136

جلسه ۱۳۶

21434
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 4: في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته‏


توضیحات

فصل (4) في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته‏
نکته ها وگفته های استاد: اخلاق ـ علمای اهل دنیا و ابوهریره‌های زمان

/19
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۳۶

1
  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • ١ ـ ١٣٦

  • ارتباط قائم مقام با دربار پهلوى و مرگ وى‌

  •  مى‌گفت: سفارش كرد به محمدرضا شاه كه سه نفر را مواظبشان باش. یكى قائم مقام است، كه هیچ وقت او را از خودت طرد نكن. این خیلى برایت مفید است. از نظر مشاوره فكرى خیلى برایت مفید است. یكى این است. یكى آقا سید عبدالله بهبهانى كه رابط بین علما و رضا شاه بود. یكى این و یكى هم آقاى بروجردى. مى‌گفت: آقاى بروجردى را حواست باشد به پایش نپیچى. برایت دردسر درست مى‌كند. این سه تا را به محمدرضا شاه خیلى توصیه كرده بود و بعد افراد دیگر. یكى اش این قائم مقام بود. قائم مقام مى‌گویند كسى بوده كه حتى در اندرونى شاه هم مى‌رفته. این قدر با شاه چیز بوده و .... تا اینكه مسأله اصلاحات ارضى مى‌شود. در اصلاحات ارضى قائم مقام مخالفت مى‌كند قائم مقام مخالفت مى‌كند و نشده بوده هنوز. مى‌خواسته بیاورد، در زمان كندى بوده. شاه مى‌گوید كه ما مى‌خواهیم این كار را بكنیم. مى‌گفت: نمى‌شودو شاه مى‌گوید: نمى‌شود به عقب برگشت. تاریخ به عقب بر نمى‌گردد. قائم مقام مى‌گوید: تاریخ به دست بشر ساخته مى‌شود. بخواهند مى‌توانند به عقب برگردانند، بخواهند نمى‌توانند بخواهند نگه مى‌دارند، بخواهند جلو ببرند. خلاصه با شاه اختلاف شد و دیگر این اواخر قهر كرد با شاه. مى‌گویند: دیگر نرفت پیش او و به همین حالت هم از دنیا رفت. حالا این دیگر بعضى ها مى‌گویند: شاید این برایش خیر بوده. مى‌خواسته دیگر قطع رابطه كند با دستگاه. و وقتى هم كه فوت كرد مرحوم آقا به تشیعش نرفتند. من یادم است. من خیلى كوچك بودم. كه این فوت كرد. خیلى، سه، چهار ساله بودم. ولى آن موقع یادم است كه همین پدربزرگ ما، حاج آقا معین رفت و خیلى از دوستانشان كه دوستان آقاى انصارى بودند رفتند به تشییع قائم مقام.

  •  سؤال: سالك بود؟

  •  جواب: نخیر، آدم نمازخوانى بوده.

جلسه ۱۳۶

2
  •  سؤال: این كه با این قشر مثلًا رفاقت داشته، گفتم، شاید؟؟؟.

  •  جواب: قائم مقام؟ نه، با علما ارتباط داشته و از رجال سیاسى بوده. ولى آدم نماز خوان و فلان و روزه گیرى بوده، ریش مى‌گذاشته، و در خانه‌اش مجالس روضه و اینها داشته. لولا ارتباطش با دستگاه، آدم متدینى بوده و خیلى هم آدم خوش فكر و با فرهنگى بوده. خیلى. و هر چه حاج آقا معین به آقا اصرار كرد كه آقا بیاید، ایشان گفتند: من نمى‌آیم، تشییع همچنین شخصى من نمى‌آیم. اما با پسرش آقا خیلى رفیق بودند. پسرش مهندس رفیع بود كه این، در فرانسه درس مى‌خواند و درسش هم وقتى تمام شد، آن شب آخر كه فردایش مى‌خواست امتحان بدهد، در خواب یك سیدى را مى‌بیند، البته نگفته بود این سید كه بوده؟ ولى به او مى‌گوید: تو ادعاى عرفان مى‌كنى و در فرانسه دارى تحصیل مى‌كنى؟ جایت اینجاست؟ كه فردا سر جلسه امتحان حاضر نمى‌شود این شخص. حاضر نمى‌شود و بعد بر مى‌گردد ایران. و ظاهراً هم بسیار مرد معروف و خیلى هم آدم بامحبتى بوده. اینها اشراف بودند. اشراف و اعیان. این طورى بودند. بله، از اشراف و از اعیان ولى بسیار متدین بودند. در حفظ حجاب از ما آخوندها، تحفظشان بیشتر بود. كسى صداى زن اینها را نشنود و نمى‌دانم، چادر زن اینها را كسى نبیند و چه میدانم از این جوریها بودند. این همانى است كه آقاى انصارى را دعوت كرده بود در منزلش، منزلش لاله زار كوچه برلن بود، منزل مهندس رفیع. منزل بزرگ سه هزار مترى داشت، آنجا بود. ما مى‌رفتیم با مرحوم آقا، البته گاهى اوقات مى‌رفتیم. از آن خانه هاى اشرافى قدیمى. بعد من آن موقع، سه سالم بود. گفتم جریانش را به شما یك مرتبه. بعد، یك شب زمستانى بود كه آقاى انصارى آمده بودند تهران، این، همه رفقا را دعوت مى‌كند. آقا وقتى كه از مسجد بعد مى‌روند، مى‌گوید: آقا پس‌ آقا سید محسن كو؟ حالا من سه سالم بود. آقا گفتند: آقا این بچه است. جایى نمى‌برمش. بچه سه ساله را كه نباید برد. مى‌گوید: آقا تا نیاید، شام خبرى نیست. جلوى آقاى انصارى. سفت مى‌گوید نخیر ایشان باید بیاید. یك چیزهائى براى خودش داشت. یك اعتقاداتى داشت مرید آقاى انصارى هم نبود. او از آقا شیخ عباس قوچانى دستور مى‌گرفت مهندس رفیع. از او چیز داشت. بر همان اساس هم بود. ولى خوب دیگر، رفاقت داشت با آقا دیگر، آقا دیگر حالا به خاطر دستور از آقا شیخ عباس با او قطع رابطه نكردند، ایشان همین طور با ایشان تا آخر رفیق بودند. تا وقتى هم كه از دنیا رفتند. خلاصه برایش كتاب مى‌فرستادند و خلاصه نمى‌دانیم، آقا خلاف كردند یا خلاصه. چیست قضیه؟ به هر صورت، خوب شاید ایمان یك عّده محكمتر و كوبنده تر باشد. ایمانها یك ایمانى كوبنده، تا مى‌بینند طرف یك خرده فكرش با آنها نمى‌خواند با ایمانى كوبنده، تبّرى را حسابى، به نحو فوق اكمل، انجام مى‌دهند. ولى آقا این طور نبودند. ما در نقل خیانت نكنیم. خلاصه، ایشان مى‌گفت: نمى‌شود. حالا نشستند حاج هادى ابهرى، نمى‌دانم، این پیرمردها، حاج اسماعیل دولابى، اینها همه نشسته اند، آقا مى گویند: نه، مى‌گوید: آقا من شوفرم را مى‌فرستم با ماشین در خانه، بردارد بیاورد بچه را. آقا مى‌گوید: برود در خانه چه بگوید؟ وبرمى دارند یك نامه مى‌نویسند كه فلانى. مهندس رفیع تقاضا كرده، سید محسن هم در این مجلس باشد. لذا شما به راننده تسلیم كنید. مادرمان بیاید دم در و بگوید بچه را بده كه نمى‌دهد مى‌گوید آقا چه كار دارید؟ خلاصه حالا ساعت یازده شب شده بود، خلق خدا گرسنه، آن هم آقاى انصارى مرد بسیار محترم. خیلى، هیچ، این مادر ما، ما هم خواب بودیم، دیدیم، زمستان و ... بچه سه ساله كه تو حیاط كه نمى‌رود. گرفته خوابیده دیگر. این ما را بلند مى‌كند و لباس تنمان مى‌كند. نمى‌دانم، من یادم مى‌آید. همچنین جریانى را بعد ما را با او مى‌فرستد و این حرفها، دیگر وقتى كه وارد آن مجلس مى‌شویم. یك‌ صلوات از ته دل، خیلى گرسنه شان بوده، خلق خدا، یك صلوات كه صدایشان تا دو تا همسایه مى‌رفت فرستادند بیچاره ها. خلاصه یك همچنین چیزى بود.

جلسه ۱۳۶

3
  • مهندس رفیع‌

  •  این آقاى مهندس رفیع، این یكى از آن سه تایى بوده كه با آقا از نجف، آقا اسمش را نیاوردند، فقط نوشتند یكى از اعیان، این بوده. احتمالًا الان هم ایشان حیات داشته باشد، استصحاباً البته مى‌گویم، چون مدتى است ایشان را ندیدم. بله، ظاهراً، اگر اشتباه نكنم، در ختم آقا تهران آمد، مسجد لاله زار. خیلى دیگر فرتوت بود. سنش از آقا خیلى بیشتر بود. اینطور كه به نظرم مى‌رسد، دیدمش یك لحظه. در مجلس آمد. بله، خلاصه ایشان آمده بود این پدرى داشت، قائم مقام. صحبت شد. این با شاه اختلاف مى‌كند و عرض كردم چه مى شود.

  • ملاقات قائم مقام با آقا سید جمال گلپایگانى‌

  •  ایشان یك سفرى مى‌رود نجف. مرحوم آقا مى‌فرمودند كه من بودم در آن مجلس. مى‌آید براى دیدن قآقا سید جمال گلپایگانى، كه در سفر مكه‌اش بوده، بیاید وجوهاتش را حساب كند و بعد هم برود براى مكه. نسبت به آقا سید جمال ارادت داشت. خوب اینها كه معلوم است كه آقا سید جمال خودشان باطنى دارند دیگر، یك چیزى دارند، آقا سید جمال كه قبول نمى‌كند از او. یا نخواسته بود وجوهات را حساب كند. وجوهاتش را داده، آمده بود كه فقط به آقا سید جمال نصیحتى كند. آقا سید جمال مى‌گوید: كى به تو اجازه داده كه در این دستگاه باشى؟ گفت: آقا ما براى خدمت خلق به اینجا مى‌رویم. براى خدمت به مردم. مگر على بن یقطین نبود در دستگاه هارون؟ یك مرتبه آقا سید جمال عصبانى شد، گفت كه: خودشان را با على بن یقطین قیاس مى‌كنند، هر گهى هست مى‌خورند به حساب على بن یقطین برمى‌دارند مى‌گذارند، مردیكه او از امام موسى بن جعفر اجازه داشت، تو از كى اجازه داشتى؟ هى خودشان را با على بن یقطین مقایسه مى‌كنند. نه، تا مغزشان در گه فرو مى‌روند این عبارتشان بود. گفت: تا مغزشان در گه فرو مى‌روند بعد خودشان را با على بن یقطین مقایسه مى‌كنند. مردیكه، فلان ....، خلاصه، آن هم بنده خدا متأثّر شد و آمده بود بیرون. بعد ایشان مى‌فرمودند كه آقا سید جمال مى‌گفتند كه اینها بلند مى‌شوند مى‌آیند اینجا خیال مى‌كنند .... آخر، اینها نیست مى‌دانند كه كلك بقیه را. مى‌خواهند بیایند با یك سلام و علیكِ با این گونه افراد خودشان را تسكین بدهند، یعنى خوب مى‌داند آقا سید جمال با بقیه فرق مى‌كند.، این، همین كه آقا سید جمال او را بپذیرد یك سلامى بكند واینها، این خودش یك قدرى تسكین مى‌دهد، خوشش مى‌آید و .... مى‌فرمودند: چند روز پیش آقا آمده اینجا، برداشته اموال ربوى آورده اینجا با من خمس حساب كند. به او مى‌گویم: بلند شو، برو این اموال ربوبى است، من اینها را قبول نمى‌كنم. بلند مى‌شود مى‌آید، بعد مى‌رود پیش یكى دیگر از آقایان نجف و او اینها را قبول مى‌كند. ایشان مى‌فرمودند در یك مجلس ختمى، آقا سید جمال بغل آن آقا نشست، گفت آقا شنیدم فلان شخص آمده است و شما خمس او را از اموال ربوى حساب كردید. آن شخص مى‌گوید بله آقا بله. آخر طلاب نان مى‌خواهند. گفت: از مال ربا نان مى‌خواهند. و آن پدر سوخته دروغ مى‌گوید طلاب نان مى‌خواهند، من نان مى‌خواهم نه طلاب. طلاب اگر زیر تانك بروند این ككش نمى‌گزد. چون من نان مى‌خواهم. من موقعیت مى‌خواهم. آن وقت این را براى طلاب خرج مى‌كند. به حساب طلاب مى گذارد. اینها، ابوهریره همین است دیگر. كیست ابو هریره؟ بلند شد رفت، معاویه گفت به او كه: بیا، بردار این آیه را چیز كن." وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ"1، راجع به ابن ملجم است. آن كه، آن آیه دیگر كه:" وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‌ ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ"2 آن راجع به على آمده. بلند مى‌شود مى‌گوید: خودم شنیدم از دو لب پیغمبر كه فرمود: این آیه مربوط به على است و آن آیه مربوط به فلان. چقدر پول برمى‌دارد و به او مى‌دهد. این است دیگر، یعنى این است دیگر. شما الان مى‌گوئید: عجیب ابوهریره آمده این كار را كرده. نه بابا، ابوهریره بدبخت آسمان جل دنبال نان مى‌گردد حالا مى‌گوید نان در دستگاه معاویه است. بلند شود برود ...، آن دنبال نان مى‌گردد. ابو هریره. الان من به شما دو هزار و پانصد تا ابوهریره در همین ایران نشان بدهم. این، این، این، این، این، یكى یكى پرونده ها. حالا اسمشان ابو هریره نیست، اسمشان آیت الله فلانى، اسمشان كلاهى كذا. اسمشان بازارى كذا. اسمشان .. همین است دیگر. دروغ بردارند جعل كنند، حدیث بردارند جعل كنند، به تخیل جعل كنند. اسمش را بگذارند مثلًا دین و فلان و اینها. من خودم شنیدم، من خودم شنیدم از یك نفر، از یك نفر، فرد عادى هم نبود كه مى‌گفت اگر بدانى یك مطلبى بر وفق مصلحت است از مرحوم آقا مى‌توانى بعنوان نقل، نقل كنى. شما ببینید این دین ببینید به كجا مى‌كشد. این به كجا، كه اگر بدانى این مسأله بر وفق مصلحت است، مى‌توانى این را بعنوان یك نقل قول، یعنى بگویى فرض كن مرحوم آقا این را فرمودند.

    1. ١- سوره البقره (٢) آيه ٢٠٧.
    2. ٢- سوره البقره (٢) آيه ٢٠٤.

جلسه ۱۳۶

4
  •  سؤال: این یعنى همان دروغ مصلحت آمیز است كه مى گویند.

  •  جواب: همین است خوب، اگر قرار بر این باشد. خوب تو مصلحت را در آن مى‌بینى، نقل كن. من در خلافش مى بینیم دیگر. من هم بیایم ضدش را نقل بكنم آن هم یك مصلحت این مى‌شود دیگر. وقتى معیار این باشد كه واقعاً هر شخصى طبق تشخیص خودش ببیند كه الان نظر و آن باصطلاح رأى ممضى این است. این اجازه را به خودش بدهد. آن چه مى‌شود؟ لا یبقى حجرٌ على حجر. دیگر چه چیز مى‌شود قضیه؟ من در یك كتابى مى‌خواندم این خیلى عجیب است. اینها چیزهایست كه مسایل بسیار مهّم است اینها.

  • داستان جعل روایتى طولانى در ثواب سور قرآن‌

  •  در یك كتابى مى خواندم كه فلان شخصى آمده بود از چند صد سال پیش و براى این سور قرآن، فواید عجیب و بركات و ثواب هاى بسیار عجیبى، نقل كرده بود. یكى از علماء بوده، زمیلش بوده، آمده گفته: آخر كجا پیغمبر یك همچنین ثواب هایى مثلًا بر سوره بقره این ثواب، بر سوره آل عمران كسى كه بخواند نمى‌دانم شصت در دنیا، ششصد در آخرت، نمى‌دانم خدا به او مى‌دهد، كسى كه سوره نساء بخواند نمى‌دانم چى چى به او مى‌دهد؟ از حورالعین به او مى‌دهد، سرش در زحل، لنگش در عطارد، از این چیزها. خلاصه، گفت: آخر كجا پیغمبر از این چیزها برداشته نوشته؟ بله.

  • كاریكاتور ملكه ایران پهلوى‌

  •  آخر مى‌گویند چیز گفته بوده، سابق، من این را خودم در چیز دیدم، توفیقى بود در زمان سابق، آن زمان سابق از این چیزها بود. آن علیا حضرت ما آن ملكه ایران فرموده بودند خیلى مى‌رفت همدان و مى‌آمد كار و سیاحت، مى‌گفت: یك پایم تهران است یك پایم همدان است. آنوقت عكسش را كشیده بود یك پایش را گذاشته بود روى كوه الوند، یكى دماوند و یك پایش هم را گذاشته بود روى كوه الوند، بعد نوشته بود خوش به حال قزوینى ها، این توقیفش كردند و یكى هم، این چیز بود.

جلسه ۱۳۶

5
  • مطایبه اى دیگر

  •  یكى این قضیه یكى هم یك قضیه دیگر نوشته بود كه این دوتا را كه چیز كرده بودند توقیفش كردند. مى‌گفت هویدا مى‌گوید: من روزى یك كیم مى‌خورم. پس در ماه ایشان سى كیم مى‌خورد. سى كیم به تركى، یك چیزى است حالا، باید بروید تحقیق كنید.

  • ادامه داستان جعل روایت‌

  •  خلاصه بله، بعد گفته بود آخر از كجا شما این مطالب را مى‌گوئید؟ گفته بوده كه: من دیدم مردم میل و رغبتشان به قرائت قرآن كم شده. آمدم این احادیث را در آوردم تا اینكه مردم میل پیدا بكنند به خواندن به قرآن. مرحوم شیخ بهائى ظاهراً این را نقل مى‌كند از قول بعضى از افراد. یا مثلا

  •  سؤال: مصلحت در انشاء دین است.

  •  جواب: بله؟

  •  سؤال: مصلحت در انشاء دین است.

  •  جواب: در انشاء دیگر. این كه همیشه بوده. ابوهریره چیزى نیست. یك آدم عادى بوده.

  •  سؤال: بعضى از این مناقبى كه نسبت به اهل بیت ذكر مى‌كنند از این قبیل بوده است، طرف وقتى مى خواهد، مثلًا فلان امام را به مردم معرفى كند از خودش یك چیزهایى در مى آورد ...

  •  جواب: آقا یك مزخرفاتى مى‌گویند. یك چیزهایى درمى‌آورند از خودشان خیلى عجیب، خیلى عجیب. یعنى دیگر اینها انحرافات است دیگر. بله.

  • آن قدر که خدا عشق به حیدر دارد***انگار نه انگار پیامبر دارد
  •  مردیكه خفه شو. خجالت بكش. تمام شرف امیرالمومنین به این بوده كه شاگرد پیغمبر بوده، یكى را من خودم شنیدم از همین هایى كه خلاصه.

  •  سؤال:

  •  جواب: از آقاى سید محمد رضا بپرسید. ایشان اطلاع دارند. یك كسانى مى‌آیند در خانه شان.

  •  سؤال: سعید حدادیان اینها هستند.

  •  جواب: من نمى‌شناسمشان. ولى خودم شنیدم. هم دیده ام او را. فیلمش را برداشته بودند گذاشته بودند در تلویزیون. خودم دیدم.

  •  سؤال: تلویزیون هم پخش كرده.

  •  جواب: نه، ویدئوئى اش را. خوب، آن هم مى‌گویم كه. آدمى بود، خیلى‌

  •  جواب: یك شعر دیگر هم مى‌خواندند. یك چیزى دیگر. یكى دیگر مى‌خواند. مى‌گفت: مى‌دانید خدا معیار قرب به خودش را عشق به على قرار داد و از اینجاست ما مى‌بینیم پیغمبر چون از همه عشقش به على بیشتر بوده پس به خدا نزدیكتر بوده. اینها همه خلاف شرع است، حرام است. حضرت مى‌گوید: انا عبد من عبید محمّد1. اینها چه چیز است؟ اینها، اینها همین است دیگر. در آمدند .... وظیفه عالم این است كه جلوى بدعت را بگیرد.

جلسه ۱۳۶

6
  •  سؤال:

  •  جواب: خوب این مال مراتب كثرت است.

  •  سؤال:

  •  جواب: بله، این مال مراتب كثرت است. امّا حقیقت است اینها از پیغمبر است. اینجاست كه انسان، این نكته را مى‌رسد كه وظیفه عالم این است كه خلاصه مواظب باشد، انحرافى، چیزى مى‌خواهد پیدا شود باید بگوید.

  •  یادم است، آن روزى كه داشتند آقاى خمینى را دفن مى‌كردند. من عصرى داشتم رادیو را گوش مى‌دادم. دیگر آن گوینده چه مى‌كرد، دیگر خیلى عجیب بود. همه ملائكه را لباس سیاه پوش كرده بود و جبرئیل را خاك بر سر كرده بود و عزرائیل را دست به سینه و صف كشیده بودند همه از شرق و عالم همه ایستاده بود و منتظر این، و دیگر مى آمد دیگر، یك بر طویلى بود كه مى‌آمد، همین طور. بعد حالا این مطالبى است كه، مقطعى است. ولى آنجا یك دفعه گفت: اكنون، كه هلیكوپتر وارد صحن مطهر شد. چه چیز شد؟ صحن مطهر از كجا در آمد؟ خوب، بیابان بود دیگر. همه‌اش آنجا بیابان بود.

  •  تا گفت صحن مطهر شد، من تمام مناره ها را دیدم، گنبد را دیدم. اینجا معجزه مى‌كند را دیدم، اینجا كور شفا مى‌دهد و چلاق را راه مى‌اندازد و نمى‌دانم عقیم را بچه .... همه اینها، فلان، دم و دستگاه و اینها همه‌اش از آن صحن مطهر ... این، خطر، خطر بزرگ است. خطر اینجاست كه انسان بایستى كه خیلى مواظب باشد كه .... مسئولیت عالم همین بوده.

  •  شما خیال مى‌كنید این افرادى كه شاه پرست بودند و شاه را مى‌پرستیدند كى بودند؟ یك مشت آخوند بلند شدند رفتند این طرف، آن طرف، شاه را بر داشتند خدایگانش كردند. نمى‌دانم چه كارش كردند. فرعون را كى فرعون كرد؟ همین آخوندها كردند. معاویه را كى معاویه كرد؟ همینها كردند. همین، همین آخوندها.

  • راجع به شریعتمدارى‌

  •  آقاى شریعتمدارى در آن زمان را ما مى‌دانیم كى شریعتمداریش كرد. ما خبر داریم. كسانى رفتند آنجا و از آقاى شریعتمدار بعنوان زمیل امام صادق یاد مى كردند. زمیل امام صادق. اگر كسى مى‌خواهد امام صادق را در این زمان ببیند، من او را راهنمائیش مى‌كنم.

جلسه ۱۳۶

7
  •  نوار این اشخاص الان موجود است. صدایشان الان هست، آن وقت اینها كسانى‌اند كه وقتى كه ورق برگشت، آقا، چنان آمدند، اظهار برائت كردند، اظهاربرائت از این آقاى شریعتمدار كردند.

  •  من یكى از اینها را مى‌شناسم. آنقدر این متزلزل بود كه آمده بود پیش یك نفر مى‌گفت حالا ما چه كار بكنیم؟ نه آنطرف گبولمان مى‌كنند، نه اینطرف گبولمان مى‌كنند. خوب، بیچاره بدبخت، تو آدمى هستى كه دارى الان مكاسب درس مى‌دهى، رسائل درس مى‌دهى. چیه آخر؟ دنیا چیه آخر؟ چه ارزشى دارد؟ مى‌ترسى زندگیت نگذرد؟ مى‌ترسى گرسنه بخوابى؟ آن شكمى كه مى‌شود با نان و پنیر و سبزى سیرش كرد، با نان و پنیر و گردو هم سیرش كرد، ارزش این را دارد؟ من كانت همّته؟؟؟

  •  پایان طرف‌

  •  این عالم اعتباریات را دارد بیان مى‌كند وقتى اینها بلند مى‌شوند، مى‌آیند. آنوقت ما، من یك روز از در خانه آقاى شریعتمدار داشتم رد مى‌شدم، آن موقع منزل ما كنار منزل ایشان بود. بعد نگاه كردم دیدم چند نفر ترك آمده‌اند از تبریز، از آذربایجان حالا كجایش، نمى‌دانم. آنها ایستادند كنار خانه آقا شریعتمدار دارند زیارتنامه مى‌خوانند آقا. هى اینجورى مى‌كنند صف كشیدند، مثل هیئت هستند جلوى امام رضا مى ایستند یك چیزى مى‌خوانند اینطورى مى‌كنند در بسته است همینطورى ایستادند. اینها را كى این جورى مى‌كند؟ خوب همین آخوندها دیگر همین آخوندها بلند مى‌شوند مى‌روند آنجا و اینطور مردم را به اغواء مى‌اندازند. و بعد چه مفاسدى بار شد؟ چه ... افرادى به عنوان حمایت از ایشان حمایت و حمایت از ... خلاصه بله حمایت از ایشان و اینها خودشان را به كشتن دادند. خوب براى چه؟ خیال كردند به ایشان دارد ظلم مى‌شود دیگر به ایشان دارد ظلم مى‌شود، و بعد هم باید دفاع كرد از؟؟؟ در حالى كه در همان موقع ما خبر داشتیم این ارتباطات از كجاست؟ ایشان با چه كسانى ارتباط دارد و چه مسائلى در دور و ور او دارد دور مى زند اینها همه‌اش آن موقع مشخص بود الناس عبید الدنیا1 ورق برمى‌گردد همان آقایى كه بلند مى‌شود مى‌رود و اینطور از آقاى شریعتمدار در منبر تبریز یاد مى‌كند همان آقا در مى آید مى‌گوید كه: اگر این منبر چهل پله داشته باشد و بر هر پله اش یك قرآن بگذارند، این شریعتمدار یك آدمى است براى رسیدن به اهدافش حاضر است پا روى تمام چهل تا قرآن بگذارد و بیاید سر این منبر بایستد اینجور مى‌شود.

جلسه ۱۳۶

8
  •  خب حالا اگر این حكومت دست همین آقاى شریعتمدارى مى افتاد، دوباره همین. ابو هریره كى است؟ ابو هریره در خودمون است، در خودمون ابو هریره داریم. حالا حالا به این پست دادستانى مى‌دهند، قضاوت مى‌دهند، چى چى مجلس مى‌دهند. نمایندگى مى‌دهند وكالت مى دهند، وزارت مى‌دهند، چى چى. همین، همین آقاى دیروزى مخالف دیروزى، مى‌شود موافق و موالف امروزى. تفاوتى ندارد.

  •  پدر ما از سابق یك روش و مرام خاصى براى خودش داشت. آن موقعى كه الان این آخوندهایى كه الان این قدر سنگ ولایت و فلان فقیه را به سینه مى‌زنند من خودم با چشم خودم دیدم با همین چشم خودم كه وقتى عبدالله ریاضى رئیس مجلس آمد همین آخوندها جلوى او بلند شدند. همین‌ها در یك مجلسى. تنها كسى كه بلند نشد در آن مجلس، پدر ما بود و من بودم و اخوى. همینطورى نشسته بودیم رفته بودیم در فكر. مجلس روضه‌اى مال یكى از همین همسایگان بود. برادرزاده همین قائم مقام كه صحبتش را كردیم كه معمّم هست البته مهندس بوده منتهى خواسته‌اند چون طلبگى و روحانیت از خانواده‌شان نرود وقتى كه‌ پدرش فوت مى‌كند، معمّم بوده بر مى‌دارند روى سر این، عمامه مى‌گذارند. بیچاره صرف میر را هم نخوانده. ولى خوب آن هم از اعیان و فلان این چیزها همان نزدیكى منزل ما در تهران خیابان هدایت پیچ شمیران منزل ما بود. بلند نشد. خوب این .... فقط ایشان. آنها هم خوب مى‌شناسند. آنها هم خوب مى‌شناسند، همه را مى‌شناسند، همه، یك به یك، تمام اینها را مى‌شناسند. مى‌شناسند كه زیر بار نمى‌روند مى‌شناسند. خوب هم مى‌شناسند.

  •  بله یكى از همین افراد دكتر محمود شهابى بود كه یك وقتى وزیر اوقاف بود در زمان سابق. یك نفر اسم آقا را پیش او برده بود. گفته بود: این آقا این است، این است، این است. گفت: تو دارى براى من آقاى طهرانى را دارى براى من تعریف مى‌كنى؟ من همین قدر به تو بگویم فقط اگر یك روحانى باشد واقعى، این است.

جلسه ۱۳۶

9
  •  آن كسى كه مسئول اداره اوقاف است تمام موقوفات زیر دستش است، تمام بساط فلان، غالباً هم متصدیان اینها آخوندها هستند دیگر، او مى‌داند كه اینها چه كار مى‌كنند نحوه ارتباط و معامله و فلان و كیفیتش را، همه را مى‌داند. گفته بود: اگر یك روحانى باشد درست، این آقاى طهرانى است. آن مقصودى بود اشتباه كردم دكتر مقصودى معروف بود اعدامش كردند. خوب مى‌شناسند. بله و دیگر اگر بخواهیم یك قدرى قضیه را بازتر كنیم دیگر آن وقت خواهید دید

  • که گر حکم شود که مست گیرند***در شهر هر آنچه هست گیرند1
  •  مى شود. دیگر همه به یك نحوى. دیگر ما هم همین طور. خدا دست ما را بگیرد والا ما ...

  • لذا ما تعجب نكنیم در روایات و فلان و این حرفها. تعجب نكنیم. طرف رفته بوده پیش خلیفه گفته بود كه یك كبوتر داشت، پرواز مى‌داد و شرط بندى مى‌كرد. گفت كه: آیا روایتى داریم بر اینكه شرط بندى با كبوتر اشكال ندارد؟ گفت: بله، از پیغمبر اكرم روایت است كه فرمود:* «الّا فى خفّ او لفصل او حافر» بله آن همین* «لا سبقَ فى خفّ اولفصل او حافر» داریم این یك طائرهم اضافه كرده بود* «لا سبق الا فى خفّ او لفصل او حافر او طائر»2 بله این یك وقت صله اى را گرفته بود كیسه پولى گرفته بود در جیبش آمد بیرون. وقتى رفت. این خلیفه گفت: این پدر سوخته خیال مى‌كند كه من نمى‌دانم كه فقط سه تاست. این بخاطر خوشایند من برداشته طائر را اضافه كرده، این. خود خلیفه برداشت گفت، گفت: این پدر سوخته خیال مى‌كند كه ما خریم، نمى‌فهمیم. ما مى‌دانیم طائر نیست. آنها هم؟؟؟؟ مامون مثلًا آدم دانشمندى بوده، نه یك آدم بى سواد. حالا گاهى بخاطر معامله اینها حالا پول را مى دهند .... مى‌گویند حالا جالب اینكه اینها مى‌گویند ما باید اینها را داشته باشیم اینها را داشته باشیم این الان این را طردش نمى‌كند؟ مى‌داند برایش خوب است دیگر. بالاخره یك آخوند است دیگر. آخوند است. حالا پادشاه بیاید یك چیزى از پیغمبر نقل كند مى‌گویند آقا منافع خودش است. این كى است؟ كتاب ندیده. این همه اش توى حرم سرا است و وول مى‌زند. بلند شود بیاید روایت نقل كند. ولى حالا یك آخوند رفته در مسجد و اینها را، مى‌داند این پدر سوخته كلك هست ها ابوهریره است ولى مى‌گوید باید داشته باشیم. به رویش هم نمى‌آورد وصله هم به او مى‌دهد و مى‌گوید بفرمایید بله خیلى لطف فرمودید روایت نقل كردید.

جلسه ۱۳۶

10
  •  یك وقتى ما مى‌خواستیم برویم یك جا یك سفرى داشتیم به سوریه بعد یكى آمد پیش ما گفت كه مرحوم آقا را دیدم در حرم. گفتند: به فلانى بگویید سفر خارج از كشور نرود. بله بعد یك مدت گذشت و گفت: آقا شما بجاى این، عمره بروید، عمره كه خوب است گفتم: كه مگر مرحوم آقا نگفتند: خارج از كشور نروید؟ عمره هم جزئش است دیگر. با طلبه هنوز روبرو نشده بود. آقا وجهه شرعى و عرفى داراى خصوصیاتى است مسجد قبا. پیغمبر آمدند. اولین مسجدى است كه درست شده داراى اهمیت است‌"* لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‌ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ"1. این برایش نازل شده. اینها به این یك حیثیتى مى‌دهد كه آن حیثیت باید در معارف اسلام محفوظ باشد. آن حیثیت باید محفوظ باشد

  •  فرض كنید كه من باب مثال حالا دیگر، به جریانات سیاسى دیگر داخل نشویم اگر یك كسى اسمش را یك چیزى بگذارد. مثلًا اسمش را اسم یكى از شخصیتهاى مهم بگذارد مى‌گوید دلم مى‌خواهد اسمم را بگذارم. فرض كنید یكى مى‌گوید اسمم را مى‌خواهم امام خمینى بگذارم. دلم مى‌خواهد. از اول كه بدنیا مى‌آید به او بگویند امام خمینى. اسم است. اسم چه اشكالى دارد؟ مثل اینكه مى‌گویند زید و حسن و تقى مى‌گذارند، یكى از اول، امام خمینى آمد، امام خمینى راه رفت، امام خمینى پستانك خورد، امام خمینى نمى‌دانم چى چى خورد. این چیست؟ خوب این یك قبح اجتماعى دارد این قضیه. قبح اجتماعى‌اش هم به این است كه الان یك همچنین اسمى براى یك شخصیتى متعین شده و استعمال این اسم در غیر از آن، این از نظر اجتماعى حالا من به صحّت و سقمش كار ندارم بالاخره ما از نظر اجتماعى كار داریم همین كه من گفتم دیدید، همه شما خندیدید.

  •  این معلوم است كه این قضیه یك قضیه‌اى است كه باید دقت بشود در آن. آنوقت مى‌آیند، همینطور اسامى مى‌گذارند. مسجد سهله. یك جا من دیدم نوشته بود مسجد سهله و نمى‌دانم مسجد قبا و در یك خیابان در تهران مسجد النبى و مسجد نبى اكرم عنوان مسجد النبى.

    1. ١- سوره التوبه (٩) قسمتى از آيه ١٠٨.

جلسه ۱۳۶

11
  •  اینها همه اش خلاف است در آن معارف ما و شاخصه هایى كه ما در معارف داریم این شاخصه ها باید محفوظ بماند. مى‌نویسند، كتاب مى‌نویسند، را جع به آن جریان مى‌نویسند فلان آنوقت، مورخ چه مى‌فهمد مى‌آید عُرضى مى‌گیرد مى‌گوید ما رفتیم مسجد سهله، در مسجد سهله داشتند كوپن پخش مى‌كردند.

  •  همان مشهد كه ما بودیم سر كوچه مان مسجد سهله بود. كوچه، كذا. مى‌گویند: اى آقا در مسجد سهله مگر كوپن هم پخش مى‌كنند؟ بله آقا خود من رفتم خودم رفتم كوپن گرفتم دفترچه بسیج، چى است از این چیزها مثلًا. آنوقت یك دفعه مى‌آیند مى‌گویند: ا در مسجد سهله خیلى از این خلطهاى در تاریخ این است علتش اشتباه در اسم است و بسیارى از رواق اینها صحیح و سقیم را هم بخاطر همین خلط عوض مى كنند. اشتراك دارد دیگر.

  •  لذا ما داریم اگر در یك حدیثى اگر راوى مشترك باشد از وثاقت مى‌افتد. نمى‌شود به آن عمل كرد. این بحث است. یك راوى است هیچ نشانه‌اى ندارد یعنى علامت اینكه حالا به سند قبلش نگاه كنیم ببینیم كه خوب به كدام از این دو تا مى‌خورد اگر نداشته باشیم یك همچنین چیزیهایى را مشخص كند راوى را، این روایت از حجیت مى‌افتد، ساقط است. مسأله همین است.

  •  آنوقت از همین باب است كه مرحوم آقا مى‌فرمودند امام نباید به كسى گفت. امام، یك لفظى است كه براى امام وضع شده براى امام گرچه حالا فرض كنید كه ما داریم در تاریخ در قرآن در اینها كه امام را هم در آیات هم داریم، داریم ائمه الكفر همه داریم‌" فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ"1 بله راجع به قیامت آن آیه دارد این ائمه اینها مى‌آیند و اینها را داخل در جهنم مى‌كنند یا در روایات داریم: «لابد من امام بّر او فاجر» صادق بله این چیزها.

  •  ولى در فرهنگ شیعه بعد از زمان امام (علیه السلام) لفظ امام اصطلاحاً این، انصراف به امام معصوم پیدا كرده اصطلاحاً به او اطلاق پیدا كرده. حدّاقلّش در فارسى زبانان این طور بود حالا در فرض كنید كه غیر از اینها عرب اگر بگوید. و این لفظ را وضع كردن براى استعمال این لفظ براى غیر از این مورد، این دیگر در اینجا خلاف شرع مى‌شود، نه اینكه نه تنها غیر مرضى است بلكه خلاف شرع است. چون آنوقت تبعاتش هم هست، تبعاتش هم ما مى‌بینیم كه بچه مى‌آید مى‌گوید ١٢ امام، یكى هم امام خمینى. بسیار ما دیدیم. آنها كه نمى‌فهمند. مى‌گویند ١٣ تا، امام خمینى هم داریم نمى‌فهمند. اینها تبعات این انحرافاتى است كه پیدا مى‌شود.

    1. ١- سوره التوبه (٩) قسمتى از آيه ١٢.

جلسه ۱۳۶

12
  •  لذا بایستى كه انسان خیلى دقت كند كه موازین محفوظ بماند، موازین، این، به اصطلاح حفظ بشود،

  •  یكى از مواردى كه ما با آن برخورد مى كردیم این بود كه در زمان مرحوم آقا حضرت آقا، به آقا گفته مى‌شد. یعنى دوستان به ایشان مى‌گفتند حضرت آقا، و بعد از فوت ایشان كسى كه به من مى‌خواست بگوید حضرت آقا خیلى با او برخورد مى‌كردم. التفات كردید. حضرت آقا این یك هنوز نیامده به ما این عنوانها را به خودمان ببندیم. این یك چیزى است كه به ایشان، گرچه مسأله چیز مهمى نیست حضرت آقا این طور گفت؟؟؟ ولى چون در این نوع، یك جهت قداستى به این مسأله از این باب داده مى‌شود خلطش این مطالبى است كه خودتان دیدید و شما ببینید اگر این مسائل رعایت مى‌شد از اول خیلى از مشكلات كم بود، خیلى از مشكلات كم بود، خیلى‌

  • ٢ ـ ١٣٦

  •  بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • فصلٌ فى انَّ واجب الوجود واحد لا بمعنى انّ نوعه محض فى شخصه على ما توهم اذ لا نوع لحقیقه الوجود کما مرّ

  •  بله نخواندیم؟

  •  سؤال: از خارج قرار بود فرمایش بفرمایید آقاى كرمى مثل اینكه سؤالى كردند

  •  پاسخ: هاهاها و اینها را؟ بسیار خوب بسیار خوب آن را، آن بحث را مطرح مى‌كنیم.

  • بحث عینیت اسماء و صفات‌

  •  در باب این بحثى كه بین متكلمین و بین حكما از سابق بوده و مطرح بوده و .... كه آیا اسماء و صفات الهى قدیم هستند یا حادث هستند؟ و اگر ما اسماء را عین ذات بدانیم این حكم به قدم اسماء و صفات شده اگر جداى از آنها بدانیم حكم به حدوث آنها شده این یك مسأله اى است كه از سابق مورد بحث بوده و بعد طبعا این مطلب در خود فلاسفه و حكما هم مورد توجه قرار گرفته. و به عنوان عینیت مصداقى لا به عنوان عینیت مفهومى گاهى این مطلب مورد توجه قرار گرفته و بعضى ها هم حكم به عدم عینیت كرده اند. شكى نیست در اینكه تمام عالم اینها ظهورات پروردگار است، یعنى ظهور اسماء كلیه حق است و این ظهور اسماء كلیه بصورت اسماء جزئیه عبارت است از تعینات اسماء كلیه در مظاهر جزئیه. وقتى كه شما یك علمى را در خارج مى‌بینید این علم یك وجودى دارد صرف اعتبار و انتزاع نیست. این علمى كه الان در خارج هست این معرفتى كه الان در خارج هست و این معرفت در ضمن زید و عمرو و بكر تعین پیدا مى‌كند، این نزول یك اسم كلیه علیم است. لولا آن اسم كلى در خارج معرفتى نبود و در نتیجه آن گوینده اى كه‌ مى‌خواهد این معارف را در مقام اثبات و اظهار بیاورد آن گوینده الكن و گنگ و بدون هیچ گونه ثبوتى بود تا اینكه به اثبات برسد. اگر شما جمالى را در خارج مشاهده مى‌كنید این جمال عبارت است از ظهور اسم جمیل است. لولا آن اسم، جمالى هم در خارج وجود نداشت. اگر شما یك قدرتى را در خارج مشاهده مى‌كنید، یك قدرتى متعین، این قدرت عبارت است از ظهور اسم قادر و قدیر است. پس بنابراین تمام اوصاف و صفات وجودیه در خارج، اینها مظاهر براى آن اسماء و اوصاف كلى هستند. مظهر یعنى چه؟ مظهر یعنى مبین و مبین. مظهر یعنى چیزى كه ابا نمى‌كند، آشكار مى‌كند، روشن مى‌كند، یك حقیقت مخفى را. اگر خداوند متعال داراى اسم علیم است خوب این اسم علیم لولا اینكه در خارج ظهور پیدا بكند پرده از نقاب او و فنا او برداشته نمى‌شود.

جلسه ۱۳۶

13
  •  اگر خداوند جمیل است تا این جمالش در خارج به انحاء مختلف تجلى پیدا نكند این حقیقت و این هویت همین طور مخفى خواهد ماند و هلم جرّا بناء على هذا هر وصف و هر اسمى كه در خارج وجود دارد، این عبارت است از نفس آن اسم و نفس وصفى كه پروردگار متعال متصف به آن وصف است و متصف به آن اسم است. یك نكته در اینجا به نظر مى‌رسد و آن نكته جاى تامل دارد و اگر ما به آن نكته توجه كنیم برگشت صفات جلالیه به جمالیه براى ما در اینجا روشن مى‌شود. ببینید در صفات جلالیه مطرح مى‌شود كه صفات جلالیه، صفات تتنزیهیه حق است یعنى صفاتى است كه خداوند بواسطه سلب متصف به آن صفات است نه بواسطه اثبات. قضیه در تعلق صفات جلالیه قضیه، قضیه سالبه است نه قضیه موجبه در صفات جمالیه قضیه ما موجبه است. خداوند علم دارد ان الله علیم ان الله قدیر ان الله رئوف باالعباد ان الله خالق اینها صفات، صفات جمالیه است كه با قضیه موجبه منتسب به حق است. ولى مى‌گوییم: ان الله لیس بموقت و صوره ان الله لیس بعدد ان الله لیس بممكن ان الله لیس بمتحّیز صفاتى را كه در اینجا ما منتسب به حق‌ مى‌دانیم صفات سلبى است یعنى با سلب صفت یك حقیقتى را براى او اثبات مى‌كنیم. به عبارت دیگر قضیه ما در اینجا به واسطه سلب برگشتش به یك قضیه معدوله است. (ان الله لا متحیز)، عدم تحیز معدول است دیگر. معدوله المحمول است. این معدوله را بر خداوند متعال حمل مى‌كنیم یعنى (مجرد لایسعه ماده و لاصوره) درست شد.

  • طرح اشكال‌

  •  حالا صحبتى كه در اینجا مى‌شود مطرح باشد این است كه اگر ما صفات لازمه حق را در این دنیا ظهور همان صفات كلى بدانیم دیگر در این صورت چگونه سلب یك صفتى این براى حق متعال ثابت مى‌شود در حالتى كه این صفت خودش نازله آن حقیقت خواهد بود. چطور ممكن است در عالم صفاتى وجود داشته باشد و این صفات، صفات حقیقى هم باشد در عین حال مظاهر براى اسماء و صفات حق باشند و در عین حال ما بواسطه سلب آنها را به حق منتسب كنیم. جمعش چگونه مى‌شود؟ اگر صفات، صفات حق است پس بنابراین مظهر او هم باید صفات ثبوتیه باشند و بتواند همان صفات بر حق متعال ثابت باشد، و اگر صفات، صفات غیر منتسب به حق است چطور منشا او منتسب به حق خواهد بود به نحو موجبه كلى.

جلسه ۱۳۶

14
  •  اینجاست كه یك پرده و حجابى بین ممكنات و بین خداوند متعال و مبدأ آنها مى‌افتد و قرار مى‌گیرد و هر چه از دایره وجود و آن تجرد وجود دورتر بشویم، این پرده ضخیم تر و حجاب بیشتر مى‌شود.

  • نكته اى مهم‌

  •  نكته اى كه در اینجا هست اینست كه ما آن صفات سلبیه و صفات جلالیه اى را كه از حق آن صفات را نفى مى‌كنیم، آن صفات را یك صفات جداى از دایره انتساب به حق، ما قلمداد مى‌كنیم در ظرف تعینات خارجى خود. صفات جلالیه اى‌ كه آن صفات براى حق این صفات بنحو سالبه حمل مى‌شود آنها یك وقتى جداى از مظاهر لحاظ مى‌شود یك وقتى‌ با لحاظ به مظاهر ما از حق منتفى مى‌دانیم. یك وقتى نه ما صفات جلالیه را جداى از تعینات، ما در نظر مى‌گیریم. (ان الله لیس له شریك) ما به تعینات كار نداریم ما به خود خدا نگاه مى‌كنیم و این صفات را بر او حمل مى‌كنیم. (ان الله علیم و لیس بجاهل) ما به تعینات كار نداریم فرض مى‌كنیم كه اصلا خداوند متعال هیچ تعینى را هم خلق نمى‌فرمود باز این صفات جلالیه بر خود حق با سلب ثابت است. ان الله لیس بمتحیز خداوند مكان برنمى‌دارد خوب این صفات را ما جداى از تعینات ما در آنجا نگاه مى‌كنیم یعنى وقتى كه به آن حقیقت وجود نگاه ب‌كنیم مى‌بینیم در آن حقیقت وجود مكان و زمان نمى‌گنجد حالا خدا تعینى را در خارج خلق كرده یا نكرده. درست شد این صفات جلالیه اى كه آن صفات را ما از حق منتفى مى‌دانیم این صفات جلالیه، با مظاهر او كارى ندارم این صفات جلالیه یك صفات سالبه اى است كه با قضیه سالبه ما از حق صفات را منتفى مى‌دانیم درست شد. این صفات اینها مورد بحث نیست. یعنى این صفاتى كه بدون توجه به تعینات خارج، بدون توجه به آنها ما این صفات را مى‌آییم چ از حق این صفات را منتفى مى‌دانیم. این در اینجا این چیز نیست این در آنجا این را به تعینات خارجى كارى ندارد و این صفات، صفات سالبه اى است كه خوب البته برگشتش به یك صفات ثبوتیه است كه همان برگشت صفات با اصطلاح جلالیه به جمالیه مى‌شود. وقتى كه مى‌گوییم (ان الله لیس بجاهل) یعنى علیم چه خواجه على، چه على خواجه یا (ان الله لیس بمتحّیز) یعنى (مجرد ان الله لیس بضعیف) یعنى قادر. این به طور كلى صفاتى است كه با عبارت سلب یعنى منظور یك جنبه اثباتى در پشتش نهفته است. این برگشت صفات جلالیه به جمالیه است و خیلى راحت در اینجا بدون خیلى اعمال رویه و تأملى مسأله به این راحتى، قضیه روشن مى‌شود و بر ملا مى‌شود

جلسه ۱۳۶

15
  •  سؤال: پس صفات ثبوتى فقط جمالى هست جلالى صفات ثبوتى ندارد

  •  پاسخ: نخیر دیگر خود جلال سلب است دیگر سلب یك صفت است نه اثبات است.

  •  سؤال: جنبه ثبوتى ندارد.

  •  پاسخ: ندارد. البته وقتى كه ما سلب یك صفت را مى‌كنیم در مورد خداوند متعال لازمه اش اثبات یك وصف ثبوتى است یعنى وقتى كه مى‌گوییم (ان الله لیس بمتحیز) چرا لیس بمتحیز؟ چون مجرد. یعنى در باطن این صفات جلالیه ثبوتى خوابیده (ان الله لیس بضعیف) چرا؟ چون قدرت او مطلق است (ان الله لیس بجاهل) چرا؟ چون علم او علم مطلق است. هر صفات جلالى بر مى‌گردد به یك صفات جمالى.

  •  سؤال: و حال كه یك تعین خارجى برایش قائل هستند. مى‌گویند: آتش جلال خدا است. یك تعین وجودى برایش قائل هستند.

  •  پاسخ: ببینید ما در این جا، نه نه نه نه گفتیم ما به تعین خارجى كار نداریم ما به تعینات كار نداریم. ما به نفس ذات پروردگار نگاه مى‌كنیم با توجه به آن نقاطى كه از آن نقاط پروردگار متعال سلب است یعنى وقتى كه ما به آن حقیقت وجود و تجردى او نگاه بكنیم یك سرى صفات را بر این وجود بار مى‌كنیم یك سرى صفات را هم نفى مى‌كنیم حالا خدا خلقى كرده یا نكرده اصلا كارى به هیچ چیزى نداریم. این یك سرى صفات جلالیه. یك سرى صفاتى كه هست كه آقایان مطرح مى‌كنند اینها صفاتى است كه با توجه به تعینات و خلق و مراتب وجود ما آن صفات را از خداوند نفى مى‌كنیم یعنى با توجه به آنها یعنى نگاه مى‌كنیم مى‌بینیم این زیدى كه الان بدنیا آمده است این عبارت است از انفكاك یك وجودى از وجود دیگر، با توجه به این قضیه مى‌گوییم پس خداوند (لم یلد و لم یولد)1 است. این (لم یلد و لم یولدى)2 كه ما داریم الان بر خداوند ثابت مى‌كنیم با توجه به این كه مى‌بینیم این تعین الان در خارج هست این پس او نمى‌شود این باشد. خوب این یك صفتى است كه در ذات چى است در زید است زید در اینكه باید در این دنیا بیاید باید یلد باشد و یتولد باشد. بدون یتولّد در این عالم تحققى ندارد. خوب این یك صفت. یك صفت دیگر ما داریم الان در خارج نگاه مى‌كنیم این صفت فرض كنیم كه صفات من باب مثال محدودیت در اراده، محدودیت در قدرت، محدودیت در اوصاف وجودى، تحیز، در زمان بودن، جهل، نفس، اینها. اینها یك چیزهایى است كه ما اینها را در این تعینات خارجى مشاهده مى‌كنیم و بعد اینها را مى‌آییم چكار مى‌كنیم از حق اینها را سلب مى‌كنیم مى‌گوییم چون این تعینات خارجى داراى این صفات هستند پس خداوند متعال نباید این طور باشد. نباید این طور باشد. بقول امیر المومنین علیه السلام كه مى‌فرماید: (به تعینه الاشیاء عرفت ان لاعین له) یك باصطلاح این كه اشیاء متحیز هستند مخلوقاته و ... من متوجه شدم كه او نباید عین داشته باشد یعنى اوست كه عین را افاضه مى‌كند بر اشیاء و كسى كه عین را افاضه مى‌كند بر اشیاء، خودش خارج از عین باید باشد تا بتواند عین را افاضه كند یعنى وجود جوهرى و وجود مجرد باید باشد تا بتواند افاضه عین كند كه یك عرض است.

    1. (١ و ٢) سورة الخلاص (١١٢) آيه ٣.
    2. (١ و ٢) سورة الخلاص (١١٢) آيه ٣.

جلسه ۱۳۶

16
  • اوصافى كه در خارج وجود دارد و به لحاظ ضیق وجودى، ما آن اوصاف را از خداوند متعال سلب مى‌كنیم‌

  •  این‌ ما صحبت را در این اوصاف مى‌آوریم این اوصاف اگر اینها مظاهر براى حقند چگونه مبدأ آنها بدون یك همه چیز وصفى است و اگر مظاهر براى او نیستند چگونه اینها در خارج به وجود آمده‌اند یعنى وقتى كه این تولید عبارت است از یك وصفى كه براى زید است مى‌گوییم زیدٌ ابن عمر و عمر ابو زید این چطور این تولد و تولید یك وصف خارجى براى زید بحساب مى‌آید در حالتى كه خداوند متعال‌" لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ" یا اینكه چگونه ممكن است كه یك شیئى در خارج این متحیز باشد و این تحیز وصف براى او باشد در حالتى كه این خداوند متعال (لا عین له) است (و لا تحیز له) است. در اینجا مسأله اى كه پیش مى‌آید مسأله ربط حادث به قدیم در اینجا مى‌تواند ظهور پیدا بكند و اینجا خودش را نشان بدهد به این عبارت كه هر وصفى كه در خارج وجود دارد و تحقق خارجى دارد به عنوان وصف ثبوتى، این وصف یك منشاء انتزاعى دارد در مبدأ و در آن اسم و صفات كلى.

  • اضافه اشراقیه یعنى نحوه خالقیت و نحوه فیضان جود

  •  وقتى كه ما مى‌گوییم لم یلد این زید متولد من عمر و عمر والد لزید این جنبه والدیت و جنبه تولد این یك وصف است، منتهى در خارج به این كیفیت در آمده یك منشائى دارد، منشاء او عبارت است از همان اضافه اشراقیه. یعنى نحوه خالقیت و نحوه فیضان جود او این در خارج به این قسم است به این قسمى كه وجود تحقق در خارج پیدا مى‌كند است. منتهى از آنجایى كه این نحوه وجود در آنجا به نحو مجرد است در خارج آن جنبه تجرد به مقتضاى علل مادیى كه در خارج ممكن است داشته باشد بصورت مادى تجلى پیدا مى‌كند. بصورت تولید و تناسل تجلى پیدا مى‌كند حتى اگر این در خارج تولید نداشت مادى نبود خلقت اینها خلقت ابداعى بود مانند خلقت ملائكه و عالم عقول و مجردات بود. پس لازمه صورت و ماده بودن این است كه به این كیفیت باشد نه اینكه ما بخواهیم این‌ وصف را از خداوند متعال سلب كنیم و بگوییم كه خداوند متعال این وصف در ذات او راه ندارد. معناى‌" لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ"1 كه در سوره توحید آمده است نه بمعناى این است كه اصلا حقیقت تولید در وجود حق منتفى است. اگر منتفى است بود پس این اشیاء و تعینات در خارج از كجا آمده اند معنایش این است كه خداوند متعال صورت و ماده ندارد تا به مقتضاى ذاتى صورت و ماده تحقق و خلقت و تعین او به نحو تولد و تناسل باشد این است معناى این چیز، نه اینكه این حقیقت تولید در ذات پروردگار وجود ندارد حقیقت تولید در ذات پروردگار همان معناى خالقیت است همان معنا معناى رازقیت است همان معنا معناى رحیمیت و رئوفیت اوست، منتهى معناى خالقیت با یك معناى عام و سعّى كه هم شامل مجردات و عالم عقول و ارواح و هم شامل صور و هم شامل ماده و صورت خواهد بود این معنا معناى سعّى است نه اینكه واقعا آن خالقیت تقسیم مى‌شود و یك قسمش برمى‌گردد به تولید یك قسمش برمى‌گردد به عالم ارواح یك قسمش .... نه یك حقیقت واحد در ذات پروردگار است آن حقیقت واحد در هر مرتبه اى از مراتب وجود یك نوع ظهور و اثبات دارد این معنا معناى صفات جلالیه است پس صفات جلالیه با توجه به تعینات برگشتش به صفات جمالیه است كه آن صفات جمالیه در حق وجود دارد، حالا این صفات جمالیه كه در حق وجود دارد و نزولش در این عالم به این نحوه است صحبت ما در این است كه این صفات جمالیه، خالقیت، رازقیت و امثال ذالك این صفات آیا حالا منتظره دارند یا حالت حالت، آنها غیر منتظره است؟ حالت منتظره داشتن دال بر حدوث آنها و عدم عینیت آنها با ذات است. وقتى كه ما مى‌گوییم خالقیت و رازقیت، قدیر و علیم و امثال ذالك اینهایى كه در خارج بروز و ظهور دارد صفت علمى كه ما مى‌بینیم در زید، این صفت علم‌ بروز و ظهور صفت علیم است. صفت جود و بخشش و عطائى كه در زید مى‌بینیم این ظهور و نزول صفت یا دائم الفضل على البریه است دائم الفضل بودن است دوام فضل و دوام فیض است. صفت رحمت و عطوفتى كه در زید مشاهده مى‌كنیم این صفت، صفت رحیمیت و عطوفیت و رئوفیت پروردگار است درست شد. این وجود صفات واقعى خارجى كه شكى هم در آن نداریم كه اینها یك صفاتى هست و این صفات علم غیر از جهل است صفات رحمت غیر از صفات قسوت است صفات جمال غیر از صفات ..... این صفاتى را كه الان ما در خارج مشاهده مى‌كنیم اینها نزول همان صفت كلیه و اسماء كلیه پروردگار هستند درست شد. این اسماء كلیه پروردگار اینها اگر چنانچه خود نفس نزول آنها حالت منتظره اى باشد براى آنها پس بنابراین انفكاك ذات از این اسماء اى این در اینجا ثابت مى‌شود. چون این اسم عبارت است از، این اسمى كه در این پایین است عبارت است از یك حقیقتى كه آن حقیقت حالت منتظره دارد حالت منتظره داشتن یعنى عدم بر او طارى شدن این صفت الان در صفتیت خودش در خالقیت این صفت الان تام نیست خالقیت براى او بعدا محقق خواهد شد. صفت علم، علیم در علیم بودن تام نیست علیم بودن براى او بعدا محقق خواهد شد. چون لازمه اش این است كه آن علمى كه در پایین هست آن علم را ما از این صفت علیم پروردگار بدانیم. صفت جود و بخشش پروردگار حالت منتظره دارد، یعنى در یك مرتبه تصور عدم بر آن صفت جایز است چون اگر آن جود بود این عدم در عالم خارج محقق نبود بلكه همیشه ثبوت بود. پس این چگونه است یا ما باید بگوییم كه صفت خالقیت وجود داشته و عین ذات است و قدیم است با ذات در مرتبه ذات یا این طور باید بگوییم، پس بنابراین حالت منتظره بر مى‌گردد بر اراده و مشیت او، صفت اراده و صفت مشیت و اختیار او این صفت صفتى است كه گاهى او دارد و گاهى ندارد. یعنى اختیار براى این تحقق اشیاء در خارج این اختیار تصور عدم در وهله اى براى پروردگار در این‌ صورت ممكن است.

    1. سورة الاخلاص (١١٢) آيه ٣

جلسه ۱۳۶

17
  •  خب یا اینطور باید بگوییم یا باید بگوییم كه خالقیت در یك برهه نبوده كه آن انفكاك خالقیت و رازقیت و جود و امثال ذالك و حتى علم و قدرت از چى است از ذات پروردگار خواهد بود.

  • اینجا براى دفع این اشكال ما به این مطلب در اینجا توجه مى‌كنیم‌

  •  اینجا براى دفع این اشكال ما به این مطلب در اینجا توجه مى‌كنیم. آن مطلب عبارت از این است كه تمام صفاتى كه شما در عالم وجود آن صفات را مشاهده مى‌كنید این صفات، صفات جزئیه اى است كه مرتبط است به یك صفت كلى. آن صفت كلى اوست كه موجب بروز و ظهور این صفات جزئى در خارج است اگر آن صفت كلى نبود این هم بروز و ظهور در خارج نداشت هیچ شكى در این نداریم. از آن طرف این صفاتى كه در مقام ذات به عنوان صفات كلى از آنها، یاد مى‌كنیم برگشت آنها به اسماء كلى است یعنى صفت خلق، صفت رزق، صفت علم، صفت رحمت، عطوفت تمام اینها برگشتش، جود، به اسماء كلیه است. اسماء قدیر به حى و علیم است. یعنى این سد اسم است كه اینها صفات را بوجود مى‌آورند. اسم یعنى یك حقیقتى كه ملصق به ذات است حقیقتى است كه جداى از ذات نیست این است مطلب. این حقیقتى كه جداى از ذات نیست نه به معناى این است كه عین ذات است یعنى اگر ما بگوییم حقیقت عین ذات است معناش این است كه (الحقیقه، حقیقه الله علم و حقیقه الله قدره) در حالتى كه قدرت از صفات لازمه وجود است یعنى وجود بدون قدرت نمى‌شود، نه اینكه وجود مفهوما مساوى با قدرت است. اگر یك صفتى عین ذات باشد و هیچ گونه دوئیت و امتیازى بین او و بین ذات نباشد كه از نظر مفهومى هم باید عین ذات باشد. اگر شما دو مفهوم را در نظر بگیرید كه مصادیق آن دو مفهوم از هر جهت عین همدیگر هستند مفهوم انسان و مفهوم بشر اگر این دو مفهوم را شما در نظر بگیرید كه اینها عین هم هستند مصادیقشان و هیچ گونه اختلافى بین آنها و امتیازى نیست به هیچ وجه من الوجوه، لاجرم خود مفهوم هم باید یكى باشد نمى‌شود دیگر مفهوم دیگر در اینجا دو تا باشد یعنى در واقع دو تا مفهوم را شما این دو مفهوم را آمدید بر یك مصداق آمدید حمل كردید. بله ممكن است شما از یك مصداق یك طبیعت كلیه انتزاع كنید به لحاظى و حیثیتى و از همان مصداق یك طبیعت كلیه انتزاع كنید به یك لحاظ و حیثیتى و بعد این دو مفهوم، مفهوم متخالفین خواهد بود و مصادیق آنها واقع مى‌شود ولى از مصداق واحد به لحاظ واحد انتزاع دو مفهوم نمى‌شود كرد یعنى وقتى كه شما زید را در نظر بگیرید، این زید از نقطه نظر انسانیت اگر بخواهید شما زید را مورد توجه قرار بدهید این یك مفهوم انسان از او انتزاع مى‌شود این یك مفهوم است و از یك از نقطه نظر فرض كنید كه بخواهید از جهت مشیش مورد توجه قرار بدهید یك عنوان و صفت ماشى از این شما انتزاع مى‌كنید گرچه ماشى منطبق علیه او در خارج زید است و گرچه انسان منطبق علیه او در خارج همان زید است ولى در در اینجا دو، در اینجا مفهوم اول به لحاظ نفس الوجود در اینجا انتزاع شد مفهوم دوم به لحاظ اوصاف خارجى در اینجا انتزاع از او شد ولى بحث این است كه اگر دو مفهوم بخواهد این دو متغایر بالذات باشد نمى‌شود مصداق آنها به همان لحاظ و حیثیتى كه انتزاع این مفهوم از آن شده است به همان لحاظ و حیثیت انتزاع مفهوم دیگر بشود. این محال است. اگر شما قدرت را انتزاع مى‌كنید از ذات پروردگار و او را عین ذات مى‌دانید، عین ذات دانستن به حیثیت وجودیه با عین ذات دانستن علیم به حیثیت نفس حیثیت وجودى قضیه متخالف خواهد بود. نمى‌شود ذات را به لحاظ حیثیت واحد كه ذاتش همان نفس الوجود است و ماهیته انیتهاست و در اینجا ماهیته هویته است در اینجا انتزاع اسم علیم بكنیم و به همین لحاظ انتزاع وصف قدرت بكنیم چون قدرت با علم دوتاست. چطور شد این علم و قدرت این در خارج نسبت به این مصادیق خارجى متفاوت است، وقتى شما در زید مى‌خواهید انتزاع عالم بكنید باید در كله اش علم باشد. اگر بخواهید قدرت را انتزاع از زید بكنید باید بتواند یك سنگ پنجاه كیلویى را بر دارد. ممكن است یكى عالم نباشد و قدرت داشته باشد. رستم دستان به اندازه یك جو در كله‌اش عقل ندارد اما فرض كنید كه من باب مثال یك گاو هم بگیرد در دستش این از یك طرف. مثلا فلان عالم و فلان دانشمند خیلى علم داشته باشد اما نتواند یك سنگ ده كیلویى را هم بلند بكند این دو با هم در خارج منافات دارند چطور این علم و قدرت در خارج از حیثیت واحد انتزاع نمى‌شود اما همین كه رفتیم سراغ پروردگار حیثیت حیثیت واحد شد؟ اگر این علم انتزاعش به لحاظ مصداقى است كه از او باید انتزاع بشود اینكه فرق نمى‌كند. قاعده عقلى كه آن قابل براى تخصیص نیست.

جلسه ۱۳۶

18
  • به لحاظ تفاوت ما اوصاف متفاوتى را هم انتزاع مى‌كنیم‌

  •  تا وقتى كه ما در تعینات داریم سیر مى‌كنیم علم و قدرت و جمال و كمال و رحمت و عطوفت و بخشش تمام اینها به حیثیات مختلف انتزاع از او بشود اما همین كه ما به پروردگار رسیدیم همه حیثیات رفت كنار نه آقا شیر تو شیر شده دیگر آنجا، آنجا به علم پروردگار قدرت هم بگویى اشكال ندارد چون صفات عین ذات است همان طورى كه ما علیم را انتزاع مى‌كنیم همان جور قدرت را انتزاع مى‌كنیم پس اینها جایشان را عوض كنند شما مفهوم علم را بجاى قدرت بگذار مفهوم قدرت را بجاى علم بگذار اینها همه جفنگ است، اینها با اصطلاح بافت و خیال، جزو بافتنیها و اینهاست. مشكل در كجاست، مشكل در كجاست كه اینها را به این مطلب مى‌رساند. مشكل در آنجا اضافه اسماء كلیه و صفات كلیه بر ذات است كه این اضافه موجب تركیب و امكان و احتیاج به علت و احتیاج، این مسائل پیش مى‌آید این را شما بروید حل بكنید نه اینكه بیایید شما خود اصل آن اسم و اصل تكون اسم و اصل تحقق آن اسم را شما در آنجا زیر سؤال ببرید. بخاطر اینكه فرض كنید كه من باب مثال ابرویش را درست بكنید نزنید چشمش را كور بكنید اصلا نه آقا ابرو را بجاى خود درست كن چشم هم بجاى خود. این همه را به لحاظ، باید لحاظ لحاظ حقیقى باشد. اگر واقعا در خارج هر صفتى انتزاع از یك حیثیت خاصى مى‌شود خوب وقتى كه در مرتبه جزء این طور است چطور در مرتبه كلى یك دفعه انقلاب ماهیت شد؟ چطور در مراتب جزئى شما علم را از علم انتزاع مى‌كنید قدرت را از قدرت جایشان را عوض نمى‌كنید؟ رستم دستان را چرا نمى‌گوئید عالم است، فیلسوف است؟ یا به شیخ بهائى چرا نمى‌گویید پهلوان است؟ شیخ بهائى خیلى نحیف و ضعیف بود. چرا نمى‌گویید پهلوان است؟ بخاطر اینكه قدرت ندارد بیچاره. حالا جایشان را عوض كن به آن رستم بگو فیلسوف به این شیخ بهائى هم بگو هارتل زن من باب مثال نمى‌دانم خوب خوب قدرت را نمى‌شود. مى‌خندى چرا مى‌خندى؟ چون ما به الانتزاع ندارد در خارج این ما به الانتزاع در خارج با آن متفاوت است. به لحاظ تفاوت ما اوصاف متفاوتى را هم انتزاع مى‌كنیم همین شیخ بهائى اگر كاتب باشد انتزاع وصف كتابت را مى‌كنیم نباشد نمى‌كنیم.

جلسه ۱۳۶

19
  •  این شیخ بهائى اگر جود و رحمت و بخشش داشته باشد مى‌گوییم جوادٌ اگر نه نمى‌كنیم. جناب حاتم طائى بخشش داشت ولى دین نداشت به لحاظ بخشش مى‌گوییم جوادٌ به لحاظ عدم اعتقادش به پروردگار مى‌گوییم كافرٌ مى‌گوییم مشرك درست شد. چطور شد این اسماء وقتى كه در مراتب نزول و ظهور در تعینات جزئى هستند باید از مصادیق واقعى خارجى انتزاع بشوند اما همین وقتى به مرتبه كلیت مى‌رسد دیگر شیر تو شیر بشود، نه آقا اصلا انتزاع نمى‌خواهد همین این علم عین قدرت است و علم عین ذات است و قدرت هم عین ذات است و این الان در اینجا در فقط در مفهوم با همدیگر تخالف دارند امّا در حقیقت و مصداق علم عین قدرت است. اگر عین قدرت است چرا در پایین اینطور نمى‌گوییم؟ چرا در رستم و شیخ بهائى این حرف را نمى‌زنیم؟ خوب اینجا هم همین را بگویید

  •  سؤال: در مصداق خارجى نقص اشكالى ندارد چون ممكن است و تعین دارد

  •  پاسخ: خنقص به این بیچار چه مربوط است؟ حالا چون فرض كنید كه طرف دو تا چیز كرده بود، به یارو گفته بود فرض كنید بالا چشمت ابرو است نمى‌دانم چیز كرده. آن هم برداشته بود و پدر فلان چى چى، این حرف ها، زده بود آن هم درب و داغانش كرده بود بابا او به تو یك فحش داده تو هم بردار یك فحش بده چرا بر مى‌دارى شكمش را در مى‌آورى؟ حالا این مرتبه پایین نقص دارد به اصل قضیه و اصل برهان ما چه صدمه مى‌زند؟

  •  سؤال: در مورد خداوند، در مورد خداوند اگر ما سلب قدرت یا علم بكنیم نقص در آنجا وارد مى‌شود و در آنجا عیب هست‌

  •  پاسخ: كى گفته ما سلب علم مى‌كنیم؟

  •  سؤال: از اشكالاتى كه مى‌گویند سر همین است كه مى‌گویند مى‌گویند علو ذات از اوصاف و اسماء مى‌شود از راه دیگر

  •  پاسخ: من مى‌گویم اشكال را از جاى دیگر بر طرف كن چرا شما چشمش را دارى در مى‌آورى؟ من مى‌گویم اگر قرار باشد انتزاع وصف از یك مصداق خارجى باشد تا یك مصداق در خارج نباشد شما نمى‌توانید یك وصفى را انتزاع كنى مى‌توانى؟ چطور شد در مرتبه پایین مى‌توانى وقتى كه بالا بود یك هو عوض شد قضیه؟ خوب این علم كه همان است، این علم كه نزول همان علم است، این قدرت هم كه نزول همان قدرت است، چطور تا پایین است باید مصداق داشته باشد مصداق خارجى؟ رستم وجود دارد ولى علم ندارد شیخ بهائى وجود دارد اما قدرت ندارد، چطور در مصادیق متنازله خارجى این برهان را كه انتزاع وصف از مصداق خالى را رعایت مى‌كنیم اما همین كه اینطور مى‌شود جایش را عوض كرد.