/ 267

امام شناسی ج5

1

امام شناسی ج5

3
  • دوره علوم و معارف اسلام (2)  

  •  

  •  

  • هو العلیم

  •  

  •  

  • جلد پنجم

  • از قسمت

  • امام شناسی

  •  

  •  

  • ولایت (توحید و ولایت ـ تفسیر آیۀ ولایت)

  •  

  •  

  •  

  • تألیف:

  • حضرت علاّمه آیة اللَه حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی

  • قدّس اللَه نفسه الزّکیة

  •  

امام شناسی ج5

4

امام شناسی ج5

5

امام شناسی ج5

6
  •  

  •  

  •  

  •  

  • أهم مطالب و عناوین برگزیدۀ

  • جلد پنجم امام شناسی (ولایت)

  • 1ـ تحقیق معنای لغوی و اصطلاحی ولایت و اقسام آن (ولایت تکوینی و تشریعی)

  • 2ـ پیمودن طریق ولایت مبتنی بر چشم‌پوشی از همه چیز جز خداست

  • 3ـ مراتب ولایت از فناء در أفعال و صفات و ذات إلهی، ‌و آیات و روایات وارده در این زمینه

  • 4ـ حالات أولیاء خدا در منازل سلوک تا فناء فی اللَه

  • 5ـ صفات و مقامات أولیاء خدا

  • 6ـ ولایت کلّیه و مطلقه إلهیّه و نقش آن در قوس نزول و صعود

  • 7ـ انسان کامل متحقّق به ولایت مطلقۀ خداست

  • 8ـ ولایت مطلقۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام

  • 9ـ کلمات فلاسفۀ‌ بزرگ و عرفاء عالیقدر اسلام دربارۀ انسان کامل

  • 10ـ ولایت عین توحید بوده و برای قوام عالم ضروری است

  • 11ـ ولایت ولیّ خدا همچون صورت و نقش ولایت کلّیۀ إلهیّه است

  • 12ـ تحقیق پیرامون حدیث سلسلة الذّهب دربارۀ ولایت

  • 13ـ انحراف عقیدتی فرقۀ وهّابیّه در توحید و طائفۀ شیخیّه در قائل شدن به وجود استقلالی برای إمام

  • 14ـ تفسیر آیۀ ولایت: ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾

امام شناسی ج5

7
  •  

  •  

  • درس شصت و یکم و شصت و دوّم :

  •  

  •  

  • تفسیر آیۀ: ﴿هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَوابًا وَ خَيْرٌ عُقْبًا

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج5

9
  •  

  •  

  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّی اللَه علی محمّد و آله الطّاهرین و

  • لعنة اللَه علی اعدائهم أجمعین من الآن الی

  • قیام یوم الدین و لا حول و لا قوّة إلاّ باللَه العلیّ العظیم

  •  

  •  قال اللَه الحکیم فی کتابه الکریم:

  • ﴿هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَوابًا وَ خَيْرٌ عُقْبًا﴾1.

  •  «آنجا ولایت اختصاص به خداوند دارد که اوست حقّ، و اوست پاداش و مزد اختیار شده، و اوست عاقبت اختیار شده و پسندیده».

  • تحقیق معنای لغوی ولایت

  •  کلمه ولایت که مصدر است و یا اسم مصدر، با بسیاری از اشتقاقات آن همچون: وَلیّ، و تَوَلّی، و وَالی، و أوْلِیَآء، و مَوالِی، و مُوَلِّی، تولّی، و تَوْلِیَتْ و غیرها در قرآن مجید وارد شده است.

  •  حال باید دید معنای لغوی آن چیست؟ و سپس در تفسیر آیه مبارکه سخن گفت.

  •  امّا معنای آن در لغت:

  •  در «مصباح المنیر» گوید: الْوَلْیُ، مثل فلس، به معنای قرب است، و در آن دو لغت است: اوّل ـ وَلِیَهُ یَلِیهِ با دو کسره از باب حَسِبُ یَحْسِبُ، و دوّم از باب وَعَدَ یَعِدُ، و لیکن لغت دوّم کمتر استعمال می‌شود. و وَلِیتُ عَلَی الصَّبِیُّ وَ الْمَرْأةِ، یعنی من بر طفل وزن ولایت پیدا کردم، و فاعل آن وَالٍ وجمع‌آن وُلاَةٌ آید؛ و زن و طفل را مُوَلَّی عَلَیْهِ گویند. و وَلایَتْ با کسره و فتحه به معنای نصرت است،

    1. سوره کهف: ١٨ ـ آیۀ ٤٤.

امام شناسی ج5

10
  • وَ اسْتَوْلَی عَلَیْهِ یعنی بر او غالب شد و بر او تمکّن یافت ـ الخ.

  •  و در «صحاح اللّغة» گوید: الْوَلْیُ به معنای قرب و نزدیک شدن است؛ گفته می‌شود: تَبَاعَدَ بَعْدَ وَلْیٍ؛ یعنی بعد از نزدیکی دوری کرد؛ وکُلْ مِمَّا یَلیکَ، اَیْ مِمَّا یُقَارِبُکَ؛ یعنی از آنچه که نزدیک توست بخور. تا آنکه گوید: وَلِیّ ضدّ دشمن است؛ و از همین معنی تَوَلِّی استعمال شده است؛ و مَوْلَی به آزاد کننده، و آزاد شده، و پسر عمو، و یاری کننده، و همسایه گویند؛ و وَلِیّ به داماد گویند؛ و کُلُّ مَنْ وَلِیَ أمْرَ وَاحِدٍ فَهُوَ وَلِیُّهُ یعنی هر کس امر کسی را متکفّل گردد، و از عهدۀ انجام آن برآید وَلِیِّ او خواهد بود. و تا آنکه گوید:

  •  و وِلاَیَتْ با کسره واو به معنای سلطان است، و وِلایَتْ با کسره و با فتحه به معنای نصرت است، و سیبویه گفته است که: وَلاَیَتْ با فتحه مصدر است، و با کسره اسم مصدر است، مثل: اِمَارَتْ و نِقَابَتْ، چون اسم است برای آن چیزی که تو بر آن ولایت داری، و چون بخواهند معنای مصدری را اراده کنند، فتحه می‌دهند.

  •  و در «اقرب الموارد» گوید: وَلاَهُ و وَلِیَهُ یَلیهِ، از باب ضَرَبَ یَضْربُ و حَسِبَ یَحْسِبُ است، و اوّل آن قلیل الاستعمال است، و مصدر آن وَلْیْ است، به معنای اینکه نزدیک شد، و گفته می‌شود: جَلَسْتُ مِمَّا یَلیهِ: یعنی نشستم در جائیکه نزدیک اوست، و گفته می‌شود: الْوَلْیُ حُصُولُ الثّانِی بَعْدَ الأوَّلِ مِنْ غَیْر فَصْلِ یعنی وَلْیْعبارت است از پیدایش چیز دوم به دنبال چیز اول بدون فاصله.

  • وَلِیَ الشَّیْءٌ وَ عَلَیْهِ وِلاَیَةً وَ وَلاَیَةً: یعنی مالک امر آن شد، و بر آن قیام کرد. یا آنکه وِلاَیَتْ با فتح و کسر هر دو به معنای خطّه و أمارت و سلطان است، و وَلِیَ فُلاَنًا وَ عَلَیْهِ به معنای اینست که او را یاری و نصرت نمود، و وَلِیَ فُلاَنًا ولایَةً، به معنای اینست که او را دوست داشت، و وَلِیَ الْبَلَدَ، یعنی بر آن شهر تسلّط پیدا کرد.

  •  و والی اسم فاعل است، و از این قبیل است: وَالِی بَلَد یعنی شخص مسلّط و حاکم بر شهر، به علّت آنکه رشته تدبیر امور آن مرز و بوم را با امر کردن و نهی نمودن خویش، به دست ولایت خود می‌گیرد، و جمع آن وُلاَة است. و وَلاءٌ بر وزن سَمَآءٌ به معنای ملک و محبّت و نصرت و قرب و قرابت آید.

  •  و ولاءة با فتحه به معنای قرابت است و وَلاَیَةٌ با فتحه مصدر است، و نیز به

امام شناسی ج5

11
  • شهرهائی گویند که وَالِی بر آنجاها تسلّط یافته است و جمع آن وَلإیَاتٌ است.

  •  و وِلاَیَةٌ با کسره به معنای خطّه و أمارت و سلطان است، و نام شهرهائی است که والی بر آنجا مسلّط است و این معنای اصلی نیست، بلکه از مولّدات است.

  •  و وَلِیّ بر وزن غَنِیَّ بارانی است که بعد از باران می‌ریزد، و یا بارانی است که بعد از اوّلین باران فصل بهار می‌ریزد، جمع آن أوْلِیَةٌ و منسوب به آن را وَلَوِیٌّ گویند، و نیز به معنای محبّ و صدیق و نصیر آید و جمع آن أوْلِیَآء می‌باشد، و در «مصباح» آمده است که: «ولیّ بر وزن فَعیلْ به معنای فاعل است از مادّه وَلِیَهُ، یعنی قیام به آن امر نمود، و از همین قبیل است: ﴿اللَهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنوُا﴾، و جمع آن أوْلِیَآء است، و ابن فارس گوید: کُلُّ مَنْ وَلِیَ أمْرَ أحَدٍ فَهُوَ وَلِیُّهُ، یعنی هر کس متولّی و متکفّل انجام کار کسی شود، او ولیّ او خواهد بود، و نیز گاهی ولیّ بر آزاد کننده (مُعْتِق)، و آزاد شده (مُعْتَق)، و پسر عمو، و یاری کننده، و حافظ نسب، و صدیق، اطلاق می‌شود، چه آنان مذکّر باشند، و یا مؤنّث، و در هر حال با همین صیغه به آنها وَلِیّ گویند، لیکن بعضی از اوقات مؤنّث آن را با هاء تأنیث آورند، و گفته می‌شود: هِیَ وَلِیَّةٌ یعنی آن زن ولیّ است، و ابو زید گوید: من شنیدم بعضی از بنی عقیل می‌گفتند: هُنَّ وَلِیَّاتُ اللَهِ و عَدُوَّاتُ اللَهِ وَ أ وْلِیَآؤُهُ وَ أعْدَاؤُهُ، و نیز وَلِیّ به معنای مفعول در حقّ مطیع وارد شده است، و بنابر این گفته می‌شود: ألْمُؤْمِنُ وَلِیُّ اللَهِ».

  •  و در «مجمع البحرین» گوید: ﴿أوْلَي النَّاسِ بِإبْراهِيم﴾1 یَعْنِی أحَقَّهُمْ بِهِ وَ اَقْرَبَهُمْ مِنْهُ، مِنَ الْوَلْی؛ وَ هُوَ الْقُرْبُ، یعنی ﴿أوْلَي النَّاسَ بِإبْراهيمَ﴾ معنایش احقیّت اوست به او، و نزدیکتر بودن اوست از سایر مردم به آن حضرت، زیرا از مادّه وَلْیْ است که به معنای قرب است.

  •  و گفتار خداوند تعالی: ﴿هُنَالِكَ الْوَلإيَةُ لِلَّهِ﴾2، با فتحه است، به معنای ربوبیّت، یعنی در آن روز همگی در تحت ولایت خدا درمی‌آیند، و به او ایمان می‌آورند، و از آنچه در دنیا پرستیدهاند بیزاری می‌جویند.

  •  و وَلایَتْ با فتحه نیز به معنای نُصرت است، و با کسره، به معنای امارت است، زیرا مصدر وَلِیتُ می‌باشد، و گفته شده است که: هر دو لغت به معنای دولت

    1. سورۀ آل عمران : ٣ آیۀ ٦٨ .
    2. سوره کهف: ١٨ آیۀ ٤٤.

امام شناسی ج5

12
  • است، و لیکن در «نهایه» گفته است: با فتحه به معنای محبّت، و با کسره به معنای تولیت و سلطان است، و از ابن سکِّیت وارد شده است که ولإءٌ با کسره نیز همین معنی را دارد.

  •  و وَلِیّ و وَالِی هر کسی را گویند که زمام امر دیگری را به دست خود گیرد، و عهدهدار آن گردد.

  •  و وَلِیّ به کسی گویند که: نُصرت و کمک از ناحیه اوست.

  •  و وَلِیّ به کسی گویند که: تدبیر امور کند، و تمشیت به دست و به نظر او انجام گیرد، و بر این اصل گفته می‌شود: فُلاَنٌ وَلِیُّ الْمَرْأةِ یعنی نکاح آن زن به صلاحدید و به نظر اوست.

  •  و وَلِیِّ دَمْ به کسی گویند که حقّ مطالبه دیه را از قاتل و یا از زخم زننده دارد.

  •  و سلطان وَلِیّ أمرِ رعیّت است، و از همین باب است گفتار کُمَیْتِ شاعر درباره حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام:

  • وَ نِعْمَ وَلِیُّ الأمْرِ بَعْدَ وَلِیِّهِ       ***       وَ مُنْتَجَعُ التَّقْوَی وَ نِعْمَ الْمُقَّرَّبُ

  • «أمیرالمؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام خوب سلطان و کفیل أمر امّت بعد از سلطان و کفیل اولش رسول اللَه بوده است، و خوب دلیل و راهنمای تقوی و سداد در بیابان خشک و بیداء جهالت، و خوب نزدیک کننده امّت به خداوند متعال است».

  •  و گفتار خداوند تعالی: ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾1 در حقّ علی بن أبی طالب علیه السّلام نازل شده است، و در این شأن نزول، مخالفین و مؤالفین اتّفاق دارند که: چون آن حضرت در رکوع نمازش بود، وسائلی از آن حضرت چیزی خواست، او با انگشت خنصر دست راست خود، اشاره به سائل کرد، وسائل انگشتر را از انگشت خنصر او بیرون کرد و برای خود گرفت، و ثعلبی در تفسیر خود این شأن نزول را روایت کرده است.

  •  و شیخ ابو علی، در ضمن حدیث طویلی گفته است که: رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم به خدا عرض کرد: اَللَّهُمَّ اشْرَحْ لِی صَدرِی، وَ یَسِّرْ لِی أمْرِی، وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أهْلِی، عَلِیًّا أخِی، اُشْدُدْ بِهِ ظَهْرِی «بار پروردگارا من، سینه مرا برای من بگشا، و امر مرا آسان گردان، و از اهل من علی را که برادر من است، وزیر من قرار بده، به واسطه او پشت

    1. سوره مائده: ٥ ـ آیۀ ٥٥.

امام شناسی ج5

13
  • و کمر مرا محکم و قوی گردان».

  •  ابو ذر گوید: سوگند به خداوند که هنوز این سخن و این دعای رسول اللَه به پایان نرسیده بود، که جبرائیل علیه السّلام فرود آمد، و گفت: ای محمّد! بخوان:

  • ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾.

  •  و ابو علی گفته است که معنای آیه اینست که: «آن کسی که متولّی تدبیر شما گردد، و ولایت امور شما را عهده گیرد، خداوند است، و رسول خداوند است، و کسانی هستند که صفات آنان اینطور باشد که اقامه نماز کنند، و در حال رکوع نماز خود زکات بدهند».

  •  ابو علی گفته است که: جاراللَه1 گفته است که: در اینجا داستان به لفظ جمع آورده شده است، ـ و اگر چه سبب و علّت در این قضیّه شخص واحدی است ـ برای آنکه مردم در بجا آوردن چنین کاری رغبت کنند، و برای آنکه بیاگاهاند که سجیّه و طبیعت مؤمن، لازم است که تا این سر حدّ، کوشا برای احسان و کار نیکو باشد. و پس از آن ابو علی گفته است که من می‌گویم: و بسیار در لغت مشهور است که برای تعظیم از شخص واحدی با لفظ جمع تعبیر می‌کنند، و بنابر این برای صیغه جمع آوردن، نیازی به استدلال جاراللَه نیست؛

  •  و بر این اساس، این آیه، از واضحترین ادلّه برای صحّت امامت بلا فصل علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بعد از نبی اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم است.

  •  و چنین نقل شده است که جماعتی از اصحاب رسول خدا در مسجد مدینه، دور هم گرد آمدند، و بعضی به بعض دیگر گفتند: اگر ما به این آیه کافر شویم، به سایر آیات قرآن هم کافر شدهایم! و اگر به این آیه ایمان آوریم، این آیه به همان متن و مفاد خود، ما را دعوت می‌کند، وَ لَکِنَّا نَتَوَلَّی وَ لاَ نُطِیعُ عَلِیًّا فیما أمَرَ، فَنَزَلَتْ: ﴿يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها﴾.

  •  «و لیکن ما ولایت علی را قبول می‌کنیم، و امّا درباره آنچه اوامر می‌کند، اطاعت او را نمی‌نمائیم، این آیه نازل شد: «نعمت خدا را می‌شناسند، و سپس آن نعمت را انکار می‌کنند».

    1. جار الله، لقب زمخشری صاحب تفسیر معروف «کشّاف» است.

امام شناسی ج5

14
  •  و گفتار خداوند تعالی: ﴿النَّبِيُّ أَوْلی‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾1 از حضرت باقر علیه السّلام است که این اولویّت پیامبر، به مؤمنان از خود ایشان، درباره امر حکومت و امارت نازل شده است، و معنایش این می‌شود که: پیغمبر نسبت به مردم، سزاوارتر است به آنها از خود آنها به خودشان، و بنابر این اگر پیامبر نیاز پیدا کند، که غلام و مملوکی را از صاحبش بگیرد، و به کسی بدهد، که او بدان نیازمند است، جایز است بر او که چنین کاری را بکند.

  •  و روی همین اصل روایت وارد شده است که: النَّبِیُّ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم أوْلی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ کَذا عَلِیٌّ مِنْ بَعْدِهِ.

  •  «پیامبر سزاوارتر است به هر مؤمن از خود نفس آن مؤمن به خودش، و نیز علی بن ابی طالب پس از او چنین است».

  •  و گفتار خداوند تعالی: ﴿لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِ﴾2. «از برای خداوند ولیّی از جهت ذلّت او نیست» ولیّ به کسی گویند که قائم مقام و جانشین شخص باشد در اموری که اختصاص به او دارد، و آن شخص به جهت عجز و ناتوانی قادر بر بجا آوردن آن امور نیست، مانند ولیّ طفل و ولیّ مجنون.

  •  و بناء علیٰ هذا هر کس که ولیّ دارد، نیازمند به اوست، و چون خداوند غنی و بی‌نیاز است، محال است که دارای ولیّ باشد، و همچنین اگر آن ولیّ هم نیازمند به خدا باشد، در اینجا دور لازم می‌آید، و اگر نیازمند نباشد شریک او خواهد بود، و هر دو صورت محال است.

  •  و گفتار خداوند تعالی: ﴿أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ﴾3. «تو ولیّ من هستی، در دنیا و آخرت» یعنی تو ولایت امر مرا در دنیا و آخرت به دست داری، و تو قیام به آن می‌کنی.

  •  و گفتار خداوند تعالی: ﴿اللَهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ﴾4 «خداوند ولیّ کسانی است که ایمان آوردهاند، آنان را از ظلمات به نور داخل می‌کند»؛

  •  حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: یَعْنِی مِنْ ظلمَاتِ الذُّنُوبِ إلیَ نُورِ التَّوْبَةِ

    1. سوره احزاب: ٣٣ ـ آیۀ ٦.
    2. سوره اسراء: ١٧ ـ آیۀ ١١١.
    3. سوره یوسف: ١٢ ـ آیۀ ١٠١.
    4. سوره بقره: ٢ ـ آیۀ ٢٥٧.

امام شناسی ج5

15
  • وَ الْمَغْفِرَةُ لِوَلاَیَتِهِمْ کُلَّ إمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَهِ.

  •  «از تاریکیهای گناهان خداوند آنان را داخل در نور توبه می‌کند، و داخل در نور غفران می‌نماید، به جهت آنکه ایشان ولایت هر امام عادلی را از جانب خداوند بر عهده دارند».

  • ﴿وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ﴾.

  •  «و کسانی که کافر شدهاند، اولیای ایشان طاغوت است، که آنان را از نور به درون تاریکی‌ها می‌برد»،

  •  «و مراد از این آیه آنست که: آنان بر نور اسلام بودهاند، همین که ولایت هر امام جائری را چون از جانب خدا نیست بر عهده گیرند، به واسطه این ولایت از نور اسلام به ظلمات کفر داخل می‌شوند، و بنابر این خداوند آتش را برای آنان واجب گردانیده است که با کافران بسوزند».

  •  و در «نهایۀ ابن اثیر» گوید: از جمله اسماء خداوند تعالی وَلِیّ است، یعنی ناصر و یاری کننده، و گفته شده است، که معنای آن: متولّی اداره امور عالم و خلائق است که به خداوند قیام دارند.

  •  و از جمله اسماء خداوند، وَالِی است، و آن به معنای مالک جمیع اشیاء و تصرّف کننده در آنهاست، و گویا که ولاَیَتْ اشعار به تدبیر و قدرت و فعل دارد، و تا وقتی‌که تدبیر و قدرت و فعل، با هم مجتمع نشوند، اسم وَالِی بر آن رها و آزاد نیست. تا آنکه گوید:

  •  و لفظ مَوْلی در حدیث بسیار آمده است: و آن اسمی است که بر جماعت کثیری گفته می‌شود: و آن عبارت است از رَبّ (مربّی و صاحب اختیار) و مالِکْ (صاحب ملک) و سَیِّد (آقا و بزرگوار) و مُنْعِمْ (نعمت بخشنده) و مُعْتِق (آزاد کننده) و ناصر (یاری کننده) و محبّ (دوست دارنده) و تابع (پیروی کننده) و جَار (همسایه) و وابنُ عَمّ (پسر عمو) و حَلیف (هم سوگند) و عَقید (همپیمان) و وصِهْر (داماد) و عَبْد (غلام و بنده) و مُعْتَق (غلام یا کنیز آزاد شده) و ومُنْعَمٌ عَلَیْه (نعمت بخشیده شده)، و بسیاری از این معانی در حدیث آمده است و بنابر این هر یک از این معانی به آنچه در آن حدیثی که وارد شده است، اقتضا دارد، نسبت به آن داده می‌شود.

  •  و هر کس که متصدّی امری گردد، و یا قیام بر آن امر کند آن کس مَوْلی و

امام شناسی ج5

16
  • وَلیِّ آن امر است.

  •  و مصدرهای این اسامی نیز گاهی مختلف می‌شود، و وَلاَیَتْ با فتحه در نَسَبْ و نُصْرَتْ و مُعْتِقْ، و ولاَیَتْ با کسره در إمَارَتْ و مُعْتَق می‌آید، و مُوَالاة از فعل وَالَی الْقَوْمَ است، و از این لفظ حدیثی از رسول اللَه وارد شده است که: مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ «هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست». و لفظ مَوْلَی در این حدیث بر اکثر اسمائی که ذکر شد حمل می‌شود، و دلالت بر اکثر آن معانی دارد.

  •  شافعی گفته است: مراد رسول اللَه از این وَلاء، وَلاء اسلام است، همچون گفتار خدای تعالی: ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَهَ مَوْلَی الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلی‌ لَهُمْ﴾ «و این بدین جهت است که خداوند مولای کسانی است که ایمان آوردهاند، و بتحقیق که برای کافران مولائی نیست».

  •  و گفتار عمر به علیّ بن أبی طالب: أصْبَحْتَ مَوْلی کُلِّ مُؤمِنٍ، أیْ وَلِیَّ کُلِّ مُؤمِنٍ «حالت تو اینک چنانست که مولای هر مؤمنی هستی، یعنی ولیّ هر مؤمنی هستی».

  •  و در سبب این حدیث گفته شده است که اسامة به علیّ گفت: لَسْتَ مَوْلاَیَ، إنَّمَا مَوْلاَیَ رَسُولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم! فقال صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ.

  •  «تو مولای من نیستی، و اینست و جز این نیست که مولای من رسول اللَه است، و حضرت رسول در جواب اسامه گفتند: هر کس که من مولای او هستم پس علیّ مولای اوست».

  •  و زمخشری در «اساس البلاغه» نظیر همین گفتار را آورده است یعنی درباره لفظ وَلْیْ و وَلاَء و وَلِیّ و مَوْلیَ.

  •  و در «تاج العروس» گوید: وَلْیْ معانی بسیاری دارد بعضی از آنها مُحِبّ است، و آن ضدّ دشمن است، و آن اسم است از مادّه وَالاَهُ یعنی او را دوست داشت، و بعضی از آنها صَدِیق است، و بعضی نَصِیر است از مادّه وَالاَهُ یعنی یاری کرد او را.

  • (و وَلِیَ الشَّئَ وَ) وَلِیَ (عَلَیْهِ وِلاَیَةً وَ وَلاَیَةً) با کسره و فتحه است، و یا آنکه با فتحه مصدر است، و با کسره اسم است مثل إمَارَتْ و نِقَابَتْ، چون اسم است برای آن امری که متولّی آن شدهای، و بر انجام آن قیام نمودی. و بنابر این چون معنای مصدری را اراده کنند، فتحه می‌دهند، و بر این گفتار، سیبویه تصریح کرده است.

  •  و گفته شده است که: وِلاَیَتْ با کسره، خِطِّه و إمارت است، و بر این گفتار،

امام شناسی ج5

17
  • در «مُحْکَمْ» تصریح کرده است همانند إمَارَت، و ابن سِکِّیت گفته است: وِلاَیَت با کسره، به معنای سلطان است.

  •  و پس از آنکه همان طور که ذکر کردیم معانی مختلفی برای مَوْلَی می‌کند، می‌گوید: مَوْلی و همچنین وَلِیّ: الَّذِی یَلِی عَلَیْکَ أمْرَکَ، یعنی آن کسی که به عنوان تسلّط و برتری، امور تو را عهدهدار و متکفّل گردیده است. و ومَوْلَی و وَلِیّ، هر دو به معنای واحد هستند، و از همین قسم است حدیثی که آمده است: أَیُّمَا امْرَأَةٍ نَکَحَتْ بِغَیْرِ إِذْنِ مَوْلاَهَا، و بعضی روایت کردهاند: بِغَیْرِ إ ذْنِ وَلِیِّهَا.

  •  و ابن سلام از یونس روایت کرده است که: إنَّ الْمَوْلی فِی الدِّینِ هُوَ الْوَلِیُّ، هر جا که در امور دینی لفظ مولی استعمال شود، مراد از آن ولیّ، و عهدهدار و رئیس و متکفّل آن امر است، بدلیل آنکه خداوند تعالی می‌فرماید: ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَهَ مَوْلَی الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلی‌ لَهُمْ﴾ یعنی لاَ وَلِیَّ لَهُمْ. معنای آنکه کافران مولی ندارند، آنست که ولیّ، و صاحب اختیار، در امور دین ندارند. و بر همین اساس، حدیث شریف آمده است که: مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ؛ أیْ مَنْ کُنْتُ وَلِیَّهُ، یعنی هر کس که من در امور دین او ولیّ و صاحب اختیار او هستم، علیّ، وَلیّ او و صاحب اختیار اوست.

  •  تا آنکه گوید: و از جمله معانی ولیّ که در اسماء خداوند تعالی آمده است، یکی ناصر است، و گفته شده است: اَلْمُتَوَلِّی لاُمُورِ الْعَالَمِ الْقَائِمُ بِهَا، یعنی متولّی و عهدهدار و صاحب اختیار امور عالم است، و بر همه عالم قیام دارد، و بر آن امور متمکّن است. و گفته شده است که معنای وَلِیّ در اینجا وَالِی است وَ هُوَ مَالِکُ الأشْیآءِ جَمِیعِهَا الْمُتَصَرِّفُ فیهَا. یعنی خداوند مالک همه چیزهاست بطور کلّی، و تصرّف کننده در آنهاست بطور عموم.

  •  و ابن اثیر گفته است که: مثل آنکه وَلایت، دلالت بر تدبیر در امور، و قدرت بر آنها، و بجا آوردن آنها را دارد، و هنگامی که این معانی سه گانه (تدبیر و قدرت و فعل) با یکدیگر مجتمع نشوند، اطلاق لفظ وَالِی در آنجا آزاد و رها نیست.

  •  و وَلِیِّ یَتِیم، به کسی گویند که: اُمور یتیم را بر عهده گیرد، و او را کفالت کند، و وَلِیِّ زَنْ به کسی گویند که: امور نکاح او تحت نظرش باشد، و نگذارد که

امام شناسی ج5

18
  • آن زن بدون صلاحدید او، مستبدّا، خود، با رأی خود، به نکاح اقدام کند، و جمع وَلِیّ، أوْلیَآء است.

  • وَلیّ یا فعیل است به معنای فاعل، یعنی کسی که طاعات او نسبت به خدا، بدون تخلّل عصیان و فاصله شدن گناه، پی در پی بوده باشد، و یا به معنای مفعول است، یعنی کسی که فضل و احسان خداوندی پی در پی و بدون فاصله بر او ریزش نموده است.

  •  و در «لسان العرب» آنچه را که ما در اینجا از «نهایه» ابن اثیر، و از «تاج العروس» آوردهایم، بعینه آورده است، و لذا از تکرار آن خودداری می‌کنیم.

  •  و راغب اصفهانی در «مفردات» گوید: اَلْوَلإءُ و التَّوالی أنْ یَحْصُلَ شَیْئانِ فَصَاعِدًا حُصُولًا لَیْسَ بَیْنَهُمَا مَا لَیْسَ مِنْهُما.

  •  «وَلإء وَ تَوَالی» به معنای آنست که: دو چیز و یا بیشتر از آن طوری قرار گیرند و واقع شوند که بین آن دو چیز غیر از آنچه از خود آن دو چیز است نبوده باشد.

  •  و بدین مناسبت از وَلاء و تَوَالِی برای قرب مکانی و قرب نَسَبی و قرب دینی و قرب صداقت و دوستی و قرب نصرت و یاری و قرب اعتقاد استعاره می‌آورند.

  •  و وِلاَیَتْ با کسره به معنای نصرت؛ و وَلاَیَتْ به فتحه به معنای متولّی شدن در امور است؛ و گفته شده است که وِلاَیَت و وَلاَیَت همانند دِلاَلَت و دَلاَلَت هستند، که حقیقت آن متولّی شدن بر امر است.

  •  و وَلِیّ و مَوْلَی هر یک از آن دو در این معنی استعمال می‌شوند، و بنابراین در معنای فاعلی، مَوَالِی و در معنای مفعولی، مَوَالَی گفته می‌شود.

  •  به مؤمن وَلِیُّ اللَه گفته می‌شود؛ ولیکن مَوْلَی اللَهِ وارد نشده است؛ و گاهی گفته می‌شود، اَللهُ تَعَالَی وَلِیُّ الْمُؤمِنینَ و مَوْلاَهُمْ «خداوند متعال وَلِیّ مؤمنان و مولای ایشان است».

  •  امّا از نوع اوّل (یعنی به معنای فاعل) این آیات است: ١ ـ ﴿اللَهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ ٢ ـ ﴿إِنَّ وَلِيِّيَ اللَهُ﴾ ٣ ـ ﴿وَ اللَهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ﴾. ٤ ـ ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَهَ مَوْلَی الَّذِينَ آمَنُوا﴾. ٥ ـ ﴿نِعْمَ الْمَوْلی‌ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ﴾. ٦ ـ ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِاللَهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی‌﴾ ٧ ـ ﴿قُلْ يا

امام شناسی ج5

19
  • أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ﴾ ٨ ـ ﴿وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَهَ هُوَ مَوْلاهُ﴾ ٩ ـ ﴿ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللَهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِ﴾.

  •  ١ ـ خداوند، ولیّ آنانست که ایمان آوردهاند ٢ ـ بدرستی که ولیّ من خداست ٣ ـ و خدا ولیّ مؤمنان است ٤ ـ و این بجهت آنست که خداوند مولای کسانی است که ایمان آوردهاند ٥ ـ خداوند خوب مولائی و خوب یاری کنندهای است ٦ ـ خود را در عصمت و مصونیّت خدا درآورید، زیرا که او مولای شماست، و خوب مولائی است. ٧ ـ بگو (ای پیغمبر) ای کسانی که طریقه یهودیّت را اتّخاذ کردهاید، اگر چنین می‌پندارید که شما اولیائی برای خدا هستید، غیر از مردم ٨ ـ و اگر آن دو زن (عائشه و حفصه) بر علیه پیغمبر، معین و همکار هم گردند، پس بدرستی که، خداوند مولای پیغمبر است ٩ ـ و سپس به سوی خداوند که مولای حَقِّ ایشانست باز گردانیده شدند.

  •  و وَالِی که در گفتار خداوند آمده است: ﴿وَ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ﴾ «از برای ایشان غیر از خداوند هیچ والی نیست» به معنای ولیّ می‌باشد، یعنی ایشان غیر از خدا ولیّی ندارند.

  •  و سپس راغب بسیاری از آیات قرآن را که در آنها نام ولیّ برده شده، و نفی ولایت از غیر خدا نموده است، و نهی از اتّخاذ ولایت یهود و نصاری، و ولایت دشمنان خدا، و بسیاری از آیاتی را که در آنها مشتقّات این مادّه ذکر شده است، بیان کرده، و معنای مناسب آنها را ذکر کرده است.

  •  باری ما در اینجا آنچه لازم بود، از کتب لغت، درباره معنای ولایت و مشتقّات آن آوردیم تا خبیر بصیر بر خصوصیّات معانی و موارد استعمال آنها مطّلع گردد، و با تدبیر و تأمّل بدست آورد که: تمام این معانی مختلفی را که برای ولایت و وَلیّ و مَوْلَی و غیرها نمودهاند ـ چنانکه در «تاج العروس» گوید: معانی ولیّ به بیست و یک قسم می‌رسد ـ همه و همه راجع به یک معنای واحد است، که آن اصل و ریشه معنای ولایت است، و بقیّه معانی آن نیز با استعاره از آن معنی آورده شده است، و یا آنکه اصل معنای ولایت در همگی این موارد استعمال محفوظ است، غایة الأمر به مناسبت جهتی از جهات، آن معنای اصل را با ضمیمه خصوصیّتی که در مورد استعمال در نظر گرفتهاند ملاحظه نمودهاند.

امام شناسی ج5

20
  •  و اصل آن معنی همان معنائی است که راغب در «مفردات» نموده است، چنانکه در مادّه وَلْیْ گوید:

  •  اَلْوَلاءُ وَ التَّوَالی أ نْ یَحْصُلَ شَیْئآنِ فَصَاعِدًا حُصُولًا لَیْسَ بَیْنَهُمَا مَا لَیْسَ مِنْهُمَا.

  •  «وَلاء و تَوالی عبارت است از آنکه: دو چیز و یا بیشتر، طوری بشوند که بین آن دو چیز غیر از آن دو نباشد» یعنی بین آن دو چیز، هیچگونه حجاب، و مانع، و فاصله، و جدائی، و غیریّت، و بینونت، نباشد بطوری که اگر فرض شود چیزی بین آن دو چیز وجود داشته باشد، از خود آنها باشد، نه از غیر آنها.

  •  مثلا مقام وحدانیّت و یگانگی که بین بنده و پروردگارش پیدا شود، که هیچگونه حجاب و پردهای در هیچیک از مراحل طبع، و مثال، و نفس، و روح، و سرّ، نبوده باشد، این را ولایت گویند.

  •  و مقام یگانگی که بین حبیب و محبوب، و عاشق و معشوق، و ذاکر و مذکور، و طالب و مطلوب، پیدا شود بطوری که ابدا جدائی بهیچ وجه من الوجوه نبوده باشد، آن را ولایت نامند.

  •  و بر این اساس، خداوند تعالی، ولیّ همه موجودات است، بطور مطلق، در عالم تکوین، و همه موجودات نیز بدون استثناء تکوینا ولی خدا هستند، زیرا هیچ حجاب بین خداوند ربّ، و بین موجودات مربوب نیست مگر آنکه از خود آنهاست، و امّا در عالم تشریع و عرفان، وَلایت حقّ، اختصاص به کسانی دارد که از مراحل شرک خفی بطور کلّی عبور کرده، و از همه حجابهای نفسانی گذشته، و در نقطه اصلی و حقیقت عبودیّت قرار گرفتهاند.

  •  و بر همین میزان است که به هر یک از دو طرف نسبت و اضافه، ولیّ می‌گویند، یعنی بینونت و غیریّت بطور کلّی از بین رفته است و هُو هُوِیَّتْ پدید آمده است.

  •  اینست حقیقت ولایت، و از اینجا می‌بینیم که اوّلاً ـ در ولیّ به معنای مفعول تمام آثار و خصوصیات ولیّ به معنای فاعل مشهود می‌شود، و چون آئینه بدون مختصر خودنمائی، تمام چهره صاحب صورت را در خود منعکس می‌کند.

  •  و ثانیاً ـ تمام مشتقّاتی که از ولیّ شده است، و تمام معانیی که برای آن ذکر

امام شناسی ج5

21
  • شده است، همه بر این اساس و روی این میزان است، چون لازمه وَلایت، قُرب است، آنگاه قرب دارای انواع و اشکال مختلفی است، که در هر یک از مظاهر قرب و نزدیکی به تمام معنی الکلمة، آن حقیقت ولایت، با ملاحظه این خصوصیّت، قرب ملاحظه شده است.

  •  و علیهذا صحیح نیست که بگوئیم: وَلایت و وَلیّ و مَوْلَی و سایر مشتقّات آنها که در معانی مختلفه استعمال می‌شوند، به نحو اشتراک لفظی است، نه چنین نیست. بلکه به نحو اشتراک معنوی و استعمال لفظ در همان معنای واحد است، که بواسطه قَرینه مقامیّه و یا مقالیّه، یک نوع خصوصیّت قرب و نزدیکی از آن معنای عامّ در نظر گرفته شده است، و اینگونه استعمال در همه موارد استعمال، حقیقت است.

  •  و روی این گفتار، هر جا که لفظ وَلایت، و یا وَلیّ، و یا مَوْلَی، و غیر آنها را یافتیم، و قرینهای بخصوص نبود که دلالت بر خصوص یکی از مصادیق آن کند، باید همان معنای کلّی را بدون هیچ قیدی در نظر بگیریم و آن را مراد و معنای لفظ بدانیم. مثلا اگر گفته شد: وَلایت از آنِ خداست باید گفت: مراد، معیّت خداوند با همه موجودات است. و اگر گفته شود فلان کس به مقام ولایت رسیده است، باید گفت: مراد آنست که در مراحل سیر و سلوک و عرفان و شُهود الهی، به مرحلهای رسیده است که هیچ یک از حجب نفسانیّه، بین او و حضرت حقّ نیستند، و تمام شوائب فرعونیّت و ربوبیّت در وجود او مضمحل گردیده، و به مقام عبودیّت مطلقه و بندگی محضه حضرت حقّ ـ جلّ و عزّ ـ نائل گردیده است.

  •  باری از این بیانی که نمودیم معلوم می‌شود که هر جا که وَلایت و یا وَلیّاستعمال می‌شود، یک نوع جنبه اتّحاد و وحدتی بین دو چیز وجود دارد، که بر آن اصل این لفظ را می‌آورند، مثلا نسبتی که بین مَالِک و مَمْلُوک است، و آن نسبت آن دو را بهم دوخته و پیوند زده است، لذا بهر یک از آنها وَلیّ گویند. و نسبتی که بین آقا و غُلام اوست چنین است، و نسبتی که بین مُنْعِم و مُنْعَمٌ عَلَیْه (نعمت دهنده و نعمت داده شده) موجود است، هر دو را تحت عنوان خاصّی قرار داده است، و بهر یک از آن دو ولیّ گویند، و نسبتی که بین مُعْتِقْ و مُعْتَق (آقای آزاد کننده و بنده آزاد شده) موجود است، این عنوان را در پی آورد خود آورده است و نسبتی که بین دو نفر حَلیف

امام شناسی ج5

22
  • (هم سوگند) و دو نفر عَقِید (هم عهد و هم پیمان) موجود است، و نسبتی که بین حَبیبْ و مُحِبّ است؛ و صِهْرْ (داماد) را نیز وَلیّ گویند چون بواسطۀ قرابت و خویشاوندیی که پیدا کرده است، در بسیاری از امور جزو خانواده محسوب می‌شود؛ و جَارْ (همسایه) را وَلیّ گویند، چون بواسطه قرب مکانی، دارای احکام و احترامات خاصّی شده است؛ و ابْنِ عَمّ (پسر عمو) را وَلیّ گویند، چون جزء افراد عاقله است، و دیه خطائی بر عهده اوست، و نیز در بسیاری از موارد حکم برادر را دارد، و معین و یاور است.

  •  و هر جا که قرینه خاصّی برای اراده یکی از این معانی بود، باید لفظ را حمل بر آن کنیم، و گرنه همان معنای وَلایت عام بدون قرینه، متبادر به ذهن می‌گردد، و همان معنی مراد گوینده کلام است.

  •  و معلوم است که مالکیّت در تدبیر، و تکفّل در امور، و عهدهدار شدن احکام و مسائل مولَّی علیه، لازمه و نتیجه حاصله از ولایت است، نه اصل حقیقت و معنای مطابقی آن، و هر جا که احیانا اگر دیده شود ولایت را به حکومت و امارت و سلطان و مراقبت و پاسداری تفسیر کنند، تفسیر به لوازم معنی نمودهاند، نه بیان معنای واقعی و حقیقی.

  • بیان استاد علامه طباطبائی قدّس سرَّه در معنای ولایت

  •  و بر همین وَتیره، استاد گرامی ما: حضرت آیة الحقّ و العرفان و سند العلم و الایقان مرحوم آیة اللَه طباطبائی أفاض اللَه علینا من برکات نفسه و تربته الشَّریفة در رساله «اَلوِلاَیَة»1 و در تفسیر «المیزان» بیان فرمودهاند. در رساله «ولایت» فرمودهاند: اَلْوَلاَیَةُ هِیَ الْکَمَالُ اْلأخِیرُ الْحَقیقِیُّ لِلإنْسَانِ وَ إنَّهَا الْغَرَضُ اْلأخِیرُ مِنْ تَشْریعِ الشَّریعَةِ الْحَقَّةِ الإلَهِیَّةِ.

  •  «ولایت، آخرین درجه کمال انسان است، و آخرین منظور و مقصود از تشریع

    1. از نفائس رسائل مؤلّفه علامه است که مستقلا تألیف شده است، و حقیر آن را با رساله نبوّت و امامت که آن نیز مستقلا تألیف شده است با هفت رساله دیگر که مجموعا در یک مجلد تألیف شده است روی خط مؤلف نسخهبرداری کرده، و همگی را در یک مجلّد تجلید نمودهام. این رسالهها در زمان حیات آن فقید به طبع نرسید، و لیکن بعد از ارتحال ایشان رساله «ولایت» را فقط در ضمن یادنامهای بنام: «یادنامه مفسّر کبیر استاد علاّمه سیّد محمّد حسین طباطبائی» از ص ٢٥١ تا ص ٣٠٥ طبع نمودهاند.

امام شناسی ج5

23
  • شریعت حقّه خداوندی است».

  •  و در تفسیر فرمودهاند: گر چه برای ولایت معانی بسیاری ذکر کردهاند، لَکِنَّ اْلأصْلَ فِی مَعْنَاهَا ا رْتِفَاعُ الْوَاسِطَةِ الحَائلَةِ بَیْنَ الشَّیْئَیْنِ بِحَیْثُ لاَ یَکُونُ بَیْنَهُمَا مَا لَیْسَ مِنْهُمَا.

  •  «و لیکن اصل در معنای آن، برداشته شدن واسطهای است که بین دو چیز حائل شده باشد، بطوری که بین آن دو چیز، غیر از آن دو چیز باقی نماند».

  •  و سپس برای نزدیکی چیزی به چیز دیگری به انحاء وجوه قرب و نزدیکی استعاره آوردهاند، همچون قرب نَسَبی، و قرب مکانی، و قرب منزلتی، و صداقت و غیر ذلک.

  •  و به همین مناسبت بر هر یک از دو طرف ولایت، ولیّ گفته می‌شود، بالأخصّ به جهت آنکه هر یک از آن دو نسبت به دیگری حالتی را دارد که غیر آن ندارد. و بنابر این خداوند سبحانه وَلیّ بنده مؤمن خود است، به علّت آنکه، امور او را زیر نظر دارد، و شئون او را تدبیر می‌کند، و او را در صراط مستقیم هدایت می‌نماید، و او را در اموری که سزاوار اوست، و یا سزاوار او نیست، امر می‌کند و نهی می‌نماید، و در دنیا و در آخرت او را نصرت و یاری می‌نماید.

  •  و مؤمن حقیقی و واقعی نیز ولیّ پروردگارش می‌باشد، زیرا که خود را در اوامر و نواهی او تحت ولایت او درمی‌آورد، و نیز در جمع برکات معنویّه، از هدایت، و توفیق و تأیید، و تسدید، و آنچه در پی دارند، از مکرّم داشتن به بهشت و مقام رضوان خدا، در تحت ولایت و پذیرش خداوندِ خود است.

  •  و علیهذا بر هر تقدیر، أولیای خدا، خصوص مؤمنان هستند، چون خداوند در حیات معنوی و زندگانی جاودانی، خود را ولیّ ایشان می‌شمرد، و می‌گوید: ﴿وَ اللَهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ﴾1 «و خداوند ولیّ مؤمنان است».

  •  امّا چون در آیه ٦٢، از سوره ١٠: یونس داریم: ﴿أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾. «آگاه باشید که برای اولیای خداوند هیچ گونه ترس و

    1. سوره آل عمران: ٣ ـ آیۀ ٦٨.

امام شناسی ج5

24
  • هیچگونه اندوه و حزنی نیست»،

  •  و به دنبال این آیه، آیه دیگری است، که در حکم تفسیر کلمه اولیاء اللَه می‌باشد، و آن اینست: ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ﴾. «أولیاء خدا آن کسانی هستند که ایمان آوردهاند، و در دنیا دارای استمرار صفت تقوی بودهاند».

  •  لذا این دنباله نمی‌گذارد که لفظ أولیاء اللَه، شامل همه مؤمنان گردد، درحالی‌که می‌بینیم در میان ایشان کسانی هستند که خداوند سبحانه درباره آنها می‌گوید: ﴿وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ﴾1.

  •  «اکثریت این افرادی که به خداوند ایمان آوردهاند مشرک هستند».

  •  چونکه ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ﴾ می‌فهماند که آنان دارای ایمان و تقوی هستند، و قبل از زمان ایمانشان مدّت مدیدی استمرار بر تقوی داشتهاند، چون می‌گوید: ﴿آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ﴾.

  •  و این تعبیر به خوبی دلالت دارد بر آنکه قبل از تحقّق این ایمان، مدّتی بر تقوی مستمرّ بودهاند، و چون می‌دانیم که ایمان اوّلی آنان بدون تقوی بوده است، زیرا که یا آن ایمان با تقوی متقارب بوده، و یا قبل از آن بوده است، و بالأخصّ تقوای مستمرّ و دائمی، بنابر این مراد از این ایمان، مرتبه دیگری از مراتب ایمان، غیر از مرتبه اوّل است. و در جزء اوّل تفسیر در آیه ١٣٠از سوره بقره گذشت که: برای هر یک از عناوین إیمان و إسْلام، و نیز برای هر یک از عناوین شِرْک و کُفْر، مراتب مختلفی است، که بعضی بالاتر از بعضی دیگر است.

  •  مرتبه اوّل از اسلام، جاری کردن شهادتین بر زبان و تسلیم ظاهری است، و به دنبال آن مرتبه اوّل از ایمان است، و آن اذعان و اعتراف به مفاد شهادتین است اجمالا از روی قلب، و پذیرش دل، و اگر چه هنوز به جمیع اعتقادات حقّه دینیّه سرایت نکرده باشد، و مؤمن به یکایک آنها اذعان ننموده باشد.

  •  و بدین جهت ممکن است که بعضی از مراتب شرک با ایمان مجتمع گردند قال اللَه تعالی:

  • ﴿وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ﴾.

    1. سوره یوسف: ١٢ ـ آیۀ ١٠٦.

امام شناسی ج5

25
  •  و پیوسته و پی در پی، ایمان بنده پاک و صاف می‌گردد، و رشد و نموّ می‌کند، تا آنکه مرتبه تسلیم بنده به حضرت حقّ سبحانه و تعالی شامل تمام چیزهائی می‌شود که بازگشتش به سوی خداست، و می‌دانیم که بازگشت همه چیز به سوی خداست.

  •  و به هر مقدار که اسلام بالا رود، و درجه عالی‌تری بیابد، ایمان مناسب با آن درجه، اعتراف و اذعان به لوازم آن درجه می‌باشد و تا به سر حدّی می‌رسد که بنده نسبت به پروردگار خود در مقام تسلیم، به حقیقت معنای ربوبیّت و الوهیّت او تسلیم می‌گردد، و بطور کلّی، اعتراض و غضب از او بریده می‌شود، بدین قسم که در برابر هیچیک از اوامر خدا، از قضا و قدر، و احکام، در سخط و ناراحتی نمی‌باشد، و به هیچ یک از اقسام اراده و اختیار خدا درباره او، اعتراض نمی‌کند، و مرتبه چنین ایمانی، یقین به خدا و یقین به تمام اموری است که راجع به خداست، و آن ایمانی است که دارای مرتبه کمال است، و با آن، بنده به تمام مراتب عبودیّت خویشتن نائل آمده است.

  •  قال اللَه تعالی: ﴿فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّی يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾1.

  •  «سوگند به پروردگار تو (ای پیامبر) که این مردم ایمان نمی‌آورند مگر آنکه در مشاجرات و مرافعاتی که بین آنها اتّفاق می‌افتد، تو را به عنوان قاضی و حکم قرار دهند، و پس از آنکه حکم کردی، ابدا در دل خود نسبت بدان حکم، گر چه بر علیه ایشان باشد، گرفتگی و ناراحتی نداشته باشند، و به تمام معنی الکلمه تسلیم باشند».

  •  و از آنچه بیان شد واضح می‌شود که مراد از ایمان در ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ در تفسیر ﴿أَوْلِياءَ اللَهِ﴾ همان مرتبه کامل از ایمان و یا مرتبه قرب به کمال است.

  •  و از این گذشته، خداوند اولیاء اللَه را توصیف می‌کند به ﴿لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَهُمْ يَحْزَنُونَ﴾ «نه ترس و دهشتی دارند، و نه آنکه اندوه و غصّهای آنان را می‌گیرد».

  •  و این قید به روشنی دلالت دارد که مراد از ایمان همان درجه عالی است که

    1. سوره نساء: ٤ ـ آیۀ ٦٥.

امام شناسی ج5

26
  • با آن معنای عبودیّت و مملوکیّتِ محضه برای بنده به حدّ تمامیّت می‌رسد، زیرا بنده در این حال می‌بیند که قدرت و سلطنت و حکومت اختصاص به خدا دارد، و هیچ چیزی راجع به خود او نیست، تا آنکه از فقدانش محزون گردد، و یا از بیم فوت و عدم وصولش ترسناک شود.

  •  و این به علّت آنست که ترس که به نفس عارض می‌شود، به واسطه متوقّع بودن ضرری و منتظر بودن شرّی است که به او برسد، و غصّه و اندوه که به نفس عارض می‌شود، به واسطه فقدان محبوب، و یا رسیدن به مکروهی است که از آن بیم دارد. و این در صورتی است که انسان برای خود ملکیّتی ببیند، و یا حقّی را نسبت به آنچه از آن می‌ترسد و یا از فقدانش غصّه می‌خورد، از فرزند و مال و جاه و اعتبار و غیر ذلک برای خود قائل شود، و امّا در صورتی که انسانی به هیچ وجه من الوجوه، عُلقه و تعلّقی در خود نمی‌بیند، بنابر این از چه بترسد؟ و بر فقدان چه غصّهدار شود؟

  •  آن بنده مؤمنی که هر چیزی را ملک طلق خدا می‌بیند، بطوری که در آن ملکیّت هیچ موجودی شریک نیست، و نمی‌تواند شریک باشد، او در نفس خود و برای خود ملکیّتی و یا حقّی نسبت به هیچ چیز نمی‌بیند، تا از بیم عدم وصول در هراس افتد، و در فقدان آن در سوک ماتم و غصّه بنشیند.

  •  و این همان صفتی است که خداوند برای اولیای خود بیان می‌کند آنجا که می‌گوید:

  • ﴿أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾.

  •  و بناء علیهذا این دسته از مردم که اولیای خدا هستند، از هیچ چیز ترس ندارند، و بر هیچ چیز غصّه نمی‌خورند، نه در امور دنیا، و نه در امور آخرت، مگر آنچه را که خدا بخواهد، و می‌دانیم که خدا خواسته است که از پروردگارشان بترسند، و در برابر آنچه از کرامات خداوندی از آنان فوت شود محزون و اندوهگین شوند. و اینها همه از مراتب تسلیم برای خداوند است.

  •  حضرت علاّمه ـ رضوان اللَه علیه ـ پس از بحث بلیغی درباره اینکه این عدم خوف و عدم حزن در دنیا برای أولیای خداست، و از قرائنی استفاده می‌شود که این صفات برای آنان در دنیا تحقّق می‌یابد، و این آیه احوال آنها را در دنیا بیان می‌کند در پایان بحث می‌فرماید:

امام شناسی ج5

27
  •  و این آیه دلالت دارد بر آنکه این اوصاف برای گروه مخصوصی از مؤمنان است که با غیر خودشان از سایر مؤمنان در مرتبه خاصّی از ایمان امتیاز دارند، و برای عامّه مؤمنان نیست، و این دلالت از ناحیه همان جمله تفسیریّه: ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ﴾ با همان تقریری که ذکر شد استفاده می‌شود.

  •  و بالجمله برداشته شدن خوف از غیر خدا، و غصّه از اولیاء خدا، به معنای آن نیست که خیر و شرّ، و نفع و ضرر، و نجات و هلاکت، و سختی و راحتی، و لذّت و درد، و نعمت و بلاء، در نزد ایشان یکسان است، و در قوای ادراکیّه و احساسات ایشان متساوی است. این کلامی است که عقل انسانی بلکه شعور عامّ حیوانی آن را نمی‌پذیرد و قبول نمی‌کند، بلکه معنایش اینست که ایشان برای غیر خداوند به هیچ وجه استقلالی در تأثیر نمی‌بینند، و حکم و ملکیّت و اراده و حکومت را منحصرا در حقّ تعالی مشاهده می‌کنند، پس بنابر این نمی‌ترسند مگر از خدا، و از آن چیزی که خداوند دوست دارد و می‌خواهد که از آن بترسند، و اندوهناک نمی‌شوند مگر از چیزی که خداوند دوست دارد از آن اندوهناک شوند.

  •  توحید کامل، حقیقت قدرت و ملکیّت را در خداوند سبحانه و تعالی منحصر می‌کند، و بنابر این از برای غیر خدا استقلال در تأثیر باقی نمی‌ماند، تا بر أثر آن برای نفس، حبّ و بُغض، و یا خوف و حُزن، و یا فَرح و اَسَف خوردن و غیر ذلک پیدا شود.

  •  و آن مؤمن راستینی که نور توحید الهی او را فرا گرفته است، می‌ترسد و غصّه می‌خورد، و یا آنکه خوشایند دارد و ناخوشایند دارد باللَه سبحانه و تعالی، یعنی همه چیزش با خدا و به سبب خدا و از خداست.

  •  و در این صورت، تناقض بین گفتار ما: مؤمن حقیقی از هیچ چیز نمی‌ترسد مگر از خدا، و بین قول ما: او از بسیاری از چیزهائی که به وی ضرر می‌رساند می‌ترسد، و از بسیاری از اموری که ناپسند دارد می‌گریزد، از بین می‌رود. و این مطلب را خوب فهم کن1.

  •  و در تفسیر «بَیان السَّعادة» نیز مجمل آن شرح و تفصیلی را که علاّمه بیان

    1. «تفسیر المیزان» ج ١١، ص ٨٩ تا ص ٩٣.

امام شناسی ج5

28
  • فرمودهاند، در ذیل آیه: ﴿هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِ﴾ راجع به معنای ولایت بیان می‌کند، و می‌گوید:

  • وَلایت با فتحه، نصرت و تصرّف و تربیت است، و با کسره، سلطنت و امارت است، و آیه شریفه به هر دو گونه قرائت شده است. و لفظ ﴿هُنالِكَ﴾ اسم اشاره است که به مکان اشاره می‌شود، و مراد از آن مرتبه خاصّی از نفس است، که تشبیه به مکان شده است، یعنی در آن حالی که تمام آمال و آرزوهای نفس از غیر خداوند منقطع می‌گردد، برای نفس چنین مشاهده می‌شود که ولایت اختصاص به حضرت حقّ دارد، آن خداوندی که خود ظاهر شده است که او فقط حقّ است و لا غیر. و بنابر این ولایت او باقی و ولایت غیر او باطل است.

  •  و بنابر این فائده توصیف به حقّانیت خدا، در این ولایت، برای اشعار بدین جهت است که خداوند تبارک و تعالی در آن هنگام به حقّانیّت ظهور دارد، و غیر خدا به بطلان ظهور دارد1.

  •  امّا خود علاّمه در تفسیر آیه وارده در مطلع گفتار که در سوره کهف آیه ٤٤ واقع است: ﴿هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَوابًا وَ خَيْرٌ عُقْبًا﴾.

  •  «در آنجا ولایت اختصاص به خداوند دارد که حقّ است، و او بهترین پاداش و بهترین عاقبت است»؛

  •  می‌فرماید: قرائت مشهور با فتحه واو است، و با کسره نیز قرائت شده است، و در هر دو صورت، معنی یکسان است.

  •  و مفسّرین چنین ذکر کردهاند که لفظ ﴿هُنالِكَ﴾ اشاره است به معنای گفتار خداوند: ﴿وَ اُحيطَ بِثَمَرِهِ﴾ «ثمرات و میوههای باغ آن مرد منکر خدا و منکر روز قیامت، و متّکی به نفس، مورد غضب خدا و تباهی و نابودی واقع گشت».

  •  یعنی در آن موضع و یا در آن وقت که وقت هلاکت و ظهور ولایت خداست. و ولایت را نیز به معنای نصرت و یاری گرفتهاند، یعنی خداوند سبحانه و تعالی ناصر و یاور انسان است، در وقتی‌که بلایا و آفات از هر جانب به او روی آورد، و انسان

    1. «تفسیر بیان السّعادة» طبع سنگی، ص ٤٣٨.

امام شناسی ج5

29
  • از جمیع اسباب منقطع گردد، و بریده شود، در آن حال یار و یاوری غیر از خدا ندارد.

  •  و این معنی فی حدّ نفسه، معنای خوبی است و لیکن مناسبتی با منظور و مقصود آیاتی که برای بیان آنها آمده است ندارد1، زیرا منظور این است که بیان کند که امر فقط به دست خداست، آنهم تمام مراتب و درجاتش. و اینکه خداوند فقط، آفریدگار هر چیزی و مدبّر هر امری است، و از برای غیر خدا، غیر از توهّم و تخیّل سراب وهم و خیال چیزی نیست، و زینت داده شدن زندگی دنیوی برای غرض امتحان و اختیار است.

  •  و اگر مطلب از همان قراری بود که مفسّران بیان کردهاند، بهتر آن بود که در وقت توصیف خداوند، و در گفتارش: ﴿لِلَّهِ الْحَقِّ﴾ به قوّت، و عزّت، و قدرت، و غلبه، و غیرها وصف آورده شود، نه آنکه به کلمه حقّ موصوف شود، که در مقابل باطل است.

  •  و همچنین برای گفتارش که: خود خداوند، بهترین پاداش، و خودش بهترین عاقبت است، وجه ظاهری و محمل نیکوئی نبود.

  •  و حقّ در مسئله آنست که بگوئیم ـ و اللَه أعلم ـ وَلایت به معنای مالکیّت در تدبیر است، و این همان معنائی است که در سایر مشتقّاتش ساری و جاری است، نظیر همین در گفتار خدای تعالی: ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ﴾2 گذشت.

  •  یعنی در هنگام احاطه هلاکت، و ساقط شدن سلسله اسباب از تأثیر، و

    1. این آیات از آیۀ ٣٢ تا آیۀ ٤٣، از همین سوره کهف است، و إجمالا مفادش آنست که: مثالی خداوند می‌آورد، برای دو مردی که یکی از آنها باغهای سرشاری از انگور و خرما داشت، که دارای میوههای گوناگون بوده، و نهرهای آب در آن جاری بود. و این مرد صاحب باغ به خود می‌بالید، و به کثرت مال و نفرات مغرور بود، و چنین می‌پنداشت که قیامتی برپا نمی‌شود، و این باغ هیچگاه دستخوش نابودی قرار نمی‌گیرد، و چنین می‌گفت، اگر من هم فرضا به سوی پروردگارم بازگشت کنم، از این باغ بهتر در آنجا خواهم داشت. رفیق و یارش به او پند و اندرز می‌داد، و هیچ سودمند واقع نشد تا آنکه ناگهان به امر خدا آن باغ، تباه و ویران شد، و میوهاش دستخوش زوال و نابودی گشت، و آن مرد می‌گفت: ای وای بر من که چقدر برای این باغ مصرف کردم؟ و ای کاش من برای خداوند، مؤثّر دیگری را قائل نمی‌شدم و شرک نمی‌آوردم.
    2. سوره مائده: ٥ ـ آیۀ ٥٥.

امام شناسی ج5

30
  • روشن شدن ناتوانی و عجز انسانی که برای خود استقلال و استغنائی می‌پنداشت، وَلایتِ امر انسان و هر چیزی و هر ملکی برای خداست، و تدبیر این امور یکسره به دست خداست. چون اوست حقّ، و برای اوست تدبیر و تأثیر در امور بحسب واقع امر.

  •  و امّا غیر از خداوند، هر گونه اسبابی که در ظاهر به عنوان شریک برای خدا قرار داده می‌شود، و برای آنها تدبیر و تأثیر پنداشته می‌گردد، همگی باطل بوده، و آن اسباب هیچگونه ملکیّتی در تأثیر ندارند، مگر آنچه را که خداوند بدانها اذن و اجازه دهد، و آن اثر را به آنها تملیک کند، و البتّه آن اسباب هیچ استقلالی ندارند مگر فقط نامی و اسمی بر آنها برده می‌شود، به حسب توهّم و تخیّل انسان مبتلای به قوّه واهمه و خیال.

  •  تمام اسباب فی حدّ نفسه باطل، و به خداوند سبحانه و تعالی حقّ می‌باشند، پس خداوند بذات خود حقّ است، و مستقل است، و غنیّ بالذّات است.

  •  و در این صورت چون خداوند را با غیر او از اسبابی که شرکاء در تأثیر برای او قرار داده می‌شوند قیاس کنیم ـ و البتّه خداوند برتر از قیاس است ـ خداوند پاداش و مزدش از آنها بهتر است، چون پروردگار نسبت به کسی که به او بگرود و متدیّن به او باشد، ثواب و اجر حقّ می‌دهد، و آن اسباب نسبت به کسی که به آنها بگرود و متدیّن گردد، و وابسته گردد، ثواب و پاداش باطل می‌دهند که البتّه باطل، زائل و نابود شدنی است، و دوام ندارد، و در عین حال آنهم به اذن و اجازه خداست. و خداوند نیز از لحاظ عاقبت بهتر است، چون خداوند حقّ ثابت است، که فانی نمی‌شود، و زوال نمی‌پذیرد، و از اسماء جلال و جمال خود تغییر نمی‌یابد، و امّا آن اسباب اموری است فانی و متغیّر که خداوند برای امتحان انسان زینت زندگی دنیوی قرار داده است، که انسان درون تهی بدانها بگرود، و آنها را معبود و معشوق و مقصود خود داند، و دلش به آنها تعلّق گیرد، تا آنکه دوران عمر و کتاب الهی به پایان رسد، و اجل زندگی فرا رسد، و خداوند در نهایت، زمین را پاک و خالی و بدون ثمر و زینتی قرار می‌دهد1.

    1. «تفسیر المیزان» ج ١٣، ص ٣٤٠و ٣٤١.

امام شناسی ج5

31
  •  باید دانست که لفظ وِلایت با کسره در این قرائت متعارف در قرآن کریم نیامده است، و لیکن وَلایت با فتحه در دو مورد آمده است: یکی در همان آیهای که در مطلع درس ذکر شد و تفسیرش بیان شد، و دیگری در آیه ٧٢ از سوره ٨: انفال:

  • ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّی يُهاجِرُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلی‌ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ وَ اللَهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾.

  •  «آن کسانی که ایمان آوردهاند، و هجرت کردهاند، و با مالهای خود و جانهای خود در راه خدا جهاد نمودهاند، و همچنین آن کسانی که ایشان را مأوی داده و یاری کردهاند، هر یک از آنان در میان دو گروه، وَلیّ بعضی دیگرند، و آن کسانی که ایمان آوردهاند، و لیکن هجرت نکردهاند، آنان از وَلایت مؤمنان هیچ بهره و نصیبی ندارند، مگر آنکه هجرت کنند، و اگر آن مؤمنانِ غیر مهاجر، از شما مؤمنان و مهاجران، طلب یاری و نصرت در امور دین نمودند، بر شما لازم است که ایشان را یاری کنید، مگر آنکه یاری شما بر علیه گروهی باشد که بین شما و آنها پیمان و میثاق و عهد عدم تعرّض استوار گردیده است، و خداوند به آنچه بجا می‌آورید بیناست».

  •  مراد از این آیه از جمله ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا﴾ گروه اوّل از مهاجرین هستند که قبل از نزول این سوره هجرت کرده بودند، و مراد از جمله ﴿وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا﴾ انصار مدینهاند که پیامبر و مسلمین مهاجر را مأوی داده و یاری نمودهاند، و در آن زمان مسلمانان منحصر به این دو گروه بودهاند، مگر جماعت اندکی که ایمان آورده بودند، و لیکن در مکّه باقی مانده و هنوز مهاجرت ننموده بودند.

  •  خداوند در این آیه، بین مهاجرین و انصار، و بین خود مهاجرین، و بین خود انصار، جَعل وَلایت نموده است. و این وَلایت اعمّ از ولایت در میراث، و وَلایت در نصرت، و وَلایت در امان و مصونیّت بودن است.

  •  و بنابر این هر کافری که ایمان بیاورد و هجرت کند، در تمام این امور وَلایتش نافذ است. و روی این کلام، بعضی از جمیع، ولیّ بعضی دیگر خواهند بود،

امام شناسی ج5

32
  • هر مهاجری ولیّ هر مهاجری است، و هر انصاری ولیّ هر انصاری، و هر مهاجری ولیّ هر انصاری، و هر انصاری ولیّ هر مهاجری است.

  •  و همان طور که علاّمه طباطبائی ـ رضوان اللَه علیه ـ فرمودهاند هیچگونه شاهدی در آیه نیست که این ولایت را منحصرا به عقد اخوّت بین مهاجرین و انصار بدانیم، که بر اساس آن در بدو هجرت تا زمانی از یکدیگر ارث می‌بردهاند، و سپس به آیه ﴿وَ أُولُوا الْأَرْحامِ﴾ منسوخ گردیده است1.

  •  و شاهد بر عمومیّت معنای وَلایت در این آیه، استثناء نصرت است، چون می‌فرماید: غیر مهاجرین هیچگونه ولایتی بر شما ندارند، مگر آنکه اگر از شما نصرت در امور دین طلبیدند، شما آنان را یاری کنید!

  •  و علی کلّ تقدیر چون نمی‌توانیم وَلایت را در این آیه به همان معنای واقعی و حقیقی عامّ خود که رفع حجاب کلّی باشد بگیریم، ناچاریم به معنای عامّی که نزدیکتر به معنای واقعی باشد بگیریم، و آن در اینجا اعمّ از ولایت در ارث، و ولایت در نصرت، و ولایت در امن از ضرر و آسیب رسانیدن است.

  • در اقسام ولایت و حقیقت آن

  •  و بالجمله نتیجه و ما حصل از بحث ما این شد که معنای واقعی و حقیقی ولایت، آنست که: دو چیز یا بیشتر از آن طوری بشوند که در بین آنها غیر از آنها چیزی نباشد، این معنای واقعی است، و سپس برای اقسام قُرب مکانی و یا قُرب نَسَبی و سایر صور قُرب استعاره آوردهاند، این کلام راغب است، ولی استاد ما علاّمه ـ رضوان اللَه علیه ـ بعد از تأکید و اصرار بر صحّت این معنی در موارد عدیده، فرمودهاند که: ظاهرا قُرب مکانی و قُرب کذایی و حِسّی که از آن تعبیر به وَلایت می‌شود، اوّلین چیزی است که انسان آن را درباره اجسام و مکانها و زمانها اعتبار کرد، و سپس برای قرب معنوی استعاره آورد ـ به عکس گفتار راغب ـ چون محصّل از بحث در احوال انسان بدوی و اوّلی، این نتیجه را می‌دهد که در اوّلین وهله انسان با محسوسات آشنا شده، و بدانها اشتغال داشته است، و این امر از زمان اشتغال انسان به تفکّر در معقولات، و معانی، و صور مختلفه تأمّل و تصرّف و اعتبار آنها مقدّم بوده است.2

    1. «تفسیر المیزان» ج ٩، ص ١٤٥.
    2. «تفسیر المیزان» ج ٦، ص ٩.

امام شناسی ج5

33
  •  و ما فعلا در صدد اختلاف این دو جهت نیستیم، گر چه نظریّه استاد مقرون به صحّت، و دلیل تجربه و حسّ مؤیّد آنست، و لیکن بر هر دو تقدیر، معنای ولایت، واحد است، و آن عبارت است از رفع حجاب و پرده بین دو چیز بطوری که هیچ چیز در بین فاصله نباشد. و بر این اساس هر جا گفته شود که خداوند وَلایت دارد و خداوند وَلیّ و مَوْلی است، منظور آنست که تکوینا و تشریعا بین ذات اقدس او، و تمام موجودات عالم امکان که مُوَلَّی عَلَیْه او می‌باشند، هیچ واسطه و حجابی غیر از او نیست. و هیچ موجودی مستقلاّ نمی‌تواند حاجب گردد، و واسطه در ربط و اتّصال ذات او، و نور او، و صفات جمالیّه و جلالیّه او به موجودات شود.

  •  هر حجاب و واسطهای فرض شود، از خود اوست، نه از غیر او، و معنای مرآتی و آیتی، دارد نه استقلالی، و هر جا به نحو اطلاق و بدون قید و قرینه گفتیم: رسول اللَه ولیّ خداست، و علیّ ولیّ اللَه است، و أئمّه اطهار دارای مقام ولایت هستند، و اولیاء اللَه می‌باشند، معنایش آنست که در مقام عرفان و شهود، به درجهای رسیدهاند که: بین آنها و بین پروردگارشان هیچ حجاب و فاصلهای نیست، که از غیر خود آنها و وجود و هستی خود آنها باشد، پس اگر حجابی باشد نفس هستی و وجود آنهاست که حجاب اقرب و واسطه فیض به موجودات هستند.

  •  و این مسئله دیگر تفاوتی ندارد، چه در ولایت تکوینیّه باشد، یا تشریعیّه. و به عبارت دیگر یا در ولایت حقّه حقیقیّه باشد، و یا اعتباریّه. زیرا که لازمه قرب واقعی و حقیقی ـ نه قرب مجازی و اعتباری ـ وساطت در فیض، و تدبیر اُمور و شئون عالمِ ما سِویٰ است. و این امر، امر قهری و ضروری است که وجود اقدس آنان بدان رسیده است. و البتّه ولایت اعتباریّه و تشریعیّه نیز به دنبال ولایت حقیقیّه برای آنها آمده است.

  •  و ما بحمد اللَه و المنّة اینک که از بحث لغوی معنای ولایت فارغ شدیم، در کیفیّت ولایت و انحاء ولایت آن بزرگواران، در ضمن دروس عدیدهای بحث خواهیم نمود ـ ان شاء اللَه تعالی.

امام شناسی ج5

35
  •  

  •  

  • درس شصت و سوّم و شصت و چهارم

  •  

  •  

  • تفسیر آیه: ﴿أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج5

37
  •  

  •  

  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّی اللَه علی محمّد و آله الطّاهرین،

  • و لعنة اللَه علی أعدائهم اجمعین من الآن

  • إلی قیام یوم الدّین، و لا حول و لا قوّة إلاّ باللَه

  • العلیّ العظیم.

  •  

  • کیفیَّت ارتباط ولائی خداوند با مؤمن

  •  قال اللَه الحکیم فی کتابه الکریم:

  • ﴿أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ* الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْری‌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ﴾1.

  •  «آگاه باش که: هیچگونه ترس و وحشتی برای اولیای خدا نیست، و هیچوقت ایشان غصّهدار و اندوهگین نمی‌شوند. اولیای خدا، آنانند که ایمان آوردهاند، و قبل از آن اینچنین بودهاند که با تقویٰ عمل می‌کردهاند.

  •  از برای آنان است بشارت در زندگی و حیات دنیا و در آخرت، هیچ گونه تغییر و تبدیلی برای کلمات خدا نیست، این است فوز و بهرهیابی و پیروزی عظیم».

  •  در این آیات به قرینه تفسیر ﴿أَوْلِياءَ اللَهِ﴾ به جمله ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ﴾ می‌یابیم که ولایت الهیّه به مجرّد ایمان بدوی تحقّق نمی‌پذیرد، بلکه ایمانی است بعد از طیّ مدارج تقوی و عمل صالح، و بنابر این یک نوع ایمان قویّ و شدیدی است که پس از ایمان اوّلی و پس از عمل بر طبق آن، و ملازمت تقوی و عمل صالح در مدّت مدیدی حاصل می‌شود. در اثر ایمان و استدامه آن با عمل

    1. سوره یونس: ١٠ـ آیۀ ٦٢ تا ٦٤.

امام شناسی ج5

38
  • صالح و تقوای الهی، تدریجا ایمان قوی و قوی‌تر می‌گردد، تا رفته رفته حجابهای نفسانی که بین بنده و حضرت حقّ ـ جلّ و عزّ ـ وجود دارد، ضعیف می‌گردد، و تارها و رشتههای علائق به مشتَهَیات مادّی و افکار و هواجس جسمانی رقیق و نازل می‌گردد، تا کم کم در اثر مداومت بر آن، حجابها یکسره پاره می‌شود، و رشتههای علائق به کلّی گسیخته می‌گردد، و بین بنده و پروردگارش هیچ حجابی باقی نمی‌ماند. اینست معنای ولایت، و کیفیّت ارتقاء به آن مرتبه إجمالا.

  •  در این صورت ولایت چون قائم به هر دو موضوع است: خداوند و بنده خدا، لذا در اینجا خداوند را وَلیّ و مؤمن را هم وَلیّ گویند، خداوند از نظر ربوبیّت و فاعلیّت، و بنده از نظر عبودیّت و پذیرش و قابلیّت. و این است ولایت إلهیّة، چون این رفع حجاب بین بنده و حضرت معبود واقع می‌شود.

  •  در مقابل ولایت شیطان، که بین شخص متجاوز و معصیت کار و بین او، حجابی نمی‌ماند، و شیطان مدیر و مُدَبِّر و متصرّف در امور او می‌شود، و هر گونه حجاب بین او و شیطان برداشته می‌شود، شیطان یکسره فاعل، و این مسکین، پیوسته قابل، شیطان وَلیِّ اوست. و او وَلیِّ شیطان است.

  •  و البتّه این زیان بزرگی است که شیطان ولیّ کسی شود، و بواسطه یگانگی و اتّحاد با او، صاحب تصرّف در شئون او شود.

  • ﴿وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرانًا مُبِينًا﴾1.

  •  «و هر آنکه شیطان را برای خود به عنوان ولایت، ولیّ قرار دهد، و خداوند را ولیّ خود قرار ندهد، حقّا که به زیان و خسران روشن و آشکاری دست آزیده است».

  • ﴿قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ* فَرِيقًا هَدی‌ وَ فَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ﴾2.

  •  «بگو (ای پیغمبر) پروردگار من أمر به قسط و عدل نموده است، و اینکه صورتها و چهرههای خود را در نزد هر سجدهگاهی بگذارید، اقامۀ سجده کنید، و

    1. سوره نساء: ٤ ـ آیۀ ١١٩.
    2. سوره اعراف: ٧ ـ آیۀ ٢٩ و ٣٠.

امام شناسی ج5

39
  • خدای را بخوانید بطوری که دین و روش خود را از روی اخلاص صرفا برای او قرار دهید! همچنان که خداوند شما را از جائی ابتداء آفرید، به همانجا شما بازگشت خواهید نمود!

  •  گروهی را خداوند هدایت نمود، و گروهی بر ایشان گمراهی و ضلالت متحقّق گشت، ایشان کسانی بودند که شیاطین را اولیای خود قرار دادند، و از ولایت خداوند، دوری جستند، و چنین می‌پنداشتند که آنها راه یافتگانند».

  • ﴿إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ﴾1.

  •  «بدرستی که ما حقّا شیاطین را برای کسانی که ایمان نمی‌آورند، وَلیّ قرار می‌دهیم».

  •  شیطان دعوت به فحشاء، و منکرات، و خودنمائی، و استکبار، و شرک، و کفر می‌کند، و انسان را در گمراهی و ضلالت می‌برد، و وعده ثبات و دوام در عالم غرور می‌دهد، و از فقر و مصائب و مشکلات می‌ترساند، و لیکن خداوند، به عدل و داد، و معروف، و شایسته، و پسندیده، و توحید، و عرفان، و خدابینی، أمر می‌کند و انسان را در این راه هدایت می‌کند، و وعده ثبات و دوام عالم آخرت، و بقاء، و لقاء اللَه، و فنای در أسماء حُسنی و صفات عُلیا، و ذات مقدّس و اقدس خود را می‌دهد، و از باطل، و پوچ، و غرور بیم می‌دهد و به دار السّلام و خانه سعادت دعوت می‌کند.

  •  فَعَلیٰ هٰذا راه ولایت خداوند، منحصر در دوری از شیطان و آراء و افکار اوست یعنی از عالم کثرت، و توجّه به عالم غرور، به سوی عالم وحدت، و عالم اصیل و حقیقت عرفان و لقای إلهی حرکت کردن، و کثرات این عوالم و پدیدههای این نشئآت را درنَوَردیدن، و پشت سر انداختن، و با ندای اللَه أکْبَرُ وارد در وادی ایمَن عِرفَان شدن است. و این با نسیان کثرت، و با ذکر خدا، و یاد خدا، و پیوسته در اندیشه بودن خدا، و گریستن در فراق خدا، و سوختن از نار ملتهب هجران خدا، صورت می‌گیرد.

    1. سوره اعراف: ٧ ـ آیۀ ٢٧.

امام شناسی ج5

40
  •  چقدر خوب و عالی این آیه مبارکه، این حقیقت را مُبَّین و روشن می‌سازد، که یگانه راه ولایتْ، ذکر خدا، و یاد خداست. و غفلت از یاد خدا و ذکر خدا موجب اِنغمار در وادی ضلالت است:

  • ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا* ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدی﴾.1

  •  «پس (ای پیغمبر) روی گردان و اعراض کن، از آن کسی که از ذکر ما روی گردانیده است! و غیر از حیات و زندگی دنیا چیزی را نخواسته و اراده ننموده است! اینست نهایت بلوغ علمی ایشان! بدرستی که پروردگار تو داناتر است به آن کسی که از راه او گمراه گردیده است، و داناتر است به آن کسی که در راه او، راه را یافته است».

  •  اوّلاً در این آیات می‌بینیم که: زندگانی پست، و غرور دنیوی، و انغمار در شهوات، و افکار باطله، و آراء کاسده را ملازم با اعراض از یاد خدا و ذکر خدا می‌داند.

  •  و ثانیاً می‌فهماند که: نهایت بلوغ علمی بطور مطلق در این توقّفگاه نیست، بلکه این توقّفگاه نهایت بلوغ علمی و اندیشه فکری این کوتهنظران است، و افرادی که به ذکر خدا پیوسته متذکّرند، نهایت بلوغ علمی آنان جای دیگر و در محلّ دیگری خواهد بود.

  •  و ثالثاً می‌رساند که: این افراد، گمراه می‌باشند، و خداوند به گمراهان و گمگشتگان از راه او عالم و از احوال آنها مطّلع است، و نیز می‌رساند که: غیر این دسته غافل از ذکر خدا، آن دسته که به ذکر خدا متوجّهند، آنان راه یافتگانند، و خداوند به احوال ایشان نیز عالم است، و بنابر این به خوبی و روشنی، این آیه می‌رساند که: گمراهی از راه خدا در اثر غفلتِ از ذکر خدا، و راه یافتگی به راه خدا، در اثر ذکر خداست. پس ذکرِ خدا موجب سلوک و رسیدن به مقصود و مقام ولایت است.

  •  و آیات سوره التکاثر نیز به خوبی می‌رساند که: توجّه به کثرات این عالم، انسان را از لقاء محبوب، و از بهشت نعیمِ لقاء و وَلایت محروم می‌کند، و بنابراین

    1. سوره نجم: ٥٣ ـ آیۀ ٢٩ و ٣٠.

امام شناسی ج5

41
  • رسیدن به نعیم ولایت، و وارد شدن در منزل أمن و امان إلهی که بدون هیچ حاجب و پردهای در آن مقام امین متمکّن گردد، متوقّف بر نسیان کثرات این عالم است.

  • ﴿أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ* حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ* كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ* ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ* كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ* ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ﴾1.

  •  «گرایش به کثرات، و توجّه به تکاثر به طور مطلق، شما را از یاد خدا و راه خدا منصرف و منحرف کرد، تا وقتی‌که در آستانه مرگ واقع شده، و گورستان خود را در برابر دیدگان خود مشاهده کردید!

  •  ابَداً چنین نیست که گرایش و اشتغال به کثرات برای شما مفید باشد! به زودی خواهید دانست!

  •  و باز هم تأکیدا، أبدا چنین نیست که گرایش به کثرات برای شما مفید باشد! به زودی خواهید دانست!

  •  أبَداً چنین نیست! اگر شما به علم الیقین می‌دانستید، و از حقیقت امر مطّلع می‌شدید! هر آینه جحیم و آتش دوزخ را (که حقیقت توجّه به کثرات، و باطن و واقعیّت توجّه به غیر خداست) می‌دیدید! و سپس آن را به عین الیقین درمی‌یافتید! و می‌دیدید، و پس از آن شما از نعیم ولایت مورد سؤال و بازپرسی قرار می‌گرفتید».

  •  ما به حول و قوّه خدا در مجلّد هشتم از «معادشناسی» در مجلس پنجاه و هشتم، به اثبات رسانیدهایم که مراد از ﴿النَّعِيمِ﴾ مقام ولایت است، و هر جا که در قرآن کریم ذکری از نعیم و نعمت به میان آمده است، مراد ولایت است، و در این صورت می‌بینیم که در این آیات، تکاثر یعنی توجّه به کثرات و زیاده طلبی را مطلقا، چه در مال باشد، و یا فرزند، و زن، و یا در مِلکْ وَضَیْعَه، و یا در مُلک و حکومت، و یا در علم و دانش مطلقا، و یا در جاه و اعتبار، همه را ناشی از نسیان وحدت می‌داند، و بنابر این موجب ضلال و گمراهی از مقصود و نعیم نعمت ولایت می‌گردد، و بالنّتیجه شخص مبتلای به این کثرات، مورد سؤال و بازپرسی از فقدان وَلایت قرار

    1. آیات سوره تکاثر: ١٠٢.

امام شناسی ج5

42
  • می‌گیرد، و بالملازمه نعیم یعنی ولایت و رفع حجاب دوئیّت، و بینونت، و رسیدن به مقام عبودیّت محضه را متوقّف بر نسیان کثرات، و دور ریختن عالم اعتبار و غرور و باطل و آراء و آمال و آرزوهای پوچ و بیهوده می‌داند، و معلوم است که نسیان کثرات جز با ذکر خدا غیر میسور بلکه غیر مقدور است، پس بنابر این ذکر خدا بطور مداوم موجب طلوع نور حقیقت و رسیدن به مقام أمن و متمکّن شدن در مَنْزلِ وَلاَیَتْ است.

  • پیمودن طریق ولایت مبتنی بر چشمپوشی از همه چیز جز خداست

  •  و بالجمله حرکت کردن به سوی خداوند، و رفع حجابهای نفسانیّه، بدون اعراض تامّ از دنیا و زخارف آن، و کسر صولت شهوات، و بریدن علاقه با عالم مجاز، و اعتبار، و مصلحت اندیشی‌های خیالی، و اعتباریّات وهمی، و کسب همّت عالی صورت نخواهد پذیرفت. قال اللَه سبحانه و تعالی:

  • ﴿وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطًا﴾1.

  •  «و پیوسته جان و اراده خود را با آنان که پروردگار خود را در صبحگاهان و شامگاهان می‌خوانند، و او را می‌جویند، نگاهدار، و با صبر و شکیبائی با آنان هماهنگ باش! و مبادا به جهت درخواست و اراده زینتهای زندگانی دنیا از آنان چشم بپوشی و نگاه براندازی، و هیچگاه اطاعت مکن از کسی که ما دل او را از یاد خود غافل نمودهایم، و در نتیجه پیوسته از هوای نفس خود پیروی می‌کند، و اموراتش تباه و فاسد و خراب می‌شود».

  •  و آیه مبارکه: ﴿وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا﴾2.

  •  «و یکسره منقطع به سوی خدا باش! و از همه چیزها ببرُ و بدو بپیوند»،

  •  به این امر دلالت دارد که: عازم سفر حرم خدا باید از هر چیز جز خدا و جز رضای خدا چشم بپوشد، و راه اخلاص بپوید، و جز وجهِ خدا و رضای او هیچ نجوید، و گرنه به منزل مقصود نمی‌رسد.

    1. سوره کهف: ١٨ ـ آیۀ ٢٨.
    2. سوره مزمّل: ٧٣ ـ آیۀ ٨.

امام شناسی ج5

43
  • ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾.1

  •  «بگو (ای پیامبر) اگر شما چنین هستید که خداوند را دوست می‌دارید، پس بنابر این باید از من پیروی کنید، تا خداوند نیز به شما محبّت داشته باشد، و گناهان شما را بیامرزد».

  •  آمرزش گناه عبارت از رفع موانع طریق و آلودگیهای نفسانی است، که موجب چرک و کثافت بر روی دل می‌شود، و محبّت خدا عبارت از جذبهای است که به سوی مؤمن می‌رسد، و پیوسته او را به سوی خدا می‌کشد.

  •  باید دانست که عبادت بر سه قسم ممکن است واقع شود: اوّل، به جهت میل و طمع به بهشت، دوّم، به جهت ترس از دوزخ، سوّم، به جهت محبت به خداوند، تقرّباً اِلَیْه و ابتغاءً لِوَجْهِهِ، نه به جهت طمع و نه به جهت ترس. و سالکین الی اللَه که مقصدشان وصول به ولایت و محض عبودیّت است حتما باید عبادات بلکه تمام کارهای خود را به جهت سوّم که عشق و محبّت به خداوند تعالی است انجام دهند.

  •  زیرا نهایت و غایت از دو قسم اوّل و دوّم، یا رسیدن به راحتی و یا تخلّص و دوری از عذاب و ناراحتی است. و بنابر این مقصد و مقصود رسیدن به مشتهای نفس است، و توجّه به خداوند سبحانه برای حصول اشتهای نفسانی است. و در این صورت خداوند واسطهای برای کامیابی و امیال نفسانی قرار گرفته است. و معلوم است که واسطه از جهت نفس وساطت، مقصود اصلی نیست، بلکه مقصود عرضی و تبعی است، و علیهذا چنین عبادتی حقیقةً برای خدا نیست، بلکه برای وصول به مشتهیات نفسانی است، و لیکن حقّ عبادت که برای حقّ است حقّا همان قسم سوم است، که طالبان ولایت بر آن وتیره تمشّی دارند.

  •  محمّد بن یعقوب کلینی، از علیّ بن ابراهیم، از پدرش، از ابن محبوب، از جمیل، از هارون بن خارجة، از حضرت صادق علیه السّلام روایت می‌کند که: قَالَ: إنَّ الْعُبّادَ ثَلاَثَةٌ: قَوْمٌ عَبَدُوا اللَهَ عَزَّوَجَلَّ خَوْفًا، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ؛ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی طَلَبَ الثَّوَابِ، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الاُجَرَآءِ؛ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَهَ عَزَّ

    1. سوره آل عمران: ٣ ـ آیۀ ٣١.

امام شناسی ج5

44
  • وَجَلَّ حُبًّا لَهُ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الأحْرَارِ؛ فَهِیَ أفْضَلُ الْعِبَادَة1

  •  «عبادت کنندگان بر سه گروه تقسیم می‌شوند: گروهی خداوند عز و جلّ را از روی ترس عبادت می‌کنند، این عبادت بندگان است، و گروهی خداوند تبارک و تعالی را از روی خواستن مزد و پاداش و ثواب عبادت می‌کنند، و این عبادت اجیران است، و گروهی خداوند عزّ و جلّ را از روی محبت عبادت می‌کنند، و این عبادت آزادگان است، و این با فضیلتترین اقسام عبادت است».

  •  و در «نهج البلاغه» وارد است: إنَّ قَوْمًا عَبَدُوا اللَهَ رَغْبَةً، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْتُّجّارِ؛ وَ إنَّ قَوْمًا عَبَدُوا اللَهَ رَهْبَةً، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ؛ وَإنَّ قَوْمًا عَبَدُوا اللَهَ شُکْرًا فَتِلْکَ عِبَادَةُ الأحْرَارِ2.

  •  «دستهای از مردم، خدای را از روی رغبت به ثواب و میل به پاداش عبادت می‌کنند، این عبادت تاجران است. و دستهای از مردم خدای را از روی ترس عبادت می‌کنند، این عبادت بندگان است. و دستهای از مردم خدای را از روی شکر عبادت می‌کنند، این عبادت آزادگان است».

  •  صدوق در «خصال» با سند متّصل خود از یونس بن ظبیان آورده است که قال: قال الصّادق علیه السّلام: إنَّ النَّاسَ یَعْبُدُونَ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ عَلَی ثَلاَثَةِ أوْجُهٍ: فَطَبَقَةٌ یَعْبُدُونَهُ رَغْبَةً فِی ثَوابِهِ، فَتِلْکَعِبَادَةُ الْحُرَصَآءِ وَ هُوَ الطَّمَعُ؛ وَ آخَرُونَ یَعْبُدُونَهُ فَرْقًا مِنَ النَّارِ، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ وَ هِیَ الرَّهْبَةُ؛ وَ لکِنِّی أعْبُدُهُ حُبًّا لَهُ عَزَّوَجَلَّ؛ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْکِرَامِ وَ هُوَ الأمْنُ؛ لِقَوْلِهِ عَزَّوَجَلَّ: ﴿وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ﴾،وَ لِقَوْلِهِ عَزَّوَجَلَّ:﴿قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾، فَمَنْ أحَبَّ اللَهَ أحَبَّهُ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ وَ مَنْ أحَبَّهُ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ کَانَ مِنَ الإمِنینَ3.

  •  «حضرت جعفر بن محمّد علیهما السّلام فرمودند: مردم خداوند عزّ و جلّ را بر سه طریق عبادت می‌نمایند: یک طبقه از مردم خداوند را به جهت رغبت به ثواب و پاداش

    1. «اصول کافی» طبع حیدری، ج ٢، باب العبادة ص ٨٤.
    2. «نهج البلاغه» ج ٢، حکمت ٢٣٧.
    3. «خصال» باب الثلاثة طبع حروفی، ص ١٨٨.

امام شناسی ج5

45
  • عبادت می‌کنند، و این عبادت حریصان است، که طمع دارند. و طبقه دیگر از مردم، خداوند را به جهت دوری از آتش عبادت می‌کنند، و این عبادت بندگان است که از روی ترس است.

  •  و لیکن من خداوند را از روی محبّت عبادت می‌کنم، و این عبادت کریمان است، و این مقام أمن است.

  •  زیرا که خداوند عزّ و جلّ می‌فرماید: «این طبقه از مردم در آن روز بازپسین و قیام قیامت از فزع در ایمنی هستند.» و نیز به علّت آنکه خداوند عزّ و جلّ می‌فرماید: «(ای پیغمبر) بگو اگر شما مردم به خدا محبّت دارید، باید از من پیروی کنید، تا خدا نیز به شما محبّت داشته باشد، و گناهان شما را بیامرزد».

  •  و بنابر این هر کس که خدا را دوست داشته باشد، خداوند عزّ و جلّ نیز او را دوست دارد، و هر کس که خدا او را دوست داشته باشد از اهل امن و امان خواهد بود».

  •  باری چون عبادت حقیقی، بدون توجّه به خداوند غیر معقول است، بنابر این، پیوسته در اثر ازدیاد عبادت، زیادی توجّه پیدا می‌شود، تا کم کم این توجّهات متراکم شده، و برای نفس به صورت ملکه درمی‌آید، و مورث یقین و معرفت و شهود می‌شود. و این اصل کلّی علاوه بر آنکه از آیات و روایات شواهد بسیاری دارد، اعتبار عقلی نیز مساعد آن است، چون محبّت و اشتیاق به هر چیزی، موجب توجّه و دلبستگی به آن چیز می‌گردد، و این توجّه که نفس عمل است، آن اشتیاق و محبّت را در دل پا بر جا و ثابت می‌کند، و این ثبات که علم است، موجب تأکّد ثبوت آن چیز در دل می‌گردد، و چون آن چیز مؤکّدا در دل نشست، و به صورت ملکه درآمد، ظهوراتش پیدا می‌شود، و تمام آثار و خواصّش پدیدار می‌گردد.

  •  تا رفته رفته شخص عابد، و متوجّه به محبوب حقیقی و معبود واقعی، پروردگارش را مشاهده می‌کند، و او را می‌شناسد و نیز خود را و تمام موجودات را به خدا و با خدا می‌شناسد، و در این حال توجّه عبادی به جای خود نشسته و در محلّ خود استقرار می‌یابد، زیرا که تا عبادت طوری نشود که معبود را مشهودا و وجدانا و حضورا ببیند، آن عبادت صورت تصوریّهای بیش نیست، و حقِّ عبادتِ معبود نیست، زیرا که معبود او یک صورت فکریّه و ذهنیّه محدود است، و مطابق آن صورت نیز در خارج

امام شناسی ج5

46
  • متوهّم و محدود است، و آن معبود حقیقی و مقصود اصلی نیست، آن غیر مقصود است.

  •  البتّه اینگونه عبادت باید به هیچ وجه مورد قبول حقّ تعالی واقع نشود، و لیکن از فضل و رحمت، حقّ آن را پذیرفته است.

  • ﴿وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكی‌ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا﴾1.

  •  «و اگر فضل و رحمت واسعه و زائده خداوند بر شما نبود هیچگاه یک نفر از شما پاک و پاکیزه نمی‌شد».

  • عارفان حق، ذات خداوند را عبادت می‌کنند

  •  و امّا عارفان به خدا و مقرّبان حریم مقدّس او هیچگاه خدا را با مفهوم فکری و صورت تخیّلی ذهنی عبادت نمی‌کنند، و هیچگاه مطابق خارجی همان مفهوم را نمی‌پرستند، بلکه عبادت آنان به ذات حقیقی و واقعی پروردگارشان جلّت عظمته تعلّق می‌گیرد، و حضورا و شهودا خدا را می‌خوانند، ﴿سُبْحانَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصِينَ﴾2. و راه وصول به این مطلب، تمکّن ذکر خداست در دل.

  • ﴿فَاذْكُرُوا اللَهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا﴾3.

  •  «خداوند را یاد کنید، همچنان که پدران خود را یاد می‌کنید! بلکه از یاد پدران خود نیز خداوند را بیشتر یاد کنید».

  •  و این شهود و عرفان، دارای درجات و مراتب مختلفی است، و به هر درجه از آن متحقّق گردد، به همان قدر معرفت حاصل می‌شود، مرتبه اوّل مشاهده توحید افعالی، و فناء در آن است، و مرتبه دوّم مشاهده توحید اسمی، و فناء در آن، و مرتبه سوّم مشاهده توحید ذاتی، و فناء در ذات اقدس حقّ تعالی است.

  •  و کمال برای کسی صورت می‌پذیرد، که مراتب سه گانه فناء درباره او تحقّق پیدا کرده باشد، و به عبارت دیگر در فعل و اسم و ذات حقّ، فانی شده باشد، و انسان در سیر خود به سوی حقّ تعالی باید از این سه مرحله عبور کند تا به مقام توحید مطلق نائل گردد.

    1. سوره نور: ٢٤ ـ آیۀ ٢١.
    2. سوره صافّات: ٣٧ ـ آیۀ ١٦٠.
    3. سوره بقره: ٢ ـ آیۀ ٢٠٠.

امام شناسی ج5

47
  •  ولی مطلب قابل توجّه اینجاست که انسان به هیچیک از این مراتب کمالیّه خود نمی‌رسد مگر با فناء خود و با بقاء آن کمال در محلّ خود، چون فناء عبارت است از عبور از حدود عدمیّه، نه از اصل وجود.

  •  بنابر این در سیر الی اللَه، و حصول این مراتب از فناء، اصل الوجود باقی است، و عبور از درجات و مراتب می‌شود، تا از همه حدود بگذرد، و دیگر هیچ چیز نماند جز ذات اقدس وجود مطلق حقّ تَعالی شَأنُه.

  •  و لهذا انسان در هر مرحلهای از این مراحل، در مجرای جمیع انواع فیوضات مترشّحه از آن مرتبه به مراتب پائینترش واقف می‌شود، و به آن آثار و خواصّ آن متحقّق می‌گردد، تا به توحید ذاتی برسد، و دیگر از او هیچ اسم و رسمی باقی نماند ﴿وَ الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ﴾ و بنابر این اولیای خدا در هر منزلی از منازل، و در هر مرحلهای از مراحل، به فیوضات آن منزل و مرحله متحقّقاند، غایة الأمر از آنها نیست، و از خداست.

  •  و چون به سر منزل مقصود یعنی عبودیّت مطلقه و محضه، و مقام ولایت، و ارتفاع همه حجابهای نفسانی و روحی رسند، و بین آنان و حضرت معبود هیچ حاجبی نباشد، که این مقام ولایت است در آنجا به همه اسماء و صفات حقّ مسمّی و متّصف میگردند. این است مقام اولیای حقّ سبحانه و تعالی.

  •  بزرگان از اهل حکمت، در کتابهای خود فصلی در مقامات اولیاء آوردهاند، و شیخ الرّئیس در نمط نهم از «اِشارات» بطور فی‌الجمله مبسوطی ذکر کرده است. امّا چون منظور ما در این کتاب «امامشناسی» خصوص ولایت أئمّه طاهرین سلام اللَه علیهم اجمعین است، لهذا به مقدار کمی از آیات و روایات درباره آثار و صفات مطلق ولیّ می‌آوریم، تا طبعا حالات و صفات آن سروران روشن شود، و دیگر هر جا به آیهای و یا به روایتی از فضائل و مناقب و کرامات و معجزات باهره آنان برخورد کردیم، با دیده تأمّل ننگریم، زیرا حال آنها لازمه مقام آنهاست، و حال ما لازمه مقام ما.

  • کار پاکان را قیاس از خود مگیر   ***   گرچه باشد در نوشتن شیر شیر

  •  اولیای خدا به جهت آنکه اسماءشان و رسومشان در ذات حقّ فانی شده است،

امام شناسی ج5

48
  •  و بنابر این حقّ زمام امور آنان را به دست دارد، و در حقیقت، متجلّی خداست، در مرآت و آئینه وجود ایشان، و ولایت امر آنها با حضرت حقّ است، فلهذا ابدا ممکن نیست کسی به کمال نهائی و غائی آنان اطّلاع حاصل کند.

  •  زیرا که: ﴿وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا﴾1.

  •  «هیچکس نمی‌تواند با علم خود، به خداوند احاطه پیدا کند».

  • صفات و مقامات اولیای خدا

  •  أولیای خدا چون به دریای وسیع و بی‌حدّ از رحمت، و جُود، و وجود، رسیدهاند، کمی و کاستی در آنان اثری ندارد، ﴿لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾. نه بر احتمال و یا یقین از دست دادن چیزی در آینده، ترسناک می‌شوند، و نه بر فقدان چیزی در گذشته اندوهناک می‌گردند. اگر کسی یک ظرف آبی داشته باشد، از احتمال ریخته شدن آن و یا مقداری از آن در آینده می‌ترسد، و از ریخته شدن آن در گذشته غصّه می‌خورد، زیرا که آب سرمایه وجودی اوست، و با فقدان آن حیات خود را در فقدان می‌بیند.

  •  ولی اولیای خدا، در دریای رحمت نشسته، و در این اقیانوس بی‌کران شناورند، و در آبشخور رحمت و فیض و جود، متمکّن، و در محلّ أمان و أمین مستقرّ می‌باشند، و در این صورت کجا متصوّر است که نسبت بدانها فقدان صدق کند، چه در گذشته و چه در آینده؟!

  •  آیا اگر کسی آبی از دریا بردارد، از آب دریا کم می‌شود؟ و یا اگر مقداری آب به روی دریا بریزد، آب دریا اضافه می‌شود؟ ابدا. حال و صفت أولیاء اللَه اینچنین است.

  •  اولیای خدا، وجه خدا هستند، و بنابر این باقی هستند به بقای خدا.

  • ﴿ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَهِ باقٍ﴾2.

  •  «آنچه در نزد شماست، فانی و خراب می‌شود، و آنچه در نزد خداست باقی می‌ماند».

    1. سوره طه: ٢٠ـ آیۀ ١١٠.
    2. سوره نحل: ١٦ ـ آیۀ ٩٦.

امام شناسی ج5

49
  • ﴿كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾1.

  •  «هر چیز هلاک شونده و از بین رونده است، جز وجه خدا».

  •  وجه هر چیز عبارت است از آنچه که انسان به واسطه آن با آن مواجه می‌شود، و وجه اشیاء از آنها جدا و منفصل نیست، و بنابر این أولیای خدا که وَجْهُ اللَه هستند، با گامهای صدق، و قدمهای راستین خود، در سُبُحاتِ وجهِ خدا متمکّن، و در غِمار انوار او مستهلکاند، و از حیطه اعمال، خارج، و اختصاصی به زمان خاصّی و یا مکان خاصّی ندارند.

  • ﴿فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ﴾2.

  •  «پس به هر جا روی آورید آنجا وجه خداست».

  • ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقی‌ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ﴾3.

  •  «تمام کسانی که بر روی زمین هستند، فانی هستند، و وجه پروردگار تو که دارای دو صفت جلال و جمال است، باقی می‌ماند».

  •  تمام قاریان قرآن بر این اتّفاق دارند که ﴿ذُو الْجَلالِ﴾ مرفوع است، و صفت وجه است، نه صفت ربّ.

  •  و کسی نگوید: صفتِ مقطوع است به تقدیر هُوَ، زیرا در مقام توصیفِ وَجه است، نه توصیف ربّ.

  •  و شاهد بر این معنی آن است که در گفتار خدای تعالی: ﴿تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ، و سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ﴾ در مقام بیان جمال و تقدیس إسم است، نه ذات ربّ.

  •  و چون إکرام به معنای همان جمال است، فلهذا جَلال و اکرام در آیه شریفه، جامع صفات جمال و جلال است، و بنابر این هیچیک از صفات عُلیا و أسماء حُسنای خداوند، از تحت این دو صفت بیرون نیست، و أولیای خدا که وجه خدا هستند و دارای صفت و اسم جمال و جلال، و جمیل و جلیل می‌باشند، دارای همه صفات و اسماء حضرت حقّند.

    1. سوره قصص: ٢٨ ـ آیۀ ٨٨.
    2. سوره بقره: ٢ ـ آیۀ ١١٥.
    3. سوره رحمن: ٥٥ آیۀ ٢٧.

امام شناسی ج5

50
  •  أولیاء اللَه در این صفات و أسماء تمکّن دارند، و هیچ اسم و رسمی برای آنان نمانده است، مگر صفات و أسماء خدا. و حجاب برداشته شده، و علیهذا غیر از اسم وَجْهُاللَهی که دارای دو نعمت و دو وصف جلال و اکرام با آنها و در آنهاست، چیزی نیست.

  •  از حضرت امام موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت است که فرمودند: لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ إلاَّ خَلْقُهُ، فَقَد احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ، وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سَتْرٍ مَسْتُورٍ ـ الحدیث1.

  •  «بین خداوند و بین مخلوقاتش هیچ حجابی نیست، مگر خود خلق، و بنابر این خداوند، در حجاب و پرده است، امّا بدون حجاب پوشنده، و بدون پرده مخفی کننده و پنهان دارندهای».

  •  أولیاء خدا هیچ حجابی ندارند، مگر وجود مرآتی و آیتی خودشان که ممکناند و واجب نیستند، و البتّه هم می‌دانیم که وجود آنان ظلّی و تبعی و مرآتی و دارای معنای حرفی است.

  •  و از همین بیان، روایت وارده در آمدن فرشتگان در وقت قبض روح ولیّ خدا، و آوردن نامهای از جانب خدا و بشارت به بهشت روشن می‌شود که در آن نوشته است: مِنَ الْمَلِکِ الْحَیِّ الْقَیُّوم إلَی الْمَلِکِ الْحَیِّ الْقَیُّومِـ الحدیث. 2

  •  «این نامهایست از پادشاه و سلطان زنده و قیّوم موجودات، به سوی پادشاه و سلطان زنده و قیّوم موجودات».

  •  همان طور که گفته شد، اولیای خدا در مقام قرب واقعند، و در حجاب أقربند، و خداوند آنان را از مقرّبان نامیده است، زیرا که آنان را با نام و علامت سابقین ذکر کرده، و سابقین را با خیرات نام برده است: ﴿وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ﴾3.

    1. نسخه خطّی رساله الولایة حضرت استاد آیة الله فقید علاّمه طباطبائی رضوان الله علیه، که استنساخ شده به خطّ حقیر است. ص ٣٢.
    2. عین مصدر، ص ٤٢.
    3. سوره واقعه: ٥٦ ـ آیۀ ١٠.

امام شناسی ج5

51
  •  «و سابقین که سبقتگیرندگانند، البتّه ایشان مقرّبانند».

  • ﴿ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَهِ﴾1.

  •  «و پس از آن ما کتاب را به میراث دادیم به آنان که اختیارشان نمودیم از بندگان خود، پس برخی از ایشان به نفسهای خود ستمگرند، و بعضی به نحو اقتصاد و میانهروی سلوک دارند، و بعضی با اذن و اجازه خدا از سبقتگیرندگان به خیرات هستند».

  •  خداوند آنان را از هر گونه شرک علمی و عملی، نفی کرده است، و از موقنان به آیات و از مشفقان از حضرت حقّ توصیف نموده است، و از سرعت کنندگان در خیرات، و سبقتگیرندگان به آن شمرده است.

  • ﴿إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ﴾ تا آنکه گوید: ﴿أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ﴾2.

  •  «و آن کسانی که از خوف و خشیت پروردگارشان در هراس و بیم هستند، و آن کسانی که به آیات پروردگارشان ایمان می‌آورند، و آن کسانی که برای پروردگارشان شریک قرار نمی‌دهند .... ایشانند سرعتگیرندگان در خیرات، و ایشان در امر خیرات سبقتگیرندگانند».

  •  خداوند به مقرّبان وعده داده است که حجاب جهل را نسبت به عوالم غیب از روی قلوب آنها بردارد، و آنان را بر اسرار عالم علّیّین و مُلک و مَلَکوت مطّلع گرداند.

  • ﴿كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ * وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ * كِتابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾3.

  •  «أبدا چنین نیست که مشرکان می‌پندارند، بدرستی که نامه عمل اَبْرار در

    1. سوره فاطر: ٣٥ ـ آیۀ ٣٢.
    2. سوره مؤمنون: ٢٣ ـ آیۀ ٥٧ تا ٦١.
    3. سوره مطفّفین: ٨٣ ـ آیۀ ١٨ تا ٢١.

امام شناسی ج5

52
  • علِّیُّون است، و تو چه می‌دانی که علّیُّون چیست؟ کتابی و نامهای نوشته شده است، که در حضور مقرّبان درگاه الهی و در مشهد و منظر آنهاست».

  •  خداوند وعده فرموده است که وجود آنان را تبدیل به حیات محض کند، و به آنان نور معنوی مرحمت کند تا با آن نور الهی در روی زمین مشی نمایند.

  • ﴿أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها﴾1.

  •  «آیا آن کسی که مرده بوده است، پس ما او را زنده کردیم، و به او نوری دادیم که با آن نور در میان مردم راه برود، همانند کسی است که در ظلمات است، و از آنجا خارج نیست؟».

  •  اولیای خدا دارای نور الهی هستند، که با آن نور در بین مردم بوده و در معاشرت و مخالطه با حواسّ و قوای ربّانیّه می‌باشند، که بین جهل و علم، و باطل و حقّ، و سعادت و شقاوت، و الهامات رحمانیّه و خاطرات شیطانیّه فرق گذاشته، و آنها را از هم جدا می‌نمایند.

  •  خداوند چنین بیان کرده است که این نور، روح است و دارای فهم و عقل است، و بدان وسیله راه هدایت بندگانی که خداوند بخواهد معیّن می‌شود:

  • ﴿وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا﴾2.

  •  «و این چنین است (ای پیامبر) که ما روحی را از أمرِ خودمان به سوی تو وحی فرستادیم! تو چنین نبودی که بدانی کتاب چیست؟ و ایمان چیست؟ و لیکن ما آن روح را نوری قرار دادیم، تا بدان وسیله، هر یک از بندگان خود را که بخواهیم هدایت کنیم».

  •  خداوند تبارک و تعالی، اولیای خود را با نور خاصّ خود، یعنی با نوری که به نفس خود نسبت داده است، هدایت می‌کند، و ایشان از چنین نوری بهرهمندند.

    1. سوره انعام: ٦ ـ آیۀ ١٢٢.
    2. سوره شوری: ٤٢ ـ آیۀ ٥٢.

امام شناسی ج5

53
  • تفسیر آیه نور، و نور خاص اولیای الهی‌

  • ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَهُ مُتِمُّ نُورِهِ﴾1.

  •  «کافران می‌خواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، امّا خداوند تمام کننده و کامل کننده نور خودش می‌باشد».

  • ﴿يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ﴾2.

  •  «ای کسانی که ایمان آوردهاید، تقوای خداوند را پیشه گیرید، و به رسولش ایمان آورید، تا خداوند دو نصیب از رحمت خود به شما عطا کند، و برای شما نوری قرار دهد، که با آن راه بروید».

  • ﴿أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی‌ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ﴾3.

  •  «پس آیا آن کسی که خداوند سینه و دل او را برای قبول اسلام باز و گسترده کرده است، و بنابر این او از طرف پروردگارش دارای نوری شده است، بهتر است یا ...؟».

  •  و با این نور خاصّ، افرادی از بندگان را که ایمان خود را کامل کردهاند و ﴿رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَهِ﴾4 شدهاند، هدایت می‌کند، چون از همان نوری که آسمانها و زمین از آن روشن می‌شوند، از همان نور بعینه بندگان خاصّ خود را رهبری می‌نماید، و آن نور معنوی است که مختصّ به خودش بوده، و از تمام انوار موجوده در آسمانها و در زمین برتر و غالبتر و قوی‌تر است.

  •  چقدر عالی و خوب، آیات واقعه در سوره نور، این نور و کیفیّت نزول آن را در عالم امکان شرح می‌دهد، و هدایت بندگان خاصّ خود را از آن می‌نماید، و در بیوت رفیع المنزله و عظیم القدر قرار می‌دهد، آنجا که فرماید:

  • ﴿اللَهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی‌ نُورٍ يَهْدِي اللَهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ

    1. سوره صف: ٦١ ـ آیۀ ٨.
    2. سوره حدید: ٥٧ ـ آیۀ ٢٨.
    3. سوره زمر: ٣٩ ـ آیۀ ٢٢.
    4. سوره نور: ٢٤ ـ آیۀ ٣٧.

امام شناسی ج5

54
  • وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ ـ لِيَجْزِيَهُمُ اللَهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ﴾.

  •  (آیات ٣٦ تا ٣٩، از سوره ٢٤: نور).

  •  «خداوند نور آسمانها و زمین است، مثال نور او همانند مشکاتی‌1 است که در آن چراغی است، و آن چراغ در شیشهای است، و آن شیشه چنان متلالی و روشن است، که گوئی یک ستاره درخشان است.

  •  آن چراغ از درخت برکت دادهشده زیتون که نه شرقی است و نه غربی، افروخته و فروزان می‌گردد، بطوری که زیت و روغن آن درخت، بدون آنکه آتشی به آن برسد، خود بخود پیوسته نور می‌دهد، و درخشان است.

  •  آن شیشه (بواسطه تلألأ چراغ، و روشنی و صفای خودش همچون) نوری است که بر روی نوری پدید آمده است.

  •  خداوند هر کرا که بخواهد به نور خودش هدایت می‌کند، و برای مردم مثالهائی می‌زند، و خداوند به هر چیز داناست.

  •  آن مشکاهِ درونْ مصباح، در خانههائی واقع است که خداوند اذن داده است که رفیع و بلند مرتبه باشند، و نام خدا در آنجاها برده شود، و اینچنین است که در هر صبحگاهی و در شامگاهان، در آن خانهها تسبیح می‌کنند خدا را مردانی که هیچ تجارتی و هیچ خرید و فروشی، آنان را از یاد خدا باز نمی‌دارد، و از بر پا داشتن نماز و دادن زکات مشغول نمی‌کند، و ایشان می‌ترسند از روزی که در آن روز دلها و چشمها واژگون گردد و منقلب شود.

  •  برای آنکه خداوند به بهترین وجهی اعمال ایشان را پاداش دهد و از فضل خود نیز زیادتی عنایت کند و خداوند به هر کس که بخواهد روزی بدون حساب می‌دهد».

  •  در این آیات ملاحظه می‌شود که خداوند خبر داده است که: ﴿يَهْدِي اللَهُ لِنُورِهِ

    1. در زمان سابق که از چراغهای روغنی و یا نفتی استفاده می‌نمودهاند، برای محلّ چراغ، شکافی به صورت طاقچه در اطاق در می‌آوردهاند، و چراغ را در آنجا می‌گذاردهاند، این شکاف را کوّة و یا مشکوة گویند.

امام شناسی ج5

55
  • مَنْ يَشاءُ﴾ و خودش فرموده: است: نور او نوری است که آسمانها و زمین از آن روشن شده است.

  •  آنگاه برای نور خود، دو حجاب قرار داده است، آن دو حجاب نیز از نور هستند، و از نور خدا روشن می‌شوند، و آسمانها و زمین نیز از آنها روشن می‌شوند. یکی از آن دو حجاب، مشکاة است که نورش کمتر است، و از آنچه در درون آن است کسب نور می‌کند، و آن چیز درونی، شیشهای است که با مصباح روشن می‌شود.

  •  پس مصباح، نور بخش به شیشه و زجاجه درخشانی است که خود در داخل آن قرار دارد، و زجاجه نورش از مشکاة بیشتر و قَیِّم نور آنست. و شاید نور زمین از مشکاة باشد، و برتر از آن نور آسمانها از زجاجه باشد زیرا می‌فرماید:

  • ﴿يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ﴾1

  •  «خداوند تدبیر أمر را از آسمان به سوی زمین می‌کند، و سپس آن أمر به سوی خدا عروج می‌نماید».

  •  در این آیه شریفه ذکری از ماوراء آسمانها و زمین به میان نیامده است، تا دانسته شود نورش از کجاست؟ و نه ذکری از خصوصیّات چراغ و مصباح شده است، غیر از آنکه فقطّ فرموده است: از روغن زیتونی که درخت مبارکی است، و شرقی و غربی نیست، تا آنکه برخی از اوقات آفتاب بر آن بتابد، و در بعضی دیگر نتابد، و در نتیجه ثمره و میوهاش شاداب نباشد، بلکه پیوسته از نور شمعی عالم بهرهمند می‌شود، و بهترین میوه را می‌دهد، می‌باشد.

  •  و غیر از آنکه فرموده است: روغن این چراغ پیوسته نور می‌دهد، گر چه آتش به آن برخورد نکند.

  •  و سپس فرموده است: مِثال این مشکاة با آنچه در درون آنست همگی در خانههائی هستند که خداوند اذن داده است که رفیع القدر و المنزله باشند، و هر صبح و شام که کنایه از دوام و پیوستگی است، مردان خدا که هیچ امری از امور دنیا، آنان را از نماز و زکات و اعمال صالحه منع نمی‌کند، در آن تسبیح خدا گویند.

  •  آری این رجال اولیای خدا هستند، زیرا آنان را چنین معرّفی می‌کند که: آنان از یاد خدا غافل نیستند، و از عمل صالح غافل نیستند، و هیچگاه از ذکر خدا و یاد خدا محجوب نمی‌باشند، و به غیر خدا التفات ندارند، بلکه فقطّ توجّهشان به

    1. آیه ٥، از سوره ٣٢: سجده

امام شناسی ج5

56
  • خداست، و اینست معنای ولایت و صاحبان آن ولیّ خدا هستند.

  •  ایشان از پاکشدگان و پاکیزگان هستند که درجات اخلاص را طی کرده، و اینک در سر منزل خُلُوص رسیدهاند، و از نام مخلصین عبور کرده، نام و نشان مخلصین به خود گرفتهاند.

  •  مقرّبان و اولیای حضرت حقّ تبارک و تعالی، حتما از مخلصین هستند، که درباره آنان آیاتی در قرآن کریم وارد شده است: اوّلاً به مقام و درجهای رسیدهاند که به علّت قرب و عدم حجاب می‌توانند آنطور که باید و شاید خدا را توصیف کنند: ﴿سُبْحانَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصِينَ﴾1. «پاک و منزّه است خداوند از آنچه او را توصیف می‌کنند، مگر توصیف بندگان مخلص خداوند».

  •  ثانیاً از أهوال ساعت قیامت، و وحشت و دهشت آن، از صَعْقَه، و فَزَع، و نفخ صور، و سؤال و حساب، و کتاب، و وقوف و حضور معاف شدهاند، زیرا ایشان این مراحل را در دنیا قبل از مرگ طیّ کردهاند:

  • ﴿فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصِينَ﴾2. «پس حقّا ایشان از حاضرشدگانند: مگر بندگان مخلص خداوند».

  •  و ثالثاً از اغواء و دستبرد شیطان خارج شدهاند، و ابلیس بدانها دسترسی ندارد:

  • ﴿قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾3. «شیطان به خدا گفت: سوگند به عزّت خودت که من همه افراد بنی آدم را اغواء می‌کنم، مگر بندگان مخلص تو را».

  •  و بر همین اساس هرگونه گناه و زشتی و فحشاء و منکری از آنان دور شده و برداشته شده است:

  • ﴿ذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ﴾ 4. «اینست که ما از یوسف هر گونه بدی و منکری را دور کردیم، چون او از بندگان مخلص ما بود».

  •  و رابعا جزای اعمال هر کس بر اساس عمل اوست، مگر این دسته که جزاء ایشان در قبال عمل نیست، چون عملی ندارند که جز ذات اقدس احدیّت، جزا و

    1. آیۀ ١٥٩ و ١٦٠، از سوره ٣٧: صافّات.
    2. آیۀ ١٢٧ و ١٢٨، از سوره ٣٧: صافّات.
    3. آیۀ ٨٣ و ٨٤ از سوره ٣٨: ص.
    4. آیۀ ٢٤، از سوره ١٢: یوسف.

امام شناسی ج5

57
  • پاداش آن باشد:

  • ﴿وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِلَّا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصِينَ﴾1.

  •  «شما پاداش داده نمی‌شوید مگر آنچه را که عمل کردهاید، مگر بندگان مخلص خدا».

  • آیات وارده در توحید افعالی اولیای خدا

  •  باری این مقداری بود از آنچه خداوند به اولیای خود عنایت کرده است، و از مجموع آنچه گفته شد به دست می‌آید که از عنایات حضرت حقّ درباره ایشان حصول فناء در سه مرحله افعال و صفات و ذات است.

  •  اوّلین چیزی که در آنها به مرحله فَنَاء می‌رسد، افعال است. و کمترین چیزی که علماء در افعال فانیه به شمارش آوردهاند شش چیز است: مَوْت و حَیاة و مَرَض و صحَّت و فَقْر و غِنیٰ.

  •  یعنی آنان در این شش چیز فعلی را از خودشان و یا از غیر خودشان نمی‌یابند، بلکه از حقّ سبحانه مشاهده می‌کنند، مانند کسی که حرکتی را می‌بیند، ولی محرّک آن را نمی‌بیند و مشاهده نمی‌کند، ولی می‌داند که محرّک دارد، و در این صورت حضرت حقّ سبحانه در مقام أفعال آنان قیام می‌کند، و فعل ایشان بنابر این عین فعل حقّ می‌باشد.

  •  درباره توحید افعالی اولیای خدا که ملازم با فناء در افعال است، در «توحید» صدوق از حضرت صادق علیه السّلام در این آیه شریفه: ﴿فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ﴾2 وارد است که:

  • اِنَّ اللَهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لاَ یَأسَفُ کَأَسَفِنَا وَلَکِنَّهُ خَلَقَ أولیَآءَ لِنَفْسِهِ یَأْسَفُونَ وَ یَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَ سَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِهِ.

  •  وَ ذَلِکَ لأنَّهُمْ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إلَیْهِ وَ الأدِلاَّءَ عَلَیْهِ فَلِذَلِکَ صَارُوا کَذَلِکَ وَ لَیْسَ أنَّ ذَلِکَ یَصِلُ إلَی اللَهِ کَمَا یَصِلُ إلَی خَلْقِهِ وَ لَکِنْ هَذَا مَعْنَی مَا قَالَ مِنْ ذَلِکَ.

  •  درباره فرعون و فرعونیان گوید که: «چون ما را به خشم درآوردند و غمگین نمودند، ما از ایشان انتقام گرفتیم، و همه را هلاک در غرقاب نمودیم». حضرت صادق

    1. سوره صافّات: ٣٧ ـ آیۀ ٣٩ تا ٤٠.
    2. آیۀ ٥٥ از سوره ٤٣: زخرف.

امام شناسی ج5

58
  • علیه السّلام فرمودند:

  •  «خداوند تبارک و تعالی، خشمگین و اندوهگین نمی‌شود مانند خشم ما و اندوه ما، و لکن او برای خود، اولیائی خلق می‌کند که با آنکه مخلوق هستند، و مربوب هستند خشمگین می‌شوند، و راضی می‌گردند، و در این صورت خداوند رضایت آنان را رضایت خود، و غضب آنان را غضب خود قرار داده است.

  •  و این به سبب آنست که خداوند ایشان را از داعیان به سوی خود، و از راهنمایان به راه خود قرار داده است. و ازاینجهت اینطور شدهاند که رضا و غضب آنها رضا و غضب خدا شده است.

  •  و معنایش آن نیست که همان طور که رضا و غضب به خلق خدا می‌رسد، به خود خدا هم می‌رسد، و اینست معنای آنچه را که خدا گفته است». و پس از آن، حضرت فرمودند:

  • وَ قَدْ قَالَ أیْضًا: مَنْ أهَانَ لِی وَلِیًّا فَقَدْ بَارَزَنِی بِالْمُحَارَبَةِ وَ دَعَانِی إلَیْهَا

  •  «و نیز خداوند گفته است: کسی که وَلیّ مرا اهانت کند و پَست بدارد، حقّا که با من به جنگ برخاسته است، و مرا به خصومت با خود فرا خوانده است».

  •  و قد قال أیضا: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَهَ﴾1.

  •  «و نیز گفته است: (ای پیامبر) حقّا آنان که با تو بیعت می‌کنند، با خداوند بیعت می‌نمایند».

  •  و قد قال أیضا: ﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَهَ﴾2.

  •  «و نیز گفته است: هر کس از پیغمبر اطاعت کند حقّا از خداوند اطاعت کرده است».

  • وَ کُلُّ هَذَا وَ شِبْهُهُ عَلَی مَا ذَکَرْتُ لَکَ وَ هکَذَا الرِّضَا وَ الْغَضَبُ وَ غَیْرُهُمَا مِنَ الأشْیَآءِ مِمَّا یُشَاکِلُ ذَلِکَـ الحدیث3.

    1. سوره ٤٨: فتح آیۀ ١٠.
    2. سوره نساء: آیۀ ٨٠.
    3. «توحید» صدوق، باب ٢٦ ص ١٦٨ و ١٦٩، و نیز این روایت را کلینی در «کافی» مسنداً از حضرت صادق آورده است، ج ١ از اصول، طبع حروفی حیدری، ص ١٤٤.
      ٤. آیۀ ٨٠.

امام شناسی ج5

59
  •  «و تمام این امور و اشباه آن بنابر آنچه من برای تو گفتم، از این قبیل است، و همچنین رضا و غضب و غیر آن از اشیائی که با اینها مشابهت دارند».

  •  باری اینکه حضرت می‌فرمایند: و بسیاری از چیزهائی که با اینها مشابهت دارند، اشاره به آیات و روایات بسیاری است که در این باب وارد شده است، مثل آیه شریفه:

  •  قوله تعالی: ﴿وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَهَ رَمی﴾1.

  •  «(ای پیامبر) در وقتی‌که تو تیر انداختی، تو تیر نینداختی، و لیکن خداوند تیر انداخته است».

  •  و قوله تعالی: ﴿وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوی‌ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحی‌﴾2.

  •  «و پیغمبر از روی هوی سخن نمی‌گوید، سخن او نیست مگر وحیی که به او وحی می‌شود».

  •  و قوله تعالی: ﴿لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ﴾3.

  •  «(ای پیامبر) برای تو از اراده و اختیار هیچ نیست».

  •  و مانند گفتار رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِی وَ مَنْ آذَانِی فَقَدْ آذَی اللَهَ ـ الحدیث4.

  •  «فاطمه، پاره بدن من است هر کس او را آزار کند، حقّا مرا آزار کرده است، و هر کس مرا آزار کند، حقّا خداوند را آزار کرده است».

  •  این مختصری بود که راجع به فَناء فعلی أولیاء خدا، در افعال خدا بیان شد.

  •  و پس از فناء در افعال، فناء در اوصاف پیدا می‌شود، و اصول این فناء بنابر آنچه از روایات أئمّه طاهرین سلام اللَه علیهم اجمعین دستگیر می‌شود پنج چیز است: حَیَات، عِلْم، قُدْرَت، سَمْع، بَصَر و خداوند در این پنج مورد بجای ولیّ خود قیام دارد، یعنی سالک حیات و علم و قدرت و شنوائی و بینائی را مطلقا از خدا می‌بیند، و

    1. آیۀ ١٧ از سوره ٨: انفال.
    2. آیۀ ٣ و ٤ از سوره ٥٣: نجم.
    3. آیۀ ١٢٨، از سوره ٣: آل عمران.
    4. «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ١٠، ص ١٣ روایت بدین لفظ از جابر است.

امام شناسی ج5

60
  • ادراک می‌کند، نه می‌تواند به خود نسبت دهد، و نه به غیر خود از ممکنات.

  • آیات و روایات وارد در فناء در اوصاف الهی‌

  •  در «کافی» در ضمن حدیثی از حضرت باقر علیه السّلام روایت است که: إنَّ اللَهَ جَلَّ جَلاَلُهُ قَالَ: مَا تَقَرَّبَ اِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بَشَیْءٍ أحَبَّ اِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَ اِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی اُحِبَّهُ، فَإذَا أحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِی یَبْصُرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ؛ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا، إنْ دَعَانِی أجَبْتُهُ، وَ إنْ سَأَلَنِی أعْطَیْتُهُ ـ الحدیث1.

  •  «خداوند سبحانه و تعالی می‌فرماید: هیچگاه بندهای از بندگان من به من تقرّب و نزدیکی نجسته است، که در نزد من محبوبتر باشد از آنچه من بر او واجب کردم، و بنده من پیوسته بواسطه بجا آوردن کار نافله و مستحبّ به من تقرّب و نزدیکی می‌جوید، تا جائیکه من او را دوست می‌دارم، و چون او را دوست داشتم، من گوش او هستم که با آن می‌شنود، و چشم او هستم که با آن می‌بیند، و زبان او هستم که با آن تکلّم می‌کند، و دست او هستم که با آن می‌گیرد.

  •  اگر بنده مؤمن من مرا بخواند او را اجابت می‌کنم، و اگر از من سؤال کند به او می‌دهم ـ الحدیث».

  •  این حدیث را فریقین از شیعه و عامّه روایت کردهاند، و از احادیث رائجه و دارجه محسوب است.

  •  و تصدیق صحّت متن آن، این آیه مبارکه است:

  • ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ (آیه ٣١، از سوره ٣: آل عمران).

  •  «بگو (ای پیامبر) اگر شما چنین هستید که خدا را دوست دارید، باید از من پیروی کنید تا بالنّتیجه خدا هم شما را دوست داشته باشد، و گناهان شما را بیامرزد».

  •  باری انسان قبل از وصول به این مرحله، در بین مردم بود، معاشرت می‌کرد، گفتگو و تکلّم داشت، با قوای نفسانی خود از چشم، و گوش، و زبان، و دست،

    1. این حدیث را کلینی با دو سند متّصل آورده است. «اصول کافی» ج ٢ ص ٣٥٢، از طبع حیدری.

امام شناسی ج5

61
  • اینک در بین مردم با نور خداست، معاشرت می‌کند و گفتگو و تکلّم دارد، ولی آن تقوا تغییر و تبدیل پیدا کرده است، و به نور خدا مبدّل شده، اینک چشم و گوش و زبان و دست از آن او نیست، از آن خداست.

  • چو تافت بر دل من پرتو جمال حبیب   ***   بدید دیدۀ جان حسن درکمال حبیب1

  • مسعودی در «اثبات الوصیّة» در ضمن خطبهای که أمیرالمؤمنین علیه السّلام درباره انتقال رسول اللَه از آدم تا وقتی‌که متولّد شدند بیان می‌کند نقل کرده که آن حضرت چنین به درگاه خدا عرض می‌کند:

  • سُبْحَانَکَ أیُّ عَیْنٍ تَقُومُ نُصْبَ بَهَآءِ نُورِکَ؟ وَ تَرْقَی إلَی نُورِ ضِیآءِ قُدْرَتِکَ؟ وَ أیُّ فَهْمٍ یُفْهَمُ مَا دُونَ ذَلِکَ إلاَّ أبْصَارٌ کَشَفْتَ عَنْهَا الأغْطِیَةَ؛ وَ هَتَکْتَ عَنْهَا الْحُجُبَ الْعَمِیَّهَ؛ وَ فَرَّقْتَ أرْوَاحَهَا إلَی أطْرَافِ أجْنِحَةِ الأرْوَاحِ فَنَاجَوْکَ فِی أ رْکَانِکَ، وَوَلَجوُا بَیْنَ أنَوَارِ بَهَائِکَ، وَ نَظَرُوا مِنْ مُرْتَقَی التُّرْبَةِ إلَی مُسْتَوی کِبْرِیَائِکَ، فَسَمَّاهُمْ أهْلُ الْمَلَکُوتِ زُوَّارًا، وَدَعَاهُمْ أهْلُ الْجَبَرُوتِ عُمَّارًا ـ الخطبة.2

  •  «پاک و مقدّس هستی ای خداوند! کدام چشمی است که در برابر روشنی نور تو تاب بیاورد؟ و بتواند به نور درخشنده و نوربخش قدرت تو، بالا رود و دست یابد؟ و کدام فهمی است که بتواند پائینتر از اینها را بفهمد، و ادراک کند؟ مگر آن چشمانی که تو از روی آنها پوششها را برگرفتی، و پردهها و حجابهای کور و تاریک را از آنها زدودی و پاره کردی، و جانهای آنها را به سوی اطراف بالهای أرواح، منتشر و پراکنده نمودی،

  •  پس ایشان با تو در مقامات تو و ارکان عظمت تو وارد شده، و با تو آهسته سخن گویند، و در میان انوار روشنی بخش بهاء و درخشش تو فرو روند، و از این خاکدان و تربت با نظر ارتقاء به سوی مستوای مقام کبریائیّت تو نظر کنند، پس اهل ملکوت آنان را زائر شمارند، و اهل جبروت آنان را عامر و آباد کننده بخوانند».

  •  در اینجا ملاحظه می‌شود که بالصّراحه می‌فرماید: آن چشمهائی که از روی آنان حجاب و پرده را برداشتی، می‌توانند به بهاء نور عظمت تو، و به نور درخشنده

    1. از مغربی است.
    2. «اثبات الوصیّة» طبع سنگی، ص ٩٥.

امام شناسی ج5

62
  • قدرت تو نظر کنند، و این نیست مگر به فناء صفت در صفات و أسماء خداوند. چون تا مقام فناء در صفت ابصار متحقّق نگردد، رؤیت نور حضرت احدیّت محال است، و در حال فناء دیگر چیزی غیر از خدا نیست که بر او محیط شود، و اوست و بس، او خود را می‌بیند.

  •  و از جمله روایاتی که دلالت بر فناء صفت است، روایتی است که صدوق در «توحید» آورده از هِشام در حدیث زندیقی که از حضرت صادق علیه السّلام از نزول خداوند تعالی به آسمان دنیا پرسیده بود، و حضرت در پاسخ گفته بودند: لَیْسَ کَنُزُولِ جِسْمٍ عَنْ جِسْمٍ إلَی جِسْمٍ؛ «نزول خداوند همچون نزول جسمی ازجسمی به سوی جسمی نیست» تا آنکه فرمودند: وَ لَکِنَّهُ یَنْزِلُ إلَی سَمَآءِ الدُّنْیَا بِغَیْرِ مُعَانَاةٍ وَ لاَ حَرَکَةٍ فَیَکُونُ هُوَ کَمَا فِی السَّمَآءِ السَّابِعَةِ عَلَی الْعَرْشِ کَذَلِکَ فِی سَمَآءِ الدُّنْیَا.

  •  «ولیکن خداوند به سوی آسمان دنیا که نزول مینماید، بدون تهیّۀ اسباب و بدون حرکت است؛ پس بعد از نزول هم در آسمان دنیا، همانطور است که در آسمان هفتم بر روی عرش است»

  •  حضرت در اینجا اضافه کردند که: إنَّمَا یَکْشِفُ عَنْ عَظَمَتِهِ؛ وَ یُرِی أولِیَآءَ‌هُ نَفْسَهُ حَیْثُ شَآءَ؛ وَ یَکْشِفُ مَا شَآءَ مِنْ قُدْرَتِهِ؛ وَ مَنْظَرُهُ بِالْقُرْبِ وَ الْبُعْدِ سَوَآءٌ.1

  •  «خداوند از عظمت خود پرده برمی‌دارد، و خود را به هر قسمی که بخواهد به اولیای خود نشان می‌دهد، و به هر مقداری که بخواهد قدرت خود را ظاهر و منکشف می‌کند، و محلّ نظر خدا در نزدیکی و دوری یکسان است».

  •  نشان دادن خود را به اولیای خود، غیر از فناء وصفی، یعنی فناء در عالم بصر، در عالم علم و بصیرت خداوند نیست، زیرا که با وجود بقاء و عدم حصول فناء، ممکن، محال است خدا را ببیند، زیرا که معنایش احاطه محدود بر غیر محدود است، و اما در فناء چیزی نیست غیر از ذات اقدس او که بیننده باشد، و لذا این اِرائه و نشان دادن را فقط برای اولیای خود که رفع هر گونه حجاب نمودهاند متذکّر می‌گردد.

    1. «بحار الانوار»، کتاب الاحتجاج، از طبع کمپانی، ج ٤ ص ١٣٧ و مرحوم مجلسی این جملات را از بعضی از نسخههای «توحید» صدوق نقل می‌کند.

امام شناسی ج5

63
  •  در «عُدَّةُ الدَّاعی» مرحوم ابن فهد از وَهَبَ بن مُنبه نقل می‌کند که فیمَا أوْحَی اللَهُ إلَی دَاوُدَ: یَا دَاوُدُ! ذِکْرِی لِلذَّاکِرینَ؛ وَ جَنَّتی لِلْمُطیعینَ؛ وَ حُبِّی لِلْمُشْتَاقینَ؛ وَ أنَا خَاصَّةٌ لِلْمُحِبِّینَ 1.

  •  «از جمله چیزهائی که خداوند به داود وحی فرستاد، این بود که گفت: ای داود من یاد کسانی هستم که مرا یاد می‌کنند، و بهشت من برای کسانی است که اطاعت مرا می‌نمایند، و محبّت من به کسانی است که شوق دیدار مرا دارند، و من (با تمام صفات جمال و جلال) برای کسانی هستم که مرا دوست دارند».

  •  در دعاهای متعارف و معمول، از این قبیل مطالب و درخواستهای دعا کنندگان بسیار است، از جمله در مناجات شعبانیّه حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام چنین وارد است که:

  • إلَهِی وَ ألْهِمْنِی وَلَهًا بِذِکْرِکَ إلَی ذِکْرِکَ! وَ اجْعَلْ هَمْیِّ إلَی رَوْحِ نَجَاحِ أسْمَائِکَ وَ مَحَلِ قُدْسِکَ!

  •  «خداوندا به من الهام کن و عطا کن شدّت اشتیاق و وَجد و سرور را در ذکر خودت و یاد خودت، که بدانها به مرتبه عالی‌تر از ذکر خودت و یاد خودت راه یابم، و همّ و اراده مرا قرار بده در فَرَح و راحتی وصول و ظفر و کامیابی به اسماء خودت، و محلّ پاکی و پاکیزگی ذات مقدّست».

  •  تا آنکه عرض می‌کند: إلَهی هَبْ لِی کَمَالَ الاِنْقِطَاعِ إلَیْکَ، وَ أنِرْ أبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَآءِ نَظَرِهَا إلَیْکَ، حَتَّی تَخْرِقَ أبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیر أرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ.

  •  إلَهی وَاجْعَلْنی مِمَّنْ نَادَیْتَهُ فَأجَابَکَ وَ لاَحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلاَلِکَ، فَنَاجَیْتَهُ سِرًّا، وَ عَمِلَ لَکَ جَهْرًا.

  •  «خداوندا! کمال انقطاع مرا به سوی خودت، بر من ارزانی دار، و چشمهای دلهای ما را به درخشش و روشنی نظر کردن به سوی تو، روشن و نورانی فرما، تا جائیکه دیدگان دل ما، حجابهای نور را پاره کند و سپس به معدن عظمت تو واصل شود، و جانهای ما به مقام عزّ قدس تو معلّق گردد».

    1. «عدّة الدّاعی» ص ١٨٦.

امام شناسی ج5

64
  •  خداوندا! مرا از آنان قرار ده، که ایشان را ندا فرمودی، و به سوی خود خواندی، و آنها اجابت تو را نمودند! و با دیده مراقبت بر آنان نظر افکندی! و از جَلال تو مدهوش شدند! و سپس با آنان در سرّ و خلوت به نجوی و سخن پنهان گفتن پرداختی! و ایشان در جهر و آشکارا و علن برای خدمت تو قیام کردند و عمل نمودند!»

  •  تا آنکه عرض می‌کند إلَهی وَألْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الأبْهَجِ فَأکُونَ لَکَ عَارِفًا وَ عَنْ سِوَاکَ مُنْحَرِفًا وَ مِنْکَ خَائِفًا مُرَاقِبًا.1

  •  «خداوندا: مرا به نور عزّت خودت که بسیار نیکو و نشاط انگیز است برسان! تا اینکه به مقام تو عارف شوم! و از غیر تو چشم بپوشم! و از تو پیوسته در خوف و مراقبت باشم».

  •  و پس از فناء در أوصاف، مرحله سوّم از فناء پیش می‌آید، و آن فناء در ذات است، یعنی ذات ولیّ خدا در ذات خداوند مندکّ و فانی می‌شود، و وجودش مضمحلّ می‌گردد، و از او اثری نمی‌ماند.

  •  در اینجا هر اسم و رسمی محو و نابود می‌شود، و حضرت حقّ قائم مقام او می‌گردد.

  •  این مقام مقامی است بزرگتر و برتر از آنکه لفظی بتواند آن را حکایت کند، و یا اشارهای بدان راه یابد. و اصولاً اطلاق مقام بر آن مَجاز است، و این از مواهب حضرت سبحان است به رسول اکرمش: محمّد بن عبد اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، و پس از آن حضرت برای أولاد طاهرین آن حضرت نیز مفتوح گردیده است، و نیز برای اولیای خدا از امّت آن حضرت مفتوح است، به مقتضی و مدلول روایات بسیاری که دلالت دارند بر آنکه خداوند سبحانه و تعالی، شیعیان آنها را در درجات اُخروی به آن سروران ملحق می‌نماید.

  •  درباره فناء در ذات در روایت وارده در معراج رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم آمده است که درباره ولیّ خدا، خداوند می‌فرماید: وَ یُنْقَلُ مِنْ دَارِ الْفَنآءِ إلَی دَارِ الْبَقآءِ، وَ مِنْ دَارِ الشَّیْطَانِ إلَی دَارِ الرَّحْمَنِ2.

    1. «اقبال» ص ٦٨٥ تا ٦٨٧، از ابن خالویه روایت می‌کند.
    2. «ارشاد القلوب» باب ٥٤، حدیث معراج، ص ٢٨٤ از طبع مصطفوی.

امام شناسی ج5

65
  •  «از خانه فانی به سوی خانه باقی انتقال پیدا می‌کند، و از خانه شیطان به سوی خانه رحمن منتقل می‌شود».

  •  و از اینجا به دست می‌آید که: آنچه را که خداوند سبحانه و تعالی به امّتها وعده داده است، از مقامات و کرامات در آخرت، برای اولیای خدا در دنیا معیّن فرموده، و به آنها در دنیا روزی کرده، و لحوق به امامشان نیز در اینجا تحقّق می‌گیرد.

  •  و از جمله موهبتهای حضرت حقّ تبارک و تعالی به اولیای خودش، سیر دادن آنهاست در عوالم متوسّطی که بین مبدأ سیر، و بین وصول و فناء در خدایشان حاصل می‌شود.

  •  در اینجا روایات در کتب مفصّله اخلاقیّه و عرفانیّه، بالأخصّ در «بحار الأنوار» مرحوم مجلسی رضوان اللَه علیه بسیار است. و ما برای نمونه، قدری از روایت معراجیّه رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم را، که مُصَدَّر به یَا أحْمَد است ذکر می‌کنیم:

  • حالات اولیاء خدا در منازل سلوک تا فناء فی اللَه

  •  در «ارشاد القلوب»1 مرفوعا و در «بحار الأنوار» از «ارشاد القلوب»، و با دو سند دیگر که از بعضی از کتب حدیث، و بعضی از کتب قدیمه یافت شده است، روایتی بسیار عالی المضمون که دارای نکات دقیق و عجائب سیر و سلوک الی اللَه است، بیان می‌کند. این روایت حقّا روایتی است جامع و کامل و برای سیر در مقام وَلایت، از بیان هیچ دستوری خودداری نکرده است، و ما در اینجا مختصری از آن را می‌آوریم:

  •  یَاأحْمَدُ: هَلْ تَدْرِی أیُّ عَیْشٍ أهْنَأُ، وَ أیُّ حَیاةٍ أبْقَی؟! قَالَ: اللَهُمَ لاَ!

  •  قَالَ: أمَّا الْعَیْشُ الْهَنِئُ، فَهُوَ الَّذِی لاَ یَفْتُرُ صَاحِبُهُ عَنْ ذِکْرِی؛ وَ لاَ یَنْسَی نِعْمَتِی؛ وَ لاَ یَجْهَلُ حَقِّی؛ یَطْلُبُ رِضَایَ فِی لَیْلِهِ وَ نَهَارِهِ!

  •  وَ أمَّا الْحَیَاةُ الْبَاقِیَةُ، فَهِیَ الَّتی یَعْمَلُ لِنَفْسِهِ، حَتَّی تَهُونَ عَلَیْهِ الدُّنْیَا؛ وَ تَصْغُرَ فِی عَیْنِهِ؛ وَ تَعْظُمَ الإخِرَةُ عِنْدَهُ؛ وَ یُؤْثِرَ هَوَایَ عَلَی هَوَاهُ؛ وَ یَبْتَغِیَ مَرْضَاتِی؛ وَ یُعَظِّمَ حَقَّ عَظَمَتی، وَ یَذْکُرَ عِلْمِی بِهِ، وَ یُرَاقِبَنِی بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ عِنْدَ کُلِّ سَیِّئَةٍ أوْ مَعْصِیَةٍ؛ وَ یَنْقَی قَلْبَهُ عَنْ کُلِّ مَا أکْرَهُ؛ وَ یُبْغِضَ الشَّیْطَانَ وَ وَسَاوِسَهُ؛ وَ لاَ یَجْعَلَ لاِبْلِیسَ عَلَی قَلْبِهِ سُلْطَانًا وَ سَبیلًا.

  •  فَإذَا فَعَلَ ذَلِکَ، أسْکَنْتُ قَلْبَهُ حُبًّا حَتَّی أجْعَلَ قَلْبَهُ لِی؛ وِ فَرَاغَهُ وَ اشْتِغَالَهُ وَ هَمَّهُ وَ

    1. همین مصدر اخیر.

امام شناسی ج5

66
  • حَدِیثَهُ مِنَ النِّعْمَةِ الَّتی أنْعَمْتُ بِهَا عَلَی أهْلِ مَحَبَّتِی مِنْ خَلْقِی! وَ أفْتَحَ عَیْنَ قَلْبِهِ وَ سَمْعَهُ حَتَّی یَسْمَعَ بِقَلْبِهِ وَ یَنْظُرَ بِقَلْبِهِ إلَی جَلالَی وَ عَظَمَتِی؛ وَ اُضَیِّقَ عَلَیْهِ الدُّنْیَا وَ اُبَغِّضَ إلَیْهِ مَا فِیهَا مِنَ اللَّذَّاتِ؛ وَ اُحَذِّرَهُ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا کَمَا یُحَذِّرُ الرَّاعی غَنَمَهُ مِنْ مَراتِعِ الْهَلَکَةِ؛

  •  فإذَا کَانَ هکَذَا یَفِرُّ مِنَ النَّاسِ فِرَارًا؛ وَ یُنْقَلُ مِنْ دَارِ الْفَنَآءِ إلَی دَارِ الْبَقآءِ؛ وَ مِنْ دَارِ الشَّیْطَانِ إلَی دَارِ الرَّحْمَنِ.

  •  «ای احمد! آیا می‌دانی کدام عیش گواراتر، و کدام زندگی باقی‌تر است؟! عرض کرد: بار خدایا نه!

  •  خداوند خطاب کرد: امّا عیش گوارا، آن عیشی است که کسی که دارای آن است، از یاد من سست نشود، و نعمت مرا فراموش ننماید، و نسبت به حقّ من نادان نباشد، و رضا و پسند مرا در شب و روز خود بجوید،

  •  و امّا زندگی جاودان و باقی، آن حیاتی است که شخص برای خود کار کند، تا بجائی که دنیا در نزد او سبک شود، و در نظر او کوچک نماید، و آخرت در نزد او بزرگ آید، و خواهش مرا بر خواهش خود مقدّم دارد، و در دنبال رضایت من برآید، و آن را بجوید، و حقّ بزرگی و عظمت مرا بزرگ شمارد، و علم مرا به خودش یاد آورد، و در شبانهروز، در وقت پیشآمد هر طاعت و معصیتی، مرا در نظر آورد، و مراقبت کند، و دل خود را از هر چه که ناخوشایند من است پاک کند، و شیطان و وسوسههای او را دشمن دارد، و برای تسلّط ابلیس بر دلش هیچ قدرت و راهی نگذارد،

  •  و چون چنین کند من محبّت و عشق خود را در قلب او جا می‌دهم، تا جائیکه قلب او را برای خودم می‌گذارم، و فراغت او، و اشتغال او، و همّ او، و گفتار او را از آن گونه نعمتهائی قرار می‌دهم که با خصوص اهل محبّت از بندگان خودم کردهام، و به آنها بدین گونه نعمت بخشودهام، و چشم دل او را باز می‌کنم، و گوش دل او را باز می‌کنم، تا آنکه با دلش بشنود، و با دلش ببیند جلال و عظمت مرا، و دنیا را بر او تنگ می‌کنم، و لذّات دنیا را در نزد او ناگوارا و ناپسند می‌نمایم، و همچون شبانی که گوسپندان خود را از مرتعها و چراگاههای هلاکت بر حذر می‌دارد، من او را از دنیا و آنچه که در دنیاست، بر حذر می‌دارم.

  • یَا أحْمَدُ! وَ لاُزَیِّنَنَّهُ بِالْهَیْبَةِ؛ وَ الْعَظَمَةِ؛ فَهَذَا هُوَ الْعَیْشُ الْهَنِئُ وَ الْحَیَاةُ الْبَاقِیَةُ؛ وَ

امام شناسی ج5

67
  • هَذَا مَقَامُ الرَّاضِینَ.

  •  فَمَنْ عَمِلَ بِرِضَایِ اُلْزِمُهُ ثَلاَثَ خِصَالٍ: اُعَرِّفُهُ شُکْرًا لاَ یُخَالِطُهُ الْجَهْلُ؛ وَ ذُکْرًا لاَ یُخَالِطُهُ النِّسْیانُ، وَ مَحَبَّةً لاَ یُؤْثِرُ عَلَی مَحَبَّتی مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقِینَ.

  •  فَإذَا أحَبَّنِی أحْبَبْتُهُ؛ وَ أفْتَحُ عَیْنَ قَلْبَهُ إلَی جَلالِی؛ وَ لاَ اُخْفِی عَلَیْهِ خَاصَّةَ خَلْقِی؛ وَ اُنَاجِیهِ فی ظُلَمِ اللَّیْلِ، وَ نُورِ النَّهَارِ؛ حَتَّی یَنْقَطِعَ حَدِیثُهُ مَعَ الْمَخْلُوقینَ؛ وَ مُجَالَسَتُهُمَعَهُمْ؛ وَ اُسْمِعُهُ کَلاَمِی وَ کَلاَمَ مَلاَئِکَتِی؛ وَ اُعَرِّفُهُ السِّرَّ الَّذِی سَتَرْتُهُ عَنْ خَلْقِی؛ وَ اُلْبِسُهُ الْحَیَآءَ حَتَّی یَسْتَحْیِیَ مِنْهُ الْخَلْقُ کُلُّهُمْ؛ وَ یَمْشِیَ عَلَی الأرْضِ مَغْفُورًا لَهُ؛ وَ أجْعَلُ قَلْبَهُ وَاعِیًا وَ بَصِیرًا؛ وَ لاَ اُخْفِی عَلَیْهِ شَیْئًا مِنْ جَنَّةٍ وَ لاَ نَارٍ.

  •  وَ اُعَرِّفُهُ مَا یَمُرُّ عَلَی النَّاسِ فِی یَوْمِ الْقِیامَةِ مِنَ الْهَوْلِ وَ الشِّدَّةِ؛ وَ مَا اُحَاسِبُ الأغْنِیآءَ وَ الْفُقَرآءَ وَ الْجُهَّالَ وَ الْعُلَمَآءَ.

  •  وَ اُنَوِّمُهُ فِی قَبْرِهِ؛ وَ اُنْزِلُ عَلَیْهِ مُنْکَرًا وَ نَکِیرًا حَتَّی یَسْألاَهُ؛ وَ لاَ یَرَی غَمْرَةَ الْمَوْتِ وَ ظُلْمَةَ اْلقَبْرِ، وَ اللَّحْدِ، وَ هَوْلَ الْمُطَّلَعِ؛1 ثُمَّ أنْصِبُ لَهُ مِیزَانَهُ؛ وَ أنْشُرُ دِیوَانَهُ؛ ثُمَّ أضَعُ کِتَابَهُ فِی یَمینِهِ فَیَقْرُؤُهُ مَنْشُورًا.

  •  ثَمَّ لاَ أجْعَلُ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ تَرْجُمَانًا؛ فَهَذِهِ صِفَاتُ الْمُحِبِّینَ.

  •  «ای احمد! و من او را به هیبت و عظمت زینت می‌دهم! اینست عیش گوارا، و زندگانی جاودان!، و اینست مقام کسانی که از من راضی‌اند.

  •  و بنابر این، هر کس به رضای من عمل کند، من سه صفت را پیوسته ملازم با او می‌گردانم:

  •  من آن گونه شکری را به او می‌شناسانم که أبدا در آن جهل نباشد، و آن گونه به یاد بودن را به او می‌نمایانم که در آن نسیان نباشد، و محبّتی را که با وجود آن هیچگاه محبّت مخلوقات را بر محبّت من مقدّم ندارد.

  •  و چون او مرا دوست بدارد، من هم او را دوست می‌دارم، و چشم دل او را به سوی جلال خود باز می‌کنم، و خواصّ از بندگان خود را از او پنهان نمی‌دارم، و در شبهای تاریک، و در روشنی روز با او در پنهان سخن می‌گویم، و مناجات دارم، تا آنکه دیگر، گفتارش با مردمان قطع می‌شود، و رفت و آمدش با آنان بریده می‌گردد.

  •  و من گفتار خودم را، و گفتار فرشتگانم را به او می‌شنوایانم، و آن راز و سرّی‌

    1. در «نهایۀ» ابن أثیر در مادّه طَلَع گوید: المُطَّلَع: مکانُ الاطّلاع من موضع عالٍ. و منه «... مِن هولِ المُطَّلَعَ» یُرید بهِ المَوقِفَ یَومَ القیمة أو ما یُشرِف علیه مِن أمرِ ا لَاخِرَةِ عَقیبَ المَوتِ؛ فشَبَّهَهُ بالمُطَّلَع الّذی یُشرَف علیه مِن مَوضعٍ عال

امام شناسی ج5

68
  • را که از خلق خودم مخفی داشتهام، به او نشان می‌دهم، و لباس حیاء بر قامت او می‌پوشانم، بطوری که تمام مخلوقات از او حیا می‌کنند، و با حال آمرزیدگی و بخشودگی در روی زمین راه می‌رود، و دل او را فراگیر و بینا می‌کنم، و هیچ چیز از بهشت و جهنّم را از او پنهان نمی‌دارم، و آنچه در روز قیامت بر مردم می‌گذرد، از هول و اضطراب، و شدّت، به او می‌نمایانم، و آن کیفیّتی را که از اغنیاء و فقراء و جهّال و علماء حساب می‌کشم، به او می‌شناسانم، و او را در قبرش به خواب می‌برم، و نکیر و منکر را خودم بر او وارد می‌سازم، تا از او پرسش کنند.

  •  و او به هیچ وجه سکرات مرگ، و تاریکی قبر و لَحْد را نمی‌بیند. و ترس از امور هولناک آخرت که بر او اشراف می‌کنند ندارد.

  •  و سپس من خودم، میزان عمل او را نصب می‌کنم، و نامه عمل او را باز می‌گردانم، و نامه عمل او را از طرف راست که جانب سعادت است به او می‌رسانم، و او آن نامه را گسترده و باز شده می‌خواند.

  •  و دیگر آنکه من بین خودم و او هیچ مترجم و واسطه در سخن گفتن قرار نمی‌دهم، و اینست صفات محبّان».

  •  یَا أحْمَدُ! اجْعَلْ هَمَّکَ هَمًّا وَاحِدًا! فَاجْعَلْ لِسَانَکَ لِسَانًا وَاحِدًا! وَاجْعَلْ بَدَنَکَ حَیًّا لاَ تَغْفُلُ عَنِّی؛ مَنْ یَغْفُلْ عَنِّی لاَ اُبَالی بِأیِّ وَادٍ هَلَکَالحدیث1.

  •  «ای احمد! اراده و مقصود خود را، مقصود واحدی قرار بده! و زبانت را زبان واحدی بگردان! و پیوسته افکار و خیالت را زنده کن، تا هیچوقت از من غافل نشوی! هر کس از من غافل شود، من باکی ندارم که در هر بیابان و هر نقطهای هلاک شود».

  •  در «کافی» با اسناد خود روایت کرده است که: رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم حَارِثَةِ بْنِ مَالِکِ بْنِ نُعْمَانِ أنْصَارِیّ برخورد کردند و گفتند: حالت چطور است ای حارثه؟!

  • روایت معراجیّه «یا أحمد» در آثار سلوک به ولایت

  • فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَهِ: مُؤْمِنٌ حَقًّا! فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: لِکُلِّ شَیءٍ حَقِیقَةٌ؛ فَمَا حَقِیقَةُ قَوْلِکَ؟! فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَهِ! عَزَفَتْ نَفْسی عَنِ الدُّ نْیَا فَأسْهَرْتُ لَیْلی؛ وَ أظْمَأتُ

    1. «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ١٧، ص ٨ و ٩، و طبع حروفی، ج ٧٧، ص ٢٨ و ٢٩. و نیز این حدیث را شیخ حرّ عاملی در «جواهر السنیّة» از ص ١٤٥ تا ١٥٤ از طبع سنگی آورده است.

امام شناسی ج5

69
  • هَوَاجِرِی؛ وَ کَأَنِّی أنْظُرُ عَرْشَ رَبِّی؛ وَ قَدْ وُضِعَ لِلْحِسَابِ؛ وَ کَأَنِّی أنْظُرُ إلَی أهْلِ الْجَنَّةِ یَتَزَاوَرُونَ فِی الْجَنَّةِ؛ وَ کَأنِّی أسْمَعُ عُوَآءَ أهْلِ النَّارِ فِی النَّارِ.

  •  فَقَالَ رَسولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم عَبْدٌ نَوَّرَ اللَهُ قَلْبَهُ؛ أبْصَرْتَ فَاثْبُتْ ـ الحدیث.1

  •  «حارثه گفت: ای رسول خدا! مؤمن هستم به حقیقت ایمان!

  •  رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فرمود: از برای هر چیزی حقیقتی است، حقیقت گفتار تو چیست؟!

  •  حارثه گفت: نفس من به دنیا پشت کرده است! و من شبها بیدارم، و روزهای گرم روزه و تشنهام، و گویا من چنین می‌بینم که عرش پروردگارم را برای حساب خلایق گذارده‌اند، و گویا من چنین می‌بینم اهل بهشت را که در بهشت به دیدار و زیارت هم می‌روند، و گویا من چنین می‌بینم که در میان آتش، جهنّمیان فریاد می‌کشند، و زوزه می‌کشند.

  •  رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فرمودند: این بندهایست که خداوند دل او را به نور ایمان منوّر کرده است، ای حارثه چشمت باز شده است، و مخفیّات را می‌بینی، و بنابر این بر این حال ثابت باش»

  •  ما به حول اللَه و قوّته در ج ٢ «معادشناسی» مجلس نهم، مقدار مختصری در حالات اولیاء اللَه آوردهایم، و این مطالبی که در اینجا آوردیم، إجمال و اختصاری است، که از یک دنیا أخبار و آثار و قصص و حکایات زنده، درباره اولیای خدا بازگو می‌کند، و اگر با ذهنی صاف و فکری استوار در آنها تدبّر کنیم خواهیم یافت که راه وَلایت و وصول به مقام عبودیّت محضه حضرت حقّ متعال باز است، و بر روی کسی بسته نیست، غایة الأمر، امامان و پیشوایان دین، معلّمان این طریق، و هادیان این سبیل می‌باشند. فَلِلَّهِ دَرُّهُمْ وَ عَلَیْهِ أجْرُهُمْ و لازمه مقام امامت آنست که: دست مأموم را بگیرند، و به همان جائی که خودشان رفتهاند رهبری کنند، و السّلام علینا و علی عباد اللَه الصالحین.

    1. این روایت را به این مضمون، از حضرت صادق علیه السلام در ج ٢، از «اصول کافی» آورده است ص ٥٤، و به مضمون قریب به آن نیز در ص ٥٣ آورده است، و مجلسی در «بحار الانوار» در ج ١٥ از طبع کمپانی در قسمت دوّم که کتاب ایمان و کفر است، در ص ٦٣ و ٦٤، از «کافی» و در ص ٦٧ و ٦٨ از «محاسن» برقی روایت کرده است.

امام شناسی ج5

71
  •  

  •  

  • درس شصت و پنجم تا شصت و هفتم :

  •  

  •  

  • تفسیر آیه: ﴿النَّبِيُّ أَوْلی‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج5

73
  •  

  •  

  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّی اللَه علی محمّد و آله الطّاهرین، و

  • لعنة اللَه علی أعدائهم اجمعین من الآن

  • إلی قیام یوم الدّین، و لا حول و لا قوّة الاّ باللَه

  • العلیّ العظیم.

  •  

  •  قال اللَه الحکیم فی کتابه الکریم:

  • ﴿النَّبِيُّ أَوْلی‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی‌ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلی‌ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفًا كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُورًا﴾1.

  •  «پیغمبر أولی و سزاوارتر است به مؤمنان، از خودشان به خودشان، و زنان پیامبر، مادران مؤمنان هستند، و قوم خویشان نسبی (در حکم إرث بردن) بعضی بر بعضی دیگر مقدّمند در کتاب خدا، از مؤمنان و مهاجران (که با هم عقد اخوّت بستهاند) مگر آنکه شما از روی احسان و نیکی برای بعضی از اولیای خودتان وصیّت کنید (در این صورت بر ارثِ قوم خویشان مقدّم می‌شوند) و این تقدّم و حکم در کتاب خدا نوشته شده است».

  •  از جمله مسائل و احکام شرعیّه، ولایت حضرت رسول اللَه و حضرات أئمّه علیهم السّلام بر مردم است، و این ولایت در دو بخش تقسیم می‌گردد: بخش اوّل، ولایت حقیقی که از آن به ولایت تکوینی تعبیر می‌شود. و بخش دوّم، ولایت اعتباری که از آن به ولایت تشریعی تعبیر می‌گردد.

    1. آیۀ ٦ از سوره احزاب: ٣٣.

امام شناسی ج5

74
  •  و پس از آنکه در دروس سابق، معنای ولایت در لغت و در محاورات روشن شد، اینک باید دید که نحوه وَلایت آن سروران چگونه است؟ آیا اکتسابی است و یا موهبتی؟ و علاوه تصوّر حقیقت این معنی در حقّ ایشان چگونه است؟ ما بحمد اللَه و المنّة در این درس بطوری بحث خواهیم نمود، که همچون آفتاب مسأله روشن شود.

  • معنای توحید خداوند متعال

  •  شکّ نیست که حقیقت ذات حضرت باری تعالی بر توحید است، و ادلّه عقلیّه و برهان فلسفی از یک ناحیه، و شهود وجدانی و عرفان قلبی، از ناحیه دیگر، و آیات و روایات متواتره و متضافره، از ناحیه سوّم، همگی بر یک مسیر و در یک خطّ مشی، توحید ذات اقدس حضرت حقّ متعال را در تمام جهات، از بدیهیّات، ضروریّات و یقینیّات می‌دانند.

  •  یعنی خداوند با جمیع مختصّات او از ذات، و صفات، و أسماء و افعال، واحد است، و در هیچیک از این مراتب، شائبه دوئیّت و غیریّت، مشهود نیست، و نمی‌تواند مشهود باشد.

  •  در تمام عوالم و جهان هستی، ذات مستقلّ قَیُّوم بالذّات، و وجود محض بسیط، و خارج از هر گونه قید و تعیُّن یکی است، و آن وجود أقْدس حضرت حقّ است، تبارک و تعالی.

  •  و در تمام عوالم، هر صفتی چون: علم، و قدرت، و حیات، و غیرها، و هر اسمی چون: عالم، و قادر، و حیّ و غیرها بالأصالة و الحقیقة، اختصاص به ذات حقّ دارد، و آن علم واحد و قدرت واحده و حیات واحده می‌باشند، و همچنین عالم و قادر و حیّ واحد است، و اوست ذات اقدس حقّ که بدین صفات موصوف است. پس صفت علم و اسم عالم واحد است، و آن برای ذات حقّ متعال است.

  •  و در تمام عوالم و جهان هستی، هر فعلی بالأصالة و الحقیقة، اختصاص به خدا دارد، و هیچ موجودی از موجودات نمی‌تواند مستقلاّ دارای فعلی باشد، مگر آنکه آن فعل بالأصاله برای خداست، و تمام أفعال در جهان، فعل واحدی است، و همه فعل اللَه است.

  •  این مراتب سه گانه توحید: یعنی توحید در ذات، و توحید در أسماء و صفات، و توحید در افعال، از خصائص الهیّون است، و همه بر آن متّفقند، و بر این اصل، هر

امام شناسی ج5

75
  • مذهب و مکتبی که استوارتر بوده، و توانسته است برهان قوی‌تر بیاورد، توحید را روشنتر ساخته است. و از میان همه طبقات الهیّون امّت اسلام، توحیدش بهتر و استوارتر است زیرا آورنده آن حضرت مُحَمَّد بن عَبْدِ اللَه علیه الصّلاة والسّلام، خود به درجه اقصای از توحید رسیده بود، و این باب را بر امّت خود مفتوح فرمود.

  •  شعار آن حضرت: اللَهُ اَکَبَرُ و﴿قُلْ هُوَ اللَهُ أحَدٌ﴾ ولاَ اِلَهَ إلاَّ اللَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ، و هُوَ الأوَّلُ وَ الأخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ، و هُوَ العَلِیمُ و هُوَ الحَکیمُ و هُوَ الَحیُّ وَ هُوَ السَّمیعُ و هُوَ الْبَصِیُر و اَلْحَمْدُ لِلّهِ و سُبْحَانَ اللَهِ و امثالها بوده است، که به روشنی بر توحید صرف ذات اقدس حقّ تعالی در تمام مراتب شاهدی گویاست.

  •  و بنابراین، موجودات از مُلکی و مَلکوتی، و از نفوس قدسیّه عوالم مجرّده تا هیولای أوّلیّة و مادّة الموادّ، هیچکدام أصالت ندارند، بلکه أصالت ذات او دارد، و موجودات ظلّی و تبعی و مرآتی هستند، یعنی خدا نما.

  •  موجودات از ذات اقدس حقّ بنحو تولّد صادر نشدهاند، که دارای استقلال باشند، همچون تولّد مولود از والدش، بلکه او ﴿لَمْ يَلِدْ﴾ است، و نیز در هیچیک از آنها آن استقلال و اصالتی که ملاحظه می‌شود، از آنِ خودِ آنها نیست بلکه آن اصالت حقّ است، زیرا که او ﴿لَمْ يُوْلَدْ﴾ است، و وجود بحت و بسیط و وحدت بالصّرافه دارد، و دارای تشخّص است که ﴿لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أحَدٌ﴾ میباشد ﴿فَسُبْحَانَ اللَهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾.

  •  خلقت موجودات از عقول مُجَرَّده و نفوس کلّیّه تا برسد، به عالم طبع و مادّه، همگی به عنوان خروج از ذات اقدس نیست، یعنی با اراده ازلیّه خود، آنها را مستقلاّ ایجاد نفرموده است، زیرا ایجاد استقلالی منافات با أحدیّت و واحدیّت او دارد، بلکه ایجادشان به نحو وجود ظِلّی و تَبَعی و عَرَضی است، همه سایه خدا هستند. و بنابر این، خلقت به معنای ایجاد استقلالی نیست، و مخلوق به معنای وجود مستقلّ نمی‌باشد، بلکه خلقت به معنای ایجاد پرتوی و سایهای و عرضی و إظهار در آئینه تجلّی است، و مخلوق به معنای وجودِ پرتوی و سایهای و ظهور در تجلّی می‌باشد، مخلوق یعنی مَظْهَر و مَجْلَی، و خلقت به معنای ظهور و تجلّی است.

  •  قرآن کریم همه موجودات را آیات خدا می‌داند، یعنی نمایشگر و نشان دهنده و آئینه و علامت. هر جا مذاکره از تغییرات و تحوّلات و حوادث و پدیدههای مادّی، و

امام شناسی ج5

76
  • یا موجودات نفسی و تجرّدی به میان می‌آید، همه را آیه و نماینده و نشان دهنده معرّفی می‌کند.

  •  آفرینش آسمانها و زمین، و اختلاف شب و روز، و کشتی جاری در دریا برای منفعت مردم، و ریزش باران از آسمان، و زنده شدن زمین بواسطه آن، و پدید آمدن همه گونه جنبنده و متحرّک در روی زمین، و گردانیدن بادها، و ابرهای معلّق و مُسَخَّر در میان آسمان و زمین1، و مسخَّر شدن شب و روز، و خورشید و ماه و ستارگان2، و کشت و زرع، و درخت زیتون و نخل خرما، و درخت انگور، و اقسام و انواع میوهها3، و میوههای درخت خرما و انگور4، و زنبور عسل و زندگانی آن و کیفیّت پدید آمدن عسل5، و سپیدی روز و سیاهی شب6، و خلقت انسان از خاک7، و خلقت زنان8، و اختلاف زبانها و صورتها و رنگهای مختلف مردمان9،

    1. (آیۀ ١٦٤، از سوره ٢: بقره): ﴿إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ.﴾
    2. ﴿وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾. (آیۀ ١٣ از سوره ١٦: نحل).
    3. ﴿يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخِيلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.﴾ (آیۀ ١١ از سوره ١٦: نحل).
    4. ﴿وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَ رِزْقًا حَسَنًا إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾ (آیۀ ٦٧ از سوره ١٦ نحل)
    5. ﴿وَ أَوْحی‌ رَبُّكَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ* ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾ (آیۀ ٦٨ و ٦٩ از سوره ١٦: نحل).
    6. ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ وَ كُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا﴾ (آیۀ ١٢ از سوره ١٧: اسراء).
    7. ﴿وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ﴾ (آیۀ ٢٠از سوره ٣٠: روم).
    8. ﴿وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ﴾ (آیۀ ٢١، از سوره ٣٠روم).
    9. ﴿وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ﴾ (آیۀ ٢٢، از سوره ٣٠: روم).

امام شناسی ج5

77
  • و خوابیدن در شب و بیداری در روز1، و پریدن پرندگان در جوّ آسمان2، و پیدایش برق در آسمان به امید باران رحمت و ترس از زیان احتراق3 و آنچه خداوند از اقسام مختلف، و ألوان گوناگون اشجار و میوهها و حبوبات و سبزیجات و غیرها در روی زمین آفریده است4، و هزاران هزار حادثه و پدیده دیگر همگی آیات خدا هستند.

  •  حضرت عیسی و مادرش آیه است5 و ناقه حضرت صالح نیز آیه است6.

  •  و إجمال مطلب آنکه همه چیز آیه است، چه در آفاق، و چه در انفس، همه نمایشگر خدا و نشان دهنده خدا و آئینه و مرآت خدا هستند، این آیات را خدا نشان می‌دهد، برای آنکه خود را نشان دهد، چون آئینه، خودی ندارد، و خودنمائی ندارد، هر چه دارد قابلیّت انعکاس صورتها و چهرههای منعکس در آن است.

  •  چقدر زیبا و عالی و واضح بیان می‌کند (آیه ٥٣ و ٥٤ از سوره ٤١: فصّلت).

  • ﴿سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّی يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلی‌ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ* أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ﴾.

  •  «ما البتّه به زودی آیات خودمان را در آفاق و در انفس به ایشان نشان می‌دهیم، تا برای آنان روشن شود که البتّه اوست حقّ. آیا پروردگار تو کافی نیست؟! کافی نیست که او بر هر چیز، ناظر و حاضر و شاهد است؟! و یا در هر چیز مشهود است، آنان در لقاء پروردگارشان در شکّ و تردید می‌باشند، و آگاه باش که او به هر چیزی محیط است».

  •  چون ضمیر ﴿أَنَّهُ﴾ ظاهرا به خدا برمی‌گردد، و ﴿شَهِيدٌ﴾ یا به معنای شاهد و اسم

    1. ﴿وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ﴾ (آیۀ ٢٣ از سوره ٣٠: روم)
    2. ﴿أَ لَمْ يَرَوْا إِلَی الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾ (آیۀ ٧٩ از سوره ١٦: نحل).
    3. ﴿وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾ (آیۀ ٢٤ از سوره ٣٠: روم).
    4. ﴿وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفًا أَلْوانُهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ﴾ (آیۀ ١٣ از سوره ١٦: نحل)
    5. ﴿وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْناهُما إِلی‌ رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ﴾ (آیۀ ٥٠از سوره ٢٣: مؤمنون).
    6. ﴿هذِهِ ناقَةُ اللَهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ﴾ (آیۀ ٧٣ از سوره ٧: اعراف).

امام شناسی ج5

78
  • فاعل، و یا بمعنای مشهود و اسم مفعول است، و علی کلا التّقدیرین، معنای آیه می‌رساند که در هر چیزی خدا مشهود است، و یا در هر چیزی خدا شاهد و حاضر است، پس اشیاء، خدانما هستند، و باید در آنها خدا را دید، چون أشیاء، هستی و خودیّتی جز به حقّ ندارند، و خودیّت و اصالت و استقلال آنها، وجود حضرت حقّ است سبحانه و تعالی.

  •  ولیکن این مطلب بر عامّه پوشیده است، و آنان در اشیاء به نظر استقلال می‌نگرند، و لهذا خدا را نمی‌بینند، و روی این اصل ایشان در لقاء و دیدار خداوندشان در شکست و تردید می‌باشند، و لیکن این شکّ چقدر خَبْط و غَلَط است، درحالی‌که او به هر چیز محیط است، و هستی هر چیز، اوّل به اوست، و سپس نسبتی با خود پیدا می‌کند.

  • حضرت حقَّ در موجودات تجلَّی دارد

  •  و حاصل مطلب آنست که جز خداوند تبارک و تعالی در جمیع عوالم هستی، موجود ذی اثری نیست، مگر به حول و به قوّه خدا، و مگر ظهور و تجلّی خدا، پس هر چه هست مستند به حقّ است سبحانه و تعالی.

  •  و از اینجا خوب روشن می‌شود که ولایت با همه موجودات است، از صغیر و کبیر، و از ذَرّه تا کهکشانها، و از مادّه و هیولای اوّلیّه، تا حجاب اقرب و أعلی درجه از موجودات مجرّده قدسیّه.

  •  زیرا تا وَلایت نباشد، هیچ موجودی وجود پیدا نمی‌کند، و معقول نیست که لباس هستی بپوشد.

  •  چون ما بیان کردیم که وَلایت عبارت است از: گردیدن دو چیز به گونه گردیدنی که هیچ فاصله و حائل بین آن دو چیز نباشد مگر از خود آن دو چیز.

  •  و حال که هر موجودی که وجود پیدا می‌کند، باید بین او و بین حقّ هیچ فاصلهای نباشد چه در ناحیه وجودش و یا در ناحیه علم و قدرت و حیاتش، تا بتواند موجود شود، و الاّ ایجاد، محال می‌گردد.

  •  و ما بالوجدان موجودات بسیاری از هر گونه، و از هر شکل و شمایل، و از هر صورت آفاقی و هر نمونه انفسی را ادراک می‌کنیم و می‌یابیم، و بنابر این همه اینها با ولایت آفریده شدهاند، یعنی بین آنها و ذات اقدس حقّ هیچ فاصله و حجابی نیست،

امام شناسی ج5

79
  • جز هستی و موجودیّت و تعیّن خود آنها. و اگر أحیانا بین آنها و بین حقّ، چیزی غیر از تعیّن و ماهیّت خود آنان بود، در این صورت آفرینش محال می‌شد، و ربط خدا با موجودات، بریده می‌گشت.

  •  همه موجودات با خدا هستند، و ربط به خدا دارند، بلکه وجودشان عین ربط است، و اینست معنای وَلاَیَتْ. پس موجودیّت هر موجود، ملازم با وَلایَت است، و حضرت حقّ دارای وَلایت است، و ولایت او با هر موجود است. و از اینجا معنای‌ ﴿وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ﴾ (آیه ٥، از سوره ٥٧: حدید).

  •  «خدا با شماست هر جا که بوده باشید» را خوب می‌فهمیم، و معنای ﴿عَلَي كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ و بكُلِّ شَيْءٍ مُحيطٌ﴾ را خوب می‌یابیم.

  •  و نیز خوب ادراک می‌کنیم که: چگونه یکی از اسماء خداوند، ولیّ است؟ زیرا لازمه این اسم آنست که ولایتش با یکایک از موجودات باشد، همچون علیم و قدیر و سمیع و بصیر. و نیز خوب می‌فهمیم که آیاتی در قرآن مجید که وَلایت را به خدا نسبت می‌دهد چه معنائی را دارد، همچون آیه ١٤ از سوره ٦: انعام:

  • ﴿قُلْ أَ غَيْرَ اللَهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾.

  •  «بگو (ای پیامبر) که: آیا من غیر از خداوند، برای خود وَلِیّی اتّخاذ کنم، درحالی‌که اوست که آسمانها و زمین را آفریده است؟!» یعنی لازمه آفرینش، ولایت است، پس چگونه می‌شود در عالم تکوین و یا در عالم تشریع غیر از خداوند را ولیّ خود گزید؟

  •  و چون می‌دانیم که اختلاف موجودات، در قُرْب و بُعْد به حضرت حقّ تعالی، همان اختلاف حجابهای آنهاست، یعنی کَثْرت و قلّت تعیّنات، و یا به عبارت دیگر اتّساع و یا تنگی ماهیّات و حدود و قیود وجودیّه، که بر حسب این اختلاف، عالم کثرت و جهان هستی بدین شکل شگرف و زیبا به وجود آمده است، بنابر این بهره همه موجودات از وَلاَیت یکسان نیست، کما اینکه بهره همه موجودات از علم و حیات و قدرت حضرت حقّ یکسان نیست. هر موجودی که به حضرت حقّ نزدیکتر، و ماهیّتش وسیعتر، و وجودش گستردهتر، و تجرّدش بیشتر است، ولایت او بیشتر، یعنی حجاب او کمتر است، و هر موجودی که ماهیّتش تنگتر، و وجودش محدودتر، و

امام شناسی ج5

80
  • تجرّدش کمتر باشد، ولایتش کمتر، یعنی حجاب او بیشتر است.

  • اختلاف ولایت خدا در موجودات به حسب مراتب وجود است

  •  و چون می‌دانیم که لازمه شدّت وَلایت، شدّت نور و علم و حیات و قدرت و سائر اسماء خداست، لازمه ضعف وَلایت، ضعف نور و علم و سائر اسماء الهی است، لذا بطور کلّی، هر موجودی که به خداوند نزدیکتر باشد، یعنی حجاب او کمتر، و ولایت او قوی‌تر باشد، شعاع گسترش نور و حیات و علم و قدرت او در عالم بیشتر، و إحاطه او شدیدتر، و سیطره و هَیْمَنۀ او بر ما سوی اللَه بیشتر، و تدبیر و تکفّل او در عالم امکان گستردهتر است، و به عبارت دیگر: به مقدار وسیعی از موجودات امکانیّه در تحت پرتو نور، و مِهمیز سیطره تدبیر او قرار دارند و بعکس، بعکس است.

  •  و ما بالوجدان می‌بینیم که تأثیرات و تأثّراتی در این عالم صورت می‌گیرد، بعضی کوچک و خرد همچون: پریدن مگس، و حرکت پشّه، و بعضی بزرگ همچون: خلقت فیل. بعضی همچون ذَرّه، و برخی همچون خورشید و ماه و اختران ثوابت و سیّار، بعضی همچون فهم و إدراک یک جنبنده بسیط، همچون کرم در لای خاک، و برخی همچون علم و إدراک جبرائیل و روح که از نزدیکان و مقرّبان درگاه حقّند تبارک و تعالی.

  •  و علیهذا باید علم و توانائی، و سعه حیات، و تابش شعاع نور معنوی آن موجودهای مقرّب، قوی‌تر باشد، و عالمی را با آن اداره کنند، به خلاف آن ذرّه و کرم که چنین علم و حیاتی ندارند، و البتّه لازم هم ندارند.

  •  و بنابر این بیان: همگی موجودات، از مادّه کثیف و ضعیف گرفته، تا حضرت جبرائیل و حضرت روح که مقامش أفضل از ملائکه است، هر یک در درجه خاصّ و مرتبه مخصوص قرار گرفته، و دارای حدّ مشخّصی از علم و حیات و قدرت و بالأخره حدّ مخصوصی از وجود می‌باشند، و بنابر این هر یک در مرتبه خاصّ و منزل مشخّصی از وَلاَیَتْ هستند.

  •  باری در آنچه تا به اینجا گفتیم هیچ جای شبهه و شکّی نیست، ادلّه عقلیّه فلسفیّه قدم به قدم با ماست، شهود و وجدان عارفان عالیمقام، جمله جمله این مطالب را تأیید می‌کند، آیات و روایات، بیش از حدّ احصاء و إمکان استقصاء آمده است.

امام شناسی ج5

81
  •  حال باید دید: مقام و منزلت إنسان، در این خَطِّ سیر طولانی ولایت در کجا قرار دارد؟ و سهمیّه او از ماء مَعین آبشخوار شریعه وَحْدَتْ تا چه حَدّ است؟

  •  شکّ نداریم که انسان به هر شکل و صورت، و از اهل هر نقطه و مکان، و از هر نژادی که باشد، دارای قابلیّتی است که در اثر حرکت در آن قابلیّت، مرتبه استعداد خود را می‌تواند به منزل فعلیّت و ظهور و ثبوت برساند، و به مقدار معتنابهی، وجود خود را گسترش دهد، و علم و توانائی خود را افزون کند.

  •  هیچ یک از افراد بشر در ابتدای تولّد، دارای ملکه علم و طبابت، و حرف، و صنایع، و کتابت و غیرها نبودهاند، و به واسطه تمرین و مجاهده و تعلیم و تربیت در کلاس مخصوص توانائی پیدا کردهاند.

  •  سیر انسان می‌تواند در مرحله مادّیّات، و ازدیاد شهوات، و جاه، و اعتباریّات دنیوی باشد، و به مقامی بزرگ در این زمینه نائل آید، و می‌تواند در گسترش معنویّات، و علم و أندیشه، و طهارت باطن، و صفای قلب، و تقویت فکر و بالأخره عبور از مراحل جزئیّه مادّیّه، و وصول به حقایق دانش و قدرت و حیات باشد.

  •  سیر به سوی خدا، و وصول به مقام عزّ شامخ حضرت حقّ متعال، جزء خمیره و سرشت انسان است، و امکان وصول به این مرتبه، از ذاتیّات نفس ناطقه می‌باشد، و ما در دروس سابق به اثبات رسانیدیم که انسان می‌تواند در سَیْر إلَی اللَه مراتب و کمالاتی را واجد گردد، و در منازل و مراحل فَنَاء فی اللَه به مرحله فَنَاء در فعل و فَناء در إسم و صفت و فَناء در ذات، نائل آید، و به مقام وصول برسد. و راه عرفان و تکامل برای انسان باز است.

  •  البتّه باید دانست که انسان که می‌گوئیم: مراد ما این بدن محدود، مادّی و طبیعی نیست که دو متر مکان را اشغال کرده باشد، بلکه نفس ناطقه و روح اوست که امکان حرکت و سیر در این مراحل را دارد.

  •  انسان به مقام هر اسم و صفتی از أسماء حضرت حقّ برسد، مظهر آن اسم و صفت می‌گردد، و آن اسم و صفت در وجود او متجلّی می‌شود. مثلا اگر مَظْهر اسم جمال باشد، جمیل می‌شود، و اگر مظهر اسم جَلال باشد، جلیل می‌گردد، اگر مظهر اسم علیم شود، عالم می‌شود، و اگر مظهر اسم قدیر گردد، قادر می‌شود.

امام شناسی ج5

82
  •  و مظهریّت هم متفاوت است، طبق تفاوت مراتب وصول. انسان معمولی و عادی به همین مقدار که ملاحظه می‌شود، مظهر اسم علیم، و سمیع، و بصیر، و قدیر، و حیّ است، فلذا به همین مقدار از حیات و علم و قدرت و بینائی و شنوائی اکتفا کرده است، و به هر مقدار که سیر انسان به سوی حقّ شدّت یابد، و مظهریّت اسماء و صفات شدّت یابد، تجلّی این اسماء و صفات در انسان شدیدتر می‌گردد، یعنی به هر درجه که انسان از تعیّن و محدودیّت هستی خویش بگذرد، بیشتر در دریای واسع اسماء و صفات وارد می‌گردد، و بهره افزونتری می‌برد.

  • سیر انسان در مراتب مختلف ولایت

  •  تا برسد به جائیکه مظهر تامّ اسم و صفتی قرار گیرد، یعنی به مقام فناء مطلق در اسم و صفتی برسد، همچون اسم عالم، و قادر، و رحمن، و رحیم، و غیرها، در این صورت آن اسم بنحو اتمّ و اکمل در انسان متجلّی می‌شود.

  •  اگر کسی به مقام فناء در اسم عالم و صفت علم حقّ تعالی برسد، مظهر تامّ و تمام اسم عالم و صفت علم حقّ می‌گردد، یعنی از همه جا، و از همه کس، و از همه چیز، مطّلع می‌گردد مَاکَانَ وَ مَا یَکُونُ وَ مَا هُوَ کَائِنٌ در نزد او یکسان است. علم به مجرّدات، و علم به مادّیّات، علم به دنیا، و علم به آخرت، همه و همه در نزد او حاضر است یعنی او به علم شهودی و حضوری و وجدانی، موجودات را ادراک می‌کند.

  •  و اگر کسی به مقام فناء در اسم حیّ، و صفت حیات حقّ تعالی برسد، مظهر تامّ آن اسم و صفت حقّ می‌گردد، یعنی با همه موجودات به حیات حقّ موجود است، و با هر چیز از ذرّه کوچک تا اشیاء کبیره معیّت در حیات پیدا می‌کند، و همچنین اگر کسی به مقام فناء در اسم قادر، و صفت قدرت حقّ برسد، مظهر تامّ آن اسم و صفت می‌شود، و برای انجام هر چیز تواناست، کوچک و بزرگ در نزد او بی‌تفاوت است، و با قدرت حقّ متعال توانائی هر چیز را دارد، از إحیاء و إماته، و شفاء امراض، و تغییر و تبدیل در اوضاع و اُمور با إذن حقّ تعالی.

  •  و اگر کسی به مقام فناء در اسم اللَه و یا در اسم هُو برسد، چون اللَه اسم جامع جمیع صفات حقّ است، بنابر این مظهر هر صفت و اسمی می‌گردد، و زنده کردن، و میراندن، و توانائی بر هر أمری از امور و علم و دانائی نسبت به هر حادثهای از حوادث، برای اوست.

امام شناسی ج5

83
  •  البتّه فراموش نشود که: این اعمال به عنوان مظهریّت و تجلّی است، یعنی به اذن خداست، و به عبارت دیگر عمل خود خداست، که در این آئینه و این آیه متجلّی می‌شود، زیرا که غیر از حقّ هیچ موجودی به هر عنوان و به هر تعبیر استقلال در وجود، و استقلال در اسم و صفتی ندارد. و در این صورت حقّ است که ظهور اسم و صفت خود را می‌دهد.

  •  همچنان که در همه موجودات، اسم و صفت اختصاص به حقّ دارد و بس، غایة الأمر در تعیّنات و ماهیّات مختلف به صورتهای متفاوت، جلوه و ظهور دارد، و گرنه أبدا حقّ متعال، از مقام شامخ عزّ قدس خود تنازل نمی‌کند، و به هیچ موجودی استقلالا عطای صفتی و بخشش اسمی را نخواهد نمود، این بخشش و عطا منافات با سعه عزّت او دارد، و او هیچگاه ذلیل و شکسته و ناتوان نخواهد شد، و پیوسته در مقام عزّ خود پایدار و استوار است.

  •  انسان پس از آنکه به مقام فناء کلّی رسید، و فناء در ذات و صفت و اسم و فعل برای او حاصل شد، و سفرهای چهارگانه خود را به اتمام رسانید که سفر: مِنَ الْخَلْقِ إِلَی الْحَقِّ از خلق به سوی حقّ، و سفر فِی الْحّقِّ بِالْحَقِّ در اسماء و صفات با حقّ، و سفر مِنَ الْحَقِّ إلَی الْخَلْقِ بِالْحَقِّاز حقّ با حقّ به سوی خلق، و سفر فِی الْخَلْقِ بِالْحَقِّ در خلق با حقّ تعالی و تقدّس باشد، انسان کامل می‌گردد، و به مرتبه کمال مطلق خود نائل می‌شود، و تمام قوا و استعدادهای الهیّه که در وجود او به ودیعت نهاده شده است به فعلیّت محضه می‌رسد و انسان، انسانِ بالفعل می‌شود، و آئینه تمام نمای صفات جمال و جلال و ذات حضرت احدیّت می‌گردد.

  •  وَلایت او کامل می‌شود یعنی ولیّ مطلق به ولایت حقّه الهیّه می‌گردد، پس با همه موجودات به ولایت حضرت حقّ است، و تصرّف او در جمیع امور به اذن خدا برای اوست، زیرا که لازمه مقام ولایت مطلقه این است.

  •  بلکه وَلایت مطلقه حضرت حقّ سبحانه و تعالی غیر از این چیزی نیست. و روی این اصل خداوند می‌فرماید:

  • ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾ (آیه ٤ از سوره ٩٥: التّین) «به تحقیق که ما انسان را در نیکوترین قوامی آفریدیم».

امام شناسی ج5

84
  •  این اعلی درجه قوام انسانی، همان صلاحیّت اوست بر حَسْب خلقت، به عروج به رفیع أعلی، و نائل شدن به حیات أبدی سرمدی عند اللَه، و تحقّق به اسماء و صفات کلّیّه او جلّ و عزّ.

  •  و بر همین أصل نیز خداوند می‌فرماید:

  • ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها﴾ (آیه ٣٢ از سوره ٢: بقره).

  •  «و خداوند تمام أسماء را به آدم تعلیم کرد».

  • انسان کامل متحقَّق به ولایت مطلقه خداست

  •  و اینست معنای خلیفةاللَهی، و معنی و مُفاد حدیث شریفی که از رسول اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم روایت شده است که:

  • خَلَقَ اللَه آدَمَ عَلَی صُوَرَتِهِ1 «خداوند آدم را بر صورت خود آفرید».

  •  و در مقام و منزلت این انسان و مرتبه و درجه اوست، که حضرت جعفر بن محمّد الصّادق علیهما السّلام فرمودند:

  • إنَّ الصُّوَرةَ الإنْسَانِیَّةَ هِیَ أَکْبَرُ حُجَّةِ اللَهِ عَلَی خَلْقِهِ؛ وَ هِیَ الْکِتَابُ الَّذی کَتَبَهُ بِیَدِهِ؛ وَ هِیَ الْهَیْکَلُ الَّذِی بَنَاهُ بِحِکْمَتِهِ؛ وَ هِیَ مَجْمُوعُ صُورَةِ الْعَالَمینَ؛ وَ هِیَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ الْعُلُومِ فِی اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ؛ وَ هِیَ الشَّاهِدُ عَلَی کُلِّ غَائِبٍ؛ وَ هِیَ الْحُجَّةُ عَلَی کُلِّ جَاحِدٍ «وَ هِیَ الطَّریقُ الْمُسْتَقِیمُ إلَی کُلِّ خَیْرٍ؛ وَ هِیَ الصِّراطُ الْمَمْدُودُ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَ النّارِ2.

  •  «بدرستی که صورت انسانیّت بزرگترین حجّت خداوند است بر جمیع آفریدگان، و اوست کتابی که خداوند به دست خودش نوشته است، و اوست هیکلی که خداوند از روی حکمتش بنا کرده است، و اوست مجموع صورت همه عوالم الهی و اوست مختصر از علوم موجود در لوح محفوظ، و اوست شاهد و ناظر بر هر غائب، و اوست حجّت خدا بر هر منکر، و اوست راه مستقیم به سوی هر امر خیر، و اوست صراط و پلی که بین بهشت و دوزخ کشیده می‌شود».

  •  و همچنین بر اساس همین اصل بود که انسان، مسجود ملائکه قرار گرفت، و مقام و منزلتش از جمیع فرشتگان افزون شد3. و به حجاب أقرب که مقرّبترین

    1. «جامع الاسرار» سید حیدر آملی ص ١٣٥.
    2. «جامع الاسرار» ص ٣٨٣ و ذیل آن را در «تفسیر صافی» ص ٥٥ از طبع اسلامیّه آورده است.
    3. به جلد اوّل «معادشناسی» مجلس اوّل مراجعه شود.

امام شناسی ج5

85
  • موجودات که روح است و اعظم از ملائکه است و اصل شد، و بدین مناسبت هم حقیقت انسان را روح انسان گویند چون قابل وصول به مقام روح است، و گرنه روح اسم و علم برای حقیقت انسان نیست1.

  •  سیّد حیدر آملی گوید: و صاحب این مقام، مَرجع کلّ است و مبدأ و مصدر و منشأ کلّ است.

  •  اوست مَبْدأ و به سوی اوست منتهی که گفته می‌شود: لَیْسَ وَرَاءَ عُبَّادَانَ قَرْیَةٌ2. و همه علوم و اعمال به او مستند است، و جمیع مراتب و مقامات به او منتهی می‌شود، چه صاحب این مقام پیغمبر باشد، و یا وَلِیّ باشد، و یا وصیّ باشد، و یا رسول.

  •  و باطن این نبوّت، ولایت مطلقه است، و ولایت مطلقه عبارت است از حصول مجموع این کمالات در أزَل به حسب باطن، و باقی گذاردن آنها تا أبد، مانند گفتار أمیرالمؤمنین علیه السّلام که فرمود:

  • کنت ولیًّا و آدم بین الماء و الطّین «من ولیّ بودم درحالی‌که آدم در بین آب و گل بود»، و مانند گفتار رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم:أنَا وَ عَلِیُّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ «من و علیّ از یک نور هستیم»، و مانند گفتار دیگر رسول خدا: خَلَقَ اللَهُ روُحِی وَ رُوحَ عَلِیِّ بْنِ أبیطالِبٍ قَبْلَ اَنْ یَخْلُقَ الْخَلْقَ بِأَلْفَیْ عَامٍ ـ الحدیث «خداوند، روح مرا و روح علیّ بن ابی طالب را دو هزار سال، قبل از آنکه موجودات را بیافریند، آفرید».

  •  و مانند گفتار دیگرش: بُعِثَ عَلِیٌّ مَعَ کُلِّ نَبِیٍّ سِرًّا وَ مَعِی جَهْرًا «علیّ با هر پیغمبری به طور پنهان، و با من به طور آشکارا مبعوث شده است».

  •  و بر اقتضاء همین درجه و مرتبه، أمیرالمؤمنین علیه السّلام در خطبة البیان فرموده است:

  • أنَا وَجْهُ اللَهِ؛ أنَا جَنْبُ اللَهِ؛ أنَا یَدُ اللَهِ؛ أنَا الْقَلَمُ الأعْلَی؛ أنَا اللَّوْحُ الْمَحْفُوظُ؛ أنَا الْکِتَابُ الْمُبینُ؛ أنَا الْقُرْآنُ النَّاطِقُ؛ أنَا کَهیعص؛ آلَمْ ذَلِکَ الْکِتَابُ؛ أنَا طَآءُ الطَّوَاسِیمِ؛ أنَا حَآءُ الْحَوامِیمِ؛ أنَا الْمُلَقَّبُ بِیَاسینِ؛ أنَا صَادُ الصَّافَّاتِ؛ أنَا سِینُ الُمُسَبِّحاتِ؛ أنَا النُّونُ وَ الْقَلَمِ؛ أنَا مَایِدَةُ الْکَرَمِ؛ أنَا خَلیِلُ جَبْرَئیلَ؛ أنَا صِفْوَةُ مِیکَائِیلَ؛ أنَا الْمَوْصُوفُ بِ «لا فَتَی»؛

    1. ما به حول الله و قوّته مطالب نفیسی را درباره معنای روح و افضلیّت آن از ملائکه از علاّمه طباطبائی رضوان الله علیه، در کتاب مهر تابان، آوردیم (بخش دوم ـ شماره ردیف ـ ٢٤٠ـ ٢٤١).
    2. مثالی است معروف که آن طرف آبادان دیگر شهری نیست، قریهای نیست.

امام شناسی ج5

86
  • أنَا الْمَمْدُوحُ فِی «هَلْ أتَی»؛ أنَا النَّبَأُ الْعَظِیمُ؛ أنَا الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ؛ أنَا الأوَّلُ؛ أنَا الأخِرُ؛ أنَا الظَّاهِرُ؛ أنَا الْبَاطِنُ؛ إلَی آخِرِهِ.1.

  •  «من وجه خدا هستم، من جنب خدا هستم، من دست خدا هستم، من رفیعترین مرتبه قلم هستم، من لوح محفوظ هستم، من کتاب مبین هستم، من قرآن ناطق هستم، من ﴿كهيعص﴾ هستم، من ﴿الم ذلك الكتاب﴾ هستم، من طآءِ اوّل، در سورههائی که اوّلش ﴿طس﴾ دارد هستم، من حاء اوّل در سورههائی که اوّلش ﴿حم﴾ دارد هستم، من ملقّب به ﴿يس﴾ هستم، من صآد اوّل از سوره ﴿صافّات﴾ هستم، من سین اوّل در سورههائی که در اوّلش با تسبیح خدا شروع شده است هستم2: من نون و القلم هستم، من سفره و مائده کرم خدا هستم، من خلیل جبرئیل هستم، من دوست خالص میکائیل هستم، من آن کسی هستم که لا فتی دربارهاش رسول خدا از قول جبرائیل گفته است، من به سوره ﴿هلْ أتی﴾ تمجید و مدح شدهام، من خبر بزرگ هستم، من صراط مستقیم هستم، من أوّلم، من آخرم، من ظاهرم، من باطنم، ـ تا آخر».

  • ولایت مطلقه أمیرالمؤمنین علیه السّلام

  •  مبادا این مطالب در نظر بعید بیاید، زیرا بعدش در صورتیست که آن حضرت این افعال را خودش مستقلاّ بجا آورده باشد، و امّا اگر آن حضرت آئینه محض بوده، و آیه اکمل حقّ بوده، و این افعال، جلوه حضرت احدیّت است که در آئینه وجود آن حضرت تجلّی کرده است، و در حقیقتْ بجاآورنده اینها خود حضرت حقّ بوده است، دیگر چگونه می‌توان بعید شمرد؟ اگر در باب توحید، کار منحصر به حقّ است، چه تفاوت میان کار کوچک آن حضرت است، همچون: بلند کردن درِ خَیْبَر، و کشتن عَمْرِو بن عبْدوَد، و مَرْحَب، و صنادید قریش در غزوات خَیْبَر و أحزاب و بَدْر، و بین کار بزرگ، همچون: طوفان نوح، و ارسال باد سموم بر قوم عاد و نظائرها، زیرا در هر دو صورت فعل، فعلِ حقّ است، تبارک و تعالی.

    1. «جامع الأسرار» ص ٣٨٢، ٣٨٣.
    2. پنج سوره در قرآن کریم هست که ابتدای آنها با سَبَّح و یُسِّبِحُ شروع می‌شود و آنها را سور مسبّحات گویند و عبارتند از: سوره حدید، حشر، صفّ، جمعة، تغابن. در روایت است که حضرت رسول اکرم (ص) این سورهها را شبها قبل از خواب می‌خواندهاند، و چون از سبب پرسیدند، فرمودند: در هر یک از این سورهها آیهای است که بمنزله هزار آیۀ از قرآن است (مهر تابان: یادنامه علاّمه طباطبائی رضوان الله علیه، بخش دوم ص ١٣).

امام شناسی ج5

87
  • شرح کلام ابن سینا در مقامات اهل عرفان باللَه

  •  أبو علی سینا در «اشارات» گوید: فَإذَا عَبَرَ الرِّیَاضَةَ إلِی النّیْلِ، صَارَ سِرُّهُ مِرْآةً مَجْلُوَّةً مُحَاذِیًا بِها شَطْرَ الْحَقِّ؛ وَ دَرَّتْ عَلَیْهِ اللَّذَّاتُ الْعُلَی؛ وَ فَرِحَ بِنَفْسِهِ لِمَا بِهَا مِنْ أثَرِ الْحَقِّ، وَ کَانَ لَهُ نَظَرٌ إلَی الْحَقِّ وَ نَظَرٌ إلَی نَفْسِهِ وَ کَانَ بَعْدُ مَتَرَدِّدًا.1.

  •  یعنی: «چون شخص عارف، ریاضتش تمام شد و به مطلوب و مرادش نائل آمد، که همان اتّصال به حقّ باشد، سرّش همچون آئینه درخشان، در مقابل حضرت حقّ قرار می‌گیرد، و حقّ در آن تجلّی می‌کند، و لذّات عالم علوی پیوسته و افاضات حقیقی دائما بر آن فَیَضان می‌کند و می‌ریزد، و از این محبّت و أثر حقّ، مبتهج و مسرور می‌شود، زیرا که آن را اثر حقّ می‌بیند، و در این هنگام دو نظر دارد: یک نظر به حقّ دارد که محلّ بهجت و مسرّت است، و یک نظر به لذّاتی دارد که از جانب حقّ مورد بهجت قرار گرفته است، و در این حال بین این دو نظر متردّد است».

  •  و سپس می‌گوید: ثُمَّ إنَّهُ لَیَغِیبُ عَنْ نَفْسِهِ؛ فَیَلْحَظُ جَنَابَ الْقُدْسِ فَقَطُّ؛ وَ إنْ لَحِظَ نَفْسَهُ فَمِنْ حَیْثُ هِیَ لاَ حِظَةٌ؛ لاَ مِنْ حَیْثُ هِیَ بِزِینَتِهَا؛ وَ هُنَاکَ یَحِقُّ الْوُصُولُ2.

  •  این آخرین درجات سلوک الی اللَه، یعنی مقام وصول است.

  •  یعنی: «عارف پس از طیّ آن مرحله، دیگر از خودش غائب می‌شود، و فقطّ جناب اقدس حضرت حقّ را می‌بیند و نظر می‌کند، و اگر هم أحیانا به نفس خودش نظری کند، ازاینجهت است که آن نفس، بیننده و نظر کننده است، نه از جهت آنکه از حقّ دارای کمالاتی شده است، و منتقش به صورتها، و متزیّن به زینتهائی گردیده است. و در این حدّ و منزلت، وصول به حقّ، به مقام تحقّق می‌رسد و حقیقت پیدا میکند.

  •  و پس از آن می‌گوید: اَلْعِرْفَانُ مُبْتَدِئٌ مِنْ تَفْرِیقٍ وَ نَفْضٍ وَ تَرْکٍ وَ رَفْضٍ مُمْعِنٌ فِی جَمْعٍ هُوَ جَمْعُ صِفَاتِ الْحَقِّ؛ لِلذَّاتِ الْمُرِیدَةِ بِالصِّدْقٍ مُنْتَهٍ إلَی الْوَاحِدِ؛ ثَمَّ وُقُوفٌ3.

  •  «یعنی برای شخص سالک الی اللَه، عرفانْ از تفریقْ، و نَفْضْ، و تَرْک، و رَفْض شدید شروع می‌شود.

    1. «اشارات»، طبع حروفی ج ٣، ص ٩١ تا ٩٣.
    2. اشارات، طبع حروفی ج ٣، ص ٩١ تا ٩٣.
    3. همین کتاب، ص ٩٦ تا ٩٨.

امام شناسی ج5

88
  •  (تفریق یعنی: شخص عارف باید از هر چیزی که او را از حقّ به خود مشغول می‌دارد جدائی بگیرد، و نفْضْ یعنی: تکان دادن نفس خود را از آثار آن شواغل، بطوری که هیچ التفات و توجّه بدانها نکند، و این برای تکمیل نفس است برای تجرّد از ما سوای حقّ. و ترک یعنی: یکسره همه چیز را برای وصول به حقّ فراموش کردن و از همه بریدن. و رفض یعنی: دور ریختن و کنار زدن تمام لذّات به جهت وصول به حقّ).

  •  و به مقام جمع می‌رسد بطوری که جمیع صفاتش صفات حقّ می‌گردد، آن حقّی که با صدق و راستی اراده او را داشت، و به خداوند واحد منتهی می‌شود، و در اینجا دیگر وقوف است».

  •  و خواجه نصیر الدّین طوسی (ره) در شرح این مطالب گوید:

  •  «عارف چون از نفس خود ببرد و منقطع شود و متّصل به حقّ شود هر قدرتی را مستغرق در قدرت مطلقه حقّ که به جمیع مقدورات تعلّق گرفته است، می‌بیند، و هر علمی را مستغرق در علم مطلق حقّ که چیزی از آن پنهان نیست، می‌بیند، و هر ارادهای را مستغرق در اراده حقّ که ممتنع است چیزی از ممکنات از آن جدا باشد، می‌بیند،

  •  بلکه هر وجود و هر کمال وجودی از حقّ صادر است، و از جانب او فیضان دارد.

  •  و در این صورت، حقّ، چشم عارف می‌شود که با آن می‌بیند، و گوش او می‌شود که با آن می‌شنود، و قدرت او می‌شود که با آن کارها را بجا می‌آورد، و علم او می‌شود که با آن می‌داند، و وجود او می‌شود که با آن موجود است.

  •  و در این وقت عارف متخلّق به اخلاق اللَه به حقیقت می‌شود، و اینست معنای قول شیخ: الْعِرْفَانُ مُمْعِنٌ فِی جَمِیعِ صِفَاتٍ هِیَ صِفَاتُ الْحَقِّ لِلذِّاتِ الْمُرِیدَةِ بِالصِّدْقِ.

  •  و پس از آن عارف بالعین و الوجدان مشاهده می‌کند که: این صفات و امثال این صفات که دارای وصف کثرت و تمایز هستند، به قیاس به مَبْدأ و مَنشأی که از آنجا هستند، آن مبدأ واحد است، بدین معنی که علم ذاتی او بعینه همان قدرت ذاتی‌

امام شناسی ج5

89
  • اوست، و بعینه همان اراده اوست، و همچنین سایر صفات.

  •  و چون وجود ذاتی برای غیر او نیست، پس صفات مغایر با ذات هم نیست، و ذات محلّ و موضوع برای صفات هم نیست، بلکه همه آنها یک چیز است، همچنان که خداوند عَزّ مِن قائلٍ فرموده است:

  • ﴿إِنَّمَا اللَهُ إِلهٌ واحِدٌ﴾ (آیه ١٧١، از سوره ٤: نساء).

  •  «این است و غیر از این نیست که: خداوند، خدای واحد است».

  •  پس او، اوست، و غیر او چیزی نیست، و اینست معنای قول شیخ: مُنْتَهٍ إلَی الْوَاحِدِ و در اینجا دیگر نه واصفی است و نه موصوفی، و نه سالکی است و نه مسلوکی، و نه عارفی است و نه معروفی بلکه اینجا مقام وقوف است1.

  •  و نیز بو علی سینا در نمط عاشر از «اشارات» گفته است: وَ إذَا بَلَغَکَ أنَّ عَارِفًا حَدَّثَ عَنْ غَیْبٍ فَأصَابَ مُتَقَدِّمًا بِبُشْری اَوْ نَذِیرٍ فَصَدِّقْ! وَ لاَ یَتَعَسَّرَنَّ عَلَیْکَ الإیمَانُ بِهِ!2

  •  «و چون به تو چنین برسد که شخص عارفی از غیب چیزی گفت، و آن گفتارش مطابق واقع درآمد، خواه قبل از آن بشارتی داده بود، و یا تحذیر نموده بود، در هر حال او را تصدیق کن، و ایمان به گفتار او برای تو مشکل نباشد».

  •  و سپس گفته است: اَلتَّجْرِبَةُ وَ الْقِیَاسُ مُتَطَابِقَانِ عَلَی أنَّ لِلنَّفْسِ الإنْسَانِیَّةِ أنْ تَنَالَ مِنَ الْغَیْبِ نَیْلًا مَا فِی حَالَةِ الْمَنَامِ؛ فَلاَ مَانِعَ مِنْ اَنْ یَقَعَ ذَلِکَ النَّیْلُ فِی حَالِ الْیَقَظَةِ؛ إلاَّ مَا کَانَ إلَی زَوَالِهِ سَبِیلٌ؛ وَ لاِرْتِفَاعِهِ إمْکَانٌ3.

  •  «تجربه و قیاس هر دو گواهی می‌دهند که نفس ناطقه انسان در حال خواب، فی‌الجمله با عالم غیب رابطهای پیدا می‌کند، و از غیب مطّلع می‌شود، بنابر این مانعی ندارد که این رابطه و اطّلاع برای نفس انسان در حال بیداری پیدا شود، مگر آن چیزهائی که برای زوال آن راهی، و برای از بین رفتن آن امکانی است که در این صورت نسبت به خصوص آن چیزها علم به غیب پیدا نمی‌شود».

    1. «اشارت» و شرح آن، طبع سنگی، اواخر نمط نهم که در مقامات عارفین است و در طبع حروفی، ج ٣ ص ٩٦ تا ٩٩.
    2. «اشارت» طبع حروفی، ج ٣ ص ١١٩.
    3. همین کتاب، ص ١١٩ و ١٢٠.

امام شناسی ج5

90
  •  تا آنکه گوید:

  •  وَ لَعَلَّکَ قَدْ تَبْلُغُکَ عَنِ الْعَارِفینَ أخْبَارٌ تَکَادُ تَأتِی بِقَلْبِ الْعَادَةِ فَتُبَادِرُ إلَی التَّکْذِیبِ؛ وَ ذَلِکَ مِثْلُ مَا یُقَالُ: إنَّ عَارِفًا اسْتَسْقَی لِلنَّاسِ فَسُقُوا؛ أوِ اسْتَشْفَی لَهُمْ فَشُفُوا؛ أوْدَعَا عَلَیْهِمْ فَخُسِفَ بِهِمْ وَ زُلْزِلُوا؛ أوْهَلَکُوا بِوَجْهٍ آخَرَ.

  •  وَ دَعَا لَهُمْ، فَصُرِفَ عَنْهُمُ الْوَبَآءُ؛ وَ الْمَوَتَانُ؛ وَ السَّیْلُ؛ وَ الطُّوفانُ، أوْخَشَعَ لِبَعْضِهِمْ سَبُعٌ، أوْ لَمْ یَنْفِرْ عَنْهُمْ طَآئِرٌ؛ أوْ مِثْلُ ذَلِکَ مِمَّا لا تُؤْخَذُ فِی طَرِیقِ الْمُمْتَنِعِ الصَّریحٍ فَتَوَقَّفُ، وَ لاَ تَعْجَلْ! فَإنَّ لأمْثَالِ هَذِهِ أسْبَابًا فِی أسْرَارِ الطَّبِیعَةِ.1

  •  یعنی: «و شاید به تو از ناحیه بعضی از عارفین اخباری رسیده باشد، که نزدیک باشد که آن اخبار حکایت از کارهای خارق عادت کند و تو بخواهی به تکذیب آنها مبادرت کنی! مثل اینکه مثلا گفته شود: شخص عارفی برای مردم از خدا طلب باران کرد، و باران آمد و مردم سیراب شدند، و یا برای آنان طلب صحّت و شفا نمود، و همگی شفا یافتند، یا بر علیه آنها دعا کرد و نفرین نمود، و آنان، مثلا به خسف و فرو رفتن زمین، و یا به زلزله شدید و یا به نوعی دیگر به هلاکت رسیدند.

  •  و یا آنکه برای آنها دعا کرد، و از آنان وباء برگشت، و یا مرگی که در بهائم پیدا می‌شود، از بهائم آنها برگشت، و یا سیل و طوفان از آنها دور شد، و یا برای بعضی از آنان حیوان سَبُع و درنده، خاضع و خاشع شد، و یا پرنده از آنان نگریخت، و یا أمثال اینها، از چیزهائی که در طریق ممتنع صریح واقع نشده است.

  •  پس در این صورت درنگ کن! و تعجیل به انکار منما! زیرا از برای امثال این امور، اسبابی در اسرار عالم طبیعت وجود دارد».

  •  و پس از آن گوید: إنَّ الاُمُورَ الْغَریبَةَ تَنْبَعِثُ فِی عَالَمِ الطَّبِیعةِ مِنْ مَبَادِی ثَلاثَةٍ: أحَدُهَا الْهَیْئَةُ النَّفْسَانِیَّةُ الْمَذْکُورَةُ.

  •  «امور و کارهای غریب، در عالم طبیعت از سه چیز پیدا می‌شود، یکی از آنها همان کیفیّت نفسانیّه عرفاء است که ذکر شد، و آنگاه گوید: وَ السِّحْرُ مِنْ قَبیلِ الأوَّلِ؛ بَلِ الْمُعجِزَاتُ وَ الْکَرَامَاتُ.2

    1. «شرح اشارات» نمط دهم که در اسرار الآیات است، و در طبع حروفی، ج ٣، ص ١٥٠می‌باشد.
    2. «شرح اشارت» طبع حروفی، ج ٣، ص ١٥٨ و ١٥٩.

امام شناسی ج5

91
  •  یعنی سحر کردن بلکه معجزات و کرامات أنبیاء و أولیای خدا، از قبیل همان کیفیّت نفسانیّه است».

  • شرح قیصری بر گفتار ابن عربی درباره انسان کامل

  •  مُحْیی الدِّین عَرَبی در «فصوص الحکم» در فصّ آدمی در ضمن بیان حقیقت آدم و خلیفه بودن او گوید:

  •  فَهُوَ مِنَ الْعَالَمِ کَفَصِّ الْخَاتَمِ مِنَ الْخَاتَمِ الَّذِی هُوَ مَحَلُّ النَّقْشِ وَ الْعَلاَمَةِ الَّتی بِهَا یَخْتِمَ الْمَلِکُ عَلَی خَزَائِنِهِ؛ وَ سَمَّاهُ خَلیفَةً مِنْ أجْلِ هَذَا: لأنَّهُ الْحَافِظُ خَلْقَهُ کَمَا یُحْفَظُ بِالْخَتْمِ الْخَزَائِنُ؛ فَمَا دَامَ خَتْمُ الْمَلِکِ عَلَیْهَا لا یَجْسُرُ أحَدٌ عَلَی فَتْحِهَا إلاَّ بِاِذْنِهِ؛ فَاسْتَخْلَفَهُ فِی حِفْظِ الْعَالَمِ؛ فَلاَ یَزَالُ الْعَالَمُ مَحْفُوظًا مَا دَام فیهِ هَذَا الإنْسَانَ الْکَامِلُ1.

  •  «نسبت آدم به عالم همانند نسبت نگین انگشتری است به انگشتری، آن نگینی که محلّ نقش و علامتی است که با آن پادشاه بر خزائن خود مهر می‌زند2، و از روی همین علّت هم آدم را خداوند خلیفه نام نهاده است.

  •  چون آدم حفظ کننده عالم آفرینش حقّ است، همچنان که به واسطه مهر کردن، خزائن محفوظ می‌ماند.

  •  و بنابر این مادامی‌که مُهر پادشاه بر آن خزینهها خورده است. هیچکس را یارای جسارت برای باز کردن آنها نیست، مگر آنکه خود پادشاه اذن و اجازه دهد، پس حقّ متعال، آدم را برای حفظ عالم به خلافت خود برگزید. و علیهذا پیوسته عالم در حفظ و مصونیّت است، مادامی‌که در آن این إنْسَانِ کامِل بوده باشد».

  •  و قیصری در شرح این فقره گفته است: الْحَقُّ یَحْفَظُ خَلْقَهُ بِالاِنْسَانِ الْکَامِلِ؛ عِنْدَ اسْتِتَارِهِ بِمَظاهِرِ أسْمَآئِهِ وَ صِفَاتِهِ عِزَّةً؛ وَ کَانَ هُوَ الْحَافِظُ لَهَا قَبْلَ الاِسْتِتَارِ وَ الاِخْتِفآءِ وَ إظْهَارِ الْخَلْقِ.

  •  فَحِفْظُ الاِنْسَانِ لَهَا بالْخِلافَةِ فَتُسَمَّی بِالْخَلیفَةِ لِذَلِکَ؛ وَ حِفْظُهُ لِلْعَالَمِ عِبَارَةٌ عَنِ إبْقآءِ

    1. «شرح فصوص الحکم» قیصری طبع سنگی، ص ٧٢.
    2. سابقا معمول بود که مردم و بخصوص بزرگان و علماء و سلاطین نام خود را و یا علامتی را که مختصّ خود آنان بود بر روی نگین انگشتری خود نقش می‌کردند تا هر وقت بخواهند نامه و یا سندی را مهر کنند به آسانی از دست درآورند و مهر کرده و دو باره انگشتری را به دست کنند، و از همین سبب انگشتری به خاتم مشهور است یعنی ما یختم به: چیزی که با او مهر زده می‌شود و ختم کرده می‌شود.

امام شناسی ج5

92
  • صُوَرِ أنْوَاعِ الْمَوْجُودَاتِ عَلَی مَا خُلِقَتْ عَلَیْهَا الْمُوجِبِ لإبْقَآءِ کَمَالاَتِهَا وَ آثَارِهَا بِاسْتِمْدَادِهِ مِنَ الْحَقِّ التَّجَلیِّاتِ الذَّاتِیَّةَ؛ وَ الرَّحْمَةَ الرَّحْمَانِیَّةَ وَ الرَّحِیِمیَّةَ بِالأسْمآء وَ الصَّفَاتِ التَّی هَذِهِ الْمَوْجُودَاتُ صَارَتْ مَظَاهِرَهَا وَ مَحَلَّ اسْتِوَآئِهَا.

  •  إذِ الْحَقُّ اِنَّمَا یَتَجلَّی لِمِرْآةِ قَلْبِ هَذَا الْکَامِلِ، فَیَنْعَکِسُ الأنْوارُ مِنْ قَلْبِهِ إلَی الْعَالَمِ؛ فَیَکُونُ بَاقِیًا بِوُصُولِ ذَلِکَ الْفَیْضِ إلَیْهَا؛ فَمَادَامَ هَذَا الاِنْسانُ الْکَامِلُ مَوْجُودًا فِی اْلعَالَمِ، یَکُونُ مَحْفُوظًا بِوُجُودِهِ وَ تَصَرُّفِهِ فِی عَوَالِمِهِ الْعِلْوِیَّةِ وَ السِّفْلِیَّةِ.

  •  فَلاَ یَجْسُرُ أحَدٌ مِنْ حَقَایِقِ الْعَوَالِمِ وَ اَرْواحِهَا عَلَی فَتْحِ الْخَزَائِنِ الإلَهِیَّةِ وَ التَّصَرُّفِ فِیهَا إلاَّ بِإِذْنِ هَذَا اْلکَامِلِ، لأنَّهُ صَاحِبُ الإسْمِ الأعْظَمِ الَّذِی بِهِ یُرْبِی الْعَالَمَ کُلَّهُ.

  •  فَلا یَخْرُجُ مِنَ الْبَاطِنِ إلَی الظّاهِرِ مَعْنیً مِنْ مَعَانِی اِلاّ بِحُکْمِهِ؛ وَ لاَ یَدْخُلُ مِنَ الظَّاهِرِ فِی الْبَاطِنِ شَیْءٌ إلاَّ بِأمْرِهِ، وَ إنْ کَانَ یَجْهَلُهُ عِنْدَ غَلَبَةِ الْبَشَرِیّةَ عَلَیْهِ

    1.

  •  «حقّ متعال، خلقت خود را به واسطه انسان کامل حفظ می‌کند، چون از روی عزّت، خود را در مظاهر أسماء و صفات خود پنهان داشته است، و قبل از پنهان شدن و اظهار عالم آفرینش، خودش حافظ عالم خلق بود.

  •  و بنابر این حفظ کردن انسان عالم آفرینش را به واسطه خلافت اوست که جانشین شده است، و بر همین اصل او را خلیفه نامند. و حفظ کردن آفرینش عبارت است از باقی گذاردن صُوَر أنواع موجودات، بر همان اساسی که برای آنها آفریده شدهاند، که ایجاب می‌کند که کمالات و آثارشان در اثر استمداد از حقّ باقی بماند.

  •  آن استمدادی که با تجلّیات ذاتیّه و رحمت رحمانیّه و رحیمیّه حقّ بواسطه أسماء و صفاتی که این موجودات مظاهر آنها شدهاند، و محلّ استواء آنها گردیدهاند تحقّق پذیرد.

  •  چون حقّ متعال در آئینه دل این انسان کامل تجلّی می‌کند، و بنابر این أنوار الهیّه از دل او بر عالم منعکس می‌گردد، و بنابر این عالم به واسطه وصول این فیض بر آن پیوسته باقی می‌ماند.

  •  و بر این اساس، تا وقتی‌که این انسان کامل در عالم موجود است، عالم به وجود

    1. «شرح فصوص» قیصری، ص ٧٢ و ٧٣.

امام شناسی ج5

93
  • او و به تصرّف او در عوالم علوی و سفلی خود محفوظ است.

  •  و لهذا هیچیک از موجودات خارجیّه و حقایق عالم و ارواح عالم، قدرت بر باز کردن خزینههای الهیّه و تصرّف کردن در آنها را ندارند مگر با اذن و اجازه این کامل، چون او دارای اسم اعظم خداست که به واسطه آن عالم نشو و نما دارد.

  •  و بنابر این هیچ یک از معانی از عالم باطن به ظاهر بیرون نمی‌آید، و خارج نمی‌شود، مگر با حکم او، و هیچ چیزی از عالم ظاهر به باطن نمی‌رود و داخل نمی‌شود مگر به أمر او، و اگر چه خودش به واسطه غلبه عالم بشریّت بر این دخول و خروج جاهل باشد».

  • گفتار شیخ عبد الکریم جبلی درباره انسان کامل

  •  تا آنکه گوید: وَ قَدْ صَرَّحَ شَیْخُنَا (رض) فی کِتَابِ الْمِفْتَاحِ أنَّ مِنْ عَلامَاتِ الْکَامِلِ أنْ یَقْدِرَ عَلَی الإحْیَآءِ وَ الإمَاتَةِ و أمْثَالِهِمَا1.

  •  «و شیخ ما تصریح کرده است که انسان کامل، از علاماتش اینست که قدرت بر زنده کردن و میراندن و امثالها را داشته باشد».

  •  و شیخ عبد الکریم جیلی در کتاب «انسان کامل» گوید: «بدان که انسان، نسخه حقّ تعالی است، همچنان که رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم خبر داده است، آنجا که گفته است: خَلَقَ اللَهُ آدَمَ عَلَی صُورَةِ الرَّحْمَنِ «خداوند آدم را بر صورت رحمن آفریده است». و در حدیث دیگر وارد است که: خَلَقَ اللَهُ آدَمَ عَلَی صُوَرتِهِ «خداوند آدم را بر صورت خود آفریده است».

  •  و علّتش آنست که خداوند تعالی حَیّ عَلِیم قَادِر مُرِید سَمیع بَصیر وَ مُتَکلِّم است و همچنین انسان حَیّ عَلِیم ـ تا آخر صفات ـ است، و سپس هویّتش با هویّت حقّ، و إنّیّتش با إنّیّت حقّ، و ذاتش با ذات حقّ، و کُلَّش با کلِّ حقّ، و شمولش با شمول حقّ، و خصوصیّتش با خصوصیّت حقّ مقابله دارد.

  •  و از برای انسان کامل مقابله دیگری با حضرت حقّ است، و آن مقابله با حقایق ذاتیّه اوست.

  •  و بدان که: انسان کامل کسی است که به حکم اقتضای ذاتی خود،

    1. «شرح قیصری» ص ٧٤.

امام شناسی ج5

94
  • استحقاق أسماء ذاتیّه و صفات إلهیّه را به معنای حقیقی استحقاق و أصالت مِلکیّت دارد، چون اوست که از حقیقت او بدین عبارات تعبیر می‌شود، و به لطیفه او بدین اشارات اشاره می‌گردد.

  •  و از برای این عبارات و اشارات، مستندی در وجود، غیر از انسان کامل نیست.

  •  و بنابر این، مِثال انسان کامل نسبت به حقّ، مثال آئینهایست که شخص صورت خود را نمی‌تواند ببیند مگر در آن، و گرنه هیچ ممکن نیست که حقّ صورت خود را ببیند مگر در آئینه اسم. پس انسان کامل آئینه اوست، و أیضا انسان کامل آئینه حق است بجهت آنکه: حقّ تعالی بر خود واجب گردانیده است که أسماء و صفات خود را نبیند مگر در انسان کامل. و اینست معنای گفتار خدای متعال:

  • ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾ (آیه ٧٢، از سوره ٣٣: أحزاب).

  •  «ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، همگی از حمل آن امتناع ورزیدند، و از آن ترسیدند، و لیکن انسان آن را حمل کرد، و حقّا که انسان بسیار ستمگر و بسیار نادان است».

  •  یعنی انسان به نفس خود ستمگر است، به اینکه آن را از آن درجه پائین آورده است، و نادان است به قدر و منزلت خود، زیرا او محلّ امانت خداوند است، و او نمی‌داند».

  •  تا آنکه می‌گوید: وَ لِلاِنْسَانِ الْکَامِلِ تَمَکُّنٌ مِنْ مَنْعِ الْخَوَاطِرِ عَنْ نَفْسِهِ جَلیلِهَا وَ دَقیقِهَا؛ ثُمَّ إنَّ تَصَرُّفَهُ فِی الأشْیَاءِ لاَ عَنِ اتِّصَافٍ وَ لاَ عَنْ آلَةٍ وَ لاَ عَنِ اسْمٍ وَ لاَ عَنْ رَسْمٍ؛ بَلْ کَمَا یَتَصَرَّفُ أحَدُنَا فِی کَلامِهِ وَ أکْلِهِ وَ شُرْبِهِ ـ الخ1.

  •  «انسان کامل چنین قدرتی دارد که تمام خاطرات را از ذهن خود دفع کند، چه بزرگ و چه کوچک.

  •  و همچنین تصرّف او در اشیاء از روی اتّصاف به صفتی، و استخدام اسباب

    1. «انسان کامل» طبع مطبعه أزهر مصر سنه ١٣١٦، هجریّه ص ٤٨.

امام شناسی ج5

95
  • و آلتی، و یا از روی اسمی و رسمی نیست، بلکه بطوری عادی است، همانند آنکه یکی از ما در کارهای عادی خود همچون: خوردن و آشامیدن و گفتنش تصرّف دارد».

  •  و ملاّ هادی سبزواری رحمة اللَه علیه فرموده است ـ در ضمن بحث در اینکه علم باری تعالی به اشیاء با عقل بسیط و اضافه اشراقیّه می‌باشد ـ: «بدان که در اینجا دو مقام است: مقام کثرت در وحدت یعنی: مرتبه اعلای از وجود با وحدت و بساطتش، جامع همه وجودات است، و بر آن به تنهائی تمام آنچه را که از کمالات بر جمیع مترتّب است مترتّب می‌گردد». و سپس فرموده است:

  •  مِثَالُهُ الاِنْسَانُ الْکَامِلُ بِالْفِعْلِ حَیْثُ إنَّهُ بِوَحْدَتِهِ جَامِعٌ لِکُلِّ مَا فِی الْوُجُودِ مِنَ الصُّوَرِ وَ الْمَعَانِی وَ الأشْبَاحِ وَ الأرْوَاحِ، لَیْسَ مِنَ اللَهِ بِمُسْتَنکَرِأنْ یَجْمَعَ الْعَالَمَ فِی وَاحِدٍ؛ فَهُوَ بِحَیْثُ کَانَ الْکُلُّ مِنَ الدُّرَّةِ إلَی الذَّرَّةِ مَرآئی ذَاتِهِ کَمَا هُوَ مِرْآةُ الْحّقِّ وَ مَقَامُ الْوَحْدَةِ فِی الْکَثْرَةِ1.

  •  «مثال این قضیّه، انسان کامل است که کمال او به فعلیّت رسیده است، چون او با وحدت خود جامع تمامی آن چیزهائیست که در عالم وجود، از صور و معانی و اشباح و ارواح موجود است.

  •  و از خداوند ناروا نیست که تمام عالم را در یک موجودی گرد آورد، و علیهذا انسان کامل به طوری است که تمام موجودات از درّه تا ذرّه همگی آئینههای نمایشگر ذات او هستند، همچنان که او آئینه ذات حقّ است و مقام وحدت در کثرت را حائز است».

  • گفتار حکیم سبزواری راجع به انسان کامل

  •  و نیز سبزواری فرموده است:

  • فلک دوران زند بر محور دل   ***   وجود هر دو عالم مَظْهر دل

  • هر آن نقشی که بر لوح از قلم رفت   ***   نوشته دست حقّ بر دفتر دل

  • و نیز فرموده است:

  • جمله‌عالم چون‌تن، وانسان دل است   ***   هر چه می‌جوئی ز انسان حاصل است

  • هر دوعالم جسم، وجانش آدم است   ***   زانکه آدم اصل جمله عالم است

    1. «شرح منظومه»، طبع ناصری، ص ١٦٦.

امام شناسی ج5

96
  • هست انسان مرکز دور جهان   ***   نیست بی انسان مَدار آسمان

  • هردوعالم گشته‌است أجزای او   ***   برتر از کَوْن و مکان مأوای او

  • لا مکان اندر مکان کرده مکان   ***   بی نشان گشته مقیّد در نشان

  • صد هزاران بحر در قطره نهان   ***   ذرّهای گشته جهان اندر جهان

  • این أبَد عین أزَل آمد یقین   ***   باطن اینجا عین ظاهر شد ببین

  • و نیز از مرحوم سبزواری است که تخلصّ به اَسرار دارد:

  • اختران پرتو مِشکاة دل انور ما   ***   دل ما مَظهر کُل، کل همگی مظهر ما

  • نه همین اهل زمین را همه باب اللَهیم   ***   نُه فلک در دَوَرانند به گرد سرما

  • بَرِ ما پیر خرد طفل دبیرستان است   ***   فلسفی مُقتبِسی از دل دانشور ما

  • گر چه ما خاک نشینان مرقّع پوشیم   ***   صد چو جَم خفته بدر یوزهگری بر در ما

  • چشمۀ خضر بود تشنه سراب ما را   ***   آتش طور شراری بود از مجمر ما

  • ای که اندیشۀ سرداری وسرمیخواهی   ***   به کدوئی است برابر سر و افسر بر ما

  • گو به آن خواجۀ هستی طلب و زهد فروش   ***   نبود طالب کالای تو در کشور ما

  • بازی بازوی نصریم نه چون نَسربه چرخ   ***   دو جهان بیضه و فَرْخ است به زیر پر ما

  • ماه‌گر نور و ضیا کسب نمود از خورشید   ***   خور بود مکتسب از شعشعۀ اختر ما

  • خسرو ملک طریقت به حقیقت مائیم   ***   کُلَه از فقر به تارک زِ فنا افسر ما

  • عالم و آدم اگر چه همگی اَسرارند   ***   بود اَسرار کمیتی زسگان در ما

  • نیز در حاشیه خود بر «اسفار اربعه» حکیم متألّه ملاّ صدرای شیرازی أعلی اللَه درجته، در ضمن بحث در علّت غائی آنجا که گفته است:

  •  ثُمَّ إلَی عِبَادَةِ الاِنْسَانِ وَ تَشَبُّهِهِ بِالْمَبْدَأ الأعْلَی فِی الْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ وَ إدْرَاکِهِ لِلْمَعْلُومَاتِ وَ تَجَرُّدِهِ عَنِ الْجِسْمَانِیَّاتِ؛ فَعِبَادَتُهُ أجَلُّ الْعِبادَاتِ الأرْضِیَّةِ، وَ مَعْرِفَتُهُ أعْظَمُ الْمَعَارِفِ الْحَیَوَانِیَّةِ؛ وَ لَهُ فَضِیلَةُ النُّطْقِ وَ شَرَفُ الْقُدْرَةِ وَ کَمَالُ الْخِلْقَةِ،1، فرموده است:

  •  «ملاّ صدرا در عبارت خود، عبادت انسان را به أرضی، و معرفتش را به

    1. سپس به عبادت انسان، و تشبّه او به مبدأ أعلی، در دو مقام علم و عمل و ادراک او معلومات را، و تجرّد او از جسمانیّات، زیرا که عبادت او از همه عبادتهای روی زمین بزرگتر است، و معرفت او از همه معارف حیوانیّه اعظم است، و از برای اوست فضیلت نطق، و شرف قدرت و توان، و کمال در خلقت.

امام شناسی ج5

97
  • حیوانی نسبت داد، زیرا که عبادت او چه نسبت دارد با عبادت أفلاک و فلکیانی که هیچگاه چشمان آنها را خواب نمی‌گیرد، و بدنهایشان را فَتْرَت و سستی پیدا نمی‌شود.

  •  پیوسته عبادت خدا را می‌کنند، و هیچوقت سختی و ناراحتی آنها را مسّ نمی‌کند، و معرفتش چه نسبت دارد با معرفت فرشتگان معصوم به خصوص مقرّبان از آنها، همچنان که گفته شده است:

  • دوست کجا وتوکجا ای َدغَل   ***   نور أزَل را چه به ﴿بَلْ هُمْ أضَلّ﴾

  • و لیکن در این نوع انسان، صنفی از مردمانند که أشرف از فرشتگانند، فضلا از فَلَک و فَلَکیان.

  • نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل   ***   آنچه در سِرّ سویدای بنی آدم از وست

  • این صنف از انسان خلاصه بندگان خداوند معبودند، و نخبه عالم وجود بالأخصّ مُحَمِّدِیُّون از آنها که چنین گفتهاند: رُوحُ الْقُدُسِ فِی جِنَانِ الصَّاقُورِةِ؛ ذَاقَ مِنْ حَدَآئِقِنَا الْباکُوَرةَ»1.

  •  و درباره رئیس آنها و آقای آنها گفته شده است:

  • أحمد ار بگشاید آن پرّ جلیل   ***   تا أبد مدهوش ماند جبرئیل

  •  بلکه مطلق این صنف از انسان چنین هستند، همچنان که شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری قدّس سرّه گفته است:

  • روزوشب این هفت پرگار ای پسر   ***   از برای توست بر کارای پسر

  • طاعت روحانیان از بهر توست   ***   خُلْدودوزخ عکس‌لطف‌وقهرتوست

  • قدسیان یکسر سجودت کردهاند   ***   جزء و کلّ، غرق وجودت کردهاند

    1. این حدیث چنین روایت شده است که به خطّ حضرت امام عسکری علیه السّلام یافت شده است، و این مقداری از حدیث است، و تمام آن را در «بحار الانوار» طبع کمپانی، ج ٧ ص ٣٣٨ و طبع حروفی ج ٢٦، ص ٢٦٤ و ٢٦٥ آورده است.
      و لفظ صاقوره را به غین هم ضبط کردهاند ولی ظاهرا معنای مناسب آن صاقوره با قاف است که در «لسان العرب» گوید: به معنای آسمان سوّم است و معنای حدیث اینست که: روح القدس در بهشت آسمان سوّم از باغهای سرشار از میوه ما فقط نوبری چشیده بود.

امام شناسی ج5

98
  • از حقارت سوی خود منگر بسی   ***   زانکه ممکن نیست پیش از تو کسی

  • ظاهرت جزو است و باطن کلِّ کلّ   ***   خویش را قاصر مبین در عین ذُلّ

  • چون در آید وقت رفعتهای کلّ   ***   از وجود توستخلقتهای کلّ

  •  و سِرِّ این مطلب آنست که انسان کامل بالفعل در تحت اسم اعظم قرار دارد، و آن اسم جلال و پادشاهی است که در تحت أسماء تنزیهیّه خداوند همچون سُبُّوح و قُدُّوس واقع است، و أمّا فلک در تحت اسم دَائم و رَافِعْ و رَبّ و نحوها واقع است، پس انسان نشانهدار از جمیع أسماء تنزیهیّه و تشبیهیّه حقّ است.

  •  آیا نمی‌بینی که: روح فلک پیوسته روح مُضاف است، و روح این انسان روح مُرْسَل و مطلق است؟! که از قید و بند، و از وِثاق جسم طبیعی، بلکه از جسم مثالی، بلکه از همه عوالم صوری آزاد شده است، و نَعْلَیْن خود را خلع کرده و کَونَیْن را طرح کرده و کنار زده است.

  •  و فرشتگان مقرّب گر چه روح مطلق هستند، الاّ آنکه به جمیع أسماء تنزیهیّه و تشبیهیّه نشانهدار نیستند.

  •  و لیکن این صنف از انسان، ختم کنندگان در سلسله صعودیّه هستند، و آنان عقول بالا روندهای می‌باشند که از استعمال بدن و استخدام آلات بدن بی‌نیاز گردیدهاند.

  •  و آنان چنان هستند که گوئی لباسها و پوششهای بدن را که در آن هستند، کندهاند و بیرون آوردهاند. و اینان در برابر عقولی که در ابتدای سلسله نزولیّه می‌باشند، قرار دارند. و اگر فی‌الجمله حجابی هم باشد به کلّی برداشته می‌شود همچنان که علیّ علیه السّلام در وقت خلع فرمود: فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ «سوگند به پروردگار کعبه که فائز شدم».

  •  پس عبادت این صنف از عبادت فلک أجلّ است، زیرا چه بسا که عمل خالصی اندک بر عمل بسیار ترجیح داشته باشد به مقدار معتنابهی، همچنین معرفت آنان نسبت به ملک اینچنین است، زیرا که انسان کامل، خداوند تعالی را با جمیع اسمآئش می‌شناسد، و شاید مراد ملاّ صدرا از این عبارت خود، انسان بَشَری بِما

امام شناسی ج5

99
  • هُوَ بَشَرٌ بوده است1».

  • اشارهای به کلمات صدر المتألهین قدّس سرَّه درباره انسان کامل

  •  و امّا صدر المتألهّین قدّس اللَه سرّه، این مقامات و درجات انسان کامل را در یکجا و دو جا ذکر نکرده است، بلکه در غالب از کتب خود آورده، و بالأخصّ در «اسفار» در مواضع بسیاری از آن یاد می‌کند بلکه می‌توان «أسفار أربعة» را مقامات و درجات انسان کامل دانست، و کتاب «اسفار» را به کتاب انسان کامل نام نهاد که حقّا می‌توان گفت: بهترین تصنیفی است که در این موضوع تا به حال از نقطه نظر جامعیّت، به وقوع پیوسته است، و ما در اینجا برای نمونه، فقط یک عبارت مختصر را از او می‌آوریم:

  •  وَ هَذَا أیْضًا مِنْ لَطَائِف صُنْعِ اللَهِ وَ حِکْمَتِهِ فِی خَلْقِ الإنْسَانِ الْکَامِلِ؛ وَ صَیْرُورَتِهِ إنْسَانًا کَبِیرًا بَعْدَ مَا کَانَ عَالَمًا صَغِیرًا، فَکَأنَّ الْوُجُودَ کُلَّهُ کَشَخْصٍ وَاحِدٍ دَارَ عَلَی نَفْسِهِ؛ وَ کَأنَّهُ کِتَابٌ کَبیرٌ، فَاتِحَتُهُ عَیْنُ خَاتِمَتِهِ؛ وَالعَالَمُ کُلُّهُ تَصْنِیفُ اللَهِ؛ وَابْتَدَأ بِالْعَقْلِ وَاخْتَتَمَ بِالْعَاقِلِ؛ کَمَا قَالَ تَعَالَی‌:

  •  ﴿أَوَلَمْ يَرَوا كَيْفَ يُبْدِئُ اللَهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَلِكَ عَلَي اللَهِ يَسيرٌ * قُلْ سِيرُوا فِي الأرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَهُ يُنْشِي‌ءُ النَّشْأَةَ الأخِرَةَ إِنَّ اللَهَ عَلَي كُلِّ شَيْئٍ قَدِيرٌ﴾2.

  •  «و این نیز از لطائف صنع خداوند و حکمت او در آفرینش انسان کامل است، که بعد از آنکه او را عالم صغیر قرار داده بود، اینک به صورت انسان کبیر در آورد.

  •  پس گویا اینکه تمام عالم وجود، همچون شخص واحدی است که بر دور محور وجود نفس انسان کامل دور می‌زند، و گویا که او کتاب بزرگ إلهی است که فاتحه آن عین خاتمه آنست، و عالم به طور کلّی تصنیف خداست که ابتداء به عقل فرموده است، و به عاقل خاتمه داده است، همچنان که خودش فرموده است:

  •  «آیا نمی‌بینند که چگونه خداوند عالم آفرینش را ابتداء کرد، و سپس آن را باز می‌گرداند، و این برای خداوند آسان است. بگو: در روی زمین سیر کنید پس

    1. «اسفار أربعة» طبع حروفی، ج ٢، ص ٢٧٥ و ٢٧٦.
    2. «اسفار اربعة»، طبع حروفی، ج ٧، ص ١٨.

امام شناسی ج5

100
  • ببینید چگونه خداوند آفرینش را ابتداء کرد، و پس از آن خداوند عالم آخرت را انشاء و ایجاد می‌کند، و حقّا که خداوند بر هر کاری تواناست».

  • اشعار ابن فارض در تحقَّق اسماء و صفات الهی در انسان کامل

  •  ابن فارض که در اشعار عربی در عرفان، همانند حافظ شیرازی در میان پارسی‌زبانان است، در نظم السّلوک که عبارت از تائیّه کُبْرَای اوست، مقام انسان کامل را عجیب توصیف کرده است، این قصیده مجموعا هفتصد و شصت و یک بیت است، که تمام مراحل سلوک را با نظم بدیعی و سبک لطیفی آورده است، و ما در اینجا به مقدار مختصری از اواخر آن که تحقّق أسماء و صفات الهی در انسان کامل است، اکتفا می‌کنیم:

  • وَ إنِّی وَ إنْ کُنْتُ ابْنَ آدَمَ صُورَةً       ***       فَلِی فِیهِ مَعْنیً شَاهِدٌ بِأبُوَّتِی‌1١

  • وَ نَفْسِی عَلَی حَجْرِ التَّجَلِّی بِرُشدِهَا       ***       تَجَلَّتْ وَ فی حِجْرِ التَجَلِّی تَرَبَّتِ٢

  • وَ فِی الْمَهْدِ حِزْبِی الأنْبِیَآءُ وَ فِی عَنَا       ***       صِری لَوْحِیَ الْمَحْفُوظُ وَالْفَتْحُ سُورَتی‌٣

  • وَ قَبْلَ فِصَالِی دُونَ تَکْلِیفِ ظَاهِرِی‌       ***       خَتَمْتُ بِشَرْعِی الْمُوضِحِی کُلَّ شِرْعَةِ٤

  • فَهُمْ وَالاُلَی قالُوا بِقَوْلِهِمْ عَلَی       ***       صِرَاطِی‌، لَمْ یَعْدُوا مَوَاطِئَ مِشْیَتِی‌٥

  • فَیُمْنُ الدُّعَاةِ السَّابِقِینَ إلَیَّ فِی‌       ***       یَمینی وَ یُسْرُ اللاّحِقِینَ بِیَسْرَتِی‌٦

  • وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الأمْرَ عَنِّیَ خَارِجًا       ***       فَمَا سَادَ إلاّ دَاخِلٌ فِی عُبُودَتی‌٧

  • وَ لَولاَیَ لَمْ یُوجَدُ وُجُودٌ وَ لَمْ یَکُنْ       ***       شُهُودٌ وَ لَمْ تُعْهَدْ عُهُودٌ بِذِمَّةِ٨

  • فَلاَ حَیَّ إلاَّ مِنْ حَیَاتِی حَیَاتُهُ       ***       و طَوْعُ مَرَادِی کُلَّ نَفسٍ مُرِیدَةِ٩

  • وَلاَ قَآئِلٌ إلاَّ بِلَفْظِی مُحَدِّثٌ       ***       وَلاَ نَاظِرٌ إلاَّ بِنَاظِرِ مُقْلَتِی‌١٠

  • تا آنجا که گوید:

  • تَسبَّبْتُ فِی التَّوحِیدِ حَتَّی وَجَدْتُهُ       ***       و وَاسِطَةُ الأسْبَابِ إحْدَی أدِلَّتِی‌١١

  • وَ وَحَّدْتُ فِی الأسْبَابِ حَتَّی فَقَدْتُهَا       ***       وَ رَابِطَةُ التَّوْحِیدِ أجْدَی وَسِیلَةِ١٢

  • وَجَرَّدْتُ نَفْسِی عَنْهُمَا فَتَجَرَّدَتْ       ***       و لَمْ تَکُ یَوْمًا قَطُّ غَیْرَ وَحِیدَةِ١٣

  • وَ غُضْتُ بِحَارَ الْجَمْعِ بَلْ خُضْتُهَا عَلَی انْ‍       ***       فِرَادِی فَاسْتَخْرَجْتُ کُلَّ یَتِیمَةِ١٤

  • لأسْمَعَ أفعَالِی بِسَمْعٍ بَصِیرَةِ       ***       وَ أشْهَدَ أقْوَالِی بِعَیْنٍ صَحِیحَةِ١٥

    1. این بیت، ششصد و سی و یکمین بیت از تائیّه کبری است.

امام شناسی ج5

101
  • 1

  • فَإن نَاحَ فِی الأیْکِ الْهَزَارُ وَ غَرَّدَتْ       ***       جَوَابًا لَهُ الأطْیَارُ فِی کُلِّ دَوْحَةِ١٦

  • وَأطْرَبَ بِالْمِزْمَارِ مُصْلِحُهُ عَلَی‌       ***       مُنَاسَبَةِ الأوْثَارِ مِنْ یَدِ قِینَةِ١٧

  • وَ غَنَّتْ مِنَ الأشْعَارِ مَا رَقَّ فَارْتَقَتْ       ***       لِسِدْرَتِهَا الأسْرَارُ فِی کُلِّ شَدْوَةِ١٨

  • تَنَزَّهْتُ فِی آثَارِ صُنْعِی مُنَزِّهًا       ***       عَنِ الشِّرْکِ بِالأغْیَارِ جَمْعِی وَ اُلْفَتی‌١٩

  • فَبِی مَجْلِسُ الأذْکَارِ سَمْعُ مُطَالِعٍ       ***       وَلی حَانَةُ الْخَمَّارِعَیْنُ طَلِیعَةِ٢٠

  • وَ مَا عَقَدَ الزُّنّارَحُکْمًا سِوَی یَدِی‌       ***       وَ إنْ حُلَّ بِالإقْرَارِ بِی فَهْیَ حَلَّتِ٢١

  • وَ إنْ نَارَ بالتَّنْزِیلِ مِحْرابُ مَسْجِدٍ       ***       فَمَا بَارَ بِالإنْجِیلِ هَیْکَلُ بِیعَةِ٢٢

  • وَأسفَارُ تَوْرَاةِ الْکَلِیمِ لِقَوْمِهِ       ***       یُنَاجِی بِهَا الأحْبَارُ فِی کُلِّ لَیْلَةِ٢٣

  • وَ إنْ خَرَّ لِلأحْجَارِ فِی الْبِدِّ عَاکِفٌ       ***       فَلاَ وَجْهَ لِلإنْکَارِ بِالْعَصَبیَّةِ٢٤

  • فَقَدْ عَبَدَ الدّینارَ مَعْنیً مُنَزَّهٌ       ***       عَن الْعَارِ بِالاِشرَاکِ بِالْوَثَنِیَّةِ٢٥

  • وَ قَدْ بَلَغَ الإنْذَارُ عَنِّیَ مَن بَغَی‌       ***       وَ قَامَتْ بِیَ الأعْذَارُ فِی کُلِّ فِرْقَة‌٢٦

  • وَ مَا زَاغَتِ الأبْصَارُ مِنْ کُلِّ مِلَّةِ       ***       وَ مَا رَاغَتِ الاَفْکَارِ مِن کُلِّ نِحْلَةِ٢٧

  • وَ مَا اخْتَارَ مَنْ لِلشَّمْسِ عَنْ غِرَّةٍ صَبَا       ***       و إشْرَاقُهَا مِن نُورِ أسفَارِ غُرَّتِی‌٢٨

  • وَ إنْ عَبَدَ النَّارَ الْمَجُوسُ وَ مَا انْطَفَتْ       ***       کمَا جَآءَ فِی الأخْبَارِ فِی ألْفِ حِجَّةِ٢٩

  • فَمَا قَصَدُوا غَیْرِی وَ إنْ کَانَ قَصْدُهُم‌       ***       سِوَایَ وَ إنْ لَمْ یُظْهِرُوا عَقْدَ نِیَّةِ٣٠

  • رَأوْا ضَوءَ نُورِی مَرَّةً فَتَوَهَّمُو       ***       هُ نَارًا فَضَلُّوا فِی الْهُدَی بِالأشِعَّةِ٣١

  • وَ لَوْ لاَ حِجَابُ الکَوْنِ قُلْتُ وَ إنَّمَا       ***       قِیَامِی بِأحْکَامِ الْمَظَاهِرِ مُسْکِتی‌٣٢

  • فَلاَ عَبَثٌ وَالْخَلْقُ لَم یُخْلَقُوا سُدیً       ***       وَ إنْ لَمْ یَکُنْ أفْعَالُهُمْ بِالسَّدِیدَةِ٣٣

  • عَلَی سِمَةِ الأسْمَآءِ تَجْرِی اُمُورُهُمْ       ***       وحِکْمَةُ وَصْفِ الذَّاتِ لِلْحُکْمْ أجْرَتِ٣٤

  • یُصَرِّفُهُمْ فِی القَبْضَتَیْنِ وَ لاَ وَلاَ       ***       فَقَبْضَةُ تَنْعِیمٍ وَ قَبْضَةُ شِقْوَةِ٣٥

  • ألآ هَکَذَا فَلْتَعْرِفِ النَّفْسَ أْؤفَلاَ       ***       وَ یُتْلَ بِهَا الْقُرْآنُ کُلَّ صَبِیحَةِ٣٦

  • وَلِی مِنْ مُفِیضِ الْجَمْعِ عِنْدَ سَلاَمِهِ       ***       عَلَیَّ بِأوْ أدْنَی‌، إشَارَةُ نِسْبَةِ٣٧

  • وَ مِن نُورِهِ مِشْکَاةُ ذَاتِیَ أشْرَقَتْ       ***       عَلَیَّ فَنَارَتْ بِی عِشَآئِی کَضَحْوَتی‌٣٨

  • وَ أَنَسْتُ أنْوَارِی فَکُنْتُ لَهَا هُدًی       ***       وَ نَاهِیکَ مِن نَفسٍ عَلَیْهَا مُضِیئَةِ٣٩

  • وَ بَدْرِیَ لَمْ یَأْفُلْ وَ شَمْسِیَ لَمْ تَغِبْ       ***       وَ بِی تَهْتَدِی کُلُّ الدَّرارِی الْمُنِیرَةَ٤٠

  •  ١ ـ و من اگر چه پسر آدم هستم از جهت صورت، و لیکن در من معنی و حقیقتی است که گواهی می‌دهد که پدر او می‌باشم.

  •  ٢ ـ و نفس من که در ممنوعیّت از تجلّیات و ظهورات اسمائیّه و صفاتیّه حقّ قرار داشت، در اثر هدایت حقّ تجلّی کرد، و نفس من در دامن تجلّیات و ظهورات اسمائیّه و صفاتیّه تربیت یافت و رشد و نموّ کرد.

  •  ٣ ـ و در گاهواره، حزب من پیمبران بودند، و در عناصر من لوح محفوظ من بود، و فتح و گشایش سوره من بود.

  •  ٤ ـ و قبل از آنکه از شیر گرفته شوم، بدون تکلیف ظاهر من، من با منهاج و شَرع خود که برای من روشن کننده و واضح کننده بود، هر شریعتی را ختم کردم و به پایان رسانیدم.

  •  ٥ ـ و بنابر این أنبیاء و آنان که طبق گفتار ایشان گفتند و رفتند، همگی بر صراط و راه من بودند، و هیچگاه از مواضع قدمها و گامهای من تجاوز ننمودند.

  •  ٦ ـ پس یُمن و برکتِ داعیان و رهبران إلهی که قبل از من بودند، در دست راست من بود، و

    1. حجر با فتحه به معنای منع کردن و حِجْر با کسره به معنای دامن است.
      و الموضحی در اصل و المُوضِحُ لی بوده است.
      یتیمه درّ گرانبها را گویند
      أیک درخت پر برگ و ساقه را گویند و دَوْحَة به معنای درخت بزرگ است.
      هزار به معنای بلبل است قینه: زن آوازهخوان است
      حانة الخمّار: دکان شراب فروش و محلّ انداختن شراب
      زنّار: چیزی را گویند که به کمر می‌بندند.
      هیکل: محلّی است در صدر کلیسا که قربانی را به آنجا می‌برند، نظیر محراب مسجد.
      احبار: علمای یهود
      بدّ با کسر باء به معنای مثال و مجسّمه و بت است و منظور در اینجا محل بدّ یعنی بتخانه است.
      وَلاَ وَلاَ اشاره به حدیثی است که از رسول اللَه أبودَرداء روایت کرده است که: ان الله خلق آدم فضرب بیمینه علی یساره فاخرج درّیّة بیضاء کالفضة، ومن الیسری سوداء کالْحُتْمَة، ثُم قال: هؤلآء فی الجنّة ولااُبالی و هؤلآء فی النّار و لا اٌبالی (شرح تائیة ملا عبد الرزّاق کاشانی، طبع سنگی، ص ٤٦٦).

امام شناسی ج5

102
  • آسانی و سهولت داعیان و رهبران به سوی خدا که بعد از من می‌آیند، و ملحق می‌شوند، در دست چپ من است.

  •  ٧ ـ و گمان مبر که أمرْ از من خارج است، و علیهذا هر کس به سیادت و

امام شناسی ج5

103
  • بزرگی رسید او داخل در تحت عبودیّت من بود.

  •  و اگر من نبودم، أصلا وجودی موجود نمی‌شد، و شهودی هویدا نبود، و هیچ عهد و پیمانی در ذمّهای شناخته نبود.

  •  ٩ ـ پس هیچ زنده و جانداری نیست، مگر آنکه حیات او از حیات من است، و هر نفس صاحب اراده و مقصود، در تحت اطاعت و انقیاد اراده من است.

  •  ١٠ـ و بنابر این هیچ گویندهای نیست، مگر آنکه با الفاظ و عبارات من سخن می‌گوید، و هیچ بینندهای نیست مگر آنکه با مردمک چشم من می‌بیند، و هیچ شنونده و گوش فرا دهندهای نیست مگر آنکه با گوش من می‌شنود، و هیچ گیرندهای نیست مگر آنکه با صَوْلت و قدرت من می‌گیرد.

  •  ١١ ـ من در توحید حقّ تعالی، اسباب را اتّخاذ کردم، تا آنکه توحید را یافتم، و واسطه قرار گرفتن اسباب یکی از راهنمایان من بود.

  •  ١٢ ـ و من در اسباب با نظر توحید نگریستم، تا آنکه اسباب را گم کردم، و رابطه توحید در این أمر مفیدترین وسیله من بود.

  •  ١٣ ـ و من نفس خود را از توحید و اسباب، مجرّد کردم و او مجرّد شد، و بنابر این دیگر در هیچ روزی نفس من غیر تنها و مجرّد نیست.

  •  ١٤ ـ و من فرو رفتم و غَوْص کردم در دریاهای عالم جمع، بلکه گردش کردم و خوض نمودم، و هر گونه درّ شاهوار را بیرون آوردم.

  •  ١٥ ـ اینها برای آن بود که کارهای خود را با گوش بینا بشنوم، و گفتارهای خود را با چشم شنوا مشاهده کنم.

  •  ١٦ ـ پس در این صورت اگر در میان درختهای پیچیده بُلبُلی ناله کند، و پرندگان دیگر در هر درخت تنومند و بزرگی، با آواز خوش الحان خود بخوانند، و جواب او را بدهند،

  •  ١٧ ـ و اگر با نِیْ، نِیْزَنِ توانائی که بر اساس تناسب حرکت تارهای چنگ و تاری که در دست زن آوازهخوانی است بنوازد، و به طرب درآید،

  •  ١٨ ـ و آن زن آوازهخوان با اشعار رقیق و لطیف تغنّی کند، و در هر نوع از آواز و تغنّی، أسرارْ تا محلّ خود از سدرة المنتهی بالا رود،

  •  ١٩ ـ در تمام این احوال، من در آثار صنع خودم پاک و منزَّه هستم، و مقام

امام شناسی ج5

104
  • جمع و صداقت و اُلفت خود را از آنکه اغیار در آن شریک باشند حقّا تنزیه و تطهیر می‌کنم.

  •  ٢٠ـ پس به واسطه من مجالس ذکر، همگی مجالس حضور و تفهّم و فراگیری است، و برای من دکّان شرابخواری جاسوس لشکر است.

  •  ٢١ ـ و هیچ مجوسی، زُنّار نبست، مگر آنکه دست من بود که حکم بستن آن را نمود، و اگر به واسطه ایمان و اقرار به من، آن زنّار باز شد، دست من بود که آن را باز کرد.

  •  ٢٢ ـ و اگر محراب مسجدی بواسطه وحی و قرآن نورانی گشت، و آنچه را که بواسطه انجیل، صدر واقع در کلیسا که محلّ تقرّب قربانی است، هلاک و تباه شد.

  •  ٢٣ ـ و نیز کتابها و اسفار توراتی را که موسای کلیم برای قومش آورد، و با آن علمای یهود در هر شب مناجات می‌کنند.

  •  ٢٤ ـ و اگر در بتخانه، شخص معتکف و بتپرست خود را بر روی سنگها و بتها می‌اندازد، و به سجده می‌افتد، پس البتّه برای این کار، وجهی از روی عصبیّت برای انکار نیست،

  •  ٢٥ ـ زیرا که پول و درهم و دینار را پرستیده است: واقعیّتی که منزّه و پاک است از شرک آوردن به خدا، که در اثر اعتقاد به بتپرستی، و صنم دوستی صورت می‌گیرد.

  •  ٢٦ ـ و تحذیر و إنذار من به هر کسی که ستم کند رسیده است، و عذرها از جانب من، در هر فرقهای به من قائم است،

  •  ٢٧ ـ و آنچه را که در هر ملّت و آئینی چشمها را خیره و خسته می‌کند، و آنچه را که در هر مذهب و دیانتی، افکار را منحرف می‌نماید، و به باطل سوق می‌دهد.

  •  ٢٨ ـ و آنچه را که خورشیدپرست برای خورشید از روی غفلت اختیار می‌کند، و بدان می‌گراید، درحالی‌که اشراق خورشید و تابش آن از نور اشراق وجه من است.

  •  ٢٩ ـ و اگر مجوسی آتشپرست، آتش را عبادت کند، و همچنان که در

امام شناسی ج5

105
  • أخبار آمده است، در هزار سال آن آتش خاموش نشود.

  •  ٣٠ـ بنابر این، این مردم مختلف و این اصناف متفاوت، أبدا غیر از مرا قصد نکرده، و در نیّت خود نیاوردهاند و اگر چه نیّت و قصد ایشان غیر من بوده است، و اگر چه عقد نیّت مرا اظهار نکردهاند.

  •  ٣١ ـ زیرا آنان تابش نور مرا دیدند، و لیکن آن را آتش پنداشتند، و بواسطه هدایت شدن به شعاعهای مقیّد (از نور مطلق من) گمراه شدند.

  •  ٣٢ ـ و اگر حجاب عالم کَوْن نبود، من صریحا می‌گفتم، و لیکن آنچه مرا به سکوت وا داشته است آنست که: من به أحکام مظاهر اعتنا دارم، و اختلاف مظاهر به وجود من قائم است.

  •  ٣٣ ـ و بنابر این در عالم وجود، چیز عبث و بیهوده نیست، و دستگاه آفرینش یله و رها نیست، و بدون غایت و نتیجه آفریده نشدهاند، و اگر چه أفعال آنها از روی سداد و صواب نباشد.

  •  ٣٤ ـ امور خلایق بر اساس نشانه أسماء إلهیّه از ازمُعِزّ مُذِلّ و هَادِی و غیرها جاری می‌شود، و حکمت ظهور اوصاف ذات از إعزاز و إذلال و هدایت و غیرها، این حکم سعادت و شقاوت را بر آنها جاری می‌کند.

  •  ٣٥ ـ پیوسته تصرّف و دگرگون شدن خلایق در دو قبضه و لاَ اُبَالی و لاَ اُبَالی است، که یک قبضه قبضه نعمت بخشیدن و سعادت، و قبضه دیگر قبضه شقاوت و محجوب داشتن است.

  •  ٣٦ ـ ای طالب راه سعادت! نفس را اینگونه که ما بیان کردیم بشناس، و یا آنکه دنبال معرفت نفس مرو. و اینست همان مطالبی که قرآن که در هر صبحگاهی که خوانده می‌شود، بر آن حاکم است.

  •  ٣٧ ـ و از برای من اشاره نسبتی به مقام ﴿أوْ أدْنَي﴾ می‌باشد از مقام افاضه جمع که رسول اللَه ـ صلوات اللَه علیه ـ است در هنگام سلام بر من1.

    1. مراد السلام علینا و علی عباد الله الصالحین است که رسول خدا در نمازها قرائت می‌نمودهاند و بنابر این آن حضرت به تمام بندگان صالح خدا سلام می‌کردهاند.

امام شناسی ج5

106
  •  ٣٨ ـ و از نور وجود اوست که مشکاه ذات من روشن شده است، و چنان آن مِشکاه ذات نورانی گردیده است که شب و عشاء من همانند روز روشن شده است.

  •  ٣٩ ـ و من با انوار خود انس پیدا کردم، و من هادی آنها بودم، و آنها را فرستادم، و متوجّه باش که این أنوار از نفس پیدا شده است، که خود نفس بر آن تابش نموده و إشراق کرده است.

  •  ٤٠ـ و ماهِ وجود من هیچوقت غروب نمی‌کند، و خورشید من هیچگاه غائب نمی‌گردد، و بواسطه من است که تمام کواکب درخشان و نور دهنده که همچون دانههای درّ هستند هدایت می‌یابند.

  • در لوازم و آثار ولایت کلّیّه که فناء مطلق است

  •  باری این مطالبی را که در این درس نقل کردیم از فلاسفه بزرگ و عرفاء عالیقدر اسلام، حقایقی است که برای سالک، در حال عرفان و شهود حضرت حقّ جلّ و عزّ در عالم فناء مطلق که فناء در ذات و فناء در جمیع أسماء و صفات اوست پیدا می‌شود، یعنی در مقام ولایت کلّیّه که حجاب و پردهای نیست، و حتّی حجاب إنّیّت و خودیّت سالک به تمام معنی الکلمه پاره شده و از بین رفته است، و در این مقام است که ذات اقدس حقّ، خود سخن می‌گوید، و خود می‌بیند، و خود می‌شنود، و خود أخذ و بَطْش می‌کند.

  •  و مبادا انسان این مطالب را باور نکند، و بر گزافهگوئی و مبالغهسرائی حمل کند، زیرا این حقایق همه در مقام عرفان و توحید است، یعنی در حقیقتْ این حقایق از شخص متحقّق به توحید سر می‌زند، یعنی از شخص فانی که به بقاء حضرت حقّ باقی شده است، یعنی از خود حضرت حقّ جلّ و عزّ، زیرا که غیر از او مصدر فعل و اصالتی در عالم نیست، غایة الأمر قبل از مقام لقاء و عرفان و فناء، مردم خود را از روی جهالت مستقلّ در امور می‌پنداشتند، و اینک در عالم توحید فهمیدند که اشتباه می‌کردند و می‌گفتند، بلکه یگانه وجود مؤثّر و مستقلّ، غیر از ذات حضرت احدیّت موجودی نیست ﴿تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ﴾. و نهایت سیر ما به سوی خدا مقام توحید است، و إنکار این معارف، سیر ما را به سوی خدا مسدود می‌کند، و راه عرفان إلهی را می‌بندد، و بهره ما را از مواهب الهیّه بی‌دریغ و بی‌کمّ و کیف، و استعداد غیر متناهی برای وصول به مقام عزّ شامخ حضرتش را محدود به حیات دنیوی و اشیاء

امام شناسی ج5

107
  • جزئیّه خسیسه و امور اعتباریّه و سرگرم کننده می‌کند، تا آنکه ناگهان أجل در رسد و ﴿أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ﴾ بر ما خوانده شود.

  •  رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم پیشتاز راه ولایت مطلقه و یگانه سابق در این مضمار است، که تمام أنبیاء سابقین و پیامبران مکرّمین حتّی اولوا العزم از آنها، از مِشکاة مصباح نور آن حضرت بهره می‌گیرند.

  •  آن حضرت راه توحید مطلق و عرفان محص و شهود أسمائی و صفاتی و ذاتی را برای امّت خود بطور مطلق و مرسل باز کرد، و امّت آن حضرت از مواهبی بهرهمندند که امّتهای پیامبران پیشین بهرهمند نبودهاند.

  •  و پس از آن حضرت و از آن حضرت به حضرت مولی الموحّدین أمیرالمؤمنین علیه الصّلاة و السَّلام منتقل شد و به یازده فرزند گرامش یکی پس از دیگری، تا اینک این مقام بطور أکمل و اتمّ برای حضرت بقیّة اللَه حجّة ابن الحسن العسکری ارواحنا له الفداء می‌باشد، و سایر أولیاء حقّه و عرفاء حقّه إلهیّه، از برکات آن بزرگواران، و در عصر غیبت از برکات این آینه اتمّ الهی بهره می‌گیرند، و به کمال می‌رسند، و به وصول و فناء نائل می‌گردند.

  •  باری وجود أقدس حضرت رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم خود، باز کننده این راه برای امّت است و امامان بر حقّ علیهم السّلام و الإکرام همگی دارای این مقام بوده و هستند، و ولایت تکوینی یک أمر بسیط و ساده از نظر أهل دل و فضیلت و عرفاء حقّه است، و برای هر کس که پا در این میدان نهد به فضل و رحمت حقّ پیدا می‌شود.

  •  آنگاه جای أسف نیست، که ما این مقام را از رسول اللَه و امامان انکار کنیم؟ و وصول به مقامات را منحصرا به یک الفاظ تو خالی و میان تهی بسنده نمائیم، و هر گونه فضیلت و کرامتی را مجرّد أمر اعتباری و توهّمی بپنداریم؟

  •  وَلایت تکوینی از امور ضروریّه و از لوازم حتمیّه سیر در راه معرفت، و عرفان و شهود حضرت حقّ است. و منکران آن حقّا دستشان از معارف إلهیّه تهی است، و کامشان از آب حیات ولایت تر نشده، و از ماء معین شهود و وجدان چیزی را نیاشامیدهاند، جگرشان تفته و خشک، همچون کلاب عوعو کننده در بیابان خشک و تیه و ریگزار جهل سرگردانند.

امام شناسی ج5

108
  • مَه فشاند نور و سگ عوعو کند   ***   هر کسی بر باطن خود می‌تند

  • بیان استاد علامه طباطبائی رضوان اللَه علیه در ولایت ائمه علیهم السّلام

  •  در مقامات و درجات ولایت امامان دوازده گانه شیعه که خلفای منصوب از جانب رسول اللَه هستند، علاّمه فقید و بزرگوار و استاد ما: آیة اللَه طباطبائی رضوان اللَه علیه مختصری در رساله وَلایت خود آوردهاند که عین آن را ما در اینجا به زبان پارسی می‌آوریم:

  •  و از جمله اخباری که در این باب وارد شده است، چیزی است که در «بحار» از «محاسن» از رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم آمده است که: إنَّا مَعَاشِرَ الأنْبِیَآءِ نُکَلِّمُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ «ما جماعت پیامبران با مردم به اندازه عقلهایشان سخن می‌گوئیم».

  •  این تعبیر وقتی نیکوست که در آنجا از معانی و چیزهای مهمّ، اموری باشد که فهم مستمعان از مردم بدان نرسد، و این معنی واضح است، زیرا آن حضرت فرمود: نُکَلِّمُ و نفرمود: نَقُولُ یا نُبَیِّنُ یا نَذْکُرُ ونحوها.

  •  و این دلالت دارد بر آنکه معارفی را که أنبیاء علیهم السّلام بیان کردهاند، بیان آنها در حدود مقدار عقلها و ظرفیّت أفکار و اندیشههای امّتهای آنها بوده است، چون می‌خواستند از مشکل و صعب به آسان و سهل تنازل و میل کنند، نه آنکه از معارف کثیره به جهت إرفاق به عقول و اندیشه، به این مقدار مختصر و کم اقتصار کرده باشند، و از مجموع بعضی را آورده باشند، اینچنین نیست.

  •  و به عبارت دیگر: تعبیر رسول اللَه ناظر است به کیفیّت بیان، نه کمّیّت آن، پس دلالت دارد بر آنکه این معارف، حقیقتش آن درایتی است که وراء آن چیزی است که عقول برای وصول به آن در معارف از بُرهان، و جَدَل، و خطابه می‌پیماید و سیر می‌کند، و پیامبران علیهم السّلام آنچه را که بیان کردهاند، با تمام راههائی است که عقول از برهان و جدل و وعظ دارند با وجود آنکه آنان از این راه به بهترین بیان بیان کردهاند، و در شرح آن از پیمودن هر راه ممکنی دریغ نکردهاند.

  •  و از اینجا دانسته می‌شود که برای معارف إلهیّه مرتبهایست ما فوق بیان و گفتار لفظی، بطوری که اگر آن مرتبه را به مرتبه بیان تنزّل دهند، و به لفظ و گفتار بگویند، و به زبان آورند، عقول عادی آن را ردّ می‌کند.

  •  و این رَدّ یا به جهت آنست که طبق مطالب ضروری که در نزد آنهاست،

امام شناسی ج5

109
  • نمی‌باشد، و با آن مخالف است، و یا بجهت آنست که با بیانی که برای آنها شده است، و عقول آنها قبول کرده است، منافات دارد.

  •  و از اینجا ظاهر می‌شود که نحوه فهمیدن و إدراک کردن حقیقت این معارف غیر از نحوه إدراک عقول است، که آن إدراک فکری و اندیشه نظری است. و این مطلب را خوب تفهّم کن!

  •  و از جمله اخبار در این باب1، خبر مستفیض و مشهوری است که:

  • إنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لاَ یَحْتَمِلُهُ إلاّ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أوْ نَبِیٌّ مَرْسَلٌ أوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَهُ قَلْبَهُ لِلإیْمَانِ.

  •  «بدرستی که حدیث ما سخت و مشکل و غیر قابل دسترس، و نیز سخت و مشکل شمرده شده و غیر قابل دسترسی انگاشته شده می‌باشد، بطوری که هیچکس نمی‌تواند آن را متحمّل گردد و بردارد، مگر آنکه فرشته مقرّبی باشد، و یا پیامبر مرسلی، یا بنده مؤمنی که خداوند قلب او را به تحمّل ایمان، آزمایش نموده باشد».

  •  و از جمله اخبار، خبری است که برای رسانیدن مقصود، از خبر سابق دلالتش بیشتر است، و آن را در «بصائر» مسندا از أبو صامت روایت می‌کند که او گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که می‌فرمود:

  • إنَّ مِنْ حَدِیثِنَا مَا لاَ یَحْتَمِلُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لاَ نَبِیٌ مُرْسَلٌ وَ لاَ عَبْدُ مُؤمِنٌ.

  •  قُلْتُ: فَمَنْ یَحْتَمِلُهُ؟! قَالَ: نَحْنُ نَحْتَمِلُهُ

  •  «بعضی از احادیث ما چنان است که هیچ فرشته مقرّبی و هیچ پیامبر مرسلی، و هیچ بنده مؤمنی نمی‌تواند آن را تحمّل کند.

  •  عرض کردم: پس چه کسی تحمّل آن را می‌کند؟! فرمود: خود ما تحمّل آن را می‌نمائیم!».

  •  و اخباری که بر این سیاق است، همچنین مستفیض است، و در بعضی از

    1. این احادیث بسیار است، و با تعابیر مختلفی بیان شده و به حدّ استفاضه می‌رسد، و آنها را مجلسی در جلد اوّل «بحار» از طبع کمپانی از ص ١١٧ تا ١٢٦ در تحت عنوان «باب انّ حدیثهم علیهم السلام صعب مستصعب و انّ کلامهم ذو وجوه کثیرة و فضل التدبّر فی اخبارهم و التسلیم لهم و النّهی عن ردّ اخبارهم» آورده است.

امام شناسی ج5

110
  • آنها وارد است که:

  • قُلْتُ: فَمَنْ یَحْتَمِلُهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ؟! قَالَ:مَن شِئْنَا

  •  «عرض کردم: پس بنابر این چه کسی می‌تواند تحمّل آن را کند فدایت شوم؟! فرمود: هر کسی که ما بخواهیم».

  •  و ایضا در «بصائر الدرجات» از مفضّل روایت است که گفت: حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرمودند:

  •  إنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ، مُسْتَصْعَبٌ، ذَکْوَانٌ، أجْرَدُ، وَ لاَ یَحْتَمِلُهُ مَلَک مُقَرَّبٌ، وَ لاَ نَبِیُّ مُرْسَلٌ، وَ لاَ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَهُ قَلبَهُ للإیمَانِ.

  •  أمّا الصَّعْبُ فَهُوَ الَّذِی لَمْ یُرْکَبْ بَعْدُ؛ وَ أمَّا الْمُسْتَصْعَبُ فَهُوَ الَّذِی یُهْرَبُ مِنْهُ إذَا رُئیَ، وَ أَمَّا الذَّکْوَانُ فَهُوَ ذَکَّاءُ الْمُؤمِنِینَ؛ وَ أمَّا الأجْرَدُ فَهُوَ الَّذِی لاَ یَتَعَلَّقُ بِهِ شَیْئٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَهِ:

  •  «اَللهُ الَّذِی نَزَّلَ أحْسَنَ الْحَدِیثِ» فَأحْسَنُ الْحَدِیثِ حَدِیثُنَا، وَ لاَ یَحْتَمِلُ أَحَدٌ مِنَ الْخَلاَئِقِ أمْرَهُ بِکَمَالِهِ حَتَّی یَحُدَّهُ لأنَّهُ مَن حَدَّ شَیْئًا فَهُوَ أکْبَرُ مِنْهُ؛ وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلَی التَّوْفِیقِ؛ وَ الإنْکَارُ هُوَ الکُفْرُ.»

  •  «حدیث ما صَعْبْ، و مُسْتَصْعَبْ، و ذَکْوَانْ، است، و هیچ ملک مقرّبی، و پیغمبر مرسلی، و بندهای که خداوند دل او را به ایمان آزموده است، نمی‌تواند آن را تحمّل کند.

  •  امّا مراد از صَعْبْ، آن چیزی است که نتوانستهاند بر او سوار شوند، و مراد از مُسْتصْعبْ آن چیزی است که چون آن را ببینند از آن فرار کنند، و مراد از ذَکْوَانْ، بر فروزنده و ملتهب کننده مؤمنان است، و مراد از أجْرَدْ، آن چیزی است که در مقابل او و در پشت او هیچ چیزی به او تعلّق نگرفته باشد، و اینست گفتار خداوند: ﴿اللَهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ﴾ «خدا بهترین حدیث را فرستاده است» زیرا بهترین حدیث، حدیث ماست. و هیچیک از خلایق توان آن را ندارد که آن را تحمّل نماید، مگر آنکه آن را بتواند اندازهگیری کند، چون کسی که چیزی را اندازهگیری کند، از آن چیز بزرگتر است. و سپاس خدای را بر توفیق، و انکار همانا کفر است»1.

    1. صَعْبْ به آن حیوان سرکش و چموش گویند که کسی نمی‌تواند آن را سوار شود، در مقابل ذلول که مراد از آن حیوان رام است و مُسْتَعصب حیوانی را گویند که چون آن را ببینند از آن فرار کنند، از شدّتِ حِدَّت، و بیم گزند آن، و در اینجا حضرت حدیث خود را به چنین حیوانی تشبیه کردهاند یعنی نزدیک شدن به أسرار آل محمّد در توان هر کس نیست، وذَکْوان ازمادّة ذَکَتْ تَذْکُوالنَّارُ: اشتدَّ لَهِیبُها، و همان طور که مجلسی در بیان حدیث مشابه آن آورده است: ذکاء المؤمنین یعنی در توقّد و التهاب و فروزندگی پیوسته مردم را در هیجان می‌آورد. و أجرد به آن کسی گویند که هیچ مو در بدن او نیست، و بنابر این بسیار پاک و زیباست، و این را برای طراوت و نیکوئی استعاره آورند، و محصّل آنکه: حدیث ما پاک و پاکیزه و باطراوت و بدون هیچ شائبهایست، و موجب التهاب و اضطراب و به حرکت در آمدن مؤمنان است که برخیزند و به دنبال ما بگردند، و نیز مشکل است و کسی را یارای تحمل آن نیست.

امام شناسی ج5

111
  •  گفتار امام که در صدر حدیث می‌فرماید: لاَ یَحْتَمِلُ کسی نمی‌تواند تحمّل آن را کند، و در ذیل حدیث: حَتَّی یَحُدَّهُ مگر آنکه آن را اندازهگیری کند، دلالت دارد بر آنکه حدیث آنان علیهم السّلام دارای مراتبی است، و بعضی از مراتب آن بواسطه اندازهگیری کردن قابل تحمّل است.

  •  و شاهد بر این گفتار آنکه: در روایت أبو صامت گذشت که: مِنْ حَدِیثِنَا بعضی از احادیث ما قابل تحمّل نیست. و بنابر این، مورد این روایات با روایت اوّل که می‌فرماید: لاَ یَحْتَمِلُهُ إلاَّ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ مورد واحدی است، و مشکّک و دارای مراتب و درجاتی است.

  •  و همچنین در حکم تعمیم نبویّ سابق است که فرمود: إنَّا مَعَاشِرَ الأنْبِیَآءِ نُکَلِّمُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ.

  •  و علّت عدم إمکان تحدید و اندازهگیری خلایق، أحادیث آنان را این است که: ظروف آنان که همان حدود وجودی ایشان و ذات ایشان است محدود است، و چون بواسطه آن ظروف تحمّل می‌کنند آنچه را که تحمّل می‌کنند، بنابر این آنچه را متحمّل می‌شوند نیز محدود می‌گردد.

  •  و این است همان علّتی که کسی نمی‌تواند حدیث آنان را به کماله و تمامه تحمّل کند، چون أمر غیر محدود است و از حیطه حدود امکانْ خارج، و آن عبارت است از مقام و منزلت ایشان که هیچ حدّی و اندازهای نمی‌تواند آن را تحدید کند و اندازه زند، و این است وَلاَیتِ مُطْلَقَة، و انشاء اللَه العزیز در بعضی از فصول اخیر این رساله قدری مبسوطتر از این در این باره سخن می‌گوئیم.

  •  و از جمله اخبار، اخبار دیگری است که موجب تأیید و تقویت مطالب سابق

امام شناسی ج5

112
  • است، همچنان که در «بصائر الدّرجات» مُسْنداً از مُرازم روایت کرده است که حضرت صادق علیه السّلام گفتند:

  • إنَّ أمْرَنَا هُوَ الْحَقُّ؛ وَ حَقُّ الْحَقِّ؛ وَ هُوَالظَّاهِرُ؛ وَ بَاطِنُ الظَّاهِرِ؛ وَ بَاطِنُ الْبَاطِنِ؛ وَ هُوَ السِّرُّ؛ وَ سِرُّ السِّرِّ؛ وَ سِرُّ الْمُسْتَسِرِّ؛ وَ سِرٌ مُقَنَّعٌ بِالسِّرِّ.

  •  «أمر ماست که آن است حقّ، وَ حَقَّ حَقّ، و آن است ظاهر، و باطن ظاهر، و باطن باطن، و آن است سِرّ و سِرِّ سرّ، و سِرِّ پوشیده شده، و سِرِّی که با سِرّ پنهان شده، و پرده بر خود گرفته است».

  •  و در بعضی از اخبار وارد است که: إنَّ لِلْقُرْآنِ ظَهْرًا وَ بَطْنًا، وَ لِبَطْنِهِ بَطْنًا إلَی سَبْعَةِ أبْطُنِ. «از برای قرآن ظاهری و باطنی است، و از برای باطن آن باطن دیگری است، تا هفت باطن». و در خبر دیگری وارد است که: إنَّ ظَاهِرَهُ حُکْمٌ وَ بَاطِنَهُ عِلْمٌ.

  •  «ظاهر قرآن، حکم است، و باطنش علم است».

  •  و در بعضی از اخبار جبر و تفویض، در «توحید» صدوق مُسنداً از مرازم از حضرت صادق علیه السّلام در حدیثی روایت می‌کند که: قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: فَأیُّ شَی‌ءٍ هُوَ، أصْلَحَکَ اللَهُ؟!

  • قَالَ: فَقَلَّبَ یَدَهُ مَرَّتَیْنِ، أوْ ثَلاَثًا، ثُمَّ قَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ:لَوْ أجَبْتُکَ فِیهِ لَکَفَرْتَ! «مرازم گوید: از حضرت صادق پرسیدم: آن کدام است؟! خداوند أمر تو را اصلاح کند، و خیرت دهد.

  •  مرازم گفت: حضرت دو بار و یا سه بار دست خود را واژگون کردند، و سپس گفتند: اگر در این باره پاسخ تو را بدهم، کافر خواهی شد!».

  •  و در اشعار منسوب به حضرت امام سجّاد سیّد العابدین علیه السّلام این گفتار وارد است که:

  • وَ رُبَّ جَوْهَرِ عِلْمِ لَو أَبُوحُ بِهِ       ***       لَقِیلَ لِی أنْتَ مِمَّنْ یَعْبُدُ الْوَثَنَا

  •  «و چه بسیار از علوم حقیقی و واقعی است، که اگر من آن را اظهار کنم، به من گفته می‌شود که تو از زمره بتپرستان می‌باشی!».

  •  و از جمله اخبار، روایات وارده درباره ظهور است که می‌رساند که حضرت قائم مهدی علیه السّلام بعد از ظهورش، أسرار وارده در شریعت را منتشر می‌کند، و قرآن کریم آن را تصدیق می‌کند.

امام شناسی ج5

113
  •  و در «بصائر الدّرجات» مسندا از مسعدة بن صدقه از حضرت صادق از پدرشان حضرت باقر علیهما السّلام روایت است که: قَالَ: ذَکَرْتُ التَّقِیَّةَ یَوْمًا عِندَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ. فَقَالَ لِی‌:وَاللَهِ لَوْعَلِمَ أبوذَرٍّ مَا فِی قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ وَ قَدْ آخَی بَیْنَهُمَا رَسُولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّمـ الحدیث‌.

  •  «روزی از پدرم حضرت سجّاد علیه السّلام که درباره تقیّه سخن به میان آمد از لزوم آن پرسیدم، فرمود: سوگند به خدا که اگر آنچه را که در دل سلمان بود، ابو ذر آن را می‌فهمید سَلمان را می‌کشت، درحالی‌که رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بین آن دو نفر عقد اخوّت و برادری بسته بود».

  •  و در خبر است که حضرت باقر علیه السّلام مطالبی را به جابر1 گفتند، و فرمودند: اگر آنها را اِفشاء کنی، لعنت خداوند و ملائکه و مردم، همگی بر تو خواهد بود!

  •  و نیز در «بصائر الدّرجات» از مفضّل، از جابر، حدیث وارد است که ملخّص آن این است که: «بعد از رحلت حضرت باقر علیه السّلام جابر خدمت حضرت صادق علیه السّلام آمد و گفت: نفس من از تحمّل این احادیث تنگ شده و دیگر طاقت بر إخفاء آنها را ندارم!

  •  حضرت صادق علیه السّلام او را امر کردند که: در زمین حفرهای حفر کند، و سرش را در آن فرو برد، و آن احادیث را با گودال بگوید، و سپس خاک بر روی آن بریزد، زیرا که زمین در این صورت رازْدار او می‌شود».

  •  و همچنین در «بحار الانوار» از کتاب «اختصاص» و «بصائر الدّرجات»، از جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت است که حضرت به او در ضمن حدیثی گفتند: یَا جَابِرُ مَا سَتَرْنَا عَنْکُمْ أکْثَرُ مِمَّا أظْهَرْنَا لَکُمْ.

  •  «ای جابر! آنچه را که ما بر شما مخفی داشتهایم، بیش از آن است که به شما اظهار نمودهایم!».

  •  و متفرّقات اخبار در این زمینه بسیار است، و بلکه به حدّ إحصاء نمی‌رسد، و

    1. مراد جابر بن یزید جعفی است که از اعاظم اصحاب آن حضرت بوده است، نه جابر بن عبد اللَه أنصاری.

امام شناسی ج5

114
  • بطوری است که جمعی از اصحاب رسول اللَه و أئمّه اهل بیت سلام اللَه علیهم را از أصْحَابِ أَسْرَار شمردهاند، همچون سَلْمان فَارْسِیّ، و أوَیْسِ قَرَنیّ، و کُمَیْل بن زِیاد نَخَعیّ، و مَیْثَم تَمّارِ کُوفیّ، و رُشَیْد هَجَریّ، و جَابِرِ جُعْفِیّ رضوان اللَه تعالی علیهم أجمعین‌1».

  • در معنای ولایت تکوینی و تشریعی‌

  •        ***       باری آیهای که در مطلع گفتار ذکر شد: ﴿النَّبِيُّ أوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أنْفُسِهِمْ﴾دلالت دارد بر ولایت رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بر جمیع مؤمنین، و اطلاق این ولایت، هم در مورد تکوین و هم در مورد تشریع است، و بلکه حقیقت ولایت در ناحیه تکوین و حقیقت است، و پس از آن در ناحیه تشریع و اعتبار.

  •  ولایت تکوینیّه معنایش آن است که: رسول اللَه حقّا واسطه و حجاب بین بنده و خداوند قرار دارند، و تمام فیوضات از جانب پروردگار نسبت به بندگان، از حیات و علم و قدرت، و سایر جهات توسّط ایشان که آئینه و مرآت حقّند، و در مقام وَلایت و بدون واسطگی قرار دارند، افاضه می‌شود.

  •  وَلایت تشریعیّة معنایش آن است که: رسول اللَه در مقام تصمیمگیری و اختیار و انتخاب مؤمنین، اراده و اختیار آن حضرت مقدّم است، و بجای اراده و اختیار مؤمن می‌نشیند، بدین معنی که: اگر مؤمن بخواهد کاری را انجام دهد، و آن حضرت منع کنند، و یا بخواهد انجام ندهد، و آن حضرت امر کنند، باید منع و یا امر آن حضرت را برخواست و اراده خویشتن مقدّم دارد، و به دنبال انجام فرمان او برود هر چه باشد، خواه جنگ و یا صلح، و خواه گرفتن مال و یا دادن، و خواه نکاح و یا طلاق و جلاء وطن و کسب و کار، و سایر امور زندگی، و دستورات دینی و تکالیف الهیّه، همه و همه از جانب رسول اللَه نازل می‌شود، و اطاعت آنها واجب است.

  •  از جمله موارد اعمال ولایت تشریعی رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم داستان زینب است که حضرت رسول اللَه به امر ولاَئِی خود او را به پسر خوانده و غلام آزادشده خود زَیْدُ بْنُ حَارِثَة تزویج کردند و پس از آن که زید او را طلاق گفت باز به امر وَلآئی او را به حباله نکاح خویش درآوردند.

    1. رساله «الولایة» علاّمه فقید آیة اللَه طباطبائی رضوان اللَه علیه، نسخه خطّی حقیر ص ٣ تا ص ٦.

امام شناسی ج5

115
  • داستان ازدواج زینب با زید بن حارثه

  •  توضیح آنکه: زَیْنب دختر عمّه آن حضرت بود یعنی دختر اُمَیْمَة که او دختر عبد المطّلب بود. اُمَیمَة را مردی به نام جَحْشْ تزویج کرده بود و از او دختری آمد به نام زَیْنَب.

  •  پس زَیْنَب بِنتِ جَحْشْ دختر اُمَیْمَه بنت عبدالمطلّب و عمّهزاده رسول اللَه است.

  •  زَیْدُ بْنُ حَارِثه غلام رسول اللَه بود، و حضرت او را آزاد کردند، و پس از آزادی او را پسر خود خواندند، و در آن زمان داستان پسر خواندگی بسیار معروف و مشهور و در بین مردم متداول بود.

  •  و البتّه تمام این کارهای رسول خدا بر اساس حکمت و مصلحت بوده است که اینک قدری از آن را می‌یابیم.

  •  در زمان جاهلیّت، اعراب پسر خوانده را که اسمش دَعِیّ بوده است، در احکام، پسر حقیقی خود می‌دانستند، و در تمام خصوصیّات از نکاح و ارث، و سایر امور همچون پسر و یا دختر واقعی خود می‌شمردند.1

  •  و بنابر این عیالی را که برای پسر خوانده خود می‌گرفتند: عروس واقعی خود می‌شمردند، و او را مَحْرم خود می‌دانستند. و پس از آن که پسر خوانده، او را طلاق می‌داد، به نکاح خویش در نمی‌آوردند، زیرا که می‌گفتند: زن فرزند ماست، و عروس ماست، و حرمت مؤبّد دارد.

  •  و از طرف دیگر، أشرافیّت در بین عرب متداول و مرسوم بود، و هیچ زن متعیّن و متشخّص حاضر نبود به حباله نکاح غلام آزاد شدهای که از جهت نسب دارای آبرو و اعتباری نیست درآید.

  •  بزرگان عرب دختران خود را به افراد نامدار، و قبیلهدار، و صاحب عشیره، و دارای اسم و رسم می‌دادند و تزویج با فقرا و مستمندان و غلامهای آزاد شده، برای آنان بزرگترین ننگ و عار محسوب می‌شد، که حاضر بودند بمیرند، و یا دختران آنها ترک شوهر گویند، و به چنین ازدواجی حاضر نمی‌شدند.

  •  رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم از جانب پروردگار مأمور می‌شود، که این احکام جاهلیّت را براندازد.

  •  أوّلا ـ به مردم اعلان کند که شرافت مؤمن به ایمان و تقوی است، نه به مال و

    1. اسلام این سنّت جاهلی را برداشت و برای پسر خوانده هیچ حکم خاصّی را قائل نشد؛ نه از ارث و نه از محرمیّت و نه از حرمت نکاح. بنابراین به حکم صریح قرآن کریم پسر خوانده با غیر او تفاوتی ندارد و عنوان پسر خواندگی بهیچوجه وی را داخل در نسب نمی‌نماید. این حکم در آیه ٤ و ٥ از سوره ٣٣: أحزاب وارد است:
      ﴿وَ مَا جَعَلَ أَدْعِيَآءَكُمْ أَبْنَآءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوهِكُمْ وَ اللَهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِی السَّبِيلَ* ادْعُوهُمْ لِابَآئِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَهِ فَإن لَمْ تَعْلَمُوا ءَابَآءَهُمْ فَإِخْوَنُكُمْ فِی الدِّينِ وَ مَولِيكُمْ﴾.
      «خداوند پسر خواندههای شما را پسرانتان قرار نداده است؛ این سخن خود شماست که بر زبانتان راندهاید؛ و خداوند حقّ می‌گوید و به راه (راست) هدایت میکند. پسر خواندگان را به پدران خودشان نسبت دهید؛ این به راستی و درستی، بیشتر نزدیک است نزد خداوند. و اگر شما پدرانی را برای آنان نمی‌شناسید، مسلّماً برادران دینی شما هستند و دوستان و محبّین شما می‌باشند».

امام شناسی ج5

116
  • حَسَبْ و نَسَبْ، و بنابر این هر مرد مسلمان و فقیری گر چه غلام آزاد شدهای باشد، حقّ دارد از دختران أشراف ازدواج کند، و زنهای شریف و أصیل نیز می‌توانند با مردم مؤمن فقیر ازدواج کنند.

  •  در همسری و انتخاب زن و شوهر، کُفْوْ بودن یعنی، همطراز و هم طبقه بودن، عبارت است، از: ایمان و تقوی، نه همطراز و هم کُفْوْ بودن در مال و اعتبار و عشیره و قوم و قبیله.1

  •  و ثانیاً ـ به مردم اعلان کند که: پسر خوانده انسان، پسر انسان نیست، و هیچگونه آثار نسب بر او مترتّب نمی‌شود، پسر خوانده، پسر نیست، و دختر خوانده، دختر نیست، نه ارث می‌برد، و نه از او اِرث می‌برند، و نه مَحْرَم است، دختر خوانده محرم نیست، پسر خوانده با زوجه انسان محرم نیست، و زوجه پسر خوانده نیز عروس انسان محسوب نمی‌شود، و با انسان محرم نمی‌گردد، و پس از آنکه أحیانا پسر خوانده او را طلاق داد، انسان می‌تواند او را در نکاح خویش درآورد، زیرا که زنی است به تمام معنی بیگانه و اجنبیّ، و جزء محارم نمی‌باشد. ﴿وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ وَ اللَهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ﴾ (آیه ٤ از سوره ٣٣: ـ احزاب)

  •  «و خداوند پسر خواندههای شما را پسر قرار نداده است، و این گفتار خود شما است که بر سر زبانهایتان جاری است. و خداوند حقّ می‌گوید، و او به راه راست رهبری می‌کند2».

  •  رسول خدا می‌خواهد این احکام را اجرا کند، ولی از مردم می‌ترسد، از مردم تازه مسلمان می‌ترسد که مبادا استیحاش کنند، و زیر بار نروند، و از دین برگردند و بگویند: این محمّد شریعتی را آورده است که (عیاذاً باللَه) مانند مجوس نکاح محارم را تجویز می‌کند.

  •  فلهذا این خوف و ترس رسول اللَه از مردم، بجهت نگاهداری دین و برای خداوند بوده است. و لیکن خداوند به او أمر می‌کند که بدین خوف اعتناء مکن! و از من فقطّ بترس! و این امر را اجرا کن.

  •  نظیر امر و عتاب خداوند به رسول اللَه در قضیّه غدیر که: ﴿بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾. «ای پیغمبر برسان به

    1. در «بحار الانوار» از طبع کمپانی: ج ٦، ص ١٤٩، و از طبع حروفی حیدری: ج ١٦، ص ٢٢٣، در شماره ٢٢ آورده است:
      «علل الشّرایع»: أبی، عن القاسم بن محمّد بن علیّ بن إبراهیم النّهاوندی، عن صالح ابن راهویه، عن أبی جوید مولی الرّضا علیه السّلام، عن الرّضا علیه السّلام قال:
      نَزَلَ جِبْرئیلُ عَلَی النَّبیِّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَءالِهِ فَقالَ: یَا مُحَمَّدُ! إنَّ رَبَّکَ یُقْرِئُکَ السَّلَامُ، وَ یَقولَ: إنَّ الْابْکارَ مِنَ النِّسآءِ بِمَنْزَلَةِ الثَّمَرِ عَلَی الشَّجَرِ؛ فَإذا أیْنَعَ الثَّمَرُ فَلا دَوآءَ لَهُ إلاّ اجْتِنآؤُهُ، وَ إلاّ أفْسَدَتْهُ الشَّمْسُ وَ غَیَّرَتْهُ الرِّیحُ. وَ إنَّ الْابْکارَ إذا أدْرَکْنَ مَا تُدْرِکُ النِّسآءُ فَلا دَوآءَ لَهُنَّ إلاّ الْبُعولُ، وَ إلاّ لَمْ یُؤْمَنْ عَلَیهِنَّ الْفِتْنَةُ.
      فَصَعَدَ رَسولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیهِ وَ ءالِهِ الْمِنْبَرَ فَجَمَعَ النَّاسَ، ثُمَّ أعْلَمَهُمْ ما أمَرَ اللَهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ. فَقالوا: مِمَّنْ یَا رَسولَ اللَهِ؟! فَقالَ: مِنَ الْاکْفَآءِ. فَقالوا: وَ مَنِ الْاکْفَآءِ؟! فَقالَ: الْمُؤْمِنونَ بَعْضُهُمْ أکْفآءُ بَعْضٍ.
      ثُمَّ لَمْ یَنْزِلْ حَتَّی زَوَّجَ ضُبَاعَةَ مِنَ الْمِقْدادِ بْنِ الْاسْوَدِ. ثُمَّ قال: أیُّها النَّاسُ! إنّی زَوَّجْتُ ابْنَةَ عَمّیَ الْمِقْدادَ لِیَتَّضِعَ النِّکاحُ. (قولُه: لِیتَّضِع، أی لِیَنْحَّط)
    2. و از اینجا باید دانست آنچه را که در این زمان متعارف شده است که طفل نوزادی را از شیرخوارگاه می‌گیرند و در منزل خود می‌آورند و تحت مراقبت و سرپرستی خود تربیت می‌کنند تا به سنّ بلوغ و کمال برسد، گرچه امری است بسیار نیکو و پسندیده، و مورد ترغیب و تشویق أولیای دین، و رضایت خداوند و صاحب شریعت؛ ولیکن آن را اولاد خود دانستن، و معامله محرمیّت با او کردن، و شناسنامه به عنوان فرزندی خود برای او گرفتن، و جزءِ وارثین و مورّثین شمردن، حرام و از گناهان کبیره است.
      حضرت رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم لعنت فرمود که کسی خودش را داخل در نسب دیگری بگرداند. عنوان پدری و مادری و برادری و خواهری و عموئی و عمّهای و دائی‌ای و خالهای و غیرها از عناوینی که بواسطه ولادت صورت می‌گیرد، تابع تولّدِ مولودِ واقعی از نکاحِ صحیح است.
      رسول خدا در حجّة الوداع در ضمن خطبهای فرمود: وَ مَنِ انْتَمَی إلَی غَیْرِ أبیهِ فَعَلَیهِ لَعْنَةُ اللَهِ وَ المَلئِکَةِ وَ النّاسِ أجْمَعینَ. «و کسیکه خود را به غیر پدر حقیقی خودش منتسب کند، لعنت خدا و فرشتگان خدا و افراد بشر همگی بر اوست.» («تاریخ یعقوبی» ج ٢، ص) ١١١

امام شناسی ج5

117
  • مردم، و تبلیغ کن آنچه را که از طرف پروردگارت به تو نازل شده است، و اگر بجا نیاوری رسالت خدا را تبلیغ نکردهای! و خداوند تو را از مردم حفظ می‌کند» (آیه ٦٧ از سوره ٥: مائده).

  •  رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم در وقت آمدن احکام شدید که مردم در بدو أمر تحمّل آن را نداشتند، آن حکم را اوّل درباره خود و اقوام و نزدیکان خود پیاده می‌فرمود، و عمل می‌کرد، تا مردم بدانند که رسول اللَه خود با نفس نفیس خود، در معرض این حکم قرار گرفته، و درباره خود اِجرا کرده است، و بنابر آن، استیحاش و نگرانی از بین برود، و یا لااقلّ تخفیف پیدا کند.

  •  مثلاً وقتی که خواست ربا را بردارد، و حکم به حرمت آن کند، و پولهای ربوی را که مردم در جاهلیّت از یکدیگر طلب داشتند، فسخ کند و آن را بی‌اعتبار بشمارد، اوّل بار، درباره عمویش عبّاس، این حکم را اجرا کرد، و تمام پولهای ربوی را که او از مردم طلب داشت اسقاط کرد چنانکه در خطبه حجَّة الوداع که در عرفات ایراد فرمود، آمده است که: وَ وَضَعَ رِبَا الْجَاهِلیَّةِ وَ أوَّلُ رِبًا وَضَعَهُ رِبَا عَمِّهِ الْعَبَّاسِ رَضِیَ اللَهُ عَنْهُ.1.

  •  و نیز وقتی که خواست ارزش خونهای مشرکین و غیر مسلمان را بردارد، اوّل درباره پسر عموی خودش: رَبیعَة بن حَارث بن عبد المطّلب، که در شرک و در جاهلیّت ریخته شده بود و هُذَیْل او را کشته بود، برداشت و در خطبه فرمود، چنانکه آمده است: وَ وَضَعَ الدِّمَآءَ فِی الْجَاهِلِیَّةِ وَ أوّلُ دَمٍ وَضَعَهُ دَمُ ابْنِ عَمِّهِ رَبِیعَةَ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ قَتَلَهُ هُذَیْلٌ.

  •  فَقَالَ: أوَّلُ دَمٍ أبْدَاُ بِهِ مِنْ دِمَآءِ الْجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعٌ فَلاَ یُطَالَبُ بِهِ فِی الاِسْلاَمِ2.

  •  و در همین خطبه می‌فرماید: إنَّ دِمَآءکُم وَ أمْوَالَکُمْ حَرَامٌ عَلَیْکُمْ کَحُرْمَةِ یَوْمِکُمْ هَذَا، فِی شَهْرِکُمْ هَذَا فِی بَلَدِکُمْ هَذَا. ألاَ کُلُّ شَیْئٍ مِنْ اَمْرِ الْجَاهِلِیَّةِ تَحْتَ قَدَمِی مَوْضُوعٌ؛ وَ رِبَا الْجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعٌ؛ وَ أوَّلُ رِبآء أَضَعُ رِبَا الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ.

  •  «بدانید که: حقّا خونهای شما و مالهای شما بر یکدیگر حرام است، مانند

    1. و ٢. «سیره حلبیّه»، ج ٣ ص ٢٩٨.

امام شناسی ج5

118
  • حرمت این روز حرام، در این ماه حرام، و در این شهر حرام1. آگاه باشید که هر امری از امور جاهلیّت را من در زیر گام خود گذاشتم، و ربای جاهلیّت را زیر پای خود گذاشتم، و اوّلین ربائی که ساقط کردم و از بین بردم، ربای عبّاس پسر عبد المطّلب است».

  •  باری پیامبر اکرم صلّی اللَه علیه و آله و سلّم برای اجراء امر اوّل که ازدواج بین طبقه اشراف و طبقه ضعیفان بود، و می‌خواست اوّلین بار این أمر را درباره خاندان خود اجرا کند به نزد زَینَب بنت جَحْشْ (دختر عمّه خود) آمدند و او را برای زَید بن حَارِثَة که غلام آزاد شده و پسر خوانده آن حضرت بود خطبه و خواستگاری کردند، این امر بر زینب گران آمد همچنان که در تفسیر «الدُّرُّ المنثور» وارد است که:

  •  اخرج ابن جریر عن ابن عبّاس‌: قال‌: خَطَبَ رَسُولُ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ لِزَیْدِ بنِ حَارِثَةَ فَاسْتَنْکَفَتْ مِنْهُ وَ قَالَتْ: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ حَسَبًا، وَ کَانَتْ امْرَأةً فِیهَا حِدَّةٌ، فَأنْزَلَ اللَهُ تَعَالَی‌:

  • ﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ إذَا قَضَي اللَهُ وَ رَسُولُهُ أمْرًا أنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَهُ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلًا مُبِينًا﴾. (آیۀ ٣٦ از سورۀ ٣٣: احزاب‌).2

  •  ابن جریر از ابن عبّاس تخریج کرده است که: رسول خدا از زینب برای زید بن حارثه خواستگاری کردند، و زینب از پذیرش آن استنکاف کرد و گفت: حَسَبِ من از او بهتر است، و زینب دارای حدّت و شدّت بود. در این حال خداوند این آیه را فرستاد:

  •  «و چنین حقّی و اختیاری برای هیچ مرد مؤمن و هیچ زن مؤمنهای نیست، در آن وقتی که خدا و رسول خدا بر او حکمی را بنمایند، او از برای خود اختیار در آن امر داشته باشد، و هر کس مخالفت خدا و رسول خدا را بکند به گمراهی آشکاری گمراه می‌گردد».

    1. منظور از روز حرام روز عرفه است، که بسیار محترم است، و از ماه حرام منظور ماه ذوالحجّة است که ماه محترم است و منظور از شهر حرام شهر مکّه است که دارای حرمت بوده و بدون احرام نمی‌توان در آن داخل شد.
    2. «الدّرّ المنثور» ج ٥، ص ٢٠٠.

امام شناسی ج5

119
  •  بنابر أمر وَلآئی رسول خدا، زینب ازدواج با زید را پذیرفت، و در تحت حباله نکاح او درآمد1، ولی این ازدواج مقرون به آرامش و سکون نبود، پیوسته زینب در خود شرف و بزرگی می‌دید، و زید: شوهر خود را غلام آزادشده پسر دائی خود: مُحَمَّد رَسُولَ اللَه.

  •  و این عدم توافق روحی کار را بر زید تنگ کرد، و کرارا به نزد رسول خدا آمد، و اجازه می‌خواست تا زینب را طلاق گوید، و پیغمبر اجازه نمی‌داد، و می‌فرمود: باید زنت را نگاهداری کنی، و طلاق ندهی.

  • ﴿وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَهَ﴾. (نیمه اوّل آیه ٣٧).

  •  «و ای پیغمبر می‌گفتی به آن کسی که خداوند بر او نعمت بخشیده بود، و تو نیز بر او نعمت ارزانی داشته بودی که: زنت را برای خودت نگاهدار، و رها مکن، و از خداوند بپرهیز».

  •  تا آنکه آنقدر زندگی آنان مشکل شد که زید خسته شد، و نزد رسول اللَه آمد و گفت من دیگر تحمّل صبر و شکیبائی با او را ندارم، و اذن می‌خواهم تا او را طلاق دهم، و پیغمبر اذن دادند، و او را طلاق داد.

  •  در اینجاست که پیغمبر به أمر خدا مأمور می‌گردند تا حکم دوّم یعنی الغاء آثار پسر خواندگی را اجرا کنند، آنهم در اوّلین مرحله درباره خود، به اینکه: زینب را که زن پسر خوانده خود و در حکم عروس آن حضرت بود، به نکاح خویش درآوردند، تا عملا بر مردم روشن گردد، که عروس پسر خوانده، عروس انسان نیست، و نکاح او بدون اشکال است. و لیکن پیغمبر از مردم در خوف و هراس بودند، که این امر در نزد مردم بی‌سابقه است و اگر زینب را نکاح کنند، مردم می‌گویند: با عروس خود نکاح کرده، و از دین برمی‌گردند، و اسلام چه بسا در این مراحل محتمل بود منقلب شود.

  •  این آیه آمد که ای پیغمبر تو از مردم در خشیت و ترس می‌باشی! نترس! و أمر خدا را عملی کن و خداوند سزاوارتر است از اینکه از او بترسی! و آنچه را که از امر خدا راجع به ازدواج با زینب پنهان می‌کنی و به مردم نمی‌گوئی، خداوند آن را ظاهر و آشکار می‌سازد:

    1. در کتاب «أخبار الزّینبات» تألیف أبی الحسین یحیی بن الحسن بن جعفر الحجّة بن عبید الله الاعرج بن الحسین الاصغر بن الإمام السّجّاد علیه السّلام، که از متقنترین کتب و از نفایس آثار قدما و تاریخ دست نخورده صدر أوّل است و أخیراً دست نویسی شده و به طبع درآمده است، در ص ١٠٣ و ١٠٤ در ضمن ترجمه أحوال زینب بنت جحش، با سند متّصل خود گوید:
      کانتْ زینبُ مِمّن هاجَرَ مع رسولِ الله صلّی الله علیه وءاله و کانتِ امْرأةً جَمیلةً، فخطَبَها رسولُ اللهِ صلّی الله علیه وءاله علی زیدِ بنِ حارثةَ، فقالت: یا رسولَ اللهِ! لا أرْضاهُ لِنفْسی و أنا أیِّمُ1 قریش! قال: فإنّی قد رَضیتُه لکِ! فَتزوّجَها زیدُ بنُ حارثةَ.
      «زینب دختر جحش از کسانی بود که با رسول خدا به مدینه هجرت نمود، وی زن زیبائی بود. رسول خدا صلّی الله علیه وآله او را برای زید بن حارثه خواستگاری نمودند. زینب گفت: ای رسول خدا! من او را برای خودم نمی‌پسندم، چرا که من بیوه قریش هستم و باید شوهر از قریش بگیرم! رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: من زید را برای تو پسندیدم و رضا دادهام. بنابراین زید بن حارثه وی را به نکاح خود در آورد.»
      أمر ولائی حضرت از این استفاده می‌شود که پس از آنکه زینب گفت: من راضی نیستم، رسول خدا فرمود: من راضی هستم و زید را برای تو می‌پسندم.
      1) ءامَ، یَئیمُ، أیْمَةً و ایومًا و أیْمًا الرّجلُ مِن زَوجتِه أوِ الْمرأةُ مِن زوجِها: فَقَدَها أو فَقَدَتْه، فهو و هی أیِّم، ج أیآئم و أیامی و أیِّمون و أیِّمات.

امام شناسی ج5

120
  • ﴿وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللَهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ﴾ (دنبال آیه).

  •  رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم به أمر خدا برای برداشته شدن این بدعت جاهلی، با وجود نگرانی و ترس از مردم، با زینب ازدواج کردند، و خداوند هم تأیید فرمود و کمک کرد، و ایراد و اشکال مردم، ضعیف و ناتوان آمد، و بحمد اللَه این حکم هم اجرا شد، و بر پسر خوانده دیگر آثار پسر حقیقی مترتّب نگشت.

  • ﴿فَلَمَّا قَضی‌ زَيْدٌ مِنْها وَطَرًا زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَ كانَ أَمْرُ اللَهِ مَفْعُولًا﴾. (بقیه آیه ٣٧).

  •  «پس چون زید حاجت خود را از زوجه خود گرفت، و به او استمتاع و دخول کرد، ما زینب را به زنیّت و زوجیّت تو درآوردیم، بجهت آنکه هیچ گاه دیگر برای مؤمنان سختی و حرجی، در نکاح کردن زنهای پسر خواندههای آنان نباشد، در وقتی که آن پسر خواندهها حاجت خود را از آن زنان به استمتاع و دخول گرفته باشند، و البتّه امر خداوند شدنی است».

  •  در اینجا قضاء وَطَرْ یعنی استمتاع و دخول را در هر دو بار می‌آورد، برای آن که بفهماند حتّی بعد از همخوابگی و آمیزش، نکاح زن پسر خوانده اشکال ندارد، و نه فقطّ این حکم منحصر بصورت عدم آمیزش بوده باشد.

  •  این بود حقیقت داستان زینب و أمر ولائی رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم که طبق آیه شریفه قرآن و تفاسیر شیعه بیان شد، ولی بسیاری از تفاسیر أهل تسنّن، داستان را به صورت غیر نیکوئی بیان می‌کنند.

  •  و مستشرقین نیز چون از تواریخ و تفاسیر اهل تسنّن، به اسلامشناسی متوسّل شدهاند، فلهذا اسلام را از دیدگاه آنان می‌بینند، و دچار اشکال می‌گردند.

  •  گوستاو لوبون فرانسوی در کتاب «تاریخ تمدّن اسلام و عرب» می‌نویسد:

  •  «محبّت پیغمبر به زن تا این درجه بود که یک روزی اتّفاقا چشمش به زن زید پسر خوانده وی که بدون لباس بود افتاده، میلی در وی پیدا شد، وقتی که زید مطّلع گردید، او را طلاق داد، و بعد به حباله نکاح پیغمبر درآمد، و این مطلب میان مردم انعکاس بدی انداخته بعضی بنای اعتراض را گذاشتند، ولی جَبْرئیْل که هر روز

امام شناسی ج5

121
  • نزد پیغمبر می‌آمد، وحی آورد که این فعل از پیغمبر بدون مصلحت نبوده است، مردم هم بعد از این ساکت شدند»1.

  •  و از آنچه ما بیان کردیم معلوم شد: صورت قضیّه صد در صد چیز دیگری بوده است، و درست بر خلاف این نظریّه و در مقابل آن است. علاّمه طباطبائی فرموده است:

  •  «و بعضی از مفسّرین خواستهاند برای عمل رسول اللَه طبق تفاسیر عامّه محملی بتراشند، فلهذا گفتهاند: آن حالت رسول اللَه، حالت جبلّی بشری بود که هیچ گاه انسانی از آن فارغ نیست، و این از دو جهت اشکال دارد:

  •  أوّلا ـ این کلام در مورد منع است، که تقویت تربیت الهیّه بطوری نبوده است، که بر غریزه بشری غالب شود.

  •  ثانیاً ـ در آن صورت دیگر محلّی برای عتاب و مؤاخذه خداوند در کتمان و إخفاء این امر تصوّر نمی‌شود، زیرا در اسلام مجوّزی برای ذِکر زنهای شوهردارِ مردم، و علاقهمند شدن و گرایش پیدا کردن به آنها نیست، و در این صورت چگونه خداوند پیامبر را بر إخفاء این أمر و ترسیدن از مردم عتاب و مؤاخذه می‌کند2؟

  •  و نظیر این گونه از نسبتهای ناروا در تواریخ و تفاسیر اهل تسنّن به رسول اللَه دیده می‌شود، که بطور کلّی تاریخ و تفسیر شیعه از این گونه امور پاک است. و شاید علّت تفاسیر و تواریخ عامّه آن باشد که مصادر حدیث خواستهاند طبق آراء خودشان، رسول اللَه را از مقام قدّوسیّت و طهارت و عصمت تنزّل دهند، و با روایات مجعوله در تعریف شیخین که تا سر حدّ امکان مقام و منزلت آنها را بالا بردهاند، تطبیق داده، و در این صورت دیگر فاصلهای بین رسول اللَه و آنها نخواهد بود، و اگر هم باشد ضعیف است، و این بزرگترین خیانت به تاریخ، و جنایت به واقعیّت است که انسان به جهت إعلاء شخصی، پیامبری را به أمر غیر صحیحی متّهم کند.

  •  و اگر کسی بگوید: همان طور که سنّی‌ها در جعل روایات برای تعریف شیخین و عثمان کوشش کردهاند شیعه هم برای تعریف و تمجید علیّ بن ابی طالب

    1. تاریخ تمدّن» ص ١٢١ و ١٢٢، در ضمن فصل چهارم.
    2. تفسیر المیزان، ج ١٦ ص ٣٤٣.

امام شناسی ج5

122
  • این تلاش را کرده است. جواب گوئیم که: این کلام غلط است، زیرا حکومت و سیاست بعد از رسول خدا در دست طرفداران خلفاء بوده است، و طرفداران علیّ بن ابی طالب مهجور و مطرود و محبوس و مضروب و مقتول بودهاند، و این امر یکی و دو روز نبوده بلکه تا زمان رفع تقیّه در عهد صفویّه به فتوای عالم کبیر و شیخ جلیل: شیخ عبد العالی میسی کَرَکی جبل عاملی، معروف به محقّق کرکی و محقّق ثانی باقی بوده است و در این صورت که ازهرجهت قدرت و حکومت و بیت المال و تبلیغات در دست مخالفین بوده است، کجا شیعه می‌تواند روایتی جعل کند، شیعه حتی نتوانسته است روایات وارده در فضائل و مناقب آنها را دست به دست و سینه به سینه به دیگران برساند و شواهد تاریخی بر این امر بسیار است، تا کجا رسد که زیاده از مرویّات در فضائل آن سروران خود روایتی بسازد و منتشر کند، چنانچه شافعی که از بزرگان و امامان خود مخالفین است چون از او در باره أمیرالمؤمنین علیه السّلام پرسیدند، گفت: مَا أَقُولُ فِی رَجُلٍ أسَرَّ أوْلیآؤهُ مَناقِبَهُ تَقیَّةً وَ کَتَمَهَا اَعْدَآؤُهُ حَنَقًا وَ عَدَاوَةً وَ مَعَ ذَلِکَ قَدْ شَاعَ مِنْهُ مَامَلأتِ الْخَافِقَیْنِ.

  •  «من چه بگویم درباره مردی که دوستان او مناقب و فضائل او را پنهان کردند از روی تقیّه و ترس، و دشمنان او نیز پنهان کردند از روی کینه و دشمنی، و با وجود این، مناقب و فضایل او مشرق و مغرب عالم را پر کرده است».

  • عناد و کتمان عامّه نسبت به فضائل أمیرالمؤمنین علیه السّلام

  •  و سیّد تاج الدّین عاملی این مفاد را از شافعی اخذ کرده است آنجا که گوید:

  • لَقَدْ کَتَمَتْ آثارَ آلِ مُحمَّدٍ       ***       مُحِبُّوهُم خَوْفًا وَ أعْدَاؤهُمْ بُغْضا

  • فَاُبِر زَمِن بَیْنِ الفَرِیقَیْنِ نَبْذَةٌ       ***       بِهَا مَلأ اللَهُ السَّمَاواتِ وَ الاَرْضَا

  • «به تحقیق که آثار آل محمّد را کتمان کردند، دوستانشان از روی خوف، و دشمنانشان از روی بغض. و مَعَ هذا آن مقدار مختصری که از بین این دو گروه ظاهر گردیده است خداوند با آن آسمانها و زمین را پر کرده است»1. و این کلام جای دقّت است. و السّلام علینا و علی عباد اللَه الصّالحین.

    1. «الکنی و الالقاب» ترجمه شافعی ج ٢، ص ٣١٦ از طبع صیدا.

امام شناسی ج5

123
  •  

  •  

  • درس شصت و هشتم تا هفتاد و یکم :

  •  

  •  

  • تفسیر آیۀ: ﴿إِنَّ وَلِيِّيَ اللَهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّی الصَّالِحِينَ

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج5

125
  •  

  •  

  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّی اللَه علی محمّد و آله الطاهرین، و لعنة

  • اللَه علی اعدائهم أجمعین من الآن الی قیام

  • یوم الدین، و لا حول و لا قوّة الاّ باللَه العلیّ العظیم.

  •  

  •  قال اللَه الحکیم فی کتابه الکریم:

  • آیات دالَّه بر انحصار ولایت در خداوند عزَّ و جلَ

  • ﴿إِنَّ وَلِيِّيَ اللَهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّی الصَّالِحِينَ﴾. (آیه یکصد و نود و ششم، از سوره أعراف: هفتمین سوره از قرآن کریم).

  •  «بدرستی که ولیّ من خداست، آن کسی که کتاب را فرو فرستاده است، و او ولایت صالحان را دارد».

  •  آیاتی در قرآن کریم داریم که وَلایت را منحصر به خداوند می‌داند، و بدون هیچ گونه استثنائی، در بسته و سربسته ولایت را از آن خدا قرار می‌دهد. مانند آیات زیر:

  • ﴿قُلْ أَ غَيْرَ اللَهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ﴾. (آیه ١٤، از سوره ٦: انعام) «بگو (ای پیامبر) آیا من برای خودم ولیّی غیر از خداوند بگیرم، درحالی‌که او آسمانها و زمین را آفریده است؟! و او غذا می‌دهد، و کسی به او غذا نمی‌دهد؟! بگو من مأمور شدهام که: اوّلین کسی باشم که به این خدا ایمان آورده و تسلیم شده باشد! و البتّه البتّه از مشرکان به خدا مباش».

  •  در این آیه می‌بینیم وَلایت را ملازم با آفرینش آسمانها و زمین، و واجب الوجود بودن ذات حقّ می‌گیرد، که عالم را طعام و رزق می‌دهد، و خود به هیچ گونه روزی نمی‌خورد، پس ولایت در انحصار خداوند است.

امام شناسی ج5

126
  • ﴿أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ فَاللَهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَ هُوَ يُحْيِ الْمَوْتی‌ وَ هُوَ عَلی‌ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾. (آیه ٩، از سوره ٤٢: شوری)

  •  «آیا ایشان غیر از خداوند، برای خود أولیائی گزیدهاند، پس خداوند است که اوست فقطّ ولیّ، و اوست که مردگان را زنده می‌کند، و او بر هر چیزی تواناست».

  • ﴿وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ﴾. (آیه ٢٨، از سوره ٤٢: شوری)

  •  «و اوست آنکه باران را پس از آنکه از بارش آن ناامید شدند، فرو می‌فرستد، و رحمت خود را می‌گسترد، و اوست که صاحب ولایت است، و محمود و مورد ستایش».

  • ﴿وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ﴾ (آیه ١٠٧، از سوره ٢: بقره و آیه ٢٢ از سوره عنکبوت: ٢٩، و آیه ٣١ از سوره ٤٢: شوری)

  •  «و از برای شما غیر از خداوند، هیچ صاحب وَلایتی، و هیچ یار و معینی نیست».

  •  در تمام این آیات و آیات دیگری از قرآن، می‌بینیم که وَلایت را از صفات مختصّه حضرت باری عزّ و جلّ، و وَلیّ را از أسماء مختصّه او می‌داند.

  •  و از طرفی می‌بینیم در آیاتی وَلایت را به غیر خدا هم نسبت می‌دهد مانند:

  • ﴿وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ﴾. (آیه ٤ از سوره ٦٦: تحریم)

  •  «و اگر شما دو نفر (عائشه و حَفصه) بر علیه پیغمبر قیام نموده و در این غلبه پشت به پشت یکدیگر دهید، و با هم معین و همداستان شوید، پس خداوند ولیّ پیغمبرش می‌باشد، و جبرئیل و صالح المؤمنین (علیّ بن ابی طالب) ولیّ پیغمبرش می‌باشند، و فرشتگان نیز علاوه کمک کار و یار و یاور او خواهند بود».

  •  در این آیه مبارکه جبرائیل و أمیرالمؤمنین علیه السّلام را به خداوند ضمیمه نموده و آنها را وَلیِّ رسول اللَه قرار داده است.

  • ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾. (آیه ٥٥، از سوره ٥: مائده)

امام شناسی ج5

127
  •  «این است و جز این نیست که ولیّ شما خداست و رسول خدا و کسانی که ایمان آوردهاند، آنان که اقامه نماز می‌کنند، و إعطاء زکات در حال رکوع می‌نمایند».

  •  در این آیه نیز علاوه بر وَلایت خداوند، ولایت رسول خدا و ولایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام را که در حال رکوع انگشتری خود را به صدقه و زکات دادند معیّن می‌کند برای حلّ این مسئله و حلّ این اختلافی که به صورت ظاهر اختلاف به نظر می‌رسد، جواب همان است که در موارد عدیده دادهایم، و آن این است که: صفات حضرت باری برای خداوند بالأصاله است، و برای غیر خداوند بالتّبع، خداوند نور است و دیگران پرتو و شعاع، خداوند نور است و غیر خدا سایه.

  •  و علیهذا هیچ تنافی نیست، زیرا ولایت رسول اللَه و أمیرالمؤمنین هم به ولایت خداست، و از خداست.

  •  و نظیر این مسئله در قرآن کریم بسیار است، از جمله آن که می‌گوید:

  • ﴿أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا﴾ (آیه ١٣٩، از سوره ٤: نساء) «آیا ایشان در نزد آنان (کافران) عزّت می‌جویند؟ عزّت تمام اقسام و مراتبش اختصاص به خدا دارد».

  • ﴿مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا﴾ (آیه ١٠، از سوره ٣٥: فاطر) «هر کس عزّت می‌خواهد، بداند که تمام مراتب و درجات عزّت، اختصاص به خدا دارد.

  •  در عین حال می‌گوید: ﴿وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ﴾. (آیه ٨، از سوره ٦٣: منافقون)

  •  «عزّت اختصاص به خدا و رسول خدا و مؤمنین دارد، و لیکن منافقین نمی‌دانند».

  •  عزّت خداوند مال خداست و ذاتی اوست، و عزّت رسول خدا و مؤمنان، از خداست و نسبت به آنها عَرَضی است. همچنین ولایت برای خداوند ذاتی است، و برای غیر او عرضی است. همچون چهره و صورت صاحب صورت که برای خود او ذاتی است، و برای آئینهای که در آن می‌نگرد عرضی است.

  •  کسی نمی‌تواند شکل و صورت را از خودش بگیرد، ولی می‌تواند در آئینه نظر کند و صورتش در آن منعکس گردد، و می‌تواند صورت خود را از آئینه بردارد، و در این حال دیگر صورتی در آن دیده نمی‌شود.

امام شناسی ج5

128
  • ولایت عین توحید بوده و برای قوام عالم ضروری است

  •  وَلایت خداوند از صفات و أسماء، لازمه ذات اوست، و بالأصالة و الحقیقة می‌باشد، ولی ولایت کلّیّه و عامّه و مطلقه الهیّه رسول اللَه و أئمّه طاهرین سلام اللَه علیهم تَبَعی و عَرَضی است، و مرآتی و آیتی است، از خداست که در این آئینههای تابناک و آیات درخشان، نمودار شده و تجلّی کرده است.

  •  بدون ولایت، عالم تحقّق و قرار ندارد، و وجود و ثبات ندارد، بلکه معدوم و نابود است.

  •  زیرا نزول نور هویّت الهیّه در اسم اللَه و سایر صفات جمال و جلال بواسطه انعکاس نور ذات و آئینههای مختلف است، تا در عالم امکان کثرت پدید آید، و موجودات بهم رسند، و حادث به قدیم مربوط گردد، و این امر بدون ولایت محال است.

  •  همچنان که خلق و مخلوقیّت، بدون صفت خلاّقیّت و اسم خلاّق خدا، و مرزوق و مطعوم، بدون صفت رازقیّت و طاعمیّت خدا محال است، و معلوم بدون علم، و رحمت بدون رحمن و رحیم محال است، همچنین ایجاد و پرورش موجودات، بدون وَلایت محال است، زیرا که ایجاد و إحیاء و إماته و تربیت، همه در ظلّ اسم و صفت ولیّ و ولایت است، و بدون آن امکان تحقّق ندارد.

  •  وَلایت در هر موجودی هست، بحسب سعه و ضیق هویّت وجودی آن موجود. زیرا ولایت عبارت است از عدم حجاب و فاصله بین خلق و خالق، و تا حجاب و فاصلهای باشد، خلقت ممتنع است.

  •  پس هر موجودی از یک پر کاه گرفته تا کوههای استوار، و از ذرّه گرفته تا خورشید و منظومه آن، همه با وَلایت است، یعنی با ربط محض با خداوند قادر و ایجاد کننده و عالِم و روزی دهنده.

  •  غایة الأمر موجوداتِ ضعیف در تحت ولایت موجودات قوی‌تر، و آنان نیز در تحت ولایت موجودات قوی‌تر، تا برسد به جائیکه ولایت کلّیّه الهیّه و مطلقه و عامّه آن در زیر این صفت و اسم، تمام موجودات را به وجود می‌آورد، و روزی می‌دهد، و حیات و ممات می‌بخشد، و علم، و سمع، و بَصَر، و قدرت افاضه می‌کند.

  • ولایت ولیَّ خدا همچون صورت و نقش ولایت کلّیّه الهیّه است

  •  لازمه خلقت همه موجودات کثیره، با اختلاف مرتبه و درجه آنها در وجود،

امام شناسی ج5

129
  • ارتباط با ولایت کلّیّه است، که ازهرجهت سعه و احاطهاش بیشتر، و قدرتش گستردهتر، و تناهی او وسیعتر است.

  •  و آن را أوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ گویند، که حجاب أقرب و آئینه تمام نمای ذات و صفات جمال و جلال حضرت اوست ـ جلّ و علا. و عالم کثرت از مُلک و مَلکوت، و عقول، و نفوس، و عالم طبع، از آنجا شروع می‌شود، و به وسیله گسترش وَلایت در شبکههای مختلف عالم امکان، به تدریج از بالا به پائین، و از قوی به ضعیف، و از وسیع به ماهیّت ضیق و تنگ، موجودات لباس وجود و هستی در برمی‌نمایند.

  •  آن أوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ که آئینهاش از همه موجودات گستردهتر، و فراختر و وسیعتر است بطوری که بدون هیچ کم و کاستی می‌تواند از ذات و صفات حکایت کند آن وَلایت مطلقه و کلّیّه است، زیرا بنا به فرض، حجاب أقرب، و نزدیکترین موجود از نظر قرب به ساحت أقدس کبریائی است.

  •  و فرق او با خود ذات باری تعالی، همین است که او عَرَضی و مَجازی است، و ذات اقدس، ذاتی و حقیقی. چون غیر از ذات خداوندی، در عالم وجود هیچ مؤثّری نیست. و علیهذا آن اوّل ما خلق، فرقش با سایر موجودات آن است که سعه و گسترشش بسیار است، نه آنکه از خود هستی دارد، چنین نیست.

  •  همه موجودات از أوَّلُ مَا خَلَقَ تا آخرین درجه ماهیّات ضعیفه و کثیفه امکانیّه همه فقیر و نیازمند به خدا هستند، بلکه عین فقر و نفس نیاز و احتیاجند. روحُ الأمین و سایر فرشتگان مقرّب نیز اینچنیناند، و هیچ چیز در عالم امکان، از این قاعده مستثنی نیست، و غیر از ذات واجب الوجود همه ممکن الوجودند.

  • أوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ در عین آنکه از همه موجودات عالم پروَرَندهتر، و قادرتر است، باز آئینه است. آئینه وسیعتر و نشان دهندهتر، و کاملتر است. و هیچ گاه صفت آیتیّت و مِرآتیّتْ از آن جدا نخواهد شد.

  •  پس ولایت کلّیّه إلهیّه، عین ولایت خداست، أصل یکی است، در خداوند اصالت دارد و در وَلِیّ، تبعیّت دارد. خدا خود را نشان می‌دهد، و ولیّ، خدا را نشان می‌دهد.

  •  و عیاذا باللَه کسی مپندارد که: ولایت، به اعطاء خدا و استقلال در وجود ولیّ

امام شناسی ج5

130
  • اللَه است، این کلام غلط و عین شرک است.

  • میان ماه من تا ماه گردون   ***   تفاوت از زمین تا آسمان است

  • دانۀ فلفل سیاه و خالِ مهرویان سیاه   ***   هردوجان سوزند امّا این کجا وآن کجا؟

  • شکّر مازندران و شکّر هندوستان   ***   هر دو شیرینند امّا این کجا و آن کجا؟

  • از اینجاست که در «نهج البلاغه» در نامه ٢٨ از باب رسائل که أمیرالمؤمنین علیه السّلام به معاویه می‌نویسند در ضمن آن می‌گویند: فَإنَّا صَنَائِعُ رَبِنَّا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنَا «ما دست پروردگان پروردگارمان هستیم، و مردم پس از این دست پروردگان ما هستند»1.

  •  مجلسی رحمة اللَه علیه در ج ٨ از ط کمپانی در ص ٥٣٦ از «بحار الانوار» گوید: «این گفتار مشتمل بر أسرار عجیبهای است از غرائب شأن آنها که عقول از ادراک آن عاجز است و ما به قدر توان خود مقداری که می‌توانیم اظهار کنیم، بیان می‌کنیم، پس می‌گوئیم: صَنیِعَةُ الْمَلِکِ مَنْ یَصْطَنِعُهُ وَ یَرْفَعُ قَدْرَهُ. وَ مِنْهُ‎ قَوْلُهُ‎ تَعَالَی: ﴿وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي﴾ أیِ ‎اخْتَرتُکَ‎ وَ أخَذْتُکَ صَنِیعَتی‎‎ لِتَتَصَرَّفَ عَنْ اِرَادَتی وَ مَحَبَّتی «دست پروده پادشاه و سلطان به کسی گویند که او را برای خودش تربیت می‌کند، و ارزش او را بالا می‌برد، و از این قبیل است گفتار خداوند تعالی، به حضرت موسی که: من تو را برای خودم پروردهام، یعنی من تو را برای خودم اختیار کردهام و دست پرورده خودم قرار دادهام تا بدین جهت، تو هر کار که می‌کنی از روی اراده من و محبّت من باشد.

  •  پس معنی و مُفاد گفتار أمیرالمؤمنین علیه السّلام این می‌شود که: هیچ بشری بر ما نعمتی ندارد بلکه فقط خداوند است که بر ما نعمت ارزانی داشته است. پس بین ما و خداوند هیچ واسطهای نیست، و مردم بتمامی و همگی دست پرورده ما هستند و بنابر این، ما واسطه بین مردم و بین خدا هستیم».

  •  و ابن ابی الحدید در شرح «نهج البلاغه» ط بیست جلدی در ج ١٥، ص ١٩٤ گوید: «این کلام عظیمی است که بر هر گفتاری برتری و تفوّق دارد و معنایش بر هر معنائی برتری و تفوّق دارد، صَنیِعَةُ الْمَلِکِ مَنْ یَصْطَنِعُهُ وَیَرْفَعُ قَدْرَهُ حضرت می‌فرماید:

    1. «نهج البلاغه» ج ٢، از ط عبده مصر ص ٣٢ و «احتجاج طبرسی» ط نجف ج ٢ ص ٢٦٠.

امام شناسی ج5

131
  • هیچ یک از افراد بشر بر ما نعمتی ندارند، بلکه خداوند است که بر ما نعمت بخشیده است پس بین ما و بین خدا واسطهای نیست، و مردم جملگی مصنوعات و دست پروردگان ما هستند. و بنابر این ما واسطه بین آنها و بین خدا هستیم، و این مقام مقام جلیلی است که ظاهرش همانست که ذکر شد و باطنش این است که آنان بندگان خدا هستند و مردم بندگان ایشان می‌باشند ـ انتهی».

  •  و شیخ محمّد عبده در پاورقی ص ٣٢ گوید: آلُ النَّبِیِّ اُسَرَآءُ إحْسَانِ‎ اللَهِ ‎عَلَیْهِمْ وَ النَّاسُ اُسَرَآءُ فَضْلِهِمْ بَعْدَ ذَلِکَ «آل پیغمبر اسیران احسانی هستند که خدا به آنها کرده است، و مردم اسیران فضلی هستند که اهل بیت بر آنها کردهاند».

  •  ولایت کلّیّه الهیّه از نقطهنظر صفت و اسم خدا ولایت است، امّا ازاینجهت اگر رفع ید کنیم، نه آنکه ولایت نیست، بلکه صرف نیستی و صفر و معدوم و تباه است.

  •  ولایت کلّیّه و مطلقه همان طور که در سلسله تکوین و ایجاد تمام اثر را دارد، همان طور در ناحیه صُعود و وصول نیز تمام اثر را دارد. یعنی کسی به معرفت و قرب ذات اقدس حقّ نمی‌رسد، مگر از این آئینه و این آیت بزرگ. زیرا بنا به فرض، آئینه بزرگ است، و چون جمال محبوب و معرفت معبود، بدون آئینه و حجاب برای سالک در وهله اوّل امکانپذیر نیست، و نور و تشعشع ذات، دیده هر بیننده را کور، و او را به دیار ضلال می‌فرستد، بنابر این وصول به این آئینه و شرطیّت آن برای سیر در مراحل معرفت، از ألزم لوازم است. خورشید را نمی‌توان دید، و لیکن در آئینه می‌توان دید.

  •  چقدر خوب و روشن این حقیقت را عارف معروف: شیخ محمود شبستری بیان کرده است:

  • نگنجد نور ذات اندر مَظاهر   ***   که سُبْحاتِ جَلالش هست قاهر

  • در آن موضع که نور حقّ دلیل است   ***   چه جای گفتگوی جبرئیل است؟

  • بود نور خرد در ذات أنور   ***   بسان چشم سَر در چشمۀ خُورْ

  • چه نسبت خاک را با عالم پاک   ***   که اِدراکست عجز از درک ادراک

  • در این مشهد که انوار تجلّی است   ***   سخن دارم ولی ناگفتن أولی است

  • اگر خواهی که بینی چشمۀ خُور   ***   ترا حاجت فتد با چشم دیگُر

امام شناسی ج5

132
  • چو چشم سرندارد طاقت وتاب   ***   توان خورشید تابان دید در آب

  • از و چون روشنی کمتر نماید   ***   در إدراک تو حالی میفزاید

  • عدم آئینۀ هستی است مطلق   ***   کزو پیداست عکس تابش حقّ

  • عدم چون گشت هستی را مقابل   ***   در او عکسی شد اندر حال حاصل

  • شد آن وحدت ازین کثرت پدیدار   ***   یکی را چون شمردی گشت بسیار

  • عدد گر چه یکی دارد بَدایت   ***   ولیکن نبودش هرگز نهایت

  • عدم در ذات خود چون بود صافی   ***   و زو با ظاهر آمد گنج مخفی

  • حدیث کُنْتُ کَنْزاً را فرو خوان   ***   که تا پیدا ببینی گنج پنهان

  • عدم آئینه، عالم عکس، و انسان   ***   چوچشم عکسْ در وی شخص پنهان

  • توچشم عکسی و او نور دیده است   ***   بدیده دیده را دیده که دیده است؟

  • جهان انسان شد و انسان جهانی   ***   از ین پاکیزهتر نبود بیانی

  • چو نیکو بنگری در اصل این کار   ***   هم او بیننده، هم دیده است، ودیدار

  • حدیث قدسی این معنی بیان کرد   ***   فَبی یَسْمَع و بی یُبْصِرْ عَیان کرد1

  •  و از آنچه گفته شد، ضرورت مقام ولایت در عالم تکوین، و ضرورت آن برای صعود و رسیدن به مقام توحید و عرفان خداوند، جای شبهه و اشکال نیست، و امّا ولایت رسول خدا و أئمّه معصومین سلام اللَه علیهم اجمعین، از آثار و خصائص آنان و تطبیق آن کلّیّات مذکوره با أحوال عرفانی و ملکات إلهی ایشان مشهود و ظاهر است، و این فقط از دو راه است:

  •  اوّل ـ از نصوصی که از مقام ولایت مسلّمه رسیده است، و دوّم ـ از معجزات و کراماتی که از خصوص ولیّ خدا می‌تواند سر زند، و از غیر واجد مقام ولایت، محال است، همچون إحیاء مردگان.

  •  شیخ جلیل محمّد بن حسن حرّ عاملی ـ عامله اللَه برحمته ـ کتابی نفیس و پر ارزش در این باب نگاشته به نام: إثباتُ الْهُدَاةِ بِالنُّصُوصِ وَ الْمُعْجِزاتِ و برای رسول خدا و یکایک از أئمّه دوازدهگانه و خلفای به حقّ آن پیامبر عزیز، در فصول جُدا

    1. «گلشن راز» انتشارات کتابخانه احمدی شیراز ١٣٣٣ شمسی، ازص ١٢تا ص١٤.

امام شناسی ج5

133
  • جُدا، از دو راه معجزه و نصِّ وارد، ولایت و امامت آنان را اثبات می‌کند، جزاه اللَه عن الاسلام و الولایة خیر الجزاء.

  • حدیث سلسلة الذَّهب درباره ولایت

  •  و نیز مرحوم مُحَدِّث سیّد هاشم بحرانی تغمّده اللَه برحمته ـ کتابی نفیس و ارزشمند به نام مَدِینَةُ الْمَعاجز در معجزات آن سروران، و غَایَةُ الْمَرام در خصوص ولایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام نوشته که حقّا از تمجید و تحسین مستغنی است، و کتاب غَایةُ الْمَرام از مفاخر شیعه، و در عالم علم و ادب شیعه از نقطه نظر جامعیّت بی‌نظیر است.

  •  باری برای لزوم ولایت و شرطیّت آن، در مسیر راه عرفان و توحید حضرت ربّ العزّة، روایت شریف سلسلة الذّهب که در صدور آن از حضرت ثامن الحُجَج علی بن موسی الرّضا علیهما السّلام هیچ جای شبه و تردید نیست،

  •  و نیز در دلالت آن بر لزوم ولایت شبههای نیست، زیرا نصّ در این شرطیت است را در اینجا می‌آوریم. و سپس به حول اللَه و قوّته در پیرامون آن بحث می‌کنیم:

  •  در کتاب «کشف الغمّة» علیّ بن عیسی إرْبلی گوید: جامع این کتاب که فقیر به سوی خداست، چنین می‌گوید که: من نقل می‌کنم از کتابی که اسم آن فعلا در خاطرم نیست، مطلبی را که عین عبارات آن چنین است:

  •  روایت کرد مَوْلای سَعید، إمام دنیا و عماد دین: محمّد بن أبی سَعْد بن عبد الکریم وَزَّانْ در ماه محرّم ٥٩٦ که صاحب کتاب «تاریخ نیشابور» در تاریخ خود آورده است که:

  •  چون حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام در آن سفری که به فضیلت شهادت نائل آمد، داخل در شهر نیشابور شد، بر روی کجاوهای بود که عبارت بود از نشیمنگاهی بر روی قاطری سپید رنگ که در سپیدی آن خطوط و نقوش سیاهی بود (بَغْلَةٌ شَهْبَاء) و آن نشیمنگاه هودجی بود از نقره خالص.

  •  و چون از بازار می‌گذشت دو نفر عالم بزرگوار و پیشوای علم و حدیث که از جهت فنّ حدیث به مرتبه حافظ رسیده بودند: أبوزُرعَة ومحمّدبن‌أسلم طوسی رحمهما اللَه به آن حضرت برخورد کردند، و عرض کردند:

  •  ای آقا و سید بزرگوار! و ای پسر امامان و سادات بزرگوار! ای امام و ای پسر امامان! ای جوهره سلاله طاهره رَضِیّه! و ای خلاصه زاکیه نبویّه! تو را به حقّ پدران

امام شناسی ج5

134
  • بزرگوارت که پاکترین افراد بشر بودهاند، و به حقّ نیاکان گرامیت که مکرّمترین مردم بودند، سوگند می‌دهیم که: چهره و سیمای میمون و مبارکت را به ما نشان دهی! و برای ما حدیثی از پدرانت، از جدّت روایت کنی، تا بدینوسیله ما پیوسته در یاد تو باشیم.

  •  حضرت دستور دادند، که بَغْله و کجاوه را نگه دارند، و پرده هودج را بالا زنند.

  •  در این حال چشمان مسلمین به طلعت مبارک و میمون او روشن شد، و دو طرّه گیسوان او از دو طرف مانند دو طرّه گیسوان رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم آویزان بود، و تمام اصناف و گروههای مختلف مردم همه ایستاده بودند.

  •  بعضی صیحه و فریاد می‌زدند، و بعضی گریه می‌کردند، و بعضی لباس خود را پاره می‌نمودند، و بعضی در خاک می‌غلطیدند، و بعضی دهانه و لجام قاطر را می‌بوسیدند، و بعضی گردنهای خود را بلند کرده، تا داخل، هودج را که سایبانش پس رفته بود ببینند، و این هیاهو و غوغا تا نیمه روز به طول انجامید، و اشکهای مردم همچون نهرها جاری شد، و دیگر صداها آرام گرفت، و پیشوایان و قاضیان فریاد می‌کشیدند: مَعَاشِرَ النَّاسِ اسْمَعُوا، وَعُوا، وَلاَ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فِی عِتْرَتِهِ، وَ أنْصِتُوا.

  •  «ای مردم گوش فرا دهید، و حفظ کنید و بگیرید، و رسول اللَه را در عترت او میازارید، و همگی ساکت شوید».

  •  در این حال حضرت رضا علیه السّلام این حدیث را إملاء کردند، درحالی‌که بیست و چهار هزار قلمدان غیر از دواتهائی که مردم با خود داشتند، از کمرها و جیبها بیرون آورده و می‌نوشتند.

  •  و آن کسانی که گفتار حضرت را به مردم می‌رسانیدند، و با صدای بلند بازگو می‌کردند: أبُوزُرعة رازِی و مُحَمَّدُ بْنُ أسْلَم طُوسِی بودند، رحمة اللَه علیهما.

  •  حضرت فرمودند: حدیث کرد برای من پدرم: موسی بن جعفر کاظم که گفت: حدیث کرد برای من پدرم: جعفرُ بن محمّد صَادِق که گفت: حدیث کرد برای من پدرم: محمّدُ بنُ علیّ باقر که گفت: حدیث کرد برای من پدرم: علیُّ بن الحسین زَیْنُ العابدین که گفت: حدیث کرد برای من پدرم: حسینُ بن علیّ شَهِیدُ أرْضِ کرْبَلاء که

امام شناسی ج5

135
  • گفت: حدیث کرد برای من پدرم امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب شهید ارض کوفه که گفت: حدیث کرد برای من برادرم و پسر عمویم محمّد رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم که گفت: حدیث کرد برای من جَبْرَئیل علیه السّلام قالَ: سَمِعْتُ رَبَّ الْعِزَّةِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی یَقُولُ:

  •  کَلِمَةُ لاَ إلَهَ إِلاَّ اللَهُ حِصْنِی، فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِی؛ وَمَنْ دَخَلَ‎حِصْنِی‎أمِنَ مِنْ عَذَابِی، صَدَقَ‎ اللَهُ ‎سُبْحَانَهُ‎ وَصَدَقَ جَبْرَئِیلُ وَصَدَقَ‎ رَسُولُهُ وَصَدَقَ الأئِمَّةُ علیهم‌السّلام1. که گفت من از حضرت ربّ العزّة سبحانه و تعالی شنیدم که می‌گفت:

  •  «کَلِمَةُ لاَ إلَهَ إِلاَّ اللَهُ قلعه و دژ مستحکم من است، و هر کس آن را بگوید، در این دژ وارد می‌شود، و هر کس در این دژ وارد شود، از عذاب من در أمان است.

  •  خداوند سبحانه راست گفت، و جبرئیل راست گفت، و پیامبر خدا راست گفت، و امامان راست گفتند».

  •  این حدیث شریف را به همین کیفیّت محدّث قمی در «سفینة البحار» از «کشف الغُمَّة» ذکر می‌کند2، و ابن صبّاغ مالکی در «فصول المُهمَّة» ذکر کرده است3 و محدّث أمین سیّد محسن جبل عاملی در «أعیان الشِّیعة» آورده است4.

  •  و لیکن أصل این حدیث را مرحوم صدوق در «مَعَانی الأخْبار» و «عُیُون أخْبار الرِّضَا» و کتاب «تَوْحِید» آورده است و شیخ طوسی در «أمَالی» و شیخ حرّ عاملی در «جَوَاهِرُ السَّنیّة» با الفاظ مختلف روایت کردهاند، و با اسناد متفاوت آوردهاند، و ما اینک عین آنچه را که در این کتب آمده است ذکر می‌کنیم:

  •  ١ ـ در «معانی الأخبار» ص ٣٧٠از محمّد بن موسی بن متوکّل، از ابو الحسین محمّد بن جعفر اسدی، از محمّد بن حسین صوفی، از یوسف بن عقیل، از اسحاق بن راهَوَیْه، عین سند حدیث را روایت کرده است، تا آنکه می‌گوید: سَمِعْتُ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ یَقُولُ: لاَ إِلَهَ إلاَّ اللَهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أمِنَ [مِنْ] عَذَابِی؛ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادانَا: بِشُرُوطِهَا وَ أنَا مِنْ شُرُوطِهَا.

    1. کشف الغمّة» ص ٢٧١.
    2. «سفینة البحار» مادّه حدث، ج ١، ص ٢٢٩ و ٢٣٠.
    3. «فصول المهمّة» مطبعة العدل، نجف، ص ٢٣٥ و ٢٣٦.
    4. أعیان الشّیعة» ج ٤، قسمت دوّم ص ١١٨.

امام شناسی ج5

136
  •  «شنیدم خداوند عزّ و جلّ می‌گفت: کلمه لا إله إلاّ اللَه قلعه من است، پس هر که در آن قلعه وارد شود، از عذاب من در امان است، و چون کجاوه به راه افتاد، حضرت با صدای بلند به ما گفتند: به شروط کلمه لا إله إلاّ اللَه، و من از شروط آن هستم».

  • حدیث سلسلة الذَّهب بنا به نقل قدمای اصحاب

  •  و عین این حدیث را مرحوم صدوق در کتاب «ثَوابُ الأعْمال» ص ٧ آورده است.

  •  ٢ ـ در «معانی الأخبار» ص ٣٧١ از محمّد بن حسن قطّان، از عبد الرّحمن بن محمّد حسینی، از محمّد بن ابراهیم بن محمّد فزاری، از عبد اللَه بن بحر اهوازی، از ابو الحسن علیّ بن عمرو، از حسن بن محمّد بن جمهور، از علیّ بن بلال، از حضرت عَلیّ بْنِ‌مُوسَی‌الرِّضَا علیه السّلام با همان سَنَد، از رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، ازجَبْرَئیل از مِیکَائیل از إسْرَافیل از لَوْح از قَلَم روایت کرده است که:

  • یَقُولُ اللَهُ ‎تَبَارَکَ‎ وَ تَعَالَی:‎ وَلاَیَةُ‎‎‎ عَلِیِّ بْن‎أبِیطالِبٍ ـ صَلَواتُ‎ اللَهِ عَلَیْهِ‎ ‎حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أمِنَ نَارِی.

  •  «خداوند تبارک و تعالی می‌گوید: ولایت علیّ بن أبی طالب ـ صلوات اللَه علیه ـ قلعه من است و هر کس داخل در قلعه من گردد، از آتش من در أمان است».

  •  این حدیث را در «جواهر السَّنیّة» ص ٢٢٥ از صدوق در «أمالی» نقل کرده است، ولی راوی حدیث را احمد بن حسن گفته است».

  •  ٣ ـ در «عیون اخبار الرّضا» ص ٣١٥ عین حدیثی را که در «مَعانی الأخبار» ص ٣٧٠نقل کرده است از محمّد بن موسی بن متوکّل بدون کم و بیش نقل کرده است، و فقط در سه مورد بسیار جزئی که ابدا ربطی به اختلاف در معنی ندارد، تفاوت دارد، أوّل آنکه در سلسله روات، محمد بن حسین صَوْلی گفته است، دوّم آنکه گفته است: سَمِعْتُ اللَهَ جَلَّ جَلاَلُهُ، سوّم گفته است: أمِنَ مِنْ عَذَابِی ولفظ مِنْ را در متن قرار داده، و نسخه بدل نیاورده است.

  •  و در «عیون أخبار الرضا» ص ٣١٣ و ص ٣١٤ این حدیث را با مختصر اختلافی به سه سند دیگر نقل کرده است، و آنها به قرار ذیل هستند:

  •  ٤ ـ از ابو سعید محمّد بن فضل بن محمّد بن اسحاق مذکّر نیشابوری در نیشابور، از

امام شناسی ج5

137
  • ابو علی حسین بن علی خزرجی أنصاری سعدی، از عبد السّلام بن صالح اَبو صَلْت هَرَوی که گفت: من با علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام در نیشابور بودم، و او بر بغله شهباء سوار بود که محمّد بن رافع، و أحمد بن حارث، و یَحْیی بن یَحْیی، و إسحق بن رَاهَوَیْهْ، و عدّهای از اهل علم، لگام قاطر آن حضرت را در مربعة گرفتند و گفتند: ... در اینجا حدیث را با همان سلسله سند بیان می‌کند. تا می‌رسد، به جبرئیل که می‌گوید:

  • قَالَ‌اللَهُ جَلَّ جَلاَلُهُ: ﴿إنِّي أنَا اللَهُ لاَ إلَهَ إلاَّ أنَا فَاعْبُدُوني﴾، مَنْ جَآءَ مِنْکُمْ بِشَهَادَةِ أنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِالإخْلاَصِ دَخَلَ فِی حِصْنِی، وَ مَنْ دَخَلَ فِی‎حِصْنِی‎أمِنَ مِنْ عَذَابِی.

  •  «خداوند جلّ جلاله می‌گوید: به درستی که حقّا من هستم خداوند، که هیچ معبودی جز من نیست، پس مرا بپرستید. هر کدام از شما با شهادت مخلصانه به لاَ اِلَهَ إلاَّ اللَه در نزد من آید، داخل در قلعه من می‌شود، و هر کس داخل در قلعه من شود. از عذاب من در امان است».

  •  ٥ ـ از ابو الحسین محمّد بن علیّ بن شاه فقیه مرورودی، در خانه خودش در مَرَوْرود، از أبو القاسم عبد اللَه بن أحمد بن عبّاس عامر طائی در بصره، از پدرش از حضرت علیّ بن مُوسَی الرِّضَا علیهما السّلام، و همینطور با همان سند روایت را ذکر می‌کند تا آن که می‌گوید:

  • قَالَ رَسُولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم:یَقُولُ اللَهُ جَلَّ جَلاَلُهُ: لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ حِصْنِی؛ فَمَنْ دَخَلَهُ أمِنَ مِنْ عَذَابِی.

  •  ٦ ـ از أبو نصر أحمد بن حسین بن أحمد بن عُبَیْد ضَبِّی، از أبو القاسم مُحمّد بن عبید اللَه بن بابوَیْه که مردی صالح بود، از أبو محمّد أحمد بن محمّد بن إبراهیم بن هاشم حافظ، از حسن بن علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر سیّد محجوب که امام عصر خود در مکّه بود، از پدرش علیّ بن محمّد نقیّ، از پدرش: محمّد بن علی تقیّ، از پدرش علیّ بن موسی الرضا علیهما السّلام، تا به همین سند می‌رسد، تا آن که می‌گوید:

  • قَالَ‎ اللَهُ ‎سَیِّدُ السَّادَاتِ‎ جَلَّ‎وَعَزَّ: إنَّی أَنَا اللَهُ لاَ إلَهَ‎ إلاَّ أَنَا؛ فَمَنْ أقَرَّ لِی بِالتَّوْحِیدِ دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أمِنْ مِنْ عَذَابِی.

  •  «خداوند که آقای بزرگان است جلّ و عزّ می‌گوید: حقّا من خداوند هستم، که هیچ معبودی غیر از من نیست. پس هر کس که نسبت به من اقرار به وحدانیّت

امام شناسی ج5

138
  • کند، داخل در دژ من می‌شود، و هر کس داخل دژ من شود از عذاب من در أمان است».

  •  و این روایت را در «جواهر السّنیّة» ص ١٤٧ از «عیون» نقل کرده است.

  •  ٧ ـ در «توحید» صدوق ص ٢٥ روایتی را که در تحت عنوان شماره ١ از «معانی الأخبار» و در تحت عنوان شماره ٣ از «عیون» نقل کردیم، بدون هیچ تفاوتی روایت می‌کند، از محمّد بن موسی بن متوکّل، تا پایان آن که حضرت در هنگام حرکت راحله فرمود: بِشَرْطِهَا وَ أنَا مِنْ شُرُوطِهَا.

  •  سپس صدوق میگوید: مصنّف این کتاب میگوید: مِنْ‎ شُرُوطِهَا الإقْرَارُ لِلرِّضَا عَلَیْهِ السّلاَمِ بِأنَّهُ‎ إمَامُ‎ مِنْ قِبَلِ ‎اللَهِ عزَّوَجلَّ عَلَی الْعِبَادِ مُفْتَرِضُ الطَّاعَةِ عَلَیْهِمْ.

  •  «از شروط کلمه توحید و لا إله الاّ اللَه، اقرار کردن و اعتراف نمودن است به اینکه حضرت رضا علیه السّلام از جانب خداوند، إمام واجب الإطاعة بر بندگان خداست».

  •  و عین این تفسیر را صدوق در کتاب «عیون» در ذیل این روایت آورده است.

  •  ٨ ـ در «توحید» صدوق ص ٢٤ روایتی را که ابو الحسین محمّد بن علیّ بن الشّاه فقیه، در مرورود تحت شماره ٥ نقل کردیم، بدون کم و زیاد روایت می‌کند، و در «جواهر السّنیّة» ص ١٥٦ از «توحید» نقل کرده است.

  •  ٩ ـ در «توحید» صدوق ص ٢٤ روایتی را که از ابو سعید محمّد بن فضل بن محمّد بن اسحاق مذکّر نیشابوری نقل کردیم، بدون کم و زیاد روایت می‌کند.

  •  ١٠ـ در «امالی» شیخ طوسی ج ٢، ص ٢٠١ گوید: جماعتی برای ما روایت کردند از ابو المفضّل که گفت: ابو نصر لَیْث بن محمّد بن لَیْث عنبری إملاء از اصل کتاب خود برای ما حدیث کرد که گفت: حدیث کرد برای ما أحمد بن عبد الصّمد بن مُزَاحم هَرَوی سنه ٢٦١، و گفت: حدیث کرد برای ما أبو صَلْت عبد السّلام بن صالح هَرَوی که گفت: چون حضرت رضا علیه السّلام داخل نیشابور شد من با او بودم، و بعد عین قضیّه را با سلسله سند روایت ذکر می‌کند، تا می‌رسد به اینجا که: جبرئیل روح الأمین از خداوند تَقَدَّسَتْ أسْمآؤُهُ وَ جَلَّ وَجْهُه خبر داد که قَالَ: اِنِّی اَنَا اللَهُ لاَ إلَهَ إلاَّ أنَا وَحْدِی، عِبَادی فَاعْبُدُونِی، وَ لْیُعْلَمْ مَنْ لَقِیَنِی‎ مِنْکُمْ بِشَهادَةِ أنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مُخْلِصًا بِهَا أَنَّهُ قَدْ دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أمِنَ مِنْ عَذَابِی.

امام شناسی ج5

139
  •  قَالُوا: یَابْنَ رَسُولِ اللَهِ! وَ مَا إخْلاَصُ الشَّهَادَةِ لِلّهِ؟!

  •  قَالَ:طَاعَةُ اللَهِ وَ رَسُولِهِ وَ وَلاَیَةُ أهْلِ بَیْتِهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ.

  •  «خداوند می‌گوید: حقّا من هستم اللَه که هیچ معبودی جز من نیست، و من یگانه هستم!

  •  ای بندگان من مرا بپرستید، و باید دانسته شود که هر که مرا به شهادت لا إله إلاّ اللَه از روی اخلاص به آن ملاقات کند داخل در قلعه من می‌شود، و هر که داخل در قلعه من گردد، از عذاب من ایمن است.

  •  گفتند: ای پسر رسول خدا! إخلاص شهادت برای خدا کدام است؟

  •  حضرت فرمود: إطاعت کردن از خدا و رسول خدا و ولایت أهل بیت او علیهم السّلام».

  •  ١١ ـ در «جواهر السّنیّة» طبع نجف ص ٢٢٢ عین روایتی را که در تحت شماره ١ از «معانی الأخبار» ص ٣٧٠نقل کردیم آورده است، و آن را با همین اسناد از صدوق در کتاب «امالی» نقل کرده است، و لیکن فرموده است: وَ أنَا فِی شُرُوطِهَا «و من از شروط آن می‌باشم».

  •  و سپس شیخ حرّ فرموده است: این بر تقدیر این است که لفظ أنَا در وَ أنَا فِی شُرُوطِهَا با تخفیف نون باشد، و امّا اگر با تشدید باشد وَ أنَّا فِی شُرُوطِهَا شامل جمیع أئمّه معصومین علیهم السّلام می‌شود، و مقصود از این باب در هر دو صورت حاصل است.

  •  ١٢ ـ در «جواهر السّنیّة» ص ١٥٨ گوید: و با همین سند رسول اللَه فرموده است که قَالَ اللَهُ عَزّوَجلّ:لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ حِصْنِی مَنْ دَخَلَهُ أمِنَ عَذَابِی.

  •  و مراد شیخ حرّ عاملی از این سند چنانچه در صفحه قبل بیان کرده است، از «امالی» شیخ ابو علی حسن بن محمّد بن حسن طوسی از شیخ طوسی که او گفت: خبر داد به ما ابو محمّد فحّام سرّ مرّائی که او گفت: حدیث کرد برای ما ابو الحسن محمّد بن احمد بن عبد اللَه منصوری، که او گفت: حدیث کرد برای ما عموی ابو موسی بن عیسی بن احمد بن عیسی منصوری که او گفت: من مصاحب حضرت امام علیّ بن موسی علیهما السّلام بودم ـ و از آن حضرت او زیاد روایت کرده است_ حضرت علیّ بن موسی فرمود، و سلسله روایت را تا آخر روایت ذکر می‌کند.

امام شناسی ج5

140
  •  ١٣ ـ در «جواهر السّنیّة» ص ٢٦٢ از ابو علی حسن بن محمّد بن حسن طوسی در «أمالی» خود، از پدرش شیخ طوسی روایت می‌کند، که حدیث کرد برای ما أبو الفتح هلال بن محمّد بن جعفر حَفَّار که او گفت: حدیث کرد برای ما عبد اللَه بن محمّد بن عیسی واسطی، که او گفت: حدیث کرد برای ما محمّد بن معمّر کوفی در واسط که او گفت: حدیث کرد برای ما: أحمد بن مُعَافَا در قصر صبیح که او گفت: حدیث کرد برای ما علیّ بن موسی از پدرش، از جبرئیل، از میکائیل، از اسرافیل، از لوح، از قلم از خداوند تعالی، قَالَ:وَلاَیَةُ عَلِیِّ بْنِ أبِیطالِبٍ حِصْنِی؛ مَنْ دَخَلَهُ أمِنَ نَاری.

  • تحقیق پیرامون حدیث سلسلة الذَّهب

  •  اینها مجموعه روایاتی بود که ما به آنها برخورد کردیم، و البتّه همان طور که ملاحظه می‌شود دارای مضامین مختلف است.

  •  در بعضی وارد است که: کلمه لا إلَهِ إلاَّ اللَهُ حِصْن و قلعه خداست، و هر که آن را بگوید داخل در حصن می‌شود، و در بعضی وارد است که: خود لا إلَهِ إلاَّ اللَهُ حِصْن است، به شروط آن و امام از شروط آن است، و در بعضی وارد است که: هر کس خدا را با شهادت لا إلَهَ إلاَّ اللَهُ از روی اخلاص ملاقات کند داخل در حصن می‌شود، و در بعضی وارد است که: وِلاَیَةُ عَلِیِّ بْنِ أبِیطالِب حصن خداست و کسی که داخل شود از آتش خدا در مصونیّت است.

  •  ولی با دقّت و تأمّل در آنها یک مطلب به دست می‌آید، و آن همان حقیقتی است که ما در ضمن بحث معروض داشتیم، و آن وصول به مقام عرفان و توحید خداست که بناچار باید از راه ولایت تحقّق پذیرد.

  •  یعنی آنچه انسان را در عصمت و مصونیّت درمی‌آورد، وصول به مقام توحید است که از آن به لا إلَهَ إلاَّ اللَهُ تعبیر می‌شود، و وصول بدین مقام بدون عبور از ولایت که معنای مرآتی خداست ناممکن است. و بنابر این همه این روایات مجموعا یک مطلب واحدی را بیان می‌کند، و ما را به همان یک جهت سوق می‌دهد.

  •  زیرا گفتن لا إلَهَ إلاَّ اللَهُ مقدّمه وصول به لا إلَهَ إلاَّ اللَهُ است، و وصول به آن که حقیقت توحید است بدون إخلاص صورت نمی‌گیرد، و روایات أنَا مِنْ‎ شُرُوطِهَا بیان اخلاص است که باید بدین گونه خدا را ملاقات نمود، و چون توحید را با معنای مرآتی و آیتی حجاب أقرب در نظر بگیریم همان ولایت است. و این همان مفاد روایتی است که

امام شناسی ج5

141
  • می‌گوید: ولایت علیّ بن ابی طالب حِصْن است، و آن موجب ایمنی از آتش است.

  •  پس لازمه وصول به توحید، عبور از ولایت است، و علیهذا برای سالک، توحید و ولایت یک چیز است. توحید عین ولایت، و ولایت عین توحید است.

  •  و این همان واقعیّتی است که این روایات هر یک به عبارت مخصوص آن را نشان می‌دهد، و بدان دلالت می‌کند.

  •  و نظیر این اختلاف لفظی و وحدت مُفادی و معنوی در این روایات، روایاتی است که دلالت دارد بر آنکه اسلام از پنج چیز بنا شده است. روایات شیعه یکی از آن پنج رکن را وَلایت می‌داند، و روایات وارده از طریق عامّه آن را توحید می‌داند. ما نیز بعضی از این روایات را بیان می‌کنیم و سپس جمعش را ذکر می‌نمائیم.

  •  امّا از طریق شیعه: در «کافی» از فُضَیل از أبو حمزة، و در «محاسن» از ابن محبوب از أبو حمزة از حضرت باقر علیه السّلام روایت می‌کنند که:

  • بُنِیَ الإسْلاَمُ عَلَی خَمْسٍ: عَلَی الصَّلاَةِ وَالزَّکَاةِ وَالصَّوْمِ‎ وَالْحَجِّ وَالْوَلاَیَةِ؛ وَمَا نُودِیَ بِشَیْئٍ ـ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْئٍ ـ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلاَیِةِ1.

  •  «اسلام بر پنج ستون بنا نهاده شده است: بر نماز، و زکات، و روزه، و حجّ، و ولایت. و به هیچ چیز توصیه نشده است به آنگونه که به ولایت توصیه شده است».

  •  و امّا از طریق عامّه: در «صحیح» مُسْلم با إسناد خود از عبد اللَه بن عمر، از پدرش روایت می‌کند که قَالَ رَسُولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم: بُنِیَ اْلإسْلاَمُ عَلَی خَمْسٍ: شَهَادَةأنْ لا إلَهَ إلاَّ اللَهُ، وَ أنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ‎ وَ رَسُولُهُ، وَ اِقَامِ‎الصَّلاَةِ، وَایتآءِ الزَّکَاةِ، وَحِجِّ الْبَیْتِ، وَ صَوْمِ رَمَضَانَ2.

  •  «رسول خدا فرمود: اسلام بر پنج پایه بنا شده است: شهادت به لا إلَهَ إلاَّ اللَهُ، و به اینکه محمّد رسول اللَه و بنده خداست، و إقامه داشتن نماز، و دادن زکات، و حجّ بیت اللَه الحرام، و روزه ماه رمضان».

    1. «اصول کافی» ج ٢، ص ١٨ و «محاسن» ج ١، حدیث شماره ٤٢٩، ص ٢٨٦. و نیز در «کافی» از ص ١٨ تا ص ٢١، و در «محاسن» ص ٢٨٦ چندین روایت دیگر به همین مضمون با سلسله روات دیگر از حضرت صادق و حضرت باقر علیهما السلام آوردهاند.
    2. «صحیح مسلم» ج ١، کتاب ایمان ص ٣٥، و نیز در ص ٣٤ و ص ٣٥ سه روایت دیگر به همین مضمون از رسول الله آورده است.

امام شناسی ج5

142
  •  این روایات می‌فهماند که رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم، اسلام را بر این پنج اساس که از جمله آن توحید است بیان فرمودهاند، و لیکن چون عامّه به همان ظاهر شهادتین اکتفا کرده، و إقرار به مجرّد نبوّت را گر چه مقارن با مخالفت امر رسول خدا درباره ولایت باشد، از اساس اسلام شمرده، و به همان اکتفا نمودهاند، لهذا أئمّه طاهرین سلام اللَه علیهم أجمعین، روایات وارده از رسول خدا را بدین قسم تفسیر کردهاند که: إقرار به توحید و به نبوّت بدون إقرار به وَلایت جز ظاهری بیش نیست، و حقیقت اعتراف به آن مستلزم اقرار به ولایت است، و دخول در عالم توحید، مشروط از عبور از ولایت است. و این دو امر از هم جدا و منفکّ نمی‌باشند.

  • انحراف فرقه وهابیّه در توحید ذات الهی‌

  •  حقیقت اسلام به وَلایت متّکی است، که مفتاح توحید در مظاهر أسماء و صفات و أفعال است، و نیز باطن و جوهره نبوّت است.

  •  این بود بحث شریف درباره حقیقت ولایت، و عدم انفکاک آن از توحید حضرت باری تَعالی شأنُه.

  •  و در این مسئله دو طائفه به ضلالت و گمراهی رفتهاند: أوّل ـ طائفه وهّابیّه، دوّم ـ طائفه شیخیّه.

  •  أمّا طائفه وَهَّابِیَّه، آنان قدرت و عظمت و علم و إحاطه و حیات و سایر أسماء و صفات حضرت حقّ را از موجودات، جدا می‌دانند، بدین معنی که عنوان وساطت را از وسائط، و مرآتیّت را از آئینههای وجود که مظاهر و مجالی ذات حقّند، الغاء می‌کنند، و بنابر این اصولا معنای ظهور و تجلّی را در عالم امکان نمی‌دانند.

  •  و بنابر این در اشکال و محذوری واقع می‌شوند، که تا روز قیامت هم اگر فکر کنند ابدا رهائی و خلاصی از آن را ندارند، و آن اشکال این است که:

  •  ما وجدانا و شهودا موجودات بسیاری را در این عالم مشاهده می‌کنیم، و همه آنها را دارای حیات و علم و قدرت می‌بینیم، این جای شبهه و تردید نیست، موجودات مؤثّر را در این جهان نمی‌توانیم انکار کنیم.

  •  حال می‌گوئیم: اگر حیات و قدرت و علم را در ذات أزلی حقّ بدون این موجودات و کثرات بدانیم، این کلام وجدانا و شهودا غَلَط است، زیرا وجود این صفات در موجودات از ضروریّات و یقینیّات است.

امام شناسی ج5

143
  •  و اگر این موجودات را دارای قدرت مستقلّ و حیات و علم مستقلّ بدانیم، گر چه به إعطاء حقّ باشد، این هم غلط است، زیرا این کلام عین شرک و ثنویّت و تعدّد آلِهه و اشکالات بی‌شماری دیگر می‌گردد.

  •  عنوان إعطاء، با عنوان استقلال سازش ندارد، چون لازمه این گفتار، تولّد موجودات از ذات حقّ می‌شود، و این کلام عین تفویض است، و می‌دانیم که خداوند ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ﴾ است.

  •  و بنابر این هیچ چاره علمی و فلسفی نداریم، مگر آنکه کثرات این عالم و موجودات را مَظاهر و مَجالی ذات أقدس حقّ بدانیم، بدین گونه که قدرت و حیات و علم، اختصاص به ذات حقّ دارد، و در این موجودات به حسب سعه و ضیق ماهیّت و هویّت آنها ظهور و بروز کرده است، یعنی استقلال در وجود منحصر به ذات اقدس حقّ است، استقلال در حیات و علم و قدرت و سایر أسماء و صفات اختصاص به ذات حقّ دارد، و در غیر ذات حقّ، تَبَعی و عَرَضی است، در ذات حق أصالتی است، و در موجودات مرآتی و آیتی.

  •  و علیهذا در أرواح مجرّده، و نفوس قدسیّه فرشتگان عِلْوی، و نفوس ناطقه مطهّره أنبیاء و أئمّه علیهم السّلام، و در حضرت مهدی قائم آل محمّد که سعه وجودی آنها بیشتر است، طبعا بیشتر ظهور و بروز نموده، و این آئینهها بطور تامّ و تمامی، حکایت از ذات و صفات اقدس حضرت حقّ می‌کنند.

  •  و روی این اصل قدرت و علم و حیات، در عین اختصاص به ذات حقّ، ظهورش در این مَرائی و آئینهها شهودا غیر قابل انکار، و عقلا لازم و ثابت است.

  •  ظهور و ظاهر، و حضور و حاضر، یک چیز است، معنای حرفی مندکّ در معنای اسمی است.

  •  موجودات، بدون إستثناء همگی آیات و علامات و معانی حرفیّه نسبت به ذات حقّ متعال هستند، و تصوّر معنای استقلال برای معنای حرفی غیر معقول است، و در قیاس برهانی موجب خُلف می‌گردد.

  •  معنای حرفی با معنای اسمی دو چیز نیستند، معنای حرفی کیفیّت و خصوصیّت معنای اسمی را نشان می‌دهد.

امام شناسی ج5

144
  •  حاجت خواستن از پیامبر اکرم، و امامان معصوم، عین حاجت خواستن از خداست، و این مسئله عین توحید است.

  •  در فلسفه متعالیه و حکمت اسلام، وجود وَحْدت در کَثْرت، و کثرت در وحدت ذات حقّ به اثبات رسیده است، خداوند تبارک و تعالی همان طور که دارای اسم أحَدِیَّتْ است، که مبرّی از جمیع أسماء و تعیّنات، و مُنزَّه از هر اسم و رسم می‌باشد، و آن أحدیّت دلالت بر همان ذات بسیط و صِرف که عاری از هر گونه تعلّقات، و منطبق علیه مفهومات می‌کند، همین طور دارای اسم واحدیّت است، که به ملاحظه ظهور و طلوع او، در عالم أسماء و صفات کلّیّه و جزئیّه، و پیدایش همه عوالم چه از ملک و چه از ملکوت ملاحظه شده است.

  •  وَهَّابیَّه می‌گویند: خداوند عوالم را بدون واسطه خلق کرده است، و موجودات عِلْوی، و فرشتگان سماوی، و أرواح مجرَّده قدسیّه، هیچ تأثیری در آفرینش ندارند، و هیچگونه عنوان واسطگی به خود نمی‌گیرند، بنابر این استمداد از روح رسول اللَه، و إمامان و از ملائکه حتّی ملائکه مقرّبین شرک است.

  •  جواب می‌دهیم: آیا استمداد از أرواح به صورت زنده، مثل پیغمبر زنده، و امام زنده شرک نیست؟! آیا استمداد از عالم، و طبیب، و متخصّص، و کشاورز، و صنعتکار، شرک نیست؟!

  •  اگر شرک است، چرا شما استمداد می‌کنید؟! دست از هر گونه استمدادی در عالم طبع و در حیات دنیا بردارید، تا پس از چند لحظهای همگی بمیرید! و به دیار عدم، و موطن اصلی خود برگردید!

  •  و اگر شرک نیست، چه تفاوت دارد، بین استمداد از پیامبر زنده، و از روح او پس از مرگ؟! چه تفاوت دارد بین استمداد از طبیب جرّاح، برای عمل آپاندیس مثلا، و استمداد از جبرئیل؟!

  •  می‌گویند: اینها شرک نیست، و آنها شرک است! چون أرواح آنها دیده نمی‌شوند، و به صورت نمی‌آیند، و خلاصه استمداد از اسباب طبیعی و مادّی شرک نیست، ولی از أمور معنوی و روحانی شرک است. استمداد از مادّه کثیف شرک نیست، و از نفوس عالیه مجرّده قدسیّه شرک است.

امام شناسی ج5

145
  •  در جواب می‌گوئیم: قاعده عَقْلیّه استثناءپذیر نیست، اگر استمداد از غیر خدا شرک باشد، همه جا شرک است، و همه جا غلط است. پس چگونه شما با دلیل عقلی می‌خواهید، اثبات توحید حقّ را بنمائید! آنگاه در خصوص امور مادّی و طبیعی، استثناء می‌زنید!؟ آیا این خندهآور نیست؟ یا گریهآور، بر مسکنت و تهیدستی شما از علم و عرفان حضرت حق؟!

  •  می‌گویند: طواف بر گرد قبر معصوم شرک است، بوسیدن ضریح مطهّر شرک است، بوسیدن عَتَبه شرک است، سَجده کردن بر روی تربت سیّد الشُّهداء علیه السّلام شرک است، واسطه قرار دادن أئمّه و حضرت صدّیقه فاطمه زهراء را برای قضاء حوائج، شرک است.

  •  جواب می‌دهیم: چرا شرک است؟ چه تفاوت بین بوسیدن حَجَرُ الأسْوَد یا بوسیدن ضریح است؟ چه تفاوت بین خانه بناشده حضرت ابراهیم علیه السّلام به نام کعبه، و بین مرقد مطهّر آیت کبرای الهی و صاحب مقام أوْ أدْنيٰ، و صاحب شفاعت کبری، و حامل لواء حمد، می‌باشد؟ چرا طواف در آنجا جایز است، و در اینجا که از جهت اهمیّت، حائز مزایائی است جایز نیست؟!1

  •  چرا سَجده کردن بر روی زمین و خاک و هر چیزی جایز است، ولی خصوص تربت پاک یگانه شهید راستین شرع و شریعت، و حقّ و حقیقت أبا عبد اللَه الحسین جایز نیست؟! اگر سَجده کردن بر روی چیزی شرک است، چرا بر روی فرش و

    1. «در اینجا برای عدم جواز طواف قبرها بعضی استدلال کردهاند به روایت حلبی از حضرت صادق و به روایت محمّد بن مسلم از آن حضرت و یا از حضرت باقر علیهما السّلام که فرمود: وَ لاَ تَطُفْ بِقَبْرٍ و لیکن ظاهرا این استدلال بی‌مورد است، زیرا مراد از طَوْف در این دو روایت شریفه غائط کردن است نه طواف نمودن و دور زدن یعنی: روی قبر سرگین مکن! و غائط مکن! و شاهد بر این معنی کلام أئمّه لغت است، «صحاح اللّغة» و «تاج العروس» و «لسان العرب» و غیرها، و در «شرح قاموس» در مادّه طَوْف گوید: و طَوْف به معنای غائط است طَاف یعنی: بشد از برای غائط کردن مثل اِطّافَ از باب افتعال. و در «مجمع البحرین» گوید: وَ الطَّوْف: الْغَائِطُ و منه الخبر: لایُصَلِّ أحَدُکُم وَ هُوَ یُدافِعُ الطَّوْفَ یعنی درحالی‌که کسی فشار غائط کردن دارد، نماز نخواند، و نیز در حدیث آمده است: لاَتَبُلْ فِی مَآءٍ مُسْتَنْقَعٍ وَ لاَ تَطُفْ بِقَبْرٍّ! در آب راکد، بول مکن! و در روی قبر غائط مکن! باری ما در ضمن بحث از بعضی مسائل فقهیّه، رساله کوتاهی مستدلا در این موضوع نوشتهایم که بدون هیچ گونه شبههای نشان می‌دهد که طواف بر گرد قبور اشکال ندارد، و مراد از این روایات غائط کردن است.

امام شناسی ج5

146
  • قالی، و زمین، و حصیر جایز است، ولی در اینجا بخصوصه حرام شد؟ در آنجا توحید است، در اینجا شرک شد؟

  •  استمداد از هر شخص زندهای هم که می‌کنید، از روح او می‌کنید نه از بدن او! و در این صورت چرا استمداد از نفوس خبیثه کافره که در دنیا هستند شرک نیست؟ و از روح صدّیقه طاهره شرک شد؟

  •  اینها سؤالاتی است که نمی‌توانند جواب آن را بگویند، و هیچگاه هم نمی‌توانند و نتوانستهاند.

  •  جواب این است که: اگر به عنوان استقلال باشد، همه شرک است، چه طواف به گرد خانه خدا، و چه بوسیدن حَجَرُ الأسْود، و چه سجده کردن بر روی فرش و زمین معمولی، و چه واسطه قرار دادن طبیب و جرّاح و عالم و متخصّص، و اگر به عنوان استقلال نباشد، هیچکدام شرک نیست، بلکه نفس توحید و عین توحید است.

  •  آیا در موجودات این عالم به نظر استقلال نگریستن شرک نیست؟ پس طائفه وهّابیّه، با این تنزیه و تقدیسی که می‌خواهند از ذات حقّ کنند، خودشان کورکورانه در دامن شرک افتادهاند، و ممّن ﴿يَعْبُدُ اللَهَ عَلی‌ حَرْفٍ﴾1 گردیدهاند.

  •  نظر به آیات إلهی از جهت آیتیّت، عین نظر به توحید است، بوسیدن امام به جهت امامت عین احترام به خداوند است، عرض حاجت به أرواح مقدّسه از جهت معنویّت و روحانیّت و تقرّب آنها به خداوند، عین عرض حاجت به خدا، و عین توحید است، حُبّ محبوبان خدا حبّ خداست.

  •  این از نظر دلیل عقلی. و امّا از نظر دلیل نقلی: می‌گوئیم: تمام آیات و روایات سرشار است از اینکه: موجودات وسائط در وجود و ایجاد هستند، و خلقت با سببیّت صورت می‌گیرد، و إلغاء واسطه در عالم تکوین، علاوه بر آنکه إنکار أمر وجدانی است، انکار منقولات شرعیّه از کتاب و سنّت است.

  •  مگر در قرآن کریم نمی‌خوانیم: ﴿فَالْمُدَبِّراتِ أَمْرًا﴾ (آیه ٥، از سوره ٧٩: نازعات)

    1. (آیۀ ١١، از سوره ٢٢: حجّ) و برخی از مردم هستند که خدا را از یک سو و یک جانب فقط عبادت می‌کنند ـ یعنی فقطّ خدا را از یک دریچه می‌بینند و می‌نگرند و قدرت و عظمت او را فقط در بعضی از چیزها می‌دانند نه در همه چیز و در همه جا.

امام شناسی ج5

147
  •  «سوگند به فرشتگانی که تدبیر امور می‌کنند».

  • ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ﴾ (آیه ٢٢، از سوره ١٥: حجر)

  •  «و ما بادها را فرستادیم، تا درختها را آبستن کنند. (و از گرْدهای نَر به درختهای ماده زنند، و در این صورت تلقیح صورت گرفته و درخت میوه می‌دهد)».

  • ﴿وَ اللَهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحابًا فَسُقْناهُ إِلی‌ بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ﴾. (آیه ٩، از سوره ٣٥: فاطر).

  •  «و خداوند آن است که بادها را می‌فرستد، تا ابرها را حرکت دهند، و بنابر این ما آن ابر را به مکان مرده (و بی‌آب و علف) سوق می‌دهیم، تا به سبب آن أبر، زمین را پس از مردنش زنده می‌کنیم، نشور مردگان هم همینطور است».

  • ﴿وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ﴾ (آیه ٩٩، از سوره ٦: انعام) «و اوست آن که از آسمان آب را فرود آورد، تا آنکه ما بوسیله آن، روئیدنی هر چیز را استخراج نمائیم».

  • مذهب وهابیّه ملازم انکار صریح آیات قرآن است

  •  چگونه در این آیات، تدبیر اُمور را از فرشتگان می‌داند، و باران را از حرکت أبرها به نقاط محروم، و بهرهبرداری از درختان را بواسطه تلقیح بادها، و بیرون آوردن هر قسم از روئیدنیها را به سبب ریزش باران از آسمان. و نیز در بسیاری از آیات دیگر صریحا ایجاد تکوّنات را از این اسباب ذکر می‌کند.

  •  و بنابر این ما چگونه می‌توانیم نفی سببیّت کنیم، درحالی‌که این آیات صریحا اثبات آن را می‌نماید؟

  •  بلی باید گفت: این اسباب، همه مقهور و مأمور خدا هستند و استقلال ندارند، و ما هم درباره این اسباب، و همه گونه اسباب دیگر از مادّی و معنوی، همین را می‌گوئیم، که: از خود استقلال ندارند، بلکه شفیع و شافع و واسطه برای أخذ از جانب خدا و إفاضه به عوالم می‌باشند.

  •  می‌گویند: استمداد از أرواح پیغمبران و امامان، استمداد از روح مرده است، و این یک نوع مردهگرائی است، و یک نوع بتپرستی که انسان از چیز مرده، و بدون عین و أثر حاجتی را طلب کند، و آن را نزد خداوند شفیع قرار دهد، چه تفاوت می‌کند بین درخواست حاجت از صَنَم، و بین درخواست حاجت از موجود بدون اثر؟

امام شناسی ج5

148
  •  جواب می‌دهیم: به نصّ آیات قرآن و براهین عقلیّه، روح انسان پس از مرگ، مرده نیست بلکه زنده است و بنابر تجرّد نفس نمی‌تواند معدوم صِرف گردد، و مرگ عبارت است از انتقال از دنیا به آخرت. و علاوه درباره شهداء مگر قرآن کریم نمی‌فرماید: زندهاند و در نزد خداوند روزی می‌خورند؟

  • ﴿وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾ (آیه ١٦٩، از سوره ٣: آل عمران)

  •  «و البتّه البتّه (ای پیغمبر) چنین گمان مکن که: آنان که در راه خدا کشته شدهاند، مردگانند! بلکه زندگانند، و در نزد پروردگارشان روزی می‌خورند».

  •  می‌گویند: این آیه، درباره خصوص شهیدان است، شهیدان غزوه اُحُد چون حَمْزَه و غیره.

  •  جواب آنست که: آیا حَمْزَه و غیر او، از شهیدان، مگر در تحت نبوّت رسول اللَه نبودهاند؟! آیا مقام حمزه از رسول اللَه بالاتر شد، که او زنده است، و رسول اللَه پس از مرگ مرده است؟!

  •  نه، چنین نیست، بلکه رسول اللَه شهید شُهداء و موکَّل بر أرواح پیغمبران است.

  •  ما در تمام نمازها به پیامبر درود می‌فرستیم: اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ أَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحْمَةُ اللَهِ وَ بَرَکَاتُهُ‌.

  •  «سلام خدا بر تو باد ای پیغمبر خدا! و رحمت خدا و برکات خدا بر تو باد!».

  •  مخاطب به این خطاب، مگر می‌تواند غیر از شخص زنده و مستمع کلام ما بوده باشد؟

  •  باری درست بخاطر دارم در سنه ١٣٩٠، هجریّه قمریّه که برای بار دوّم به بیت اللَه الحرام با دو نفر از پسران خود بجهت أداء مناسک حج مشرّف شده بودم، صبحگاهی پس از چند طواف مستحبّی، در گوشهای از مسجد الحرام نشستیم، و به تماشا و زیارت بیت و کیفیّت طواف مردم مشغول بودیم.

  •  در این حال یکی از علمای سنّی مذهب آمده و با ما معانقه نمود، و پهلوی ما نشست، و می‌گفت: من از اهل سوریا و از شهر حلب هستم، و اسم من: عمرْ عادِل

امام شناسی ج5

149
  • مَلا حِفْجِی است. و ما با او گرم تکلّم و صحبت شدیم.

  • گفتگوی مؤلَّف با برخی علمای اهل سنَّت در مسجد الحرام

  •  در این حال به مناسبت آشنائی با او، یکی دیگر از علمای عامّه که می‌گفت: از أئمّه جماعت مدینه است آمد، و سلام کرد و روبروی من نشست، و بعد کم کم جماعت کثیری از اهل تسنّن آمدند و همه پهلوی ما نشستند، و تقریبا مجلسی تشکیل شد.

  •  در این هنگام، من از مُتعۀ حجّ از آنها پرسیدم! گفتند: ما تا حجّ را بجای نیاوریم تمتّع نمی‌کنیم!

  •  گفتم: می‌دانیم که رسول اللَه در حِجَّة الوَداع در بالای کوه صفا، برای مردم إعلان کرد که: از حالا تا روز قیامت، حجّ تبدیل به حجّ تمتّع شده است، برای کسانی که خانه و منزلشان در نزدیکی مسجد الحرام نیست. بدین معنی که از میقات که احرام می‌بندند، باید به قصد عُمْره باشد، و پس از وارد شدن در مکّه و أداء مناسک عمره، محلّ شوند، و می‌توانند در این صورت با زنان تمتّع کنند، و در مکّه می‌مانند تا برای أداء مناسک حجّ و وقوف به عرفات و مشعر، از خود مکّه محرم می‌شوند، و حجّ را بجای می‌آورند.

  •  و به پیغمبر اعتراض کردند که چگونه ما برای ادای مناسک حجّ آمدهایم، و اینک در زیر درخت أراک جوانهای ما بنشینند، و از موهای سرشان قطرات آب غُسل جنابت بچکد؟!

  •  رسول اللَه فرمود: من از جانب خودم نگفتم، اینک جبرائیل است که آمده، و این حکم را آورده است! و در این حال شَبَّکَ أَصَابِعَهُ انگشتهای دو دست را رسول خدا در هم فرو برد، و فرمود: از حال تا روز قیامت اینطور حجّ و عمره در هم داخل شدند، و عمل واحدی گردیدند، و بنابر این هر کس از راه دور می‌آید، باید عمره و حجّ را با هم انجام دهد، و بین آن دو عمل مُحِلّ گردد، این است حکم خدا!

  •  گفتند: بلی همینطور است ولی عمر بنابر مصالحی این را تغییر داد، یعنی متعه را برداشت، و دستور داد هر کس از میقات إحرام می‌بندد، به قصد حجّ باشد، و بنابر این تا آخرین عمل حجّ، حقّ تمتّع و آمیزش با زنان را کسی ندارد.

  •  گفتم: بگذریم از این که عُمَر این عمل را از روی مصلحتی طبق اندیشه

امام شناسی ج5

150
  • خود انجام داد، فعلا در این بحث وارد نمی‌شویم، ولی می‌خواهم بگویم: آیا عمل عُمَر حجّت است؟ و ما تا روز قیامت باید از او پیروی کنیم؟!

  •  عُمَر که مسلّما پیامبر نبوده است، و بر او وحی نازل نمی‌شده است. ما چگونه کلام پیغمبر رسول اللَه که بر او از جانب خدا وحی نازل می‌شده، و جبرائیل به محضرش می‌رسیده است، کنار بگذاریم، و به گفتار عمر عمل کنیم؟!

  •  عمر در زمان خود برای مردم خود گفتاری را گفت، آن گفتار به ما چه مربوط است؟!

  •  آیا گفتار عُمَر بر گفتار رسول اللَه، و جبرائیل، و آیه قرآن مقدّم است؟! آیا عمر در حجّیت گفتار با رسول اللَه شریک است، که در صورت معارضه بین دو گفتار، کلام او را مثلا مقدّم بداریم؟ یا آنکه گفتار او ناسخ کلام رسول است؟ و بالأخره تا یکی از این امور متحقّق نگردد، و به اثبات نرسد، ما که نمی‌توانیم، روی اندیشه شخصی و ذوق نفسانی، از حجّیّت کلام رسول خدا رفع ید کنیم!

  •  در اینجا این دو عالم سنّی سکوت اختیار کردند، و هیچ پاسخی ندادند، و مدّتی به سکوت محض مجلس مبدّل شد.

  •  در اینحال من رو کردم به شیخ عُمَر عَادِل که از أهل حلب بود، و بسیار چهره زیبائی داشت، و معلوم بود که سخنان مرا پذیرفته است، و گفتم: شما چرا به اینها نمی‌گوئید: دست از مزاحمت زوّار بردارند؟!

  •  در دور قبر رسول اللَه، شُرْطه گماشتهاند، کسی قبر مطهّر را نبوسد، این چه کاری است؟ زوّار از راه دور از نقاط مختلف دنیا با اشتیاق در تمام مدّت حیاتشان چه بسا یکبار مشرّف می‌شوند، و می‌خواهند اظهار محبّت کنند، رسول اللَه را ببوسند، دستشان از آن حضرت کوتاه است، دَرِ حَرَم را می‌بوسند، ضریح را می‌بوسند، گریه می‌کنند یک دنیا عواطف دارند.

  •  همین که می‌خواهند ببوسند، ناگهان شُرْطه با شلاّق بر سر آنها می‌زند: ای مشرک نبوس! این ضریح از آهن است، آهن بوسیدن ندارد! بوسیدن آهن شرک است، و آمران به معروف هم تأیید می‌کنند و می‌گویند: این اعمال شرک است.

  •  زوّار بیچاره، حالشان گرفته شده، مثل چوب خشک متحیّر در گوشهای‌

امام شناسی ج5

151
  • می‌ایستند، و با خود می‌گویند: این دیگر چه داستانی است؟! این چه شرکی است؟!

  •  شما را به صاحب این بیت سوگند! آیا زوّار، آهن و فولاد را می‌بوسند، یا بدن رسول اللَه، یا نفس رسول اللَه را؟! آنها چدن و چوب را می‌بوسند، یا نفس مقدّس حضرت صدّیقه را؟! آیا شما در وجدان خود نمی‌یابید که دست پدر و مادر و استاد و معلّم و مربّی روحانی را می‌بوسید؟ آیا احترام به نفس او می‌گذارید، یا صرفا نظر به قطعه گوشت دارید؟!

  •  مگر أشعار قَیْسِ بنِ مُلَوَّحِ عَامِرِیّ را نخواندهاید، که درباره معشوقه خود لیلی عامریّ می‌گوید:؟

  • أمُرُّ عَلی جِدارِ دیَارِ لَیْلَی‌       ***       اُقَبَّلُ ذَا الدِّیَارَ وَ ذَا الْجِدَارَا

  • وَ مَا حُبُّ الدِّیارِ شَغَفْنَ قَلْبِی‌       ***       وَلکِنْ حُبُّ مَنْ سَکَنَ الدِّیارَا

  • «من عبور می‌کنم و می‌گذرم بر دیوار شهر لیلی، و آن شهر را می‌بوسم، و آن دیوار را می‌بوسم.

  •  و این طور نیست که دل من از محبّت شهر و دیار، آکنده باشد، و لیکن دل من سرشار از محبّت آن کسی است که در شهر سکونت گزیده است»1.

  •  شیخ عُمَر عَادِل در این حال با کمال ناراحتی و عصبانیّت رو به من کرد و گفت: یا سَیِّدُ! وَاللَهِ هُم مُشرِکُونَ؛ هُم مُشرِکُونَ! سوگند به خدا که خود این وهّابی‌ها شرک هستند، آنگاه گفت:

  •  من امروز صبح پس از انجام فریضه صبح و طواف، دیدم جماعتی از ایرانیان ایستادهاند، و یک نفر برای آنها دعا می‌کند، و آنها هم دعا را با او می‌خوانند.

  •  آن دعا خواننده می‌گفت: إلَهِی بِحَقِّ فَاطِمَةَ وَ أَبِیهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنیهَا وَالسّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فِیهَا کَذَا وَ کَذَا: «خداوندا به حقّ فاطمه و پدرش، و به حقّ شوهرش و پسرانش، و به حَقّ سِرّی که در او به ودیعت نهاده شده است، ترا سوگند می‌دهیم که حاجات ما را برآورده کنی».

    1. بوسه گر بر در زنم لیلی بود خاک اگر بر سر کنم لیلی بود

امام شناسی ج5

152
  •  امام جماعت همین مسجد: مسجد الحرام از آنجا می‌گذشت، و به آنها نهیب زد: این شرک است، نگوئید! از فاطمه چیز خواستن شرک است!

  •  من بسیار ناراحت شدم، جلو رفتم و گفتم: إخْسَأ! إخْسَأ! خفه شو، و لال شو، و ساکت شو، و برو گم شو!

  •  و بعد به او گفتم از تو سؤالی دارم (و سوگند به خداوند و به این بیت که: این مطلب و این سؤال را أبدا در جائی ندیده بودم، و در کتابی نخوانده بودم، و قبلا هم به نظر من نیامده بود، و در همان حال گویا بر دل من الهام شد که اینطور بگو) و آن سؤال این است: می‌دانی که: چون پیراهن یوسف را از مصر آوردند، و در کَنْعان بر سر یعقوب که کور شده بود، انداختند چشمش باز و بینا شد؟

  • ﴿فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلی‌ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا﴾ (آیه ٩٦، از سوره ١٢: یوسف) «چون بشیر از مصر آمد، و آن پیرهن را بر روی صورت یعقوب انداخت، چشمانش باز شد و بینا شد».

  •  امام مسجد گفت: بلی می‌دانم!

  •  گفتم: جنس آن پیرهن از چه بود؟!

  •  گفت: از پنبه و یا کتان!

  •  گفتم: پنبه و کتان چنین أثری دارد که چشمان نابینای یعقوب را بینا کند، امّا فاطمه زهرا که پیغمبر ما او را سیّده عالمیان خوانده است، چنین أثری ندارد که در نزد خدا شفیع شود، و حاجت چند نفر مؤمن را بر آورده کند؟!

  •  بعد گفت: یَا سَیِّدُ! وَاللَهِ خَسَأَ خَسَأَ، سوگند به خدا که در پاسخ سؤال من خفه شد و لال شد، و مطرود و دور شد.

  •  و سپس گفت: ما تمام طوائف سنّی‌ها از وهّابی‌ها بیزاریم! آنها آئین و مذهب خاصّی آوردهاند، بسیار خشک و بی‌محتوا. ما هم از راه دور آمدهایم و اشتیاق داریم قبر رسول خدا را ببوسیم، اینها مانع می‌شوند!

  •  و پس از این، ما را به حلب دعوت کرد، که در آنجا برویم، و در منزلش وارد شویم و می‌گفت: ما به اهل بیت عصمت فوقالعاده محبّت داریم، زنان ما تا خواب فاطمه زهراء را نبینند، می‌گویند: اعمال ما قبول نشده است و مخصوصا می‌گفت

امام شناسی ج5

153
  • «بیائید، و خودتان زنان ما را ببینید! و از آنها گفتگو کنید! من خواهرانی دارم که از محبّت أهل بیت دلشان سرشار است».

  • وهابیّه قائل به جسمانیَّت خداوند هستند

  •  یکی از مفاسد مهمّ مذهب وهَّابیّه آن است که آنان قائل به تجسّم خداوند هستند، زیرا معتقدند: از ظواهر قرآن نباید تجاوز کرد، و معنای ظاهری هم همان معنای متعارف و معمول است، که در بین مردم شایع است، و بنابر این: آیاتی که در قرآن مجید، نسبت دست، و چشم، و جانب، و وَجْه، و غیرها را به خدا می‌دهد، مراد از آنها همین معانی ظاهریّه متعارف و معمولی هستند. و لازمه این معنی جسمیّت خداوند است، سبحانه و تعالی. می‌گویند: آیات قرآن مثل: ﴿يَدُ اللَهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾ (آیه ١٠، از سوره ٤٨: فتح)

  •  «دست خداوند، بالای دستهای ایشان است».

  •  و مثل: ﴿وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا﴾ (آیه ٣٧، از سوره ١١: هود)

  •  «(ای نوح) کشتی را در برابر چشمان ما بساز».

  •  و مثل: ﴿وَ لِتُصْنَعَ عَلی‌ عَيْنِي﴾ (آیه ٣٩، از سوره ٢٠: طه)

  •  «(و ای موسی) بجهت آن که تو در برابر چشم من تربیت شوی و رشد کنی».

  •  و مثل: ﴿وَ لَوْ تَری‌ إِذْ وُقِفُوا عَلی‌ رَبِّهِمْ﴾ (آیه ٣٠، از سوره ٦: انعام)

  •  «و ای کاش می‌دیدی تو (ای پیغمبر) در آن وقتی‌که ایشان در برابر پروردگارشان ایستادهاند».

  •  و مثل: ﴿يا حَسْرَتيٰ عَلی‌ ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَهِ﴾ (آیه ٥٣، از سوره ٣٩: زمر)

  •  «(گفتار ستمگران است در روز قیامت که) ای حسرت و ندامت برای من بر آنچه من درباره جنب خدا کوتاهی کردهام».

  •  و مثل: ﴿كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾ (آیه ٨٨، از سوره ٢٨: قصص)

  •  «هر چیز از بین رونده و زائل شونده است، مگر وَجه خدا.

  •  و مثل: ﴿فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَهِ﴾ (آیه ١١٥، از سوره ٢: بقره)

  •  «هر جا روی خود را بگردانید، پس آنجا وجه خداست».

  •  و مثل: ﴿الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی‌﴾ (آیه ٥، از سوره ٢٠: طه)

  •  «خداوند رحمن، بر روی تخت استوار شده است».

امام شناسی ج5

154
  •  و مثل: ﴿يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ﴾ (آیه ٥٠، از سوره ١٦: نحل)

  •  «از پروردگارشان می‌ترسند، از جانب بالای خودشان».

  •  و مثل: ﴿وَ جاءَ رَبُّكَ﴾ (آیه ٢٢ از سوره ٨٩: فجر)

  •  «و آمد پروردگار تو».

  •  و مثل: ﴿اللَهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ﴾ (آیه ١٥، از سوره ٢: بقره)

  •  «خداوند آنان را مسخره می‌کند».

  •  و مثل: ﴿غَضِبَ اللَهُ عَلَيْهِ﴾ (آیه ٩٣، از سوره ٤: نساء)

  •  «خدا بر او غضبناک شد».

  •  و مثل: ﴿إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَهُ﴾ (آیه ٤٢، از سوره ٤٤: دخان)

  •  «مگر آن کسی که خدا بر او رحم کند».

  •  و امثال این آیات که در قرآن مجید بسیار است. می‌گویند همین معنای ظاهری را دارد، خداوند دست دارد، و پهلو دارد، و چشم دارد، و بر روی تخت قرار گرفته است، و غضب می‌کند، و رحم می‌کند، و مسخره می‌نماید».

  •  این است عقاید ایشان، ﴿سُبْحانَهُ وَ تَعالی‌ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا﴾.

  •  پیشتاز این کفریّات، ابن تیمیّه حَرَّانی شامی است، او تابع احمد حنبل بود و در عناد و دشمنی با اهل بیت بالأخصّ أمیرالمؤمنین علیه السّلام بی‌تاب و بی‌قرار بوده است، در کتاب خود به نام «منهاج السّنّة» که در ردّ براهین و ادلّه افتخار عالم تشیّع و اسلام: علاّمه حلّی نوشته است، انکار ضروریّات و مسلّمات و یقینیّات را می‌کند، هر حدیثی که در فضائل أمیرالمؤمنین و اهل بیت وارد شده است ردّ می‌کند، و آن را دروغ و باطل می‌شمرد، و یا آن را مرسل و یا ضعیف و یا مجعول می‌داند گر چه در نهایت إتقان و صحّت باشد، و گر چه مستفیض و متواتر باشد، و گر چه بزرگان از حفّاظ و مشایخ و راویان اهل سنّت با طرق عدیدهای آن را آورده باشند و در کتب خود تصریح به صحّت متن و صحّت إسناد و رجال آن کرده باشند، به مجرّد اینکه در آن حدیث ذکری از مولی الموحّدین آمده باشد، آن را رمی به مجعول بودن نموده و به شیعه إفترا می‌زند، و راوی آن حدیث را گر چه از مشایخ «صحاح ستّه» عامّه باشد، فقطّ و فقطّ به جرم روایت این روایت ضعیف می‌شمرد، و بطور کلّی ملاک صحّت و عدم صحّت

امام شناسی ج5

155
  • در نزد او، پیروی و تشیّع و نقل فضائل علیّ بن ابی طالب است، و صریحا از خلفای بنی امیّه حتّی معاویه و یزید و خلفای عبّاسی جانبداری می‌کند، آری مظلومیّت اهل بیت تنها دربدری بیابانها و حبس و شکنجه و کشتن و به دار آویختن و سوزاندن و غارت کردن نبوده است، بلکه إخفاء فضایل آنان و نسبت آن فضایل را به دشمنان از مهمترین کودتاهای ظاهری و باطنی برای قلع و قمع آنان و برداشتن نام آنان از صفحه روزگار بوده است، امثال این مرد شامی تابع حزب اُمَوی و علمدار امضاء سیّئات خلفاء جور، همچون معاویه و امثال او در این کودتاها سعی وافری نمودهاند، و لیکن معذلک کار آنان بجائی نرسید و فضائل علیّ بن ابی طالب سراسر آفاق را گرفت و دوست و دشمن حتّی یهودی‌ها و نصرانی‌ها و مادّی‌ها همه و همه در برابر عظمت و شخصیّت و اصالت و واقعیّت آن راستین مرد و آن امام مظلوم سر تسلیم فرود آورده و مهر و محبّت او را در روح و سر و سویدای خود جای دادهاند. وامِق نصرانی: بقراط بن أشوط که از أهل ارمنستان است و از سرلشکران مهمّ بوده است در عصر متوکّل قصیدهای غرّاء درباره فضایل و محامد أمیرالمؤمنین می‌سراید که بعضی از آن ابن شهرآشوب در «مناقب» طبع سنگی ص ٢٨٦ و ص ٥٣٢ آورده است، و عبد المسیح انطاکی در قصیده علویّه خود که بالغ بر ٥٥٩٥ بیت است، و بولس سلامة، قاضی مردم مسیحی در بیروت قصیدهای به نام عید الغدیر که بالغ بر ٣٠٨٥ بیت است درباره مناقب و فضائل أمیرالمؤمنین سرودهاند و از حقّ آن حضرت دفاع کردهاند. یکی از شعرای مسیحی مذهب به نام رینبا ابن اسحق رسعنی موصلی اشعاری می‌گوید که شایان دقّت است:

  • عَدِیُّ وَ تَیْمٌ لا اُحَاوِلُ ذِکْرَهَا       ***       بِسُوءٍ وَلَکِنِّی مُحِبَّ لِهَاشِمِ

  • وَ مَا تَعْتَرینِی فِی عَلیٍّ وَ رَهْطِهِ       ***       إذا ذُکِروا فِی اللَهِ لَوْمَةٌّ لاَئِمِ‌

  • یَقُولُونَ مَا بَالُ النَّصارَی تُحِبُّهُمْ       ***       وَ أهْلُ النُّهَی مِن أعْرُبٍ وَ أعَاجِمِ

  • فَقُلْتُ لَهُمْ إنِّی لأحْسِبُ حُبَّهُمْ       ***       سَرَی فِی قُلُوبِ الْخَلْقِ حَتَّی الْبَهَائِم1

  • «من درباره ابوبکر و عمر که از بَنی عَدیّ و بَنی تَیْم هستند، نامی به زشتی‌

    1. «الغدیر» ج ٣، ص ٧ و ص ٨ .

امام شناسی ج5

156
  • نمی‌برم، و لیکن من دوستدار علیّ بن ابی طالب این مرد هاشمی هستم. از بردن نام و ذکر ایشان آنچه راجع به علی و اقوامش از گزند و آزار ملامت کنندگان به من برسد در من ابدا اثر بدی نخواهد گذاشت.

  • گفتار ابن حجر راجع به سخافت شخصیّت و آراء ابن تیمیَّه

  •  می‌گویند: چرا مسیحیان علی و اولاد علی را دوست دارند؟ و چرا خردمندان و دانشمندان از عرب و از عجم آنها را دوست دارند؟ من به آنها در پاسخ گفتم که: من چنین می‌پندارم که محبّت آنان در دل جمیع مخلوقات حتّی بهائم و حیوانات بی‌زبان نیز جاری و ساری شده است».

  •  باری بزرگان از عامّه ابن تیمیّه را ردّ کردهاند، و او را گمراه و کافر شمردهاند و می‌گویند: صریحا معترف به جسمیّت خداست. و ما در اینجا عین گفتار حافظ ابن حَجَر را در کتاب خود به نام «الفتاوی الحدیثة» ص ٨٦ می‌آوریم و ترجمه آن را ذکر می‌کنیم:

  •  ابن تیمیّة عبدٌ خَذَلَه اللَه و أضَلَّه و أعْماه و أصَمَّه و أذَلَّه‌، و بذلک صَرَّح الأئمّة الَّذین بیَّنوا فَسادَ أحواله‌، و کِذْبَ أقواله‌؛ وَ من اَراد ذلک فعلیه بمطالعة کلام الإمام المجتهد المتَّفق علی إمامته و جلالته و بلوغه مرتبةَ الاجتهاد أبی الْحسن السّبکی وَ وَلَدِهِ التّاج و الشّیخ الإمام العزّ بن جَمَاعَة و أهل عصرهم و غیرهم من الشَّافعیّة و المالکیّة و الحنفیّة‌؛ و لم یقصر اعتراضه علی متأخّری الصّوفیّة بل اعترض علی مثل عمر بن الخطّاب و علیّ بن أبیطالب ـ رضی اللَه عنهما.

  •  والحاصل أنّه لایقام لکلامه وزنٌ بل یُرمی فی کلِّ وَعرٍ وَ حَزْنٍ، ویُعتقد فیه أنّه مبتدع ضالٌ مضلٌ غالٍ؛ عامله اللَه بعدله و أجارنا من مثل طریقته و عقیدته و فعله‌، آمین (إلی أن قال‌) إنّه بالجهة وله فی إثباتها جزءٌ؛ و یلزم أهل هذا المذهب الجسمیّة و المحاذاة و الاستقرار؛ أی فلعلّه فی بعض الأحیان کان یصرّح بتلک اللَّوازم فنسبت الیه‌؛ سیّما و ممّن نسبت إلیه ذلک من أئمّة الاسلام المتّفق علی جلالته و امامته و دیانته و انّه الثقّة العدل المرتضی المحقّق المدقّق‌؛ فلا یقول شیئًا إلاّ عن تثبُّتٍ و تحقّق و مزید احتیاط و تحرٍّ سیّما ان نسبت اِلی مسلم ما یقتضی کفره وردتّه و ضلاله و إهداء ردمه‌؛ الکلام1.‌

    1. «الغدیر» ج ٣ ص ٢١٧.

امام شناسی ج5

157
  •  «ابن تیمیّه کسی است که خداوند او را مخذول و منکوب نموده، و گمراه کرده و کور و کر کرده، و ذلیل و بی‌مقدار نموده است، و بدین امر بزرگان از علماء که فساد احوال او را بیان کردهاند و دروغ گفتار او را معیّن کردهاند تصریح نمودهاند، و کسی که بخواهد این حقیقت را دریابد باید به مطالعه گفتار امام مجتهد که همگی بر امامت و جلالت و درجه اجتهاد او اعتراف و اتّفاق دارند یعنی شیخ ابو الحسن سبکی بپردازد و نیز به مطالعه گفتار فرزندش تاج امّت و شیخ جماعت عزّ بن جَمَاعة و سایر هم عصران ایشان و غیر هم عصران از شافعی‌ها و مالکی‌ها و حنفی‌ها بپردازد تا کاملا بر انحرافات ابن تیمیّه واقف گردد، ابن تیمیّه اعتراض خود را فقط بر طائفه متأخّرین از صوفیّه مقصور نداشته است بلکه بر مثل عمر بن خطّاب و علیّ بن ابی طالب اعتراض داشته است.

  •  و حاصل مطلب آن است که برای گفتار او قیمت و ارزشی نیست زیرا علماء به گفتار او به نظر عدم ارزش و قابلیّت مطالعه و به نظر سخن دور افتادهای می‌نگرند و درباره او اعتقاد دارند که مرد ضالّ و مضلّ، گمراه و گمراه کننده و مرد بدعتگذار و متجاوزی بوده است. خداوند او را به دست انتقام عدالتش بگیرد و ما را از پیمودن راهی همانند راه او بر حذر دارد و از عقیده و کردار او در پناه خود حفظ فرماید، آمین.

  •  (ابن حَجَر گفتار خود را ادامه می‌دهد تا آنکه می‌گوید): ابن تیمیّه در عقائد خود معتقد است به اینکه خداوند جهت دارد و برای اثبات این عقیده جزوی از کتاب خود را قرار داده است و لازمه این عقیده جسمیّت خداست و محاذات با موجودات دگر و مستقرّ شدن و متمکّن گشتن در مکان. و چون ابن تیمیّه در بعضی از اوقات به این لوازم تصریح می‌کرده است مذهب او را به جسمیّت خدا و مکان داشتن خدا می‌دانستهاند. بالأخصّ آنکه از جمله کسانی که به او نسبت جسمیّت دادهاند از بزرگان أئمّه اسلام که اتّفاق بر جلالت و امامت و دیانت او کردهاند همین بزرگ مرد شیخ ابو الحسن سبکی است چون او مردی است محقّق و مدقّق و مورد وثوق و امضای علماء اعلام، شیخ سبکی چیزی نمی‌گوید مگر از روی تحقیق و تجسّس کامل و احتیاط فراوان و بررسی تامّ و تمام بالأخصّ در نسبت به مسلمانی که مقتضی‌

امام شناسی ج5

158
  • کفر و ارتداد و گمراهی و به هدر شدن خون او باشد، (و بنابر این به ابن تیمیّه که نسبت کفر و ضلال و ارتداد داده است بر اساس تحقیق و تدقیق در معتقدات او بوده است)».

  • گفتار علما و مورَّخین راجع به ابن تیمیَّه

  •  عالم جلیل آیة اللَه محسن أمین جبل عاملی گوید: تمام طایفه وهّابیّه و مؤسّس دعوت آنها: مُحمَّد بن عبد الوَهّاب، و آنکه اوّلین تخم این کشت را پاشید: أحْمد بن تَیْمیَّه و شاگردش: ابْن قَیِّمِ جَوْزیّ، و پیروانشان، مدّعی هستند که آنان موحّدند، و به اعتقاد خودشان چنین می‌پندارند که: ایشان عالَم توحید را حفظ می‌کنند که شائبهای از شرک در آن وارد نشود، و وهّابی‌ها ادّعا دارند که فقطّ خودشان اهل توحیدند، و بقیّه مسلمانان بدون استثناء همگی مشرک می‌باشند.

  •  و لیکن حقیقت مطلب این است که: ابْنِ تَیْمِیَّة و ابْنِ عَبْدِالْوَهَّابْ و پیروانشان، ورود در قرقگاه توحید را مباح کردند، و پردههای آن را پاره نمودند، و حجاب آن را دریدند، و به خداوند تعالی چیزهائی را نسبت دادند که لایق به مقام قدس او نیست. ﴿وَ تَعَالَي عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا﴾.

  •  و برای خدا جهت بالا قرار دادند، و قرار گرفتن بر روی تخت و کرسی که بالای آسمانها و زمین است، معتقد شدند، و پائین آمدن به آسمان دنیا، و آمدن، و نزدیک شدن، با معانی معمولی آن پنداشتند،

  •  و برای خدا صورت، و دو دست: دست راست و دست چپ، و انگشتان، و کف دست، و دو چشم قرار دادند، بدون آنکه این معانی را تأویل کنند بلکه با تجسّم صریح ذکر کردند.

  •  و همچنین صفاتی را مانند غَضَب، و محبّت، و رضا، و رحمت، و غیر آنها را بر همین معانی متعارف گرفتند و تصریح کردند که: خداوند سخن می‌گوید، با همین حروف و الفاظ، و سخنش صدا دارد، و علیهذا خداوند را محلّ حوادث و آثار طبیعی پنداشتند، و اینها همه از لوازم حدوث است.

  •  امّا ابن تیمیّة او صریحا قائل به جهت داشتن، و جسمیّت، و قرار گرفتن بر روی عرش (تخت) حقیقتا، و سخن گفتن با حروف و أصوات می‌باشد.

  •  او اوّلین کسی است که بدین گفتار اعلان کرد، و رسالههای مستقلّی مانند رساله عقیده حَمَوِیَّة و رساله عقیده وَاسِطِیَّة و غیر این دو را نوشت، و شاگردان او: ابْنِ ـ

امام شناسی ج5

159
  • قَیِّمِ جَوْزیّ و ابْنِ عَبْدِ الْهَادِی و پیروانشان از او تبعیّت کردند.

  •  و از همین جهت بود که علمای عصرش حکم به کفر و ضلالت او نمودند، و سلطان را أمر به قتل و یا حبس او کردند، و لهذا او را گرفتند، و به مصر فرستادند، و علماء با او مناظره کردند، و حکم به حبس او نمودند، و او را زندانی کردند و بالأخره پس از آنکه توبه کرد، و دوباره از توبه خود برگشت، در زندان جان داد.

  •  و ما اینک آنچه را که از او حکایت کردهاند، و آنچه را که درباره او گفتهاند، در اینجا می‌آوریم، تا آنکه میزان ارزش ابن تیمیّه در نزد علماء معلوم شود:

  •  أحْمَدُ بْنُ حَجَرِ هَیْتَمِیّ مَکِّیّ شَافعِیّ صاحب کتاب «الصَّواعِقُ الْمُحْرِقة» در کتاب خود به نام: «جَوْهَرُ الْمُنَظَّم فِی زِیَارَةِ الْقَبْرِ المکرّم» گوید: ابن تیمیّه به جناب مقدّس حقّ تجاوز کرد، و دیوار عظمت او را شکست، به آنچه برای عامّه مردم بر روی منبرها، از دعوای جهت داشتن و جسمیّت داشتن حقّ بیان کرد.

  •  إبْنِ حَجَر نیز در کتاب «الدُّرَ الکامِنَة» بر حسب حکایتی که شده است گفته است: مردم درباره ابن تیمیّة به چند دسته تقسیم شدهاند:

  •  بعضی او را نسبت به تجسّم خدا می‌دهند، چون عقیده خود را در کتاب «حمویّه» و «واسطیّه» و غیرهما ابراز کرده است، که: خدا دست دارد، و پا دارد، و ساق پا دارد، و چهره دارد، و اینها به همان معنای معمولی صفات خدا هستند.

  •  و اینکه خدا با ذات خود بر روی تخت قرار گرفته است، و چون به او ایراد کردند که لازمه این قول، تحیّز و انقسام است، در جواب گفت: ما قبول نداریم که تحیّز و نیاز به مکان داشتن، از خواصّ اجسام است، و بنابر این ملزم شد که او درباره ذات خدا قائل به تَحَیُّز و مکان داشتن است.

  •  و بعضی او را نسبت به زندقه دادهاند چون گفته است، إنَّ النَّبِیَّ لاَیُسْتَغاثُ بِهِ «مردم در شدائد نمی‌توانند از پیغمبر مدد جویند، و او را ندا کنند» و این موجب تنقیص، و منع از تعظیم رسول اللَه است.

  •  و آن کسی که از همه مردم در این ایراد بر ابن تیمیّه شدیدتر و سختتر بود نُورْبَکْرِیّ بود، چون مجلسی برای محاکمه این امور ترتیب دادند، بعض از حضّار گفتند: باید او را تعزیر کرد.

امام شناسی ج5

160
  •  نُورْبَکْرِیّ گفت: این حرف معنی ندارد، زیرا اگر تنقیص باشد باید کشته شود، و اگر نباشد تعزیر هم نباید بشود.

  •  و بعضی او را به نفاق نسبت دادهاند چون درباره عَلِیّ گفته است: او از هر جانب که حرکت کرد مخذول شد، و کرارا به دنبال ریاست رفته، و نائل نشد، و جنگهایش برای ریاست بود، نه برای دیانت، و او ریاست را دوست می‌داشت، و عثمان مال را دوست می‌داشت.

  •  و می‌گفت: ابوبکر وقتی اسلام آورد، شیخ بود، و می‌دانست چه می‌گوید، و علیّ در حال صباوت ایمان آورد، و اسلام صبیّ بنابر قولی صحیح نیست.

  •  و به جهت گفتاری که در داستان خطبه ابو جهل دارد، و به جهت ثنائی که در داستان أبی العاص بن ربیع دارد که از مفهوم آن استفاده تشنیع و بغض به علیّ بن ابی طالب استفاده می‌شود، و روی این اصل او را منافق دانستهاند، زیرا رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم می‌فرماید: لاَ یُبْغِضُکَ إلاَّ مُنَافِقٌ.

  •  «ای علی کسی تو را دشمن ندارد، مگر آنکه او منافق است».

  •  و بعضی از جماعات او را نسبت دادهاند که در حیازت إمامت کبری کوشش داشت، چون در نام بردن از ابن تُومَرْتْ1 مبالغه می‌کرد، و بدان مفتون بود، و او را تمجید و تحسین بسیار می‌گفت.

    1. ابن تومرت از کسانی است که در مغرب زمین، یعنی در نواحی شمال آفریقا در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم هجری ادّعای مهدویّت کرد، و کارش بالا گرفت، و مریدان بسیاری به دور او گرد آمدند، و به جنگ برخاست، و سلسله موحّدین را تشکیل داد، و بعد از او به سلسله مؤمنیّه کومیّه معروف شدند.
      در «لغتنامه دهخدا» گوید: ابْنِ تُومرتْ: ابو عبد الله، محمّد بن عبد الله بن تومرت منعوت به مَهْدِیّ هرغی. ابن خلدون او را أمغار می‌نامد که در زبان بربری بمعنای رئیس است، مولد او بین ٤٧٠و ٤٨٠هجری در قریهای از کوه سُوسُ الأقْصَی از بلاد مغرب است. در جوانی به مشرق مسافرت کرد، و بدانجا علوم دینی را فرا گرفت. و ابن خلّکان گوید: صحبت ابو حامد غزالی را نیز درک کرد، و پس از آن به مغرب بازگشت، و در آن وقت مذهب تَجَسَّم به مغرب رواج داشت، و أهل آن مردمی خشک و متعصّب بودند، چنانکه کتابهای غزالی را یکبار بسوختند. ابْنِ تومَرْتْ در آنجا ادّعای مهدویّت کرد، و به امر به معروف و نهی از منکر پرداخت، و نسب خود به علیّ بن ابی طالب پیوست. مردی موسوم به عبد المؤمن بن علیّ که پس از وی به نشر دعوت او پرداخت پیروی او گزید، و دعوت آنان قوّت گرفت. در سال ٥١٧ ابن تومرت، عبد المؤمن را به جنگ مُرابِطین فرستاد، و سپاه او هزیمت یافت، لیکن به علّت ضعف مرابطین دو باره قوّت گرفتند تا در سال ٥٢٢ یا ٥٢٤ ابن تومرت وفات کرد (قبر او در شهر تینمّل است) و عبد المؤمن به وصیّت او جانشین ابن تومرت شده و سر سلسله موحّدین او باشد (در لغت ابن تومرت، ص ٢٩٧، از مجلّد اول).
      و وَزَرکُلِی در «أعلام» مطالبی را آورده است که ما مختصری از آن را در اینجا می‌آوریم:
      الْمَهْدِیّ ابْنِ تُومَرْتْ ٤٨٥ ـ ٥٢٤ ه. (١٠٩٢ ـ ١١٣٠م.)
      محمد بن عبد الله بن تومرت مصمودی بربری ابو عبد الله المتلقّب بالمهدیّ و به او مهدیّ الموحّدین گویند، او صاحب دعوت سلطان عبد المؤمن بن علی پادشاه مغرب است و وضع کننده و پدیدآورنده اساس دولت مؤمنیّه کومیّه. او از قبیله هرغه، از مصامدة، از قبائل کوه سوس در مغرب اقصی می‌باشد و هرغۀ خود را به حسن بن علی نسبت می‌دهند. و لیکن در نسب ابن تومرت، اقوالی است که در هامش همین ترجمه می‌آوریم، به مشرق آمد و به عراق رسید، و حجّ بجا آورد، و مدّتی در مکّة اقامت کرد و سپس به مصر آمد و حکومت آن، او را بیرون کرد، و او به مغرب بازگشت و أنصاری را به دور خود جمع کرد و در حضور علی بن یوسف بن تاشفین که پادشاه بردبار و حلیمی بود گرد آمد، و بر او خروج کرد و در جای استواری از کوههای تینملّل فرود آمد. و مردم را موعظه می‌کرد تا به دور او جمع شدند او مردم را بر علیه تاشفین برانگیخت و بسیاری از لشگریان او را کشت و خودشان در کوه جا گرفتند و بواسطه این یاران، کار ابن تومرت بالا گرفت، و به الْمَهْدِیُّ القائم بأمرِ الله لقب یافت ولی قبل از آنکه مراکش را فتح کند فوت کرد. او قواعد و دستوری معیّن کرده بود، تا پس از او عبد المؤمن فتوحات را انجام داد، و سلطان مغرب شد. سلاوی گوید: او در اذان صبح «أصْبِحُ وَ لِلهِ الْحَمْدُ» را زیاد کرد «اعلام» زرکلی، ج ٧، ص ١٠٤ و ١٠٥.

امام شناسی ج5

161
  •  و همین أمر سبب شد که مدّت زندانی شدن او به طول انجامد. باری وقایع ابن تیمیّه که در آنها مخالفتش ظاهر بود، بسیار است، و هر وقت که در هنگام بحث محکوم می‌شد، و حقّ بر او ثابت می‌گشت، می‌گفت: من این جهت را اراده نکردهام، مقصود من چیزی دیگری بوده است، و یک احتمال بعیدی را ذکر می‌کرد. تمام شد گفتار ابْنِ حَجَر در کتاب: «الدّرر الکامنة».

  •  و از «مُنْتَهی الْمَقَالِ فِی شَرْحِ حَدِیثِ لاَ تُشَدُّ الرِّحَالُ» که مؤلّف آن: مفتی صدر الدّین است، چنین وارد است که: او در آن کتاب گفته است: شیخ إمام و حبر همام سند محدّثین: شیخ محمّد بُرلسُی در کتاب خود: «إتْحافُ أهلِ الْعِرْفانِ بِرُؤْیَةِ الأنْبِیآء وَالْمَلإئِکَةِ وَالْجَانِّ» چنین گفته است که:

  •  ابن تیمیّه حنبلی ـ که خداوند با او با عدالتش رفتار کند ـ قدم جسارت فرا نهاده است، و بیان حرمت سفر کردن برای زیارت پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم را کرده است، تا آنکه گوید:

  •  حتّی از اینها هم قدم بالاتر گذارده، و تجاوز به جناب حقّ اقدس که

امام شناسی ج5

162
  • مستحقّ نفیسترین کمال است، کرده است؛

  •  و دیوار کبریائیّت و جلال خدا را شکافته است، و با ادّعای جهت داشتن و جسم بودن خدا در مقام اثبات منافی عظمت و کمال خدا برآمده است، و کسی را هم که اعتقاد به جهت و تجسّم خدا ندارد، او را نسبت به ضلالت و گناه داده است. و این مطلب را در روی منبرها اظهار کرده، و بین أصاغر و أکابر شایع و ذایع گردانیده است، بطوری که همه از معتقدات او مطّلع شدهاند.

  • گفتار علمای عامّه در کفر ابن تیمیَّه

  •  و از صاحب کتاب «أشْرَفُ الْوَسَائِلِ إلَی فَهْمِ الشَّمَائِلِ» نقل شده است که: او در بیان آویزان کردن کنار عمامه را بین دو کتف گفته است:

  •  ابْنِ قَیِّمِ جَوزِی از استادش ابْنِ تَیْمِیَّة مطلب بدیعی را ذکر کرده است، و آن این است که: چون رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم دید که: خداوند دست خود را در میان دو کتف او قرار داده است، اینجا را محترم شمرد، و آن را برای آویختن کنار عمامه معیّن کرد.

  •  عراقی گوید: ما برای این کلام، اصلی و روایتی نیافتیم.

  •  و سپس صاحب کتاب «اشرف الوسائل» گوید: این گفتار هم از قبیل سایر آراء و افکارِ باطله این دو نفر است (استاد و شاگرد) زیرا که این دو نفر در استدلال بر مذهب خودشان که تجسّم خدا باشد، إطاله سخن دادهاند، و اهل سنّت را که این معنی را نفی می‌کنند، به حساب خودشان می‌خواهند محکوم کنند.

  • ﴿تَعَالَي اللَهُ عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ وَ الْجَاحِدُونَ عُلُوًا كَبيرًا﴾.

  •  و از برای این استاد و شاگرد (ابن تیمیّه و ابن جوزی) در این مقام از انواع قبائح و اعتقاد فاسد، به اندازهای است، که گوشها از شنیدن آن کر می‌شوند، و گفتارشان محکوم به دروغ و باطل و ضلالت و بهتان و افتراء است. خداوند آن دو را قبیح گرداند و قبیح گرداند هر که را به گفتار ایشان گویاست.

  •  و امام أحمد بن حنبل و بزرگان از مذهب ابن تیمیّه، از این لکّه ننگ و قبیح، بری هستند، و از قول به جسم بودن و جهت داشتن حقّ بیزارند، چگونه اینطور نباشد، در صورتی که این عقیده در نزد اکثر اهل سنّت کفر است. تمام شد گفتار صاحب «اشرف الوسائل».

  •  و از مَوْلَوِیّ عَبْدُ الْحَلیمِ هِنْدی در کتاب «حَلُّ الْمَعَاقِد» در حاشیه «شَرْحِ الْعَقاید»

امام شناسی ج5

163
  • وارد است که: ابن تیمیّه حنبلی بوده است، و لیکن از حدّ تجاوز کرد، و در مقام اثبات منافیات عظمت حقّ برآمد، و برای حقّ اثبات جسم و جهت کرد، و لغزشها و گفتارهای بیهوده بسیاری دیگر نیز دارد، تا آنکه گوید:

  •  در قلعه جبل، مجلسی برای مناظره و محاضره با ابن تیمیّه تشکیل دادند، و علمای أعلام و فقهای عظام و رئیس ایشان قَاضِی الْقُضَاة زَیْن الدِّین مَالِکی حاضر شدند، و ابن تیمیّه نیز حضور یافت، و بعد از گفتگوها و بحثها ابن تیمیّه بهت زده و محکوم شد، و قاضی القضاة در سنه ٧٠٥ او را محکوم به حبس کرد، و پس از آن در دمشق ندا کردند که هر کس بر عقیده ابن تیمیّه بوده باشد، مال او و خون او حلال است.

  •  اینطور در «مرآة الجنان» امام أبو محمّد عبد اللَه یَافِعِی آمده است، و سپس ابن تیمیّه توبه کرد، و در سنه ٧٠٧ از زندان خلاص شد، و گفت: من أشعری هستم، و پس از آن عهد خود را شکست، و سرّ خود را آشکار نمود، و به حبس شدیدی محکوم شد، و باز توبه کرد، و از زندان رهائی یافت، و در شام سکونت گزید، و از او در شام وقایعی به ظهور رسیده است که در کتب تاریخ ثبت است.

  •  ابن حجر در جلد اوّل، از «دُرَرُ الْکامنة» احوال او را بیان کرده، و اقوال او را ردّ کرده است، و ذَهَبی در تاریخ خود، نیز چنین کرده است، و غیر از ابن حَجَر و ذهبی نیز بسیاری از محقّقین او را رد کردهاند.

  •  و حاصل مرام اینست که چون ابن تیمیّه قائل است به اینکه خداوند جسم است، گفته است که: او دارای مکان است، زیرا که ثابت شده است که هر جسمی باید دارای مکان باشد، و بجهت آنکه در فرقان حمید آمده است: ﴿الرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی﴾ «خداوند رحمن بر روی کرسی و تخت قرار گرفت».

  •  و بر این اصل گفت: عرش، مکان خداست.

  •  و چون ابن تیمیّه خودش خدا را أزلی می‌داند، و أجزاء این عالم در نزد او حادث می‌باشند، لهذا در اینجا ناچار شد که بگوید: جنس عرش، أزَلی و قدیم است، و لیکن أفراد و اشخاص غیر متناهیه عرش یکی پس از دیگری به دنبال هم می‌آیند، و آن جنس أزلی، و این اشخاص متعاقب حادث، مکان خدا هستند.

امام شناسی ج5

164
  •  پس مطلق مکان داشتن خدا، ازلی و قدیم است، و مکان گرفتنهای به خصوص در نزد او حادثاند، همچنان که متکلّمین اینطور در حدوث تعلّقات معتقدند. تمام شد گفتار مولوی عبد الحلیم.

  •  و از یَافِعِی در «مِرْءاة‌الجنان» است که در ضمن بیان فتنه ابن تیمیّه گفته است: آنچه که ابن تیمیّه در مصر ادّعا کرد، این است که می‌گفت: خداوند حقیقتا بر روی تخت نشسته است، و گفتگویش با سخنی است که دارای صوت و حروف است، و از این پس در دمشق ندا در دادند: هر کس بر عقیده ابن تیمیّه باشد، مال او و خون او هدر است. تمام شد گفتار یافعی.

  •  و از «تاریخ أبُوالْفدآء» در حوادث سنه ٧٠٥ وارد است که: و در این سال تقیّ الدّین أحمد بن تیمیّه از دمشق به مصر خوانده شد، و برای او مجلسی ترتیب دادند، و از اظهار عقیده خود امساک کرد، و از بیان آن خودداری کرد، زیرا که او قائل به جسمیّت خداوند بود.

  •  و در منشوری که از ناحیه سلطان صادر شد این بود که: مرد شَقیّ: ابن تیمیّه در این مدّت، زبانه قلم خود را گشوده، و عنان گفتار خود را گسترده است، و در مسائل قرآن و صفات حقّ، گفتار مُنکَر و کلام زشتی را ابراز کرده است، و مطالبی را اظهار کرده است که آن را علماء اسلام منکر شمردهاند، و بر مخالفت او علماء اعلام اجماع کردهاند، و جمیع علماء عصر او و فقهاء شهر شام و مصر او را مخالف دانستهاند، و ما دانستیم که او پیروان خود را سبک شمرده، و آنان از او اطاعت کردند، تا اینکه به ما چنین رسیده است که پیروان او در ذات حقّ تعالی تصریح به جسمیّت و گفتار با حروف و صوت را دارند. تمام شد گفتار أبو الفداء.

  •  و از «کَشْفُ الظُّنون» از بعضی چنین نقل شده است که: در ردّ بر ابن تیمیّه مطلب را به اینجا رسانیده است که تصریح نموده است که: هر کس به ابن تیمیّه، شیخ الاسلام بگوید، کافر است. تمام شد گفتار کشف الظُّنون1.

  •  تا اینجا مرحوم آیة اللَه جبل عاملی رضوان اللَه علیه، درباره خود ابن تَیمیّه

    1. «کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبد الوهّاب» طبع سوم، ص ١٢٩ تا ص ١٣٣.

امام شناسی ج5

165
  • بحث کرده، و از این به بعد درباره مُحمّد بن عَبدالوَهَّاب1 که به دنبال آثار ابن تیمیّه رفته است، در زیارت اهل قبور و تشفّع و توسّل و غیرها، بحث می‌کند و می‌گوید: ابن عبد الوهّاب برای خداوند جهت، و استواء بر عرش که بالای آسمانها و زمین است، و جسمیّت، و رحمت، و رضا و غضب و دو دست: راست و چپ و کف و انگشتان، به معانی معمولی و متعارف آن بدون تأویل قائل است.

  • عقائد پیروان محمَّد بن عبد الوهَّاب

  •  او کتابی نوشته است به نام: «التَّوْحِیدُ الَّذِی هُوَ حَقُّ عَلَی الْعَبِیدِ» و در ضمن بحث از آیه: ﴿حَتَّی إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ﴾ (آیه ٢٣ از سوره ٣٤: سبا).

  •  «(برای مردم روز باز پسین) تا جائیکه چون ترس و ناراحتی از ایشان برداشته شود، به آنان می‌گویند: پروردگار شما چه گفت؟! می‌گویند: حقّ! و اوست بلند پایه و بزرگ مرتبه».

  •  می‌گوید: برای خداوند جهت عُلوّ و بالائی، و غضب، و رضا، و استواء بر عرش و غیرها می‌باشد، و سپس استدلال می‌کند به آیه: ﴿وَ ما قَدَرُوا اللَهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ﴾. (آیه ٦٧ از سوره ٣٩: زمر).

  •  «و حقِّ قدر و میزان خدا را نشناختند، درحالی‌که تمامی زمین در روز قیامت در مشت و قبضه اوست».

  •  و می‌گوید: خداوند انگشتان دارد، بر روی یک انگشتش آسمانها قرار دارد، و بر روی انگشت دیگرش زمینها، و بر روی یک انگشت درختها، و بر روی‌

    1. در «خلاصة الکلام فی امرآء البلد الحرام» تألیف شیخ احمد بن زینی دحلان وارد است که: محمّد بن عبد الوهّاب در سنه ١١١١ هجری متولّد شد و در سنه ١٢٠٧ وفات یافت و مدت عمرش ٩٦ سال بود. و اظهار عقیده و دعوت او در سال ١١٤٣ واقع شد، و لیکن شهرتش بعد از سنه ١١٥٠بود. «کشف الارتیاب»، ص ٣ و ص ٥. و در کتابی که جاسوس انگلیسی در بلاد اسلامی که به نام «مذکّرات» مستر همفر نوشته، و دکتر ج خ به زبان عربی ترجمه کرده است، و در آنجا به روشنی، حرکت و قیام محمّد بن عبد الوهّاب را بر علیه اسلام و بر علیه جمیع فرق مسلمین و تأسیس مذهب جدید به بریطانیای کبیر و عمّال استعماری آن توسط وزارت مستعمرات انگلستان نسبت می‌دهد و در ص ٨٣ از این کتاب آمده است که در سنه ١١٤٣ محمّد بن عبد الوهّاب ارادهاش برای دعوت قوی شد، و انصار قابل توجّهی به گرد خود جمع کرد، و دعوت خود را با کلمات مبهم و الفاظ مجمل برای اخصّ خواصّ خود شروع کرد.

امام شناسی ج5

166
  • یک انگشت آبها، و بر روی یک انگشت خاکها، و بر روی یک انگشت سایر مخلوقات.

  •  و بعدا از روایتی که از ابن مسعود درباره یک نفر از أحبار نقل می‌کند، که به خدمت رسول اللَه آمد، و از این مقولات سخنانی گفت، و از خنده حضرت رسول که دلیل بر امضای کلام او گرفته است، اثبات جسمیّت و جهت و کیف برای خدا می‌کند.

  •  و پس از مردن محمّد بن عبد الوهّاب، پیروان او نیز اثبات جسمیت و جهت و وجه و دو دست و دو چشم و پائین آمدن به آسمان دنیا، و راه رفتن، و نزدیک شدن و غیر اینها را با همین معانی معمولی و متعارف برای خدا نمودند.

  •  در رساله چهارم از پنج رسالهای که مجموعه آنها به «الْهَدِیَّةُ السَّنِیَّة» نامیده می‌شود، و متعلّق به عبد اللّطیف: نواده پسری محمّد بن عبد الوهّاب است، چون برخی از اعتقادات وهّابیّه را می‌شمرد، که آنها با عبارت ابو الحسن اشعری مطابقت دارد می‌گوید:

  •  خداوند تعالی بر روی عرش خود است همچنان که می‌گوید: ﴿الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی﴾.

  •  و او دو دست دارد بدون کیفیّت همچنان که می‌گوید: ﴿لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ ـ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ﴾.

  •  و او دو چشم دارد بدون کیفیّت، و او چهره و صورت دارد، همچنان که می‌گوید: ﴿وَ يَبْقی‌ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ﴾.

  •  و بر این مطالب گواهی می‌دهد: روایاتی که از رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم وارد شده است که: خداوند به سوی آسمان دنیا پائین می‌آید و می‌گوید: آیا استغفار کنندهای هست؟

  •  تا آنکه می‌گوید: و در قرآن می‌خوانند که خداوند در روز قیامت می‌آید، همچنان که می‌گوید: ﴿وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا﴾.

  •  و به آفریدگانش بهر گونه که بخواهد نزدیک می‌شود، همچنان که می‌گوید: ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ﴾.

  •  و در رساله پنجم که متعلّق به محمّد بن عبد اللّطیف است، وارد است که:

  •  و ما معتقدیم که خداوند تعالی بر روی عرش خودش قرار گرفته و تمکّن

امام شناسی ج5

167
  • یافته است، و بر مخلوقاتش عُلُوّ و بلندی دارد، و عرش و تخت او بالای آسمانهاست، چون می‌گوید: ﴿الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی﴾.

  •  و بنابر این ما به ظاهر این لفظ ایمان داریم، و حقیقت برقراری تمکّن و بر روی عرش را اثبات می‌کنیم ولی کیفیّت آن را مشخّص نمی‌کنیم، و برای آن مثالی هم نمی‌آوریم.

  •  إمَام دَارِ الْهِجْرَة‌: مالِک بن أنَسْ می‌گوید ـ و ما هم به قول او می‌گوئیم ـ: در وقتی‌که مردی از إسْتِوآء از او پرسید، فَقَالَ: الاسْتِوَآءُ مَعْلُومٌ وَالْکَیْفُ مَجْهُولٌ وَالإیمَانُ بِهِ وَاجِبٌ وَالسُّؤالُ عَنْهُ بِدْعةٌ.

  •  «او در جواب آن مرد گفت: استواء معنایش معلوم است، و کیفیّت آن نامعلوم است، و ایمان به آن واجب، و پرسش از آن بدعت است».

  •  تا آنکه می‌گوید: پس بنابر این هر کس خدا را به مخلوقاتش شبیه بداند، کافر است، و کسی که انکار کند آنچه را که خداوند خودش را به آن صفت توصیف کرده است کافر است، و ما ایمان داریم به آنچه وارد شده است که خداوند تعالی یَنْزِلُ کُلَّ لَیْلَةٍ إلَی سَمآءِ الدُّنْیَا حِینَ یَبْقَی ثُلْثُ اللَّیْلِ فَیَقُولُ...

  •  «خداوند تعالی هر شب به سوی آسمان دنیا پائین می‌آید، در هنگامی که ثلث از شب مانده است، و می‌گوید: آیا توبه کنندهای هست؟».

  •  و در اینجا مرحوم أمین فرموده است: از این گفتار یکی از دو أمر لازم می‌آید: یا قول به تجسّم، یا قول به محال، و هر دو محال است، زیرا حصول معنای استواء به معنای معروف و معمولی بدون کیفیّت محال است به حکم عقل، و با کیفیّت هم تجسّم است، و بنابر این حتما باید به قرینه عقلی، مراد از استواء را به استیلای حقیقی و معنوی و تسلّط تفسیر کنیم1.

  •  و دهخدا گوید: ابن تیمیّه منسوب به تیما، شهرکی است به شام: تقیّ الدّین ابو العبّاس احمد بن عبد الحلیم بن عبد السّلام بن عبد اللَه بن محمّد بن تیمیّه حَرَّانی (تولّد ٦٦١ وفات ٧٢٨ هجری قمری) تولّد او در حَرَّان نزدیک دمشق است (تا آنکه گوید)

    1. «کشف الارتیاب» از ص ١٣٣ تا ص ١٣٧.

امام شناسی ج5

168
  •  ابن تَیمیَّه با أشاعره و حکماء و صوفیّه و کلّیّه فرق اسلام جز سلفین معارضه کرده، و همه را باطل شمرده و به تجسّم معتقد بوده، و از ظاهر لفظ قرآن و حدیث، تجاوز روا نمی‌داشته، و زیارت قبور أولیا را بدعت می‌شمرده، چنانکه در این أمر او را پیشرو وهّابیان می‌توان گفت1.

  •  ابْن بَطُوطه در سفر خود به دمشق ابن تیمیّه را ملاقات کرده است، و در ضمن بیان قضاة دمشق، پس از آن گوید: حِکَایَةُ الْفَقِیهِ ذِی اللَّوْثَةِ «حکایت فقیهی که دارای حماقت بود». آنگاه گوید:

  •  در دمشق از بزرگان فقهای حنابله، ابن تیمیّه بزرگ شام بود، و در همه فنون سخن می‌گفت إلاَّ أنَّ فِی عَقْلِهِ شَیْئًا جز این که عقلش سبک بود، و خللی داشت.

  •  أهل دمشق او را به نهایت تعظیم می‌کردند، و او آنان را بر فراز منبر موعظه می‌نمود، و یک بار در مطلبی سخن گفت که فقهاء انکارش نمودند، و شکایت او را به سوی مَلِک ناصر که در مصر بود بردند، ملک ناصر امر کرد او را به مصر آوردند.

  •  همگی قضات و فقهاء در مجلس ناصر گرد آمدند، و شرف الدّین زواویّ مالکی سخن می‌گفت، و گفت: این مرد چنین و چنان گفته است، و آنچه را که بر ابن تیمیّه منکر می‌دانست برشمرد، و نامههای شهادت را حاضر کرده، و همه را در برابر قاضی القضاة قرار داد.

  •  قاضی القضاة به ابن تیمیّه گفت: چه می‌گوئی؟! گفت: لاَ إلَهَ إلاّ اللَهُ، دو باره قاضی القضاة گفت: چه می‌گوئی؟ باز ابن تیمیّه همان جمله را تکرار کرد، ملک ناصر امر کرد تا او را به زندان بردند، و چندین سال در زندان بود، و در زندان کتابی در تفسیر قرآن نوشت در چهل جلد و آن را «بحر محیط» نام نهاد.

  •  مادر ابن تیمیّه به نزد مَلِک ناصر رفت، و شکایت به سوی او برد، و ملک ناصر أمر کرد تا او را آزاد کردند، تا دوباره آن اشتباهات از او سر زد، و من در آن وقت در دمشق بودم، روز جمعهای در مسجد حاضر شدم دیدم ابن تیمیّه بر بالای منبر است، و مردم را موعظه می‌کند، و سخنانی می‌گوید، و از جمله کلام او این بود که:

  • إِنَّ اللَهَ یَنْزِلُ إلَی سَمَآءِ الدُّنْیَا کَنُزُولی هَذَا وَ نَزَلَ دَرَجَةً مِنْ دَرَجِ الْمِنْبَرِ.

    1. «لغتنامه دهخدا» لغت ابن تیمیّه ج ١ ص ٢٩٧.

امام شناسی ج5

169
  •  «خداوند به آسمان دنیا پائین می‌آید، همان طور که من پائین می‌آیم، و در این حال از یک پلّه از پلّههای منبر به زیر آمد».

  •  در این حال یک فقیه مالکی که به ابْن الزَّهْرآء معروف بود، بر علیه او سخن گفت، و به معارضه برخاست. و آنچه را که ابن تیمیّه گفته بود به شدّت ردّ کرد.

  •  همه مردم برخاستند، و به سمت این فقیه آمدند، و با دستها و کفشهای خود او را مفصّلا کتک زدند بطوری که عمامۀ او به زمین افتاد و کلاه زیر عمامهاش معلوم شد که حَریر است، این لباس را مُنْکَر شمردند، و او را به خانه عِزّ الدّین بن مسلم که قاضی حنابله بود بردند. قاضی حکم کرد او را به زندان بردند و تعزیر کردند، ولی فقهای مالکیّه و شافعیّه1 تعزیر او را نپسندیدند و منکر شمردند.

  •  و بالأخره داستان به سوی ملک الامراء سیف الدّین تنکیز ارجاع شد، و او از بهترین اُمَرآء و صالحان ایشان بود، و او داستان را برای ملک ناصر نوشت. و نامه مفصّلی مبنی بر شهادت شرعی بر علیه ابن تیمیّه که در آن امور منکرهای را بر شمرده بود، نوشت. و آن نامه را به سوی ملک ناصر فرستاد و او امر کرد ابن تیّمیه را در قلعه حبس کنند، و او را حبس کردند، تا زمانی که وفات یافت2.

  •  بنابر آنچه ذکر شد بسیار صریح و بطور روشن معلوم می‌شود که: ابن تیمیّه قائل به تجسّم خدا بوده است، و تمثیل او به پائین آمدن خودش از یک پلّه منبر خوب می‌رساند که مراد از نزول خدا، نزول مکانی بوده است تَعَالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ و بنابر این آنچه را که مُحَمَّدْ بَهْجَتْ عَطَّار در کتاب «حیاة ابن تیمیّه» آورده است که: در آن وقتی که ابن بطوطه در دمشق بوده است، ابن تیمیّه در قلعه دمشق محبوس بوده، و بنابر این شخص دیگری بر منبر دمشق سخنان مزبور را اظهار داشته، و ابن بَطُوطَه او را با ابن تیمیّه اشتباه کرده است، سخنی بیجا و توجیهی غیر قابل قبول است، زیرا ابن بطوطه با آن فراست و کیاست و با آن سابقه، چگونه ممکن است ابن تیمیّه را نشناسد، و شخص دیگری را بجای او اشتباه کند؟ آن هم با این خصوصیّاتی که ابن بطوله از این داستان ذکر کرده است.

  •  از همه اینها گذشته ابن بطوطه سیّاح و جهانگرد بوده است، و در این رحله،

    1. «رحله ابن بطوطة» طبع دار صادر، دار بیروت، ١٣٨٤ هجریة ص ٩٥ و ص ٩٦.
    2. همان.

امام شناسی ج5

170
  • سفرنامه خود را ذکر می‌کند، و رِحْلَة به معنای سفر است، و معلوم است که جهانگردان که سفرنامه و رحله می‌نویسند وقایع هر روز را در همان روز می‌نویسند، نه بعد از مدّتی که چیزی از یادشان نرود، و همه خصوصیّات را ثبت کنند. و ابن بطوطه هم مدّتی در دمشق اقامت کرده است، و اگر احیانا این قضیّه متعلّق به ابن تیمیّه نبود، مخفی نمی‌ماند و در دمشق مشهور می‌شد و ابن بطوطه می‌نوشت. و این سفرنامه نیز نزد مورّخین دارای اهمیّت و اعتبار است، و با وجود أحوال، اشتباه ابن بَطُوطَه، آن هم در امری چنین واضح و هویدا غیر قابل توجیه است.

  •  علاوه از همه این گفتگوها، ما چه داعی داریم او را تا به این حدّ تقدیس کنیم، که برای توجیه أغلاط او به چنین راههای دور و غیر قابل عبوری برویم، مردی که همه علماء اسلام به انحراف فکری او شهادت دادهاند، و خود ابن بطوطه در عقل او، خلل و نارسائی می‌بیند، و به عنوان فَقِیهِ ذِی اللَّوْثَة‌، یعنی دانشمند أحمق از او نام می‌برد.

  •  این أغلاط ابن تیمیّه و ابن عبد الوهّاب، همه ناشی از جمود به ظاهر و عدم تعقّل در آیات خداست.

  •  فقطّ یک جمله یاد گرفتهاند که: از قرآن و سنّت نبویّه نمی‌توان تجاوز کرد، امّا قرآن یعنی چه و چه قسم باید آن را بفهمیم؟ قرآنی را که کتاب عمل و برنامه دانش عقلاء و حکماء عالم تا انقراض عالم و قیام قیامت است، چگونه تفسیر کنیم؟ ابدا نمی‌فهمند. می‌گویند: ﴿وَجَاءَ رَبُّكَ﴾ یعنی خدا آمد، و مجیء هم به معنای راه رفتن است، پس خدا راه می‌رود.

  •  اگر اینان یک قدم در ادبیّات صحیح، و یا در فلسفه اسلام برمی‌داشتند، چنین مزخرفاتی را نمی‌گفتند.

  • الفاظ برای معانی عامّه وضع شدهاند

  •  الفاظ برای معانی عامّه وضع شده است، مجیء به معنای آمدن، یعنی نزدیک شدن تدریجی است این حقیقت در انسان دو پا، با حرکت دو پاست، و در حیوان چهار پا، با چهار پا، و در پرنده، با حرکت بالها، و در حوادث ارضی و سمائی، به مناسبت خود. شما می‌گوئید: باران آمد، برف آمد، باد آمد، زلزله آمد، آیا اینها پا دارند؟! شما می‌گوئید: خورشید آمد، نور آمد، آیا اینها پا دارند؟ و در امور معنوی می‌گوئید: عقل زید بجای خود آمد، محبّت او آمد، إدراکش آمد، سخاوتش

امام شناسی ج5

171
  • آمد، جبرئیل آمد، و در امور مادّی غیر معنوی همچون برق و آب و غیرهما می‌گوئید: برق آمد، آب آمد، تَب زید آمد، بدنش گرم شد. آیا اینها پا دارند؟ پس آمدن هر چیز به تناسب خود اوست، و در هیچ لغت آمدن را ملازم با حرکت پاها بیان نکردهاند.

  •  پس معنای این که رحمت خدا آمد، یعنی نزدیک شد و حجاب صفتی برداشته شد، و صفت رحمت برای مردم ظهور پیدا کرد.

  •  و خدا آمد، یعنی حجاب إنّیّت مردم برداشته شد، و ذات اقدس او را از نقطه نظر سیطره، و احاطه و استیلا، نزدیک مشاهده کردند، و جمال و جلال او را بدون پرده و حجاب ادراک کردند، این است معنای حقیقی آمدن. پس الفاظ برای معانی عامّه وضع شدهاند، و خصوصیّات مورد استعمال، دخلی در موضوع له عامّ آنها ندارد.

  •  و علیهذا می‌گوئیم: لفظ مَجیء در معنای حقیقی خود استعمال شده است، غایة الأمر معنای حقیقی آن عامّ است، و در آن خصوصیّات مورد استعمال در نظر گرفته نشده است.

  •  نه آن که بگوئیم: لفظ مجیء را در این موارد، نمی‌توان در معنای حقیقی خود که رفتن با پاست استعمال کرد و باید آن را تأویل کرد، و به معنای مجازی حمل کرد. این جواب درست نیست.

  •  لفظ عرش در معنای واقعی و حقیقی خود استعمال شده است، و آن عامّ است، و لازمهاش عرش مادّی نیست، عرش هر چیز متناسب با خود اوست. عرش خدا مجرّد است، و مانند خود خدا مادّی و صوری نیست.

  •  عرش خدا عالم مشیّت و اراده و اختیار خداست که با آن بر عوالم حکمفرماست.

  •  خداوند سمیع است، و می‌شنود یعنی با علم إحاطی خود مسموعات را ادراک می‌کند، بصیر است و چشم دارد، یعنی با علم احاطی خود مُبْصَرات را ادراک می‌کند، خداوند دست دارد یعنی قدرت و وسیله اعمال قدرت دارد، دو دست خدا دو صفت جمال و جلال خداست، و دو اسم جمیل و جلیل اوست. اینها معانی مُأَوّله و مجازیّه نیستند، تا کسی بگوید قرینه بر مجاز نداریم، و در صورت عدم قرینه باید لفظ را بر معانی حقیقیّه حمل کنیم، و قرینه عقلیّه نیز کافی نیست، زیرا عقول در اینجا تفاوت دارند.

امام شناسی ج5

172
  •  این گونه بحثهای سطحی بالأخره ما را به همان خشکگرائی و تجسّم سوق می‌دهد، ولی وضع الفاظ برای معانی عامّه همه مشکلات را حلّ می‌کند، زیرا که واقعیّت مطلب هم نیز از این قرار است.

  • گمراهی وهَّابیّه در فهم حقایق قرآنی‌

  •  تعبّد بر معانی متعارفه و مستعمله آیات قرآن که در محاورات روزمرّه مردم مورد نظر و استعمال قرار می‌گیرند، کتاب إلهی را به کلّی از درجه إعتبار ساقط می‌کند، و این آیات عالی و رفیع را به محمولات دانیه و خسیسه و پست و معانی مبتذل تبدیل می‌کند. و این تعبّد خلاف دستور خود قرآن است که ما را به کوشش و کاوش و تعقّل و تفکّر دعوت می‌کند. دور بودن از عرفان الهی، و مقام ولایت، و سیر عملی در عوالم محبّت و اتّصال به باطن، و احتراز از علوم عقلیّه و برهان فلسفیّه و قواعد حکمیّه، این نکبتها را به بار می‌آورد.

  •  ابن تَیْمِیَّه می‌خواهد از قرآن و سنّت استفاده کند لیکن راهش را گم کرده است، و لذا در بیابان خشک با جگر تفته، و دل گداخته حسرت زده جان می‌دهد، فتوی می‌دهد که: اگر کسی برای زیارت قبر حضرت رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم به مدینه منوّره سفر کند، نمازش را باید تمام بخواند1، چون این سفر سفر معصیت است، و زیارت رسول اللَه بدعت است. آیا این تفتیدگی جگر و مسکنت روحی نیست؟ که کسی بگوید: انسان برای تفریح و تفرّج و هر گونه کامیابی، و یا برای تجارت به هر نقطه از نقاط دنیا سفر کند، سفرش حلال، و نمازش شکسته است، أمّا سفر به مدینه برای زیارت قبر رسول اللَه حرام، و در سفر حرام باید نماز را تمام بخواند؟

  •  می‌خواهند به قرآن دست یابند، و از قرآن تجاوز نکنند، آنگاه به عنوان شرک، شمشیر آخته بر مسلمانان می‌کشند، و به بهانه اینکه شما مشرک هستید، حجاز و نَجْد و مکّه و جدّه و عراق و سوریّه و غیرها را چنان با خون حمّام می‌سازند، و جان أطفال شیرخوار را از دم تیغ می‌گذرانند، که روی مغول را حقّا سپید می‌کنند، آنگاه می‌گویند: این دعوت به توحید است، همه مسلمین جهان را کافر دانستن، توحید است؟ خون مسلمین را مباح دانستن توحید است؟ این است طریقه وَهَّابیَّت که از

    1. «رحله ابن بطوطة» ص ٩٦.

امام شناسی ج5

173
  • محمّد بن عبد الوهّاب بنیادگذار این مرام پدید آمده است، و از ابن تیمیّه رئیس و قائد فکری اوّل این طریقه مأثور است.

  • وهَّابیّه تنها معانی ظاهری آیات قرآنی را می‌فهمد

  •  هر کس می‌خواهد اطّلاع کافی بیابد، کتبی را که درباره وهّابیّه و تاریخ آنان نگاشته شده است، مطالعه کند، تا بداند که: دور بودن از ولایت حضرت صادق و مذهب جعفری، چنین مسکنت به بار می‌آورد.

  •  شما کتاب «کَشْف الاِرْتیاب فی أتْباع محمّد بن عبدالوهّاب» تألیف مرحوم أمین، و کتاب: «هِیَ هَذِهِ الوَهَّابِیَّة» تألیف شیخ محمّد جواد مغنیّه را مطالعه کنید، تا از سَخافت این قوم اطّلاع یابید.

  •  آری کسی که می‌خواهد از قرآن کریم، بدون مدد أهل بیت استفاده کند، عاقبت از این گونه آراء و أفکار سر درمی‌آورد. دانه فیروزه و گوهر یکدانه برلیان را باید از گوهر فروش خرید، نه از چغندر فروش.

  •  مطالبی را که درباره توحید ذات، و توحید صفات، و توحید افعال، ما چه در این کتاب و چه در غیر آن و یا در خصوص همین درس آوردیم، و از لواداران مکتب تشیّع، و به اهتراز درآورندگان لوای حمد و مقام شفاعت علیّ بن ابی طالب و أولا أمجاد او نقل کردیم، و از «توحید» صدوق، و «عیون الأخبار»، و «نهج البلاغة» و غیرها ذکر کردیم، و آراء عرفای عالیقدر، و حکمای رفیع المنزلة را که در پیروی از این مکتب، به چنان نکات دقیق و عمیق راه یافتهاند، با عین عبارات آنها تقدیم نمودیم، شما مقایسه کنید با اینگونه آراء و أفکار طائفه وهّابیّه، چه در اصول عقاید از تجسّم خدا، و چه در فروع، از حکم به حرمت زیارت رسول اللَه، و چه در عمل از غدّارهکشی و آدم کشی به بی‌رحمانهترین وجه متصوّر، به نام خدا و به نام رسول خدا، تا ببینید: تفاوت از کجاست تا به کجا، آری‌ ﴿وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَهُ لَهُ نُورًا فَما لَهُ مِنْ نُورٍ﴾ (آیه ٤٠، از سوره ٢٤: نور) «خداوند برای هر کس نوری قرار ندهد، آن کس نور ندارد».

  •  وهّابیّه می‌گویند: مراد از نور در قرآن، همین نور ظاهر است، و مراد از ظلمت همین است، معانی باطنیّه و تأویل و تفسیر، هیچ معنائی ندارد، باید ظاهر قرآن را گرفت و بس، اینست طریق و بس.

  •  و شما ببینید: این گونه فکر، چه مفاسد عظیمی چه در ناحیه عقیده، و چه در

امام شناسی ج5

174
  • ناحیه احکام عملیّه و مسائل فقهیّه، به بار می‌آورد؟!

  •  در اینجا مناسب است داستانی را که از حضرت استادمان: آیة اللَه فقید، فقید العلم و العرفان علاّمه طباطبائی رضوان اللَه علیه ذکر شده است نقل کنیم، و با بیان آن داستان مطلب را خاتمه دهیم:

  •  شاید قریب به پانزده سال قبل1، ایشان نقل کردند که: چندی پیش، روزی سرتیپ قریب که به نزد ما آمده بود، بالمناسبة قضیّهای را ذکر کرد، که بسیار مُعْجب و سُرُورآور است.

  •  او گفت: در سالی که من به حجّ بیت اللَه الحرام مشرّف شدم، از طریق شام، آن هم با کشتی بود تا به جدّه رسیدیم، کشتی بیش از یک هفته بر روی آب بود، و در آنجا رفقا و دوستان من که غالبا هم طراز و رفیق من بودند، برای یاد گرفتن أعمال و مناسک حجّ، وقت فارغ و مکان آرامی را داشتند.

  •  شیخی در کشتی بود که او هم عازم حجّ بود، تنها بود، و پیوسته مراقب و ساکت و به حال خود مشغول.

  •  ما روزهای اوّل ساعتی نزد او می‌رفتیم، و از مسائل مورد نیاز می‌پرسیدیم، و در روزهای بعد بیشتر، تا جائیکه از او تقاضا کردیم که: در نزد ما بیاید، و با ما هم غذا شود، تا ما از وجود او بیشتر بهرمند گردیم، او هم قبول نمود، و نزد ما آمد، و در حقیقت بر رفقای همسفری ما یک نفر اضافه شد.

  •  به مدینه منوّره رسیدیم، و دیگر هر جا می‌رفتیم، همه با هم بودیم، و شیخ هم با ما بود، و از وجود او بسیار بهرهمند و خوشحال بودیم، مردی خلیق و آرام و متفکّر و صبور و دانشمند بود.

  •  یک روز در معیّت شیخ، همه با هم برای دیدار کتابخانه معروف مدینه رفتیم، رئیس و عالم کتابخانه، پیرمردی نابینا بود، که شیخ و عالم و وهّابی مذهب بود. ما همگی نشستیم، و آن عالم سُنّی، با ما از هر جا سخن می‌گفت، و چون فهمیده بود که ما ایرانی و جعفری مذهب هستیم، از هر طرف در ردّ شیعه، و توبیخ، و توهین، و

    1. تاریخ کتابت این داستان، عید فطر سنه ١٤٠٣، هجریه قمریه است و بنابر این حدود پانزده سال قبل، در حدود سنه ١٣٨٨، هجریّه قمریّه می‌باشد.

امام شناسی ج5

175
  • اهانت و نسبت شرک، و یهودیّت، و مجوسیّت، خودداری نمی‌کرد، از اُصول گرفته تا فروع همه را به باد انتقاد گرفته، و با عصبانیّت روایت می‌خواند، و توجیه می‌کرد، و آیات قرآن می‌خواند، و معنی می‌نمود، و همه ما را با آنها محکوم نموده و نتیجه می‌گرفت، که ما اصولا مُسَلمان نیستیم، و نماز نمی‌خوانیم، و روزه نمی‌گیریم، و حجّ ما برای تماشا و جهانگردی است، نه برای عبادت، و ما که در نماز سر بر تربت إمام حسین می‌گذاریم، این یک نحو بتپرستی است، زیارت اهل قبور، و طواف در دور مشاهد مشرّفه و بوسیدن ضریح و درها، همه و همه مردهپرستی است و شرک است.

  •  می‌گفت: شیعه قرآن را نمی‌داند و نمی‌خواند، و معانی را تأویل می‌کند، این خراب کردن قرآن است، قرآن را باید روی معنای ظاهر معنی کرد، و اصولا نباید معنی کرد، و فقطّ به ظاهر باید اکتفا نمود.

  •  معنای‌ ﴿اللَهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ (آیه ٣٥ از سوره ٢٤: نور) «خداوند نور آسمانها و زمین است» مراد همین نور ظاهری است.

  •  شیعه می‌گوید، و در تفسیر خود می‌نویسد: مراد از نورْ حقیقت است، این تفسیر به رأی است و حرام است.

  •  شیعه می‌گوید مقصود این است که: خدا نور دهنده آسمانها و زمین است، این خلاف ظاهر است.

  •  قرآن صریحا می‌گوید: ﴿وَ جاءَ رَبُّكَ﴾ «خدا می‌آید»، شیعه می‌گوید: منظور این است که و ﴿جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ﴾، «أمر خدا می‌آید»، این معنی غلط است.

  •  بالأخره مدّتی مفصّل، در این باره بحث کرد، و این شیخ همراه ما هم ساکت بود، و چیزی نمی‌گفت.

  •  ما هم همه کسل شدیم، و ناراحت، که چرا شیخ ما جواب نمی‌دهد؟ این شیخ ما که تا به حال این طور نبود، به نظر ما مرد دانشمندی بود، چرا اینجا محکوم شد؟ و حتّی بعضی از ما می‌خواستیم بر آن شیخ وهّابی پرخاش کنیم، و بگوییم: این گفتار شما تُهمت است، و غلط است، و آیه نور ﴿وَ جاءَ رَبُّكَ﴾ را این طور معنی کردن، معنایش جسمیّت خداست، و این غلط است، قرآن را باید از أهلش آموخت، نه از

امام شناسی ج5

176
  • اجنبیّ، أهل قرآن رسول اللَه و أهل بیت اوست، نه افرادی مانند شما که این طور تفسیر می‌کنند، و این گونه می‌فهمند.

  •  ولی أوّلا درست به زبان عرب وارد نبودیم، و ثانیاً از شیخ خودمان که عالمی جلیل و بزرگوار بود، ملاحظه می‌کردیم، که با وجود او سخن گفتن ما غلط است، و تصمیم گرفتیم که چون بیرون آئیم، دیگر با شیخ خودمان رفاقت نکنیم.

  •  خلاصه آن شیخ وهّابی، آن قدر إطاله سخن داد، تا خسته شد، و دهانش کف کرده بود، و شیخ ما هم آرام گوش می‌داد، و حتّی یک جمله هم چیزی نگفت.

  •  در این حال که او سخنانش را به پایان رسانید، شیخ ما رو به او کرد و گفت: لا بدّ این همه شما خود را عصبانی می‌کنید، و زحمت می‌کشید، و از ساحت قرآن و پیغمبر اسلام دفاع می‌کنید، برای این جهت است که در روز قیامت به خدمت پیغمبر مشرّف گردید! و او را زیارت کنید! و اعمال شما مقبول و مشکور واقع شود؟!

  •  شیخ وهّابی گفت: آری! آری!

  •  شیخ ما گفت: ولی من متأسّفم که: شما در روز قیامت، رسول اللَه را أبدا نخواهید دید!

  •  شیخ وهّابی با حال عصبانیّت گفت: به چه جهت؟! به چه علّت؟!

  •  شیخ ما گفت: برای این که شما کور هستید! و طبق گفتار قرآنی که خودتان از آن دفاع می‌کنید، بنابر تفسیر و معنائی که خودتان می‌فرمائید: کسی که در این جهان کور باشد در آن جهان هم کور است و گمراه: ﴿وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمی‌ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمی‌ وَ أَضَلُّ سَبِيلًا﴾. (آیه ٧٢، از سوره ١٧: إسراء).

  •  و خودتان می‌فرمائید که: ﴿وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَهُ لَهُ نُورًا فَما لَهُ مِنْ نُورٍ﴾ (آیه ٤٠، از سوره ٢٤: نور) «و کسی که خداوند برای او این نور ظاهری را قرار نداده باشد، او هیچوقت نور ندارد».

  •  و بنابراین شما که کورید! در آخرت هم کورید و گمراه! و نور ندارید! فلهذا پیغمبر خدا را أبدا نخواهید دید!

امام شناسی ج5

177
  •  این جمله را شیخ ما گفت و دیگر چیزی نگفت.

  •  شیخ وهّابی چنان مضطرب و مشوّش شد، و چنان ناراحت و بی‌تاب شد که گوئی مانند مرغ سر بریدهای بر خود می‌پیچد، و دیگر چیزی نگفت، و سکوت محض اختیار کرد، و هی با خود غرّش می‌کرد، و بدنش را تکان می‌داد.

  •  از این جمله شیخ خودمان، ما آنقدر مسرور و مبتهج شدیم که در پوست نمی‌گنجیدیم، برخاستیم و برگشتیم و در راه دائما شیخ را می‌بوسیدیم، و بعضی از دوستان ما بی‌اختیار می‌خواست شیخ را در حین عبور از خیابان و کوچه در آغوش بگیرد، و بغل کند، و به او گفتیم: تو از شدّت سکوت خود، ما را خسته کردی و گفتیم: مفحم و محکوم شدهای! ولی تنها و تنها فقطّ با این یک جملهات، تمام سخنان طویل و عریض او را باطل کردی جَزاکَ اللَهُ عَنِ الإسْلاَمِ وَالقُرآنِ خَیْرًا.

  •  این بود مختصری راجع به مذهب وهّابیّه.

  • انحرافات عقیدتی شیخیّه

  •  و امّا طایفه شیخیّه، آنان نهایت سیر انسان را به ذات أقدس حقّ نمی‌دانند، و وصول او را به مقام عزّ شامخ حضرت احدیّت، و فناء و اندکاک هستی او را در ذات او جلّ و عزّ، صریحا انکار می‌کنند.

  •  فَبِنآءً علیهذا، امکان عرفان الهی و معرفت ذات حقّ را درباره انسان منکرند و می‌گویند:

  •  نهایت سیر عرفانی و کمالی انسان به سوی ولیّ اعظم است، که حجاب أقرب و واسطه فیض است.

  •  ایشان می‌گویند: ذات أقدس حقّ از هر اسم و رسمی بریّ، و از هر صفتی مبرّی است، بنابر این أسماء و صفات حقّ، عین ذات او نیستند، و در مرحله پائینتر قرار دارند، و بالنّتیجه ذات حقّ فاقد هر صفتی و هر اسمی است.

  •  حضرت ولیّ اعظم و قطب دائره امکان: امام زمان، اسم خداست، و در رتبه پائینتر از ذات حقّ است، و چون سیر به سوی ذات که خارج از هر اسم و رسمی است، و ازلی و ابدی است، و ما لا نِهَایَةَ لَه می‌باشد محال است، لذا غایت سیر انسان به سوی اسم اعظم حقّ است، که همان ولیّ أعظم است که فاصله بین خداوند و بین عالم خلق است.

امام شناسی ج5

178
  •  شیخیّه می‌گویند: چون امام زمان فقطّ می‌تواند به وصال خدا نائل آید، و ما نیز بدون واسطه نمی‌توانیم به وصال امام زمان نائل آئیم، باید واسطه و ربطی در بین باشد که ما را به آن حضرت ربط دهد، و آن شیخ است که آن را رُکْنِ رَابِع نامند، رکن اوّل، خداوند، و رکن دوّم پیامبر، و رکن سوّم امام، و رکن چهارم شیخ است، پس در غایت و نهایت، سیر ما به فنای در شیخ، و غایت سیر شیخ فنای در امام، و غایت سیر امام، فنای در حقّ است، و این چهار رکن لازم است.

  •  و فساد این گونه عقیده واضح است زیرا:

  •  أوّلاً: آنکه اگر صفات و أسماء حقّ را از او جدا بدانیم، و ذات را بدون هیچ گونه اسم و رسمی بشناسیم، مرجع این گفتار به آن است که: ذات حضرت حقّ، فاقد حیات و علم و قدرت است، و بنابر این یک ذات خشک و مرده و جاهل است، و تَعَالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ‌.

  •  و ثانیاً: آنکه آیات قرآن و روایات جمیعا، ما را به ذات حقّ دعوت می‌کند در سیر و معرفت، و نهایت سیر و وصول و عرفان را، عرفان و وصول به ذات حقّ می‌دانند، نه وصول و عرفان به ولیِّ اعظم.

  •  و ثالثاً: آنکه چرا خود إمام و ولیّ اعظم، امکان عرفان و وصول به ذات اقدس حقّ را دارد، و سایر افراد بشر ندارند؟ اگر برای او ممکن است برای همه ممکن، و اگر برای غیر او محال است، چگونه برای او ممکن شد؟

  •  شیخیّه می‌گویند: وَلیّ أعظم نه ممکن است و نه واجب، مرتبهای است بین امکان و وجوب.

  •  پاسخ آنکه: ما مرتبهای بین امکان و وجوب را تعقّل نمی‌کنیم، همه مردم ممکناند، و غایت سیر آنها فناء و اندکاک در ذات وَاجِبُ الوُجُود است.

  •  و رابعاً: بنابر این گفتار: آنکه ولیّ اعظم باید وجود استقلالی داشته باشد، تا فنای موجودات که دارای اسم و رسم هستند، در آن تحقّق گیرد، نه تبعی و ظلّی و مرآتی، و گرنه باید مقصد، ذات حقّ باشد و در این فرض لازمهاش شرک و ثنویّت و تفویض و تولّد است وَ تَعَالَی اللَهُ عَنْ ذَلِکَ‌.

  •  و بالأخره این طایفه ندانستهاند که: ولایت در هر موجودی هست، و آن عبارت

امام شناسی ج5

179
  • است از ارتفاع فاصله و حجاب بین آن موجود و ذات حقّ، و این ولایت در خداوند أصلی است و در همه موجودات تَبَعی و ظِلّی و مِرآتی.

  •  قرآن کریم، همه موجودات را آیه و آئینه می‌داند، و روایات نیز به هیچ وجه مقامی برای امامان به عنوان استقلال نمی‌پذیرد، و آن را تفویض و غلط می‌داند، بلکه هر مقام و هر درجه و کمالی را که دارند از خداست، و با خداست، و مال خداست، آنان نماینده و ظهور دهنده هستند و بس.

  •  آنان، راه و صراط، و پُل هدایت تکوینی و تشریعی، برای وصول به مقام عزّ شامخ حضرت حقّاند جَلَّ و عَزَّ.

  •  مقصد و مقصود خداست، ذات اقدس او و أسماء و صفات او، و امامان واسطه فیض و رحمتاند در دو قوس نزول و صعود.

  •  و بنابر این وجود حضرت بقیّة اللَه أرواحنا فداه، مرآتیّت و آیتیّت دارد، برای وجود حضرت أقدس حقّ تعالی، و بنابر این شناخت و معرفت به آن حضرت نیز باید به عنوان آیتیّت و مرآتیّت شناخت حضرت حقّ تعالی بوده باشد.

  •  و به لِسان علمی: وجود آن حضرت نسبت به وجود حضرت حقّ، معنای حرفی است، نسبت به معنای اسمی.

  •  و علیهذا راه و جادّه و طریق سیر به سوی خداوند متعال، آن حضرت است، ولی مقصد و مقصود خود خداوند است تبارک و تعالی. و معلوم است که اگر ما طریق را مقصد بپنداریم، چقدر اشتباه کردهایم.

  •  باید به سوی خدا رفت، و لقای خدا، و وصول به خدا، و عرفان به خدا، و فناء و اندکاک در ذات خدا را مقصد و مطلوب قرار داد، غَایَةُ الأمْر چون این مقصد، بدون این راه، طی نمی‌شود. و این مطلوب، بدون این طریق به دست نمی‌آید، برای وصول به مقصد و مطلوب، باید پا در این طریق نهاد.

  •  چون نمی‌توانیم خورشید را بدون آئینه ببینیم، باید جمال آن را در آب و یا در آئینه ببینیم.

  •  آئینه و مرآت نسبت به خورشید، معنای حرفی دارد، خودنما نیست، بلکه خورشیدنماست.

امام شناسی ج5

180
  •  نه می‌توانیم از نظر به خورشید، و انوار، و حرارت، و لَمَعان آن دست بشوئیم، زیرا که حیاتبخش است، و نه می‌توانیم در آئینه به نحو استقلال بنگریم، زیرا که در این صورت نماینده خورشید نیست، خورشید نما نیست، چهره آن را در خود منعکس نمی‌کند، آئینه در این حال خودنماست، شیشه است، صیقل است، و در حقیقت عنوان آئینه بودن را ندارد.

  • لازمه کلام شیخیّه وجود استقلالی برای امام است

  •  امّا اگر در آئینه و آب به نحو نمایندگی و مرآتی نظر کردیم، دیگر آن را نمی‌بینیم، بلکه خورشید را در آن می‌بینیم، پس باید حتما در آئینه بنگریم، تا خورشید را ببینیم، راهی غیر از این نداریم، و به عبارت علمی: آئینه ما بِهِ یُنْظَرُ است نه مَا فِیهِ یُنْظَرُ.

  •  یعنی با او می‌نگرند، نه در او می‌نگرند.

  •  وجود مقدّس حضرت بقیّة اللَه عجّل اللَه تعالی فرجه، آئینه تمامنمای حقّ است، باید در آن آئینه، حقّ را دید، نه خود آن را، چون خودی ندارد، و نمی‌توان بدون آئینه، حقّ را دید، چون بدون آئینه، حقّ قابل دیدن نیست.

  •  و بنابر این، حتما باید حقّ را از راه و از طریق و از آئینه و آیه آن وَلِیّ أعظم جُست، و به سوی او در تکاپو بود.

  •  در دعاها و مناجاتها، مخاطب خداست، از راه آن حضرت، و از سبیل و صراط آن حضرت، و لهذا اگر به خود آن حضرت هم عرض حاجت کنیم، و او را مخاطب قرار دهیم، باید متوجّه باشیم که، عنوان استقلال به خود نگیرد، و جامه استقلال به خود نپوشد، بلکه عنوان وساطت و مرآتیّت و آیتیّت پیوسته در ذهن و در مدّ نظر باشد، و در حقیقت باز هم خداوند را مخاطب قرار دادهایم، چون آئینه و مرآت، بِمَا هُوَ مِرْآة قابل نظر استقلالی نیست، بلکه نظر تَبَعی است، و نظر استقلالی به همان صورت منعکس در آن بازگشت می‌کند.

  •  این مسئله از مهمترین مسائل باب عرفان و توحید است که: کثرات این عالم، تنافی با وحدت ذات حقّ ندارند، زیرا وحدت أصلی، و کَثَراتْ تَبَعی و ظِلِّی و مرآتی است، و مسئله ولایت به خوبی روشن می‌شود که حقیقت ولایت همان حقیقت توحید است، و قدرت و عظمت و علم و احاطه امام، عین قدرت و عظمت و علم و

امام شناسی ج5

181
  • احاطه حقّ است تبارک و تعالی، دوئیّتی در بین نیست، و إثْنَیْنیّتی وجود ندارد.

  •  بلکه خواستن از خدا بدون عنوان وساطت و مرآتیّت امام معنی ندارد، و خواستن از امام مستقلاّ بدون عنوان وساطت و مرآتیّت برای ذات اقدس حقّ نیز معنی ندارد.

  •  و در حقیقت خواستن از امام و خواستن از خدا یک چیز است، نه تنها یک چیز در لفظ و عبارت، و از لحاظ ادبیّت و بیان، بلکه از لحاظ حقیقت و متن واقع، چون غیر از خدا چیزی نیست.

  • ﴿تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ﴾. (آیه ٧٨، از سوره ٥٥: رحمن)

  •  این دو طایفه (وَهَّابیَّه و شَیْخیَّه) هر دو به خطا رفتهاند، زیرا اگر از ممکنات چه مادّی و چه مجرّد، عنوان مرآتیّت را برداریم، و چه به آنها عنوان استقلال بدهیم، هر دو غلط است، و صحیح آن است که نه این است و نه آن، بلکه موجودات دارای اثر حقّ هستند، و صاحب صفات حقّ هستند و مظاهر و مجالی ذات و أسماء حسنی و صفات علیای او می‌باشند.

  •  مذهب وَهَّابیَّه به جبر، و مذهب شَیْخیَّه به تفویض گرایش دارد، و هر دو غلط است بَلْ أمْرٌ بَیْنَ الأمْرَیْنِ وَ مَنْزِلَةٌ بَیْنَ الْمَنْزِلَتَیْنِ، و آن طلوع نور ذات اقدس حقّ است در کثرات مادّیّه و مجرّده.

  •  مذهب وَهَّابیَّه انکار قدرت و علم حقّ را در موجودات می‌کند؛ و مذهب شَیْخِیَّه انکار قدرت و علم حقّ را در ذات خود حقّ؛ پس هر کدام از این دو مذهب به تعطیل گرویده‌اند، و این هر دو غلط است‌.

  •  وجود حضرت حجّة بن الحسن ارواحنا فداه ظهور أتمّ حقّ و مَجلای أکمل ذات حضرت ذوالجلال است، مقصدْ خداست و آن حضرت رهبر و رهنماست، و ما اگر در توسّلاتمان به آن حضرت مستقلاّ نظر کنیم، و لقاء و دیدار او را مستقلاّ بخواهیم، نه به فیض او نائل می‌شویم، و نه به لقاء خدا و زیارت حضرت محبوب.

  •  أمّا به فیض او نمی‌رسیم، چون وجودش استقلالی نیست، و ما به دنبال وجود استقلالی رفتهایم، و امّا به لقاء خدا نمی‌رسیم، چون به دنبال خدا نرفتهایم، و در آن حضرت خدا را ندیدهایم.

امام شناسی ج5

182
  •  و لهذا اکثر افرادی که در عشق حضر ولیّ عصر می‌سوزند، و اگر هم موفّق به زیارت شوند، باز هم از مقاصد دَنیّه و جُزئیّه، و حوائج مادّیّه و معنویّه تجاوز نمی‌کنند، روی این اصل است، که آن حضرت را مرآت و آیه حقّ نپنداشتهاند، و گرنه به مجرّد دیدن باید خدا را ببینند، و از وصال آن حضرت به وصال حقّ نائل آیند، نه آنکه باز خود آن حضرت حجابی بین آنان، و بین حقّ شود، و از او تقاضای حاجات دنیویّه، و آمرزش گناهان، و اصلاح امور را تمنّی نمایند.

  •  چه بسیاری از افراد که به محضرش مشرّف شدهاند، و آن حضرت را هم شناختهاند، ولی از عرض این گونه حاجات احتراز نکرده، و همین چیزها را خواستهاند.

  •  پس در حقیقت نشناختهاند زیرا معرفت به او معرفت به خداست، مَنْ عَرَفَکُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَهَ.

  •  هر کس بخواهد خدمت او برسد، باید تزکیه نفس کند، و به تطهیر سرّ و اندرون خود اشتغال ورزد، و در این صورت به لقای خدا می‌رسد، که لازمهاش لقای آن حضرت است، و به لقای آن حضرت می‌رسد که بالملازمة لقای خدا را یافته است، گر چه در عالم طبیعت و خارج، مشرّف به شرف حضور بدن عنصری آن حضرت نشده باشد.

  • غایت عشق به حضرت ولی عصر، معرفت به حقیقت آن حضرت است نه تشرَّف به حضور مادّی ایشان

  •  پس عمده کار معرفت به حقیقت آن حضرت است، نه تشرّف به حضور بدن مادّی و طبیعی. از تشرّف به حضور مادّی و طبیعی فقطّ به همین مقدار بهره می‌گیرد، ولی از تشرّف به حضور حقیقت و ولایت آن حضرت، سرّش پاک می‌شود، و به لقاء حضرت محبوب: خداوند متعال فائز می‌گردد.

  • ﴿لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ﴾. (آیه ٦١، از سوره ٣٧: صافّات).

  •  علاّمه بحر العلوم قدّس اللَه نفسه، عمری را در مجاهده با نفس امّاره و تزکیه سرّ و تطهیر نفس، برای عرفان الهی و وصول به مقام معرفت و فناء و اندکاک در ذات حضرت حقّ به سرآورد، و از رساله سیر و سلوک او مقام او در مراحل و منازل عرفان مشهود است، او که به خدمتش مشرّف می‌گشت با این دیده بود، با دیده حقّ بین، نه با دیده خودبین.

  • حق بین نظری باید تا روی تو را بیند   ***   چشمی‌که بود خودبین کی روی تو را بیند؟

امام شناسی ج5

183
  •  از آن مرحوم حکایت کردهاند که روزی چون اذن دخول برای تشرّف به حرم مبارک حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را خوانده، همین که می‌خواست داخل شود ایستاد، و خیره به گوشه حرم مطهّر می‌نگریست، و مدّتی به همین منوال بود و با خود این بیت را زمزمه می‌کرد:

  • چه خوش‌است صوت‌قرآن زتودلربا شنیدن به رُخَت نظاره کردن سخن خدا شنیدن‌

  • بعدا از علّت توقّفش پرسیدند، در پاسخ گفت: حضرت مهدی عجّل اللَه تعالی فرجه در زاویه حرم مطهّر نشسته بودند، و مشغول تلاوت قرآن بودند. این است معنای وصول، و این است حقیقت آیتیّت و مرآتیّت.

  • کجفکری شیخ احمد أحسائی بنیادگزار طایفه شیخیّه

  •  و ما باید در اعتقاداتمان درست بکوشیم، و به وجه احسن بر پایه اصالت واقع پایهگذاری کنیم.

  •  وَهَّابِیَّه و شَیْخِیَّه هر دو بر اساس تفکّر غلط، فتنهها برپا کردند، و خونها ریخته شد، و مسلمانها کشته شدند. محمّد بن عبد الوهّاب بر اساس نیّات و رویّه ابن تیمیّه، که او نیز مشتاق و والِهِ ابنِ تُومَرْتْ مدّعی مهدویّت در شمال آفریقا شده، و قسمتی از اسپانیا و الجزائر و مراکش و تونس را در مدّت دویست سال به تصرّف درآورده بودند، و او را مَهدِیُّ المُوَحِّدِین می‌خواندند، دعوت خود را شروع کرد، و با محمّد سعود همدست و داستان شد، و شمشیر آنها و پیروان آنها از خون می‌چکید، از هر کجا گذشتند خون ریختند، همه مسلمین را کافر دانستند، و هر کس مطیع و منقاد آنان نبود، کافر بود و کشته می‌شد، حقّا فتنه وهّابیّه فتنه بزرگ و عجیبی بود که هنوز عالم اسلام، خسارات آن را جبران نکرده است.

  •  شیخ أحمد أحسائی فلسفه نخوانده بود، و به علوم عقلیّه آشنائی نداشت، و خواست از حکمت متعالیه و عرفان اسلام مطّلع شود، خودبخود بدون استاد به مطالعه پرداخت، و نه عرفان را مسّ کرد و نه حکمت را لمس نمود. و خود برای خود، خود را مجتهد در این فنّ دانست، و پایهگذار عقائدی شد، و به بزرگان از حکماء اسلام همچون مولی صدرا شیرازی، و عرفاء اسلام همچون محیی الدّین عربی، و حتّی به بعضی از کسانی که مقام جامعیّت در تفسیر و حدیث نیز داشتند، همچون ملاّ محسن فیض کاشانی، در کتب خود ناسزا گفت و نسبتهای ناروا داد.

امام شناسی ج5

184
  •  مُحْیِی الدّین عربی را مُمِیتُ الّدین‌، و «فُتُوحاتِ‌» وی را حُتُوفات گفت و او را کافِر و مُلْحِد گفت و عبارات او را مُزَخْرَفَاتْ شمرد؛ و فَیْضْ را أهل غَیّ و ضلال دانست و بجای ملاّ محسن به او لقب ملاّ مسیئ داد، و آنان را مخالف طریقة اهل بیت و اهل عصمت که «أذَهَبَ اللَهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِیرًا» پنداشت‌؛ و خود را أهل کشف و شهود و معاینه و موافق طریقة اهل بیت و عصمت انگاشت1، و در این نسبتهای غیر صحیحه به مطالبی اشاره می‌کند که هر شخص معقول خوانده و وارد در علوم الهی می‌فهمد که او مطلب را نفهمیده و دریافت نکرده است.

  •  شیخ أحمد أحسائی بنیادگزار طائفه شیخیّه، و معلّم و مربّی سیّد کاظم جیلانی رشتی، و او معلّم و مربّی سیّد علی محمّد باب، بنیادگزار طائفه بابیّه و بالأخره بهائیّه می‌باشد2.

  •  و ادّعای مهدویّت و الوهیّت پیروان آنها، و ایجاد فتنه و آشوب و بلوی و ریختن خونها و فساد و منکرات آنان هنوز آثارش باقی است.

  •  شیخ أحمد مرد زاهدی بود، و همین زهدش موجب خلط و اشتباه بر بعضی شد، و ندانستند زهد کدام است، و عرفان کدام؟ و لذا در تعریف و تمجید او در وهله اوّل مبالغه کردند، و سپس در مقام برگشت و نسخ گفتار سابق و عذرخواهی برآمدند.

  •  صاحب «روضات الجنّات» در ترجمه خود ایشان می‌گوید: تَرْجُمَانُ الْحُکَمآءِ الْمُتَألِّهِینَ وَ لِسَانُ العُرَفآءِ وَالْمُتَکَلِّمِینَ. و بعد از تمجید و تحسین فراوانی‌3 در ترجمه حافظ رجب برسی در ضمن شروع می‌کند به انتقاد و تعییب و تعییر و تقبیح درباره شیخ تا به حدّی که می‌گوید: وَ لاَ یَذْهَبْ عَلَیْکَ غِبَّ مَا ذَکَرْتُهُ لَکَ أنَّ مَنْزِلَةَ ذَلِکَ الشَّیْخِ الُمَقَدَّمِ مِنْ هَذِهِ الْمُقَلَّدَةِ الْغَاوِیَةِ إنَّمَا هِیَ مَنْزِلَةُ الْعُلُوجِ الثَّلاَثَةِ الَّذینَ ادَّعَوُا النَّصْرَانِیَّةَ وَأفْسَدُوهَا

    1. «شرح زیارت جامعه» شیخ احسائی طبع سنگی، ص ٣١٥.
    2. علاّمه شیخ آقا بزرگ طهرانی در «أعلام الشیعة» در جلد الکرام البررة ص ٨٨ تولّد أحسائی را در ١١٦٦ و وفات او را در ١٢٤١ هجریّه قمریّه ذکر می‌کند و در ص ٩٠وفات سیّد کاظم رشتی را در سنه ١٢٥٩ می‌گوید، و دهخدا در «لغتنامه» ج ٣ در لغت باب ص ٣٢ تولد سیّد علی محمّد باب را در سنه ١٢٣٦ و کشته شدن او را در سنه ١٢٦٦ ذکر کرده است.
    3. «روضات الجنّات» طبع سنگی ص ٢٥.

امام شناسی ج5

185
  • بِإظْهَارِهِمُ الْبِدَعَ الثَّلاثَ مِنْ بَعْدِ أنْ عُرِجَ بِنَبِیِّهِمُ الْمَسْیحِ عِیسَی بْنِ مَرْیَمَ علیه السّلام1

  •  «یعنی به پیرو آنچه را من برای تو ذکر کردم، هیچگاه از خاطرات دور مدار، که منزله و مکانت این شیخ نسبت به پیروان گمراه او، به منزله علوج سه گانه است، که ادّعای نصرانیّت کرده، و بواسطه إظهار بدعتهای سهگانهای را که نهادند، دین مسیح را بعد از عروج آن حضرت به آسمان خراب کردند و فاسد نمودند».

  •  و طائفه شیخیّه پُشْتِ سَریِّه را، گمراه، و در قبال آنان، مخالفین آنان را که به بالا سریّه معروفند2 اهل استقامت می‌شمرد، و بعد شرح مشبعی راجع به فتنه بابیّه بیان می‌کند3.

  •  باری این دو طائفه مشخّص از اسلام جدا شدند: وَهَّابیّه و بَهَائیّة، و همچنان که ما نمی‌توانیم بَهَائیّة را از فِرَق شیعه بدانیم، همچنین نمی‌توانیم وَهَّابیّه را از فرق عامّه بدانیم، زیرا که با عامّه مخالفند، و عامّه نیز آنان را از خود جدا و مجزّی می‌دانند. هدم قبور أئمّه طاهرین از روشنترین موارد مخالفت آنها با اسلام است. بسیاری از افرادی که به عنوان حمایت از مکتب اهل بیت عصمت علیهم السّلام با عرفان و حکمت متعالیه مخالفت می‌کنند، و مکتب أهل بیت را جدا می‌دانند، از همین قبیل مردم کوتاه نظر و کوتاه فکری هستند که بر اساس مشرب أخباریّین، به ظواهر أخبار بدون درایت و دقّت کافی در محتوی و مغزای آنها می‌خواهند از علوم آل محمّد سیر و سیراب شوند وَ هَیْهَاتَ وَ أنَّی لَهُمْ ذَلِکَ؟

  • واقعیّت تشیَّع مبنی بر درایت است نه مجرّد روایت

  •  مگر علوم آل محمّد برای غیر عقلاء وارد شده است، که برای فهم و ادراک آن نیاز به مسائل عقلی و معقولی نداشته باشیم؟ نه چنین نیست. بلکه آنان که منبع عقل و درایتند، بیاناتی دارند که بدون آشنائی با علوم عقلیّه و مقدّمات برهانیّه بهرهبرداری از آنها غیر ممکن است، و حدیثی و روایتی را از روی ظاهر معنی کردن، غیر از فهم و

    1. «روضات الجنّات» ص ٢٨٦.
    2. شیخی‌ها را پشت سری خوانند چون رئیس و امام جماعت ایشان در پشت سر ضریح مقدّس حضرت سیّد الشهداء علیه السلام با پیروان خود اقامه جماعت می‌کرده است، و شیخی‌ها اخباری مذاق بوده و با اصولیّین مخالف بودند. و اصولیّین کربلا را بالا سری نامند چون امام جماعت و پیروان او در بالای سر حضرت اقامه جماعت می‌نمودند.
    3. «روضات» ص ٢٨٥ و ص ٢٨٦.

امام شناسی ج5

186
  • درایت حقیقت آن است. و این مساکین چنین می‌پندارند که با معنی کردن عبارت، حدیث را فهمیدهاند و می‌گویند: مگر اصحاب أئمّه فلسفه خوانده بودند؟

  •  آری افراد متکلّمی همانند هِشَامِ بْنِ حَکَم و مُحَمَّد بْنِ نُعْمَان أحْوَل‌: مُؤمِنُ الطَّاق و غیرهِما به علوم عقلیّة آشنائی کامل داشته، و به اصطلاحات آن روز به تمام معنی الکلمة وارد بودهاند.

  •  مرحوم علاّمه امینی در کتاب شریف «الغدیر» گوید: در کتاب زَیْدِ زَرَّادْ از حضرت صادق علیه السّلام وارد است که حضرت باقر علیه السّلام به آن حضرت گفتند:

  • یَا بُنَیَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ شِیعَةِ عَلِیٍّ عَلَی قَدْرِ رِوَایَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ، فَإنَّ الْمَعْرِفَةَ هِیَ الدِّرَایَةُ لِلرَّوَایَةِ؛ وَ بِالدِّرَایَاتِ لِلرِّوَایَاتِ یَعْلُو الْمُؤْمِنُ إلَی أقْصَی دَرَجَةِ الإیْمَانِ.

  •  «ای نور دیده من! مقدار مراتب و درجات شیعیان علیّ را بر اساس مقدار روایت آنها و مقدار درایت و فهم آنها بشناس! چون معرفت، مجرّد روایت خواندن نیست، بلکه معرفت، فهمیدن و ادراک کردن روایت است، و بواسطه فهمیدن و پی به معانی واقعی روایات بردن، مؤمن به بلندترین قُلّه از درجات ایمان صعود می‌کند».

  • إنِّی نَظَرْتُ فِی کِتَابِ عَلِیٍّ علیه السّلام فَوَجَدْتُ فِیهِ: إنَّ زِنَةَ کُلِّ امْرِئٍ وَ قَدْرَهُ مَعْرِفَتُهُ؛ إنَّ اللَهَ یُحَاسِبُ الْعِبَادَ عَلَی قَدْرِ مَآ آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ

  •  «من در کتاب أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب نظر کردم، و در آن چنین یافتم که: میزان و اندازه هر مردی به اندازه معرفت اوست، خداوند، بندگان خود را بر میزان همان مقدار از عقلهائی که به آنان داده است محاسبه می‌نماید».

  •  و در کتاب «غیبت نعمانی» ص ٧٠در ضمن حدیثی از حضرت صادق علیه السّلام آمده است که:

  • خَبَرٌ تَدْرِیهِ خَیْرٌ مِنْ عَشَرٍ تَرْوِیهِ، إنَّ لِکُلِّ حَقٍّ حَقِیقَةً وَ لِکُلِّ صَوَابٍ نُورًا.

  •  «یک چیزی را که تو بفهمی و به معنای حقیقی آن برسی و درایت کنی، بهتر است از ده چیزی که روایت کنی! بدرستی که از برای هر مطلب حقّی، حقیقت و واقعیّتی است، و از برای هر چیز راست و استواری نوری است».

  •  و در کتاب «کشف الغُمّة» شعرانی ج ١ ص ٤٠آمده است که:

  • کَانَ عَلِیُّ بْنُ أبِیطَالِبٍ رَضِیَ اللَهُ عَنْهُ یَقُولُ:کُونُوا لِلْعِلْمِ وُعَاةً! وَ لاَتَکُونُوا لَهُ

امام شناسی ج5

187
  • رُوَاةً.

  •  «حضرت أمیرالمؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه افضل السّلام و الصّلاة عادتشان این بود که می‌فرمودند: شما پیوسته گنجینههای دانش و در بردارنده علم باشید، و فقط روایت کننده و تحویل دهنده علم را به دیگران نباشید».1

  •  آنچه تاریخ فلسفه به یاد دارد: تمام حکماء یا قائل به أصالت الوجود شدهاند و یا قائل به أصالت الماهیّة، زیرا هر کدام از این دو مذهب مخالفانی دارد، و هر کدام بر نفع خود و بر علیه دیگری دلائلی را اقامه می‌کنند، گر چه امروز بحمد اللَه و المنّة أصالة الوجود أظهر من الشَّمس است، ولی شیخ أحمد احسائی که خود به مطالعه حکمت پرداخته بود، و در این مسئله دچار اشکال و شبهات قویّ طرفین شد، گفت: چه اشکال دارد که هم أصالت الوجود صحیح باشد، و هم أصالت الماهیّة، یعنی در عالم دو اصل وجود و ماهیّت دارای اصالت و واقعیّت باشند، و این کلام در نزد فلاسفه آن قدر سخیف است، و بلکه در نزد هر شخص عاقل، و بلکه هر شخص مجنون، و بلکه در نزد هر حیوانی علفخوار ـ زیرا که گوسپند یک دسته علف را یک چیز می‌بیند نه دو چیز ـ که أصلا قابل ذکر نیست.

  •  آن وقت با این طرز تفکّر قلم و بیان خود را گسترش داده و شروع می‌کنند، به انتقاد از فلسفه و عرفان، می‌گویند: فلسفه در قرآن و علوم اهل بیت نیست، و عرفان أمری من درآوردی است و در شریعت نیست.

  •  باید به این کوتهفکران گفت: آخر نه مگر قرآن کریم دعوت به تعقّل می‌کند؟ و حکمت راه تعقّل را نشان می‌دهد، و صواب را از خطا جدا می‌کند؟ و نه مگر قرآن کریم دعوت به حکمت می‌کند؟ و حکمت شناسائی حقایق اشیاء به قدر وسع و اندازه استعداد بشر است؟ و نه مگر عرفان راه شهود حضرت باری تعالی را با چشم دل و با بصیرت و ادراک أسماء و صفات حسنای او را معرّفی می‌کند؟ و نه مگر قرآن کریم و روایات اهل بیت سرشار از دعوت به لِقاء اللَه و تزکیه و تهذیب نفس و پیمودن راه إخلاص و خلوص است؟

  •  پس چطور ما دینی را که اساس و بنیادش بر تفکّر عقلانی و بر شهود وجدانی‌

    1. «الغدیر» ج ١، پاورقی ص ٤.

امام شناسی ج5

188
  • است از این دو اصل اصیل، از این دو رکن متین منعزل کنیم؟! و هی بگوئیم: ظواهر روایات ما را کافی است؟

  •  می‌گویند: باید از مکتب قال الصّادق و قال الباقر پیوسته پیروی کرد. این کلام صحیح است زیرا از تعبّد و تعصّب به مذهب گذشته، اُصولاً از نقطه نظر واقعیّت و واقعبینی، و أصالت و أصالتگرائی، ما در عالم، مکتبی را مانند مکتب جعفری سراغ نداریم، ولی عمده کلام اینجاست که آیا قال الصادق و قال الباقر را همه کس می‌فهمد؟ و هر عامی می‌تواند به کُنْه مطلب آنان برسد؟ نه، چنین نیست.

  •  اخبار آنان همچون قرآن کریم محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ، و مطلق و مقیّد، و مجمل و مبیّن، و عامّ و خاصّ، باطن و ظاهر، دارد، چه کسی می‌تواند ادّعا کند که من کتاب خبری را پیوسته در زیر بغل دارم و پیوسته مطالعه می‌کنم و به مغزی و محتوای فرمایش آنان پی بردهام؟ این سخن به حقیقت گزاف است.

  • فهم کلام امام نیاز به عقل و درایت دارد

  •  همگی می‌گویند: قال الصّادق، شیخی می‌گوید، اخباری می‌گوید، اصولی می‌گوید، اسماعیلی می‌گوید، پس چرا این قدر اختلاف در مسلک و آئین پیدا شده است؟ تنها قال الصّادق گفتن کافی نیست تا زمانی که معنی و محتوای آن را درایت نکنیم، و قوّه عاقله را استخدام ننمائیم. آخر نه مگر آن بزرگواران با قوای عاقله ما، و از راه تفکّر و درایت ما، با ما سخن گفتهاند، پس چطور می‌شود که ما به کلّی عقل را منعزل بدانیم و بگوئیم: مکتب أهل بیت ما را کافی است؟! شما را به خدا آیا همین جمله بر اساس یک تفکّر عقلی نیست؟ و از وجودش عدمش لازم نمی‌آید؟ و آیا خودش خودش را ابطال نمی‌کند؟

  •  پس چقدر کوتاه است آن طرز تفکّری که به ظواهر قناعت ورزد، و از کنه معانی آن منطقیان کلام و نِحریران بلاغت و شیران بیشه عرفان و معرفت دوری گزیند، و بدین اکتفا کند.

  •  همچنان که همه فرق اسلام می‌گویند: کتاب اللَه، کتاب اللَه، شیعی، سنّی، اشعری، معتزلی، وَهّابی، و غیرهم، ولی آیا همه راه حقّ پیمودهاند؟! و همه درست فهمیدهاند؟! آنان با کتاب خدا خواستند امیر مؤمنان را محکوم کنند، و به کلمه حقّی که یُرادُ بِهَا الْبَاطِلُ: لاَ حُکْمَ إلاَّ لِلّهِ خواستند آن حقیقت حکم و آن مصدر

امام شناسی ج5

189
  • تشریع را بر زمین زنند، آیا این طریق، غلط نیست؟

  •  با یک روایتی که بدون سند و یا ضعیفی که در آن نهی از فلسفه شده است، از این سوء استفاده کرده و از این نام بهرهبرداری غلط نمودهاند و آن گاه هر طرز تفکّر و تعقّلی را محکوم می‌کنند که از خواندن فلسفه نهی شده است.

  •  آخر کسی به آنان نمی‌گوید: کدام فلسفه؟! آیا فلسفه مادّیّین و دهریّین و حکمای قبل از اسلام از ایرانیان و مصریان و هندیان و یونانیان؟ و یا فلسفه اسلام که یک دنیا درخشش دارد، و یک دنیا عظمت و اُبَّهت و جلال دارد؟ کتابهای صدر المتألّهین شیرازی رضوان اللَه علیه حقّا موجب فخر عالم تشیّع و بلکه عالم اسلام است، تحقیقات و تدقیقات این رادمرد بزرگ در زوایای آیات و روایات، مشکلگشای اساسی راه معرفت و پیشرفت است. پس چقدر ناجوانمردی است که از اسم فلسفه و تشابه لفظی آن با فلسفه اسلام بخواهیم با تردستی جا بزنیم، و آن طرز منهی را بدین طرز پسندیده و معروف قالب کنیم.

  •  چقدر ناجوانمردی است که بخواهم: أمیر مؤمنان را با لاَ حُکْمَ إلاَّ لِلّهِ محکوم کنیم؟ چقدر ناجوانمردی است که بخواهیم رسول خدا را با آیات قرآن، آیاتی که خودش آورده است، محجوج کنیم، و او را معزول سازیم؟

  •  چقدر ناجوانمردی است که از تشابه لفظی لفظ تصوّف و صوفیّه سوء استفاده کنیم، و بخواهیم به کلّی راه شهود و وجدان و عرفان و لقاء اللَه را ببندیم؟ چقدر ناجوانمردی است که مکتب امثال سیّد بن طاوس و شهیدین، و نراقیّین، و سیّد مهدی بحر العلوم، و ابن فهد حلّی، و مجلسی اوّل، و آقا سیّد علی شوشتری، و شیخ انصاری و آخوند ملاّ حسینقلی همدانی، و شاگردان پر فیضش را به امثال حسن بصری و محمّد بن منکدر و سفیان ثوری و امثالهم از کسانی که تصوّف را یک راه جدا برای جدائی از ائمّه پنداشتند، قیاس کنیم؟ و از لفظ صوفی که در بعضی از روایات در ذمّ آنها وارد شده است، جهلا و یا با تعمّد جهلانی، با تطبیق این عنوان، همه را زیر مهمیز این کلمه قرار داده، و پیوسته آنها را با تازیانه و شلاّق تبعید و تکفیر و تفسیق و سخنان ناشایست و اتّهامات نابخردانه مضروب سازیم؟

  •  آشنائی با ظواهر قرآن و ظواهر روایات بدون تکمیل قوّه عاقله، و سپس خود را

امام شناسی ج5

190
  • مُستنبط و ذی رای پنداشتن، غیر از غلط کاری‌هائی همچون مؤسّسین طائفه وهّابیّه و مؤسّسین طائفه شیخیّه به بار نمی‌آورد، که موجب خرابی و تباهی شود.

  •  و ما باید بحمد اللَه و حسن توفیقه متوجّه باشیم که: ناخودآگاه از آراء و افکار شیخیّه تبعیّت نکنیم، زیرا مخالفت با سیر به سوی خدا، و دشمنی با عرفان، و نظر کردن به امام زمان به نحو وجود استقلالی، از مختصّات شیخیّه است. و اگر چنین دأب و دیدنی داشته باشیم مِنْ حَیْثُ لاَ نَشْعُر آن عقیده را اتّخاذ نمودهایم.

  • لقاء امام زمان علیه السّلام را برای کشف ولایت و لقاء خدا باید خواست

  •  مجالس و محافل توسّل به حضرت ولی عصر بسیار خوب است، ولی توسّلی که مطلوب و منظور از آن حقّ باشد، وصول به حقّ باشد، رفع حجب ظلمانی و نورانی باشد، کشف حقیقت ولایت و توحید باشد، حصول عرفان إلهی و فناء در ذات اقدس او باشد. این مطلوب و پسندیده است. و لذا انتظار فرج که حتّی در زمان خود أئمّه علیهم السّلام از بزرگترین و با فضیلتترین اعمال محسوب می‌شده است، همین بوده است.

  •  توسّل به حقیقت ولایت آن حضرت برای کشف حجابهای طریق، از افضل اعمال است، زیرا توحید حقّ از افضل اعمال است. و انتظار ظهور خارجی آن حضرت نیز بواسطه مقدّمیّت بر ظهور باطنی و کشف ولایت آن حضرت همچنین مفید است، و انتظار ظهور خارجی بر این أصل محبوب و پسندیده است.

  •  و امّا چنانچه فقطّ دنبال ظهور خارجی باشیم، بدون منظور و محتوای از آن حقیقت، در این صورت آن حضرت را به ثَمَنِ بَخْسی فروختهایم، و در نتیجه خود ضرر بسیاری دیدهایم، زیرا مراد و مقصود، تشرّف به حضور طبیعی نیست، و گرنه بسیاری از افراد مردم در زمان حضور امامان به حضورشان می‌رسیدهاند، و با آنها تکلّم و گفتگو داشتهاند، ولی از حقیقتشان بی‌بهره بودهاند. اگر ما در مجالس توسّل، و یا در خلوت به اشتیاق لقای او بوده باشیم، و خداوند ما را هم نصیب فرماید، اگر در دلمان منظور و مقصود، لقای خدا و حقیقت ولایت نباشد، در این صورت به همان نحوی به خدمتش مشرّف می‌گردیم که مردم در زمان حضور امامان به خدمتشان مشرّف می‌شدهاند، و این غَبْنی است و ضرری است بزرگ که با جدّ و جهد و با کدّ و سعی ما به محضرش شرفیاب شویم، و مقصدی والاتر و بالاتر از دیدار ظاهری نداشته

امام شناسی ج5

191
  • باشیم ـ که در حقیقت این دیدار برای رفع شکّ و شبهه از وجود آن حضرت و طول عمر است ـ یا آن حضرت را برای حوائج مادّیّه و یا رفع گرفتاریهای شخصی و یا عمومی استخدام کنیم، این امری است که بدون زحمت توسّل برای همه افراد زمان حضور امامان علیهم السّلام حاصل بوده است.

  •  ولی آنچه حقّا ذی‌قیمت است، تشرّف به حقیقت و وصول به واقعیّت آن حضرت است، اشتیاق به دیدار و لقای اوست از جهت آیتیّت حضرت حقّ سبحانه و تعالی، این مهمّ است، و این از افضل اعمال است، و چنین انتظار فرجی زنده کننده دلها و راحت بخش روانهاست رَزَقَنَا اللَهُ وَ ایَّاکُمْ إنْشَاءَ اللَهُ بِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

  •  دانستن زمان ظهور خارجی برای ما چه قیمتی دارد؟ و لذا در اخبار از تفحّص و تجسّس در این گونه امور نهی شده است.

  •  شما فرض کنید: ما با علم جَفْر و رَمْل صحیح به دست آوردیم که ظهور آن حضرت در یک سال و دو ماه و سه روز دیگر خواهد بود. در این صورت چه می‌کنیم؟ وظیفه ما چیست؟ وظیفه ما تهذیب و تزکیه و آماده کردن نفس امارّه است برای قبول و فداکاری و ایثار.

  •  ما همیشه مأمور بدین امور هستیم، و پیوسته باید درصدد تهذیب و تزکیه نفس و تطهیر خاطر برآئیم، چه ظهور آن حضرت در فلان وقت، مشخّص باشد و یا نباشد، و اگر درصدد برآمدیم موفّق به لقای حقیقی او خواهیم شد، و اگر درصدد نبودیم، لقای بدن عنصری و مادّی آن حضرت برای ما اثر بسیاری نخواهد داشت، و از این لقاء هم طرفی نخواهیم بست.

  •  فلهذا می‌بینیم بسیاری از افرادی که اربعینها در مسجد سَهْلَه و یا در مسجد کوفه و یا بعضی از اماکن متبرّکه دیگر برای زیارت آن حضرت مقیم بوده، و به زیارت هم نائل شدهاند، چیز مهمّی از آن زیارت عائدشان نشده است.

  •  و آنچه از همه ذکرش لازمتر است، آن است که: ظهور خارجی و عمومی آن حضرت هنوز واقع نشده است، و منوط و مربوط به اسباب و علائمی است که باید تحقّق پذیرد، ولی ظهور شخصی و باطنی برای افراد ممکن است، و به عبارت دیگر: راه وصول و تشرّف به خدمتش برای همه باز است، غایة الأمر نیاز به تهذیب اخلاق و

امام شناسی ج5

192
  • تزکیه نفس دارد.

  •  هر کس امروز درصدد لقای خدا باشد، و در راه مقصود به مجاهده پردازد، بدون شکّ ظهور شخصی به باطنی آن حضرت برای او خواهد شد، زیرا لقای حضرت حقّ بدون لقای آیتی و مرآتی آن حضرت صورت نپذیرد.

  •  و مُحَصَّلِ‌کَلاَم آن است که: امروزه راه تشرّف به حقیقت ولایت آن حضرت باز است، و مهمّ هم همین است، ولی نیاز به مجاهده با نفس امّاره، و تزکیه اخلاق و تطهیر باطن دارد، و محتاج به سیر و سلوک در راه عرفان و توحید حضرت حقّ است سبحانه و تعالی، خواه ظهور خارجی و عمومی آن حضرت نیز به زودی واقع گردد، یا واقع نگردد.

  •  زیرا خداوند ظالم نیست، و منع فیض نمی‌کند، و راه وصول را برای افرادی که مشتاقند نبسته است.

  •  این دَرْ پیوسته باز است، و دعوت محبّان و مشتاقان و عاشقان را لَبَّیْک می‌گوید.

  •  بنابر این بر عاشقان جمال الهی و مشتاقان لقای حضرت او جَلَّ و عَلا، لازم است که با قدمهای متین و استوار در راه سیر و سلوک عرفان حضرتش بکوشند، و با تهذیب و تزکیه، و مراقبه شدید، و اهتمام در وظائف إلهیّه، و تکالیف سبحانیّه، خود را به سر منزل مقصود نزدیک کنند، که خواهی نخواهی در این صورت از طلعت منیر امام زمان و قطب دائره امکان که وسیله فیض و واسطه رحمت رحمانیّه و رحیمیّه حقّ است بهرهمند و کامیاب می‌گردند؛

  •  و از هر گونه راههای استفاده برای تکمیل نفوس خود متمتّع می‌شوند، و از جمیع قابلیّتهای خدادادی خود برای به فعلیّت در آوردن آنها برای وصول به منزل کمال بهره می‌گیرند.

  • وَفَّقَنَا اللَهُ تَعَالَی وَایَّاکُمْ بِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ صَلَّی اللَهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ.

  •  در اینجا باید سه نکته را در نظر داشته باشیم: اوّل آنکه: غیبت آن حضرت از جانب ماست نه از جانب ایشان یعنی ما به واسطه گناه و انانیّت و استکبار، خود را از زیارتش محروم داشتهایم نه آنکه ایشان خود را مهجور و مختفی می‌دارند، و به عبارت

امام شناسی ج5

193
  •  دیگر او از ما غائب است و ما از او غائب نیستیم.

  •  نکته دوّم آنکه: قدرت و علم و احاطه و سیطره آن حضرت به امور، متوقّف بر زمان ظهور نیست بطوری که قبل از ظهور فاقد آن باشند و پس از ظهور واجد شوند، بلکه در هر دو حال هَیْمنه و سَیْطره و احاطه تکوینیّه که لازمه ولایت کلّیّه است با آن حضرت است، ولی قبل از ظهورْ این مطلب از انظار مردم و از ادراک عقول و نفوس پنهان است، و پس از ظهور آشکارا می‌شود.

  •  نکته سوّم آنکه: قدرت عملیّه و گسترش علمیّه و احاطه تکوینیّه آن حضرت به امور، منحصر در کارهای خیر و بِرّ و احسانی که به نظر ما خیر است نیست، بلکه هیمنه و سَیْطرۀ بر تمام امور است از خیرات و شرور، و به طور کلّی بر هر عمل و بر هر فعل و بر هر موجودی از موجودات، زیرا که بر اساس نظام کلّی عالم تکوین، عالم سراسر خیرات است و أبدا شرّی وجود ندارد، شرّ امر عدمی است و از خدا نیست و از ولیّ خدا هم نیست، و الشّرّ لیس الیک.

  • إذَا سَفَرَتْ فِی یَومِ عِیدٍ تَزَاحَمَتْ       ***       عَلَی حُسْنِهَا أبْصَارَ کُلِّ قَبِیلَةِ ١

  • فَأرْوَاحُهُمْ تَصْبُو لِمَعْنَی جِمَالِهِا       ***       وَ أحْدَ اقُهُم مِن حُسْنِهَا فِی حَدِیقَةِ٢

  • وَ عِنْدِی عِیدیِ کُلُّ یَوْمٍ أرَی بِهِ       ***       جَمَالَ مُحَیَّاهَا بِعَیْنٍ قَرِیرَةِ ٣

  • وَ کُلُّ اللَّیالِی لَیْلَةُ القَدْرِ إنْ دَنَتْ       ***       کَمَا کُلُّ ایَّامِ اللِّقا یَوْمُ جُمْعةِ٤

  • وَ سَعْیِی لَهَا حَجٌّ بِهِ کُلُّ وَقْفَةٍ       ***       عَلَی بَابِهَا قَدْ عَادَلَتْ کُلَّ وَقْفَةِ ٥

  • وَ أیُّ بِلاَدِ اللَهِ حَلَّتْ بِهَا فَمَا       ***       اَرَاهَا، وَ فِی عَیْنِی حَلَتْ، غَیْرَ مَکَّةِ ٦

  • وَ أَیُّ مَکَانٍ ضَمَّهَا حَرَمٌ کَذَا       ***       أرَی کُلَّ دَارٍ أوْطَنَتْ دَارَ هِجْرَةِ ٧

  • وَ مَا سَکَنَتْهُ فَهْوَ بَیْتٌ مُقَدَّسٌ       ***       بِقُرَّةِ عَیْنِی فِیهِ اَحْشَایَ قَرَّتِ ٨

  • وَ مَسْجِدیَ الأقْصَی مَسَاحِبُ بُرْدِهَا       ***       وَ طِیبی ثَرَی أرْضٍ عَلَیْهَا تَمَشَّتِ ٩

  • نَهَارِی أصِیلٌ کُلُّهُ إنْ تَنَسَّمَتْ       ***       أوَائِیلُهُ مِنْهَا بِرَدِّ تَحِیَّتِی١٠‌

  • وَلَیْلِیَ فِیهَا کُلُّهُ سَحَرٌ إذَا       ***       سَرَی لِیَ مِنْهَا فِیهِ عَرْفُ نُسَیْمَةِ ١١

  • وَ إنْ طَرَقَتْ لَیْلًا فَشَهْرِیَ کُلُّهُ       ***       بِهَا لَیْلَةُ القَدْرِ ابْتِهَاجًا بِزَوْرَةِ ١٢

  • وَ إنْ قَرُبَتْ دَارِی فَعَامِیَ کُلُّهُ       ***       رَبِیعُ اعْتِدَالٍ فِی رِیاضٍ أرِیضَةِ ١٣

امام شناسی ج5

194
  • وَ إن رَضِیَتْ عَنِّی فَعُمْرِیَ کُلُّهُ       ***       زَمَانُ الصَّبَا طِیبًا وَ عَصْرُ الشَّبِیَبةِ١٤ 1

  • ١ ـ چون در روز عیدی پرده از رخ برگیرد، آنقدر زیباست که برای تماشای جمالش دیدگان تمام قبیلهها با هم تزاحم کنند.

  •  ٢ ـ و بنابر این أرواح مردم آن قبائل برای ادراک معنای جمال او به سوی او رو آورده و مشتاقانه بدو بگروند، و دیدگان مردم آن قبائل از تماشای زیبائیهای او در باغ و لالهزار و در تنعّم به سر می‌برند.

  •  ٣ ـ و در نزد من، عید من آن روزی است که چهره زیبای او را با چشم تازه و روشن ببینم.

  •  ٤ ـ و تمام شبهای من شب قدر است، اگر او به من نزدیک شود، همچنان که تمام روزهای دیدار و ملاقات، روز عید و جمعه من است.

  •  ٥ ـ و حرکت من به سوی او حجّی است که برای او کردهام، و هر وقوفی بر در خانهاش، معادل هر وقوفی در مناسک حجّ است.

  •  ٦ ـ و اگر در شهری از شهرهای خدا وارد شود، درحالی‌که او در چشم من وارد شده است، من آن شهر را غیر از مکّه نمی‌بینم.

  •  ٧ ـ و هر مکانی که او را در برگیرد حرم است، همچنین هر خانهای که او در آنجا سکونت گزیده است، خانه هجرت است.

  •  ٨ ـ و هر جائی که او در آنجا ساکن شود، آنجا بیت مقدس است، و به جهت روشنی و تازگی چشم من در آنجا همه باطن و احشای من تر و تازه می‌گردد.

  •  ٩ ـ و مسجد الأقصای من محلّ کشیده شدن بُرد و ردای اوست بر روی زمین، و عطر و گلاب من خاک آن زمینی است که او از روی آن عبور کرده است.

  •  ١٠ـ اگر در أوائل روز، او جواب سلام و تحیّت مرا بدهد، تمام روز من همچون عصر با فرح و سرور خواهد بود.

  •  ١١ ـ و اگر در شبی بر من عبور کند و از بوی نسیم او به مشام من برسد آن شب من همهاش همچون سحر وقت زنده و بیداری و نَباهت است.‌

    1. «دیوان ابن فارض» ثانیة کبری، ابیات ٣٥٣، به بعد، ص ٨٠و ص ٨١.

امام شناسی ج5

195
  •  ١٢ ـ و اگر شبی بر من وارد شود، به واسطه آن ورود، تمام آن ماه من از شدّت ابتهاج آن دیدار یک شبه و زیارت او در حکم لیلة القدر من است.

  •  ١٣ ـ و اگر به خانه من نزدیک شود، تمام دوران سالِ من مانند فصل معتدل بهاری می‌شود که در باغهای چشمانگیز و با طراوت پیوسته به تنزُّه و تنعُّم مشغولم.

  •  ١٤ ـ و اگر از من راضی شود، تمام عمر من از نقطه نظر پاکی و پاکیزگی همچون ایّام صباوت و دوران جوانی خواهد بود.

امام شناسی ج5

197
  •  

  •  

  • درس هفتاد و دوّم تا هفتاد و پنجم

  •  

  •  

  • تفسیر آیۀ: ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج5

199
  •  

  •  

  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم

  • و صلّی اللَه علی محمّد و آله الطّاهرین و لعنة

  • اللَه علی اعدائهم أجمعین من الآن الی قیام

  • یوم الدین، و لا حول و لا قوّة الاّ باللَه العلیّ العظیم.

  •  

  •  قال اللَه الحکیم فی کتابه الکریم:

  • ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ* وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَهِ هُمُ الْغالِبُونَ﴾.

  •  (آیه ٥٥ و ٥٦، از سوره مائده: پنجمین سوره از قرآن کریم)

  •  «این است و جز این نیست که ولیّ شما خداست و رسول خدا و کسانی که ایمان آورده، اقامه نماز می‌کنند، و در حال رکوع أداء زکات می‌نمایند. و هر کس که ولایت خدا و رسول خدا و مؤمنان را بپذیرد، پس حقّا، حزب خدا غلبه کنندگانند».

  •  إجماع شیعه، چه از مفسّرین آنها، و چه از روات و محدّثین آنها، و چه در کتبی که در فضائل و مناقب و تواریخ آوردهاند، این است که: حضرت امیر مؤمنان علیّ بن أبی طالب علیه السّلام در حال رکوع در نماز به فقیری که در مسجد سؤال می‌کرد، انگشتری خود را تصدّق داد، و رسول خدا در منزل بودهاند، و این آیه ولایت آن حضرت را جبرائیل فرود آورد، و رسول اللَه با خود قرائت می‌کردهاند، تا با جمعی از اصحاب که به در مسجد رسیدند، پرسیدند: آیا کسی در حال رکوع نمازش تصدّق داده است؟! سائل انگشتری را به رسول اللَه نشان داد و گفت: این است آن صدقهای که آن مرد که مشغول نماز خواندن است. در حال رکوع به من بخشید، و من از دست او بیرون آوردم، در این صورت صدای اصحاب به تکبیر بلند شد، و

امام شناسی ج5

200
  • رسول خدا حمد و سپاس او را بجای آورد، که تعیین مقام ولایت، پس از خدا و رسول او به أمیرالمؤمنین شده است.

  •  از اتّفاق و اجماع شیعه بگذریم، بسیاری از عامّه، این موضوع را در تفاسیر و کتب خود آورده، و از نقطه نظر سَنَد و اعتبار تاریخی از مسلّمیّات می‌دانند، و من حیث المجموع کسی که اهل تتبّع و دقّت باشد، در شأن نزول این آیه مبارکه، درباره ولایت علیّ بن أبی طالب هیچگونه تردیدی نخواهد داشت.1

  •  و این آیه، ولایت و امامت بلا فصل أمیرالمؤمنین را به طور اطلاق و بدون قید و شرطی اثبات می‌کند، و از جمله آیات واضحه برای این مطلب محسوب می‌گردد. زیرا ولایت آن حضرت را در ردیف و در رتبه ولایت خدا و رسولش قرار می‌دهد، و معلوم است که ولایت امر واحدی است که برای خداوند، بالأصالة، و برای غیر او بالتَّبَع است. و از اینجا روشن می‌شود که آن حضرت مانند رسول اللَه، به کمال درجات قرب فائز گردیده، و از چشمه ماء معین توحید مطلق و عرفان محض حضرت حقّ اشراب شدهاند، و بنابر این سیطره و احاطه تکوینیّه و تشریعیّه او نسبت به مردم، بر اساس قابلیّت و فعلیّت وصول و إندکاک در ذات حقّ، و متجلّی شدن به جمیع أسماء و صفات جمالیّه و جلالیّه اوست.

  •  ابن شهرآشوب گوید: اُمّت اسلام اجماع کردهاند بر این که: این آیه درباره علیّ علیه السّلام چون در رکوع نمازش، انگشتری خود را به صدقه داد، نازل شده است، و در این مسئله خلافی بین مفسّران قرآن نیست.. ثَعْلَبیّ ومَاوَرْدیّ و قُشَیْریّ و قَزوینیّ و رَازیّ ونَیْشَابُوریّ وفَلَکیّ وطُوسِیّ وطَبَریّ در تفاسیر خود از سدِّی ومُجَاهِد و حَسَن و أعْمَشْ وَعُتْبة بْنِ‌أبی‌حَکِیم وغَالِبِ بْنِ عَبْدِاللَهِ وقَیْسِ بْنِ رَبیعِ وعَبَایَۀ رَبْعِیّ وَ عبْدُ اللَهِ بْنِ عَبَّاسْ وَ أبُوذَرّ غِفَاریّ این مطلب را ذکر کردهاند.

  •  و همچنین ابْنُ البَیِّعِ در کتاب «مَعْرِفَة الاُصُول» از عبداللَه عبیداللَه بن عُمَر بن علیّ بن أبیطالب؛ و وَاحِدِیّ در کتاب «أسْبَابُ نُزُول الْقُرْآن» از کلبی، از صالح، از ابن عبّاس؛ و سَمْعَانیّ در کتاب «فَضَائل الصَّحابَة» ازحَمید طَویل از انس؛ وسَلْمان بن أحْمد در«مُعْجَمِ أوْسَط» خود از عمّار؛ و أبُوبَکْرِبَیْهَقِیّ در«مُقَنَّفْ» (مصَنَّف خ ل) ومُحَمَّد فَتَّالْ در کتاب«تَنْویر» وکتاب«رَوْضَة» ازعبداللَه بن سلام وابوصالح و شَعبی‎ ومجاهد و زرارة بن

    1. علاّمه آیة الله سیّد شرف الدّین عاملی در کتاب «المراجعات» طبع أوّل صیدا، (سنه ١٣٥٥) ص ٢٨ در ضمن استدلال بر ولایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام از جمله به این آیه مبارکه، در پاورقی گوید:
      أجمعَ المُفسِّرونَ (کَمَا اعْتَرَفَ بِه القوشجی، و هو مِن أئمّةِ الاشاعرةِ، فی مبحثِ الإمامة مِن «شرحِ التَّجْرید») علی أنّ هذه الایة إنّما نَزَلتْ فی علیٍّ حین تَصدَّقَ راکعًا فی الصّلوة. و أَخرجَ النّسآئی فی صحیحِه نُزولَها فی علیٍّ عَن عبدِ اللهِ بْنِ سَلامٍ. و أخرج نُزولَها فیه أیضًا صاحبُ «الجَمعِ بَین الصِّحاح السِّتَّةِ» فی تفسیرِ سورةِ المآئدة. و أخرجَ الثّعلَبیُّ فی تفسیرِه الکَبیرِ نزولَها فی أمیرِالمؤمنین کَما سَنوضِحُه عندَ إیرادِها.

امام شناسی ج5

201
  • أعین ازمحمّد بن علی، ونَطَنزِی درکتاب خَصَائص ازابن عبّاس، وأبَانَة از فَلَکی از جابر انصاری و ناصح تمیمی و ابن عبّاس وکَلْبی در روایات مختلف اللّفظ و متّفق المعنی این مطلب را همگی ذکر کردهاند.

  •  و در کتاب «اَسْبَابُ النُّزُول» ص ١٤٨ از وَاحِدیّ آمده است1 که: عبد اللَه بن سلام با چند نفر از قوم خود به نزد رسول اللَه آمدند، و از این که منزل آنها به مسجد دور بود شکایت داشتند، و نیز گفتند که: اقوام ما که یهودی هستند، چون دیدند ما اسلام آوردیم، ما را کنار زدند، و با ما سخن نمی‌گویند، و همنشینی ندارند، و با ما ازدواج نمی‌کنند، این آیه نازل شد.

  •  و پس از نزول آیه، رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم به سوی مسجد روان شدند، وسائلی را مشاهده کردند، و از او پرسیدند: آیا کسی به تو چیزی را داده است؟! گفت: آری! انگشتری از نقره، و در روایتی آمده است که: انگشتری از طلا!

  •  رسول خدا فرمود: این انگشتر را که به تو داده است؟! گفت: این مرد در حال رکوع داده است!2

    1. در «ینابیع المودّة» شیخ سلیمان قندوزی حنفی گفته است که: واحدیّ درباره آیۀ ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ﴾ آورده است که در شأن أمیرالمؤمنین نازل شده است (از ط اسلامبول سنه ١٣٠١ ص ٢١٢، و از ط هفتم نجف، ص ٢٥١، در باب ٥٦). و همچنین یحیی بن جابر بلاذری در «أنساب الاشراف» ج ٢ که در ترجمه أمیرالمؤمنین (ع) است ص ١٥٠در حدیث شماره (١٥١) از حمّاد بن سلمه از کلبی از ابو صالح از ابن عباس آورده است. و أیضا علی بن حسن بن هبة الله شافعی معروف به ابن عساکر در «تاریخ دمشق» در ج ٢ از ترجمه أمیرالمؤمنین، از مجلّد مطبوع ص ٤٠٩ و ص ٤١٠با دو سند از علی بن ابی طالب و از سلمه روایت کرده است، و ایضا حاکم حسکانی در «شواهد التنزیل» از ص ١٦١ تا ص ١٦٩ با چهارده سند تحت شماره ٢١٦ تا ٢٣٠از ابن عباس و أنس بن مالک. و محمّد ابن حنفیّه، و عطاء بن سائب، و عبد الملک بن جریح مکّی و حضرت امام ابی جعفر محمد باقر علیه السّلام آورده است و أیضا مولی علی متّقی هندی در «کنز العُمّال» ج ١٥ ص ٩٥ از طبع دوّم در تحت شماره ٢٦٩ آورده است، و أیضا علی بن محمّد واسطی جُلاّبی شافعی، مشهور به ابن مغازلی در «مناقب» خود، از ص ٣١١ تا ص ٣١٤ با پنج سند مختلف خود از عامّه تحت شماره ٣٥٤ تا ٣٥٨ از ابن عباس و حضرت أمیرالمؤمنین و حضرت باقر علیهما السّلام آورده است، و ایضا در «غایة المرام» ص ١٠٥ حدیث یازدهم از موفّق بن احمد خوارزمی روایت کرده و در آخر آن تکبیر رسول الله، و أبیات حسّان بن ثابت را آورده است. و ایضا مجلسی در «بحار» ط کمپانی ج ٩ در ص ٣٤ از «کشف الیقین»، از محمّد بن جریر طبری با اسناد متّصل خود از سعید بن جبیر از ابن عباس، و در ص ٣٥ از تفسیر عیّاشی از ابو حمزه ثمالی از حضرت باقر علیه السلام روایت کرده است. و ایضا شیخ طوسی در «تفسیر تبیان» طبع سنگی، ج ١ ص ٥٦٤ از کلبی آورده است که درباره عبد الله بن سلام و رفقای او که اسلام آورده بودند و یهود قطع مُراوده با آنان نموده بودند نازل شده است که دلالت بر ولایت علی شدند، و شیخ گفته است که: ابوبکر رازی در کتاب «احکام القرآن» علی ما حکاه المغربی عنه و طبری و رمّانی و مجاهد و سدّی گفتهاند که شأن نزول این آیۀ علیّ بن ابی طالب است که در نماز خاتم خود را به فقیر داد. و ایضا در «مجمع البیان» ط صیدا ج ٢ ص ٢١٠و ص ٢١١ از ابو القاسم حسکانی روایت کرده است و ایضا در «غایة المرام» ص ٢٠٥ حدیث. شماره یازدهم از موفق بن أحمد خوارزمی آورده است. و ایضا در «تفسیر المیزان» ج ٦ ص ٢٣ از حافظ ابو نعیم اصفهانی آورده است.
    2. این روایت را به این مضمون جلال الدین سیوطی در «الدّرّ المنثور» ج ٢ ص ٢٩٣ و ص ٢٩٤ آورده است، از تخریج ابن مردویه از طریق کلبی از ابو صالح از ابن عبّاس، و در ذیل آن وارد است که رسول خدا فرمود به آن سائل که: در چه حال به تو داده است؟! گفت: در حال رکوع و آن مرد علی بن ابی طالب بود فَکَبَّر رسولُ اللهِ صلّی الله علیه و آله و سلّم و هو یقول‌: ﴿وَ مَن يَتَوَلَّ اللَهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ أمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَهِ هُمُ الغالِبُونَ﴾. و ایضا در «الدّرّ المنثور» در همین موضع با هشت سند دیگر این روایت را از خطیب از ابن عباس، و از عبد الرزّاق و عبد بن حمید و ابن جُرَیر و ابو الشیخ و ابن مَرْدَوَیه از ابن عباس، و از طبرانی در «معجم أوسط» و ابن مردویه از عمّار یاسر و از ابو الشیخ و ابن مردویه از علیّ، و از ابو حاتم و ابو الشیخ و ابن عساکر از سلمة بن کهیل، و از ابن جریر از مجاهد، و از طبرانی و ابن مردویه و ابو نعیم از ابو رافع، و از ابن مردویه از ابن عباس، روایت کرده است.

امام شناسی ج5

202
  •  در «تفسیر ثعلبی» در روایت ابوذر وارد است که سائل گفت: اَللَّهُمَ اشْهَدْ أَنِّی سَأَلْتُ فِی مَسْجِدِ رَسُولِ اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم وَ لَمْ یُعْطِنِی أحَدٌ شَیْئًا وَ کَانَ عَلِیٌّ علیه السّلام رَاکِعًا فَأوْمَی بِخِنْصِرِهِ الْیُمْنَی فَأقْبَلَ السَّائِلُ حَتَّی أخَذَهُ مِنْ خِنْصِرِهِ، وَ ذَلِکَ بِعَیْنِ رَسُولِ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم.

  •  «بار پروردگارا! تو گواه باش که من در مسجد رسول خدا سؤال کردم و هیچ کس به من چیزی نداد، و علی علیه السّلام در حال رکوع بود، انگشت خنصر دست راست خود را به او إشاره کردند، سائل جلو آمد، و انگشتری را از انگشت خنصر او بیرون آورد، و این عمل در مقابل دیدگان رسول خدا بود».

  •  و چون رسول خدا از نماز فارغ شد، سر خود را به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت:

  • اللَهُمَّ إنَّ أخِی مُوسَی سَأَلَکَفَقَالَ: ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي * وَ اجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي * هارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي﴾ (آیات ٢٦ تا ٣٣، از سوره ٢٠: طه).

امام شناسی ج5

203
  •  «بار پروردگارا! برادر من موسی از تو مسئلت کرد، و گفت که: ای پروردگار من! سینه مرا برای من بگستر! و أمر مرا برای من آسان گردان! و گره را از زبان من بردار، تا آنکه گفتار مرا بفهمند! و از میان أهل من برای من وزیری قرار بده، که آن وزیر برادر من هارون بوده باشد! پشت مرا با او محکم کن! و او را در امر من شریک گردان».

  •  و تو ای خدای من، در برابر این تقاضای موسی، برای او قرآنی را فرو فرستادی که: ﴿سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطانًا فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما﴾ (آیه ٣٥، از سوره ٢٨: قصص)

  •  «من بازوی تو را به برادرت محکم می‌کنم! و برای شما دو نفر قدرت و سلطهای قرار دهم که به شما دو نفر هیچوقت دسترسی پیدا نکنند».

  • اَللَّهُمَّ وَ أنَا مُحَمَّدٌ نَبِیُّکَ وَصَفِیُّکَ!اَللّهُمَّ ﴿اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّر لِي‎أمْرِي﴾ ﴿وَ اجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أهْلِي﴾، عَلِیًّا، ﴿اُشْدُدْ بِهِ ظَهْرِي﴾!

  •  «بار پروردگار من! و من محمّد پیغمبر تو و برگزیده تو می‌باشم! بار پروردگار من! سینه مرا برای من منشرح کن! و أمر مرا برای من آسان کن! و از أهل من وزیری را برای من معیّن فرما! که او علی باشد! و پشت مرا به واسطه او محکم گردان».

  •  أبوذر گوید: سوگند به خداوند که هنوز سخن رسول اللَه به پایان نرسیده بود که جبرائیل از جانب خدا نازل شد و گفت: ای محمّد بخوان! رسول خدا پرسید: چه بخوانم؟ جبرائیل گفت: بخوان!:

  • ﴿إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ أمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ﴾1.

    1. این روایت را مجلسی در «بحار الانوار» طبع کمپانی ج ٩ ص ٣٦ از «مناقب» و از «کشف الیقین» از ثعلبی در تفسیرش آورده است. و در صدر آن چنین وارد است که: در وقتی‌که ابن عبّاس در مکّه در کنار چاه زمزم نشسته بود، و برای مردم از گفتار رسول خدا بیاناتی می‌کرد، أبو ذر وارد شد، و پس از معرفی خود بیاناتی کرد. و ما تمام این روایت را از «غایة المرام» می‌آوریم، و فخر رازی نیز در تفسیر خود آورده است، «تفسیر فخر» ج ٣ ص ٦١٨ از دوره هشت جلدی طبع دار الطّباعة العامرة.

امام شناسی ج5

204
  •  و از حضرت ابو جعفر علیه السّلام وارد است که: جماعتی از یهود اسلام آوردند که از آنها عَبداللَه بن سَلاَم واُسَیْد وثَعْلَبة وَ بِنْ یَامِین وَسَلاَم وابن صُورِیَا بودند و گفتند: ای رسول خدا! موسی وصیّ خودش را یُوشَعِ‎ بْنِ ‎نُونْ قرار داد، وصیّ تو کیست؟! و والی امر ولایت بعد از تو کیست؟! در پاسخ گفتار آنها این آیه نازل شد.

  • روایات وارده در تفسیر آیه ولایت

  •  حضرت رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم گفتند: برخیزید! برخاستند و به سوی مسجد آمدند و در این حال سائلی از مسجد خارج می‌شد، رسول خدا گفتند: ای سائل آیا کسی به تو چیزی بخشیده است؟!

  •  گفت: آری! این انگشتری را!

  •  حضرت فرمود: چه کسی به تو بخشیده است؟! گفت: آن مردی که مشغول نماز خواندن است!

  •  حضرت فرمود: در چه حالتی به تو بخشید؟! گفت: در حالت رکوع!

  • فَکبَّرَ النَّبِیُّ وَ کَبَّرَ أهْلُ الْمَسْجِدِ؛ فَقَالَ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم:عَلِیُّ بنُ أبِیطَالِبٍ وَلِیُّکُمْ بَعْدِی! فَقَالُوا: رَضینَا بِاللَهِ رَبًّا وَ بِالإسْلاَمِ دِینًا وِ بِمُحَمَّدٍ نَبِیًّا وَ بِعَلِیٍّ وَلِیًّا فَاَنْزَلَ اللَهُ تَعَالَی: ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإنَّ حِزْبَ اللَهِ هُمُ الْغَالِبُونَ﴾1.

  •  «در اینحال رسول خدا اَللهُ أکبَر گفتند، و اهل مسجد اَللهُ أکبَر گفتند و رسول خدا فرمود: بعد از من علیّ بن ابی طالب ولیّ شماست! آنان گفتند: ما راضی هستیم که خداوند پروردگار ما باشد، و اسلام، دین ما باشد، و محمّد پیامبر ما باشد، و علیّ ولیّ ما باشد، و خداوند این آیه را فرستاد:

  •  و کسانی که ولایت خدا و رسول خدا و آنان را که ایمان آوردهاند بپذیرند، پس حقّاً حزب خدا غلبه کنندگانند».

    1. این روایت را مجلسی در «بحار الانوار» طبع کمپانی ج ٩ ص ٣٣ و ص ٣٤ از «أمالی» صدوق آورده است، و در تتمّه آن وارد است که: از عمر بن الخطّاب روایت شده است که: سوگند به خدا که من در حال رکوع در نماز چهل انگشتر دادم، تا آنچه درباره علیّ بن أبی طالب نازل شد درباره من هم نازل شود، و لیکن نازل نشد. و همچنین سیّد هاشم بحرانی در «غایة المرام» ص ١٠٧ تحت شماره حدیث ششم از طریق خاصّه آورده است و تتمّه آن را نیز آورده است. و شیخ طوسی در «تفسیر تبیان» ط سنگی ج ١ ص ٥٤٨ به سؤال رسول خدا از سائل و تکبیر آن حضرت، ضمن استدلال خود تصریح کرده است. و نیز بحرانی در «تفسیر برهان» ط سنگی، ج ١ ص ٢٩٣، و علاّمه طباطبائی رضوان الله علیه در «المیزان» ج ٦ ص ١٤ آوردهاند.

امام شناسی ج5

205
  •  سپس ابن شهرآشوب ادامه داده و می‌گوید: در کتاب أبُوبَکر شیرازی وارد است که چون سائل سؤال کرد، أمیرالمؤمنین علیه السّلام دست خود را به روی پشت خود گذاردند، که اشاره باشد برای آنکه سائل انگشتری را بیرون آورد، در این حال سائل دست خود را دراز کرد، و انگشتری را از دست او بیرون کشید، و برای او دعا کرد.

  •  در این وقت بود که خداوند بر ملائکه خود به سبب أمیرالمؤمنین مباهات کرد و گفت:

  •  ای فرشتگان من آیا نمی‌بینید: چگونه این بنده من، جسدش در عبادت من است، و قلب او به من پیوسته است؟ و او به مال خود به جهت رضای من تصدّق می‌دهد؟! من شما را شاهد می‌گیرم که: من از او راضی هستم، و از اخلاف او یعنی از ذرّیّه او نیز راضی هستم، جبرائیل فرود آمد و این آیه را آورد.

  •  و در کتاب «مِصْبَاح» وارد است که این صدقه در روز بیست و چهارم از ماه ذی‌حجّه بوده است، و در روایت أبوذرّ، در نماز ظهر بوده است، و نیز روایت شده است که در نماز نافله ظهر بوده است.

  •  و در «أمالی» ابن بابویه صدوق آمده است که: عمر بن الخطّاب گفت: من چهل انگشتری به صدقه در حال رکوع دادم، تا درباره من نازل شود آنچه درباره علی نازل شده است، و لیکن نازل نشد.

  •  در «أسْباب النُّزول» از واحدی آمده است که: ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَهَ﴾یعنییُحِبُّ اللَهَ، وَ رَسُولَهُ؛﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾یعنی عَلِیًّا،﴿فَإنَّ حِزْبَ اللَهِ﴾یعنی شِیعَةَ اللَهِ وَ رَسُولِهِ وَوَلیِّهِ؛ وَ﴿هُمُ الْغَالِبُونَ﴾؛ یعنی هُمُ الْغَالِبُونَ عَلَی جَمِیعِ الْعِبَادِ

  •  «و کسی که ولایت خدا را بر عهده دارد، یعنی او را دوست دارد، و رسول او را دوست دارد، و مراد از ﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ علی است، و مراد از حزب اللَه، پیروان خدا و رسول خدا و ولیّ خداست، و مراد از ﴿هُمُ الْغَالِبُونَ﴾ غلبه کنندگان بر جمیع بندگان است».

  •  پس در این آیه، اوّلاً خداوند به نفس خود ابتداء کرده است، و سپس به رسول خود، و پس از آن به ولیّ خود (﴿إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ﴾ـ الخ) و همچنین در آیه ثانیه نیز به همین منوال ابتدا کرده است (﴿و من يَتَوَلَّ اللَه﴾ ـ الخ).

  •  و در علم حساب جمله: ﴿إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقيمُونَ

امام شناسی ج5

206
  • الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُون﴾ با جملۀ: مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَی رَسُولُ اللَهِ وَ بَعْدَهُ الْمُرْتَضَی عَلِیُّ بْنُ اَبِیطَالِبٍ وَعِتْرَتُهُ هم میزان است، یعنی شماره حساب هر یک از این دو جمله، سه هزار و پانصد و هشتاد است. (٣٥٨٠)1.

  •  و در «کافی» از حضرت باقر علیه السّلام از پدرش، از جدّش علیهم السّلام روایت است که فرمود:

  •  لَمَّا نَزَلَتْ ﴿إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ﴾ اجْتَمَعَ نَفَرٌ مِنْ أصْحَابِ رَسُولِ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فِی مَسْجِدِ الْمَدِیْنَةِ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: مَا تَقُولُونَ فِی هَذِهِ الإیَةِ؟!

  •  قَالَ بَعْضُهُمْ: إ نْ کَفَرْنَا بِهَذِهِ الإیَةِ نَکْفُرْ بِسَائِرِهَا (کَفَرْنَا خ ل) وَ إِنْ آمَنَّا فَإنَّ هَذَا ذُلٌّ حِیِنَ یُسَلَّطُ عَلَیْنَا عَلیُّ بْنُ أبِیطَالِبٍ!

  •  فَقَالُوا: نَعْلَمُ أنَّ مُحَمَّدًا صَادِقٌ فِیمَا یَقُولُ؛ وَ لَکِنْ نَتَوَلاَّهُ وَ لاَ نُطیعُ عَلَیًّا فِیمَا أمَرَنَا فَنَزَلَ: ﴿يَعْرِفُونَ نِعْمَةَ اللَهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا﴾ یَعْنِی ‎وَلاَیَةَ مُحَمَّدٍ(علِیٍّ خ ل) ﴿وَأكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ﴾ بِوَلاَیَةِ عَلِیٍّ.2

  •  «چون آیه ﴿إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ﴾، نازل شد، چند نفر از اصحاب رسول خدا در مسجد مدینه گرد آمدند، و بعضی از آنها به دیگران گفتند: رأی شما درباره این آیه چیست؟!

  •  بعضی گفتند: اگر ما به این آیه کافر شویم، و آن را ردّ کنیم، نسبت به بقیّه آیات نیز کافر شدهایم! و اگر به این آیه ایمان بیاوریم، موجبِ ذلّت و سرافکندگی ماست، در آن وقتی که علیّ بن ابی طالب بر ما مسلّط شود.

  •  و پس از آن گفتند: ما می‌دانیم که محمّد در باره آنچه که می‌گوید، صادق است، و لیکن ما ولایت او را بر عهده می‌گیریم، و لیکن علیّ را درباره أوامری که به ما می‌کند، اطاعت نمی‌نمائیم! در این حال این آیه نازل شد:

    1. این حساب بر اساس أبجد کبیر است، که از عدد یک شروع می‌شود، و به عدد هزار پایان می‌یابد و علاوه بر آنکه ابن شهرآشوب این مطلب را آورده است، ما نیز خود حساب کردیم و هر دو جمله به همین عدد در آمد.
    2. این حدیث را در «غایة المرام» ص ١٠٧ تحت شماره (٢) از محمد بن یعقوب کلینی روایت کرده است.

امام شناسی ج5

207
  • ﴿يَعْرِفُونَ نِعْمَةَ اللَهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا﴾ یعنی «ولایت محمّد را (ولایت علیّ را خ ل) می‌شناسند، و اکثر آنان نسبت به ولایت علیّ کافر می‌شوند».

  •  و علیّ بن جعفر از حضرت ابو الحسن موسی بن جعفر علیهما السّلام درباره گفتار خداوند متعال، ﴿وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ﴾ روایت کرده است که: أوْحَی اللَهُ إلَیْهِ: یَا مُحَمَّدُ! إنِّی‌أمَرْتُ فَلَمْ اُطَعْ فَلاَ تَجْزَعْ أنْتَ إذَا أمَرْتَ فَلَمْ تُطَعْ فِی وَصِیِّکَ!

  •  «خداوند به سوی پیامبرش وحی فرستاد: ای محمّد! من امر کردم و اطاعت نشدم، پس تو جزع مکن چون أمر کردی و درباره وصیّت، اطاعت نشدی!».

  •  و بنابر این گفتار خدای تعالی: ﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾ اثبات ولایت بر وجه خصوص می‌کند، برای آن کسی که او را ولیّ ما قرار داده است و معنای ولایت را از غیر او نفی می‌کند.

  •  و معنای ﴿وَلِيُّكُمْ﴾ آن است که قائم به امور شما باشد و اطاعت کردن از او بر شما لازم باشد، و چون این معنی ثابت شود امامت او ثابت می‌شود! چون که هیچکس حقّ تصرف در امور امّت ندارد، و اطاعت او بعد از پیامبر واجب نیست، مگر آن که امام بوده باشد، و عصمت او ثابت شده باشد، به علّت آن که وقتی که خداوند سبحانه اطاعت کردن از او را واجب کرد، همان طور که اطاعت کردن از خودش و رسولش را واجب کرده است، این امر مقتضی اطاعت از اوست در تمام امور، و این دلیل بر عصمت است.

  •  زیرا که اگر او معصوم نباشد، ممکن است امر به کار زشت و قبیح کند، و در این صورت اطاعت از او قبیح است، و خداوند امر به فعل قبیح کرده است، و چون می‌دانیم که خداوند امر به کار زشت و قبیح نمی‌کند، پس امر به اطاعت از او مستلزم عصمت است، و این آیه دلیل بر لزوم عصمت است.

  •  و دلیل بر این که لفظِ وَلیّ در این آیه، افاده معنای ولایت و اولویّت می‌کند، آن گفتاری است که مُبَرِّدْ درکتاب «الْعبَارَةُعَنْ صِفَاتِ اللَهِ» آورده است، آنجا که گوید:

  • إنَّ الْوَلِیَّ هُوَ الأوْلَی «ولیّ آن کسی است که أولی به تصرّف در امور باشد».

امام شناسی ج5

208
  •  و رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم فرموده است: أیُّمَا امْرَأةٍ نَکَحَتْ بِغَیْرِ إذْنِ وَلِیِّهَا «هر زنی که بدون إذن ولیّ خود نکاح کند». و از همین قبیل است أوْلِیَآءُ الدَّم (أولیای خون) وَفُلاَنٌ وَلِیُّ أمْرِ الرَّعِیَّةِ «و فلان کس ولیّ امر رعیّت است».

  • وَ نِعْمَ وَلِیُّ الأمْرِ بَعْدَ وَلِیِّهِ       ***       وَ مُنْتَجَعُ التَّقْوَی وَ نِعْمَ الْمُؤَدِّبُ1

  • «و چه خوب ولیّ امری است بعد از ولیّ امر، و چه خوب پیشوا و دلالت کننده به پاکی و تقوی است، و چه خوب ادب کنندهای است».

  •  و بنابر این به سؤال ایراد کننده در این مقام نباید وقعی نهاد.

  •  و اختصاص آیه به بعضی از مؤمنین که ایشان را متّصف به دادن زکات کرده است، خارج می‌کند آن کسانی را که زکات ندادهاند، و از آنجائی که زکات آنها را نیز اختصاص به حال رکوع می‌دهد، و این برای همه مؤمنان حاصل نشده است، و نیز از آنجائی که ولایت را از غیر افراد ذکر شده در آیه نفی می‌کند، چون با لفظ ﴿إِنَّما﴾ آورده است و دادن زکات در حال رکوع را برای غیر علیّ بن ابی طالب هیچکس ادّعا نکرده است، معلوم می‌شود که فقطّ ولایت را در انحصار علیّ قرار داده است.

  •  و روایات وارده از طریق شیعه، متواتر است، و از طریق مخالفین ظاهر و مستفیض است. و امّا اینکه اِخبار از ولایت آن حضرت در آیه کریمه به لفظ جمع آورده شده است، و به الّذین آمده است، با آنکه آن حضرت واحد است، مانند اخباری است که برای شخص واحد به صیغه جمع در آیاتی از قرآن کریم آمده است، همچون آیه شریفه: ﴿الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ﴾ (آیه ١٧٣ از سوره ٣: آل عمران) «آن مؤمنانی که به آنها مردم گفتند (نعیم بن مسعود اشجعی) که لشکر انبوه مکّه بر علیه شما اجتماع کردهاند پس بترسید از آنها». و همچون آیه: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ﴾ (آیه ٤، از سوره ٤٩: حجرات)

  •  «به درستی که آنان که تو را از پشت اطاقها صدا می‌زنند» و مراد ثابت بن قیس بن شماس است. و همچون آیه: ﴿يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ﴾ (آیه ٨، از سوره ٦٣: منافقون).

    1. این بیت از کمیت است (تفسیر ابو الفتوح ط مظفری، ج ٢، ص ١٧٦).

امام شناسی ج5

209
  •  «می‌گویند که اگر ما به شهر مدینه بازگشتیم، حتما عزیزترین افراد ما، ذلیلترین افراد را از آنجا خارج خواهند کرد». و مراد از گوینده این کلام، عَبْدُاللَهِ بْنِ أبَیِّ بْنِ سَلُول است.

  • اشعار شعرای صدر اسلام راجع به صدقه دادن انگشتری‌

  •  از همه اینها گذشته اصولا در اینجا ﴿الَّذِينَ آمَنُوا﴾ برای افاده عموم نیست زیرا توصیف شده است به إقامه صلاة و دادن زکاة در حال رکوع1.

  •  درباره داستان إعطاء انگشتری مولی أمیرالمؤمنین شعراء بزرگ از صدر اسلام تاکنون در قصائد و مدائح خود، اشعاری نغز سرودهاند، و ما در اینجا منتخبی از آنچه را که در «مناقب» ابن شهرآشوب آورده است می‌آوریم. خُزَیْمَةِ بْنِ ثابت2 گوید:

  • فَدَیْتُ عَلِیًّا إمامَ الْوَرَی       ***       سِرَاجَ الْبَرِیَّةِ مَأوَی التُّقَی١

  • وَصِیِّ الرَّسُولِ وَ زَوْجَ ‎الْبَتُولِ       ***       إمَامَ الْبَرِیَّةِ شَمْسَ الضُّحَی ٢

  • تَصَدَّقَ خَاتَمَهُ رَاکِعًا       ***       فَأحْسِنْ بِفِعْلٍ أمَامَ الْوَرَی ٣

  • فَفَضَّلَهُ اللَهُ رَبُّ الْعِبَادِ       ***       وَ أنْزَلَ فِی شَأنِهِ هَلْ اَتَی ٤

  • ١ ـ جان من به فدای علیّ باد که او امام خلایق است، و چراغ تابناک همه مردمان، و مأوی و محلّ تقوی است.

  •  ٢ ـ او وصیّ رسول خدا، و شوهر بتول عذراء، و امام همه مردمان، و خورشید درخشان در نیمه روز است.

  •  ٣ ـ اوست که در حال رکوع نماز انگشتری خود را تصدّق داد، پس چقدر نیکوست این عمل در مقابل همه خلایق عالم.

  •  ٤ ـ و بر همین اساس بود که پروردگار بندگان، او را تفضیل داد، و درباره او

  •  سوره ﴿هَلْ أتَي﴾ را فرو فرستاد.

  •  و همچنین خُزَیْمَة گوید:

    1. «مناقب» ابن شهرآشوب، باب النّصوص علی امامته علیه السلام، ج ١، فصل اول، از طبع سنگی، ص ٥١٤ تا ص ٥١٧.
    2. خزیمة بن ثابت انصاری ذو الشّهادتین از افاضل اصحاب رسول الله بود و در ولاء أمیرالمؤمنین همچون مقداد و جابر انصاری و أبو الهیثم بن التَّیِّهان بود، در جنگ جمل و صفّین حاضر بود، و همچنان که در «رجال کشّی» ط بمبئی ص ٣٥ وارد است در صفین بعد از آنکه عمّار یاسر شهید شد در چادر خود رفت و غسل شهادت کرد و به میدان آمد و جنگ کرد تا به درجه شهادت نائل شد. و همچنین از محمّد بن عمّار بن خزیمة که نواده اوست آورده است که: او گفت: پیوسته جدّ من در جنگ جمل و صفّین سلاح همراه خود داشت تا وقتی‌که عمّار کشته شد در این وقت شمشیر خود را بیرون کشید و گفت که: از رسول خدا شنیدهام که عمّار را طائفه ستمگر می‌کشند و پیوسته شمشیر می‌زد و می‌رزمید تا به درجه شهادت رسید.

امام شناسی ج5

210
  • أبَا حَسَنٍ تَفْدِیکَ نَفْسِی وَ اُسْرَتِی       ***       وَ کُلُّ بَطیِئٍ فِی الْهُدَی وَ مَسَارِعِ ١

  • أیَذْهَبْ مَدْحٌ مِنْ مُحِبِّکَ ضَایِعًا       ***       وَ مَا الْمَدْحُ فِی جَنْبِ اْلإلَهِ بِضَایِعٍ ٢

  • فَأَنْتَ الَّذِی أعْطَیْتَ إذْ کُنْتَ رَاکِعًا       ***       عَلِیُّ فَدَتْکَ النَّفْسُ یَا خَیْرَ رَاکِعٍ ٣

  • فَأنْزَلَ فِیکَ اللَهُ خَیْرَ وَلاَیَةٍ       ***       وَبَیَّنَهَا فِی ‎مُحْکَمَاتِ الشَّرَایِعٍ ٤

  • ١ ـ ای ابا الحسن به فدای تو باد جان من، و قوم و عشیره من، و هر کس که در راه هدایت به کندی راه می‌رود و یا به تندی!

  •  ٢ ـ آیا مدیحهسرائی از دوست و دوستدار تو به هدر می‌رود، در حالی که هیچ مدحی که برای خدا گفته شود ضایع نمی‌گردد؟!

  •  ٣ ـ تو آن هستی که در حال رکوع عطا نمودی! ای علیّ به فدای تو باشد نفس من ای بهترین رکوع کنندگان!

  •  ٤ ـ و بدین جهت خدا درباره تو بهترین مقام و رتبه ولایت را نازل کرد، و در آیات محکمه از شرایع بیان فرمود!

  •  و حسّان بن ثابت1، همچنان که در دیوان حِمْیَریّ وارد شده است گوید:

  • عَلِیٌّ أمِیِرُ الْمُؤمِنیِنَ أخُوالْهُدَی       ***       وَأفْضَلُ ذِی نَعْلٍ وَ مَنْ کَانَ حَافِیَا ١

  • وَ أوَّلُ مَنْ أدَّی الزَّکَوةَ بِکَفِّهِ       ***       وَ أوَّلُ مَنْ صَلَّی وَ مَنْ صَامَ طَاوِیَا ٢

  • فَلَمَّا أتَاهُ سَائِلٌ مَدَّ کَفَّهُ       ***       إلَیْهِ وَ لَمْ یَبْخَلْ وَ لَمْ یَکُ جَافِیَا ٣

  • فَدَسَّ إلَیْهِ خَاتَمًا وَ هُوَ رَاکِعٌ       ***       وَ مَازَالَ اوَّاهًا إلَی الْخَیْرِ داعِیَا ٤

  • فَبَشَّرَ جِبْرِیلُ النَّبِیَّ مُحَمَّدًا       ***       بِذَلِکَ وَجَاء الْوَحْیُ فِی ذَاکَ ضَاحِیَا ٥

    1. حسّان بن ثابت انصاری شاعر معروف و مشهور به شاعر رسول الله بوده است و حضرت رسول درباره او فرمودند: لاَ تَزَالُ مَؤیَّدًا بِرُوحِ القُدُسِ مَادُمْتُ نَاصِرَنَا: پیوسته تو مؤیّد به روح القدس هستی تا وقتی‌که ما را یاری می‌کنی! حسّان قصیده معروف غدیر را سرود، و قصائد دیگری دارد، بسیار مرد ترسوئی بود و جزری از ترس او در جنگ خندق داستان عجیبی دارد، باری بالاخره به عثمان گرایش پیدا کرد و از أمیرالمؤمنین علیه السّلام برگشت و معلوم شد سر قیدی که حضرت رسول در دعا برای او آوردهاند چیست؟ و خودش مورد شعر خود واقع شد که: وَ کُن لِلَّذِی عَادَی عَلِیًّا مُعَادِیا «و ای خدا تو دشمن آن کسی باش که با علی دشمنی کند» (مختصری از «قاموس الرّجال» ج ٣ ص ١١٧ تا ١٢٠).

امام شناسی ج5

211
  •  ١ ـ علیّ امیر مؤمنان است، که یار و برادر هدایت است، و با فضیلتترین تمام خلایق است، چه آنان که نَعل بر پا کردهاند و چه آنان که پا برهنه راه رفتهاند.

  •  ٢ ـ و اوّلین کسی است که با دست خود زکات را پرداخت، و اوّلین کسی است که نماز خوانده است، و از روی عمد با شکم تهی و خالی روزه گرفته است.

  •  ٣ ـ و چون سائل به نزد او آمد، دست خود را دراز کرد به سوی آن سائل، و بخل نورزید، و جفا ننمود.

  •  ٤ ـ و در پنهانی انگشتری را در حال رکوع به آن سائل داد، و پیوسته او حال انابه و گریه به سوی خدا داشت، و پیوسته او دعوت به خیر و خوبی می‌کرد.

  •  ٥ ـ و بدین سبب بود که جبرئیل برای پیامبر محمّد بشارت آورد، و بدین مطلب و اعطاء انگشتری وحی نازل شد، و به طور وضوح و روشن بود.

  •  و شاعر أهل بیت: حمیریّ1 گوید:

  • مَنْ کَانَ أوَّلَ مَنْ تَصَدَّقَ رَاکِعًا       ***       یَوْمًا بِخَاتَمِهِ وَ کَانَ مُشِیرَا١

  • مَنْ ذَاکَ قَوْلُ اللَهِ إنَّ وَلِیَّکُمْ       ***       بَعْدَ الرَّسُولِ لِیُعْلِمَ الْجُمْهُورَا٢

  • ١ ـ کیست آنکه اوّلین کسی است که در روزی انگشتری خود را به صدقه داد، و به سائل دست خود را اشاره کرد؟

  •  ٢ ـ کیست آن که درباره او گفتار خدا آمد که: او پس از پیامبر، ولیّ شماست، برای آنکه به تمامی مردم اعلام کند؟

  •  و نیز حِمْیَری گوید:

  • نَفْسِی الفِدَآءُ لِرَاکِعٍ مُتَصَدِّقِ       ***       یَوْمًا بِخَاتَمِهِ فَآبَ سَعِیدَا ١

  • أعْنِی الْمُوَحِّدَ قَبَلْ کُلِّ مُوَحِّدٍ       ***       لاَ عَابِدًا صَنَمًا وَ لاَ جُلْمُودَا ٢

  • أعْنِی الَّذِی نَصَرَ النَّبِیَّ مُحَمّدًا       ***       وَ وَقَاهُ کَیْدَ مَعَاشِرٍ وَ مَکِیدَا ٣

    1. سیّد اسمعیل بن محمّد الحمیری از اعاظم شیعیان و شعرای اهل بیت است، در اوائل، قائل به امامت محمّد حنفیّه بوده است، ولی همان طور که در «رجال کشّی» طبع بمبئی ص ١٨٤ تا ص ١٨٦ حالات و ترجمه او را آورده است، در اثر ملاقات با حضرت صادق علیه السّلام شیعه اثنا عشری شد، و با ولایت اهل بیت جان سپرد، و وفات او در زمان حضرت صادق علیه السّلام بوده است.

امام شناسی ج5

212
  • سَبَقَ اْلأنَامَ إلَی الْفَضَائلِ کُلَّهَا       ***       سَبْقَ الْجَوَادِ إلَی الرِّهَانِ بَلِیدَا ٤

  • ١ ـ جان من به فدای آن رکوع کننده و صدقه دهندهای باد که روزی انگشتری خود را داد، و سعید و پیروز بخت گردید.

  •  ٢ ـ مقصود من آن موحّدی است که قبل از همه موحّدین موحّد شد، و هیچ گاه بت و صنم و سنگ را نپرستید.

  •  ٣ ـ مقصود من آن کسی است که محمّد پیامبر خدا را یاری کرد، و از کید و مکید مردم و احزاب حفظ کرد.

  •  ٤ ـ او از همه مردم در تمام فضائل سبقت گرفت، همچون اسب تیزرو و سبکتازی که در وقت مسابقه از اسب کُندی پیشی می‌گیرد.

  •  و نیز حمیری گوید:

  • مَنْ أنْزَلَ الرَّحْمَنُ فِیهِمْ هَلْ أتَی       ***       لَمَّا تَحُدُّوا لِلنُّذُورِ وَفَآءَ‌ا ١

  • مَنْ خَمْسَةٌ جِبْرِیلُ‎ سَادِسُهُمْ‎ وَ قَدْ       ***       مَدَّ النَّبِیُّ عَلَی الْجَمِیعِ عَبَآءَ‌ا ٢

  • مَنْ ذَا بِخَاتَمِهِ تَصَدَّقَ رَاکِعًا       ***       فَأثَابَهُ ذُو الْعَرْشِ مِنْهُ وَلآءَ‌ا ٣

  • ١ ـ کیست آن که خداوند رحمن درباره آنان سوره هل اتی را فرستاد، وقتی که برای وفاء به نذرهای خود سهمیّههای خود را دادند؟

  •  ٢ ـ کیستند آن پنج نفری که جبرئیل ششمی آنهاست، و پیغمبر روی همگی آنها عبای خود را بگسترد؟

  •  ٣ ـ کیست آنکه انگشتری خود را در حال رکوع صدقه داد؟ و بدین جهت خداوند صاحب عرش ولای خود را جزای او داد؟

  •  و سیّد رضی‌1 گوید:

  • وَ مَنْ سَمِحَتْ بِخَاتَمِهِ یَمِیِنٌ       ***       تَضِنُّ بِکُلِّ عَالِیَةِ الْکِعَابِ١

  • أهَذَا الْبَدْرُ یُکْسَفُ بِالدَّیَاجِی       ***       وَ هَذَا الشَّمْسُ تُطْمَسُ بِالضُّبَابِ٢

    1. رضی، همان سیّد شریف رضی است، که ابو الحسن محمد بن حسین بن موسی بن محمّد بن موسی بن ابراهیم بن الامام موسی بن جعفر علیه السلام است، و برادر سیّد مرتضی است، سیّد رضی از بزرگان علم و ادب و جامع «نهج البلاغه» می‌باشد و در سن ٤٧ سالگی در سنه ٤٠٦ وفات کرد (الکنی و الألقاب ط صیدا، ج ٢ ص ٢٤٤).

امام شناسی ج5

213
  •  ١ ـ و علیّ آن کسی است که دست پرجودش انگشتری را بخشید، آن دستی که بر هر صاحب فضیلت و شرافتی برتری داشت.

  •  ٢ ـ آیا چنین ماه درخشان شب چهاردهم به تاریکی محجوب می‌شود؟ و آیا چنان خورشیدی به مِههای غلیظ که روی زمین را فرا می‌گیرند محو می‌گردد، و نورش را از دست می‌دهد؟

  •  و شاعر أهل بیت: «دِعْبل خُزَاعِیّ»1 گوید:

  • نَطَقَ الْقُرْآنُ بِفَضْلِ آ لِ مُحَمَّدٍ       ***       وَ وَلاَیَةٌ لِعَلِیِّهِ لَمْ تُجْحِدِ١

  • بِوَلاَیَةِ الْمُخْتارِ مِنْ خَیْرِ الَّذِی       ***       بَعْدَ النَّبِیِّ الصَّادِقِ ‎الْمُتَوَدِّدِ ٢

  • إذْ جَآءَ هُ الْمِسْکِینُ حَالَ صَلَوتِهِ       ***       فَامْتَدَّ طَوْعًا بِالذِّرَاعِ وَبِالْیَدِ ٣

  • فَتَنَاوَلَ الْمِسْکِینُ مِنْهُ خَاتَمًا       ***       هَبَطَ الْکَرِیمُ الأَجْوَدِیُّ‎ الاَجْوَدِ ٤

  • فَاخْتَصَّهُ الرَّحْمَنُ فِی تَنْزِیلِهِ       ***       مَنْ حَازَ مِثْلَ فِخَارِهِ فَلْیُعْدَدِ ٥

  • إنَّ الإِلَهَ وَلِیُّکُمْ وَ رَسُولَهُ       ***       وَ الْمُؤمِنینَ فَمَنْ یَشَأ فَلْیَجْحَدِ ٦

  • یَکُنِ الإلَهُ خَصِیمَهُ فِیها غَدًا       ***       وَ اللَهُ لَیْسَ بِمُخْلِفٍ فِی الْمَوْعِدِ٧

  • ١ ـ قرآن کریم در فضیلت آل محمّد به سخن درآمد، و ولایتی که برای علیّ قرار داد، قابل انکار نیست.

  •  ٢ ـ به وَلایت آن برگزیده و اختیار شدهای که بعد از پیغمبر صادق و دوستدار، بهترین افراد بود.

  •  ٣ ـ در آن هنگامی که مسکینی در حال نماز او به سوی او آمد، و او از روی میل و رغبت ذراع و دست خود را به سوی او دراز کرد.

  •  ٤ ـ در این وقت آن مسکین، انگشتری را از او گرفت، و جبرائیل که گرامی‌ترین افراد گرامی است نازل شد.

    1. در «رجال کشّی» طبع بمبئی ص ٣١٣ و ص ٣١٤ آمده است که: دعبل در زمان حضرت امام رضا علیه السّلام بود و قصیدهای در فضائل و مناقب اهل بیت و غصب حقوق آنان سرود، و خدمت حضرت امام رضا رفت و گفت: چنین با خود قرار دادهام که قبل از شما برای کسی نخوانم. و چون آن قصیدهها را خواند حضرت یک خرقه از پوست خزّ که در آن ششصد دینار بود به او دادند به علاوه یک جبّه نیز از لباسهای خود را به او دادند، داستان این جبّه مفصّل است به «رجال کشّی» مراجعه شود ـ تولّد دعبل در سنه ١٤٨ و وفات او در سنه ٢٤٦ بوده است.

امام شناسی ج5

214
  •  ٥ ـ و خداوند رحمن در قرآن و تنزیل خود، او را اختصاص به ولایت داد، و هر کس دیگر مثل او چنین افتخاری را توانسته است به دست آورد، پس شمرده شود که کدام است؟ و تعداد آنها چقدر است؟

  •  ٦ ـ بدرستی که ولیّ شما خداست، و رسول خدا، و مؤمنین، پس هر کس می‌خواهد انکار کند، بکند.

  •  ٧ ـ و البتّه در این صورت خداوند در روز باز پسین دشمن او خواهد بود، و خداوند خلاف وعده نمی‌کند.

  •  و صَاحِب بْنِ عَبَّاد1 گوید:

  • ألَمْ تَعْلَمُوا أنَّ الْوَصِیَّ هُوَ الَّذِی       ***       آتَی الزَّکَوةَ وَ کَانَ فِی الْمِحْرَابِ ١

  • ألَمْ تَعْلَمُوا أنَّ الْوَصِیَّ هُوَ الَّذِی       ***       حُکْمُ الْغَدِیرِ لَهُ عَلَی الأصْحَابِ ٢

  • ١ ـ آیا نمی‌دانید که: وصیّ رسول خدا آن کسی است که در محراب

    1. صاحب بن عبّاد، اسمعیل بن ابی الحسن عبّادانست که در سنه ٣٢٦ متولّد شد، و در علم و فضل و عربیّت و کیاست و دین و تقوی و سماحت مشهور آفاق و ضرب المثل شد، خودش گفته است که در مدیحه من به زبان عربی و پارسی یکصد هزار قصیده سروده شده است. به خاطر صاحب بن عبّاد، شیخ صدوق کتاب «عیون اخبار الرّضا» را تألیف کرد، و به خاطر او حسن بن محمّد قمی کتاب تاریخ قم را تألیف کرد، و نیز حسین بن علی بن بابویه قمی کتابی را بنام او تألیف کرد، و ثعالبی کتاب «یتیمة الدَّهر» را نوشت و در آن کتاب می‌نویسد: من الآن جملهای را که از مقام و جلالت او پرده بردارد در نظر ندارم. صاحب در سنه ٣٨٥ فوت کرد و جنازه او را از ریّ به اصفهان آوردند. و از جمله کسانی که درباره مرگ او مرثیه گفت سیّد رضی جامع «نهج البلاغه» است و اوّل آن قصیده اینست که:
      أَکَذَا الْمَنُونُ یَقْطُرُ الأبْطَالاَ||أکَذَا الزَّمَانُ تُضَعْضِعُ الاجْبَالاَ
      أَکَذَا تُصَابُ الاُسْدُ وَ هِیَ مُذِلَّةٌ||تَحْمِی الشُّبُولَ وَ تَمْنَع الأغْیالاَ
      تا می‌رسد به این بیت که:
      وَ أقِمْ عَلَی بَأس فَقَدْ ذَهَبَ الَّذی‌||کَانَ الأنامُ عَلَی مُدَاهُ عَیَالًا
      (ملخصی از «الکنی و الألقاب» طبع صیدا، ج ٢ ص ٣٦٥ تا ص ٣٧١). و معنای این چند بیت اینست: آیا مرگ این چنین است که شجاعان روزگار را به شدّت به زمین می‌کوبد؟ آیا زمان این چنین است که کوهها را متزلزل می‌سازد؟ آیا این چنین شیران نر آسیب می‌بینند؟ آن شیرانی که پیوسته بچههای خود را حفظ می‌کرده و غولها را از آنان دور می‌کرده و منع می‌نموده است؟ و اینک آماده گرفتاری و شدّت باش زیرا که آن کسی که تمام مردم جهان پیوسته عیال او بوده و از سر سفره علم و دانش او روزی می‌خوردهاند از بین رفته است!

امام شناسی ج5

215
  • عبادت صدقه داده است؟!

  •  ٢ ـ آیا نمی‌دانید که: وصیّ رسول خدا آن کسی است که فرمان غدیر برای او نسبت به جمیع اصحاب جاری شد؟!

  •  و بعضی از أدَبَآء گوید:

  • لَیْسَ کَالْمُصْطَفَی وَ لاَ کَعَلِیٍّ       ***       سَیِّدُ الأوْصِیَآءِ مَنْ یَدَّعِیهِ ١

  • مَنْ یُوَالِی غَیْرَ الإمَامِ عَلِیٍّ       ***       رَغْبَةً مِنْهُ فَالتُّرَابُ بِفِیهِ ٢

  • هَذِهِ إنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَهُ       ***       أتَتْ بِالْوَلاَیَةِ مِنَ اللَهِ فِیهِ ٣

  • فَإذَا مَا اقْتَضَی بِهِ اللَّفْظُ مَعْنیَ       ***       الْجَمْعِ کَانَتْ مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِیهِ ٤1

  • ١ ـ هیچکس همانند مصطفی نیست، و هیچکس همانند مرتضی علیّ نیست، اوست که سیّد أوصیاء می‌باشد و کیست غیر از او که چنین ادّعا کند؟

  •  ٢ ـ هر کس که غیر از امام علی، ولیّی برای خود بگیرد، و از او دوری گزیند، پس خاک بر دهان او باد.

  •  ٣ ـ این ولایت ولایتی است که ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ﴾ از جانب خداوند درباره او آورده است.

  •  ٤ ـ پس اگر لفظ جمع (﴿اَلَّذِينَ﴾) اقتضا ندارد که تنها بر علیّ حمل شود برای آن است که ولایت بعد از او برای پسران او می‌باشد.

  •  این برخی از مطالبی بود که از «مناقب» ابن شهرآشوب آوردیم. و سیّد هاشم بحرانی گوید: ابن شهرآشوب در کتاب «فضائل» در باب نصوص بر ولایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام در فصل آیه ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ گفته است که: اِجْتَمَعَتِ الاُمَّةُ أنَّ هَذِهِ الآیَةَ نَزَلَتْ فِی أمیرِالْمُؤمِنینَ علیه السّلام2.

  •  «جمیع امّت اسلام اجماع کردهاند بر اینکه این آیه راجع به أمیرالمؤمنین علیه السّلام نازل شده است».

  •  شیخ ابو الفتوح رازی در تفسیر خود پس از آن که این داستان را از ثَعْلَبِی در تفسیرش از ابو ذر غفاری در مکّه بر کنار چاه زمزم مفصّلا نقل کرده است، از طریق

    1. «مناقب» ابن شهرآشوب طبع سنگی ج ١، ص ٥١٧ تا ص ٥١٩.
    2. «غایة المرام» ص ١٠٦ و ص ١٠٧.

امام شناسی ج5

216
  •  جابر بن عبد اللَه انصاری به سند دیگر روایت کرده است.

  •  جابر گوید: یک روز رسول علیه السّلام در مسجد نماز می‌کرد، نماز پیشین بگذارد و پشت باز داد، ساعتی اعرابی از میان قوم برخاست، اثر فقر بر وی پیدا، و روی به رسول کرد، و این بیتها انشاء کرد:

  • أتَیْتُکَ وَ الْعَذْرَآءُ تَبْکِی بِرَنَّةٍ       ***       وَ قَدْ ذَهَلَتْ اُمُّ الصَّبِیِّ عَنِ الطِّفْلِ ١

  • وَاُخْتُ وَ بِنْتَانٍ وَ اُمٌّ کَبِیرَةٌ       ***       وَ قْدکَادَ فَقْرِی أنْ یُخَلِّطَ فِی عَقْلِی ٢

  • وَ قَدْ مَسَّنِی عُرْی وَ ضُرٌّ وَفَاقَةٌ       ***       وَ لَیْسَ لَنَا مَا إنْ یُمِرُّ وَ مَا یُحْلِی ٣

  • وَ مَا الْمُنْتَهَی إِلاَّ اِلَیْکَ مَفَرُّنَا       ***       وَ أیْنَ مَفَرُّ الْخَلْقِ إلاَّ إلَی الرُّسْلِ ٤

  • ١ ـ «من به نزد تو آمدهام، و از شدّت فقر و تنگدستی، دختر بچّه من با صدا گریه می‌کرد، و مادر پسر کوچکم طفل خود را فراموش کرده بود.

  •  ٢ ـ و خواهری دارم، و دو دختر و مادر پیری دارم، و نزدیک است که شدّت فقر و فاقه عقل مرا خراب کند.

  •  ٣ ـ و برهنگی و گرفتاری و شدّت و فاقه مرا مسّ نموده است، و هیچ چیز را در خانه خود نمی‌یابیم چه تلخ باشد و یا شیرین.

  •  ٤ ـ و هیچ مفرّی نداریم جز آنکه به سوی تو روی آوریم! مگر خلایق می‌توانند غیر از پیغمبرانشان مفرّی داشته باشند؟!».

  •  رسول گفت: کیست که او را چیزی دهد؟! و ضامنم من او را به درجهای که نزدیک باشد به درجه من و ابراهیم خلیل! أعرابی برگردید، هیچ کس او را چیزی نداد، أمیرالمؤمنین علیّ در زاویه مسجد، نماز نوافل می‌کرد، در رکوع بود، انگشت برداشت، تا اعرابی انگشتری از انگشت او بیرون کرد. و به انگشتری فرو نگرید، نگین گرانمایه بر او بود، شادمانه شد، این بیتها برخواند، شعر:

  • مَا أنَا إلاَّ مَوْلًلآ لإلِ یَس       ***       أرْجوُ مِنَ اللَهِ إقَامَةَ الدِّینِ ١

  • هُمْ خَمْسَةٌ فِی الأنَامِ کُلِّهِمُ       ***       لأَنَّهُمْ فِی الْوَرَی مَیَامِینِ ٢

  • ١ ـ «نیستم من مگر غلام و بندهای از آل یاسین، و از خدا امید دارم که دین خود را بر پای دارد.

امام شناسی ج5

217
  •  ٢ ـ آل یاسین در میان جمیع مردمان فقطّ پنج نفرند، چون در میان خلایق ایشان صاحب یمن و برکت هستند».

  •  و جبریل آمد و این آیه آورد: ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ﴾، و بر رسول خواند، رسول اعرابی را گفت: کیست آن که تو را چیزی داد؟! گفت: برادر و پسر عمّت: علیّ بن ابی طالب.

  •  رسول علیه السّلام گفت: هَنِیئًا لَکَ یَا عَلیُّ، گوارنده باد تو را آن درجه که نزدیک است به درجه من و ابراهیم! آنگه چون صحابه آن دیدند هر کس انگشتری داشت بداد، تا در خبر است: أعرابی را چهارصد انگشتری در آن روز بدادند، أعرابی شادمانه شد، و دانست که آن هم از برکت أمیرالمؤمنین علیّ علیه السّلام بوده، این بیتها انشاء کرد:

  • هَا اَنَا مَوْلیً لَخَمْسَةٍ نَزَلَتْ فِیهُمُ السُّوَرْ       ***       أهْلِ طَهَ وَ هَلْ أتَی فَاقْرَؤُا تَعْرِفُوا الْخَبَرْ

  • وَ الطَّواسِینِ بَعْدَها وَ الْحَوامیمِ وَ الزُّمَرْ       ***       أنَا مَوْلیً لِهَؤُلإءِ عَدُوٌّ لِمَنْ کَفَر1 ٢

  • ١ ـ «ای مردم بدانید که من بنده و غلام آن پنج نفری هستم که درباره ایشان سورههائی نازل شده است: آن پنج نفر أهل سورة طَهَ، و أهل سورة هَلْ اَتی هستند، بخوانید تا مطلب را بدانید!

  •  ٢ ـ و آنان أهل سورههائی هستند که در آنها طس وارد است، و بعد از آنها سورههائی که در اوّلشان حم آمده است، و نیز أهل سوره زُمَر هستند، من غلام ایشان هستم! و دشمن کسی هستم که حقّ آنان را پوشیده است».

  •  و حَسّان بن ثابت حاضر بود، خواست تا او را در این میدان شوطی بود، این بیتها انشا کرد:

  • عَلیٌّ أمِیُر الْمُؤمِنِینَ أخُو الْهُدَی       ***       وَ أفْضَلُ ذِی نَعْلٍ وَ مَنْ کَانَ حَافِیَا

  • وَ أوَّلُ مَنْ أدَّی الزَّکَوةَ بِکَفِّهِ       ***       وَ أوَّلُ مَنْ صَلَّی وَ مَنْ کَانَ زَاکِیًا ٢

  • فَلَمَّا أتَاهُ سَائِلٌ مَدَّ کَفَّهُ       ***       إلَیْهِ فَلَمْ یَبْخَلْ وَ لَمْ یَکُ جَافِیَا ٣

  • فَدَسَّ إلَیْهِ خَاتَمًا وَهْوَ رَاکِعٌ       ***       وَ مَا زَالَ أوَّاهًا إلَی الْخَیْرِ دَاعِیَا ٤

  • فَبَشَّرَ جَبْرَئیلُ الْنَّبِیَّ مُحَمَّدًا       ***       بِذَاکَ وَجَآءَ الْوَحْیُ فِی ذَاکَ ضَاحِیَا2 ٥

    1. این روایت را تا به اینجا، مجلسی در «بحار»، ج ٨ ، کمپانی ص ٣٥ و ص ٣٦ از(یل‌، فض‌) که کتاب «فضائل» ابن شاذان و کتاب «روضه‌» است ذکر کرده است‌.
    2. چون ترجمه این اشعار را در ص ١٩٣ آوردهایم، لذا از تکرار آن خودداری شد.

امام شناسی ج5

218
  •  طاوس روایت کرد از ابن عبّاس، و کسی از او پرسید: این آیه که چه معنی دارد؟ و در که؟ گفت: آیه در علیّ ابوطالب، و معنی آیه آن است که فرمان و ولایت، خدای راست، و کس را با خدای در آن شرکت نیست از مخلوقان، و رسول علیه السّلام به این آیه احتجاج کرد.

  •  کَلْبیّ روایت از ابوصالح، از عبد اللَه بن عبّاس که او گفت: سبب نزول این آیه این بود که: عبد اللَه بن سلام و جماعتی از اَحبار یهود که ایمان آورده بودند گفتند: یا رسول اللَه! آنان که خویشان ما بودند از ما تَبَرّا کردند برای آنکه ما به تو ایمان آوردهایم، و ما تنها ماندهایم، و از خانه ما تا مسجد تو مسافت دور است، ما متوحّش می‌شویم از آنکه کس با ما اختلاط نمی‌کند، خدای تعالی این آیه فرستاد برای تسلیت ایشان، و گفت: اگر شما را ولایت و دوستی جهودان نیست، خدای تعالی ولیّ شماست! و پیغمبرش و آن مؤمنان که نماز کنند و زکوة دهند ایشان راکع باشند.

  •  و در آن روز أمیرالمؤمنین علیّ علیه السّلام، در آن روز در رکوع انگشتری به سائل داده بود، عبد اللَه بن عبّاس گفت: چون علیّ علیه السّلام انگشتری به سائل داد، و این آیه آمد، و رسول علیه السّلام آیه بخواند، سائل را پرسید که: تو را که چیزی داد؟! گفت: آن جوان که در نماز است.

  •  گفت: در چه حال بود از نماز؟ گفت: در رکوع! رسول علیه السّلام شادمانه شد و دانست که در علی آمد.

  • شأن نزول آیه تطهیر در تفسیر ابو الفتوح

  •  در اینجا ابو الفتوح رازی چهار بیتی را که ما در ص ١٩١ از خزیمة بن ثابت نقل کردیم از حسّان بن ثَابتْ نقل می‌کند و به او نسبت می‌دهد،1 و سپس می‌گوید:

    1. این روایت را نیز در «مجمع البیان» آورده است، و این چهار بیت را نیز به حسّان بن ثابت نسبت می‌دهد (طبع صیدا، ج ٢ ص ٢١٠و ص ٢١١).
      و همچنین در «غایة المرام» ص ١٠٦ در تحت حدیث شماره هفدهم از عامّه این روایت را از حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتابش که موسوم به «نُزُول القرآن فی أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام» است آورده است، و این اشعار را نیز او به حسّان بن ثابت نسبت می‌دهد.
      و ایضا علاّمه طباطبائی در «تفسیر المیزان» ج ٦ ص ٢١ و ص ٢٢ از خطیب خوارزمی نقل کردهاند و این ابیات را به حسّان نسبت دادهاند، و آنچه را ما تا به حال تفحّص کردهایم همه بزرگان و اعلام این ابیات را از حَسَّان می‌دانند و کسی که فقط به خزیمة بن ثابت نسبت داده است فقطّ ابن شهرآشوب است.

امام شناسی ج5

219
  •  أبُوبَکْر مَرْدَوَیْهْ حَافِظْ در کتاب «فضائل» بیاورد، و او از جمله اصحاب حدیث است، این حدیث به چند طریق مختلف، از جماعت بسیار از صحابه، و این بیتها بیاورد آنجا:

  • أوْفَی الزَّکَوةَ مَعَ الصَّلَوةِ أقَامَهَا       ***       وَ اللَهُ یَرْحَمُ عَبْدَهُ الصَّبَّارَا ١

  • مَنْ ذَابِخَاتَمِهِ تَصَدَّقَ رَاکِعًا       ***       وَ أسَرَّهُ فِی نَفْسِهِ إسْرَارَا ٢

  • مَنْ کَانَ بَاتَ عَلَی فَرَاشِ مُحَمَّدٍ       ***       وَ مُحمَّدٌ یَسْری وَ یَنْحُوا الْغَارَا ٣

  • مَنْ کَانَ جِبْرِیلٌ یَقُومُ یَمِینَهُ       ***       فِیهَا وَ میکَالٌ یَقُومُ یَسَارَا ٤

  • مَنْ کَانَ فِی الْقُرْآنِ سُمِّیَ مُؤْمِنًا       ***       فِی تِسْعِ آیَاتٍ جُعِلْنَ کِبَارَا ٥

  •  ١ ـ با نمازی که اقامه می‌کرد زکات خود را هم می‌داد، خداوند بنده صابر و شکیبای خود را رحمت دهد.

  •  ٢ ـ کیست آن که در حال رکوع انگشتری خود را صدقه داد، و این صدقه را بنهایت پنهانی و اختفاء داد؟

  •  ٣ ـ کیست آن که در رختخواب محمّد شب را بیتوته کرد، و محمّد به راه افتاد و به سمت غار روانه شد؟

  •  ٤ ـ کیست آن که جبرائیل از جانب راستش، و میکائیل از جانب چپش در آن شب ایستادند؟

  •  ٥ ـ کیست آن که در نه آیه از آیات قرآن مؤمن نامیده شد، آن آیاتی که بزرگ قرار داده شدند؟

  •  و صاحب دو بیت گوید:

  • و لَمَّا عَلِمْتُ بِمَا قَدْ جَنَیْتُ       ***       وَ أشْفَقْتُ مِنْ سَخَطِ الْعَالَمِ

  • نَقَشْتُ شَفِیعِی عَلَی خَاتَمِی       ***       إمَامًا تَصَدَّقَ بِالْخَاتَمِ

  •  و این را بعضی از شعراء به شعر ترجمه کردهاند:

  • چون جُرم خویش‎ دیدم، ترسیدم‎ ازخدا   ***   راندم بس‎ ز دیده به‎ رخسار ازدموع

  • نام شفیع خود به نگین بر نوشتم آنکه   ***   انگشتری خویش ببخشید در رکوع1

    1. «تفسیر روح الجنان و روح الجنان» شیخ ابو الفتوح رازی، طبع مظفّری، ج ٢ ص ١٧٤ تا ص ١٧٦.

امام شناسی ج5

220
  •  باری اینک که تا اندازهای شأن نزول، و جهات ولایت راجع به آیه شریفه روشن شد، سزاوار است که در پیرامون بعضی از روایات وارده و سپس در تبیین و تفسیر آیه شریفه به بحث پردازیم:

  •  در «غایة المرام» در پیرامون این آیه بیست و چهار روایت از طریق عامّه، و نوزده روایت از طریق خاصّه روایت می‌کند، و ما اینجا به ذکر بعضی از آنها مبادرت می‌جوئیم:

  •  ١ ـ ثعلبی گفته است که: سدّی و عُتْبَةُ بْنُ أبی حَکِیم و غَالِبُ بْنُ عَبْدِ اللَهِ گفتهاند که: مراد خداوند سبحانه و تعالی از گفتار خود: ﴿إنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ و يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ﴾، علیّ بن ابیطالب علیه السّلام بوده است، چون وقتی او در مسجد و در حال رکوع بود، و انگشتری خود را عطا کرد.

  • بیان تفسیر ثعلبی در شأن نزول آیه ولایت

  •  و سپس ثعلبی گفته است: خبر داد به ما ابو الحسن محمّد بن قاسم فقیه، او گفت: حدیث کرد برای ما عبد اللَه بن أحمد شعرانی، او گفت: خبر داد به ما أبو علیّ أحمد بن علیّ بن رَزین، او گفت: حدیث کرد برای ما مظفّر بن حسن انصاری، او گفت: حدیث کرد برای ما سرّی بن علی ورّاق، او گفت: حدیث کرد برای ما یحیی بن عبد الحمید حمانی، از قیس بن ربیع، از أعْمَشْ، از عبایة بن ربعیّ، او گفت: حدیث کرد برای ما عبد اللَه بن عبّاس که در وقتی که او در لب چاه زمزم نشسته بود، و برای مردم از قول رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله و سلّم سخن می‌گفت، مردی که: سر و صورت خود را به عمامه پیچیده بود، به ما وارد شد، و ابن عبّاس هر روایتی را که از رسول اللَه نقل می‌کرد، و می‌گفت: قال رسول اللَه، او هم بلافاصله روایتی را از رسول اللَه نقل می‌کرد، و می‌گفت: قال رسول اللَه.

  •  ابن عبّاس به او گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که خود را معرّفی کنی! تو کیستی؟!

  •  آن مرد عمامه را از چهره خود برداشت، و گفت: أیُّها النّاس هر کس مرا می‌شناسد که می‌شناسد، و هر کس مرا نمی‌شناسد من جُندَبُ بْنُ جنَادَة بَدْریّ: أبُوذَرّ غِفَاریّ هستم!

امام شناسی ج5

221
  • من از رسول خدا با این دو گوشم شنیدم، و اگر دروغ بگویم، هر دو کَرْ شوند، و با این دو چشمانم دیدم، و اگر دروغ بگویم، هر دو کُوْر شوند، که رسول خدا فرمود:

  • عَلِیُّ إمَامُ الْبَرَرَةِ؛1 وَ قَاتِلُ الْکَفَرَةِ؛ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ، مَخْذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ.

  •  «علیّ إمام نیکمردان و رادمردان است، و کشنده کافران و مُلحدان است، هر کس او را یاری کند یاری می‌شود، و هر کس او را تنها و مخذول گذارد، مخذول و خوار می‌گردد».

  •  بدانید که: من روزی با رسول خدا در مسجد، نماز ظهر را می‌خواندم، و سائلی در مسجد سؤال کرد، و کسی به او چیزی نداد، و سائل دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا شاهد باش که من در مسجد رسول اللَه سؤال کردم و کسی به من چیزی نداد، و علیّ در حال رکوع بود، و انگشت خِنْصِرِ دست راست خود را به او نشان داد، که در آن انگشت همیشه انگشتری می‌کرد، سائل نزدیک آمد، و انگشتری را از خِنْصِرِ او برگرفت و این عمل در برابر رسول اللَه بود.

  •  و چون رسول خدا از نماز فارغ شد، سر خود را به سوی آسمان بلند کرد، و گفت: موسی از تو تقاضا کرد و گفت: بار پروردگار من! سینه مرا منشرح گردان! و امر مرا آسان کن! و عقده را از دهان من بردار تا سخن مرا بفهمند! و از اهل من وزیری برای من معیّن کن که او برادر من هارون باشد، تا بدین وسیله پشت مرا به او محکم کنی! و او را در امر مَن شریک قرار دهی!

  •  تو با گفتار گویا و صریح، بر او چنین فرو فرستادی که: ما بازوان تو را به برادرت محکم می‌کنیم! و از برای شما دو نفر قدرت و سُلطهای مقرّر می‌داریم که به واسطه آیات ما هیچگاه فرعونیان نتوانند به شما دست یازند!

  •  بار پروردگار من! و من محمّد پیامبر تو، و برگزیده تو هستم! بار پروردگار من! شرح صدر به من عنایت فرما! و امر مرا آسان کن، و وزیری را از اهل من معیّن فرما که او علیّ باشد! تا بدین وسیله پشت مرا به او محکم کنی!

  •  أبوذر می‌گوید: هنوز رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم سخن را به پایان نرسانده بود که جبرائیل علیه السّلام از طرف خداوند تعالی بر او نازل شد و گفت: ای محمّد، بخوان! گفت: چه بخوانم؟!

    1. دکتر سیّد محمّد تیجانی در کتاب «لاکون مع الصّادقین» ص ٣٦ این روایت را با لفظ علیٌّ قآئد البررة تا آخر، به عین همین الفاظ از «تفسیر ثعلبی» نقل کردهاست. و در تعلیقه گوید:
      أبو إسحق أحمد بن محمّد بن إبراهیم نیشابوری ثعلبی که در سنه ٣٣٧ رحلت کرده است، ابن خلّکان ترجمه احوال او را ذکر کرده و گفته است: وی أوحد أهل زمان خود بود در تفسیر. او صحیح النّقل و مورد وثوق است.
      و نیز گوید: این روایت در کتاب «الجمع بین الصّحاح السّتّة» و «صحیح» نسآئی و «مسند» أحمد حنبل و «الصّواعق المحرقة» ابن حجر و «شرح نهج البلاغة» ابن أبی الحدید آمده است.

امام شناسی ج5

222
  •  گفت: بخوان: ﴿إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ﴾.1

  •  این حدیث شریف را بدین مضمون و کیفیّت بسیاری از مفسّرین عظام و علماء أعلام در کتب خود ذکر کردهاند، از جمله شیخ أبو الفتوح رازیّ2 و شیخ أبو علی: فضل بن حسن طبری‌3 و صاحب «غایة المرام» در «تفسیر برهان» سیّد هاشم بحرانی‌4 و ابن طاوس5. علاّمه امینی (ره) بعد از نقل این حدیث بعینه از ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر خود، در ذیل آن گوید: