/ 388

امام شناسی ج14

1

امام شناسی ج14

9
  •  

  •  

  • مقدّمه‌

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج14

11
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌

  •  

  •  

  • مقدّمه‌

  •  

  •  

  •  للّه الحمد و له المنّة جلد سیزدهم «امام‌شناسى» از دوره علوم و معارف اسلام در روز بیست و پنجم شهر مبارك رمضان سنه یكهزار و چهارصد و ده هجریه قمریه به پایان رسید، و این جلد فقط بحث در پیرامون‌ حدیث ثَقَلَین‌ را استیعاب نمود؛ و از جهت سَنَدْ تواتر، و از جهت دلالَتْ وضوحِ آن در عصمت و همتا بودن أئمّه طاهرین (صلوات اللَه و سلامه علیهم) با قرآن كریم و حجّیت كلامشان تا روز بازپسین به اثبات رسید. ازاین‌رو نگارنده مى‌بایست بدون فاصله و درنگ از خداوند متعال مدد مى‌جست تا جلد چهاردهم شروع گردد و در بقیه مباحثى درباره امامت كه شرح آن مختصراً در مقدّمه مجلّد سیزدهم آمده است بحث و تحقیق به عمل آید.

  •  امّا چون كتاب «وظیفه فرد مسلمان در إحیاى حكومت اسلام» كه حاوى مطالبى ضمن بحث با رفقاى صمیمى و أخلّاء روحانى بلده طیبه أرض أقدس مشهد رضوى (على شاهدها آلاف التّحیة و الإكرام) بود، در شهر شوال المكرّم همان سال یعنى ١٤١٠تحریر و سپس انتشار یافت، و در آنجا اشاره شده بود كه این مباحث ادامه دارد و این كتاب باید مجلّد أوّل و ابتدائى دروسى به دنباله آن در حكومت اسلام قرار گیرد؛ لهذا از طرفى براى تتمیم مباحث سابقه، و از طرف دیگر چون این مباحث بعینها از حكومت امام و ولایت فقیه بحث مى‌نمود، و این خود یكى از مطالب موعوده در مجلّد چهاردهم به شمار مى‌رفت، بنابراین اساس پس از ماه مبارك رمضان سنه یكهزار و چهارصد و یازده با اخوان طلّاب دینى و أكارم فضلاى‌

امام شناسی ج14

12
  •  روحانى این شهر مقدّس بحثى را در تحت عنوان‌ ولایت فقیه در حکومت اسلام‌ شروع نمود، به طور متوسّط، نه آن‌قدر مختصر كه مطلبى به دست نیاید و نه آن‌قدر مفصّل كه رشته بدر رود، و در مدّت سه ماه كه چهل و هشت جلسه كامل را استیعاب نمود، در میان گذارده شد؛ و الحمدلِلّه روى مطالب معنونه بحث كافى و وافى به عمل آمد و سپس تحریر و در چهار مجلّد براى طبع آماده شد.

  •  در ماه رجب المرجّب یكهزار و چهارصد و دوازده حقیر كتابى را به نام «رُوح مُجَرَّد»: یادنامه حاجّ سید هاشم حدّاد قُدّس‌سرّه شروع نموده و مدّت تدوینش سه ماه به طول انجامید. چون حضرت معظّم‌له رَضِىِ‌اللّهُ‌عنهُ از شاگردان أقدم و أسبق و أفضل فردوس وساده آیة الحقّ و العرفان و سند الحكمة و الایقان: مرحوم آیة اللَه حاج سید میرزا على آقاى قاضى قدس سرّه بوده‌اند و از گرامى‌ترین اساتید حقیر در مباحث اخلاق و عرفان محسوب مى‌شدند، لهذا این كتاب به شماره ٤ از سلسله دوره علوم و معارف اسلام كه در قسمت اخلاق و فلسفه و عرفان است انتشار مى‌یابد؛ كما آنكه دوره كتاب «ولایت فقیه در حكومت اسلام» به شماره ٦ از این دوره انتشار مى‌یابد كه شامل مباحث علمى و مسائل فقهى مى‌باشد.

  •  خدا را سپاسگزاریم كه توفیق مرحمت فرمود و خامه حقیر را در این أمدِ غیر بعید به تحریر و نگارش این مسائل به جریان انداخت؛ و اینك بحمد اللَه كه روز عید سعید غدیر خمّ از سنه یكهزار و چهارصد و دوازده هجرّیه قمریه مى‌باشد شروع به مجلّد چهاردهم از «امام‌شناسى» را كه به شماره ٢ از دوره علوم و معارف اسلام مشخّص گردیده است مقدّر فرمود. وَ مَا تَوْفِیقِى إلَّا بِاللَهِ عَلَیهِ تَوَکلْتُ وَ إلَیهِ انیبُ. الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى هَدانَا لِهَذَا وَ مَا کنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لَا أنْ هَدَانَا اللَهُ. الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوَلایةِ أمیرِ الْمُؤمِنینَ علیه السلام‌.

  • هست بى شبهه خَطا چون بر بُتان نام خدا   ***   بر کسى غیر از تو إطلاقِ أمیر المؤمنین‌

امام شناسی ج14

13
  • السَّلامُ عَلَیک یا أمیرَ الْمُؤمِنینَ، وَ سیدَ الْوَصِیینَ، وَ إمَامَ المُوَحِّدِینَ، وَ یعْسُوبَ الْمُؤمِنینَ، وَ قَائِدَ الْغُرِّ الْمحَجَّلِینَ، وَ رَحْمَةُ اللَهِ وَ بَرَکاتُهُ.

  •  مشهد مقدّس دو ساعت به ظهر مانده روز

  •  ١٨ ذوالحجّة الحرام ١٤١٢ هجریه قمریه‌

  •  عبده الفقیر: سید محمّد حسین حسینى طهرانى‌

امام شناسی ج14

15
  •  

  •  

  • درس صد و نود و ششم تا دویستم‌

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج14

17
  •  

  •  

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌

  • و صلّى اللَه على محمّد و آله الطّاهرین؛

  • و لعنة اللَه على أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدِّین؛

  • و لا حولَ و لا قُوَّة إلّا باللَه العَلىِّ العظیم‌

  •  

  •  

  • قال اللَهُ الحکیمُ فى کتابِهِ الکریم:

  • ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ‌.1

  •  «در توان و قدرت هیچ فرد انسان چنین حقّى نیست كه پس از آنكه خداوند به وى كتاب آسمانى و حكم و نبوّت را داده باشد، به مردم بگوید: شما بندگان من باشید نه بندگان خدا! و لیكن براى وى این حقّ هست كه به مردم بگوید: شما رجال الهى مربّى بشر بوده باشید، به سبب آنكه روش و منهاج شما بر آن بوده است كه كتاب الهى را تعلیم مى‌نموده‌اید و در خواندن و درس دادن آن مزاولت و ممارست داشته‌اید!»

  • اهمیت تدریس و كتابت‌

  •  درس دادن عبارت است از تعلیم به كیفیت مخصوصى كه غالباً با خواندن از روى كتاب توأم باشد و آن أخصّ از مطلق تعلیم است چنانكه حضرت استاذنا الأكْرم‌

    1. هفتاد و نهمين آيه از سوره آل عمران: سوّمين سوره از قرآن کريم.

امام شناسی ج14

18
  •  افاده فرموده‌اند: وَ الدِّرَاسَةُ أخَصُّ مِنَ التَّعْلیمِ فَإنَّهُ یسْتَعْمَلُ غالِباً فیما یتَعَلَّمُ عَنِ الْکتابِ بِقِرَاءَتِهِ.1

  •  اصل كتاب، نوشته‌اى است كه با كتابت صورت مى‌گیرد، و تدریس كتاب هم غالباً با نوشتن و تعلیم آن به صورت كتابت است. بنابراین كتابت نقش مهمّ و مؤثّرى در تدریس و تعلیم دارد.

  •  در این آیه مباركه خداوند مى‌فرماید: وظیفه انبیاى الهى كه به ایشان كتاب الهى و حكم و نبوّت داده شده است آن است كه مردم را به خواندن و تعلیم و تدریس كتاب و احكام از راه تربیت استادان و مربّیانى الهى كه پیوسته با كتابشان ممارست دارند و در خواندن و تدریس و تعلیم آن مزاولت مى‌نمایند آشنا كنند.

  •  علماى ربّانى كه در تحت تعلیم و تربیت پیامبران عِظام مى‌باشند به وسیله خواندن و نوشتن و كتابت كتابهاى آسمانى و پیوسته دخالت نمودن در تعلیم و تدریس آنها، مردم را به شاهراه سعادت رهبرى مى‌نمایند. بنابراین یگانه راه و طریق هدایت مردم از راه انبیاء و پیغمبران، علمائى مى‌باشند كه در وسط قرار گرفته و كارشان در اثر كتابت و دراست آیات الهیه، فهماندن حقایق دین به اذهان عامّه مردم است و این مأموریت، تنها به واسطه تدریس و تعلیم كتاب كه لازمه‌اش كتابت و نوشتن است تحقّق مى‌یابد.

  •  در قرآن مجید نام كتاب و كُتُب و مشتقّات از مادّه كتابت بسیار برده شده است و كأنَّه علاوه بر تدریس و تدرّس علوم، خصوص عنوان كتابت در ایصال و افهام آن دراسات و تعلیمات مؤثّر است.

  •  در بعضى أحكام، كتابت را از لوازم شمرده و امر بدان كرده است. در آیه ٢٨٢ و آیه بعد از آن از سوره بقره مى‌بینیم كه در ده جا لفظ و عنوان كتابت عنوان شده است:

  • يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى‌ أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ‌ (١) وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ‌

    1. «الميزان فى تفسير القرآن» ج ٣، ص ٣٠٤.

امام شناسی ج14

19
  • كاتِبٌ بِالْعَدْلِ‌ (٢) وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ‌ (٣) وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُ‌ (٤) وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ‌ (٥) وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً (٦) فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً (٧) أَوْ ضَعِيفاً (٨) أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ (٩) فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ‌ (١٠) وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ‌ (١١) مِنْ رِجالِكُمْ‌ (١٢) فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ‌ (١٣) مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ (١٤) أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى‌ وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا (١٥) وَ لا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِيراً (١٦) أَوْ كَبِيراً (١٧) إِلى‌ أَجَلِهِ ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ وَ أَدْنى‌ أَلَّا تَرْتابُوا إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدِيرُونَها بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَلَّا تَكْتُبُوها (١٨) وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبايَعْتُمْ‌ (١٩) وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ‌ (٢٠) وَ لا شَهِيدٌ (٢١) وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ‌ (٢٢) وَ اتَّقُوا اللَّهَ‌ (٢٣) وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ.

  • وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى‌ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ‌ (٢٤) مَقْبُوضَةٌ (٢٥) فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ‌ (٢٦) وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ‌ (٢٧) وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ (٢٨) وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌ (٢٩) وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ‌.

  • تفسیر آیه دین و تجارت از سوره بقره‌

  •  «اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، اگر در میانتان معامله استقراضى و یا مبادله مدّت دارى تا رأس زمان معهود و مشخّصى واقع شود، بر شما لازم است زمان أجل و سررسید آن را بنویسید (١)، و باید در میان شما كسى باشد كه آن سَنَد را به راستى و درستى تنظیم كند و بنویسد (٢)، و نباید نویسنده در برابر این موهبت كه خداوند به او تعلیم را عنایت كرده است از نوشتن دریغ نماید، پس بر وى واجب است كه بنویسد (٣)، و بر شخص مدیون واجب است مقدار دین را بر كاتب إملاء و القاء كند و كاتب از جانب وى بر عهده وى بنویسد (٤)، و مرد إملاء كننده مدیون، و یا مرد كاتب و منظّم نماینده سند، باید تقواى خداوند را ملحوظ داشته (٥) و از دَین مقرّر و معهود، چیزى كمتر ننویسند، و از مقدارش نكاهند (٦)، و مدیون (كه بر عهده اوست كه در رأس مدّت معین طلب را پرداخت نماید) اگر سفیه (كم عقل و تبذیر كننده) بود (٧)، و یا ضعیف (صغیر نابالغ و یا پیر فرتوت و خرفت) بود (٨)، و یا

امام شناسی ج14

20
  •  قدرت بر إملاء را (به واسطه لال بودن و یا جهالت به لغت) نداشت (٩)، در این صورت لازم است كه ولىّ و صاحب اختیار امور او از روى راستى و درستى (١٠) بجاى وى إملاء كند، و باید دو نفر گواه (١١) را از میان مردان مسلمانتان (١٢) بر این قضیه گواه گیرید! و اگر دو نفر مرد نبودند باید یك نفر مرد و دو نفر زن (١٣)، از گواهانى كه شما آنان را مى‌پسندید و به صداقتشان صِحَّه مى‌نهید (١٤)، بر این امر گواه باشند؛ (و دو نفر زن بجاى یك نفر مرد) بدین علّت است كه اگر یكى از آن زنان داستان تحمّل شهادت را فراموش نمود آن زن دیگر وى را در موقع اداء شهادت به یاد آورد. و نبایستى گواهانى كه تحمّل شهادت را نموده‌اند در وقتى كه ایشان را براى اداى شهادت مى‌طلبند إبا و امتناع نمایند (١٥)، و نباید از نوشتن و تنظیم سَنَد و سر رسید، ملول و خسته شوید؛ خواه آن معامله و دَین، كوچك باشد (١٦) یا بزرگ (١٧)، زیرا كه (این تنظیم سَنَد و نوشتار سه فائده مهمّ دارد:) در نزد خداوند معامله‌اى راستین‌تر و استوارتر است و براى اداء شهادت، قویم‌تر و محكم‌تر، و به عدم پیدایش شكّ و شبهه در مقدار دَین و در زمان لزوم پرداخت، نزدیك‌تر. مگر آنكه معامله نقدى دست به دست در میان شما صورت گیرد كه در این فرض اگر نوشته‌اى در میان نباشد اشكال نخواهد داشت (١٨)، و هنگامى كه معامله‌اى را انجام مى‌دهید بایستى بر آن گواه بگیرید (١٩)، و نبایستى كاتب (٢٠) و شاهد (٢١) ضررى را (به واسطه ترك اجابت و تحریف و تغییر در كتابت و شهادت) بهم رسانند، و یا آنكه نبایستى به كاتب و شاهد ضررى (به واسطه تعجیل بدین امر از فوت امر مهمّشان و تكلیف بیشتر از آنچه بر ایشان معین شده است) برسد. و این ضرر كاتب و شاهد غلط و انحرافى است كه از ناحیه شما تحقّق پذیرفته است و از جانب شما سر زده است (٢٢). در تمام این مسائل باید تقواى خدا را پیش گرفته در مصونیت وى درآئید (٢٣) و خداوند به شما تعلیم مى‌نماید، و خداوند به هر چیزى داناست.

  •  و اگر در سفر بودید و كاتبى را براى نوشتن نیافتید، باید گرو نقدى (٢٤) كه آن را قبض مى‌نمائید (٢٥) به دست شما برسد! و اگر بعضى از داینین و طلبكاران، بعضى‌

امام شناسی ج14

21
  •  از مدیونین و بدهكاران را امین دانند (در این فرض به رَهْن و گرو نیازى نیست و) باید شخص مدیونِ أمین كه به واسطه ایتمان به او از گرو و رِهان صرف نظر شده است، دَین را كه در این حال به صورت امانتى در نزد وى مى‌باشد، در موقع معین به داین و بستانكار پرداخت نموده، حقّ وى را تأدیه نماید (٢٦) و از خداوند بپرهیزد (و در اداء آن در موقع مقرّر و در مقدار آن خیانتى به عمل نیاورد) (٢٧)، و حرام است كه شما مسلمانان شهادت را كتمان نمائید (و در موقع اداى آن پنهان دارید و از اظهار و بازگو كردنش خوددارى كنید) (٢٨)، چرا كه هر كس شهادت را پنهان دارد و از ابرازش در موقع حاجت إبا و امتناع ورزد، دل او گنهكار است (٢٩)؛ و خداوند به آنچه شما بجا مى‌آورید داناست!»

  •  تفسیر اجمالى این آیات مباركات را همان طور كه ملاحظه مى‌شود منتخبى از «تفسیر قاضى بیضاوى» آوردیم.1

  • [استشهاد به آیات قرآن كریم بر وجوب كتابت‌]

  •  آیه اوّل طویل‌ترین آیه در قرآن كریم است، و از مصاحف طبع جدید كه بدون غلط و داراى مزایائى است یك صفحه تمام را شامل شده است.

  •  در آیه نخستین بیست و سه حكم از احكام مسائل تجارت و نحوه استقراض و معاملات سر رسیددار و احكام شهادت و شرائط شاهد و لزوم معامله رهنى در وقت عدم امكان تنظیم سَنَد و كتابت، به طور كلّى همان طور كه حقیر در اینجا به شمارش آورده‌ام بیان مى‌كند؛ و در آیه دوّمین شش حكم از احكام آن مسائل را بیان مى‌فرماید كه مجموعاً بیست و نه حكم مى‌گردند.

  •  در این آیات از كتابت و كیفیت تنظیم سَنَد و نوشته و لزوم و اهمیت آن در معاملات یاد نموده است و براى استحكام و متانت و درستى معاملات و مبادلاتى كه در آن وعده و میعاد است بسیار ضرورى و لازم به شمار مى‌آید.

  •  مى‌توان از این آیات لزوم تشكیل اداره اسناد كلّ و ثبت اسناد و املاك جزئیه را

    1. از طبع دو جلدى قديم، دار الطباعة العامرة مصر، ج ١، ص ١٨٧ تا ص ١٩٠.

امام شناسی ج14

22
  •  استفاده كرد؛ و به طور كلّى امروزه كه در دنیا اصول معاملاتشان متّكى به اسناد و تنظیم و نوشته و امضاء و توشیح از مقامات عالیه و رسمیه است، از این دو آیه اخذ شده است؛ و با ضمیمه بعضى از آیات دیگر جمیع سیاسات مُدُنْ و قوانین اجتماعى را مى‌توان به صورت مُدَوَّن و مشروح و گسترده ابراز نمود؛ و زحمت این امر بر دوش فقهاى عظام شیعه بوده و ایشان الحقّ خوب از عهده برآمده‌اند، شَکرَ اللَهُ مَساعِیهم الجَمیلة وَ مَبانِیهَم المُنیفَة.

  •  فعلًا سخن ما از این موضوع خارج است، و فقط این دو آیه را به عنوان استشهاد در اینجا ذكر نمودیم تا اهمّیت نوشتن و كتابت كه موضوع بحث ما از نظر اسلام است واضح گردد و عنایت قرآن كریم و پیامبر عظیم و امرشان به نوشتن و لزوم كتابت در موارد عدیده مشخّص گردد، تا جائى كه یك پایه از مسائل دینیه را مى‌توان مبتنى و متّكى بر كتابت دانست كه اگر آن نبود بسیارى از مسائل زمین مى‌ماند.

  •  خطیب بغدادى: مورّخ أبو بكر أحمد بن علىّ بن ثابت گوید: در وصف نمودن رسول اللَه صلّى اللَه علیه [و آله و سلّم‌] كتابْ را به اینكه قید علم است، دلیل است بر اباحه نگاشتن علوم را در كتابها براى كسى كه بر قوّه حافظه خویشتن نگران است از آنكه در آن غلطى وارد شود، و ناتوانى و عجز از إتقان و ضبط علوم برایش پیدا شود. و خداوند سبحانه بندگان خود را به مثل این مسأله در مسأله دَین تأدیب فرموده و گفته است:

  • وَ لا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِيراً أَوْ كَبِيراً إِلى‌ أَجَلِهِ ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ وَ أَدْنى‌ أَلَّا تَرْتابُوا.1

  •  «و از نوشتن سند و سر رسید دیون خود در معاملات خسته و ملول نگردید، خواه آن دَین كوچك باشد خواه بزرگ! این كار نزد خداوند به حقّ و درستى بیشتر مى‌گراید و براى گواهى و شهادت استوارتر، و براى عدم حصول شكّ و تردید، به واقع نزدیكتر مى‌باشد.»

    1. آيه ٢٨٢ از سوره ٢: بقره.

امام شناسی ج14

23
  •  و جائى كه مى‌بینیم: خداوند در امر دَین و ذِمّه و عهده دارى براى حفظ آن، و براى محافظت و احتیاط در آن، و براى ترس از دخول شكّ و شبهه در مقدار و در اجلِ آن ما را امر به نوشتن و كتابت فرموده است، علومى كه حفظ آنها به مراتب از حفظ دُیون سخت‌تر است، سزاوارتر است كه كتابتش به جهت خوف از دخول ریب و شكّ و شبهه در آنها، جائز باشد. بلكه كتابت علم در این زمان با طولانى‌تر شدن سَنَدها، و اختلاف اسباب روایت، در مقام احتجاج از حفظ قوى‌تر است.

  •  مگر نمى‌بینى خداى عزّوجلّ نوشتن شهادت را در امورى كه راجع به حقوق مردم و مبادِلات و ردّ و بدلهائى است كه میان آنها تحقّق مى‌پذیرد، كمك براى اثبات آن در موقع إنكار، و موجب یادآورى در وقت فراموشى قرار داده است؟! و عدم آن را نزد مغلطه‌كاران و تمویه كنندگان در آن، قوى‌ترین أدلّه و حجّتها بر بطلان مدّعاهایشان، قرار داده است؟!

  •  از این قبیل است چون مشركین از روى بهتان ادّعا نمودند كه خداوند سبحانه براى خود از میان فرشتگان دخترانى را برگزیده است، خداوند پیامبر ما صَلى اللَهُ عَلْیهِ وَ آلِه را امر نمود تا بدیشان بگوید: فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‌1 «اگر شما در این ادّعا راستگو مى‌باشید، كتاب خود را كه در آن این مطلب هست بیاورید!»

  •  و چون یهود گفتند: ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‌ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‌ءٍ2 «خداوند اصولًا بر هیچ فردى از افراد انسان، هیچگونه چیزى را نازل ننموده است» و قبل از این انكار، خودشان به جهت ایمانى كه به كتاب تورات داشته‌اند قائل بوده‌اند كه خداوند نزول كتاب نموده است، و این حقیقت به طور استفاضه و گسترده از ایشان بروز نموده است،

    1. آيه ١٥٧ از سوره ٣٧: صافّات.
    2. آيه ٩١ از سوره ٦: انعام. و تمام آيه اين طور است: وَ ما قَدَرُوا اللَهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَهُ عَلى‌ بَشَرٍ مِنْ شَيْ‌ءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‌ نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ کثِيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُکمْ قُلِ اللَهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ.

امام شناسی ج14

24
  •  خداوند تعالى به پیغمبر ما صلَّى اللَهُ عَلَیهِ و آله مى‌گوید: بگو به آنان:

  • مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسى‌ نُوراً وَ هُدىً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً «چه كسى نازل نموده است كتابى را كه موسى آورد و آن كتاب نور و هدایت براى مردم بود، و شما آن را بر روى كاغذها ظاهر كردید و نشان دادید، و بسیارى از آن را پنهان داشتید؟!»

  •  یهود در برابر این سؤال، برهانى نیاوردند؛ در این حال خداوند از عجز و ناتوانیشان بدین گونه پرده برداشت: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‌ «بگو اى پیغمبر: خداست كه كتاب را نازل نمود؛ سپس بگذار ایشان را تا در غوطه‌ورى در جهل و سفاهتشان بازى كنند!»

  •  و خداوند تعالى در مقام ردّ آنان كه بتها را خدایان خود قرار داده و از عبادت خدا دست شستند مى‌گوید: أَرُونِي ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ ائْتُونِي بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‌1 «به من نشان بدهید كه این بتها از موجودات روى زمین چه چیز را آفریده‌اند؟! یا آنكه در تدبیر امور آسمانها (كه مؤثّر در نزول امور این عالم طبیعتند) چه شركتى دارند؟! شما كتابى را كه در آن این گونه مطالب باشد و قبل از این (قرآن كه بر اساس توحید است) نازل شده باشد، و یا از باقیمانده و آثار علوم پیشینیان كه اینك بجاى مانده است، بیاورید اگر از راستگویانید؟!»

  •  و همچنین كسى كه ادّعاى علمى و یا حقّى را درباره املاك مردم مى‌كند، اگر طرف مقابل اقرار به ملكیت او نكند، راه اثبات آن است كه اقامه برهان نماید، یا به گواهى دو نفر مرد عادل و یا به ارائه سند و نوشته و كتابى كه در آن تدلیس به عمل نیامده و دست برده نباشد؛ و گرنه راهى براى تصدیق وى نیست.

  •  و در هنگام تنازع، كتاب شاهدى است براى فصل خصومت و رفع نزاع‌

    1. آيه ٤، از سوره ٤٦: أحقاف.

امام شناسی ج14

25
  •  همچنانكه حسن بن أبى بكر به ما خبر داد از أبو سهل أحمد بن محمّد بن عبد اللَه بن زیاد قطّان، از اسمعیل بن اسحق، از عبد اللَه بن مَسْلَمَه، از سلیمان بن بلال، از عُتْبَة بن مُسلم، از نافع بن جُبَیر كه: مَرْوان بن حَكَم در میان مردم خطبه خواند و از شهر مكّه و اهل آن و احترام آن یاد كرد. رافع بن خَدیج فریاد برداشت و گفت: چرا من مى‌شنوم كه تو از مكّه و اهلش و احترامش یاد نمودى و امّا از مدینه و اهلش و احترامش یادى نكردى؟! وَ قَدْ حَرَّمَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله مَا بَینَ لَابَتَیهَا1 «در صورتى كه رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله میانِ دو زمینِ بیابانِ سنگزارِ خشن و سیاه را كه در طرفین آن قرار گرفته‌اند، حَرَم قرار داده است؟» وَ ذَلِک عِنْدَنَا فِى أدِیمٍ خَوْلَانِىٍّ إنْ شِئتَ أقْرَأتُکهُ! «و نوشته و سند آن در پوست دبّاغى‌شده مال خَوْلان در نزد ما موجود است و اگر بخواهى آن را براى تو بخوانم!» نافع گفت: مروان ساكت شد، و پس از آن گفت: من بعضى از آن را شنیده‌ام.

  •  و اگر در این باب نبود مگر علم یقینى ما به آنچه كه رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله مى‌نوشت از پیمانها و عهودى كه بر جمع‌آورى كنندگان صدقات مقرّر مى‌نمود و نوشته آن حضرت به عَمْرو بن حَزْم چون وى را به سوى یمن گسیل داشت، براى اثبات مطلب ما كافى بود؛ چرا كه اسْوَه اوست و اقتدا به اوست.2

  • كتابت در زمان رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم‌

  •  مُحَمَّد عَجَّاج خَطیب گوید: در كنار مساجدى كه در آنجا تعلیم كتابت در زمان رسول اللَه مى‌شد كتاتیبى‌3 (مواضع تعلیم و تدریسى) بود كه در آنها كودكان كتابت و قرائت را با قرآن كریم مى‌آموختند. و فراموش نشود كه اثر غزوه بَدْر در تعلیم أطفال‌

    1. در «قاموس» فيروزآبادى ج ١، ص ١٢٩ گويد: و حرّم النّبىُّ صلى اللَه عليه و آله مَا بَيْنَ لَابَتَىِ المدينة و هما حَرَّتان تکتنفانها [تعليقه‌]. أقول: و الحَرَّة: الأرض ذات حجارةٍ نَخِرَةٍ سُود کأنّها احْرِقَت بالنّار. ج حَرَّات و حرَار و أحَرُّون و حَرُّون.
    2. کتاب «تقييد العلم» للخطيب البغدادى متولّد در سنه ٣٩٢ و متوفّى در سنه ٦٣ ٤، صاحب کتاب شهير: «تاريخ بغداد» ص ٧٠تا ص ٧٢.
    3. کتَّاب جمع کاتب است، و أيضاً به معنى موضع تعليم است و جمع آن کتاتيب است.

امام شناسی ج14

26
  •  مدینه بسیار به موقع بود در وقتى كه رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله به اسیران بَدْر اجازه دادند تا هر یك از ایشان در برابر حقّ آزادى خود هر كدام از آنها كه نویسنده است ده نفر از پسر بچّه‌هاى مدینه را كتابت و قرائت تعلیم دهد.1 و تعلیم كتابت و قرائت انحصار به ذكور نداشت بلكه دختران نیز در خانه‌هایشان تعلّم كتابت مى‌نمودند. ابو بكر بن سُلَیمان بن أبى حَثْمَة از شِفاء دختر عبداللَه روایت كرده است كه: دَخَلَ عَلَىَّ رَسُولُ اللَهِ صلّى اللَه علیه [و ءاله‌] و سلّم وَ أنَا عِنْدَ حَفْصَةَ فَقَالَ لِى: أ لَا تُعَلِّمِینَ هَذِهِ رُقْیةَ النَّمْلَةِ کمَا عَلَّمْتِیهَا الْکتَابَةَ؟!2 «رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله بر من وارد شد و من نزد حفصه بودم، به من فرمود: آیا به این زن نوشته دعاى آویختنى را كه براى دُمَلْهاى پهلو مفید است یاد نمى‌دهى، همانطور كه كتابت را به او یاد داده‌اى؟!»

  •  و أیضاً محمّد عَجَّاج خطیب در باب حَثّ و تحریض و تأكید رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله و سلَّم گوید: آن حضرت در تحریض و ترغیب أصحاب خود، به طلب علم شرعى از ناحیه قرآن و سنَّت طاهره اكتفا ننمود بلكه ایشان را به فراگرفتن هر علمى كه براى مسلمین مفید است دعوت كرد به طورى كه چون آن حضرت در وقت ورود به مدینه از زید بن ثابت كه صغیر السِّن بود، ده سوره و اندى از قرآن شنید به شگفت آمد و به وى امر نمود تا لغت یهود را فراگیرد و گفت: یا زَیدُ تَعَلَّمْ لِى کتَابَ یهوُدَ؛ فَإنِّى وَ اللَهِ مَا آمَنُ یهُودَ عَلَى کتَابِى. و فى روایةٍ: إنِّى أکتُبُ إلَى قَوْمٍ فَأخَافُ أنْ یزیدُوا عَلَىَّ أو ینْقُصُوا؛ فَتَعَلَّمِ السُّرْیانِیةَ. قَالَ زَیدٌ: فَتَعَلَّمْتُهَا

    1. «طبقات ابن سعد» قسم ١، ج ٢، ص ١٤. [تعليقه‌]
    2. «سنن أبى داود» ج ٢، ص ٣٣٧. و نَمْلَه دملى است که در پهلو در مى‌آيد و در حديث از أنس وارد است که: رخّص رسول اللَه صلّى اللَه عليه‌ [و ءاله‌] و سلّم فى الرُّقْيَة من العَيْن و الحُمَّة و النَّمْلة. چشم زدن را عين گويند؛ و مسموم شدن به سمّ را حُمَّه گويند که با ضمّه حاء و فتحه ميم است. يعنى در اين سه أمر رسول خدا اجازه داده است دعائى نوشته و بر مريض ببندند و با أثر آن دفع ألَم گردد. اين حديث در «صحيح مسلم» ص ١٧٢٥، حديث ٥٨ از ج ٤ وارد است. (کتاب «السُّنَّة قبل التدوين»، ص ٢٩٩ و ص ٣٠٠.)

امام شناسی ج14

27
  • فىِ سَبْعةَ عَشَرَ یوْماً.1

  •  «اى زید! براى من طریق نوشتن یهود را یاد بگیر؛ سوگند به خدا من از یهود بر دستبرد بر كتابم ایمن نمى‌باشم. ـ و در روایت دگرى است: من نامه به سوى قومى مى‌نویسم، پس مى‌ترسم ایشان از قول من دروغ بسته در نامه زیاد كنند، یا از آن كم نمایند؛ تو لغت سریانى را فراگیر! زید مى‌گوید: من لغت سریانى را در مدّت هفده روز فراگرفتم».

  • روایت رسول خدا در امر به كتابت‌

  •  خطیب بغدادى نُه روایت از رسول اللَه صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله درباره كسى كه از سوء قوّه حافظه‌اش نزد آنحضرت شكایت نموده و آن حضرت او را به كتابت براى كمك حفظ محفوظاتش امر نموده‌اند، آورده است:

  •  اوّل ـ با سند خود از أبوهریره كه گفت: مردى بود كه در حضور رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله براى استماع احادیثش مى‌آمد و حفظ نمى‌شد و از من مى‌پرسید و من براى وى مى‌گفتم. وى از كمى حفظ خود نزد رسول خدا صلى اللَه علیه و آله شكوه كرد؛ حضرت به او امر فرمود: اسْتَعِنْ عَلَى حِفْظِک بِیمِینِک‌ ـ یعنى الکتابَ‌ «از دستت براى حفظت كمك بخواه ـ یعنى: بنویس!»

  •  دوم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: مردى از سوء حافظه‌اش نزد رسول خدا شكایت نمود، حضرت فرمود: اسْتَعِنْ عَلَى حِفْظِک بِیمِینِک‌ ـ یعنى: اکتُبْ: «از دستت براى حفظت یارى جوى ـ یعنى: بنویس!»

  •  سوم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: مردى به رسول اللَه صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله گفت: من چیزى در خاطرم نمى‌ماند. حضرت فرمود: اسْتَعِنْ بِیمِینِک عَلَى حِفْظِک. ـ یعنى: الْکتَابَ‌. «یارى بجوى از دستت براى حافظه‌ات. ـ یعنى: با نوشتن.»

  •  چهارم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: مردى به رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آله از كمى و قلّت قوّه حافظه‌اش شكوه كرد؛ حضرت فرمود: عَلَیک ـ یعنى: الْکتَابَ‌. «بر تو

    1. کتاب «السُّنَّة قبل التّدوين»، ص ٣٩.

امام شناسی ج14

28
  •  باد ـ یعنى: بر نوشتن.»

  •  پنجم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: مردى از انصار گفت: یا رَسُولَ اللَهِ! إنِّى أسْمَعُ مِنْک أحَادِیثَ وَ أخَافُ أنْ تَفَلَّتَ مِنِّى‌. قَالَ: اسْتَعِنْ بِیمینِک! «اى رسول خدا! من از تو احادیثى و مطالبى را مى‌شنوم و نگرانم از آنكه از ذهنم بجهد و فرار كند؛ فرمود: از دستت استعانت بجوى!»

  •  ششم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: مردى آمد و گفت: یا رَسُولَ اللَهِ! إنِّى أسْمَعُ مِنْک حَدِیثاً کثِیراً فَأُحِبُّ أنْ أحْفَظَهُ فَلَا أنْسَاهُ. فَقَالَ النَّبِىُّ صلى اللَه علیه و آله: اسْتَعِنْ بَیمِینِک! «اى پیغمبر خدا! من از تو مطالب و گفتار بسیارى را مى‌شنوم و دوست دارم به خاطر داشته باشم و فراموش ننمایم. حضرت فرمود: از دستت نصرت بطلب!»

  •  هفتم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: إنَّ رَجُلًا مِنَ الأنْصَارِ کانَ یسْمَعُ مِنَ النَّبِىِّ صلى اللَه علیه و آله أشْیاءَ تُعْجِبُهُ کانَ لَا یقْدِرُ عَلَى حِفْظِهِ؛ فَقَالَ النّبِىُّ صلى اللَه علیه و آله: اسْتَعِنْ بِیمینِک! «مردى از طائفه انصار بود كه از پیغمبر خدا صلى اللَه علیه و آله مطالب شگفت انگیزى مى‌شنید و قدرت بر حفظش نداشت. رسول خدا به وى فرمود: از دستت كمك طلب!»

  •  هشتم ـ با سند خود أیضاً از أبوهریره كه گفت: إنَّ رَجُلًا شَکا إلَى النَّبىِّ صلى اللَه علیه و آله سُوءَ الْحِفْظِ، فَقَالَ: اسْتَعِنْ عَلَى حِفْظِک بِیمینِک. «مردى از سوء حافظه‌اش به رسول خدا صلى اللَه علیه و آله شكایت برد. حضرت فرمود: براى حفظت از دستت استعانت طلب!»

  •  نهم ـ با سند خود أیضاً از أنَسَ بن مالك كه گفت: شَکا رَجُلٌ إلَى النَّبِىِّ صلى اللَه علیه و آله سُوءَ الْحِفْظِ، فَقَالَ: اسْتَعِنْ بِیمینِک!1 «مردى از سوء حفظش به رسول خدا شكوه آورد، رسول خدا به وى فرمود: از دستت یارى خواه!»

  •  و همچنین خطیب بغدادى با إسناد متّصل خود شش روایت از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله روایت كرده است كه آنحضرت فرموده است: علم را به واسطه نوشتن مهار

    1. «تقييد العلم» ص ٦٥ تا ص ٦٨.

امام شناسی ج14

29
  •  كنید!

  •  اوَّل ـ از عبد اللَه بن عَمْرو بن العاص كه گفت: قُلْتُ: یا رَسُولَ اللَهِ! اقَیدُ الْعِلْمَ؟!

  • قَالَ: نَعَمْ! «عرض كردم: اى رسول خدا! من علم را مهار كنم؟ فرمود: آرى.»

  •  دوّم ـ از عبد اللَه بن عَمْرو كه گفت: «یا رَسُولَ اللَهِ اقَیدُ الْعِلْمَ؟! قَالَ: نَعَمْ! قُلْتُ: وَ مَا تَقْییدُهُ؟! قَالَ: الْکتَابُ. «اى رسول خدا! من بر علم بَنْد بگذارم؟! فرمود: آرى. گفتم: بند نهادن بر آن چگونه است؟! فرمود: نوشتن آن.»

  •  سوّم ـ از عبد اللَه بن عَمْرو كه گفت: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله فرمود: قَیدُوا الْعِلْمَ! قُلْتُ: یا رَسُولَ اللَهِ! وَ مَا تَقْییدُهُ؟! قَالَ: الْکتَابُ! «دانش را غلّ و بند كنید! عرض نمودم: اى رسول خدا! غلّ و بند كردنش چیست؟! فرمود: نوشتن آن.»

  •  چهارم ـ از عَمْرو بن شُعَیب از پدرش از جدّش كه به رسول خدا صلى اللَه علیه و آله عرض كرد: اقَیدُ الْعِلْمَ؟! قَالَ: نَعَم‌ ـ یعنى: كِتَابَهُ! «آیا من علم را مهار بزنم؟! فرمود: آرى ـ یعنى بنویسید آن را!»

  •  پنجم ـ از عَمْرو بن شُعَیب از پدرش از جدش كه رسول خدا صلى اللَه علیه و آله فرمود: قَیدُوا الْعِلْمَ بِالْکتَابِ! «علم را به وسیله نوشتن در بند آورید!»

  •  ششم ـ از أنس كه بعضى وى را ابن مالك (أنس بن مالك) یادداشت نموده‌اند كه گفت: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صلَّى اللَهُ عَلیهِ [و ءاله‌]: قَیدُوا الْعِلْمَ بِالْکتَابِ!1 «رسول خدا صلى اللَه علیه و آله فرمود: علم را به واسطه نوشتن مهار کنید!»

  •  و خطیب با سه سند متّصل خود روایت مى‌كند از رافِع بن خَدیج و در بعضى بدین عبارت است: قَالَ: قُلْنَا: یا رَسُولَ اللَهِ! إنَّا نَسْمَعُ مِنْک أشْیاءَ أ فَنَکتُبُهَا؟! قَالَ: اکتُبُوا وَ لَا حَرَجَ! «گفت: ما گفتیم: اى پیغمبر خدا! ما از تو چیزهائى را مى‌شنویم؛ آیا اجازه داریم آنها را بنویسیم؟! فرمود: بنویسید: و باكى نیست!»

  •  و در بعضى بدین عبارت است كه‌: مَرَّ عَلَینَا رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله و نَحْنُ نَتَحَدَّثُ،

    1. «تقييد العلم» ص ٦٨ تا ص ٧٠.

امام شناسی ج14

30
  •  فَقَالَ: مَا تَحَدَّثُونَ؟! قَلْنَا: نَتَحَدَّثُ عَنْكَ یا رَسُولَ اللَهِ! قَالَ: تَحَدَّثُوا وَ لْیتَبَوَّأْ مَنْ کذَبَ عَلَىَّ مَقْعَداً مِنْ جَهَنَّمَ! «رسول خدا صلى اللَه علیه و آله بر ما عبور كرد و ما مشغول گفتگو بودیم. در این حال گفت: از چه سخن مى‌گویید؟! گفتیم: از تو حدیث مى‌كنیم اى رسول خدا! فرمود: حدیث گویید! و كسى كه به من دروغ ببندد باید جاى خود را در جهنّم تهیه ببیند!»

  •  رافع مى‌گوید: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله به دنبال حاجت خود رفت، و این گروه سرهایشان را به زیر انداختند و دست از حدیث و گفتار بازداشتند، و آنچه كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله شنیدند موجب حزن و اندوهشان گشت.

  •  فَقَالَ: مَا شَأنُکمْ؟! أ لَا تَحَدَّثونَ؟! قَالُوا: الَّذِى سَمِعْنَا مِنْكَ یا رَسُولَ اللَهِ! «پس رسول خدا گفت: در چه حالتید؟! چرا حدیث نمى‌كنید؟! گفتند: آنچه از تو شنیدیم زبانهاى ما را فرو بسته است!»

  •  قَالَ: إنِّى لَمْ أرِدْ ذَلِک؛ إنَّما أرَدْتُ مَنْ تَعَمَّدَ ذَلِک‌. قَالَ: فَتَحَدَّثْنَا. «حضرت فرمود: من این را اراده نكردم! مقصودم این بود كه كسى از روى تعمّد بر من دروغ ببندد. رافع مى‌گوید: چون این پاسخ را شنیدیم دوباره به حدیث گفتن ادامه دادیم.»

  •  قَالَ: قُلْتُ: یا رَسُولَ اللَهِ إنَّا نَسْمَعُ مِنْكَ أشْیاءَ فَنَكْتُبُهَا؟! قَالَ: اکتُبُوا وَ لَا حَرَجَ!1 «رافع گفت: من گفتم: اى پیغمبر خدا! ما از تو چیزهائى را مى‌شنویم آیا آنها را بنویسیم؟ فرمود: بنویسید، و باكى نیست.»

  •  و أیضاً خطیب با بیست‌وپنج سند متّصل خود از عبد اللَه بن عمرو بن عاص (كه اكثر آنها از عَمْرو بن شُعَیب، از پدرش شعیب، از جدّش: عبد اللَه بن عَمْرو بن عَاص مى‌باشد) روایت مى‌نماید كه ما از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله پرسیدیم كه: ما از شما مطالبى را مى‌شنویم؛ آیا مى‌توانیم آنها را بنویسیم؟! فرمود: آرى!

  •  این روایات گرچه بسیار است امّا مُفاد و مضمون آنها متقارب است و همگى در

    1. «تقييد العلم» ص ٧٢ تا ص ٧٣.

امام شناسی ج14

31
  •  اذن كتابت أحادیث آن حضرت اشتراك دارند. بعضى بدین عبارت است:

  •  یا رَسُولَ اللَهِ! إنِّى أسْمَعُ مِنْكَ أشْیاءَ أخَافُ أنْ أنْسَاهَا؛ فَتَأْذَنُ لِى أنْ أكْتُبَهَا؟! قَالَ: نَعَم! «اى رسول خدا! من از تو چیزهائى را مى‌شنوم و مى‌ترسم آنها را فراموش نمایم؛ آیا به من اذن مى‌دهى آنها را بنویسم؟ فرمود: بلى.»

  •  و در بسیارى از آنها مُفاد و مضمون این عبارت است: یا رَسُولَ اللَهِ! أكْتُبُ مَا أسْمَعُ مِنْكَ؟ قَالَ: نَعَمْ! قُلْتُ: فِى الرِّضَا و الْغَضَبِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: إنِّى لَا أقُولُ فِى الْغَضَبِ وَ الرِّضَا إلَّا الْحَقَّ ـ إنَّهُ لَا ینْبَغِى لِى أنْ أقُولَ إلَّا حَقَّاً ـ «اى پیامبر الهى! من آنچه را كه از تو مى‌شنوم بنویسم؟ فرمود: آرى! عرض كردم: چه در حال رضا و خوشنودى آن گفتار از شما سرى زده باشد و چه در حال سَخَط و غَضَب؟ فرمود: بلى! آنگاه فرمود: گفتار من چه در حال رضا و چه در حال غضب نیست مگر عین گفتار حقّ؛ البتّه از مثل منى سزاوار نیست كه گفتارى غیر از حقّ صادر شود.»

  •  و در بعضى بدین عبارت است: قَالَ رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله: مَنْ قَالَ عَلَىَّ مَا لَمْ أقُلْ فَلْیتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار.1 قَالَ: فَمَکثْنَا قَرِیباً مِنْ شَهْرٍ لَا نُحَدِّثُ بِشَىْ‌ءٍ. فَقَالَ ذَاتَ یوْمٍ وَ نَحْنُ عِنْدَهُ جُلُوسٌ، کأَنَّ عَلَى رُؤُوسِنَا الطَّیرَ، فَقَالَ: مَا لَکمْ لَا تَحَدَّثُونَ؟!

  •  فَقُلْنَا: سَمِعْنَاكَ یا رَسُولَ اللَهِ تَقُولُ: مَنْ تَقَوَّلَ عَلَىَّ مَا لَمْ أقُلْ فَلْیتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ!

  •  قَالَ: فَقَالَ: تَحَدَّثُوا وَ لَا حَرَجَ!

  •  قَالَ: فَقُلْتُ: یا رَسُولَ اللَهِ! إنَّكَ تُحَدِّثُنَا فَلَا نَأْمَنْ أنْ نَضَعَ شَیئاً عَلَى غَیرِ مَوْضِعِهِ، أ فَأكْتُبُ عَنْكَ؟!

    1. از عبارت رسول خدا به عبد اللَه بن عمرو عاص که: من قَال عَلَىَّ ما لَم أقُل فليتبوّأ مقعده من النّار استشمام مى‌شود که خود عبد اللَه بن عمرو در صراط تکذيب و نسبت مطالب غير حقّه به پيامبر بوده است. و چنانچه بعداً خواهيم ديد در جنگ يرموک عبد اللَه دو زامله (شتر) از کتب اهل کتاب را براى خود استنقاذ نمود، سپس رواياتى را از آن دو زامله اخذ نموده و به رسول اللَه نسبت داده است. و عليهذا صحيفه صادقه که عبداللَه نوشت سپس به دست خود و به نقل از زاملتين، و إسناد به صحيفه صادقه، از حجيّت افتاد و مطالبى که به عنوان اين صحيفه در کتب عامّه ذکر مى‌شود داراى اعتبار نمى‌باشد.

امام شناسی ج14

32
  • قال: نَعَمْ فَاکتُبْ عَنّى! قال: قُلْتُ: فِى الرِّضا وَ السَّخَطِ؟! قَالَ: فِى الرِّضَا وَ السَّخَطِ.

  •  «كسى كه به من كلامى را از نزد خود نسبت دهد كه من آن را نگفته‌ام پس باید نشیمنگاهش را در آتش مهیا سازد. عبد اللَه بن عَمْرو (راوى حدیث) مى‌گوید: ما قریب یك ماه درنگ نمودیم و ابداً از چیزى حدیث نكردیم. روزى كه ما در حضور آنحضرت مودَّب و ساكت نشسته بودیم كه گویا پرندگان بر روى سرهاى ما نشسته‌اند و اگر تكان بخوریم پرواز مى‌كنند، رسول خدا به ما فرمود: چرا حدیث نمى‌گوئید؟ عرض كردیم: اى پیغمبر خدا از تو شنیدیم كه مى‌گفتى: كسى كه به من ببندد و نسبت دهد كلامى را كه من نگفته‌ام باید نشیمنگاهش را در آتش مهیا سازد!

  •  راوى گفت: حضرت فرمود: حدیث كنید و باكى نیست!

  •  راوى گفت: گفتم: اى رسول خدا! تو مطلبى را براى ما بیان مى‌كنى و ما ایمن نیستیم جمله و مقدارى از آن را در غیر جاى خودش بگذاریم. آیا در این صورت هم اجازه دارم آن را از ناحیه تو بنویسم و به تو نسبت دهم؟ فرمود: بلى از ناحیه من بنویس!

  •  عرض كردم: چه در حالت خشنودى شما باشد و چه در حالت عصبانیت شما؟! فرمود: آرى! چه در حال خشنودى و چه در حال عصبانیت من!»

  •  و در بعضى از طرق این حدیث كه مُعَافَا بن زَكَریا جریرى قرار دارد، وى در ذیل حدیث مى‌گوید: در این خبر دلالت روشنى است كه راه درست آن است كه علم باید ضبط گردد و لازم است حكمت را با كتابت و نوشتن تقیید و مهار نمود تا آنكه آدم فراموشكار بدان مراجعه كند و آنچه را كه به نسیان سپرده است به یاد آورد و آنچه را كه از دستش رفته و از ذهنش غروب نموده و دور افتاده است استدراك نماید؛ و دلالت دارد بر بطلان گفتار كسى كه كتابت را مكروه و ناپسند مى‌دارد.

  •  و در خبر وارد است كه: سُلَیمان بن دَاوُد علیهماالسَّلام به بعضى از شیاطینى كه اسیر نموده بود گفت: مَا الْکلَامُ؟! قَالَ: رِیحٌ. قَالَ: فَمَا تَقْییدُهُ؟! قَالَ: الْکتَابُ! «حقیقت گفتار چیست؟! گفت: باد است. سلیمان گفت: چگونه مى‌شود آن را در قید آورد و مهار

امام شناسی ج14

33
  •  نمود؟! گفت: با نوشتن آن!»

  •  و در بعضى از آنها با این عبارت است: قَالَ: کنْتُ أکتُبُ کلَّ شَىْ‌ءٍ أسْمَعُهُ مِنْ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله، اریدُ حِفْظَهُ. فَنَهَتْنِى قُرَیشٌ، فَقَالُوا: إنَّک تَکتُبُ کلَّ شَىْ‌ءٍ تَسْمَعُهُ مِنْ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله وَ رَسُولُ اللَهِ بَشَرٌ یتَکلَّمُ فِى الْغَضَبِ وَ الرِّضَا!1 فَأمْسَکتُ عَنِ الْکتَابِ فَذَکرْتُ ذَلِک لِرَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله؛ فَقَالَ: اکتُبْ فَوَ الَّذِى نَفْسِى بِیدِهِ، مَا خَرَجَ مِنِّى إلَّا حَقٌّ. «گفت: عادت من این طور بود كه تمام مطالبى را كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله مى‌شنیدم مى‌نوشتم و مى‌خواستم آنها را از بَرْ كنم. قریش مرا از این عمل منع نمودند و گفتند: تو هر چیزى را كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله مى‌شنوى مى‌نویسى، در حالى كه رسول خدا هم بشرى است كه سخنانش در دو حال مختلف خشنودى و غَضَب است! من به علّت نهى قریش، دست از نوشتن برداشتم و آن را براى آن حضرت بازگو كردم. فرمود: بنویس! سوگند به آن كسى كه جان من در دست اوست از زبان من بیرون نمى‌آید مگر سخن حق.»

  •  و در بعضى وارد است: فَأَسْتَعِینُ بِیدى مَعَ قَلْبِى؟ قَالَ: نَعَمْ! «آیا من براى حفظ آن احادیث با دستم براى همراهى با حافظه‌ام مدد بجویم؟ فرمود: آرى!»

  •  و در بعضى وارد است: شَبِّکوهَا بِالْکتْبِ!2 «آن مطلب را براى حفظ و نگهداریش با نوشتن در شبکه و دام درآورید!»

  •  خطیب شش روایت با إسناد متّصل خود از أبوهریره آورده است كه: «هیچ كس از اصحاب رسول خدا صلى اللَه علیه و آله روایتش از من بیشتر نیست جز عبد اللَه بن عَمْرو كه او

    1. مقصود از قريش در اينجا خصوص ابوبکر و عمر و دستجات و طرفداران آنها بوده‌اند؛ به قرينه اينکه هر جا در روايات مطلبى به عنوان قريش مخالف با رسول خدا نقل شده است آنها بوده‌اند؛ و نيز از مُفاد ساير احاديث که ايشان رسول خدا را در امور دنيوى خطاکار مى‌پنداشتند- عياذاً باللَه و خود را ذورأى قلمداد مى‌نمودند. و سابقاً هم ديديم مراد عمر از اينکه مى‌گفت: قريش زير بار على نمى‌رود، خودش بوده است! و از قرائن مختلفه ديگر نيز به دست مى‌آيد.
    2. «تقييد العلم» ص ٧٤ تا ص ٨٢.

امام شناسی ج14

34
  •  علاوه بر حفظ كردن روایات، آنها را مى‌نوشت؛ و من نوشتن را نمى‌دانستم.» و عبارت همه متقارب است و در بعضى بدین الفاظ است:

  • مَا کانَ أحَدٌ أعْلَمَ بِحَدِیثِ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله مِنِّى إلَّا عَبْدُ اللَهِ بْنُ عَمْرٍو، فَإنَّهُ کانَ یکتُبُ بِیدِهِ فَاسْتَأْذَنَ رَسُولَ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله أنْ یکتُبَ عَنْهُ مَا سَمِعَ فَأذِنَ لَهُ رَسُولُ اللَهِ، فَکانَ یکتُبُ بِیدِهِ وَ یعِى بِقَلْبِهِ، وَ أنَا کنْتُ أعِى بِقَلْبِى‌1،2 «هیچ كس به حدیث رسول خدا صلى اللَه علیه و آله داناتر از من نبود مگر عبد اللَه بن عَمْرو عاص؛ چون وى نوشتن مى‌دانست و از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله اجازه خواست تا آنچه را كه از آن حضرت مى‌شنود بنویسد، رسول اللَه به او اذن دادند. بنابراین هم او با دست مى‌نوشت و هم با ذهن و حافظه‌اش حفظ مى‌كرد؛ و من تنها با ذهن و حافظه‌ام حفظ مى‌نمودم.»

  • [كتاب صحیفه صادقه عبد اللَه بن عمرو در زمان رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم‌]

  •  خطیب پنج روایت با إسناد متّصل خود آورده است كه «صَادِقَه» نام صحیفه‌اى بوده است كه عبد اللَه بن عَمْرو از رسول خدا با كتابت خود گرد آورده است.

  •  در بعضى بدین عبارت است: الصَّادِقَةُ صَحِیفَةٌ کتَبْتُهَا مِنْ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله. «صادقه، صحیفه‌اى است كه من آن را از بیانات رسول خدا صلى اللَه علیه و آله نوشته‌ام.»

  •  و در بعضى بدین عبارت است كه: مجاهد مى‌گوید: أتَیتُ عَبْدَ اللَهِ بْنَ عَمْرٍو فَتَنَاوَلْتُ صَحِیفَةً مِنْ تَحْتِ مَفْرَشِهِ، فَمَنَعَنِى. قُلْتُ: مَا کنْتَ تَمْنَعُنِى شَیئاً! قَالَ: هَذِهِ الصَّادِقَةُ. هَذِهِ مَا سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله لَیسَ بَینِى وَ بَینَهُ أحَدٌ. إذَا سَلُمَتْ لِى هَذِهِ وَ کتَابُ اللَهِ تَبَارَک وَ تَعَالَى وَ الْوَهْطُ فَمَا ابَالِى مَا کانَتْ عَلَیهِ الدُّنْیا!

    1. «تقييد العلم» ص ٨٢ تا ص ٨٤.
    2. اين ادّعائى است که أبو هريره مى‌کند و شواهد و أدلّه بر کذب او بسيار است. أبوهريره از على بن أبى طالب عليه السّلام بُريد و به معاويه پيوست و از فرمانبرداران دستگاه و دربار او شد؛ و در جعل روايات دروغين دست توانا و يد طولائى دارد. در اينجا انصافاً شيخ محمود أبوريّه عالم سنّى مذهب مصرى در کتاب «أضْواءٌ عَلَى السُّنَّة المحمّديّة» و کتاب «أبو هريرة شيخ المضيرة»؛ و سيّد عبد الحسين شرف الدّين عامِلى عالم شيعى مذهب در کتاب «أبو هُرَيرة» و کتاب «النّصّ و الاجتهاد» داد سخن داده‌اند و مطلب را از همه جوانب بحث نموده و به طور کامل ايفا نموده‌اند، جزاهما اللَه عن الاسلام و الولاية و الحقّ و الحقيقة خير الجزاء.

امام شناسی ج14

35
  •  «من به نزد عبداللَه عمرو عاص آمدم و صحیفه‌اى را از زیر فراش او برداشتم. او مرا از خواندن آن منع كرد. گفتم: تا امروز تو آن‌چنان نبودى كه از من چیزى را منع نمائى؟! گفت: این صحیفه صادقه است. این آن مطالبى است كه در اوقاتى كه من در خدمت رسول اللَه صلّى اللَه علیه [و آله و سلّم‌] بودم از وى بلاواسطه شنیده‌ام و در اینجا آورده‌ام. اگر این صحیفه و كتاب خداوند تبارك و تعالى، و وَهْط براى من سالم بمانند، من هیچ باكى ندارم كه دیگر بر دنیا چه مى‌گذرد!»

  •  و در بعضى تفسیر وَهْط را نموده است كه: وَ أمَّا الْوَهْطَةُ فَأَرْضٌ تَصَدَّقَ بِهَا عَمْرُو ابْنُ الْعَاصِ کانَ یقُومُ عَلَیهَا «و امّا وَهْطَه زمینى است كه پدرم: عَمروبن‌عاص كه آن را آباد نموده بود و به آن مى‌پرداخت، آن را جزء صدقات خود قرار داد.»

  •  و در بعضى بدین عبارت است: أبو راشد حبرانى گفت: من به نزد عبد اللَه بن عمرو عاص رفتم و گفتم: از آنچه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله شنیده‌اى براى من بیان كن! عبد اللَه صحیفه‌اى به نزد من افكند و گفت: اینها نوشتجاتى است از من كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله مى‌باشد. من در آن نظر نمودم، دیدم نوشته بود:

  • إنَّ أبَا بَکرٍ الصِّدِّیقَ قَالَ: یا رَسُولَ اللَهِ! عَلِّمْنِى مَا أقُولُ إذَا أصْبَحْتُ وَ إذَا أمْسَیتُ، فَقَالَ: یا بَابَکرٍ! قُلِ: اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاواتِ وَ الْارْضِ، عَالِمَ الْغَیبِ وَ الشَّهَادَةِ، لَا إلَهَ إلَّا أنْتَ، رَبَّ کلِّ شَىْ‌ءٍ وَ مَلِیکهُ، أعُوذُ بِک مِنْ شَرِّ نَفْسِى، وَ شَرِّ الشَّیطانِ وَ شِرْکهِ، وَ أنْ أقْتَرِفَ عَلَى نَفْسِى سُوءاً، أوْ أجُرَّهُ إلَى مُسْلِم‌1،2

    1. «تقييد العلم» ص ٨٤ و ص ٨٥.
    2. حضرت استادنا الاعظم آية اللَه علّامه طباطبائى قدّس اللَه نفسه روزى بيان مى‌فرمودند که از طريق برخورد و گفتار رسول خدا صلى اللَه عليه و آله با أفراد مختلف اين طور بر مى‌آيد که با همان جملات مختصر و کوتاه خود به طور اجمال از آتيه و سرگذشت او، و ايمان و کفر و ارتداد او، و يا از ثبات قدم و اسلام راستين او خبر مى‌داده‌اند. روى اين بيان از تعليم دعاى رسول خدا به ابوبکر استفاده مى‌شود که دچار شرّ نفس و شرّ و شرک شيطان و أعمال ناپسند و زشتى نسبت به خود بوده است و آنها را به مسلمين مى‌کشانيده است. خود أبوبکر در خطبه اوّل پس از ارتحال رسول خدا صلى اللَه عليه و آله که به منبر رفت اعتراف بدين حقيقت نمود که: إنّ لى شيطاناً يَعْتَرينى فإذا زِغت فقوّمونى. «بدرستى که من شيطانى دارم که مرا فرا مى‌گيرد پس زمانى که از حقّ منحرف شدم شما مرا راست کنيد و بر پا داريد»!

امام شناسی ج14

36
  •  «به درستى كه ابوبكر صدّیق گفت: اى پیغمبر خدا! مرا دعائى تعلیم كن كه چون صبح شود و شب شود آن را بخوانم! فرمود: اى ابوبكر! بگو: بار پروردگارا! تو هستى كه شكافنده و آفریننده آسمانها و زمین مى‌باشى! بر غیب و آشكارا عالِم هستى، معبودى جز تو نیست، پروردگار و تربیت كننده و صاحب اختیار تمام موجودات مى‌باشى! من به تو پناه مى‌برم از شرّ نَفْسَم، و از شرّ و شرك شیطان، و از آنكه من براى خودم كار زشت و بدى را انجام دهم، و یا آن زشتى و بدى را به سوى مسلمانى بكشانم»!

  • [كتابت در زمان رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم‌]

  •  خطیب أیضاً براى تأكید امر كتابت در زمان رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم روایتى را آورده است كه آن حضرت راجع به أبوشاة گفتند كه: اصحاب خطبه‌اى را كه او از آن حضرت شنیده بود براى وى بنویسند. و این مطلب را از أبوبكر أحمد بن محمّد بن غالب فقیه خوارزمى با سند متّصل خود از ولید بن مسلم از أوزاعى از یحیى بن أبى كثیر از أبوسلمة بن عبد الرّحمن از أبوهریره آورده است كه گفت:

  • لَمَّا فَتَحَ اللَهُ تَعَالَى عَلَى رَسُولِهِ صَلَّى اللَهُ عَلیهِ [و ءَالِه‌] وَ سَلَّمَ مَکةَ قَامَ فِى النَّاسِ فَحَمِدَ اللَهَ، وَ أثْنَى عَلَیهِ‌ ثُمَّ قَالَ: إنَّ اللَهَ تَبَارَک وَ تَعَالَى حَبَسَ عَنْ مَکةَ الْفِیلَ، وَ سَلَّطَ عَلَیهَا رَسُولَهُ وَ الْمُؤمِنینَ؛ وَ إنَّهَا لَمْ تُحَلَّ لأحَدٍ کانَ قَبْلِى، وَ إنَّمَا احِلَّتْ لِى سَاعَةً مِنَ النَّهَارِ؛ وَ إنَّهَا لَنْتُحَلَّ لأحَدٍ بَعْدِى، فَلا ینَفَّرُ صَیدُهَا، وَ لَا یخْتَلَى شَوْکهَا، وَ لَا تُحَلُّ سَاقِطَتُها إلَّا لِمُنْشِدٍ! وَ مَنْ قُتِلَ لَهُ قَتِیلٌ فَهُوَ بِخَیرِ النَّظَرَینِ: إمّا أنْ یفْدِىَ و إمّا أن یقْتُلَ. فَقَالَ الْعَبَّاسُ: إلَّا الإذْخِرَ یا رَسُولَ اللَهِ؛ فَإنَّا نَجْعَلُهُ فِى قُبُورِنَا وَ بُیوتِنَا، فَقَالَ: إلَّا الإذْخِرَ. فَقَامَ أبُو شَاةٍ ـ رَجُلٌ مِنْ أهْلِ الْیمَنِ ـ فَقَالَ: اكْتُبُوا لِى یا رَسُولَ اللَهِ! فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ صلَّى اللَهُ عَلیهِ [و ءاله‌]: اکتُبُوا لِأبِى شَاةٍ!

  •  «چون خداى تعالى مكّه را بر روى رسولش صلى اللَه علیه و آله و سلّم گشود، در میان مردم به خطبه‌

امام شناسی ج14

37
  •  برخاست، حمد و ثناى خدا را بجاى آورد و سپس گفت: خداوند تبارك و تعالى فیل را از ورود به مكّه حبس نمود، و رسول خود و مؤمنان را بر مكّه مسلّط فرمود؛ ورود و جنگ و فتح در مكّه براى أحدى پیش از من حلال نبوده است و فقط در یك ساعت از یك روز براى من حلال شد، و پس از من هم براى أحدى حلال نخواهد بود.

  •  بنابراین نباید صید مكّه را دنبال كرد و فرارى داد، و نباید خار آن را چید، و برداشتن چیزى كه در آن بر زمین افتاده و صاحبش معلوم نمى‌باشد حلال نیست مگر براى جوینده صاحب آن. و كسى كه كشته‌اى از او كشته شود بهترینِ از این دو طریق را انتخاب مى‌نماید: یا آنكه از آنها فِدْیه و پول خون مى‌گیرد، و یا اینكه قاتل را مى‌كشد.

  •  در این حال عبّاس گفت: آنچه را كه حرام است كندن آنها غیر از إذخِر (گور گیاه) بوده باشد اى رسول خدا، چرا كه ما آن را در قبورمان مى‌گذاریم و در خانه‌هایمان بكار مى‌بریم! رسول خدا فرمود: مگر إذْخِر.

  •  در این حال أبوشاة كه مردى از اهل یمن بود برخاست و گفت: اى رسول خدا، شما این مطالب را براى من بنویسید! رسول خدا صلى اللَه علیه و آله فرمود: براى أبو شاة بنویسید!»

  •  راوى این روایت: ولید بن مسلم مى‌گوید: من به أوزاعى گفتم: مُراد و منظور گفتار أبو شاة كه مى‌گوید: اکتُبُوا لِى یا رَسُولَ اللَهِ‌ چیست؟ گفت: مقصودش خطبه‌اى است كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم شنید.»1

    1. «تقييد العلم» ص ٨٦. و يوسف العشّ در تعليقه گويد: مشابه اين روايت از يحيى بن أبى کثير در «بخارى» ج ١ ص ٤٠- ٤١، ک ٣ ب ٣٦ و شرح آن در «ارشاد السّارى» ج ١، ص ١٦٨ و «عمدة القارى» ج ١، ص ٥٦٧ و «فتح البارى» ج ١، ص ١٨٤؛ و مثل اين روايت با اختصار از وليد ابن مسلم در «صحيح ترمذى» ج ٢، ص ١١٠؛ و از يحيى بن أبى کثير در «اسد الغابة» ج ٢، ص ٣٨٤ و «تيسير الوصول» ج ٣، ص ١٧٦؛ و مثل اين روايت با تقارب لفظ از وليد بن مسلم در «المحدّث الفاصل» ج ٤، ص ٢١؛ و با اختصار از أوزاعى در «جامع بيان العلم» ج ١، ص ٧٠؛ و بدون سند در «معالم السّنن» ج ٤، ص ١٨٤ و «استيعاب» ج ٢، ص ٧١٧ و «مقدّمه ابن صلاح» ص ١٧٠آمده است.

امام شناسی ج14

38
  •  اینها مجموعه مطالبى بود كه خطیب بغدادى در كتاب خود: «تقیید العلم» براى اثبات و اهمیت كتابت، و امر رسول خدا صلى اللَه علیه و آله بدین امر خطیر آورده است. و همان طور كه ملاحظه مى‌شود ذكرى از «صحیفة أمیر المؤمنین» علیه السّلام نیست، و حتّى از استشهاد به كتابت رسول خدا در حین موت كه قلمى و قرطاسى طلبیدند تا بنویسند براى امَّت چیزى را كه پس از آن هیچگاه گمراه نگردند، یادى نكرده است.

  • [تعمّد خطیب در عدم نقل روایات منع عمر از كتابت رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم‌]

  •  و این مطلب به قدرى شگفت‌آور است كه تعجّب یوسُف العشّ مُصَحِّح و مُصَدِّر و مُعَلِّق كتاب را برانگیخته است تا جائى كه نتوانسته است خوددارى نماید و در تعلیقه آورده است: بسیار عجیب است كه از نظر خطیب استشهاد به كتابى كه رسول خدا صلى اللَه علیه و آله اراده فرمود در حال وفاتش بنویسد، دور شده و مورد سهو و خطا قرار گرفته است. و آن خبر در «صحیح بخارى» طبع لیدن ج ١، ص ٤١ و «صحیح مسلم» با شرح نووى ج ٢، ص ٤٢ و «تاریخ طبرى» ج ٤، ص ١٨٦ و ص ١٨٧ و «اسْدُ الغابَة» ج ٣، ص ٣٠٥ و شرح حدیث در «ارشاد السّارى» ج ١، ص ١٦٩ و «فَتْح البارى» ج ١، ص ١٨٥ ـ ١٨٧ و «عمدة القارى» ج ١، ص ٥٧٥ و «شرح مسلم» نووى ج ٢، ص ٤٣ موجود است.1

  • [منع عمر از كتابت بر اساس اغراض سیاسى بوده است‌]

  •  و حقیر نویسنده این سطور گوید: این سهو خطیب سهوِ تعمّدى بوده است كه غالباً بل اكثراً در میان علماى عامّه دیده مى‌شود كه از این اشتباهات عمدى بسیار مى‌كنند از حذف و تحریف و تغییر و تقطیع و عدم ذكر روایت رأساً؛ و اینها همه شواهد روشن و أدلّه واضحى است بر بطلان آراء و مذهب آنها كه بر اساس وحشت و إرعاب مردم و إسكات و تعطیل بیان حقّ بنا نهاده‌اند؛ و همان طور كه خلیفه شان عَلَناً در حضور جماعت گفت: «این مَرْدَك هذیان مى‌گوید؛ براى ما كتاب خدا كافى است؛» اینها بر همان پایه و اساس دست از روایات اهل بیت كه در همان زمان‌

    1. همان مصدر.

امام شناسی ج14

39
  •  مشخّص و مدوّن بوده است شسته‌اند؛ چرا كه این روایات در نزد مصدر ولایت أمیر المؤمنین علیه السّلام همگى موجود و محفوظ و مدوّن بوده است، غایة الأمر عامّه كه مقصد و مَمشایشان بر خلاف منهاج اهل بیت است با ایجاب ضرورت سیاسى باید بدین روایات توجّه نكنند، بلكه آنها را مطرود و ممنوع به شمار آرند، چرا كه این روایات كه تفسیر آیات قرآن و روایاتى درباره مقام و منزلت صاحب ولایت است با خلافت غاصبه آنان متضادّ است و حتماً براى بر اریكه نشاندن خود باید اهل بیت و روایات و كتابهایشان را مهجور دارند؛ و گرنه جمع میان ضدَّین و متناقضین مى‌گردد.

  •  بر روى همین اصل عمر گفت: حَسْبُنَا کتَابُ اللَهِ؛ و در آن مجلسِ الرَّزِیة کلّ الرَّزِیة در حضور رسول اللَه سر و صدا و غوغا راه انداخت و كلام درهم و پیچیده و لَغَطْ پیدا شد و پیامبر از نوشتن و كتابت صرفنظر كرد و به رفیق اعلى رهسپار گشت.

  •  شما فرض كنید آن مكتوب پیامبر درباره وصایت مولى الموالى أمیرالمؤمنین علیه السّلام هم نباشد بالأخره هر چه بود نامه‌اى بود كه در آن عدم ضلالت و گمراهى امَّت الى الأبد تضمین شده بود.

  •  كسى نیست كه به این طرفداران و دایگان از مادر مهربان‌تر بگوید: آن نامه پیامبر هر چه بود تضمین سعادت و عدم ضلالت امَّت از جانب رسول خدا به طور جاودان بود، عُمَر به چه مجوّز عقلى و وجدانى و شرعى امَّت را از این فیض تا روز قیامت محروم گردانید؟!

  •  عیناً قضیه مالك بن نُوَیره است كه چون وى از پرداخت زكوة به صندوق ابوبكر امتناع نمود و گفت باید به صندوق خلافت و ولایت حقّه حقیقیه علىّ بن أبى طالب علیه السّلام پرداخت گردد، خالد بن ولید با آن طرز فجیع و فظیع وى را به اتّهام ارتداد كشت، و عذرش در نزد ابو بكر مقبول افتاد، چرا كه اگر انتشار مى‌یافت كه مالك بن نُوَیره مرتد نشده است، او مسلمان است غایة الأمر دنبال صندوق راستین مى‌آید تا وجوهات و زكوات خودش و قومش را بدانجا بریزد؛ و اگر أبو بكر، خالد بن ولید را به جرم قتل مرد مسلمان قصاص مى‌كرد و مى‌كشت، با یك چشم به هم زدن مطلب‌

امام شناسی ج14

40
  •  انتشار مى‌یافت و همه به پیروى مالك براى مخالفت با أبوبكر سربلند مى‌نمودند؛ و در این صورت مشهود بود كه چه مى‌شد و أبداً دستگاه خلافت آنان پایدار و برقرار نمى‌ماند. این جمع میان ضدّین و متناقضین بود. لهذا براى آنكه مطلب افشا نگردد، زود سرش را به هم آوردند وَ إلّا اتَّسَعَ الخَرْقُ عَلَى الرَّاقِعِ‌ (در آن صورت نه تنها نمى‌توانستند آن پارگى را وصله نهند، بلكه پارگى همه جا را مى‌گرفت، و جز زبونى و درماندگىِ دستگاه خلافت چیزى ثمر نمى‌داد).

  •  این رازى بود كه خالد در گوش ابوبكر گفت؛ و أبو بكر هم صحیح و معقول دانست و او را تبرئه نمود و چون أبوبكر به عمر كه از مخالفان خالد در این داستان بود گفت، او هم قبول نمود و دست از اصرار بر إعدام خالد برداشت، و همه با هم صفا كردند و سر كاسه آش داغ نشستند و به خوردن مشغول شدند.

  • [منع عمر از كتابت حدیث پیامبر]

  •  جمله حَسْبنا كتابُ اللَه، به قدرى نامعقول است كه عامّه در تفسیر آن سر به زیر افكنده و شرمگین‌اند. امّا در آنجا عُمَر براى درهم شكستن ولایت و خرد كردن و نابود ساختن آن، با آنكه خودش خوب مى‌داند عبارت غلطى است و قرآن كتاب الهى بدون سنّت و مفسّرى از رسول اللَه تمامیت ندارد، مع‌ذلك جلوى نوشتار رسول اللَه را گرفت و از آوردن قلم و كاغذ منع نمود.

  •  و آنگاه در زمان خلافت خود با شدیدترین وجهى جلوى بیان حدیث و احوال رسول خدا را گرفت؛ و نه تنها كتابت حدیث را منع كرد، بیان شفاهى آن را نیز بأشدِّ وجه منع نمود. چرا؟! براى آنكه احادیث وارده از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله در مدّت بیست و سه سال درباره وصایت و إمامت و إمارت و خلافت بلافصل مقام ولایت بازگو نگردد. این روایات بیانى است كه درست در جهتِ مَمْشى‌ و مَجْرى و منهاج خلافت غاصبه قرار دارد؛ و چگونه مى‌توان مردم را در كتابت و بیان آن همه احادیث آزاد گذارد آنگاه یورش بر خانه فاطمه برد، و أمیرالمؤمنین را براى بیعت و تمكین به مسجد سوق داد؟

  •  شیخ محمود أبورَیه بعد از ردّ این حدیثِ مروى از طرق عامّه: ألَا وَ إنِّى قَدْ

امام شناسی ج14

41
  • اوتِیتُ الْکتَابَ وَ مِثْلَهُ مَعَهُ‌ «آگاه باشید كه: به من كتاب (قرآن) و مثل قرآن با آن داده شده است» مى‌گوید: و اگر مطلب از این قرار بود، پس چرا پیامبر به كتابت این مِثْل همّت نگماشت در زمان حیاتش در وقتى كه آن را از پروردگارش تلقّى مى‌كرد همان طور كه به كتابت قرآن عنایت داشت؟

  •  تا آنكه مى‌گوید: آیا صحیح است پیامبر نصف آنچه را كه به او وحى شده است رَها و یله گذارد تا آنكه بدون قید و نوشتن در میان أذهان بماند، این یك آن را بگیرد، و آن یك آن را فراموش نماید، و آن سیمى بر آن چیزى بیفزاید، از قبیل چیزهائى كه در غیر مدوَّناتِ در كتابى محفوظ، پیش مى‌آید؟ و آیا متصوَّر است پیغمبر با این طرز عملش رسالتش را آن طور كه باید تبلیغ نموده باشد؟ و امانت را به طور كامل به اهلش سپرده باشد؟!

  •  این حدیث كجا بود هنگامى كه پیامبر در مرض أخیر خود كه بعد از آن به سوى پروردگارش رهسپار شد، و پس از اینكه آیه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً1 نازل شده بود، گفت: إنِّى وَ اللَهِ مَا تَمَسَّکون عَلَىَّ بِشَىْ‌ءٍ، إنِّى لَمْ احِلَّ إلَّا مَا أحَلَّ الْقُرْآنُ، وَ لَمْ احَرِّمْ إلَّا مَا حَرَّمَ الْقُرْآنُ؟!2

  •  «سوگند به خدا، من عهده دار عمل شما نمى‌باشم، و شما هیچ دستاویز و بهانه‌اى نسبت به من ندارید! و من حلال ننمودم مگر آنچه را كه قرآن حلال نموده است، و حرام نكردم مگر آنچه را كه قرآن حرام كرده است!»

  •  از این گذشته كجا بود این حدیث زمانى كه أبوبكر به مردم گفت: بَینَنَا وَ بَینَکمْ کتَابُ اللَهِ، فَاسْتَحِلُّوا حَلَالَهُ، وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ! «در میان من و شما كتاب خداست؛ پس حلالش را حلال بشمارید، و حرامش را حرام بدانید!»

    1. آيه ٣، از سوره ٥: مائده.
    2. «سيره ابن هشام» ج ٤، ص ٣٣٢.

امام شناسی ج14

42
  •  و كجا بود این حدیث وقتى كه رسول خدا صلى اللَه علیه و آله در حال احتضار بود و مى‌خواست كتابى بنویسد تا امَّت پس از وى گمراه نگردند و عمر گفت: حَسْبُنَا کتَابُ اللَهِ؟!

  •  تا مى‌رسد به اینجا كه مى‌گوید: ما مى‌بینیم كه صحابه رسول خدا به عدم كتابت اكتفا ننمودند بلكه از روایت حدیث اعراض مى‌كردند و از بیان آن نهى مى‌نمودند، و در قبول أخبار و أحادیث تشدید خطیرى بجاى مى‌آوردند.

  •  ذَهَبى در «تذكرة الحُفَّاظ» مى‌گوید: از مراسیل ابن أبى ملیكه‌1 آن است كه: أبو بكر مردم را پس از فوت پیغمبرشان جمع كرد و گفت: إنَّکمْ تُحَدِّثُونَ عَنْ رَسُولِ اللَهِ أحَادِیثَ تَخْتَلِفُونَ فِیهَا، وَ النَّاسُ بَعْدَکمْ أشَدُّ اخْتِلَافاً؟ فَلَا تُحَدِّثُوا عَنْ رَسُولِ اللَهِ شَیئاً؛ فَمَنْ سَأَلَکمْ فَقُولُوا: بَینَنَا وَ بَینَکمْ کتَابُ اللَهِ، فَاسْتَحِلُّوا حَلَالَهُ، وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ!

  •  «شما مطالبى را از رسول خدا بیان مى‌كنید كه در آن احادیث اختلاف دارید، و بعد از شما اختلاف مردم شدیدتر خواهد شد. بنابراین هیچ حدیثى را از رسول خدا بیان نكنید؛ و هر كس از شما مسئله‌اى پرسید بگوئید: در میان ما و شما كتاب اللَه است، حلالش را حلال، و حرامش را حرام بشمرید!»

  •  و ابن عَساكِر از محمّد بن إسحق از صالح بن ابراهیم بن عبد الرّحمن بن عَوْف روایت كرده است كه: عُمَر بن خطّاب نمرد مگر آنكه به سوى اصحاب رسول اللَه در جمیع آفاق فرستاد و همه را جمع كرد: عبد اللَه بن حُذَیفة؛ و أبَا الدَّرْدَاء، و أبَا ذَرّ، و عَقَبَة بن عامِر، و بدیشان گفت: این احادیثى كه شما در آفاق از رسول خدا افشا كرده‌اید چیست؟! گفتند: آیا ما را منع مى‌كنى؟ گفت: نه، در نزد من باید بمانید؛ و

    1. ج ١، ص ٣. و ابن أبى مليکه همان عبد اللَه بن عبيد اللَه بن أبى مليکه قرشى تميمى مکى است که قاضى مکه در زمان ابن زبير بوده است، مردى پيشوا و فقيه و فصيح و سخنگو بوده است. همگى بر توثيق او متّفقند و از کسانى که از او روايت مى‌کنند ليث بن سَعد است. وى در سنه ١١٧ هجرى فوت نمود. اين روايت را شيخ محمّد خضرى در کتاب «التشريع الإسلامى» ص ٦٣ آورده است.

امام شناسی ج14

43
  •  سوگند به خدا تا من زنده هستم نباید از نزد من جاى دیگر بروید، و ما داناتریم، ما از شما مى‌گیریم و به شما ردّ مى‌كنیم! و ایشان از عمر مفارقت ننمودند تا زمانى كه عمر مرد.1

  •  و ذَهَبى در «تذكرة الحُفَّاظ» از شعبه، از سعید بن ابراهیم، از پدرش آورده است كه: عُمَر، ابن مَسعود و أبو دَرْدَاء و أبو مَسعود أنصارى را حبس نمود و گفت: شما روایات بسیارى را از رسول خدا نقل كرده‌اید!2 ایشان را در مدینه زندانى نمود و عثمان ایشان را آزاد كرد.3

  •  و ابن سَعد و ابن عَساكِر از محمود بن لُبَید روایت كرده‌اند ـ با لفظ ابن سعد ـ كه گفت: شنیدم عُثمان بن عَفَّان بر منبر مى‌گفت: جایز نیست براى كسى كه حدیثى را كه در زمان أبوبكر و عمر نشنیده است روایت نماید؛ و من كه حدیثى را بیان نمى‌كنم نه از جهت آن است كه از بهترین فراگیرندگان روایت در میان اصحاب رسول خدا نیستم، بلكه ازاین‌جهت است كه شنیدم كه مى‌گفت: مَنْ قَالَ عَلَىَّ مَا لَمْ أقُلْ فَقَدْ تَبَوَّأ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار. «كسى كه به من گفتارى را نسبت بدهد كه من نگفته‌ام تحقیقاً جاى خود را در آتش مهیا ساخته است.»

  •  و در كتاب «جَامِعُ بیان العِلْم و فَضْلِهِ»4 كه مؤلّفش حافظ مغرب ابن عَبدِ البرّ

    1. اين عبارت را ابن عساکر و محمّد بن اسحق تخريج نموده‌اند.
    2. «تاريخ التّشريع الإسلامى» ج ١، ص ٧ و ص ١٢٣، و کتاب «تمهيدٌ لتاريخ الفلسفة الإسلاميّة» شيخ مصطفى عبد الرزّاق، ص ١٦١.
    3. ابوبکر بن عربى در کتاب «العواصم من القواصم» که در مقام دفاع از عثمان در آنچه از مظالم و مناکير به وى نسبت داده‌اند با عين اين عبارت به دفاع برآمده است: و عجيب آن است که اشکالاتى بر عثمان وارد مى‌کنند که نظير آنها را عمر انجام داده است. زيرا که روايت شده است که عمر بن خطّاب ابن مسعود را با چند نفر صحابى ديگر يک سال در مدينه حبس نمود تا آنکه کشته شد و عثمان ايشان را آزاد کرد و گناهشان آن بود که: آنها روايت از رسول خدا صلى اللَه عليه و آله زياد بيان مى‌کرده‌اند. (ص ٧٥ و ص ٧٦)
    4. ج ٢، ص ١٢٠.

امام شناسی ج14

44
  •  مى‌باشد از شعبى از قَرَظة بن كَعْب حكایت نموده است كه گفت:

  • خَرَجْنَا نُرِیدُ الْعِرَاقَ فَمَشَى مَعَنَا عُمَرُ إلَى صِرَارٍ1 ثُمَّ قَالَ لَنَا: أ تَدْرُونَ لِمَ مَشَیتُ مَعَکمْ؟! قُلْنَا: أرَدْتَ أنْ تُشَیعَنَا وَ تُکرِمَنَا! قَالَ: إنَّ مَعَ ذَلِک لَحَاجَةً خَرَجْتُ لَهَا: إنَّکمْ لَتَأْتُونَ بَلْدَةً لِأهْلِهَا دَوِىٌّ کدَوِىِّ النَّحْلِ، فَلَا تَصُدُّوهُمْ بِالأحَادِیثِ عَنْ رَسُولِ اللَهِ وَ أنَا شَرِیککمْ! قَالَ قَرَظَةُ: فَمَا حَدَّثْتُ بَعْدَه حَدیثاً عَنْ رَسُولِ اللَهِ.

  •  و فى روایة اخرى: إنَّکمْ تَأتُونَ أهْلَ قَرْیةٍ لَهَا دَوِىٌّ بِالْقُرْآنِ کدَوِىِّ النَّحْلِ فَلَا تَصُدُّوهُمْ بِالأحَادِیثِ لِتَشْغَلُوهُمْ. جَوِّدُوا2 الْقُرآنَ وَ أقِلُّوا الرِّوَایةَ عَنْ رَسُول اللَهِ وَ أنَا شَرِیککمْ!3

  • فَلَمَّا قَدِمَ قَرَظَةُ قَالُوا: حَدِّثْنَا! فَقَالَ: نَهَانَا عُمَرُ4،5

  • وَ فِى الامِّ لِلشَّافِعىِّ روایةُ الرَّبِیعِ بنِ سُلَیمانَ: فَلَمَّا قَدِمَ قَرَظَةُ قَالُوا: حَدِّثْنَا! قَالَ: نَهَانَا عُمَرُ!

  •  «ما از شهر مدینه بیرون آمدیم و عازم عراق بودیم. عمر با ما تا صِرار پیاده بدرقه نمود و سپس به ما گفت: آیا مى‌دانید چرا من با شما آمده‌ام؟! گفتیم: مى‌خواستى تا ما را مشایعت كنى و گرامى بدارى! گفت: علاوه بر این حاجتى داشتم و براى آن از مدینه بیرون شدم. حقّاً شما به سوى شهرى مى‌روید كه اهل آنجا مانند صداى زنبور

    1. صِرار با کسره، موضعى است نزديک مدينه و در روايتى است: خرجنا فَشَيعَنَا.
    2. در عبارت علّامه أمينى ج ٦، ص ٢٩٤ از «الغدير» وارد است: جرّدوا القرآن يعنى آن را بدون تفسير تعليم کنيد!
    3. و در شرح ابن أبى الحديد ج ٣، ص ١٢٠آورده است و در «السّنّة قبل التدوين» ص ١٠٠آورده است.
    4. اين اضافى از کتاب «تذکرة الحفّاظ» ذهبى است و حاکم در «مستدرک» ج ١، ص ١٠٢ آن را صحيح شمرده است.
    5. و در «سنن دارمى» ج ١، ص ٨٥ و «سنن ابن ماجه» ج ١ ص ١٦ و «مستدرک» حاکم ج ١، ص ١٠٢ و «جامع بيان العلم» ج ٢ ص ١٢٠و «تذکرة الحفّاظ» ج ١، ص ٣ بنا به نقل علّامه امينى در «الغدير» ج ٦، ص ٢٩٤، و «السّنّة قبل التدوين» ص ٩٧ آورده است.

امام شناسی ج14

45
  •  با خواندن قرآن صدا و زمزمه دارند؛ شما به واسطه بیان احادیثى از رسول خدا ایشان را باز ندارید و من در این امر شریك شما مى‌باشم! قرظه گفت: پس از این توصیه عمر من حتّى یك حدیث از رسول خدا بیان ننمودم.

  •  و در روایت دیگرى است: شما حقّاً به سوى شهرى مى‌روید كه صوتشان در حال قرائت قرآن مانند صداى زنبور است، بنابراین با بیان احادیث آنان را باز ندارید تا از قرآن به غیر قرآن مشغول گردند. قرآن را صحیح و استوار بدارید، و روایت از رسول اللَه را كم نمائید، و من در این امر شریك شما مى‌باشم!

  •  چون قرظه وارد عراق شد، گفتند: براى ما از رسول خدا بیان كن! گفت: عمر ما را منع نموده است.

  •  و شافعى در كتاب «الامّ» به روایت ربیع بن سلیمان آورده است كه: چون قرظه وارد شد مردم عراق به او گفتند: از احادیث رسول اللَه براى ما بیان كن! گفت: عمر ما را نهى كرده است.»

  • وَ کانَ عُمَرُ یقُولُ: أقِلُّوا الرِّوایةَ عَنْ رَسُولِ اللَهِ إلَّا فِیمَا یعْمَلُ بِهِ.1،2

  •  داستان‌ صُبَیغ تَمِیمى بن عَسَل‌ و زدن او را دویست تازیانه در دو بار، و بدنش را خونین كردن به جهت سؤالى كه در معنى‌ الذَّارِیاتِ ذَرْواً از عمر نموده بود، ما در جلد دوازدهم از «امام‌شناسى» درس ١٧٤ تا ١٧٦، ص ٢٤١ تا ص ٢٤٥ از سیوطى و ابن كثیر از بزّاز و دار قُطْنى در «إفراد» و ابن مَرْدوَیه و ابن عَساكر و از «سُنَن دارِمى» و از «سیره عمر» تألیف ابن جَوْزى، و از «كنز العُمّال» از نصر مقدّسى و اصفهانى و ابن أنبارى و ألْكانى، و از «فتح البارى» و از «فتوحات مكّیه» ذكر نموده‌ایم.

  •  عُمَر چهار چیز را اكیداً ممنوع نمود: اوّل سؤال از آیات مشكله قرآن؛ دوم سوال‌

    1. «أضواءٌ على السُّنَّة المحمّديّة» طبع سوّم، دار المعارف مصر، ص ٥٢ تا ص ٥٥ و تمام جريان قضيّه قرظة بن کعب را علّامه أمينى در «الغدير»، ج ٦ ص ٢٩٤ در باب نوادر الأثر فى علم عمر ذکر نموده است.
    2. فيما يعمل به؛ يعنى سنّت عمليّه (ص ١٠٧ ج ٨ البداية و النهاية).

امام شناسی ج14

46
  •  از احكام و تكالیفى كه هنوز واقع نشده است؛ سوم: بیان أحادیث رسول اللَه؛ چهارم: كتابت حدیث.

  •  عمر براى عملى نمودن این امور صحابه معروف رسول اللَه را با شلّاق مى‌زد و حبس مى‌نمود.

  •  علّامه امینى گوید: چون عمر أبوموسى أشعرى را به عراق اعزام نمود به او گفت: تو به سوى قومى مى‌روى كه اهل آنجا صداهایشان در مساجدشان مانند صدا و زمزمه زنبور عسل به قرائت قرآن بلند است؛ پس آنها را بر همین حال واگذار و به احادیث مشغولشان مساز؛ و من در این امر شریك تو هستم.

  •  این مطلب را ابن كثیر در تاریخش ج ٨، ص ١٠٧ ذكر نموده است و گفته است: این قضیه از عمر معروف است.

  •  و طَبَرانى از ابراهیم بن عبد الرّحمن تخریج نموده است كه: عمر سه نفر را حبس كرد: ابن‌مسعود و أبو دَرْدَاء و ابو مسعود انصارى، و گفت: شما حدیث از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله زیاد نقل نموده‌اید. در مدینه آنها را محبوس نمود تا اینكه كشته شد.1

  •  و در عبارت حاكم در «مستدرك» ج ١، ص ١١٠این طور آمده است: عمر بن خطّاب به ابن مسعود و ابو درداء و ابوذر گفت: این حدیثى كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله نقل كرده‌اید چیست؟! و من گمان دارم كه عمر ایشان را در مدینه تا زمانى كه كشته شد حبس نمود.

  •  و در لفظ جمال الدِّین حَنَفى این طور آمده است كه: عمر أبو مسعود و أبو دَرْداء و أبوذر را حبس كرد تا وقتى كه كشته شد و به آنها گفت: مَا هَذَا الْحَدِیثُ عَنْ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله؟! «این حدیث كردن از رسول خدا چیست كه شما مى‌كنید؟!» و من چنین گمان دارم كه تا وقتى كه كشته شد آنان را در مدینه حبس كرد. و همین طور این عمل‌

    1. «تذکرة الحفّاظ» ج ١، ص ٧، «مجمع الزوائد» ج ١، ص ١٤٩، و محشّى کتاب آن را صحيح شمرده و گفته است: ثبوت اين حديث از عمر صحيح است از راههاى بسيارى، و عمر در حديث شديد بود.

امام شناسی ج14

47
  •  را با أبو موسى أشْعرى با وجود عدالتش در نزد وى انجام داد. (المعتصر، ج ١، ص ٤٥٩)

  •  و عمر به أبو هریره گفت: دست از حدیث از رسول خدا [صلّى اللَه علیه و آله و سلّم‌] بر مى‌دارى یا تو را به زمین‌ دَوْس‌ بفرستم؟!1 م ـ و به كعب الاحْبار گفت: دست از حدیث بر مى‌دارى یا تو را به زمین‌ قِرَدَة (میمونها) بفرستم؟! (تاریخ ابن كثیر، ج ٨، ص ١٠٦)

  •  و ذَهَبى در «تذكره» ج ١، ص ٧ از أبو سَلمه روایت كرده است كه من به أبوهریره گفتم: همان گونه كه اینك حدیث مى‌كنى در زمان عمر هم مى‌كردى؟! گفت: اگر من در زمان عمر مانند زمان شما حدیث مى‌كردم مرا با تازیانه خود مى‌زد.

  •  أبو عَمْرو از أبوهریره تخریج نموده است كه مى‌گفت: من احادیثى را براى شما روایت نموده‌ام كه اگر در زمان عمر بن خطّاب حدیث مى‌كردم مرا با تازیانه دستى خود مى‌زد. (جامع بیان العلم، ج ٢، ص ١٢١)

  •  و در عبارت زُهْرى این طور وارد است كه: مگر من مى‌توانستم آن طور كه الآن براى شما حدیث مى‌كنم در زمان حیات عمر حدیث كنم؟! سوگند به خدا كه در آن صورت یقین داشتم كه تازیانه او با پوست پشت بدن من تماس پیدا مى‌كرد.

  •  و در عبارت ابن وَهَب این طور وارد است كه: حقّاً من براى شما أحادیثى را بیان نموده‌ام كه اگر در زمان عمر و یا نزد عمر بدان لب مى‌گشودم یقین داشتم كه سَرم را مى‌شكافت. (تاریخ ابن كثیر، ج ٨، ص ١٠٧)

  •  در پى آمد و دنبال این واقعه شَعْبى گفت: من با عبد اللَه بن عُمَر دو سال و یا یك سال و نیم نشستم و از وى نشنیدم حدیثى را از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله نقل كند مگر یك حدیث را.2

  •  و سائب بن یزید گفت: من با سَعْد بن مالك از مدینه تا مكّه مصاحب بودم و

    1. ابن عساکر کما فى «کنز العمّال» ج ٥، ص ٢٣٩ آن را تخريج نموده است. و أبوزرعه أيضاً کما فى «تاريخ ابن کثير» ج ٨، ص ١٠٦ تخريج کرده است.
    2. «سُنَن دارمى» ج ١، ص ٨٤، «سُنَن ابن ماجة» ج ١، ص ١٥.

امام شناسی ج14

48
  •  حتّى یك حدیث از او از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله نشنیدم (سنن ابن ماجه، ج ١، ص ١٦)

  •  و أبوهریره گفت: ما ابداً قدرت نداشتیم بگوئیم: قال رسول اللَه، تا زمانى كه عمر كشته شد (تاریخ ابن كثیر، ج ٨، ص ١٠٧)

  •  امینى گوید: آیا بر خلیفه پنهان بود كه ظاهر كتاب و قرآن، امّت را از سُنَّت بى نیاز نمى‌نماید؟ و سنّت با قرآن مفارقت نمى‌كند تا بر پیغمبر در كنار حوض كوثر وارد شوند؟ و حاجت امَّت به سنّت رسول خدا كمتر از حاجتشان به ظاهر كتاب نیست؟

  • وَ الْکتَابُ کمَا قَالَ الاوْزَاعِىُّ وَ مَکحُولٌ أحْوَجُ إلَى السُّنَّةِ مِنَ السُّنَّةِ إلَى الْکتَابِ. (جامع بیان العلم و فضله، ج ٢، ص ١٩١)

  •  «و كتاب خدا همان طور كه أوزاعى و مكحول گفته‌اند، نیازش به سنّت بیشتر است از نیاز سنّت به كتاب.»

  •  یا آنكه خلیفه دیده است در آنجا جماعتى هستند كه با وضع و جعل احادیث بر رسول خدا و پیامبر اقدس با سنّت بازى مى‌كنند ـ و این دیدار هم از روى حقّ بوده است بنابراین همّت گمارده است تا ریشه‌هاى تَقَوُّل و نسبت كلام ناصحیح به پیامبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم را قطع كند؛ و آن دستهاى جنایتكار را از سنّت شریفه كوتاه نماید. چه این باشد چه آن، گناه مثل أبوذر كه رسول اعظم به صدقش با عبارت متقنه: مَا أظَلَّتِ الْخَضْرَاءُ، وَ لَا أقَلَّتِ الْغَبْرَاءُ عَلَى رَجُلٍ أصْدَقَ لَهْجَةً مِنْ أبِى ذَر1 «آسمان نیلگون سایه نیفكنده است، و زمین تیره بر روى خود حمل ننموده است مردى را كه از جهت صداقت گفتار و راستى سخن از ابوذر بهتر باشد» گواهى داده چه بوده است؟ و یا مثل عَبد اللَه بن مَسْعود صاحب سرّ رسول اللَه و افضل افرادى كه قرآن را قرائت كرده است و حلالش را حلال و حرامش را حرام دانسته است و فقیه دین و عالم در سنّت بوده است‌2 چه گناهى داشته اند؟ و یا مثل أبُودَرداء عُوَیمِر كبیر الصّحابة

    1. «مستدرک» حاکم ج ٣، ص ٣٤٢ و ص ٣٤٤.
    2. «مستدرک» حاکم ج ٣، ص ٣١٢ و ص ٣١٥.

امام شناسی ج14

49
  •  صاحب رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلّم‌1 چه جرمى داشته اند؟! چرا ایشان را تا وقتى كه به او خنجر زدند در مدینه حبس كرد؟ چرا این صحابه عظیم را در مَلأ دینى هتك نمود و ایشان را در چشم مردم كوچك و پست كرد؟

  •  و آیا مثل أبوهریره و أبوموسى أشعرى از آن جماعت وضّاعین حدیث بوده‌اند تا آنكه استحقاق آن‌گونه تعزیر و دور كردن و تبعید و حبس و وعید را داشته باشند؟! من نمى‌دانم!

  •  آرى تمام این آراء، أحداث سیاست مقطعى بوده است كه ابواب علم را بر روى امَّت بسته است و آنان را در پرتگاه جهالت و آوردگاه أهواء در افكنده است گرچه خلیفه آن را قصد نكرده باشد. امّا خلیفه در آن روز با این مسائل سپرى براى خود گرفت و از خود در برابر معضلات مهلكه دفاع كرد، و خود را از مسائل مشكله نجات بخشید.

  •  م ـ و پس از نهى نمودن امَّت مسلمان و اسلام آورده را از علم قرآن، و دور كردن امَّت را از آنچه در كتابش آمده است از معانى فخیمه و دروس عالیه از ناحیه علم و ادب و دین و اجتماع و سیاست و اخلاق و تاریخ، و بستن باب تعلّم و آموزش و فراگیرى أحكام و آداب دینى كه هنوز موضوعات آنها محقَّق و واقع نشده است، و پهلو تهى كردن از آماده شدن براى عمل به دین خدا قبل از وقوع واقعه، و منع كردن امَّت را از معالم سنّت شریفه، و نهى و ردع از انتشار آنها در ملأ، پس به كدام علمِ زنده و مفید و به كدام حُكْم و یا كلمه حكمتیه، این امَّت مسكین بخواهد بر امّتها ترفّع جوید و تقدّم یابد؟! و به كدام كتاب و به كدام سنّت، آقائى و سیادت خود را بر جمیع عالم كه صاحب رسالت ختمیه آن را براى او تأسیس فرموده است، به دست آورد؟

  •  بنابراین، سیره این خلیفه، یك ضربه‌اى بود كه بر اسلام وارد شد و آن را از پاى درآورد؛ و ضربه‌اى بود بر امَّت اسلام و تعالیم امَّت و شرف و تقدّم و تعالى امَّت؛

    1. «مستدرک» حاکم ج ٣، ص ٣٣٧. [تعليقه‌]

امام شناسی ج14

50
  •  خلیفه متوجّه این ضرر باشد یا نباشد. و از نتائج و موالید این سیره ممقوته و مهلكه عمر، حدیث كتابت سُنَن و نوشتن روایات رسول اللَه است. هان بدانید كه مطلب از این قرار است‌

  • ٩٣

  • حدیث كتابت سنن‌

  •  از عروه روایت است كه عمر بن خطّاب اراده كرد تا سُنَّت‌هاى رسول خدا را بنویسد؛ بنابراین در این باره از أصحاب رسول خدا صلى اللَه علیه و آله پرسش نمود، همگى او را به نوشتن دلالت كردند. عمر مدّت یك ماه تأمّل كرد و در این مدّت از خداوند طلب خیر مى‌نمود؛ و پس از آن صبحگاهى عازم شد به عزم خدائى كه او را رهبرى مى‌نمود و گفت: من اراده كرده بودم تا احادیث سُنَن را بنویسم؛ لیكن چون به یاد آوردم قومى را كه قبل از شما بوده‌اند و كتابى نوشتند و بر آن مجدّانه و مصرّانه صرف همّت كردند و كتاب اللَه را ترك نمودند، سوگند به خدا، من كتاب اللَه را هیچگاه با چیز دگر مشوب نمى‌سازم.1

  •  و به پیروى از این خلیفه جمعى از كتابت سُنَن منع كردند؛ و خلافاً للسُّنَّة الثّابتة از آورنده و اعلان كننده بزرگوار شریعت غرّاء، دست از كتابت برداشتند.2

  • ٩٤

  • رأى خلیفه درباره كُتُب‌

  •  به مشكلات اربعه و حوادث گذشته: حادثه مشكلات قرآن، و حادثه سؤال از چیزى كه هنوز به وقوع نپیوسته است؛ و حادثه حدیث از رسول اللَه؛ و حادثه‌

    1. «طبقات» ابن سعد ج ٣، ص ٢٠٦، «مختصر جامع بيان العلم» ص ٣٣.
    2. «سنن» دارمى ج ١، ص ١٢٥، «مستدرک» حاکم ج ١، ص ١٠٤ تا ص ١٠٦، «مختصر جامع بيان العلم» ص ٣٦ و ص ٣٧.

امام شناسی ج14

51
  •  كتابت سُنَّت پیامبر، اضافه كن حادثه رأى خلیفه و اجتهادش را در حول كُتُب و مؤلَّفات:

  •  مردى از مسلمانان به سوى عمر آمد و گفت: ما وقتى كه شهر مدائن را فتح كردیم در آنجا كتابى به دستمان رسید كه در آن علمى از علوم فارسیان و مطلب شگفت‌آورى بود. عمر شلّاق دستى خود را طلبید و شروع كرد به زدن آن مرد، و سپس گفت: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ‌1 «ما بر تو (اى پیغمبر) به بهترین روش داستان مى‌گوییم.»

  •  و مى‌گفت: واى بر تو! آیا داستانهائى بهتر از كتاب اللَه وجود دارد؟! حقّاً و تحقیقاً كسانى كه پیش از شما به هلاكت رسیدند، به سبب آن بود كه به كتابهاى علماء و كشیشان خود روى آوردند و تورات و انجیل را ترك نمودند، تا اینكه كهنه شدند و علمى كه در آنها بود از میان برداشته شد!

  •  و به عبارت و شكل دگرى: از عَمْرو بن مَیمون از پدرش روایت است كه گفت: مردى به نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: یا أمِیرَ الْمُؤْمِنین! چون ما شهر مدائن را گشودیم، من در آنجا كتابى یافتم كه در آن كلام مُعْجِبى بود. عمر گفت: آیا آن كلامِ مُعْجِب از كتاب اللَه بود؟ گفت: نه! عمر شلّاق دستى خود را طلبید و شروع كرد به زدن او و شروع كرد به خواندن این آیه:

  • الر، تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ، إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌ تا اینجا كه: وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ‌2 «آلر، آنست آیات كتاب آشكارا. حقّاً ما قرآن را قرآن عربى نازل نمودیم به امید آنكه شما آن را تعقّل كنید ـ تا اینجا كه ـ و به تحقیق تو پیش از إنزال ما این آیات را از غافلان بودى.»

  •  و سپس گفت: إنَّمَا أهْلَک مَنْ کانَ قَبْلَکمْ أنَّهُمْ أقْبَلُوا عَلَى کتُبِ عُلَمائِهِمْ و أسَاقِفَتِهِمْ‌

    1. آيه ٣ از سوره ١٢: يوسف.
    2. آيات ١ تا ٣، از سوره ١٢: يوسف و تمام آيه سوم اين است: نحن نقصّ عليک أحسن القصص بما أوحينا إليک هذا القرآن و إن کنتَ من قبله لمن الغافلين.

امام شناسی ج14

52
  • وَ تَرَکوا التَّوْرَاةَ وَ الإنْجِیلَ حَتَّى دَرَسَا وَ ذَهَبَ مَا فِیهِمَا مِنَ الْعِلْمِ.

  •  «و فقط علّت هلاك پیشینیان شما آن بوده است كه بر كتابهاى دانشمندان و كشیشانشان روى آوردند و تورات و انجیل را كنار گذاردند تا كهنه شد و علمى كه در آنها بود از میان رفت.»

  •  و عبد الرّزاق و ابن ضریس در «فضائل القرآن» و عَسْكرى در «مواعظ» و خطیب از ابراهیم نخعى تخریج كرده‌اند كه گفت: در كوفه مردى بود كه كتب دانیال و أمثال آن را جستجو مى‌نمود. در این حال نامه‌اى از عمربن‌خطّاب رسید كه وى را به سوى او بفرستند؛ چون حضور عمر رسید عمر تازیانه دستى‌اش را بر او بالا برد و فرود مى‌آورد و سپس بر وى خواند: الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ‌ ـ تا رسید به اینجا كه‌ الْغافِلِينَ.

  •  آن مرد مى‌گوید: من مقصود عمر را فهمیدم و گفتم: اى امیرمؤمنان مرا واگذار سوگند به خدا هیچ یك از آن كتب نزد من نخواهد ماند مگر آنكه آنها را خواهم سوزانید! در این حال عمر دست از او برداشت. (به سیره عمر تألیف ابن جوزى ص ١٠٧، شرح ابن أبى الحدید ج ٣، ص ١٢٢، كنز العُمَّال ج ١، ص ٩٥ رجوع شود.)

  •  و در تاریخ «مختصر الدُّوَل» تألیف أبو الفَرَج ملَطِى متوفّاى ٦٨٤، ص ١٨٠، از طبع بوك فى اوكسونیا سنه ١٦٦٣ میلادى، با عین این عبارت آمده است:

  •  و یحیى غَراماطیقى زنده ماند تا وقتى كه عَمْرو بن عاص مدینه اسكندریه را فتح كرد و بر عمرو عاص وارد شد، چون عمرو موقعیت وى را در علوم مى‌دانست او را گرامى داشت و از مطالب فلسفیه كه ابداً عرب بدانها انس نداشت غرائبى را شنید كه موجب دهشت او شد و مفتون كلمات او گشت. عَمْرو مردى عاقل و حَسَن الاستماع و صحیح الفكر بود؛ با او ملازم شد و هیچگاه از او مفارقت نمى‌جست.

  •  روزى یحیى به عَمْرو گفت: شما به تمام محصولات مهم و اصلى اسكندریه احاطه نموده‌اید و بر تمام اصناف موجوده در آن مهر نهاده و حكمفرمائى دارید، آنچه در اسكندریه موجب انتفاع شماست ما معارضه‌اى نداریم، و امّا آن چیزهائى‌

امام شناسی ج14

53
  •  كه مورد انتفاع شما نیست ما بدان سزاوارتریم!

  •  عَمْرو بدو گفت: شما به چه نیازمندید؟! گفت: كتب حكمت كه در خزینه‌هاى ملوكیه مى‌باشد!

  •  عَمْرو بدو گفت: این امرى است كه در تحت قدرت و اختیار من نیست مگر پس از آنكه از أمیر المؤمنین عمر بن خطّاب استیذان بنمایم!

  •  عَمْرو نامه‌اى به عُمَر نوشت، و درخواست یحیى را در آن بیان نمود؛ نامه‌اى از عُمَر رسید كه در آن نوشته بود: وَ أمَّا الْکتُبُ الَّتِى ذَکرْتَهَا فَإنْ کانَ فِیهَا مَا وَافَقَ کتَابَ اللَهِ فَفِى کتَابِ اللَهِ عَنْهُ غِنًى؛ وَ إنْ کانَ فِیهَا مَا یخَالِفُ کتَابَ اللَهِ فَلَا حَاجَةَ إلَیهِ فَتَقَدَّمْ بِإعْدَامِهَا! «و امّا كتابهائى را كه نام بردى، اگر در میان آنها مطلبى است كه موافق كتاب اللَه است پس با داشتن كتاب اللَه بدان نیازى نیست؛ و اگر در میان آنها مطلبى است كه مخالف كتاب اللَه است، پس حاجتى بدان نیست و تو در اعدام و نابودیشان اقدام كن!»

  •  عَمْرو بن عَاص شروع كرد به تقسیم و تفریق آنها بر حمّامهاى اسكندریه و سوزاندن آنها در تنوره‌ها و تون‌هاى آنها و شش ماه طول كشید تا همه سوخت و از بین رفت. این مطلب را بشنو و عجب نما!

  •  این جمله از كلام ملطى را جُرْجى زَیدان در «تاریخ تمدّن اسلامى» ج ٣، ص ٤٠بتمامها و كمالها ذكر كرده است. و در تعلیقه آن گوید: در نسخه‌اى كه مطبوع است در مطبعه آباء یسوعیین در بیروت، تمام این جملات از آن حذف شده است به علّتى كه ما نمى‌دانیم.

  •  و عبد اللطیف بغدادى متوفّى در ٦٢٩ هجرى در كتاب «الإفادة و الاعتبار» ص ٢٨ گوید: من در اطراف ستون سوارى از این عمودها و ستونها بقایا و آثارى دیدم كه برخى از آنها صحیح و درست و برخى شكسته و مكسور بود، و از حالت آنها چنان دستگیر مى‌شد كه آن ستونها داراى سقف بوده است و ستونها حامل سقف بوده‌اند و ستون سوارى بر روى آن سقف و قبّه‌اى بوده است كه آن ستون‌

امام شناسی ج14

54
  •  حامل آن قبّه بوده است.

  •  و من چنین مى‌دانم كه آن محوَّطه همان رواقى است كه ارسطوطالیس و پیروان او پس از او در آنجا درس مى‌داده‌اند؛ و همان دارُالمعلّم است كه اسكندر وقتى شهرش را بنا كرد آن دارالمعلّم را ساخت و در آنجا بوده است خزینه‌هاى كتابهایى كه عَمْرو بن عاص با اذن عُمَر آنها را آتش زد.1

  •  از آنچه به طور فشرده بیان شد، معلوم شد كه عبارت‌ حَسْبُنا کتابُ اللَه‌ نه تنها رأى عمر است بلكه نظریه أبوبكر و عثمان نیز بوده است، و همچنین نظریه خلفاى غاصب اموى؛ همه آنها بر همین نهج مشى نموده‌اند. و كتابت حدیث تا زمان عمر بن عبد العزیز كه یك قرن از هجرت مى‌گذشت ممنوع بود، و تا یك قرن و نیم كه علماى عامّه شروع به نوشتن و كتابت احادیث نمودند اثرى از حدیث و سنّت و كتابت نبود.

  •  بنابر این عُمَر هم به حمل اوَّلى ذاتى یعنى مفهوم و مُفاد حَسْبُنا کتابُ اللَه‌ عمل كرد، و هم به حمل شایع صناعى عملًا در خارج، جلوى تحقّق حدیث و بیان سنّت و كتابت سنّت را گرفت، و در دست امَّت نماند مگر ظاهر قرآن.

  •  امّا شیعه از زمان رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله هم بیان حدیث مى‌كردند و هم كتابت حدیث. بر این اساس در زمان خود رسول اللَه شیعه كتابهائى نوشته است و پس از آن حضرت مرتّباً و مسلسلًا بیان حدیث و كتابت آن رواج شایع داشته است.

  •  شیعه بر اساس حدیث: إنِّى تَارِک فِیکمُ الثَّقَلَینِ: کتَابَ اللَهِ وَ عِتْرَتى أهْلَ بَیتِى، وَ إنَّهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّى یرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ،2 سنّت رسول خدا را عملى كرد و این حدیث‌

    1. «الغدير» ج ٦، ص ٢٩٤ تا ص ٢٩٩ در باب نوادر الأثر فى علم عمر. و ما در کتاب «نور ملکوت قرآن» از سلسله انوار الملکوت ج ٤، بحث نهم از ص ٣٧٢ تا ص ٣٧٥ بحث مختصرى نموده‌ايم در اينکه شايعه کتاب‌سوزى ايران و مصر يکى از ترفندهاى استعمار است و سند تاريخى ندارد.
    2. در تمام مجلّد ١٣ از «امام‌شناسى» از دوره علوم و معارف اسلام تنها از اين حديث مبارک بحث شده است.

امام شناسی ج14

55
  •  را كه سنّت است اخذ كرد، و یك قرن و نیم قبل از سُنّیان دست به بیان حدیث و كتابت زد.

  •  حال باید بدانیم: چرا سنّیان پس از یك قرن در صدد جمع سنّت شدند؟ چون دیدند كتاب اللَه بدون سنّت كافى نیست؛ عیناً مانند طَیرى است كه بخواهد با یك بال به پرواز درآید. در قرآن كلیات احكام است و مسائل روزمرّه مردم در جزئیات نیاز به بیان دارد؛ و بیان آن غیر از سنّت چیز دگرى نیست. و از طرفى وارد شدن علوم و مسائل مختلفه تازه در جهان اسلام و نیاز مبرم به علم و اطّلاع از سیره و منهاج و روش عملى و كلام علمى رسول اللَه، آنان را به هوش آورد و دیدند خیلى عقب افتاده‌اند و پس رفته‌اند. اسلام كه باید جهان علم و عمل و تقوى را مسخّر معنى و حقیقت خود نموده باشد، رو به قهقرا مى‌رود، و اگر از بقایا و پس‌مانده‌هاى سنّت پیامبر كه در سینه‌هاى بعضى دست به دست گشته، چیزى جمع‌آورى نگردد عَلَى الإسْلَام السَّلامُ. در آن وقت تازه به فكر و منهاج شیعه پى بردند و فهمیدند كه راه راست و درست همان سبك و اسلوب آنهاست؛ باید بنویسند و بیان حدیث كنند. امّا كجا؟ و كى؟ و چگونه؟

  •  بزرگان عامّه با كمال بزرگوارى به روى مبارك خود نیاورده و عبارت‌ حَسْبُنا کتابُ اللَه‌ را نادیده گرفتند، و در مقام نَسْخ علمى و عملى این گفتار، شروع به نوشتن كتب و سنن نمودند. و بعضى از عامّه عملًا به جمله‌ حَسْبُنا کتابُ اللَه‌ استهزاء نمودند و گفتند: مگر مى‌شود كتاب بدون سُنَّت؟!

  •  محمّد عَجَّاج خطیب كه كتابى در عظمت سنّت نوشته است و به قدرى سعى دارد كه روى جرائم عمر و همكارانش پرده بپوشاند و آنها را مصلح و مصلحت اندیش قلمداد كند، و خود یك مرد سنّى متعصّب و ناهموارى است، در این كتاب با اینكه نتوانسته است براى‌ حَسْبُنا کتابُ اللَه‌ محمل صحیحى بتراشد، خود نیز در

امام شناسی ج14

56
  •  مقام اثبات و صحّت سنّت و لزوم بیان حدیث مى‌گوید: صحابه سنّت رسول خدا ـ علیه الصّلاة و السّلام ـ را اخذ كردند و بدان تمسّك جستند و نخواستند همان مردى باشند كه گفتار رسول خدا صلى اللَه علیه و آله بر او منطبق مى‌شود:

  •  یوشِک الرَّجُلُ مُتَّکئاً عَلَى أرِیکتِهِ یحَدَّثُ بِحَدِیثٍ مِنْ حَدِیثِى فَیقُولُ: بَینَنَا وَ بَینَکمْ کتَابُ اللَهِ عَزَّ وَجَلَّ، فَمَا وَجَدْنَا فِیهِ مِنْ حَلَالٍ اسْتَحْلَلْنَاهُ، وَ مَا وَجَدْنَا فِیهِ مِنْ حَرَامٍ حَرَّمْنَاهُ. ألَا وَ إنَّ مَا حَرَّمَ رَسُولُ اللَهِ مِثْلُ مَا حَرَّمَ اللَه.1

  •  «نزدیك است كه مَرد بر بالشگاه خود تكیه زند و حدیثى از احادیث مرا براى او بخوانند و بگوید: در میان ما و میان شما كتاب اللَه عزّ و جلّ است، آنچه را كه در آن حلال بیابیم حلال مى‌شمریم، و آنچه را كه در آن حرام بیابیم حرام مى‌شمریم. آگاه باشید! آنچه را كه رسول خدا حرام كرده است همانند آن است كه خدا حرام كرده است.»2

  •  بلكه در برابر سنّت در موقف عظیمى درنگ كردند و هر كس را كه آن گونه فهم كرده بود (كه كتاب خدا كافى است) رد كردند.

  • [صحابه سنت رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم را نقل مى‌كردند]

  •  أبو نَضْرَة از عِمْران بن حَصین روایت میكند كه: مردى نزد وى آمد و از چیزى سؤال نمود؛ عمران با بیان حدیثى جواب را براى او گفت. آن مرد به عمران گفت: از كتاب خدا حدیث كن، نه از غیر كتاب خدا! عمران گفت: إنَّک امْرُوٌ أحْمَقُ! أ تَجِدُ فِى کتَابِ اللَهِ صَلَاةَ الظُّهْرِ أرْبَعاً لَا یجْهَرُ فِیهَا، وَ عَدَّ الصَّلَوَاتِ، وَ عَدَّ الزَّکاةَ وَ نَحْوَهَا؟ ثُمَّ قَالَ: أ تَجِدُ هَذا مُفَسَّراً فى کتَابِ اللَهِ؟! کتَابُ اللَهِ قَدْ أحْکمَ ذَلِک، وَ السُّنَّةُ تُفَسِّرُ ذَلِک.3

    1. «سُنَن ابن ماجه» ج ١، ص ٥ و «سنن بيهقى» ج ١، ص ٦ و آن را مِقْدام بن مَعْديکرَب روايت نموده است.
    2. شما را به خدا سوگند! ببينيد مگر اين حديث که از نور نبوّت منشعب گرديده است، غير از حالت أبو بکر و عُمَر و عثمان را بيان مى‌کند؟
    3. کتاب خطّى مکتبه ظاهريّه دمشق «کتاب العلم» تأليف مقدّسى ص ٥١، و «جامع بيان العلم و فضله» ج ٢، ص ١٩١.

امام شناسی ج14

57
  •  «تو مرد احمقى هستى! آیا در كتاب خدا یافته‌اى كه نماز ظهر را باید چهار ركعت انجام داد و با صداى آهسته قرائت نمود؟! عمران براى او یكایك از نمازها را شمرد، و زكوة را شمرد، و غیر از اینها از سایر احكام را شمرد و سپس گفت: آیا براى اینها در كتاب خدا تفسیرى یافته‌اى؟! كتاب خدا آنها را به طور اجمال و سربسته بیان مى‌كند، و سنّت آنها را تفسیر مى‌نماید!»

  •  و مردى به تابِعى جلیل و بزرگوار: مُطَرِّفُ بْنُ عَبْد اللَه بن شِخِّیر گفت: لَا تُحَدِّثُونَا إلّا بِالْقُرْآنِ. «شما براى ما حدیث نكنید مگر با قرآن!» مُطَرِّف‌ به او گفت: وَ اللَهِ مَا نُرِیدُ بِالْقُرْآنِ بَدَلًا، وَ لَکنْ نُرِیدُ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ بِالْقُرْآنِ مِنَّا!1،2

  •  «سوگند به خدا، ما بَدَلى را براى قرآن نمى‌جوییم، و لیكن مى‌خواهیم دنبال كسى برویم كه او از همه ما به قرآن داناتر است.»

  •  ایشان در بحثى تحت عنوان‌ «احتیاطُ الصَّحابة و التّابعین فى روایة الحدیث» سعى مى‌كنند عبارت‌ أقِلُّوا الرِّوَایةَ عَنْ رَسُولِ اللَهِ‌ را به محاملى حمل كنند كه منافات با عقل نداشته باشد، و سدّ باب نقل حدیث نكند؛ و حقّاً توجیهاتِ ما لا یرْضَى بها صاحِبُها عُمَر را نموده‌اند؛ و بر همین اساس از حدیث مشایعت عمر از قرظة بن كعب عبور مى‌كنند عبور كریمانه، و در زندان كردن سه صحابى بزرگ در روایت حافظ ذَهَبى: ابن مسَعْود و أبُو دَرْدَاء و أبو مسعود أنصارى را در مدینه تا اینكه عمر كشته شد، تشكیك مى‌نمایند كه: این عمل خلاف چگونه از خلیفه‌اى همچون أمیرالمؤمنین عمر متصوّر است؟! چگونه مى‌شود با آن سوابق و ترجمه احوالشان در اسلام، عمر به چنین كارى دست زند؟! چگونه ممكن است؟! و با چگونه ممكن است‌ها مطلب را خاتمه مى‌دهند. و بر فرض تحقّق این موضوع مى‌گویند: مراد از حَبَسَهُمْ فى الْمَدِینَة زندانى كردنشان نیست، بلكه منعشان از حدیث است، حَبَسَهُمْ‌

    1. «جامع بيان العلم و فضله» ج ٢، ص ١٩١.
    2. «السُّنَّة قبل التّدوين» ص ٧٨ و ص ٧٩.

امام شناسی ج14

58
  • أىْ مَنَعَهُمْ.1

  • [نظر گلدزیهر درباره كتابت حدیث‌]

  •  ایشان از كلام گُلْدْ زِیهَر مستشرق آلمانى كه مى‌گوید: «حدیث در اسلام مولود زمان نخستین آن نیست، بلكه در دوران بعد به واسطه تطوّرات سیاسى و اجتماعى پیدا شده است» به قدرى عصبانى و ناراحت است كه مى‌خواهد گریبان چاك زند، در حالى كه گفتارى است درست ولى از نقطه نظر تاریخ و حدیث عامّه، نه از نقطه نظر تاریخ و حدیث شیعه، زیرا همان طور كه خواهیم دید همه اعتراف دارند به اینكه تدریس و بیان و كتابت حدیث نزد شیعه از زمان خود حضرت ختمى مرتبت بوده است، و شیعیان یكصد و پنجاه سال در ثبت حدیث و ضبط سنّت رسول اللَه بر سنّیان تقدّم دارند.

  •  عبارت محمّد عجّاج خطیب این است: وَ السُّنَّةُ لَمْ تَکنْ قَطُّ نَتِیجَةً لِلتَّطَوُّرِ الدِّینِىِّ وَ السِّیاسِىِّ وَ الاجْتِمَاعِىِّ لِلْإسْلَامِ فِى الْقَرْنَینِ الأوَّلِ وَ الثَّانِى کمَا ادَّعَى «جُولد تسیهر» الَّذِى یضِیفُ فَیقُولُ: وَ لَیسَ صَحِیحاً مَا یقَالُ مِنْ أنَّهُ ـ أىِ الْحَدِیثَ ـ وَثِیقَةٌ لِلإسْلامِ فِى عَهْدِهِ الأوَّلِ عَهْدِ الطُّفولَةِ وَ لَکنَّهُ أثَرٌ مِنْ آثَارِ جُهُودِ الْإسلامِ فِى عَصْرِ النُّضُوج.

  •  «و سنّت هیچگاه نتیجه تطوّر دینى و سیاسى و اجتماعى اسلام در دو قرن اوّل و دوم نبوده است چنانكه «گلدزیهر» مدّعى آن است. او علاوه بر این گفتار، كلامى اضافه دارد و مى‌گوید: و درست نیست آنچه گفته شده است كه حدیث پیوندى محكم با اسلام، در عهد اوّل آن كه عهد طفولیت آن است، داشته است. و لیكن حدیث اثرى از آثار كوشش و سعى اسلام در عصر پختگى و رسیدگى آن است.»

  •  به كتاب «نَظْرَةٌ عَامَّة فى تاریخ الفقه الاسلامى» از «دراسات اسلامیة» گلدزیهر مراجعه شود، طبق گفته گاسْتُون ویت، این رأى از گلدزیهر است در مقاله او درباره حدیث در «التّاریخ العامّ للدّیانات» ج ٤، ص ٣٦٦ به زبان فرانسه.

  •  و در مادّه حدیث، واضعان «دائرة المعارف الاسلامیة» قریب به همین قول را از

    1. «السّنّة قبل التدوين» از ص ٩٢ تا ص ١١٢.

امام شناسی ج14

59
  •  گلدزیهر ذكر كرده‌اند به نقل از كتابش: «دراسات اسلامیة» و او سُنَّت را از موضوعات مسلمین مى‌داند. و این كلام افتراء محض است، و در باب وضع حدیث بدان متعرّض مى‌گردم؛ بدانجا رجوع شود.1

  •  محمّد عجّاج خطیب براى اثبات عمل أبو بكر به سنّت رسول خدا صلى اللَه علیه و آله مى‌گوید:

  •  ذَهَبى از مراسیل ابن أبى ملیكه روایت نموده است كه: بعد از ارتحال پیغمبر، ابو بكر مردم را جمع كرد و گفت: إنَّکمْ تُحَدِّثُونَ عَنْ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَهُ عَلیهِ [و ءاله‌] و سلَّم أحَادِیثَ تَخْتَلِفُونَ فِیهَا؛ وَ النَّاسُ بَعْدَکمْ أشَدُّ اخْتِلَافاً. فَلَا تُحَدِّثُوا عَنْ رَسُولِ اللَهِ شَیئاً! فَمَنْ سَألَکمْ فَقُولُوا: بَینَنَا وَ بَینَکمْ کتَابُ اللَهِ، فَاسْتَحِلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ!

  •  «شما احادیثى از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله بیان مى‌كنید كه در آنها اختلاف دارید! و پس از شما مردم دچار اختلاف شدیدترى خواهند شد. بنابراین چیزى را از رسول خدا حدیث ننمائید! و هر كس از شما مسئله‌اى پرسید بگوئید: در میان ما و میان شما كتاب اللَه موجود است، حلال آن را حلال، و حرام آن را حرام بشمارید!»

  •  در اینجا حافظ ذهبى مى‌گوید: و این گفتار تو را دلالت دارد بر اینكه أبو بكر در مقام تثبّت و تَحَرّى و تحقیق در اخبار بوده است، نه آنكه مى‌خواسته است باب روایت را مسدود نماید.

  •  مگر نمى‌بینى: چون در حكم‌ إرث جَدَّه‌ به وى مراجعه شد و او حكمش را از كتاب اللَه نمى‌دانست، چگونه درباره آن از سنّت سؤال نمود؛ و چون حكمش را براى او بیان كردند، بدان قناعت نكرد تا به شخص ثقه دیگرى آن را قوى ساخت و در پاسخ نگفت: حَسْبُنَا کتَابُ اللَه‌ همان طور كه خوارج مى‌گویند.2

  •  و حكم إرث جَدّه را از ذَهَبى این طور نقل مى‌كند كه: اوَّلین كسى كه در قبول‌

    1. «السُّنَّة قبل التّدوين»، تعليقه ص ٤٦.
    2. «السّنّة قبل التّدوين» ص ١١٣ از «تذکرة الحفّاظ» ج ١، ص ٣ و در مقدّمه «تمهيد» ص گويد: أبو بکر گفت: ايّاکم و الکذبَ فإنَّه مُجانِبُ الإيمانِ!

امام شناسی ج14

60
  •  اخبار احتیاط كرد أبوبكر بود. ابن شهاب از قبیصة بن ذُؤَیب روایت كرده است كه: جَدّه‌اى نزد ابوبكر آمد و ارثیه خود را طلب مى‌كرد. ابوبكر به او گفت: من در كتاب خدا براى تو چیزى نیافتم و نمى‌دانم رسول خدا صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ وَ آلهِ براى تو چیزى را معین نموده باشد. سپس از مردم پرسید.

  •  مُغیره برخاست و گفت: من از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله شنیدم كه: به جدّه یك سُدْس مى‌داد. ابو بكر گفت: آیا با تو دیگرى هست تا شهادت دهد؟ محمّد بن مَسْلَمه به مثل آن شهادت داد. بنابراین حكم ارث سُدس را براى وى تنفیذ كرد.1

  • [آفات اعتقاد به حسبنا كتاب اللَه‌]

  •  ما اشكال نمى‌كنیم كه در ثبوت سنّت محقّقه، أبوبكر از قبول آن غالباً امتناع مى‌كرد و حَسْبُنَا کتَابُ اللَه‌ مى‌گفت تا توجیه ذَهَبى و محمّد عجّاج وجیه آید، اشكال ما در آن است كه أبوبكر و عمر و عثمان و مُغیره و أبوعبیده جرّاح و من شابَهَهُم و ماثَلَهُم از سنّت رسول خدا صلى اللَه علیه و آله كم اطّلاع بوده‌اند. لهذا در مواقع مراجعه به آنها ابراز مى‌كردند: نمى‌دانیم! و در این صورت كه نمى‌دانیم باید كتاب اللَه مرجع باشد!

  •  این كلام، غَلَط است، زیرا پیامبر شخصى را كه مَرْجع و مَسْند و مَصْدر و مورد علوم، و باب مدینه علم، و أقْضَى الامَّة، و عالم بالكتاب و تأویله و تفسیره، و بالسّنّة حَضَراً و سفراً باشد از خود باقى گذارد و او را به عنوان محلّ رجوع مسائل و حوادث و وقایع مردم معرفى كرد، و در غدیر خمّ در میان ده‌ها هزار جمعیت خطبه خواند و وى را عَلَم و رایت و هادى و شاخص و مربّى بشر و مكمّل و متمّم معرفى فرمود؛ چرا شما حقّ او را ربودید و او را خانه نشین كردید، و بر اریكه حكم و امر و نهى و فتوى و قضاء و قرآن تكیه زدید، آنگاه فرو ماندید و از عهده برنیامدید؟! چون نمى‌دانستید! وقتى شخص علیم و دانا و بصیر، با اعتراف یكایك خود شما، على بود، چرا وى را مطرود و منفور و خارج از مدینه نموده، تا برود بیل دست بگیرد و

    1. «السّنّة قبل التّدوين» ص ١١٢ از «تذکرة الحفّاظ» ج ١، ص ٣، و «معرفة علوم الحديث» ص ١٥، و «کفاية» ص ٢٦. و امام مالک آن را در «موطّأ» ج ٢، ص ٥١٣ تخريج نموده است، همان طور که أبو داود و ترمذى و ابن ماجه تخريج نموده‌اند.

امام شناسی ج14

61
  •  آبیارى كند و قنات جارى كند و درخت و نخل و خرما بهم رساند؟!

  •  اى واى بر شما! نه یك واى بلكه تا روز بازپسین واى، و تا وقتى كه لفظ و كلمه واى داراى مَعنى و مفهوم است واى! علىّ بن أبى طالب باید بیست و پنج سال از دستگاه امر و نهى و فرمان و تفسیر و بیان سنّت و اداره امور خلق خدا دور بیفتد و شما كه در ضرورى‌ترین مسائل خود جاهل و نادانید باید به عنوان مَصْدر حُكم و رَتْق و فَتْق امور بر اسبان تازى خود مهمیز زنید و به خود فخریه و مباهات كنید كه على را در هم شكستیم و آن شیر بیشه ولایت را رام و مطیع نمودیم و با طناب بر گردن به مسجد كشانده، وى را در ملأ عام به بیعت فرا خواندیم؟!

  •  اشكال در آن است كه شما كه از سنّت خبر نداشتید، چرا وقتى حكمى را كه در كتاب اللَه نیافتید به على بن أبى طالب رجوع نكردید؟! او طبق فرمایش رسول خدا محلّ رجوع در تمام مسائل است و أعلم و أتْقى‌ و أورع امَّت است. اشكال در اینجاست. آقاى ذهبى و عجّاج و غیر كما! به خدا قسم شما هم مطلب را مى‌دانید! دیگر بس است! با این تمویهات خود را و دگران را گول نزنید!

  •  آیا با وجود مَصْدر ولایت و علم إحاطى و سِعى او اگر أبوبكر در كلبه نفسانى خود بخزد و در مسائل اظهار عدم اطّلاع كند و به ولایت مراجعه نكند و نپرسد و به مجرّد آنكه در كتاب اللَه نیافته است حكم به نفى كند، مگر این عمل غیر از حَسْبُنَا کتَابُ اللَه‌ چیز دگرى مى‌تواند بوده باشد؟!

  •  رسول خدا در مدّت عمر خود على را به علم تعلیم فرمود و آن جهان علم را به امَّت معرفى كرد. پس على عالَمى است از حدیث، و جهانى است از سنّت، و كتابخانه‌اى است از مكتوبات و نوشته‌هاى رسول اللَه.

  •  او را با جمله: ایتُونِى بِقِرْطَاسٍ وَ قَلَمٍ، كه در صورت تحقّق نوشتن إلى الأبَد ضلالت را از امَّت بر مى‌داشت، چرا با جمله: إنَّ الرَّجُلَ یهْجُرُ جلوى كتابت رسول را گرفتید؟! چرا ضلالت را تا موقف عدل الهى براى امَّت بخت برگشته خریدید؟!

  •  جعل حدیثِ دروغ مساوى است با نفى حدیث صحیح. چه تفاوت داشت كه‌

امام شناسی ج14

62
  •  شما در مجلس پیامبر هزاران هزار دروغ به رسول خدا نسبت دهید و یا با یك جمله عدم نیاز به ولایت، و كفایت قرآن، امَّت را از آن همه بهره و منفعت محروم سازید؟!

  • [با وجود سنت نیاز به امام باقى است‌]

  •  شیخ محمود أبورَیه عالم سنّى مذهب بیدار شده، در كتاب خود دریغ مى‌خورد كه چرا رسول خدا در زمان حیات خود امر به كتابت احادیث مانند كتابت قرآن ننمود تا این مشكلات جانكاه و كمرشكن براى مسلمین پیش نیاید؟ اگر احیاناً به مانند كتاب اللَه، احادیث در مرأى و منظر و مشهد رسول اللَه تدوین مى‌شد، ما اینك در یك عالَمى از وَحْدَت و فراغت و ایمان و سكینه و آرامش بسر مى‌بردیم.1

  •  این كلام، سخن راستینى نیست، زیرا:

  •  اوَّلًا: با وجود تدوین سنّت تامّه و كامله باز نیاز به معلّم و مربّى و راهنما و ولىّ قائم به امر باقى است، و گرنه به مانند تفسیرهاى متفاوت در آیات قرآن، تفسیرهاى مختلف نیز در سنّت مدوّن پیش مى‌آمد و در این صورت غیر از وجود امام به حقّ هیچ امرى فاصل خصومت و رافع اختلاف، معقول نبود.

  •  ثانیاً: تدوین چنین سنّتى در زمان رسول خدا به دست مردم محال بود، زیرا با وجود اهمیت قرآن مجید و سعى در حفظ الفاظ و كلمات، كه همین امر بزرگترین معجزه الهى آن حضرت است، تدوین چنین سنّتى به دست عامّه مردم امكان نداشت.

  •  ثالثاً: سنّت در موضوعات متفاوت، احكام مختلف به حسب موارد دارد از قبیل موضوع ضررى و حرجى و عُسرى و یسْرى و أمثالِها كه در موضوع واحد به حسب اختلاف احوال و شرائط، احكام متفاوتى بر آن بار مى‌شده است. و این احكام به قدرى گسترده و وسیع است كه قابل إحصاء و تدوین نیست، و فقط ذهن امام و قوّه درّاكه و عاقله و مشخّصه ولى قائم به امر مى‌تواند بر آن احاطه داشته باشد، لا غیر.

  •  رابعاً: این كتاب مدوّن و این سنّت مضبوطه كه باید به دست خبیرترین افراد

    1. «أضواء على السّنّة المحمّديّة» ص ٢٤٥.

امام شناسی ج14

63
  •  امَّت سپرده شود پیامبر تهیه فرمود و به دست خبیرترین آنها سپرد. آن كتاب مدوّن، وجود أقدس نائب مناب و خلیفه رسول اللَه است كه‌ أنت منّى بمنزلة هرون من موسى إلّا أنَّه لا نَبىَّ بعدى‌ درباره او گفته شد. مضافاً به آنكه آن حضرت داراى صحیفه‌اى مدوّن بوده است كه تمام مسائل كلیه و معضلات و حوادث و وقایع و منایا و بلایا در آن مضبوط بوده است، و با جمله: «قلمى و كاغذى بیاورید تا براى شما بنویسم آن چیزى را كه بعد از آن تا أبد گمراه نشوید» آن كتاب را به امَّت نشان مى‌داد. این است سنّت مدوّنه و احادیث مضبوطه مسطوره!

  •  رسول خدا صلى اللَه علیه و آله امر به كتاب نمود تا این سند مسجّل گردد و رسمى شود؛ ولى از آوردن كتاب منع كردند و جمله‌ حَسْبُنَا کتَابُ اللَه‌ را سر دادند، و آخرین لحظات عمر پیامبر گرامى با لَغَط و سخنان درهم و برهم و غوغا و سر و صدا در آن مجلس آشوب منقضى شد و آن وجود أقدس لحظاتش با ناراحتى سپرى شد تا به رفیق أعلى پیوست.

  •  جمله‌ إنِّى تَارِک فِیکمُ الثَّقَلَینِ: کتَابَ اللَهِ وَ عِتْرَتى أهْلَ بَیتِى‌ معرّفى همان كتاب مسطور و سنّت زنده و ثابته‌اى است كه در برابر قرآن، رسول خدا آن دو را با هم به امّت ارزانى داشت.

  • [سخن احمد امین در نیاز به سنت‌]

  •  دكتر أحمد أمین بَك مصرى مى‌گوید: وَ أمَّا السُّنَّةُ فَهِىَ أهَمُّ مَصْدَرٍ بَعْدَ الْقُرآنِ؛ وَ قَدْ تَجَرَّأَ قَوْمٌ فَأنْکرُوهَا وَ اکتَفَوْا بالْعَمَلِ بِالْقُرآنِ وَحْدَهُ. وَ هَذَا خَطَأٌ. فَفِى السُّنَّةِ تفسیر کثیر مِنَ النَّبىِّ صلى اللَه علیه و آله و سلّم لِلقُرْآنِ. فَقَد کانَ یجِیبُ عَلَى أسْئِلَةِ الصَّحَابةِ فیما غَمَضَ عَلَیهِمْ وَ یبَینُ لَهُمْ مَا اشْتَبَهَ علیهم. و فیها تاریخُ الإسلامِ و تاریخُ أعمال الصَّحابة و طَریقةُ تَنْفیذِهم لأحکام القرآنِ و کیفیة عملهِم بها.

  • فمِن الحدیث نعلم: کیفَ عَمِلَ الرَّسولُ و أصْحابُهُ بِالْقرآنِ؟ و کیفَ نَجَحُوا فِى تَأسیس حکومةٍ مَدَنِیةٍ على مَبادِى الإسلامِ. و فى الحدیث أخبارُ الرَّسولِ و أصحابِه و وقائعُهُم إلى غیر ذلک.

  • و قِسْمٌ من الأحادیثِ أخلاقىٌّ تهذیبىٌّ یحْتَوى على الحِکم و الآدابِ و النَّصَائح‌

امام شناسی ج14

64
  • مثلُ مَدْحِ الصِّدقِ و العَدْل و الإحسانِ و ذمِّ الْکذبِ و الظّلم و الفسقِ و الفَساد.

  • و قِسْمٌ یشتمل على اصول العقائد المذکورة فى القرآنِ مثلُ التَّوحیدِ و الصِّفاتِ الإلَهیةِ و الرِّسالةِ و البَعْثِ و جَزَاء الأعمال.

  • و قسمٌ آخر یشتمل على أحکامٍ؛ و قد اشترطوا فى أحادیث الاحکام صِحَّتَهَا.1

  •  «و امّا سنّت، پس آن بعد از قرآن مهم‌ترین مصادر اسلام است. و جماعتى تجرّى كردند و آن را منكر شدند و تنها به قرآن اكتفا كردند؛ و این غلط است. چرا كه تفسیر بسیارى از قرآن در سنّت از رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله موجود است. پیامبر جوابگوى مسائل غامضه و مشتبهاتى بود كه براى امَّت رخ مى‌داد. در سنّت است كه رسول خدا آنها را مبین مى‌سازد و مشتبهات را روشن مى‌كند. و در سنّت است تاریخ اسلام و تاریخ اعمال صحابه و طریق تنفیذشان احكام قرآن را و كیفیت عملشان به آن احكام.

  •  زیرا از حدیث در مى‌یابیم: چگونه رسول خدا و اصحابش به قرآن عمل كردند؟ و چگونه در تأسیس و برپادارى حكومت شهرى و تمدّن اجتماعى بر مبادى و آئین اسلام پیروز گردیدند؟ و اخبار پیغمبر و اصحاب او و وقایع و سرگذشتشان همه در حدیث وارد شده است.

  •  و دسته‌اى از احادیث اخلاقى و تهذیبى مى‌باشند كه محتوى بر حكم و آداب و نصایح هستند، مانند مدح صدق و عدل و احسان و ذمّ كذب و ظلم و فسق و فساد.

  •  و دسته‌اى مشتمل بر اصول عقائد مذكوره در قرآنند مثل توحید و صفات إلهیه و رسالت و بعث و جزاى اعمال.

  •  و دسته دیگرى مشتمل است بر احكام؛ و در احادیثِ احكام شرط نموده‌اند صحّت آنها را.»

  •  أحمد أمین بك همان دانشمند مطّلع و متضلّع و مشهور مصرى است كه كُتُب‌

    1. «يوم الإسلام» نسخه اصليّه کامله، ناشر مؤسّسه الخانجى بمصر، المکتب التجارى ببيروت، مکتبه المثنّى ببغداد، ص ١٢.

امام شناسی ج14

65
  •  «فَجْر الإسلام» و «ضُحَى الاسلام» و «ظُهْر الاسلام» را نوشت و در دنیا انتشار داد و مورد قبول عامّه مدارس و مكاتب عامّه واقع شد.

  •  در «فَجْر الاسلام» و «ضُحَى الاسلام» شیعه را یك گروه استثنائى خارج از اسلام به دواعى اغراض سیاسى معرّفى مى‌كند، و در فروع و اصول به آنها اتّهاماتى روا مى‌دارد، كه باز پس از چهارده قرن از مظلومیت مولانا در سقیفه بنى ساعده و مجلس رسول اللَه در یوم الرّزیه و ... كه مى‌گذرد مى‌بینیم با همان شمشیرهاى آخته بر ولایت تاخته و از هر گونه سبّ و شتم و طرد و تهمت مضایقه ندارد.

  •  وى در ماه رمضان سال ١٣٤٩ هجرى قمرى، كه با جمعى از یارانش به نجف اشرف براى سیاحت مشرّف شده بود، با علماى آنجا ملاقات نمود و آنها مطالب وى را در حضورش مستدلّاً ردّ كردند، و اثبات نمودند كه این مطالب تهمتهائى است بدون برهان كه از سابق الایام به شیعه مى‌زده‌اند

  • .

    [مباحثه آیت‌اللَه كاشف الغطاء با احمد امین‌]

  •  از جمله علماى اعلام نجف اشرف مرحوم آیة اللَه حاج شیخ محمّد حسین آل كاشف الغِطاء رحمة اللَه علیه بود كه محلّ اجتماع أحمد أمین با ایشان در مدرسه ایشان به نام مدرسه كاشف الغطاء صورت گرفت. و چند ساعتى كه از شب مى‌گذشت او با همراهانش به آنجا آمدند و با آن عالم خبیر ملاقات كردند و در ضمن بحث و كلام، مرحوم آیة اللَه به ایشان گفت: من تعجّب دارم از بى اطلاعى شما در عقائد و آداب و تاریخ و رجال و مذاهب، آنگاه به عنوان استاد كتاب مى‌نویسید و به دنیا انتشار مى‌دهید و شیعه را كه یك ركن، نه بلكه ركن اساسى اسلام است با اغراض و عقائد و رسوم و آدابى معرّفى مى‌كنید كه ابداً به شیعه مربوط نیست! مطالب وارده در دو كتاب «فجر الإسلام» و «ضحى الإسلام» درباره شیعه اتّهام محض است. از خدا و سؤال و قیامت بگذریم، در برابر حقّ و حقیقت و پى‌جوئى و ریشه یابى در ادیان و مذاهب، وظیفه كسى كه خود را استاد مى‌پندارد و در جامعه تدریس مى‌كند و بعد مطالب خود را منتشر مى‌سازد چیست؟!

  •  أحمد أمین گفت: ما این مطالب را از شهرت و از كتب مدوّنه استخراج نموده‌ایم‌

امام شناسی ج14

66
  •  (و نام كتابها را برد) و در این صورت راه خلافى نپیموده‌ایم!

  •  آیة اللَه گفت: این شهرت آیا در میان شیعه است یا در سر زبانهاى معاندین آنها كه به ایشان نسبت مى‌دهند؟! و این كتابها آیا كتب شیعه است یا كتب مخالفین آنها كه در مرام و عقیده با آنان خلاف دارند؟!

  •  وى گفت: از فلان كتاب و فلان كتاب!

  •  آیة اللَه گفت: آن كتابها از مصادر تاریخ اهل تسنّن است نه شیعه؛ و در آن مطالب اغراض سیاسى و تعصّبات مذهبى به كار رفته است. آنگاه خصوص آن اغراض را یك یك برشمرد به طورى كه أحمد أمین از وسعت اطلاعات ایشان در شگفت ماند.

  •  آنگاه مرحوم آیة اللَه گفت: قاعده تحقیق براى عقائد و آداب و رسوم و اعمال هر قوم آن است كه باید از خودشان تحقیق به عمل آورد و از داخلشان استعلام نمود نه از خارج و از زبان قومى كه مخالف آنها مى‌باشند. و در این طریقه مُسَلَّمه امروزه میان دانشمندان جهان اختلاف نیست. هر محقّقى كه مى‌خواهد از عقیده و آداب جماعتى چیزى به دست آورد و بنویسد، حركت مى‌كند، قارّه‌ها مى‌پیماید تا به خود آن جماعت مى‌رسد و از درون، ایشان را ملاحظه و مشاهده مى‌كند و از خودشان تحقیق به عمل مى‌آورد. شما كدام یك از كتب شیعه را از صدر اسلام تا به حال از كتاب ... و كتاب ... و ... مطالعه كرده اید؟ و سپس در برابر آراء و عقائد شیعه قلمفرسائى نموده اید؟!

  •  أحمد أمین گفت: از كتب شیعه در دسترس ما چیزى نیست!

  •  آیة اللَه گفت: این هم یك مصیبت بزرگ! چرا نیست؟! و چرا نباید بوده باشد؟! من كه یك طلبه هستم، در همین مدرسه محقّر اینك پنج هزار جلد كتاب در مكتبه موجود است كه در دسترس جمیع طلّاب قرار دارد. از تمام انواع كتب صحاح و سُنَن و تواریخ اهل تسنّن در نزد ما بِأَنواعِها و أقسامِها و أنواع طبعها موجود است، چرا كه براى تحقیق و بررسى كامل براى ما لازم است. آیا براى جامعه عامّه و اهل‌

امام شناسی ج14

67
  •  سنّت در مصر و در جامع آن نباید كتب شیعه وجود داشته باشد؟! و ایشان براى تحقیقات خود نباید از نزدیك بدانها مراجعه نمایند؟!

  •  و على جمیع التّقادیر مرحوم آیة اللَه مواضع اشتباه او را در دو كتاب مذكور درباره شیعه و عقائدشان مستدلًا و مشروحاً به اثبات رسانید و مجلس تا قریب اذان صبح طول كشید، و أحمد أمین در همان مجلس معترف به خطاى خود شد و وعده داد كه در مراجعت به مصر مواضع اشتباه را تصحیح نماید.

  •  پس از مراجعت أحمد أمین به مصر مرحوم آیة اللَه كتاب قوى و استوار «أصْلُ الشِّیعِة وَ اصُولُهَا» را نوشته و منتشر كردند ولى از أحمد أمین جوابى و تصحیحى به عمل نیامد و سالها گذشت و خبرى نبود.

  •  أحمد أمین در آخر عمر كه از چشم و نوشتن با آن ممنوع بود مطالبى را إملاء نمود و در كتابى به نام «یوْمُ الإسلام» منتشر ساخت. در آن كتاب بدون آنكه از خطاهاى خود نامى ببرد و یا از دو كتابش در این باره ذكرى به عمل آورد در جاهاى مختلف عقائد شیعه را صحیح شمرده است و همان اتّهاماتى را كه مى‌زده است به صورت و در جهت متعاكس براى واقعیت امر اثبات نموده است، به طورى كه از ضمّ و ضمیمه‌هاى مطالب متفرّق كتاب، مى‌توان به دست آورد كه اصول عامّه و سنّت را ابطال نموده و اصول خاصّه و شیعه را تثبیت نموده است.

  •  عالم خبیر و اخیراً درگذشته شیخ محمّد جواد مغْنِیه در كتاب «الشِّیعَة و التَّشَیع» مطالبى را از «یوْمُ الإسلام» وى نقل مى‌كند كه دلالت بر مدّعاى ما دارد.

  •  ما پس از مطالعه دقیق «یوم الاسلام» و تطبیق گفتار مغنیه، مطالب كتاب «الشّیعة و التّشیع» را در این مورد ذكر مى‌نمائیم: أحْمَدُ أمینٌ یعْتَرِفُ فِى أیامِهِ الاخِیرَة

  •  أحمد أمین در دو كتاب «فَجر الاسلام» و «ضُحَى الاسلام» خود به امامیه هجوم سخت و ناهموارى برده است. و در همان زمانِ انتشار، علماى امامیه بر مطالب وى ردّ منطقى كرده‌اند و به شهادت تاریخ و كتب عقائدیه آنها اثبات نموده‌اند كه او

امام شناسی ج14

68
  •  عاطفه را به جاى عقل، و تعصّب را محلّ عَدْل، و پندار را بجاى واقع و حقیقت نشانده است. و از كسانى كه متصدّى ردّ وى شدند مرحوم كاشف الغِطاء است در كتاب «أصل الشّیعة و اصولها».

  •  و پس از گذشت مدت بیست سال یا بیشتر از آن هجوم، چشمش آسیب دید و از قرائت و كتابت عاجز ماند. و در این أیام أخیره‌اش (سنه ١٩٥٢ میلادى) از غیر كمك جست و كتابى را بر او إملاء و انشاء نمود كه نام آن را «یوم الإسلام» گذارد؛ در این كتاب بدون آنكه خودش احساس كند و یا ملتفت گردد، به آنچه بر عقائد امامیه انكار نموده و عیب گرفته بود اعتراف كرده است، و از آن قبیل است:

  •  او این عقیده و اصل را كه جانشینى رسول اللَه به تنصیص و تعیین مى‌باشد انكار مى‌نمود و گمان داشت كه آن را شیعه از خارج به عنوان بدعتى در دین وارد نموده‌اند، و آنكه رسول اللَه أصل انتخاب و شورى را تقریر و تثبیت نموده است.

  •  در این مطلب، خودش خودش را ردّ كرده است و مناقض با عقیده سابقه، در كتاب «یوم الإسلام» اعتراف كرده است‌ بِأَنَّ النِّبِىَّ صلَّى اللَه علیه و آله و سلّم أرَادَ أنْ یکتُبَ فِى مَرَضِهِ الَّذِى مَاتَ فِیهِ کتَاباً یعَینُ مَنْ یلِى الْأَمْرَ بَعْدَهُ، فَحَالَ عُمَرُ دُونَ إرَادَتِهِ.

  • [اعترافات احمد امین به منع عمر از نوشتن رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم در مرض موت‌]

  •  و اینك عین آنچه را كه صاحب «فجر الإسلام» با خود الفاظ و عبارات وى در كتاب اخیرش: «یوم الإسلام» ص ٤١ طبع ١٩٥٨ آورده است در اینجا مى‌آوریم:

  •  أرَادَ رَسُولُ اللَه صلَّى اللَهُ علیه و آله فِى مَرَضِهِ الَّذِى مَاتَ فِیه أنْ یعَینَ مَنْ یلِى الأمْرَ بَعْدَهُ، ففى الصّحیحَینِ ـ البُخارىِّ و مُسْلِمٍ ـ أنَّ رَسُولَ اللَهِ لَمَّا احْتَضَرَ قَالَ:

  •  «هَلُمَّ أکتُبْ لَکمْ کتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ» وَ کانَ فِى الْبَیتِ رِجَالٌ مِنْهُمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ، فَقَالَ عُمَرُ: إنَّ رَسُولَ اللَهِ قَدْ غَلَبَ عَلَیهِ الْوَجَعُ‌1 وَ عِنْدَکمُ الْقُرْآنُ، حَسْبُنَا کتَابُ اللَهِ!

  •  فَاخْتَلَفَ الْقَوْمُ وَ اخْتَصَمُوا، فَمِنْهُمْ مَنْ قَالَ: قَرِّبُوا إلَیهِ یکتُبْ لَکمْ کتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ قَالَ: الْقَوْلُ مَا قَالَهُ عُمَرُ

    1. فى «صحيح البخارى» ج ٦، ص ٩ از طبع سنه ١٣١٤ ه: ما شأنهُ- اى النّبى- أ هَجَرَ؟

امام شناسی ج14

69
  • فَلَمَّا أکثَرُوا اللَّغْوَ وَ الْاخْتِلَافَ عِنْدَهُ صلَّى اللَهُ عَلَیهِ و آله قَالَ لَهُمْ: قُومُوا؛ فَقَامُوا وَ تَرَک الأمْرَ مَفْتُوحاً لِمَنْ شَاءَ. جَعَلَ الْمُسْلِمِینَ طِوَالَ عَصْرِهِمْ یخْتَلِفُونَ عَلَى الْخِلَافَةِ حَتَّى عَصْرِنَا هَذَا بَینَ السُّعُودِیینَ وَ الْهَاشِمِیینَ».1

  •  «رسول خدا صلَّى اللَهُ عَلَیهِ و آله اراده كرد در مرضى كه در آن مرض فوت كرد براى ولایت امر مردم كسى را براى آنان معین نماید. زیرا در صحیحین بخارى و مسلم آمده است كه: چون حالت احتضار به رسول اللَه دست داد گفت: بیاورید بنویسم كتابى را براى شما كه پس از آن گمراه نشوید! و در اطاق رسول اللَه مردانى بودند كه از ایشان بود عُمَر بن خطّاب. عمر گفت: درد مرض بر رسول اللَه غلبه كرده است‌2 و در نزد شما قرآن است. كتاب خدا ما را بس است.

  •  در این حال آن جماعت با هم اختلاف نمودند و به منازعه و مخاصمه پرداختند. بعضى از ایشان مى‌گفت: براى رسول اللَه بیاورید آنچه را كه مى‌خواهد تا بنویسد براى شما كتابى (مكتوبى) كه بعد از آن گمراه نشوید! و بعضى از ایشان مى‌گفت: گفتار همان است كه عمر گفته است.

  •  و چون كلام لَغْو و اختلاف در نزد رسول خدا صلَّى اللَهُ عَلَیهِ و آله بسیار شد به آنها فرمود: برخیزید! و آنها برخاستند. و امر ولایت را رها كرد و یله گذارد كه براى آن كس كه مى‌خواهد باز باشد. مسلمین را در طول عصرشان طورى قرار داد كه در امر خلافت اختلاف كنند حتّى در این عصر ما كه میان سعودیین و میان هاشمیین اختلاف است.»

  •  و در ص ٥٣ مى‌گوید: «اخْتَلَفَ الصَّحَابَةُ عَلَى مَنْ یتَولَّى الأمْرَ بَعْدَ الرَّسُولِ، وَ کانَ هَذَا ضَعْفَ لِیاقَةٍ مِنْهُمْ، إذِ اخْتَلَفُوا قَبْلَ أنْ یدْفَنَ الرَّسُولُ»3 مَعَ الْعِلْمِ أنَّ عَلِیاً کانَ مَشْغُولًا

    1. «يوم الإسلام» ص ٤١.
    2. «در صحيح بخارى» ج ٦، ص ٩ از طبع سال ١٣١٤ هجرى اين طور وارد است: وضع و شأن او- يعنى پيغمبر- چطور است؟ آيا هذيان ميگويد؟
    3. «يوم الإسلام» ص ٥٣.

امام شناسی ج14

70
  • بِتَجْهِیزِ النَّبِىِّ صلى اللَه علیه و آله‌.

  •  «صحابه در ولایت امر بعد از رسول اللَه با هم اختلاف نمودند، و این از ضعف لیاقتشان بود؛ به علّت آنكه این اختلاف قبل از دفن پیغمبر پیدا شد.» با علم به اینكه على مشغول به تجهیز رسول اللَه بود.

  •  و در ص ٥٢ مى‌گوید: کانَ مَجالُ الْخِلَافِ الْأوَّلِ ـ أىْ بَینَ الصَّحابَةِ ـ فى بَیتِ النَّبىِّ؛ و الثّانِى فى سَقیفَةِ بَنى ساعِدَةَ؛ وَ أخیراً تَمَّ الْأمْرُ لأَبى بَکرٍ عَلَى مَضَضٍ.1

  •  «أوَّلین جائى كه در آن براى ولایت امر در میان صحابه رسول خدا اختلاف شد در خانه رسول اللَه بود؛ و دوّمین جا در سقیفه بنى ساعده؛ و نهایتاً امر ولایت با كراهت و ناگوارى، براى أبوبكر خاتمه یافت».

  • [اعتراف أحمد أمین به غلط بودن خلافت أبو بكر و عمر]

  •  و در ص ٥٤ مى‌گوید: «وَ بایعَ عُمَرُ أبا بَکرٍ، ثُمَّ بایعَهُ النّاسُ، وَ کانَ فى هَذا مُخالَفَةٌ لِرُکنِ الشُّورَى. وَ لِذَلِک قالَ عُمَرُ: إنَّها غَلْطَةٌ وَقَى اللَهُ الْمُسْلِمینَ شَرَّها؛ وَ کذَلِک کانَتْ غَلْطَةً بَیعَةُ أبى بَکرٍ لِعُمَرَ.»2

  •  «و عمر با أبو بكر بیعت كرد و سپس مردم با او بیعت كردند، و در این گونه بیعت مخالفت با ركن شورى شد. و بدین جهت عمر گفت: آن بیعتِ غلط و خلافِ حقّى بوده است، خداوند مسلمین را از شرِّ آن غلط حفظ نمود؛ و همچنین بیعتِ أبوبكر با عمر غلط و خلاف حقّى بود كه به وقوع پیوست».

  • [اعترافات احمد امین به مطاعن عثمان‌]

  •  و در ص ٥٨ مى‌گوید:

  • وَ کانَ أهَمُّ ما نَقَمَ النّاسُ عَلَى عُثْمانَ:

  • ١ ـ طَلَبَ مِنْهُ عَبْدُ اللَهِ بْنُ خالِدِ بْنِ اسَیدٍ الْامَوِىُّ صِلَةً، فَأَعْطاهُ أرْبَعَمِائَةِ ألْفِ دِرْهَمٍ.

  • ٢ ـ أعادَ الْحَکمَ بْنَ الْعاصِ بَعْدَ أنْ نَفاهُ رَسُولُ اللَهِ، و أعْطاهُ مِائَةَ ألْفِ دِرْهَمٍ.

    1. «يوم الإسلام» ص ٥٢.
    2. «يوم الإسلام» ص ٥٤.

امام شناسی ج14

71
  • ٣ ـ تَصَدَّقَ رَسُولُ اللَهِ بِمَوْضِعِ سُوقِ الْمَدینَةِ عَلَى الْمُسْلِمینَ، فَأَعْطاهُ عُثْمانُ لِلْحارِثِ الامَوِىِّ.

  • ٤ ـ أعْطَى مَرْوانَ فَدَکاً، وَ قَدْ کانَتْ فَاطِمَةُ طَلَبَتْها بَعْدَ أبِیهَا فَدُفِعَتْ عَنْها.

  • ٥ ـ حَمِىَ الْمَرَاعِىَ حَوْلَ الْمَدِینَةِ کلَّهَا مِنْ مَوَاشِى الْمُسْلِمِینَ کلِّهِمْ إلَّا عَنْ بَنى امَیةَ.

  • ٦ ـ أعْطَى عَبْدَ اللَهِ بْنَ أبِى السَّرْحِ جَمیعَ مَا أفَاءَ اللَهُ مِنْ فَتْحِ إفْرِیقِیا بِالْمَغْرِبِ مِنْ غَیرِ أنْ یشْرِک فِیهِ أحَداً مِنَ الْمُسْلِمِینَ.

  • ٧ ـ أعْطَى أبَا سُفْیانَ مِائَتَىْ ألْفٍ وَ مَرْوَانَ مِائَةَ ألْفٍ مِنْ بَیتِ الْمُسْلِمینَ فِى یومٍ وَاحدٍ.

  • ٨ ـ أتَاهُ أبو موسَى الأشْعَرِىُّ بِأَمْوالٍ کثِیرَةٍ مِنَ الْعِرَاقِ، فَقَسَّمَهَا کلَّهَا فِى بَنِى امَیةَ.

  • ٩ ـ تَزَوَّجَ الْحارِثُ بْنُ الْحَکمِ، فَأَعْطَاهُ مِائَةَ ألْفٍ مِنْ بَیتِ الْمالِ.

  • ١٠ـ نَفَى أبَا ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَهُ إلَى الرَّبَذَة لِمُنَاهَضَتِهِ مُعاوِیةَ فِى کنْزِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ.

  • ١١ ـ ضَرَبَ عَبْدَ اللَهِ بْنَ مَسْعودٍ، حَتَّى کسَرَ أضْلَاعَهُ.1

  • ١٢ ـ عَطَّلَ الْحُدُودَ، وَ لَمْ یرُدّ الْمَظَالِمَ، وَ لَمْ یکفَّ الْأَیدِىَ الْعَادِیةَ.

  • ١٣ ـ کتَبَ إلَى عَامِلِهِ فى مِصْرَ یأْمُرُهُ بِقَتْلِ قَادَةِ الثَّوْرَةِ.2

    1. حضرت استاذنا الأکرم أعلى اللَه درجته در «تفسير الميزان» ج ١٢، ص ١٢٥ در فصل ٥ از فصول بحث پيرامون عدم تحريف کتاب اللَه فرموده‌اند: يعقوبى مى‌گويد: ابن مسعود در وقت طلب عثمان مصاحف را، در کوفه بود و از تسليم قرآنش به عبد اللَه بن عامر امتناع کرد. عثمان به عبد اللَه نوشت تا او را به مدينه بفرست، که اين دين تباه و اين امَّت فاسد نيست. عبد اللَه بن مسعود داخل مسجد مدينه شد در وقتى که عثمان خطبه مى‌خواند، عثمان به مردم گفت: إنّه قد قدمت عليکم دابَّة سوءٍ. ابن مسعود با او به کلام درشت سخن گفت؛ پس عثمان امر کرد تا پايش را گرفته و به رو کشيدند تا از مسجد خارج کردند تا جائى که دو دنده از استخوانهاى سينه او شکست. و عايشه در اين قضيّه سخن بسيار گفت.
    2. «يوم الإسلام» ص ٥٨ و ص ٥٩، إلّا أنّ الشّيخ المغنيّة حذف ممّا قاله بعض الکلمات و الجملات اختصاراً و نحن نوردها إتماماً للفائدة، و هى على مايلى مرتّباً بحسب أرقام المتن: و کان مِنْ أهَمّ ...؛ ٤- و أقطع مروان فَدک ... بعد وفات أبيها تارةً بالميراث و تارةً بالنّحلة ...؛ ٦- ... بالمغرب- و هى من طرابلس إلى طنجة- ...؛ ٧- و أعطى أبا سفيان بن حرب مائتى ألف من بيت المال فى اليوم الّذى أمر فيه لمروان بن الحکم بمائة ألف و قد کان زوّج ابنتهُ امّ أبان، فجاء زيد بن أرقم صاحب المال بالمفاتيح فوضعها بين يدى عثمان و بکى، فقال عثمان: أتبکى أن وصلتُ رحمى؟ قال: لا و لکن أبکى لانّى أظنّک أخذت هذا المال عوضاً عمّا کنتَ أنفقته فى سبيل اللَه فى حياة رسول اللَه! و اللَه لو أعطيتَ مروانَ مائة درهم لکان کثيراً. فقال: ألْقِ المفاتيح فإنّا سنجد غيرک؛ ٩- و زوّج الحارث بن حکم بنت عائشة فأَعطاه مائة ألف من بيت المال أيضاً؛ ١٢- و عدل عن طريقة عمر فى إقامة الحدود و ردّ المظالم و کفّ الايدى العادية و الانتصاب لسياسة الرعيّة؛ ١٣- و ختم ذلک کلّه بما وجدوه من کتابه إلى عامله بمصر يأْمره بقتل قادة الثورة.

امام شناسی ج14

72
  •  «و از مهم‌ترین چیزهایى كه مردم بدان سبب در مقام مؤاخذه و انتقام از عثمان برآمدند اینهاست:

  •  ١ ـ عبد اللَه بن خالِد بن اسَید امَوى از وى صِلِه‌اى خواست؛ عثمان به او چهارصد هزار درهم داد.

  •  ٢ ـ حَكَم بن العاص را پس از آنكه رسول خدا او را از مدینه تبعید نموده بود به مدینه بازگردانید و یكصد هزار درهم هم به وى داد.

  •  ٣ ـ محلّى از بازار مدینه را رسول خدا صَدَقات براى مسلمین قرار داده بودند، و عثمان آن را به حارِث امَوى بخشید.

  •  ٤ ـ به مروان فدك را بخشید پس از آنكه فاطمه آن را پس از پدرش طلب نموده بود و وى را از فدك رانده بودند.

  •  ٥ ـ چراگاههاى اطراف مدینه را از مواشى مسلمانان قُرُق كرد و اختصاص به بنى امیه داد.

  •  ٦ ـ جمیع غنائمى را كه خداوند از فتح آفریقا بر مسلمین عنایت كرده بود، به عبد اللَه بن أبى سَرْح بخشید بدون آنكه یك نفر از مسلمانان را در آن شركت دهد.

  •  ٧ ـ در یك روز به أبو سفیان دویست هزار، و به مروان یكصد هزار از بیت المال مسلمین داد.

  •  ٨ ـ أبو موسى أشعرى از عراق، أموال بسیارى را براى مدینه آورد. تمام آنها را عثمان میان بنى امیه تقسیم كرد.

امام شناسی ج14

73
  •  ٩ ـ حارِث بن حَكَم ازدواج نمود؛ عثمان به او یكصد هزار از بیت المال داد.

  •  ١٠ـ أبوذرّ رحمة اللَه علیه را به رَبَذَه تبعید كرد؛ چون با معاویه در جمع كردن طلا و نقره مبارزه كرد و براى جلوگیرى از او قیام نمود.

  •  ١١ ـ عبد اللَه بن مسعود را به قدرى زد كه استخوانهاى سینه‌اش شكست.

  •  ١٢ ـ حدود الهى را تعطیل نمود، مظالم مردم را ردّ نكرد و دست‌هاى متجاوز و متعدّى را باز نداشت.

  •  ١٣ ـ به عامل خود در مصر نوشت و او را به كشتن پیشدارانِ قیام و انقلاب علیه او امر كرد.

  •  و در ص ٥٧ مى‌گوید: «وَ کانَ مِنْ أکبَرِ الشَّخْصِیاتِ الْبَارِزَةِ فِى مُحَارَبَتِهِ وَ تَألِیبِ النَّاسِ عَلَیهِ عَائشَةُ بِنْتُ أبِى بَکرٍ.»1

  •  «و از بزرگترین شخصیت‌ها و مقاماتى كه در محاربه و برانگیختن مردم بر ضدّ عثمان بن عفّان قیام و اقدام نمودند عائشه دختر ابوبكر بود.»

  •  و در ص ٦١ مى‌گوید: إنَّ قَتْلَ عُمَرَ وَ عَلِىٍّ کانَ حَادِثَةً فَرْدِیةً وَ مُؤَامَرَةً جُزْئیةً أمَّا مَقْتَلُ عُثْمَانَ فَقَدْ کانَ ثَوْرَةً شَعْبِیةً لِلاقْطَارِ الإسلامیةِ.2

  •  «كشته شدن عمر و على یك حادثه فردى و قرار داد و معاهده جزئى بود كه صورت گرفت؛ أمّا كشتن عثمان یك نهضت و ثوره و قیام ملّى بود براى جمیع أقطار اسلام.»

  •  و در ص ٥٣ مى‌گوید: کرِهَ کثِیرٌ مِنَ الصَّحَابَةِ أنْ یجْمَعَ بَینَ النُّبوَّةِ وَ الْخِلَافَةِ، وَ لِعِلْمِهِمْ بِشِدَّةِ عَلِىٍّ فِى الْحَقِّ وَ عَدَمِ تَسَاهُلِهِ.3

  •  «بسیارى از صحابه ناپسند داشتند كه نبوّت و خلافت در خاندان واحدى قرار گیرد؛ و به علّت آنكه مى‌دانستند: عَلى در أخذ حقّ شدید است و مرد مساهله كار

    1. «يوم الاسلام» ص ٥٧.
    2. «يوم الاسلام» ص ٦١.
    3. «يوم الاسلام» ص ٥٣.

امام شناسی ج14

74
  •  نیست.»

  •  حالا اگر این مطالب مذكوره را بعضى را با بعضى دیگر روى هم بگردانیم نتائجى كه اینك ذكر مى‌شود به دست مى‌آید:

  •  اصل و عقیده تنصیص بر خلیفه، مصدر أوّل آن رسول اللَه است نه غیر رسول اللَه. و آن كسانى كه با پیامبر مخالفت كردند و حائل شدند میان او و میان آنكه نَصّى به عمل آورد براى كسى كه ولایت را بدو بسپارد در سَنَدِ مسجّل و نامه مكتوب و إمضا شده‌اى كه هیچ قبول تأویل و تبدیل نكند، ایشان بالذّات همان كسانى بودند كه با آن نصوص غیر مكتوبه مخالفت نموده بودند.

  • [گفتار مرحوم مظفر در ترك نص بر خلیفه‌]

  •  شیخ محمّد رضا مظفّر در كتاب «سقیفه» مى‌گوید: «آن گروه چون در زمان حیات رسول خدا اطاعتش را در این سبیل ننمودند، پس چگونه پس از وفات او اطاعتش را بنمایند؟!»

  •  و ترك كردن تنصیص بر خلیفه، امَّت را در تفریق و تفرّق انداخت و كلمه واحدشان را پاره كرد و در كشمكش و تنازع تا آخرین روز واقع ساخت. و علّت تامّه در تمام این امور تنها خلیفه ثانى بوده است و كسانى كه با او كمك نمودند و إعانت كردند او را در آنكه منع كند پیغمبر را در اینكه برایشان نامه‌اى بنویسد كه پس از آن هیچگاه گمراه نشوند.

  •  بیعت أبوبكر و عمر نه از روى نصّ بود و نه از روى شورى، بلكه مجرّد غَلطَه‌اى بود كه واقع شد. و معنى اینكه غَلطَه بود آن است كه بر غیر حقّ بود. أمّا عثمان، پس او با اسلام مخالفت كرد و لهذا أقطار اسلامیه بر وى شوریدند و با تحریض و تحریكِ عائشه علیه او نهضت و قیام نمودند.

  •  بنابراین قیام و شورش و ثوره علیه او قیام ملّى اسلامى بوده است نه قیام قبیلگى و طائفگى، و نه از ناآشنایان و ناشناختگان و قاطعان طریق همچنان كه گفته شده است.

  •  و كسانى كه میان على و خلافت حائل شدند، این كار را به دو جهت انجام‌

امام شناسی ج14

75
  •  دادند:

  •  أوّل: على در حقّ شدید بود و ابداً در حقّ تساهل نمى‌ورزید.

  •  دوّم: تعصّب بر علیه أهل بیت. چون ناپسند داشتند كه در بیت واحد كه بیت محمّد است نبوّت و خلافت با هم مجتمع شوند.

  •  و در جائى كه إبا و امتناع ورزد از روى عناد و تعصّب كسى كه إبا و امتناع مى‌ورزد از آنكه به خلافت على اعتراف كند ـ نه به جهت علّتى و سببى بلكه به جهت آنكه او بر حقّ است و او از أهل بیت است ـ پس بداند كه شیعه ایمان به خلافت او آورده است، زیرا ایشان به حقّ ایمان آورده‌اند، و على را دوست دارند، چرا كه شیعه پیامبر خدا و أهل بیت أطهارش را دوست دارند.

  • [اعترافات احمد امین عین عقاید شیعه است‌]

  •  و مجمل سخن آنكه: آنچه را كه شیعه در این باب مى‌گویند در حقیقت چیزى بیشتر نیست از آنچه أحمد أمین در كتاب «یوْم الإسْلَام» مى‌گوید: كتابى كه در روزهاى واپسین از عمرش آن را تألیف نمود پس از آنكه با دو كتاب «فَجْر الإسلام» و «ضُحَى الإسْلَام» خود دنیا را بر علیه إمامیه برآشفت و لیكن دیگر بعد از برآشفتن آن را ننشانید.1

  •  آرى أحمد أمین طبق قواعد شَرَف و انصاف و عدل و فتوّت و مردانگى مى‌بایست در این كتاب «یوم الإسلام» صریحاً توبه كند و از نوشتجات كثیره منتشره در عالم و موجوده در مكتبه‌ها و كتابخانه‌ها عذرخواهى كند و پس از آنكه با آن دو كتاب خود دنیاى شرق و غرب را بر ضدّ امامیه تحریك كرد اینك آن حركت را تبدیل به سكون و آرامش نماید و آن قیام را فرو نشاند

    1. کتاب «الشّيعة و التّشيع» که مکتبة المدرسة و دار الکتاب اللّبنانى للطّباعة و النشر بيروت آن را مستقلًا طبع کرده است، ص ٧٢ تا ص ٧٥. و در مجموعه کتاب «الشيعة فى الميزان» که مجموع سه کتاب: ١- «الشّيعة و التّشيّع» و ٢- «مع الشيعة الاماميّة» و ٣- «الإثنا عشريّة» در يکجا گردآورى شده است و دار التّعارف للمطبوعات بيروت آن را طبع نموده است، ص ٧٠تا ص ٧٣.

امام شناسی ج14

76
  •  ولى این كار را نكرد و فقط در لابلاى مطالب و أوراق «یوم الإسلام» مطالب مذكوره فوق از قلم او گذشته است. اللّهُمَّ احْشُرْهُ مَعَ مَنْ یتَولّاهُ وَ یحِبُّهُ، وَ أبْعِدْهُ مِمَّنْ یتَبَرَّءُ مِنهُ وَ یبْغِضُهُ.

  •  اگر أحمد أمین صریحاً اشتباهات خود را با نام كتاب و عنوان و مطلب ذكر مى‌كرد، دیگر كسى از افراد كم تعمّق و مطالعه از خواندن فَجر و ضُحاى او گمراه نمى‌شد، ولى اینك همه گمراه مى‌شوند مگر كسى كه «یوم الإسلام» او را دقیقاً مطالعه كند، آن هم مانند شیخ بصیر و خبیر مُغْنِیه به ربط آنها آگاه و از رویهم ریختن مطالب آن این نتیجه را بگیرد.

  •  اگر عُمَر هم از آوردن قلم و كاغذ منع نمى‌نمود، دیگر كسى از افراد امَّت اسلام گمراه نمى‌شد و ولایت امروزه اختصاص به شیعه نداشت، بلكه تمام جهان از آن روز إلى الأبد شیعه بودند.

  •  رسول خدا صلى اللَه علیه و آله امر به كتابت نمودند و در پایان عمر شریف خود قلم و كاغذ طلبیدند تا بنویسند براى آن قوم وصایت و خلافت بلافصل و ولایت كلّیه إلهیه مولى الموالى حضرت أمیر المؤمنین‌ ـ علیه افضل صلوات المصلّین ـ را؛ و لیكن گروه مخالف نگذاشتند و نخواستند ولایت بر آن حضرت تحقّق پذیرد و خودشان و پیروانشان را در ضلالت فرو بردند؛ أمّا حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام علاوه بر كتابت قرآن حكیم تمام احادیث قدسیه و سنّتهاى علمیه و عملیه رسول خدا را مى‌نوشت، و همه و همه نزد او مضبوط بود.

  •  او پیوسته از زمان طفولیت دامن پرورده رسول خدا بود و از مَحْرم‌ترین موضع أسرار او بود. در سفر و حضر، و حضور و غیبت، و جنگ و صلح، و اقامت و مهاجرت، و سكون و حركت، أنیس و مونس و ندیم و همنَفَس رسول اللَه بود. هر آیه‌اى از قرآن كه نازل مى‌شد بر او مى‌خواند و او مى‌نوشت گرچه پس از گذشت روزها باشد؛ و آن آیه را حضرت براى كُتَّاب وَحْى قرائت نموده و آنها نیز مى‌نوشتند.

امام شناسی ج14

77
  •  تنها أمیرالمؤمنین علیه السّلام قرآن تامّ و تمامى را كه در زمان رسول خدا نوشته شد و آن كتاب مَصْدر و مَرْجع بود، نوشت و آن قرآن به خط او و كتابت او بود.

  • [سخن مستشار عبد الحلیم بر تقدم على ع در كتابت حدیث‌]

  •  مُسْتَشَار عَبْد الحَلیم جُنْدى رئیس مجلس أعلاى شئون اسلامیه جمهورى مصر در كتاب جدید التألیف كه حقّاً از كتب نفیس و ارزشمند است و به نام «الإمام جعفر الصادق» انتشار داده است، در صفحه ٢٥ مى‌گوید: مَنَعَ عُمَرُ تَدْوِینَ الْحَدِیثِ ـ مَخَافَةَ أنْ یخْلَطَ الْقُرْآنِ بِشَىْ‌ءٍ ـ وَ بِهَذَا أبْطَأ التَّدْوِینُ عِنْدَ أهْلِ السُّنَّةِ قَرْناً بِتَمَامِهِ. وَ انْفَتَحَتْ أبْوَابٌ لِلْجَرْحِ وَ التَّعْدِیلِ وَ لِلْوَضْعِ وَ للِضِّیاعِ. أمَّا عَلِىٌّ فَدَوَّنَ مِنْ أوَّلِ یوْمٍ مَات فِیهِ الرَّسُولُ. وَ لَعَلَّهُ إذْ دَوَّنَ صَارَ مَرْجِعَ الصَّحَابَةِ بِمَا فِیهِمْ عُمَرُ؟1

  •  «عمر از ترس آنكه مبادا حدیث با قرآن مخلوط شود از تدوین آن منع كرد، و بدین علّت كتابت و تدوین در نزد أهل سنّت یك قرن تمام به تأخیر افتاد. فلهذا أبوابى از جرح و تعدیل، و از جَعْل و وَضْع حدیث، و از ضایع شدن و از بین رفتگى باز شد. أمّا على از همان روزى كه رسول اللَه ارتحال نمود، نوشت و تدوین كرد و شاید به همین جهت است كه او مرجع علمى تمام صحابه كه خود عمر نیز در آنها بود، واقع شد.»

  •  این مرد دانشمند درباره المذهب الجعفرى مى‌گوید:

  •  حاكم در تاریخش با إسناد خود به أبوبكر تخریج نموده است كه رسول اللَه فرموده‌اند: مَنْ کتَبَ عَلَىَّ عِلْماً أوْ حَدِیثاً لَمْ یزَلْ یکتَبُ لَهُ الأجْرُ مَا بَقِىَ ذَلِک الْعِلْمُ أوِ الْحَدِیثُ.

  •  «كسى كه علمى و یا حدیثى را كه از من سر زده است بنویسد، پیوسته تا هنگامى كه آن علم و یا حدیث باقى است براى وى ثواب و پاداش نوشته مى‌شود.»

  •  و أبو بكر در أیام خلافتش سعى كرد تا حدیث را تدوین كند و مجموعاً پانصد حدیث گرد آورد. شبى خوابید و پیوسته منقلب بود و در فراش مى‌گردید. عائشه‌

    1. در قاهره سنه ١٣٩٧ هجرى قمرى با اشراف محمّد توفيق عويضه طبع شده، ص ٢٥.

امام شناسی ج14

78
  •  گفت: این حركتهاى ناهموار او مرا محزون كرد. چون صبح شد به من گفت: أىْ بُنَیةُ! هَلُمّى الْأحادِیثَ الّتى عِنْدَک، فَجِئتُ بِهَا فَأحْرَقَهَا.

  •  «اى دختركم! آن احادیثى كه نزد توست بیاور. من آنها را آوردم و آنها را سوزانید.»

  •  و از زُهْرى از عروه روایت است كه عمر اراده كرد سنن رسول اللَه را بنویسد. از أصحاب آن حضرت استفتا كرد. همه وى را دلالت بر نوشتن نمودند. عمر شروع كرد تا مدّت یك ماه از خدا در این امر خیرخواهى و طلب راه رشد مى‌كرد تا آنكه روزى صبحگاه گفت: إنِّى کنْتُ ارِیدُ أنْ أکتُبَ السُّنَنَ، و إنِّى ذَکرْتُ قَوْماً قَبْلَکمْ کتَبُوا کتُباً فَأکبُّوا عَلَیهَا وَ تَرکوا کتَابَ اللَهِ؛ وَ إنِّى وَ اللَهِ لَا أشُوبُ کتَابَ اللَهِ بِشَىْ‌ءٍ أبَداً.

  •  «من مى‌خواستم سنن را بنویسم، و من قومى را به خاطر آوردم كه پیش از شما بودند كتابهائى را نوشتند و تمام سعى و همّت خود را بر آنها داشتند و كتاب اللَه را ترك كردند؛ و قسم به خدا كه من كتاب اللَه را با چیز دیگرى أبداً مخلوط و درهم نمى‌نمایم.»

  •  لَکنْ عَلِیا دَوَّنَ، وَ خَلَّفَ فِى شِیعَتِهِ طَرِیقَةَ التَّدْوِینِ. فَلَقَدْ کانَ عَلَى ثِقَةٍ مِنْ طَرِیقَتِهِ. وَ هُوَ الَّذِى یقُولُ فِیه الرَّسُولُ: عَلِىٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَ عَلِىٍّ وَ لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّى یرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ.

  •  وَ عَنْهُ قَالَ الرَّسُولُ: یا مَعْشَرَ قُرَیشٍ! وَ اللَهِ لَیبْعَثَنَّ اللَهُ عَلَیکم رَجُلًا مِنْکمْ امْتَحَنَ اللَهُ قَلْبَهُ لِلإیمَانِ فَیضْرِبُکمْ عَلَى الدِّینِ. قَالَ أبُو بَکرٍ: أنَا هُوَ یا رَسُولَ اللَهِ؟! قَالَ: لَا! قَالَ عُمَرُ: أنَا هُوَ یا رسولَ اللَهِ؟! قَالَ: لَا، وَ لَکنْ ذَلِک الَّذِى یخْصِفُ النَّعْلَ‌1.

  •  «و أمّا على نوشت و تدوین كرد، و در میان شیعیان خود طریقه تدوین و رسم كتابت را به یادگار گذاشت. چرا كه وى بر راه و روش خود داراى یقین بود و به‌

    1. «الإمام جعفر الصادق» عبد الحليم جندى، ص ١٨٥ و ص ١٨٦.

امام شناسی ج14

79
  •  عملش وثوق و اطمینان داشت. و اوست كه رسول خدا درباره‌اش فرمود: على با قرآن است و قرآن با على است، و آن دو هرگز از هم جدا نمى‌شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند.

  •  و راجع به اوست كه رسول خدا فرمود: اى جماعت قریش! سوگند بخدا تحقیقاً خداوند بر مى‌انگیزاند بر شما مردى را از شما كه خدا دل وى را در بوته آزمایشِ ایمان، امتحان كرده است و او براى اسلام و دین شما، شما را با شمشیر مى‌زند.

  •  أبوبكر گفت: من آن كس مى‌باشم اى پیغمبر خدا؟! فرمود: نه! عمر گفت: من آن كس مى‌باشم اى پیغمبر خدا؟! فرمود: نه! و لیكن او آن كس است كه الآن دارد كفش مرا پینه مى‌زند!» و در آن وقت‌ عَلِى‌ مشغول پینه زدن نعلین رسول اللَه بود.

  • [سخن مستشار عبد الحلیم درباره مصحف على علیه السلام‌]

  •  و أیضاً این مرد محقّق و موشكاف و حُرّ در بحث و كلام، تحت عنوان: الْمَدْرَسَةُ الْکبْرى» كه مدرسه حضرت إمام جعفر صادق علیه السّلام است بیانى دارد تا مى‌رسد به اینجا كه مى‌گوید:

  • الْمُصْحَفُ الْخَاصُّ أوْ کتَابُ الاصُولِ‌ (قرآن مخصوص و یا كتاب اصول):

  •  أمیر المؤمنین (علیه السّلام) بر جان خود سوگند یاد نموده بود كه پس از فراغ از تجهیز رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله رِدا بر دوش نیفكند تا زمانى كه قرآن را جمع كند. بنابراین آن را بر ترتیب اسباب نزول جمع نمود، و به عامّ و خاصّ، و مُطْلَق و مُقَید، و مُحْكَم و مُتَشَابِه، و ناسخ و منسوخ، و واجبات و رخصت‌ها، و سُنَن و آداب آن اشاره كرد، و بر اسباب نزول آن تنبیه و دلالت فرمود.

  •  و از عظمت شأن این كتاب همان بس كه محمّد بن سیرین مى‌گوید: لَوْ أصَبْتَ هَذَا الْکتَابَ کانَ فِیهِ الْعِلْمُ‌ «اگر بدان كتاب دسترسى پیدا كردى بدانكه در آن علم است.»

  •  آن قرآن همان طور كه از محتویاتش ظاهر است، مصحف مخصوصى است و كتاب اصولى است كه با دست على گرد آمده است.

  •  و «جامِعَه» كتابى است كه طولش هفتاد ذراع و از إملاء رسول اللَه و خطّ على‌

امام شناسی ج14

80
  •  است. در آن است آنچه مردم بدان محتاجند از حلال و حرام و غیره تا به جائى كه در تفصیل خصوصیات به‌ أرْشُ الْخَدْش‌ مى‌رسد (یعنى بیان مقدار دیه‌اى كه باید انسان در أثر خدشه وارد ساختن بر روى پوست بدن كسى بپردازد.) این جامعه را حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السَّلام بدین گونه توصیف كرده‌اند. و ثقات از اصحاب آن دو بزرگوار كه از ایشان است أبو بصیر، آن را نزد آنها دیده‌اند و مشاهده نموده‌اند.

  •  حضرت صادق علیه السّلام مى‌گوید: أمَا وَ اللَهِ عِنْدنَا مَا لَا نَحْتَاجُ إلَى أحَد، وَ النَّاسُ یحْتَاجُونَ إلَینَا. إنَّ عِنْدَنَا الْکتَابَ بِإمْلَاءِ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله؛ وَ خَطِّ عَلِىٍّ بِیدِهِ، صَحِیفَةٌ طوُلُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً؛ فِیهَا کلُّ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ.

  •  «آگاه باشید! قسم به خدا در نزد ما آن چیزى است كه با آن محتاج به أحدى نمى‌شویم و مردم همگى به ما محتاج مى‌باشند. حقّاً در نزد ما همان كتاب است كه به إملاء رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و خطّ على است كه با دست خودش نوشته است. صحیفه‌اى است كه طولش هفتاد ذراع است و هر حلالى و حرامى در آن ثبت است.»

  •  و حضرت فرمود: إنَّ الْجَامِعَةَ لَمْ تَدَعْ لأحَدٍ کلَاماً. فِیهَا الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ. إنَّ أصْحَابَ الْقِیاسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْقِیاسِ فَلَمْ یزِدْهُمْ مِنْ الْحَقِّ إلَّا بُعْداً. وَ إنَّ دِینَ اللَهِ لا یصَابُ بِالْقِیاسِ.

  •  «حقّاً كتاب جامعه براى أحدى كلامى را باقى نگذارده است، چرا كه در آن حلال و حرام است. كسانى كه احكام را از قیاس استنتاج مى‌نمایند طلب علم را با قیاس مى‌كنند، بنابراین جز دورى از حقّ چیزى دستگیرشان نمى‌شود. و دین خدا با قیاس دستگیر انسان نمى‌گردد.»

  •  گفته‌اند: این كتاب را جَامِعَه‌ و صَحِیفَه، و کتاب علىّ‌ و صَحِیفه عتیقه‌ نامیده‌اند.

  •  حضرت أمیر المؤمنین (علیه السّلام) در خطبه‌هاى خود مى‌فرمود: وَ اللَهِ مَا عِنْدَنَا کتَابٌ نَقْرَؤُهُ عَلَیکمْ إلّا کتَابُ اللَهِ تَعَالَى وَ هَذِهِ الصَّحِیفَةُ ـ وَ کانَتْ مُعَلَّقَةً بِسَیفِهِ ـ أخَذْتُهَا عَنْ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَه عَلَیهِ وَ آله و سلّم.

امام شناسی ج14

81
  •  «سوگند به خدا ما كتابى كه آن را بخوانیم براى شما نداریم مگر كتاب اللَه و این صحیفه، ـ و صحیفه به شمشیر او آویزان بود ـ من این صحیفه را از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم أخذ كرده‌ام.»

  •  و خلیفه: أبوجعفر منصور این كتاب على را خواست. حضرت إمام صادق علیه السّلام آن را براى او آوردند؛ و در آن خواند كه: «زنان چون شوهرانشان بمیرند، از عِقار آنها ارث نمى‌برند.»

  •  و أبو جعفر منصور گفت: هَذَا وَ اللَهِ خَطُّ عَلِىٍّ وَ إمْلَاءُ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَهُ علیه و آله و سلّم. «قسم به خدا، این خطّ على و إملاء رسول اللَه صلَّى اللَه علیه و آله مى‌باشد».

  •  و أبو جعفر از دانشمندان و علما بود ـ همچنان كه إمام مدینه: مالِك بن أنس درباره او گفته است؛ و همچنان كه جاحِظ، بزرگِ نقّادان و ایرادگیران، درباره او گفته است ـ او شاید بدین علّت قسم مى‌خورَد كه قبل از این، كتابتى را از على خوانده، یا آنكه علمش به قدرى بوده كه مى‌شناخته آن املاءِ پیغمبر است.

  •  و از آن كتاب است كتاب دیات كه در فقه معاصر «مَسْئُولِیت مَدَنى» نامیده مى‌شود، از أفعالى كه به جسم ضرر مى‌رساند. محتویات آن را ابن سعد در كتابش كه معروف به «جامع» است آورده است؛ و أحمد بن حنبل از وى در «مسند» أعظم روایت نموده؛ و بُخارى و مُسْلِم آن را ذكر كرده و از آن روایت نموده‌اند.1

  •  و أیضاً در این كتاب تحقیقى مى‌گوید: کانَ أوَّلُ الْمُسْتَفِیدِینَ بِالتَّدْوِینِ الْباکرِ اولَئک الَّذینَ یلُوذُونَ بِالأئمَّةِ مِنْ أهْلِ الْبَیتِ فَیتَعَلَّمُونَ شِفَاهاً أوْ تَحْرِیراً. أىْ مِنْ فَمٍ لِفَمٍ أوْ بِالِکتابَةِ.

  • فَمَا تَنَاقَلَتْهُ کتُبُ الشِّیعَةِ مِنَ الْحَدِیثِ، هُوَ التُّرَاثُ النَّبَوِىُّ ـ فِى صَمیمِهِ ـ . بَلَغَ الشِّیعَةُ فِى یسْرِ طَوْعٍ لِعِلْمِهِم الْازْدِهَارِ؛ فِى حِینِ لَمْ یجْمَعْ أهْلُ السُّنَّةِ هَذَا التُّرَاثَ إلَّا بَعْدَ أنِ انْکبَّ عَلَیهِ عُلَمَاؤُهُمْ قَرْناً وَ نِصْفَ قَرْنٍ حَتَّى حَصَّلُوا مَا دَوَّنُوهُ فِى الْمُدَوَّنَاتِ الاولَى. ثُمَ‌

    1. «الإمام جعفر الصّادق» ص ١٩٩ و ص ٢٠٠.

امام شناسی ج14

82
  • ظَلُّوا قُرُوناً اخْرَى یجُوبُونَ الْفَیافى وَ الْقِفَارَ فِى کلِّ الأمْصَارِ.1

  •  «أوَّلین جمعیت متعلّمین و مستفیدین از تدوین بكر و دست نخورده، همان دسته‌اى بودند كه به أئمّه از أهل البیت پناه مى‌آوردند و از ایشان شفاهاً یا تحریراً فرا مى‌گرفتند، یعنى از دهان به دهان و یا به وسیله نوشتن و كتابت.

  •  بنابراین آن أحادیثى كه در كتب شیعه از كتابى به كتابى نقل شده است آن عین میراث خالص و پاك و دست نخورده نبوى بوده است. شیعه در أثر آسانى پیروى و اطاعت، به علوم وافر و شكوفا و سرشارشان رسیدند در حالى كه أهل سنّت نتوانستند این میراث را گرد آورند مگر پس از آنكه علماى آنها یك قرن و نیم خود را براى تحصیل و تدوین به زحمت انداخته و همّت وافى به خرج دادند تا توانستند آنچه را در مُدَوَّنات نخستین تدوین نموده بودند به دست آورند. و سپس باز قرنهاى دیگرى گذشت تا علماى آنها در بیابانهاى علفزار و بیابانهاى خشك و بى آب و علف سیر و گردش كردند و به هر شهرى در آمدند تا توانستند جمع حدیث و سنّت كنند».

  • [رد مردم مصحف جمع‌آورى شده على ع را]

  •  أمیر المؤمنین علیه السّلام همان طور كه أوَّلین ناطق اسلام است، أوَّلین كاتب اسلام است. تمام قرآن را با خصوصیات نزول و تأویل آن در زمان خود رسول اللَه نوشت؛ و پس از رحلت آن حضرت طبق وصیت وى از خانه برون نیامد و به جماعت خلفاى غاصب نپیوست و ردا بر شانه نیفكند تا مدّت شش ماه در منزل ماند و قرآن را طبق نزول آن ترتیب داد و با بیان جمیع جهات راجعه به آن در عبائى بست و روى شتر نهاد و به مسجد آورد و به آن جماعت گفت: این است كتاب خدا، و منم صاحب ولایت! و این دو ثَقَل ثَقَلى است كه رسول اللَه فرمود: إنِّى تَارِک فِیکمُ الثَّقَلَینِ: کتَابَ اللَهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَیتِى، وَ إنَّهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّى یرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ. عمر گفت: ما را به تو نیازى نیست و ما نزد خودمان كتاب اللَه داریم و نیازى به كتاب تو

    1. «الإمام جعفر الصّادق» عبد الحليم جندى، ص ٢٠٢ و ص ٢٠٣.

امام شناسی ج14

83
  •  نداریم.

  •  حضرت سر شتر را رو به منزل برگردانید و این آیه را براى آنها خواند: وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ.1

  •  «و زمانى كه خداوند پیمان و عهد گرفت از آنان كه كتاب به آنان داده شده است كه: كتاب آسمانى را براى مردم بیان نمائید و كتمان نكنید؛ پس آنها آن پیمان و عهد را به پشت سر پرتاب كردند و آیات إلهیه را به قیمت و بهاى بى ارزشى فروختند؛ پس چقدر بد است معامله‌اى كه نموده‌اند.»

  •  و فرمود: دیگر روى این كتاب را نخواهید دید! و همینطور بود. أمیرالمؤمنین علیه السّلام در زمان حیات آن را نزد خود نگه داشت و پس از وى به حضرت إمام حسن مجتبى علیه السّلام به عنوان ودائع و خزائن إمامت رسید. از آن حضرت به حضرت سید الشّهداء إمام حسین علیه السّلام رسید؛ و همین طور به یكایك از إمامان علیهم السلام رسید تا اینك كه آن مصحف نزد حضرت بقیة اللَه تعالى حجة بن الحسن العسكرى عجّل اللَه فرجه الشّریف موجود است تا آن حضرت ظهور كنند. در آن وقت قرآن را ظاهر نمایند و به أهل عالم نشان دهند.

  •  این روایات شیعه است و أمّا روایات عامّه همین قدر گویاست كه چون آن حضرت قرآن را جمع كردند و به نزد آنان بردند؛ ایشان گفتند: ما خودمان داراى قرآن مى‌باشیم و نیازى به قرآن شما نداریم!

  •  اینك باید دید طبق عقیده شیعه آیا تفاوتى میان قرآن آنها با قرآنى كه در تدوین أوّل در زمان أبوبكر، و در تدوین دوم در زمان عثمان به وجود آمد، وجود دارد یا تفاوتى در میان نیست؟!

  •  شكّى نیست كه تفاوت موجود است و گرنه آنها قبول مى‌كردند و اختلافى نبود.

    1. آيه ١٨٧، از سوره ٣: آل عمران.

امام شناسی ج14

84
  •  تفاوت در چه بود؟! قرآن أمیر المؤمنین علاوه بر آیات مُنْزله، أوّلًا طبق نزول آیات، ترتیب آیات داده شده بود و سوره‌ها طبق نزول قرار داشتند. و ثانیاً از ناسخ و منسوخ، و عامّ و خاصّ و مُجْمَل و مُبَین و غیرها، شرح وافى از رسول خدا كه سنّت است در آن بود. و ثالثاً از شأن نزول آیات و مواضع ورودشان گویا بود. و رابعاً از احادیث قدسیه كه از زبان رسول اللَه آمده بود براى شرح و تأویل و تفسیر آن بازگو مى‌كرد. و خامساً تأویل آیات، یعنى مَقصود و مُفاد و مَنظور غائى آیات در آن روشن و مبین بود.

  •  و أمّا قرآن مُدَوَّن بَینَ الدَّفَّتَین كه اینك در دست ماست از این مزایا فاقد است و فقط حاوى خود سُوَر و آیات است بدون تغییر و تبدیل و تحریف به زیادى و یا به كمى.

  •  اینك براى إثبات این مدّعا و عقیده علماى محقّقین و أساطین از مدقّقین فقهاء و مفسّرین و حكماء و عرفاى اسلام كه عبارت است از: عدم تحریف كتاب اللَه به زیاده و به نقصان گرچه یك جمله و یا یك كلمه اندك باشد، ناچاریم در اینجا قدرى بحث را گسترش دهیم تا حقیقت اعتقاد شیعه در این باره روشن گردد.

  • [بیان علامه طباطبایى (ره) درباره عدم تحریف قرآن‌]

  •  حضرت استاذنا الاكرم فخر المفسّرین و خاتمتهم، و رأس الحكماء المتألّهین و قدوتهم، و عماد العرفاء الشَّامخین و أصْلهم در این زمان ما: آیة اللَه معظّم حاج سید محمّد حسین علّامه طباطبائى قدس سرّه فرموده‌اند:

  •  قَوْلُهُ تَعَالَى: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‌.1 گفتار خداى تعالى: «به درستى كه ما حقّاً و حقیقةً قرآن را فرو فرستادیم، و حقّاً و حقیقةً ما حافظ آن مى‌باشیم!»

  •  صدر آیه در مقام حَصْر است؛ و ظاهر سیاق آن، آنست كه: حصر راجع به قول مشركین است كه در ردّ قرآن گفته‌اند: از هذیانهاى انگیخته از جنون است، و او (محمّد صلى اللَه علیه و آله و سلّم) مجنون است، نه اعتبارى به كارهاى او هست و نه منعى؛ و

    1. آيه ٩، از سوره ١٥: حِجر.

امام شناسی ج14

85
  •  همچنین راجع به پیشنهادشان است كه: فرشتگان را به نزدشان بیاورد تا او را در دعوتش و در آنكه قرآن كتاب آسمانى حقّى است تصدیق نمایند.

  •  و بنابراین وَ اللَهُ أعْلَم ـ معنى این طور به دست مى‌آید كه: این ذِكْر را تو از نزد خودت نیاورده‌اى تا تو را عاجز كنند، و قرآن را به عنادشان و شدّت بطششان إبطال نمایند، و تو خود را براى حفظ آن به تكلّف و مشقّت بیندازى و سپس از عهده برنیائى! و از نزد فرشتگان فرود نیامده است تا نیاز به نزول آنان باشد كه آن را تصدیق كنند و بر صحّتش گواهى دهند؛ بلكه ما این ذِكْر را فرو فرستادیم فرو فرستادن تدریجى، و حقّاً و حقیقةً ما حافظ و پاسدار آن مى‌باشیم به وصف اینكه ذِكرْ است به آن جهت كه ما عنایت كامله بدان داریم.

  •  بناءً على هذا قرآن ذِكْرى است زنده و جاویدان؛ مصون است از آنكه بمیرد و از أصل فراموش گردد؛ مصون است از آنكه چیزى بر آن زیاد شود، چیزى كه ذِكْرِیتِ آن را باطل سازد؛ مصون است از نقص به همین كیفیت؛ مصون است از تغییر در صورت و سیاقش به طورى كه صفت ذكر بودن آن براى خدا، و مبین بودن آن حقائق معارفش را، تغییر پذیرد.

  •  بنابراین آیه دلالت دارد بر آنكه كتاب اللَه محفوظ است از تحریف به تمام أقسام آن از جهت آنكه قرآن یادآورنده و ذكر خداوند است سبحانه و تعالى. پس قرآن ذِكْرى است حَىّ و زنده و جاودان و پاینده.

  •  و نظیر این آیه در دلالت بر آنكه كتاب عزیز محفوظ است به حفظ الهى و مصون است از تحریف و تصرّف به هر گونه كه در تصوّر آید از جهت آنكه ذِكْر خداست سبحانه و تعالى، این كلام خداست:

  • إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ. (حم السَّجْدَة آیه ٤١ و ٤٢)

  •  «حقّاً آن كسانى كه كفر ورزیدند به این ذِكْر در وقتى كه به سویشان آمد (در خسران و ضلالتند). و حقّاً این قرآن كتاب عزیز (پایدار و استوار و غیر قابل نفوذ و

امام شناسی ج14

86
  •  محكمى) است كه باطل نه از روبرو، و نه از پشت سر بدان روى نمى‌آورد؛ تنزیلى است از ناحیه خداوند حكیم و حمید.»

  •  و از آنچه گفتیم معلوم شد: حرف لام در الذِّكْر براى عهد ذكرى است؛ و مراد از وصف‌ حَافِظُونَ‌ زمان استقبال و آینده است همچنان كه این معنى از اسم فاعل حَافِظ ظاهر است. و لهذا به این بیان ایرادى كه نموده‌اند كه: این آیه اگر دلالت بر نفى تحریف از قرآن بكند به علّت آنكه ذكر است، باید دلالت بر نفى تحریف از تورات و إنجیل را أیضاً بنماید چون هر كدام از آنها ذِكْر مى‌باشند، با آنكه مى‌دانیم در كلام خداى متعال تصریح به وقوع تحریف در آن دو كتاب آسمانى شده است؛ آن ایراد صحیح نیست.

  •  و این بدان جهت است كه این آیه به قرینه سیاق دلالت دارد بر حفظ خصوص ذِكْرى كه قرآن است پس از نزول آن تا أبد؛ و دلالت ندارد بر آنكه هر ذكر الهى باید محفوظ باشد و ذِكْر عِلِّیتْ براى حفظ آن داشته باشد و حكم بقاء و محفوظ بودن، دائر مدار نفس ذِكْر بوده باشد.1

  •  حضرت استاد در اینجا پس از بحث روائى، درباره عدم تحریف قرآن بیان وافى و كافى و راقى و عالى افاده فرموده‌اند و در تحت عنوان مصونیت قرآن از تحریف ضمن هفت فصل مطلب را إشباع فرموده و سدّ و ثغور شبهات را به كلّى درهم شكسته و براى اثبات مدّعاى خود، با منطق متین و دلیل استوار وارد شده‌اند. و ما در اینجا بسیارى از آن مطالب را كه برخورد مستقیم با بحث تحریف دارد به طور انتخاب مى‌آوریم.

  • کلَامٌ فِى أنَّ الْقُرْآنَ مَصُونٌ عَنِ التَّحْرِیفِ فِى فُصُولٍ‌

  •  (كلام در اینكه قرآن از تحریف، مصون و محفوظ است كه در ضمن فصلهائى آورده مى‌شود)

    1. «الميزان فى تفسير القرآن» ج ١٢، ص ١٠٣ و ص ١٠٤.

امام شناسی ج14

87
  • [فصل اول به شهادت ضرورت تاریخ پیامبر ادّعاى نبوّت نمود و كتابى آورد كه آن را قرآن نامید و این قرآن موجود همان قرآنى است كه او آورده‌]

  • الفصل ١

  •  به شهادت ضرورت تاریخ پیغمبر عربى محمّد صلَّى اللَه علیه و آله و سلّم قبل از چهارده قرن تقریباً ـ آمد و ادّعاى نبوّت نمود و براى دعوت قیام كرد و امَّتى از عرب و غیر عرب بدو گرویده ایمان آوردند؛ و وى كتابى آورد كه آن را قرآن نامید و نسبت آن را به پروردگارش داد كه متضمّن مجموعه‌اى از معارف و كلّیات شریعت و آئینى بود كه مردم را بدان دعوت مى‌نمود. وى قرآن را آیت و نشانه نبوّت خود مى‌شمرد و بدان تحدّى مى‌كرد و به مغالبه و مبارات بر مى‌خاست.

  •  و به شهادت ضرورت تاریخ این قرآن موجودى كه امروز در دست ماست اجمالًا همان قرآنى است كه او آورده و براى مردم معاصر زمان خود مى‌خوانده است. به معنى آنكه آن قرآن به طور كلّى از اصلش ضایع نشده و مفقود نگردیده است به طورى كه كتابى دیگر كه در نظم مشابه آن باشد یا نباشد بجاى آن گذارده شده باشد و نسبتش را به وى داده باشند و در میان مردم شهرت یافته باشد كه آن قرآنى است كه بر پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم نازل شده است.

  •  اینها مطالبى است كه در هیچیك از آنها شكّ ندارد مگر كسى كه جنون داشته و در فهمش خَلَل و فساد راه یافته باشد؛ و همچنین یك نفر از بحث كنندگان در مسأله تحریف از مخالفین و مؤالفین، یكى از این امور را احتمال نداده است.

  •  آرى تنها چیزى كه برخى از كسانى كه قائل بدان شده‌اند از مخالف یا مؤالف، احتمال داده‌اند زیاد شدن چیز كمى است مثل جمله و یا آیه‌1، یا نقص یا تغییر در جمله و یا آیه‌اى، در كلمات آن و یا إعراب آن. و أمّا جُلّ كتاب الهى به همان كیفیتى‌

    1. مانند قول بعضى از کسانى که مسلمان نيستند که گويند: قوله تعالى: إِنَّک مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ را أبوبکر وضع کرد در وقتى که شنيد عمر شمشيرش را از غلاف بيرون کشيده و مى‌گويد: هر کس بگويد: محمّد مرده است من او را مى‌کشم. أبو بکر اين جمله را براى عمر خواند و او را منصرف نمود. [تعليقه‌]

امام شناسی ج14

88
  •  است كه در عهد پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم بوده است كه ضایع نشده و مفقود نگردیده است.

  • [استدلال به تحدى قرآن بر عدم تحریف قرآن‌]

  •  از این گذشته ما مى‌بینیم قرآن را كه تحدّى و مغالبه دارد با أوصافى كه راجع به جمیع آیات آن است، و در عین حال مى‌بینیم این قرآنى كه در دست ماست یعنى‌ ما بَینَ الدَّفَّتَین‌ واجد آن صفتى است از أوصافى كه بدانها تحدّى و مغالبه كرده است بدون آنكه در چیزى از آن صفات تغییرى به عمل آمده باشد و یا از بین رفته و مفقود گردیده باشد.

  •  بناءً على هذا مى‌یابیم قرآن را كه تحدّى و مغالبه به بلاغت و فصاحت مى‌نماید، در عین حال مى‌یابیم قرآنى را كه در دست ماست مشتمل است بر همان نظم عجیب بدیعى كه معادل و مشابه آن هیچ سخنى از كلام بلغا و فصحا نمى‌باشد. آن كلامى كه از ایشان محفوظ مانده و روایت شده است از نثر، و نظم، و شعر، و خطبه، و رساله، و محاوره، یا غیر از آنها. و این نظم مشاهد در جمیع آیات یكسان است‌ کتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ الْجُلُودُ وَ الْقُلُوبُ.1 «کتابى است که آیاتش شبیه به هم است، و آیاتش نظر به آیات دگرش دارد به طورى که پوستهاى بدن و دلها از شنیدن و خواندن و إدراک کردنش به لرزه در مى‌آید و جمع مى‌شود.»

  •  و همچنین مى‌یابیم قرآن را كه تحدّى و مبارات مى‌كند بقوله تعالى: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (نساء، آیه ٨٢) «آیا این مردم تدبّر در قرآن نمى‌كنند؛ و اگر از نزد غیر خدا بود هر آینه در آن اختلاف بسیارى را مى‌یافتند» به عدم وجود اختلاف در آن؛ و در عین حال مى‌یابیم قرآنى را كه در دست ماست به بهترین وفائى و عالى‌ترین و پر بهره‌ترین ثمره‌اى بدین امر ایفا نموده است، چرا كه ما خلل یا ابهامى را كه به نظرمان در یك آیه مى‌آید، آیه دیگر آن را بر مى‌دارد و از بین مى‌برد. و اگر در مقدارى از آن مناقضه و یا خلافى در بدو نظر

    1. اقتباس است از آيه ٢٣ از سوره ٣٩: زمر و آن آيه اين است: اللَهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ کتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‌ ذِکرِ اللَهِ ذلِک هُدَى اللَهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ.

امام شناسی ج14

89
  •  توهّم گردد، جاى دگر آن را دفع مى‌كند و تفسیر مى‌نماید.

  •  و مى‌یابیم به غیر از این موارد آنچه را كه اختصاصش به أهل لغتِ عربى نیست و فهمش همگانى است، همچنین قرآن در مقام مغالبه و تحدّى برآمده است: مثل قوله تعالى:

  • قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‌ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً. (سوره أسرى، آیه ٨٨)

  •  «بگو: اگر إنس و جنّ با هم مجتمع گردند تا مانند چنین قرآنى بیاورند نخواهند توانست اگرچه بعضى كمك بعض دیگر در این امر شده باشند.»

  •  و قوله تعالى: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ‌. (سوره طارق، آیه ١٣ و ١٤)

  •  «این قرآن تحقیقاً گفتارى است جدا كننده میان حقّ و باطل، و نیست از روى مزاح و شوخى.»

  •  و در عین حال مى‌یابیم قرآنى را كه در دست ماست در بیان صریح حقّى كه در آن شكّ و تردید راه ندارد، استیفاء مطلب را نموده است؛ و به آخر و نهایت آنچه عقل ما را بدان هدایت مى‌كند از اصول معارف حقیقیه و كلیات شرایع فطریه و تفاصیل فضائل خُلْقیه رهبرى مى‌نماید، بدون آنكه برخورد كنیم در آنها به نقصان و كم بودى و خلل و خرابى، و یا امرى را كه در آن شائبه تناقض و اشتباه باشد بیابیم بلكه جمیع معارف را با وجود وسعتش و كثرتش مى‌یابیم كه همه زنده هستند به حیات واحده كه از تدبیر روح واحدى كه مبدأ جمیع معارف قرآنیه مى‌باشد، إشراب و تربیت شده‌اند، و از یگانه اصلى كه همه معارف بدان بازگشت مى‌كنند و آن اصل توحید است تغذیه مى‌كنند و رشد و نموّ مى‌نمایند.

  •  مرجع جمیع معارف قرآنیه، توحید است كه جمیع معارف در وقت تحلیل بدان منتهى مى‌گردد؛ و آن توحید در وقت تركیب به یكایك از آنها بازگشت مى‌كند.

  •  و مى‌یابیم قرآن را كه در اخبار گذشتگان از انبیاء و مرسلین و امَّتهایشان غوص مى‌كند و فرو مى‌رود، و در عین حال مى‌یابیم قرآنى را كه در دست ماست داستانها

امام شناسی ج14

90
  •  و قصص آنها را بیان مى‌نماید، و گفتار درباره شان را طورى شرح و تفصیل مى‌دهد كه به طهارت دین سزاوار است و مناسب با نزاهت و پاكى ساحت نبوّت و خلوص آن در مقام طاعت و عبودیت مى‌باشد، در حالى كه هر چه از قصص قرآنیه را با مماثل آن كه در عَهْدَین (عَهْد عتیق و عَهْد جدید در تورات و انجیل) وارد شده است تطبیق نمائیم، این پاكى و طهارت بیان قرآن براى ما به بهترین وجهى منكشف و منجلى خواهد شد.

  •  و مى‌یابیم قرآن را كه آیاتى را در ملاحم و إخبار از غیب و امورى كه هنوز واقع نشده است آورده و حوادث آتیه را در آیات بسیارى تصریحاً و یا تلویحاً بازگو كرده است؛ و در عین حال مى‌یابیم: قرآنى كه در دست ماست بر همان شریطه و منهاج، صادق و مُصَدِّق است.

  •  و مى‌یابیم قرآن را كه خودش را به أوصافى پاك و جمیل و نیكو وصف مى‌كند، همچنان كه خود را وصف مى‌كند به آنكه نور است، و هادى است به سوى صراط مستقیم، و به سوى ملّت و آئینى كه از همه آئین‌ها استوارتر است؛ و در عین حال مى‌یابیم قرآنى را كه در دست ماست كه فاقد چیزى از این آثار نیست و از امر هدایت و دلالت گرچه امر بسیار كوچكى را فروگذار نیست.

  •  و از جامع‌ترین أوصافى كه قرآن براى خودش ذكر مى‌كند آن است كه: ذِكْر خداست. قرآن از جهت آنكه آیه و نشانه‌اى است زنده و جاویدان كه دلالت بر خدا مى‌كند، و از جهت آنكه خداوند را به أسماء حُسْناى خود و صفات عُلْیاى خود وصف مى‌نماید، و سنّت و طریقه او را در صنع و ایجاد وصف مى‌كند، و ملائكه و كتب او و رسل او را وصف مى‌نماید، و شرایع و أحكامش را وصف مى‌كند، و آنچه امر عالم خلقت بدان منتهى مى‌شود كه همان معاد و رجوع همه به سوى اوست را، با تفاصیل آنچه امر مردم بدان منتهى میگردد از سعادت و شقاوت و بهشت و دوزخ، وصف مى‌كند، در تمام این جهات و مسائل ذكر خداست و نشان دهنده و یادآورنده خدا. و این است آنچه قرآن از إطلاق ذكر به آن منظور و مقصودش مى‌باشد؛ و در عین حال‌

امام شناسی ج14

91
  •  مى‌یابیم قرآنى را كه در دست ماست فاقد هیچ گونه از این معانى ذكر نیست.

  •  و از آنجا كه ذكر از جامع‌ترین صفات است براى دلالت بر شئون قرآن، در آیاتى كه خبر داده است در آنها از اینكه او قرآن را از بطلان و تغییر و تحریف حفظ مى‌كند از آن تعبیر به لفظ ذِكْر نموده است همچون كلام او تعالى و تقدّس‌ إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آياتِنا لا يَخْفَوْنَ عَلَيْنا أَ فَمَنْ يُلْقى‌ فِي النَّارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِناً يَوْمَ الْقِيامَةِ اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

  • إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جاءَهُمْ، وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (حم السّجدة، آیه ٤٠تا ٤٢)

  •  «حقّاً كسانى كه در آیات ما إلحاد مى‌ورزند بر ما پنهان نیستند. آیا آن كسى كه در آتش دوزخ افكنده مى‌شود بهتر است یا آن كسى كه با ایمنى و مصونیت در روز قیامت مى‌آید؟! بجاى بیاورید هر عملى را كه دلتان مى‌خواهد، زیرا كه وى به آنچه شما انجام مى‌دهید آگاه است!

  •  حقّاً كسانى كه به ذِكْر كفر ورزیدند پس از آنكه به سویشان آمد (در خسران و خطرى عظیم مى‌باشند)؛ و حقّاً این قرآن كتاب عزیز و غیر قابل انفعال و محكم و استوارى است كه باطل نه از رو بروى او، و نه از پشت سر او بدان روى نمى‌آورد. این قرآن از سوى خداوند حكیم و حمید به تدریج فرود آمده است.»

  •  در اینجا خداى تعالى بیان فرموده است كه: قرآن از جهت آنكه ذكر است باطل بر او غلبه نمى‌كند و در او داخل نمى‌گردد، نه در زمان حال و نه در زمان استقبال، نه به إبطال و نه به نَسْخ، و نه به تغییر و یا تحریفى كه موجب زوال وصف ذِكْریت از آن شود.

  •  و همچون كلام او تعالى و تقدّس:

  • إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‌. (سوره الحجر، آیه ٩)

  •  «ما تحقیقاً ذكر را نازل نمودیم، و ما تحقیقاً حافظان و پاسداران آن مى‌باشیم.»

  •  در اینجا أیضاً ملاحظه مى‌شود كه: خداوند به قرآن لفظ ذِكْر را إطلاق نموده است و لفظ حفظ را براى آن به كار برده است، بنابراین قرآن محفوظ است با حفظ

امام شناسی ج14

92
  •  خداوندى و مصون است به صیانت الهى از هر گونه زیاده و نقیصه و تغییرى در لفظ یا در ترتیبى كه آن را از ذكریتش إزاله كند، و در اینكه آن ذاكر و یادآورنده خداست خَلَلى وارد سازد و آن را إبطال نماید بوجهٍ من الوجوه.

  •  و از گفتار سخیفانه آن است كه: ضمیر در «لَهُ» به پیغمبر صلَّى اللَه علیه و آله و سلّم إرجاع داده شود (و گفته شود: مراد آن است كه ما حافظ پیامبریم)، چرا كه این إرجاع را سیاق آیه دفع مى‌كند، زیرا مشركین پیغمبر را از جهت قرآنى كه مدّعى بود بر وى نازل شده است استهزاء مى‌كردند، همچنان كه به این مطلب اشاره دارد این كلام خداى تعالى كه تفسیر آن گذشت: وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ‌.1

  •  «و گفتند: اى كسى كه بر تو این ذكر نازل شده است حقّاً تو دیوانه مى‌باشى!»

  •  از آنچه تا به حال ذكر كردیم روشن و مبین شد كه: قرآنى را كه خداوند بر پیامبرش صلى اللَه علیه و آله و سلّم فرود آورده است و آن را به صفت‌ ذِکر وصف فرموده است بر همان گونه‌اى كه فرود آمده است محفوظ است به حفظ الهى و مصون است به صیانت خداوندى از زیاده و نقیصه و تغییر همان طورى كه خداوند پیامبرش را در قرآن وعده داده است.

  •  و خلاصه دلیل آنكه: قرآن را خداوند بر پیغمبرش نازل فرموده است و در آیات كثیرى آن را به اوصاف مخصوصى وصف نموده است كه اگر در یكى از این اوصاف تغیرى حاصل شده بود به زیادتى، و یا به نقصان، و یا به تغییر در لفظ و یا در ترتیب مؤثّر، در این صورت آثار آن صفت قطعاً از میان برداشته مى‌شد؛ امّا ما قرآنى كه فعلًا در دست داریم، آن را چنان مى‌یابیم كه واجد آثار آن صفاتِ شمرده شده به تمام‌ترین و بهترین طرز ممكن مى‌باشد. بنابراین در آن تحریفى كه آن صفات را از آن بزداید واقع نشده است. بناءً على هذا این قرآنى كه در دست ماست بعینه همان قرآنى است كه بر پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم نازل گردیده است.2

  •  پس اگر فرض شود كه چیزى از آن كاسته شده باشد، و یا تغییر و تبدیلى در

    1. آيه ٦، از سوره ١٥: الحجر.
    2. يکى از مفاخر عصر ما آية اللَه حاج ميرزا أبو الحسن شعرانى تغمّده اللَه فى رضوانه، عالم محقّق بصير و فيلسوف الهى، مرد ناشناخته و غائبى بود که حاوى علم و عمل بود. چون از جهت ثبوت بسيار بسيار مقدّم بر جهت إثبات بود لهذا در زمان حياتش که هم عصر با حقير فقير بود کسى او را نشناخت. حقير گرچه محضرش را با آنکه ساکن طهران بود إدراک ننمودم- چرا که دوران تحصيلات حقير در حوزه علميّه قم و نجف بوده است و براى تحصيل در طهران درنگ نداشته‌ام- أمّا از نوشتجات و کتب مصنّفه و مؤلّفه و مصحّحه به دست او استفاده شايانى برده‌ام و پيوسته بر روح او سلام و درود مى‌فرستم و أحبّه و أعزّه از طلّاب را به مطالعه کتب مستقلّه و تعليقات او توصيه نموده‌ام. وى در کتاب «دمع السّجوم» که ترجمه «نفس المهموم» مرحوم محدّث قمّى مى‌باشد در تعليقه ص ١٥٩ و ١٦٠چند جهت مختصر و روشن را بر عدم تحريف کتاب اللَه استدلال نموده است که ما در اينجا نقل مى‌نمائيم:
      » در اين حديث نبوى که سوره يس را نام مى‌برد و همچنين أحاديث متواتره بسيار که نام سوره‌ها در آن برده شده دليل قطعى است که اين سُوَر در زمان پيغمبر صلّى اللَه عليه و آله مرتّب شده و آيات در جاى خود قرار گرفته بود و مردم آنها را مى‌شناختند و در حافظه يا مکتوب داشتند که تا پيغمبر ميفرمود سوره بقره يا أحزاب يا يس، مردم ملتفت مى‌شدند کدام سوره را ميفرمايد. و از اينکه سوره برائت بسم اللَه ندارد بخوبى معلوم مى‌شود که در ترتيب آيات و ترکيب سور، ذوق و سليقه مردم بکار نرفته و محض متابعت نصّ رسول صلّى اللَه عليه و آله و سلّم کرده‌اند. و أخبار آحادى که مخالف اين أدلّه قطعيّه است قابل اعتماد نيست.
      و نيز در خود قرآن کريم است که‌” فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ‌”، و نيز” فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ؛” از آنها معلوم مى‌شود اين سوره‌ها و اين که کدام آيه در کدام سوره باشد در عهد رسول خدا صلّى اللَه عليه و آله و سلّم و بدستور او بود.
      و هم مى‌بينيم در اوّل سوره‌اى المر است، و در سوره دگر الر است، و در چند سوره حم است، در يک سوره حم عسق، در سوره‌اى طس، در سوره‌اى طسم، و به همين ترتيب با عنايت خاصّ به حروف، اين سوره‌ها را تنظيم کردند در عهد خود پيغمبر، و سليقه بکار نبردند.
      و نيز معلوم است که وقتى سوره‌اى وحى مى‌شد، نويسندگان وحى مى‌نوشتند و از روى آن نسخه‌هاى بسيار برداشته مى‌شد و هزاران مردم از حفظ مى‌کردند و در تمام عربستان منتشر مى‌شد و هر سوره را هزاران نفر از بر داشتند و نوشته بودند و لو اينکه يک نفر همه سوره‌ها را يکجا از بر نداشت يا ننوشته بود. نمى‌دانيم چرا بعضى مردم به راويان حديث نسبت سهو نمى‌دهند که غالباً يک نفرند و به راويان قرآن که هزاران نفر بودند نسبت سهو و غلط مى‌دهند! و شيخ صدوق در اعتقادات خود گويد- [در اينجا پس از آنکه مفصّلًا کلام صدوق و طبرسى را در «مجمع البيان» نقل کرده است فرموده است:] و بالاتر از همه علّامه حلّى (ره) در «تذکره» گويد که اين قرآن امروزى ما همان مصحفى است که أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام داشت و همانست که همه صحابه پيغمبر قبول کردند. و عثمان قرآن‌هاى ديگر را سوزانيد.
      و نيز گوئيم که: اختلاف در قرائت از زمان پيغمبر تا کنون بود و پيغمبر خود نوع اين اختلاف را جائز دانسته بود و عثمان خطا کرد که خواست اختلاف در قرائت را براندازد، چنانکه سيّد مرتضى در «شافى» فرموده است، و اگر عثمان آنها را نسوزانيده بود مردم مى‌ديدند که اختلاف قرائت در آن مصاحف مهمّ نيست.
      و نيز گوئيم: سوره فاتحه را چند ميليون مسلمان روزى ده مرتبه به همين طور مى‌خواندند و اگر کسى گويد: آن يک نفر سهو نکرد که سوره حمد را طور ديگر نقل کرد همه سهو کردند، سخت بى خرد و بسيار سفيه است، و بايد گفت اين يک نفر سهو کرد نه ميليونها نفوس.»

امام شناسی ج14

93
  •  إعراب یا حروف و یا ترتیب آن به وقوع پیوسته باشد، حتماً باید در بعضى از امورى رخ داده باشد كه در چیزى از آن اوصاف مثل إعجاز، و ارتفاع اختلاف، و هدایت، و نوریت و ذِكْریت و هیمنه و سیطره‌اش بر سائر كتب سماویه و غیر ذلك تأثیرى نداشته باشد و این مثلًا مِثل آیه مكرّره‌اى كه ساقط شده و یا اختلاف در نقطه یا إعراب و همانند اینها مى‌باشد.

  • [فصل دوم استدلال به أمثال حدیث ثقلین بر عدم تحریف قرآن‌]

  • فصل ٢

  •  و نیز دلالت بر عدم وقوع تحریف در قرآن مى‌نماید أخبار بسیارى كه از طرق فریقین از پیغمبر أكرم صلَّى اللَه علیه و آله و سلّم روایت شده است كه: در وقت وقوع فتنه‌ها و در حلّ عقده‌هاى مشكلات به قرآن رجوع كنید.

  •  و أیضاً حدیث ثَقَلَین كه از طرق فریقین به طور تواتر رسیده است: إنِّى تَارِک فِیکمُ الثَّقَلَینِ: کتَابَ اللَهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَیتِى، مَا إنْ تَمَسَّکتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِى أبَداً ـ الحدیث.

  •  «حقّاً و تحقیقاً من باقى گذارنده هستم در میان شما دو متاع نفیس و ارزشمند را: كتاب خدا و عترت من كه أهل بیت من مى‌باشند! مادامى‌كه شما به آن دو چیز نفیس و ارزشمند تمسّك جوئید هیچگاه گمراه نخواهید شد» ـ تا آخر حدیث، معنى ندارد كه امر كند پیامبر به تمسّك به كتاب مُحَرَّف، و نفى ضلال و گمراهى ابدى كند از متمسّكین به آن.

  •  و همچنین أخبار بسیارى كه از پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم و از أئمّه اهل بیت علیهم السلام وارد است كه امر مى‌كند: باید أخبار و روایات را عرضه بر كتاب بدارید. و آنچه بعضى ذكر كرده‌اند كه: «این مسأله عرضه أخبار بر قرآن در أخبار فقهیه است، و جائز است كه ما ملتزم شویم به عدم وقوع تحریف در آیات أحكام، و امّا در سائر آیات ثمرى ندارد»؛ این كلام مدفوع است به اینكه: روایات عرضه به كتاب اللَه إطلاق دارد، و تخصیص آنها به أحكام فقهیه تخصیص بدون مُخَصِّص است.

  •  از این گذشته، لسان أخبار عرضه به كتاب اللَه صریح یا همچون صریح است در

امام شناسی ج14

94
  •  آنكه امر به عرض به كتاب فقط براى تمیز صدق از كذب، و حقّ از باطل است. و معلوم است كه وضع و جعل و دسّ منحصر در أخبار فقهیه نیست بلكه دواعى بر دسّ و وضع و جعل در معارف اعتقادیه و قصص أنبیاء و امَّت‌هاى پیشین و أوصاف مبدأ و معاد بیشتر و فراوانتر است. و مؤید گفتار ما إسرائیلیاتى است از روایات كه در دست ماست، و آنچه كه مشابه آنهاست از آنچه كه امر جَعل و وَضع در آنها روشن‌تر و واضح‌تر مى‌باشد.

  •  و همچنین أخبارى كه متضمّن آن است كه: أئمّه أهل البیت علیهم السلام به آیات مختلفى از قرآن كریم در هر بابى از أبواب طبق قرآن موجود در دست ما تمسّك نموده‌اند حتّى در مواردى كه آحادى از روایات تحریف در آنجا آمده است. و این بهترین شاهد است بر آنكه مراد در كثیرى از روایات تحریف كه ایشان علیهم السلام فرموده‌اند: کذَا نَزَلَ‌ «این طور نازل شده است» تفسیر است بر حسب تنزیل آن، در مقابل باطن قرآن و تأویل آن.

  •  و همچنین روایاتى كه از أمیر المؤمنین و أئمّه علیهم السلام وارد است كه: آنچه در دست مردم است همان قرآن نازل از نزد خداوند است، گرچه غیر آن است كه على علیه السّلام به عنوان مصحف خود تألیف نموده است، و وى را در تألیف در زمان أبو بكر، و در تألیف زمان عثمان شریك در كار خود ننمودند.

  •  و از همین قبیل است گفتارشان علیهم السلام به شیعیان خود: إقْرَؤُا کمَا قَرَأ النَّاسُ. «قرآن را قرائت كنید به همان طریقى كه مردم قرائت مى‌كنند.»

  •  و مقتضاى مُفاد و مُحَصَّل این روایات آن است كه: قرآنى كه در میان مردم متداول و دائر است اگر با قرآن على علیه السّلام مخالف باشد در چیزى، حتماً باید مخالف آن باشد فقط در ترتیب سوره‌ها، یا ترتیب بعضى از آیاتى كه اختلال ترتیب مؤثّر در اختلال مدلول آن به هیچ وجه نباشد؛ و أیضاً در أوصافى كه خداوند قرآنِ نازل از نزد خودش را بدانها توصیف نموده است تغییرى كه موجب اختلال آن آثار و اوصاف باشد به وجود نیاورد.

امام شناسی ج14

95
  •  لهذا مجموع این روایات با اختلاف اصنافشان دلالت قطعیه دارند بر آنكه: قرآنى كه در دست ماست همان قرآنى است كه بر پیغمبر صلى اللَه علیه و آله نازل شده است بدون آنكه چیزى از اوصاف كریمه و آثار و بركاتش را فاقد گردیده باشد.

  • [فصل سوم ادله حشویه و محدثین شیعه و عامه در تحریف قرآن‌]

  • فصل ٣

  •  جماعتى از محدّثین شیعه و حَشْویه و جماعتى از محدّثین أهل سنّت قائل به وقوع تحریف به معنى نقص و تغییر در لفظ و یا در ترتیب قرآن شده‌اند بدون آنكه قائل به زیادى شده باشند، زیرا همان طور كه گفته شده است: احدى از مسلمین قائل به تحریف از جهت زیادتى نشده است.

  •  براى نفى زیادتى به دلیل إجماع متمسّك گردیده‌اند،

  • [براى وقوع نقص و تغییر به وجوهى متمسّك گردیده‌اند]

  •  و براى وقوع نقص و تغییر به وجوه بسیار.

  • وجه اوّل: أخبار كثیره مرویه از طریق شیعه و أهل سنّت كه دلالت دارد بر سقوط بعضى از سُوَر و آیات و همچنین جملات و أجزاء جملات و كلمات و حروف در جمع نخستین كه در زمان أبوبكر صورت گرفت و در آن هنگام تألیف شد، و أیضاً در جمع دومین كه در زمان عثمان به وقوع پیوست، و أیضاً تغییراتى كه در این زمینه حاصل شد.

  •  اینها روایات بسیارى است كه آنها را شیعه در جوامع معتبره‌اش و غیر آن جوامع آورده است. و بعضى ادّعا كرده‌اند كه: به دو هزار حدیث بالغ مى‌گردد. و أهل سنّت أیضاً آنها را در كتب صحاحشان همچون «صحیح» بخارى و مُسْلم و «سُنَن» أبوداود و نَسائى و أحمد و سایر جوامع و كتب تفاسیر و غیرها روایت نموده‌اند، و آلوسى در تفسیرش گفته است كه: این أخبار از حدّ إحصاء و شمارش بیرون است.

  •  و البتّه این اختلاف غیر از آن اختلافى است كه مُصْحف عبد اللَه بن مسعود با مصحف مشهور دارد كه خود آن متجاوز از شصت موضع است؛ و غیر از اختلافى است كه مُصْحف ابَىّ بن كَعْب با مصحف عثمانى دارد و آن سى و أندى موضع است؛ و غیر

امام شناسی ج14

96
  •  از اختلافى است كه مصاحف عثمانیه‌اى كه دستور داد نوشتند و به آفاق فرستادند و آنها پنج و یا هفت عدد بود كه به مكّه، و شام، و بصره، و كوفه، و یمن، و بَحْرَین فرستاد و یكى را در مدینه نگه داشت، با هم دارند؛ و اختلافى كه در میان آن مصاحف است به تنهائى بالغ بر چهل و پنج حرف مى‌شود و گفته شده است: پنجاه و أندى حرف.1

  •  و غیر از اختلاف در ترتیب است كه میان مصاحف عثمانیه و میان جمع أوّل در زمان ابوبكر مى‌باشد، به علّت آنكه در تألیف أوّل سوره أنفال در مَثَانى، و سوره برائت در مِئین قرار گرفت و هر دوى آنها در جمع دوّم همان طور كه بیان آن خواهد آمد در طِوال قرار گرفتند.

  •  و غیر از اختلاف در ترتیب سُوَر موجود میان مصحف عبد اللَه بن مسعود و ابَىّ بن كَعْب است با مصاحف عثمانیه بنابر روایتى كه در اینجا آمده است.

  •  و غیر از اختلاف قرائات شاذّه است كه از صحابه و تابعین روایت شده است. چرا كه اگر تمام این مواقع اختلاف را گرد آوریم چه بسا مجموعشان به هزار عدد یا بیشتر بالغ شود.

  • [وجه دوم آنكه عقل حكم مى‌كند به اینكه اگر متصدّى جمع قرآن غیر معصوم باشد بر حسب عادت ممتنع است كه جمع آن مطابق واقع درآید]

  • وجه دوم: آنكه: عقل حكم مى‌كند به اینكه اگر قرآن متفرّق و متشتّت و منتشر در بین مردم بوده باشد و متصدّى جمع آن غیر معصوم باشد بر حسب عادت ممتنع است كه جمع آن مطابق واقع درآید.

  • [وجه سوم: عامّه و خاصّه روایت نموده‌اند كه على علیه السّلام بعد از رحلت پیغمبر صلى اللَه علیه و آله قرآن را جمع كرد]

  • وجه سوم: عامّه و خاصّه روایت نموده‌اند كه: على علیه السّلام بعد از رحلت پیغمبر صلى اللَه علیه و آله از مردم كناره گرفت و رِدا بر دوش نیفكند مگر براى نماز تا زمانى كه قرآن را جمع كرد؛ و سپس آن را حمل نموده به سوى مردم آورد و به ایشان إعلام نمود كه این همان قرآنى است كه خداوند بر پیغمبرش فرو فرستاده است و او آن را جمع نموده است. ایشان او را ردّ كردند و گفتند: با وجود آنكه زید بن ثابت براى ما قرآن‌

    1. ابن طاووس در کتاب «سَعْد السّعود» آورده است.

امام شناسی ج14

97
  •  را گرد آورده است ما بدین قرآن احتیاج نداریم.

  •  و اگر در آنچه او گرد آورده بود مخالفتى با مُصْحف زَید نبود وجهى براى حمل آن قرآن به سوى آنان و إعلامشان و دعوتشان به سوى آن نبود. و مى‌دانیم كه: على علیه السّلام أعلم مردم بعد از پیغمبر صلى اللَه علیه و آله به كتاب اللَه بود؛ و پیامبر مردم را در حدیث ثَقَلَینْ متواتر به وى ارجاع داده بود؛ و در حدیث متّفقٌ علیه میان خاصّه و عامّه فرمود: عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ و الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ. «على با حقّ است، و حقّ با على است».

  • [وجه چهارم: روایاتى است كه مفادش آن است كه آنچه در میان بنى اسرائیل واقع شده است در میان این امَّت واقع خواهد شد]

  • وجه چهارم: روایاتى است كه مفادش آن است كه: آنچه در میان بنى إسرائیل واقع شده است در میان این امَّت‌ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّة1 «مانند شباهت یك لنگه كفش با لنگه دیگر، و مانند تساوى در درازا و تراشیدن دو عدد پر براى تیرى كه در چلّه كمان مى‌گذاردند (كنایه از كمال مشابهت)» واقع خواهد شد.

  •  و طبق آیه قرآن كریم و روایات مأثوره، بنى اسرائیل كتاب پیامبرشان را تحریف كردند. بنابراین به ناچار باید نظیر آن در این امَّت واقع گردد، و باید ایشان كتاب پروردگارشان را كه قرآن كریم است تحریف نمایند.

  •  در «صحیح» بخارى از أبو سعید خُدْرى وارد است كه: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله فرمود:

  •  لَتَتَّبِعُنَّ سُنَنَ مَنْ کانَ قَبْلَکمْ شِبْراً بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ؛ حَتَّى لَوْ دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَتَبِعْتُمُوهُ! قُلْنَا: یا رَسُولَ اللَهِ! بِآبَائِنَا وَ امَّهَاتِنَا، الْیهُودُ وَ النَّصَارَى؟! قَالَ: فَمَنْ؟!

  •  «تحقیقاً و بدون شكّ و تردید شما از سنّت‌هاى اقوامى كه قبل از شما بوده‌اند، وَجَب به وجب و ذِراع به ذِراع‌2 پیروى و متابعت مى‌نمائید تا به حدّى كه اگر ایشان‌

    1. القُذَّةُ: ريش السّهم. تيرى را که سابقاً در چلّه کمان مى‌گذاردند و به هدف پرتاب مى‌نمودند عبارت بود از يک چوبه يا نِىْ که بر سرش نيش و پيکان مى‌نهادند و براى اينکه مستقيم حرکت کند در آخرش دو عدد پَر به اندازه مساوى در طرفين چوبه يا نِىْ مى‌نهادند. و براى اينکه تير کاملًا مستقيم حرکت کند مى‌بايد به اندازه هم سر و ته آن دو پر را بريد و در طرفين نصب نمود. و لهذا اين دو پر که ازهرجهت يک جفت مشابه به حساب مى‌آيند مانند دو عدد نِعال و کفش براى تشبيه مماثلت در تنظير به کار آمده است.
    2. ذِراع از انسان عبارت است از: آرنج تا کنار نهائى انگشت وسطى. و مقدار ذراع طولى است که به درازاى اين مقدار باشد.

امام شناسی ج14

98
  •  داخل سوراخ سوسمارى شده‌اند شما نیز به دنبالشان مى‌روید!

  •  گفتیم: فدایت شوند پدرانمان و مادرانمان! آیا مقصود شما از آن قوم پیشین، یهودیان و مسیحیان مى‌باشند؟! گفت: آرى! اگر ایشان نباشند پس چه كسانى مى‌باشند؟!»

  •  این حدیث از روایات مستفیضه‌اى است كه در جوامع حدیث از عدّه‌اى از صحابه همچون أبو سَعید خُدْرى ـ همان طور كه گذشت ـ و أبو هُرَیره، و عبد اللَه بن عُمَر، و ابن عبّاس، و حُذَیفَة، و عبد اللَه بن مَسْعود، و سَهْلِ بن سَعْد، و عمر بْن عَوْف، و عَمْرو بن عَاص، و شَدَّاد بن أوْس، و مَسْتَوْرد بن شَدَّاد در عبارات متقاربه‌اى روایت شده است.

  •  و از طریق شیعه به طور مستفیض از عدّه‌اى از أئمّه أهل البیت علیهم السلام از پیغمبر أكرم صلى اللَه علیه و آله و سلّم روایت شده است؛ همان طورى كه در «تفسیر قمى» از آن حضرت صلى اللَه علیه و آله و سلّم آمده است كه: لَتَرْکبُنَّ سَبِیلَ مَنْ کانَ قَبْلَکمْ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ؛ لَا تُخْطِئونَ طَرِیقَهُمْ وَ لَا تُخْطَأُ؛ شِبْرٌ بِشِبْرٍ، وَ ذِرَاعٌ بِذِرَاعٍ، وَ بَاعٌ بِبَاعٍ؛ حَتَّى أنْ لَوْ کانَ مَنْ قَبْلَکمْ دَخَلَ جُحْرَ ضَبٍّ لَدَخَلْتُمُوهُ.

  • قَالُوا: الْیهُودَ وَ النَّصَارَى تَعْنِى یا رَسُولَ اللَهِ؟!

  •  قَالَ: فَمَنْ أعْنِى؟! لَتَنْقُضُنَّ عُرَى الإسلام عُرْوَةً عُرْوَةً! فَیکونُ أوَّلُ مَا تُنْقِضُونَ مِنْ دِینِکمُ الامَانَةَ، وَ آخِرُهُ الصَّلَوةَ!

  •  «شما همان راهى را كه مردمان پیش از شما پیمودند بدون اندك تفاوت همچون تشابه لنگه نعل پا با نعل دیگر، و تشابه پر تیر تراشیده شده براى چلّه كمان با پر تیر دیگر، خواهید پیمود! شما از طریقه و منهاجشان تجاوز و تخطّى نمى‌نمائید و آن طریق و منهاج براى شما تغییر و تبدیل نمى‌یابد، وَجَب به وَجَب، و ذِراع به ذِراع، و

امام شناسی ج14

99
  •  باع به باع‌1 همانند و مشابه آنان خواهید بود، به طورى كه فرضاً اگر افرادى كه قبل از شما بوده‌اند داخل سوراخ سوسمارى مى‌شده‌اند، شما هم داخل آن سوراخ خواهید شد!

  •  گفتند: آیا شما از ایشان یهودیان و مسیحیان را قصد نموده اید؟!

  •  فرمود: پس كه را غیر از ایشان قصد مى‌نمایم؟! شما تمام بَنْدها و گره‌هاى اسلام را بند به بند، و گره به گره مى‌شكنید و پاره مى‌كنید! پس أوَّلین چیزى را كه از دینتان مى‌شكنید و از بین مى‌برید أمانت است و آخر آن نماز».

  • [استدلال به اجماع بر عدم تحریف مستلزم دور است‌]

  • امّا جواب‌ از استدلالشان به إجماع امَّت بر نفى تحریف به زیادتى در قرآن آنست كه: این استدلال معیوب است؛ چرا كه مستلزم دَور است.

  •  بیان این مطلب به آن است كه بگوئیم: إجماع در ذات خودش یك حجّت عقلیه یقینیه نیست، بلكه در نزد قائلان به معتبر بودن آن، یك حجّت شرعیه مى‌باشد كه اگر اعتقادى را إفاده كند، فقط إفاده ظنّ مى‌كند، خواه إجماع محصّل باشد و خواه إجماع منقول، به رغم گفتار بسیارى كه پنداشته‌اند: إجماع محصّل إفاده قطع و یقین مى‌نماید.

  •  و آن بدین سبب است كه آن مقدارى كه إجماع براى انسان اعتقاد مى‌آورد زیادتر از مجموع اعتقاداتى كه آحاد اقوال مى‌آورند نخواهند بود. و قول واحد از أقوال متوافقه دخیل در حصول اجماع نمى‌تواند إفاده كند مگر حصول ظنّ را به إصابه واقع؛ و انضمام قول دوم كه موافق قول أوّل است، فقط إفاده قوّت ظنّ را میكند نه قطع و یقین را؛ چون قطع و یقین، اعتقاد خاصّى است بسیط و مغایر با ظنّ، و مركّب از ظنون عدیده نمى‌باشد. و به همین منوال هر چه از أقوال اضافه گردد و قولى به قول دگر منضمّ گردد و أقوال متوافقه متراكم شوند، قوّت ظنّ نخستین زیادتر میگردد، و ظنون غیر مفیدة للقطع متراكم مى‌شوند، و نزدیك به مرحله قطع و یقین میرسد

    1. باع به قدر درازاى دو دست انسان است در صورتى که از طرفين کشيده و باز باشد.

امام شناسی ج14

100
  •  بدون آنكه به یقین همان طور كه گفتیم انقلاب حاصل نماید.

  •  این است كیفیت در إجماع محصّل؛ و آن اجماعى است كه خود ما در اثر تتبّع أقوال به دست آورده‌ایم و خودمان بر یكایك از أقوال رسیده‌ایم. أمّا در إجماع منقول كه آن را یكى دو نفر از اهل علم نقل نموده‌اند، امر آن أوضح است، زیرا كه آن مانند آحاد روایات است كه اگر إفاده چیزى از اعتقاد كند، فقط إفاده ظنّ است.

  •  لهذا إجماع حجّت ظنیه شرعیه مى‌باشد؛ و دلیل اعتبارش در نزد أهل سنّت، كلام پیغمبر صلى اللَه علیه و آله مى‌باشد كه گفت: لَا تَجْتَمِعُ امَّتِى عَلَى خَطَاءٍ أوْ ضَلَالٍ. «امَّت من بر اشتباه و یا بر گمراهى، مجتمع نمى‌گردند.»

  •  و در نزد شیعه، دخول قول معصوم است در میان أقوال إجماع كنندگان، یا كشف أقوال ایشان به وجهى از وجوه از قول معصوم.

  •  بناءً على هذا حجیت إجماع، إجمالًا متوقّف است بر صحّت نبوّت، و این واضح است. و صحّت نبوّت امروزه متوقّف است بر سلامت قرآن از تحریفى كه مستوجب زوال صفات قرآن كریم از آن گردد، مانند هدایت، و قول فاصل، و بالأخصّ إعجاز. زیرا دلیل زنده جاویدانى كه بر خصوص نبوّت پیغمبر صلى اللَه علیه و آله دلالت نماید غیر از قرآن كریم به اینكه آیت و نشانه معجزه است نداریم؛ و با طریان احتمال تحریف به زیادتى و یا نقصان و یا هر گونه تغییر دگر، هیچگونه وثوقى به آیات و محتویاتش باقى نمى‌ماند كه آن كَلَام اللَه محض است. و بدین سبب از حجیت ساقط مى‌شود، و آیه بودن آن فاسد مى‌گردد. و با سقوط كتاب اللَه از حجیت، نبوّت ساقط مى‌شود و با سقوط آن إجماع از حجیت مى‌افتد.

  •  و آنچه سابقاً در این مقام گفتیم كه: وجود قرآنى كه بر پیامبر أكرم صلى اللَه علیه و آله نازل شد در این قرآنى كه در دست ماست إجمالًا از ضروریات تاریخ است؛ دفع اشكال را نمى‌كند، زیرا مجرّد اشتمال قرآنى كه در دست ماست بر قرآن واقعى، احتمال تحریف به زیادى یا به نقصان و یا به هر تغییر دیگر از هر آیه و یا جمله‌اى كه تمسّك به آن براى اثبات مطلوب بشود را از میان نمى‌برد.

امام شناسی ج14

101
  • [استدلال به أخبار تحریف و پاسخ آن‌]

  • و امّا جواب‌ از وجه اوَّلى كه براى اثبات تحریف و وقوع تغییر و نقصان است و آن عبارت از تمسّك به أخبار وارده در این باب بود، به آن است كه:

  • أوَّلًا: تمسّك به أخبار از جهت آنكه حجّت شرعیه هستند مشتمل بر دَور است به همان كیفیت از حصول دورى كه تمسّك به اجماع با نظیر بیانى كه اینك گذشت، مشتمل آن بود. بنابراین در دست استدلال كننده به آن چیزى باقى نمى‌ماند مگر تمسّك بدانها از جهت آنكه أسناد و مصادر تاریخیه مى‌باشند؛ حال آنكه در میان آنها حدیث متواتر و یا حدیث محفوف به قرائن قطعیه كه عقل را مجبور به قبولش بنماید وجود ندارد، بلكه آنها أخبارى مى‌باشند آحاد متفرّقه متشتّته مختلفه؛ بعضى از آنها صِحاح، و برخى از آنها ضِعاف، و بعضى از آنها در دلالتشان قاصر، و چقدر در میان تمام این أخبار خبرى كه در سندش صحیح و در دلالتش تامّ باشد به ندرت و شُذوذ یافت مى‌شود.

  •  تازه این نوع از خبر با وجود ندرت و شُذوذش، غیر مأمون از وَضْع و جَعْل و دسّ نخواهد بود. چون راه یافتن إسرائیلیات و ما یلحق بها از موضوعات و مدسوسات، در میان روایات ما به قدرى است كه جاى انكارش نیست. و معلوم است كه خبرى كه مأمون از دسّ و وضع نباشد حجّیت ندارد.

  •  و از همه اینها گذشته، این أخبار، نام از آیات و سورى مى‌برد كه ابداً با نظم قرآنى به هیچ وجه مشابهت ندارند، و از این هم كه بگذریم، این أخبار چون مخالف كتاب اللَه است مردود است.

  •  و امّا اینكه گفتیم: أكثر این أخبار ضعیف الإسناد مى‌باشند مدّعائى است كه باید دلیل آن را در رجوع به اسانیدش به دست آورد. آنها یا أحادیث مرسله هستند، و یا مقطوعة السَّنَد، و یا ضعیفة الإسناد.

  •  و از میان آنها اگر بخواهیم خبر سالمى را بیابیم كه مُبَرّى‌ از این عیوب باشد به أقلّ قلیلى برخورد مى‌كنیم.

  •  و امّا اینكه گفتیم: برخى از این أخبار در دلالت قصور دارند به جهت آن است‌

امام شناسی ج14

102
  •  كه: در بسیارى از آنها كه آیاتى از قرآن حكایت شده است، آنها از قبیل تفسیر و ذكر معنى آیات مى‌باشند، نه حكایت متن آیه تحریف شده. همچنان كه در «روضه كافى» از حضرت إمام أبوالحسن الأوَّل علیه السّلام در قول خداست:

  • أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‌ فَقَدْ سَبَقَتْ عَلَیهِمْ کلِمَةُ الشِّقَاءِ وَ سَبَقَ لَهُمُ الْعَذَابُ‌ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً.

  •  «آنها مى‌باشند آنان كه خداوند خبر دارد آنچه را كه در دلهایشان مى‌باشد؛ پس از ایشان روى گردان؛ چرا كه كلمه شقاوت و بدبختى بر ایشان سبقت گرفته است و عذاب بر ایشان سبقت دارد؛ و بگو براى ایشان در جانهایشان گفتار رساننده و بلیغى را.»

  •  و آنچه در «كافى» از حضرت صادق علیه السّلام در قول خداى تعالى آمده است:

  •  وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا قَالَ: إنْ تَلْوُوا الأمْرَ وَ تُعْرِضُوا عَمَّا أُمِرْتُمْ بِهِ فَإنَّ اللَهَ کانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً.

  •  «و اگر روى بگردانید یا إعراض كنید، فرمود: اگر از امر روى بگردانید و از آنچه كه به شما امر شده است إعراض كنید، البتّه خداوند از آنچه شما بجاى مى‌آورید با خبر است!»

  •  و غیر اینها از روایات تفسیرى كه از أخبار تحریف به شمار آمده است.

  •  و به این باب إلحاق مى‌شود روایات غیر قابل شمارشى كه إشاره به سبب نزول دارد، ولى آنها را از جمله روایات تحریف به شمار آورده‌اند. مثل روایتى كه این آیه را این طور ذكر نموده است:

  •  یا أیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا انْزِلَ إلَیک فِى عَلِىٍّ.

  •  «اى رسول ما! إبلاغ كن آنچه را كه به سوى تو راجع به على فرود آمده است!»

  •  این آیه در حقّ آن حضرت علیه السّلام نازل شده است.

  •  و مثل روایتى كه مى‌گوید: وافدین از بنى تمیم چون بر رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله وارد مى‌شدند، دَر حِجره آن حضرت مى‌ایستادند و ندا مى‌كردند: «اى محمّد! خارج شو

امام شناسی ج14

103
  •  به سوى ما!»

  •  آنگاه آیه را این طور ذكر كرده‌اند:

  • إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ‌ بَنُو تَمِیمٍ‌ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ.

  •  «حقّاً كسانى كه تو را از پشت حجره‌ها ندا مى‌دهند، بنو تمیم هستند كه اكثرشان نمى‌فهمند.»

  •  بنابراین چنین گمان برده‌اند كه در آیه، سِقْطى وارد شده است.

  •  و أیضاً به این باب ملحق مى‌شود أخبار كثیره ما لا یحصى در جَرْىِ قرآن و انطباق آن همچنان كه در كلام خدا این طور وارد است: وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمِّدٍ حَقَّهُمْ‌.

  •  «و البتّه در آتیه خواهند دانست كسانى كه درباره آل محمّد ظلم كرده، حقّ آنها را ربوده‌اند.»

  •  و آنچه در كلام خدا این طور وارد است:

  • وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‌ فِى وَلَایةِ عَلِىٍّ وَ الأئمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ‌ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً.

  •  «و كسى كه در ولایت على بن أبى طالب و أئمّه پس از وى خدا و رسولش را إطاعت نماید، پس تحقیقاً به ظفر و پیروزى عظیمى رسیده است.» و نظیر این گونه أخبار بسیار است.

  •  و أیضاً به این باب ملحق مى‌شود آنچه كه در پى قرائت قرآن، ذكرى و یا دعائى آمده است و سپس توهّم شده است آن از قرآن بوده و ساقط گردیده است. همچنان كه در «كافى» از عبد العزیز بن مهتدى روایت است كه گفت: از حضرت امام رضا علیه السّلام راجع به توحید سؤال نمودم.

  •  فرمود: هر كس‌ قُلْ هُوَ اللَهُ أحَدٌ را بخواند و بدان ایمان آورد حقّاً توحید را شناخته است.

  •  گفت: (گفتم ظ) چگونه ما آن را بخوانیم؟!

  •  فرمود: همان طور كه مردم مى‌خوانند، و زیاد كرد در آن لفظ کذَلِک اللَهُ رَبِّى،

امام شناسی ج14

104
  • کذَلِک اللَهُ رَبِّى. «این‌طور است خداوند: پروردگار من! این‌طور است خداوند: پروردگار من!»

  •  و از قبیل قصور دلالت است اختلاف روایات در لفظ آیه‌اى كه ما در كثیرى از آیات معدوده از جمله محرّفات مى‌یابیم مثل آنچه وارد است در قول خداى تعالى:

  • وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ «و حقّاً خدا شما را در سرزمین بَدْر در حالى كه ذلیلان بودید یارى كرد.» كه در بعضى آیه این طور وارد است: وَ لَقَدْ نَصَرَکمُ اللَهُ بِبَدْرٍ وَ أنْتُمْ ضُعَفَاءُ. «و حقّاً خدا شما را در سرزمین بَدْر یارى كرد در حالى كه ضعیفان بودید!» و در بعضى از آنها این طور وارد است: وَ لَقَدْ نَصَرَکمُ اللَهُ بِبَدْرٍ وَ أنْتُمْ قَلِیلٌ‌ «و حقّاً خدا شما را در سرزمین بَدْر یارى كرد در حالى كه أفراد شما كم بود!»

  •  و این‌گونه اختلاف چه بسا قرینه است براى آنكه مراد از آن تفسیر به معنى است همچنان كه در همین آیه مذكوره مشاهده شد.

  •  و مؤید این گفتار آن است كه: در بعضى از آنها وارد است كه امام علیه السّلام فرمود: لَا یجُوزُ وَصْفُهُمْ بِأنَّهُمْ أذِلَّةٌ وَ فِیهِمْ رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله. «جایز نیست توصیف مؤمنین به آنكه ایشان ذلیلانند، در حالى كه در میان آنها رسول خدا صلى اللَه علیه و آله بوده است.»

  •  و چه بسا اختلاف جهتى ندارد مگر تعارض و تنافى بین روایات كه همین تنافى موجب سقوط آن روایات مى‌گردد، مثل آیه رَجْم همان طور كه در روایات خاصّه و عامّه وارد است. و در بعضى بدین عبارت است:

  •  إذَا زَنَى الشَّیخُ وَ الشَّیخَةُ فَارْجُمُوهُمَا ألْبَتَّةَ فَإنَّهُمَا قَضَیا الشَّهْوَةَ!

  •  «زمانى كه پیرمرد و پیرزن زنا كنند، البتّه واجب است آنها را رجم (سنگسار) كنید، زیرا كه ایشان دوران شهوت را پشت سر گذارده‌اند.»

  •  و در بعضى بدین عبارت است: بِمَا قَضَیا مِنَ اللَّذَّةِ. «زیرا كه آنها دوران لذّت را سپرى نموده‌اند.»

  •  و در آخر بعضى از آنهاست كه: نَکالًا مِنَ اللَهِ وَ اللَهُ عَلِیمٌ حَکیمٌ. «این پاداش و انتقامى است از جانب خدا؛ و خداوند علیم و حكیم است.»

امام شناسی ج14

105
  •  و در آخر بعضى: نَکالًا مِنَ اللَهِ وَ اللَهُ عَزِیزٌ حَکیمٌ. «این جزا و پاداشى است از ناحیه خدا؛ و خداوند عزیز و حكیم است.»

  •  و مثل‌ آیةُ الْکرْسِى‌ بنابر تنزیل آن كه در بعضى از روایات این طور وارد است: اللَهُ لَا إلَهَ إلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَیومُ لَا تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ مَا فِى السّماواتِ وَ مَا فِى ألأرضِ وَ مَا بَینَهُمَا وَ مَا تَحْتَ الثَّرَى عَالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهَادَةِ فَلَا یظْهِرُ عَلَى غَیبِهِ أحَداً مَنْ ذَا الَّذِى یشْفَعُ عِنْدَهُ ـ إلى قوله وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیمُ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ.

  •  «اللَهْ معبودى جز او نیست كه زنده است و قیوم است؛ وى را نه چرت و پینگى و نه خواب فرا نمى‌گیرد؛ از براى اوست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین و آنچه میان آسمانها و زمین و آنچه در زیر خاك است. اوست داناى پنهان و آشكارا، بر غیب خود كسى را مطّلع نمى‌گرداند؛ چه كسى است كه در نزد او به شفاعت برخیزد ـ تا این كلام ـ و اوست بلند مرتبه و عظیم المنزله؛ و تمام مراتب حمد و سپاس اختصاص به پروردگار عالمیان دارد.»

  •  و در برخى تا كلام خدا ـ هُمْ فِيها خالِدُونَ‌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‌ است.

  •  و در برخى این گونه است: لَهُ مَا فِى السَّمَوَاتِ وَ مَا فِى الأرْضِ وَ مَا بَینَهُمَا وَ مَا تَحْتَ الثَّرَى عَالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهَادَةِ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ‌ تا آخر.

  •  و در برخى این طور است: عَالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهَادَةِ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ بَدِیعُ السَّمَوَاتِ وَ الأرْضِ ذُو الْجَلَالِ وَ الإکرَامِ رَبُّ الْعَرشِ الْعَظِیمِ.

  •  و در برخى این قسم است: عَالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهَادَةِ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ.

  •  و آنچه بعضى از محدّثین ذكر نموده‌اند كه: «اختلاف این روایات در آیات منقوله، ضررى به أصل تحریف نمى‌زند، زیرا همگى در اصل تحریف مشتركند؛» مردود است به آنكه اختلاف نه ضعف دلالتشان را بر تحریف اصلاح مى‌نماید و نه مدافعه و مطارده بعضى با بعض دیگر را بر طرف مى‌سازد.

  • [اخبار تحریف مدسوس است‌]

  •  و امّا آنچه ما ذكر كردیم از شیوع دَسّ و وَضْع در روایات، مطالبى است كه براى كسى كه مراجعه به روایات منقوله در صُنْع و ایجاد، و قِصَص أنبیاء و امَم، و أخبار

امام شناسی ج14

106
  •  وارده در تفسیر آیات و حوادث واقعه در صدر اسلام بنماید، قابل شكّ و تردید نیست.

  •  مهم‌ترین چیزى كه براى دشمنان دین حائز اهمیت بود به طورى كه از هر گونه مساعى در إطفاء نور آن، و خاموش نمودن آتش آن، و محو و نابود ساختن اثر آن دریغ نمى‌نمودند، و با تمام تجهیزات بدین مهمّ قیام نموده بودند قرآن كریم بود. قرآن كریم عبارت بود از كَهْف مَنیع و رُكْن شدیدى كه جمیع معارف دینیه به سوى آن پناه مى‌برد و آن را حِصْن حَصین و ملجأ و پناه براى خود مى‌گزید. اوست سند زنده جاودان براى منشور نبوّت و موادّ دعوت دین در همه مراحل. زیرا دشمنان به خوبى مى‌دانستند كه اگر قرآن از حجیت سقوط كند، امر نبوّت فاسد مى‌شود و نظام دین مختل مى‌گردد، و در بناى عظیم و بنیه دینى دیگر سنگى بر روى سنگى برقرار نخواهد ماند.

  •  و عجب است از این افرادى كه احتجاج مى‌نمایند به روایات منسوبه به صحابه و یا به إمامان أهل البیت علیهم السلام بر تحریف كتاب اللَه سبحانه و إبطال حجیت آن؛ با وجود آنكه با بطلان حجیت قرآن، نبوّتْ بیهوده و بى فائده مى‌گردد، و معارف دینیه لغو و بدون اثر مى‌ماند!

  •  و این گفتار ما چه ارزشى دارد كه بگوئیم: مردى در فلان تاریخ ادّعاى نبوّت نمود و قرآن را سند معجزه خود آورد، و لیكن خودش مرد، و قرآنش تحریف شد، و در دست ما چیزى باقى نماند كه به واسطه آن امر دین تأیید گردد مگر آنكه مؤمنین به آن پیغمبر، إجماع بر صدق وى در دعوتش نمودند و آن قرآنى را كه او آورد معجزه‌اى بود كه دلالت بر نبوّتش مى‌نمود؛ و اجماع حجّت است براى آنكه آن پیغمبر مذكور حجیت آن را اعتبار نمود و یا آنكه كاشف است مثلًا از گفتار امامان أهل بیت او.

  •  و بالجمله احتمال دَسّ و وَضْع كه جِدّاً احتمال قریبى است و مؤید به شواهد و قرائنى است، حجّیت این روایات را دفع مى‌كند و اعتبارشان را خراب مى‌نماید و با

امام شناسی ج14

107
  •  احتمال دسّ و وضع، دیگر براى آنها نه حجّیت شرعیه، و نه حجّیت عقلائیه باقى نخواهد ماند حتّى نسبت به روایاتى كه صحیح السَّند باشند. به علّت آنكه صحّت سند و عدالت رجال طریق، تعمّد كذب ایشان را از میان برمى‌دارد، نه دَسّ و وَضْع غیر ایشان را در اصول و جوامعشان چیزهایى را كه آنها روایت ننموده‌اند.

  •  و امّا اینكه ذكر نمودیم كه: روایات تحریف، آیات و سُوَرى را نشان مى‌دهد كه: نظمشان با نظم قرآنى به هیچ وجه مشابه نیست، این مطلب بر كسى كه بدانها مراجعه داشته باشد، پوشیده نیست. زیرا كه وى به مطالب بسیارى از این قبیل برخورد مى‌كند مثل دو سوره‌ خَلْع‌ و حَفْد كه از طریق أهل سنّت (نه شیعه) با طرق عدیده‌اى روایت شده‌اند.

  •  سوره‌ خَلْع‌ این است:

  • بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اللَهُمَّ إنَّا نَسْتَعِینُک وَ نَسْتَغْفِرُک، وَ نُثْنِى عَلَیک وَ لَا نَکفُرُک، وَ نَخْلَعُ وَ نَتْرُک مَنْ یفْجُرُک.

  •  «به اسم اللَه كه داراى دو صفت رحمانیت و رحیمیت است. بار پروردگارا! ما از تو استعانت مى‌جوئیم و از تو طلب غفران مى‌نمائیم، و بر تو حمد و سپاس مى‌گوئیم و كفران تو را نمى‌كنیم، و دست بر مى‌داریم و ترك مى‌نمائیم كسى را كه با تو فجور و گناه كند.»

  •  و سوره‌ حَفْد این است:

  • بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اللَّهُمَّ إیاک نَعْبُدُ وَ لَک نُصَلِّى وَ نَسْجُدُ، وَ إلَیک نَسْعَى وَ نَحْفِدُ، نَرْجُو رَحْمَتَک، وَ نَخْشَى نِقْمَتَک، إنَّ عَذَابَک بِالْکافِرِینَ مُلْحَقٌ.

  •  «به اسم اللَه كه داراى دو صفت رحمانیت و رحیمیت است. بار پروردگارا! ما فقط تو را مى‌پرستیم، و فقط براى تو نماز مى‌گزاریم و سجده مى‌كنیم، و به سوى تو مى‌شتابیم و با سرعت در تكاپو مى‌باشیم، امید رحمت تو را داریم، و از نقمت تو ترسناكیم، حقّاً عذاب تو به كافرین پیوسته است.»

  •  و همچنین آنچه كه در بعضى از روایات به نام سوره‌ وَلَایة و غیرها آمده است؛

امام شناسی ج14

108
  •  اینها أقاویل مختلفه‌اى است كه واضعین آنها قصد داشته‌اند از نظم قرآنى تقلید كنند؛ بدین جهت كلام از اسلوب عربى مألوف خارج شده و به نظم قرآنى معجز نرسیده است. و در این صورت نتیجه چنین از آب درآمده است كه: طبع انسانى آن را مكروه و ناهنجار مى‌یابد، و ذوق سلیم آن را إنكار مى‌كند. و براى شما اختیار است كه بدان سوره رجوع كنید تا صدق گفتار و مدّعایمان را از نزدیك مشاهده نمائید، و آنگاه حكم نمائید كه: بسیارى از كسانى كه بدین سُوَر و آیات مختلفه مجعوله اعتنا نموده‌اند، محرّك و انگیزه شان بر این قبول، تعبّد شدید به روایات و إهمال در عرضه آنها بر كتاب اللَه بوده است. و اگر چنین نبود براى آنها كافى بود تا حكم كنند كه آنها كلام الهى نیستند فقط یك نگاه و نظر بدانها بیفكنند.

  • امّا اینکه گفتیم‌: روایات تحریف بر تقدیر صحّت اسنادشان به جهت مخالفت با كتاب، مردود مى‌باشند، مرادمان مجرّد مخالفت با ظاهر قول خدا: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‌ «حقّاً ما قرآن را نازل نمودیم و حقّاً ما پاسدار و حافظ آن مى‌باشیم» و قول خدا: وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ‌ «و حقّاً آن قرآن كتاب عزیزى است كه باطل، نه از رو برو، و نه از پشت سرش بدان راه نمى‌یابد» نیست، تا اینكه مخالفت مضمونشان با كتاب اللَه مخالفت ظنیه باشد براساس آنكه ظهور ألفاظ از باب أدلّه ظنیه مى‌باشند. بلكه مرادمان مخالفت با كتاب اللَه است با دلالت قطعیه از مجموعه قرآنى كه در دست ماست بر حسب آنچه كه در حجّت أوّل كه براى نفى تحریف إقامه نمودیم، تقریر كرده‌ایم.

  •  چگونه این طور نباشد؟ در حالى كه قرآنى كه در دست ماست و متشابه الأجزاء است در نظم بدیع معجزه انگیزش، كافى است در رفع اختلافاتى كه در میان آیاتش و أبعاضش به چشم مى‌خورد؛ نه ناقص است، و نه قاصر در إعطاء معارف حقیقیه‌اش، و علوم إلهیه كلّیه و جزئیه‌اش كه بعضى با بعضى مرتبط و فروعش بر اصولش مترتّب، و اطرافش بر اجزاء و درونش منعطف و ناظر، إلى غیر ذلك از خواصّ نظم قرآنى كه خداوند براى ما توصیف نموده است.

امام شناسی ج14

109
  • و جواب از وجه دوم‌ آن است كه: دعوى امتناع عادى جزاف گوئى روشن است. آرى عقل تجویز مى‌كند عدم موافقت تألیف قرآن را فى نفسه با واقع مگر آنكه قرائنى دلالت بر این معنى نماید؛ و آن قرائن، موجود و قائمند بر إفاده این مرام همچنان كه ذكر نمودیم. و امّا اینكه عقل حكم كند به وجوب مخالفت تألیف با واقع امر، همان طور كه مقتضاى امتناع عادى است؛ پس چنین حكمى را ندارد.

  • و جواب از وجه سوم‌ آن است كه: جمع نمودن أمیرالمؤمنین علیه السّلام قرآن را و حمل نمودن آن را به سوى ایشان، و عرضه داشتنش بر آنان، دلالت بر مخالفت آنچه كه آن حضرت جمع فرموده بود با آنچه كه آنها جمع نموده بودند در حقیقتى از حقائق دینیه أصلیه و یا فرعیه ندارد، مگر آنكه آن خلاف در چیزى أمثال ترتیب سُوَر یا آیات از سوره‌هائى باشد كه به تدریج نازل شده است، به طورى كه این خلاف به مخالفت در بعضى از حقائق دینیه بازگشت نكند.

  •  و اگر اینچنین مى‌بود، أمیر المؤمنین علیه السّلام در صدد معارضه بر مى‌خاست و احتجاج مى‌كرد و درباره آن قرآن دفاع مى‌نمود، و به مجرّد إعراضشان از مجموعه گرد آورده‌اش و استغنایشان از او قناعت نمى‌ورزید، همچنان كه از او روایت شده است كه: در موارد بسیارى قیام كرده و به معارضه برخاسته است.

  •  و از آن حضرت در هیچ یك از احتجاجاتش روایتى وارد نشده است كه: در امر ولایت خود و نه غیر آن، آیه‌اى و یا سوره‌اى را كه دلالت بر آن نماید قرائت كرده باشد، و آنها را مُجاب كند به آنكه آن آیه و یا سوره اسقاط و یا تحریف شده است.1

  •  و اگر سكوتش از این معارضه به جهت حفظ وحدت مسلمین و تحرّز از شَقّ عَصاى آنان بود، این منظور متصوّر است پس از استقرار امر و اجتماع مردم بر آنچه‌

    1. قرائتى که امروز براى ما متواتر است منحصر است در مصحف زيد بن ثابت؛ و علّامه حلّى قدِّس سرُّه در «تذکره» در باب قرائت فرموده است: اين قرائت از مصحف أمير المؤمنين عليه السّلام است که عثمان آن را نگه داشت و بقيّه را هر چه بود سوزانيد. و اين گفتار منافات ندارد با آنکه زيد بن ثابت مأمور جمع آن شده باشد. چون آنچه را که زيد نوشت طبق مصحف آن حضرت بود.

امام شناسی ج14

110
  •  كه براى آنان جمع شده است، نه در حین جمع قرآن و قبل از آنكه در دستها بیاید و در شهرها وارد شود و بگردد.

  •  و اى كاش مى‌دانستم: با چه ظرفیتى و با چه سعه و كیفیتى مى‌توانیم ادّعا نمائیم كه: آن دسته كثیره از روایاتى كه سقوطش را پنداشته‌اند، و چه بسا مدّعى هستند كه به هزاران عدد بالغ مى‌شود، همه آنها راجع به ولایت است؟ و یا آنكه از عامّه مسلمین پنهان بوده است و جز افراد معدودى كسى از آن خبر نداشته است؟ با وجود توفّر دواعى آنها و كثرت رغباتشان بر أخذ قرآن هر وقت كه نازل مى‌شد و فراگیرى آن را، و آن درجه سعى و كوشش پیامبر صلى اللَه علیه و آله در تبلیغش و إرسال قرآن به سوى آفاق و تعلیم آن و بیانش؟!

  •  و این حقیقت در خود قرآن منصوص است فى قوله تعالى: وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ. (سوره جمعه، آیه ٢)

  •  «و پیغمبر مردم را تعلیم كتاب و حكمت مى‌نماید.»

  •  و فى قوله تعالى: لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ‌. (سوره نحل، آیه ٤٤)

  •  «براى آنكه بیان و روشن كنى براى مردم آنچه را به سویشان تدریجاً فرود آمده است.»

  •  پس چگونه آن دسته و گروه از آیات ضایع شدند؟ و كجا رفتند؟ و چه شد آنچه كه برخى از روایات مرسله اشاره بدان دارند كه: در أوّل سوره نساء میان آیه: وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‌ و قوله: فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ «و اگر مى‌ترسید از آنكه در میان یتیمان به عدالت رفتار نكنید» و گفتار خدا: «پس به نكاح خود در آورید آن زنانى را كه براى شما طیب و گوارا و دلپسند باشند» بیشتر از ثلث قرآن ساقط شده است؟ یعنى بیشتر از دو هزار آیه؛ و آنچه كه از طریق أهل سنّت روایت است كه سوره برائت داراى بسم اللَه الرّحمن الرّحیم بوده است و به قدر سوره بقره بوده است؟ و سوره أحزاب از سوره بقره بزرگتر بوده است و از آن دویست آیه ساقط شده است؟ إلى غیر ذلك.

امام شناسی ج14

111
  •  یا اینكه این آیات ـ در حالى كه این روایات كثرتشان را بدین پایه و حدّ مى‌رساند ـ منسوخ التّلاوة باشند كما اینكه این احتمال را جمعى از مفسّرین أهل سُنَّت داده‌اند به جهت حفظ بعضى از روایاتى كه از طریق خودشان وارد است كه: إنَّ مِنَ الْقُرْآنِ مَا أنْسَاهُ اللَهُ وَ نَسَخَ تِلاوَتَهُ. «بعضى از مقدار قرآن است كه خداوند آن را به فراموشى مردم انداخته است و تلاوتش را نسخ نموده است.»

  •  ما نتوانستیم بفهمیم: معنى إنساء الآیة و نسخ تلاوت و اینكه خدا آیه‌اى را از نظر مردم به فراموشى مى‌اندازد و تلاوتش را نسخ مى‌نماید چیست؟!

  •  آیا مُفاد و معنایش آنست كه: عمل به آنها نسخ شده است؟ پس این آیات منسوخه واقعه در قرآن مثل آیه صَدَقه، و آیه نكاح زانیه و زانى، و آیه عدَّه و غیرها چیست؟! در حالى كه ایشان مع‌ذلك آیات منسوخ التّلاوة را به دو دسته منسوخ التّلاوة و العمل، و خصوص منسوخ التّلاوة بدون نسخ عمل مثل آیه رَجْم تقسیم مى‌كنند؟

  •  یا آنكه مُفَادش آن است كه: چون آنها واجد بعضى از صفات كلام اللَه نمى‌باشند خداوند با محو كردن ذكرشان، و از بین بردن اثرشان آنها را إبطال نموده است. بنابراین آنها از كتاب الهى عزیزى كه لَایأتیه البَاطِل مِنْ بینِ یدَیه و لا مِنْ خَلْفِهِ نیستند. و منزّه از اختلاف نمى‌باشند؛ و دیگر قَوْلِ فَصْل، و هادى به سوى حقّ و إلى صراط مستقیم نیستند، و معجزه‌اى كه بدانها تحدّى و مغالبه شود نمى‌باشند، و نه و نه. و در این صورت معناى آیات كثیره‌اى كه قرآن را توصیف مى‌كند كه در لوح محفوظ است، و آن كتاب عزیزى است كه باطل نه از جهت مقابل، و نه از جهت پشت به وى راه ندارد، و قرآن قَول فَصْل است، و قرآن هدایت است، و نور است، و فرقان میان حقّ و باطل است، و آیه معجزه و فلان و فلان است، چه مى‌شود؟!

  •  بنابر آنچه گفته شد، آیا در وسع و گنجایش ما هست كه بگوئیم: این آیات با كثرتشان و إباء سیاقشان از تقیید، مُقَید است به بعضى از قرآن غیر بعض دگر، و فقط بعضى از كتاب اللَه كه نسیان نشده و منسوخ التّلاوة نگشته است لَا یأتِیهِ الْبَاطِلُ است، و قَوْلٌ فَصْلٌ است، و هدایت و نور و فرقان و معجزه خالده است؟!

امام شناسی ج14

112
  •  و آیا براى قرار دادن كلام منسوخ التّلاوة و به كلّى فراموش شده و از نظر افتاده، معنایى غیر از إبطالش و میراندنش متصوّر است؟ و آیا قرار دادن قول نافع را به حیثیتى كه ابداً نفعى ندهد و صلاحیت إصلاح مفاسد امور را نداشته باشد، غیر از إلغائش و طرحش و إهمالش معنى دیگرى تصوّر مى‌گردد؟! و این امور چگونه با بودن قرآن در عنوان ذِكْر جمع مى‌شود؟!

  •  پس بر این اساس مذكور، روایات تحریف وارده و مرویه از طرق فریقین و همچنین روایات مرویه در نسخ تلاوت برخى از آیات قرآنیه، با مخالفت قطعیه، مخالف با كتاب اللَه خواهد بود.

  •  و جواب از وجه چهارم آن است كه: در اصل اخبارى كه حكم مى‌نمایند به مماثلت حوادث واقعه در این امَّت با آنچه كه در بنى إسرائیل واقع شده است، جاى شكّ و شبهه نیست آنها أخبارى متظافر بلكه متواتر مى‌باشند، و لیكن این روایات دلالت ندارند بر مماثلت از جمیع جهات؛ و این گفتارى است معلوم و ظاهر؛ بلكه ضرورتْ، ادّعاى مماثلت من جمیع الجهات را از بین مى‌برد.

  •  بنابراین مراد از مماثلت، مماثلت است إجمالًا از جهت نتائج و آثار. در این صورت جائز است كه مماثلت این امَّت با بنى اسرائیل در مسأله تحریف كتاب اللَه فقط در حدوث اختلاف و تفرّق میان امَّت به انشعاب ایشان به مذاهب متشتّته‌اى باشد كه بعضى بعض دیگر را تكفیر كنند و به هفتاد و سه فرقه منقسم گردند همان طورى كه نصارى به هفتاد و دو فرقه، و یهود به هفتاد و یك فرقه منقسم شدند؛ و این حقیقت در كثیرى از این روایات وارد است حتّى اینكه بعضى از ایشان ادّعاى تواترشان را نموده‌اند.

  •  و معلوم است كه تمام این فرقه‌ها در آنچه كه اختیار كرده‌اند به كتاب اللَه استناد نموده‌اند؛ و این معنى وجهى ندارد مگر از جهت تَحْرِیفُ الْكَلِمِ عَنْ مَوَاضِعِهِ؛ و از جهت تفسیر قرآن كریم با رأى، و دیگر اعتماد بر أخبار وارده در تفسیر آیات بدون عرض به كتاب اللَه و تمییز صحیحشان از سقیمشان.

امام شناسی ج14

113
  •  و بالجمله اصل روایات دالّه بر مماثلت میان دو امَّت، دلالت بر تحریفى كه ایشان ادّعا مى‌نمایند به هیچ وجه من الوجوه ندارد. آرى در بعضى از آنها ذكر تحریف از جهت تغییر و إسقاط آمده است، و این طائفه از روایات علاوه بر آنكه در دلالت و سندشان سقیم مى‌باشند، همان طور كه گذشت مخالفت با كتاب اللَه دارد.

  • [سخن علامه طباطبایى (ره) در جمع‌آورى قرآن‌]

  •  در اینجا حضرت استاد علّامه پس از آنكه فصل (٤) را درباره جمع‌آورى قرآن در عصر أبو بكر و پس از جنگ یمامه بیان فرموده‌اند؛ و در فصل (٥) جمع قرآن را ثانیاً در عهد عثمان به جهت اختلاف مصاحف و كثرت قراءات تحریر فرموده‌اند؛ مطلب را گسترش داده تا مى‌رسند به اینجا كه مى‌فرمایند:

  •  و فیه (یعنى: و در إتقان سیوطى) ابن أبى داود با سند صحیح از سُوَید بن غَفَلَة روایت كرده است كه: قَالَ عَلِىٌّ: لَا تَقُولُوا فِى عُثْمَانَ إلَّا خَیراً، فَوَ اللَهِ مَا فَعَلَ الَّذِى فَعَلَ فِى الْمَصَاحِفِ إلَّا عَنْ مَلَاءٍ مِنَّا!

  •  قَالَ: مَا تَقُولُونَ فِى هَذِهِ الْقُرّاءِ؟! فَقَدْ بَلَغَنِى أنَّ بَعْضَهُم یقُولُ: إنَّ قِرَاءَتِى خَیرٌ مِنْ قِرَاءَتِک! وَ هَذَا یکادُ یکونُ کفْراً.

  •  قُلْنَا: فَمَا تَرَى؟! [قَالَ: أرَى ظ] أنْ یجْمَعَ النَّاسُ عَلَى مُصْحَفٍ وَاحدٍ فَلَا یکونُ فُرْقَةٌ وَ لَا اخْتِلَافٌ. قُلْنَا: فَنِعْمَ مَا رَأیتَ!

  •  «على علیه السّلام فرمود: درباره عثمان مگوئید مگر خیر را! پس سوگند به خدا كه آنچه را كه وى درباره مصاحف انجام داد نبود مگر در میان جمعیت ما و در مرأى و منظر ما.

  •  عثمان گفت: درباره این قرّاء، رأى شما چیست؟! زیرا كه به من رسیده است كه: بعضى از آنها مى‌گوید: قرائت من بهتر از قرائت توست! و این كلام نزدیك است كه معنى كفر دهد.

  •  ما به او گفتیم: نظر تو چیست؟! [گفت: نظر من این است ظ] كه تمام مردم را بر مصحف واحدى گرد آوریم كه در آن صورت نه تفرّق و نه اختلاف، نخواهد بود. ما به او گفتیم: خوب نظریه‌اى دارى!»

امام شناسی ج14

114
  •  و در تفسیر «الدُّرُّ الْمَنْثُور» وارد است كه: ابن ضریس از علباء بن أحْمَر تخریج نموده است كه: عثمان بن عفّان چون اراده كرد تا مصاحف را بنویسد، خواستند تا حرف واوى را كه در سوره بَرائت است: وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ «و آن كسانى كه طلا و نقره را اندوخته مى‌نمایند» بیندازند، قَالَ ابَىٌّ: لَتَلْحَقُنَّهَا أوْ لَأضَعَنَّ سَیفِى عَلَى عَاتِقِى؛ فَألْحَقُوهَا. «ابَّى بن كَعْب گفت: حتماً باید آن واو را بجایش بگذارید، و گرنه من شمشیرم را بر شانه‌ام مى‌نهم. و روى این گفتار ابَّى واو را بجایش گذاردند.»

  •  و در «إتْقَان» از أحمد، و أبو داود، و تِرْمذى، و نسائى، و ابن حبّان، و حاكم از ابن عبّاس روایت است كه گفت: من به عثمان گفتم: چه موجب شد تا شما سوره انفال را كه از مَثانى است و سوره برائت را كه از مِئِین است پهلوى هم قرار دادید؟ و میان آن دو بسم اللَه الرحمن الرحیم را ننوشتید؟ و آن دو سوره را در زمره سُوَر سَبْع طِوال قرار دادید؟!1

  •  عثمان گفت: عادت رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله این بود كه: سوره‌اى كه داراى تعداد معینى‌

    1. در لغت آمده است که: الطُّوال به معنى طويل است. و أطْوَل اسم تفضيل است و جمع آن أطاوِل، و مؤنّث آن طُولَى، و جمع آن طُوَل آيد. و السَّبع الطُّوَل: سبع سور من القرآن الکريم. بنابراين سَبع طُوَل عبارتند از هفت سوره بزرگ در أوّل قرآن پس از سوره فاتحة الکتاب بنابر آنکه انفال و توبه را سوره واحده بگيريم (به علّت آنکه هر دو در غزوات حضرت رسول اللَه صلى اللَه عليه و آله وارد شده است و به همين سبب آن دو را قَرِينَتَيْن گويند و ميان آن دو بسمله نيست) و يا آنکه سوره هفتم را سوره يونس بگيريم. و مثانى هفت سوره بعد از اين هفت سوره است و آنها را مثانى گويند چون مَثْنى و مَثَانى مانند مَعْنى و مَعَانى به معنى دنبال و پشت سر درآمدن است. و گاهى مثانى بر جميع سوره‌هاى قرآن چه طِوَال و چه قصار آن اطلاق مى‌شود. و سوره‌هاى مِئين از سوره بنى اسرائيل است تا هفت سوره؛ و آنها را مئين نامند به جهت آنکه آيات هر يک از آنها در حدود يکصد آيه مى‌باشد. و مئين جمع مِأة به معنى صد است. و مُفَصَّلات شصت و هشت سوره است پس از مئين طبق روايت وارده از سعد إسکاف از رسول خدا صلى اللَه عليه و آله بنا به نقل شيخ محمّد حسن در کتاب صلوة «جواهر» از کلينى (ره) و مشهور است که قرآن را بر سه قسمت تقسيم مى‌کنند: سُوَر طُوَل، سور مئين، سور مفصّلات؛ غاية الامر از سوره نبأ (عمّ يَتَسَآءَلُون) را تا آخر قرآن سُوَر قصار نامند.

امام شناسی ج14

115
  •  از آیات بود بر وى نازل مى‌شد. پس اگر چیز دیگرى بر او نازل مى‌شد بعضى از كُتَّاب وَحْى را مى‌طلبید و به او مى‌گفت: این آیات را در فلان سوره‌اى كه كذا و كذا در آن ذكر شده است قرار دهید! سوره انفال از أوائل سُوَرى بود كه در مدینه بر او نازل شد، و سوره برائت از أواخر سورى بود كه نازل شد؛ و داستان و قصّه این دو سوره شبیه به هم بودند. من گمان كردم كه برائت از تتمّه أنفال است، و رسول خدا صلّى اللَه علیه (و آله) و سلّم از دنیا رحلت نمود و براى ما بیان نكرد كه برائت از أنفال است، و بدین جهت است كه میان آن دو سوره را مقارن نمودم، و بسم اللَه الرحمن الرحیم در وسطشان ننوشتم و آن دو را در میان سُوَر سَبْع طِوَال قرار دادم.

  • أقُولُ: سَبْع طِوَال‌ بنا بر آنچه كه از این روایت ظاهر مى‌شود و همچنین از ابن جبیر روایت شده است عبارت است از بَقَرَه‌، و آلِ عِمْران‌، و نِساء، و مَآئدَه‌، و أنْعَام‌، و أعْرَاف‌ و یونُس‌. و در جمع أوّل بر این گونه ترتیب قرار داده شد؛ سپس عثمان این ترتیب را تغییر داد و أنْفال را كه از مَثَانى است، و برائت را كه از مئین است قبل از سُوَر مَثانى قرار داد. بنابراین آن دو سوره را میان أعراف و یونس گذارد به طورى كه أنفال مقدّم بر سوره برائت بود.

  • فصل ٦

  •  روایاتى كه در دو فصل سابق ذكر شد مشهورترین روایات در جمع و تألیف قرآن بود چه صحیحش و چه سقیمش، و دلالت داشت بر آنكه: جمع أوّل جمعى بود براى گرد آوردن سوره‌هاى متفرّقه كه در روى‌ عُسُب، لِخاف و أکتاف و جُلُود و رِقَاع‌1

    1. عُسُب جمع عسيب است به معنى جريده و شاخه درخت خرما چون برگهايش را بزدايند. و لِخاف عبارت است از سنگ سفيد نازک، و واحد آن لَخْفَة آيد. أکتاف جمع کتِفْ است يعنى استخوان پهنى که بر شانه است. و جُلُود جمع جلد است يعنى پوست حيوان (که پس از دبّاغى شدن و به صورت چرم در آمدن بر روى آن مى‌نوشتند). و رِقَاع با کسره راء جمع رُقْعَه است و آن عبارت است از پوست يا ورقى که بر روى آن مى‌نويسند.

امام شناسی ج14

116
  •  (ساقه‌هاى بدون برگ درخت خرما، و سنگهاى سپید نازك، و كتفهاى شتر و گاو، و پوستهاى چرمین، و أوراق كاغذ) نوشته شده بود؛ و براى ملحق كردن آیات نازله متفرّقه در سوره‌هائى كه با آنها مناسبت داشتند.

  •  و جمع دوم كه به جمع عثمانى مشهور است، عبارت بود از: ردّ مصاحف منتشره از جمع أوّل پس از عروض تعارض نُسَخ و اختلاف قِراءَات بر آن نُسَخ، به مصحف واحدى كه مجمعٌ علیه باشد، سواى كلام زَید بن ثابت كه گفت: من آیه: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ‌ ـ الآیة «در میان مؤمنین بعضى از مردان مى‌باشند كه به آنچه با خداوند عهد بستند به صدق و راستى عمل نمودند» را در مصحف در سوره أحزاب قرار دادم؛ چونكه پانزده سال مصاحف منتشره قرائت مى‌شد و در آنها این آیه نبود.

  •  بُخارى روایت كرده است از ابن زبیر كه گفت: من به عثمان گفتم: وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً «و آن مردانى كه از شما مى‌میرند و زنهائى از خود بجاى مى‌گذارند» را آیه دیگر نسخ كرده است، پس چرا آن را مى‌نویسى یا وا مى‌گذارى؟! گفت: اى برادرزاده‌ام! من چیزى را از مكان خودش تغییر نمى‌دهم.

  •  و آنچه را كه نظر حُرّ آزاد و صائب در امر این روایات و دلالتشان به دست مى‌دهد ـ و این روایات عمده دلیل ما در این باب مى‌باشند ـ آنست كه: آنها روایاتى آحاد و غیر متواتر هستند و لیكن محفوف به قرائن قطعیه مى‌باشند. به علّت آنكه پیغمبر ما صلى اللَه علیه و آله آنچه را كه از پروردگارش به وى نازل شد، بدون آنكه كمترین چیزى را از آن كتمان نماید، براى مردم تبلیغ كرد، و دَأب و دَیدَنَش آن بود كه به مردم تعلیم كند و روشن و مبین سازد براى ایشان آنچه را كه از پروردگارشان براى آنها فرود آمده است طبق نَصّى كه در این باره از قرآن كریم وارد است؛ و پیوسته و به طور مستمرّ جماعتى از مسلمین قرآن را یاد مى‌داده‌اند، و أیضاً آن را یاد مى‌گرفته‌اند یاد گرفتن تلاوت و بیان. و ایشان عبارت بودند از قُرَّاء كه در غزوه یمَامَه جماعت كثیرى از آنان كشته شدند.

امام شناسی ج14

117
  •  و مردم هم داراى رغبت شدیدى در أخذ قرآن و فراگیرى و تعلیم آن داشتند؛ و این امر حتّى در یك روز ترك نشد، و قرآن از میانشان براى روزى یا نصف روزى رخت بر نبست تا اینكه قرآن در مصحف واحدى گرد آمد؛ و پس از آن بر قرائت آن اتّفاق و إجماع شد؛ فعلى‌هذا قرآن مبتلا نشد به آنچه كه تورات و إنجیل و كتب سائر أنبیاء بدان مبتلا گشتند.

  •  علاوه بر این، روایاتى غیر قابل احصاء از طرق شیعه و أهل سنّت وارد است كه رسول أكرم صلى اللَه علیه و آله بسیارى از سُوَر قرآنیه را در فرائض یومیه خود و غیرها در مَسْمَع و مَلأ مردم مى‌خوانده‌اند، و در این روایات مجموعه كثیرى از سُوَر قرآنیه چه مكّى و چه مَدَنى نام برده شده است.

  •  علاوه بر این، در روایت عثمان بن أبى العاص گذشت كه در تفسیر قَوْله تَعَالَى: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ‌ ـ تا آخر آیه (سوره نحل آیه ٩٠) وارد است كه: آن حضرت صلى اللَه علیه و آله فرمود: إنَّ جَبْرِیلَ أتَانِى بِهَذِهِ الآیةِ وَ أمَرَنِى أنْ أضَعَهَا فِى مَوْضِعِهَا مِنَ السُّورَةِ. «جبرائیل براى من این آیه را آورد و مرا امر كرد تا آن را در موضعش در آن سوره قرار دهم.»

  •  و نظیر این روایت در دلالت، روایاتى است كه رسول أكرم صلى اللَه علیه و آله بعضى از سوره‌ها را كه به تدریج نازل مى‌شده است، مثل سوره آل عمران، و نساء و غیرهما را مى‌خوانده‌اند. و این دلالت دارد بر آنكه آن حضرت به كُتَّاب وَحْى امر مى‌نمودند تا بعض از این آیات نازله را در موضع خودش قرار دهند.

  •  و عظیمترین گواه قاطع بر گفتار ما، همان گفتارى است كه در أوّل این أبحاث ذكر شد و آن اینست كه: قرآن موجود در دست ما واجد جمیع أوصاف كریمه‌اى است كه خداوند تعالى آن را بدانها توصیف نموده است.

  •  و بالجمله آنچه را كه این روایات دلالت بر آن دارند چند چیز است:

  •  اوّلًا: آنچه اینك در دست ماست بَینَ الدَّفَّتَین از قرآن، كلام اللَه تعالى است، در آن چیزى زیاد نشده است و چیزى از آن تغییر نكرده است. أمَّا نقیصه پس این‌

امام شناسی ج14

118
  •  روایات براى إفاده نفى قطعى آن وافى نمى‌باشد؟ همچنان كه از طرق عدیده‌اى روایت است كه: عمر بسیارى از اوقات آیه رَجْم را مى‌خواند، ولى چنین آیه‌اى از وى نوشته نشد.

  •  و امّا أهل سُنَّت این روایت و سایر آنچه را كه درباره تحریف آمده است ـ و آلوسى در تفسیرش ذكر كرده است كه آنها ما فوق حَدِّ إحْصاء هستند ـ بر منسوخ التّلاوة حمل كرده‌اند، پس دانستى كه: این كلام، فاسد است، و پى بردى به آنكه: إثبات منسوخ التّلاوة شنیع‌تر از إثبات أصل تحریف است.

  •  از همه این مطالب گذشته، كسانى كه خودشان داراى مصحفى مستقلّ بوده‌اند غیر از آنچه كه زَید در جمع أوّل به امر أبوبكر و در جمع دوّم به امر عثمان جمع كرده بود، مانند علىّ علیه السّلام، و ابَىّ بن كَعْب، و عَبْد اللَه بن مَسْعُود إنكار نكردند چیزى را از آنچه مصحف دائر در دست ما محتوى آن است، غیر از آنكه از ابن مَسْعود نقل شده است كه وى در مصحفش مُعَوَّذَتَین را ننوشت و قائل بود به آنكه: إنَّهُمَا عَوْذَتَانِ نَزَلَ بِهِمَا جَبْرِیلُ عَلَى رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله لِیعَوِّذَ بِهِمَا الْحَسَنَینِ علیهماالسلام «آنها دو عدد دعائى بود كه بر بدن مى‌بستند، آنها را جبرائیل فرود آورد براى رسول خدا صلى اللَه علیه و آله تا اینكه إمام حسن و إمام حسین علیهما سلام را به آن تعویذ كند.» (یعنى براى رفع ضررهاى إنسى و جِنّى آن دو را همراهشان كند.)

  •  و سایر صحابه در این مُدَّعا، ابن مَسْعود را ردّ كردند و نُصوص متواتره از أئمّه أهل بیت علیهم السلام وارد است كه: آن دو تا دو سوره از قرآن مى‌باشند.

  •  و مجمل و محصّل بحث آنكه: روایات سابقه ـ همان طور كه مى‌بینى ـ روایات آحاد محفوفه به قرائن قطعیه و نافیه تحریف از ناحیه زیادتى و تغییر است به طور قطع و یقین. و امّا از ناحیه نقصان نفى قطعى ندارند بلكه نفى ظنّى مى‌نمایند، و بعضى كه مدّعى شده‌اند: روایات در این مورد از جهات ثلاث تواتر دارند، گفتارى است بدون مستند.

  •  و یگانه تكیه گاه بر این مطلب بنابر آنچه سابقاً گفتیم در حجّت أوّل از این أبحاث‌

امام شناسی ج14

119
  •  آن است كه: قرآنى كه در دست ماست واجد صفات كریمه‌اى است كه خداوند ـ سبحانه و تعالى قرآن را بدان توصیف مى‌كند همان قرآن واقعى كه خداوند بر رسولش صلى اللَه علیه و آله نازل فرمود؛ مِثْلِ بودنِ آن قَوْلِ فَصْل (كلام جدا كننده میان حقّ و باطل) و رافع اختلاف، و ذِكْر، و هادى، و نور و مُبَین معارف حقیقیه و شرایع فطریه و آیه و نشانه معجزه و غیر اینها از صفات كریمه‌اش.

  •  و بسیار بجا و به موقع است كه ما فقط بر این وجه اعتماد نمائیم، چرا كه حجّت قرآن بر بودنش كلام اللَه مُنْزَل بر رسولش صلى اللَه علیه و آله، خودِ قرآن است كه متّصف به آن صفات كریمه است بدون آنكه در این حقیقت متوقّف بر امر دگرى غیر از خودش باشد هر چه خواهد بوده باشد. پس حجّت قرآن با قرآن است هر كجا متحقّق گردد، و در دست هر انسان بوده باشد، و از هر طریق واصل شود.

  •  و بِعبارةٍ اخْرى: قرآن نازل از نزد خداوند بر پیغمبرش صلى اللَه علیه و آله در بودنش متّصف به صفات كریمه، متوقّف بر ثبوت استنادش به آن حضرت به نقل متواتر یا متظافر نمى‌باشد ـ و اگرچه واجد این خصوصیات هست ـ بلكه امر به عكس است، و اتّصاف او به صفات كریمه‌اش حجّت است در استناد. بنابراین قرآن نظیر كتب و رسائل منسوبه به مُصَنِّفانش و كُتَّابش و مشابه أقاویل مأثوره از علماء و أصحاب أنظارى كه صحّت استنادشان بر نقل قطعى و استفاضه و یا تواتر بایستى بالغ شود، نمى‌باشد، بلكه خودش معرّف خود است و ذاتش حجّت بر ثبوتش مى‌باشد.

  •  و ثانیاً ترتیب سوره‌هاى قرآن، طبق رأى صحابه است در جمع أوّل و ثانى. و دلیل گفتار ما روایاتى است كه گذشت و دلالت داشت بر آنكه: عثمان سوره أنفال و برائت را در میان سوره اعراف و یونس قرار داد، در حالى كه در جمع أوّل این دو سوره از آنها متأخّر بوده‌اند.

  •  و از جمله أدلّه بر كلام ما أیضاً آن است كه: ترتیبى كه در ترتیب مصاحف سایر صحابه به ما رسیده است، با هر دو جمع أوَّل و دوّم مغایرت دارد؛ همان طور كه روایت شده است كه مصحف على علیه السّلام بر كیفیت نزول سوره ترتیب داده شده بود.

امام شناسی ج14

120
  •  در ابتداى آن سوره اقْرَأْ، و پس از آن سوره الْمُدَّثِّر و سپس سوره النُّونُ، و پس از آن سوره الْمُزَّمِّل، و سپس تَبَّتْ، و پس از آن سوره تَكْوِیر بود و هكذا إلى آخر سوره‌هاى مكّیه و سپس مدنیه. این گونه ترتیب را سیوطى در «إتقان» از ابن فارِس نقل نموده است.

  •  و در «تاریخ یعقوبى» ترتیب دیگرى براى مصحف على علیه السّلام ذكر نموده است.

  •  و (در «إتقان») از ابن اشْته در «المصاحف» با إسنادش به أبوجعفر كوفى ترتیب مصحف ابَىّ را نقل كرده است كه با مصحف دائر مغایرت شدید دارد. و أیضاً از ابن‌أشته در كتاب «مصاحف» با إسنادش از جریر بن عبد الحمید نقل كرده است ترتیب مصحف عبد اللَه بن مسعود را كه از سور طِوال شروع كرده سپس مِئین، و پس از آن مَثانى، و سپس مفصّل را آورده است و آن أیضاً با مصحف دائر مغایرت دارد.

  •  و عدّه زیادى از ایشان چنین قائل شده‌اند كه: ترتیب سوره‌هاى قرآن توقیفى است و پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم با إشاره جبرئیل به امر خداى سبحانه بدین ترتیبِ سور مصحف دائر امر فرموده است تا به جائى كه بعضى از آنان إفراط نموده و ثبوت آن را به تواتر مدّعى شده‌اند. اى كاش مى‌دانستم: این تواتر كجاست؟ چونكه عمده روایات وارده در این باب گذشت و در آنها أثرى از این معنى نبود.

  •  و خواهد آمد كه بعضى بر این معنى استدلال نموده‌اند به آنچه روایت شده است كه: قرآن از لوح محفوظ به آسمان دنیا یكباره نازل شد، سپس بر رسول مكرّم صلى اللَه علیه و آله و سلّم تدریجاً فرود آمد.

  •  و ثالثاً: وقوع بعضى از آیات قرآنیه‌اى كه متفرّقاً نازل شد، در مواضعى كه فعلًا قرار دارد، از مداخله اجتهاد بعضى از صحابه خالى نیست، همان طور كه ظاهر روایات جمع أوَّل بر آن دلالت دارد.

  •  و أمّا روایت عُثمان بن أبِى الْعاص از پیغمبر أكرم صلى اللَه علیه و آله و سلّم كه جبرائیل آمد و مرا أمر كرد تا این آیه: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ‌ ـ تا آخر آیه را در این موضع از سوره بگذارم، این دلالتى بر بیشتر از این ندارد كه فعل آن حضرت در بعضى آیات اینچنین‌

امام شناسی ج14

121
  •  بوده است فى‌الجمله لا بالجمله.

  •  حضرت استاد علّامه قدس اللَه روحه الزّكیة مطلب را ادامه مى‌دهند تا اینكه مى‌فرمایند:

  • أقول: و قریب به این در بسیارى از روایات دیگر روایت شده است؛ و از طریق شیعه از حضرت باقر العُلُوم علیه السّلام وارد است. و روایات ـ همان طور كه مى‌بینى ـ صریحند در دلالتشان بر آنكه: آیات در نزد پیغمبر أكرم صلى اللَه علیه و آله بر حسب ترتیب نزول مرتّب بوده‌اند، سوره‌هاى مكّیه در مكّیات و سوره‌هاى مدنیه در مَدَنیات گرد آمده بود، مگر آنكه از سوره‌اى مقدارى از آن در مكّه، و مقدارى از آن در مدینه نازل شده باشد؛ و این فرض فقط در یك سوره تحقّق یافته است.

  •  و لازمه این معنى آن است كه: این اختلافى كه در مواضع آیات مشاهده مى‌كنیم مستند به اجتهاد صحابه باشد.

  •  توضیح این امر به آن است كه: ما روایات بسیارِ غیر قابل شمارشى داریم در اسباب نزول كه دلالت دارند بر آنكه: آیات كثیره‌اى در سُوَر مدنیه در مكّه نازل شده‌اند، و بالعكس. و نیز روایاتى داریم كه دلالت دارند بر آنكه: آیاتى از قرآن در أواخر زمان حیات پیغمبر صلى اللَه علیه و آله نازل شده‌اند و آنها واقعند در سوره‌هائى كه در أوائل هجرت نازل شده‌اند، و میان این دو وقت، سُوَر كثیره دگرى نازل شده است؛ مانند سوره بقره كه در سنه أوّل از هجرت واقع شد؛ و در این سوره، آیات رِبا وارد است و روایات وارد است بر آنكه این آیات، از آخرین آیاتى است كه بر پیغمبر نازل شده است؛ حتّى از عمر روایت است كه گفت: مَاتَ رَسُولُ اللَهِ وَ لَمْ یبَینْ لَنَا آیاتِ الرِّبَا. «پیامبر رحلت نمود و براى ما آیات ربا را روشن بیان نفرمود.»

  •  و در این سوره است قوله تعالى: وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ‌ ـ تا آخر آیه (آیه ٢٨١)، «بپرهیزید از روزى كه در آن روز به سوى خدا رجعت داده مى‌شوید!» و در روایت وارد است كه: این آیه، آخرین آیه‌اى است كه بر رسول اللَه نازل گشت.

  •  بناءً على هذا این آیات كه در نزولشان متفرّق بوده‌اند و در سوره‌هائى قرار گرفته‌اند

امام شناسی ج14

122
  •  كه در مكّى و مدنى بودن مجانست با آنها ندارند، در غیر مواضع خود بر حسب ترتیب نزول نهاده شده‌اند، و این داراى علّتى نیست مگر اجتهاد بعضى از صحابه.

  •  و مؤید این سخن روایتى است كه در «إتْقان» از ابن حَجَر نقل مى‌كند كه: قد وَرَدَ عَنْ عَلِىٍّ أنَّهُ جَمَعَ الْقُرآنَ عَلَى تَرْتِیبِ النُّزُولِ عَقِبَ مَوْتِ النَّبىِّ صَلَّى اللَهُ عَلَیهِ [و ءَالِه‌] وَ سَلَّم. «از علىّ بن أبى طالب وارد شده است كه: او پس از ارتحال رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلّم قرآن را طبق ترتیب نزول آن جمع كرد.»

  •  این روایت را ابن أبى داود تخریج نموده و از مسلّمات مدالیل روایات شیعه است.

  •  این آن چیزى است كه ظاهر روایات سابقه بر آن دلالت دارد؛ و لیكن جمهور از عامّه و أهل سنّت اصرار دارند بر آنكه: ترتیب آیات توقیفى است، و بنابراین، آیات مصحف دائر امروز كه همان مصحف عثمانى است مرتّب است بر همان ترتیبى كه پیغمبر خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم با اشاره جبرئیل ترتیب داده است. و ظاهر روایات وارده در این باب را تأویل مى‌كنند به اینكه جمع صحابه جمع همراه با ترتیب نبوده است بلكه جمعى بوده است از سوره‌ها و آیات مرتّب‌شده آنها، كه ایشان آنها را از پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم مى‌دانستند و حفظ داشتند، در بین الدفّتین و در جاى واحد.

  •  و تو اهل خبره و اطّلاع هستى كه: كیفیت جمع أوّل كه روایات بر آن دلالت داشت، این ادّعا را صریحاً دفع مى‌كند.1

  •  بارى اینها مطالبى بود از حضرت استاد قدِّس سرُّه كه در اینجا به مناسبت بحث از عدم تحریف قرآن نزد شیعه‌ آوردیم و چون اینك راجع به عقیده اساطین و علماى أعلام بزرگ شیعه درباره اعتقاد به عدم تحریف قرآن بحث مى‌شود، مطالب نفیس و ارزشمند ایشان ضرورى مى‌نمود.

    1. «الميزان فى تفسير القرآن» لآية اللَه العلّامة الطّباطبائى قدّس سرّه، ج ١٢، ص ١٠٦ تا ص ١٣٣، ضمن بحث از تفسير آيه: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.

امام شناسی ج14

123
  •  امّا راجع به سائر أبحاث قرآنى در كتاب «مِهرتابان»1 و مجلّد دوازدهم از همین دوره «امام‌شناسى»2 و در «نور ملكوت قرآن» مجلّد چهارم‌3 بحث نموده‌ایم؛ ولى چون از عقیده به عدم تحریف قرآن بخصوصه بحثى به میان نیامده بود، در اینجا كه به عنوان خصوص عقائد شیعه بحث مى‌شود، ذكر آن لازم بود.

  •  *** *

  • [كلام طبرسى و سید مرتضى در عدم تحریف قرآن‌]

  •  از جمله قائلین به عدم تحریف قرآن حتّى نسبت به نقیصه آن كه به عنوان عقیده رسمى شیعه از آن بازگو مى‌نماید، شیخ أقْدَم أبو علىّ الفضل بن الحسن الطَبْرِسى از أكابر علماى امامیه در قرن ششم هجرى مى‌باشد.

  •  وى در مقدّمه تفسیرش مى‌فرماید: از جمله مباحثى كه محلّ آن در مواضع مختصّه و كتب مؤلّفه آن مى‌باشد بحث از زیادتى و نقصان در قرآن است كه محلّ مناسب آن در علم تفسیر نیست.

  •  امّا زیادتى در قرآن، إجماع و اتّفاق است بر بطلانش. و امّا نقصان از آن، جماعتى از اصحاب ما و قومى از حشویه عامّه روایت كرده‌اند كه: در قرآن تغییر یا نقصانى وجود دارد. و گفتار صحیح از مذهب اصحاب ما خلاف آن است. و این همان مهمّى است كه سید مرتضى قدّس اللَهُ روحَه از آن پشتیبانى نموده و در پاسخ از «مسائل طرابلسیات» حقّ كلام را آن طور كه باید و شاید استیفا فرموده است.

  •  سید مرتضى در مواضع مختلفى ذكر كرده است كه: علم به صحّت نقل قرآن، مانند علم به شهرها و علم به حوادث بزرگ و وقایع عظیمه و كتب مشهوره و أشعار مسطوره عرب مى‌باشد؛ به علّت آنكه شدّت عنایت، و كثرت دواعى، و وفور میل و

    1. «مهر تابان»، طبع أوّل، ص ٨٩ تا ص ٩٦ (صفحات ٩ تا ١٦ از بخش دوّم: مصاحبات تلميذ و علّامه)، و طبع دوّم، ص ١٥١ تا ص ١٦١.
    2. «امام‌شناسى» ج ١٢، ص ٢٢٩ تا ص ٢٤٠ضمن درس ١٧٤ تا ١٧٦.
    3. «نور ملکوت قرآن» (از سلسله أنوار الملکوت)، ج ٤، بحث دوازدهم، ص ٣٧٩ تا ص ٤٧٨.

امام شناسی ج14

124
  •  اشتیاق مردم بر نقل و حراست از قرآن به حدّى رسید كه در میان تمام امورى كه ذكر كردیم هیچ امرى از آنها بدین پایه نرسیده است، چون قرآن معجزه نبوّت و مأخذ علوم شرعیه و أحكام دینیه مى‌باشد و علماء مسلمین در حفظ و حراست و نگهدارى و حمایت از آن، سعى و كوشش خود را به غایت رسانیده‌اند تا به جائى كه شناختند و دانستند تمام چیزهائى را كه در آن اختلاف است از إعراب، و قرائت، و حروف، و آیات آن را، و در این صورت با این عنایت صادق و ضبط شدید چگونه تصوّر مى‌شود كه تغییر كرده باشد و یا چیزى از آن نقصان پذیرفته باشد؟

  • [گفتار آیة اللَه میرزا حسن آشتیانى در عدم تحریف قرآن‌]

  •  و همچنین سید مرتضى قدّس اللَهُ روحَه فرموده است: علم به تفسیر قرآن و به أبعاض آن در صحّت نقل مانند علم به جملگى آن است، و در این امر كاملًا جارى مجراى كتب مصنّفه‌اى است كه نسبت آنها به مؤلِّفانش ضرورى است مانند كتاب سِیبَوَیه و مُزْنى. أهل عنایت در این شأن و كسانى كه در این علم أهل خبره و اطّلاعند از شرح و تفصیل این دو كتاب همان را مى‌دانند كه از جملگى آن مى‌دانند؛ تا به جائى كه مثلًا اگر شخصى در كتاب سیبویه بابى در نحو را داخل نماید كه از آن كتاب نیست، فوراً دانسته مى‌شود و تمیز داده مى‌گردد و فهمیده مى‌شود كه إلحاقى است و از اصل كتاب نمى‌باشد. و همچنین است قضیه در كتاب مُزْنِى. و معلوم است كه: عنایت به نقل قرآن و ضبط آن، أصدق و أتقن و أقوى است از عنایت به ضبط كتاب سیبویه و دواوین شعراء.

  •  و همچنین سید مرتضى قدِّس سرُّه أیضاً فرموده است: قرآن در عهد رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلّم مجموعه‌اى بود تألیف شده به همان گونه‌اى كه امروز است. و دلیل این مطلب آن است كه: قرآن در زمان رسول اللَه درس گرفته مى‌شد، و خوانده مى‌شد، و جمیع آن حفظ مى‌شد حتّى آنكه رسول اكرم جماعتى از اصحاب را براى حفظ آن گماشتند، و بر پیامبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم عرضه داشته مى‌شد و بر آن حضرت تلاوت و قرائت مى‌شد، و جمعى از صحابه همچون عَبْد اللَه بن مَسْعود، و ابَىّ بن كَعْب و غیر این دو چندین بار قرآن را در خدمت و محضر پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم ختم نمودند.

امام شناسی ج14

125
  •  و با كوتاه‌ترین تأمل، تمام این مطالب دلالت دارند بر آنكه: قرآن در زمان رسول اللَه مجموعه‌اى بود مرتّب شده نه پراكنده و متفرّق، و نه ناقص و چیزى از آن كم گذاشته شده.

  •  آنگاه سید فرموده است: آنان كه با این كلام مخالفت دارند از إمامیه و از حَشْوِیه به مخالفت آنها اعتنائى نمى‌شود چون خلاف در این مسأله به گروهى از اصحاب حدیث نسبت داده مى‌شود كه اخبار ضعیفه‌اى را نقل نموده و صحّت آنها را گمان داشته‌اند كه ابداً به مثل چنین أخبارى از آنچه كه قطع به صحّت آن داریم، رجوع نمى‌گردد1.

  •  شیخ فقیه و اصولى و حكیم در عصر أخیر: آیة اللَه حاج میرزا محمّد حسن آشتیانى قدِّس سرُّه در شرح نفیس و علمى خود بر «رسائل» استادش: شیخ مرتضى أنصارى قدِّس سرُّه در شرح قول او: «الثَّالِثُ إنَّ وُقُوعَ التَّحْرِیفِ عَلَى الْقَوْلِ بِهِ ـ الخ» مى‌گوید: سزاوار است اوَّلًا در اصل وقوع تحریف و تغییر و نقیصه و زیاده در قرآن قدرى بحث‌

    1. «مجمع البيان فى تفسير القرآن» طبع صيدا، سنه ١٣٣٣، ج ١، ص ١٥. و شيخ محمّد جواد مغنيّه در کتاب «مع الشيعة الامامية رأى صريح فى حقيقة التشيّع و اصوله الّتى ترتکز عليها المذاهب الاسلامية» که در ضمن مجموعه‌اى به اسم: «الشيعة فى الميزان» طبع شده است در ص ٣١٤ گويد: لا تحريف فى القرآن، و محال است دست تحريف بدان راه يابد، خواه به زيادتى و خواه به نقصان به واسطه آيه ٩ از سوره حجر ... و آيه ٤٢ از سوره فصّلت ... و به اماميّه از روى افتراء و تنکيل نسبت نقصان آياتى از قرآن داده شده است با آنکه علماء متقدّمين و متأخّرين ايشان که عمده و حجّت‌اند ميان شيعه تصريح کرده‌اند که: قرآن همان است که در دست مردم است نه غير آن. از متقدّمين ايشان شيخ صدوق در کتاب «اعتقاد الشّيعة الاماميّة» و سيّد مرتضى در کتاب «مسائل طرابلسيّات» و شيخ طوسى در کتاب «تبيان» و از متأخّرين شيخ جعفر نجفى در کتاب «کشف الغطاء» و سيّد محسن بغدادى در «شرح وافيه» و شيخ على کرکى که در نفى زيادتى رساله مستقلّه‌اى تأليف نموده است، و سيّد محسن أمين در جزء اول از «اعيان الشّيعة» و شيخ جواد بلاغى در جزء اول از «آلاء الرحمن». و سيّد أمين و بلاغى در اين دو کتاب نقل کرده‌اند که: قائلين به نقصان از شُذّاذ شيعه و از حَشويّه سنّت هستند که به قولشان اعتبارى نيست. بنابراين نسبت تحريف به شيعه مثل نسبت تحريف به سنّت است و هيچ کدام براساس صحيح استوار نمى‌باشد.

امام شناسی ج14

126
  •  كنیم سپس به دنبال آن از ضرر زدن وقوع تغییر بالمعنى الأعمّ در حجیت ظواهر آیات أحكام و ضرر نزدن آن گفتگو نمائیم.

  •  پس مى‌گوئیم: در میان علماء شیعه اختلافى نیست در آنكه: براى أمیر المؤمنین كه بر او و بر برادرش پیامبر أمین و بر أولاد آن دو كه همه منتخب و منتجبند هزار سلام و صلوات و تحیت باد ـ قرآن مخصوصى بود كه آن را پس از رحلت رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله جمع نمود و بر مردم و منحرفین عرضه داشت. ایشان از آن إعراض كردند و گفتند: لَا حاجَةَ لَنا فِیهِ‌ «براى ما نیازى در آن نیست». و او قرآن را از آنان مختفى داشت و نزد پسرانش علیهم السلام أمانت نهاد تا هر امامى پس از امام دگر به عنوان میراث ببرند مانند سائر خصائص امامت و رسالت. و الآن آن قرآن نزد حضرت حجّت و إمام عصر ـ عجّل اللَه تعالى فرجه ـ مى‌باشد كه آن را پس از ظهورش براى مردم ظاهر مى‌كند و آنها را امر به قرائت آن مى‌نماید. و أخبار مستفیضه بلكه أخبار متواتره معنوى بدین حقیقت گویاست.

  •  همچنان كه اختلافى نیست میان شیعیان در آنكه آن قرآن با قرآنى كه اینك در دست مردم مى‌باشد فى‌الجمله و لو از جهت تألیف و ترتیب سُوَر و آیات بلكه كلمات فرق دارد؛ و گرنه معنى و مفهومى براى آنكه آن قرآن از خصائص وى باشد، وجود نداشت.

  •  علاوه بر وضوح این معنى، دلالت بر آن مى‌كند آنچه شیخ مفید قدِّس سرُّه بنابر نقلى كه از «ارشاد» او شده است از جابر از حضرت أبو جعفر علیه السّلام روایت نموده است كه فرمود:

  • إذَا قَامَ قَائمُ آل مُحَمَّدٍ صلَّى اللَه عَلَیهِ و آله ضَرَبَ فَسَاطِیطَ لِمَنْ یعَلِّمُ النَّاسَ الْقُرْآنَ عَلَى مَا أنْزَلَهُ اللَهُ تَعَالَى. فَأَصْعَبُ مَا یکونُ عَلَى مَنْ حَفِظَهُ الْیوْمَ، لِأَنَّهُ یخَالِفُ فِیهِ التَّأْلِیف‌ ـ الخبر.

  •  «وقتى كه قائم آل محمّد صلى اللَه علیه و آله قیام كند، چادرهائى را بر مى‌افرازد براى كسانى كه به مردم قرآن را طبق آنچه خداوند نازل نموده است تعلیم كنند. بنابراین مشكل‌ترین كارى است حفظ آن قرآن براى كسانى كه قرآن را امروز حفظ دارند، چرا كه آن قرآن خلاف آن چیزى است كه در این تألیف به عمل آمده است.» و غیر این خبر.

امام شناسی ج14

127
  •  همچنان كه شیعیان منكر آن نیستند كه: آن قرآن با قرآنى كه اینك در دست مردم مى‌باشد از جهت اشتمالش بر وجوه تأویل و تنزیل و تفسیر و أحادیث قُدسیه فرق دارد، همان طور كه صدوق و مفید از بعض أهل امامت، و سید كاظمى: شارح «وافیه» و غیرهم قدس سرّهم بدان تصریح نموده‌اند.

  •  آیة اللَه آشتیانى مطلب را شرح مى‌دهد تا مى‌رسد به اینجا كه مى‌گوید:

  • [نظر شیخ صدوق و شیخ مفید در عدم عدم تحریف قرآن‌]

  •  شیخ صدوق قدِّس سرُّه گوید اعْتِقَادُنَا أنَّ الْقُرْآنَ الَّذِى أنْزَلَهُ اللَهُ تَعَالَى عَلَى نَبِیهِ مُحَمَّدٍ صلى اللَه علیه و آله هُوَ مَا بَینَ الدَّفَّتَینِ لَیسَ أکثَرَ مِنْ ذَلِک؛ وَ مَنْ نَسَبَ إلَینَا بِالْقَوْلِ بِأنَّهُ أکثَرُ مِنْ ذَلِک فَهُوَ کاذِبٌ‌. انتهى كلامه رفع مقامه.

  •  «اعتقاد ما جماعت شیعه بر آن است كه: قرآنى كه خداوند تعالى بر پیغمبرش محمّد صلى اللَه علیه و آله نازل نموده است همین قرآنى است كه اینك در میان دو صفحه جلد مى‌باشد و بیشتر از این مقدار نیست، و اگر كسى به ما نسبت دهد كه قرآن زیادتر از این مقدار بوده است او دروغگوست.» تمام شد كلام صدوق؛ عالى باد مقام او.

  •  و امّا شیخ مفید اگرچه از نقلى كه از وى اوَّلًا در «مسائل سَرَویه» شده است چه بسا استظهار مى‌شود كه او قائل به تغییر در آن چیزى بوده است كه خداوند به جهت إعجاز فرو فرستاده است، الَّا اینكه گفتار أخیرش صریح است در حمل آنچه كه در این باب گفته شده است بر تغییر از جهت تأویل، و تنزیل، و تفسیر. و این مطلب را نسبت به جماعتى از أهل امامت داده است.

  •  از مفید حكایت نموده‌اند كه گفته است: جماعتى از أهل امامت گفته‌اند: از قرآن كلمه‌اى ناقص نگردیده است، و نه آیه‌اى، و نه سوره‌اى. و لیكن از آن حذف شده است آنچه كه در مُصْحَف أمیر المؤمنین علیه السّلام ثابت بوده است از تأویل آن، و تفسیر معانى آن براساس حقیقت تنزیل آن. و آنها مطالبى بود ثابت و نازل شده و اگرچه از جمله كلام اللَه تعالى كه قرآن معجزه باشد نبوده است. و گاهى اوقات تأویل قرآن را نیز قرآن نامند، خداوند تعالى مى‌فرماید: وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‌ إِلَيْكَ‌

امام شناسی ج14

128
  • وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً1 «و شتاب مكن به خواندن قرآن پیش از آنكه وحیش به سوى تو آید، و بگو: پروردگار من! علم مرا زیاد كن.» در اینجا تأویل قرآن، قرآن نامیده شده است. و در این حقیقت میان أهل تفسیر اختلافى نمى‌باشد ـ انتهى كلامه رفع مقامه.

  •  محقّق آشتیانى مطلب را گسترش مى‌دهد تا مى‌رسد به اینجا كه مى‌گوید:

  •  مخالفت داشتن قرآنى كه در نزد إمام علیه السّلام بوده است با آنچه در دست مردم است إجمالًا از حقایقى است كه احدى انكار آن را ننموده است. كلام در مخالفت این قرآن ما بین الدَّفَّتین است با آنچه كه به عنوان معجزه نازل شده است از جهت تحریف و زیادتى و نقصان اجمالًا.

  •  بنابراین ما در این بحث مى‌گوئیم: از جمهور أخباریین و جمعى از محدّثین مانند شیخ جلیل علىّ بن ابراهیم قُمّى و شاگردش: ثقة الإسلام كُلَینى و غیرهما قدس سرّهم به واسطه آنكه اخبار وارده در وقوع تحریف را بدون قدح در آنها نقل كرده‌اند، بخصوص به ملاحظه عنوانشان در مسأله، وقوع تغییر را مطلقاً مى‌توان استنتاج نمود. و از بعضى از آنان وقوع تغییر و نقیصه را بدون زیادتى. چرا كه در عدم زیادتى ادّعاى اجماع نموده‌اند؛ و از بعضى از ایشان نقل شده است كه: نزاع در زیادتى غیر سوره، بلكه غیر آیه است، زیرا كه زیادتى آن دو منافات با اعجاز قرآن فعلى در دست ما دارد به طور حتم و یقین؛ علاوه بر منافاتى كه با صریح قرآن دارد.

  •  و مشهور میان مجتهدین و اصولیین، بلكه اكثر محدّثین، عدم وقوع تغییر است مطلقاً؛ بلكه جماعت بسیارى بر این مرام ادّعاى اجماع نموده‌اند، بالاخصّ درباره عدم زیادتى؛ و از مولى الفرید آقا محمّد باقر بهبهانى و جماعتى از متأخّرین نفى زیادتى نقل شده است.

  •  تا اینكه مى‌فرماید: و از كسانى كه تصریح به اجماع بر عدم تغییر نموده‌اند عَلَمُ‌

    1. آيه ١١٤، از سوره ٢٠: طه.

امام شناسی ج14

129
  •  الْهُدَى قدِّس سرُّه مى‌باشد.

  •  در اینجا مرحوم آشتیانى عین عبارات سید مرتضى را به همان گونه كه ما در اینجا از شیخ طَبْرِسى نقل كردیم، حكایت مى‌كند و سپس مى‌فرماید:

  • [گفتار شیخ طوسى (ره) در عدم تحریف قرآن‌]

  •  و شیخ طوسى: شیخ الطّائفه قدِّس سرُّه بنابر آنچه كه از تفسیر «تبیان» او حكایت شده است، مى‌گوید: امّا گفتار در زیادتى و نقصان قرآن از سخنانى است كه در خور شأن قرآن نیست؛

  •  براى آنكه إجماع قائم است بر بطلان زیادتى در قرآن. و امّا نقصان پس ظاهراً أیضاً از مذهب مسلمین خلاف قول بدان مشهود است؛ و این گفتار به سخن صحیح از مذهب ما: تشیع ألْیق است؛ همچنان كه سید مرتضى قدِّس سرُّه این مرام را نصرت و تأیید نموده است، و آن است ظاهر روایات، إلّا اینكه روایات كثیره‌اى از جهت‌1

    1. آية اللَه سيّد عبد الحسين شرف الدّين در کتاب «الفصول المهمّة» طبع پنجم از ص ١٦٢ تا ص ١٦٩ که فصل يازدهم است مطالبى را در ردّ بعضى از نويسندگان سنّى مذهب که به شيعه افتراء مى‌بندند و به دنبال تأييد حزب اموى در سوريا شيعه را مورد هجوم عنيف قرار مى‌دهند ميفرمايد: ما چنين مى‌پنداشتيم که عصبيّت کور و أيّام وحشيّت آن به پايان رسيده است و مسلمين در امروز احساس کرده‌اند که چگونه ستيزه‌جوئى‌ها و فتنه انگيزى‌هايشان، آنان را طعمه وحوش و حشرات کرده است؛ ولى مع‌ذلک مى‌بينيم حثاله و پس مانده امويّين که دأبشان غير از فُجور و خَمْر چيزى نيست به شيعه هزار تهمت ناروا مى‌بندند. ميمون يزيد در خطّ مشى خود و در مجلّه امويّين آنان را تأييد نموده و کلمات دردآور و گزنده‌اى نگاشته است. نشاشيبى، و نَصولى، و کيالى چه ناسزاها گفته‌اند و چه اتّهامها بر قلم نازيبايشان جارى نموده‌اند؛ و «مَنار» خوارج با إرجاف و إجحاف و بغى و طغيان، به شيعه بهتان عظيمى نسبت داده است و در جزء ششم و ما بعد آن از مجلّد ٢٩ چه تهاجم خانمان براندازى نموده است. و در اينجا بعضى از افاضل آنها أمثال رافعى ديده مى‌شوند که سوء ظنّشان را به شيعه بايد حمل بر تقليد از آباء و محيطشان نمود. وى در ص ١٦١ از کتابش «تحت راية القرآن» مى‌گويد:
      «رافضيان در نصّ قرآن شک دارند و مى‌گويند: در قرآن نقص و زياده و تغيير و تبديلى واقع شده است- اه.» و در اين صورت باکى بر ما نمى‌باشد اگر از او بپرسيم و بگوئيم: مراد و منظور شما از روافض چه کسانى هستند؟ آيا مقصود شما اماميّه مى‌باشند يا غير ايشان؟ اگر مراد اماميّه هستند در اين صورت دروغ گفته است کسى که تو را بر اين نسبت درباره آنان اغراء نموده است، چرا که در اين نسبت به اماميّه افترا بسته است و ستم نموده است، به علّت آنکه قداست قرآن حکيم از ضروريّات دين اسلامى اماميّه و مذهب امامى آنهاست، و به اجماع اماميّه کسى که از مسلمين در اين قضيّه شک کند مرتدّ است. و چون اين شک از وى به ثبوت رسد او را مى‌کشند و بدون غسل و کفن و دفن و نماز يله مى‌گذارند و در مقابر مسلمين به خاک نمى‌سپارند. و از بليغ‌ترين حجج إلهيّه و قوى‌ترين ادلّه اهل حقّ به حکم بداهت أوّليّه بر مذهب اماميّه از نصوص صريحه قرآن که بگذريم ظواهر آيات قرآن مى‌باشد و به همين جهت است که ايشان را مى‌بينى که ظواهر أحاديث مخالف قرآن را به ديوار مى‌زنند و بدان أبداً اعتنائى نمى‌کنند گرچه آن احاديث و روايات صحيحه باشد. و شاهد ما بر گفتار ما کتابهاى اماميّه مى‌باشد که در حديث و فقه و اصول بدان تصريح دارد. قرآن حکيمى که باطل بدان راه ندارد نه از مقابل و نه از پشت همين قرآن است که ما بين الدّفّتين مى‌باشد و همين قرآن است که در دست مردم است نه يک حرف زياد و نه يک حرف کم، و در آن تبديل کلمه‌اى به کلمه‌اى و نه حرفى به حرفى رخ نداده است، و تمام حروف آن در تمام دورانها و اجيال تا عهد نبوّت و زمان وحى رسالت با تواتر قطعى ثابت مى‌باشد. و در همان زمان أقدس و عهد مقدّس به طورى که الآن موجود است مؤلَّف و ترتيب داده شده بود، و جبرائيل عليه السّلام قرآن را به پيامبر صلى اللَه عليه و آله در هر سال يک بار عرضه مى‌داشت و در سال وفات آن حضرت دو بار عرضه داشت و روش و منهاج صحابه اين طور بود که قرآن را به پيغمبر عرضه مى‌کردند و تلاوت مى‌نمودند تا به جائى که بارهاى عديده بر او قرآن را ختم نمودند. و اين حقايق همگى از امور ضروريّه و مسلّمه در نزد محقّقين از علماى اماميّه است و به گفتار حشويّه اعتبارى نيست چرا که ايشان نمى‌فهمند.
      و أهل بحث و درايت از أهل سنّت مى‌دانند که: شأن و منزلت قرآن نزد اماميّه همين است که ما ذکر کرديم و منصفين از ايشان بدين مطلب تصريح دارند. امام همام مرد بحّاث و متتبّع شيخ رحمت اللَه هندى رضى‌اللَه‌عنه در ص ٨٩ از نيمه دوّم کتاب نفيس خود: «اظهار الحق» عين اين عبارات را ذکر کرده است: سخن امام هندى در تبرئه شيعه از قول به تحريف
      قرآن کريم نزد جمهور علماى شيعه اماميّه اثنا عشريّه از هر تغيير و تبديلى مصون مانده است. و افرادى از آنان چنانچه قائل به وقوع نقصان در آن باشند، کلامشان نزد آنان مقبول نيست. شيخ صدوق أبو جعفر محمّد بن على بن بابويه که از اعاظم علماى اماميّه اثنا عشريّه است در رساله اعتقاديه گويد:” «اعتقادنا فى القرآن: انّ القرآن الّذى أنزل اللَه على نبيّه هو ما بين الدّفّتين و هو ما فى أيدى الناس ليس بأکثر من ذلک. و مبلغ سوره عند الناس مائة و أربع عشرة سورة. و عندنا و الضّحى و أ لم نشرح سورة واحدة، و لإيلاف و أ لم تر سورة واحدة. و من نسب الينا أنّا نقول أنّه أکثر من ذلک فهو کاذب.»“ انتهى.
      امام هندى مى‌گويد: «و در تفسير «مجمع البيان» که تفسير معتبرى است نزد شيعه ذکر شده است که سيّد ذو المجد علم الهدى چنين راجع به قرآن آورده است. (در اينجا سيّد شرف الدين کلام سيّد مرتضى را که ما آن را ذکر نموديم از زبان امام رحمت اللَه هندى ذکر کرده است و آنگاه گويد:) امام رحمت اللَه هندى مى‌گويد: قاضى نور اللَه شوشترى که از علماء مشهور اماميّه است در کتابش به نام «مصائب النّواصب» مى‌گويد: آنچه به اماميّه نسبت داده شده است از وقوع تغيير در قرآن از آن چيزهائى نيست که جمهور اماميّه بدان قائل باشند بلکه قائلين بدان مردم کم مقدار و بى اعتبارى هستند که در ميان اماميّه بدانها اعتنائى نيست.» انتهى.
      و أيضاً امام هندى گفته است: «ملّا صالح در شرح کلينى گفته است: «قرآن با همين ترتيب در وقت ظهور امام دوازدهم ظاهر مى‌شود و معروف مى‌گردد.» انتهى.
      و همچنين امام هندى گفته است: «محمّد بن حسن حرّ عاملى که از بزرگان محدّثين در فرقه اماميّه است در رساله‌اى که در ردّ بعض معاصرين خود نوشته است اين عبارت را (به فارسى) آورده است: «هر کسى که تتبّع اخبار و تفحّص تواريخ و آثار نموده به علم يقينى مى‌داند که قرآن در غايت و أعلى درجه تواتر بوده و آلاف صحابه حفظ و نقل مى‌کردند آن را و در عهد رسول خدا صلى اللَه عليه و آله و سلّم مجموع و مؤلَّف بود» انتهى.
      امام هندى مى‌گويد: «بنا بر آنچه گفته شد معلوم شد که قول محقّق و ثابت در نزد علماء اماميّه اثنا عشريّه آن است که: قرآنى را که خدا بر پيغمبرش نازل کرده است همين قرآن بين الدّفّتين است و همان است که اينک در دست مردم مى‌باشد و زياده بر آن نيست، و در زمان رسول خدا صلى اللَه عليه و آله گرد آورده شده و تأليف گرديده بوده است، و آن را هزاران نفر از صحابه مى‌خواندند و حفظ مى‌کردند و نقل مى‌نمودند و جماعتى از اصحاب همچون عبد اللَه بن مسعود، و ابىّ بن کعب و غيرهما مرّات عديده‌اى قرآن را نزد پيامبر ختم کرده‌اند. و با همين ترتيب وقت ظهور امام دوازدهم رضى‌اللَه‌عنه مشهور مى‌گردد. و افراد نادر و غير قابل اعتبارى که قائل به وقوع تغيير در آن گشته‌اند گفتارشان در نزد اماميّه مردود است و در ميان اماميّه بديشان اعتنائى نمى‌باشد، و بعضى از اخبار ضعيفه‌اى که در مذهب آنها روايت شده است بدان اعتنائى نيست و به واسطه آنها از امر معلوم که قطع بر صحّت آن به وقوع پيوسته است نمى‌توان رفع يد کرد. و اين گفتارى است حقّ چرا که خبر واحدى که اقتضاى علمى را بنمايد و در ادلّه قاطعه دليلى طبق آن يافت نشود بايد آن را ردّ نمود بنابر آنچه که ابن مطهّر حلّى در کتاب خود مسمّى به «مبادئ الوصول إلى علم الاصول» بدان تصريح نموده است در حالى که مسلّماً خداى تعالى فرموده است:” إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‌”. و در تفسير اين آيه در کتاب تفسير «الصّراط المستقيم» که تفسير معتبرى در نزد علماء شيعه مى‌باشد وارد است که: «اى انّا لحافظون له من التحريف و التبديل و الزيادة و النقصان.» تمام شد کلام امام هندى و ما عين عبارات او را در اينجا نقل نموديم. و ما به عوض ذکر کلام أعلام شيعه اماميّه که در کتب معتبرشان آمده است به کلام امام هندى اکتفا کرديم به جهت آنکه استقصاء اين مطلب ما را از قرار دادى که بر عهده خود نهاديم که اجتناب از تطويل ملال‌آور باشد، خارج مى‌کرد. و کسى که مى‌خواهد عقيده‌اى را از طوائف و امّتهائى نقل کند بايد در استنادش به کتب معتبره در نزد آن طائفه و امّت، از اين مرد عالم صحيح پيروى کند، و نبايد به دنبال هرزه‌گويان و أهل ارجاف از دشمنان سرسخت و أعداى آنها برود. و من حقّاً کتاب جليل «تحت راية القرآن» را بزرگ مى‌دانم و منزلت و شأن مؤلّف آن: مصطفى صادق را تقدير مى‌کنم و مى‌دانم که وى مردى است دورانديش و فهيم، و من او و کتاب نفيس او را که براى عموم مسلمين تأليف شده است از مجروح ساختن عواطف شيعه مبرّى دانسته و تنزيه مى‌نمودم. در حالى که بر همه مسلّم است که شيعه رکن دين، و يک جزء مهمّ از مسلمين مى‌باشند و در ميانشان پادشاهان و اميران و عالمان و اديبان و نويسندگان و شاعران و سياستمداران فکور و مفکر و انديشمندان و زيرکان مدبّر و أهل غيرت و حميّت اسلامى و نفوس عبقرى، و صاحبان اخلاق عظيم و کرم و صاحب همّتان و ارادت پيشگان وجود دارد و ايشان در تمام جوانب و نواحى کره زمين مانند ستارگان در آسمان انتشار دارند، و با وجود آنکه آنان أهل حول و قوّت و غناء و ثروت و أموال مبذوله در راه دين و سبيل اسلام و نفوس آرزومند در راه فداى مسلمين مى‌باشند، از حکمت و درايت و از عقل و تدبير دور است که آنان را سبک بشمار آورد، و از تثبّت و تحقيق به دور است که در مقام نقل از آنها و از رويّه و منهاج و عقائدشان به ارجاف مرجفين و اجحاف مجحفين اعتماد نمود و به هرزه‌گوئى ياوه‌سرايان و تعدّى متجاوزان و متعدّيان اکتفا کرد: يا أيّها الّذين آمنوا إنْ جاءَکم فاسِقٌ بنبأٍ فَتَبَيَّنُوا أن تصيبوا قوماً بجهالةٍ فتُصبحوا على ما فعلتم نادمين

امام شناسی ج14

132
  •  عامّه و خاصّه دلالت دارند بر نقصان مقدار كثیرى از آیات قرآن، و نقل بعضى از آن از موضعى به موضع دیگر؛ لیكن طریق آن روایات، آحاد است كه ایجاب علم نمى‌كند. پس أوْلَى إعراض از آنها و ترك تشاغل به آنهاست؛ به علّت آنكه تأویلشان ممكن است.

  •  و بر فرض صحّتشان ایجاب طَعْن و اشكال در قرآن موجود بین الدَّفَّتین نمى‌كنند، زیرا كه صحّت آن معلوم است و أحدى از أفراد امَّت بر آن اعتراض ننموده و آن را دفع نكرده است. و روایات ما همگى هماهنگ مى‌باشند در بحث از قرائت آن و تمسّك به آنچه در آن وارد است، و ردّ أخبارى كه در فروع اختلاف‌

امام شناسی ج14

133
  •  دارند به آن، و عَرْض أخبار بر آن. پس هر چه موافق كتاب اللَه باشد عمل مى‌شود، و هر چه مخالف آن باشد اجتناب مى‌شود و بدان التفاتى نمى‌گردد.

  •  و تحقیقاً روایتى از پیغمبر صلى اللَه علیه و آله وارد شده است كه أحدى را قدرت ردّ آن نمى‌باشد. او فرمود: إنِّى مُخْلِفٌ فِیکمُ الثَّقَلَینِ إنْ تَمَسَّکتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا: کتَابَ اللَهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَیتِى، وَ إنَّهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا حَتَّى یرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ.

  •  «من به عنوان خلیفه و جانشین در میان شما قرار مى‌دهم دو چیز گرانقدر و ارزشمند را! اگر شما به آن دو چیز تمسّك كنید هیچگاه گمراه نمى‌شوید: كتاب اللَه، و عترت من كه أهل بیت من مى‌باشند، و آن دو هیچگاه از هم جدا نمى‌گردند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.»

  •  این حدیث دلالت دارد بر آنكه در هر عصرى كتاب اللَه موجود است به سبب آنكه جایز نیست رسول أكرم امَّت خود را امر كند به تمسّك به چیزى كه تمسّك بدان از تحت قدرت خارج باشد همان طور كه أهل البیت و كسى كه قولش واجب الاتّباع باشد در هر وقتى حاصل است.

  •  و چون این قرآن موجود میان ما، إجماع بر صحّتش داریم سزاوار است به تفسیر آن و بیان معانى آن و ترك ما سواى آن مبادرت نمائیم.

  • [نقل سوره‌اى تحریف شده از دبستان المذاهب‌]

  •  محقّق فقیه آشتیانى مطلب را إدامه مى‌دهد تا آنكه مى‌گوید:

  •  در اینجا كلام را در این مسأله با ذكر سوره‌اى كه صاحب كتاب «دبستان المذاهب» پس از ذكر مقدارى از عقاید شیعه از بعضى از علماء شیعه در حین ذكر مطاعن خلیفه ثالث كه مصاحف را سوزانید و سوره‌هائى را كه در فضل أمیر المؤمنین و أولاد طاهرین او علیهم السلام بود تلف نمود ذكر نموده، خاتمه مى‌دهیم؛ چرا كه آنچه از كلمات ساقِطه و مُحَرَّفه ذكر كرده‌اند بسیار است و در كتب علماء شیعه مذكور است، و آن سوره این است: بسم اللَه الرحمن الرحیم. یا أیها الذین آمنوا آمنوا بالنورین أنزلناهما یتلوان علیکم آیاتى و یحذرانکم عذاب یوم ألیم.

امام شناسی ج14

134
  •  «به اسم اللَه كه داراى دو صفت رحمانیت و رحیمیت است. اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، ایمان بیاورید به دو نورى كه ما آنها را نازل كردیم كه بر شما آیات مرا تلاوت مى‌كنند و شما را از عذاب روز دردناك بر حذر مى‌دارند.»

  •  در اینجا یك جملات و عباراتى را به همین منهاج قریب دو صفحه از این قطعه‌هاى وزیرى ذكر مى‌كند، كه آخرش این است: وَ عَلَى الَّذِینَ سَلَکوا مَسْلَکهُمْ مِنِّى رَحْمَةٌ وَ هُمْ فِى الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ، وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِین‌. «و بر كسانى كه پیمودند راه ایشان را از طرف من رحمت است و آنان در غرفه‌هاى بهشتى به أمن و امان زیست مى‌كنند؛ و حمد و سپاس اختصاص به خدا دارد پروردگار عالمیان.»

  •  این سوره را اگرچه من در غیر آن كتاب نیافته‌ام ولى ظاهرش آن است كه او از كتب شیعه أخذ كرده است. آرى از شیخ محمّد بن على بن شهرآشوب مازندرانى معروف حكایت است كه در كتاب «مثالب» گفته است: ایشان اسقاط كرده‌اند از قرآن تمام سوره ولایت را و بعید نیست مراد او همین سوره باشد.

  •  و لیكن بر تو پوشیده نیست كه این سوره از جنس قرآن نازل شده براى إعجاز قطعاً نمى‌باشد؛ چرا كه هر آدم مطّلع بر لغت عرب مى‌تواند مانند آن را بیاورد، با وجود آنكه خداوند سبحانه مى‌فرماید: لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُ‌ ـ الآیة.1

  •  «بگو اى پیغمبر اگر تحقیقاً إنس و جنّ با هم مجتمع گردند و بخواهند مثل این قرآن را بیاورند نخواهند توانست اگرچه بعضى در این كار پشتیبان و كمك كار بعضى دگر باشند.»

  •  شیخ محقّق موسى بن جعفر بن أحمد تبریزى در كتاب‌ «أوْثَقُ الوَسائل فى شرح الرّسائل» در شرح آن فقره از عبارت شیخ أنصارى: ثُمَّ إنَّ وُقُوع التَّحْرِیفِ فِى الْقُرآنِ عَلَى القَوْلِ بِهِ ـ الخ‌، تقریباً عین تحقیق و تفصیل محقّق آشتیانى را مى‌نماید؛ و مختار

    1. «بحر الفوائد فى شرح الفرائد» مبحث حجيّت ظنّ، حجيّت ظواهر ألفاظ، حجيّت کتاب اللَه، طبع سنگى ص ٩٨ تا ص ١٠١.

امام شناسی ج14

135
  •  او أیضاً عدم تحریف است زیادةً أو نقیصةً أو تغییراً.1

  •  و أمّا كتاب «دبستان مذاهب» كه در شرح رسائل از آن نام برده شد كه سوره‌اى اسقاط شده در كتاب اللَه را در آن آورده است، نه كتابى است معلوم الهویه و نه مؤلّفش معلوم است و نه در میان علماء نامى از وى برده شده است.

  • [سخن صاحب الذریعه درباره كتاب دبستان المذاهب‌]

  •  ما براى روشن شدن هویت این كتاب مجهول الهویة و بى اعتبارى مستنداتش از جمله نقل سوره ساقطه ناچاریم أوّلًا شرح حال و ترجمه او را از عالم بزرگ شیخ آقا بزرگ طهرانى قدِّس سرُّه ذكر نمائیم سپس مطالبى را كه شاهد گفتار ماست از خودِ كتابش در اینجا بیاوریم:

  •  مرحوم حاج شیخ آقا بزرگ قدس سرّه میفرماید: «دبستان مذاهب» یا «دبستان» در ملل و نحل است. فارسى، طبع بمبئى در سنه ١٢٦٢، و مرتّب است بر دوازده تعلیم. تا آنكه میگوید:

  •  به علّت آنكه مؤلّف نامش را در آن نبرده است لهذا در مؤلّفش اختلاف است چنانكه سید محمّد على داعى الإسلام در أوّل «فرهنگ نظام» ذكر نموده است. او از سِرْجان ملكم در «تاریخ ایران» نام مؤلّف آن را محسن کشمیرى‌ كه در شعرش تخلّص به‌ فانى‌ دارد حكایت نموده است، و از مؤلّف كتاب «مَآثر الامَراء» حكایت كرده است كه نامش‌ ذو الفقار على‌ است، و از هامش نسخه‌اى كه كتابتش در سنه ١٢٦٠مى‌باشد نامش را میر ذو الفقار على حسینى‌ متخلّص به‌ هوشیار حكایت كرده است.

  •  داعى الإسلام خودش چنین اختیار كرده است كه: این كتاب از بعضى سیاحان در أواسط قرن یازدهم است كه بسیارى از دراویش را در هند إدراك نموده است و از آنها هر مطلب درست و نادرستى را گرفته و در این كتابش جمع نموده است.

  •  آنگاه مرحوم علّامه طهرانى قدِّس سرُّه میفرماید: أقُول: از بعضى مستشرقین نقل شده است كه: نسخه «دبستان المذاهب» تألیف‌ محمّد فانى‌ در كتابخانه بروكسل موجود است.

  •  و در آن مؤلّفش ذكر كرده است كه: در سنه ١٠٥٦ وارد خراسان شد، و در آنجا

    1. حاشيه «أوثق» بحث حجّيّت ظنّ. کتاب طبع سنگى است و صفحه شمار ندارد.

امام شناسی ج14

136
  •  محمّد قلى خان را كه معتقد به نبوّت مُسَیلَمه كذّاب بود، دید.

  •  مصنّف كتاب «دبستان مذاهب» همان طور كه نامش را در كتاب پنهان داشته است همچنین در إخفاء مذهبش تعمّد داشته است؛ براى آنكه كلامش را در این كتاب كه براى شناختن عقائد مذاهب و ملل و نحل است بر تعصّب حمل ننمایند.

  •  او در آخر كتاب مى‌گوید: بعضى از أعزّه دوستان به من گفتند: سید مرتضى رازى كتاب «تبصرة العوام» را در بیان عقائد و مذاهب تألیف نمود و لیكن از نوشته او چنین بر مى‌آید كه: جانبى را گرفته و آن را تأیید كرده است، و بدین جهت گوینده متّهم مى‌شود و حقایق مختفى مى‌گردد؛ و علاوه بر این برخى از عقائد پس از سید مرتضى پدید آمده است كه در زمان او نبوده است و ناچار باید بیان شود.

  •  روى این گفتارِ بعضى از أعزّه، من پاسخ وى را با این تألیف اجابت نمودم و در آن ذكر نكردم چیزى را مگر آنچه أهل فرقه‌هاى مختلف خودشان در كتبشان ضبط نموده‌اند، یا آنكه با أقوال خودشان براى من شفاهاً بیان نموده‌اند؛ با مراعات عین تعبیراتى كه از هر یك از أشخاص خودشان، در عباراتشان بیان نموده‌اند، و عین آنچه خودشان در كتابهایشان بدان تعبیر ذكر نموده‌اند؛ براى آنكه حقایق پنهان نشود و گفتار من بر تعصّب و جانبدارى از یك طرف حمل نگردد.

  •  مرحوم علّامه طهرانى قدِّس سرُّه مى‌فرماید: و لیكن از گوشه و كنار كلماتش و ترتیب مطالب و بیان أدلّه أقاویلش به دست مى‌آید كه: حق نزد او مذهب إمامیه بوده است.

  •  وى در اوَّل تعلیم ششم كه متعلّق به ملل إسلامیه است گوید: در اینجا از دو نظر بحث داریم؛ چون أهل اسلام بر دو قسم منقسم مى‌شوند: سُنّى و شیعى. و پس از آن شروع مى‌كند به ذكر فرقه‌هاى أهل سنّت تا آخرشان؛ و سپس شروع مى‌نماید در نظر دوّم كه درباره شیعه مى‌باشد و ابتدا مى‌كند به ذكر اثنا عشریه و ذكر عقائدشان.

  •  مى‌گوید: شنیدم از علماى شیعه گفتارشان را و إدراك كردم از ایشان در لاهور در سنه ١٠٥٣ مولى محمّد معصوم، و مولى محمّد مؤمن، و مولى إبراهیم را كه در تشیع متعصّب بود. و در وجه تعصّب او ذكر نموده است كه: وى أئمّه علیهم السلام را در

امام شناسی ج14

137
  •  خواب دیده است! و ایشان او را به اعتناق اسلام و اتّباع أئمّه اثنا عشر از أهل البیت علیهم السلام امر كرده‌اند.

  •  و ذكر كرده است كه مروّج شیعه أخباریه در عصر او مولى محمّد أمین استرآبادى بوده است. و مقدارى از مطالب او را از كتاب «الفوائد المدنیة» و «دانشنامه شاهى» و غیرهما نقل میكند.

  •  در اینجا مرحوم صاحب «الذَّریعة» پس از بیان مطالبى از وى در ذكر مذهب إسمعیلیه و طائفه صوفیه میگوید:

  •  و بالجمله بدون شكّ مؤلّف این كتاب از شعراء أواسط قرن یازدهم مى‌باشد كه غالب آنها را نَصرآبادى در تذكره‌اش ذكر كرده است؛ و در آنجا كسى كه بر وى منطبق باشد یكى از اسامى محتمله‌اى كه أوّلًا ذكر نمودیم نمى‌باشد مگر فانى كشمیرى كه از او شعرش را در ص ٤٤٧ نقل كرده است.

  •  بنابراین شاید این‌ فانى‌ همان مؤلّف باشد و اسمش همان طور كه سِرجان ملكم ذكر كرده است‌ محسن‌ بوده، و در نسخه بروكسل به‌ محمّد تصحیف شده باشد و یا بالعكس. و امّا ذو الفقار متخلّص به‌ مؤبد یا هوشیار را من نشانى براى او ندیدم.

  •  و اوّلِ كتاب «دبستان مذاهب» با این بیت آغاز میگردد:

  • اى نام تو سر دفتر اطفال دبستان‌   ***   یاد تو به بالغ خردان شمع شبستان‌

  •  و امّا آنچه در «ذیل كشف الظُّنون» ص ٤٤٢ ذكر نموده است كه: این كتاب تألیف‌ مؤبد شاه مهتدى‌ است كه براى اكبر شاه متوفَّى در سنه ١٠١٤ تصنیف كرده است، درست نیست؛ به سبب آنكه در كتاب «دبستان» قصص و حكایاتى را از سنوات ١٠٤٤ تا ١٠٦٣ ذكر مى‌كند، از جمله آنكه مى‌گوید: دیدم در سنه ١٠٥٣ مرتاضى را كه ایران را مدح مى‌كرد؛ ولى پادشاهش شاه عبّاس بن خدابنده را سبّ و شتم مى‌نمود و مى‌گفت: وى هر پسر یا دختر زیبائى را از روى غصب و تعدّى اخذ مى‌نماید.1

  • [متن كتاب دبستان المذاهب درباره عقائد شیعه‌]

  •  این راجع به هویت كتاب «دبستان مذاهب» و اختلاف و جهالت در شخص‌

    1. «الذّريعة إلى تصانيف الشّيعة» ج ٨، ص ٤٨ و ص ٤٩، در باب الدالّ، د ب س.

امام شناسی ج14

138
  •  مؤلّف آن بود. و امّا درباره خود كتاب، ما اینك برخى از مطالبى را كه در باب تشیع آورده است براى ایفاء منظور خودمان كه معرّفى مطالب این باب از جهت مشرب و مذهب و طریقه باشد، از این كتاب انتخاب نموده و در اینجا مى‌آوریم:

  • در ذکر مذهب اثنا عشریه: از ملّا محمّد معصوم، و محمّد مؤمن تونى، و ملّا ابراهیم كه در هزار و پنجاه و سه در لاهور بوده‌اند، و از جمعى دیگر آنچه نامه نگار شنیده مى‌آورد ـ تا آنكه گوید:

  •  و بعضى از ایشان گویند كه: عثمان مصاحف را سوخته، بعضى از سوره‌ها كه در شأن على و فضل آلش بود برانداخت و یكى از آن سوره‌ها این است (در اینجا عین همان سوره‌اى را كه محقّق آشتیانى قدِّس سرُّه در «بحر الفوائد» از این كتاب حكایت نموده بود، با همان ألفاظ ذكر كرده است، و پس از آن گوید:)

  • طریق أخباریین: این طریق را مروّج در این هنگام ملّا محمّد امین استرآبادى شد؛ و گویند: بعد از تحصیل علوم عقلى و نقلى به مكّه معظّمه گرائید و بعد از مقابله حدیث بدین معنى پى برد و كتاب «فوائد مدنى» تصنیف كرد. او در «دانشنامه قطب شاهى» كه براى داراى اسكندر دستگاه محمّد قلى قطب شاه نوشته، آورده: بدانكه مطلب أعلى‌ و مقصد أقصى‌ معرفت خصوصیات مبدأ و معاد است تا اینكه میگوید:

  •  «أفاضل در تحصیل این مقام چند فرقه شده‌اند: یك فرقه تحصیل این مقام به فكر و نظر كرده‌اند. پس طائفه‌اى از این فرقه التزامِ این كردند كه مخالف أصحاب وحى نگویند؛ و ایشان را متکلّمین‌ میگویند، ازاین‌جهت كه فنّ كلام را تصنیف كرده‌اند از روى أفكار عقلیه، و در فنّ كلام در مسأله كلام ربّ العزّه تطویل كلام كرده‌اند. و طایفه دیگر التزام نكرده‌اند؛ و ایشان را حکماء مشّائین‌ میگویند، ازاین‌جهت كه أوائل ایشان در ركاب ارسطو مى‌رفتند و وقتى كه ارسطو وزیر اسكندر شده بود و تردّد به دولتخانه اسكندر میكرد، در این اثنا أخذ علوم از ارسطو میكردند.

  •  و یك فرقه دیگر تحصیل این مقام به ریاضات كرده‌اند. پس طائفه‌اى از این فرق التزام كرده‌اند كه: مخالف أصحاب وحى نگویند؛ و ایشان را صوفیه متشرّعین‌

امام شناسی ج14

139
  •  میگویند. و طائفه دیگر التزام این نكرده‌اند، و ایشان را حکماء إشراقیین‌ میگویند. و أفلاطون كه استاد أرسطو است، تعلّم و تعلیم به طریق ریاضات كرده است.

  •  و فرقه دیگر تحصیل این مقام از روى كلام أصحاب عصمت كرده‌اند و التزام این كرده‌اند كه در هر مسأله‌اى كه ممكن باشد عادةً كه عقل در آن غلط كند متمسّك به أحادیث أصحاب عصمت شوند و ایشان را أخباریین‌ میگویند.

  •  و أصحاب أئمّه طاهره علیهم الصّلاة و السّلام همگى این طریق داشتند؛ و أئمّه علیهم السلام ایشان را نهى كرده بودند از فنّ كلام و از فنّ اصول فقه كه از روى أنظار عقلیه تدوین شده؛ و همچنین از فنّ فقه كه از روى استنباطات ظنّیه تدوین شده؛ ازاین‌جهت كه عاصم از خطا منحصر است در تمسّك به كلام أهل عصمت.

  •  و لهذا در فنون ثلاثه اختلافات و تناقضات بسیار واقع شد. چنانكه مُشاهَد و معلوم است كه: نقیضین حقّ نیستند؛ البتّه یكى از ایشان باطل است. و أئمّه تعلیم فنّ كلام، و فنّ اصول فقه، و فنّ فقه به أصحاب خود كرده‌اند؛ و آن سه فنّ در كثیرى از مسائل مخالفت دارد با فنونى كه عامّه تدوین آن كرده‌اند. و أهل البیت علیهم السلام فرموده‌اند كه: در فنون ثلاثه عامّه آنچه حقّ است از ما به ایشان رسیده، و آنچه باطل است از أذهان ایشان صادر شده.

  •  و طریق أخباریین در آخر زمان غیبت صغرى كه به بعضى از روایات هفتاد و سه و بعضى از روایات هفتاد و چهار است شایع بود و أصحاب أئمّه علیهم السلام بعد از آنكه أخذ فنون ثلاثه از أهل البیت علیهم السلام كرده‌اند تدوین آن در كتب نموده‌اند به امر ایشان تا در زمان غیبت كبرى شیعه أهل بیت در عقائد و أعمال به آن رجوع كنند و آن كتب به طریق تواتر منتهى به متأخّرین شده.

  •  و كتاب «كافى» كه ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب الكُلَینى قدِّس سرُّه تألیف آن كرده‌اند مشتمل بر فنون ثلاثه است.

  •  پس چون‌ محمّد بن أحمد الجُنَید العامل بالقیاس، و حَسَن بن حُسَین بن علىّ بن أبى عقیل‌ المعالى المتكلّم به ظهور رسیدند و فقیه شدید بودند، در زمان ایشان در

امام شناسی ج14

140
  •  مدارس و مساجد مدار بر تعلیم و تعلّم طریقه عامّه بود. مطالعه كتب كلام و كتب اصول عامّه كردند، چون مهارت تمام در فنّ اصول فقه و فنّ كلام كه از أئمّه منقول است نداشتند و در بعضى از مباحث فنّ كلام، و فنّ اصول فقه، موافقت با عامّه كردند و اختیار طریقه مركّب از طریقه أخباریین و طریقه عامّه كردند و بناى اجتهادات برین نهادند.

  •  و بعد از ایشان شیخ مُفید رحمة اللَه علیه یعنى شیخ أبوجعفر از روى غفلت و حسن ظنّ به این دو فاضل موافقت ایشان كرد و در كلام و اصول فقه سلوك طریقه مركّبه از طریقه عامّه و أخباریین و اصولیین كرد. و ازاین‌جهت علماى إمامیه منقسم شدند به أخباریین و اصولیین چنانچه علّامه حلّى یعنى شیخ جمال الدّین مُطَهّر در بحث خبر واحد از «نهایه» ذكر كرده است؛ و در آخر «شرح مواقف» و أوایل كتاب «ملل و نحل» نیز تصریح به آن شده است.

  •  چون شیخ مفید استاد علم الهدى یعنى سید مرتضى و استاد رئیس الطّائفه بود آن طریقه در میان أفاضل إمامیه شایع شد تا نوبت علّامة المشارق و المغارب علّامه حِلّى شد. و چون تبحّر علّامه حلّى در علوم از ابن جنید و ابن أبى عقیل و شیخ مفید بیشتر بود، ایشان طریقه مركّبه را در كتب كلامیه و اصولیه بسط و رواج بیشتر دادند و در اجتهادات فقهیه، بنا بر آن طریقه مركّبه نهادند. چون أحادیث عامّه از باب خبر واحد خالى از قرائن نبود ایشان تقسیم أحادیث كتب خود به أقسام اربعه مشهور كرده بودند؛ و علّامه حلّى رَحِمَهُ اللَه از روى غفلت أحادیث كتب خود و كتب طائفه محقّه را به أقسام اربعه تقسیم كرد با آنكه علم الهدى و رئیس الطّائفه و ثقة الإسلام و شیخنا الصّدوق یعنى محمّد بن بابویه القُمّىّ و غیرهم تصریح كرده‌اند به اینكه إجماع طائفه محقّه بر صحّت آن شده.

  •  و بعد از علّامه حلّى شیخ شهید أوّل یعنى شیخ محمّد مكّى رعایت طریقه او كرده و بناى تصانیف خود بر آن نهاده، و بعد از ایشان سلطان المدقّقین شیخ على رحمةُ اللَهِ علیه موافقت ایشان كرد. و العالم الرّبّانىّ شهید الثّانى یعنى شیخ زین الدّین‌

امام شناسی ج14

141
  •  جبل العاملىّ رَحِمَهُ اللَهُ تعالى نیز رعایت آن طریقه كرد.

  •  تا آنكه نوبت به أعلم علماء المتأخّرین فى علم الحدیث و علم الرّجال و أورعهم استاد الكلّ فى الكلّ‌ میرزا محمّد استرآبادى‌ ـ نوّر اللَه مرقده الشّریف ـ رسید. پس ایشان بعد از آنكه جمیع فنون احادیث را به فقیر تعلیم كردند و به فقیر اشاره فرمودند كه: إحیاى طریقه اخباریین بكن، و شبهاتى كه معارضت به آن طریقت دارد دفع آن شبهات بكن، و من را این معنى در خاطر مى‌گذشت لیكن ربّ العزّه تقدیر كرده بود كه این معنى بر قلم تو جارى شود.

  •  پس فقیر بعد از آنكه جمیع علوم متعارفه را از أعظم علماء فنون اخذ كرده بودم چندین سال در مدینه منوّره سر به گریبان فكر فرو مى‌بردم و تضرّع به درگاه ربّ العزّة میكردم و توسّل به أرواح مقدّس أصحاب عصمت مى‌جستم و مجدّداً رجوع به احادیث و كتب عامّه یعنى مخالفان امامیه و در كتب خاصّه یعنى امامیه میكردم از روى كمال تعمّق و تأمّل، تا آنكه به توفیق ربّ العزّة و بركات سید المرسلین و أئمّه طاهرین صلوات اللَه و سلامه علیه و علیهم أجمعین ـ به اشارت لازم الإطاعة امتثال نمودم و به تألیف «فوائد مدنیه» موفّق شدم و به مطالعه شریف ایشان مشرّف شد. پس تحسین آن تألیف كردند و ثناى مؤلّفش گفتند رَحمَهُ‌اللَه.»

  •  صاحب «دبستان مذاهب» در اینجا مقدارى از شرح نوّاب اربعه و وظائف شیعیان را در زمان غیبت بیان میكند و سپس میگوید: «باید دانست كه: حدیث نزد شیعه إمامیه اصولیه منقسم به چهار قسم مى‌شود: صَحیح و حَسَن و موثّق و ضعیف.

  •  (تا اینكه میگوید:) در طریق أخباریین نامه نگار آنچه از أمینان این راه كه یكى از آنان محمّد رضاى قزوینى است شنیده مى‌نویسد. ایشان را أخباریین بدان نامند كه مدار بر خبر نهند و اجتهاد نكنند. مُلّا محمّد أمین بعد از تحصیل علوم عقلى و نقلى و شرعى به مكّه معظّمه رفت و آشكارا كرد كه: اجتهاد طریقه قدماى شیعه نیست. و آنچه از عارفان و امینان أسرار او، نامه نگار شنیده مى‌نگارد، و آن كه طالب زیادتى است به‌ فوائد المَدَنى‌ كه گردآورده او است بگراید.

امام شناسی ج14

142
  • [نقل سخن محمّد امین استرآبادى در طریقه اخباریه‌]

  •  در اینجا مطالبى را از ایشان نقل كرده تا مى‌رساند به اینجا كه مى‌گویند: پس طریق سالم آن است كه حضرات داشتند؛ و آن طریق أخباریین است؛ و ایشان را أخباریین از آن گویند كه مدار این طائفه بر خبر است و عمل به حدیث كنند و اجتهاد نكنند.

  •  ملّا محمّد أمین خطاب به گروه مجتهدین اجتهاد پیشه متأخّرین میكند كه: شما خود قائلید و مُقرّ كه آئین سَلَف و طریق قدما اجتهاد نبوده و راه سلف و طریق قدیم كه در هنگام محمّد و أئمّه علیهم السلام بوده راه أخباریین است، پس ما را همین دلیل بسند است كه راه ما طریق مستمرّ است؛ امّا شما دلیل بر جواز اجتهاد بهم رسانید و به ما نمائید كه: به فرموده كدام یكى از أصحاب عصمت این طریق پیش گرفته اید؟! چه بعد از محمّد علیه السّلام پیغمبرى نیاید، و دینى نیارد؛ همچنین در كتاب پیغمبر و أحادیث نبوى و أئمّه وارد نشده كه: تا فلان هنگام عمل به أخبار كنند و بعد از غیبتِ امام، اجتهاد پیشه سازند.

  •  پس به یقین معلوم شد كه: شما اصول خود را با اصول اهل سنّت و جماعت آمیخته‌اید و مذهب شما حكم سكنگبین گرفته كه نه شهد است و نه سركه؛ و شما نه از سنّیانید و نه شیعه! و وجه اجتهاد پیشه كردن متأخّرین آن است كه: چون هنگام تقیه شدید شد رفتند و از كتب مخالفین تحصیل علوم كردند و آن مطالب در قلوب شما جا گرفت، پس آنچه رسوا بود، از كتب خود افكندند و بعضى از آن به آئین خود آمیختند.

  •  در اینجا نیز ملّا محمّد امین مطلب را تفصیل میدهد تا آنكه میگوید:

  •  و باید دانست كه: مجتهد باید به ظنّ خود عمل كند، و ظنّ شبهه است؛ و شبهه را شبهه از آن گویند كه باطل است شبیه به حقّ. و طریق أخباریین آن است كه: بى لِمَ و لَا نُسَلِّمِ‌ أبلهانه هر چه از امام شنوند دلیل قطعى دانند. پس عمل به راه أخباریین طریق قطعى است و قطعى را به ظنّى چه نسبت؟ و متأخّرین شیعه گفتند: مجتهد را رسد كه به ظنّ خود عمل كند، و دیگران را إطاعت گمان او كردن؛ و این طریق قدما

امام شناسی ج14

143
  •  نبوده پس عمل به اجتهاد سَهْو و خَطا باشد.»1

  •  بارى به طورى كه مرحوم صاحب «الذَّریعة» از او حكایت كرده است او مدّعى است كه چون كتاب او در عقائد و ملل و نحل است، لهذا از طریقه سید مرتضى رازى صاحب كتاب «تبصرة العوام» ـ كه تأیید مذهبى و جانبدارى از آن كرده است و این امر غلط است ـ عدول نموده و این كتاب را تصنیف نموده است تا از تأیید و جانبدارى گروهى و آئینى دور باشد و به حق متحقّق باشد و از روى تعصّب كه حقّ را پنهان مى‌كند نبوده باشد.

  •  لیكن همان طور كه گذشت مرحوم علّامه طهرانى رَحمَهُ‌اللَه متذكّر شده‌اند كه از گوشه و كنار مطالب مندرجه در این كتاب ـ به طورى كه ما اینك بعضى از عبارات و مطالب او را نقل كردیم مى‌توان استنباط تشیع وى را نمود.

  •  باید گفت: به هر حال، او خود، چه شیعه باشد و چه نباشد، و هر مذهب و آئینى كه داشته باشد، از آنجا كه آشنائى او با مذهب شیعه اثنا عشریه، همان طور كه خود نیز ذكر كرده است، به توسّط بعضى از أخباریین بوده است، مطالبى را كه در معرّفى شیعه و بیان عقائد و نظریات شیعیان نقل نموده است و مِن جمله سوره مجعوله‌اى كه به عنوان سوره ساقطه آورده است، بر طبق مشرب أخباریون و در جانبدارى از مذهب آنان مى‌باشد.

  •  از جمله آنكه در ذكر مذهب اثنا عشریه، عمدتاً و به تفصیل به معرّفى طریق أخباریین و بیان نظرات آنها پرداخته و مروّج این طریقه در عصر خود: ملّا محمّد أمین استرآبادى را نام برده و مفصّلًا مطالبى را از او در نقد و طعن اصولیین نقل مى‌نماید؛ ولى در معرّفى طریقه اصولیون و بیان جوابهاى آنها از إشكالات أخباریون هیچ نیاورده و نامى از مروّج مذهب آنها در آن عصر نبرده است.

  •  از اساطین شیعه اصولیین در آن عصر همچون میرداماد و شیخ بهائى و مجلسى أوّل و محقّق كركى: علىّ بن حسین بن عبد العالى صاحب كتاب «جامع المقاصد» و أمثال این‌

    1. کتاب «دبستان مذاهب» تعليم ششم، نظر دوّم، و از چاپ بندر معموره بمبئى در سنه ١٢٦٢: از ص ٢٢٦ تا ص ٢٣٥.

امام شناسی ج14

144
  •  أعلام و أساطین نام نبرده است. آیا نصرت و جانبدارى از این بیشتر متصوَّر است؟!

  • [نقدى بر مكتب اخبارى‌]

  •  تمام إشكالاتى كه در این سطور مذكوره از قول أخباریون به اصولیون حكایت نموده است آنها جواب متین و رشیق داده‌اند و إثبات صحّت و درستى مذهب خودشان را نموده‌اند كه مذهب اهل البیت همان مذهب اصولیون مى‌باشد كه عقل را داراى ارزش و قیمت میدانند؛ أمّا أخباریون عقل را اسقاط مى‌كنند، و به تعبّد به خبرى بدون ملاحظه سند و صحّت آن دل میدهند. این در حقیقت غیر از نَعَم و نُسَلِّمِ أبلهانه چیزى مى‌تواند بوده باشد؟!

  •  أخباریون نظر به متن خبر نمى‌كنند؛ با علم متناقض باشد، با واقع متضادّ باشد، با حكم عقلى تباین داشته باشد؛ أبداً به این جهات نظر نمى‌افكنند، فقط نظر به سند حدیث را آنهم اگر فقط در اصول اربعه باشد كافى میدانند. و این طریق را اصولیون باطل كرده‌اند و پنبه آن را زده‌اند و جسدش را سوخته، خاكسترش را به باد داده‌اند.

  •  آنها مى‌گویند: بسیارى از اوقات، ما صحّت سَنَد را از صحّت متن مى‌شناسیم. دین اسلام و قرآن كه براساس علم و حقّ و أصالت است حكم به باطل و لو تعبّداً نمى‌كند، و رسول أوّل أوّل عقل عالم بود، و أئمّه و پیشوایان تشیع أوّلین و عالى‌ترین عقلاى عالم بودند. در این صورت تعبّد كوركورانه و على العمیاء در شریعت نیست؛ آنچه هست نور است، و حقّ و اصالت و واقع. ما به أخبارى كه متواتر یا مستفیض یا محفوف به قرائن قطعیه باشد عمل مى‌كنیم. أخبار آحادى كه حجّیت آنها بالقطع و الیقین ثابت باشد عمل مى‌نمائیم، نه به هر خبرى كه مقطوع و یا مرسل در فلان كتاب ثبت شده باشد، با وجود كثرت أخبار مجعوله موضوعه مدسوسه كه در همین كتب توزیع شده است.

  •  مجتهد به ظنّ عمل نمى‌كند مگر آنكه در راه وصول به حقّ به یقین منتهى شود. ظَنّیةُ الطّریقِ لا ینافى قَطْعیةَ الْحُکم‌ راجع به این مهمّ است.

  •  بالأخره ما اینك در صدد آن نیستیم كه در اینجا یكایك از خطاهاى أخباریون را بشماریم. آقا محمّد باقر بهبهانى، و جمله تلامذه‌اش، و تلامذه تلامذه‌اش از جمله‌

امام شناسی ج14

145
  •  أفضل المحقّقین شیخ مرتضى أنصارى در كتاب «رسائل» خود در یكایك از مسائل مختلفٌ فیها میان اصولیون و أخباریون وارد شده و بحث عمیق فرموده‌اند؛ و بحمد اللَه و المنّة بازار أخباریگرى امروز رونقى ندارد.

  •  اگر این أعلام نبودند أخباریون با همین عبارات دلفریب و عوامگیر: «متابعت از عقل موافقت عامّه است. موافقت أهل البیت تسلیم شدن بدون چون و چرا در برابر أوامر آنهاست. آیا به عقل رجوع كردن طریقه عامّه نمى‌باشد؟ کلُّ ما لَمْ یخْرُجْ مِنْ هذَا البَیتِ فَهُوَ باطلٌ» و أمثال اینها چنان پیشرفت كرده بودند كه عالم اسلام را به جهل و كورى و نابینائى كشانده بودند، و با مخالفت با حكمت و عرفان و به طور كلّى جمیع علوم عقلیه شبحى تاریك و مبهم براى آینده ترسیم نموده بودند.

  •  از زمان همین آقا ملّا محمّد امین استرآبادى گسترش این رویه شد تا اینكه آثار او را در شیخ أحمد أحسائى و تابعینش دیدیم و علوم و معارف آنها را كه در حقیقت باید سدّ علوم و معارف نام نهاد مشاهده نمودیم؛ تا شیخ مجدِّد و محیى مذهب، وحید بهبهانى: آقا محمّد باقر قیام فرمود و با مكتب متقن و اصولى و راستین خود أساسشان را برانداخت و بنیادشان را منهدم نمود، و معلوم شد كه: شیخ مفید و شیخ طوسى و علم الهدى سید مرتضى و علّامه حلّى‌ها از روى غفلت به اصول نگرویده‌اند، بلكه با دیده بصیرت و كنجكاوانه بدان نگریسته‌اند.

  •  بارى منظور ما از این گفتار آن بود كه بدانیم: مؤلّف كتاب «دبستان مذاهب» با آنكه مجهول الهویه است و هنوز یقیناً نمى‌توان حكم به شخص معینى نمود، مع‌ذلك كلام او در ذكر مذهب اثنا عشریه، كلام یك أخبارى مذهب صرف است و سوره مجعوله و موضوعه «ولایت» را كه به عنوان سوره ساقطه از قرآن به عنوان معرّفى شیعه در كتابش آورده است، هر كس به آن نظر كند، با اندك تأمّلى مى‌فهمد كه مجعول و دروغ است. قرآن حكیم و عزیز و فرقان مجید معجز كجا و این سوره مبتذل كه به گفتار آشتیانى: هر كس به لغت عرب آشنا باشد مى‌تواند مثل این سوره را بسازد، كجا؟!

امام شناسی ج14

146
  •  به طور قطع و یقین این سوره ساخته و پرداخته برخى از همین أخباریین است كه كاسه از آش داغ‌تر شده و براى حمایت مولانا أمیرالمؤمنین علیه السّلام و بیان مثالب خصمانش دلسوزى نموده و این را ساخته و بافته و به كلام إلهى ـ عیاذاً بِاللَه ـ نسبت داده‌اند.

  •  و لهذا در كلام آشتیانى دیدیم كه در غیر كتاب «دبستان مذاهب» یافت نشده است و ابن شهرآشوب اشاره‌اى به سوره‌اى ساقطه به نام ولایت فرموده است.

  •  و نظیر آراء كتاب «دبستان مذاهب» آراء كتاب «فَصْل الخطاب فى تحریفِ كتابِ ربِّ الأرباب» است.

  •  محدّث نورى صاحب كتاب «مستدرك الوسائل» كه از جمله كتب نافعه مى‌باشد بالأخصّ در خاتمه آن كه حقّاً مباحث بكر و تازه‌اى إرائه داده است ـ گرچه در بسیارى از موارد آن جاى إشكال باقى است ـ كتابى در تحریف كتاب إلهى نگاشته، و تحریف آن را نه از جهت تغییر و زیاده بلكه فقط از جهت نقیصه خواسته است به اثبات برساند.

  •  حقیر اوقات اقامت و تحصیل در نجف أشرف این كتاب را از حضرت استادمان در بحث حدیث و رجال و درایه: علّامه حاج شیخ آقا بزرگ طهرانى قدِّس سرُّه به عنوان أمانت گرفتم و از ابتدا تا انتهایش را مطالعه نمودم به ضمیمه جزوه إلحاقى ایشان با خطّ شریف خود در ابتدایش كه به نام «ردّ كشف الارتیاب» مرحوم نورى قدِّس سرُّه نوشته بود، و مرحوم علّامه طهرانى فرمودند: استاد ما حاجى نورى قدِّس سرُّه فرموده است: من راضى نیستم كسى «فصل الخطاب» مرا بدون این نوشته مطالعه كند.

  •  و على كلّ تقدیرٍ مرحوم محدّث نورى در این كتاب با شش دلیل مى‌خواهد إثبات خصوص نقیصه را در كتاب اللَه المنزل بنماید؛ به خلاف زیادتى و تغییر را كه ولو در كلمه واحده باشد از آن دفع مى‌كند. كتاب قطورى است از مجموعه روایات عامّه و خاصّه در این مقام.

  •  در این كتاب آنچه توانسته است از جمع‌آورى روایات دریغ ننموده است. و

امام شناسی ج14

147
  •  حقیر در وقت مراجعت از نجف أشرف چون شرح خصوصیات كتاب و مطالعه‌ام را براى حضرت استاد آیة اللَه علّامه طباطبائى قدِّس سرُّه شرح دادم و از كثرت روایات وارده در آن سخن به میان آمد، فرمودند: کلَّما کثُرَتْ فِیهِ الرِّوایاتُ ازْدادَ بُعْداً عَنِ الْواقِعِ. این روایات كثیره را باید تأویل نمود؛ و اگر قابل تأویل نباشد همگى مردودند، بدون هیچ تأمّل. در آن وقت فقط جلد أوّل تا سوّم تفسیر «المیزان» طبع شده بود، و وعده فرمودند: در محلّ مناسب در آینده از بحث عدم تحریف قرآن گرچه نقیصه باشد بحث وافى فرمایند. و أخیراً در همین اوراق ملاحظه شد كه با چه منطق قوى أدلّه قائلین به آن را ردّ كرده‌اند و إثبات نموده‌اند كه: این قرآنِ در دست ما همان كتاب اللَه المنزل من السّماء مى‌باشد بدون اندك تغییرى.

  •  نظیر این مطلب را روزى به محضر أقدسشان عرض كردم: محدّث شوشترى شیخ محمّد تقى صاحب دوره كتاب «قاموس الرّجال» كتابى نوشته‌اند در إثبات سَهو و خَطا از إمامان علیهم السلام.

  •  بدون درنگ فرمودند: این نوع كتب ارزش علمى ندارند، إمام خطا نمى‌كند.

  •  عرض كردم: در این كتاب أخبارى را جمع كرده است كه بعضى از آنها داراى سند صحیح مى‌باشند.

  •  فرمودند: هر چه مى‌خواهد باشد، مردود است. إمام خطا نمى‌كند.

  •  مرحوم نورى همچون مؤلّف كتاب «الاخبار الدَّخیلة» مذاق أخبارى مذهب داشته و از عبارات و مطالبشان در ردّ كلام معقول و حكمت و عرفان بِأَىِّ وَجْهٍ كان دریغ نمى‌نمایند، و در همان چاهى سقوط مى‌كنند كه صاحب كتاب «دبستان مذاهب» سقوط نمود، و وارد مى‌شوند در بحث و تنقیح و جَرح و تعدیل امورى كه شأن علمى آنها نیست. فلهذا ملاحظه مى‌شود كه این گونه أفراد أخبارى مسلك كه بناى اجتهاد و تحقیقاتشان و آرائشان بر تعبّد به ظواهر أخبار است بدون تعمّق در معنى، براى إسلام و مطالعه كننده آثار آنها، چقدر زیانباراند. مرحوم نورى در كتاب خود كه در أحوالات سلمان فارسى نوشته است، إثبات أفضلیت وى را بر

امام شناسی ج14

148
  •  حضرت أبا الفضل العَبّاس علیه السّلام نموده است.

  •  ما اینك در صدد بیان این مسائل نیستیم، و وقت و مجال نیز إجازه نمى‌دهد در تنقید آراء بعضى بپردازیم؛ ولى همین قدر مى‌خواهم عرض كنم: صاحب «فصل الخطاب» كتاب مضرّ و بدون ارزش علمى و مخالف با آراء اساطین مذهب مثل شیخ صدوق و سید مرتضى و شیخ الطّائفة الحقّة المحقّة و أمثالهم، صاحب همان كتاب أحوال سلمان فارسى است كه در آنجا به إثبات افضلیتش بر قمر بنى هاشم قلمفرسائى نموده است.

  •  آخر كسى نبود كه بدین مردمان بدون تعمّق بگوید: چه كسى شما را در موقف إخلاص و خلوص و ولایت و شرف و امامت، و جَرح و تعدیل، و بهشت و جهنّم نشانده است تا وظیفه خود بدانید كه مقام قمر بنى هاشم را كه هزاران نفر مثل سلمان باید كفشدارى و خاك‌روبى صحن و درگاه او را بنمایند، از مقام سلمان پائین‌تر بدانید؟! «فَصْل الخطاب» كتابى است از نقطه نظر علماى شیعه بدون اعتبار؛ و نظریات شخص منحرف از طریق است كه پس از وى چه اعتراضاتى از دنیاى اسلام و تشیع به او شد واو در جواب فرومانده بود.

  •  روزى كه حقیر این كتاب را در نجف أشرف مطالعه مى‌كردم، یكى از محقّقین از علما و آیات‌1 آن زمان كه به دیدن من در منزل آمد گفت: این چه كتابى است كه مطالعه مى‌كنى؟!

  •  عرض كردم: «فَصْل الخطاب» مرحوم محدّث نورى.

  •  گفت: این را كنار بگذارید؛ وقت خود را به این مطالب تلف نكنید! چون مرحوم نورى این كتاب را نوشت شیخ الإسلام مصر براى مرحوم مجدّد آیة اللَه بزرگ شیرازى قدس سرّه نوشت: دست این مرد را ببرید، انگشتهاى وى را قطع كنید!

    1. مرحوم عماد المحقّقين العظام آية اللَه آقا ميرزا حسن بجنوردى قدِّس سرُّه صاحب کتاب مفيد و ممتّع دوره «القواعد الفقهيّة» که در هفت مجلّد به طبع رسيده است.

امام شناسی ج14

149
  •  عرض كردم: بالأخره علم و اطّلاع بر مضامین این كتب براى شخص محصّل كه در صدد اجتهاد مى‌باشد لازم است و امروز پنجشنبه است و روز تعطیل است؛ و من أبداً اوقات تحصیلى خود را همان طور كه خود مى‌دانید صرف غیر علوم متعارفه در حوزه نمى‌كنم.

  •  گفت: آرى! در این صورت عیب ندارد.

  • [گفتار صاحب الذریعه درباره فصل الخطاب‌]

  •  حضرت استاد آقا شیخ آقا بزرگ قدِّس سرُّه مردى عظیم التّقوى، أخلاقى، مُهَذَّب و داراى حسن خلق و بشاشت وجه، و كریم النّفس بود، و أبداً راضى نبود به مقام استادشان مرحوم محدّث حاجى میرزا حسین نورى فرزند مرحوم آقا شیخ محمّد تقى نورى صاحب «فصل الخطاب» جسارتى شود، و با كمال تواضع و اخلاق از او این‌طور دفاع مى‌نمودند كه: حملاتى كه بر او مى‌شود راجع به همه گونه تحریف است، ولى ساحت او از این تهمت برى است؛ چرا كه فقط در «فصل الخطاب» از نقیصه آن سخن به میان آورده است و از تحریفات دگر همچون تغییر و تبدیل و زیادتى، جدّاً دفاع نموده است و قرآن را إجماعاً منزّه از این گونه تغییرات مى‌داند.

  •  ایشان درباره این كتاب در «الذَّریعه» خود فرموده‌اند:

  •  الفَصْل الخطاب فى تحریف الكتاب لشیخنا الحاجّ میرزا حسین النورى الطبرستانى ابن المولى محمّد تقى بن المیرزا على محمّد النّورى كه در یالو از قراى نور طبرستان در سنه ١٢٥٤ متولّد شدند، و در سنه ١٣٢٠شب چهارشنبه ٢٧ ماه جمادى الاخرى فوت مى‌كنند، و همان روز در ایوان سوم از طرف راستِ كسى كه از باب قبله داخل صحن مرتضوى مى‌شود، دفن مى‌گردند.

  •  در این كتاب، إثبات عدم تحریف را به زیادتى و تغییر و تبدیل و غیرها از آنچه تحقّق پیدا نموده و واقع شده است در غیر قرآن، گرچه به كلمه واحده‌اى بوده باشد كه ما جایش را ندانیم نموده است.

  •  و در خصوص غیر آیات أحكام اختیار كرده است كه: از جمع كنندگان قرآن، تنقیص حاصل شده است به طورى كه ما عین آن را نمى‌دانیم؛ امّا نزد أهلش‌

امام شناسی ج14

150
  •  مشخّص و موجود مى‌باشد. بلكه از أخبارى كه آنها را در كتاب مفصّلًا ذكر كرده است علم إجمالى به ثبوت نقص فقط، حاصل است.

  •  شیخ مَحْمود طهرانى مشهور به مُعَرَّب ردّى بر وى نگاشت و نامش را «کشْف الارتیاب عن تحریف الکتاب» نهاد. چون این مطلب به شیخ نورى رسید، رساله‌اى فارسى جداگانه در جواب از شبهات «كشف الارتیاب» همان طور كه در ج ١٠، ص ٢٢٠گذشت نوشت. و این بعد از طبع «فصل الخطاب» و نشر آن بود.

  •  و شیخنا عادتش این بود كه مى‌گفت: راضى نیستم از كسى كه «فصل الخطاب» را مطالعه كند و نظر در این رساله را واگذارد.

  •  شیخنا در أوّل رساله جوابیه گفته است: اعتراض براساس مغالطه در لفظ تحریف است؛ چرا كه مراد من از تحریف، تغییر و تبدیل نیست، بلكه خصوص إسقاط بعض از آن چیزى است كه نازل شده است و نزد أهلش محفوظ مى‌باشد.

  •  و علاوه مراد من هم از كتاب، قرآن موجود میان دَفَّتَین نیست؛ به علّت آنكه آن قرآن بر آن حالتى كه بین الدّفتین در عصر عثمان بود، اینك هنوز باقى است؛ نه زیادى بر آن عارض شده است نه نقصان. بلكه مراد من كتاب إلهى نازل شده است.

  •  و من خودم از او شفاهاً شنیدم كه مى‌گفت: من در این كتاب ثابت نموده‌ام كه: آنچه فعلًا در میان دفّتین موجود است، دست نخورده همان است كه در عصر عثمان بوده است؛ أبداً تغییرى و تبدیلى همان طور كه در سایر كتب سماویه حاصل شده است در آن رخ نداده است. بنابراین سزاوار است به آنكه نامیده شود: «فصل الخطاب فى عدم تحریف الكتاب». و على هذا نامیدن آن به این نامى كه مردم آن را بر خلاف منظور و مراد من حمل مى‌كنند، اشتباهى است در نامگذارى. و لیكن من در این كتاب نیاورده‌ام آنچه را كه آن را بر او حمل مى‌نمایند. بلكه مراد من، إسقاط بعض وحى مُنْزَل الهى است؛ و اگر مى‌خواهى تو نام آن را بگذار: «الْقَوْلُ الفَاصِلُ فِى إسْقَاطِ بَعْضِ الْوَحْىِ النَّازِلِ» ...

  •  و رساله جوابیه آن در حرف راء به عنوان‌ «الرَّدُّ على کشف الارتیاب» گذشت.

امام شناسی ج14

151
  •  و حاج مولى باقر واعظ كجورى طهرانى با كتابش به عنوان‌ «هِدایة المرتاب فى تحریف الکتاب» آن را تأیید نموده است. و كتاب‌ «کشف الحجاب و النِّقاب عن وجه تحریف الکتاب» تألیف شیخ محمّد بن سلیمان بن زویر سلیمانى خَطِّى بَحْرانى شاگرد مولى ابى الحسن الشریف العاملى خواهد آمد.

  •  و شیخ هادى طهرانى محصّل آنچه را كه در «فصل الخطاب» آمده است در كتاب خود به نام‌ «مَحَجَّة العلماء» مطبوع در سنه ١٣١٨ آورده است؛ و اگرچه أخیراً به جهت دفع آنچه كه ظواهر كلمات و عنوانات موهم آن است، از آن برگشته است.1

  •  و درباره هویت كتاب ردّ بر «فصل الخطاب» گوید:

  • «کشْفُ الارتیاب فى عدم تحریف الکتاب» تألیف فقیه شیخ محمود بن أبى القاسم شهیر به معرّب طهرانى متوفّى در اوائل عشر دوّم بعد از سنه ١٣٠٠این كتاب را بر ردّ «فصل الخطاب» شیخنا النّورى نوشته است. و چون به دست شیخ نورى رسید رساله‌اى على‌حده در جواب شبهات او نوشت و پیوسته توصیه مى‌نمود كه: هر كس نسخه‌اى از «فصل الخطاب» نزد اوست باید این رساله را بدان ضمیمه نماید به جهت آنكه این رساله به منزله متمّمات آن است ...

  •  این كتاب را بر مقدّمه و سه مقاله و خاتمه‌اى ترتیب داده است. و أوَّل اشكال او این است كه: چون ثابت بشود تحریف قرآن، یهود مى‌گویند: فرق میان كتاب ما و كتاب شما در عدم اعتبار نیست. او در رساله جوابیه جواب مى‌دهد كه: این مغالطه لفظیه مى‌باشد؛ چون مراد از تحریف واقع در كتاب غیر از آن چیزى است كه لفظ بر آن حمل مى‌شود از تغییر و تنقیص و تبدیلى كه جمیع آنها در كتب یهود و غیرهم تحقّق یافته است؛ بلكه مراد از تحریفِ كتاب خصوص تنقیص است فقط، و در غیر احكام فقط. و امّا زیادى در آن، اجماع مُحَصَّل از جمیع فرق مسلمین و اتّفاق عام كلمه ایشان بر آن واقع است كه: در قرآن گرچه به مقدار كوتاه‌ترین آیه‌اى، و یا كلمه‌

    1. «الذّريعة الى تصانيف الشّيعة» ج ١٦، ص ٢٣١ و ص ٢٣٢.

امام شناسی ج14

152
  •  واحده‌اى در جمیع قرآن كه ما محلّ آن را ندانیم بوده باشد زیاد نگردیده است.1

  •  و درباره هویت رساله ردّ بر كشف الارتیاب گوید: آن را شیخنا النّورى تألیف كرد و آن رساله فارسى است كه طبع نشده است ...

  •  در اینجا مفصّلًا جواب نورى را از اینكه ایراد مغالطه لفظیه است به عین آنچه ما از وى در معرّفى «فصل الخطاب» و در معرّفى «كشف الارتیاب» ذكر نمودیم آورده است، و در پایان آن گوید: لأنّه یثبت فیه من أوَّله إلى آخره عدمَ وقوع التَّحریفِ بهذا المعنى فیه أبداً.2 (یعنى زیادتى و تغییر و تبدیل.)

  •  و درباره هویت كتاب «مَحَجَّةَ العلماء» كه أخبار «فصل الخطاب» را در آن آورده است، و سپس از آنها برگشته است گوید: در اصول فقه است در دو مجلّد ... تألیف شیخ هادى بن مولى محمّد أمین طهرانى نجفى متوفّى در ١٠شوّال سنه ١٣٢١ ... و آن كتاب در طهران در سنه ١٣١٨ طبع سنگى شده است.3

  •  معلوم است كه: جواب مرحوم محدّث نورى از اینكه: اشكال مبتنى بر مغالطه لفظیه است، تمام نیست. زیرا گرچه از ناحیه تغییر و تبدیل و زیادتى بحث از تحریف، نفى آن را إفاده داده است؛ امّا از ناحیه نقیصه این كتاب متحمّل آن است، و آن مستلزم اشكال مى‌باشد.

  •  و امّا اینكه إفاده نموده‌اند كه: مراد از تحریف كتاب ربّ الأرباب همان كتابى است كه جبرائیل بر پیغمبر نازل كرده است نه این قرآن فعلى معمولى كه در دست ماست و یقیناً این همان كتاب جمع شده به دست عثمان است؛ أیضاً گفتارى است بدون فایده. كسى اشكال در این قرآن فعلى و تحریف آن از زمان عثمان تا به حال نكرده است. اشكال در تحریف قرآن مُنْزَل از آسمان به پیامبر است كه آیا همان آیات و سور بدون كم و زیاد و تغییر و تبدیلى گرد آمده است و به صورت قرآن فعلى‌

    1. «الذَّريعة» ج ١٨، ص ٩ و ص ١٠.
    2. «الذَّريعة» ج ١٠، ص ٢٢٠و ص ٢٢١.
    3. «الذَّريعة» ج ٢٠، ص ١٤٦ و ص ١٤٧.

امام شناسی ج14

153
  •  در آمده است؟ یا در زمان خلفاى پیشین و در عصر عثمان در جمع‌آورى در حین جمع اوّل در زمان ابوبكر، و در حین جمع دوّم در زمان عثمان نقیصه و یا زیادتى در آن پدید آمده است؟!

  •  گفتار شیعه آن است كه: آن قرآن مُنْزَل من السّماء بدون كم و زیاد به صورت همین قرآن است. و ما در این كتاب كه در صدد بیان عقاید شیعه مى‌باشیم به عنوان عدم تحریف زیادةً یا نقیصةً و یا تغییراً و تبدیلًا عقیده آنان را طبق همین بحثى كه ملاحظه نمودید بیان و إثبات مى‌كنیم‌ و الحمد لِلّه وَحْدَه.1

  • [گفتار آیه اللَه امین جبل عاملى در عدم تحریف قرآن‌]

    1. فقيه و مدافع أهل البيت: مرحوم سيّد محسن أمين حسينى عاملى در کتاب «أعيان الشّيعة» طبع دوّم ج ١، ص ١٢١ تا ص ١٢٣ در پاسخ ابن حَزْم که نسبت تغيير در قرآن را به اماميّه داده است مى‌فرمايد: او مى‌گويد: از عقائد اماميّه همگى ايشان از زمان قديم و جديد، آن است که: قرآن تبديل يافته است: مواردى که از آن نيست در آن اضافه شده و موارد بسيارى از آن کاسته شده و موارد بسيارى تبديل پيدا نموده است؛ غير از علىّ بن الحُسَين بن موسى بن محمّد بن إبراهيم بن موسى بن جَعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب که از إماميّه بود و تظاهر به اعتزال مى‌نمود. زيرا که وى اين رأى را انکار مى‌کرد و کسى را که بدان قائل باشد تکفير مى‌نمود. و همچنين دو مصاحب او: أبو يعلى ميلاد طوسى و أبو القاسم رازى.
      و ما مى‌گوئيم: يک نفر از اماميّه از قديم و جديد قائل نشده است که در قرآن زيادتى مى‌باشد نه اندک و نه بسيار تا چه رسد به تمامى إماميّه. بلکه جملگى ايشان اتفاق دارند بر عدم زيادتى. و آنهائى که روى گفتارشان حساب مى‌شود و اعتنا مى‌شود از محقّقين آنها اتّفاق دارند بر آنکه: از قرآن چيزى کاسته نگرديده است. و تفصيل اين مطلب هنگام ذکر کلام رافعى خواهد آمد. و کسى که خلاف اين را بدانها نسبت دهد، کاذب و افترا زننده و جرأت کننده بر خدا و رسول او مى‌باشد. و کسانى که ابن حزم آنان را استثناء نموده (علىّ بن الحسين و مصاحبانش) و گفته است: ايشان زيادى و نقيصه را در قرآن انکار دارند و قائلين به آن را تکفير مى‌نمايند، آنها أجلّه علماء اماميّه هستند؛ اگرچه او در ادّعاى تکفير دروغ مى‌گويد، آن تکفيرى که آن را در کتابش با پيمانه سرشار پيوسته براى مردم توزين مى‌نمايد و قلم و زبانش بر آن عادت کرده است. آن علىّ ابن الحسين که در کلام وى آمده است شريف مرتضى علم الهدى ذو المجدين از أجلّاء علماء اماميّه و پيشوايان آنها و مشاهيرشان مى‌باشد و از أجداد او موسى را ميان محمّد و إبراهيم ساقط کرده است. و گفتار او که: وى امامى بود و ليکن به اعتزال تظاهر مى‌کرد، جدّاً گفتار طريفى مى‌باشد. امامى چگونه مى‌شود معتزلى باشد؟ کتاب «شافى» مرتضى ردّ کتاب «مغنى» قاضى عبد الجبّار است که وى از مشهورترين مشايخ علماء معتزله است. و ليکن گروهى عادت کرده‌اند به اينکه جماعتى از محقّقين علماء اماميّه را نسبت به اعتزال دهند به سبب موافقتشان با معتزله در بعضى از مسائل مانند مسأله رؤْيَت و حُسن و قُبح و أمثالهما. و اين خطا مى‌باشد و گوينده‌اش به غلط رفته است. چرا که معتزله به آنان که أهل سنّت ناميده مى‌شوند نزديکترند تا به شيعه؛ چون با آنها در امر خلافت و در اخذ فروع دين از ائمّه اربعه عامّه موافقت دارند.
      و امّا أبو يَعْلِى ميلاد طوسى نامى است محرَّف، و صحيحِ آن: أبو يعلى سَلّار است و ليکن وصفش به طوسى خطا مى‌باشد؛ بلکه او سلّار ديلمى است. و سيّد مرتضى شاگرد دگرى دارد به نام شريف أبو يعلى محمّد بن الحسن الجعفرى؛ و از تلامذه سيّد مرتضى شيخ أبو جعفر محمّد ابن حَسَن طوسى مى‌باشد؛ امّا ابن حَزم به جهت شدّت تفحّص و تحقيقش(!) هم اسم و هم صفت را تحريف نموده است. امّا أبو القاسم رازى ظاهراً آن نيز نامى محرّف باشد؛ چون ما در أصحاب سيّد مرتضى أحدى را بدين اسم نمى‌شناسيم. و ما در بحث هشتم ذکر نموديم که: صدوق از اعتقاد إماميّه، عدم نقص و عدم زياده را در قرآن به شمار آورده است. و از اينجا دانسته ميگردد که: گفتار ابن حَزم افترائى محض مى‌باشد. علاوه بر اينها اختلاف در برخى آيات قرآن در عصر صحابه موجود بوده است: ابن مسعود اين طور قرائت کرده است: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ إلى أجَلٍ مُسَمًّى. اين را طبرى در تفسيرش حکايت نموده است. و در آتيه هنگام ذکر کلام ابن حَزم خواهد آمد گفتار بعضى از آنان که أهل سنّت ناميده مى‌شوند به وقوع نقيصه در قرآن. و مسلمانان در بسم اللَه الرّحمن الرّحيم اختلاف نموده‌اند که آيا آن جزئى از سوره‌ها مى‌باشد يا نه؟ أبوحنيفه آن را جزء نمى‌داند و شافعى آن را جزء ميداند و أئمّه أهل بيت آن را جزء ميدانند. و علماى علم اصول گفته‌اند: آنچه با خبر واحد نقل شود از قرآن نمى‌باشد. و اين اعترافى است از ايشان به وقوع خلاف. امّا جميع اين سخنان گفتارى است شاذّ و مسبوق و ملحوق به إجماعى که بر عدم زياده و نقيصه قائم مى‌باشد.
      آية اللَه أمين عاملى در همين کتاب در ص ١٤١ تا ص ١٤٥ مى‌فرمايد: رافعى در کتاب «اعجاز القرآن» ص ١٨٥ گويد: امّا رافضيان- أخزاهم اللَه- اين طور بودند که مى‌پنداشتند قرآن تبديل يافته است و در آن کمى و زيادى روى داده و از مواضع خود تحريف يافته است؛ و امَّتْ اين عمل را با سنّت نيز به جاى آوردند. و تمام اين کارها و دستبردها از پندارهاى شيخشان و عالمشان هِشام بن حَکم بوده است براى أسباب و أغراضى که اينجا محلّ شرح آن نمى‌باشد؛ و رافضيان از روى جهالت و حماقت از کلام او پيروى کردند- انتهى.
      و ما مى‌گوئيم: أمّا شتاب او در سَبّ و شتم به واسطه آن است که: «هر کوزه از آن همان برون تراود که در اوست.» و از قديم الأيّام مردم کافر کيش ربّ العزّة و أنبياء و مرسلين را سبّ مى‌نموده‌اند. و نياکان رافعى: بنى اميّه، که وى به إعلاء کلمه و تعظيم و تکريم نامشان و ذکرشان مى‌پردازد، نياکان شيعه و امامشان أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب برادر رسول اللَه صلى اللَه عليه و آله و سلم و صِنْو و همپايه و هم شاخه او را سبّ ميکرده‌اند. أمّا در اثر اين سبّ نمودن أبداً ضررى بديشان واصل نگشت.
      و امّا اينکه مى‌گويد: رافضه مى‌پندارند که قرآن تحريف شده است، اين سخنى است افتراء و دروغ که از ابن حَزم در گفتارش که در اين مبحث گذشت پيروى نموده است. بزرگان علماء شيعه و محدّثين آنها بر خلاف آن تصريح دارند. و ما در آنجا مبيّن ساختيم که جميع شيعيان عموماً بر عدم زيادتى، و محقّقين و افرادى از ايشان که به کلامشان اعتنا ميگردد بر عدم نقيصه در قرآن اتّفاق نموده‌اند. و در آنجا اشاره نموديم که: قول به نقص در قرآن از أقوال شاذّه‌اى است که در أهل سنّت و شيعه پيدا شده بود، و اختصاص به شيعه ندارد، و از دو فرقه شيعه و سنّى مسبوق و ملحوق مى‌باشد به إجماع بر عدم نقصان. بنابراين بدان اعتنائى نمى‌گردد. پس موضع عيب و محلّ نَقْد و ايراد بر ما کجاست اى انصاف دهندگان؟! و در اينجا ما براى روشن شدن بيشترِ کلاممان گفتارهائى را از أجلّاء علماء شيعه که نصّ است در آنچه که گفته‌ايم ذکر مى‌کنيم.
      در اينجا مرحوم سيّد محسن أمين کلام صدوق را در «اعتقادات» و کلام شيخ طَبْرِسى را در «مجمع البيان» و به نقلِ از او کلام علم الهدى سيّد مرتضى را در مسائل «طرابلسيّات»، و کلام شيخ طوسى را در أوّل کتاب «تبيان» ذکر کرده است؛ تا ميرسد به اينجا که ميگويد: و شيخ جعفر نجفى فقيه عصرش در کتاب «کشف الغطاء» مى‌گويد: لا ريب أنّ القرآن محفوظ من النّقصان بحفظ المَلک الدّيّان کما دلّ عليه صريح القرآن و إجماع العلماء فى کلّ زمان، و لا عبرة بالنّادر- انتهى. و شيخ بهائى مى‌گويد: و صحيح آن است که قرآن عظيم محفوظ مى‌باشد از دستبرد به آن، خواه به زياده و خواه نقيصه، و بر اين امر دلالت دارد قوله تعالى: و إنّا لَه لَحافِظون. و از سيّد محسن بغدادى در «شرح وافيه» نقل است إجماع بر عدم زياده، و اينکه آنچه معروف است ميان أصحاب ما حتّى حکايت اجماع بر آن شده است أيضاً عدم نقيصه مى‌باشد- انتهى. و شيخ علىّ بن عَبد العال کرکى رساله‌اى در نفى نقيصه تدوين نموده است. و فاضل معاصر شيخ جواد بلاغى نجفى صاحب کتاب «الهُدَى إلى دين المصطفى» در مقدّمه کتاب خود: «آلاء الرّحمن فى تفسير القرآن» مى‌گويد: پيوسته قرآن کريم بر حسب حکمت تشريع و حوادث و مقتضيات تازه پديد آناً فآناً، در نزولش متدرّجاً و قسمت به قسمت نازل مى‌گرديده است. و هر زمان که چيزى از آن نازل مى‌گشت دلهاى مسلمين به سوى آن مى‌شتافت و براى أخذ و فهم آن، سينه‌هايشان منشرح مى‌گرديد و با نيکوترين رغبت و اشتياق، و کامل‌ترين إقبال براى حفظ کردن آن سرعت مى‌نمودند و حافظه قوى آنها، که عرب در آن امتياز دارند و بدان معروف و شناخته شده‌اند، آن را به خود مى‌گرفت و جَذب مى‌کرد، و آن را در دلهايشان مانند نقش بر روى سنگ ثابت و برقرار مى‌ساختند، و شعار إسلام و علامت شخص مسلمان در آن زمان، آراستگى و پيراستگى به حفظ آياتى بود که از قرآن نازل گرديده است براى آنکه با حجّت‌هاى آشکار آن، و شرايع و اخلاق فاضله، و تاريخ مجيد، و حکمت باهره، و ادبيّت عربى فائق و معجز آن، قوّت بصيرت گيرد. و اين نَهْج و مَنْهج استمرار يافت تا آنکه در زمان رسول اللَه صلى اللَه عليه و آله و سلم تعداد هزاران و دهها هزار مسلمان بودند که همگى آنها از حاملين و حفظه قرآن به شمار مى‌آمدند، و چون رسول خدا صلى اللَه عليه و آله و سلم رحلت فرمود و ديگر انتظارى براى نزول تتمّه‌اى براى قرآن نبود، در آن هنگام مسلمين برآن شدند که قرآن را در مصحف جامعى تسجيل کنند. لهذا مادّه قرآن را با إشراف هزاران مرد مسلمان از حافظين آن جمع کردند، و قرآن بر اين احتفال عظيم و اجتماع کبير مسلمين نسلًا بعد نسل به طور مستمر باقى ماند به طورى که براى هيچ امر تاريخى تواتر و بداهت بقائى که براى قرآن اتّفاق افتاده است پيش نيامده است همان طور که خداوند- جَلّت آلاؤه بقوله تعالى:” إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‌” و بقوله تعالى:” إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ‌” وعده حفظ آن را داده است. و على هذا اگر در روايات شاذّه چيزى درباره ضياع و از ميان رفتن برخى از آن شنيدى، براى آن وزنى را اقامه مکن و تا جائى که علم اجازه ميدهد درباره اضطراب و وَهْن آن روايات و ضعف راويانش و مخالفتش با مسلمانان و آنچه به کرامت قرآن چسبانده است از آن چيزهائى که از جهت دنائت و پستى شباهتى به قرآن ندارد، سخن بگو!- انتهى.
      سپس مرحوم بلاغى مقدارى از آن روايات را بيان نموده است، و در حاشيه ذکر کرده است رواياتى را که دلالت دارند بر آنکه قرآن را در زمان پيغمبر صلى اللَه عليه و آله و سلم جمع نموده است: مَعاذ بن جَبَل، و عبادة بن صامِت، و ابَىّ بن کعْب، و أبو أيّوب أنصارى، و أبو درداء، و زَيد بن ثابت، و سَعْد بن عُبَيد، و أبو زيد؛ و اينکه از جمله کسانى که قرآن را در زمان حيات پيغمبر ختم کرده بودند عثمان و علىّ بن أبى طالب و عَبد اللَه بن مَسعود بوده‌اند؛ و کلام زيد بن ثابت را که: کنَّا عند رسول اللَه (أو حول رَسول اللَه) صلى اللَه عليه و آله و سلم نؤلّف القرآنَ من الرّقاع انتهى. و بواسطه آنچه ذکر شد ميدانى که أراجيفى را که اين گروه بر شيعه مى‌بندند چقدر سست و بى اعتبار مى‌باشد! و آن روايات شاذّه‌اى که بدان اعتنائى نمى‌گردد را عدّه شاذّى از فريقين روايت کرده‌اند و اختصاص به شيعه ندارد.

امام شناسی ج14

156
  • [گفتار سید محمد تیجانى در تبرئه شیعه از قول به تحریف‌]

  •  در اینجا كه مى‌خواهد سخن ما در این موضوع خاتمه یابد، سزاوار دیدیم مطالبى را از صدیق ارجمند و شابّ برومند، المهتدى بنور الولایة، الرَّافِض مراتب البدع و الانحراف دكتر سید محمّد تیجانى از كتاب ارزشمندشان «لأكُونَ مَعَ الصَّادِقِین» در اینجا بیاوریم شُكْراً لمساعیه الجمیلة و بیاناً لمظلومیة الشّیعة در این‌

امام شناسی ج14

157
  •  مقام و سایر مقامات كه بعضى از نویسندگان مغرض سنّى مذهب كه پیوسته مى‌خواهند آتش فتنه و فساد را دامن زنند و از صلح و آشتى و بیان حقایق گریزانند، آنان شیعه را متّهم مى‌نمایند كه: ایشان قائل به تحریف كتاب اللَه مى‌باشند؛ با آنكه دیدیم و مى‌دانیم كه ساحت ایشان از این تهمت مُبَرَّى است. ایشان در این كتاب بحثى مفید و جالب نموده‌اند و روشن ساخته‌اند كه أبداً این مسأله مربوط به شیعه نیست. و از جهت روایات و غیرها، عامّه و خاصّه، سنّى و شیعه در این امر یكسان مى‌باشند. و ما در اینجا عین ترجمه گفتارشان را ذكر مى‌كنیم:

  • گفتار راجع به تحریف قرآن‌

  •  این گفتارى است فى حدّ ذاته شنیع و ناپسند. مسلمانى كه ایمان به رسالت محمّد صلى اللَه علیه و آله آورده است خواه شیعى باشد خواه سنّى نمى‌تواند آن را تحمّل نماید، به علّت آنكه خود حضرت ربّ العزّة و الجلالة متكفّل حفظ و حراست آن شده است و فرموده است:

  • إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.1

  •  «تحقیقاً ما ذكر را فرو فرستادیم، و تحقیقاً ما هر آینه پاسداران و نگهبانان آن مى‌باشیم.»

  •  بنابراین هیچ كس را توان آن نمى‌باشد كه از قرآن چیزى را كم كند و یا بیفزاید گرچه حرف واحدى بوده باشد، و آن است معجزه جاودانى پیغمبر ما كه: لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ.2

  •  «بطلان بر آن وارد نمى‌گردد، نه از جهت مقابل، و نه از جهت پشت؛ فرستاده‌اى است تدریجاً از جانب خداوند حكیم حمید.»

    1. آيه ٩، از سوره ١٥: حجر.
    2. آيه ٤٢، از سوره ٤١: حم السجدة.

امام شناسی ج14

158
  •  و عمل خارجى و فعل معمولى مسلمین نیز تحریف قرآن را ردّ مى‌نماید؛ به سبب آنكه بسیارى از صحابه عادتشان این بود كه قرآن را از بَرْ مى‌كردند، و مسلمین در حفظ آن و تحفیظ و یاد دادن آن به فرزندانشان در طول روزگار دراز تا امروزِ حاضرِ ما از یكدیگر سبقت مى‌گرفته‌اند. بنابراین براى هیچ انسانى، و نه جماعتى، و نه دولتى، امكان نداشته و ندارد كه آن را تحریف نمایند یا تبدیل كنند.

  •  ما اگر جمیع شهرهاى مسلمین را شرقاً و غرباً، شمالًا و جنوباً، و در هر مكانى از دنیا بپیمائیم، همین قرآن را بدون زیاده و بدون نقصان مى‌یابیم، گرچه مسلمین داراى مذاهب و فرق مختلفى باشند، و به مِلل و نحلى منقسم باشند.

  •  بنا بر آنچه گفته شد: قرآن یگانه محرّك و مشوّق وحیدى است كه آنان را جمع مى‌كند و در آن دو نفر از میان امَّت اختلاف ندارند مگر از ناحیه تفسیر یا تأویل، كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.

  •  و اینكه گفتار به تحریف آن به شیعه نسبت داده شده است، مجرّد تشنیع و تهویل است و به هیچ وجه من الوجوه از معتقدات شیعه نیست. و ما چون اعتقاد شیعه را درباره قرآن كریم مى‌خوانیم، سریعاً مى‌یابیم كه: إجماع و اتّفاقشان بر تنزیه كتاب اللَه از هر گونه تحریف مى‌باشد.

  •  صاحب كتاب «عَقائد الإمامیة»1 شیخ مظفّر مى‌گوید: ما عقیده داریم كه قرآن همان وحى الهى مُنزَل مِنَ اللَه تعالى بر لسان پیغمبر أكرم اوست، كه تبیان هر چیزى در آن است، و معجزه خالده اوست كه بشر از نزدیكى بدان عاجز گردیده است در بلاغت و فصاحت و در آنچه قرآن در بردارد از حقائق و معارف عالیه؛ و قرآن دستخوش تبدیل و تغییر و تحریف نمى‌گردد. و همین كتابى كه در دست ماست و آن را تلاوت مى‌نمائیم، همان قرآن نازل شده بر پیغمبر است. و هر كس غیر

    1. «عقائد الإماميّة» شيخ محمّد رضا مظفّر، منشورات مکتبة الأمين در نجف سنه ١٣٨٨، ص ٥٩ و ص ٦٠، تحت شماره ٢١- عقيدتنا فى القرآن الکريم.

امام شناسی ج14

159
  •  از این را ادّعا كند یا دشمنى است خرق كننده حقایق، یا مغالطى است در هم بافنده، و یا مشتبهى است در خطا فرو رفته. و تمام این گروه‌ها بر راه غیر هدایت مى‌روند، چرا كه آن كلام اللَه است كه‌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ‌ ـ انتهى كلامه.

  •  از این گذشته تمام بلاد شیعیان، معروف و أحكامشان در فقه نزد جمیع معلوم است. اگر آنان قرآنى غیر قرآنى كه نزد ماست داشتند همه مردم مى‌دانستند. و من به خاطر دارم وقتى كه براى وَهله أوّل وارد بلاد شیعه شدم در ذهنم بعضى از این إشاعات بود. فلذا كار من آن بود كه چون یك مجلّد كتاب قطورى را مى‌دیدم، دستم به سوى آن مى‌رفت به امید آنكه من بر آن قرآن پندارى دست یافته‌ام؛ ولیكن با سرعت این گمان نقش بر آب مى‌گشت و سپس فهمیدم: آن یكى از تشنیعاتى دروغین است براى آنكه عامّه مردم را از شیعه برانند و متنفّر سازند.1

    1. شيخ محمّد جواد مغنيّه در کتاب «مع الشيعة الإماميّة» که به عنوان «الشيعة فى الميزان» با دو کتاب ديگر در يک مجموعه طبع شده است در ص ٢٩٩ از استاد خالد محمّد خالد در کتاب «الدّيمقراطيّة» ص ١٤٨ نقل کرده است که او گفته است: «شيعه معترف به کتابى غير از قرآن نيستند بلکه بعضى از طوائف آنها قرآنى غير از قرآن ما دارند و شيعيان، سنّت و احاديثى که از رسول اللَه بيان شده و امامان أهل سنّت آنها را نقل کرده‌اند قبول ندارند.» شيخ در جواب مى‌گويد: من نمى‌دانم أحدى از شيعه را که بشناسد طائفه‌اى را که قرآنى غير از قرآن ما داشته باشند. أمّا من از آن طائفه هيچ چيزى نشناخته‌ام و از قبل هم نشنيده‌ام؛ و اگر وجودى داشته باشد من نمى‌خواهم بدانم و بشناسم، زيرا که من معتقدم و هر شيعى که با من است معتقد است که: هر کس بدين قرآنى که در دست ماست اگر ايمان نداشته باشد او کافر است و أبداً نصيبى از اسلام ندارد؛ او نه مسلمانى است سنّى و نه مسلمانى است شيعى؛ همچنان که من سراغ ندارم أحدى از شيعه را که به قرآن معترف باشد و به سنّت و احاديث رسول معترف نباشد. شيعه معتقد است که قرآن و سنّت از جهت پيروى و وجوب عمل چيز واحدى مى‌باشند، و کسى که سنّت رسول را منکر شود خود قرآن را منکر شده است چرا که خداوند تعالى مى‌گويد: مَا آتاکم الرّسول فخذوه و ما نَهاکم عنه فانتهوا. و اين است کتابهاى ايشان در فقه و اصول و حديث و رجال که به صدها عدد به شمارش مى‌آيد و همگى با صراحت اعلام دارند که: ادلّه شريعت اسلام و مصادر أحکام آن چهار چيز است: کتاب، سنّت، إجماع، عقل.

امام شناسی ج14

160
  •  و لیكن دائماً در آنجا كسى بود كه بر علیه شیعه با كتابى به اسم‌ «فَصْل الخِطاب فى إثبات تَحْریفِ کتابِ رَبِّ الأرْبَاب» احتجاج و تشنیع مى‌نمود كه مؤلّفش محمد تقى نورى‌1 طَبَرسى متوفّى در سنه ١٣٢٠هجرى مى‌باشد. وى شیعه است. و این جماعت ایراد كننده مى‌خواهند مسؤولیت این كتاب را بر شیعه بنهند. و این از انصاف به دور است.

  •  پس چه بسیار از كتابهائى است كه نوشته مى‌شود، و در حقیقت در آنها تعبیرى نیست مگر از رأى خصوص كاتبان و مؤلّفانش، و در آنها درست و نادرست، غثّ و سَمین، و حقّ و باطل وجود دارد، و در طىّ آن كتاب، خطا و صواب درج مى‌گردد؛ و ما نظیر آن را در میان همه فرقه‌هاى اسلامى مى‌یابیم و انحصار به شیعه و غیر شیعه ندارد. و در حقیقت آن كتاب «فَصْل الخِطاب» به أهل سنّت و جماعت، نزدیكتر و چسبنده‌تر است تا به جماعت شیعه.2

  •  آیا جایز است براى ما آنكه مسؤلیت كتابى را كه وزیر فرهنگ مصر و رئیس أدب عربى: دكتور طه‌ حُسَین درباره «قرآن و شعر جاهلى» نوشت بر أهل سنّت و جماعت تحمیل نمائیم؟! آیا آنچه را كه بخارى كه كتابى است صحیح نزد عامّه درباره نقص و زیادت در قرآن آورده است و همچنین صحیح مسلم و غیره؟!

  •  و لیكن ما باید از این تحمیلها إغماض كنیم و سَیئه را با حَسَنه پاداش دهیم؛ و چقدر عالى و زیبا در این موضوع استاد محمّد مدنى رئیس دانشكده شریعت در دانشگاه الأزهر گفته است آنجا كه در نوشتجاتش مى‌گوید:

  •  مَعاذَ اللَه از آنكه إمامیه، قائل به نقص در قرآن باشند، چرا كه فقط روایاتى است كه در كتبشان روایت شده است همان طور كه مثل آن در كتب ما روایت شده است. و

    1. نام مؤلّف آن حاج ميرزا حسين، و نام پدرشان محمّد تقى است.
    2. به علّت آنکه کتاب «فصل الخطاب» چيز مهمّى نزد شيعيان به حساب در نمى‌آيد، در حالى که روايات نقيصه و زيادتى در قرآن را صحاح أهل سنّت و جماعت أمثال بخارى و مسلم و «مسند» امام احمد تخريج نموده‌اند.

امام شناسی ج14

161
  •  أهل تحقیق از دو فریق، آنها را تضعیف و تزییف نموده‌اند و بطلانشان را روشن و مبرهن نموده‌اند.1

    1. نظير بحث سيّد محمد تيجانى در عدم فرق نسبت تحريف و عدم تحريف قرآن به شيعه و سنّى بحثى است که شيخ محمد جواد مغنيّه در کتاب «الشيعة و التشيع» ص ٥٩ تا ص ٦١ درباره عدم تحريف قرآن و عدم تفاوت اين مرام ميان شيعه و سنّى نموده است. او مى‌گويد: نسبت به اماميّه داده شده است قول به آنکه در نزد فاطمه بنت الرسول مصحفى بوده است که در آن زيادتيهائى از اين قرآن کريم وجود داشته است. و ما پيش از آنکه حقيقت اين نسبت را روشن سازيم اشاره‌اى به عقيده مسلمين در صيانت کتاب اللَه عزيز مى‌نمائيم: جميع مسلمانان با کلمه واحده اتّفاق برآن نموده‌اند که: در قرآن زيادتى وجود ندارد غير از گروه کوچکى دور افتاده و غير قابل اعتنا از فرقه‌هاى خوارج. ايشان انکار کرده‌اند که سوره يوسف از قرآن باشد چون آن سوره عبارت است از داستان غرام و عشقبازى که از أمثال آن کلام خداوند سبحانه منزّه مى‌باشد. و به بعضى از معتزله نسبت داده شده است انکار سوره أبى لهب را به جهت آنکه در آن سبّ و طعن است که با منطق حکمت و تسامح سازش ندارد. و ما توقّف و درنگ نداريم در اينکه کسى که يک کلمه واحده را از قرآن انکار کند کافر است، و در اينکه انکار بعضى از قرآن عيناً مانند انکار تمام قرآن است به سبب آنکه طعن صريح است در آن چيزى که از رسول اکرم به اتّفاق مسلمين و به ضرورت دين به ثبوت رسيده است. و أمّا راجع به نقيصه در قرآن به معنى اينکه قرآن مشتمل بر جميع آيات نازله بر محمّد نيست، افرادى از شيعه و سنّت در اعصار گذشته و بسيار دور بدان قائل شده‌اند و در همان اعصار محقّقين و شيوخ اسلام از فريقين آن را انکار کرده‌اند، و با کلمه قاطعه همگى جازم شده‌اند که آنچه اينک در ميان دفّتين است همان قرآن فرود آمده از نزد خداوند است بدون زيادتى يا کمى به جهت آيه ٩ از سوره حِجر: انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون، و آيه ٤٢ از سوره فصّلت: لَا يَأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حکيم حميد. و امروزه اين قول ضرورتى است از ضروريات دين و عقيده‌اى براى جميع مسلمين، چرا که قائل به نقيصه نداريم نه از شيعه و نه از سنّى. فعلى‌هذا بحث از اين موضوع و تعرّض به آن در اين عصر لغو است و بيهوده، يا آنکه دسّ و طعن است بر اسلام و مسلمين. و اگر ما عذر محبّ الدين خطيب و حفناوى و جبهان و همقطاران آنها را از أجيران و مزدوران بپذيريم ما ابداً عذر شيخ ابوزهره را نخواهيم پذيرفت چرا که او از جهت علم و اخلاق از هزار و يک خطيب از امثال محبّ الدين برتر و راقى‌تر است، و همين نکته است که ما را متحيّر نموده و بر سؤال برانگيخته است که منظور و مقصود حضرت او از اشاعه و اثاره اين موضوع در کتاب «الامام الصّادق» چه بوده است، با علم او و يقين او بر آنکه اين بحث مانند خبر کانَ گذشت و امروز قائلى نه از شيعه و نه از سنّت بدان موجود نيست؟ منظور و مراد شيخ ابو زهره از حمله فراگير او بر شيخ کلينى صاحب «کافى» که از وفاتش بيش از يکهزار سال مى‌گذرد چيست؟ آيا شيخ مى‌خواهد ما را در جدلى عقيم وارد سازد در حالى که ما با او و با غير او طالب وفاق و هم عقيدتى هستيم؟ و من هر چه فکر خود را در ميدان اين موضوع و علّت اين حمله کوبنده جولان دادم نتوانستم جهتى را بيابم غير از تأثّر او از أثر محيط خود و أثر وراثت که در او باقى مانده است. و آيا بر اين گفتار ما شاهدى روشن‌تر از کلام وى در ص ٣٦ وجود دارد که مى‌گويد: «ما نمى‌توانيم روايات کلينى را قبول کنيم زيرا وى مدّعى است که امام جعفر صادق گفته است که: در قرآن نقيصه و زيادتى است؛ در حالى که در اين کلام علماى بزرگ اثنا عشريه مثل مرتضى و طوسى و غيرهما او را تکذيب نموده‌اند و از ابو عبد اللَه صادق نقيض آنچه را که کلينى آورده است روايت نموده‌اند.»
      شيخ أبو زهره اين عبارت و مانند آن را در صفحات متعدّدى از کتاب بارها و بارها تکرار نموده است و تصويرى از کلينى ارائه مى‌دهد که گويا او در اين قول متفرّد است و کسى ديگر به اين سخن تفوّه ننموده است. و اين گونه ارائه تصوير به تضليل و گمراه نمودن اشبه است همچنان که اينک از گفتار ما روشن مى‌گردد. و من نتوانسته‌ام بفهمم چگونه او وجه شباهت را در آنچه که کلينى در «کافى» نقل کرده است با آنچه که هر يک از بخارى و مسلم در «صحيح» خود نقل کرده‌اند به بوته نسيان سپرده و دستخوش فراموشى قرار داده است؟ بخارى در ج ٨، ص ٢٠٩ طبع سنه ١٣٧٧ ه مى‌گويد: «عمر بر روى منبر نشست و چون مؤذن از اذان ساکت شد برخاست و ثناى خداى را آن طور که مى‌سزد بجا آورد و سپس گفت: أمّا بعد؛ من براى شما مطلبى را مى‌گويم که چنين تقدير شده است براى من که آن را بگويم؛ چرا که من نمى‌دانم و شايد اينک من در برابر أجل و مرگم بوده باشم. پس هر کس آن را خوب بفهمد و ادراک کند و حفظ نمايد بايد آن را به مردم قبيله و ديار خود که با راحله‌اش بدانجا مى‌رود بيان کند. و کسى که مى‌ترسد آن را خوب نفهمد و ادراک ننمايد من جايز نمى‌دانم براى أحدى از مردم که بر من دروغ ببندد. خداوند محمّد را به حق برانگيخت و کتاب را بر وى نازل کرد و از جمله چيزهائى که نازل نمود آيه رجم بود. ما آن آيه را خوانديم و فهميديم و حفظ کرديم، و رسول خدا رجم کرد و ما هم پس از او رجم کرديم، و من نگرانم از آنکه اگر مدّت زمانى سپرى شود گوينده‌اى بگويد: قسم به خدا ما آيه رجم را در کتاب اللَه نيافتيم و بدين سبب با ترک فريضه‌اى که خدا نازل نموده است گمراه شوند. و رجم در کتاب خدا ثابت و حقّ است بر مردان محصن و زنان محصنه‌اى که زنا کرده‌اند اگر بيّنه‌اى قائم گردد، يا زن آبستن شود، و يا اقرار و اعتراف متحقّق شود. از اين گذشته ما اين طور بوديم که از جمله آنچه در کتاب خدا مى‌خوانديم اين آيه بود: أنْ لا ترغَبوا عن آبائکم فإنّه کفرٌ بکم أن ترغَبوا عن آبائکم. اين است آنچه بر زبان خليفه ثانى در «صحيح» بخارى وارد است و اين حديث را مسلم نيز در صحيحش ص ١٠٧ در قسم أوّل از جزء دوّم طبع سنه ١٣٤٨ ه ذکر نموده است و عبارت أن لا ترغبوا عن آبائکم را تا آخر نياورده است؛ با آنکه ما يقيناً مى‌دانيم: در قرآن آيه‌اى که مشعر به وجوب رجم باشد و آيه إعراض از پدران وارد نشده است.
      سيوطى در «إتقان» (ج ١، ص ٦٠، مطبعه حجازى، قاهره) گفته است: «أوّلين کس که قرآن را جمع کرد ابو بکر بود و آن را زيد نوشت و مردم به نزد زيد بن ثابت مى‌آمدند و زيد آيه‌اى را نمى‌نوشت مگر با گواهى دو نفر شاهد عادل. و آخرين آيه از سوره برائت يافت نشد مگر نزد أبوخزيمة بن ثابت و ابو بکر گفت: آن را بنويسيد، زيرا که رسول خدا صلى اللَه عليه و آله و سلم شهادت او را به منزله شهادت دو نفر مرد عادل قرار داده است. بنابراين زيد اين آيه را نوشت. و أمّا چون عمر آيه رجم را آورد آن را ننوشت چون عمر يک شاهد بود.»
      و در اين صورت که أبو زهره احاديث کلينى را قبول نمى‌کند چون همان طور که او گفته است وى حديث تحريف را روايت کرده است، بر عهده و ذمّه اوست که احاديث بخارى را به طور جمله و دسته جمعى قبول نکند به جهت اين حديث صريح و واضحى که از عمر بن خطّاب و شهادت وى بر تحريف آورده است. کلام کلينى در نتيجه با آنچه بخارى و مسلم در اين باب ذکر نموده‌اند اختلاف ندارد. و بناءً على هذا چرا شيخ ابو زهره بر کلينى تاخته و ستم روا داشته است و از بخارى و مسلم سکوت نموده است؟ جواب اين نزد خواننده است.
      و أيضاً بخارى در جزء چهارم در باب «طفَّة ابليس و جنوده» از عايشه روايت نموده است که گفت: «پيامبر را سحر کردند تا به جائى که در پندار او چنين بود که کارى را که نکرده بود کرده مى‌پنداشت.» و جصّاص که يکى از پيشوايان حنفيّه است اين کلام را تکذيب کرده است و عين گفتار جصّاص اين است: «و ايشان از اين مطلب، مطلب فظيع‌تر و ناهنجارترى را بر پيامبر جائز شمردند و آن بدين قرار است که گمان کردند که پيغمبر سحر شده است و سحر در آن حضرت عمل کرده است تا به جائى که آن حضرت گفته است: براى من چنين تخيّل مى‌شود که مطلبى را گفته‌ام در حالتى که نگفته‌ام و مطلبى را انجام داده‌ام در حالتى که انجام نداده‌ام»- تا اينکه جصّاص مى‌گويد: «و أمثال اين اخبار از موضوعات ملحدين است». (جزء أوّل از «احکام القرآن» جصّاص ص ٥٥ طبع سنه ١٣٤٧ ه)

امام شناسی ج14

163
  •  و كسى كه در شیعه إمامیه و یا شیعه زیدیه معتقد بدان باشد یافت نمى‌شود همان طور كه در میان أهل سنّت كسى كه معتقد بدان باشد یافت نمى‌شود.

  •  و كسى كه مى‌خواهد از أمثال این روایات كه ما از ذكر آنها إعراض نمودیم، اطّلاع پیدا كند مى‌تواند به كتاب «إتْقان» سُیوطى مراجعه نماید.

  •  در سنه ١٤٩٨ میلادى یك نفر از مصریین كتابى نوشت و نامش را «فُرْقَان» نهاد؛

امام شناسی ج14

164
  •  و آن را با بسیارى از أمثال این روایات سقیمه مدخوله موضوعه مرفوضه مشحون ساخت؛ و همگى آنها را از مصادر أهل سُنَّت نقل كرده بود. جامعه ازْهَر از حكومت خواست تا آن كتاب را مصادره كنند پس از آنكه با دلیل و بحث علمى وجوه بطلان و فسادش را مبین ساخت.

  •  حكومت به این درخواست پاسخ مثبت داد، و كتاب را مصادره كرد. مؤلّف كتاب ادّعانامه بر تضرّر خود إقامه نمود و عوض آن را از حكومت مطالبه كرد. حكم قضاء إدارى در مجلس دولت، ادّعانامه را رَفْض كرد و به وى أبداً عوضى از خساراتش پرداخت ننمودند.

  •  با این فرض آیا صحیح است گفته شود: أهل سنّت قداست قرآن را منكرند؟! و یا به جهت آنكه فلان، روایتى را نقل كرده است یا كتابى را تألیف نموده است، اعتقاد به نقصِ قرآن دارند؟!

  •  همچنانند شیعه إمامیه. فقط روایاتى در بعضى از كتب آنها وارد است همان طور كه در بعضى از كتب ما وارد است. و در این باره إمام علّامه سَعید أبو الْفَضْل بن الحسن‌1 الطَّبْرِسىّ از بزرگان علماء إمامیه در قرن ششم هجرى در كتاب «مَجْمَع البیان لعلوم القرآن» مى‌گوید:

  •  فَأمَّا الزِّیادةُ فِیهِ فَمُجْمَعٌ عَلَى بُطْلَانِهَا، وَ أمَّا النُّقْصَانُ مِنْهُ فَقَدْ رَوَى جماعةٌ مِنْ أصْحَابِنَا وَ قَوْمٌ مِنْ حَشْوِیةِ أهْلِ السُّنَّةِ أنَّ فِى الْقُرْآنِ تَغْییراً وَ نُقْصَاناً.

  •  وَ الصَّحِیحُ مِنْ مَذْهَبِ أَصْحابِنَا خِلافُهُ؛ وَ هُوَ الَّذِى نَصَرَهُ الْمُرْتَضَى قَدَّسَ اللَهُ روحَهُ وَ اسْتَوْفَى الْکلامَ فِیهِ غَایةَ الاسْتِیفَاء فِى جَوابِ «مَسَائل الطِّرَابْلُسِیاتِ» وَ ذَکرَ فِى مَوَاضِعَ: أنَّ الْعِلْمَ بِصِحَّةِ نَقلِ الْقُرْآنِ کالْعِلْمِ بِالْبُلْدَانِ وَ الْحَوَادِثِ الْکبَارِ وَ الْوَقَائعِ الْعِظَامِ وَ الْکتُبِ الْمَشْهُورَةِ وَ أشْعَارِ الْعَرَبِ.

  •  فَإنَّ الْعِنَایةَ اشْتَدَّتْ وَ الدَّوَاعِىَ تَوَفَّرَتْ عَلَى نَقْلِهِ وَ حِرَاسَتِهِ، وَ بَلَغَتْ إلَى حَدٍّ لَمْ تَبْلُغْهُ فِیمَا ذَکرْنَاهُ؛ لِانَّ الْقُرْآنَ مُعْجِزَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَأْخَذُ الْعُلُومِ الشَّرْعِیةِ وَ الْأَحْکامِ الدِّینِیةِ.

    1. أبو علىّ الفضل بن الحسن- صح

امام شناسی ج14

165
  • عُلَماءُ الْمُسْلِمینَ قَدْ بَلَغوا فى حِفْظِهِ وَ حِمایتِهِ الْغایةَ حَتَّى عَرَفوا کلَّ شَىْ‌ءٍ اخْتُلِفَ فیهِ مِنْ إعْرابِهِ وَ قِراءَاتِهِ، وَ حُروفِهِ، و آیاتِهِ. فَکیفَ یجوزُ أنْ یکونَ مُغَیراً أوْ مَنْقوصاً مَعَ الْعِنایةِ الصّادِقَةِ وَ الضَّبْطِ الشَّدید؟1،2

  •  و تا اینكه براى تو اى خواننده كتاب ما روشن شود كه: این تهمت (یعنى نقص قرآن و زیادتى در آن) به أهل سنّت أنسب و أقرب است تا به شیعه، و براى اینكه بدانى: أهل سنّت رَمْى مى‌كنند غیرشان را به آنچه كه در خودشان است ـ و این قضیه از جمله دواعى من شد تا آنكه به جمیع معتقدات خودم مراجعه نمایم؛ زیرا كه هرگاه در صدد برآمدم تا از شیعه در چیزى انتقاد نمایم و بر امرى استنكار كنم، آنها اثبات نمودند كه از آن بَرى مى‌باشند، و آن عیب به من چسبیده است؛ و دانستم به مرور ایام كه ایشان گفتارشان صِدْق مى‌باشد و در خلال بحثهائى كه به میان آمد قانع گشتم، وَ الْحَمدُ لِلّه؛ و امید مى‌رود كه تو هَم اشتیاق پیدا كرده باشى براى آنكه دلیل را از كتب أهل سنّت بدانى، آن دلیلى كه تو را قانع كند به آنكه ایشانند كه قائلند به تحریف قرآن، و آنكه در قرآن، هم نقیصه و هم زیادتى وجود دارد ـ ، اینك من براى تو این مطالب آینده را تقدیم میدارم:

  •  طَبَرانى و بَیهَقى تخریج كرده‌اند كه: از قرآن مى‌باشد دو سوره: یكى از آنها این است:

  •  بِسْمِ اللَه الرّحمنِ الرّحیم، إنَّا نَسْتَعِینُک وَ نَسْتَغْفِرُک، وَ نُثْنِى عَلَیک الْخَیرَ کلَّهُ وَ لَا نَکفُرُک، وَ نَخْلَعُ وَ نَتْرُک مَنْ یفْجُرُک.

  •  و سوره دوّم این است:

    1. گفتار استاد محمّد مَدَنى رئيس دانشکده شريعت در الجامع الأزهر، مجلّه «رسالة الإسلام» شماره ٤، سال يازدهم، ص ٣٨٢ و ص ٣٨٣. [تعليقه‌]
    2. ما چون ترجمه اين عبارات را از تفسير «مجمع البيان» طبرسى در ص ١٢٣ تا ص ١٢٥ از همين مجموعه ذکر نموديم لهذا از ترجمه مجدّد آن صرف نظر شد و به عبارات عربى خود مؤلّف اکتفا گرديد.

امام شناسی ج14

166
  • بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اللَهُمَّ إیاک نَعْبُدُ وَ لَک نُصَلِّى وَ نَسْجُدُ، وَ إلَیک نَسْعَى وَ نَحْفِدُ، نَرْجُو رَحْمَتَک وَ نَخْشَى عَذَابَک الْجِدَّ، إنَّ عَذَابَک بالْکافِرِینَ مُلْحَقٌ.1

  •  و این دو سوره را راغب در «محاضرات» دو سوره قنوت اسم نهاده است؛ و آن دو سوره از آن چیزهائى مى‌باشند كه سیدنا عُمربن الخطّاب بدانها قنوت مى‌گرفت. و بنا بر تخریج جلال الدّین سُیوطى در كتاب «إتقان» و أیضاً در تفسیر «الدُّرُّ الْمنثُور» در مصحف ابن عبّاس و مصحف زید بن ثابت موجود است.

  •  اى خواننده عاقل و متفكّر! مى‌بینى تو: این دو سوره كه در كتاب «إتقان» و «الدُّرُّ المنثور» سیوطى است، و این دو تا همانها هستند كه طَبَرانى و بَیهقى تخریج كرده‌اند، و همان دو تائى مى‌باشند كه به سوره قنوت نامیده شده‌اند، أصلًا در كتاب اللَه تعالى وجود خارجى ندارند.

  •  و این دلالت دارد بر آنكه: در قرآنى كه دست ماست این دو سوره ناقصند نسبت به مصحف ابن عبّاس و مصحف زید بن ثابت، همچنان كه دلالت دارد بر آنكه: در آنجا مصاحف دیگرى غیر از آنچه نزد ماست، وجود داشته است. و این مرا به یاد تشنیعى آورد كه سُنّیها بر شیعه مى‌كنند كه فاطمه مُصْحَف داشته است. فافهم، و دقّت كن (كه چقدر تهمت بیجاست، زیرا كه مصحف فاطمه ـ همان طور كه أئمّه علیهم السلام و علماى شیعه تصریح كرده‌اند ـ مصحف به معنىِ خاصّ آن كه مراد كتاب اللَه تعالى باشد نبوده، بلكه كتابى مستقلّ بوده است).2

  •  و أهل سنّت و جماعت در هر صبحگاهى این دو سوره را در دعاى قنوت خود مى‌خوانند و من شخصاً آن دو را حفظ داشتم و در قنوت فجر مى‌خواندم.3

    1. چون اين دو سوره را از تفسير «الميزان» در همين مجموعه ص ١٠٧ ذکر نموديم و در آنجا ترجمه‌اش آمد از ترجمه مجدّد آنها صرف نظر شد.
    2. تفصيل اين کلام در ص ٣٠٤ تا ص ٣١٦ از همين مجلّدِ «امام‌شناسى» خواهد آمد.
    3. شيخ محمود أبوريّه در کتاب «أضْواءٌ على السّنّة المحمّدية» طبع سوّم، ص ٢٥٤ در ضمن بيان سه مشکل گويد: «و شبيه آنچه از ابن مسعود در حذف معوّذتين از مصحفش نقل شده است، مطلبى است که از ابىّ بن کعب روايت است که وى در مصحفش دؤ سوره خلع و حفد را نوشته بود و با آنها قنوت مى‌کرد. (أبوريّه پس از نقل اين دو سوره مى‌گويد:) قاضى در «انتصار» متعرّض ذکر اين دو سوره شده است و گفته است: کلام قنوتى که مروى است ابىّ بن کعب آن را در مصحفش ضبط نموده است دليل و برهانى قائم نشده است که آنها قرآن منزل مى‌باشند بلکه قسمى از نوع دعا هستند به سبب آنکه اگر قرآن بود مانند نقل قرآنى نقل مى‌شد و علم به صحتش پيدا مى‌شد. و ممکن است کلامى کلام قرآنى منزل باشد سپس نسخ شده باشد و قرائتش به عنوان دعا مباح بوده باشد و به کلامى که قرآن نيست مخلوط گرديده باشد- و اين گفتار از او به صحّت نپيوسته است و آنچه از او روايت شده است اين است که وى آن را در مصحفش ثبت نموده است و تحقيقاً او در مصحفش ثبت کرده است دعاء و تأويلى را که از قرآن نمى‌باشند.» أقول: در بحث نفيس حضرت استاد علّامه قدِّس سرُّه قريباً گذشت که: احتمال نسخ تلاوت قرآن و باقى بودن اصل آن غير معقول است.

امام شناسی ج14

167
  •  امام أحمد بن حَنْبَل در مسندش از ابَىّ بن كَعْب تخریج نموده است كه گفت: شما سوره أحزاب را چقدر مى‌خوانید؟! گفت: هفتاد و أندى آیه! گفت: من آن را با رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله مى‌خواندم به قدر بقره بود یا بیش از آن، و در آن آیه رجم بود.1

  •  و این دلالت دارد بر آنكه: سوره أحزاب سه ربعش ناقص شده است، چون سوره بقره ٢٨٦ آیه است در حالى كه سوره أحزاب از ٧٣ آیه تجاوز نمى‌كند. و اگر قرآن را با حزب بشماریم سوره بقره بیشتر از پنج حزب است در حالى كه سوره أحزاب بیشتر از یك حزب نمى‌باشد.

  •  و گفتار ابَىّ بن كَعْب: کنْتُ أقْرأُها مَعَ رَسُولِ اللَه صلّى اللَهُ علیه [و ءاله‌] و سلّم مِثل البقرةِ أوْ أکثَرَ در حالى كه او از مشهورترین قرّاء است كه قرآن را در عهد رسول أكرم صلى اللَه علیه و آله حفظ مى‌كردند، و همان كسى است كه عُمَر او را براى صلوة تراویح مقرّر داشت تا با مردم نماز گزارد،2 بنابراین گفتارش شكّ و حیرت انگیز است كما لا یخفى.

  •  و إمام أحمد بن حَنْبل در مسندش از ابىّ بن كَعْب أیضاً تخریج كرده است كه گفت: رسول أكرم صلى اللَه علیه و آله فرمود: خداوند تبارك و تعالى به من امر نموده است تا بر تو

    1. «مسند» امام أحمد بن حنبل، ج ٥، ص ١٣٢.
    2. «صحيح» بخارى، ج ٢، ص ٢٥٢.

امام شناسی ج14

168
  •  قرآن را بخوانم پس خواند: لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‌ و در آن خواند:

  •  وَ لَوْ أنَّ ابْنَ آدَمَ سَألَ وَادِیاً مِنْ مَالٍ فَاعْطِیه لَسَألَ ثانیاً، فلو سأل ثانیاً فَاعْطِیهِ لَسَألَ ثَالِثاً، وَ لَا یمْلأ جَوْفَ ابْن آدَمَ إلَّا التُّرَابُ، وَ یتُوبُ اللَهُ عَلَى مَنْ تَابَ، وَ إنَّ ذَلِک الدِّینَ الْقَیمَ عِنْدَ اللَهِ الْحَنَفِیةُ غَیرُ المُشْرِکةِ وَ لَا الْیهودیةُ وَ لَا النَّصْرَانِیةُ، وَ مَنْ یفْعَلْ خَیراً فَلَنْ یکفَرَهُ.1

  •  «نبوده‌اند آن كسانى كه كافر شده‌اند از أهل كتاب ... و در این سوره پیغمبر خواند: و اگر پسر آدم یك وادى و بیابان از مال بخواهد و من آن را به او بدهم تحقیقاً براى بار دوم سؤال مى‌كند و مى‌خواهد. پس اگر بار دوم بخواهد و من به او بدهم تحقیقاً براى بار سوم سؤال مى‌كند و مى‌خواهد. و شكم پسر آدم را پر نمى‌كند مگر خاك؛ و خداوند رجوع و توبه كسى را كه به وى رجوع و توبه كند قبول مى‌نماید، و تحقیقاً آن دین قیم و استوار نزد خداوند دین حَنَفیه (حنیفیه ص) است، نه مشركه، و نه یهودیه و نه نصرانیه؛ و كسى كه كار خیرى انجام دهد درباره عملش ناسپاسى نمى‌شود (جزایش را مى‌گیرد).»

  •  و حافِظ ابن عَسَاكِر در ترجمه ابىّ بن كَعْب تخریج نموده است كه: أبودرداء با چندین نفر از أهل دمشق به مدینه رهسپار شد و در مدینه بر عمر بن خطّاب این آیه را قرائت نمود:

  •  إنْ (إذْ ـ ص) جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ وَ لَوْ حَمِیتُمْ کمَا حَمُوا لَفَسَدَ الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ‌.2

  •  «بدرستى كه [آنگاه كه‌] قرار دادند آن كسانى كه كافر شده‌اند در دلهایشان تعصّب را تعصّب جاهلیت را؛ و اگر شما تعصّب به خرج میدادید همان طور كه ایشان تعصّب‌

    1. «مسند» امام أحمد بن حنبل، ج ٥، ص ١٣١، و در آن: «الحنيفيّة» آمده و همين صحيح است.
    2. آيه ٢٦، از سوره ٤٨: فتح با اين عبارت مى‌باشد: إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ کفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَهُ سَکينَتَهُ عَلى‌ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ- الآية.

امام شناسی ج14

169
  •  نمودند، تحقیقاً مسجد الحرام فاسد مى‌شد.»

  •  عمر بن خطّاب گفت: كدام كس به شما این طور قرائت داده است؟!

  •  گفتند: ابَىّ بن كَعْب. عمر او را فراخواند؛ آنگاه به أبو درداء و همراهان گفت: بخوانید! ایشان خواندند: وَ لَوْ حَمِیتُمْ کمَا حَمُوا لَفَسَدَ الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ.

  •  ابىّ بن كعب به عمر بن خطّاب گفت: آرى؛ من ایشان را بدین گونه قرائت داده‌ام.

  •  عمر به زید بن ثابت گفت: قرائت كن اى زید! زید مانند قرائت عامّه خواند.

  •  در این حال عمر گفت: اللَهُمَّ لَا أعْرِفُ إلَّا هَذَا. «بار خداوندا تو مى‌دانى كه من غیر از این را نمى‌شناسم.»

  •  ابىّ بن كَعْب گفت: وَ اللَهِ یا عُمَرُ! إنَّک لَتَعْلَمُ أنِّى کنْتُ أحْضُرُ وَ یغِیبُونَ، وَ أدْنُو وَ یحْجَبُونَ، وَ وَ اللَهِ لَئنْ أحْبَبْتَ لَأَلْزَمَنَّ بَیتِى فَلا احَدِّثُ أحَداً وَ لَا اقْرِئُ أحَداً حَتَّى أمُوتَ. فَقَالَ عُمَرُ: اللَهُمَّ غَفْراً! إنَّک لَتَعْلَمُ أنَّ اللَهَ قَدْ جَعَلَ عِنْدَک عِلْماً، فَعَلِّمِ النَّاسَ مَا عَلِمْتَ!

  •  «سوگند به خدا! تو مى‌دانى كه من در حضور پیغمبر بودم و ایشان غائب، و من نزدیك بودم و ایشان محجوب! و سوگند به خدا اگر دوست دارى من در خانه خود خانه نشین باشم و با أحدى حدیث و گفتگو نداشته باشم و أحدى را تعلیم قرآن نكنم تا بمیرم، همان گونه خواهم بود. عمر گفت: بار خداوندا از تو غفران مى‌طلبم! إى ابَىّ تو حقّاً مى‌دانى كه خداوند در نزد تو علمى را قرار داده است؛ آنچه را كه خودت مى‌دانى به مردم تعلیم كن!»

  •  ابن عساكر گوید: و عمر عبور كرد بر جوانى نورس كه از مصحف میخواند:

  • النَّبِىُّ أوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أنْفُسِهِمْ وَ أزْوَاجُهُ امَّهَاتُهُمْ وَ هُوَ أبٌ لَهُمْ.1

  •  «پیغمبر نسبت به مؤمنین ولایتش بیشتر از آنهاست از ولایت خودشان به‌

    1. آيه ٦ از سوره ٣٣: احزاب مى‌باشد که در آن لفظ و هُوَ أبٌ لهم نمى‌باشد.

امام شناسی ج14

170
  •  خودشان، و زنان پیغمبر مادران آنها هستند، و خود او پدر مى‌باشد براى آنان.»

  •  عمر گفت: اى جوان! این جمله را پاك كن! جوان گفت: این مُصْحَف ابىِّ بن كَعْب است. عمر به نزد او رفت و از وى پرسید. ابَىّ گفت: إنَّهُ کانَ یلْهِینِى الْقُرْآنُ، وَ یلْهِیک الصَّفْقُ بِالاسْوَاقِ.1

  •  «تحقیقاً من سرگرم فرا گرفتن قرآن بودم و تو سرگرم معاملات در بازارها!»

  •  و مثل این روایت را ابن أثیر در «جامع الاصول» و أبو داود در «سُنَن» خود، و حاكم در «مستدرك» خود آورده‌اند. و اى برادر من! در این بار تو را به حال خود وا مى‌گذارم تا أمثال این روایاتى را كه كتب اهل سنّت و جماعت را پر كرده است بر خود بگیرى و رها نكنى، آنهائى كه آنها از آن غافل هستند آنگاه ایشان تشنیع بر شیعه مى‌كنند در حالى كه یكدهم این مقدار در روایات آنان نمى‌باشد.

  •  و لیكن شاید بعضى معاندین از أهل سنّت و جماعت از این گونه روایات تنفّر دارند و آنها را طبق عادت خود رَفْضْ مى‌نمایند، و بر امام أحمد كه مثل این خرافات را تخریج نموده است إنكار دارند و روى همین أساس هم أسانید آنها را تضعیف مى‌كنند؛ و در اعتبارشان آن است كه «مسند» إمام أحْمَد و «سُنَن» أبُو دَاوُد در نزد أهل سنّت از كتب صحاح نیستند.

  •  چونكه من آنها را خوب مى‌شناسم؛ آنها هر وقت حدیثى از این كتب كه در آن حجّت كوبنده‌اى براى شیعه باشد آورده مى‌شود، مى‌بینى ایشان را كه از آن فرار مى‌نمایند و طعن مى‌زنند در كتبى كه خود، صحاح سِتّه نامیده بودند، و آن: بُخارى، مُسلِم، أبى داود، تِرمذى، نَسائى و ابن ماجه مى‌باشد و بعضى از ایشان «سُنَن» دارِمى و «مُوَطَّأ» مالك و «مُسنَد» إمام أحمد را هم به این شش كتاب مى‌افزایند.

  •  و براى خصوص این معاندین اینك أمثال این روایات را از «صحیح» بخارى و

    1. «تاريخ دمشق»، حافظ ابن عساکر، ج ٢، ص ٢٢٨.

امام شناسی ج14

171
  •  «صحیح» مسلم بخصوصهما تقدیم مى‌دارم براى آنكه تا آخرین مرحله همگام با آنها بوده باشم، و تا منتهاى شوط ایشان را همراهى نمایم؛ امید است هدایت یابند و حقیقت را بدون پیرایه بپذیرند:

  •  إمام بُخارى در صحیحش در باب مناقب عمّار و حُذَیفه‌1 رضى اللَه عنهما از علقمه آورده است كه گفت: من وارد شهر شام شدم، و دو ركعت نماز بجاى آوردم، و پس از نماز دعا نمودم كه: بار پروردگارا! براى من همنشین صالحى را میسّر گردان! آنگاه نزد جماعتى آمدم و پهلویشان نشستم. در این هنگام پیرمردى آمد و در كنار من نشست. گفتم: این كیست؟! گفتند: أبو درداء.

  •  به وى گفتم: من از خدا طلبیدم تا جلیس صالحى را براى من میسّر كند، و تو را براى من میسّر گردانید. او به من گفت: از كجا مى‌باشى؟! گفتم: از أهل كوفه. گفت: آیا در نزد شما نیست ابن امَّ عَبْد صاحب نَعْلَین و وَسَاد و مَطْهَرَة (كفش راحتى و متّكا و آفتابه وضو)؟ و در میان شماست آن كه خداوند او را بر زبان پیغمبرش صلى اللَه علیه و آله و سلّم از شیطان در حفظ خود پناه داده است. و آیا در میان شما نیست صاحب سِرِّ پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم آن سرّى كه أحدى غیر از او آن را نمیداند. و پس از آن گفت: عبد اللَه‌ ﴿وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‌﴾ را چگونه قرائت مى‌نماید؟ پس من خواندم:

  • وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‌، وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى‌، وَ الذَّکرِ وَ الانْثَى‌.

  •  «سوگند به شب زمانى كه سیاهیش فضا را فرا مى‌گیرد، و سوگند به روز زمانى كه خود را نشان مى‌دهد، و سوگند به نر و ماده.»

  •  گفت: سوگند به خدا كه پیامبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم مرا به خواندن این آیه خوانا كرد در حالى كه دهانش به طرف دهان من بود.

  •  و در روایت دیگر پس از این گفت: پیوسته این جماعت با من طورى برخورد نمودند كه نزدیك بود مرا از آنچه خودم از رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلّم شنیده بودم تنازل‌

    1. «صحيح» بخارى، ج ٤، ص ٢١٥. [تعليقه‌]

امام شناسی ج14

172
  •  دهند.1

  •  و در روایتى است كه پس از خواندن آیه، أبو درداء گفت: دهان رسول اللَه به دهان من این طور خواند، أمَّا این جماعت پیوسته طورى با من برخورد كردند كه نزدیك بود مرا از آن قرائت برگردانند2.

  •  و این روایات همگى دلالت دارند بر آنكه قرآنى كه در دست ماست در آن كلمه‌ «وَ مَا خَلَقَ» زیاد شده است.

  •  و بخارى در «صحیح» خود با سندش از ابن عبّاس تخریج كرده است كه: عمر بن خطّاب گفت: خداوند محمّد صلى اللَه علیه و آله و سلّم را به حقّ برانگیخت، و بر او كتاب را نازل نمود؛ و از جمله آنچه نازل شده بود آیه رَجْم بود. ما آن آیه را خواندیم و فهمیدیم و حفظ نمودیم، فلذا رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم رَجْم كرد و ما هم بعد از او رَجْم كردیم. بنابراین من نگرانم از اینكه اگر زمانى بگذرد، گوینده‌اى بگوید: وَ اللَهِ ما آیه رَجْم را در كتاب اللَه نیافتیم؛ پس گمراه شوند به‌ تَرْک فَرِیضَةٍ أنْزَلَهَا اللَهُ‌. و رجم در كتاب خدا حقّ است بر كسى كه زناى مُحْصِنَه كند خواه مرد باشد و خواه زن در صورتى كه بَینه قائم شود، و یا آبستنى و [یا] اعتراف وجود داشته باشد.

  •  از این گذشته ما در زمان رسول خدا این طور بود كه در كتاب خدا مى‌خواندیم:

  • أنْ لَا تَرْغَبُوا عَنْ آیاءکمْ فَإنَّهُ کفْرٌ بِکمْ أنْ تَرْغَبُوا عَنْ آبَائکمْ ـ أوْ ـ إنَّ کفْراً بِکمْ أنْ تَرْغَبُوا عَنْ آبَائکمْ‌.3

  •  «نباید از پدرانتان إعراض كنید چرا كه تحقیقاً كفر است براى شما إعراض كردن از پدرانتان ـ یا ـ حقیقةً كفر است براى شما اینكه از پدرانتان إعراض كنید.»

  •  و مسلم در صحیحش در باب‌ لَوْ أنَّ لِابْن آدمَ وادِیینِ لَابْتَغَى ثالِثاً4 تخریج كرده‌

    1. «صحيح» بخارى، ج ٤، ص ٢١٦. [تعليقه‌]
    2. «صحيح» بخارى، ج ٤، ص ٢١٨، (باب مناقب عبد اللَه بن مسعود). [تعليقه‌]
    3. «صحيح» بخارى، ج ٨، ص ٢٦ (رجم الحبلى من الزّنا إذا أحْصَنَت). [تعليقه‌]
    4. «صحيح» مسلم، ج ٣، ص ١٠٠.

امام شناسی ج14

173
  •  است كه: أبو موسى أشعرى به دنبال قرّاء أهل بصره فرستاد و آنها را طلب كرد و سیصد تن مرد كه قارى قرآن بودند بر او وارد شدند و گفت: شما برگزیدگان و بهتران أهل بصره و قاریان آنان مى‌باشید، پس قرآن را تلاوت نمائید، و زمانى طولانى بر شما نخواهد گذشت كه دلهایتان را قساوت فرا مى‌گیرد همان طور كه دلهاى كسانى را كه پیش از شما بودند قساوت فرا گرفت. و ما چنین بودیم كه قرائت مى‌نمودیم سوره‌اى را كه در درازا و شدّتش آن را به سوره برائت تشبیه مى‌كردیم. من آن را فراموش كرده‌ام مگر آنكه به همین مقدار از آن را حفظ دارم:

  • لَوْ کانَ لِابْنِ آدَمَ وَادِیانِ مِنْ مَالٍ لَابْتَغَى وَادیاً ثَالِثاً، وَ لَا یمْلَأُ جَوْفَ ابْنِ آدَمَ إلَّا التُّرَابُ‌.

  •  «اگر براى پسر آدم دو وادى از مال مى‌بود هر آینه او سوّم را جستجو مى‌نمود؛ و شكم پسر آدم را چیزى پر نمى‌كند جز خاك.»

  •  و ما در آن زمان این‌طور بودیم كه سوره‌اى را قرائت مى‌نمودیم كه آن را به یكى از مُسَبّحات‌1 تشبیه مى‌كردیم و من آن را فراموش كرده‌ام الَّا اینكه فقط از آن این فقره را حفظ دارم:

  • يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ‌ فَتُکتَبُ شَهَادَةٌ فِى أعْنَاقِکمْ فَتُسْأَلُونَ عَنْهَا یوْمَ الْقِیمَةِ!2

    1. مسبّحات عبارتند از پنج سوره قرآن که ابتدائشان با تسبيح شروع مى‌شود: حَديد، حَشْر، جمعه، صفّ، تغابن.
    2. شيخ محمود أبوريّه در کتاب «أضواء على السّنّة المحمّدية» طبع سوّم، ص ٢٥٦ و ص ٢٥٧ در ضمن بحث از مفتريات در روايت، بعد از شرح مفصّلى گويد: بلائى که روايات بر سر ما آورده است به اينجا توقّف نمى‌يابد بلکه پيوسته تمادى پيدا نموده است در جاهائى که خطيرتر از اينها مى‌باشد تا اينکه گمان کرده است که در قرآن نقصى و لحنى موجود است و غير اينها از آنچه که در کتب سنّت وارد شده است. و ما اگر بخواهيم جميع آنها را ذکر کنيم گفتار به درازا انجامد، و ليکن ما به دو مثال از آنچه که در نقص قرآن آورده‌اند اکتفا مى‌نمائيم، و آنها را از کتب معمولى و عادى أهل سنّت نمى‌آوريم بلکه از آنجائى که صحيحين آنها را ثبت و ضبط نموده و شيخين بخارى و مسلم آنها را روايت کرده‌اند ذکر مى‌کنيم: بخارى و غيره از عمر بن خطّاب روايت کرده‌اند که بر فراز منبر گفت: انّ اللَه بعث محمّداً (در اينجا ابوريّه تمام آن روايت را بيان مى‌کند و پس از آن مى‌گويد:) مسلم از أبو الاسود از پدرش تخريج کرده است که: أبو موسى اشعرى به سوى قرّاء بصره فرستاد (در اينجا أبو ريّه تمام روايت مسلم را تا آخر ذکر مى‌نمايد و سپس مى‌گويد:) ما تا همين مقدار از رواياتى که بيان کرده‌ايم بدان اکتفا مى‌کنيم و آن مقدار کفايت مى‌کند که بدانيم: روايات چه بلائى حتّى به کتاب أوّل مسلمين که قرآن کريم است آورده است. و نمى‌دانيم: چگونه اين رواياتى که پرده بر مى‌دارد از آنکه در قرآن نقيصه مى‌باشد، و مثل اين مطاعن را متحمّل مى‌شود با گفتار خداوند سبحانه إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ، سازگار است؟! اللَهمّ إنّ هذا أمرٌ عجيب يجب أن يتدبّره أُولوا الالباب «بار پروردگار من! حقيقةً اين امر شگفت انگيزى است که واجب است دانشمندان خردمند در آن تدبّر کنند.»

امام شناسی ج14

174
  •  «اى كسانى كه ایمان آورده‌اید چرا مى‌گوئید چیزى را كه به جاى نمى‌آورید. به علّت آنكه گواهى بر آن بر گردنهایتان نوشته و ضبط مى‌شود، و در روز قیامت از آن مورد سؤال و مؤاخذه قرار مى‌گیرید؟!»

  •  و این دو سوره پندارى كه أبو موسى أشعرى آنها را فراموش كرده بود و یكى از آنها شبیه به سوره برائت یعنى ١٢٩ آیه، و دیگرى شبیه به یكى از مسبّحات یعنى بیست آیه است، وجود خارجى ندارد مگر در خیال و خاطره أبو موسى. پس بخوان و بشنو و تعجّب نما و بخند یا گریه كن، چرا كه اختیار این امور را به تو واگذار مى‌كنم اى مرد بحث كننده با انصاف!

  •  پس جائى كه مى‌بینیم: كتب اهل سنّت و جماعت و مسانیدشان و صحاحشان مشحون است از أمثال این روایات و اخبارى كه گاه مدّعى هستند قرآن ناقص است، و گاه مدّعى هستند كه در آن زیادتى است؛ پس به چه علّت این تشنیع را بر شیعه قرار دهیم، آنان كه همگى بر بطلان این ادّعاء اجماع و اتّفاق دارند؟!

  •  و جائى كه شیعى صاحب كتاب «فَصْل الخِطاب فى اثبات تحریف كتاب ربّ الارباب» ـ كه وفات او در سنه ١٣٢٠هجرى است ـ كتابش را تقریباً یكصد سال قبل از این بنویسد، تحقیقاً آن سنّى در مصر صاحب كتاب «فرقان» نزدیك چهار قرن زودتر از او ـ همچنان كه شیخ محمّد مَدَنى، رئیس دانشكده شریعت در الازهر، بدان‌

امام شناسی ج14

175
  •  اشاره كرده است ـ كتابش را نوشته است.1

  •  و شاید شیعى كتاب سنّى را كه در آن جمع كرده بود هر آنچه را كه در صحاح اهل سنّت و جماعت است آن كتابى را كه نامش را «فرقان» نهاده است قرائت كرده باشد؛ آن كتابى كه طبق تقاضاى جامع أزهر همان طور كه گذشت حكومت مصر آن را مصادره نموده است ـ و با وجودى كه ما مى‌دانیم كه: هر چیز ممنوعى مورد رغبت واقع مى‌گردد؛ پس چون كتاب در مصر ممنوع بود و لیكن در غیر مصر ممنوع نبود از میان بلاد اسلامیه ـ بنابر این احتمال مى‌رود: كتاب «فصل الخطاب» شیعى فرزند زائیده‌شده كتاب «فرقان» سنّى باشد كه چهار قرن از آن متأخّر بوده است.

  •  و امر مهم و نتیجه محصّله از تمام این أبحاث این است كه: علماء سنّت و علماء شیعه از محقّقین آنها أمثال این روایات را إبطال نموده‌اند و آنها را روایات شاذّه شمرده‌اند و با أدلّه قانع كننده اثبات نموده‌اند به اینكه: قرآنى كه در دست ماست بعینه همان قرآنى است كه بر پیغمبر ما محمد صلى اللَه علیه و آله نازل شده است؛ و در آن نه زیادتى است، و نه نقصان، و نه تبدیل و نه تغییر.

  •  پس چگونه اهل سنّت و جماعت بر شیعه تشنیع مى‌كند از جهت روایات ساقطه نزد شیعه، و خود را تبرئه مى‌نمایند، در حالى كه صحاحشان صحّت آن روایات را اثبات مى‌كند؟!

  •  اى مسلمانان! این نه انصاف است و نه عدالت، و سید ما عیسى علیه السّلام درست و راست فرمود؛ إنَّهُمْ یرَوْنَ تِبْنَةً فِى أعْینِ الشِّیعَةِ وَ لَکنَّهُمْ لَا یرَوْنَ خَشَبَةً فِى أعْینِهِمْ.

  •  «ایشان یك پر كاه را در چشم شیعه مى‌بینند، و لیكن یك تكّه چوب را در چشم خودشان نمى‌نگرند.»

  •  و من چون این روایات را با تلخى جانكاه و تأسّف عمیق متذكّر مى‌شوم، خود را

    1. «رسالة الاسلام» شماره ٤، از سال يازدهم، ص ٣٨٢ و ص ٣٨٣.

امام شناسی ج14

176
  •  بى نیاز نمى‌بینم از سكوت از آنها و رها نمودنشان در سبد كاغذهاى باطله؛ اگر نبود حمله فراگیر و همه‌جانبه برخى از نویسندگان و مؤلّفان، از آنان كه ادّعاى تمسّك به سنّت نبویه را دارند، و پشت سرشان ادارات معروف و دوائر مشهورى است كه آنان را تغذیه مالى مى‌كنند و به إقدام بر طعن و تكفیر شیعه خصوصاً پس از پیروزى انقلاب و ثوره اسلامیه در ایران تشویق نموده و وامى‌دارند.

  •  بنابراین من به این كسان مى‌گویم: اتَّقُوا اللَهَ فِى إخَوانِکمْ‌ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً.1

  •  «در عصمت و حراست خدائى در آئید درباره برادرانتان، و همگى به ریسمان خدا متمسّك گردید، و جدا جدا نشوید، و به یاد آورید نعمت خدا را كه بر شما ارزانى داشت در زمانى كه شما دشمنان هم بودید، پس خداوند در میان دلهاى شما الفت افكند و شما در سایه نعمت خداوندى برادران هم شدید».

  • [بحث مفصل و عالمانه علامه بلاغى در عدم تحریف قرآن‌]

  •  فقیه علیم و عالم عَیلم علّام در عصر أخیر ما، افتخار شیعه و جامعه انسانیت، آیة اللَه معظّم شیخ جواد بلاغى نجفى، بحثى بسیار نفیس و جامع و گسترده در أطراف و جوانب تحریف قرآن فرموده است و چون فعلًا بحث ما پیرامون این موضوع مى‌باشد، دریغ است كه صفحات این نوشته را به تحریر و ایراد آن مطالب زرافشان كه پس از سالها هنوز چون أشعّه خورشید تابان بر صفحات افق و آسمان نیلگون علم و معرفت مى‌تابد، آراسته ننمائیم، و از باب وَ خِتامُهُ مِسْكٌ به مشام جان از رائحه طیبه این شراب بهشتى با این طعم خاص و ذوق مخصوص چیزى واصل و عائد نگردد. او در مقدّمه تفسیر ارزشمند و گرانمایه خود به نام «آلاءُ الرّحمن فى تفسیر القرآن» در فصل دوّم، پس از بیان أمر أوّل تحت عنوان اضطراب روایات در جمع قرآن،

    1. «لاکون مع الصّادقين» تأليف دکتر سيّد محمّد تيجانى سماوى، ص ١٦٨ تا ص ١٧٦؛ و اين جمله أخيره از وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَهِ جَمِيعاً- تا آخر، جزئى از آيه ١٠٣، از سوره ٣: آل عمران مى‌باشد.

امام شناسی ج14

177
  •  تحت عنوان «بعضى از چیزهائى كه به كرامت و مجد و علو قرآن كریم چسبیده شده است» گوید:

  •  دوم: در جزء پنجم از «مسند» أحمد از ابى بن كعب روایت است كه او گفت: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلم فرمود: إن اللَه أمرنى أن أقرأ علیک القرآن!

  •  قال: فقرأ: ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ﴾ فقرأ فیها «لو أن ابن آدم سأل وادیا من مال فاعطیه لسأل ثانیا، فلو سأل ثانیا فاعطیه لسأل ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب و یتوب اللَه على من تاب، و إن ذلک الدین القیم عند اللَه الحنیفیة غیر المشرکة و لا الیهودیة و لا النصرانیة، و من یعمل خیرا فلن یکفره.»

  •  و در روایت حاكم در «مستدرك» و روایت غیر حاكم أیضا آمده است: «إن ذات الدین عند اللَه الحنیفیة لا المشرکة». و در روایتى است: «غیر المشركة» تا آخر آن.

  •  و از «جامع الاصول» ابن أثیر جزرى روایت است كه: «إن الدین عند اللَه الحنیفیة المسلمة لا الیهودیة و لا النصرانیة و لا المجوسیة».

  •  و در «مسند» همچنین ذكر كرده است پس از این روایت از ابى كه گفت: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلم به من گفت: إن اللَه أمرنى أن أقرأ علیک؛ فقرأ على: لم یکن الذین کفروا من أهل الکتاب و المشرکین منفکین حتى تأتیهم البینة، رسول من اللَه یتلوا صحفا مطهرة فیها کتب قیمة، و ما تفرق الذین اوتوا الکتاب الا من بعد ما جاءتهم البینة، إن الدین عند اللَه الحنیفیة لا المشرکة و لا الیهودیة و لا النصرانیة، و من یفعل خیرا فلن یکفره.»

  •  شعبه مى گوید: پس از این، آیات بعد راى قرائت نمود و سپس قرائت كرد: «لو أن لا بن آدم و ادیین من مال لسأل وادیا ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب.» سپس آن راى به آنچه كه از آن باقى مانده بود ختم كرد ـ انتهى.

  •  و این روآیات راى أبو داود طیالسى و سعید بن منصور در سننش، و حاكم در مستدركش به طورى كه در «كنز العمال» نقل شده است، نیز روایت نموده اند.

امام شناسی ج14

178
  •  و در «مسند» نیز از أبو و اقد لیثى روایت كرده است كه گفت: عادت ما این طور بود كه هنگامى كه بر رسول اكرم صلى اللَه علیه و آله و سلم قرآن نازل میگردید ما به حضورش مى آمدیم و براى ما بیان مى نمود. و روزى به ما فرمود: خداوند عزوجل گفته است:

  • إنا أنزلنا المال لإقام الصلاة و إیتاء الزکاة، و لو کان لا بن آدم واد لأحب أن یکون له ثان، و لو کان له وادیان لأحب أن یکون لهما ثالثا (ثالث ـ ص)، و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب، ثم یتوب اللَه على من تاب‌ ـ انتهى.

  •  فرض كن معرفت و راستى و درستى، از محدثین (و نمى گوییم قصه پردازان) مطالبه اى نمى كنند و از ایشان نمى پرسند از این اضطراب فاحش در آنچه كه گمان دارند از قرآن مى باشد، و أیضا از آنها نمى پرسند از تمیز میان بلاغت قرآن و علو شأن آن در بلاغت و میان انحطاط این فقرات؛ اما آیا براى معرفت این حق نیست كه از ایشان بپرسد از غلطى كه واقع گردیده است در گفتارشان «لا المشركة»: آیا ممكن است و صف دین راى به مشركه آورد؟! و در گفتارشان «الحنیفیة المسلمة»: آیا مى شود و صف دین و یا حنیفیت راى به مسلمة آورد؟! و در گفتارشان: «إن ذات الدین»؟! و در گفتارشان: «إنا أنزلنا المال لإقام الصلاة»: معنى إنزال مال چیست؟! و معنى بودن آن براى إقامة صلاة كدام است؟!

  •  این راى داشته باش و گوش فرادار به آنچه در جزء ششم از «مسند» أحمد مسندا از مسروق روایت كرده است كه گفت: من به عائشه گفتم: آیا رسول خدا و قتى كه داخل اطاق مى شد چیزى مى گفت؟

  •  عائشه گفت: چون رسول خدا داخل اطاق مى شد تمثل مى جست: لو کان لا بن آدم وادیان من مال لا بتغى وادیا ثالثا، و لا یملأ فمه إلا التراب، و ما جعلنا المال إلا لإقام الصلاة و إیتاء الزکاة، و یتوب اللَه على من تاب.

  •  و در جزء ششم در اسنادش از جابر آورده است كه گفت: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلم گفت: لو أن لا بن آدم وادیا من مال لتمنى و ادیین، و لو أن له و ادیین لتمنى ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب.

امام شناسی ج14

179
  •  و با اسناد خود نیز آورده است كه: از جابر سؤال شد: هل قال رسول اللَه: لو کان لأبن آدم واد من نخل تمنى مثله حتى یتمنى أودیة، و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب‌؟ انتهى.

  •  آیا تو چنین در مى یابى كه غریب و بعید، یا عادة ممتنع به نظر مى رسد كه براى ابن آدم یك و ادى از مال و یا یك و ادى از نخل بوده باشد؟! آیا در بنى آدم أفرادى در هر زمان یافت نمى شوند كه مالك یك و ادى یا چند و ادى از آن گردند؟!

  •  بنابراین چگونه در گفتار راست و مستقیم صحیح است كه گفته شود: لو کان لا بن آدم. لو أن لا بن آدم؟ آیا كلمة لو براى إفادة امتناع نمى باشد؟! اى شگفتا از راویان این روآیات! گویا أصلا عرب نبوده اند، و یا آنكه قدمى در لغت عربیت ننهاده اند!

  •  آرى این اعتراض برداشته مى گردد به آنچه از ابن عباس در «مسند» احمد روایت نموده است كه: لو کان لا بن آدم وادیان من ذهب‌ و همچنین آنچه از روایت ترمذى از أنس خواهد آمد.

  •  و أیضا تمناى و ادى و دو و ادى و سه و ادى گناه نیست تا نیاز به توبه داشته باشد. در این صورت وجه مناسبت تعقیب آن به جملة «و یتوب اللَه على من تاب» چه ممكن است بوده باشد؟!

  •  و اگر مى خواهى آنچه راى كه در این روایت از تدافع و اضطراب موجود در متن آن وجود دارد بهتر ادراك كنى، پس گوش فرادار به آنچه حاكم در «مستدرك» روایت نموده است كه: ابوموسى اشعرى گوید: کنا نقرأ سورة نشبهها بالطول و الشدة ببراءة فانسیتها غیر أنى حفظت منها: لو کان لا بن آدم وادیان من مال لا بتغى ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب.

  •  در تفسیر «الدر المنثور» ذكر كرده است كه این روایت راى جماعتى از ابوموسى تخریج نموده اند. و بدین مطلب بیفزا از جهت تدافع و تناقض مضمون، آنچه راى كه در «إتقان» از ابوموسى اسناد داده است أیضا كه گفت: نزلت سورة نحو برآءة ثم رفعت و حفظ منها أن اللَه سیؤید هذا الدین بأقوام لا خلاق لهم، و لو أن لا بن آدم و ادیین لتمنى ـ تا آخر.

امام شناسی ج14

180
  •  و ترمذى مسندا روایت كرده است از أنس بن مالك كه قال: قال رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلم: لو کان لا بن آدم واد من ذهب لأ حب أن یکون له ثان، و لا یملأ فاه إلا التراب، و یتوب اللَه على من تاب. و متوجه باش كه اینك مى نگرى روآیات عائشة و جابر و أنس و ابن عباس راى كه قرار داده است حدیث و ادى، و دو و ادى راى از قول رسول اللَه و تمثل و ى. و این روآیات با سیاقشان نفى مى كنند كه از قرآن كریم باشند. و مع ذلك كلامى راى در آنها به گفتار رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلم داده است كه بعضى از اعتراضات متقدمه بر آن وارد است از آن اعتراضاتى كه و اجب است كلام رسول نیز از آن منزه باشد. اینها با وجود صرف نظر از اضطراب در متن است كه روایت راى به صورت عبارت ركیك شوخى آمیز و مسخره انگیز در آورده است.

  • أمر سوم: و از جملة آنچه به كرامت و مجد و علو شأن قرآن مجید چسبانیده اند گفتارشان در روایت از زید بن ثابت مى باشد كه: ما در زمان پیامبر این طور بودیم كه آیة رجم (سنگسار نمودن) راى میخواندیم: الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتة»؛ و در روایت از زر از ابى، كه سورة أحزاب به قدر سورة بقره بوده است و یا از آن طویل تر، و در آن و یا در أواخر آن آیة رجم بوده است بدین عبارت: الشیخ و الشیخة فارجموهما البتة نکالا من اللَه و اللَه عزیز حکیم؛

  •  و در روایت سیارى از شیعه از أبو عبد اللَه با زیادتى قوله: بما قضیا من الشهوة؛

  •  و در روایت «موطأ» و «مستدرك»، و مسدد، و ابن سعد، از عمر همچنان كه مى آید: الشیخ و الشیخة فارجموهما البتة؛

  •  و در روایت أبو امامة بن سهل كه خالة او گفته است: رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلم آیة رجم راى این گونه به ما قرائت میداده است: الشیخ و الشیخه فارجموهما البتة بما قضیا من اللذة». و مثل آن، روایت سعد بن عبد اللَه و سلیمان بن خالد از شیعه از أبو عبد اللَه علیه السلام مى باشد.

  • و یا للعجب‌ چگونه این جماعت محدثین راضى شدند تا مجد و كرامت قرآن، این حكم شدید راى بر پیرمرد و پیر زن بیفكند؟! بدون آنكه لا أقل سبب آن راى كه زنا

امام شناسی ج14

181
  •  باشد ذكر نما ید؛ تا چه رسد از شرط محصن بودن (همسر دار بودن) در زنا؟! چرا كه قضاء شهوت أعم است از جماع؛ و جماع أعم است از زنا؛ و بسیارى از اقسام زنا مقرون مى باشد با عدم إحصان. ما دست از این ایراد برداشتیم و به طور تسامح پنداشتیم كه قضاى شهوت كنایه مى باشد از زنا، بلكه تو بر آن بودنش با إحصان راى نیز افزوده كن؛ و لیكن مى گوئیم: وجه دخول فاء در قوله: «فارجموهما» چیست؟! زیرا كه در آنجا چیزى كه مجوز دخول فاء باشد از شرط و مانند آن وجود ندارد، نه ظاهرا و نه بر وجهى كه تقدیر آن صورت صحیحى داشته باشد.

  •  و در قول خداى تعالى در سورة نور: ﴿الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا﴾ كه لفظ فاء بر خبر داخل شده است به علّت آنست كه كلمه اجْلِدُوا به منزله جزاء براى صفت زنا در مبتدا مى‌باشد، و زنا به منزله شرط است. امّا رَجْم جزاى شیخوخت نیست، و شیخوخت سبب آن نمى‌باشد. آرى وجه دخول فاء، فقط دلالت بر كذب روایت است.

  •  و شاید در روایت سلیمان بن خالد، افتادگى و سِقْطى باشد به اینكه صورت سؤال وى این طور باشد: هَلْ یقُولُونَ فِى الْقُرْآنِ رَجْمٌ؟!

  •  و چگونه به مَجد و علوّ و كرامت قرآن پسندیده مى‌آید كه این حكم شدید را اختصاص به پیرمرد و پیرزن دهد، با وجود إجماع امّت بر عموم آن براى هر شخص زناكار مُحْصِن بالغ الرُّشْد مرد باشد و یا زن؟! و اینكه حكم به رجم را به صورت مطلق بیان كند با وجود إجماع امّت بر شرط إحصان در آن؟! و از همه اینها بالاتر اینكه تأكید كند اطلاق را و قرار دهد آن را مانند نصّ بر عموم، بواسطه تعلیل به قضاء لذّت و شهوت كه در آن، شخص مُحْصِن و غیر مُحْصِن مشترك مى‌باشند؟!

  •  فعلى‌هذا چشمت را باز كن به آنچه شنیدى از تدافع و تهافت و خلل در روایت این داستان فكاهى! و بدان اضافه كن آنچه را كه در «مُوَطَّأ» و «مستدرك» و مسدّد و ابن سعد روایت نموده‌اند به اینكه عمر پیش از مرگش به فاصله بیست روز در آنچه از آیه رجم مى‌پندارند گفت: لَوْ لَا أنْ یقولَ النّاسُ زادَ عُمَرُ بْنُ الْخَطّابِ فى کتابِ اللَهِ‌

امام شناسی ج14

182
  • لَکتَبْتُهَا: «الشَّیخُ و الشَّیخَةُ فَارْجُمُوهُمَا الْبَتَّةَ.»

  •  و حاكم و ابن جریر تخریج نموده، و ابن جریر أیضاً صحیح شمرده است كه عمر گفت: چون این آیه فرود آمد من به حضور رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلّم رسیدم و گفتم: اكْتُبها! و در نسخه «كنز العمّال» است: أكْتِبْنِیها! و گویا رسول خدا از آن كراهت داشت. و عمر گفت: آیا نمى‌بینى كه پیرمرد اگر زنا كند و محصن نباشد تازیانه مى‌خورد، و جوان اگر زنا كند و مُحْصِن باشد سنگسار میگردد؟! پس محدّثین چنین روایت مى‌كنند كه: عمر مى‌گوید: رسول خدا كراهت داشت كه آیه نازل شده از آسمان نوشته گردد؛ و عُمَر وجوه خَلَل آن را مى‌شمرد. اى شگفتا از این حدیث سازان!

  •  و در «إتقان» است كه: نسائى تخریج نموده است كه: مروان به زید بن ثابت گفت: أ لَا تَکتُبُهَا فِى الْمُصْحَفِ؟!

  •  «آیا این آیه را در مصحف نمى‌نویسى؟!»

  • قَالَ: أ لَا تَرَى أنَّ الشَّابَّینِ الثَّیبَینِ یرْجَمانِ؟ وَ قَدْ ذَکرْنَا ذَلِک لِعُمَرَ فَقَالَ: أنَا أکفِیکمْ! فَقَالَ: یا رَسُولَ اللَهِ اکتُبْ لِى آیةَ الرَّجْمِ! قَالَ: لا تَسْتَطِیعُ! انتهى.

  •  «گفت: مگر نمى‌بینى دو جوان غیر باكره را كه رجم میگردند؟ و ما این را به عمر تذكّر دادیم. گفت: من از عهده این مشكل براى شما بر مى‌آیم! پس گفت: اى رسول خدا! براى من آیه رجم را بنویس! گفت: تو نمى‌توانى!»

  •  بنابراین زید بن ثابت بر این آیه اعتراض دارد. و چون محدّثین مشاهده كردند: تدافع میان گفتار عمر: اکتُبْهَا لِى! «تو آن را براى من بنویس!» و میان گفتار پیغمبر: لا تَسْتَطِیعُ: «تو نمى‌توانى!» را، گفتند: مراد عمر از این گفتارش كه گفت: اكْتُبْ لِى این بوده است كه: ائْذَنْ لِى بِکتَابَتِهَا! «به من اجازه بده تا بنویسم!»

  •  گویا ایشان نمى‌دانند كه عمر عرب بوده است و از كلامش: «اجازه به من بده تا آن را بنویسم» به لفظ «بنویس تو براى من» تعبیر نمى‌كند. و با وجود این نتوانستند وجه معقول و مقبولى را براى كلام رسول اللَه: لا تَسْتَطِیع‌ «تو نمى‌توانى» ذكر نمایند.

امام شناسی ج14

183
  •  و در روایتى در «كنز العمال» از ابن ضریس از عمر وارد است كه: من به رسول خدا گفتم: اکتبها یا رسول اللَه؟ قال: لا أستطیع!

  •  و ابن ضریس از زید بن أسلم تخریج نموده است كه: عمر براى مردم خطبه خواند: فقال: لا تشکوا فى الرجم! فإنه حق و لقد هممت أن أکتبه فى المصحف، فسألت ابى بن کعب، فقال: أ لیس أتیتنى و أنا أستقرئها رسول اللَه، فدفعت فى صدرى و قلت: کیف تستقرئه آیة الرجم و هم یتسافدون تسافد الحمر ـ انتهى.

  •  «و گفت: در رجم شك مكنید! زیرا كه آن حق مى باشد، و هر آینه من تحقیقا قصد كردم كه آن راى در مصحف بنویسم، چون از ابى بن كعب پرسیدم در جواب گفت: مگر تو نزد من نیامدى در حالى كه من مى خواستم اجازة قرائت آن راى از رسول اللَه بگیرم و تو در سینه ام كوفتى و گفتى: چگونه اجازة قرائت و كتابت آیة رجم راى از رسول اللَه مى گیرى در حالى كه ایشان به مانند به روى هم جهیدن خرها به روى هم مى جهند؟!»

  •  این روایت مى رساند كه: عمر راضى به نازل شدن چیزى دربارة رجم نبود. و اى كاش محدثین حاصل جواب ابى راى به عمر و حاصل منع عمر ابى راى از استقراء و خواستن اجازة كتابت وقرائت این آیه تفسیر مى نمودند!

  •  و ترمذى از سعید بن مسیب از عمر تخریج كرده است كه او گفت: رجم رسول اللَه صلى اللَه علیه [وآله‌] و سلم و رجم أبو بکر و رجمت، و لو لا أنى أکره أن أزید فى کتاب اللَه لکتبته فى المصحف!

  •  «رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلم رجم كرد، و أبو بكر رجم كرد، و من رجم كردم؛ و اگر مرا ناخوشایند نبود كه در كتاب اللَه چیزى راى بیفزایم، آن راى در مصحف مى نوشتم!»

  •  بنابراین عمر مى گوید: نوشتن رجم در مصحف، زیادتى در كتاب خدا بوده است كه و ى آن راى ناپسند مى دانسته است.

  •  میان این چهار روایت یكى راى با دیگرى مقابله بینداز تا بدانى دست محدثینى كه و لع و حرص در كثرت روایت دارند چه جنایتى راى مرتكب گردیده است؟! و چون‌

امام شناسی ج14

184
  •  نظرت راى بر جزء سوم از «كنز العمال» صفحة ٩٠و ٩١ بیندازى بصیرت بیشترى در مشاهدة اضطراب و خلال پیدا خواهى كرد!

  •  این راى بگیر و بدان: آنچه با مفاد و مضمون این روآیات تصادم و برخورد و درگیرى شدید دارد آن است كه: از على علیه السلام روایت است كه: چون شراحة همدانیه راى در روز پنجشنبه جلد كرد (تازیانه زد)، و در روز جمعه رجم (سنگسار) نمود گفت: أجلدها بکتاب اللَه و أرجمها بسنة رسوله.

  •  «من او راى به كتاب اللَه تازیانه زدم، و به سنت رسولش سنگسار نمودم.»

  •  و این روایت راى أحمد، و بخارى، و نسائى، و عبد الرزاق در «جامع»، و طحاوى، و حاكم در «مستدرك» و غیر آنها روایت نموده اند. و شیعه آن راى از على علیه السلام مرسلا روایت كرده است. بنابراین على علیه السلام گواهى میدهد كه: رجم از سنت رسول اللَه مى باشد نه از كتاب اللَه.

  • امر چهارم: از آنچه به كرامت و مجد و علو قرآن مجید چسبانیده اند، روایتى است كه در «إتقان» و «الدر المنثور» آمده است كه: طبرانى و بیهقى و ابن ضریس تخریج نموده اند كه: از قرآن دو سوره مى باشد كه راغب در «محاضرات» آن دو راى دو سورة قنوت نامیده است؛ و آن دو راى نسبت به تعلیم على علیه السلام و قنوت عمر داده اند و گفته اند: در مصحف ابن عباس و زید بن ثابت و در قرائت ابى و أبى موسى بوده است.

  •  اولین از آن دو این است: بسم اللَه الرحمن الرحیم، اللَهم إنا نستعینک و نستغفرک، و نثنى علیک الخیر و لا نکفرک، و نخلع و نترک من یفجرک‌ ـ انتهى.

  •  ما بدین راوى نمى گوئیم: این كلام، مشابهت با سیاق و با بلاغت قرآن ندارد، و با او در شناخت این امور مسامحه مى نمائیم، و لیكن به و ى مى گوئیم: چگونه عبارت یفجرك صحیح است؟! و چگونه كلمة یفجر متعدى گردیده است؟!

  •  همچنین خلع، مناسبت با أوثان و بتها دارد، در این صورت معنى چگونه مى شود؟! و غلط با چه چیز مرتفع میگردد؟!

  •  و دومین از آن دو این است: بسم اللَه الرحمن الرحیم. اللَهم إیاک نعبد، و لک‌

امام شناسی ج14

185
  • نصلى و نسجد، و إلیک نسعى و نحفد، نرجو رحمتک و نخشى عذابک الجد، إن عذابک بالکافرین ملحق‌ ـ انتهى.

  •  در این روایت نیز با راوى مسامحه مى نمائیم در آنچه با او در روایت اول مسامحه نمودیم؛ و لیكن معنى جد در اینجا چیست؟! آیا به معنى عظمت و یا غنا و بى نیازى (جد) است؟! یا ضد هزل و شوخى (جد) است؟! و یا نیاز به سجع و و زن كلام آن راى آورده است؟! آرى در روایت عبید: نخشى نقمتک، و در روایت عبد اللَه: نخشى عذابک‌ آمده است.

  •  و دیگر آنكه نكته در تعبیر به قوله: ملحق‌ كدام است؟! و وجه مناسبت و صحت تعلیل براى خوف مؤمن از عذاب خدا به آنكه عذاب خدا به كافران ملحق میگردد چه مى باشد؟! بلكه این عبارت مناسب با تعلیل براى آن مى باشد كه: مؤمن از عذاب خدا نمى ترسد، چرا كه عذاب خدا به كافران ملحق مى شود.

  • امر پنجم: و از آنچه به كرامت و مجد و علو شأن قرآن مجید چسبانیده اند، چیزى است كه در «فصل الخطاب» از كتاب «دبستان المذاهب» نقل نموده است كه و ى نسبت به شیعه داده است كه ایشان میگویند: إحراق مصاحف سبب اتلاف سوره هائى از قرآن گردید كه در فضل على علیه السلام و أهل بیت او نازل شده بود.

  •  از آنهاست این سوره و در اینجا كلامى راى مى آورد كه در فواصل، مشابه بیست و پنج آیه مى باشد كه از فقراتى از قرآن كریم بر اسلوب آیات آن تلفیق شده است. اینك بشنو آنچه راى كه از غلط در آن آیات مى باشد گذشته از ركیك بودن اسلوب تلفیقى آن!

  •  از جملة اغلاط آن این است: «و اصطفى من الملائکة و جعل من المؤمنین اولئک فى خلقه‌.» «و برگزید از فرشتگان، وقرار داد از مؤمنان، ایشان هستند در خلق او.» چه چیز راى خداوند از فرشتگان برگزید؟! و چه چیز راى از مؤمنان قرار داد؟! و معنى ایشانند در خلق او چه مى باشد؟!

  •  و از جملة اغلاط آن این است: «مثل الذین یوفون بعهدک إنى جزیتهم جنات النعیم.» «مثل كسانى كه به عهد تو و فا مى نما یند، حقا من آنان راى جنات نعیم‌

امام شناسی ج14

186
  •  (بهشتهاى نعیم) پاداش میدهم.» اى كاش من مى فهمیدم مثل ایشان چیست؟!

  •  و از جملة اغلاط آن این است: «و لقد أرسلنا موسى و هارون بما استخلف فبغوا هارون فصبر جمیل».

  •  «و هر آینه تحقیقا ما فرستادیم موسى و هارون راى با آنچه خلیفه و جانشین گردیده بود؛ پس آنان هارون راى طلب كردند. پس صبر جمیل پسندیده مى باشد.» معنى این سخنان غضب آلوده چیست؟! و معنى‌ بما استخلف‌1 كدام است؟! و معنى‌ فبغوا هارون‌ چه مى باشد؟!2 و ضمیر در بغوا به چه رجوع مى كند؟! و امر به صبر جمیل براى چه كسى مى باشد؟!

  •  و از جملة اغلاط آن این است: و لقد آتینا بک الحکم کالذى من قبلک من المرسلین و جعلنا لک منهم وصیا لعلهم یرجعون.»

  •  «و هر آینه ما تحقیقا به تو حكم راى دادیم مانند پیامبران مرسلى كه پیش از تو بودند؛ و ما قرار دادیم براى تو از ایشان وصیى را، به امید آنكه ایشان بازگردند.» معنى‌ آتینا بک الحکم‌ چیست؟!3 و ضمیر در كلمة منهم‌ و لعلهم‌ به چه رجوع‌

    1. حرف «باء» در بما استخلف در ترکيب موجود، ظهور در معناى مصاحبت دارد (مثل آية ٣٣ از سورة ٩: توبه: ... أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‌ ...، و آية ٣٨ از سورة ٥١: ذاريات: ... أَرْسَلْناهُ إِلى‌ فِرْعَوْنَ بِسُلْطانٍ ...) که در اينجا معناى مناسبى ندارد، و همچنين حذف ضمير عائد مجرور از صله در اين عبارت جائز نمى باشد و معنى راى ناتمام نموده است. و اگر بجى ء آن گفته بود: لما استخلف له (يا فيه) معنى اينچنين مى شد: «براى آنچه بدان خليفه و جانشين گرديده بود.»- (م)
    2. بغى در صورتى که بدون و اسطه متعدى به مفعول شود به معناى طلب مى باشد (مثل آية ١٦٤ از سورة ٦: أنعام: قُلْ أَ غَيْرَ اللَهِ أَبْغِي رَبًّا ...) که در اينجا مناسبتى ندارد، و در صورتى بمعناى ظلم- که احتمالا مورد نظر اين تلفيق کننده بوده است- خواهد بود که با حرف جر على آورده شود (مثل آية ٧٦ از سورة ٢٨: قصص: إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‌ فَبَغى‌ عَلَيْهِمْ ...)؛ فبغوا على هارون يعنى «پس آنان بر هارون ستم روا داشتند.»- (م)
    3. فعل آتى بدون و اسطه متعدى به دو مفعول مى شود (مثل آية ٨٧ از سورة ١٥: حجر: ... آتَيْناک سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي ...، و آية ١٢ از سورة ١٩: مريم: ... آتَيْناهُ الْحُکمَ صَبِيًّا) و آوردن باء بر سر مفعول آن صحيح نبوده و معنى ندارد. (م)

امام شناسی ج14

187
  •  مى‌كند؟! آیا مرجع ضمیر در قلب شاعر است؟! و وجه مناسبت در لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ‌ چیست؟!

  •  و از جمله أغلاط آن این است: وَ إنَّ عَلِیا قَانِتٌ فى اللَیلِ سَاجِدٌ یحْذَرُ الآخِرَةَ وَ یرْجُو ثَوَابَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یسْتَوِى الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ هُمْ بِعَذَابِى یعْلَمُونَ.»

  •  «و حقّاً على در شب، بر پا خیز براى دعا و نماز و استكانت است، سجده‌آور است، از عاقبت و آخرت حَذَر دارد و ثواب پروردگارش را امیدوار است. بگو: آیا یكسان مى‌باشند كسانى كه ستم مى‌كنند در حالى كه آنها به عذاب من علم دارند؟»

  •  بگو: محلّ قوله: «آیا كسانى كه ستم مى‌كنند» چیست؟! و مناسبت آن با قوله: «در حالى كه آنها به عذاب من علم دارند» چه مى‌باشد؟! و گویا این مرد تلفیق كننده در ذهنش دو آیه یازدهم و دوازدهم‌1 از سوره زُمَر خَلَجان نموده است كه در پایان آن اینست: ﴿هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ‌» «بگو: آیا یكسان مى‌باشند كسانى كه میدانند و كسانى كه نمى‌دانند؟!» آنگاه این مرد تلفیق‌گر با عدم معرفت خود خواسته است از آن دو تا، چیزى را به هم تلفیق نماید؛ و در آخر تلفیقش آورده است: آیا مساوى و یكسان هستند كسانى كه ستم روا مى‌دارند؟! و نفهمیده است كه: در آن دو آیه استفهام انكارى آمده است چون در آن دو آیه دو كس ذكر شده‌اند: الَّذِى جَعَلَ لِلّهِ أنْدَاداً لِیضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ «آن كس كه براى خداوند شركاء و اضدادى را قرار داده است تا از راه او گمراه كند.» و الْقَانِتُ آنَاءَ اللَیلِ یرْجُو رَحْمَةَ رَبِّه‌ «آن كس كه در لحظات شب بر پا مى‌خیزد و به دعا و تضرّع به سر مى‌آورد، و امید رحمت پروردگارش را دارد.» بنابراین، این دو كس با هم یكسان نمى‌باشند وَ لَا یسْتَوِى الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لَا یعْلَمُونَ.

  •  این بود بعضى از سخنان پیرامون این داستان مسخره‌آمیز و شوخى برانگیز!

  •  و باید دانست كه: صاحب «فصل الخِطاب» از مُحَدِّثین زیاد نقل كننده و مُجِدِّ در

    1. دو آيه هشتم و نهم- صح.

امام شناسی ج14

188
  •  تتبّع شواذّ احادیث مى‌باشد و مانند همچون سوره منقولى از كتاب «دبستان المذاهب» گمشده اوست كه پیوسته به دنبالش میگردد؛ و با وجود این میگوید: من در كتب شیعه أثرى از این منقول نیافته‌ام. اى شگفتا از صاحب «دبستان المذاهب» كه از كجا نسبت این مدّعا را به شیعه آورده است؟! و در كدام یك از كتابهایشان یافته است؟! آیا نقل در كتب، این گونه است؟! و لیكن عجبى نیست، شِنْشِنَةٌ أعْرِفُهَا مِنْ أخْزَمِ‌.1 چه بسیار به مثابه و مانند این نقل كاذب و دروغین از شیعه نقل نموده‌اند همچنان كه در كتاب «مِلَل» شهرستانى، و «مقدّمه» ابن خَلْدُون و غیرهما از آنچه در این سالهاى أخیره بعضى از مردم علیه شیعه نوشته‌اند موجود است، وَ اللَهُ الْمُسْتَعَانُ.

  •  در اینجا آیة اللَه بلاغى مطلبى را تحت عنوان: «قَوْلُ الإمامیةِ بِعَدَمِ النُّقْصانِ فِى الْقُرْآنِ» آغاز مى‌نماید، و پس از آنكه از یكایك أعلام شیعه، همچون شیخ صدوق در «اعتقادات» و شیخ مفید در «مقالات» و سید مرتضى و شیخ طوسى، و شیخ طبرسى، و كاشف الغِطاء مطالبى ذكر میكند میفرماید: و از سید قاضى نور اللَه در كتاب «مَصَائب النَّوَاصِب» آمده است كه: به شیعه إمامیه نسبت وقوع تغییر در قرآن را داده‌اند؛ این از چیزهائى نیست كه جمهور إمامیه بدان قائل باشند، بلكه‌ قَالَ بهِ شِرْذِمَةٌ قَلیلَةٌ مِنْهُم لَا اعْتِدادَ بِهِم فیما بَینَهُم‌ «گروهى اندك و جداى از صف كه در میان شیعه به گفتار آنها اعتنائى نمى‌شود بدان قائل شده‌اند».

  •  و از شیخ بهائى نقل است كه گفته است: و أیضاً در زیاده و نقیصه قرآن اختلاف‌

    1. در «مجمع الأمثال» ميدانى طبع سنه ١٣٧٤ هجريّه قمريّه، جزء أوّل، ص ٣٦١، شماره ١٩٣٣ گويد: ابن کلبى ميگويد: اين شعر از أبو أخزم طائى است و او جدّ أبو حاتم يا جدّ جدّ او مى‌باشد. وى پسرى داشت به نام أخزم و گفته شده است که عاقّ بوده است. وى مرد و پسرانى از خود باقى گذارد. يک روز پسران بر جدّشان أبو أخزم جهيدند و بدنش را خون‌آلود کردند. او گفت:
      إنّ بَنىَّ ضَرَّجونى بِالدّمِ‌ *** شِنشِنةٌ أعرفُها مِن أخزَم‌
      و در روايتى است: زَمَّلُونِى. و آن در معنى مثل ضرّجونى مى‌باشد. يعنى لَطَّخُونى. يعنى: اين نوادگان، با پدرشان در عقوق شباهت دارند. شنشنةٌ بمعنى عادت و طبيعت است. شمر گفته است: اين مَثَل به مثابه کلامشان: الْعَصَا مِنَ العُصَيَّة مى‌باشد.

امام شناسی ج14

189
  •  نموده‌اند؛ و صحیح آن است كه: قرآن عظیم از دستبرد محفوظ مى‌باشد، زیاده باشد یا نقیصه. و بر آن دلالت دارد قوله تعالى: ﴿وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‌

  •  و آنچه در میان مردم شهرت دارد كه اسم أمیر المؤمنین علیه السّلام را در بعضى مواضع إسقاط كرده‌اند، مانند كلام خداى تعالى: «یا أیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا انْزِلَ إلَیک فِى عَلِىٍّ» «اى پیغمبر آنچه را كه درباره على به تو نازل شده است إبلاغ كن!» و غیر آن، نزد علماء اعتبارى ندارد. و از مقدّس بغدادى در «شرح‌وافیه» آمده است كه: كلام، فقط در نقیصه مى‌باشد؛ و معروف میان أصحاب ما ـ تا جائیكه حتّى بر آن حكایت إجماع گردیده است ـ عدم نقیصه مى‌باشد همچنین.

  •  و أیضاً از وى نقل است كه: شیخ علىّ بن عبد العالى رساله مستقلّه‌اى در نفى نقیصه تصنیف كرده، و كلام صدوق را كه گذشت ذكر كرده است و سپس بواسطه أحادیثى كه دلالت بر نقیصه دارد، اعتراض نموده است و از آنها جواب داده است به آنكه اگر حدیثى بر خلاف دلیلى از كتاب و سنّت متواتره یا إجماع آمد، و تأویلش و حملش بر بعضى از وجوه، امكان نداشت طرح و ردّ آن واجب است.

  •  بدانكه محدّث معاصر در كتاب «فَصْل الخِطاب» كوشش نموده است در جمع‌آورى جمیع روایاتى كه بدانها استدلال بر نقیصه نموده‌اند؛ و تعداد مسانیدشان را با أعدادى از مراسیلِ از أئمّه علیهم السلام در كتب، مانند مراسیل عیاشى و فرات و غیرها تكثیر كرده است؛ با اینكه شخص متتبّع محقّق یقین جازم دارد بدانكه این مراسیل از همان مسانید گرفته شده‌اند.

  •  و در مجموعِ روایاتى كه ذكر نموده است، روایاتى وجود دارد كه احتمال صدق در آنها راه ندارد؛ و بعضى از آنها به نحوى اختلاف دارند كه آنها را به تنافى و تعارض مى‌كشاند. و این كتاب مختصرِ ما گنجایش بیان این دو نحوه از روایات را ندارد. با وجود این، قسمت مُعْظَمى از این روایات كه سهم وافرى در كثرت دارند سندهاى آنها بازگشت میكند به چند نفرى كه علماءِ رجال در وصفشان هر یك را یا به اینكه ضعیف الحدیث فاسد المذهب مَجْفُوُّ الرّوایة مى‌باشد، و یا به اینكه‌

امام شناسی ج14

190
  •  مضطرب الحدیث و المذهب است، حدیثش شناخته شده و ردّ شده است، و از ضعیفان روایت میكند، و یا به اینكه كذّاب و متّهم مى‌باشد و من جائز نمیدانم از تفسیر وى یك حدیث روایت نمایم، و او معروف است به آنكه از واقفیه است و عداوتش با حضرت رضا علیه السّلام از همه مردم شدیدتر است، و یا به اینكه كذّاب و أهل غُلُوّ است، و یا به اینكه ضعیف است و التفاتى و اعتمادى به وى نمى‌باشد و از كذّابین است، و یا به اینكه فاسدالرِّوایة و متّهم به غُلُوّ مى‌باشد وصف نموده‌اند. و بسیار روشن است كه كثرت روایت أمثال اینها أبداً فائده‌اى را در برنخواهد داشت.

  •  و اگر در روایاتشان در مثل این مقامِ گسترده و بزرگ تسامح نموده و آنها را معتبر بدانیم؛ هر آینه بواسطه دلالت روایات متعدّده واجب میگردد كه آنها را بر این معنى حمل و تنزیل نمائیم كه مضامینشان تفسیر آیات، یا تأویل یا بیانى است براى موردى كه به علم قطعى شمول عمومات آیات نسبت به آن مورد دانسته شده است؛ چرا كه آن مورد أظهر أفراد و أحقّ أفراد مى‌باشد به حكم عام، و یا آنكه آن مورد بخصوصه و به نصّ بر آن در وقت تنزیل در ضمن عموم مراد بوده است، و یا آنكه آن همان مورد نزول بوده است، و یا آنكه آن همان مراد از عبارت مُبْهَمَه بوده است.

  •  و بر یكى از وجوه ثلاثه أخیره حمل مى‌شود آنچه در روایت آمده است كه: آن تنزیل است و آن را جبرئیل نازل كرده است؛ همچنان كه خود جمع میان این روایات شاهد بر آن مى‌باشد؛ همان طورى كه تحریف در آنها باید حمل بر تحریف معنى گردد.

  •  شاهد گفتار ما مكاتبه حضرت أبو جعفر علیه السّلام به سَعْد الْخَیر است همان طور كه در «روضه‌كافى» آمده است. در این مكاتبه میفرماید: وَ کانَ مِنْ نَبْذِهِمُ الْکتَابَ أنْ أقَامُوا حُرُوفَهُ وَ حَرَّفُوا حُدُودَهُ.

  •  «و از دور افكندنشان كتاب اللَه را این بود كه: ألفاظ و عبارات و حروفش را بر پا داشتند و حدود و معانى آن را تحریف كردند.» همچنان كه آنچه را كه در روایات وارد است كه آن در مصحف أمیر المؤمنین علیه السّلام یا ابن مسعود بوده است باید حمل و تنزیل نمود بر آنكه در آن مصحف به عنوان تفسیر و تأویل بوده است.

امام شناسی ج14

191
  •  و شاهد بر آن قول أمیر المؤمنین علیه السّلام است به زندیق كما فى «نهج البلاغة» و غیره: وَ لَقَدْ جِئْتُهُمْ بِالْکتَابِ کمَلًا مُشْتَمِلًا عَلَى التَّنْزِیلِ وَ التَّأْوِیلِ.1 «و هر آینه من تحقیقاً براى آنها آوردم كتاب اللَه را به طور كامل شده كه مشتمل بود بر تنزیل و بر تأویل.»

  •  و از جمله روایاتى كه بدان اشاره كردیم آن است كه محدّث معاصر در روایات سوره مَعَارِجْ چهار روایت ذكر كرده است كه كلمه «بِوَلَایةِ عَلِىٍّ» در مصحف فاطمه مضبوط و ثبت شده بوده است، و آنها در مصحف فاطمه علیهاالسَّلام بدین گونه بوده است. و مخفى نیست كه مُصْحف فاطمه علیهاالسَّلام فقط كتابى بوده است در بیان و حدیث أسرار عِلْم، همچنان كه از بسیارى از روایاتى كه در «اصول كافى» در باب صحیفه و مصحف و جامعه وارد شده است معلوم میگردد؛ و در این روایات قول حضرت صادق علیه السّلام مى‌باشد ـ همان طور كه در روایت صحیحه و روایت حسنه آمده است ـ كه: «مَا فِیهِ مِنْ قُرْآنِکمْ حَرْفٌ وَاحِدٌ» و «مَا أزْعُمُ أنَّ فِیهِ قُرْآناً»2.

  •  و از جمله آن روایات، روایاتى است كه در «كافى» در باب اینكه أئمّه علیهم السلام شهداء بر مردم مى‌باشند در صحیحه بُرَید از حضرت أبو جعفر امام محمّد باقر علیه السّلام، و روایت او از حضرت أبوعبداللَه امام جعفر صادق علیه السّلام است كه در كلامشان علیهماالسلام فرموده‌اند كه: در قوله تعالى: ﴿وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً.» «و [اینچنین‌] ما شما راى امتى میانه قرار دادیم.» نحن الامة الوسطى‌3. «ما هستیم كه امت میانه مى‌باشیم!» و در شرح آن ( «كافى») از أمیر المؤمنین علیه السلام وارد است كه: و نحن الذین قال اللَه:

    1. اين عبارت در «نهج البلاغة» نمى‌باشد. و در «احتجاج» طبرسى، ص ١٣٧ (و از طبع بيروت: ج ١، ص ٢٥٧) و در «بحار الأنوار» ج ١٩، جزء اول، ص ١٢٦ از طبع کمپانى، و ج ٩٣، ص ١٢٥ و ص ١٢٦ از طبع حروفى إسلاميه، به نقل از «احتجاج» اين‌طور آمده است: و لقد احضروا الکتاب کملا مشتملا على التأويل و التنزيل.
    2. «کافى» کتاب الحجة، باب ٤٠: باب فيه ذکر الصحيفة و الجفر و الجامعة و مصحف فاطمة عليها السَّلام، حديث اول و سوم.
    3. «کافى» کتاب الحجة، باب ٩: فى أن الأئمة شهداء اللَه عز و جل على خلقه، حديث دوم و چهارم.

امام شناسی ج14

192
  • وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً1. «و ماییم كسانى كه خداوند فرموده است: و [اینچنین‌] ما شما را امّتى میانه قرار دادیم.»

  •  و بناءً على هذا آنچه را كه مُرْسَلًا در دو تفسیر نُعمان (نعمانى ـ صح) و سَعْد روایت شده است كه: آیه «أئمّةً وَسَطاً» (امامانى میانه) مى‌باشد ناچار باید حمل بر معناى تفسیرى نمود و گفت: تحریف فقط در ناحیه معنى صورت یافته است.

  •  و از جمله آن روایات، روایتى است كه در «كافى» در باب آنكه فقط أئمّه علیهم السلام راهنمایان و راهبران مى‌باشند از فُضیل روایت كرده است كه گفت: سؤال نمودم از حضرت أبا عبد اللَه إمام صادق علیه السّلام از قول خداى تعالى: ﴿وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ﴾ «و از براى هر قومى هدایت كننده‌اى مى‌باشد» فرمود: کلُّ إمَامٍ هُوَ هَادٍ لِلْقَرْنِ الَّذِى هُوَ فِیهِم.2 «هر امامى هدایت كننده است براى مردم آن عصرى كه او در آن است.»

  •  و روایت بُرَید از حضرت إمام محمّد باقر علیه السّلام در قول خداى تعالى: ﴿إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ. «این است و جز این نیست كه تو بیم دهنده و ترساننده مى‌باشى؛ و براى هر قومى هدایت كننده‌اى وجود دارد!» حضرت فرمود: رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله و سلّم الْمُنْذِرُ، وَ لِکلِّ زَمَانٍ مِنَّا هَادٍ یهْدِیهِمْ إلَى مَا جَاءَ بِهِ النَّبىُّ صلى اللَه علیه و آله و سلّم. وَ الْهُدَاةُ مِنْ بَعْدِهِ عَلِىٌّ علیه السّلام ثُمَّ الاوْصِیاءُ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ.3 «رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم ترساننده و هشدار دهنده مى‌باشد؛ و براى هر زمانى از ما هدایت كننده‌اى وجود دارد كه امّت را به سوى آنچه پیغمبر صلى اللَه علیه و آله و سلّم آورده است هدایت مى‌كند. و هدایت كنندگان پس از او علىّ علیه السّلام مى‌باشد، سپس أوصیاى او یكى پس از دیگرى.»

  •  و نظیر آن، روایت أبو بصیر است از حضرت صادق علیه السّلام و روایت عبد الرّحیم قصیر از حضرت باقر علیه السّلام كه: رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله و سلّم الْمُنْذِرُ وَ عَلِىٌّ الْهَادى.4 «رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم منذر است و على است هدایت كننده.»

    1. «مرآة العقول» ج ٢، ص ٣٣٩.
    2. (٢ و ٣ و ٤) کافى «کتاب الحجّة» باب ١٠: بابُ أنّ الأئمّةَ: هُم الهُداة، أحاديث ١ تا ٤.
    3. (٢ و ٣ و ٤) کافى «کتاب الحجّة» باب ١٠: بابُ أنّ الأئمّةَ: هُم الهُداة، أحاديث ١ تا ٤.
    4. (٢ و ٣ و ٤) کافى «کتاب الحجّة» باب ١٠: بابُ أنّ الأئمّةَ: هُم الهُداة، أحاديث ١ تا ٤.

امام شناسی ج14

193
  •  و به مضمون آنها روایاتى از جمهور أهل سنّت آمده است با اسناد از طریق أبوهریره و أبى بَرْزه و ابن عبّاس، و از طریق أمیر المؤمنین علیه السّلام، و حاكم در «مستدرك» خود آن را صحیح دانسته است.

  •  و هنگامى كه إحاطه و خبرویت پیدا كردى به این گفتار، پس آیا باز هم براى تو جالب به نظر مى‌رسد التجاء «فصل الخطاب» در تلفیق و تكثیرش به نقل از بعضى تفاسیر متأخّره، و از داماد در حاشیه «قَبَسات» از گفتارش به اینكه: أحادیث از طرق ما و از طرق عامّه به طور تَضَافر رسیده است كه در قرآن تنزیل: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ لِعِباد وَ عَلِىٌ‌ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ؟! بوده است ـ انتهى.

  •  «تو (اى پیغمبر) فقط بیم دهنده بندگان هستى، و على است كه براى هر قومى هدایت كننده مى‌باشد!»

  •  این شعرى است كه مدّاحان آن را مى‌سرایند، و أمّا عارف به لغت عرب رضایت نمیدهد نظمش را به آن نسبت دهند. و من گمان ندارم تو را كه بتوانى از طرق ما و طرق أهل سنّت غیر از آنچه را كه أوّلًا شنیدى پیدا كنى و آن غیر از آن چیزى است كه او نقل نموده است. فَاعْتَبِر!

  •  و از جمله آن روایات، روایت «كافى» است از أبوحمزه از حضرت أبو جعفر علیه السّلام كه در قول خداى عزّ و جلّ: ﴿رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ‌.» «پروردگارا نبوده‌ایم ما از مشركین!» فرمود: یعْنُونَ بِوَلَایةِ عَلِىٍّ علیه السّلام‌ «مرادشان از آن شرك به ولایت على علیه السّلام بوده است». و این روایت صریح مى‌باشد در آنكه تفسیر است. و بنابراین با این بیانش حاكم است بر دو روایت ضعیفه أبو بصیر در ظهورشان به اینكه لفظ «بِوَلَایةِ عَلِىٍّ» از آیه حذف گردیده است.

  •  و این بیان از روایت أبوحمزه به أمثال آن سارى و جارى میگردد (و به نحو حكومت مُبین و مفسِّر مى‌شود).

  •  و از جمله آن روایات، روایت عُمَر بن حَنْظَلَه است از حضرت صادق علیه السّلام در قول خداى تعالى در سوره بقره: ﴿مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ﴾ «مُخْرَجَاتٍ». «به آن‌

امام شناسی ج14

194
  •  زنان تا یك سال نفقه بدهند بدون إخراج. آن زنان از خانه بیرون‌شدگان نمى‌باشند.» و من درباره تو هیچ گمانى ندارم مگر اینكه بگوئى: إلحاق امام علیه السّلام كلمه مُخرَجات را فقط براى تفسیر مراد از كلمه إخراج بوده است، نه بیان نقیصه از قرآن كریم؛ و امّا «فصل الخطاب» آن را به عنوان بیان نقیصه ذكر كرده است. فاعتبر!

  •  و از جمله آن روایات، صحیحه محمّد بن مسلم از حضرت صادق علیه السّلام مى‌باشد همان طور كه در «كافى» در اوّل باب منع زكات وارد است، و در آن است: پس از آن امام علیه السّلام فرمود: این است قول خداوند عزّوجلّ: سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ «آنچه كه از دادن آن بخل ورزیدند در روز قیامت همچون طوق بر گردن، بدان گرفتار و غلّ و زنجیر میگردند.» یعْنِى‌ مَا بَخِلُوا بِهِ مِنَ الزَّکوةِ. «یعنى آنچه از مال زكات كه به دادن آن بخل كرده‌اند.»

  •  پس این روایت مانند روایت صریحه‌اى مى‌باشد بر آنكه لفظ «مِنَ الزَّكَاةِ» تفسیرى است از امام، نه آنكه از قرآن باشد. و لهذا این روایت با این بیانش حاكم است بر مرسله ابن أبى عُمَیر، از كسى كه او را ذكر كرده است، از حضرت صادق علیه السّلام در قول خداى عزّوجلّ: سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ‌ مِنَ الزَّکاةِ يَوْمَ الْقِيامَةِ؛ و صارف آن مى‌باشد از آنكه بیان نقیصه بوده باشد.

  •  و از جمله آن روایات، صحیحه أبوبصیر است از حضرت صادق علیه السّلام همچنان كه در «كافى» وارد است در باب نصّ خدا و رسول او بر أئمّه یكى بعد از دیگرى، و در آن است: من به او گفتم: مردم مى‌گویند: چرا اسم على علیه السّلام و اهل بیت او در كتاب اللَه نیامده است؟! حضرت فرمود: به ایشان بگوئید: بر رسول خدا نماز نازل شد و خداوند اسم آن را در قرآن نبرد كه سه ركعت است و یا چهار ركعت، تا اینكه رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله و سلّم خودش بود كه آن را براى مردم تفسیر كرد.1 و همچنین حضرت‌

    1. «کافى» کتاب الحجّة، باب ٦٤: بابُ ما نصَّ اللَهُ عزّ و جلّ و رسولُه علَى الأئمّة عليهم السّلام واحداً فواحداً، حديث أوّل.

امام شناسی ج14

195
  •  درباره زكات و حجّ به همین منوال فرمود. و مقتضاى این حدیث، تصدیق امام علیه السّلام است قول مردم را كه: خداوند على را در قرآن با اسم ذكر نكرده است، و فقط تسمیه از تفسیر رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و سلّم در حدیث‌ مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ‌ وَ حَدِیث ثَقَلَین بوده است.

  •  و شاهد بر این مطلب روایتى است در «كافى» أیضاً در این باب پس از آن روایت به فاصله كوتاهى در صحیحه فُضَلاء از حضرت أبوجعفر الباقر علیه السّلام، و روایت أبى جارود از آن حضرت علیه السّلام أیضاً و روایت أبو دَیلَم از حضرت أبو عبد اللَه الصّادق علیه السّلام، كه آن دو امام همام در مقام احتجاج و عدم تقیه، قول خداى تعالى: ﴿يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ﴾ را خوانده‌اند و آن دو امام در تلاوت آیه، كلمه «فِى عَلِىٍّ» را ذكر ننموده‌اند. و این دلیل است براى آنكه آنچه در مورد ذكر اسم علىّ علیه السّلام در این مقام و بلكه در غیر آن، روایت شده است، فقط از باب تفسیر و بیان مراد است در وحى قرآن، به آنكه تفسیر و بیان مراد را جبرائیل از نزد خداوند به عنوان وحى مطلق ـ نه ـ قرآن آورده است، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‌ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‌.

  •  و از جمله آن روایات، روایت [محمّد بن‌] فُضَیل است از حضرت أبو الحسن الماضى علیه السّلام در باب «النُّكَتُ مِنَ التَّنْزیلِ فِى الْوَلَایةِ» از «كافى»، میگوید: گفتم: هَذَا الَّذِى کنْتُمْ بِهِ تُکذِّبُونَ؟! فرمود: یعْنِى أمیرَ الْمُؤْمِنین علیه السّلام. گفتم: تنزیل است؟! فرمود: آرى!1 زیرا در اینجا آن حضرت، حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام را با كلامش: «یعنى»، به عنوان تفسیر و بیان مراد و مُشارٌ إلَیه در قول خداى تعالى: «هَذَا» ذكر نموده است. بنابراین كلام امام در جواب كه میفرماید: آرى (از تنزیل مى‌باشد)، دلیل است بر آنكه: آنچه را كه عین و وجودش در وحى قرآنى مراد و منظور است أئمّه علیهم السلام آن را تَنْزیل مى‌نامند.

    1. «کافى» کتاب الحجّة، باب ١٠٨: بابٌ فيه نُکتٌ و نُتَفٌ مِنَ التَّنْزيلِ فِى الولايةِ، حديث ٩١. روايت مفصَّل است و عبارت فوق آخرين فقره آن است.

امام شناسی ج14

196
  •  و على هذا این روایات و أمثالها تشبّثات «فَصْل الخِطاب» را به روایاتى كه روى هم انباشته است از روایاتى كه حال آنها را إجمالًا دانستى، مى‌بُرَد و قطع مى‌كند.

  •  و به آنچه ما در اینجا ذكر نمودیم و غیر آن، إشاره دارد آنچه از كلمات علماءِ أعلام ـ قُدِّسَتْ أسرارُهم ـ نقل نمودیم.

  •  اگر بگوئى: این روایت ضعیف است، و همچنین جمله‌اى از روایات متقدّمه! مى‌گوئیم: جُلِّ روایاتى كه «فَصْل الخِطاب» انباشته است مثل این روایت مى‌باشند، بلكه داراى ضَعف شدیدترى مى‌باشند همان طور كه در وصف راویان آنها بدان اشاره نمودیم. علاوه بر این در آن مقدار از روایات صحیحه‌اى كه ذكر كردیم، براى صاحبان خرد و أُولُو الألْباب كفایت است.1

  •  این بود عین گفتار این عالم متتبّع محقّق خبیر، پیرامون مسأله عدم تحریف قرآن كریم. و ملاحظه شد كه چقدر به طور جامع و كامل أطراف مسأله را إحاطه كرده و با فكرى استوار شبهات را ردّ نموده است. و علاوه نه تنها در پاسدارى سنگر تشیع به طور أتمّ و أكمل در عقیده صیانت كتاب إلهى، قدم راستین برداشته است؛ بلكه با ذكر روایات وارده در مصادر مهمّ أهل سنّت و عامّه به عنوان آنچه به كرامت كلام اللَه مجید إلصاق كرده‌اند، ابتداءً حمله را بر آن جماعت فرموده و آن احادیث را به طور روشن إبطال نموده است. اى كاش جامعه شیعه در هر عصرى لا أقلّ یك نفر مانند این عالم مجتهد فقیه بصیر و حمیم و دلسوز و از هوا برون شده را مى‌داشت، تا همه مشكلات به نیروى ایمان و علم و درایت وى حلّ مى‌شد.

    1. «آلاءُ الرّحمن فى تفسير القرآن» طبع مطبعه عرفان صيدا، سنه ١٣٥١ هجريّه قمريّه، جزء اوّل، ص ١٩ تا ص ٢٩.

امام شناسی ج14

197
  •  

  •  

  • درس دویست و یكم تا دویست و دهم: كتبى كه شیعه تألیف كرده است، و تقدّم شیعه در جمیع علوم‌

  •  

  •  

  •  

  •  

امام شناسی ج14

199
  •  

  •  

  • درس ٢٠١ تا ٢١٠

  • بسم اللَه الرّحمن الرّحیم‌

  • و به نستعین، و صلّى اللَه على سیدنا محمّد و آله الطّاهرین،

  • و لعنة اللَه على أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدِّین،

  • و لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلَّا باللَه العلىّ العظیم‌

  •  

  •  

  • [تفسیر آیه ن و القلم و ما یسطرون‌]

  • قال اللَهُ الحَکیمُ فِى کتَابِهِ الکرِیم:

  • بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌ ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ* ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ* وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ* وَ إِنَّكَ لَعَلى‌ خُلُقٍ عَظِيمٍ‌1

  •  «ن، و سوگند به قلم و آنچه به سبب قلم (و یا با قلم) مى‌نویسند، كه تو (اى پیغمبر) به واسطه نعمتى كه خدا به تو داده است دیوانه نمى‌باشى؛ و حقّاً و حقیقةً تو داراى پاداش و مزد پیوسته و غیر منقطعى هستى؛ و حقّاً و حقیقةً تو بر اخلاق عظیمى استوار مى‌باشى!»

  •  حضرت استاد مكرّم آیة اللَه علّامه طباطبائى قدِّس سرُّه ـ در تفسیر این آیه چنین آورده‌اند: معنى قلم معروف است. و سَطْر با فتحه و پس از آن سكون و چه بسا با دو فتحه استعمال مى‌شود ـ همان طور كه در «مفردات» ذكر نموده است ـ عبارت است‌

    1. آيه اوّل تا چهارم از سوره القلم: شصت و هشتمين سوره از قرآن کريم.

امام شناسی ج14

200
  •  از: یك صفّ و ردیفى از كتابت؛ و از درختان، صفّى است كاشته شده، و از مردمان، گروهى ایستاده.: وَ سَطَرَ فُلَانٌ کذَا یعنى سَطْر به سَطْر نوشت.

  •  خداوند سوگند یاد كرد به قلم و به آنچه با قلم مى‌نویسند. و ظاهر سیاق آیه مطلق قلم و مطلق نوشته‌اى است كه با قلم مى‌نویسند كه عبارت از مكتوب باشد؛ به علّت آنكه هم خود قلم و هم كتابتى كه به واسطه قلم متحقّق مى‌گردد از أعظم نعمتهاى إلهیه‌اى است كه انسان بدان راه یافته است. كه در ضبط و ثبت حوادث غائب از أنظار و معانى و أسرار پنهان و مُختفى در دلها، تالى تِلو كلام است؛ و به واسطه قلم است كه انسان استحضار مى‌یابد آنچه را كه مرور زمان و یا بُعْد مكان بر روى آن پرده كشیده است.

  •  خداوند سبحانه بر انسان به وسیله هدایت او به سوى آن دو چیز، و تعلیم وى را بدان دو چیز، منّت نهاد؛ و در گفتار خود فرمود: خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَيانَ‌ (سوره رحمن آیه ٣ و ٤):

  •  «خداوند انسان را خلق كرد و بدو بیان را آموخت.»

  •  و درباره قلم فرمود: عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ‌ (سوره علق آیه ٤ و ٥):

  •  «خداوندى كه با قلم آموخت، به انسان تعلیم كرد آنچه را كه نمى‌دانست.»

  •  بنابراین قسم خوردن خداوند به قلم و به آنچه به وسیله قلم مى‌نویسند، قسم خوردن اوست به نعمت. و حقّاً خداوند در كلام خود به بسیارى از مخلوقات خود از جهت آنكه رحمت و نعمتند سوگند یاد نموده است، مانند آسمان و زمین، و خورشید و ماه، و شب و روز، الى غیر ذلك حتّى به انجیر و زیتون.

  •  بعضى گفته‌اند: مراد از لفظ «ما» در گفتارش: وَ ما يَسْطُرُونَ‌ مصدریه است و على هذا مراد از آن كتابت است.

  •  و بعضى گفته‌اند: مراد از قلم، قلم اعلى است كه در حدیث وارد است كه: آن اوّل مخلوقى است كه خداوند آفریده است. و مراد از ما يَسْطُرُونَ‌ آن نوشته‌اى است كه فرشتگان حَفَظه و كرام كاتبون مى‌نویسند.

امام شناسی ج14

201
  •  و أیضاً احتمال داده شده است كه: صیغه جمع در يَسْطُرُونَ‌ براى تعظیم باشد نه براى تكثیر و معنى زیادى. و این توهّم، توهّم سست و ضعیفى است. و أیضاً احتمال داده شده است كه: مراد از آن چیزى كه در آن مى‌نویسند لَوْح مَحْفوظ باشد. و أیضاً احتمال داده شده است كه: مراد از قلم و از مسطورات با آن، اصحاب قلم و مسطوراتشان باشد. اینها همه احتمالات واهیه و بى بنیادى است.

  • (این سوگندها را خدا یاد نموده است تا برساند که:) ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ‌. و این جمله معنائى است كه سوگند بر آن وارد گردیده است، و خطاب هم به پیامبر صلى اللَه علیه و آله مى‌باشد: و باء در لفظ بنعمة یا سببیه است یا مصاحبه. یعنى تو به سبب نعمتى ـ و یا با نعمتى ـ كه خداوند پروردگارت بر تو ارزانى داشته است، مجنون و دیوانه نیستى!

  •  و سیاق آیه مؤید این معنى است كه: مراد از نعمت، نعمت نبوّت است. چرا كه دلیل نبوّت از پیغمبر خدا هر گونه اختلال عقلى را بر مى‌دارد تا آنكه هدایت إلهیه‌اى كه لازمه نظام حیات انسانیت است، درست آید.

  •  و على هذا این آیه ردّ مى‌نماید جنونى را كه به پیغمبر نسبت دادند به طورى كه در آخر سوره از ایشان حكایت شده است: وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ‌. «و مشركین قریش مى‌گویند: حقّاً و واقعاً او دیوانه است.»

  •  قوله تعالى: وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ‌ «از براى تو مزدى لا ینقطع مى‌باشد»: كلمه‌ مَمْنُونٍ‌ از مَنّ است به معنى قطع؛ و از این قبیل است آنچه گفته‌اند: مَنَّهُ السَّیرُ مَنًّا إذَا قَطَعَهُ وَ أضْعَفَهُ‌. «سیر و حركت او را ضعیف ساخت و از راه بازداشت.» نه از مِنَّت به معنىِ: در گفتار و كلام، نعمت را بزرگ شمردن و به حساب آوردن.

  •  و مراد از أجْر، أجر رسالت است عند اللَه سبحانه؛ و در این عبارت لطیفه‌اى است براى به دست آوردن دل پیغمبر و دلخوشى و شادى خاطر وى كه در برابر تحمّل رسالت خداوندى أجر غیر مقطوع و مزد همیشگى كه از بین نرود به او داده مى‌شود.

امام شناسی ج14

202
  •  و مراد از خُلُق در وَ إِنَّكَ لَعَلى‌ خُلُقٍ عَظِيمٍ‌ همان ملكه نفسانیه‌اى است كه از آن افعال به سهولت صادر مى‌گردد و به دو قسمت: فضیلت كه ممدوح است همچون عفّت و شجاعت، و رذیلت كه مذموم است، همچون شَرَه و جُبْن منقسم مى‌شود؛ و لیكن وقتى كه آن را همین طور بدون قیدى اطلاق نمایند از آن حُسن خُلْق فهمیده مى‌گردد ...

  • و در بحث روائى فرموده‌اند: در كتاب «معانى الأخبار» با اسناد خود از سُفیان بن سعید ثَوْرى از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در تفسیر حروف مقطّعه قرآن آورده است كه گفت:

  • و أمّا «ن» نهرى است در بهشت. خدا به او گفت: منجمد شو! منجمد شد و به صورت مدادى درآمد (یعنى به صورت مركّب) و سپس به قلم گفت: بنویس! پس قلم در لوح محفوظ نوشت تمام حوادث گذشته و آینده را تا روز قیامت. و بنابراین، آن مداد و مركّب از نور است؛ و قلم نیز قلمى از نور است؛ و لَوْح نیز لوحى از نور است.

  • سُفْیان گفت: من به حضرت عرض كردم: یا بن رسول اللَه! براى من درباره امر لوح و امر قلم و امر مداد بیان وافى و مشروحى را إفاده فرما! و از آنچه خدا به تو تعلیم نموده است مرا تعلیم كن!

  •  حضرت فرمود: اى پسر سعید! اگر تو أهلیت جواب را نداشتى پاسخى به تو نمى‌گفتم! نون فرشته‌اى است كه به سوى قلم ادا مى‌كند و مى‌رساند؛ و آن نیز فرشته‌اى است. و قلم به سوى لوح ادا مى‌كند؛ و آن نیز فرشته‌اى است. و لَوْح به سوى إسرافیل ادا مى‌نماید، و إسرافیل به سوى میكائیل، و میكائیل به سوى جبرائیل ادا مى‌كند، و جبرائیل به سوى انبیاء و رُسُل الهى ادا مى‌نماید.

  •  راوى حدیث كه سُفیان است مى‌گوید: حضرت در این حال فرمود: برخیز اى سفیان و برو كه من (از دستگاه حكومت جائره به واسطه نشستن در اینجا) بر تو

امام شناسی ج14

203
  •  ایمن نمى‌باشم!1

  •  از گفتار حضرت استاد به دست آمد كه: مراد از قلم همه انواع قلم است؛ و مراد از مسطورات همه انواع آنهاست و اختصاصى به قلم خاصّى و نوشته بخصوصى ندارد.

  •  و چون مى‌دانیم: اولًا قلم و نوشته، مورد قَسَم پروردگار قرار گرفته است، و ثانیاً مُقْسَمٌ عَلَیه و چیزى كه قسم براى تحكیم و ایفاء استوارى و ثبات آن مى‌باشد، استقامت عقل و نعمت نبوّت پیامبر اكرم، و پاداش لا یزالى و ابدى او، و خُلق عظیم و اخلاق بزرگ و سترگ اوست، فلهذا مورد قَسَم كه قلم و نوشته است هر گونه كه باشد و به هر صورت و كیفیتى كه تحقّق پذیرد، داراى اهمیتى عظیم و قدر و قیمتى جلیل و خطیر مى‌باشد. چرا كه خداوند بدین دو امر مهمّ مى‌خواهد اثبات مقامات و درجات و فیض ازلى و ابدى و سَرمدى را به پیغمبرش بفرماید. و على هذا قلم و نوشتار به طور اطلاق در این آیه مورد اهمیت فراوان و اعتناى ذات أقدس حقّ متعال قرار گرفته است.

  •  به واسطه قلم و كتابت است كه این‌همه علوم در دسترس ماست و اگر احیاناً قلمى نبود و نوشته‌اى در عالم وجود صورت تحقّق به خود نمى‌گرفت این عالم فعلى ما در پهناى ظلمت و جهل و كورى باطنى گرفتار، و در امواج دلهره‌آمیز لُجّه‌هاى غامره و گردابهاى ژرف دریاى تاریكى غوطه‌ور بود.

  •  با دقّت تمام، علوم فعلى ما را كه در ذخائر كتابهاى جهان و كتابخانه‌هاى عالم با قلم نوشته شده است اگر حساب كنیم، و وجود و عدم هر یك را جدا جدا بسنجیم، این موهبت عظیم بر ما مشهود خواهد شد. و الحَمْدُ لِلّهِ وَحْدَه‌ كه چنین پروردگارى انسان را بیافرید، و وى را به نیروى علم به وسیله قلم و كتابت بیاراست، و علوم معنوى را با كتب آسمانى و قرآن مجید و نهج البلاغة و صحیفه سجّادیه و كتب فقهى‌

    1. «الميزان فى تفسير القرآن» ج ٢٠، ص ٢٥ تا ص ٣٥ تفسير سوره ن و القلم.

امام شناسی ج14

204
  •  و تفسیرى و حِكَمى و عرفانى و با علوم طبیعى كه در راه و مقدمه كمال واقعند، و همه اینها به سبب قلم و كتابت صورت گرفته است، در راه مسیر كمال او قرار داد تا وى را از اسْفَلُ السِّافِلین آورد و به مقام‌ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ‌1 ارتقاء بخشید، فَشُكْراً لَهُ ثُمَّ شُكْراً.

  •  در بحث سابق دانستیم كه: أوّلین كتابى كه در اسلام نوشته شد، عبارت بود از مُصْحَف امیر المؤمنین على بن أبى طالب علیه أفضل صلوات اللَه و ملائكته المقرّبین و أنبیائه المرسلین ـ . این مُصْحَف تامّ و تمامى بود كه واجد جهات نزول، و شأن ورود آیات، و ترتیب سور و آیات طبق نزول، و بیان ناسخ و منسوخ و مطلق و مقید، و بیان محكمات و متشابهات، و تأویل و تفسیر و غیر ذلك از جهات عدیده بود. این مصحف همان قرآنى است كه ابن سیرین درباره آن مى‌گوید: اگر تو بدان دسترسى یابى در آن علمى را خواهى یافت! و نام آن در تواریخ و احادیث و تفاسیر عبارت است از: مُصْحَف على، صَحیفه عَلى، الْجَامِعَة، كِتَاب عَلى، صحیفه عَتِیقَه.

  •  فقیه أهل بیت آیة اللَه حاج آقا حسین طباطبائى بروجردى رضى اللَه عنه در كتاب نفیس و ارزشمند «جامع أحادیث الشّیعة فى أحكام الشّریعة» در مقدّمه بدیع و ذى‌قیمت آن كه به قلم مبارك خود إملاء فرموده‌اند، در ضمن بیان احادیثى در علوم اهل بیت و روایاتى در شأن ایشان، از جمله فرموده‌اند: از جمله ادلّه آنكه أئمّه طاهرین ـ علیهم الصّلوة و السّلام ـ عالم به احكام مى‌باشند، و از طرق خاصّه و عامّه بر این مهمّ روایات و دلائلى است آن است كه: حدیث آنان حدیث رسول اكرم صلى اللَه علیه و آله است و در نزد آنهاست صحیفه جامعه كه به إملاء رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و خط على علیه السّلام است.2

    1. سوره تين که نود و پنجمين سوره از قرآن کريم است اين سوره مى‌باشد: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ. وَ طُورِ سِينِينَ. وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ. فَما يُکذِّبُک بَعْدُ بِالدِّينِ. أَ لَيْسَ اللَهُ بِأَحْکمِ الْحاکمِينَ.
    2. «جامع احاديث الشّيعة» ط رحلى سنگى گراورى، ج ١، ص ٤٧، سطر آخر و ما قبل آن.

امام شناسی ج14

205
  •  مرحوم مجلسى رضى اللَه عنه (جدّ اعلاى امّى ما از طرف مادرِ پدر) در كتاب «بحار الانوار» به طور تفصیل روایات وارده در این باب را ذكر نموده است و احیاناً بعضى از مواضع را با بیان و شرح خود روشن و مبین فرموده است. وى چنانكه از مطاوى كلماتش ظاهر است در خانه أهل بیت علاوه بر جامعه كتابهاى دیگر به عنوان كتاب جَفْر و مُصْحَف فاطمه و كتاب مسائل دیات (كه به ذؤابه شمشیر أمیر المؤمنین علیه السّلام آویزان بود) و لوح فاطمه را ذكر نموده است. و ما در اینجا به حول و قوّه خداوند متعال به بیان و شرح هر یك از آنها مى‌پردازیم:

  • [كتابهایى كه در خانه أهل بیت ع بوده‌]

  • ١ ـ جامِعَه‌

  • [روایات در خصوصیت كتاب جامعه‌]

  •  درباره این كتاب و كیفیت نگارش آن و محتویات آن روایات كثیرى وارد است. تنها در بیست و دو روایت كه در «بحار» ذكر نموده است طول آن را به هفتاد ذراع‌1 معین نموده است؛ غیر از آنهائى كه در آنها خصوصیات جامعه مذكور شده است ولى عبارت هفتاد ذراع در آنها نیست. این روایات را از كتب معتبره‌اى همچون «اختصاص» و «ارشاد» و «احتجاج» و «أمالى» و بالاخصّ از كتاب «بصائر الدّرجات» نقل نموده است. از جمله مى‌فرماید: در «إرشاد» مُفید و «احتجاج» شیخ طَبَرْسى وارد است كه: بسیارى از اوقات حضرت صادق علیه السّلام مى‌فرمود:

  •  عِلْمُنَا غَابِرٌ، وَ مَزْبُورٌ، وَ نَکتٌ فِى الْقُلُوبِ، وَ نَقْرٌ فِى الاسْمَاعِ، وَ إنَّ عِنْدَنَا الْجَفْرَ الاحْمَرَ وَ الْجَفْرَ الأبْیضَ، وَ مُصْحَفَ فَاطِمَةَ علیها السَّلام، وَ عِنْدَنَا الْجَامِعَةُ فِیهَا جَمِیعُ مَا تَحْتَاجُ النَّاسُ إلَیهِ.

  •  «علم ما چند گونه است: علم به وقایع آتیه، و علم به وقایع گذشته، و إلهام بر دلهایمان، و به صدا در آمدن در گوشهایمان (پس سخن و گفتگویمان با ملائكه‌

    1. ذراع عبارت است از فاصله نوک انگشت وُسطى تا مرفق دست.

امام شناسی ج14

206
  •  طورى است كه كلامشان را مى‌شنویم و خودشان را نمى‌بینیم). و نزد ما جَفْر قرمز (كه در آن اسلحه رسول خدا صلى اللَه علیه و آله است) و جَفْر سپید (كه در آن تورات موسى و انجیل عیسى و زبور داود و كتابهاى آسمانى است كه خداوند قبل از اینها به پیامبران نازل نموده است) و مُصْحَف فاطمه علیهاالسَّلام مى‌باشد. و نزد ما جامعه است كه در آن همه چیزهائى است كه مردم بدان احتیاج دارند.»

  •  و چون از آن حضرت از تفسیر این كلام سؤال شد، پاسخ وى به عین همین عباراتى بود كه ما در ترجمه آوردیم. سپس فرمود: وَ أمَّا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ علیها السَّلام فَفِیهِ مَا یکونُ مِنْ حَادِثٍ وَ أسْمَاءُ مَنْ یمْلِک إلَى أنْ تَقُومَ السَّاعَةُ.

  •  وَ أمَّا الْجَامِعَةُ فَهُوَ کتَابٌ طُولُهُ سَبْعُونَ ذِرَاعاً إمْلَاءُ رَسُولِ اللَه صلى اللَه علیه و آله مِنْ فَلْقِ فِیهِ وَ خَطُّ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ علیه السّلام بِیدِهِ، فِیهِ وَ اللَهِ جَمِیعُ مَا تَحْتَاجُ إلَیهِ النَّاسُ إلَى یوْمِ الْقِیمَةِ حَتَّى أنَّ فِیهِ أرْشَ الْخَدْشِ وَ الْجَلْدَةِ وَ نِصْفِ الْجَلْدَةِ.1

  •  «و أمّا مصحف فاطمه، در آن بیان حوادث و اسامى كسانى است كه تا روز قیامت بر مردم سلطنت مى‌نمایند. و امَّا جامعه: كتابى است كه طول آن هفتاد ذراع است به إملاء و انشاء رسول اللَه كه از لبهاى مبارك دهانش صادر شده و به خطّ علىّ بن أبى طالب علیه السّلام مى‌باشد. و در آن سوگند به خدا كه جمیع احتیاجات مردم تا روز رستاخیز بیان شده است حتّى در آن دیه خراش وارد بر پوست بدن و دیه یك تازیانه زدن، و یا نصف تازیانه بیان شده است.»

  •  و در «بصائر الدّرجات» از محمد بن عبد الحمید از یونس بن یعقوب از منصور بن حازم از ابى عبد اللَه علیه السّلام وارد است كه او گفت: من به حضرت عرض كردم: مردم مى‌گویند: در نزد شما صحیفه‌اى است كه درازیش هفتاد ذراع است، و در آن جمیع آنچه مردم بدان نیاز دارند موجود است، وَ إنَّ هَذَا هُوَ الْعِلْمُ. «و حقّاً و حقیقةً

    1. «بحار الأنوار» از طبع کمپانى، ج ٧، ص ٢٧٩، و از طبع حروفى مطبعه حيدرى ج ٢٦، ص ١٨ کتاب الإمامة، باب «جهات علومهم عليه‌السلام، و ما عندهم من الکتب، و أنّه ينقر فى آذانهم و ينکت فى قلوبهم» و «ارشاد» مفيد، ص ٢٥٧، و در «احتجاج» طبرسى، ص ٢٠٣.

امام شناسی ج14

207
  •  این است علم.»

  •  حضرت فرمود: لَیسَ هَذَا هُوَ الْعِلْمَ، إنَّمَا هُوَ أثَرٌ عَنْ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله إنَّ الْعِلْمَ الَّذِى یحْدُثُ فِى کلِّ یوْمٍ وَ لَیلَةٍ1.

  •  «این علم نیست، این أثرى است كه از رسول خدا صلى اللَه علیه و آله رسیده است. علم واقعى و حقیقى آن علمى است كه در هر روز و در هر شب براى ما پیدا مى‌شود.»

  •  و أیضاً در «بصائر الدّرجات» از ابراهیم بن هاشم، از برقى، از ابن سَنان یا غیر او، از بِشر، از حمران بن أعْین روایت است كه گفت: به حضرت صادق علیه السّلام گفتم: نزد شما تورات و انجیل و زبور و آنچه در صحیفه‌هاى پیشین است: صحیفه‌هاى ابراهیم و موسى، موجود است؟! گفت: آرى!

  •  گفتم: إنَّ هَذَا لَهُوَ الْعِلْمُ الأکبَرُ «تحقیقاً این علم، علم اكبر است.»

  •  حضرت فرمود: یا حُمْرَانُ! لَوْ لَمْ یکنْ غَیرُ مَا کانَ، وَ لَکنْ مَا یحْدُثُ بِاللَّیلِ وَ النَّهَارِ عِلْمُهُ عِنْدَنَا أعْظَمُ‌2.

  •  «اى حمران! اگر ما علمى غیر از آن نداشتیم، آن علم أكبر بود، و لیكن علم به آنچه كه در شب و روز حادث مى‌گردد، براى ما اعظم است.»

  • [تفسیر علّامه مجلسى (ره) درباره علم اعظم امامان‌]

  •  در اینجا مجلسى براى توضیح و تبیین این روایت، و رفع اشكالى كه أحیاناً ممكن است وارد شود بیانى دارد. او مى‌گوید:

  •  بَیانٌ: معنى لَوْ لَمْ یكُنْ این است: اگر نبود براى ما غیر از آن علمى كه براى سابقین از پیغمبران بود، آن علم مذكور، علم اكبر بود، و لیكن آن علمى كه براى ما حادث مى‌گردد آن علم اكبر است.

  •  آنگاه مى‌گوید: من مى‌گویم كه: در اینجا اشكال قویى موجود است و آن اینكه: از آنجائى كه روایات بسیارى دلالت دارند بر آنكه پیغمبر ما صلى اللَه علیه و آله علم وقایع پیشین‌

    1. (١ و ٢) «بحار الانوار» همين باب از طبع کمپانى ج ٧، ص ٢٧٩، و از طبع حيدرى ج ٢٦، ص ٢٠و «بصائر الدرجات» ص ٣٨.
    2. (١ و ٢) «بحار الانوار» همين باب از طبع کمپانى ج ٧، ص ٢٧٩، و از طبع حيدرى ج ٢٦، ص ٢٠و «بصائر الدرجات» ص ٣٨.

امام شناسی ج14

208
  •  و علم وقایع پسین و علم جمیع شرایع إلهیه و احكام را مى‌دانست و تمام این علوم را به على علیه السّلام تعلیم فرمود، و على آن علم را به حَسَن علیه السّلام آموخت و همینطور؛ بنابراین كدام علمى براى آنان بجاى مى‌ماند تا براى ایشان در شب و روز پدیدار گردد؟!

  •  و ممكن است از این اشكال به وجوهى پاسخ داد:

  •  اوَّل: آنچه گفته شده است كه: علم با شنیدن و قرائت كُتُب و حفظ آنها پیدا نمى‌شود؛ زیرا كه این تقلید است، و حقیقت علم واقعى منحصر است در آنچه از جانب خداوند سبحانه بر قلب مؤمن روز به روز و ساعت به ساعت إفاضه مى‌گردد، و با انكشاف آن حقایق، نفس به مرحله اطمینان برسد و انشراح صدر حاصل گردد، و قلب بدین وسیله نورانى شود.

  •  و حاصل مطلب آنكه: این علم موجب تقریر و تأكید و تثبیت معلومات سابقه مى‌گردد، و موجب مزید ایمان و یقین و كرامت و شرف، به إفاضه علم بر آن ذوات مقدّسه بدون واسطه پیامبران مرسلین، خواهد شد.

  •  دوم: آنكه بر ایشان إفاضه مى‌شود تفاصیل حقایقى كه مجملات آنها نزد آنان وجود دارد و اگرچه امكان داشته باشد كه خود آنها آن تفاصیل را به واسطه آنچه از اصول و موادّ نزدشان موجود است استخراج نمایند.

  •  سوم: آنكه بر مسأله بَدَا مبتنى باشد. چونكه آنچه را سابقاً دانسته‌اند در آن احتمال بَدَا و تغییر است امّا چون بدیشان الهام شود آن مواردى كه در آن تغییر داده مى‌شود پس از آنكه بر أنبیا و فرستادگان از حجّتهاى إلهیه كه پیش از آنها بوده‌اند كلّیات و اصول غیر منطبق بر بَدَا افاضه گردیده بود، و یا آن مواردى كه تأكید در آن به عمل آورده شود كه قابل تغییر نمى‌باشد؛ در این صورت این‌گونه علوم، قوى‌ترین و شریف‌ترین علوم آنان خواهد بود.

  •  چهارم: كه در نزد من از همه این وجوه قوى‌تر مى‌باشد آن است كه بگوئیم: ذوات معصومین علیهم السَّلام در دو نشأه قبل از حیات بدنى، و بعد از وفات دنیوى، به سوى‌

امام شناسی ج14

209
  •  مقامات ربّانیه در معارف إلهیه غیر متناهیه، طبق مدارج كمال عروج مى‌نمایند؛ چرا كه براى عرفان خداى متعال نهایتى نیست، و در درجات قرب او انتهائى تصوّر ندارد. و این معنى از روایاتى مشهود است.

  •  و معلوم است كه: ایشان در ابتداى امر امامتشان اگر علمى را فراگیرند، در آن درجه و مرتبه از عمل درنگ نمى‌نمایند؛ و به سبب ازدیاد مقام قرب و طاعات، زیادتى‌هائى از علم و حكم و ترقّیات در معرفت خدا براى ایشان حاصل مى‌گردد. و چگونه ممكن است براى آنان ترقّى نباشد در حالى كه این ترقّیات راجع به سایر مخلوقات با وجود نقص قابلیت و استعدادشان مشهود است؟ و آن ذوات مقدّسه سزاوارتر و مناسب‌تر مى‌باشند كه ترقّیات در آنها به وجود آید.

  •  و شاید این وجه یكى از وجوه استغفار و توبه آنان در هر روز هفتاد بار و بیشتر بوده باشد؛ زیرا در وقت عروجشان به هر درجه رفیعه از درجات عرفان، مى‌دیده‌اند كه: ایشان در مرتبه سابقه از آن در نقصان بوده‌اند؛ بنابراین از آن نقص استغفار مى‌نموده‌اند و به سوى خداى تعالى توبه مى‌كردند.

  •  این وجوه مجموع آن احتمالاتى بود كه در حلّ این مشكل بر دل من وارد شد. و من از خداوند طلب غفران مى‌كنم از آن گفتار و كردارم كه موجب خشنودى و رضاى او نیست.1

  •  أقول: این وجه بسیار متین است، و لیكن مرحوم جدّ، حیات سابقه و لاحقه بر این عالم را سابق و لاحق زمانى پنداشته است؛ و أئمّه علیهم السلام را طبق این اخبار در معناى أزل و ابدى كه در دو سر طولى دنیا واقعند، داراى مقامات و درجات نامتناهى عرفان قرار داده است؛ با آنكه طبق حركت جوهریه‌ النَّفْسُ جِسْمَانِیةُ الْحُدُوثِ رُوحَانِیهُ الْبَقَاء و آیات مباركات‌ ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ تمام آن درجات و مقامات در همین نشأة مادّه و عالم طبع حاصل است؛ و ابد و ازل دو سر این سلسله‌

    1. همين مصدر.

امام شناسی ج14

210
  •  در معارج و مدارج عرضى هستند نه طولى. و طىّ این عروج در این نشأه منافاتى با جسمانیة الحدوث ندارد. فَشَکر اللَهُ سَعْیه و أجْزَل ثَوَابَهُ.

  • [روایات بصائر الدرجات در خصوصیت جامعه‌]

  •  و نیز از «بصائر الدّرجات» از عبد اللَه بن جعفر از محمّد بن عیسى از إسمعیل بن سَهْل از ابراهیم بن عبد الحمید از سلیمان از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده است كه فرمود:

  •  إنَّ فِى صَحِیفَةٍ مِنَ الْحُدُودِ ثُلْثَ جَلْدَةٍ؛ مَنْ تَعَدَّى ذَلِک کانَ عَلَیهِ حَدُّ جَلْدَةٍ1.

  •  «در آن صحیفه و كتاب جامعه بعضى از مقادیر حدّ، یك سوّم تازیانه ثبت شده است؛ كه اگر كسى از این مقدار تجاوز كند باید خودش یك تازیانه به عنوان پاداش بد خود بخورد.»

  •  و نیز از «بصائر الدّرجات» از حسن بن علىّ بن نعمان از پدرش علىّ بن نُعْمان از بَكر بن كَرب روایت است كه گفت: ما در محضر حضرت صادق علیه السّلام بودیم و شنیدیم كه مى‌گفت:

  •  أمَا وَ اللَهِ إنَّ عِنْدَنَا مَا لَا نَحْتَاجُ إلَى النَّاسِ، وَ إنَّ النَّاسَ لَیحْتَاجُونَ إلَینَا. إنَّ عِنْدَنَا الصَّحِیفَةَ سَبْعُونَ ذِرَاعاً بِخَطِّ عَلِىٍّ علیه السّلام وَ إمْلآءِ رَسُولِ اللَهِ ـ صَلَّى اللَهُ عَلَیهِمَا وَ عَلَى أوْلَادِهِمَا ـ ، فِیهَا مِنْ کلِّ حَلالٍ و حَرَامٍ. إنَّکمْ لَتَأْتُونَنَا فَتَدْخُلُونَ عَلَینَا فَنَعْرِفُ خِیارَکمْ مِنْ شِرَارِکمْ‌2.

  •  «قسم به خدا كه در نزد ما چیزى است كه با وجود آن نیازى به مردم نداریم، و مردم نیاز به ما دارند. در نزد ما صحیفه‌اى است كه هفتاد ذراع طول دارد، و به خطّ على علیه السّلام و املاء رسول خدا ـ صلّى اللَه علیهما و على أولادهما ـ است، در آن از هر حلالى و هر حرامى سخن به میان آمده است. شما به سوى ما مى‌آئید و بر ما وارد مى‌شوید و ما خوبانتان را از بدانتان (به واسطه همان صحیفه) مى‌شناسیم!»

  •  و در روایت «بصائر» أیضاً وارد است كه آن صحیفه به عرض أدیم مثل‌

    1. (١ و ٢) همين مصدر از طبع کمپانى: ص ٢٧٩ و ص ٢٨٠، و از طبع حيدرى: ص ١٩ تا ص ٢٢، و نيز در «بصائر الدّرجات» ص ٣٨ و ص ٣٩.
    2. (١ و ٢) همين مصدر از طبع کمپانى: ص ٢٧٩ و ص ٢٨٠، و از طبع حيدرى: ص ١٩ تا ص ٢٢، و نيز در «بصائر الدّرجات» ص ٣٨ و ص ٣٩.

امام شناسی ج14

211
  • فَخِذِ الْفَالِج‌ است، و در آن تمام نیازمندیهاى مردم وجود دارد و هیچ قضیه‌اى نیست مگر آنكه حكمش در آن بیان شده است حتّى أرش خدش.

  •  و مجلسى در بیان آن گفته است: مراد از أدیم پوست حیوان است، یا خصوص رنگ قرمز از آن، و یا خصوص دبّاغى‌شده از آن. و مراد از فَالِج شتر نر قوى هیكل است كه داراى دو كوهان است و از سِنْد براى جفت گیرى مى‌آورند.1

  •  و أیضاً از «بصائر الدّرجات» از یعقوب بن یزید از ابن أبى عُمَیر از ابراهیم بن عبد الحمید و أبى المغراء از حمران بن أعْین از حضرت باقر علیه السّلام روایت مى‌كند كه أشَارَ إلَى بَیتٍ كَبِیرٍ وَ قَالَ: یا حُمْرَانُ! إنَّ فِى هَذَا الْبَیتِ صَحِیفَةً طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً بِخَطِّ عَلِىٍّ علیه السّلام وَ إمْلاءِ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله. لَوْ وَلِینَا النَّاسَ لَحَکمْنَا بِمَا أنْزَلَ اللَهُ لَمْ نَعْدُ مَا فِى هَذِهِ الصَّحِیفَةِ2.

  •  «حضرت اشاره به اطاق بزرگى كرد و گفت: اى حمران! در این بیت صحیفه‌اى است كه طولش هفتاد ذراع است به خطّ على علیه السّلام و املاء رسول خدا صلى اللَه علیه و آله. اگر ما

    1. همين مصدر از طبع کمپانى: ص ٢٨٠، و از طبع حيدرى: ص ٢٢، و «بصائر الدرجات» ص ٣٩. آية اللَه سيّد محسن امين عاملى در «أعيان الشّيعة» طبع دوّم در جزء اوّل از جلد اوّل، ص ٣٣٢ گويد: ... عن أبى عبد اللَه عليه‌السلام انّه سُئل عن الجامعة فقال: تلک صحيفةٌ سبعون ذراعاً فى عرض الاديم مثل فَخِذِ الفالج، فيها کلّ ما يحتاج الناس اليه و ليس من قضيّة الّا و هى فيها حتّى أرش الخدش. مؤلّف گويد: اديم به معنى پوست است و فالج شتر تنومند دو کوهان مى‌باشد که از سِنْد براى جفت گيرى مى‌آورند. و معنى عرض اديم آن است که: آنها پوستهائى بوده‌اند که دبّاغى شده و به اندازه وسعت آنها، آنها را باقى گذارده‌اند و بعضى را به بعض ديگر متّصل نموده‌اند تا به حدّى که اگر به روى هم پيچيده شوند به قدر ران شتر بزرگ دو کوهانه ضخيم مى‌شوند و در آن مى‌نويسند. تا آنکه در ص ٣٣٨ مى‌گويد: از ملاحظه مجموع اين اخبار و ضمّ بعضى به بعضى استفاده مى‌شود که: جامعه، و کتاب على به طور اطلاق، و کتابى که طول آن هفتاد ذراع مى‌باشد، و کتابى که مثل ران مرد، و مثل ران شتر دو کوهان است، و کتابى که به املاء رسول اللَه و خطّ على عليهما الصّلاة و السّلام است، و صحيفه‌اى که در ازايش هفتاد ذراع است، و پوستى که هفتاد ذراع است، و صحيفه عتيقه، همگى کتاب واحدى مى‌باشند.
    2. همين مصدر از طبع کمپانى: ص ٢٨٠، و از طبع حيدرى: ص ٢٣، و «بصائر الدّرجات» ص ٣٩.

امام شناسی ج14

212
  •  بر ولایت امر مردم قرار گیریم حتماً به آنچه خدا نازل نموده است حكم مى‌نمائیم و از آنچه در این صحیفه مى‌باشد تجاوز نمى‌كنیم!»

  •  و همچنین از «بصائر الدّرجات» از احمد بن محمّد، از أهوازى از فُضاله از قاسم بن برید از محمد بن مسلم روایت نموده است كه گفت: حضرت باقر علیه السّلام گفتند:

  •  إنَّ عِنْدَنَا صَحِیفَةً مِنْ کتُبِ عَلِىٍّ علیه السّلام طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً. فَنَحْنُ نَتَّبِعُ مَا فِیهَا لَا نَعْدُوهَا.

  •  وَ سَألْتُهُ عَنْ میرَاثِ الْعِلْمِ مَا بَلَغَ؟! أ جَوَامِعُ هُوَ مِنَ الْعِلْمِ أمْ فِیهِ تَفْسِیر کلِّ شَىْ‌ءٍ مِنْ هَذِهِ الامُورِ الَّتِى تَتَکلَّمُ فِیهِ النَّاسُ مِثْلِ الطَّلَاقِ وَ الْفَرَائضِ؟!

  •  فَقَالَ: إنَّ عَلِیا علیه السّلام کتَبَ الْعِلْمَ کلَّهُ الْقَضَاءَ وَ الْفَرَائضَ. فَلَوْ ظَهَرَ أمْرُنَا لَمْ یکنْ شَىْ‌ءٌ إلَّا فِیهِ سُنَّةً نُمْضِیهَا.1

  •  «نزد ما صحیفه‌اى است از كتابهاى على علیه السّلام كه درازاى آن هفتاد ذراع مى‌باشد. ما از آنچه در آن ثبت و ضبط است پیروى مى‌نمائیم و از آن تجاوز نمى‌نمائیم.

  •  و من از آن حضرت از میراث علوم پرسیدم كه مقدارش به كجا منتهى است؟! آیا آن علوم به ارث رسیده جوامعى است كه در آن علم وجود دارد، یا آنكه در آن تفسیر هر چیز از این امورى است كه مردم در آن گفتگو دارند مانند طلاق و مقدار میراث؟

  •  حضرت فرمود: على علیه السّلام تمام اقسام علم را نوشت؛ علم قضاء و علم میراث را، بنابراین اگر امر ولایت ما ظاهر شود در زمان ظهور چیزى نیست مگر آنكه در آن سُنَّتى را به اجرا در مى‌آوریم.»

  •  و همچنین از «بصائر الدّرجات» از احمد بن محمد از على بن حَكَم، از على بن أبى حمزه از أبى بصیر از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام بدین گونه روایت نموده‌

    1. همين مصدر از طبع کمپانى، ص ٢٨٠، و از طبع حيدرى، ص ٢٣. و «بصائر الدّرجات» ص ٣٩.

امام شناسی ج14

213
  •  است كه:

  • أخْرَجَ إلَىَّ أبُو جَعْفَرٍ علیه السّلام صَحِیفَةً فِیهَا الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ وَ الْفَرَائضُ. قُلْتُ: مَا هَذِهِ؟!

  •  قَالَ: هَذِهِ إمْلاءُ رَسُولِ اللَه صلى اللَه علیه و آله، وَ خَطَّهُ عَلِىٌّ علیه السّلام بِیدِهِ. قَالَ: قُلْتُ: فَمَا تَبْلَى‌؟! قَالَ: فَمَا یبْلِیهَا؟! قُلْتُ: وَ مَا تَدْرُسُ؟! قَالَ: وَ مَا یدْرُسُهَا؟! قَالَ: هِىَ الْجَامِعَةُ أوْ مِنَ الْجَامِعَةِ1.

  •  «حضرت امام محمد باقر علیه السّلام صحیفه‌اى را براى من بیرون آوردند كه در آن علم حلال و حرام و میراث بود. گفتم: این چیست؟! فرمود: این است املاء رسول خدا صلى اللَه علیه و آله و على علیه السّلام آن را با دست خود نوشته است.

  •  أبو بصیر گوید: من گفتم: آیا این كهنه نمى‌شود؟! فرمود: چه چیز مى‌تواند آن را كهنه گرداند؟! گفتم: مندرس نمى‌شود و محو و نابود نمى‌گردد؟! فرمود: چه چیز مى‌تواند آن را از بین ببرد؟! حضرت فرمود: این است جامعه! یا این است از جامعه‌2

  •  و مجلسى در شرح خود فرموده است: بیانٌ: گفتار آن حضرت: «چه چیز مى‌تواند آن را كهنه كند؟» یعنى با وجودى كه خدا حافظ آن است چه چیز مى‌تواند آن را كهنه گرداند؟ و یا آنكه دستهاى بسیار بدان نمى‌رسد تا كهنه شود و مندرس گردد و آثارش محو و نابود شود.

  •  و نیز از «بصائر الدّرجات» است با روایت او از محمّد بن الحسین، از محمد بن سِنان، از عَمَّار بن مروان، از منخل بن جمیل، از جابر بن یزید، از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام كه گفت: ابو جعفر علیه السّلام به من گفت: إنَّ عِنْدِى لَصَحِیفَةً فِیهَا تِسْعَةَ عَشَرَ صَحِیفَةً قَدْ حَبَاهَا رَسُولُ اللَه صلى اللَه علیه و آله‌3.

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٠و از طبع حيدرى ص ٢٣ و ص ٢٤ و «بصائر الدّرجات» ص ٣٩.
    2. اين ترديد از راوى است.
    3. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٠و از طبع حيدرى ص ٢٣ و ص ٢٤. و «بصائر الدّرجات» ص ٣٩.

امام شناسی ج14

214
  •  «در نزد من صحیفه‌اى است كه در آن نوزده صحیفه مى‌باشد، و آن را رسول خدا صلى اللَه علیه و آله عطا نموده است.»

  •  و نیز از «بصائر الدّرجات» از محمد بن عبد الحمید، از یعقوب بن یونس، از مُعَتِّب روایت است كه گفت: أخْرَجَ إلَینَا أبُو عَبْدِ اللَهِ علیه السّلام صَحِیفَةً عَتِیقَةً مِنْ صُحُفِ عَلِى علیه السّلام فَإذَا فِیهَا مَا نَقُولُ إذَا جَلَسْنَا لِنَتَشَهَّدَ.1

  •  «حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام صحیفه عتیقه (قدیمى) اى را براى ما بیرون آوردند از صحیفه‌هاى على علیه السّلام و در آن بود آنچه ما در حال جلوس براى تشهّد مى‌گوئیم.»

  •  و نیز از «بصائر الدّرجات» از محمّد بن عیسى، از یونس، از حمّاد، از عمر بن ابى مقدام، از ابوبصیر، از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت مى‌كند كه فرمود:

  •  ضَلَّ عِلْمُ ابْنِ شُبْرُمَةَ عِنْدَ الْجَامِعَةِ، إنَّ الْجَامِعَةَ لَا تَدَعُ لَاحَدٍ کلَاماً. فِیهَا عِلْمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ. إنَّ أصْحَابَ الْقِیاسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْقِیاسِ فَلَمْ یزِدْهُمْ مِنَ الْحَقِّ إلَّا بُعْداً؛ وَ إنَّ دِینَ اللَهِ لَا یصَابُ بِالْقِیاسِ.2

  •  «در برابر كتاب جامعه، علم پسر شبرمه گم شده است. كتاب جامعه براى أحدى جاى سخن باقى نمى‌گذارد. در آن علم حلال و حرام مى‌باشد. طرفداران عمل به قیاس، علم خود را از قیاس طلب مى‌كنند، بنابراین جز دورى از واقع و فتواى صحیح چیزى دستگیرشان نمى‌شود. و حقّاً و حقیقةً دین خدا با قیاس به دست نمى‌آید.»

  •  و نیز از «بصائر الدّرجات» از محمد از حسین بن سعید از محمد بن ابى عُمَیر از محمد بن حكیم از حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر علیهما السَّلام روایت مى‌كند كه فرمود: إنَّمَا هَلَک مَنْ کانَ قَبْلَکمْ بِالْقِیاسِ، وَ إنَّ اللَهَ تَبَارَک وَ تَعَالَى لَمْ یقْبِضْ نَبِیهُ حَتَّى‌

    1. (١ و ٢) همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٠و ص ٢٨٢ و از طبع حيدرى ص ٢٤ و ص ٢٥ و ص ٣٣. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٠.
    2. (١ و ٢) همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٠و ص ٢٨٢ و از طبع حيدرى ص ٢٤ و ص ٢٥ و ص ٣٣. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٠.

امام شناسی ج14

215
  • أکمَلَ لَهُ جَمِیعَ دِینِهِ فِى حَلالِهِ وَ حَرَامِهِ، فَجَاءَکمْ بِمَا تَحْتَاجُونَ إلَیهِ فِى حَیاتِهِ، وَ تَسْتَغِیثُونَ بِهِ وَ بِأَهْلِ بَیتِهِ بَعْدَ مَوْتِهِ، وَ إنَّهَا مَخْبِیةٌ عِنْدَ أهْلِ بَیتِهِ حَتَّى أنَّ فِیهِ لَأرْشَ الْخَدْشِ.

  •  ثُمَّ قَالَ: إنَّ أبَا حَنِیفَةَ مِمَّنْ یقُولُ: قَالَ عَلِىٌّ وَ قُلْتُ أنَا.1

  •  «تنها علّت هلاك أقوامى كه پیش از شما بوده‌اند عمل به قیاس بوده است، و خداوند تبارك و تعالى روح پیغمبرش را به سوى خود قبض ننمود تا آنكه تمام دینش را در حلالش و حرامش براى او تكمیل نمود. بنابراین آنچه به آن نیازمند بودید وى در زمان حیات خود براى شما آورد؛ و شما به او و أهل بیت او بعد از مرگش روى مى‌آورید! و نوشته‌هاى آن آئین نزد أهل بیت او پنهان گردیده است؛ حتّى در آن نوشته و صحیفه مقدار دیه خراش وارد بر پوست بدن مشخّص گردیده است.

  •  سپس فرمود: أبو حنیفه از كسانى است كه میگوید: على چنان گفت، و من چنین میگویم.»

  •  بارى این روایات، نمونه‌اى از روایات كثیره‌اى بود كه در جوامع شیعه وارد شده است و دلالت بر وجود جامعه در زمان أمیر المؤمنین علیه السّلام دارد. و به طور كلّى در اصل تحقّق كتاب جامعه و تدوین آن در زمان حیات رسول أكرم صلى اللَه علیه و آله و سلّم به إملاء و انشاء آن حضرت و به خطّ و كتابت مولى الموالى حضرت أمیر المؤمنین علیه السّلام نزد شیعه و أهل سنّت جاى تردید نیست. و بدین جهت آن حضرت را مى‌توان اوّلین مدوِّن در اسلام در عصر رسول اللَه و زیر نظر مقام نبوّت به شمار آورد.2

    1. همين مصدر از طبع کمپانى: ص ٢٨٣ و از طبع حروفى: ص ٣٤. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٠.
    2. سيّد محسن أمين عاملى در «أعيان الشّيعة» جزء أوّل از جلد أوّل از طبع دوّم ص ٣٣٠و ص ٣٣١ گويد: از جمله مؤلَّفات أمير المؤمنين عليه السّلام جامعه مى‌باشد و آن کتابى است که طولش هفتاد ذراع و با إملاء رسول اللَه صلى اللَه عليه و آله و سلم و خطّ على عليه السّلام و بر روى پوستى به نام رَقّ (پوست نازکى که بر روى آن مى‌نوشتند) بوده است و أغلب نوشتجات در آن عصر به واسطه کم بودن کاغذ بر روى پوست رَقّ بوده است. اين پوستها را به هم متّصل نمودند تا طول آن هفتاد ذراع شد به ذراع دست که عبارت است از درازاى آرنج تا سرانگشتان. و در بعضى أخبار وارد است که آن مانند ران شتر بزرگ بوده است و در بعضى مانند ران مرد. و آن را از مؤلَّفات علىّ عليه السّلام به شمار آوردن به اعتبار آن بوده است که او آن را نوشته و از کلام و املاء رسول خدا صلّى اللَه عليه و آله و سلم مرتّب گردانيده است. و آن اوّلين کتابى است که در عصر رسول خدا صلَّى اللَه عليه و آله و سلم در آن علم گرد آمده است. ذکر اين کتاب در اخبار ائمّه عموماً و اخبار مواريث خصوصاً مکرّراً وارد شده است؛ و نزد حضرت امام ابى جعفر محمّد الباقر و فرزندش امام أبى عبد اللَه جعفر الصّادق عليهما السّلام بوده است؛ و ثقات از اصحاب آن دو بزرگوار آن را نزد ايشان ديده‌اند؛ و ائمّه هر يک پس از ايشان از هم به ارث برده‌اند؛ و در عبارت حضرت امام رضا عليه السّلام در پشت عهدنامه‌اى که مأمون با آن حضرت به ولايت عهدى مسلمين پيمان نهاد آمده است که: «و جامعه و جفر دلالت بر ضدّ اين امر مى‌نمايند.» و ذکرى از آن، وقت ذکر جفر خواهد آمد. و ظاهراً آن همان کتابى است که در جمله‌اى از اخبار آتيه از آن به کتاب على و به کتابى که به املاء نبىّ صلى اللَه عليه و آله و سلم و خطّ على عليه السّلام است و به کتاب على عليه السّلام که هفتاد ذراع است و به پوستى که هفتاد ذراع است و به صحيفه‌اى که طول آن هفتاد ذراع است و به صحيفه‌اى که جميع ما يحتاج حتى ارش خدش در آن موجود است و به صحيفه عتيقه از صحف على عليه السّلام و شبه اينها تعبير شده است. از کسانى که جامعه را نزد امام باقر عليه السّلام ديده‌اند سُوَيد بن ايّوب و ابو بصير مى‌باشند ...، و از کسانى که آن را نزد امام صادق عليه السّلام ديده‌اند ابو بصير است.

امام شناسی ج14

216
  • [گفتار آیة اللَه حسن صدر در تقدم شیعه در تدوین‌]

  •  محقّق عظیم و فقیه خبیر عالم عصر أخیر سید حسن صَدْر در كتاب «تأسیس الشّیعة لعلوم الإسلام» مى‌فرماید: شیعه اوّلین گروهى بودند كه به جمع آثار و اخبار نبوى و سنّت محمّدى در عصر خلفاء نبىّ مختار ـ علیه و علیهم الصّلاة و السّلام پرداختند و در این امر تقدّم داشتند.

  •  ایشان در امر كتابت و تصنیف به امامشان حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام اقتدا كردند چون آن حضرت در عصر رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله تصنیف نمود.

  •  شیخ ابو العبّاس نجاشى در ترجمه محمّد بن عُذافِر مى‌گوید:1 به ما خبر داد محمّد ابن جعفر و گفت: به ما خبر داد احمد بن محمّد بن سعید، از محمّد بن احمد بن حسن، از عَبّاد بن ثابت، از [أبو مریم‌] عبد الغفّار بن قاسم از عذافر صَیرفى كه گفت:

  •  من با حَكَم بن عُیینه [عُتَیبَه‌] نزد ابو جعفر محمّد بن علىّ الباقر علیهما سلام بودیم و او شروع كرد از حضرت سؤال نمودن ـ و حضرت پیوسته از او ناخوشایند بودند [و

    1. اين روايت را در «رجال نجاشى» (طبع انتشارات جامعه مدرّسين قم، ص ٣٦٠) تحت رقم ٩٦٦ آورده است، مگر آنکه در چند مورد با نسخه «تأسيس الشّيعة» اختلاف دارد که در هر مورد داخل قلّاب تذکر داده مى‌شود. (م)

امام شناسی ج14

217
  •  حضرت به او احترام مى‌گذاردند] ـ پس در مسأله‌اى با همدگر اختلاف نمودند. در این حال حضرت ابو جعفر گفتند: یا بُنَىَّ قُمْ فَأَخْرِجْ کتَابَ عَلِىٍّ! «اى نور دیده، پسرم برخیز و كتاب على را بیرون بیاور!»

  •  فَأَخْرَجَ کتَاباً مُدْرَجاً [مَدْرُوجاً] عَظِیماً فَفَتَحَهُ وَ جَعَلَ ینْظُرُ حَتَّى أخْرَجَ الْمَسْألَةَ. فَقَالَ أبُو جَعْفَرٍ: هَذَا خَطُّ عَلِىٍّ [علیه السّلام‌] وَ إمْلاءُ رَسولِ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله.

  •  «پسر حضرت باقر (ظاهراً حضرت صادق) برخاست و كتاب پیچیده‌شده بزرگى را بیرون آورد. و حضرت آن را گشودند و شروع كردند به نظر كردن در آن تا آنكه آن مسأله را بیرون كشیدند. و سپس حضرت امام باقر فرمودند: این است خطّ على [علیه السّلام‌] و املاء رسول خدا صلى اللَه علیه و آله.»

  • وَ أقْبَلَ عَلَى الْحَکمِ وَ قَالَ: یا أبَا مُحَمَّدٍ! اذْهَبْ أنْتَ وَ سَلمَةُ وَ الْمِقْدَادُ [أبُو الْمِقْدَامِ‌] حَیثُ شِئْتُمْ یمِیناً وَ شِمَالًا، فَوَ اللَهِ لَا تَجِدُونَ الْعِلْمَ أوْثَقَ مِنْهُ عِنْدَ قَوْمٍ کانَ ینْزِلُ عَلَیهِمْ جِبْرائیلُ [علیه السّلام‌] ـ الحدیث.1

  •  «و سپس روى به حَكَم نمودند و گفتند: اى أبو محمّد! تو با سَلمه و با مقداد [أبو المِقدام‌] هر كجا كه مى‌خواهید به راست و به چپ گردش كنید! سوگند به خدا كه علم را موثَّق‌تر و مطمئن‌تر از این كه در خاندان قومى كه جبرائیل بر آنها فرود مى‌آمده است مى‌باشد نخواهید یافت!»

  •  و روایات از اهل بیت درباره این كتاب (جامعه) فوق حدّ إحصاء است، بسیارى از آنها را محمّد بن حسن صفّار در كتاب «بَصائر الدّرجات» تخریج نموده است.

  •  كتاب «بصائر الدّرجات» از اصول قدیمه مى‌باشد كه در زمان بُخارى صاحب كتاب «صحیح» موجود بوده است و در كشور ایران به طبع رسیده است.2

    1. اين حديث را مستشار عبد الحليم جندى در کتاب «امام جعفر صادق» ص ٢٠١ ذکر نموده است.
    2. «تأسيس الشّيعة لعلوم الاسلام» ص ٢٧٩، در فصل ٨: علم الحديث، تقدّم الشّيعة فى تأسيس علوم الحديث.

امام شناسی ج14

218
  •  و همچنین در علّت تقدّم شیعه در كتابت حدیث، و تأخّر اهل سنّت ذكر مى‌كند كه: این فقط منوط به تأسّى شیعه از امامشان أمیر المؤمنین علیه السّلام بود كه از بدو اسلام نزد پیامبر دست به كتابت زد، و تأسّى عامّه از امامشان عمر بن خطّاب بود كه امّت را از تدوین سنّت منع نمود. او مطلبى تحت عنوان «تنبیه» آورده است:

  •  تنبیهٌ: در كتاب خودم: «نهایة الدّرایة فى علم درایة الحدیث» وجه تأخّر برادران اهل سنّت را در تدوین و جمع حدیث ذكر نموده‌ام. و حاصلش همان است كه ابن صلاح در مقدمه، و مسلم در اول صحیحش، و ابن حَجَر در مقدّمه، «فتح البارى» در مقدمه صحیح بخارى ذكر كرده‌اند؛ و آن بدین گونه است كه:

  •  پیشینیان و سَلَف در كتابت حدیث اختلاف كرده‌اند؛ جماعتى آن را روا نداشتند؛ و از ایشان است عمر بن خطّاب و عبد اللَه بن مسعود، و ابو سعید خُدْرى با جمعى دیگر از صحابه و تابعین. و جماعتى دیگر مانند أمیرالمؤمنین على بن أبى طالب و فرزندش حسن و أنَس و عبد اللَه بن عَمرو بن العاص مباح و جائز دانستند؛ و سپس اهل عصر دوم همگى اتفاق و اجماع بر جواز كتابت و تدوین سنّت نمودند ـ تا آخر كلامشان در این موضوع.

  •  بنابراین گفتار، شیعه تقدّم دارند چون همان طور كه دانستى: امامشان آن را مباح مى‌دانست، و خود تدوین و جمع حدیث نمود. شیعه هم به پیروى از وى جمع و تدوین حدیث كردند. و اهل سنّت از تدوین حدیث عقب افتادند چون عُمَر با جمعى دیگر آن را حرام شمردند.

  •  و على هذا هر یك از تدوین كنندگان حدیث و ترك كنندگان آن مصیبند به اندازه پیروى از امامشان. و خداوند تقدّم شیعه را در این علم مقدّر كرد همچنان كه تقدّمشان را در تدوین سایر علوم اسلامیه مقدّر فرمود. فَاغْتَنِمْ.1

  •  و عالم خبیر و آگاه از برادران اهل سنّت ما در عصر اخیر: شیخ محمود أبوریه‌

    1. همان مصدر، ص ٢٨٤.

امام شناسی ج14

219
  •  مصرى در كتاب تحقیقى و مبتكرانه خود به نام‌ «شَیخُ الْمَضِیرة أبُوهُرَیره دَوْسى» در تحت عنوان مَا رَوَاهُ عَلِىٌّ چنین آورده است:

  •  على اوّلین كسى است كه اسلام آورد و در دامان پیغمبر پرورش یافت و قبل از بعثت در تحت كنف او زندگى نمود، و بازوانش در دامن وى استحكام یافت، و پیوسته با او بود در سفر و حضر، و أبداً از وى مفارقت ننمود تا پیامبر به رفیق أعلى انتقال پیدا كرد.

  •  و اوست پسر عموى او، و شوهر دختر او: فاطمة الزَّهراء. در تمام غزوات و مشاهد حضور داشت غیر از غزوه تبوك، چرا كه رسول خدا او را به جانشینى خود بر شهر مدینه و اهل مدینه نصب فرمود؛

  •  فَقَالَ: یا رَسُولَ اللَهِ! أ تُخَلِّفُنِى فِى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ؟!

  •  فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ: أ مَا تَرْضَى أنْ تَکونَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسَى إلَّا أنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدى.

  •  «و على به رسول اللَه گفت: اى رسول خدا! آیا تو مرا در مدینه با زنان و بچگان باقى مى‌گذارى؟!

  •  رسول خدا فرمود: آیا راضى نیستى كه منزله تو نسبت به من مانند منزله هارون با موسى باشد، به جز آنكه پس از من پیامبرى نخواهد بود؟!»

  •  این روایت را شیخین و ابن سَعْد1 تخریج نموده اند.

  •  و اگر على رضى اللَه عنه هر روز پیغمبر ـ در حالى كه مردى با فهم و باهوش و با درایت بود و ربیب و دست پرورده او بود، فقط یك حدیث مى‌شنید ـ در حالى كه مى‌دانیم با پیامبر بیش از ثُلْثِ قرن با موفّقیت و رُشد گذرانید ـ ، تحقیقاً مقدار روایاتى كه باید روایت كند از دوازده هزار حدیث بیشتر مى‌شد.

  •  این در صورتى است كه هر روز فقط یك روایت حدیث نماید، پس بر خاطر تو چه‌

    1. «طبقات» ج ٢، ص ١٥.

امام شناسی ج14

220
  •  خواهد گذشت اگر وى تمام احادیثى را كه از پیامبر شنیده است روایت نموده باشد؟!

  •  و از براى على حقّ در روایت كردن بود، و احدى را توان آن نیست كه در این موضوع مجادله نماید؛ و البته نباید فراموش كنى كه مع‌ذلك كلّه على اهل خواندن و نوشتن هم بود.

  •  و این امامى كه احدى از صحابه را در علم یاراى مشابهت با او نبود (ببینید كار به كجا كشیده است كه) فقط ٥٨٩ حدیث به روایت سیوطى به او اسناد داده‌اند. و ابن حَزْم مى‌گوید: حدیث صحیح از او روایت نشده است مگر پنجاه حدیث؛ و بُخارى و مسلم از او روایت نكرده‌اند مگر بیست حدیث.1

  • ٢ ـ جَفْر

  • [خصوصیات كتاب جفر]

  •  از جمله كتابهاى مسلّمه كه به خط مبارك حضرت أمیرالمؤمنین علیه السّلام و به املاء رسول اكرم صلى اللَه علیه و آله بوده است، صحیفه یا كتاب جَفْر مى‌باشد كه از حوادث واقعه بعد از ارتحال رسول اللَه سخن در آن به میان آمده است.

  •  سَنَد المحدّثین در عصر اخیر مرحوم حاج شیخ عباس قمّى رضى اللَه عنه ـ در كتاب ارزشمند خود: «سفینة البحار» آورده است كه: آن صحیفه‌اى بوده است به خط أمیر المؤمنین علیه السّلام و املاء رسول اللَه صلى اللَه علیه و آله كه در آن بیان تمام وقایع پس از رحلت حضرت رسول اللَه صلَّى اللَه علیه و آله آمده است، و آنكه حسین علیه السّلام كشته مى‌گردد، و چه كسى او را مى‌كشد، و چه كسى او را نصرت مى‌كند، و چگونه فاطمه علیها السَّلام و حسن علیه السّلام به شهادت مى‌رسند. و در آن، مقتل حسین علیه السّلام است و آنچه بر أمیر المؤمنین علیه السّلام جارى مى‌شود، و وقایع ما كان و ما یكون تا روز بازپسین.

    1. «شيخ المضيرة» طبع دوم ص ١١٣. و در تعليقه گويد: اين است آنچه در بخارى و مسلم آمده است و اما مقدار احاديثى که شيعه از او روايت مى‌کنند نمى‌دانيم «و لکلِّ قومٍ سنّةٌ و إمامُها.»

امام شناسی ج14

221
  •  این صحیفه نزد أمیر المؤمنین علیه السّلام بود، و ابن عبّاس آن را در ذى قار نزد وى دیده است و به آن حضرت گفتند: بخوان براى من این صحیفه را! پس أمیرالمؤمنین علیه السّلام آن را براى او قرائت نمود، و چون به داستان مقتل حسین علیه السّلام رسید و كسى كه وى را به قتل مى‌رساند، أمیرالمؤمنین علیه السّلام به شدّت گریست و سپس صحیفه را درهم پیچید. (این مطلب در مجلّد پنجم از «بحار الانوار» كمپانى، ص ١٦ وارد است.)

  •  محدّث قمّى مى‌فرماید: أقُولُ: ظاهراً اشاره به این صحیفه نموده است ابن عبّاس در هنگامى كه به واسطه عدم یارى و نصرت امام حسین علیه السّلام مورد مؤاخذه واقع شد، آنجا كه گفت: إنَّ أصْحَابَ الْحُسَینِ لَمْ ینْقُصُوا رَجُلًا وَ لَمْ یزِیدُوا؛ نَعْرِفُهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ مِنْ قَبْلِ شُهُودِهِمْ!

  •  «اصحاب امام حسین یك نفر در میانشان كم و زیاد نمى‌شود. ما آنها را به اسامى شان پیش از شهادتشان مى‌شناسیم.»

  •  و ظاهراً این صحیفه همان دیوانى است كه بار شترى بود كه با امام حسن علیه السّلام بود و هر جا مى‌رفت با خود مى‌برد و از آن جدا نمیشد. و بیان این صحیفه در مادّه حَذَفَ گذشت.1

  • [روایات وارده درباره جفر]

  •  مجلسى رضى اللَه عنه ـ در «بحار الانوار» جمیع احادیثى را كه در باب علم جَفْر وارد شده است گرد آورده است. بعضى از آنها ظهور دارند در اینكه: مراد از این علم، علم به احكام و شرایع است؛ و آن را جَفر گویند به سبب آنكه روى پوست گوسفند نوشته شده است. و بعضى از آنها ظهور دارند در اینكه: مراد از این علم اطّلاع بر حوادث ایام و مَغیبات است كه از روى حساب مشخّص مى‌گردد. و ما در اینجا به طور انتخاب شش روایت از دسته اوّل، و شش روایت از دسته دوّم را ذكر مى‌نمائیم و پس از آن در محصّل و مُفاد آنها به بحث مى‌پردازیم. امّا دسته اوّل:

  •  اوّل از «بصائر الدّرجات» از احمد بن محمّد از على بن حَكَم، از حسین بن‌

    1. «سفينة البحار» ج ٢، ص ١٥ مادّه ص ح ف.

امام شناسی ج14

222
  •  أبى العَلا روایت مى‌كند كه گفت: شنیدم از حضرت صادق علیه السّلام كه مى‌گفت:

  •  إنَّ عِنْدِىَ الْجَفْرَ الابْیضَ. قَالَ: قُلْنَا: وَ أىُّ شَىْ‌ءٍ فِیهِ؟!

  •  قَالَ: فَقَالَ لِى: زَبُورُ دَاوُدَ وَ تَوْرَاةُ مُوسَى وَ إنْجِیلُ عِیسَى وَ صُحُفُ إبْرَاهِیمَ وَ الْحَلَالُ وَ الْحَرامُ؛ وَ مُصْحَفُ فَاطِمَةَ، مَا أزْعُمُ أنَّ فِیهِ قُرْآناً، وَ فِیهِ مَا یحْتَاجُ النَّاسُ إلَینَا وَ لَا نَحْتَاجُ إلَى أحَدٍ حَتَّى أنَّ فِیهِ الْجَلْدَةَ وَ نِصْفَ الْجَلْدَةِ وَ ثُلْثَ الْجَلْدَةِ وَ رُبْعَ الْجَلْدَةِ وَ أرْشَ الْخَدْشِ؛ وَ عِنْدِى الْجَفْرُ الاحْمَرُ.

  •  «در نزد من جفر أبیض (سپید) موجود است. مى‌گوید: گفتیم: در آن چه چیز است؟! راوى كه ابن أبى العلاست مى‌گوید: سپس حضرت به من گفت: زبور داود و تورات موسى و انجیل عیسى و صُحُف ابراهیم و حلال و حرام؛ و مُصْحف فاطمه، و من چنان نمى‌دانم كه در مصحف فاطمه قرآنى باشد؛ و در آن است جمیع آنچه مردم به ما احتیاج دارند، و ما احتیاج به أحدى نداریم، تا به جائى كه در آن پاداش عمل زشتى كه به قدر یك تازیانه است و نیم تازیانه و یك سوّم تازیانه و یك چهارم تازیانه، و غرامت خراش پوست بدن موجود است. و در نزد من جفر أحمر (سرخ) موجود است.»

  • قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاک وَ أىُّ شَىْ‌ءٍ فِى الْجَفْرِ الاحْمَرِ؟!

  •  قَالَ: السِّلَاحُ وَ ذَلِک إنَّهَا یفْتَحُ لِلدَّمِ، یفْتَحُهُ صَاحِبُ السَّیفِ لِلْقَتْلِ. فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اللَهِ بْنُ أبِى یعْفُورٍ: أصْلَحَک اللَهُ فَیعْرِفُ هَذَا بَنُو الْحَسَنِ؟!

  •  قَالَ: إى وَ اللَهِ کمَا یعْرِفُ اللیلَ أنَّهُ لَیلٌ وَ النَّهَارَ أنَّهُ نَهَارٌ؛ وَ لَکنْ یحْمِلُهُمُ الْحَسَدُ وَ طَلَبُ الدُّنْیا؛ وَ لَوْ طَلَبُوا الْحَقَّ لَکانَ خَیراً لَهُمْ.1

  •  «گفت: گفتم: فدایت شوم در جفر أحمر چه چیز است؟!

  •  فرمود: سلاح، و آن براى خونریزى و جنگ باز مى‌شود، و صاحب شمشیر

    1. «بحار الانوار» کتاب الإمامة، أبواب علومهم عليهم‌السلام، باب جهات علومهم: و ما عندهم من الکتب و أنّه ينقر فى آذانهم و ينکت فى قلوبهم، از طبع کمپانى: ج ٧، ص ٢٨٣، و از طبع حيدرى: ج ٢٦، ص ٣٧، روايت ٦٨؛ و «بصائر الدّرجات» ص ٤١.

امام شناسی ج14

223
  •  (صاحب‌الامر) براى كشتن آن را مى‌گشاید.

  •  در این حال عبد اللَه بن أبى یعفور گفت: خدا امور تو را به صلاح برساند، آیا این مطالب را بنى حسن مى‌دانند؟!

  •  گفت: آرى به خدا قسم مى‌دانند همان طور كه مى‌دانند: شب شب است و روز روز است، و لیكن حَسَد و دنیاطلبى بر ایشان غالب شده است؛ و اگر حقّ را مى‌طلبیدند هر آینه براى آنان بهتر بود.»

  •  دوّم از «بصائر الدّرجات» از ابن یزید، و محمّد بن حسین، از ابن ابى عُمَیر، از ابن اذَینَة، از على بن سعید كه گفت: من در نزد حضرت صادق علیه السَّلام نشسته بودم، و جمعى دیگر از اصحاب ما نزد او بودند كه مُعَلَّى بن خُنَیس گفت: فدایت شوم! چقدر به تو از حَسَن بن حسن آزار رسیده است!

  •  و پس از آن طیار گفت: فدایت شوم وقتى كه من در میان كوچه‌ها راه مى‌رفتم دیدم كه: محمد بن عبد اللَه بن حسن بر روى الاغى سوار است و جماعتى از زیدیه اطراف او هستند، در این حال به من گفت:

  • ایهَا الرَّجُلُ إلَىَّ إلَىَّ! فَإنَّ رَسُولَ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله قَالَ: مَنْ صَلَّى صَلَاتَنَا وَ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ أکلَ ذَبِیحَتَنَا فَذَاک الْمُسْلِمُ الَّذی لَهُ ذِمَّةُ اللَهِ وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ. مَنْ شَاءَ أقَامَ، وَ مَنْ شَاءَ ظَعَنَ!

  • فَقُلْتُ لَهُ: اتَّقِ اللَهَ، وَ لَا تَغُرَّنَّک هَؤلاءِ الَّذِینَ حَوْلَک!

  •  «اى مرد بیا به سوى من! بیا به سوى من! چرا كه رسول خدا صلى اللَه علیه و آله گفته است: كسى كه نماز ما را بجا بیاورد، و به سوى قبله ما رو بنماید، و ذبیحه ما را بخورد، او مسلمان است كه براى اوست ذمّه خدا و ذمّه رسول او. هر كس مى‌خواهد درنگ نماید، و هر كس مى‌خواهد حركت كند و برود!

  •  من به او گفتم: تقواى خدا را پیشه گیر، و این كسانى كه اطراف تو را گرفته‌اند تو را فریب ندهند!»

  •  حضرت صادق علیه السّلام به طیار گفتند: تو به او چیز دگرى نگفتى؟! گفت: نه!

  •  قَالَ: فَهَلَّا قُلْتَ: إنَّ رَسُولَ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله قَالَ ذَلِک وَ الْمُسْلِمُونَ مُقِرُّونَ له بِالطَّاعَةِ، فَلَمَّا قُبِضَ‌

امام شناسی ج14

224
  • رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله وَ وَقَعَ الاخْتِلَافُ انْقَطَعَ ذَلِک.

  •  «حضرت گفتند: چرا به او نگفتى: این سخن را رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله گفت در هنگامى كه مسلمانان همگى سر تسلیم در برابر اطاعت وى فرود آورده بودند، امّا چون آن حضرت وفات یافت و در میان امّت اختلاف پدیدار گشت آن پیمان و ذمّه و عهد بریده شد.»

  •  در این حال محمّد بن عبد اللَه بن على‌1 گفت: الْعَجَبُ لِعَبْدِ اللَهِ بْنِ الْحَسَنِ إنَّهُ یهْزَأُ وَ یقُولُ: هَذَا فِى جَفْرِکمُ الَّذِى تَدَّعُونَ؟!

  •  «از عبد اللَه بن حسن شگفت است كه استهزاء مى‌كند و مى‌گوید: آیا این مطلب در جفر شماست كه مدّعى هستید؟!»

  •  فَغَضِبَ أبُو عَبْدِ اللَهِ علیه السّلام فَقَالَ: الْعَجَبُ لِعَبْدِ اللَهِ بْنِ الْحَسَنِ یقُولُ: لَیسَ فِینَا إمَامُ صِدقٍ. مَا هُوَ بِإمَامٍ وَ لَا کانَ أبُوهُ إمَاماً. یزْعُمُ أنَّ عَلِىَّ بْنَ أبِى طَالِبٍ علیه السّلام لَمْ یکنْ إمَاماً؟ وَ یرَدِّدُ ذَلِک.

  • وَ أمَّا قَوْلُهُ فِى الْجَفْرِ فَإنَّمَا هُوَ جِلْدُ ثَوْرٍ مَذْبُوحٍ کالْجِرَابِ، فِیهِ کتُبٌ وَ عِلْمُ مَا یحْتَاجُ النَّاسُ إلَیهِ إلَى یوْمِ الْقِیمَةِ مِنْ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ، إمْلَاءُ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله وَ خَطُّ عَلِىٍّ علیه السّلام بِیدِهِ. وَ فِیهِ مُصْحَفُ فَاطِمَةَ علیها السَّلام مَا فِیهِ آیةٌ مِنَ الْقُرْآنِ. وَ إنَّ عِنْدِى خَاتَمَ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله وَ دِرْعَهُ وَ سَیفَهُ وَ لِوَاءَهُ، وَ عِنْدِى الْجَفْرُ عَلَى رَغْمِ أنْفِ مَنْ زَعَمَ.2

  •  «در این حال حضرت صادق علیه السّلام به غضب درآمدند و گفتند: عجب است از عبد اللَه حسن كه مى‌گوید: در میان ما امام صدق وجود ندارد. نه او امام است و نه پدرش امام بود. آیا او مى‌پندارد كه علىّ بن أبى طالب امام نبود؟ و چند بار حضرت‌

    1. محمد بن عبد اللَه بن على بن عبد اللَه بن عباس از بنى عباس و سر سلسله خلفاى عباسيين مى‌باشد؛ و اين کلام را در وقتى گفت که هنوز ابو مسلم خراسانى با او به خلافت بيعت ننموده بود.
    2. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٥ و از طبع حيدرى ص ٤٢ حديث ٧٤. و «بصائر الدرجات» ص ٤٢ و ص ٤٣.

امام شناسی ج14

225
  •  این عبارت را تكرار نمودند؟

  •  و امّا گفتار وى درباره جَفْر، جَفْر پوست گاوى است ذبح شده مانند ظرف پوستى، كه در آن كتابهائى است و علم ما یحتاج مردم تا روز قیامت از حلال و حرام كه به املاء رسول اكرم صلَّى اللَه علیه و آله و خطّ على علیه السّلام مى‌باشد. و در آن مُصْحف فاطمه علیها السَّلام است كه آیه‌اى از قرآن در آن نمى‌باشد. و نزد من انگشترى رسول اللَه و زره و شمشیر و لواى اوست. و در نزد من جَفْر است على رغم كسى كه مى‌پندارد: ما امام صدق نیستیم.»

  •  سوم از «بصائر الدّرجات» از ابن هاشم، از یحیى بن ابى عمران، از یونس، از مردى، از سلیمان بن خالد روایت است كه گفت: حضرت صادق علیه السّلام گفتند: إنَّ فِى الْجَفْرِ الَّذِى یذْکرُونَهُ لَمَا یسُووُهُمْ، لانَّهُمْ لَا یقُولُونَ الْحَقَّ وَ الْحَقُّ فِیهِ.

  • فَلْیخْرِجُوا قَضَایا عَلِىٍّ علیه السّلام وَ فَرَائضَهُ إنْ کانُوا صَادِقِینَ. وَ سَلوهُمْ عَنِ الْخَالَاتِ وَ الْعَمَّاتِ وَ لْیخْرِجُوا مُصْحَفَ فَاطِمَةَ علیها السَّلام فَإنَّ فِیهِ وَصِیةَ فَاطِمَةَ علیها السَّلام أوْ سِلَاحَ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله.

  • إنَّ اللَه یقُولُ: ایتُونِى بِکتَابٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا أوْ أثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إنْ کنْتُمْ صَادِقینَ.1

  •  «حقّاً در جفرى كه نامش را مى‌برند مطالبى است كه ایشان را ناراحت مى‌كند و آزار مى‌رساند، زیرا كه آنان حقّ را نمى‌گویند در حالى كه حقّ در آن است.

  •  اگر آنها راست مى‌گویند قضایا و مواریث على علیه السّلام را بیرون آورند. از ایشان راجع به ارث خاله‌ها و عمه‌ها سؤال نمائید، ایشان مصحف فاطمه علیها السَّلام را بیرون آورند، چرا كه در آن وصیت فاطمه علیها السَّلام موجود است، یا اسلحه رسول خدا صلى اللَه علیه و آله.

  •  خداوند مى‌فرماید: شما براى اثبات مدّعاى خود یا كتابى قبل از این بیاورید و یا اثرى از علم كه نشان دهنده و گواه شما باشد، اگر این طور هستید كه از راستگویان‌

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٥ و از طبع حيدرى ص ٤٣. و «بصائر الدرجات» ص ٤٣. و آيه اخير آيه چهارم از سوره احقاف مى‌باشد.

امام شناسی ج14

226
  •  مى‌باشید!»

  •  چهارم از «بصائر الدّرجات» از محمّد بن احمد، از ابن معروف، از ابو القاسم كوفى، از بعض اصحابش روایت است كه گفت: ذَکرَ وُلْدُ الْحَسَنِ الْجَفْرَ فَقَالُوا: مَا هَذَا بِشَىْ‌ءٍ. فَذُکرَ ذَلِک لابِى عَبْدِ اللَهِ علیه السّلام فَقَالَ: نَعَمْ هُمَا إهَابَانِ: إهَابُ مَاعِزٍ وَ اهَابُ ضَأنٍ مَمْلُوَّانِ کتُباً، فِیهِمَا کلُّ شَى‌ءٍ حَتَّى أرْشُ الْخَدْشِ.1

  •  «اولاد حسن از جفر سخن به میان آوردند و گفتند: چیزى نیست و اصلى ندارد. چون این خبر را به حضرت صادق علیه السّلام گزارش دادند، فرمود: دو تا پوست هستند: پوست بز و پوست میش كه سرشارند از نوشتجاتى كه در آن دو همه چیز موجود است حتّى ارْش خَدْش.»

  •  پنجم: از «بصائر الدّرجات» از احمد بن موسى، از علىّ بن اسمعیل، از صفوان، از ابن مُغِیرة، از عبد اللَه بن سنان، از حضرت صادق علیه السّلام روایت است كه راوى گفت: شنیدم كه مى‌فرمود:

  •  وَیحَکمْ أ تَدْرُونَ مَا الْجَفْرُ؟! إنَّما هُوَ جِلْدُ شَاةٍ لَیسَتْ بِالصَّغِیرَةِ وَ لَا بِالْکبِیرَةِ، فِیهَا خَطُّ عَلِىٍّ علیه السّلام وَ إمْلاءُ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله مِنْ فَلْقِ فِیهِ. مَا مِنْ شَىْ‌ءٍ یحْتَاجُ إلَیهِ إلَّا وَ هُوَ فِیهِ حَتَّى أرْشُ الْخَدْشِ.2

  •  «واى بر شما! آیا مى‌دانید: جفر چیست؟! جفر پوست گوسپندى است نه كوچك و نه بزرگ كه در آن است خط على علیه السّلام و املاء رسول اكرم صلَّى اللَه علیه و آله كه از دو لب مباركش تراوش كرده است. هیچ چیزى نیست كه مورد نیاز باشد مگر آنكه در آن موجود است حتّى ارش خدش.»

  •  ششم: از «بصائر الدّرجات» از محمد بن عیسى، از ابن أبى عُمَیر، از ابن اذَینَة، از

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٥ و ص ٤٦. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٢.
    2. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٦ حديث ٨٣. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٢.

امام شناسی ج14

227
  •  على بن سعید روایت است كه گفت: شنیدم حضرت صادق علیه السّلام مى‌فرمود:

  •  أمَّا قَوْلُهُ فِى الْجَفْرِ، إنَّمَا هُوَ جِلْدُ ثَوْرٍ مَدْبُوغٍ کالْجِرَابِ، فِیهِ کتُبٌ وَ عَلْمُ مَا یحْتَاجُ إلَیهِ النَّاسُ إلَى یوْمِ الْقِیمَةِ مِنْ حَلَالٍ أوْ حَرَامٍ، إمْلَاءُ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله و خَطُّ عَلِىٍّ علیه السّلام.1

  •  «امّا گفتار او درباره جَفْر، جَفْر پوست گاوى است دبّاغى شده مانند ظرف پوستى، كه در آن كتابهائى نوشته شده است و علم آن چیزهائى است كه مردم بدانها تا روز رستاخیز از حلال و حرام نیاز دارند. آن نوشته املاء رسول اللَه صلَّى اللَه علیه و آله و خط على علیه السّلام مى‌باشد.»

  •  و امّا شش حدیث برگزیده كه دلالت دارند بر آنكه علم جفر علمى است به حوادث و وقایع و امور مغیبه:

  •  أوّل از «بصائر الدّرجات» از احمد بن محمد، از حسین بن سعید، از احمد بن عُمَر، از ابو بصیر روایت مى‌كند كه گفت: من بر حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام وارد شدم و گفتم: فدایت گردم من از مسأله‌اى سؤال مى‌كنم كه مى‌خواهم كسى نباشد تا كلام مرا بشنود!

  •  ابو بصیر گفت: حضرت پرده‌اى را كه میان من و میان اطاق دیگرى حائل بود كنار زدند و نظرى بدان اطاق نمودند و پس از آن فرمودند: اى أبا محمد از هر چه مى‌خواهى بپرس!

  •  گفتم: فدایت شوم! شیعیان با همدگر در مقام گفتگو مى‌گویند: رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله به على علیه السَّلام باب علمى را تعلیم فرموده كه از آن هزار باب مفتوح مى‌گردد.

  •  حضرت فرمود: اى أبا محمد! قسم به خدا كه رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله هزار باب از علم را به على تعلیم نموده كه از هر باب آن هزار باب گشوده مى‌گردد.

  •  ابو بصیر مى‌گوید: من گفتم: هَذَا وَ اللَهِ الْعِلْمُ‌. «سوگند به خدا كه فقط علم این‌

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٧، و از طبع حيدرى ص ٤٩ حديث ٩٣. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٤.

امام شناسی ج14

228
  •  است.» حضرت ساعتى با انگشت خود بر روى زمین خطوطى در حال تأمّل و تفكّر كشیده و سپس گفتند: إنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَاک‌. «آن تحقیقاً علم است و لیكن آن علم واقعى و حقیقى نیست.»

  •  و پس از آن فرمودند: اى أبا محمّد! نزد ما جامعه است؛ و ایشان چه مى‌دانند كه جامعه چیست؟!

  •  گفتم: فدایت شوم! جامعه كدام است؟! فرمود: صحیفه‌اى كه طولش هفتاد ذراع به ذراع رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله و با املاء او از لبان مباركش و خطّ على علیه السَّلام با دست راستش مى‌باشد، و در آن هر حلالى و هر حرامى و تمام چیزهائى كه مردم بدان محتاجند حتى أرش خدش وجود دارد.

  •  در این حال با دست خود به من زدند و گفتند: اى أبا محمّد آیا به من اجازه مى‌دهى؟!

  •  گفتم: فدایت شوم! وجود من براى شماست، هر كار مى‌خواهید بكنید! حضرت با دست خود مرا فشار دادند و گفتند: حتّى دیه و غرامت این فشار ـ گویى حضرت به حال خشم درآمده بودند.

  •  گفتم: فدایت گردم! قسم به خدا كه علم حقیقى فقط این است!

  •  فرمود: إنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَیسَ بِذَاک‌. «این علم است ولى آن علم حقیقى و اصلى نیست.»

  •  سپس ساعتى ساكت شدند، و پس از آن گفتند: إنَّ عِنْدَنَا الْجَفْرَ، وَ مَا یدْرِیهِمْ مَا الْجَفْرُ؟! مَسْک شَاةٍ أوْ جِلْدُ بَعِیرٍ؟!

  •  «حقّاً در نزد ما علم جفر است، و آنان چه مى‌دانند كه جفر كدام است؟! پوست گوسپندى است یا پوست شتر؟!»

  •  ابو بصیر مى‌گوید: من گفتم: فدایت شوم جفر چیست؟!

  •  فرمود: وِعَاءٌ أحْمَرُ وَ أدِیمٌ أحْمَرُ فِیهِ عِلْمُ النَّبِیینَ وَ الْوَصِیینَ.

  •  «ظرفى است سرخ رنگ و پوست دبّاغى شده‌اى سرخ رنگ كه در آن علم‌

امام شناسی ج14

229
  •  پیغمبران و اوصیاى پیغمبران است.»

  •  گفتم: هَذَا وَ اللَهِ هُوَ الْعِلْمُ! «این است قسم به خدا آن علم حقیقى.»

  •  فرمود: إنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَاک. «آن علم است و لیكن آن علم حقیقى و واقعى نیست.»

  •  و پس از آن حضرت ساعتى سكوت نمود و سپس فرمود: وَ إنَّ عِنْدَنَا لَمُصْحَفَ فَاطِمَةَ، وَ مَا یدْرِیهِمْ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةُ؟ قَالَ: فِیهِ مِثْلُ قُرْآنِکمْ هَذَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ. وَ اللَهِ مَا فِیهِ مِنْ قُرْآنِکمْ حَرْفٌ وَاحِدٌ. إنَّمَا هُوَ شَىْ‌ءٌ أمْلاهُ اللَهُ عَلَیهَا وَ أوْحَى إلَیهَا.

  •  «و حقّاً در نزد ما مصحف فاطمه مى‌باشد، و چه مى‌دانند: مصحف فاطمه چیست؟! حضرت فرمود: در آن به قدر سه برابر بزرگى و مقدار قرآن شما حجم و مطلب است، و قسم به خدا از این قرآن حرف واحدى هم در آن نیست، بلكه آن چیزى است كه خداوند بر فاطمه إملاء نموده و الهام فرستاده است.»

  •  گفتم: هَذَا وَ اللَهِ هُوَ الْعِلْمُ! «قسم به خدا علم این است.»

  •  فرمود: إنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَیسَ بِذَاک. «آن علم است و لیكن آن علم حقیقى نیست.»

  •  ابو بصیر مى‌گوید: پس از این حضرت ساعتى ساكت شد، و پس از آن فرمود: إنَّ عِنْدَنَا لَعِلْمَ مَا کانَ وَ مَا هُوَ کائنٌ إلَى أنْ تَقُومَ السَّاعَةُ.

  •  «حقّاً در نزد ما علم كائنات گذشته، و علم كاینات حال و آینده تا روز قیام ساعت است.»

  •  گفتم: فدایت گردم قسم به خدا علم این است!

  •  فرمود: إنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَاک. «این علم است ولى آن علم اصیل و حقیقى نیست.»

  •  گفتم: فدایت شوم! پس آن علم حقیقى كدام است؟!

  •  قَالَ: مَا یحْدُثُ بِاللَّیلِ وَ النَّهَارِ، الامْرُ بَعْدَ الامْرِ، وَ الشَّىْ‌ءُ بَعْدَ الشَّىْ‌ءِ إلَى یوْمِ‌

امام شناسی ج14

230
  • الْقِیمَةِ1.

  •  «فرمود: علم به آنچه در شب و روز حادث مى‌شود، أمرى پس از امر دیگرى، و چیزى پس از چیز دیگرى تا روز قیامت.»

  • [بیان علّامه مجلسى (ره) درباره جفر]

  •  در اینجا مجلسى با بیان خود بدین گونه بعضى از مواضع مُبْهَم در این حدیث را مبین مى‌دارد:

  • بیانٌ: شاید بر كنار زدن پرده براى مصلحت بوده است، یا براى آنكه آن حالت از احوالى بوده است كه در آن براى آنها علم به بعضى از اشیاء حاضر نبوده است‌2. و نَكْت به معنى به زمین زدن چوبى است كه در آن اثر كند. و كلام حضرت در استیذان از او دلالت دارد بر آنكه: إبْرَاءِ مَا لَمْ یجِبْ‌ فایده دارد. وَ کأنَّهُ مُغْضِبٌ‌ یعنى حضرت فشار شدیدى به وى دادند گویا فشار كسى كه در حال غضب است. و چه مى‌دانند جفر چیست؟! یعنى نمى‌دانند: جَفر كوچك است به قدر پوست گوسپند یا بزرگ است بر خلاف عادت به قدر پوست شتر؟ و گویا اشاره باشد به آنكه بزرگ‌

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٤، و از طبع حيدرى ص ٨٣ و ص ٣٩، حديث ٧٠؛ و «بصائر الدّرجات» ص ٤١ و ص ٤٢. و سيّد عليخان مدنى شيرازى در «رياض السّالکين» از طبع رحلى سنه ١٣١٧ در ص ١٤، و از طبع جامعة المدرّسين ج ١، ص ١١٠و ص ١١١، پس از تحقيق جالبى درباره کيفيّت تعلّم علوم ائمّه عليهم‌السَّلام که عبارت بوده است از متابعت دستوارت رسول خدا صلَّى اللَه عليه و آله و سلّم در مجاهدات و رياضات با وجود صفاى باطن و غريزه طاهره آنها که در نتيجه مستقيماً از جانب خدا بدون مدخليّت رسول اللَه افاضه ميگردد، اين روايت مرويّه از ابو بصير را که ما در اينجا مفصّلًا از «بحار الانوار» از «بصائر الدرجات» نقل کرديم او أيضاً از ثقة الإسلام کلينى (کافى، ج ١ ص ٢٣٨، حديث ١) حکايت ميکند در ذيل عنوان تنبيهٌ که آن تحقيق ما درباره علوم لدنّى اهل بيت منافات ندارد با آنچه از آنها عليهم‌السَّلام روايت شده است که: نزد آنان علم جفر و جامعه و مصحف فاطمه عليهاالسَّلام بوده است و در آنها علومى منطوى بوده است که غير از ايشان کسى نمى‌دانسته است و در آنها علم جميع ما يحتاج و علم ما کان و ما يکون موجود بوده است؛ زيرا که علومشان عليهاالسَّلام منحصر به آنها نبوده است، بلکه علومشان از لدنيّه و کشفيّه چيزهائى بوده است که غير از محتويات علوم وارده در اين کتب بوده است.
    2. بدون شک براى آن بوده است که به أبو بصير نشان دهند کسى در اين اطاق نيست که کلام تو را بشنود؛ بنابراين با خيال راحت هر چه را خواهى بپرس!

امام شناسی ج14

231
  •  مى‌باشد. و گفتار أبو بصیر: إنَّ هَذَا هُوَ الْعِلْمُ‌ یعنى علم كامل و تمام علم. و كلام حضرت كه در مصحف فاطمه از قرآن شما حرف واحدى وجود ندارد، یعنى در مصحف فاطمه علم به وقایع گذشته و آینده است. و اگر تو ایراد نمائى كه در قرآن نیز بعضى از اخبار موجود است جواب آن است كه: شاید در مصحف فاطمه از آنچه در قرآن ذكر شده است موجود نبوده است.

  •  و اگر أیضاً ایراد كنى و بگوئى: از برخى از روایات ظاهر است كه: مصحف فاطمه علیها السَّلام نیز مشتمل بر احكام بوده است! پاسخ آن است كه: شاید در آن احكامى غیر از قرآن بوده است.

  •  و اگر همچنین ایراد نمائى و بگوئى: در بسیارى از روایات وارد است كه: قرآن مشتمل است بر جمیع احكام و بر جمیع اخبار گذشته و آینده! پاسخ آن است كه: شاید مراد حضرت چیزهایى باشد كه ما از قرآن مى‌فهمیم نه آنچه ایشان مى‌فهمند. و لذا حضرت فرمود: قُرْآنِکمْ‌ یعنى قرآن شما! علاوه بر این محتمل است: مراد حضرت لفظ و عبارت قرآن بوده باشد.

  •  از اینها گذشته ظاهر از اكثر روایات آن است كه: مصحف فاطمه علیها السَّلام فقط مشتمل بر اخبار بوده است. پس احتمال دارد كه مراد حضرت عدم اشتمال آن بر احكام قرآن باشد.

  •  و أیضاً كلام حضرت: علم گذشته و آینده؛ یعنى غیر از آن جهتى كه در مصحف فاطمه علیها السَّلام أیضاً موجود است.1

  •  شاهد ما در این روایت آن است كه: حضرت جامعه را در مقابل جَفْر قرار داده‌اند؛ و جامعه را مشتمل بر هر حلال و حرامى تا روز بازپسین حتّى أرش خدش قرار داده‌اند؛ و جفر را در علم وصیین و نبیین مشخّص نموده‌اند؛ و علم آنها در برابر احكام همان علوم غَیبیه و الهامات قلبیه مى‌باشد.

    1. همين مصدر

امام شناسی ج14

232
  • [روایات دیگر وارده درباره جفر]

  •  دوم: از «بصائر الدرجات» از ابن یزید، از حسن بن على، از عبد اللَه بن سنان، از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت نموده است كه: ذُکرَ لَهُ وَقِیعَةُ وُلْدِ الْحَسَنِ وَ ذَکرْنا الْجَفْرَ.

  •  فَقَالَ: وَ اللَهِ إنَّ عِنْدَنَا لَجِلْدَىْ مَاعِزٍ وَ ضَأنٍ: إمْلَاءَ رَسُولِ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله و خَطَّ عَلِىٍّ علیه السّلام. وَ انَّ عِنْدَنَا لَصَحِیفَةً طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً أمْلَاهَا رَسُولُ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله وَ خَطَّهَا عَلِىٌّ علیه السّلام بِیدِهِ، وَ إنَّ فِیهَا لَجَمِیعَ مَا یحْتَاجُ إلَیهِ حَتَّى أرْشَ الْخَدْشِ.

  •  «و چون به آن حضرت مذمّت و غیبتى را كه پسران حسن از او كرده بودند، تذكّر داده شد و ما از جفر یاد كردیم؛ فرمود: در نزد ما دو پوست بز و میش است كه املاء رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله و خطّ على علیه السّلام مى‌باشد. و در نزد ما صحیفه‌اى است كه در ازایش هفتاد ذراع است، آن را رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله املاء نمود و على علیه السّلام آن را با دست خود نوشت. و در آن جمیع ما یحتاج مردم وجود دارد حتّى ارْش خَدْش.»

  •  سپس مجلسى گفته است: بیانٌ: وقیعه به معنى مذمّت و غیبت كردن مى‌باشد. یعنى اولاد حسن، ائمّه علیهم السلام را مذمّت مى‌نموده‌اند در اینكه ایشان مدّعى علم جفر هستند، و تكذیبشان مى‌نمودند. و محتمل است مراد از وقیعه، صدمه در جنگ بوده باشد.1

  •  سوم: از «بصائر الدّرجات» از سِنْدى بن محمد، از أبان بن عثمان، از علىّ بن الحسین، از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت مى‌كند كه راوى گفت:

  • إنَّ عَبْدَ اللَهِ بْنَ الْحَسَنِ یزْعَمُ أنَّهُ لَیسَ عِنْدَهُ مِنَ الْعِلْمِ إلَّا مَا عِنْدَ النَّاسِ.

  •  فَقَالَ: صَدَقَ وَ اللَهِ عَبْدُ اللَهِ بنُ الْحَسَنِ مَا عِنْدَهُ مِنَ الْعِلْمِ إلَّا مَا عِنْدَ النَّاسِ؛ وَ لَکنَّ عِنْدَنَا وَ اللَهِ الْجَامِعَةَ فِیهَا الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ. وَ عِنْدَنَا الْجَفْرُ؛ أ یدْرِى عَبْدُ اللَهِ بْنُ الْحَسَنِ مَا الْجَفْرُ؟ مَسْک بَعِیرٍ أمْ مَسْک شَاةٍ؟

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٥، حديث ٨١. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٢.

امام شناسی ج14

233
  • وَ عِنْدَنَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ، أمَا وَ اللَهِ مَا فِیهِ حَرْفٌ مِنَ الْقُرْآنِ وَ لَکنَّهُ إمْلَاءُ رَسُولِ اللَه و خَطُّ عَلِىٌّ علیهما سلام. کیفَ یصْنَعُ عَبْدُ اللَهِ إذَا جَاءَ النَّاسُ مِنْ کلِّ افُقٍ یسْألُونَهُ؟1

  •  «عبد اللَه بن حسن چنین مى‌داند كه: علمى ندارد مگر همان علمى را كه مردم دارند.

  •  پس حضرت فرمود: عبد اللَه بن حسن سوگند به خدا كه راست مى‌گوید، علمى را ندارد مگر علمى را كه مردم دارند. و لیكن در نزد ما ـ سوگند به خدا كه جامعه مى‌باشد؛ در آن حلال و حرام است. و در نزد ما جَفْر است. آیا عبد اللَه بن حسن مى‌داند جفر چیست؟! پوست شتر است یا پوست گوسفند؟!

  •  و در نزد ما مُصْحَف فاطمه مى‌باشد. آگاه باشید! قسم به خدا در آن یك حرف از قرآن نیست، و لیكن آن عبارت است از املاء رسول خدا و خطّ على علیهما سلام. عبد اللَه بن حَسَن پاسخ مردم را چه مى‌گوید وقتى مردم از هر ناحیه‌اى بیایند و از او درباره مسائل خود سؤال كنند؟!»

  •  چهارم: از «بصائر الدّرجات» از احمد بن محمد، از حسن بن على، از عبد اللَه بن سنان، از حضرت صادق علیه السّلام كه: ذَکرُوا وُلْدَ الْحَسَنِ فَذَکرُوا الْجَفْرَ فَقَالَ: وَ اللَهِ إنَّ عِنْدِى لَجِلْدَىْ مَاعِزٍ وَ ضَأنٍ إمْلَاءُ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله وَ خَطَّهُ عَلِىٌّ علیه السّلام بِیدِهِ.

  •  وَ إنَّ عِنْدِى لَجِلْداً سَبْعِینَ ذِرَاعاً إمْلَاءُ رَسُولِ اللَهِ صلَّى اللَه علیه و آله وَ خَطَّهُ عَلِىٌّ علیه السّلام بِیدِهِ، وَ إنَّ فِیهِ لَجَمِیعَ مَا یحْتَاجُ إلَیهِ النَّاسُ حَتَّى أرْشَ الْخَدْشِ.2

  •  «عبد اللَه بن سنان مى‌گوید: چون نامى از پسران حسن بردند و نامى از جفر به میان آوردند، حضرت فرمود: قسم به خدا در نزد من دو پوست بز و میش مى‌باشد كه إملاء رسول اكرم صلَّى اللَه علیه و آله مى‌باشد كه آن را على علیه السّلام با دست خود نوشته است.

  •  و حقّاً در نزد من پوستى است كه هفتاد ذراع طول دارد، املاء رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله‌

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٦ و ٤٧، حديث ٨٤ و ٨٨. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٣.
    2. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٦ و ٤٧، حديث ٨٤ و ٨٨. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٣.

امام شناسی ج14

234
  •  مى‌باشد كه آن را على علیه السّلام با دست خود نوشته است. و در آن جمیع آن چیزهائى است كه مردم بدان نیازمندند حتّى أرش خَدش.»

  •  پنجم: از «بصائر الدرجات» از علىّ بن حسن، از حسن بن حسین سحالى، از مخوّل بن ابراهیم، از أبو مریم روایت مى‌كند كه گفت: حضرت أبو جعفر امام باقر علیه السّلام به من گفتند: عِنْدَنَا الْجَامِعَةُ وَ هِىَ سَبْعُونَ ذِرَاعاً، فِیهَا کلُّ شَىْ‌ءٍ حَتَّى أرْشُ الْخَدْشِ، إمْلآءُ رَسُولِ اللَه صلَّى اللَّه علیه و آله وَ خَطُّ عَلِىٍّ علیه السّلام. وَ عِنْدَنَا الْجَفْرُ وَ هُوَ أدِیمٌ عُکاظِىٌّ قَدْ کتِبَ فِیهِ حَتَّى مُلِئَتْ أکارِعُهُ، فِیهِ مَا کانَ وَ مَا هُوَ کائنٌ إلَى یوْمِ الْقِیمَةِ.

  •  «نزد ما جامعه مى‌باشد كه هفتاد ذراع است، در آن همه چیز هست حتّى أرش خدش (دیه و غرامت خراش وارد بر پوست بدن)، آن به املاء رسول خدا صلَّى اللَّه علیه و آله و خط على علیه السّلام است. و در نزد ما جَفر مى‌باشد، و آن عبارت است از پوست عُكاظى كه در آن به طورى نوشته شده است كه حتى بر ساقهاى آنهم نوشته شده و پر گردیده است. در آن وقایع مَا كَانَ و وقایع ما هو كائِن تا روز قیامت ثبت گردیده است.»

  •  در اینجا مجلسى فرموده است: بیانٌ: در قاموس آورده است كه: عُکاظ بر وزن‌ غُرَاب‌: سوق و بازارى است در صحرا میان نخله و طائف؛ و أدیم عُكاظى بدانجا منسوب است. و نیز آورده است كه‌ کرَاع‌ بر وزن‌ غُرَاب‌ گاوها و گوسپندانى را گویند كه ساقهاى پایشان باریك مى‌باشد. و جمع آن‌ أکرُع‌ و أکارِع‌ آید.1

  •  ششم: از «بصائر الدّرجات» از محمد بن الحسین، از احمد بن محمد، از علىّ بن حَكَم، از أبان بن عثمان از علىّ بن ابى حمزه، از حضرت امام جعفر صادق علیه السَّلام روایت كرده است كه: چون به آن حضرت گفته شد كه: عبد اللَه بن حسن چنین مى‌داند كه: علمى را كه دارد همان علمى است كه مردم دارند، حضرت فرمود:

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٨، حديث ٩٠. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٤.

امام شناسی ج14

235
  •  راست مى‌گوید عبد اللَه بن حسن، سوگند به خدا علمى ندارد مگر علمى را كه مردم دارند، و لیكن در نزد ما ـ سوگند به خداوند ـ جامعه مى‌باشد كه در آن حلال و حرام است، و در نزد ما جَفْر مى‌باشد. آیا عبد اللَه مى‌داند كه جفر چیست؟! آیا پوست شتر است یا پوست گوسفند؟!

  •  و نزد ما مصحف فاطمه مى‌باشد؛ سوگند به خدا آگاه باشید كه: در آن مصحف یك حرف از قرآن وجود ندارد و لیكن آن املاى رسول اللَه صلَّى اللَه علیه و آله و خطّ على علیه السّلام است.

  • کیفَ یصْنَعُ عَبْدُ اللَهِ إذَا جَاءَهُ النَّاسُ مِنْ کلِّ فَنٍّ یسْألُونَهُ؟! أ مَا تَرْضَوْنُ أنْ تَکونُوا یوْمَ الْقِیمَةِ آخِذِینَ بِحُجْزَتِنَا، وَ نَحْنُ آخِذُونَ بِحُجْزَةِ نَبِینَا، وَ نَبِینَا آخِذٌ بِحُجْزَةِ رَبِّهِ؟!1

  •  «چگونه عبد اللَه بن حسن پاسخ مردم را مى‌دهد در وقتى كه به سوى او بیایند از هر فنّى و پرسشهائى بنمایند؟! آیا راضى نیستید كه در روز قیامت به دامان ما چنگ زنید در حالى كه ما چنگ زده‌ایم به دامان پیغمبرمان، و پیغمبر ما چنگ زده است به دامان پروردگارش؟!»

  •  بارى در این روایات مى‌بینیم: علم جَفْر را در مقابل جامعه قرار داده‌اند، و از قرینه تقابل میان جامعه و جفر ـ در صورتى كه جامعه به طور حتم مشحون از احكام و حلال و حرام حتى أرش خدش مى‌باشد ـ به دست مى‌آید كه علم جفر همان بیان حوادث كاینات از ما كان و ما هو كائن الى یوم القیمة، و وقایع و امارت جابران و جائران، و قضایاى غصب خلافت به دست خلفاى سه گانه و بنى امیه و بنى عبّاس و هكذا از نظایر این امور بوده است.

  •  و چون این علم را به طور كلى یعنى اصول و اساس آن را بر روى پوستى نوشته‌اند، و جفر به معنى پوست گوسفند است، فلهذا علم مكتوب درون آن به نام‌

    1. همين مصدر از طبع کمپانى ص ٢٨٦، و از طبع حيدرى ص ٤٨ و ص ٤٩، حديث ٩٢. و «بصائر الدّرجات» ص ٤٤.

امام شناسی ج14

236
  • جَفْر نامگذارى شده است.

  • [اصول و قواعد جفر، اصولى صحیح است‌]

  •  اصول و قواعد جَفْر، اصول و قواعد صحیح و متقنى بوده است كه از آن مى‌توانستند استكشاف امور غیبیه و حل مسائل مشكله را بنمایند و از اوضاع و حوادث خبر دهند، ولى چون اطلاع بر اسرار و مغیبات نیاز به نفوس طاهره دارد لهذا اختصاص به ائمه علیهم السَّلام داشته است؛ و آنان به بعضى از خواص خود كه داراى مقام طهارت باطنى شده بودند و فقط آن را در اطلاع بر امور حسنه و خیریه استعمال مى‌كردند تعلیم مى‌نمودند، و از تعلیم به نااهل یعنى آنان كه داراى طهارت نفس نشده بودند اجتناب مى‌نمودند، و به شدت از استعمال آن منع و تحذیر مى‌فرمودند. علم جفر واقعى نزد مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام بود، و پس از آن حضرت نزد امامان شیعه علیهم السَّلام. و امروزه نیز علم جَفْر یافت مى‌شود، ولى چون ناقص است استكشاف حتمى از آن به دست نمى‌آید. و شاید صحیح آن نزد بعضى از نفوس مطهّره باشد كه از اطلاع عموم دور مى‌باشند. حقیر قبل از تشرف به نجف اشرف نزد یكى از دانشمندان ورزیده و متبحّر در علوم غریبه از احضار ارواح و علم رَمْل و جفر در طهران‌1 مدت قریب یك ماه به تعلم علم رَمْل پرداختم. او به من بسیار علاقمند بود و مى‌خواست پس از پایان رَمْل علم جَفْر را نیز بیاموزد و اصرارى هم بر این داشت. مى‌گفت: من اولاد ذكور ندارم و مى‌ترسم بمیرم و همه این علوم من ضایع گردد.

  •  حقیر دیدم فرا گرفتن علم رَمْل به طور كامل دو سال وقت لازم دارد، تا چه برسد به جَفْر كه مهم‌تر و مشكلتر است. و قصد من این علوم نیست. این علوم مرا از مقصد اصلى كه عرفان الهى است باز مى‌دارد. ما اگر صد سال هم عمر كنیم و همه را در راه عرفان و شناخت معبود مصرف كنیم، تازه كم آورده‌ایم، چگونه كه عمر خود را در راه تحصیل به مغیبات به هدر بدهیم. فلهذا آن درس را ترك گفتم، و علّت دیگر آنكه‌

    1. مرحوم مغفور خلد آشيان آقا ميرزا ابو تراب عرفان رَحمَه‌اللَهُ.

امام شناسی ج14

237
  •  در وقت فرا گرفتن این علم، دیدم در خود احساس تاریكى مى‌كنم و سنگینى قلب آزار مى‌دهد.

  •  این جانب دنبال كیمیا هم نرفتم و یكى از أعاظم روزى خواست به حقیر كیمیا بدهد قبول ننمودم؛ چرا كه دیدم براى حقیر جز اتلاف عمر و سرگرمى به امور مادیه و دنیویه ما حصلى در بر ندارد.

  •  سید ابن طاووس در «كشف المحجّة» از جمله وصایاى او نسبت به دو فرزندش على و محمّد این است كه: «من شما را وصیت مى‌نمایم كه دنبال تحصیل علم كیمیا نروید! دنبال تحصیل علم معرفت و خداشناسى بروید كه آن كیمیاى حقیقى مى‌باشد. جدّ شما أمیر المؤمنین علیه السّلام داراى علم كیمیا بود، ولى ابداً دیده نشد كه بدان عمل نماید. او دنبال كیمیاى واقعى رفت و به عرفان خدا رسید. شما هم فرزندان او هستید، باید از او پیروى نمائید!»

  • [أئمّه علیهم السَّلام از جفر استكشاف مغیبات مى‌نموده‌اند]

  •  بارى در بسیارى از احادیث وارد است كه: أئمّه علیهم السَّلام از جَفْر استكشاف مغیبات مى‌نموده‌اند. مثلًا حضرت رضا علیه السّلام در ظَهر ورقه عهدنامه مأمون نوشتند: جامعه و جفر دلالت دارند بر ضدّ این امر.

  •  و حضرت صادق علیه السَّلام كراراً مى‌فرمودند: قیام بنى الحسن در برابر دولت بنى عبّاس بجائى نمى‌رسد. خونهاى بیجا ریخته مى‌شود و نتیجه‌اى عائد نمى‌گردد.

  •  عبد اللَه مَحْض، فرزند حسن مُثَنَّى، فرزند حضرت امام حسن مجتبى علیه السّلام مدّعى بود كه: محمّد فرزندش مهدى قائم آل محمّد است. و او را كه صاحب نفس زكیه گویند، با برادرش ابراهیم غَمْر به مردم معرفى مى‌كرد، و از مردم براى قیام آنها بیعت مى‌گرفت. و حتى حضرت صادق علیه السّلام را هم دعوت به بیعت با محمّد نمودند. جریان مسأله بسیار مفصّل و در كتب تواریخ مسطور مى‌باشد.

  •  محمد و ابراهیم دو جوان رشید و با شجاعت و با سخاوت و باتقوى بودند؛ پدرشان عبد اللَه نیز از أعاظم و رؤساى بنى هاشم و علویین به شمار مى‌رفت. ولى علمشان به قدر علم امام نبود و لیاقت مقام امامت را نداشتند، و زیر بار ولایت و

امام شناسی ج14

238
  •  تسلیم در برابر حضرت صادق علیه السّلام نرفتند، و آن حضرت را به علوم غریبه و مغیبات مى‌شناختند؛ ولى اعتراف بدان چون موجب كساد بازار و ادّعاى مهدویتشان بود از ابراز آن خوددارى مى‌نمودند. چون رسول خدا فرموده بود: نام مهدى آل محمّد، محمّد است، و در زمان طغیان سلاطین جائر قیام مى‌كند؛ عبد اللَه مى‌گفت: از این زمان كه بنى عبّاس روى كار آمده‌اند و منصور دوانیقى فتّاك متهوّر جائر، حقّ آل محمّد را غصْب نموده است، زمانى بدتر نیست و فرزند من هم نامش محمّد است و مردى رشید و شجاع و قابلیت قیام و لیاقت امارت و حكومت بر مسلمین را دارد، فلهذا او مهدى است و باید مردم تسلیم امر او بشوند.

  •  آنچه حضرت صادق علیه السّلام از روى علوم خود، از جمله علم جَفْر خود، بدانها خواستند بفهمانند كه: قائم آل محمّد، این مرد نیست؛ قیام او بدون نتیجه است، بلكه چون قیام بدون موقع و سر رسید است، دچار هزاران خطا و اشتباه مى‌شود، قبول نمى‌كردند. حتى حضرت صادق وقت كشته شدن محمّد را به دست پسر عمّ منصور كه با لشكرى جرّار از شام آمده بود، در كنار مدینه نشان دادند، و كیفیت قتل او را و برادرش ابراهیم را كه پس از وى گرفتار آمد نشان دادند، و آنان را از قیام بیجا تحذیر فرمودند، ولى سودى نداشت؛ تازه از اینكه حضرت هم به جمعیت ایشان نمى‌پیوندند متأثّر بودند و كلمات ناهنجار و ناروا سر مى‌دادند. آنان مى‌گفتند: شرائط امامت در ما هست، و باید قیام نمود و تأخیر جائز نیست.

  •  حضرت مى‌دانستند كه: قیام در آن موقع چون چیدن میوه نارس از درخت مى‌باشد. آنها به روى آوردن مردم، و كمك و بیعت ظاهرى دلخوش بودند؛ ولى حضرت از باطن امر همچون مرد اندیشمند و عالم به غیب و در مصدر امر و ملكوت واقع، بدین امور مى‌نگریستند؛ و نصیحت حضرت به جائى نرسید و مصائب بنى حسن در زندان منصور و كشته شدن آنان در زندان بغداد، و به قتل رسیدن محمّد و ابراهیم صدها برابر بر مصائب حضرت صادق علیه السّلام بیفزود، و اشكهاى پى در پى از روى رحمت بر این قوم بدون امام و بدون ولى و خودسر

امام شناسی ج14

239
  •  مى‌ریخت، و فایده‌اى هم نداشت.

  •  ایشان حضرت را داراى علوم برترى از خود مى‌دیدند؛ ولى زیر بار این علم نمى‌رفتند، و جاهلانه دست به كار مى‌زدند. در این روایات اخیر دیدیم كه سخن از اولاد حسن یعنى عبد اللَه بن حسن بن حسن بن علىّ بن أبى طالب علیه السّلام زیاد به میان آمد و حضرت مى‌فرمودند: ما داراى علم جَفْر مى‌باشیم و نیز علوم بالاتر از آن كه ابداً اولاد حسن مُثَنَّى از آن خبر ندارند.

  •  از استشهاد حضرت به داشتن جامعه كه علم احكام است تا روز قیامت، و از داشتن جَفْر كه علم به وقایع و حوادث و مغیبات است خوب ظاهر مى‌شود كه: جَفْر مخصوص علم به حوادث آینده و استكشاف امور غیبیه مى‌باشد كه بنى حسن از آن عارى بودند. و لهذا مى‌بینیم كه: راویان بالاخص در مقام بیان جفر از حضرت مى‌پرسند: آیا اولاد حسن از این جفر شما مطّلعند یا نه؟!

  •  بنابراین از مجموع مطالب وارده به دست آمد كه: جفر علمى است جداگانه، مربوط به علوم مسائل حلال و حرام نیست، و در برابر و مقابل جامعه قرار دارد، و نمى‌توان آن دو را در هم ادغام نمود؛ و به واسطه آنكه امروزه اصول صحیحه آن در دسترس عامّه نیست نمى‌توان اصل صحیح آن را از أمیر المؤمنین علیه السّلام هم انكار كرد، و براى او كتابى را كه از پوست بوده، و داراى خصوصیت استكشاف مغیبات بوده منكر گردید، و بر این مطلب كه شیعه و عامّه بدان معترفند كه اهل بیت داراى علوم غیبیه بوده‌اند كه از نفوس مطهره آنها تراوش مى‌نمود، خطّ بطلان كشید.

  • [گفتار علماء درباره جفر]

  •  عالم جلیل آیة اللَه سید محسن أمین حُسَینى عاملى در كتاب «أعْیانُ الشِّیعة» فصل مشبعى درباره جفر أمیر المؤمنین علیه السّلام ایراد نموده است. او مى‌گوید:

  •  از مؤلَّفات أمیر المؤمنین علیه السّلام جفر است. و در «مجمع البحرین» گوید: در حدیث آمده است: أمْلَى رَسُولُ اللَهِ صلى اللَه علیه و آله عَلَى أمیرِ الْمُؤمِنینَ علیه السّلام الجَفْرَ وَ الْجَامِعَةَ. «رسول خدا صلى اللَه علیه و آله بر أمیر المؤمنین علیه السّلام جفر و جامعه را املاء نمودند.»

  •  و در حدیث، آن دو تفسیر شده‌اند به‌ إهَابِ مَاعِز و إهَابِ کبْش‌ (پوست و یا

امام شناسی ج14

240
  •  پوست دبّاغى نشده بز و میش)، در آن دو جمیع علوم موجود بود حتّى أرش یك خَدْشه و یك تازیانه و نصف تازیانه.

  •  و از محقّق شریف در «شرح مواقف» نقل شده است كه: جفر و جامعه دو كتاب على علیه السّلام هستند كه در آنها بر طریقه علم حروف، حوادث تا انقراض عالم ذكر گردیده است. و امامان معروف از اولاد على آن دو را مى‌دانستند و بدانها حكم مى‌نمودند ـ تا آخر كلام مجمع.

  •  و در «قاموس» گوید: جفر به بچه گوسپندى گویند كه بزرگ شود و شروع به علف خوردن كند و چهارماهه گردد ـ تا آخر كلام قاموس.

  •  و در «صحاح اللُغة» گوید: جفر از اولاد بز وقتى است كه چهارماهه شود، و دو پهلویش برآید، و از شیر مادرش بازگرفته شود، و مؤنّث آن جَفْرَة مى‌باشد ـ تا آخر كلام صحاح.

  •  بنابراین جَفر در حدیث، بنابر حذف مضاف است یعنى جِلْد الجَفْر (پوست جفر). و شاید آن مانند عَلَم براى پوست مخصوصى باشد كه از گاو یا گوسفنددرست كند و بر اثر كثرت استعمال به پوست فقط اطلاق گردد.

  •  و در اخبار وارده در جفر مقدارى اختلاف است و ما در اینجا اشاره به آن و جمع میان آنها مى‌نمائیم.

  •  در اینجا مرحوم امین تمام أخبار وارده در باب را از «بصائر الدّرجات» نقل مى‌كند و در پایان آن مى‌گوید: مستفاد از مجموع آن است كه: بعضى از جفر پوستى بوده است كه در آن عِلْم نوشته شده بود، و بعضى ظرف براى سلاح یا براى كتب و سلاح بوده است. و سپس مى‌گوید:

  • [گفتار صاحب كشف الظنون درباره جفر]

  •  در «كَشْفُ الظُّنُون» آمده است كه: طائفه‌اى مدّعى هستند كه: امام علىّ بن أبى طالب حروف تهجّى بیست و هشتگانه را بر طریق بسط اعظم بر روى پوست جفرى قرار داد تا از آن به طرق مخصوصه و شرائط معینه و الفاظ مخصوصه‌اى، آنچه را كه در لوح قضاء و قدر ثبت است استخراج نماید. و این علمى است كه‌

امام شناسی ج14

241
  •  اهل البیت آن را از همدیگر به ارث برده‌اند، و كسانى كه به اهل بیت انتساب دارند نیز به ارث برده‌اند، و نیز از ایشان أخذ كرده‌اند بعضى از مشایخ كاملین.

  •  و روش و دأب آنان چنان بوده است كه: آن را به تمام معنى الكلمه از غیر كتمان مى‌كرده‌اند و گفته شده است: بر حقیقت آن كتابْ تفهّم و تفقّه نمى‌تواند بكند مگر مهدى علیه السّلام كه خروج او در آخر الزّمان مورد انتظار است.

  •  و این معنى در كتب انبیاء سالفه علیهم السلام وارد است همچنان كه از عیسى بن مریم علیه الصّلاة و السّلام نقل شده است كه فرمود: نَحْنُ مَعَاشِرَ الانْبِیاءِ نَأْتِیکمْ بِالتَّنْزیلِ، وَ أمَّا التَّأْوِیلُ فَسَیأْتِیکمْ بِهِ الْبَارْقِلیطُ الَّذِى سَیأْتِیکمْ بَعْدِى‌!

  •  «ما جماعت پیامبران براى شما تنزیل را مى‌آوریم، و امّا تأویل را بعداً بارقلیط (محمّد) خواهد آورد كه پس از من به سوى شما خواهد آمد!»

  •  و نقل شده است كه: خلیفه مأمون چون عهد خلافت را پس از خود به علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام تفویض كرد و نامه پیمان و عهدنامه را نوشت، امام علىّ بن موسى الرّضا در پایان آن نامه نوشتند: نَعَمْ، إلا أنَّ الْجَفْرَ وَ الْجَامِعَةَ یدُلانِ عَلَى أنَّ هَذَا الامْرَ لَا یتِمُّ «

  •  . آرى، و لیكن جفر و جامعه دلالت دارند بر آنكه: این امر به آخر نمى‌رسد.»

  •  و همان طور شد كه حضرت گفت. براى آنكه مأمون چون فتنه و انقلاب بنى هاشم را دریافت، او را مسموم كرد. این طور در «مفتاح السَّعادة» آمده است.

  •  ابن طَلْحَه میگوید: جَفر و جامعه دو كتاب جلیل هستند كه یكى از آنها را علىّ بن أبى طالب در حالى كه بر فراز منبر در كوفه مشغول خطبه خواندن بود ذكر نمود، و دیگرى را رسول خدا صلَّى اللَه علیه و آله و سلّم به طور سرّى به وى تعلیم نمود و امر كرد او را تا آن را تدوین كند. على هم آن را به طور حروف متفرّقه بر طریق سِفْرِ آدم در جفرى و پوستى نوشت. یعنى در رَقِّى كه از پوست شتر مى‌ساختند؛ و روى این زمینه در میان مردم به آن شهرت یافت، چون جریان و حوادث اوّلین و آخرین در آن یافت شد ـ تا آخر آنچه در «كشف الظّنون» ذكر كرده است، و ما به همین مقدارى كه مى‌خواستیم در اینجا آوردیم.

  •  و سپس در «كشف الظّنون» گفته است: و از جمله كتب مصنَّفه در آن (یعنى در علم‌

امام شناسی ج14

242
  •  جفر) كتاب‌ «الْجَفْر الجَامِع و النُّور اللامِع» تألیف شیخ كمال الدّین أبو سالم محمّد بن طلحة نصیبى شافعى متوفّى در سنه ٦٥٢ مى‌باشد كه مجلَّد كوچكى است؛ و در آن ذكر نموده است كه پیشوایان و امامان از اولاد جعفر جفر را میدانستند، پس من در اینجا از اسرارشان در علم جفر اختیار و انتخاب مى‌كنم تا آخر شد كلام «كشف الظّنون».

  • [گفتار ابن خلدون درباره جفر]

  •  و ابن خَلْدون در مقدّمه‌اش در فصل ابتداى دُوَل و امَم گوید: و گاهى در حوادث دول به خصوص به كتاب جفر استناد میدهند و چنین میدانند كه: از طریق آثار و نجوم علم تمامى اینها در جفر موجود است. بیش از این تعریفى از جفر ندارند؛ و اصل آن و مستند آن را نیز نمى‌دانند.

  •  ابن خلدون مى‌گوید: بدان: اصل این علم از آنجاست كه: هارونُ بْنُ سعید عِجْلى كه رئیس و مؤسّس زیدیه است داراى كتابى بوده است كه آن را از جعفر الصّادق روایت مى‌نموده است؛ و در آن، علم حوادث و وقایع آتیه بر اهل بیت عموماً و بر بعضى اشخاص از ایشان خصوصاً موجود بوده است؛ آن علم براى جعفر و نظائر او از رجالات اهل بیت بر طریق كرامت و كشفى كه براى أمثال آنان از اولیاء واقع مى‌شود، واقع شده است.

  •  و آن علم در نزد جعفر در پوست گوساله‌اى نوشته شده بود كه از روى آن هارون عِجْلى آن را نوشته و روایت نموده است و نامش را جفر گذارده است به اسم پوستى كه از روى آن نوشته است؛ چون جفر در لغت به معنى صغیر است؛ و لهذا این اسم نزد ایشان عَلَم براى آن كتاب شد.

  •  و در این كتاب جفر تفسیر قرآن و معانى باطنیه آن از معانى غریبه بود كه از جعفر الصّادق روایت شده بود. و این كتاب نه سلسله سند رواتش متّصل است، و نه خودش شناخته گردیده است؛ بلكه فقط از آن امور نادره و شاذّه‌اى به ظهور رسیده‌

امام شناسی ج14

243
  •  است كه دلیل متقنى بر صحّتش نیست. و اگر سند آن به جعفر الصّادق صحیحاً مى‌رسید، بسیار مستند خوبى بود، چه خود او و چه رجال قوم او، چرا كه ایشان اهل كرامات مى‌باشند. و به طور قطع و یقین خبر صحیح از وى رسیده است كه: او بعضى از أقرباى خویشتن را از ورود در وقایع و حوادثى كه براى آنان واقع مى‌گشت بر حذر مى‌داشت؛ و عیناً آنچه را كه تحذیر نموده بود براى آنان واقع شد؛ همچنان كه یحیى بن زید: پسر عمویش را از مصرع و مقتلش خبر داد، و او مخالفت كرد و خروج كرد و در جورجان (گرگان) كشته شد به طورى كه این قضیه مشهور و معروف است.

  •  و در زمانى كه كرامت براى غیر ایشان واقع شود، در این صورت گمان تو درباره آنان چه خواهد بود از جهت استوارى علم و دین و آثارشان از نبوّت، و عنایتى از طرف خداوند به اصل كریم و گرامى آنها كه آن عنایت براى فروع طیبه و شاخه‌هاى پاك آن بهترین گواه است؟!

  •  و در میان اهل بیت بسیارى از این گونه كلام نقل شده است كه به احدى بخصوص نسبت داده نشده است و در اخبار دولت عُبَیدِیین بسیارى از نظایر این شواهد موجود است.

  •  اینك بنگر به آنچه ابن رَقِیق حكایت میكند از ملاقات أبو عبد اللَه شیعى با عبید اللَه مهدى و دختر محمّد حبیب‌1 و آنچه آن دو نفر با او گفتگو نمودند، و چگونه او را به سوى ابن حَوْشَب كه از ناحیه ایشان در یمَن دعوت مى‌نمود فرستادند تا

    1. ابن خلدون در مقدمه تاريخش ص ٢٠١ گويد: در سلسله إسمعيليّه امامت از إسمعيل به پسرش محمّد مکتوم، و پس از او به پسرش جعفر الصادق، و پس از او به پسرش محمّد حبيب، و پس از او به پسرش عَبْد اللَه مهدى انتقال يافت. و در خود تاريخش ج ٤ از طبع بولاق ص ٣٤ گويد: چون محمّد حبيب بن جعفر بن محمد بن اسماعيل وفات کرد امامت را به پسرش عُبَيْد اللَه سپرد و به او گفت: أنت المهدى!

امام شناسی ج14

244
  •  او را امر كرد تا از یمن خارج گردد و به سوى مغرب رهسپار شود، و در آنجا دعوت را انتشار دهد با علمى كه به وى تلقین نمود كه دعوت او حتماً در آنجا به نتیجه خواهد رسید، و تمام خواهد شد.

  •  و بنگر به آنكه: عبید اللَه چون مهدیه را بعد از قدرت و عظمت دولتشان در آفریقا بنا كرد، گفت: بَنَیتُهَا لِیعْتَصِمَ بِهَا الْفَوَاطِمُ سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ. «من این شهر مهدیه را بنا نمودم تا فواطم‌1 ساعتى از روز را در آنجا پناه برند.» و محل و موقف صاحب آنجا پناه برند.» و محل و موقف صاحب‌

    1. مراد از فواطم سه فاطمه نام مى‌باشند که بعد از هجرت رسول اکرم صلى اللَه عليه و آله و سلم از مکه به مدينه، پس از چند روز که أميرالمؤمنين عليه السّلام در مکه به دستور پيامبر توقّف نمود و مواعيد آن حضرت را ادا فرمود آنها را با خود به مدينه هجرت داد و پس از مزاحمت و درگيرى که در اوان طريق، قريش فراهم نمودند و نمى‌خواستند بگذارند فواطم را از مکه بيرون ببرند و قيام و شدّت أمير المؤمنين و تنها حضرت أقدسش با جماعت آنها که چندين نفر مرد مسلّح بودند و فرارى دادن آنها به واسطه بستن مهار شتران بر روى زمين و آماده حمله ور شدن، سرانجام با خوف و خَشْيَتى که بر آنان مستولى شده بود و تا مدينه نيز از تعقيب کفّار ايمن نبودند ايشان را به مدينه رسانيد؛ در روزها و شبهاى ميانه راه که تقريباً نزديک به نود فرسنگ مى‌باشد پيوسته مشغول ذکر و تسبيح خدا بوده بالاخص در شبهاى تار که آسمان روشن و پر ستاره و اختر درخشان آن نواحى مخصوصاً وضعى جالب و چشمگير دارد، با بيتوته و نماز شب و قيام و سجود و ذکر خدا و خواندن آيات قرآن چنان مست و مدهوش جمال حضرت لا يزالى گشتند که در همان زمان قبل از وصول به مدينه، پروردگار متعال توسط جبرائيل احوالاتشان را به پيغمبر خبر داد و با آيات اواخر سوره آل عمران، ثواب و پاداش بارزى را براى آنان مقدّر کرد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ. الَّذِينَ يَذْکرُونَ اللَهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‌ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَکرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَک فَقِنا عَذابَ النَّارِ. رَبَّنا إِنَّک مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ. رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِي لِلْإِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ. رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى‌ رُسُلِک وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّک لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ. فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکمْ مِنْ ذَکرٍ أَوْ أُنْثى‌ بَعْضُکمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَهِ وَ اللَهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ. (آيه ١٩٠تا ١٩٥، از سوره ٣: آل عمران).
      حضرت استاذنا الاکرم آية اللَه معظم علّامه طباطبائى- قدّس اللَه تربته المبارکة- در بحث روائى از اين آيات ص ٩٥ و ص ٩٦ از ج ٤ تفسير «الميزان» فرموده‌اند: از طريق شيعه روايت گرديده است که: آيه‌” فَالَّذِينَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا” تا آخر آيه «آن کسانى که هجرت کردند و از خانه‌هايشان اخراج گرديدند و در راه و سبيل من مورد آزار و اذيّت قرار گرفتند و مقاتله کردند و کشت