید ابن طاوس در «ملاحم و فتن» طبع نجف، ص ٩٢ و ص ٩٣ از كتاب «فتن» سلیلى با سند متّصل خود از عطاء بن سائب از میمون، از شیبان روایت كرده است كه او گفت: ما با على بن أبی‌طالب علیه السّلام برمى‌گشتیم تا در كربلا فرود آمدیم و على علیه السّلام بر روى قاطر خود سوار بود، از قاطر پیاده شد و مشتى خاك از زیر سم قاطر برگرفت و آن را بوئید و پس از آن بوسید و سپس آن را بر روى دو چشم خود گذارد و گریست و گفت: وَ أی حبیب یقتل فی هذا المُوضع‌، کأنّی أنظر إلی ثَقَل من آل رسول اللَه قد أناخوا بهذا الوادی‌، فخرجتم إلیهم فقتلتموهم‌. ویل لکم منهم‌، و ویل لهم منکم‌، ما أعلم شهداء أفضل منهم إلاّ شهداء خلقهم مع محمّد صلّی اللَه علیه و آله و سلّم ببدر. ثمّ قال: ایتونی برجل حمار أوفکّ حمار. و بعد از آن تعریف و تمجید بلیغ، گفت: اینك یك پاى الاغى و یا فكّ الاغى را بیاورید. شیبان مى‌گوید: من پاى حمارى را براى او آوردم و او آن پا را در موضع سم قاطر خود بر روى زمین كوفت. چون حسین علیه السّلام را شهید كردند من آمدم و آن پاى حمار را از محلّ خون حسین بیرون كشیدم و اصحاب او همگى در اطراف او افتاده بودند.

امام شناسی ج12

143
  • وارد کربلا شدیم کاسه‌اى از تربت کربلا برداشت و بو کرد و گفت: وَاهًا لَکِ أیتُهَا التُّرْبَةُ لَیحْشَرَنَّ مِنْکِ قَوْمٌ یدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیرِ حِسَابٍ. و از این علم غیبى که نشان داد؟ زنش جرداء گفت: دَعْنَا مِنْکَ أیهَا الرَّجُلُ‌، فَإنَّ أمیرالمؤمنین لَمْ یقُلْ إلاَّ حقّاً «اى مرد دست از سر ما بردار، امیرالمؤمنین علیه السّلام غیر از حقّ چیزى را نمى‌گوید». هرثمه مى‌گوید: چون عبید اللَه بن زیاد لشگرى را به سوى حسین علیه السّلام فرستاد، من هم در زمرۀ آن بودم. وقتى که به حسین علیه السّلام و اصحاب او رسیدم، محلّ پائین آمدنمان را در آنجا که با على آمده بودیم، شناختم و آن زمینى که على از آنجا خاک را برداشت دانستم و گفتار او را در نظر داشتم. در این صورت این حرکت و سفر من بر من ناپسند آمد. بر اسبم سوار شدم و آمدم تا در حضور حسین علیه السّلام ایستادم و بر وى سلام کردم و آن مطالبى را که از پدرش در این منزل شنیده بودم براى او بازگو کردم.

  • حسین علیه السّلام گفت: أمَعَنَا أمْ عَلَینَا؟ «اینک تو براى کمک ما آمده‌اى و یا براى جنگ با ما»؟ گفتم: اى پسر رسول خدا نه براى کمک هستم و نه براى جنگ، زیرا من فرزندانم و عیالم را پشت سر گذاشته‌ام و از ابن زیاد بر آنها مى‌ترسم. حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود: فَتَوَلَّ هَرَبًا حَتَّی لاَ تَرَی مَقْتَلَنَا‌، فَوَالَّذِی نَفْسُ الْحُسَینِ بِیدِهِ لاَ یرَی الْیوْمَ مَقْتَلَنَا أحَدٌ ثُمَّ لاَ یعِینُنَا إلاَّ دَخَلَ النَّارَ «پس بنابر این پشت کن و بگریز تا اینکه جریان کشته شدن ما را نبینى، زیرا قسم به آن که جان حسین در دست اوست در امروز کیفیت کشته شدن ما را کسى نمى‌بیند که ما را یارى و نصرت نکند مگر آنکه داخل در آتش مى‌شود».

  • هرثمه مى‌گوید: من روى بر زمین کرده با شتاب هر چه بیشترى، فرار را اختیار کردم تا کشتار آنها بر من پنهان شد1.

  • و راوندى در «خرایج» روایت کرده است از حضرت باقر علیه السّلام از پدرش که‌

    1. «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٩١ و ص ٥٩٢ و این خبر را در كتاب «صفّین» طبع دوم، قاهره شرح عبد السلام محمد هارون در ص ١٤٠و ص ١٤١ بتمامه روایت كرده است.

امام شناسی ج12

144
  • گفت: على علیه السّلام از کربلا عبور کرد و با شتاب هر چه بیشترى و در حالى که چشمهایش پر از اشگ شده و گریه مى‌کرد، به اصحاب خود که با او عبور مى‌نمودند مى‌گفت: هَذَا مُنَاخُ رِکَابِهِمْ‌، وَ هَذَا مُلْقَی رِحَالِهِمْ‌، هَهُنَا مُرَاقُ دِمائِهِمْ‌، طُوبَی لَکِ مِنْ تُرْبَةٍ عَلَیهَا تُرَاقُ دِمَاءُ الأحِبَّةِ1 «اینجاست محلّ فرود آمدن شترانشان، اینجاست محلّ افتادن اسباب‌هایشان، اینجاست محل ریخته شدن خونهایشان. آفرین بر تو خاکى که بر روى تو خون‌هاى حبیبان ریخته مى‌شود».

  • و حضرت باقر علیه السّلام گفتند که چون على علیه السّلام مردم را براى جنگ از کوفه بیرون آورد، هنوز دو میل و یا یک میل به کربلا مانده بود، از لشکر جدا شد و جلو آمد و در مکانى که به آن مقذفان مى‌گفته‌اند دورى زد و گفت: قُتِلَ فِیهَا مِائتَا نَبِی وَ مِائَتَا سِبْطٍ کُلُّهُمْ شُهَدَاءُ‌، وَ مُنَاخُ رُکَّابٍ وَ مَصَارِعُ عُشَّاقٍ‌، شُهَدَاءُ لاَ یسْبِقُهُمْ مَنْ کَانَ قَبْلَهُمْ‌، وَ لاَ یلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُمْ2 «در این مکان دویست پیغمبر و دویست سبط پیغمبر کشته شده است که همگى آنها شهید شده‌اند. و اینجا محلّ فرود آمدن شتران و به خاک افتادن عاشقانى است که همگى شهید مى‌شوند، در درجه و مقام، هیچکس از آنان که قبل از آنها بوده‌اند، از آنها جلو نمى‌افتند و هیچکس از آنان که بعد از آنها مى‌باشند به آنها نمى‌رسند».

  • و از «عیون أخبار الرضا» با سندهاى سه گانۀ خود از حضرت امام رضا علیه السّلام از پدرانش از امیرالمؤمنین ـ صلوات اللَه علیهم ـ روایت کرده است که آن حضرت گفت: کَأنِّی بِالْقُصُورِ قَدْ شُیدَتْ حَوْلَ قَبْرِ الْحُسَینِ‌. وَ کَأنِّی بِالْمَحَامِلِ تَخْرُجُ مِنَ الْکُوفَةِ إلَی قَبْرِ الْحُسَینِ‌. وَ لاَ تَذْهَبُ اللَّیالِی وَ الأیامُ حَتَّی یسَارُ إلَیهِ مِنَ الآفَاقِ‌، وَ ذَلِکَ عِنْدَ انْقِطاعِ مُلْکِ بَنی مَرْوانَ 3 «گویا من مى‌بینم قصرهائى را که در اطراف قبر حسین بالا برده‌اند، و گویا من مى‌بینم محمل‌هائى را که از کوفه براى زیارت قبر حسین بیرون مى‌آیند. شب‌ها و روزهاى عالم سپرى نمى‌شود تا اینکه مردم از آفاق به سوى قبر حسین‌

    1. و ٢. «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٠.
    2. «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٧٨.

امام شناسی ج12

145
  • مى‌روند. و این در وقت بسر آمدن حکومت و سلطنت بنى مروان است».

  • جاى تعجب نیست که اگر امیرالمؤمنین علیه السّلام از کربلا و نینوا بگذرد، گریه کند، قبل از او پیغمبر صلّى اللَه علیه و آله بر حسین گریسته و براى امّ سلمه قارورۀ تربت حسین را آورده است و گفته است: هر وقت دیدى که درون این شیشه تبدیل به خون تازه شد، بدان حسینِ مرا کشته‌اند. و پیامبر داستان را براى فاطمۀ زهرا علیها السّلام نقل کرده و او مى‌گریسته است. و قبل از رسول خدا، بر حسین انبیاى سالفه از آدم و نوح و ابراهیم و موسى و عیسى گریسته‌اند و فرشتگان آسمان گریه کرده‌اند.

  • قصیده قاضى جلیس دربارۀ واقعۀ کربلا

  • قاضى جلیس شاعر قرن ششم که نامش أبو المعالى عبد العزیز بن حسین بن حباب أغلبى است، در ضمن قصیده‌اى مى‌گوید:

  • لَهْفِی لِقَتْلَی الطَّفِّ إذْ       ***       خَذَلَ الْمُصاحِبُ وَالْعَشِیرُ ١

  • وَ افَاهُمُ فِی کَرْبَلاَ       ***       یوْمٌ عَبُوسٌ قَمْطَرِیرٌ ٢

  • دَلَفَتْ لَهُمْ عُصَبُ الضَّلاَ       ***       لِ کَأنَّمَا دُعِی النَّفِیرُ ٣

  • عَجَبًا لَهُمْ لَمْ یلْقَهُمْ       ***       مِنْ دُونِهِمْ قَدْرٌ مُبِیرُ ٤

  • أیمَارُ فَوْقَ الأرْضِ فَی       ***       ضُ دَمِ الْحُسَینِ وَ لاَ تَمُورُ؟‌٥       ***       

  • أتَرَی الْجِبَالَ دَرَتْ وَ لَمْ       ***       تَقْذِفْهُمُ مِنْهَا صُخُورُ؟ ٦

  • أمْ کَیفَ إذْ مَنَعُوهُ وِرْ       ***       دَ الْمَاءِ لَمْ تَغُرِ الْبُحُورُ؟٧

  • حَرُمَ الزُّلاَلُ عَلَیهِ لَ       ***       مَّا حُلِّلَتْ لَهُمُ الْخُمُورُ1٨

  • ١ ـ «اندوه و حسرت من براى کشتگان کربلاست، در آن وقتى که همنشینان و نزدیکان او، وى را تنها و بى‌یاور گذاردند.

  • ٢ ـ در کربلا روزى سخت با چهرۀ گرفته و زشت به سراغ آنها آمد و ایشان را استقبال نمود.

  • ٣ ـ گروه‌ها و دسته‌هاى گمراهى و ضلال در برابر آنها آمد، به طورى که گویا براى مفاخرت و برابرى در مقام، به جنگ او فرا خوانده شده‌اند.

    1. «الغدیر» ج ٤، ص ٣٨٦.

امام شناسی ج12

146
  • ٤ ـ اى بسى شگفت است که غیر از آن کشتگان، مقدار قابل توجهى که بتواند آن گروه‌ها را هلاک کند، با آنها ضمیمه نشد.

  • ٥ ـ آیا چگونه مى‌شود که بر روى زمین خون حسین جارى شود و زمین به تزلزل و اضطراب نیفتد؟

  • ٦ ـ و آیا تو مى‌پندارى که کوه‌ها کشته شدن او را فهمیده است و از خود سنگ‌هائى را به سویشان پرتاب ننموده است؟

  • ٧ ـ و یا چگونه در وقتى که حسین را از ورود به آب منع کردند دریاها فرو نرفت و خشک نشد؟

  • ٨ ـ آب زلال بر او منع شد در وقتى که ایشان نوشیدن شراب‌ها را بر خود حلال دانستند».

  • و نیز در قصیدۀ بیست بیتى خود، از جمله ابیات زیر است که ما بدان تبرّک جسته و این بحث را خاتمه مى‌دهیم:

  • حُبِّی‌لآلِ رَسُولِ اللَهِ یعْصِمُنِی‌       ***       مِنْ کُلِّ إثْمٍ وَ هُمْ ذُخْرِی وَهُمْ جَاهِی ١

  • یا شِیعَةَ الْحَقِّ قُولِی بِالْوَفَاءِ لَهُمْ       ***       وَ فَاخِری بِهِمُ مَنْ شِئتِ أوْ بَاهِی ٢

  • إذَا عَلَقْتِ بِحَبْلٍ مِنْ أبِی حَسَنٍ       ***       فَقَدْ عَلَقْتِ بِحَبْلٍ فِی یدِاللَهِ ٣

  • حَمَی الإلَهُ بِهِ الإسْلاَمَ فَهُوَ بِهِ       ***       یزْهِی عَلَی کُلِّ دِینٍ قَبْلَهُ زَاهِ ٤

  • بَعْلُ الْبَتُولِ وَ مَا کُنَّا لِتَهْدِینَا       ***       أئِمَّةٌ مِنْ نَبِی اللَهِ لَوْ لاَ هِی ٥

  • نَصَّ النَّبِی عَلَیهِ فِی الْغَدِیرِ فَمَا       ***       زَوَاهُ إلاّ ظَنِینٌ دِینُهُ وَاهِ1 ٦

  • ١ ـ «محبّت من به اهل بیت رسول خدا، مرا از هر گناهى حفظ مى‌کند، و ایشانند ذخیرۀ من و ایشانند مایه شرف و افتخار من.

  • ٢ ـ اى شیعۀ حق، اعتقاد به وفاى براى آنها داشته باش و به آنان بر هر کس که خواهى افتخار یا مباهات نما.

  • ٣ ـ هرگاه به ریسمان ابو الحسن علیه السّلام چنگ زنى هر آینه به ریسمانى که در

    1. «الغدیر» ج ٤، ص ٣٨٦.

امام شناسی ج12

147
  • دست خداست چنگ زده‌اى.

  • ٤ ـ خداوند اسلام را به سبب او حفظ و حمایت کرده است، ازاین‌رو اسلام به سبب او بر تمام ادیان پیش از خود مباهات مى‌ورزد.

  • ٥ ـ على شوهر بتول است و اگر بتول نبود، ما از پیغمبر خدا امامان و پیشوایانى که ما را هدایت کنند نداشتیم.

  • ٦ ـ پیغمبر در روز غدیر بر امامت و ولایت او تصریح نمود. و بنابراین کسى على را منزوى نکرد مگر آن که دینش سست و متّهم بود».

امام شناسی ج12

149
  • درس یکصد و هفتاد و یکم تا یکصد و هفتاد و سوّم:

  • علم منایا و بلایا و اعمار و ملاحم و فتن امیرالمؤمنین علیه السّلام‌

امام شناسی ج12

151
  • درس ١٧١ تا ١٧٣

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • ‌و صلّى اللَه على محمّد و آله الطّاهرین

  • و لعنة اللَه على أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدّین

  • و لا حَوْلَ و لا قُوّةَ إلاَّ باللَه العلىّ العظیم.

  • قال اللَهُ الحکیمُ فى کتابِهِ الکریم:

  • اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ. الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ‌:

  • «بخوان به اسم پروردگارت، آن کسى که خلق کرده است. انسان را از خون منجمد و بسته شده خلق نموده است. بخوان و پروردگار تو بخشنده‌تر و عطایش از همه افزون‌تر است. آن کسى که با قلم تعلیم نمود. و به انسان تعلیم نمود آنچه را که نمى‌دانست».

  • در «تفسیر صافى» از تفسیر قمّى نقل کرده است که این سوره، اوّلین سوره‌اى است که بر پیغمبر نازل شده است. جبرئیل بر محمّد صلّى اللَه علیه و آله فرود آمد و گفت: یا محمّد اقرأ «اى محمّد بخوان». رسول خدا گفت: چه بخوانم؟ گفت: ﴿إِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ‌﴾ یعْنِی خَلَقَ نُورَکَ الْقَدِیمَ قَبْلَ الأشْیاءِ‌1 «بخوان به نام پروردگارت، آن که خلق کرده است. یعنى نور قدیم تو را قبل از خلقت اشیاء آفریده است».

  • و حضرت استاد ما علاّمه طباطبائى ـ أفاض اللَه علینا من برکات رَمسه ـ

    1. «تفسیر صافى» ص ٥٦٩.

امام شناسی ج12

152
  • تفسیر آیات اول سوره علق‌

  • در تفسیر خود چنین گفته‌اند: مفعول در «بخوان» محذوف است. و باء در باسْمِ متعلّق است به مُقَدَّر مثل مُفْتَتِحًا یا مُبْتَدِءً‌ا و یا براى مُلابست است، یعنى: بخوان قرآن را بنا بر تلّقى وحیى که فرشتۀ وحى به تو مى‌کند، و در ابتداى خواندنت و یا در گشودن خواندن و یا همراه با خواندن، اسم پروردگارت که تو را آفریده است بوده باشد.

  • و منظور از رَبُّكَ الَّذِي خَلَقَ‌، حصر و انحصار مقام ربوبیّت است در ذات أقدس خداوند عزّ اسمه، و این مقتضى توحید در ربوبیّت است. زیرا مشرکین مى‌گفتند خداوند سبحانه غیر از کار خلقت و آفرینش از وى چیزى ساخته نیست، و ربوبیّت که عبارت است از سلطنت و تدبیر امور، متعلّق به فرشتگان مقرّب خداوند و متعلّق به مقرّبین از جنّ و انس مى‌باشد. فلهذا خداوند براى رد کردن این عقیدۀ باطل عبارت رَبُّكَ الَّذِي خَلَقَ را آورد، تا نصّى باشد بر آنکه هم مقام خلقت و آفرینش، و هم مقام ربوبیّت و تدبیر امور و سلطنت در امر و نهى و فرمان در امور، اختصاص به خداوند دارد. و بناء در عَلَّمَ بِالْقَلَم براى سببیّت است. یعنى تعلیم قرائت و یا کتابت را به واسطه قلم نموده است. و این کلام براى تقویت نفس رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله است و براى زدودن اضطراب و پاک نمودن تشویشى است که براى حضرت پیدا مى‌شود که چگونه او را امر به خواندن و قرائت مى‌کنند در حالى که او امّى است. درس نخوانده و مکتب نرفته و ننوشته است. مثل اینکه گفته شود: بخوان کتاب پروردگارت را، آن خدائى که به تو وحى مى‌فرستد، و نترس و نگران مباش زیرا پروردگار تو بخشنده‌ترین و عطا کننده‌ترین بخشندگان است، و اوست که انسان را به واسطۀ قلم که با آن مى‌نویسد، تعلیم کرده است. این چنین خداوندى قادر است که به تو خواندن کتاب خود را که وَحْى است با آنکه درس نخوانده‌اى و اُمّى هستى تعلیم کند و یاد بدهد، و خداوند به تو امر کرده است که بخوان و اگر هر آینه تو را بر خواندن آن قدرت نمى‌بخشید چنین امرى هم به تو نمى‌نمود.

  • و به دنبال این، خداوند سبحانه نعمت را تعمیم داده و تعلیم به انسان را دربارۀ‌

امام شناسی ج12

153
  • چیزهائى که نمى‌داند ذکر نموده و گفت: عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يعْلَمْ. و این براى زیادى تقویت قلب رسول خدا و آرامش خاطر اوست. و قرائت کتاب عبارت است از: جمع کردن حروف و کلمات آن به طور انضمام در ذهن، و اگر چه بدان تلفّظ نشود. بلکه فقط در ذهن این ضمّ و ضمیمه حاصل مى‌گردد. و مراد، امر به تلقّى وحیى است که ملائکه وحى قرآن را مى‌نمایند1.

  • و علیهذا تمام علوم حضرت رسول اللَه صلّى اللَه علیه و آله به واسطۀ فرشتگان وحى بر او بوده و قرائت آن عبارت است از: خواندن، و تثبیت در ذهن و قلب، و عمل و رفتار بر مقتضاى آن.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌شنید آنچه را رسول خدا (ص) مى‌شنید

  • رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله آنچه را که مى‌دانستند به وصىّ خود حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام به همان گونه تعلیم نموده‌اند. یعنى همان تثبیت معانى نوریّه و مدرکات عالیۀ قدسیّه‌اى که به وسیلۀ بزرگترین فرشتۀ حضرت حقّ: جبرائیل و یا رُوح که از ملائکه عظیم‌تر است، به آن حضرت وحى شده است آن حضرت به امیرالمؤمنین علیه السّلام تعلیم نموده‌اند. امیرالمؤمنین علیه السّلام در اواخر خطبۀ قاصعه مى‌فرماید:

  • وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَهُ بِهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم مِنْ لَدُنْ أنْ کَانَ فَطِیمًا أعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلاَئِکَتِهِ یسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أخْلاَقِ الْعَالَمِ لَیلَهُ وَ نَهَارَهُ‌. وَ لَقَدْ کُنْتُ أتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ أثَرَ اُمِّهِ‌. یرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یوْمٍ مِنْ أخْلاَقِهِ عَلَمًا وَ یأْمُرُنِی بِالاِقْتِدَاءِ بِهِ‌. وَ لَقَدْ کَانَ یجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأرَاهُ وَ لاَ یرَاهُ غَیرِی‌‌. وَ لَمْ یجْمَعْ بَیتٌ وَاحِدٌ یؤْمَئذٍ فِی الإسْلاَمِ غَیرَ رَسُولِ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُمُهَا‌. أرَی نُورَ الْوَحْی وَالرِّسَالَةِ‌، وَأشُمُّ رِیحَ النُّبُوَةِ‌.

  • وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْی عَلَیهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فَقُلْتُ‌: یا رَسُولَ اللَهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ‌: هَذَا الشَّیطَانُ أیسَ مِنْ عِبَادَتِهِ‌. إنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إلاَّ أنَّکَ لَسْتَ بِبَنِی وَلَکِنَّکَ وَزِیرٌ‌، وَ إنَّکَ لَعَلَی خَیرٍ2.

    1. «المیزان فى تفسیر القرآن» ج ٢٠، ص ٤٦٠و ص ٤٦١.
    2. «نهج البلاغه» خطبۀ ١٩٠، قسمت پنجم از آن، طبع مصر و تعلیقۀ عبده، ج ١، ص ٣٩٢ و ص ٣٩٣.

امام شناسی ج12

154
  • «و خداوند پیوسته با رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله از آن هنگامى که طفل بود و او را از شیر باز گرفتند، عظیم‌ترین فرشته از فرشتگان خود را همراه و همنشین با او نمود تا او را در راه مکارم و کرامت‌هاى صفات حمیده و خلق و خوى پسندیده، راه ببرد و محاسن اخلاق عالم و نیکوئیهاى جهان را بدو بیاموزد و تعلیم کند، و این همراهى و همصحبتى در همۀ اوقات رسول خدا بود، چه در شب‌هاى او و چه در روزهاى او.

  • و من نیز حقّاً و تحقیقاً عادت و روشم این بود که همیشه ملازم و پیرو و دنباله رو او بودم به مانند دنباله‌روى و پیروى که بچۀ شتر از شیر گرفته شده به دنبال مادر خود دارد که به هر جا که مادرش برود و بچرخد و حرکت کند او هم به دنبال او مى‌رود. پیامبر در هر روزى براى من از اخلاق خودش نشانه‌اى را که نمونه محامد و محاسن شِیَم و صفات نیکو بود، بر مى‌افراشت و مرا نیز امر مى‌فرمود که به وى اقتدا نمایم. و حقّاً و تحقیقاً در هر سال مقدارى از اوقات خود را در غار حِراء1 مى‌گذرانید و مجاورت در آنجا را مى‌گزید، و فقط من از او خبر داشتم، او را مى‌دیدم و هیچکس غیر از من او را نمى‌دید. و در آن روز هیچ خانه‌اى در دنیا نبود

    1. حراء با كسره راء نام كوهى است از كوههاى جبل النور در نزدیكى مكۀ مكرمه، و در آنجا غارى است كه رسول خدا اوقات عزلت و خلوت خود را قبل از زمان پیغمبرى در آنجا بسر مى‌بردند. این حقیر یكبار به زیارت آن غار مشرف شده‌ام و حقّا غار عجیبى است از جهت موقعیت و انتخاب، زیرا این غار گرچه غار كوچكى است و فقط به قدر مساحت دو نفرى كه در آن نماز بخوانند مى‌باشد و سقفش هم ارتفاعى ندارد، ولى در قلّۀ یكى از آن سلسله جبال بهم پیوسته مى‌باشد كه راهش بسیار مشكل است و تقریباً از دامنۀ كوه تا فراز قلّه كه غار است یك ساعت به طول مى‌انجامد، و قسمت سوم بالاى آن كه متصل به غار است بسیار صعب العبور است، جاده ندارد و راه كوهى هم ندارد و بر روى سنگهاى لغزنده باید انسان برود تا برسد و تا كسى خودش نرود و نبیند، عظمت مقام و جلالت امر رسول خدا را نمى‌فهمد كه براى دورى از خلق و اجتماعات مسموم مكۀ آن روز چگونه كعبه و مسجد الحرام را رها مى‌كرده و تك و تنها در یك فرسخى مكّه در فراز چنین كوهى شب‌ها و روزها با خداى خود راز و نیاز مى‌داشته است.

امام شناسی ج12

155
  • که بر اصل و اساس اسلام افرادى را در خود جاى دهد و گرد آورد، غیر از خانه‌اى که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله و خدیجه در آن گرد آمده بودند و من سومى آن دو نفر بودم. من نور وحى و رسالت را مى‌دیدم و بوى نبوّت را استشمام مى‌کردم.

  • و هر آینه تحقیقاً من صداى نالۀ شیطان را در وقتى که وحى بر او فرود مى‌آمد، مى‌شنیدم و به او گفتم: اى رسول خدا این ناله، نالۀ کیست و چیست؟ رسول خدا گفت: این شیطان است که مأیوس شده است که مردم او را عبادت کنند، فلهذا ناله مى‌زند. اى على، تو حقّاً مى‌شنوى آنچه را که من مى‌شنوم و مى‌بینى آنچه را که من مى‌بینم، فقط تفاوت در آن است که تو پیغمبر نیستى و وحى بر تو نازل نمى‌شود و لیکن تو وزیر من مى‌باشى، و حقّاً و تحقیقاً تو بر خیر و ممشاى خوب و سعادت و فلاح هستى».

  • ابن أبى الحدید، در شرح این فقرات از جمله آورده است که: طبرى در تاریخ خود با سند خود از منهال بن عُمر، و از عبد اللَه بن عبد اللَه، روایت کرده است که او گفت: شنیدم که على علیه السّلام مى‌گفت: أنَا عَبْدُ اللَهِ وَ أخُو رَسُولِهِ‌، وَ أنَا الصِّدّیقُ الأکْبَرُ‌، لاَ یقُولُهَا بَعْدِی إلاَّ کَاذِبٌ مُفْتَرٍ‌، صَلَّیتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ‌1 «من بندۀ خدا هستم و برادر رسول او هستم و من صدّیق اکبرم. اینها را پس از من نمى‌گوید مگر آن کس که دروغگو باشد و افترا ببندد. من قبل از آنکه مردم نماز بخوانند در مدّت هفت سال نماز خوانده‌ام.

  • و در غیر روایت طبرى وارد است که: أنَا الصِّدِّیقُ الأکْبَرُ وَالْفَارُوقُ الأوَّلُ‌، أسْلَمْتُ قَبْلَ إسْلاَمِ أبِی بَکْرٍ وَ صَلَّیتُ قَبْلَ صَلاَتِهِ بِسَبْعِ سِنِینَ‌2 «من صدّیق اکبر و فاروق اوّل هستم. پیش از آنکه ابو بکر اسلام بیاورد، اسلام آورده‌ام و هفت سال پیش از آنکه او نماز بگزارد، نماز خوانده‌ام».

  • در اینجا ابن أبى الحدید گوید: گویا حضرت علیه السّلام ناپسند داشته است که عمر را هم نام ببرد و او را شایسته براى مقایسۀ بین خود و او ندیده است، زیرا اسلام‌

    1. و ٢. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار احیاء الكتب العربیة، ج ١٣، ص ٢٠٠.

امام شناسی ج12

156
  • عمر متأخّر بوده است.1

  • شدت اتصال آن حضرت به رسول خدا (ص) از طفولیّت‌

  • و از جمله آورده است که: فضل بن عبّاس روایت کرده است که من از پدرم پرسیدم: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله به کدامیک از فرزندان ذکور خود محبّتش شدیدتر است؟ عبّاس گفت: على بن أبی طالب علیه السّلام من گفتم: من از پسران او پرسیدم! پدرم گفت: رسول خدا، على را از جمیع پسرانش بیشتر دوست داشت و رأفت و مودّتش به او بیشتر بود. ما از وقتى که على طفل بود روزى از روزهاى روزگار را ندیدیم که از او جدا شود مگر در وقتى که براى خدیجه به سفر مى‌رفت، و هیچ پدرى را نیافتیم که به پسرش نیکى و احسان کند همچون رسول خدا که به على احسان و نیکى مى‌کرد، و هیچ پسرى را نیافتیم که نسبت به پدرش مطیع باشد همچون على که از رسول خدا اطاعت مى‌نمود2.

  • و حسین بن زید بن على بن الحسین علیه السّلام روایت کرده است که او گفت: من از پدرم زید شنیدم که مى‌گفت: در زمانى که على علیه السّلام طفل بود و در دامان پیغمبر رشد و نما مى‌نمود، رسول خدا تکۀ گوشت و خرما را مى‌جوید تا نرم شود آنگاه در دهان على مى‌نهاد. و همچنین عادت پدرم على بن الحسین علیه السّلام این بود که با من این‌طور رفتار مى‌کرد. او قطعه‌اى از گوشت بالاى ران را که داغ بود بر مى‌گرفت و در هوا خنک مى‌کرد یا در آن مى‌دمید تا سرد شود و سپس او را به صورت لقمه در دهان من مى‌نهاد. آیا متصوّر است که او از حرارت و گرمى یک لقمه بر من ترحّم آورد و لیکن از حرارت و گرمى آتش بر من ترحّم ننماید؟ اگر برادر من از روى وصیّت رسول خدا امام بر امّت بود همان طور که این جماعت مى‌پندارند، هر آینه پدرم آن مطلب را به من مى‌رسانید و مرا از حرارت آتش جهنّم حفظ مى‌نمود3.

  • و از جمله آورده است که بعضى از أصحاب ابو جعفر محمد بن على الباقر علیه السّلام روایت کرده‌اند که چون از آن حضرت دربارۀ قول خداوند عزّ و جلّ: إلاّ من ارتضى من

    1. و ٢. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار احیاء الكتب العربیة، ج ١٣، ص ٢٠٠.
    2. «شرح نهج البلاغه» ج ١٣، ص ٢٠٠.

امام شناسی ج12

157
  • رَسُولٍ فَإِنَّهُ و يسْلُكُ مِنْ بَينَ يدَيهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدًاسؤال کرد، حضرت در جواب او گفتند: خداوند تعالى بر پیامبران خود ملائکه‌اى را مى‌گمارد که اعمال آنها را إحصا کنند و بشمارند و تبلیغ رسالت آنها را به خدا گزارش دهند. و به محمّد صلّى اللَه علیه و آله فرشتۀ عظیمى را گماشت از وقتى که او را از شیر گرفتند، تا او را به خیرات و مکارم اخلاق ارشاد کند و از شرور و اخلاق زشت و ناپسندیده باز دارد.

  • و آن همان فرشته‌اى بود که به پیغمبر ندا مى‌داد: السَّلاَمُ عَلَیکَ یا مُحَمَّدٌ، یا رَسُولَ اللَهِ، در هنگامى که وى جوان بود و به درجه رسالت نائل نگردیده بود و پیغمبر چنین تصور مى‌کرد که این صدا از سنگ و از زمین است، چون در سنگ و زمین خوب مى‌نگریست چیزى را نمى‌دید1.

  • بارى از زمان صِغَر و صباوت از وقتى که امیرالمؤمنین علیه السّلام متولّد شدند و حضرت أبو طالب و حضرت فاطمۀ بنت أسد آن حضرت را در دامان رسول خدا نهادند و امیرالمؤمنین علیه السّلام سوره قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ را تلاوت نمود رسول خدا متکفّل امور مولى الموحّدین شدند، نه تنها امور ظاهرى و جسمى بلکه امور معنوى و روحى و رشد عقلى به طور أکمل و اتمّ و تعلیم علوم غیبیّه و اطلاع بر ضمایر و خواطر و حوادث و وقایع گذشته و آینده و زمان حاضر در جمیع مکانها بوده است. و البتّه معلوم است که تعلیم این‌گونه از علوم این‌طور نیست که به مثابه علوم ظاهرى که مرکزش ذهن است، به واسطه قوّه حافظه و مفکّره و واهمه و حسّ مشترک، مطالبى را تدریجاً به ذهن انتقال داد و از آن ناحیه حفظ و نگهدارى نمود بلکه به واسطه تصفیۀ باطن و روشنائى دیده بصیرت است که با تحصیل تجرّد فى‌الجمله حجاب زمان و مکان بالا رفته و انسان از ماوراى این دو تعیّن و تقیّد، بر وقایع و حوادث مى‌نگرد و تدریج ما کانَ و ما یکونُ وَ ما هُوَ کائنٌ را ثابت و حاضر مشاهده مى‌نماید.

  • البته مقام امام از این برتر است. او به مقام تجرّد مطلق رسیده و بالجمله‌

    1. «شرح نهج البلاغه» ج ١٣، ص ٢٠٧.

امام شناسی ج12

158
  • حجاب‌هاى معنوى نیز از برابر دیدگان بصیرت او بالا رفته است و از حُجُب عقلیّه و نفسیّه هم عبور نموده است و سفرهاى چهارگانۀ او به پایان رسیده، نه تنها بر عالم طبع و مثال محیط است بلکه بر عالم عقل و نفس و موجودات عقلانیّه محیط مى‌باشد. امّا همین قدر از کشف حُجُب مثالیّه و برزخیّه که لازمه‌اش اطلاع بر ضمائر و مغیبات عالم است، در او موجود است. همه جا حاضر و بر همۀ چیزها ناظر است.

  • معناى علم منایا و بلایا و...

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام از ناحیه وجود اقدس حضرت ختمى مرتبت ـ صلوات اللَه علیه ـ بر این ذروه از عَلَم عِلْم، قائم و با چشم دل نگران جهان بوده‌اند. و بسیارى از اصحاب خاصّ و حواریّون مخلص و صمیم خود را بدین مرحله ارتقاء داده‌اند، که از جملۀ آنها همان جُوَیریة بن مُسهِر عبدی است که شرحش گذشت، و از جمله رُشَید هَجَری و مِیثم تَمّار و حبیب بن مظاهر أسدى مى‌باشند که همگى داراى علم منایا و بلایا و أعمار و فِتَن و ملاحم بوده‌اند.

  • منایا جمع مَنیّة است به معناى مرگ و ارتحال انسان از دنیا. و کسى که داراى این علم باشد از زمان أجل‌ها و وقت‌هاى مردن مردم خبر دارد و مى‌داند که هر فرد از افراد در کجا و در چه زمان مى‌میرد.

  • و بلایا جمع بَلیّة است به معناى مصیبت و امتحان. و کسى که از این علم بهره‌مند باشد از حوادث و وقایعى که موجب امتحان، و در آن مصیبتى وارد مى‌گردد همچون زلزله و طوفان و غرق و حرق و شیوع أمراض همچون وبا و طاعون و حوادث و مصائب وارده بر آحاد مردم، مطّلع است.

  • و أعمار جمع عَمر است به معناى حیات و زندگى و با عُمر و عُمُر یک معنى دارد. و کسى که از این علم بهره‌مند باشد، به مقدار درازاى عمر و سنّ مردم و موجبات کوتاهى و علل طول عمر اطلاع دارد.

  • و مَلاحِم جمع مَلْحَمَة است و آن به معناى واقعه عظیم و کشتارى که در جنگ صورت مى‌گیرد مى‌باشد. و کسى که این علم را دارا باشد، از حوادث مهمّى که در

امام شناسی ج12

159
  • جهان صورت مى‌گیرد و از جنگ‌ها و خصوصیّات آن و زمان و مکان وقوع آن و افرادى که کشته مى‌شوند و کسانى که جان به سلامت مى‌برند و نتیجه و آثار مترتّب بر جنگ و علل و اسباب وقوع آن به طور کامل و یا به حسب سعه و ضیق مقدار مُدرَکات مثالى خود، در این موضوع خبر دارد.

  • و فِتَن جمع فتنه است و آن به معناى امتحان و گمراهى و کُفر و رسوائى و سختى و جنون و عبرت و مرض و عذاب و مال و اولاد و اختلاف مردم در آراء و افکار و وقوع حادثۀ کشتار در میان آنها آمده است. و کسى که از این علم توشه‌اى برگرفته است، بر کیفیّت امتحان خداوندى و نتیجه و اثر آن و بر کفر مردم و بر ضلالت و فضیحت آنها و بر مشکلات امور و انواع امراض و عذاب‌ها و علل اختلاف انظار مردم در تصمیم‌گیرى‌ها مطّلع است.

  • ممکن است برخى از اقسام این علوم در کسى حاصل شود و ممکن است جمیع آنها در کسى مجتمع گردد، همچنان که ممکن است در برخى به طور قلیل و فى‌الجمله و یا در بعضى از أحیان موجود باشد، همچنان که ممکن است در برخى به طور کامل و بسیار و در همه اوقات و در تمام شرایط و حالات بوده باشد. امیرالمؤمنین ـ عَلیه صلوات المصلّین ـ داراى جمیع انحاء و اقسام آنها بوده و به طور مداوم و مستمر در حدّ اعلاى از اطّلاع و احاطه، همان طور که از بیانات خود آن حضرت دستگیر مى‌شود و همان طور که از شرح و بیان وقایعى که تاریخ و حدیث و سیره از حالات و رفتارش نقل کرده و در کتب مسطور است، مشهود مى‌باشد.

  • از جمله آنکه شیخ مفید در «ارشاد» آورده است، از ولید بن حارث و غیر او از رجال عامّه که چون بسر بن أرطاة در یمن بجا آورد، آنچه را که بجا آورد، وقتى که امیرالمؤمنین علیه السّلام از آن مطّلع شدند گفتند: اللَهُمَّ إنَّ بُسْرًا قَدْ بَاعَ دِینَهُ بِالدُّنْیا‌، فَاسْلُبْهُ عَقْلَهُ وَ لاَ تُبْقِ لَهُ مِنْ دِینِهِ مَا یسْتَوْجِبُ بِهِ عَلَیکَ رَحْمَتَکَ «بار پروردگارا بدرستى که بُسْر دین خود را به دنیا فروخت، پس عقل او را از او بگیر و از دین او هم به‌

امام شناسی ج12

160
  • مقدارى که با آن مستوجب رحمت تو گردد باقى مگذار». یعنى فى‌الجمله هم از دین او مگذار و هر چه دارد از او بگیر!

  • بُسْر زنده ماند تا آنکه دیوانه شد و پیوسته شمشیر طلب مى‌کرد. براى او شمشیرى از چوب ساختند و به او مى‌دادند، او آن‌قدر با آن شمشیر چوبى به این طرف و آن طرف مى‌زد تا غش مى‌کرد. چون به هوش مى‌آمد مى‌گفت: شمشیر شمشیر. شمشیر چوبى را به او مى‌دادند و مشغول زدن مى‌شد. و حالش همیشه این طور بود تا مرد1.

  • اخبار آن حضرت از فرمان لعن کردن ایشان‌

  • و از جمله آنکه این عبارت از او به طور استفاضه مشهور است که مى‌فرمود: إنَکُمْ سَتُعْرَضُونَ مِنْ بَعْدِی عَلَی سَبِّی‌‌، فَسُبُّونی فَإنْ عُرِضَ عَلَیکُمُ الْبَرَاءَ‌‌ةُ مِنِّی فَلاَ تَبَرُّؤُوا مِنِّی‌‌، فَإنِّی وُلِدْتُ عَلَی الإسْلاَمِ‌. فَمَنْ عُرِضَ عَلَیهِ الْبَرَاءَ‌ةُ مِنِّی فَلْیمْدُدْ عُنُقَهُ‌، فَمَنْ تَبَرَّأ مِنِّی فَلاَ دُنْیا لَهُ وَ لاَ آخِرَةَ‌2 «تحقیقاً پس از من، شما را در معرض سبّ و شتم من در مى‌آورند، در این حال شما مرا سبّ کنید. امّا اگر شما را در معرض برائت و اظهار بیزارى از من قرار دادند، از من بیزارى مجوئید و لب به برائت مگشائید زیرا که من بر آئین اسلام متولّد شده‌ام. و هر کس را که در معرض بیزارى و برائت از من در آورند او باید گردن خود را بکشد و جلو بیاورد (و بگوید: من حاضرم که اینک گردن مرا جدا کنید و لیکن از على بیزارى نمى‌جویم). و بنابر این هر کس از من بیزارى بجوید و برائت خود را ابراز نماید نه دنیا دارد و نه آخرت».

  • و بر این اصل در روایت سُفْیانِ بن عُیَیْنَه از طاووس یمانى وارد است که: امیرالمؤمنین علیه السّلام به حُجْر بدرى گفتند: یا حُجْرُ‌، کَیفَ بِکَ إذَا اُوقِفْتَ عَلَی مِنْبَرِ صَنْعَاءَ وَ اُمِرْتَ بِسَبّی وَ الْبَرَاءَ‌ةِ مِنّی‌ «اى حُجْر، حالت چطور است در وقتى که تو را بر روى منبر شهر صنعا بایستانند و تو را امر کنند تا مرا سبّ کنى و از من بیزارى بجوئى»؟

    1. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٧ و مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٢ از «خرایج» راوندى روایت نموده است.
    2. «ارشاد» ص ١٧٧ و ص ١٧٨.

امام شناسی ج12

161
  • حُجْر گفت: أعُوذُ بِاللَهِ مِنْ ذَلِکَ «من از این ماجرا به خدا پناه مى‌برم».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: وَاللَهِ إنَّهُ کَائنٌ‌، فَإذَا کَانَ ذَلِکَ فَسُبَّنِی وَ لاَ تَتَبَرّأ مِنّی‌‌، فَإنَّهُ مَنْ تَبَرَّأ مِنّی فِی الدُّنْیا بَرِئْتُ مِنْهُ فِی الآخِرَةِ «سوگند به خدا که این امر واقع مى‌شود، و چون واقع شد تو مرا سبّ بکن و لیکن از من برائت مجوى، زیرا که هر کس در دنیا از من بیزارى جوید، من در آخرت از او بیزارم».

  • طاووس یمانى گوید: حُجْر بدرى را حجّاج بن یوسف ثقفى گرفت و او را امر کرد که على را سبّ کند. حُجْر بر فراز منبر رفت و گفت: أَیهَا النَّاسُ‌، إنَّ أمِیرَکُمْ هَذَا أَمَرَنِی أنْ ألْعَنَ عَلِیا‌، ألاَ فَالْعَنُوهُ1 لَعَنَهُ اللَهُ «اى مردم این امیر شما مرا امر کرده است که على را لعنت کنم، آگاه باشید شما او را لعنت کنید که خدایش لعنت کند»2.

  •  ** *

  • و از جمله آنکه: ولید بن حارث أیضاً از آن حضرت روایت نموده است که گفت: أَیهَا النَّاسُ إنّی دَعَوْتُکُمْ إلَی الْحَقِّ فَتَوَلَّیتُمْ عَنِّی‌‌، وَ ضَرَبْتُکُمْ بِالدِّرَّةِ فَأعْییتُمُونِی‌‌. أمَا إنَّهُ سَیلِیکُمْ مِنْ بَعْدِی وُلاَةٌ لاَ یرْضَوْنَ مِنْکُمْ بِهَذَا حَتَّی یعَذِّبُوکُمْ بِالسِّیاطِ وَالْحَدِیدِ‌. إنَّهُ مَنْ عَذَّبَ النَّاسَ فِی الدُّنْیا عَذَّبَهُ اللَهُ فِی الآخِرَةِ‌. وَ آیةُ ذَلِکَ أنْ یأتِیکُمْ صَاحِبُ الْیمَنِ حَتَّی یحِلَّ بَینَ أظْهُرِکُمْ فَیأخُذُ الْعُمَّالَ وَ عُمَّالَ الْعُمَّالِ‌، رَجُلٌ یقَالَ لَهُ‌: یوْسُفُ بْنُ عُمَرَ‌3.

  • «اى مردم من شما را به سوى حق دعوت کردم و شما از من اعراض کردید. و شما را با تازیانۀ دستى کوچک زدم و شما مرا خسته کردید. آگاه باشید که پس از من دیرى نمى‌پاید که والیان و حاکمانى امور شما را در دست مى‌گیرند که به این‌

    1. «مناقب» ابن شهر آشوب‌، طبع سنگی‌، ج ١، ص ٤٢٦.
    2. در اینجا نیز حَجْر سبّ آن حضرت را به طورِ توریه آورده است و ضمیر ألا فَالْعَنُوهُ «او را لعنت كنید» به امیر شما بر مى‌گردد نه به حضرت. و اصولاً عنوان عبارت را در قالب این الفاظ ریختن و سب را بدین صورت ایفا كردن براى این منظور بوده است.
    3. «ارشاد مفید» طبع سنگى، ص ١٧٨.

امام شناسی ج12

162
  • مقدار (زدن با تازیانه دستى) اکتفا نمى‌نمایند و آن را بر شما خوشایند نمى‌دانند تا اینکه شما را با شلاّق‌ها و با آهن (شمشیر و خنجر و غُل) عذاب مى‌کنند. تحقیقاً کسى که مردم را در دنیا عذاب کند خدا او را در قیامت عذاب مى‌کند. و علامت صحّت گفتار من آن است که: آن مرد یَمَنى به سوى شما مى‌آید تا آنکه در میان شما داخل مى‌شود و شروع مى‌کند به دستگیر کردن عُمّال و کسانى که متصدّى منصب ادارى هستند و دستگیر کردن عُمّال عُمّال و زیردستان و فرمانبرداران از طبقۀ عُمّال. و او مردى است که به او یوسف بن عمر گویند».

  • شیخ مفید گوید: و جریان هم از همین قرار شد که آن حضرت خبر داد1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از شیعه بودن مردى‌

  • و در امثال وارد است که از حضرت صادق أبی عبد اللَه علیه السّلام روایت است که مردى که در تشیّع و ولایت متّهم بود شروع کرد به ثنا گفتن و تعریف و تمجید از او نمودن، حضرت گفت: أنَا دُونَ مَا تَقُولُ‌، وَ فَوْقَ مَا تَظُنُّ فِی نَفْسِکَ2 «من کوچکترم از این تعریفى که مى‌کنى و بالاترم از آنچه در نفس خودت دربارۀ من گمان دارى».

  • و ناشى گوید:

  • لَهُ فِی کُلِّ وَجْهٍ سِمَةٌ تُنْبِئُ عَنِ العَقْدِ*

  •        ***       فَتَسْقَی الرِّجْسَ بالْغَی وَ تَحْظَی الْبِرَّ بالرُّشْدِ3

  • «از براى او در هر جائى و در هر وجهى که انسان بدان متوجه مى‌شود علامت و نشانه‌اى است که از اصل و اساس و ریشه و بنیان آن چیز خبر دار مى‌کند، و بنابر این آن علامت و نشانه، پلیدى و زشتى را به گمراهى و ضلالت آب مى‌دهد، و نیکى و خوبى را به راهنمائى و ارشاد بهره‌مند مى‌گرداند».

    1. «ارشاد» ص ١٧٨.
    2. و ٣. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٦ و ص ٤٢٧.

امام شناسی ج12

163
  • و در کتاب «معرفت و تاریخ» از نَسَوى وارد است که گفت: رَزین غافقى گفت: من از على بن أبی طالب علیه السّلام شنیدم که مى‌گفت: یا أَهْلَ الْعِرَاقِ سَیقْتَلُ مِنْکُمْ سَبْعَةٌ بِعَذْرَاءَ‌، مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ أصْحَابِ الاُخْدُودِ1 «اى اهل عراق بزودى از شما هفت نفر در عذراء2 کشته مى‌شوند، مثل ایشان مانند مثل أصحاب اُخْدُود است». و حُجْر بن عدى و أصحاب او در عذراء کشته شدند3.

  • حُجْر بن عدى کندى کوفى از اعاظم اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام و از أبداًل آنهاست. در کیاست و زهد و عبادت، در عرب مشهور بوده است. گویند شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‌گزارده است. اصحاب تراجم و رجال، حال او را مفصّلاً بیان کرده‌اند. از جمله ابن أثیر در «اُسد الغابة». و ما اینک از «استیعاب» ابن عبد البرّ اُندلسى قدرى از حال و خصوصیات وى را بیان مى‌نمائیم:

  • حُجْر بن عدى کندى از فضلاء اصحاب رسول خدا بوده و با وجود صِغَر سن از بزرگان آنها محسوب مى‌شده است. در جنگ صفّین ریاست لشکر کِنْدَه را داشت و در جنگ نهروان مَیْسرۀ لشکر امیرالمؤمنین علیه السّلام به دست او بود. چون معاویه به زیاد بن أبیه حکومت عراق و ماوراء آن را داد و زیاد از سوء سیرت و غلظت و تندى، آنچه در توان داشت ظاهر نمود، حُجْر بن عَدى او را از ولایت و حکومت عراق خلع کرد و معاویه او را خلع نکرد و جماعتى از اصحاب و شیعیان على علیه السّلام از حُجْر پیروى نمودند. و روزى که زیاد در آمدن نماز تأخیر کرد، حُجْر و اصحابش‌

    1. و ٣. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٨ و ص ٤٢٩ و مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى ج ٩، ص ٥٨٦ از «مناقب» آورده است.
    2. در «معجم البلدان» آورده است كه عذراء قریه‌اى است معروف در غوطۀ دمشق از اقلیم خولان و در آنجا مناره‌اى است و حُجْر بن عدىّ كندى در آنجا كشته شده است و قبرش در آنجاست. و گفته شده است كه حُجْر آنجا را فتح كرده است، انتهى. و غوطه موضعى است در شام كه آب فراوان دارد و درخت بسیار دارد و آن را غوطۀ دمشق گویند. و فیروزآبادى گوید: عذراء موضعى است در شام به فاصلۀ یك برید (چهار فرسخ) تا دمشق و یا قریه‌اى است در شام.

امام شناسی ج12

164
  • او را با ریگ زدند.

  • زیاد جریان را به معاویه نوشت و او امر کرد تا حُجْر را به نزد وى بفرستد.

  • زیاد، حُجْر را در زمرۀ دوازده مرد دیگر که همگى را در غلّ آهنین به زنجیر کشیده بودند با همراهى وائل بن حُجْر حضرمى به سوى معاویه ارسال نمود. معاویه شش نفر از آنها را کشت و شش نفر را زنده نگهداشت و حُجْر بن عَدِىّ در جمله آن شش تن بود که کشته شدند.

  • اخبار آن حضرت از کشته شدن حُجْر بن عدى‌

  • چون خبر به غلّ کشیدن حُجْر و اصحابش توسط زیاد به عایشه در مدینه رسید، عبد الرّحمن بن حارث بن هشام را به سوى معاویه در شام فرستاد و پیام داد که: اللَه اللَه فِی حُجْر و أصْحَابِهِ «خدا را، خدا را در نظر بگیر دربارۀ حُجْر و اصحاب او». و لیکن چون عبد الرّحمن بن حارث به شام رسید، دید که حُجْر و پنج نفر از اصحاب او را کشته‌اند.

  • عبد الرحمن بن حارث به معاویه گفت: حِلم ابو سفیان از تو دربارۀ حُجْر و اصحابش در کجا پنهان شد؟ چرا آنها را در زندان‌ها حبس نکردى تا بدین وسیله آنها را در معرض مرض طاعون درآورى و بدین گونه بمیرند؟ معاویه گفت: چون مثل تو در قوم من پیدا نمى‌شد این فکر به نظر من نیامد ١.

  • عبد الرحمن گفت: به خدا قسم که دیگر عرب براى تو حلمى را و رأى و تدبیرى را نمى‌شناسد. گروهى از مسلمانان را که به طور اسارت به نزد تو آوردند کشتى؟ معاویه گفت: پس من چه‌کار کنم؟ دربارۀ آنها زیاد به من نامه‌اى نوشت و امر آنها را تشدید مى‌کرد و متذکر مى‌شد که آنها در حکومت من بزودى ایجاد پارگى و گسیختگى خواهند نمود که قابل وصله زدن نباشد.

  • و پس از این جریان، معاویه به مدینه آمد و بر عایشه وارد شد. اوّلین سخنى را که عایشه با او گفت کشتن حُجْر بود در ضمن گفتار طویلى که بین آن دو نفر جارى شد، و سپس عائشه گفت: مرا بر حُجْر واگذار تا در نزد پروردگارمان ملاقات حاصل شود.

امام شناسی ج12

165
  • محلّى که در آنجا حُجْر بن عدى و یارانش کشته شدند به مَرج عَذْرَاء معروف است. و چون خواستند گردن او را بزنند، دو رکعت نماز مختصر بجاى آورد و به کسانى که از اهل او حضور داشتند گفت: بعد از کشتن من، غل و زنجیر آهنین را از من برندارید و خونهاى مرا مشوئید، زیرا که من پروردگارم را بر این نهج ملاقات مى‌کنم.

  • و از مبارک بن فضاله وارد است که مى‌گفت: شنیدم از حسن بصرى که چون نام معاویه و کشتن او حُجْر و یارانش را برد، گفت: وَیلٌ لِمَنْ قَتَلَ حُجْراً وَ أصْحَابَ حُجْر «اى واى بر آن کسى که حُجْر را و أصحاب حُجْر را کشت».

  • و احمد مى‌گوید: من به یحیى بن سلیمان گفتم: أبلغک أنّ حُجْرا کان مستجاب الدّعوة «آیا به تو رسیده است که حُجْر مستجاب‌الدّعوه بود»؟ قَالَ: نَعَمْ‌، وَ کَانَ مِنْ أَفَاضِلِ أَصْحَابِ النَّبِی صَلَّی اللَهُ عَلَیهِ (وَ آلِهِ) وَسَلَّمَ. گفت: آرى، و حُجْر از افاضل اصحاب رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله بوده است».

  • و ما از ابوسعید مَقْبُری روایت مى‌کنیم که گفت: چون معاویه حج کرد، به مدینه براى زیارت آمد و از عائشه اذن خواست تا براى ملاقات با او برود و عائشه به وى اذن داد. چون معاویه نشست، عائشه به او گفت: اى معاویه آیا تو خود را در امان یافتى که من در قصاص خون برادرم: محمد بن أبى بکر کسى را در اینجا پنهان کرده باشم تا تو را بکشد؟ معاویه گفت: در خانۀ امان وارد شده‌ام. عائشه گفت: اى معاویه در کشتن حُجْر و یارانش از خدا نترسیدى؟ معاویه گفت: کسى ایشان را کشته است که شهادت بر علیه آنان داده است.

  • و از مسروق بن أجْدَع روایت است که من از عائشه شنیدم که مى‌گفت: أمَا وَاللَهِ لَوْ عَلِمَ مُعَاوِیةُ أنَّ عِنْدَ أهْلِ الْکُوفَةِ مَنْعَةً مَا اجْتَرَأ عَلَی أنْ یأخُذَ حُجْراً وَ أصْحَابَهُ مِنْ بَینِهِمْ حَتَّی یقْتُلَهُمْ بِالشَّامِ‌، وَلَکِنَّ ابْنَ آکِلَةِ الأکْبَادِ عَلِمَ أنَّهُ قَدْ ذَهَبَ النَّاسُ‌، أمَا وَاللَهِ إنْ کَانُوا لِجُمْجُمَةِ الْعَرَبِ عِزّاً وَ مَنْعَةً وَفِقْهًا‌. وَ لِلَّهِ دَرُّ لُبَیدٍ حَیثُ یقُولُ:

  • ذَهَبَ الَّذِینَ یعَاشُ فِی أکْنَافِهِمْ       ***       وَ بَقِیتُ فِی خَلَفٍ کَجِلْدِ الأجْرَبِ١

امام شناسی ج12

166
  • لاَ ینْفَعُونَ وَ لاَ یرَجَّی خَیرُهُمْ       ***       وَ یعَابُ قَائِلُهُمْ وَ إنْ لَمْ یشْغَبِ٢

  • «آگاه باشید، قسم به خداوند که اگر معاویه در میان اهل کوفه عزّت و قدرتى را مى‌دانست چنین جرأتى را پیدا نمى‌کرد تا آنکه حُجْر و اصحاب او را از میان کوفیان دستگیر کند و در شام آنها را بکشد. و لیکن این پسر خورندۀ جگرها (هند جگرخوار زوجه ابو سفیان، و مادر معاویه که در غزوه اُحُد، جگر حضرت حمزه سیّد الشّهداء را جوید) دانسته است که مردم و شخصیّت‌ها همه از بین رفته‌اند (و کسى با شخصیّت باقى نمانده است). آگاه باشید سوگند به خداوند که حقّاً آنها براى سران عرب مایه عزّت و بزرگوارى و فقاهت بودند. و خداوند بر لُبَیْد شاعر گذشته رحمت خود را چون باران ببارد، که گفته است:

  • ١ ـ «رفتند کسانى که در ظلّ وجود آنان مى‌توانستم زندگى کنم، و من باقى مانده‌ام در میان بازماندگانى که همچون پوست بدن حیوان جَرَبْ‌دار که مبتلا به مرض جَرَب و سودا و گال است مى‌باشند (یعنى آن کسانى که از گذشتگان مردند و از بین رفتند همچون حیوان صحیح و سالم و فربه‌اى بوده‌اند که از مزایاى آنها ادامۀ حیات مى‌دادم و لیکن این بازماندگان نه سلامتى دارند نه فربهى و همچون پوست شتر و گاو جرب زده هستند که انتفاعى ندارند).

  • ٢ ـ این بازماندگان و اخلاف گذشتگان، منفعتى نمى‌رسانند و انتظار خیر و رحمتى از آنها نمى‌رود، و اگر کسى در میان آنها سخن به حقّ بگوید مورد ملامت و عیب قرار مى‌گیرد و اگر چه تهییج شرّ و فساد نکرده باشد».

  • و در وقتى که خبر قتل حُجْر بن عدى، به ربیع بن زیاد حارثى که از بنى حارث بود و مرد عالم و فاضل جلیلى بود و در خراسان از ناحیۀ معاویه عامل او بود، رسید خداى عزّ و جلّ را به دعا خواند و گفت: «بار پروردگارا، اگر براى ربیع در نزد تو خیرى هست جان وى را به سوى خودت بستان و در این امر تعجیل نما». ربیع هنوز از نشیمنگاه خود برنخاسته بود که همان‌جا بمرد. و قتل حُجْر بن‌

امام شناسی ج12

167
  • عدى در سنۀ پنجاه و یک بوده است‌1.

  •  ** *

  • و از جمله آنکه امیرالمؤمنین علیه السّلام فتنه‌هاى واقع پس از خود را متذکر شده است و در کوفه چون عجز و ناتوانى و زبونى مردم را در قیام به حق دید به خطبه برخاست، و مردم را مخاطب ساخته گفت: مَعَ أَیّ إمامٍ بَعْدِی تُقَاتِلُونَ؟ وَ أَی دارٍ بَعْدَ دَارِکُمْ تَمْنَعُونَ؟ أمَا إنَّکُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِی ذُلاًّ شَامِلاً وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ مَأثَرَةً قَبِیحَةً یتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ عَلَیکُمْ سُنَّةً2 «پس از من در رکاب و پشتیبانى کدام امامى جنگ مى‌کنید؟ و از خانۀ خود گذشته، از کدام خانه‌اى دفاع مى‌نمائید و آن را حفظ مى‌کنید و پاس مى‌دهید؟ آگاه باشید که شما بعد از من به ذلّت عامّى که همۀ شما را فرا بگیرد و به شمشیر بُرّانى که همه شما را از دم خود بزند و به اختصاص طلبى و سود شخص خواهىِ زشتى که ستمگران این روش را بر علیه شما سنّت کنند و دأب و دَیْدَنِ خود سازند، خواهید رسید».

  •  ** *

  • و به اهل کوفه فرمود: أمَا إنَّهُ سَیظْهَرُ عَلَیکُمْ رَجُلٌ رَحیبُ الْبُلْعُومِ‌، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ‌، یأکُلُ مَا یجِدُ‌، وَ یطْلُبُ مَا لاَ یجِدُ‌. فَاقْتُلُوهُ‌، وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ‌، ألاَ وَ إنَّهُ سَیأْمُرُکُمْ بِسَبّی وَالْبَرَاءَ‌ةِ مِنّی‌.

    1. «استیعاب» ج ١، ص ٣٢٩ تا ص ٣٣٢ شماره ترتیب ٤٨٧. حُجْر بن عدىّ بن ربیعة بن معاویة الاكرمین با برادرش هانى بن عدى به حضور رسول خدا مشرف شد و در فتح قادسیه شركت داشت و مرج عذراء را او فتح كرد و قتلش در آنجا واقع شد. مردى بزرگوار و مستجاب الدّعوة بود و از اصحاب خاصّ أمیرالمؤمنین علیه السّلام بود. شرح حال او را ابن سعد در «طبقات» طبع بیروت، ج ٦، ص ٢١٧ تا ص ٢٢٠مفصلاً آورده است. و ابن أثیر جزرى در «اُسد الغابة» ج ١، ص ٣٨٥ و ص ٣٨٦، و نیز ابن حجر عسقلانى در «الاصابة» ج ١، ص ٣١٣ و ص ٣١٤ تحت شمارۀ ١٦٢٩ مفصّلاً ذكر كرده است.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٩.

امام شناسی ج12

168
  • أمَّا السِّبُّ فَسُبُّونِی‌‌، وَ أمَّا الْبَرَاءَ‌ةُ عَنِّی فَلاَ تَتَبَرَّؤُا مِنِّی‌‌، فَإنّی وُلِدْتُ عَلَی الْفِطْرَةِ‌، وَ سَبَقْتُ إلَی الإسْلاَمِ وَالْهِجْرَةِ ـ یعْنِی مُعَاوِیةَ1 «آگاه باشید که بزودى مردى بر شما تسلّط پیدا مى‌کند که فراخ گلو و شکم بزرگ است، آنچه را که بیابد مى‌خورد و آنچه را که نیابد طلب مى‌کند. پس او را بکشید، و أبداً نمى‌توانید او را بکشید. آگاه باشید که او شما را امر مى‌کند که مرا سبّ کنید و از من برائت جوئید. امّا راجع به سبّ، شما مرا سبّ کنید. و امّا راجع به برائت، شما از من برائت مجوئید، زیرا که من بر فطرت اسلام متولّد شده‌ام و در اسلام و هجرت، سبقت گرفته‌ام ـ و مراد حضرت از این مرد، معاویه بوده است».

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از وقایع پس از خود

  • و محمود زمخشرى در کتاب «فائق» از گفتار امیرالمؤمنین علیه السّلام آورده است که گفته‌اند: إنَّ مِنْ وَرَاءِ‌کُمْ اُمُورًا مُتَمَاحِلَةً رُدُحًا وَ بَلاءً مُبْلِحًا2 «بدرستى که در پشت سر شما امور دراز مدّت سخت و سنگین و بلایا و فتنه‌هاى خسته کننده و از پاى در آورنده، واقع مى‌شود».

  • ابن أثیر جزرى گوید: رَدْح به معناى ثقل است، گفته مى‌شود: امْرَأةٌ رَدَاحُ یعنى ثَقِیلَةُ الْکَفَل‌‌. و از همین قبیل است حدیث على علیه السّلام: إنَّ مِنْ وَرَائِکُمْ اُمُورًا مُتَمَاحِلَةً رُدْحاً متماحله به معناى متطاوله مى‌باشد (یعنى طویل و دراز مدّت). و رُدُح ثقیل و عظیم است (یعنى سنگین و بزرگ) و مفرد آن رَدَاح است، و مراد حضرت فتنه‌ها

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٩ و این روایت را مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٤١٩ از «شرح نهج البلاغۀ» ابن ابى الحدید روایت نموده است. و ابن ابى الحدید در شرح از طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٤، ص ٥٤ تا ص ١٢٨ این خطبه را آورده و در شرح آن مفصّلاً از سبّ أمیرالمؤمنین علیه السّلام از زمان معاویه تا زمان عمر بن عبد العزیز، و افرادى كه سب مى‌كرده‌اند و نام منحرفین و معاندین آن حضرت، و روایات موضوعه در ذمّ آن حضرت را مفصّلاً بحث كرده است و حاوى تحقیقاًت تاریخى است.
    2. «مناقب» ابن شهرآشوب، طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٩.

امام شناسی ج12

169
  • بوده است. و روایت شده است: إنَّ مِنْ وَرَائِکُمْ فِتَنًا مُرْدِحَةً «تحقیقاً در پشت سر شما فتنه‌هاى سنگین، و یا پوشنده بر دل‌هاست» یعنى سنگین کننده. و گفته شده است: پوشاننده بر قلوب، از أرْدَحْتُ الْبَیتَ در وقتى که اطاق را پوشاندى‌1.

  • و نیز ابن أثیر گوید: محْل به معناى دفاع و جدال و مکر و شدّت است، و از همین مادّه است حدیث على علیه السّلام: إنّ مِنْ وَرَائِکُمْ اُمورًا مُتَمَاحِلَةً «تحقیقاً در پشت سر شما بلایا و فتنه‌هاى طویل‌المدّتى است» یعنى فتنه‌هاى طولانى. و متماحل از مردان به مردان بلند قامت گویند2.

  • و نیز ابن أثیر گوید: بَلْح به معناى سختى و شدّت است، به طورى که مرد را از پاى در آورد و قدرت بر حرکت را نداشته باشد. و از همین ماده و ریشه است حدیث على علیه السّلام: إنَّ مِنْ وَرَائِکُمْ فِتَنًا وَ بَلاَءً مُکْلِحاً مُبْلِحاً «تحقیقاً در پشت سر شما فتنه‌ها و بلاهائى پیش مى‌آید که انسان را متغیّر و عبوس مى‌نماید و از پا در مى‌آورد». یعنى بلاهاى عاجز کننده به طورى که توان مرد را مى‌گیرد3.

  • و نیز گوید: کَلْح در حدیث على علیه السّلام وارد است که: إنَّ مِنْ وَرَائِکُمْ فِتَنًا وَ بَلاَءً مُکْلِحاً مُبْلِحًا «یعنى بلاهائى که از شدّت خود، انسان را عبوس و متغیّر مى‌کند و موجب گرفتگى و درهم رفتگى چهرۀ وى مى‌شود». و وکُلُوح به معناى عُبُوس است. گفته مى‌شود: کَلَحَ الرَّجُلُ وَ أکْلَحَهُ الْهَمُّ4 «چهره و سیماى مرد درهم گرفته شد و غصّه و اندوه او را عبوس و متغیّر ساخت»5.

    1. «النهایة فى غریب الحدیث و الأثر» ج ٢، ص ٢١٣، باب الراء مع الدال كلمۀ رَدَحَ.
    2. «النهایة» ج ٤، ص ٣٠٤، باب المیم مع الحاء كلمۀ مَحَلَ.
    3. «النهایة» ج ١، ص ١٥١، باب الباء مع اللام كلمۀ بَلَحَ.
    4. «النهایة» ج ٤، ص ١٩٦، باب الكاف مع اللام، كلمۀ كَلَحَ.
    5. و این عبارت حضرت نظیر عبارت دیگر آن حضرت است كه نعمانى در كتاب «غیبت» خود از حضرت صادق علیه السّلام روایت مى‌كند كه أمیرالمؤمنین علیه السّلام بر فراز منبر كوفه گفتند: إنَّ مِن وَرَائِکُم فتَناً مظلمة عمیاء منکسفة لا ینجو منها الاّ النُّوَمَةَ «بدرستى كه در پشت سر شما فتنه‌ها و بلایاى تاریك و كور و در پشت حجاب و ابر ظلمانى پنهان شده به وجود مى‌آید كه از آن نجات ^

امام شناسی ج12

170
  • 1

  • بارى تمام این عبارات، حکایت از پیش آمدن زمانى مى‌کند که بسیار سخت است، دین اسلام در دست غارت است، معناى توحید و عرفان و ولایت و صدق، جُرْم است. و روشن است که اشاره به همان زمان حکومت بنى امیّه از معاویه و یزید و مروان و بنى مروان دارد که دوران شدّت و تنگى بر هر شخص ذى بصیرت و داراى وجدان و عاطفه‌اى، از سخت‌ترین دوران‌هاى روزگار محسوب مى‌گردد.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از خصوصیات بنى عباس‌

  • و از جمله آنکه خبر داد آن حضرت از سلطنت بنى امیّه و بنى عبّاس، و به بعضى از خصائص و آثار برخى از بنى عباس اشاره نمود مثل رأفت و مهربانى اوّلین خلیفه ایشان: عبد اللَه سفّاح، و سفّاکى و خونریزى دومین آنها: منصور، و عظمت سلطنت پنجمین ایشان: هارون الرّشید، و زیرکى و دانائى هفتمى آنها: مأمون، و شدّت دشمنى و عداوت دهمین آنها با اهل بیت: متوکّل و اینکه پسرش او را مى‌کشد، و کثرت رنج و زحمتى که پانزدهمین ایشان: معتمد در دوران خلافت متحمّل شد، زیرا او مبتلا شد با محاربه و جنگ با صاحب زنج، و نیکى و احسان شانزدهمین آنها با علویّین که معتضد بود، و کشته شدن هجدهمین آنها: مقتدر و غلبه سه پسر وى بر خلافت‌

    1. ^ پیدا نمى‌كنند مگر آن كسانى كه در بین مردم اسم و رسم ندارند و خامل الذكر مى‌باشند، آنان كه ایشان مردم را مى‌شناسند ولى مردم آنها را نمى‌شناسند». قیل‌: یا أمیرالمؤمنین ماالنّومَةَ؟ قال‌: الّذی یعرف الناس و لا یعرفونه ـ الخبر. («غیبت نعمانى» طبع مكتبۀ صدوق، ص ١٤١). ابن أثیر در «نهایه» ج ٥، ص ١٣١ در مادّه نوم آورده است كه: چون على علیه السّلام ذكر آخر الزّمان و فتنه‌هاى آن را نمود، گفت: خَیرُ أهل ذلک الزّمان کلّ مؤمن نُوَمَة‌، به وزن هُمَزَة یعنى شخص خامل الذكر كه كسى به او اعتنا ندارد. و گفته شده است: الغامض فی الناس الّذی لا یعرف الشَّرّ و أهله «آن كسى كه در میان مردم غائب و پنهان است و شر و أهل شر را نمى‌شناسد» و گفته شده است كه: نُوَمَة با حركت واو به معناى كسى است كه زیاد مى‌خوابد و نَوْمَه با سكون به معناى كسى است كه خامل الذكر است. و از قسم اول است حدیث ابن عباس كه به على علیه السّلام گفت: ما النّومة؟ قال: الّذى یسكت فى الفتنة فلا یبدو منه شى‌ءُ «نُوْمَه كیست؟ فرمود: كسى كه در فتنه ساكت است و از وى چیزى ظاهر نمى‌شود».

امام شناسی ج12

171
  • که راضى و مطیع و متّقى باشند، چنانکه در تواریخ مسطور است.

  • ابن شهرآشوب در «مناقب» گوید: از جمله خطبه‌هاى آن حضرت این خطبه است: وَیلُ هَذِهِ الاُمَّةِ مِنْ رِجَالِهِمْ‌، الشَّجَرَةِ الْمَلْعُونَةِ الَّتِی ذَکَرَهَا رَبُّکُمْ تَعَالَی‌‌. أوَّلُهُمْ خَضْرَاءُ وَ آخِرُهُمْ هَزْمَاءُ‌. ثُمَّ تَلِی بَعْدَهُمْ أمْرَ اُمَّةِ مُحَمَّدٍ رِجَالٌ‌: أَوَّلُهُمْ أرْأفُهُمْ وَ ثَانِیهِمْ أفْتَکُهُمْ وَ خَامِسُهُمْ کَبْشُهُمْ‌، وَ سَابِعُهُمْ أَعْلَمُهُمْ‌، وَ عَاشِرُهُمْ أکْفَرُهُمْ یقْتُلُهُ أخَصُّهُمْ بِهِ‌، وَ خَامِسُ عَشَرِهِمْ کَثِیرُ الْعَنَاءِ قَلِیلُ الْغِنَاءِ سَادِسُ عَشَرِهِمْ أقْضَاهُمْ لِلذِّمَمِ وَ أوْصَلَهُمْ لِلرَّحِمِ‌، کَأنِّی أرَی ثَامِنَ عَشَرِهِمْ تُفْحَصُ رِجْلاُهُ فِی دَمِهِ بَعْدَ أنْ یأخُذَ جُندُهُ بِکَظَمِهِ‌، مِنْ وُلْدِهِ ثَلاَثُ رِجَالٍ سِیرَتُهُمْ سِیرَةُ الضُّلاَّلِ‌. وَالثَّانِی وَالْعِشْرُونَ مِنْهُمْ الشَّیخُ الْهَرِمُ تَطُولُ أعْوَامُهُ وَ تُوَافِقُ الرَّعِیةَ أیامُهُ‌، السَّادِسُ وَالْعِشْرُونَ مِنْهُمْ یشْرُدُ الْمُلْکُ مِنْهُ شُرُودَ الْمُنْفَتِقِ‌، وَ یعْضُدُهُ الْهَزْرَةُ الْمُتَفَیهِقُ‌، لَکَأنِّی أرَاهُ عَلَی جِسْرِ الزَّوْرَاءِ قَتِیلاً. ذَلِكَ بِمَا قَدَّمْت يدَاكَ وَ أَنَّ اللَهَ لَيسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ1.

  • در ابتداى این خطبه، حضرت اشاره مى‌کند به سلاطین بنى اْمیّه که در قرآن کریم از آنها به عنوان شجرۀ ملعونه «درخت لعنت شده» نام برده است و چون سلطنت معاویه که اوّلین آنها بود، داراى قدرت و سیطره و طراوت عیش آنها بود به شَجرۀ خَضْراء «درخت سبز» نام برده و چون آخرین آنها که مروان حمار بود، دیگر شکاف و پوسیدگى و شکستگى در آن پدید آمد به شجرۀ هَزْماء «درخت پاره و شکافته شده» نام برده است. و پس از آن از خصائص ملوک بنى عبّاس نقل مى‌کند همان طور که ما بیان کردیم تا مى‌رسد به هجدهمین آنها که مُقْتَدِر است. چون مُونس خادم از جمله عسکر و سپاه او گریخت و به موصل آمد و بر آنجا مستولى شد و سپاهى جمع کرد و برگشت و با مقتدر در بغداد جنگ کرد و لشکر او را به هزیمت داد و خود مقتدر در معرکه کشته شد و سه پسران مقتدر پس از او به خلافت رسیدند، لهذا حضرت او را بدین مشخّصات یاد مى‌کند که: پس از آنکه لشکر او، گلوى او را گرفته‌اند گویا من مى‌بینم که در خون خود مى‌غلطد و پاهاى‌

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٣١ و آیه‌اى كه در آخر خطبه ذكر شده است آیۀ ١٠از سورۀ ٢٢: حج است.

امام شناسی ج12

172
  • خود را به زمین مى‌کشد، و پس از او سه پسر او که روش و سیره آنان روش اهل ضلال بود به خلافت مى‌رسند.

  • و بیست و دومین آنها پیرمردى است سالخورده و فرتوت که سالهاى خلافت او به طول مى‌انجامد و ایّام حکومت او بر وفق مراد رعیّت مى‌گذرد. در اینجا مجلسى در شرح این خطبه گفته است: بیست و دوّمین خلیفۀ بنى عبّاس الْمُکْتَفِی بِاللَه عبداللَه بوده است که پس از سنّ چهل و یک سالگى ادّعاى خلافت نمود. و این در سنه سیصد و سى و سه هجرى بود. و در سنۀ سیصد و سى و چهار أحمد بن بابَوَیه بر بغداد سیطره یافت و المکتفى باللَه را گرفت و چشمانش را از کاسه بیرون آورد و المکتفى در سنه سیصد و سى و هشت بمرد. و گفته شده است: مدّت خلافت او یک سال و چهار ماه بوده است. و على هذا ممکن است لفظ بیست و دومین از خطاى مورّخان و یا روات احادیث باشد به اینکه در اصل بیست و پنجمین و یا بیست و ششمین بوده باشد. در صورت اوّل، خلیفه القادر باللَه أحمد بن إسحق است که هشتاد و شش سال عمر کرد و تنها مدّت خلافتش چهل و یک سال بوده است. و در صورت دوم، خلیفه القائم بأمر اللَه است که هفتاد و شش سال عمر کرد و تنها مدّت خلافتش چهل و چهار سال و هشت ماه بوده است.

  • مجلسى در اینجا پس از بیان وجوه احتمالات دیگرى گوید: و ممکن است مراد از بیست و ششمین خلیفۀ آنها الْمُسْتَعْصِمُ باللَه باشد، که او کشته شد و مُلک و امارت از او دور شد و گریخت مانند گریختن چیزى که در آن فتور و سستى و شکاف پیدا مى‌شود و رفته رفته بکلّى از دست مى‌رود و غبن و خسران کلّى در همه جهات به طور وسیع و گسترده بر او هجوم مى‌کند (یشْرُدُ الْمُلْکُ مِنْهُ شُرُودَا الْمُنْفَتِقِ وَ یعْضُدُهُ الْهَزْرَةُ الْمُتَفَیهِقُ). و المستعصم باللَه آخرین خلیفۀ بنى عبّاس بوده است و حضرت از او به بیست و ششمین خلیفه نام برده با آنکه او سى و هفتمین خلیفه آنان بوده است، به جهت معروفیّت این بیست و شش نفر که از اعاظم آنها بوده‌اند. زیرا بسیارى از آنها استقلال در امارت و حکومت نداشته‌اند و مغلوب ملوک و

امام شناسی ج12

173
  • اتراک بوده‌اند1.

  • و از همین خطبه است که: سَیخْرِبُ الْعِرَاقُ بَینَ رَجُلَینِ یکْثُرُ بَینَهُمَا الْجَریحُ وَالْقَتِیلُ ـ یعْنِی طُرْلیکَ وَالدَّوَیلِمَ ـ لَکَأنِّی اُشَاهِدُ بِهِ دِمَاءَ ذَوَاتِ الْفُرُوجِ بِدِمَاءِ أصْحَابِ السُّرُوجِ‌. وَیلٌ لأهْلِ الزَّوْرَاءِ مِنْ بَنِی قَنْطُورَةَ2 «بزودى عراق خراب مى‌شود به واسطۀ معارضه و درگیرى دو مرد با یکدیگر، که در میان آنها مجروح و کشته بسیار بجا مى‌ماند ـ یعنى طرلیک و دُویْلم ـ و گویا من مشاهده مى‌نمایم که خون‌هاى زنان با خون‌هاى مردان درهم آمیخته است. اى واى بر اهل بغداد از بنو قنطورة»!

  • مجلسى در شرح خود از جزرى نقل کرده است که: در حدیث حذیفه وارد است که: یوشِکُ بَنُو قَنْطُوراءَ أنْ یخْرِجُوا أهْلَ الْعِرَاقِ مِنْ عِرَاقِهِمْ ـ وَ یرْوَی‌: أهْلَ البَصْرِةِ مِنْهَا ـ کَأنِّی بِهِمْ خُنْسُ الاُنُوفِ‌، خُزْرُ العُیونِ‌، عِرَاضُ الوُجُوه3 «نزدیک است که پسران قنطوراء، مردم عراق را از عراقشان بیرون کنند ـ و در روایت است که مردم بصره را از بصره خارج کنند ـ گویا من دارم مشاهده مى‌نمایم ایشان را که مردمى هستند که بینى‌هایشان بالا کشیده و در صورت آنها پهن شده است و چشمهایشان ریز و فرو رفته است و صورتهایشان پهن و عریض و گسترده است‌4».

  • و گفته شده است که: قَنْطُوراء کنیزى از حضرت ابراهیم علیه السّلام بوده و از او اولادى را به دنیا آورده است که ترک‌ها و چینى‌ها از ایشانند. و از همین طراز است حدیث عمرو عاص که نزدیک است بَنُو قَنطُوراء شما را از زمین بصره بیرون کنند. و حدیث أبو بکرة که چون آخر الزّمان پدید آید بَنُو قَنطُوراء پدیدار مى‌شوند5.

  • و از همین خطبه است که: لَکَأنِّی أرَی مَنْبَتَ الشِّیحِ عَلَی ظَاهِرِ أهْلِ الْحِضَّةِ قَدْ

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٧ و ص ٥٨٨ و در نسخه مجلسى با لفظ یشرد الملک منه شرود النِقْنِق وارد شده است و در شرح گوید: فیروزآبادى گفته است: نقنق بر وزن زبرج به معناى ظلیم و یا نافر و یا خفیف است.
    2. «مناقب» ج ١، ص ٤٣١ و «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٨.
    3. تا ٥. «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٨ و «نهایه» ابن اثیر جزرى، ج ٤، ص ١١٣.

امام شناسی ج12

174
  • وَقَعَتْ بِهِ وَقْعَتَانِ یخْسَرُ فِیهَا الْفَرِیقَانِ ـ یعْنِی وَقْعَةَ الْمُوصِلِ ـ حَتَّی سُمِّی بَابَ الأذَانِ‌. وَیلٌ لِلطِّینِ مِنْ مُلاَبَسَةِ الأشْرَاک1، وَ وَیلٌ لِلْعَرَبِ مِنْ مُخَالَطَةِ الأتْرَاکِ‌. وَیلٌ لاُمَّةِ مُحَمَّدٍ إذَا لَمْ تَحْمِلْ أهْلَهَا الْبُلْدَانُ‌، وَ غَیرَ بَنُو قَنْطُورَةَ نَهْرَ جَیحَانَ‌، وَ شَرِبُوا مَاءَ دِجْلَةَ‌، وَ هَمُّوا بِقَصْدِ الْبَصْرَةِ وَ الإیلَةِ‌. وَ أیمُ اللَهِ لَتُعْرَفُنَّ بَلْدَتَکُمْ حَتَّی کَأنِّی أنْظُرُ إلَی جَامِعِهَا کَجُؤجُؤِ سَفِینَةٍ أوْ نَعَامَةٍ جَاثِمَةٍ‌2.

  • «و هر آینه گویا من مى‌بینم که گیاه شِیْح (گیاه خوشبو و معطّر) بر محلّ سکونت اهل حضّه روئیده است، و در آنجا دو واقعه صورت مى‌پذیرد که هر دو فریق و دسته خسارت مى‌بینند و زیان مى‌نمایند ـ و مراد حضرت، واقعۀ موصل است ـ تا جائى که موصل باب أذان نامیده مى‌شود. و واى بر گلهاى زمین از جاى پاى اسبها، و واى بر عرب از همنشینى و هم آمیختگى با ترک‌ها، و واى بر امّت محمّد در وقتى که شهرها اهل خود را در خود جاى ندهند و در وقتى که بنو قنطورة از رود جیحون عبور کنند و به نهر دجله برسند و از آب آن بیاشامند و به قصد بصرة و ایلَه حرکت نمایند. و سوگند به خدا که این شهر شما که بصره است شناخته خواهد شد تا به جائى که گویا من دارم نگاه مى‌کنم به مسجد جامع آن که همچون سینه یک کشتى است و یا همچون یک شتر مرغ است که بر زمین چسبیده است».

  • اخبار آن حضرت از خراب شهرها و حملۀ مغول‌

  • و در روایت «بحار» آمده است: وَأیمُ اللَهِ لَتَغْرِقَنَّ بِلْدَتُکُمْ ـ الخ‌3 «یعنى سوگند به خدا که این شهر شما که بصره است، غرق خواهد شد و من مسجد جامع شما را در میان آبها چنین و چنان مى‌بینم».

  •  ** *

  • و در «مناقب» گوید: قَتاده از سعید بن مُسَیّب روایت کرده است که چون از امیرالمؤمنین علیه السّلام از گفتار خداوند تعالى: وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ‌

    1. أشراک جمع شَرَک است. الشّرک ما حفَرتِ الدّوابّ بقوآئمها فی متن الطّریق.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٣١ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٧.
    3. «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٨٧.

امام شناسی ج12

175
  • الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها1 «هیچیک از قریه‌ها و شهرها نیست مگر آنکه ما قبل از روز قیامت اهل آنجا را هلاک مى‌کنیم و یا عذاب مى‌نمائیم.» سؤال شد، حضرت در ضمن خبر طویلى که ما قدرى از آن را انتخاب کردیم فرمودند: سَمَرْقَنْد و جاح و خوارزم و اصفهان و کوفه به دست تُرک‌ها خراب مى‌شود، و همدان و رى به دست دیلمیان، و طَبَریّه و مدینه و فارس با قحطى و گرسنگى، و مکّه به دست حبشیان، و بصره و بلخ به واسطۀ غرق شدن، و سند به واسطۀ غلبۀ هِنْد، و هِنْد به واسطۀ غلبۀ تبّت، و تبّت به واسطۀ غلبۀ چین، و بذشجان و صاغانى و کرمان و بعضى از شام به واسطه سمهاى اسبان و کشتار در آن، و یمن از غلبۀ ملخ و غلبۀ سلطان، و سجستان و بعضى از شام به واسطه غلبه زنج، و شومان به واسطۀ مرض طاعون، و مرو با بادهاى رمل انداز، و هرات با غلبه مارها، و نیسابور به واسطۀ انقطاع خیر و برکت، و آذربَیجان با سُمهاى اسبان و صاعقه‌ها، و بخارا با غرق شدن و گرسنگى، و حلم و بَغْدَادُ یصِیرُ عَالِیهَا سَافِلَهَا 2 «حلم و بغداد، آن‌طور واژگون شود که بالایش زیر و زیرش بالا رود».

  •  ** *

  • و از جملۀ اخبار امیرالمؤمنین علیه السّلام به مغیبات و ملاحم، مطالبى است که در خطبه لؤلؤیّه ذکر شده است. این خطبه از خطب مهمّ حضرت است که شیخ أجلّ علىّ بن محمّد بن على خزّار رازى قمّى در کتاب «کِفایة الأثَر فِی النُّصوصِ عَلَی الأئِمَّةِ الإثْنَی عَشَر»3 با سند متّصل خود، از علىّ بن حسن بن مندة، از محمّد بن‌

    1. آیۀ ٥٨، از سورۀ ١٧: اسراء.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٣١ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٨ و در شرح این عبارات گوید: فیروزآبادى گوید: نَجْدُ الجاح موضعى است در یمن، و روضة خاخ بین مكه و مدینه است. و گوید: صغانیان محلّ بزرگى است از قراء در ماوراء النهر. و صاغانى معرّب جغانیان است، و بعضى از الفاظ حدیث معنایش مشخص نیست.
    3. ابن شهرآشوب در «معالم العلماء» ص ٦٣ در تحت شماره ٤٦٦ گوید: علی بن محمّد بن علی خزّاز رازی و یقال له القمّی‌، له کتب فی الکلام و فی الفقه‌، من کتبه «الاحکام الشرعیة علی مذهب ^

امام شناسی ج12

176
  • 1

  • حسین معروف کوفى که به أبو الحکم معروف است، از اسمعیل بن موسى بن ابراهیم، از سلیمان بن حبیب، از شریک، از حکیم بن جبیر، از ابراهیم نخعى، از علقمة بن قیس روایت کرده است که او گفت: امیرالمؤمنین علیه السّلام در فراز منبر کوفه خطبۀ لؤلؤه را ایراد کردند و در اواخر آن چنین گفتند که: ألاَ وَ إنِّی ظَاعِنٌ عَنْ قَرِیبٍ وَ مُنْطَلِقٌ إلَی الْمَغِیبِ‌، فَارْتَقِبُوا الْفِتْنَةَ الاُمَوِیةَ وَالْمَمْلِکَةَ الْکِسْرَوِیةَ‌، وَ إمَاتَةَ مَا أحْیاهُ اللَهُ‌، وَ إحْیاءَ مَا أَمَاتَهُ اللَهُ، وَاتَّخِذُوا صَوَامِعَکُمْ بُیوتَکُمْ‌، وَ عَضُّوا عَلَی مِثْل جَمْرِ الْغَضَا‌، وَاذْکُرُوا اللَهَ کَثِیرًا فَذِکْرُهُ أکْبَرُ لَوْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌.

  • ثُمَّ قَالَ‌: وَ تُبْنَی مَدِینَةٌ یقَالُ لَهَا الزَّوْرَاءُ بَینَ دِجْلَةَ وَ دُجَیلٍ وَالْفُراتِ‌. فَلَوْ رَأیتُمُوهَا مُشَیدَةً بِالْجَصِّ وَ الآجُرِّ، مُزَحْزَفَةً بِالذَّهَبِ وَالفِضَّةِ وَاللاَّذِوَرْدِ الْمُسْتَسْقَی وَالْمَرْمَرِ وَالرُّخَامِ وَ أبْوَابِ الْعَاجِ وَالأبْنُوسِ وَالْخِیمِ وَالْقُبَابِ وَالسِّتَارَاتِ وَ قَدْ عُلِیتْ بِالسَّاجِ وَالْعَرْعَرِ وَالصَّنَوْبَرِ وَالشَّبِّ وَ شُیدَتْ بِالْقُصُورِ‌، وَ تَوَالَتْ عَلَیهَا مُلْکُ بَنِی شَیصَبَانَ‌: أرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ مَلِکاً عَلَی عَدد سِنِی المُلْکِ «کد» فِیهِمُ السَّفَّاحُ وَالْمِقْلاَصُ وَالْجَمُوعُ وَالْخَدُوعُ وَالْمُظَفَّرُ وَالْمُؤنَّثُ وَالنَّظَّارُ وَالْکَبْشُ وَالْمُتَهَوِّرُ وَالْعَشَّارُ وَالْمُضْطَلِمُ وَالْمُسْتَصْعَبُ وَالْعَلاَّمُ وَالرَّهْبَانِی وَالْخَلیعُ وَالسَّیارُ وَالْمُتْرَفُ وَالْکَدِیدُ وَالأکْتَبُ وَالْمُتْرَفُ وَالأکْلَبُ وَالْوَثیمُ وَالظَّلاَّمُ وَالْعَینُوقُ‌.

  • وَ تُعْمَلُ الْقُّبَةُ الْغَبْراءُ ذَاتُ الْفَلاَةِ الْحَمْرَاءِ‌، وَ فِی عَقِبِهَا قَائِمُ الْحَقِّ یسْفَرُ عَنْ وَجْهِهِ بَینَ الأقَالِیمِ کَالْقَمَرِ الْمُضِئِ بَینَ الْکَوَاکِبِ الدُّرِّیةِ‌. ألاَ وَ إنَّ لِخُرُوجِهِ عَلاَمَاتٍ عَشَرَةً‌: أوَّلُهَا طُلُوعُ‌

    1. ^ الامامیة» ، «الایضاح فى الاعتقاد»، «الكفایة فى النّصوص». و شیخنا العلاّمة الآغا بزرگ طهرانى در «الذریعة» ج ١٨، ص ٨٦ و ص ٨٧ در تحت شماره ٨٠٦ گفته‌اند:«کفایة الأثر فی النّص علی الائمّة الاثنی عشر» للشیخ الأقدم على بن محمد بن على خزّاز رازى است كه به او قمّى مى‌گویند. او از شیخ صدوق و از ابو مفضّل محمد بن عبد اللَه شیبانى و از قاضى ابو الفرج معافا بن زكریا و از ابو عبد اللَه حسین بن سعید خزاعى و از على بن حسین بن على بن مندة و از احمد بن محمّد بن عیّاش جوهرى صاحب كتاب «مقتضب الأثر» روایت مى‌كند. ابن شهرآشوب در «معالم» از این كتاب نام برده و به «كفایة النّص» تعبیر نموده است و مولى محمد باقر مجلسى در «بحار» از این كتاب نقل كرده است و چنین پنداشته است كه این كتاب از صدوق و یا از مفید است. و این پندار بدون وجه است.

امام شناسی ج12

177
  • الْکَوْکَبِ ذِی الذَّنَبِ وَ یقَارِبُ مِنَ الْحَادِی‌‌، وَ یقَعُ فِیهِ هَرْجٌ وَ مَرْجٌ وَ شَغَبٌ‌، وَ تِلْکَ عَلاَمَاتُ الْخِضْبِ‌، وَ مِنَ الْعَلاَمَةِ إلَی الْعَلاَمَةِ عَجَبٌ‌. فَإذَا انْقَضَتِ الْعَلاَمَاتُ الْعَشَرَةُ إذْ ذَاکَ یظْهَرُ بِنَا الْقَمَرُ الأزْهَرُ‌، وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ الإخْلاَصِ لِلَّهِ عَلَی التَّوْحِیدِ‌1.

  • «آگاه باشید که: من بار سفر بسته‌ام و بزودى از این دنیا حرکت مى‌کنم و به عالم غیب رهسپار مى‌شوم، بنابراین شما در انتظار فتنۀ اُمویّه و سلطنت کسرویّه بوده باشید و در ترقّب پیش آمدن زمانى که آنچه را خداوند زنده کرده است بمیرانند و آنچه را که میرانیده است زنده کنند بسر برید. معابد و صومعه‌هاى خود را خانه‌هایتان قرار دهید و در نگهدارى از دین خود همچون کسى که در نگهدارى گل آتش درخت غَضا ـ که چوبى سخت دارد و آتش آن دوام دارد ـ کوشا مى‌باشد شما هم در حفظ دین و آئین خود کوشا باشید و محکم نگاه دارید، یاد خدا را زیاد کنید و ذکر او را بسیار نمائید، زیرا که ذکر او از همه چیزى که به تصوّر آید بزرگتر و برتر است، اگر شما بدانید.

  • سپس گفت: شهرى ساخته مى‌شود که به آن زَوْرَاء (بغداد) گویند، در میان نهر دجله و شهر دُجَیْل و نهر فرات. پس اگر شما مى‌دیدید آن شهر را مى‌یافتید آن را که دیوارهایش با گچ و آجر زینت شده، با طلا و نقره و با لاجورد آب دیده و با مرمر و سنگ رُخَام‌2 پوشیده شده است. و درهاى آن از عاج (استخوان فیل) و چوب آبنوس ساخته شده، و خیمه‌ها و قبّه‌ها و پرده‌هائى در آن نمودار است، و این‌

    1. «کفایة الأثر فی النُّصوص علی الائمّة الاثنی عشر» در مجموعه‌اى كه با «اربعین» مجلسى و با «خرایج و جرائح» راوندى در یك جلد تجلید شده است، ص ٣١٥ و ص ٣١٦. البته این روایت تتمه دارد و ما به مقدار نیاز در اینجا كه إخبار حضرت از ملوك بنى عباس است ذكر كردیم و نیز همین مقدار را «مناقب» ج ١، ص ٤٢٩ و در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٨٩ از «كفایة الأثر» روایت كرده است.
    2. در «شرح قاموس» گوید: رخام بر وزن غُراب سنگى است سفید و سست معروف است و آنچه هست از او به رنگ شراب یا زرد یا به رنگ سار و آن مرغى است. پس از اصناف سنگ است.

امام شناسی ج12

178
  • شهر با درخت‌هاى ساج و عَرْعَرْ و صنوبر و شبّ بالا آمده است، و با قصرهائى شکوهمند مشیّد گردیده است. و بر این شهر متناوباً یکى پس از دیگرى ملوک و سلاطین بنى شَیْصَبان که بیست و چهار نفرند حکومت مى‌کنند که آنها به تعداد سالهاى مُلْکِ کد (٢٤) مى‌باشند. در ایشان است: سفّاح، منصور، مهدى، هادى، رشید، محمد بن زبیده امین، مأمون، معتصم، واثق، منتصر، مستعین، معتزّ، معتمد، معتضد، مُتَّقى، مقتدر، قاهر، راضى، مکتفى و مطیع.

  • و در آنجا قبّه‌اى خاکى رنگ مى‌سازند که در زمین وسیعى که قرمز رنگ است قرار دارد. و در دنبال این حکومت و سلطنت قائم به حق پرده از رخ بر مى‌گیرد و در میان اقالیم جهان همچون قرص ماه درخشان در میان ستارگان دُرّى نور مى‌دهد و جلوه مى‌نماید. آگاه باشید که براى خروج قائم به حق ده علامت است: اوّلین آنها طلوع ستاره دنباله‌دار است که در نزدیکى ستاره حادى پدیدار مى‌گردد. و در این حال هَرْج و مَرْج و فتنه و فساد و جنگ و جدال اوج مى‌گیرد و آنها علامت‌هاى وفور نعمت و زندگى گواراست. و از پیدایش علامتى تا علامت دیگر عجائبى رخ مى‌دهد. و چون این علامات ده‌گانه پدید آید و سپرى شود در آن وقت است که براى ما ماه درخشان (قَمَرِ أزْهَر) ظهور مى‌کند و کلمۀ اخلاص براى خدا بر اساس توحید به مرحلۀ تمام خود مى‌رسد».

  • مجلسى در شرح این خبر گوید: شَیْصَبان نام شیطان است و چون بنى عبّاس شرکاى شیطان بوده‌اند بدین نام از ایشان تعبیر شده است. و حضرت تعداد آنها را در اینجا بیست و چهار نفر شمرده است با اینکه ایشان سى و هفت نفر بوده‌اند به جهت عدم اعتناء به کسانى که زمان حکومتشان کوتاه و قدرت سلطنت آنها ضعیف بوده است‌1.

  • على بن محمّد خزّاز رازى در همین کتاب که روایت را تا بدینجا نقل مى‌کند مى‌گوید: در اینجا در میان خطبۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام مردى که اسم او عامر بن کثیر

    1. «بحار الانوار» ج ٩، ص ٥٩٠.

امام شناسی ج12

179
  • بود، برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین تو در این خطبه‌ات از خلفاى باطل و از ائمّه کفر به ما خبر دادى، اینک از امامان حق و زبان‌هاى صدق که بعد از تو مى‌آیند به ما خبر بده.

  • حضرت گفتند: آرى این عهدى است که رسول خدا با من در میان نهاده است که امر امامت را دوازده نفر به عهده مى‌گیرند و نه نفر از آنها از صلب حسین هستند و رسول خدا در این باره به من گفت: چون مرا به معراج بالا بردند من به ساق عرش نگاه کردم نوشته بود: لاَ إلهَ إلاَّ اللَهُ‌، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَهِ‌، أَیدْتُهُ بِعَلِیّ، وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِیّ «هیچ معبودى غیر از اللَه نیست، محمّد فرستادۀ ماست که من او را تأیید کردم به على و یارى نمودم به على». و در آنجا من دوازده نور را نظر کردم و از خداوند پرسیدم که اى پروردگار من، این نورها براى چه کسانى است؟ ندا رسید: اى محمّد این انوار امامانى است از ذرّیّۀ تو.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌گوید: من گفتم: اى رسول خدا، آیا اسم ایشان را براى من نمى‌گوئى؟! رسول خدا گفت: آرى. تو امام و خلیفۀ بعد از من هستى که دین مرا ادا مى‌کنى و به وعده‌هاى من وفا مى‌نمائى و پس از تو دو پسرت حسن و حسین هستند و پس از حسین پسرش علىّ زین العابدین است و پس از على پسرش محمّد که باقر خوانده مى‌شود و پس از محمّد پسرش جعفر است که صادق خوانده مى‌شود و پس از جعفر پسرش موسى است که کاظم خوانده مى‌شود و پس از موسى پسرش علىّ است که رضا خوانده مى‌شود و بعد از على پسرش محمّد است که زکى خوانده مى‌شود و پس از محمّد پسرش على است که نقى خوانده مى‌شود و پس از او پسرش حسن است که امین خوانده مى‌شود و قائم از اولاد حسن است که هم نام من است و شبیه‌ترین مردم است نسبت به من، یمْلاُ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً ـ الحدیث‌1 «او زمین را پر از داد و عدل مى‌کند بعد از آنکه از جور و ستم پر شده باشد».

    1. «كفایة الأثر» ص ٣١٦.

امام شناسی ج12

180
  • اخبار آن حضرت از کشتن برخى اصحاب خود

  • و از جمله آنکه ابن شهرآشوب گوید: امیرالمؤمنین علیه السّلام در خطبه قصیّه گفته‌اند: الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ بَینَ جُمَادَی وَ رَجَبٍ‌. و قوله علیه السّلام: وَ أَی عَجَبٍ أعْجَبُ مِنْ أمْوَاتٍ یضْرِبُونَ هَامَاتِ الأحْیاءِ1 «شگفت و تمام شگفت آن واقعه‌اى است که بین ماه جَمَادى و ماه رجب واقع مى‌شود» و نیز گفته‌اند: «کدام شگفتى بالاتر از آنست که مردگانى بر سر زندگانى بزنند»؟

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام خبر دادند به کشته شدن جماعتى از اصحاب خود که از جمله آنان است: حُجْر بن عَدى، و رُشَیْد هَجَرى، و کُمَیْل بن زیاد نَخَعى، و مَیْثَم تَمّار، و محمّد بن أکْتَم، و خَالد بن مسعود، و حبیب بن مَظاهر، و جُوَیْرِیَة بن مُسْهِر، و عَمْرُو بْنُ حَمِق، و قَنْبَر، و مُذَرَّع‌2 و غیرهم و به اوصاف کشندگان اینها و کیفیّت کشتنشان اشاره نموده‌اند3.

  • شیخ مفید در «ارشاد» گوید: و از همین قبیل است آنچه را که عبد العزیز بن صُهیب از أبو العالیه روایت کرده است که او گفت: مُزَرّع بن عبد اللَه به من گفت: شنیدم امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌گفت: أمْ وَاللَهِ لَیقْبِلَنَّ جَیشٌ حتَّی إذَا کَانَ بِالْبَیدَاءِ خُسِفَ بِهِمْ «بلى سوگند به خدا که لشگرى روى مى‌آورد و چون در میان بیابان مى‌رسد، زمین آنها را در کام خود فرو مى‌برد».

  • أبو العالیه مى‌گوید: من به مزرّع گفتم: این خبر غیبى است که براى من مى‌گوئى؟ مزرّع گفت:إحْفَظْ مَا أَقُولُ لَکَ‌، وَاللَهِ لَیکُونَنَّ مَا أَخْبَرَنِی بِهِ أمیرالمؤمنین علیه السّلاموَ لَیؤْخَذَنَّ رَجُلُ فَلَیقْتَلَنَّ وَ لَیصْلَبَنَّ بَینَ شُرْفَتَینِ مِن شُرَفِ هَذَا الْمَسْجِدِ«آنچه را که به تو مى‌گویم به خاطر دار، و سوگند به خدا که آنچه امیرالمؤمنین علیه السّلام به من خبر داده است واقع خواهد شد، و سوگند به خدا که مردى دستگیر مى‌شود و کشته مى‌شود و در بین دو محلّ جلو آمده از محلّ‌هاى جلوآمده این مسجد همچون‌

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٣٠.
    2. در نسخه بدل مزرّع بازاء آمده است.
    3. «مناقب» ج ١، ص ٤٢٨.

امام شناسی ج12

181
  • بالکن، به دار آویخته مى‌شود».

  • أبو العالیه مى‌گوید: من به وى گفتم: تو خبر غیب به من مى‌دهى؟ مزرّع گفت: حَدَّثَنِی الثِّقَةُ الْمَأمُونُ عَلِی بْنُ أَبِی‌‌طَالِبٍ! «این خبرى است که مرد مورد وثوق و امانت: علىّ بن أبی طالب به من داده است».

  • أبو العالیه مى‌گوید: فَمَا أتَتْ عَلَینَا جُمُعَةٌ حَتَّی اُخِذَ مُزَرَّعٌ فَقُتِلَ وَ صُلِبَ بَینَ الشُّرْفَتَینِ‌. قَالَ‌: وَ قَدْ کَانَ حَدَّثَنی بِثَالِثَةٍ فَنَسِیتُهَا1 «هنوز یک هفته نشده بود و روز جمعه براى ما نیامده بود، که مزرّع را گرفتند و کشتند و بین دو بالکن از محلّ‌هاى برآمده مسجد به دار زدند. ابو العالیه مى‌گوید: مزرّع مطلب دیگرى را نیز به من گفته بود که من آن را فراموش کرده‌ام».

  • این حدیث را ابن شهرآشوب در «مناقب» آورده است‌2. و مجلسى در «بحار الأنوار»، از «شرح نهج البلاغه» ابن أبى الحدید، از أبو داود طیالسى، از سلیمان بن زریق، از عبد العزیز بن صهیب، از أبو العالیه از مزرّع این حدیث را بتمامه روایت مى‌کند و در پایان آن ابن أبى الحدید مى‌گوید: من مى‌گویم که: حدیث خَسْف بن جیش را (فرو بردن زمین لشکر را) بخارى و مسلم در دو صحیح خود تخریج کرده‌اند از اُمّ سَلِمَه رضى اللَه عنها که او مى‌گوید: شنیدم از رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله که مى‌گفت: یعُوذُ قَوْمٌ بِالبَیتِ حَتَّی إذَا کَانُوا بِالْبَیدَاءِ خُسِفَ بِهِمْ «قومى به خانه خدا پناه مى‌برند تا زمانى که در میان بیابان مى‌رسند همگى در کام زمین فرو مى‌روند».

  • امّ سلمه مى‌گوید: من گفتم: اى رسول خدا، شاید در میان آنها کسى بوده است که او را بر حرکت اکراه کرده‌اند و یا خودش این حرکت را ناپسند داشته است. رسول خدا گفت: فرو مى‌روند. و لیکن گفت: محشور مى‌شوند ـ یا گفت: مبعوث مى‌شوند ـ بر اساس نیّت‌هاى خود در روز قیامت.

    1. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٨٠و ص ١٨١ و «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید طبع مصر دار الاحیاء و تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج ٢، ص ٢٩٤ و ص ٢٩٥.
    2. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٨.

امام شناسی ج12

182
  • راوى گفت: چون از حضرت أبو جعفر محمّد بن على پرسیدند که آیا این زمین، بیابانى است از مطلق زمین‌ها؟ حضرت فرمود: کَلاَّ‌، وَاللَهِ إنَّهَا بَیدَاءُ الْمَدِینَةِ «أبداً این‌طور نیست. این بیابان، بیابان مدینه است». بخارى بعضى از حدیث را و مسلم بعض دیگرش را تخریج کرده است‌1.

  •  ** *

  • اخبار آن حضرت از شهادت عمرو بن حمق خزاعى‌

  • ابن أبى الحدید در ذیل خطبه: فَقُمْتُ بِالأمْرِ حِینَ فَشِلُوا‌، وَ تَطَلَّعْتُ حِینَ تَقَبَّعُوا2 در ضمن فصلى که در أخبار واردۀ معرفت امام علىّ بن ابی طالب علیه السّلام به امور غیبیّه تأسیس کرده است گوید: محمّد بن على صرّاف، از حسین بن سُفیان، از پدرش، از شمیر بن سدیر ازدى روایت نموده است که او گفت: على علیه السّلام به عَمْرُو بْنُ حَمِق خُزَاعی گفت: اى عمرو، در کجا فرود مى‌آئى و منزل مى‌نمائى؟ گفت: در قوم خودم. حضرت فرمود: در آنجا منزل مکن. عَمْرو گفت: آیا در میان بنو کنانه که همسایگان ما هستند منزل بکنم؟ حضرت گفت: نه! عمرو گفت: آیا در میان طائفه ثقیف منزل بنمایم؟

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: فَمَا تَصْنَعُ بِالْمَعَرَّةِ وَالْمَجَرَّةِ؟ «در این صورت با مَعَرَّةو با مَجَرَّةچه خواهى کرد»؟ عَمْرو پرسید: مَعَرَّةو مَجَرَّةچیست؟ حضرت گفت: دو گردنه آتش است که از پشت کوفه خارج مى‌شود. یکى از آنها به سمت طائفۀ تَمیم و بَکْر بن وائل مى‌رود، و کم است که کسى بتواند از آن خود را خلاص کند و رهائى بخشد. و گردنۀ آتش دیگر مى‌آید و از سمت دیگر کوفه شروع مى‌کند، و کم است کسانى که این آتش به آنها برسد و آنها را فرا گیرد، فقط داخل خانه مى‌شود و یک‌

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٤، و طبع حروفى، ج ٤١، ص ٣٤٦ و ص ٣٤٧ و «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید، طبع دار الاحیاء و تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج ٢، ص ٢٩٤ و ص ٢٩٥.
    2. خطبۀ ٣٧ از «نهج البلاغه».

امام شناسی ج12

183
  • اطاق و دو اطاق را مى‌سوزاند.

  • عَمْرو گفت: پس در این صورت من در کجا فرود آیم و منزل گزینم؟ امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: در طائفه بنى عمرو بن عامر که از قبیله أزد هستند فرود آى و سکنى گزین.

  • جماعتى که این کلام را شنیدند و در آنجا حضور داشتند با خود گفتند: مَا نَرَاهُ إلاَّ کَاهِناً یتَحَدَّثُ بِحَدِیثِ الْکَهَنَةِ «ما على را نمى‌بینیم مگر کاهنى که به گفتار کاهنان سخن مى‌گوید».

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام در این حال رو کردند به عمرو و گفتند: یا عَمْرُو إنَّکَ الْمَقْتُولُ بَعْدِی‌‌، وَ إنَّ رَأسَکَ لَمَنْقُولٌ وَ هُوَ أوَّلُ رَأْسٍ ینْقَلُ فِی الإسلاَمِ‌. وَالْوَیلُ لِقَاتِلِکَ! أمَا إنَّکَ لاَ تَنْزِلُ بِقَوْمٍ إلاَّ أسْلَمُوکَ بِرُمَّتِکَ‌، إلاَّ هَذَا الْحَی مِنْ بَنِی عَمْرِو بْنِ عَامِرٍ مِنَ الأزْدِ‌، فَإنَّهُمْ لَنْ یسْلِمُوکُ وَ لَنْ یخْذُلُوکَ «اى عمرو، تو پس از من تحقیقاً کشته خواهى شد و تحقیقاً سر تو را نقل مى‌دهند و مى‌برند و آن اوّلین سرى است که در اسلام مى‌برند و از جائى به جائى نقل مى‌نمایند. اى واى بر قاتل تو! آگاه باش که تو در هیچ قومى فرود نمى‌آیى و منزل نمى‌کنى مگر آنکه تو را با تمام وجودت تسلیم نمى‌کنند مگر این طائفه از بنى عمرو بن عامر که از أزد هستند، ایشان تو را تسلیم نمى‌کنند و خوار و ذلیل نمى‌نمایند و تنها نمى‌گذارند».

  • راوى روایت: شَمیر بن سَدیر مى‌گوید: قسم به خدا که روزها سپرى نشد تا آنکه در أیّام خلافت معاویه، عمرو بن حَمِق پیوسته در بعضى از قبایل عرب از شدّت ترس و دهشت از جائى به جائى مى‌رفت و یکجا درنگ نمى‌نمود تا بالأخره در میان قوم خودش: بنى خزاعة وارد شد. آنها وى را تسلیم نمودند و او کشته شد و سرش را از عراق به شام براى معاویه بردند. و آن اوّلین سرى بود که در اسلام از شهرى به شهرى حمل کردند1.

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء و تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج ٢، ص ٢٨٩ و ص ٢٩٠و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٢ و ص ٥٩٣ و از طبع حروفى، ج ٤١، ^

امام شناسی ج12

184
  • اخبار آن حضرت از شهادت کمیل بن زیاد

  • شیخ مفید در «ارشاد» آورده است که از همین قبیل است آنچه را که جریر از مغیره روایت کرده است که چون حجّاج به ولایت رسید کمیل بن زیاد را طلب کرد و کمیل از وى فرار کرد. حجّاج عطایاى اقوام کمیل را قطع کرد. چون کمیل دید که اقوامش از عطایا محروم شده‌اند، گفت: من پیر مردى سالخورده هستم و عمر من تمام شده است و سزاوار نیست که به جهت من قوم من از عطایشان محروم شوند. بنابر این خود به نزد حجّاج آمد و خودش را به وى تسلیم کرد.

  • چون حجّاج وى را دید، گفت: من در صدد بودم که راهى را براى دستگیرى تو بیابم. کمیل گفت: دندان‌هاى نیش خود را بر من مگردان و بر سر من آنچه دارى خراب مکن. سوگند به خدا که از عمر من باقى نمانده است مگر به قدر غبار قلیلى که بزودى سپرى گردد، فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ‌، فَإنَّ الْمَوْعِدَ لِلَّهِ‌، وَ بَعْدَ الْقَتْلِ الْحِسَابُ‌، وَ لَقَدْ خَبَّرَنِی أمیرالمؤمنین علیه السّلام إنَّکَ قَاتِلی «پس اینک هر چه مى‌خواهى بکن و هر تصمیمى دارى بگیر، زیرا موعد براى خداست و بعد از کشتن حساب است و امیرالمؤمنین علیه السّلام به من خبر داده است که تو قاتل من هستى».

  • حجّاج گفت: الْحُجَّةُ عَلَیکَ إذَنْ «در این صورت حجّت بر علیه تو قائم شده است». کُمَیل گفت: ذاک إذا کان القضاء إلیک «آن امر تقدیر الهى در این شرط و صورتى است که به دست تو تحقّق مى‌پذیرد و از راه اراده و حکم تو نافذ مى‌شود».

  • حجّاج گفت: آرى، و تو از کسانى بودى که در کشتن عثمان بن عفّان دست داشتى. گردن او را بزنید، و گردن او را زدند.

  • مفید گوید: این خبرى است که عامّه از ثقات خود نقل کرده‌اند و خاصّه هم در نقل با عامّه مشارکت نموده‌اند. و مضمون آن از باب آن چیزى است که ما در معجزات و براهین و بیّنات ذکر کرده‌ایم‌1.

    1. ^ و ص ٣٤٢ از «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید.
      «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٨١.

امام شناسی ج12

185
  • و أیضاً شیخ مفید گوید: و از همین قبیل است آنچه اصحاب سیر ـ سیره‌نویسان ـ از طرق مختلف روایت کرده‌اند که: روزى حجّاج بن یوسف ثقفى گفت: من دوست دارم که به مردى از اصحاب ابو تراب دست یابم و با ریختن خون او به خدا تقرّب جویم. به او گفتند: ما کسى را سراغ نداریم که از قنبر غلام او، همنشینى‌اش با أبو تراب بیشتر بوده باشد.

  • حجّاج در طلب او فرستاد و او را به حضور حجّاج آوردند. حجّاج گفت: تو قنبر هستى؟ گفت: آرى. گفت: تو أبو هَمْدان هستى؟ گفت: آرى. گفت: تو غلام علىّ بن ابی طالب هستى؟ گفت: خداوند مولاى من است و امیرالمؤمنین على ولى نعمت من است.

  • حجّاج گفت: از دین على برائت و بیزارى بجوى. گفت: اگر من از دین او برائت بجویم تو مرا دلالت مى‌کنى بر دین غیر او که از او أفضل باشد؟

  • حجّاج گفت: من کشندۀ تو هستم، حالا هر نوع کشته شدن را که نزد تو محبوب‌تر است، اختیار کن. قنبر گفت: من این اختیار را به تو مى‌دهم. حَجّاج گفت: چرا؟ قنبر گفت: به جهت آنکه تو به همان گونه که مرا بکشى، خودت نیز به همان گونه کشته مى‌شوى و تحقیقاً امیرالمؤمنین علیه السّلام به من خبر داده است که مردن من به صورت ذِبْح است، (سر بریدن از روى ظلم بدون حقّ). حجّاج امر نمود تا او را ذبح کردند.

  • شیخ مفید گوید: این خبر همچنین از اخبارى است که از امیرالمؤمنین علیه السّلام در علم غیب با سند صحیح آمده است و در باب معجزۀ قاهره و دلیل روشن و علمى که خداوند به آن حُجَج خود از پیامبران و رسولانش و اصفیائش علیهم السّلام اختصاص داده است به ظهور پیوسته است و این هم مانند اخبارى است که گذشت‌1.

  • ابن أبى الحدید، از محمد بن موسى عَنَزى، روایت کرده است که او گفت:

    1. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٨١ و ص ١٨٢.

امام شناسی ج12

186
  • مَالِکُ بْنُ ضَمْرَۀ رُؤاسِی از أصحاب على علیه السّلام بود و از کسانى بود که از ناحیۀ آن حضرت علم کثیرى را در خود نهفته بود و همچنین با ابو ذرّ غِفارى مصاحبت داشت و از علم او نیز بهره یافته بود.

  • مالک بن ضمره در أیّام بنى امیّه مى‌گفت: اللَهُمَّ لاَ تَجْعَلْنِی أشْقَی الثَّلاَثَةِ«خداوندا، مرا بدبخت‌ترین این سه نفر قرار مده». گفتند: مراد از سه نفر کیانند؟ گفت: رَجُلٌ یرْمَی مِنْ فَوقِ طَمَارٍ‌، وَ رَجُلٌ تُقْطَعُ یدَاهُ‌، وَ رِجْلاَهُ وَ لِسَانُهُ وَ یصْلَبُ‌، وَ رَجُلٌ یمُوتُ عَلَی فِرَاشِهِ «مردى که از مکان مرتفع به زیر پرتاب مى‌کنند، و مردى که دست‌ها و پاها و زبان او را مى‌برند و به دار مى‌آویزند، و مردى که در رختخوابش مى‌میرد».

  • بعضى از مردم او را مسخره مى‌کردند و مى‌گفتند: این هم از دروغهاى أبو تراب است. راوى روایت: عنزى گوید: آنکه از مکان بلند به زیر افکنده شد، هانى بن عروه بود، و آن که دست و پا و زبانش بریده شد و به دار آویخته شد رُشَید هَجَری بود، و مالک هم در رختخواب خود بمرد1.

  • اخبار آن حضرت از شهادت رشید هجرى‌

  • و نیز ابن أبى الحدید از ابراهیم ثقفى، از ابراهیم بن عبّاس نَهْدى، از مبارک بَجَلى از أبو بکر بن عیّاش، از مُجالد، از شَعْبى، از زیاد بن نَضْر حارثى روایت کرده است که گفت: من در حضور زیاد بودم که رشید هجرى را آوردند و او از خواصّ اصحاب على علیه السّلام بود.

  • زیاد به او گفت: خلیل تو دربارۀ تو به تو چه گفته است که ما انجام مى‌دهیم؟ رشید گفت: تَقْطَعُونَ یدَی وَ رِجْلَی وَ تَصْلُبُونَنِی «دستهاى مرا و پاهاى مرا مى‌برید و مرا به دار مى‌کشید». زیاد گفت: أمَا وَاللَهِ لاُکَذِّبَنَّ حَدِیثَهُ. خَلُّوا سَبیلَهُ«آگاه باشید که سوگند به خدا اینک من روشن مى‌سازم که گفتارش دروغ بوده است. او را آزاد کنید بگذارید راهش را بگیرد و برود».

  • چون رشید خواست خارج شود، زیاد گفت: او را برگردانید ما چیزى را بهتر

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٢، ص ٢٩٥.

امام شناسی ج12

187
  • از آنچه صاحبت به تو گفته است براى تو نمى‌یابیم، زیرا تو اگر باقى بمانى پیوسته براى ما بدى را مى‌جوئى! دو دست و دو پاى او را ببرید. چون بریدند، رشید سخن مى‌گفت و گفتار بر زبان داشت. زیاد گفت: اُصْلُبُوهُ خَنْقاً فِی عُنُقِهِ «او را به دار بزنید به طورى که در اثر ریسمان دار خفه شود».

  • رشید گفت: از آن چیزهائى که مولایم به من گفته است یک چیز باقى مانده است و من ندیدم که آن را شما انجام داده باشید. زیاد گفت: إقْطَعُوا لِسَانَهُ «زبانش را ببرید».

  • چون زبان وى را بیرون کشیدند تا ببرند، گفت: یکدم به من مهلت دهید تا فقط یک کلمه بگویم. به او مهلت دادند. رشید گفت: سوگند به خدا که این کار شما تصدیق خبر امیرالمؤمنین است که به من خبر داده است که زبان مرا هم مى‌برند. در این حال زبانش را بریدند و با گردن به دار آویختند1.

  •  ** *

  • و همچنین ابن أبى الحدید، از ابراهیم ثقفى در کتاب «غارات»، از احمد بن حسن مَیْثَمى روایت کرده است که او گفت: مَیثَم تَمّار غلام آزادشده علىّ بن ابی طالب علیه السّلام بود. وى غلامى بود از زنى از بنى أسد که على علیه السّلام او را از او خرید و آزاد کرد و به او گفت: اسمت چیست؟ گفت: سالم، امیرالمؤمنین علیه السّلام به او گفت: رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله به من خبر داده است که آن اسمى را که پدرت در عجم براى تو

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع دار الاحیاء، ج ٢، ص ٢٩٤ و نیز این روایت را شیخ مفید در «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٨٠با همین سند ذكر كرده است و در پایان آن گفته است: مؤالف و مخالف از مردم مورد وثوق خود از این راویان این حدیث را ذكر كرده‌اند و امر این قضیه در نزد جمیع مشهور است. و این نیز از جمله معجزات و اخبار از غیوب أمیرالمؤمنین علیه السّلام محسوب مى‌شود و أیضاً مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٤ از «شرح نهج البلاغه» ابن أبى الحدید روایت نموده است.

امام شناسی ج12

188
  • گذارده است، میثم است. گفت: خدا و رسول خدا راست گفته‌اند و تو اى امیرالمؤمنین راست گفتى! سوگند به خدا که اسم من مَیْثَم است. حضرت فرمود: به اسم دیرین خود باز گرد و سالم را رها کن و لیکن ما کنیه‌ات را به سالم مى‌آوریم و به تو أبو سالم مى‌گوئیم.

  • اخبار آن حضرت از کیفیت شهادت میثم تمّار

  • راوى روایت: احمد بن حسن میثمى مى‌گوید: على علیه السّلام بر علوم کثیرى و بر اسرار خفیّه‌اى از مقام وصیّت خود، او را مطّلع گردانید و مَیْثَم بعضى از آنها را براى مردم بازگو مى‌کرد و جماعتى از اهل کوفه در این باره شک مى‌بردند و على علیه السّلام را متّهم به دروغ‌بندى و ایهام و تدلیس مى‌کردند تا به جائى که روزى امیرالمؤمنین علیه السّلام در محضر بسیارى از اصحاب خود که در میان آنها هم شخص شاک بود و هم شخص با اخلاص، به او گفت: یا مَیثَمُ إنَّکَ تُؤْخَذُ بَعْدِی وَ تُصْلَبُ‌، فَإذَا کَانَ الْیوْمُ الثَّانِی ابْتَدَرَ مُنْخُرَاکَ وَ فَمُکَ دَماً حَتَّی تُخْضَبُ لِحْیتُکَ‌. فَإذَا کَانَ الْیوْمُ الثَّالِثُ طُعِنْتَ بِحَرْبَةٍ یقْضَی عَلَیکَ‌، فَانْتَظِرْ ذَلِکَ‌.

  • «اى میثم، پس از من تو را مى‌گیرند و به دار مى‌زنند. چون روز دوم شود از دو سوراخ بینى و از دهان تو خون جارى مى‌شود به طورى که محاسنت خضاب مى‌شود. و چون روز سوم شود حربه‌اى بر تو فرود آرند که با آن جانت گرفته شود، بنابر این در انتظار این ایّام باش». و جائى که تو را در آنجا به دار مى‌زنند بر درِ خانۀ عَمْرُو بْنُ حَریث است. و تو دهمین از ده نفرى هستى که به دار مى‌زنند، و چوبه دار تو از همه کوتاه‌تر است و به زمین از همه آن افراد نزدیکتر مى‌باشى. و من البته آن چوب نخلى که تو را بر شاخه آن به دار مى‌زنند، به تو نشان مى‌دهم ـ و حضرت بعد از دو روز آن درخت نخل را به او نشان دادند.

  • مَیْثَم از این به بعد به کنار نخله مى‌آمد و نماز مى‌گزارد و مى‌گفت: بُورِکْتِ مِنْ نَخْلَةٍ‌، لَکِ خُلِقْتُ‌، وَ لِی نَبَتِّ«اى نخله مبارک باشى، من براى تو آفریده شده‌ام و تو نیز براى من روئیده‌اى». و پیوسته بعد از شهادت على علیه السّلام میثم به سراغ درخت مى‌آمد و با آن تجدید عهد مى‌نمود تا آن درخت نخل را بریدند و میثم مترصّد

امام شناسی ج12

189
  • شاخۀ آن بود و پیوسته در کنار شاخۀ آن رفت و آمد داشت و آن را دیدار مى‌کرد و مراقب آن بود و عَمْرو بن حریث را که ملاقات مى‌کرد، به او مى‌گفت: من مجاور خانه تو خواهم شد، حقّ مجاورت مرا به نیکوئى بگذار. امّا عَمْرو نمى‌دانست که مقصود میثم چیست و به او مى‌گفت: آیا مى‌خواهى خانه ابن مسعود را خریدارى کنى یا خانۀ ابن حکیم را؟

  • احمد بن حسن مَیْثمى گفت: مَیْثَم در همان سالى که در آن کشته شد، حجّ نمود و بر اُمُّ سلمه وارد شد. اُمُّ سلمه به او گفت: تو کیستى؟ گفت: من از اهل عراق هستم. امّ سلمه از نسبش سؤال کرد. میثم گفت: من غلام آزادشدۀ علىّ بن ابی طالب هستم. اُمُّ سلمه گفت: أنْتَ هَیثَمٌ؟ «تو هیثمى»؟ میثم گفت: بَلْ أنَا مَیثَمٌ«بلکه من میثم هستم». امّ سلمه گفت: سُبْحَانَ اللَهِ‌، وَاللَهِ لَرُبَّمَا سَمِعْتُ رَسولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم یوصِی بِکَ عَلِیا فی جَوْفِ اللَّیلِ «سبحان اللَه، سوگند به خدا که من از رسول خدا شنیدم که در وسط شب تار، سفارش تو را به على مى‌نمود».

  • مَیْثَم از اُمُّ سلمه، از حسین بن على پرسید. اُمُّ سلمه گفت: در بستان خودش مى‌باشد. میثم گفت: به او خبر بده که من اشتیاق دارم بر او سلام کنم و ما با یکدیگر در حضور ربّ العالمین ملاقات خواهیم کرد إن شاء اللَه، و من در امروز قدرت بر دیدار او را ندارم و قصد مراجعت دارم.

  • اُمُّ سلمه عطر خواست و محاسن میثم را عطرآگین نمود. میثم به وى گفت: أمَا إنَّهَا سَتُخْضَبُ بِدَمٍ«هان اى اُمّ سلمه که بزودى این محاسن به خون رنگین مى‌شود». اُمُّ سلمه گفت: چه کسى به تو این را خبر داده است؟ میثم گفت: أنْبَأنِی سَیدِی «سیّد و آقاى من خبر داده است». اُمُّ سلمه گریست و گفت: إنَّهُ لَیسَ بِسَیدِکَ وَحْدَکَ وَ هُوَ سَیدِی وَ سَیدُ الْمُسْلِمِینَ«تحقیقاً او سیّد و سالار تو تنها نیست، او سیّد و سالار من و سیّد و سرور مسلمین است».

  • در این حال اُمُّ سلمه با میثم وداع کرد و میثم به سوى کوفه روان شد و در کوفه وارد شد. او را گرفتند و به نزد عبید اللَه بن زیاد بردند و گفتند: این مرد از

امام شناسی ج12

190
  • برگزیده‌ترین افراد نزد أبوتراب است. عبید اللَه بن زیاد گفت: وَیحَکُمْ هَذَا الأعْجَمِی؟ «اى واى بر شما، این مرد عجمى این مقام را داشته است»؟ گفتند: آرى. عبید اللَه به او گفت: خدایت کجاست؟ گفت: در کمینگاه ستمگران.

  • عبید اللَه گفت: به من این طور رسیده است که ابو تراب تو را از همۀ اصحاب خود مقدّم مى‌داشته است و تو همنشین وحید و یار فرید او بوده‌اى. میثم گفت: بعضى از این امور بوده است، اینک تو چه قصدى دارى؟ عبید اللَه گفت: گفته مى‌شود که أبو تراب بر آنچه بر سر تو خواهد آمد، تو را خبردار کرده است. میثم گفت: آرى او مرا خبردار کرده است.

  • عبید اللَه گفت: چه چیز را به تو خبر داده است که من بر سرت مى‌آورم؟ میثم گفت: به من خبر داده است که تو دهمین از ده نفرى هستى که به چوبه دار آویزان مى‌کنند و چوبه دار من از همه کوتاه‌تر است و من از همه آنها به زمین نزدیکترم. عبید اللَه گفت: من تحقیقاً با این گفتار أبو تراب مخالفت مى‌کنم؟

  • میثم گفت: وَیْحَکَ! چگونه قدرت بر مخالفت دارى؟ زیرا که او از رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله خبر داده است و رسول خدا از جبرائیل خبر داده است و جبرائیل از خدا خبر داده است. تو چگونه مى‌توانى مخالفت اینها را بنمائى؟ سوگند به خدا آن محلّى را که در آنجا به دار آویخته مى‌شوم شناخته‌ام که کدام نقطه از کوفه است، و من اوّلین کسى هستم که در اسلام بر دهان من لگام مى‌زنند و همان طور که اسبان را لجام مى‌زنند بر دهان من لجام مى‌زنند.

  • عبید اللَه دستور داد تا او را حَبْس کردند و با وى نیز مختار بن أبى عبیده ثقفى را حبس کرد. میثم در زندان به رفیق زندانى خود مختار گفت: تو از این محبس رهائى مى‌یابى و براى طلب خون حسین قیام مى‌کنى و این مرد جبّارى را که ما در زندان او هستیم مى‌کشى و با گامهایت بر روى جبهه و پیشانى و گونه‌هاى او مى‌گذارى.

  • چون عبید اللَه بن زیاد، مختار را از زندان خواست تا او را بکشد پُست از

امام شناسی ج12

191
  • جانب یزید آمد و نامه‌اى براى عبید اللَه آورد که مختار را رها کند. و این به جهت آن بود که خواهر مختار زن عبد اللَه بن عمر بن خطّاب بود. خواهر مختار از شوهرش عبد اللَه بن عمر خواست تا نزد یزید شفاعت کند و عبد اللَه شفاعت کرد و شفاعتش پذیرفته شد و یزید نامه‌اى به توسّط قاصد پست فرستاد و عبید اللَه را امر کرد تا مختار را رها کند. قاصد پست درست در وقتى به کوفه رسید که مختار را از زندان براى کشتن بیرون آورده بودند. بنابر این مختار را آزاد کردند.

  • و امّا میثم را بعد از مختار از زندان بیرون آوردند تا به دار بکشند، و عبید اللَه گفت: سوگند به خدا که من حکم ابو تراب را دربارۀ او جارى مى‌کنم. در راه مردى به میثم برخورد کرد و گفت: مَا کَانَ أغْنَاکَ عَنْ هَذَا یا مَیثَمُ؟ «اى میثم، چه چیز مى‌تواند جلوى این دار کشیدن را بگیرد و به فریاد تو برسد»؟ میثم لبخندى زده تبسّمى نمود و گفت: لَهَا خُلِقْتُ وَ لِی غُذِیتْ «من براى این نخله آفریده شده‌ام و آن هم براى من تغذیه شده و پرورش یافته است».

  • چون میثم را بر چوبه دار بالا بردند، مردم در اطراف میثم در کنار خانۀ عمرو بن حریث جمع شدند. عمرو بن حریث گفت: میثم به من مى‌گفت: من مجاور خانۀ تو خواهم شد. فلهذا عمرو، کنیزک خود را امر کرد تا هر شب زیر چوبۀ دار را جارو زند و آب بپاشد و با مجمره‌اى از بوى خوش آن فضا را معطّر کند.

  • خطبه آن حضرت دربارۀ علوم غیبیّۀ خود

  • میثم در بالاى دار شروع کرد به بیان فضائل بنى هاشم و زشتیهاى بنى امیّه در حالى که در روى چوبۀ دار محکم بسته شده بود. به ابن زیاد گفتند: این بنده، شما را مفتضح و رسوا ساخت. ابن زیاد گفت: بر دهان او لجام بزنید. و میثم اوّلین خلق خدا بود که در اسلام بر دهانش لگام زدند. چون روز دوم فرا رسید از دو سوراخ بینى و از دهان او خون جارى شد. و چون روز سوم فرا رسید با حربه‌اى بر بدن او زدند تا جان داد. و کشته شدن میثم ده روز قبل از آنکه حسین علیه السّلام به کربلا وارد شود، بوده است‌1.

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٢، ص ٢٩١ تا ص ٢٩٤. و تمام این ^

امام شناسی ج12

192
  • 1

  • بارى همان طور که ذکر شد این‌گونه اخبارهاى غیبى که از اصحاب آن حضرت بروز نموده است نه فقط اخبارى بوده است که امیرالمؤمنین علیه السّلام در خصوص آن واقعه به آنها داده است بلکه به واسطۀ روشنى دل و صافى شدن صفحۀ ضمیر و ذهن ایشان به تعلیم و تربیت و تزکیه آن حضرت بوده است، که به هر امرى واقف و جریان امور آینده و هنوز به وقوع نرسیده را در آن آیینه مشاهده نموده و از آن إخبار مى‌داده‌اند. و در بعضى از اصحاب آن حضرت به طورى این معنى تقویت یافته بود که بدان مشهور شدند، همچنان که رشید هجرى را رشید البلایا مى‌گفتند.

  • وجود اقدس امیرالمؤمنین علیه السّلام بر همۀ این امور محیط بود و علم حضورى او در همه احوال با نفس شریفش عجین شده و آمیخته بود و حکم غریزه و صفات اوّلیّه و ذاتیّه او گشته بود. صلوات اللَه علیه.

  •  ** *

  • در «نهج البلاغه» گوید: أرْسَلَهُ دَاعِیاً إلَی الْحَقِّ وَ شَاهِدًا عَلَی الْخَلْقِ‌، فَبَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ غَیرَ وَانٍ وَ لاَ مُقَصِّرٍ‌، وَ جَاهَدَ فِی اللَهِ أعْدَاءَ‌هُ غَیرَ وَاهِنٍ وَ لاَ مُعَذِّرٍ‌،إمَامُ مَنِ اتَّقَی‌‌،وَ بَصَرُ مَنِ اهْتَدَی «خداوند، پیامبرش را فرستاد در حالى که دعوت کننده به سوى حقّ بود و شاهد و گواه بر خلق. پس او بدون آنکه کندى کند و تثاقل ورزد و یا کوتاهى کند و تقصیر نماید، رسالات و پیامهاى پروردگارش را به مردم رسانید، و بدون آنکه‌

    1. ^ حدیث را مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٥٩٣ و ص ٥٩٤ از «شرح نهج البلاغه» از «غارات» ابراهیم ثقفى روایت كرده است. و نیز شیخ مفید، در «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٨ تا ص ١٨٠آورده است و در ذیل آن گوید: و این از جمله اخبار از غیب أمیرالمؤمنین علیه السّلام است كه محفوظ مانده است، و ذكر آن شایع و روایت آن در میان علماء مستفیض است. و ابن حَجَر عسقلانى در كتاب «الاصابة» ج ٣، ص ٤٧٩ در تحت شمارۀ ٨٤٧٤ احوال میثم را از مؤیّد بن نعمان به عین عبارات «ارشاد» نقل كرده است و گفته است كه میثم در كوفه ساكن بود و ذرّیّۀ او در كوفه هستند.

امام شناسی ج12

193
  • سستى ورزد و یا عذر غیر قابل قبول بیاورد، با دشمنان خدا در راه خدا جهاد نمود. اوست امام و پیشواى کسى که تقوا پیشه سازد و چشم است براى کسى که راه را بیابد».

  • و از جملۀ این خطبه است: لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أعْلَمُ مِمَّا طُوِی عَنْکُمْ غَیبُهُ إذاً لَخَرَجْتُمْ إلَی الصُّعُدَاتِ تَبْکُونَ عَلَی أعْمَالِکُمْ‌، وَ تَلْتَدِمُونَ عَلَی أنْفُسِکُمْ‌، وَ لَتَرَکْتُمْ أمْوَالَکُمْ لاَ حَارِسَ لَهَا وَ لاَ خَالِفَ عَلَیهَا‌، وَ لَهَمَّتْ کُلَّ امْرِئٍ نَفْسُهُ لاَ یلْتَفِتُ إلَی غَیرِهَا‌، وَلَکِنَّکُمْ نَسِیتُمْ مَا ذُکِّرْتُمْ‌، وَ أمِنْتُمْ مَا حُذِّرْتُمْ‌، فَتَاهَ عَنْکُمْ رَأیکُمْ‌، وَ تَشَتَّتَ عَلَیکُمْ أَمْرُکُمْ ـ 1 الى آخر خطبه‌2.

  • «اگر شما مى‌دانستید، آنچه را که من مى‌دانم از آنچه اطّلاع به غیبش براى شما پیچیده و نهفته شده است، در آن هنگام از خانه‌هایتان بیرون مى‌شدید و به راهها و جادّه‌ها مى‌رفتید و بر اعمال خود مى‌گریستید و مانند زنان بچه مرده و عزیز خود را از دست داده که بر سر و صورت خود مى‌زنند شما نیز بر جان‌هاى خود و نفس‌هاى خود مى‌زدید و نوحه سر مى‌دادید و هر آینه اموال خود را رها مى‌کردید به طورى که نگهبانى نداشت و کسى که به جاى شما بر آن گماشته شود و از آنها پاسدارى کند نبود، و جان و نفس هر کسى او را به حزن و اندوه مشغول مى‌ساخت و به درون توجّه مى‌داد به طورى که التفات به غیر خودش نکند، و لیکن شما کسانى هستید که آنچه را که به شما تذکّر داده‌اند فراموش کرده‌اید و از آنچه از آن بر حذر داشته‌اند در امن و امان بسر بردید و بنابر این رأى شما از دست شما بیرون رفت و گم شد و امر شما بر شما متشتّت و دگرگون گشت».

  • از جمله اخبارى را که امیرالمؤمنین علیه السّلام داده‌اند اخبار به کشته شدن خود و خضاب شدن محاسن او از خون سرش بوده است. این خبر را مى‌توان از جملۀ اخبار متواتر شمرد. هیچ کتابى را در تاریخ و سیره و حدیث نمى‌یابیم مگر آنکه از شیعه و

    1. «نهج البلاغه» خطبۀ ١١٤ از طبع مصر و تعلیقۀ عبده، ج ١، ص ٢٣٠.
    2. تتمۀ این خطبه را كه وَ لَوَدِدْتُ أنَّ اللَه فَرّق بینی وبینکم وألحقنی بمن هو أحقّ بی منکم‌، تا آخر آن مى‌باشد، ما در ص ١٠٤ از همین مجلّد آورده‌ایم.

امام شناسی ج12

194
  • عامّه، از مؤالف و مخالف در آن از این موضوع ذکرى به میان آمده است.

  • شاذکونى از حمّاد، از یحیى، از ابن عتیق، از ابن سیرین روایت کرده است که او گفت: إنْ کَانَ أحَدٌ یعْرِفُ أجَلَهُ فَعَلِی بْنُ أبِی طَالِب علیه السّلام1 «اگر این‌طور بود که کسى وقت مرگ خود را مى‌دانست او علىّ بن ابی طالب علیه السّلام بود».

  • شیخ مفید در «ارشاد» گوید: و از جمله معجزات و اخبار به غیب امیرالمؤمنین علیه السّلام اخبار متواترى است که حضرت، خبر مرگ خود را داده‌اند و چگونگى امر حادث را که به طور شهادت با فرود آمدن ضربه‌اى در سرش که از آن محاسنش به خون خضاب گردد، از دنیا مى‌روند مشخّص نموده‌اند. و داستان از همین قرار بود که واقع شد.

  • اخبار آن حضرت از شهادت خود

  • عین عبارتى که روات احادیث در این موضوع روایت کرده‌اند، آن است که گفت: وَاللَهِ لَتُخْضَبَنَّ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ ـ وَ وَضَعَ یدَهُ عَلَی رَأسِهِ وَلِحْیتِهِ2 «و سوگند به خداوند که این از این خضاب مى‌شود ـ و دست خود را بر روى سرش و محاسنش گذارد».

  • و نیز گفت: وَاللَهِ لَیخْضِبَنَّهَا مِنْ فَوْقِهَا ـ وَ أوْمَأ إلَی شَیبَتِهِ3 «و سوگند به خداوند که هر آینه این را از بالایش خضاب مى‌کند ـ و با دست خود اشاره به محاسن سفید خود نمود».

  • و نیز گفت: ما یحْبِسُ أشقَاهَا أنْ یخْضِبَهَا مِنْ فَوْقِهَا بِدَمٍ؟4 «چه چیز جلوگیر شقى‌ترین امّت شده است که این محاسن را با خون از بالایش خضاب کند»؟ و نیز گفت: مَا یمْنَعُ أشقَاهَا أنْ یخْضِبَهَا مِنْ فَوقِهَا بِدَمٍ؟5 «چه چیز منع کرده است شقى‌ترین امّت را که این محاسن را با خون از بالایش خضاب کند»؟

  • و نیز گفت: أَتَاکُمْ شَهْرُ رَمَضَانَ وَ هُوَ سَیدُ الشُّهُورِ وَ أوَّلُ السَّنَةِ‌، وَ فِیهِ تَدُورُ رَحَی

    1. «مناقب» ابن شهرآشوب، طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٨.
    2. تا ٥. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٦.

امام شناسی ج12

195
  • السُّلْطَانِ‌. ألاَ وَ إنَّکُمْ حَاجُّو الْعَامِ صَفًّا وَاحِدًا‌، وَ آیةُ ذَلِکَ أنِّی لَسْتُ فِیکُمْ1 «ماه رمضان آمد و آن ماه، سیّد و سرور ماههاست و اوّل سال است. و در این ماه آسیاى قدرت مى‌گردد و دور مى‌زند. آگاه باشید که شما در این سال همگى در صفّ واحدى به حجّ بیت اللَه الحرام مى‌روید و علامت آن، این است که من در میان شما نیستم».

  • بعضى از اصحاب او مى‌گفتند: او خبر مرگ خود را به ما مى‌دهد. آن حضرت علیه السّلام در شب نوزدهم ضربت خورد و در شب بیست و یکم از همین ماه رحلت نمود.

  • و از جمله آنکه موثّقین از روات روایت کرده‌اند که امیرالمؤمنین علیه السّلام در این ماه رمضان یک شب در نزد حسن و یک شب در نزد حسین و یک شب در نزد عبد اللَه بن عبّاس افطار مى‌کرد و زیاده بر سه لقمه نمى‌خورد. یکى از دو پسرانش یا حسن و یا حسین علیهما السّلام در این باره سخن گفتند، فَقَالَ‌: یا بُنَی‌، یأتِی أمْرُاللَهِ وَ أَنَا خَمِیصٌ‌. إنَّمَا هِی لَیلَةٌ أوْ لَیلَتَانِ ـ فَاُصِیبَ مِنَ اللَّیلِ2 «حضرت فرمود: اى نور چشم من، امر خدا مى‌آید و من دوست دارم گرسنه باشم. فقط یک شب یا دو شب بیشتر باقى نمانده‌

    1. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٧ و این روایت را ابن شهرآشوب در «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٤٢٨ از أصبغ بن نباته آورده است و در آن عبارت تدور رحى الشیطان آمده است یعنى «در این ماه آسیاى شیطان به حركت خواهد آمد». و مجلسى در «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٦٤٨ در بیان خود گفته است: تدور رحى السلطان ممكن است مراد انقضاء دوران و كنایه از رفتن حكومت آن حضرت باشد یا كنایه از تغییر دولت و انقلاب احوال زمان، و بعید نیست كه در اصل، رحى الشیطان بوده باشد.
    2. «ارشاد» ص ١٧٧ و این روایت را در «مناقب» ج ١، ص ٤٢٨ آورده است و گوید: اصحّ آن است كه به جاى یك شب در نزد عبد اللَه بن عبّاس افطار مى‌كرد، عبد اللَه بن جعفر بوده باشد. أقول: و شاهد بر این مطلب آن است كه مجلسى در «بحار الانوار» ج ٩، ص ٦٤٨ روایتى را از «خرایج» راوندى ذكر مى‌كند كه در آن تصریح است بر اینكه: و یك شب را در نزد عبد اللَه بن جعفر شوهر زینب دخترش به خاطر زینب افطار مى‌نمود. و این روایت را ابن حجر هیتمى در «الصواعق المحرقه» ص ٨٠از امّ هیثم دختر اسود نخعى روایت مى‌كند.

امام شناسی ج12

196
  • است ـ و در شبانگاه بر سرش ضربه وارد شد».

  • و از جمله آنکه: اصحاب آثار روایت نموده‌اند که: جُعْدَةُ بْنُ بَعْجَه که مردى از خوارج بود به امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: اتَّقِ اللَهَ یا عَلِی فَإنَّکَ مَیتٌ«اى على از خدا بپرهیز، زیرا که تو خواهى مرد». امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: بَلْ وَاللَهِ مَقْتُولٌ قَتْلاً ضَرْبَةً عَلَی هَذِهِ تُخْضَبُ هَذِهِ ـ وَ وَضَعَ یدَهُ عَلَی رَأسِهِ وَ لِحْیتِهِ عَهْدٌ مَعْهُودٌ‌، وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَی1 «بلکه سوگند به خداوند کشته مى‌شوم با ضربه‌اى که بر سرم وارد مى‌شود و از آن، این محاسن خضاب مى‌گردد ـ و حضرت دست خود را بر سر و ریش خود نهادند و گفتند: ـ این عهدى است بسته شده و پیمانى است ناگسستنى، و کسى که دروغ بگوید و افترا ببندد دست خالى خواهد شد».

  • و از جمله گفتار آن حضرت است در آن شبى که آن شقى در آخرش به وى ضربت زد. در حالى که رو به مسجد مى‌رفت، مرغابى‌ها در روى چهره‌اش فریاد کشیدند و صیحه زدند و مردم آنها را از حضرت دور کردند. حضرت فرمود: اُتْرُکُوهُنَّ فَإنَّهُنَّ نَوَایحُ2 «دست از آنها بردارید و آنها را به حال خود واگذارید، زیرا ایشان نوحه‌گرى مى‌کنند».

  • و ابن شهرآشوب در «مناقب» از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: على علیه السّلام امر کرده بود تا هر کس داخل کوفه مى‌شود، نامش را بنویسند. نام اشخاصى را نوشتند و در صحیفه‌اى خدمت آن حضرت ارائه دادند. حضرت آنها را

    1. «ارشاد» ص ١٧٧ و نیز این روایت را سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواص» ص ١٠٠از احمد بن حنبل در «مسند» از على بن حكیم اودى، از شریك، از عثمان بن أبى زرعة، از زید بن وهب روایت كرده است كه قومى از خوارج به عنوان وفود بر على علیه السّلام وارد شدند و در میان آنها مردى بود كه به وى جعدة بن بعجه مى‌گفتند. و پس از بیان أمیرالمؤمنین علیه السّلام گوید: ابو بعجه در خشونت و درشتى لباس أمیرالمؤمنین به آن حضرت اعتراض كرد و عتاب نمود. حضرت فرمود: هو أبعد من الكبر و أجدر أن یقتدى به المسلم «این لباس من از تكبّر دورتر است و سزاوارتر است به آنكه مسلمان به آن اقتدا نمایند».
    2. «ارشاد» طبع سنگى، ص ١٧٧ و «مناقب» ج ٢، ص ٨٠.

امام شناسی ج12

197
  • قرائت نمود تا رسید به نام ابن مُلْجَم. در این حال انگشت خود را بر روى آن نهاد و گفت: قَاتَلَکَ اللَهُ‌، قَاتَلَکَ اللَهُ «خدا تو را بکشد، خدا تو را بکشد». چون به حضرت گفتند: اگر تو مى‌دانى که او قاتل توست پس چرا او را نمى‌کشى؟ آن حضرت گفت: خداوند بنده خود را عذاب نمى‌کند مگر آن وقتى که از او معصیتى صادر شود. و در بعضى اوقات مى‌گفت: اگر من او را بکشم پس کشنده من کیست؟!1

  • و نیز ابن شهرآشوب از صَفْوَانِى در «إحَن و مِحَن» از أصبغ بن نباته آورده است که او گفت: سَمِعْتُ عَلِیا علیه السّلام قَبْلَ أن یقْتَلَ بِجُمُعَةٍ‌، یقُولُ‌: ألاَ مَنْ کَانَ هَیهُنَا مِنْ بَنِی عَبْدِ المُطَّلِبِ فَلْیدْنُ مِنِّی‌‌. لاَ تَقْتُلُوا غَیرَ قَاتِلی‌‌. ألاَ لاَ اُلْفِینَّکُمْ غَدًا تُحِیطُونَ النَّاسَ بِأسْیافِکُمْ تَقُولُون‌: قُتِلَ أمیرالمؤمنین2 «شنیدم از على علیه السّلام یک هفته پیش از آنکه کشته شود، مى‌گفت: آگاه باشید هر کس از پسران عبد المطلب در اینجاست نزدیک من بیاید. آنگاه گفت: شما نکشید غیر کشندۀ مرا. آگاه باشید: من شما را در فردا چنین نیابم که با شمشیرهایتان مردم را احاطه کنید و بگوئید: امیرالمؤمنین کشته شد».

  • ابن حُجْر هَیتَمی در «الصّواعق المُحرقة» باب نهم را اختصاص به اخبار واردۀ در شهادت آن حضرت داده است و اخبار بسیارى را از مصادر مورد وثوق عامّه در إخبار آن حضرت بر شهادت خود و تعیین لیلۀ ضربت خوردن و محاسن به خون سر خضاب شدن ذکر کرده است، که حقّاً جاى مطالعه و دقّت است‌3.

  • و در ترجمه «تاریخ أعثم کوفى» مفصّلاً در این موضوع بحث شده است و به طور مشروح کیفیّت شهادت و إخبار امیرالمؤمنین علیه السّلام را ذکر کرده است‌4.

    1. و ٢. «مناقب» طبع سنگى ج ١، ص ٤٢٨ و روایت ٣ را در ج ٢، ص ٨٢ «مناقب» نیز آورده است.
    2. «الصواعق المحرقة» ص ٧٩ و ص ٨٠.
    3. «ترجمۀ تاریخ أعثم كوفى»، ص ٣١٣ تا ص ٣١٥. أعثم كوفى این تاریخ را كه به عربى است در سنۀ ٢٠٤ هجرى تصنیف كرده و در سنه ٥٩٦ هجرى خواجه محمد بن احمد مستوفى به امر حاكم خوارزم و خراسان مؤیّد الملك قوام الدین از عربى به فارسى ترجمه نموده است.

امام شناسی ج12

198
  • ابن اثیر جَزَرى در کتاب «اسد الغابة» از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت مى‌کند که گفت: قَالَ لِی رَسُولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: مَن أشْقَی الأوَّلِینَ؟ قُلْتُ‌: عَاقِرُ النَّاقَةِ‌. قَالَ‌: صَدَقْتَ‌. قَالَ: فَمَنْ أشْقَی الآخِرِینَ؟ قُلْتُ‌: لاَ عِلْمَ لِی یا رَسُولَ اللَهِ‌. قَالَ‌: الَّذِی یضْرِبُکَ عَلَی هَذَا ـ وَ أشَارَ بِیدِهِ إلَی یافُوخِهِ‌. وَ کَانَ یقُولُ‌: وَدِدْتُ أَنَّهُ قَدِ انْبَعَثَ أشْقَاکُمْ فَخَضَبَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ ـ یعْنِی لِحْیتَهُ مِنْ دَمِ رَأسِهِ‌1.

  • «رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله به من گفت: شقى‌ترین پیشینیان کیست؟ من گفتم: آن کس که از قوم ثمود بود و شتر صالح پیامبر را پى کرد و او را کشت. رسول خدا گفت: راست گفتى، اینک بگو: شقى‌ترین پسینیان کیست؟ گفتم: اى رسول خدا، من نمى‌دانم. رسول خدا گفت: آن کسى که بر اینجا بزند ـ و با دست خود اشاره کرد به یافوخ امیرالمؤمنین (یافوخ را در فارسى ملاج گویند و آن محلّى است در جلوى سر میان استخوان جلوى سر و استخوان مغز سر، و در اطفال این موضع از سر نرم است، و چون بر آن دست گذارند، فرو مى‌رود).

  • و امیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌گفت: حقّاً دوست دارم که شقى‌ترین امّت برانگیخته شود و این را از این خضاب کند ـ و اشاره به سرش و محاسنش مى‌نمود».

  • و نیز ابن اثیر از ابُوطُفَیل روایت مى‌کند که: إنَّ عَلِیا جَمَعَ النَّاسَ لِلْبَیعَةِ‌. فَجَاءَ عَبْدُالرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِی‌، فَرَدَّهُ مَرَّتَینِ‌، ثُمَّ قَالَ‌: مَا یحْبِسُ أشْقَاهَا؟ فَوَاللَهِ لَیخْضِبَنَّ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ ثَمَّ تَمَثَّلَ‌:

  • اُشْدُدْ حَیازِیمَکَ لِلْمَوْتِ ** فَإنَّ الْمَوْتَ لاَقِیکَ

    1. «اُسد الغابة» ج ٤، ص ٣٤ و ص ٣٥ در ضمن بیان احوال أمیرالمؤمنین علیه السّلام. و نیز این روایت را در «الصواعق المحرقة» ص ٧٤ روایت نموده است، و صدر این حدیث را ابن سعد در «طبقات» طبع بیروت، ج ٣، ص ٣٥ ذكر كرده است، و نیز سبط ابن جوزى در كتاب «تذكرة الخواص» ص ٩٩ و ص ١٠٠این روایت را از احمد بن حنبل در «فضائل» از وكیع، از قتیبة بن قدامۀ رواسى، از پدرش، از ضحاك بن مزاحم، از على علیه السّلام روایت كرده است. و نیز عبد اللَه بن أحمد بن حنبل در كتاب «زهد» از پدرش با همین اسناد آورده است.

امام شناسی ج12

199
  • وَ لاَ تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ       ***       إذَا حَلَّ بِوَادِیکَ1

  • «على علیه السّلام مردم را براى بیعت با خود گرد آورد. دو بار ابن ملجم مرادى آمد که با او بیعت کند و حضرت در هر دو بار او را برگرداند و سپس گفت: چه چیزى جلوگیر شقى‌ترین امّت شده است؟ سوگند به خدا او این محاسن را از خون این سر خضاب مى‌کند. و پس از این تمثّل جست به این اشعار:

  • اى على کمربند خود را براى مرگ محکم ببند، زیرا تحقیقاً مرگ به تو خواهد رسید. و از کشته شدن جزع مکن و مهراس در آن وقتى که در آستانه تو فرود آید».

  • ابن سَعْد در «طبقات» پس از بیان همین روایت اخیر از أبو طفیل گوید: غیر از ابو نُعَیم فضل بن دُکَین که این حدیث را ذکر کرده است، بعضى دیگر از علىّ بن ابی طالب این عبارت را اضافه کرده‌اند که گفت: وَاللَهِ إنَّهُ لَعَهْدُ النَّبِی الأمِّی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم إلَی «سوگند به خداوند که این عهدى است که پیغمبر درس نخوانده صلّى اللَه علیه و آله با من نموده است»2.

    1. «اسد الغابة» ج ٤، ص ٣٥. و سبط ابن جوزى در كتاب «تذكرة الخواص» ص ١٠٠این روایت را ذكر مى‌كند از جدّش ابو الفرج و مى‌گوید: این دو بیتى كه حضرت بدانها تمثّل نمود از اُحَیْحَۀ أنصارى است و بیت سوّمى هم دارد كه این است: فانّ الدّرع و البیضة یوم الرّوع یكفیك «زیرا كه زره و كلاه‌خود، در روز ترس و گیرودار، تو را كفایت مى‌كند». و در «ترجمه تاریخ أعثم كوفى» ص ٣١٤ این ابیات را اضافه دارد: كما أضحكك الدّهر كذاك الدهر یبكیكا ـ فقد أعرف أقواما و ان كانوا صعالیكا ـ مصاریع الى النّجدة للغىّ متاریكا «همان طورى كه روزگار تو را مى‌خنداند همین طور تو را مى‌گریاند. حقّاً من گروهى را مى‌شناسم كه اگر چه آنها فقیر و ضعیف بوده‌اند و لیكن دیوانۀ بزرگى و شجاعت بوده‌اند و از گمراهى به شدت احتراز مى‌نمودند». و أقول: در «مجمع الأمثال میدانى» ج ١، ص ٣٦٦ و ٣٦٧ وارد است كه: این ابیات از اُحیحة بن جلاح است كه پسر خود را تحریض مى‌نموده است و أمیرالمؤمنین علیه السّلام بدان تمثّل جسته‌اند. و این ابیات را ابن شهرآشوب در «مناقب» ج ٢، ص ٨٠آورده است.
    2. «نهایه» ابن أثیر، ج ٣، ص ١٩٧.

امام شناسی ج12

200
  • و همچنین ابن سعد با سند خود از محمّد بن سیرین روایت کرده است که: علىّ بن ابی طالب به ابن ملجم گفت:

  • اُرِیدُ حِبَاءَ‌هُ وَ یرِیدُ قَتْلِی       ***       عَذِیرَکَ مِن خَلِیلِکَ مِنْ مُرَادِ1

  • «من ارادۀ عطا و بخشش به او دارم و او ارادۀ کشتن مرا دارد. اینک دوستى را که به عذر تو در مقابل قبیلۀ مراد قیام کند و اثبات معذوریّت تو را بنماید، بیاور».

  • ابن جزرى در «نهایه» گفته است: در حدیث على علیه السّلام آمده است که چون نظر به ابن ملجم نمود گفت: عَذِیرَکَ مِنْ خَلِیلِکَ مِنْ مُرَادِ. گفته مى‌شود: عَذِیرَکَ مِنْ فُلاَنٍ با نصب، یعنى بیاور کسى را که عذر خواه تو باشد. فعیل در اینجا به معناى اسم فاعل است‌2.

  • و نیز ابن سعد با سند خود از ابى مِجْلَز روایت کرده است که او گفت: در حالى که على در مسجد نماز مى‌خواند مردى از قبیلۀ مراد به حضور آن حضرت آمد و گفت: خودت را حفظ کن، زیرا مردمى از قبیله مراد قصد کشتن تو را دارند. امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: إنَّ مَعَ کُلِّ رَجُلٍ مَلَکَینِ یحْفَطَانِهِ مِمَّا لَمْ یقَدَّرْ‌، فَإذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلَّیا بَینَهُ وَ بَینَهُ‌. وَ إنَّ الأجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ3 «با هر کس دو فرشته است که او را از آنچه دربارۀ او تقدیر نشده است حفظ مى‌نمایند. پس چون قَدَر خداوندى بیاید میان او و

    1. و ٢. «طبقات» ابن سعد، طبع بیروت ج ٣، ص ٣٣. و این روایت را نیز سبط ابن جوزى در «تذكره» ص ١٠١ از «طبقات» آورده است و ابن شهرآشوب در «مناقب» ج ٢، ص ٨٠آورده است، و ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٩، ص ١١٨ ذكر كرده است و معلّق آن محمد ابو الفضل ابراهیم در تعلیقه آن گفته است: این بیت از أبیاتى است كه در «اللآلى» ص ٦٣ آمده و آنها را به عمرو بن معدیكرب نسبت داده است و روایت او در این اشعار، ارید حیاته مى‌باشد.

امام شناسی ج12

201
  • آن قَدَر را رها مى‌کنند. و أجل و وقت مقدّر و معیّن‌شده مرگ، سپرى است محکم که انسان را از همۀ بلایا محفوظ مى‌دارد».

  • و نیز ابن سَعْد با سند خود از عبیده روایت کرده است که: قَالَ عَلِی: مَا یحْبِسُ أشْقَاکُمْ أن یجی‌ءَ فَیقْتُلَنِی‌؟ اللَهُمَّ قَدْ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُونِی‌‌، فَأرِحْهُمْ، مِنّی وَ أ رِحْنِی مِنْهُمْ1 «على علیه السّلام گفت: چه جلوگیر شده است از شقى‌ترین شما که بیاید و مرا بکشد؟ بار پروردگار من، من ایشان را ملول و خسته کردم و ایشان مرا ملول و خسته کردند، پس آنها را از دست من راحت کن و مرا از دست آنها راحت بنما».

  • و نیز ابن سعد با سند خود از عبد اللَه بن سَبْع روایت کرده است که: شنیدم على علیه السّلام مى‌گفت: لَتُخْضَبَنَّ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ‌. فَمَا ینْتَظَرُ بِالأشْقَی‌؟ قَالُوا‌: یا أمیرالمؤمنین فَأخْبِرْنَا بِهِ نُبِیرُ عِتْرَتَهُ‌. فَقَالَ‌: إذَنْ تَقْتُلُوا بِی غَیرَ قَاتلِی‌‌!2 «هر آینه این از این خضاب مى‌شود. پس چه چیز در انتظار شقى‌ترین امّت است؟ گفتند: اى امیرالمؤمنین او را به ما معرفى کن تا ریشه و تبار او را هلاک کنیم! حضرت فرمود: در این صورت به واسطۀ من، غیر کشنده مرا کشته‌اید».

  • و نیز ابن سَعْد با سند خود از اُمّ جعفر: سَریّۀ علىّ بن ابی طالب (کنیز او) روایت مى‌کند که او گفت: من بر روى دستهاى على آب مى‌ریختم که ناگهان سرش را بلند کرد و محاسنش را گرفت و تا بینى خود بالا برد و گفت: وَاهاً لَکِ لَتُخْضَبَنَّ بِدَمٍ‌. قَالَتْ‌: فَاُصِیبَ یوْمَ الْجُمُعَةِ3 «اى واى بر تو، حقّاً با خون رنگین مى‌شوى. امّ جعفر گفت:

    1. ٣ و و ٢. «طبقات» طبع بیروت، ج ٣، ص ٣٤. و سبط ابن جوزى در كتاب «تذكرة الخواص» ص ١٠٠و ص ١٠١ این روایات را از «طبقات» ابن سعد آورده است. و در روایت چهارم عبارت فأخبرنا به نبید عشیرته آمده است، یعنى «او را به ما معرفى كن تا عشیره و اقوام او را ریشه كن كنیم و همه را هلاك سازیم».
    2. «طبقات» ج ٣، ص ٣٥. و این روایت را سبط ابن جوزى در «تذكره» ص ١٠١ از «طبقات» ابن سعد روایت كرده است، و نیز ابن شهرآشوب در «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٨١ آورده است.

امام شناسی ج12

202
  • پس در روز جمعه حضرت را ضربت زدند»1.

  • و نیز ابن سعد با سند خود از محمّد بن حنفیّه روایت مى‌کند که: من با حسن و

    1. ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ٩، ص ١١٨ اجمالاً بسیارى از اخبارى را كه در این زمینه وارد شده است ذكر مى‌كند و صحّت مضمون آنها را تصدیق مى‌نماید. او در خطبه ١٤٧ از «نهج البلاغه» كه در آن أمیرالمؤمنین علیه السّلام مى‌فرماید: وَ کَم أطْرَدْتُ الأیّامَ أبْحَثُهَا عَن مَکنون هَذا الأمر فَأبَی اللَه إلاَّ إخفاءَ‌ه، هیهات علم مخزون «و چه بسیار روزهائى را من یكى پس از دیگرى تفحّص كردم و پشت‌سر گذاشتم كه در آن روزها از مكنون این امر مى‌خواستم مطّلع شوم، و خداوند آنها را مخفى نمود. هیهات این علم مخزون است كه غیر از ذات خداوند كسى را بدان راه نیست» مى‌گوید: این كلام مى‌فهماند كه حضرت در حال قتلش علم تفصیلى من جمیع الوجوه نداشته است. و رسول خدا او را اجمالا به این امر مطّلع نموده بود، چون به ثبوت رسیده است كه رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله به او گفت: سَتُضْرَب علی هذا ـ و اشاره به سر او كرد ـ فتخضب منها هذه ـ و اشاره به محاسن او نمود، و نیز به ثبوت رسیده است كه گفت: أتعلم من اشقى الأوّلین؟ قال: نعم، عاقر الناقة. فقال له: أتعلم من أشقى الأخرین؟ قال: لا، قال: من یضربك ههنا، فیخضب هذه. آنگاه ابن ابى الحدید بعد از شرح مختصرى گوید: و اگر تو بگوئى: بنابر این گفتار او را كه به ابن ملجم گفت: «ارید حباءه و یرید قتلى ـ عَذیرَك من خلیلك من مراد» را چه مى‌كنى؟ و گفتار شیعۀ خالص وى را كه به او گفت: فهلاّ تقتله؟ و حضرت فرمود: فكیف أقتل قاتلى؟ و گاهى فرمود: إنّه لم یقتلنى فكیف أقتل من لم یقتل؟ را چه مى‌كنى؟ و چگونه حضرت به مرغابى‌هائى كه در پشتش در مسجد صیحه مى‌زدند در شب ضربت ابن ملجم گفت: دَعُوهنّ فإنّهن نوائح‌؟ و چگونه در آن شب گفت: إنّی رأیت رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فشکوت الیه و قلتُ: ما لقیتُ من اُمَّتک مِن الأود و اللَّدد؟ فقال‌: ادع اللَه علیهم فقلت‌: اللَهم أبدلنی بهم خیراً منهم و أبدلهم بی شرًّا مِنّی‌؟ و چگونه گفت: إنّی لا اُقتل محارباً و إنّما اُقتل فتکًا و غیلة‌؟ یقتلنی رجل خامل الذّکر. و از آن حضرت در این باب آثار بسیارى رسیده است؟! من مى‌گویم: تمام این آثار و اخبار دلالت ندارند بر اینكه أمیرالمؤمنین علیه السّلام امر مرگش را به طور مشروح و مفصل از جمیع جهات مى‌دانسته است. آیا نمى‌بینى كه: در آثار و اخبار چیزى كه دلالت كند بر آنكه وقت و زمانى را كه در آن كشته مى‌شده است بعینه مى‌دانسته و یا مكانى را كه در آنجا كشته مى‌شده بعینه مى‌دانسته است وارد نشده است؟ اقول: ابن ابى الحدید در اینجا شرحى داده است كه بعضى از آن محل نظر است.

امام شناسی ج12

203
  • حسین در حمّام نشسته بودیم که ابن مُلْجَم بر ما داخل شد. چون وارد شد گویا حسن و حسین از او و حالت او مشمئز شدند، و حالت او طورى بود که آنها را منقبض و چرده‌خاطر ساخت، و به او گفتند: مَا أجْرَأکَ تَدْخُلُ عَلَینَا «تو چقدر جرأت دارى که بر ما وارد مى‌شوى»! ابن حنفیّه مى‌گوید: من به آنها گفتم: دَعَاهُ عَنْکُمَا فَلَعَمْرِی مَا یرِیدُ بِکُمَا أحْشَمَ مِنْ هَذَا «او را از سر خود رها کنید، سوگند به جان خودم که باغضب‌تر و خشمناک‌تر از این حالى که دارد با شما برخورد نخواهد کرد و دربارۀ شما نیّتى ندارد».

  • بعد از ضربت زدن او، چون او را اسیر کرده و آوردند، ابن حنفیّه گفت: من امروز شناسائیم به او از روزى که وى را در حمّام دیدم بیشتر نیست.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: إنَّهُ أسِیرٌ فَأحْسِنُوا نُزُلَهُ وَ أکْرِمُوا مَثْوَاهُ، فَإن بَقِیتُ قَتَلْتُ أوْ عَفَوْتُ‌، وَ إنْ مُتُّ فَاقْتُلُوهُ قِتْلَتِی وَ لاَ تَعْتَدُوا‌، إِنَّ اللَهَ لاَ یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ1 «او اسیر دست شماست، غذاى او را نیکو دهید و جا و محلّ او را جاى خوبى قرار دهید پس اگر من زنده ماندم، او را قصاص مى‌کنم یا عفو مى‌نمایم، و اگر از این ضربت مردم، او را به همان طورى که مرا کشته است بکشید و زیاده روى و عدوان نکنید، زیرا که خداوند متجاوزان را دوست ندارد».

  • سِبْط ابن جَوزِى در کتاب «تَذْکِرَة خَوَاصِّ الاُمَّة»، از احمد بن حَنْبل در «مسند» با سند متّصل خود از فضالة بن أبى فُضالة الأنصارى که پدر او أبو فضالة از اهل بدر بوده است، روایت کرده است که او مى‌گوید: من با پدرم براى عیادت علىّ بن ابی طالب در مرضى که مبتلا شده بود و از آن شفا یافت رفتیم. پدرم به او گفت: مَا یقِیمُکَ هَهُنَا بَینَ أعْرَابِ جَهِینَةَ؟ تَحَمَّلْ عَلَی الْمَدِینَةِ فَإنْ أصَابَکَ أجَلُکَ وَلِیکَ

    1. «طبقات» ج ٣، ص ٣٥. و این آیه، آیۀ ١٩٠از سورۀ ٢: بقره است: «و زیاده‌روى و عدوان مكنید كه خداوند متجاوزان را دوست ندارد». و این روایت را سبط ابن جوزى در «تذكره» ص ١٠١ از «طبقات» ابن سعد روایت كرده است و نیز ابن شهرآشوب در «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٨١ آورده است.

امام شناسی ج12

204
  • أصْحَابُکَ وَ أصْحَابُ القُرْآنِ‌، وَ صَلُّوا عَلَیکَ «چه باعث شده است که در اینجا اقامت نموده‌اى، در میان اعراب سخت روى؟ به مدینه کوچ کن، پس اگر مرگت در آنجا فرا رسد متولّى امور و تجهیز و تکفین تو اصحاب تو و اصحاب قرآن خواهند بود و ایشانند که بر تو نماز مى‌گزارند». فَقَالَ عَلِی علیه السّلام: إنَّ رَسُولَ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم عَهِدَ إلَّی أن لاَ ـ أمُوتَ حَتَّی تُخْضَبَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ ـ أی لِحْیتُهُ مِنْ دَمِ هَامَتِهِ«على علیه السّلام در جواب گفت: رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله با من عهد و میثاق نهاده است که من نمى‌میرم تا اینکه این از این خضاب گردد ـ یعنى محاسنش از خون سرش». و أبو فضاله در رکاب على علیه السّلام در صفّین به درجه شهادت رسید1.

  • و همچنین سبط ابن جوزى مى‌گوید: على علیه السّلام چند روز پیش از شهادتش بنا به گفته شعبى این ابیات را انشاد کرد:

  • تِلْکُمْ قُرَیشٌ تَمَنَّانِی لِیقْتُلَنِی‌       ***       فَلاَ وَ رَبِّکَ لاَ فَازُوا وَ لاَ ظَفَرُوا ١

  • فَإنْ بَقِیتُ فَرَهْنٌ ذِمَّتِی لَهُمُ       ***       وَ إنْ عُدِمْتُ فَلاَ یبْقَی لَهُمْ أثَرُ ٢

  • وَ سَوْفَ یورِثُهُمْ فَقْدِی عَلَی وَجَلٍ       ***       ذُلَّ الْحَیوةِ بِمَا خَانُوا وَ مَا غَدَرُوا2 ٣

  • ١ ـ «هان بدانید که قریش آرزو مى‌کند که مرا بکشد. سوگند به پروردگارت که به این مهم نمى‌رسند و به این امر دست نمى‌یابند.

  • ٢ ـ پس اگر زنده بمانم عهده و ذمّۀ من گروگان سعادت آنهاست. و امّا اگر بمیرم هیچ اثرى از آنها باقى نخواهد ماند.

  • ٣ ـ و لیکن بزودى فقدان من براى ایشان در اثر خیانتى که نمودند و مکر و خدعه‌اى که بجاى آوردند ذلّت زندگى دنیا را توأم با ترس و دهشت باقى خواهد گذارد».

  • ابن شهرآشوب در «مناقب» گوید: در روایت است که عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وَدّ با

    1. و ٢. «تذكرة خواصّ الامّة» ص ١٠٠و ص ١٠١. و روایت ٢ را ابن شهرآشوب در «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٨٢ از ابو عثمان مازنى روایت كرده است كه على علیه السّلام این ابیات را انشاء كرد.

امام شناسی ج12

205
  • شمشیر، سر على را در روز جنگ خندق مجروح ساخت. على چون به نزد رسول اللَه آمد، رسول خدا محلّ زخم و جراحت را بست و در آن آب دهان خود را انداخت و گفت: أینَ أکُونُ إذَا خُضِبَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ1 «در آن وقتى که این محاسن از این سر خضاب شود، من کجا هستم»؟

  • مجلسى ـ رضوان اللَه علیه ـ در «بحار الانوار»، در باب اخبار الرّسول بشهادته و اخباره بشهادة نفسه، اخبار بسیارى از «عیون أخبار الرّضا» و «امالى صدوق» و «أمالى شیخ طوسى» و «خصال صدوق» و «ارشاد مفید» و «بصائر الدّرجات صفّار» و «مناقب ابن شهرآشوب» و «تذکرة الخواص» و «خرایج و جرائح راوندى» و «کشف الغمّة» و «فرحة الغرى» نقل مى‌کند که حقّاً شایان دقّت است‌2، از جمله خبرى است که از «کَنْزُ جامع الفَوائد» از أبو طاهر مقلّد بن غالب، از رجال خود با اسناد متّصل خود به على بن ابی طالب علیه السّلام روایت مى‌کند که: آن حضرت در سجده بودند و گریه مى‌کردند، تا به حدّى که صداى ناله او بلند شد و صداى گریه بالا گرفت. ما گفتیم: اى امیرالمؤمنین گریه تو ما را آتش زد، و ما را به حزن و غصّه فرو برد و هیچگاه ما تو را همانند این حالى که در سجده داشتى ندیدیم. امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت:

  • کُنْتُ سَاجِداً أدْعُورَبِّی بِدُعَاءِ الْخَیرَاتِ فِی سَجْدَتِی‌‌،فَغَلَبَنِی‌عَینِی‌‌،فَرَأیتُ رُؤیا هَالَتْنِی وَ قَطَعَتْنِی‌: رَأیتُ رَسُولَ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قَائِماً وَ هُوَ یقُولُ‌: یا أَبَا الْحَسَنِ طَالَتْ غَیبَتُکَ فَقَدِ اشْتَقْتُ إلَی رُؤْیاکَ‌، وَ قَدْ أنْجَزَ لِی رَبِّی مَا وَعَدنِی فِیکَ‌. فَقُلْتُ‌: یا رَسُولَ اللَهِ وَ مَا الَّذِی أنْجَزَ لَکَ فِی؟ قَالَ‌: أنْجَزَ لِی فِیکَ وَ فِی زَوْجَتِکَ وَابْنَیکَ وَ ذُرِّیتِکَ فِی الدَّرَجَاتِ الْعُلَی فِی عِلِّیینَ! قُلْتُ‌: بِأَبِی أنْتَ وَ أُمّی یا رَسُولَ اللَهِ فَشِیعَتُنَا؟ قَالَ‌: شِیعَتُنَا مَعَنَا‌، وَ قُصُورُهُمْ بِحِذَاءِ قُصُوِرَنَا‌، وَ مَنَازِلُهُمْ مُقَابِلُ مَنَازِلِنَا‌. قُلْتُ‌: یا رَسُولَ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: فَمَا لِشِیعَتِنَا فِی الدُّنیا؟ قَالَ‌: الأمْنُ وَالْعَافِیةُ‌.

    1. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٦٤٧.
    2. «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج ٩، ص ٦٤٦ تا ص ٦٤٨ و از طبع حروفى، ج ٤٢، ص ١٩٠تا ص ١٩٩.

امام شناسی ج12

206
  • قُلْتُ‌: فَمَا لَهُمْ عِنْدَ الْمَوْتِ؟ قَالَ‌: یحَکَّمُ الرَّجُلُ فِی نَفْسِهِ وَ یؤْمَرُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِطَاعَتِهِ‌. قُلْتُ‌: فَمَا لِذَلِکَ حَدُّ یعْرَفُ؟ قَالَ‌: بَلَی‌‌، إنَّ أشَدَّ شِیعَتِنَا لَنَا حُبًّا یکُونُ خُرُوجُ نَفْسِهِ کَشَرابِ أحَدِکُمْ فِی یوْمِ الصَّیفِ الْمَاءَ الْبَارِدَ الَّذِی ینْتَقِعُ بِهِ الْقُلُوبُ‌. وَ إنَّ سَائِرَهُمْ کَمَا یغْبِطُ أَحَدُکُمْ عَلَی فِرَاشِهِ کَأقَرِّ مَا کَانَتْ عَینُهُ بِمَوْتِهِ‌1.

  • «من در سجده بودم و از پروردگارم طلب خیرات مى‌نمودم که چشم مرا پینگى گرفت و خوابى دیدم که مرا به دهشت آورد و مرا از آن دعا و طلب جدا کرد. من دیدم رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله را که ایستاده است و مى‌گوید: اى ابو الحسن غیبت تو طول کشید و من مشتاق دیدار تو مى‌باشم و خداوند به آنچه به من دربارۀ تو وعده داده بود، وفا کرده است. من گفتم: یا رسول اللَه آنچه خدا دربارۀ من به تو وعدۀ داده بود و آن را منجّز نمود، چیست؟ رسول خدا گفت: وعده خود را به من منجّز کرده است دربارۀ تو و زوجه‌ات و دو پسرانت و ذُرّیّه‌ات در درجات بلند و مقام عالى در علّیّین.

  • من گفتم: پدرم و مادرم به فداى تو باد اى رسول خدا، پس شیعیان ما چه خواهند شد؟ رسول خدا گفت: شیعیان ما با ما هستند. قصرهاى ایشان در برابر قصرهاى ماست. و منزل‌هاى آنان در مقابل منزل‌هاى ما. من گفتم: اى رسول خدا ـ که درود خدا بر او و آل او باد ـ براى شیعیان ما در دنیا چه بهره‌اى است؟ گفت: امن و عافیت (که از دستبرد شیطان در امانند، و از خرابى دین و ایمان در عافیت).

  • من گفتم: بهرۀ آنها در وقت مردن چیست؟ گفت: امور آن مرد را به خود او مى‌سپارند و مَلَک الموت را امر به اطاعت او مى‌کنند. من گفتم: آیا براى این جریان، حدّى هست که شناخته شود؟ رسول خدا گفت: آرى آن شیعه‌اى که محبّتش به ما از همه بیشتر است خروج جان از بدن وى، مانند آب خوردن یکى از شماست در روز تابستانى آب سرد خوشگوارى را که دلها بدان شفا یابد. و امّا

    1. «بحار الانوار» از طبع كمپانى، ج ٩، ص ٦٤٧ و از طبع حروفى، ج ٤٢، ص ١٩٤ و ص ١٩٥.

امام شناسی ج12

207
  • سایرین از شیعیان، مانند چشمداشت و اهمّیتى است که چون یکى از شما به رختخواب مى‌رود انتظار خوشى و راحتى را دارد، مثل بهترى چیزى که چشمش را به واسطه مرگ، تر و تازه و خرّم کرده باشد».

  • ابن شهرآشوب گوید: أبو بکر مردویه در کتاب «فضائل امیرالمؤمنین» و أبو بکر شیرازى در کتاب «نُزُول القرآن» آورده‌اند که: سعید بن مسیّب مى‌گفت: علىّ بن أبی طالب مشغول خواندن قرآن بود، چون به این جمله رسید که: إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها، گفت: فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لَتُخْضَبَنَّ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ ـ وَ أشَارَ الَی لِحْیتِهِ وَ رَأسِهِ1 «سوگند به آن که جان من به دست اوست، این از این به خون رنگین مى‌شود ـ و اشاره به محاسنش و سرش کرد»2.

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٧٩.
    2. علاّمۀ امینى در «الغدیر» ج ٦، ٢٦٨ و ص ٢٦٩ آورده است كه حافظ عاصمى در «زین الفتى» در شرح سوره هل أتى از أبو طفیل تخریج كرده است كه او گفت: چون ابو بكر فوت كرد، ما بر جنازه او براى نماز حضور یافتیم و پس از آن به نزد عمر بن خطّاب آمده و با او بیعت كردیم. و چند روزى مرتباً در مسجد رفت و آمد داشتیم تا او را أمیرالمؤمنین خواندند. روزى كه ما در نزد وى نشسته بودیم یك نفر از یهودیان مدینه كه مى‌گفتند او از اولاد هارون برادر موسى علیه السّلام است وارد شد و آمد تا در مقابل عمر درنگ كرد و گفت: اى أمیرالمؤمنین، كدام یك از شما داناتر است به پیغمبرتان و به كتاب پیغمبرتان كه من از او هر چه مى‌خواهم بپرسم؟ عمر اشاره كرد به سوى أمیرالمؤمنین على بن ابی طالب و گفت: این مرد اعلم است به پیامبر ما و به كتاب پیامبر ما. یهودى گفت: آیا این طور است اى على؟ على علیه السّلام گفت: بپرس از هر چه اراده دارى. یهودى گفت: من از سه چیز، و از سه چیز، و از یك چیز مى‌پرسم. حضرت فرمود: چرا نمى‌گویى از هفت چیز؟ یهودى گفت: من از سه چیز مى‌پرسم، اگر در پاسخ درست آمدى از یك چیز دیگر مى‌پرسم. و اگر خطا كردى هیچ از تو نمى‌پرسم. (آنگاه روایت را با سؤالها و پاسخها بیان مى‌كند تا در آخرش مى‌گوید) تا اینكه مى‌گوید: على به او گفت: بپرس. گفت: به من بگو: وصى محمّد چقدر در میان مردم بعد از او زندگى مى‌كند؟ و مى‌میرد یا كشته مى‌شود؟ على علیه السّلام گفت: اى یهودى، بعد از پیغمبر سى سال زندگى مى‌كند. و در این حال اشاره كرد به سر خود و گفت: این با خون این خضاب مى‌شود. یهودى از جاى برجست و گفت: أشهد أن لا اله إلاّ اللَه و أنّ محمّدا رسول اللَه.

امام شناسی ج12

208
  • و نیز ابن شهرآشوب گوید: ثعلبى و واحدى با اسناد خودشان از عمّار و از عثمان بن صهیب، از ضحّاک روایت نموده‌اند و همچنین ابن مَرْدَویَه با اسناد خودش از جابر بن سمرة روایت کرده است و نیز طبرى و موصلى از عمّار و از ابن عدى و از ضحّاک روایت کرده‌اند و نیز خطیب در «تاریخ بغداد» از جابر بن سمره، و أحمد بن حَنْبَل از ضحّاک روایت کرده‌اند که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله فرمود: یا عَلِی أشْقَی الأوَّلِینَ عَاقِرُ النَّاقَةِ‌، وَأشْقَی الآخِرِینَ قَاتِلُکَ «اى على، شقى‌ترین پیشینیان پى کننده و کشنده ناقه صالح است، و شقى‌ترین پسینیان کشنده تو است».1

  • ابن شهرآشوب گوید: عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَم تَجَوْبِی مُرادی2: ابن عبّاس گفته است: او از اولاد قدّار پى کننده ناقه صالح بود، و داستان هر دو به یک شکل است. چون قدّار عاشق زنى شد که به وى رباب مى‌گفتند همچنان که ابن ملجم عاشق قطام شد3.

  • آنگاه گوید: أبُو مِخْنَف أزْدی و ابن راشد و رفاعى و ثقفى همگى گفته‌اند که چند نفر از خوارج در مکّه مجتمع شدند و با خود گفتند: ما جانهاى خود را به خدا مى‌فروشیم و اى کاش مى‌رفتیم به سوى امامان ضلال، و عزّت را از آنها مى‌ربودیم و شهرها را از آنان راحت مى‌ساختیم.

  • عبد الرّحمن بن ملجم گفت: من على را کفایت مى‌کنم، و حجّاج بن عبد اللَه سعدى که به برک معروف بود گفت: من معاویه را کفایت مى‌کنم، و عمرو بن بکر تمیمى گفت: من عَمرو بُن عَاص را کفایت مى‌کنم. و میعاد ضربت خود را نوزدهم ماه رمضان قرار داده و متفرّق شدند.

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٧٩.
    2. در «قاموس» گوید: تجوب قبیله‌اى است از حمیر كه از آنها است ابن ملجم تجوبى قاتل أمیرالمؤمنین علیه السّلام.
    3. «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٧٩.

امام شناسی ج12

209
  • ابن ملجم به کوفه آمد و مردى را از خوارج از اهل تَیْم، تَیْمُ الرَّباب نزد قَطَام تَیْمِیَّة دیدار کرد. و امیرالمؤمنین علیه السّلام پدر قَطام: أخضَر تَیْمى و برادر قطام: أصْبَغ را در جنگ نهروان کشته بود. چون نظر ابن ملجم به قطام افتاد، عاشق او شد و از او خواستگارى کرد. قطام خواهش او را بدین امور که عبدى در شعر خود آورده است، اجابت نمود:

  • فَلَمْ أ رَ مَهْراً سَاقَهُ ذُوسَمَاحَةٍ       ***       کَمَهْرِ قَطَامٍ مِن قَصِیحٍ وَ أعْجَمِ١       ***       

  • ثَلاَثَةِ آلافٍ وَ عَبْدٍ وَقِینَةٍ       ***       وَ ضَرْبِ عَلِی بِالْحِسامِ الْمُسَمَّمِ‌٢

  • فَلاَ مَهْرَ أغْلَی مِنْ عَلِی وَ إ نْ غَلاَ       ***       وَ لاَ قَتْلَ إلاَّ دُونَ قَتْلِ ابْنِ مُلْجَمِ1٣

  • ١ ـ «من ندیده‌ام مهریّه‌اى را که صاحب بخشش و عطا و بذل مال، براى زوجه‌اش بفرستد مثل مهریّۀ قطام از میان جمیع عرب و عجم (آنان که به لسان فصیح عربى سخن مى‌گویند و یا آنان که به لسان غیر عربى تکلّم دارند):

  • ٢ ـ سه هزار درهم، و یک بنده، و یک کنیز، و زدن علىّ بن ابی طالب را با شمشیر بُرَّان زهر داده شده.

  • ٣ ـ بنابر این هیچ مهریّه‌اى گرانتر از خون على نیست و اگر چه هم آن مهریّه گران باشد، و هیچ کشتنى نیست مگر اینکه از کشتن ابن ملجم پائین‌تر است».

  • ابن ملجم قبول کرد و گفت: اى واى بر تو! که قدرت بر کشتن على دارد با آنکه در میان اسب سواران یگانه اسب تاز است، و در میان شجاعان پیروز و غالب، و در میان نیزه و شمشیر زنان یگانه پیشرو؟ و امّا مال، مهم نیست، من آن را

    1. «مناقب» ج ٢، ص ٨٠و ص ٨١. ابن حَجَر هیتمى در «الصواعق المحرقة» ص ٨٠از «مستدرك» از سدّى روایت كرده است كه: کَان ابن ملجم عشق امرأة من الخوارج یقال لها نظام‌، فنکحها و أصدقها ثلاث آلاف در هم و قتل علیّ. و فی ذلک یقول الفرزدق‌: فلم أر مهراً ساقه ذو سماحة ـ کمهر نظام بَیِّن غیر معجم‌. (و فی روایة‌: من فصیح و أعجم‌) ثلاثة آلاف و عبد و قینة ـ و ضرب علیّ بالحسام المصمّم ـ فلا مهر أعلی من علیِّ و إن علا ـ و لا فتک إلاّ دون فتک ابن ملجم‌. و در «صواعق» حروفى ص ١٣٥ در هر دو مورد «قطام» ضبط نموده است.

امام شناسی ج12

210
  • مى‌پردازم. (و چون کیفیّت کشتن را به صورت فَتْک و ترور، قطام مطرح کرد، آنگاه ابن ملجم او را از نیّت خود آگاه کرد و گفت: من در کوفه نیامده‌ام مگر براى قتل على).

  • کیفیت شهادت آن حضرت‌

  • بنابراین قطام فرستاد دنبال وَرْدان بن مُجالِد تَمیمى که از خوارج بود، تا او ابن ملجم را در این امر یارى کند. و ابن ملجم نیز خودش از شَبیب بن بَجَره کمک خواست و او کمک نمود. و نیز یک نفر از وکلاى عمرو عاص در نامه‌اى به خطّ خودش یکصد هزار درهم حواله کرد تا آن را مهریّۀ قطام قرار دهند.

  • قطام در شب نوزدهم براى ابن ملجم و شبیب غذاى لوزینه و جوزینه (غذائى که با بادام و با گردو درست مى‌کنند) پخت و به آن دو نفر شراب عکبرى نوشانید. شبیب به خواب رفت و ابن ملجم با قطام همبستر شد و تمتّع گرفت. سپس قطام برخاست و هر دو را بیدار کرد و سینه‌هاى آنها را با پارچه ابریشمى محکم بست. آنها شمشیرها را برداشتند و در کمین على نشستند در مقابل دَرِ سَدَّه. أشعث بن قیس هم براى معاونت آنها در مسجد بود و به ابن ملجم گفت: النَّجَا‌، النَّجَا«بشتاب، بشتاب» براى برآوردن حاجتت، اینک صبح خنده مى‌زند و تو را رسوا مى‌کند.

  • حُجْر بن عدى که از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام بود، مکنون خاطر و نیّت اشعث را احساس کرد و گفت: اى اشعث تو على را مى‌کشى؟ و با سرعت از مسجد بیرون آمد تا خود را به امیرالمؤمنین برساند و خبر دهد، که در این بین امیرالمؤمنین علیه السّلام داخل مسجد شده بود و ابن ملجم مبادرت نموده و فرقش را با شمشیر شکافته بود1.

  • ابن شهرآشوب گوید: که حضرت امام حسن علیه السّلام در مرثیّۀ پدر بزرگوار خود این اشعار را مى‌خواندند:

  • أینَ مَنْ کَانَ لِعِلْمِ الْمُصْطَفَی لِلنَّاسِ بَابَا       ***       أینَ مَنْ کَانَ إذَا مَا قَحَطَ النَّاسُ سَحَابَا١

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ٢، ص ٨١.

امام شناسی ج12

211
  • أینَ مَنْ کَانَ إذَا نُودِی فِی الْحَرْبِ أجَابَا       ***       أینَ مَنْ کَانَ دُعَاهُ مُسْتَجَاباً وَمُجَابَا1٢

  • ١ ـ «کجاست آن که براى علم مصطفى از براى مردم در بود؟ کجاست آن که چون به مردم خشکى و فقدان باران مى‌رسید، ابر باران‌دار بود؟

  • ٢ ـ کجاست آن که چون در جنگ او را صدا مى‌زدند، فوراً اجابت مى‌کرد؟ کجاست آن که دعایش مستجاب بود و جوابش داده مى‌شد»؟

  • از رسول خدا است که: مَنْ زَارَ عَلِیا بَعْدَ وَفَاتِهِ فَلَهُ الْجَنَّةُ2 «هر کس على را بعد از شهادتش زیارت کند، بهشت براى اوست».

  • و از حضرت صادق علیه السّلام است که: مَنْ تَرَکَ زِیارَةَ أمیرالمؤمنین لَمْ ینْظُرِ اللَهُ إلَیهِ‌، ألاَ تَزُورُونَ مَنْ تَزُورُهُ الْمَلاَئِکَةُ وَالنَّبِیونَ؟3 «کسى که زیارت على را ترک کند خدا به او نظر نمى‌کند. آیا زیارت نمى‌کنید کسى را که ملائکه و پیغمبران او را زیارت مى‌کنند»؟

  • اشعارى چند دربارۀ آن حضرت‌

  • و نیز از آن حضرت است که: إنَّ أبْوَابَ السَّمَاءِ لَتُفْتَحُ عِنْدَ دُعَاءِ الزَّائِرِ لأمیرالمؤمنین‌، فَلاَ تَکُنْ لِلْخَیرِ نَوّاماً4 «درهاى آسمان در هنگام دعاى زائر امیرالمؤمنین گشوده مى‌شود، بنابر این براى کسب خیر و رحمت به خواب مرو».

  • ابن مدلل گوید:

  • زُرْ بِالْغَرِی الْعَالِمَ الرَّبَّانِی       ***       عَلَمَ الْهُدَی وَ دَعَائِمَ الإیمَانِ١

  • وَ قُلِ السَّلاَمُ عَلَیکَ یا خَیرَ الْوَری       ***       یا أیهَا النَّبَأُ الْعَظِیمُ الشَّانِ٢

  • یا مَنْ عَلَی الأعرَافِ یعْرَفُ فَضْلُهُ       ***       یا قَاسِمَ الْجَنَّاتِ وَالنّیرَانِ٣

  • نارٌ تَکُونُ قَسِیمَهَا یا عُدَّتِی‌       ***       أنَا آمِنٌ مِنْهَا عَلَی جُثْمَانِی‌٤

  • أنَا ضَیفُکَ وَالْجِنَانُ إلَی الْقِرَی       ***       إذْ أنْتَ أنْتَ مَوْرِدُ الضّیفان5٥

  • ١ ـ «در نجف زیارت کن عالم ربّانى را که او پرچم هدایت و ستون‌هاى استوار ایمان است.

    1. »مناقب» ج ٢، ص ٨٢.
    2. تا ٥. «مناقب» ج ٢، ص ٨٤.

امام شناسی ج12

212
  • ٢ ـ و بگو: سلام بر تو اى بهترین خلایق، اى کسى که خبر بزرگ و نبأ عظیم الشأن مى‌باشى.

  • ٣ ـ اى کسى که فضل و شرف تو آنگاه که بر أعراف قرار دادى شناخته مى‌شود. اى قسمت کننده بهشت‌ها و قسمت کننده آتش‌ها.

  • ٤ ـ اى پناه من و اى ذخیرۀ من، آن آتشى که تو قسمت کننده آن باشى من از آنکه جسم مرا فرا گیرد، در امان مى‌باشم.

  • ٥ ـ پس من و بهشت‌ها، همگى مهمان تو هستیم در آن موائد و تحفه‌هائى که براى مهمان است، در آن زمانى که تو فقط تو محلّ ورود مهمانان مى‌باشى».

  • و بر روى قبر او نوشته است:

  • هَذَا وَلِی اللَهِ فِی أرْضِهِ       ***       فِی جَنَّةِ الْخُلْدِ وَ آلاَئِهِ١

  • لاَ یقْبَلُ اللَهُ لَهُ زَائِراً       ***       لَمْ یبْرَأْ مِنْ سَائِرِ أعْدَائِهِ1٢

  • ١ ـ «این است ولىّ خدا در زمین خدا و در بهشت خلد و نعمتهائى که خدا دارد.

  • ٢ ـ خداوند زیارت آن زائرى را که از دشمنان على بیزارى نجوید قبول نمى‌کند».

  • و ابن رزّیک‌2 گوید:

  • کَأنِّی إذا جَعَلْتُ إلَیکَ قَصْدی‌       ***       قَصَدْتُ الرُّکْنَ بِالْبَیتِ الْحَرامِ‌١

  • وَ خُیلَ لِی بِأنِی فی مَقامی       ***       لَدَیهِ بَینَ زَمْزَمَ وَالْمَقامِ٢

  • أیا مَوْلای ذِکْرُکَ فی قُعُودی       ***       وَ یا مَوْلاَی ذِکْرُکَ فی قِیامِی‌٣

  • وَ أنْتَ إذَا انْتَبَهْتُ سَمیرُ فِکْری       ***       کَذَلِکَ أنْتَ اُنْسی فی مَنامی‌٤

  • وَ حُبُّکَ إنْ یکُنْ قَدْ حَلَّ قَلْبی       ***       وَ فی لَحْمی اسْتَکَنَّ وَ فی عِظامی‌٥

  • فَلَوْ لاَ أنْتَ لَمْ تُقْبَلْ صَلاتی       ***       وَ لَوْ لاَ أنْتَ لَمْ یقْبَلْ صِیامی‌٦

    1. «مناقب» ج ٢، ص ٨٤.
    2. در «الغدیر» ج ٤، از ص ٣٤١ تا ص ٣٧١ در احوال ملك صالح: طالع بن رزّیك متولد ^

امام شناسی ج12

213
  • عَسَی اُسْقی بِکَأْسِکَ یوْمَ حَشْری‌       ***       وَ یبْرَدَ حینَ أشرِبُها اُوامی1‌٧

  • ١ ـ «گویا من زمانى که قصد تو را مى‌کنم قصد رکن حجر الأسود را در بیت اللَه الحرام کرده‌ام.

  • ٢ ـ و چنین در تصور من مى‌آید که من در جایگاه خودم در بین زمزم و مقام ابراهیم نزد على مى‌باشم.

  • ٣ ـ اى مولاى من، در نشستن من یاد تو با من است. و اى مولاى من، در ایستادن من یاد تو با من است.

  • ٤ ـ و چون از خواب برخیزم، تو همدم و ندیم فکر و اندیشۀ من هستى. همچنین تو انیس و مونس من در خواب مى‌باشى!

  • ٥ ـ محبّت تو حقّاً در دل من وارد شده، و در گوشت من و استخوان من جاى گرفته و اقامت نموده است.

  • ٦ ـ پس اگر تو نبودى، نماز من قبول نمى‌شد، و اگر تو نبودى روزۀ من قبول نمى‌شد.

  • ٧ ـ امید است که من در روز محشرم از کاسۀ شراب تو سیراب شوم و چون آن را بنوشم عطش سوزندۀ من خنک شود».

    1. ^ ٤٩٥ و شهید در ٥٥٦ بحث كرده و پنج غدیریه از او نقل كرده است كه همگى جالب و راقى است. اصل او از شیعیان عراق است، در زمان حكومت فاطمیون در مصر وزیر شد و خدمت كرد.
      «مناقب» ج ٢، ص ٨٤.

امام شناسی ج12

215
  • درس یکصد و هفتاد و چهارم تا یکصد و هفتاد و ششم:

  • علوم مختلف و متنوعى که از امیرالمؤمنین علیه السّلام بظهور رسیده است‌

امام شناسی ج12

217
  • درس ١٧٤ تا ١٧٦

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّى اللَه على محمّد و آله الطاهرین و

  • لعنة اللَه على أعدائهم أجمعین، من الآن إلى

  • قیام یوم الدّین و لا حول و لا قوّة إلاّ باللَه

  • العلىّ العظیم

  • قال اللَه الحکیم فى کتابه الکریم:

  • يَرْفَعِ اللَهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ.

  • «تا اینکه خداوند بلند گرداند به درجاتى آن کسانى را که از شما ایمان آورده‌اند و آن کسانى را که به ایشان علم داده شده است». (نیمه دوم از آیه ١١، از سوره مجادله: ٥٨) و نیمۀ اوّل آیه این است:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَهُ لَكُمْ وَ إِذا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا «اى کسانى که ایمان آورده‌اید چون به شما گفته شود که در مجالس جا باز کنید (تا دیگرى بتواند بنشیند) در این صورت جا باز کنید و دیگران را هم جاى دهید، که به پاداش آن، خداوند بر شما توسعه مى‌دهد. و چون به شما گفته شود که از جاهاى خود برخیزید، برخیزید، که به پاداش آن، خداوند به درجاتى صاحبان ایمان و صاحبان علم شما را رفیع القدر و عظیم المنزلة مى‌گرداند.

  • حضرت استاد علاّمه فقید طباطبائى ـ أفَاضَ اللَهُ عَلَینَا مِنْ بَرَکَاتِ نَفْسِهِ ـ در تفسیر فرموده‌اند: تَفَسُّح و فَسْح، جا باز کردن است. و مجالس جمع مجلس اسم مکان است، یعنى محلّ نشستن. و معنى این طور مى‌شود: چون به شما گفته شود

امام شناسی ج12

218
  • که جمع‌تر بنشینید و جا براى دیگرى که تازه وارد مى‌شود باز کنید، شما جا باز کنید، و جمع‌تر بنشینید تا جا براى دیگرى فراخ گردد و به پاداش آن خداوند در بهشت محلّ و مکان شما را وسعت مى‌دهد.

  • و این آیه متضمّن ادبى است از آداب معاشرت. و از سیاق آن به دست مى‌آید که در محضر رسول خدا حضور پیدا مى‌نمودند و چنان متصل بهم و چسبیده مى‌نشستند که شخص تازه وارد، جا براى نشستن خود نمى‌یافت. فلهذا با این آیه، ادب نشست در مجلس بیان شد. و مورد نزول گرچه اختصاص به مجلس رسول اللَه دارد و لیکن حکمش عمومیّت دارد و براى تمام مجالس و خطاب براى تمام مؤمنان است.

  • و گفتار خداوند که: وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا «چون به شما گفته شود از مجلس بلند شوید، بلند شوید» متضمّن ادب دیگرى است. و نشوز از مجلس عبارت است از آنکه انسان از جاى خود برخیزد تا دیگرى به جهت احترامى که از او به عمل مى‌آید و به جهت تواضع براى فضل و شرف او، بنشیند. و معنى این‌طور مى‌شود و چون به شما گفته شود از جاى نشست خود برخیزد تا دیگرى که در علم و یا در تقوا از شما افضل است، بنشیند شما برخیزید.

  • تفسیر آیۀ یرفع اللَه الذین آمنوا...

  • و امّا اینکه مى‌گوید: تا اینکه خداوند بلند گرداند به درجاتى آنان را که ایمان آورده‌اند، و آنان را که به آنها علم داده شده است، شکّى نیست که لازمۀ بلند کردن خداوند درجۀ بنده‌اى از بندگان خود را، زیادى قرب و نزدیکى اوست به ساحت حضرت حق تعالى. و این قرینۀ عقلى است براى آنکه مراد از آنان که به آنها علم داده شده است، علماء از مؤمنین هستند (نه هر عالمى گرچه به خدا و رسول خدا ایمان نداشته باشد).

  • بنابر این، این آیه مؤمنین را به دو گروه تقسیم مى‌کند: اوّل، مؤمن. دوّم مؤمن عالم. و مؤمن عالم افضل است از مؤمن. و خداوند مى‌فرماید: هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ‌ «آیا یکسان هستند کسانى که مى‌دانند و کسانى که‌

امام شناسی ج12

219
  • نمى‌دانند»؟

  • و از آنچه گفته شد، روشن شد که آن رفع درجاتى که در این آیه ذکر شده است مخصوص به کسانى است که به آنها علم داده شده است و فقط براى سائر مؤمنان یک درجه از ترفیع مقام، باقى مى‌ماند. و تقدیر این طور مى‌شود: خداوند کسانى را که از شما ایمان آورده‌اند، یک درجه ترفیع مقام مى‌دهد و کسانى را که از شما داراى علم هستند به چندین درجه ترفیع مى‌دهد.

  • و در این آیه از تعظیم امر علماء و ترفیع قدر و مرتبت آنها چنان بیان شده که مقدار آن براى کسى مخفى نیست، و خداوند این حکم را در ذیل آیه با گفتار خود که: وَاللَهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ تأکید نموده است‌1.

  • علوم مختلف و متنوّعى که از امیرالمؤمنین علیه السّلام به ظهور رسیده است براى علماء و اهل خبره جاى شبهه و شک نیست. در کتب سیر و تواریخ و احادیث و تفاسیر و سُنَن و فقه و قضاء و طبّ و نجوم و فلکیّات و کتب اقتصاد و معامله و مسائل ریاضى و علوم الهى و حکمت و عرفان و تزکیه و اخلاق و حتّى در علوم عربیّت و ادبیّت و فصاحت و بلاغت و نحو و عروض و غیرها، ما مسائلى را مى‌یابیم که مطرح شده است و مطرح کننده این مسائل فقط امیرالمؤمنین علیه السّلام است و قبل از او سابقه نداشته و دیگران پس از آن حضرت همه بدو رجوع کرده و از انوار علوم او اقتباس نموده‌اند2.

    1. «المیزان فى تفسیر القرآن» ج ١٩، ص ٢١٦ و ص ٢١٧.
    2. آیة اللَه سید حسن صَدر در كتاب «الشیعة و فنون الاسلام» ص ٤٩ گوید: و قبل از شروع در تقدم شیعه در علوم قرآن ناچاریم از تذكر این نكته كه أمیرالمؤمنین على بن ابی طالب علیه السّلام در تقسیم علوم قرآن مقدم بر همه بوده‌اند، زیرا كه ایشان شصت نوع از انواع علوم قرآن را املا فرموده و براى هر یك از آنها مثالى بخصوصه ذكر نموده‌اند، و این در كتابى است كه ما از او با عدۀ طرقى كه روایت مى‌كنیم تا امروز در دست ما باقى است. و به عنوان اصل براى هر كس كه در انواع علوم قرآن چیزى نوشته است به حساب مى‌آید.

امام شناسی ج12

220
  • در این مقام، ما از بیانى که ابن أبى الحدید در مقدّمۀ «شرح نهج البلاغه» آورده است و از آنچه ابن شهرآشوب در «مناقب» ذکر کرده است استفاده مى‌نمائیم.

  • گفتار ابن ابى الحدید در اینکه همۀ علوم به آن حضرت مى‌رسد

  • امّا ابن أبى الحدید در مقدّمه خود در ضمن فضائل خَلْقى و خَلْقى آن حضرت، از جمله، علوم آن حضرت را اجمالاً مى‌شمارد و به اینکه آن حضرت مبتکر و مبتدئ این علوم بوده‌اند تصریح مى‌کند. او بعد از شرح و بیان فضائلى که از امیرالمؤمنین علیه السّلام آورده است مى‌گوید:

  • وَ مَا أقُولُ فِی رَجُلٍ تُعْزَی إلَیهِ کُلُّ فَضِیلَةٍ وَ تَنْتَهِی إلَیهِ کُلُّ فِرْقَةٍ‌، وَتَتَجَاذَبُهُ کُلُّ طَائِفَةٍ؟ فَهُوَ رَئیسُ الْفَضَائِلِ وَ ینْبُوعُهَا‌، وَ أبُوعُذْرِهَا‌، وَ سَابِقُ مِضْمَارِهَا‌، وَ مُجَلِّی حَلْبَتِهَا‌. کُلُّ مَنْ بَزَغَ فِیهَا بَعْدَهُ فَمِنْهُ أخَذَ‌، وَ لَهُ اقْتَفَی‌‌، وَ عَلَی مِثَالِهِ احْتَذَی‌‌1.

  • «و من چه بگویم دربارۀ مردى که هر شرف و فضیلتى به او نسبت داده مى‌شود و هر گروه و دسته‌اى بدو منتهى مى‌گردند و در کشیدن او به سوى خود، هر طائفه‌اى با طائفه دیگر در کشمکش و نزاعند؟

  • بنابر این او رئیس فضیلت‌هاست و چشمۀ جوشان و نهر سرشار و خروشان فضیلت‌هاست، و صاحب حجّت قاطع است، و اوست بردارندۀ بکارت فضیلت‌ها و اختصاص دهندۀ آنها به خود، و برنده و سبقت گیرنده مقصد و هدف فضیلت‌هاست، و بر اندازنده مانع و مقدّم شونده در دفعات سبقت براى کسب فضیلت‌هاست. هر کس که در این فضیلت‌ها پس از او طلوعى کند و جلوه‌اى نماید از او گرفته است و به او تأسّى جسته و از او پیروى نموده است و بر مثال و شکل و شمایل او تشبّه جسته است».

  • آنگاه گوید: و دانستى که اشرف علوم، علم الهى و معرفت بارى تعالى است. چون شرافت هر علمى تابع شرافت آن موضوعى است که در آن علم از آن بحث مى‌شود، و موضوع و معلوم علم الهى اشرف موضوعات است، و بنابر این علم الهى‌

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر دار الاحیاء، ج ١، ص ١٧.

امام شناسی ج12

221
  • اشرف علوم است. و آنچه در این علم گفته‌اند و آورده‌اند، از کلام او ـ که بر او درود و سلام باد ـ اقتباس کرده‌اند و از او نقل کرده‌اند و به سوى او منتهى نموده‌اند و از او ابتدایش را اخذ کرده‌اند. چون معتزله ـ که ایشان اهل توحید و عدل و ارباب نظرند و از آنها مردم این علم را یاد گرفته‌اند ـ همگى شاگردان و اصحاب او هستند. زیرا بزرگ ایشان واصل بن عطاء شاگرد أبو هاشم: عبد اللَه بن محمّد بن حنفیّه است و ابو هاشم شاگرد پدرش محمّد، و پدرش شاگرد امیرالمؤمنین علیه السّلام است‌1.

  • و امّا أشاعره، ایشان منسوبند به ابو الحسن علىّ بن (اسمعیل بن) أبى بشر أشعرى و او شاگرد أبو على جبائى است و أبو على یکى از مشایخ معتزله است. بنابر این أشعرى‌ها هم بالاخره منتهى مى‌شوند به استاد معتزله و معلّم آنها که علىّ بن أبی طالب علیه السّلام است. و امّا امامیّه و زیدیّه نسبتشان به حضرت ظاهر است.

  • و از جمله علوم، علم فقه است و امیرالمؤمنین علیه السّلام اصل و اساس فقه است. هر فقیهى در اسلام عیال اوست و از فقه او بهره‌مند شده است.

  • امّا أصحاب أبو حنیفه مثل أبو یوسف و محمّد و غیرهما ایشان فقه خود را از

    1. در «غایة المرام» قسمت دوم ص ٤٩٤ تا ص ٤٩٧ بعد از آنكه آن بیست و چهار روایتى را كه ما از ابن ابى الحدید در ج ١١ از «امام‌شناسى» درس ١٦١ تا ١٦٥ از ص ٢٨٢ تا ص ٢٩٩ ذكر كردیم، ذكر كرده است و كلام و بیان او را نیز بعد از این روایات در فضائل أمیرالمؤمنین علیه السّلام آورده است، مقدار بسیارى از عین عبارات ابن ابى الحدید در مقدمه «شرح نهج البلاغه» را ذكر مى‌كند و این سوابق علمى و سبق‌هاى أمیرالمؤمنین علیه السّلام را نیز به دنبال آن بیان مى‌نماید و در پایان آن مى‌گوید: وَ قَد أنصف الشافعی محمّد بن ادریس اذ قیل له‌: ما تقول فی علیٍّ ؟ فقال: و ماذا أقول فی رجل أخفت أولیاؤه فضائله خوفاً، و أخفت أعداؤه فضائله حَسَداً، و شاع من بین ذین ما مَلأ الخافقین «و حقّاً در این باره، شافعى انصاف داده است در وقتى كه از او پرسیدند: نظر تو دربارۀ على چیست؟ او در پاسخ گفت: من چه بگویم درباره مردى كه دوستان وى فضائل او را از روى ترس پنهان نمودند، و دشمنان وى فضائل او را از روى حسد پنهان كردند و مع‌ذلك در بین این دو پنهانى آن‌قدر از فضائل او شیوع یافته است كه مشرق و مغرب عالم را پر كرده است».

امام شناسی ج12

222
  • أبو حنیفه گرفته‌اند.

  • و امّا شافعى، او پیش محمّد بن حسن درس خوانده است و بنابر این فقه او همچنین به أبو حنیفه برمى‌گردد.

  • و امّا أحمد بن حنبل، او نزد شافعى درس خوانده است پس فقه او نیز به أبو حنیفه برمى‌گردد و أبو حنیفه هم که نزد جعفر بن محمّد علیهما السّلام درس خوانده است و جعفر نزد پدرش علیه السّلام درس خوانده است و این امر منتهى به على علیه السّلام مى‌شود.

  • و امّا مالک بن أنس، او نزد ربیعة الرّأى درس خوانده است، و ربیعه نزد عکرمه، و عکرمه نزد عبد اللَه بن عبّاس، و عبد اللَه بن عبّاس نزد حضرت علىّ بن أبی طالب علیه السّلام درس خوانده است.

  • و اگر بخواهى فقه شافعى را به مالک برگردانى، چون او نزد مالک درس خوانده است اختیار با توست. این دربارۀ فقهاى اربعه عامّه.

  • و امّا فقه شیعه مرجعش به امیرالمؤمنین علیه السّلام ظاهر است. و همچنین فقهاى صحابه: عمر بن خطّاب و عبد اللَه بن عبّاس بوده‌اند، و هر دو نفر آنها از على علیه السّلام اخذ نموده‌اند. امّا ابن عبّاس ظاهر است. و امّا عمر به جهت آنکه همه مى‌دانند که او و غیر او از صحابه در مسائلى که براى ایشان مشکل مى‌شد، به امیرالمؤمنین علیه السّلام رجوع مى‌کردند و همه مى‌دانند که بارهاى متعدّد عمر گفت: لَوْ لاَ عَلِی لَهَلَکَ عُمَرُ«اگر على نبود، هر آینه عمر هلاک شده بود». و همچنین گفت: لاَ بَقِیتُ لِمُعْضَلَةٍ لَیسَ لَهَا أبُوالْحَسَنِ«خداوند مرا زنده مگذارد در مسأله مشکلى که پیش آمد کند و براى حلّ آن أبو الحسن نبوده باشد».

  • و همچنین گفت: لاَ یفْتِینَّ أحَدٌ فِی الْمَسْجِدِ وَ عَلِی حَاضِرٌ«در وقتى که على در مسجد است، هیچکس حقّ فتوا دادن را ندارد». و از همین جا به دست مى‌آید که علم فقه هم به امیرالمؤمنین علیه السّلام منتهى مى‌شود.

  • و عامّه و خاصّه روایت کرده‌اند که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله گفت: أقْضَاکُمْ عَلِیّ «استوارترین شما در قضاوت، على است». و معناى قضاء، فقه است و على هذا على‌

امام شناسی ج12

223
  • فقیه‌ترین صحابه است‌1.

  • و همه روایت کرده‌اند که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله در حالى که على را به سوى یمن براى قضاوت فرستاد، گفت: اَللَّهُمَّ اهْدِ قَلْبَهُ وَ ثَبِّتْ لِسَانَهُ «بار خداوندا، قلب او را هدایت کن، و زبان او را ثابت بدار»2.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت: فَمَا شَکَکْتُ بَعْدَهَا فِی قَضَاءٍ بَینَ اثْنَینِ «بعد از این دعاى رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله، من در قضاوتى که میان دو نفر نمودم دچار شکّ و تردید نشدم».

  • و على علیه السّلام بود که فتوى داد دربارۀ زنى که ششماهه زائیده بود3. و او بود که فتوى داد دربارۀ زن حامله‌اى که زنا کرده بود4. و او بود که در مسئلۀ منبریه گفت: صَارَ ثُمْنُهَا تُسْعاً‌5.

  • و این مسئله، مسئله‌اى است که از عالم به علم میراث و حسابگر در آن، اگر مدّتى طویل فکر کند و بعد از طول نظر و تأمّل و تفکّر، این جواب را بدهد، پسندیده است تا چه رسد به کسى که بالبداهة پاسخ دهد و فورا جواب را قاطعانه ادا کند.

  • و از جملۀ علوم، علم تفسیر قرآن است. و این علم را از او گرفته‌اند و شاخه‌ها و فروع آن را از او متفرّع کرده‌اند. و چون به کتب تفسیر رجوع نمائى صحّت این سخن را در مى‌یابى، زیرا که اکثر مسائل تفسیر از او و از ابن عبّاس گرفته شده است. و مردم حال ابن عبّاس را مى‌دانند که چگونه ملازم على بود و یکسره دل به‌

    1. ما دربارۀ این روایات در ج ١١ «امام‌شناسى» در درس ١٥٧ تا ١٦٠، در ص ١٤٠تا ص ١٤٨ بحث نموده‌ایم.
    2. درباره این روایت، در همان جلد از كتاب، ص ١٥١ بحث شده است.
    3. درباره این قضیه در همان جلد از كتاب، ص ١٩٧ تا ص ٢٠٦ بحث شده است.
    4. درباره این قضیه، در همان جلد از كتاب، ص ١٩٣ تا ص ١٩٤ بحث شده است.
    5. درباره این قضیه در همان جلد از كتاب، درس ١٦١ تا ١٦٥، ص ٣١٠تا ص ٣١٣ بحث شده است.

امام شناسی ج12

224
  • او داده بود و از همه بریده و فقط بدو پیوسته بود. ابن عبّاس شاگرد او و خرّیج و صاحب گواهینامه مدرسۀ اوست.

  • به ابن عبّاس گفتند: أینَ عِلْمُکَ مِنْ عِلْمِ ابْنِ عَمِّکَ‌؟ «نسبت علم تو با علم پسر عمویت چقدر است»؟ گفته: کَنِسْبَةِ قَطْرَ‌ةٍ مِنَ الْمَطَرِ إلَی الْبَحْرِ الْمُحِیطِ «مثل نسبت یک قطره از باران با اقیانوس اطلس».

  • و از جمله علوم، علم طریقت و حقیقت و احوال تصوّف است. و دانستى که ارباب این فن در جمیع بلاد اسلام به او منتهى مى‌شوند و در نزد او وقوف مى‌کنند. و به این مهم تصریح کرده‌اند شبلى و جُنَیْد و سَرىّ و أبو یزید بسطامى و أبو محفوظ معروف کرخى و غیرهم. و براى دلالت بر این گفتار کفایت مى‌کند تو را خرقه‌اى که شعار آنهاست تا امروز، زیرا همۀ آنها با اسناد متّصل خود خرقه را به امیرالمؤمنین علیه السّلام منسوب مى‌نمایند1.

    1. سید حیدر آملى رحمة اللَه علیه در «جامع الاسرار و منبع الانوار» طبع ١٣٤٧ با مقدمۀ هانرى كربین و عثمان اسماعیل یحیى ص ٢٢٣ تا ص ٢٢٨ گوید كه: قطب و معصوم، و یا قطب و امام، دو لفظ مترادف هستند كه به شخص واحدى اطلاق مى‌شوند و او عبارت است از خلیفة اللَه تعالى فى أرضه. (تا آنكه گوید:) و امّا ترتیب اسنادشان به مشایخ، پس از جعفر صادق علیه السّلام است به أبو یزید بسطامى قدّس اللَه سرّه كه شاگرد و سقّاى خانه و محرم اسرارش بود، همان طور كه علماء شیعه و سنّت در كتابهاى كلامى خود آنجا كه جمیع علوم را به أمیرالمؤمنین علیه السّلام نسبت داده‌اند ذكر كرده‌اند، و از او به اولادش و مریدانش رسید. و امام جعفر علیه السّلام از خلفاى امام على در این باب بود (یعنى در نسبت جمیع علوم به او) و تا این زمان اصحاب جعفر و مریدانش بر جعفر بوده‌اند. و ترتیب اسنادشان ایضاً از موسى الكاظم علیه السّلام تا شقیق بلخى، و از او به شاگردانش و مریدانش. و ترتیب اسنادشان همین طور است از على بن موسى الرّضا علیه السّلام به معروف كرخى، و از معروف كرخى به سرىّ سقطى، و از سرىّ به جنید بغدادى، و از جنید به شبلى، و همین طور است داستان تا امروز. ایشان بر همین رویّه هستند خلفا عن سلف. پس این طائفه حقّه مستحقّه ودیعه سرّ ولایت و توحید است در ایشان، به جهت آنكه حقیقت آنها و اسناد علوم آنها و طریقۀ آنها به أئمّه معصومین علیهم السّلام محقّق است و سزاوار نیست براى هیچكس كه حكم به بطلان مذهب و اعتقاد آنها بنماید خصوصا به شیعۀ امامیّه، و اگر كسى حكم به بطلان علوم این طائفه بكند از ^

امام شناسی ج12

225
  • و از جملۀ علوم، علم نحو و عربیّت است. و همه مردم مى‌دانند که او انشاء این علم را نمود و مؤسّس و مخترع آن بود و جوامع و اصول آن را به أبو الأسود دؤلى املاء فرمود، که از جمله املاء آن حضرت است: الْکَلاَمُ کُلُّهُ ثَلاَثَةُ أشْیاءَ‌: اسْمٌ وَ فِعْلٌ وَ حَرْفٌ «کلام از سه چیز تشکیل مى‌شود: اسم و فعل و حرف».

  • و از جمله املاء آن حضرت تقسیم کلمه به معرفه و نکره است و تقسیم اقسام إعراب به رَفْع و نَصْب و جَرّ و جَزْم است. و این امر به قدرى مهمّ است که نزدیک است به معجزات آن حضرت ملحق شود، زیرا که قوّه و استعداد بشر به این حصر و شمارش وفا نمى‌کند و به این دقایق از استنباط قیام ندارد1.

  • آنگاه ابن أبى الحدید شرحى دربارۀ سایر فضائل حضرت ایفا مى‌کند تا آنکه مى‌گوید:

  • تقدم آن حضرت در فصاحت و بلاغت‌

  • و امّا فصاحت حضرت، او امام فُصَحا و سیّد بُلَغا است و دربارۀ سخن او گفته‌

    1. ^ یكى از دو نقطه نظر خالى نیست: یا عدم صحت اسناد این علوم است به آنها، و یا عدم اطلاع آنها بر علوم باطنیه. اگر از جهت اول باشد كه آن در نهایت ظهور است و علماء بر آن اتفاق دارند و تفصیل آن به طور تواتر ثابت است و انكار امور متواتره از قبیل مكابره محسوب مى‌گردد. (و بعد از شرح و تفصیل جامعى مى‌گوید:) و اگر از جهت دوم باشد (یعنى اگر كسى حكم به بطلان علوم این طائفه كند از جهت آنكه آنها علم به باطن ندارند) آنهم ایضاً در غایت شهرت است و كسى بدین سخن لب نمى‌گشاید مگر آنكه به اصول مشایخ امامیه و اصول ارباب طریقت جاهل باشد، زیرا كه همگى مشایخ امامیه در كتابهاى خودشان اسناد علوم رسمیه و حقیقیه را به على علیه السّلام داده‌اند، كه از ایشان است امام فاضل كمال الدّین هیثم بحرانى قدّس اللَه سرّه، چون او در شرح كبیر خود بر «نهج البلاغه» و در قواعد الكلامیة مفصلاً و مجملاً ذكر نموده است كه جمیع علوم مستفاد از حضرت أمیرالمؤمنین على بن ابی طالب علیه السّلام است. و همچنین شیخ اعظم جمال الدّین ابن مطهّر قدّس اللَه روحه در كتاب «مناهج الیقین» و «منهاج الكرامة» و «شرح النظم» و غیر ذلك از كتب خود. و همچنین سمرقندى، و همچنین رئیس و سید و سالار اعظم، أفضل المتقدمین و المتأخّرین خواجه نصیر الدّین طوسى قدّس اللَه روحه در «تجرید».
      «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ١، ص ١٧ تا ص ٢٠.

امام شناسی ج12

226
  • شده است: دُونَ کَلاَمِ الْخَالِقِ وَ فَوْقَ کَلاَمِ الْمَخْلُوقِین«گفتار على از کلام خالق پائین‌تر، و از کلام مخلوق بالاتر است».

  • و مردم، علم خطابه و کتابت را از او یاد گرفته‌اند. عبد الحمید ابن یحیى مى‌گوید: حَفِظْتُ سَبْعِینَ خُطْبَةً مِنْ خُطَبِ الأصْلَعِ فَفَاضَتْ ثُمَّ فَاضَتْ «من از خطبه‌هاى أصلع (امیرالمؤمنین علیه السّلام) هفتاد خطبه حفظ کردم پس چون چشمه جوشید و زیاد شد و باز جوشید و فوران کرد».

  • و أصبغ بن نباته مى‌گوید: حَفِظْتُ مِنَ الْخِطَابَةِ کَنْزاً لاَ یزِیدُهُ الإنْفَاقُ إلاَّ سَعَةً وَ کَثْرَةً‌. حَفِظْتُ مِائَةَ فَصْلٍ مِنْ مَوَاعِظِ عَلِی بْنِ أبِی‌طَالِبٍ «من از خطابه گنجى را حفظ کرده و اندوخته‌ام که هر چه از آن انفاق کنم موجب وسعت و زیادى او مى‌شود. من صد فصل از مواعظ علىّ بن ابی طالب را حفظ نموده‌ام».

  • و چون مِحْفَنُ بن أبى محفن به معاویه گفت: جِئْتُکَ مِنْ عِنْدِ أعْیا النَّاسِ«من به نزد تو از پیش عاجزترین مردم در ایفاء مراد و در رسانیدن مقصودشان با کلام، آمده‌ام». معاویه به او گفت: وَیحَکَ‌، کَیفَ یکُونَ أعْیا النَّاسِ؟ فَوَ اللَهِ مَا سَنَّ الْفَصَاحَةَ لِقُرَیشٍ غَیرُهُ «اى واى بر تو، چگونه او عاجزترین مردم در سخن گفتن است؟ قسم به خدا که علم فصاحت را در قریش دائر نکرد و سنّت نساخت مگر على».

  • و همین کتاب «نهج البلاغه» اى را که ما اینک شارح آن هستیم، کفایت مى‌کند که برساند در فصاحت هیچکس را توان مرافقت و همپائى با على نیست و در بلاغت هیچکس را قدرت برترى و مسابقه با او نه. و همین قدر براى تو کافى است که بدانى براى هیچیک از فصحاء صحابه به قدر عُشْر (یکدهم) و نه به قدر نِصْفِ عُشْر (یک بیستم) از آنچه براى على تدوین شده است براى او تدوین نشده است. و کفایت مى‌کند براى تو آنچه أبو عثمان جاحظ در کتاب «البیان و التَّبْیین» و غیره از کتب دیگرش از آن حضرت مدح نموده است‌1.

  • ابن أبى الحدید پس از شرح مشبعى دربارۀ سماحت اخلاق، و زهد، و عبادت‌

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر، دار الاحیاء، ج ١، ص ٢٤ و ص ٢٥.

امام شناسی ج12

227
  • او چنین گوید:

  • و أمّا قرائت قرآن على و اشتغال او به این مهم، امر مهمّى است که در اینجا مورد ملاحظه قرار مى‌گیرد. جمیع علماء و تمامى فقهاء از عامّه و خاصّه اتّفاق دارند که امیرالمؤمنین علیه السّلام تنها در زمان رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله قرآن را حفظ داشت و هیچکس غیر از على این‌طور نبود. و پس از رسول اللَه اوّلین کسى بود که قرآن را جمع نمود.

  • همگى بدون استثناء نقل کرده‌اند که او از بیعت با ابو بکر احتراز کرد و بیعت را به تأخیر انداخت. اهل حدیث عقیده‌شان مانند شیعه نیست که مى‌گویند على بیعت با ابو بکر را به جهت مخالفت با او تأخیر انداخت، بلکه مى‌گویند على به جمع کردن قرآن اشتغال ورزید. و این دلیل است بر آنکه او اوّلین جمع کنندۀ قرآن بوده است، زیرا اگر قرآن در زمان حیات رسول خدا جمع شده بود، على را نیازى نبود که بعد از وفات رسول اللَه به جمع‌آورى قرآن مشغول شود.

  • و چون به کتب قرائات رجوع کنى، مى‌یابى که امامان قرائت همگى رجوع به او دارند، مانند أبى عمرو بن علاء و عاصم بن أبى النّجود و غیرهما. زیرا ایشان رجوع کرده‌اند به أبو عبد الرحمن سلمى قارى و ابو عبد الرحمن شاگرد على بود و از او قرآن را اخذ کرده بود. و على هذا فنّ قرائت هم مثل فنون سابقه به او منتهى مى‌شود1.

  • اینها مطالبى بود که ابن أبى الحدید، در مقدمۀ شرح خود بر «نهج البلاغه» در ضمن شمارش سایر فضائل حضرت ذکر کرده است.

  • و امّا ابن شهرآشوب در «مناقب» فصلى را در تحت عنوان فى المسابقة بالعلم، تأسیس فرموده و در این فصل آنچه از علومى که امیرالمؤمنین علیه السّلام پیشرو در آن بوده‌اند، یکایک بر شمرده است. ابن شهرآشوب مى‌گوید: چگونه على علیه السّلام اعلم مردم نبوده باشد در حالى که با پیغمبر در خانه و در مسجد، پیوسته ملازم‌

    1. «شرح نهج البلاغه» طبع مصر دار الاحیاء. ج ١، ص ٢٧ و ص ٢٨.

امام شناسی ج12

228
  • بود، وحى را مى‌نوشت و مسائل وحى را ضبط مى‌کرد و فتاواى رسول اللَه را مى‌شنید و مى‌پرسید.

  • و در روایت است که چون شبانگاه بر رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله وحى نازل مى‌شد، صبح نمى‌کرد مگر آنکه على علیه السّلام را از آن خبردار مى‌نمود و چون در روز بر آن حضرت وحى مى‌رسید، شب نمى‌کرد مگر آنکه او را خبر مى‌داد.

  • و از مشهورات است که چون خواست از رسول خدا ده مسئله بپرسد، یک دینار قبل از مناجات با رسول خدا انفاق کرد و آن ده مسئله را پرسید که از آن مسائل براى او هزار باب علم گشوده شد، و هر درى از آن هزار باب دیگر از علم را براى او گشود1. و در اینجاست که شریف ابن الرّضا مى‌گوید:

  • یا بَنِی أحْمَدَ اُنَادِیکُمُ الْیوْمَ       ***       وَ أنْتُمْ غَدًا لِرَدِّ جَوَابِی‌١

  • ألْفَ بَابٍ اُعْطِیتُمُ ثُمَّ أفْضَی       ***       کُلُّ بَابٍ مِنْهَا إلَی ألْفِ بَابِ٢

  • لَکُمُ الأمْرُ کُلُّهُ وَ إلَیکُمْ       ***       وَ لَدَیکُمْ یؤُولُ فَصْلُ الْخِطَابِ٣2

  • ١ ـ «اى پسران احمد، من امروز شما را ندا مى‌کنم و فردا شما براى ردّ جواب من خواهید بود.

  • ٢ ـ به شما هزار باب عنایت شده است و پس از آن هر باب از آن به هزار باب مى‌کشاند.

  • ٣ ـ امر و اختیار و ولایت، همه‌اش مال شماست، و مرجعش به سوى شماست و در نزد شما بازگشت مى‌کند واقعیّت و حقیقتى که بین حقّ و باطل را جدا مى‌کند و فکر و اندیشه و عقل را از پندار و خیال و وهم متمیّز مى‌گرداند».

  • و از عجائب امر امیرالمؤمنین علیه السّلام در این زمینه، آنست که: هیچیک از علوم نیست مگر اینکه اهل آن علم على علیه السّلام را مقتدا و قدوه و اسوه خود نموده‌اند و بنابر این در شریعت گفتار او قبله شده است که همه به سوى آن توجّه دارند.

    1. «مناقب» طبع سنگى، ج ١، ص ٢٦٢.
    2. «مناقب» ج ١، ص ٢٦٣.

امام شناسی ج12

229
  • جمع‌آوری قرآن توسط آن حضرت

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام جامع قرآن بود

  • قرآن از على شنیده شده است. شیرازى در کتاب «نزول القرآن» و أبو یوسف یعقوب در تفسیر خود از ابن عبّاس در گفتار خدا که مى‌گوید: لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ «زبانت را به قرائت قرآن حرکت مده» روایت کرده‌اند که رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله در هنگام نزول وحى، لبهاى خود را حرکت مى‌داد تا آن را حفظ کند. به او گفته شد: لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ (یعْنِی بِالْقُرْآنِ) لِتَعْجَلَ بِهِ (مِنْ قَبْلِ أنْ یفْرَغَ بِهِ مِنْ قِرَائَتِهِ عَلَیکَ‌) إِنَّ عَلَینَا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ1 (زبانت را حرکت مده (یعنى به قرآن) تا در آن تعجیل نموده باشى (قبل از آنکه قرائتش بر تو پایان یابد) زیرا تحقیقاً بر عهدۀ ماست که قرآن را جمع کنیم و آن را بر مردم بخوانیم».

  • ابن عبّاس گوید: خداوند براى محمّد ضمانت نموده است که قرآن را على بن ابی طالب علیه السّلام پس از رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله جمع کند. ابن عبّاس گوید: على هذا خداوند قرآن را در قلب على جمع نمود و على بعد از رحلت رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله در مدّت شش ماه جمع کرد.

  • و در اخبار أبو رافع وارد شده است که: إنَّ النَّبِی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم قَالَ فِی مَرَضِهِ الَّذِی تُوُفِّی فِیهِ لِعَلِی: یا عَلِی هَذَا کِتَابُ اللَهِ‌، خُذْهُ إلَیکَ‌. فَجَمَعَهُ عَلِی فِی ثَوْبٍ فَمَضَی إلَی مَنْزِلِهِ‌. فَلَمَّا قُبِضَ النَّبِی صلّی اللَه علیه و آله و سلّم جَلَسَ عَلِیّ فَألَّفَهُ کَمَا أنْزَلَهُ اللَهُ وَ کَانَ بِهِ عَالِمًا.

  • «رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله در مرضى که در آن وفات یافت به على گفت: اى على این است کتاب خدا، آن را بردار و به سوى خودت ببر. بنابر این، على قرآن را در لباسى نهاد و به منزلش آورد. چون پیغمبر اکرم صلّى اللَه علیه و آله رحلت نمودند، على در منزل خود نشست و قرآن را به همان طورى که خداوند نازل کرده بود جمع و تألیف نمود. و على به قرآن عالم بود».

  • حدیث کردند براى من أبو العلاء عطّار و موفّق خطیب خوارزم در دو کتاب‌

    1. آیۀ ١٦ تا ١٨، از سورۀ ٧٥: قیامت.

امام شناسی ج12

230
  • خودشان، با اسناد از علىّ بن رباح‌1 که: إنَّ النَّبِی أمَرَ عَلِیّا بِتَألِیفِ الْقُرْآنِ‌، فَألَّفَهُ وَ کَتبَهُ «پیغمبر اکرم، على را امر کردند تا قرآن را جمع و تألیف کند. على قرآن را جمع کرد و آن را نوشت».

  • جَبَلۀ سُحَیْم‌2 از پدرش، از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت مى‌کند که او گفت: لَوْثُنِی لِی الْوَسَادَةُ وَ عُرِفَ لِی حَقِّی لأخْرَجْتُ لَهُمْ مُصْحَفاً کَتَبْتُهُ وَ أمَلاَهُ عَلَی رَسُولُ اللَهِ «اگر مرا بر مقامم و مسندم بنشانند و حقّ مرا بشناسند، هر آینه براى ایشان بیرون مى‌آورم قرآنى را که من خودم نوشته‌ام و آن را رسول خدا بر من املاء نمود».

  • و شما (عامّه) همچنین روایت مى‌کنید که: إنَّه إنَّمَا أبْطَأ عَلِی علیه السّلام عَنْ بَیعَةِ أبِی‌‌بَکْرٍ لِتَألِیفِ الْقُرْآنِ «فقط على علیه السّلام بیعت با ابو بکر را به جهت تألیف قرآن به تأخیر انداخت».

  • أبو نعیم در «حِلْیة الأولیاء»، و خطیب در «اربعین» با اسناد خودشان از سُدّى‌

    1. ابن حجر عسقلانى در «تهذیب التهذیب» ج ٧، ص ٣١٨ و ص ٣١٩ در تحت شمارۀ ٥٤٠آورده است كه: على بن رَباح (رباح با فتحه راء و تخفیف باء موحّده و حاء مهمله) بن قصیر لخمى، و به او ابو موسى گفته مى‌شود، و مشهور ضمّۀ عین است، از كسانى است كه بر معاویه وارد شده و ابن سعد در «طبقات» او را از طبقۀ ثانیه از اهل مصر شمرده است و گوید: ثقه بوده است. و لیث گوید: على بن رباح گفته است: من حلال نمى‌كنم ذمّۀ كسى را كه مرا على (با فتحۀ عین) بخواند زیرا اسم من عُلى (با ضمّۀ عین) است. و مقرى گوید: بنى امیّه چون مى‌دیدند نام مولودى را على گذارده‌اند، او را مى‌كشتند. چون این مطلب به رباح رسید گفت: نام او عُلَىّ است و بر كسى كه پسر او را عَلى مى‌خواند پرخاش مى‌كرد. در سنۀ ١٠متولد شد و در سنۀ ١١٤ و یا ١١٧ فوت كرد. ابن سعد و ابن معین گفته‌اند: اهل مصر او را عَلى با فتحه عین و اهل عراق او را عُلَىّ با ضمّه مى‌خوانند.
    2. در «تهذیب التهذیب» ج ٢، ص ٦١ و ص ٦٢ تحت شمارۀ ٩٥ آورده است كه: جَبَلة بن سُحَیم تیمى كوفى، شعبه و ثورى و یحیى بن معین و ابن مریم و عجلى و نسائى و ابو حاتم او را توثیق نموده‌اند، ابن سعد گوید: در فتنۀ ولید بن زیاد مرد. و خلیفة بن خیاط گوید: در سنۀ ١٢٥ در ولایت یوسف بن عمر مرد، و قراب در تاریخ خود گوید: در سنۀ ١٢٦ مرد.

امام شناسی ج12

231
  • از عبد خیر از على علیه السّلام روایت کرده‌اند که او گفت: لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَهِ أقْسَمْتُ ـ أ وْ حَلَفْتُ ـ أنْ لاَ أضَعَ رِدَای عَنْ ظَهْرِی حَتَّی أجْمَعَ مَا بَینَ اللَّوْحَینِ. فَمَا وَضَعْتُ رِدَای حَتَّی جَمَعَتُ الْقُرْآنَ «چون رسول خدا رحلت نمود، من قسم خوردم که رداى خودم را از پشتم بر ندارم تا اینکه آنچه را که در بین دو صفحه و لوح (قرآن) قرار دارد جمع‌آورى کنم، بنابر این من ردایم را از پشتم بر نداشتم تا قرآن را جمع کردم».

  • در اخبار أهل بیت علیه السّلام این طور وارد شده است که: إنَّهُ آلَی أنْ لاَ یضَعَ رِدَاءَ‌هُ عَلَی عَاتِقِهِ إلاَّ لِلصَّلَوةِ حَتَّی یؤَلِّفَ الْقُرْآنَ وَ یجْمَعَهُ‌. فَانْقَطَعَ عَنْهُمْ مُدَّةً إلَی أنْ جَمَعَهُ ثُمَّ خَرَجَ إلَیهِمْ بِهِ فِی إزَارٍ یحْمِلُهُ وَ هُمْ مُجْتَمِعُونَ فِی الْمَسْجِدِ‌، فَأنْکَرُوا مَصِیرَهُ بَعْدَ انْقِطَاعٍ مَعَ اُلْبَتِهِ‌1، فَقَالُوا‌: الأمْرُ مَا جَاءَ بِهِ أبُوالْحَسَنِ‌.2

  • فَلَمَّا تَوَسَّطَهُمْ وَضَعَ الْکِتَابَ بَینَهُمْ ثُمَّ قَالَ‌: إنَّ رَسُولَ اللَهِ قَالَ‌: إنّی مُخَلِّفٌ فِیکُمْ مَا إنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا‌: کِتَابَ اللَهِ وَ عِتْرَتِی أهْلَ بَیتِی‌‌. وَ هَذَا الْکِتَابُ وَ أنَا الْعِتْرَةُ‌.

  • فَقَامَ إلَیهِ الثَّانِی فَقَالَ لَهُ‌: إنْ یکُنْ عِنْدَکَ قُرْآنٌ فَعِنْدَنَا مِثْلُهُ‌، فَلاَ حَاجَةَ لَنَا فِیکُمَا‌. فَحَمَلَ

    1. در نسخۀ سنگی مطبوع از «مناقب» به همین طور که ما ذکر کردیم‌: مَعَ اُلْبَتِهِ ضبط کرده است‌، فلهذا ما به معنای انقطاع و جدائی که با جماعت داشت ترجمه نمودیم. در «صحاح اللغة» ج ١، ص ٣١ گوید: ألب‌. الفرّاء: ألب الأبل یألِبها و یألَبها ألباً: جمعها و ساقها. و ألبتُ الجیش اذا جمعتَه‌. و تألّبوا: تجمّعوا. و هم ألبٌ و إلبٌ اذا کانوا مجتمعین‌. قال رؤبة‌: قد أصبح الناس علینا ألباً ـ فالناس فِی جنبٍ و کنّا جنباً. و کذلک الاُلبة بالضّم‌. و التألیب‌: التحریض‌، یقال‌: حسود مؤلّب‌. قال ساعدة بن جؤیة الهذلی‌: ضبر لباسهم القتیر المؤلّب‌. و التألب مثال الثَعْلَب‌. شجرُ. ولیکن مجلسی در «بحار الانوار» در باب ما جاء فی کیفیة جمع القرآن‌، از طبع کمپانی‌، ج ١٩، ص ١٤ و از طبع حروفی‌، ج ٩٢، ص ٥٢ با عبارت مَعَ التَّیه از «مناقب» ضبط کرده است و معلّق «بحار» حروفی در تعلیقه گوید: در بعضی از نسخ إلْبَة یادداشت شده است ولیکن در نسخۀ اصلی همان تَیه است‌. أقول‌: مع التّیه گرچه معنای مناسبی هم دارد ولیکن أنسب همان اُلْبَتِهِ با ضمّه است‌.
    2. در نسخۀ مطبوع «مناقب» به همین لفظ آورده است و در «بحار» طبع کمپانی که از «مناقب» روایت کرده است به لفظ‌: الأمر ما جاء أبوالحسن‌. ولیکن در «بحار» طبع حروفی با عبارت استفهام لأمر ما جاء أبوالحسن‌؟ ضبط کرده است و ما ترجمه‌اش را طبق این ضبط آوردیم.‌

امام شناسی ج12

232
  • علیه السّلام الْکِتَابَ وَ عَادَ بِهِ بَعْدَ أنْ ألْزَمَهُمُ الْحُجَّةَ‌.

  • «امیرالمؤمنین علیه السّلام سوگند یاد کرد که ردایش را بر دوشش نیفکند مگر براى نماز، تا زمانى که قرآن را تألیف و جمع کند. فلهذا مدّتى از آنها منقطع شد تا قرآن را جمع نمود و سپس آن را به نزد ایشان برد در میان لنگى که آن را گذاشته بود و با خود مى‌برد. ایشان همگى در مسجد مجتمع بودند. آنها تحوّل و رجوع او را بعد از انقطاع و جدائیى که با جماعت داشت، امر غیر منتظرى شمردند و با خود گفتند: أبو الحسن براى چه امرى آن را آورده است؟

  • چون امیرالمؤمنین علیه السّلام در میان آنان قرار گرفت، کتاب خدا را در میان آنها نهاد و سپس گفت: رسول خدا گفت: تحقیقاً من به عنوان خلیفه و بازمانده در میان شما چیزى را مى‌گذارم که اگر به آن تمسّک کنید هیچگاه گمراه نمى‌شوید: کتاب خدا و عترت من أهل بیت من. و اینست کتاب خدا و من هستم عترت. دوّمى به نزد او برخاست و گفت: اگر در نزد تو قرآن هست، در نزد ما نیز مثل او هست، بنابراین ما حاجتى در شما دو تا نداریم. على علیه السّلام کتاب را برداشت و با خود بازگردانید پس از آنکه حجّت را بر آنان تمام کرد».

  • و در خبر طولانى از حضرت صادق علیه السّلام وارد است که: إنَّهُ حَمَلَهُ وَ وَلَّی رَاجِعاً نَحْوَ حُجْرَتِهِ وَ هُوَ یقُولُ‌: فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ1. وَ لِهَذَا قَرَأ ابْنُ مَسْعُودٍ‌: إنَّ عَلِیا جَمَعَهُ وَ قَرَأ بِهِ فَإذَا قَرَأهُ فَاتَّبِعُوا قِرَائَتَهُ «على علیه السّلام قرآن را با خود حمل کرد و به عقب به سوى حجره خود برگشت در حالى که این آیه از قرآن را مى‌خواند: «پس کتاب را به پشت سرهاى خود افکندند و آن را به ثمن و قیمت کمى فروختند، بنابر این چه بد معامله‌اى کردند.» و از همین لحاظ ابن مسعود قرائتش این طور است: تحقیقاً على قرآن را جمع کرد و بعضى از آن را به بعض دیگر منضمّ نمود. پس زمانى که آن را جمع‌آورى کرد، شما از قرائت و جمع‌شده‌

    1. آیۀ ١٨٧ از سورۀ ٣: آل عمران.

امام شناسی ج12

233
  • به دست او پیروى کنید».1

  • ناشى گوید:

  • جَامِعُ وَحْی اللَهِ إذْ فَرَّقَهْ       ***       مَنْ رَامَ جَمْعَ آیةٍ فَمَا ضَبَطْ‌١

  • أشْکَلَهُ لِشَکْلِهِ بِجَهْلِه‌       ***       فَاسْتُعْجِبَتْ2 أحْرُفُهُ حِینَ نَقَطْ٢

  • ١ ـ «على جمع کنندۀ وحى خداست در زمانى که او را جدا جدا و متفرّق ساخته بود کسى که بخواهد یک آیه را جمع کند از عهده بر نمى‌آید.

  • ٢ ـ عمر از روى جهالت خود بر شکل و مثال قرآن على التباس و ابهام داشت. در وقتى که چون حروف آن را على نقطه گذارده بود، مورد تعجّب و شگفت گردید».

  • عونى گوید:

  • لَمَّا رَأی الأمْرَ قَبِیحَ الْمَدْخَلِ* *حَرَّدَ فِی جَمْعِ الْکِتَابِ الْمُنْزَلِ

  • «چون على نگریست که محل دخول و ورود امر ولایت و خلافت به صورت قبیح و زشتى در آمده است، براى تألیف و جمع‌آورى کتاب نازل‌شده خدا، از قوم منعزل شد و به آشیانه و کوخ خود متفرّداً پناه برد».

  • صاحب گوید:

    1. آیة اللَه سید حسن صدر در كتاب «الشیعة و فنون الاسلام» ص ٤٩ گوید: اولین مصحفى كه در آن قرآن به ترتیب نزول گرد آمده بود پس از رحلت رسول خدا صلّى اللَه علیه و آله مصحف أمیرالمؤمنین علیه السّلام بود، و احادیث وارده در این موضوع از طریق اهل بیت متواتر و از طریق اهل سنّت مستفیض است كه ما به بعضى از آنها در اصل این كتاب (تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام) اشاره نمودیم و درباره این احادیث با ابن بر حجر عسقلانى به بحث پرداخته‌ایم.
    2. در «مناقب» حروفی (ج٢، ص٤٢) فاستعجمت است و ترجمۀ شعر چنین می‌شود : علی جمع کنندۀ وحی خداست در زمانی که او را جدا جدا و متفرّق ساخته بود کسی که خواست یک آیه را جمع کند ولی نتوانست‌. و او (عمر) قرآن را از روی جهل خود اعراب گذاری و نقطه گذاری کرد و در نتیجه حروف آن گنگ و نادرست شد آن‌گاه که آن را نقطه گذاری نمود.

امام شناسی ج12

234
  • هَلْ مِثْلَ جَمْعِکَ لِلْقُرْآنِ تَعْرِفُهُ       ***       لَفْظًا وَمَعْنًی وَ تَأوِیلاً وَ تَبْیینًا1٢

  • ٢ «آیا مثل تو اى على، در جمع‌آورى قرآنى که او را مى‌شناسى از جهت لفظ و معنى و از جهت تأویل و مراد و از جهت روشن ساختن معنى، کسى قرآن را جمع نموده است»؟

  • و خطیب منیح گوید:

  • عَلِی جَامِعُ الْقُرآنِ جَمْعًا       ***       یقَصِّرُ عَنْهُ جَمْعُ الْجَامِعینَا

  • «على است که قرآن را چنان جمع نمود که تمامى جمع جمع کنندگان در برابر جمع او کوتاه و نارساست».

  • و امّا آنچه که روایت شده است: أبو بکر و عمر و عثمان قرآن را جمع کردند، امّا ابو بکر چون از او درخواست نمودند که قرآن را جمع کند گفت: کَیفَ أفْعَلُ شَیئاً لَمْ یفْعَلُهُ رَسُولُ اللَهِ وَ لاَ أمَرَنِی بِهِ «من چگونه دست به کارى زنم که رسول خدا خودش به آن دست نزد و مرا هم امر بدان ننمود»؟ این روایت را بخارى در «صحیح» خود آورده است.

  • و امّا على مدعى بود که پیغمبر او را امر به جمع و تألیف قرآن نموده است. از این گذشته ایشان زید بن ثابت و سعید بن عاص و عبد الرّحمن بن حارث بن هشام و عبد اللَه بن زبیر را امر به جمع کردن قرآن نمودند، پس قرآن نتیجه جمع این چهار نفر است‌2.

  • تقدّم امیرالمؤمنین علیه السّلام در علم قرائات‌

  • و از جمله علومى که على در آن از همه پیش بود، علم قرائت‌ها بود که علماء قرائات در این زمینه پیدا شدند. أحمد بن حنبل و ابن بَطّة و أبو یَعْلى در

    1. جزو قصیده‌اى است از صاحب بن عبّاد كه اول آن این است: حبّ النبیِّ و أهلِ البیت معتمدی إذا الخطوب أساءت رأیها فینا. و تمام قصیده را سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواص» ص ٨٨ آورده است.
    2. «مناقب» ابن شهرآشوب، طبع سنگى، ج ١، ص ٢٦٦ و ص ٢٦٧.

امام شناسی ج12

235
  • مصنّفات خود، از أعمش، از ابو بکر بن عیّاش، در ضمن خبرى طولانى روایت کرده‌اند که: دو نفر مرد سى آیه از سوره احقاف را خواندند و در قرائتشان اختلاف داشتند. ابن مسعود گفت: این خلاف را من نخوانده‌ام. و آن دو نفر را به حضور پیغمبر اکرم صلّى اللَه علیه و آله برد. پیغمبر به خشم آمد و على علیه السّلام نزد رسول خدا بود، على علیه السّلام گفت: رَسُولُ اللَهِ یأمُرُکُمْ أنْ تَقْرَاُوا کَمَا عُلِّمْتُمْ «رسول خدا به شما امر مى‌کند که قرآن را همان طورى که به شما تعلیم داده شده است بخوانید». و این دلیل است بر اینکه على علیه السّلام به کیفیّت وجوه قرائت‌هاى مختلف، عالم بوده است.

  • و روایت شده است که چون زید، تابوت را تابوة خواند، على علیه السّلام به او گفت: تابوت بنویس، و او چنین نوشت.

  • قُرّاء سبعه همگى رجوعشان در قرائت به امیرالمؤمنین علیه السّلام است. امّا حمزه و کسائى، آنها بر قرائت على علیه السّلام و ابن مسعود اتّکاء و اعتماد دارند و مصحف آنها مصحف ابن مسعود نیست. بنابر این آنها رجوع به على علیه السّلام دارند و با ابن مسعود در آن چیزى که جارى مجراى اعراب است موافق هستند.

  • ابن مسعود گفته است: مَا رَأیتُ أَحَداً أقْرَأ مِنْ عَلِی بْنِ أبِی‌طَالِبٍ لِلْقُرْآنِ «من هیچکس را در قرائت قرآن، استادتر و ماهرتر از علىّ بن ابی طالب ندیده‌ام».

  • و امّا نافع و ابن کثیر و أبو عمرو، قسمت عمده قرائت‌هاى آنان به قرائت ابن عبّاس بر مى‌گردد، و ابن عبّاس نزد ابىّ بن کعب و على علیه السّلام قرائت نموده است. و آنچه از قرائت این جماعت قرّاء مخالف قرائت اُبَىّ مى‌باشد از قرائت على علیه السّلام گرفته شده است.

  • و امّا عاصم، او در نزد أبوعبد الرّحمن سُلَمى قرائت کرده است، و أبو عبد الرحمن گفته است: من تمام قرآن را پیش علىّ بن ابی طالب قرائت نموده‌ام. و گفته‌اند که فصیح‌ترین قرائت‌ها قرائت عاصم است چون اصل در قرائت را ادا کرده است، به علّت آنکه جاهائى را که دیگران ادغام کرده‌اند، او اظهار نموده است، و همزه‌اى را که دیگران لینت داده‌اند او تثبیت کرده، و ألف‌هائى را که‌

امام شناسی ج12

236
  • دیگران اماله نموده‌اند او فتحه داده است.

  • و عدد آیات قرآن بنابر نقل کوفیّون منسوب به على علیه السّلام است و در میان صحابه غیر از على علیه السّلام کسى نیست که عدد آیات بدو منسوب باشد. و عدد آیات را در هر شهرى از بعضى از تابعین مى‌نوشته‌اند.

  • تقدّم امیرالمؤمنین علیه السّلام در علم تفسیر

  • و از جملۀ علماء، علماء علم تفسیر مى‌باشند مانند عبد اللَه بن عبّاس و عبد اللَه بن مسعود و أبَىُّ بن کعب و زید بن ثابت. و همگى اتّفاق دارند که امیرالمؤمنین علیه السّلام بر آنها تقدّم دارد1.

    1. در «غایة المرام» قسمت دوم، ص ٥١٣، حدیث ٢٦ از طریق عامّه، از سید ابن طاوس در كتاب «سعد السعود» از طریق عامّه از ابو حامد غزالى روایت كرده است كه چون على علیه السّلام حكایت عهد حضرت موسى را بیان مى‌كردند، گفتند: شرح كتاب او چهل بار شتر مى‌شود، و اگر خدا و رسول او به من اذن مى‌دادند، من شروع مى‌كردم در معناى الف فاتحه تا به آن مقدار مى‌رسید، یعنى چهل بار سنگین و یا بار شترى. و این مقدار كثرت در علم و گشودن معانى نمى‌باشد مگر علم لدنّى آسمانى الهى. و این كلمه آخرین لفظ محمد بن محمد بن محمد غزالى است در كتاب بیان علم لدنّى در وصف مولانا أمیرالمؤمنین على بن ابى طالب صلوات اللَه علیه و آله. و در حدیث ٢٧ نیز از طریق عامّه از سید ابن طاوس از ابو عمر زاهد كه اسمش محمّد بن عبد الواحد است در كتابش با اسنادش به على بن ابی طالب علیه السّلام روایت كرده است كه آن حضرت گفتند: اى ابن عبّاس، چون نماز عشاء را انجام دادى، بیا به نزد ما در صحرا. ابن عبّاس گفت: من نماز عشاء را خواندم و به آن حضرت ملحق شدم، آن شب شبى بود ماهتابى. حضرت به من گفتند: تفسیر حرف ألف از كلمه الحمد چیست؟ من گفتم: من یك حرف هم از تفسیر آن نمى‌دانم تا بدان تكلّم كنم. حضرت یك ساعت تمام در تفسیر آن سخن گفتند: آنگاه به من گفتند: تفسیر حرف حاء از الحمد چیست؟ من گفتم: نمى‌دانم. حضرت یك ساعت تمام در تفسیر آن بحث كردند. و سپس گفتند: تفسیر حرف میم از آن را بگو. من گفتم: نمى‌دانم. حضرت یك ساعت تمام تفسیرش را بیان كردند. و پس از آن گفتند: تفسیر حرف دال را بیان كن. گفتم: نمى‌دانم. حضرت درباره آن به قدرى گفتگو و بحث نمودند كه عمود فجر طلوع كرد. در این حال به من فرمود: برخیز و برو به سوى منزلت و آماده براى نماز فریضه‌ات بشو. ابو العباس عبد اللَه بن عباس گوید: من برخاستم و تمام آنچه را گفته بود حفظ كردم و پس از آن تفكّر كردم و دیدم علم من نسبت به علم على مانند قراره‌اى است در ثعجر «غدیر و گودال آبى است در برابر دریا».

امام شناسی ج12

237
  • در تفسیر نقّاش وارد است که: ابن عبّاس گفت: جُلُّ مَا تَعَلَّمْتُ مِنَ التَّفْسِیرِ مِنْ عَلِی بْنِ أبِی‌طَالِبٍ وَ ابْنِ مَسْعُودٍ‌. إنَّ الْقُرْآنَ اُنْزِلَ عَلَی سَبْعَةِ أحْرُفٍ‌، مَا مِنْهَا إلاَّ وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ‌، وَ إنَّ عَلِی بْنَ أبِی‌طَالِبٍ عَلِمَ الظَّاهِرَ وَالْبَاطِنَ «قدر مُعْظَم و بیشتر من از تفسیر یاد گرفته‌ام از علىّ بن ابی طالب و ابن مسعود بوده است. قرآن بر هفت گونه نازل شده است و هیچیک از آن اقسام نیست مگر آنکه ظاهرى دارد و باطنى، و تحقیقاً علىّ بن ابی طالب علیه السّلام علم به ظاهر آن و علم به باطن آن داشته است.»

  • و در «فضائل» عکبرى آمده است که: شعبى گفت: مَا أحَدٌ أعْلَمَ بِکِتَابِ اللَهِ بَعْدَ نَبِی اللَهِ مِنْ عَلِی بْنِ أبِی‌طَالِبٍ «بعد از پیغمبر خدا، هیچکس داناتر به کتاب خدا از علىّ بن ابی طالب نیست».

  • در تاریخ بلاذُرى و «حِلْیَةُ الأولیاء» آمده است که: قَالَ عَلِی علیه السّلام:وَاللَهِ مَا نَزَلَتْ آیةٌ إلاَّ وَ قَدْ عَلِمْتُ فِیمَا نَزَلَتْ وَ أینَ نَزَلَتْ‌، أبِلَیلٍ نَزَلَتْ أوْ بِنَهَارٍ نَزَلَتْ‌، فِی سَهْلٍ أوْ جَبَلٍ؟ إنَّ رَبِّی وَهَبَ لِی قَلْبًا عَقُولاً وَ لِسَاناً سَئُولاً1 «على علیه السّلام گفت: قسم به خدا آیه‌اى نازل نشده است مگر اینکه تحقیقاً من مى‌دانم در چه موضوعى نازل شده و در کجا نازل شده است، آیا در شب نازل شده یا در روز در بیابان هموار نازل شده یا در کوه؟ پروردگار من به من قلبى متفکّر و فراگیر و زبانى کنجکاو عنایت فرموده است».

  • در «قوت القلوب» آمده است که: قَالَ عَلِی علیه السّلام: لَوْ شِئْتُ لأوْقَرْتُ سَبْعِینَ بَعِیراً فِی تَفْسِیرِ فَاتِحَةِ الْکِتَابِ2 «اگر مى‌خواستم هفتاد شتر را در تفسیر سوره فاتحة الکتاب،

    1. ابن عبد البر در «استیعاب» ج ٣، ص ١١٠٧ از معمر، از وهب بن عبد اللَه، از ابو طفیل روایت كرده است كه او گفت: من حضور داشتم كه على خطبه مى‌خواند و مى‌گفت: سَلونی‌، فواللَه لا تسألونی عن شئ إلاّ أخبرتکم‌. و سلونی عن کتاب اللَه‌، فواللَه ما من آیة إلاّ و أنا أعلم أبلیلٍ نزلت أم بنهار، أم فی سَهل أم فی جبلٍ.
    2. سید حیدر آملى قدّس اللَه سرّه در كتاب «جامع الاسرار و منبع الانوار» در ص ٦٩٠در شرح بیان حقیقت كلیّه گوید: واعلم أنّ هذه الحقیقة (الکلّیّة المتعیّنة بالتعیّن الأوّل‌) عند التحقیق لیس لها ^

امام شناسی ج12

238
  • 1

  • پر از بار سنگین و سرشار مى‌نمودم».

  • و چون مفسّرین گفتار آن حضرت را یافتند، در تفسیر به غیر از قول او به کسى دیگر مراجعه ندارند.

  • ابن کوّا در وقتى که آن حضرت بر فراز منبر بود، از او پرسید: مَا الذَّارِیاتِ ذَرْواً؟ مراد از این آیه چیست؟ فرمود: الرِّیاحُ (بادها). پرسید: و مَاالْحَامِلاَتِ وِقْرًا؟ فرمود: السَّحَابُ (ابرها). پرسید: وَ مَا الْجَارِیاتِ یسْرًا؟ فرمود: الْفُلْکُ (کشتى‌ها). پرسیدمَاالْمُقَسِّمَاتِ أمْرًا؟ فرمود: الْمَلاَئِکَةُ (فرشتگان). و تمام مفسّرین در این آیات قول‌

    1. ^ اسم و لا رسم و لا وصف و لا نعت‌. لأنّ الحقّ الّتی هی صورته کذلک‌. تا آنكه در ص ٦٩٤ گوید: (تسمی هذه الحقیقة الکلّیة أیضاً) بالنقطة‌، لأنّها أوّل نقطة تعین بها الوجود المطلق‌. و سمّی بالوجود المضاف (و ذلک‌) کنقطة الباء مثلاً فانّها اوّل نقطة تعین بها الألف فی مظاهره الحروفیة‌، و صار باءً، و لهذا قال أمیرالمؤمنین علیه السّلام أیضاً: «أنا النّقطة تحت الباء». و قال‌: «لو شئت لأوقرت سبعین بعیراً من باء بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌». و قال‌: «العلم نقطة کثّرها جهل الجهلاء». و قال بعض العارفین‌: بالباء ظهر الوجود، و بالنّقطة تمیز العابد عن المعبود. و قال الآخر: ظهر الوجود من باء بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌. و أمثال ذلک کثیرة فی هذا الباب و قد بسطنا الکلام فی تفسیرها و تحقیقها فی رسالتنا المسمّاة بمنتخب التأویل فی بیان کتاب اللَه و حروفه و کلماته و آیاته‌. و دنبال مطلب را ادامه مى‌دهد تا در ص ٧٠٠گوید: و سرّ قوله علیه السّلام: «لو شئت لأوقرت سبعین بعیراً من باء بسم اللَه الرّحمن الرّحیم» شاهدٌ علی هذا المعنی‌، لأنّه لو شاء فی تفسیر هذا الباء و النقطة المذکورة تحته المتمیز بها عن الألف لم یکن یحمله سبعون بعیراً و لا سبعون ألف بعیر، و الی هذا أشار الشیخ العارف الکامل ابن الفارض المصری قدّ‌س اللَه سرّ‌ه فی قصیدته التائیة فی قوله‌: «و لو کنت بی من نقطة الباء خفضة البیت‌. کما شرحه شیخ العارف عزّ الملّة و الدّ‌ین الکاشی رحمة اللَه علیه‌. و در اینجا شرح مولى عبد الرّزاق كاشانى را بتمامه نقل كرده است. و همچنین در ص ٥٦٣ گوید: و بالجملة أسرار (البسملة‌) لیست بقابلة للتقریر والتحریر، و من هذا المقام قیل‌: ظهر الوجود من باء بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌. و قیل‌: بالباء ظهر الوجود و بالنقطة تمیز العابد عن المعبود. و قال أمیرالمؤمنین علیه السّلام: واللَه لو شئت لأوقرت سبعین بعیراً من (شرح‌) باء بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌». و قال أیضاً: «أنا النّقطة تحت الباء» لأنّه کنقطة بالنبسة الی التعین الأوّل الّذی هو النور الحقیقی المحمّدی‌. لقوله‌: «أول ما خلق