پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته
توضیحات
فصل (4) في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته
درس یکصد و سی و نهم
بحث عینیت اسماء و صفات با ذات باری تعالی (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اتحاد وجودی در خارج موجب اتحاد دو مفهوم متغایر نمیشود
[در حمل شایع صناعی، منبابمثال دو مفهوم زید و کتابت] اصلاً ربطى به همدیگر ندارند ولى ما مىگوییم: زیدٌ كاتبٌ. این حمل كتابت بر زید حمل اولیۀ ذاتى كه نیست، حمل هوهو كه نیست، این حمل حمل شایع است؛ یعنى زید و كاتب دو مفهوم مخالف هستند اما در خارج واحد هستند. چه چیزی آمده و بین آنها وحدت برقرار كرده است؟ مصحح این حمل در اینجا چیست؟ آیا نفس مفهوم است؟ نفس مفهوم که همدیگر را دفع مىكنند؛ مفهوم زید مفهوم کتابت را دفع مىكند، مفهوم كتابت مفهوم زید را طرد مىكند. ما یا مفهوم داریم یا وجود داریم، یا ماهیت داریم یا وجود داریم. [غیر] از دایرۀ این امر، شقّ ثالثی نداریم. وقتى كه اینطور شد بنابراین مفاهیم كه طارد همدیگر هستند، جامع بین دو مفهوم چه خواهد بود؟ طبعاً وجود خواهد بود. ماهیات همدیگر را دفع مىكنند و همدیگر را طرد مىكنند، مثلاً بین ماهیت حمار و ماهیت انسان اختلاف ماهوى وجود [دارد.] ماهیت حمار حیوان كذا است كه داراى این خصوصیات است و نفسش [دارای] این شاكله است، ماهیت زید هم داراى این خصوصیات است. اینها همدیگر را طرد مىكنند. اما یكوقت مىبینید كه نه، وجود مىآید و بین این دوتا آشتى برقرار مىكند، این مىرود و سوار بر آن مىشود، وقتى که سوار آن مىشود بین اینها آشتی برقرار مىشود. وجود این كار را انجام مىدهد. در حمل شایع است كه این اختلاف برداشته مىشود و بین ایندو آشتى برقرار مىشود.
بنابراین برگشت كلام به این مسئله است كه اصلاً در حمل شایع، وجود آمده و باعث این حمل شده است، ما به مفهوم كارى نداریم. یعنى وجود است كه آمده و بین این دو مفهوم متخالف صلح برقرار كرده است. معناى حمل شایع یعنى همین دیگر. حمل شایع یعنى اتحاد در اعیان. عین یعنى وجود. پس اگرچه این دو مفهوم قبل از این حمل باهم سر ستیز داشتند اما وجود آمده و بین ایندو در خارج صلح برقرار كرده است، آتشبس برقرار كرده است و ایندو در خارج باهم اتحاد دارند، در كنار هم قرار گرفتهاند و در كنار هم نشستهاند. این اثر وجود است. پس این وجود خارجى باعث مىشود كه دو مفهوم با همدیگر قرین بشوند و در كنار هم باشند و نفس وجود احده ما طرد وجود دیگرى را نمىكند. بهعبارتدیگر منبابمثال الآن در اینجا این پارچ و این لیوان دو مفهوم مخالف و دو عین مخالف است بعد ما هردوی این پارچ و لیوان را در یك شىء قرار مىدهیم، در یك سینى قرار مىدهیم. اینكه الآن هردوى اینها را در یك سینى قرار مىدهیم یعنى بین اینها صلح برقرار كردیم. این پارچ از یك مقولهاى است و این لیوان از یك مقولهای دیگر است اما این سینى مىآید و بین این دوتا را با همدیگر جمع مىكند، بین زید و كتابت مصحح حمل، وحدت است به حمل شایع صناعى. یعنى لولا زید و ذات زید، بین [زید و] جالس و كتابت اتحادى نبود. زید در اینجا مصحح این حمل است. اما اگر ما در خود كتابت و خود جلوس نظر بیندازیم آنها را دو مفهوم متغایر و متخالف به ذات مىدانیم. یعنى نفس كتابت ذاتاً با نفس جلوس دو مفهوم است و وجود خارجى آنها هم دو وجود متخالف بالذات است. ممكن است شخصى بایستاد و كتابت كند و بایستاد و كتابت نكند، ممكن است شخصى بنشیند و كتابت كند و بنشیند و كتابت نكند. بین كتابت و جلوس، دو تخالف مفهومى و تخالف مصداقى [وجود] دارد. انما الكلام در اینكه فی زماننا هذا و فى هذا الوقت و فى هذا البرهه الآن بین كتابت و جلوس به حمل شایع یك اتحاد برقرار شده است، بناءعلىهذا آنچه ما از حمل شایع صناعى استفاده مىكنیم این است كه دو مفهوم متغایر در مصداق خارجى واقع [است] ولى این اتحاد مصداقى در خارج به حمل شایع موجب رفع اختلاف بین دو مفهوم، حتى مفهوم موضوع و مفهوم محمول نخواهد شد. یعنى وقتى مىگوییم: زیدٌ جالسٌ، الآن در اینجا جلوس را بر زید حمل مىكنیم، این موجب نمىشود كه مفهوم زید با مفهوم جلوس هم حتى اتحاد برقرار كند. نهخیر، بین مفهوم زید و مفهوم جلوس، بین مفهوم زید و مفهوم كتابت اختلاف هست.
بحث دربارۀ اسماء و صفات حق متعال بود، و اینكه قول به عینیّت اسماء و صفات با وجود حق، مستلزم قول به اتحاد اسماء و صفات با یكدیگر در مصداق خواهد بود. و از آنجا كه هر اختلاف مفهومى منشأ انتزاع اختلاف در اعیان را دارد، بناءعلىهذا جمع بین این دو مسئله براى ما محلّ تأمل است! چطور ممكن است كه در صفات منتزعۀ از ذات و اسماء محمولۀ در ذات قائل به اتحاد مصداق به حمل شایع در ذات حق متعال باشیم و از یك نقطه نظر ملازم با این مسئله قول به اتحاد با نفس مفاهیم و اوصاف به حمل شایع باشد. و این اختلاف از كجا نشأت مىگیرد؟ در اوصاف خارجى وقتى كه مىگوییم: بین قائم و زید اتحاد در مصداق هست، در اینجا منظور از اتحاد مصداق تحقق ذات است به احد الاوصاف در برههای از احیان. [وقتی] مىگوییم: زیدٌ جالسٌ، الآن جالس با زید اتحاد مصداقى دارد به حمل شایع و فى نفس الوقت مىگوییم: زیدٌ كاتبٌ. الآن بین زید و كتابت به حمل شایع اتحاد مصداقى هست. بناءعلىهذا در چنین موقعیتها بین زید و جالس و كاتب اتحاد مصداقى وجود دارد، منتها مصداق آنها موجب اتحادشان شده است و مصداق آنها زید است. پس زید در اینجا مابهالاشترك [است و] گاهىاوقات هم این مىآید و سوار بر آن مىشود.
تلمیذ: وقتى مىگوییم: اختلاف مفهوم، اگر مصداق هم مختلف است (مصداق یعنى وجود دیگر، چون مصداق بدون وجود تصور ندارد. مىگوییم: مصداق یعنى وجود) پس اینكه ما مىگوییم: اگر مفاهیم مختلف باشند حتماً مفاهیم مختلف باشد پس وجه جمع ممكن نیست، مگر یك امر اعتبارى یعنى ذاتاً نمىتواند یكى باشد. یعنى واقعاً جلوی من حتماً یك جهت اختلاف هست اگر چه ما به یك وجهى اینها را جمع كردیم ولى این وجه یك جهت اعتبارى است مثل همین لیوان و پارچ که مىفرمایید.
استاد: خب این اعتبار از كجا آمد؟! حالا ما اعتبار نمىكنیم، شما اعتبار مىكنید.
تلمیذ: نمىشود دیگر!
استاد: چرا نمىشود؟! من این را مىخواهم بگویم: اینكه شما مىگویید: یك امر اعتبارى است، تا یك جهت خارجى نداشته باشد شما نمیتوانید اعتبار بكنید. وقتى مىگویید: این آقا رئیس هستند و اینها هم مرئوس هستند، با یك جهت خارجى به ما نشان بدهید. اگر از شما سؤال كردند: به چه دلیل شما گفتید: ایشان رئیس است؟! شما مىگویید: ما اعتبار كردیم، مىگوییم: ما اعتبار نمىكنیم. مىگویید: نمىشود، مىگویند: نه، مىشود. حالا مدام بگو: مىشود، مىگوید: نمىشود! مدام بگو: نره، او مىگوید: بدوش!
تلمیذ: بالاخره اعتبار مىشود، ولى اینكه این بهخاطر ... .
استاد: نه، من مىخواهم شما را به یك مسئله منتقل كنم. شما آن مسئله را مىدانید، منتها ... . و آن اینكه هر جهت اعتبار پایۀ یك جهت حقیقت داشته باشد. آن جهت حقیقت یك مسئلۀ خارجى است. انتزاع ما از این مسئلۀ خارجى مىشود مسئلۀ اعتبارى. یعنی اگر مثلاً شما مىخواهید مسئلۀ رئیس و مرئوسى درست بكنید باید زید در آنجا وجود داشته باشد و یك سریرى وجود داشته باشد و آنجا بنشیند و بقیه یك متر پایینتر تا اینكه این مجلس اقتضاء بكند که او رئیس است و بقیه مرئوس هستند. اما این مسئله، از این كیفیت و از این وضع خارجى یك امر حقیقى است، بالاخره زید بالاى سریر نشسته دیگر، زید كه پایین ننشسته است. بالاخره آیا دارید مىبیند یا این هم اعتبار است؟ این که دیگر اعتبار نیست! اینكه زید روى تخت هست و بقیه یك متر پایینتر نشستهاند یك امر حقیقى است، از این امر حقیقى ما یك مسئله در اینجا انتزاع مىكنیم و اعتبار مىكنیم و مىگوییم: این رئیس است، پس بقیه که پایینتر نشستهاند از باب احترام نشستهاند مرئوس هستند. حالا که اینطور شد مىگوییم: در این ریاست تو زید نخوابیده است، یعنى ما زید را اگر تنها در نظر بگیریم من حیث هو هو، [آیا] در این زید حیوانٌ ناطقٌ له ریاسةٌ [هست؟] نه، «له ریاسةٌ» در ذات زید نخوابیده است. لذا همین زید كه الآن رئیس است یكى مىآید و بر پسكلهاش میزند و او را از بالا به پایین مىآورد و خودش سر جایش مىنشیند.
تلمیذ: در مفهومش نخوابیده اما در وجود خارجىاش هست.
استاد: كجاست؟
تلمیذ: ما مىگوییم: رئیس است، واقعاً یك تعین خارجى دارد. در مفهومش نیست، مفهومش ما هى هى ... .
استاد: اینكه شما الآن این مفهوم ریاست را بر زید حمل مىكنید، در عین اینكه بین مفهوم ریاست و زید اختلاف هست، امر مصحّحش چیست؟
تلمیذ: مصححش وجود است.
استاد: احسنت، وجود است! پس وجود آمده و بین این دو مفهوم آشتى برقرار کرده است. لولا وجود، این دو مفهوم با همدیگر هیچوقت آشتى نمىكنند. ریاست عبارت است از یك مسئلهاى؟ یك حالتى؟ یك انتزاعى؟ یك اعتبارى؟
تلمیذ: پس لازم نیست، اگرچه چنانچه دو مفهوم مختلف باشند مصداقشان مختلف باشد.
استاد: مصداقشان نه، چه اشكالى دارد؟!
تلمیذ: واحد است.
استاد: خب وجود مىآید واحد مىكند. شما هرچه تصور بیاورید هردو مفهوم ... .
تلمیذ: و حال اینكه مىگویند: دو مفهوم مختلف باشد، باید مابإزائش مختلف باشد.
استاد: بله بنده هم عرضم همین است. شما مؤید هستید یا دارید نقض مىكنید؟ عرض بنده این است که چطور بین این مفهوم كه عبارتاند از علم و بین ذات كه عبارتاند از واجب الوجود [اتحاد برقرار میکنید؟!] علم و واجب الوجود آیا متفق المفهوم هستند یا متخالف المفاهیم هستند؟ چطور بین اینها عینیت خارجى برقرار مىكنند؟! علم عین ذات است، درحالتىكه ذات یك مفهوم دیگرى دارد و علم یك مفهوم دیگرى دارد.
تلمیذ: من مىخواهم بگویم: وجود حل نمىكند.
استاد: پس چه حل مىكند؟
تلمیذ: هیچ، همین مشكل هست!
استاد: پس احسنت من مىخواهم این را بگویم.
تلمیذ: شما مىگویید: وجود حل مىكند، مىگویم: حل نمىكند.
وجود، مصحح حمل شایع صناعی و موجب اتحاد مفاهیم مختلف در خارج
استاد: نهخیر، من مىخواهم بگویم: در این اتحاد به حمل شایع وجود آمده و این كار را انجام داده است، لولا وجود، این اتحاد به حمل شایع در اعیان خارجى غیرممكن است و مستجیل است. مسئله در مورد ما نحن فیه این طور است؛ یعنى وقتى مىگوییم: زیدٌ عالمٌ، ما میخواهیم از جزئیت به كلیّت برسیم. آیا بین زید و علم اتفاق مفهومى هست یا اختلاف مفهومى هست؟ اختلاف است. چرا شما زید را بر عالم حمل كردید؟ به جهت مصداق خارجى. چون دیدید مصداق عالم، زید است، مصداق این مفهوم زیدیت هم زید است، در اینجا دو زاویۀ یك مثلث هردو منتهى به یك زاویه مىشود، این زاویه كه بالا نشسته از یك نظر زید است و از یك [نظر] عالم است و جاهل نیست. پس این دو محور مثلث را یك زوایه آمده و به همدیگر وصل كرده است. زیدیت اینجا و عالمیت هم آنجا، رفتهاند و به همدیگر چسبیدهاند و حالا شد زیدٌ عالمٌ. پس این زید كه الآن در اینجا هست این «زید عالم» در اصل دو چیز بود: یكى زید بود و عالم نبود، اینجا عالم بود و زید نبود. الآن این زوایه است كه ایندو را به همدیگر متصل كرده است. [اسم این] را مىگذاریم حمل شایع صناعى.
پس در حمل شایع صناعى مفاهیم با همدیگر رفیق نمىشوند، مفاهیم بر اختلافشان الى الابد الدهر باقى مىمانند. هیچوقت عالم از نظر مفهومى تبدیل به زید نخواهد شد. اگر خدا هم بیاید نمىتواند این كار را انجام بدهد. این كار از حضرت عیسى هم خارج است. عالم یعنى دانشمند، این عالم كه یعنى دانشمند، هیچوقت تبدیل به زید نخواهد شد. دانشمند، «دال و الف و نون و شین و میم و نون و دال» بهمعناى دانشمند است. زید هم، «زاء و یاء و دال» است. این سه حرف است و آن هفتتا شد، كجا این سهتا تبدیل به آن هفتتا مىشوند؟! خدا هم نمىتواند این كار را بكند! خدا هم نمیتواند هفتتا را سهتا بكند و سهتا راهفتتا بكند. اما الآن مىگویید مىشود. مىگویند: دو سهتا میشود دهتا، كى به كى است! ما برای یکهمچنین چیزهایی انقلاب كردیم که غیر ممكنها را ممكن كنیم! پس مفاهیم هیچوقت حتى بهواسطۀ وجود خارجىشان هم با همدیگر عینیت پیدا نمىكنند. زید، زید است و مفهوم زید هم مفهوم زید است. مفهوم زید عبارت از لفظى است كه دال بر یك حقیقت انسانیت است، یك مصداق براى انسانیت است و داراى این خصوصیات است. عمرو هم عمرو است. حتى عمرو و زید اگرچه در انسانیت با همدیگر متفق هستند ولی باز دو مفهوم مخالف هستند. یعنى عمرو دلالت بر این موجود مىكند با این محدودیت از خصوصیات و مشخصات که دو متر قد دارد و رنگ چهرهاش این است، قیافهاش اینطور است، پسر خالد است، نوۀ بكر است، مادرش كلثوم و جدش فلان است. آن زید هم براى خودش یك مفهومى دارد. هیچوقت دو مفهوم با همدیگر متحد نخواهند شد ولى ما در اینجا مىبینیم كه نه، این دو مفهوم با همدیگر متحد شدهاند. زید را ما مىگوییم: عالم.
در هر حملى شرط اول هر حمل اتحاد است، هوهویت است. این هوهویت كه بهمعناى اتحاد است، شرط اول حمل است. اصلاً حمل یعنى یكى کردن، نهاینكه حمل بهمعناى دوتا بودن است. وقتى كه دو چیز از همۀ جهات با همدیگر غیریت داشته باشند مستحیل است که یكى را بر دیگرى حمل كنید. حمل همیشه یعنى این اوست و او این است. او این است و با این دوتا، دوتا است و فرق مىكند و هیچوقت نمىتوانند با همدیگر جمع شوند. بله، باید لجهت من الجهات باشد كه وجه صحت حمل را پیدا كند، ولو اینکه جهت بعید باشد. مثل اینكه مىگوییم: زید شیر است. البته این خیلى دقیق مىشود كه حتى اصلاً در وجود خارجى زید نمىگوییم: زید شیر است بلکه مىگوییم: شیر است. خب این دوتا با همدیگر دوتا هستند چرا اصلاً شما این حمل را در اینجا مىكنید؟! حالا یك اشاره مىكنم و مىگذرم و آن اینکه ما در اینجا یك حقیقت واحدى را از هردو انتزاع كردیم، هر دو را مصداق به آن حقیقت واحد تصور كردیم و مىگوییم: زید این شیر است. یكوقت مىگوییم: زید مثل شیر است، یكوقت میگوییم: زید این شیری است كه الآن در باغ وحش است. مىگوییم: زید همین است. اینكه مىگوییم: زید همین است، به چه عنایتى شما آمدید و این زید را بر این شیر حمل كردید؟ این همان جهت انتزاع یك معناى كلى است كه این انتزاع معناى كلى موجب وحدت بین اینها شده است. آن معنای كلى چه است؟ باز نحوٌ مِن الوجود است كه عبارت از همان جرأت است، عبارت از همان شهامت است. و این بحث خیلی دقیقتر از بحث استعاره است كه در آنجا مىفرمایند. این بحث راجع به حمل شایع كه ما در اینجا داریم. و این نكته به این مسئله برمىگردد.
پس ما نمىتوانیم مفاهیم را با همدیگر آشتى بدهیم، مفاهیم با همدیگر آشتى نمىكنند. پس چرا ما مىگوییم: زیدٌ عالمٌ؟! چه چیزى را ما در اینجا آشتى دادهایم؟ مفهوم كه با هم آشتى نمىكنند! وجود در اینجا آمده و بین دو مفهوم را به همدیگر نزدیك كرده است. یعنى وقتى كه نگاه مىكنید مىگویید: این عالم را به ما نشان بدهید؟ مىگوییم: این زید. مىگویید: این كه زید است! مىگوییم: خب زید باشد! مىگوید: مفهوم زید كه با مفهوم عالم فرق مىكند! مىگوییم: بالاخره وجود خارجى عالم همین است، حالا تو اسم این را از او بردار و اسمش را مجسمه بگذار، اسمش را انسان بگذار، حالا زید نمىگوییم بلکه مىگوییم: انسان. ولو انسان هم باز مفهومى مخالف است ولى بالاخره حالا مىگوییم: اگر از زید مىترسید اسم این زید را برمىداریم؛ بهخاطر مردم، چون مردم از اسامى مىترسند و درواقع همۀ اینها تخیلات است. مىگوییم: وجود خارجى عالم را به من نشان بدهید؟ این عالم را كه تو مىگویى كه داراى این قدرت است و این فهم و این شعور را دارد من ندیدهام. مىگوییم: این است بفرمایید!
مناظرۀ مرد شامی با اصحاب امام صادق علیهالسلام
آن مرد شامی نزد امام صادق علیهالسلام آمد و نشست و گفت: «من مىخواهم بحث كنم. حضرت به مؤمن الطاق و هشام بن سالم و... فرمودند [با او بحث کنند.] در این موقع هشام بن حكم آمد و با او صحبت كرد و او را محكوم كرد و بعضىها هم نتوانستند او را مغلوب کنند. هشام بن حكم مطلب را تمام كرد، صبر کرد تا صحبتش را بکند، [بعد گفت: اگر قرآن و سنت اختلافها را از بین بر میدارد پس چرا اختلاف وجود دارد] و اگر هم اختلاف بین امت نیست خب تو چرا به اینجا آمدهاى؟! خب سر جایت در شام نشسته بودى دیگر! براى چه به اینجا آمدى؟! خودش هم آدم فهمیده و زرنگی بود گفت: «حالا من همین مطلب را به تو برمىگردانم. بگو ببینم آیا پس از پیامبر كافى بود یا نبود؟» هشام گفت: «نه، كافى نبود.»
ـ : بنابراین آیا این اختلاف موجب نیست بر اینكه یك مرجعى داشته باشیم که انسان به آن مراجعه كند؟!
ـ : بله
ـ : مرجع تو كیست؟
ـ : اینجاست، همینكه اینجا در کنار من نشسته مرجع است.
ـ : از كجا بشناسم؟
ـ : خب سؤال كنید و از او بپرسید. من مىگویم: مرجع من این است و تو مىگویی مرجع من معاویه است. خب نزد امام صادق علیهالسلام برو و از او بپرس. اینطورى او را محكوم كرد. او شروع به سؤال كردن کرد و حضرت پاسخ فرمودند. و او مسلمان و از شیعیان شد.1
حالا از یک طرف [به یک نفر میگوید: یک عالمی هست.] او مىگوید: این امام و این عالمى كه شما دارید مىگویید كیست؟ مىگویید: فلان است. مىگوید: به چه دلیل؟ مىگویید: خب نگاه كن! این كه دیگر دو دوتا چهارتا است! خب بیا و با او حرف بزن! بیا و با او بحث بكن! بیا و با او كار بكن آنوقت مىفهمى كه آیا عالم است یا اینكه مدعى علم است یا كلك زده و به سر مردم شعبدهباز است! از آن طرف [به شخصی دیگر] مىگوییم: زید هست و اینطور است، خصوصیاتش را مىگوییم. او میگوید: این زید كه شما مىگویید كیست؟ دستش را مىگیریم و مىگوییم: فلان آقا زید است كه فرزند عمرو است، مادرش این است، برادرش این است، خواهرش این است، نسبش داراى این خصوصیات است. آنوقت در اینجا آن كسى كه عالم را دارد معرفى مىكند دست این را گرفته و آورده است. هردو با هم به در خانه میرسند و مىبینند كه اینجا دو نفر آمدهاند و دو نفر آنجا آمدهاند یعنى چهار نفر آمدهاند، زنگ را مىزنند، [به دو نفر اول] میگوید: شما كه هستید. میگوید: من تعریف عالم كردهام و ایشان مىخواهد آن عالم را ببیند. دستش را گرفتهام و به اینجا آوردهام. [ به دو نفر بعد میگوید:] شما كه هستید و براى چه آمدهاید؟ این هم مىگوید: ما داشتیم یك زیدى را تعریف مىكردیم که زید بابایش این است و... گفت: من مىخواهم این زید را ببینم. اصلاً صحبت عالم نیست، من هم دستش را گرفتم و اتفاقاً با هم به در این خانه رسیدیم. چهار نفر وارد خانه مىشوند و مىببیند یكى در حیاط نشسته، او مىگوید: عالم را به تو نشان مىدهم. آن هم مىگوید: زید را به تو نشان میدهم. هردو مىگویند: این همان است. اینكه هردو مىگویند: این همان است یعنى حمل شایع صناعى، یعنى هم آن زیدى كه در ذهن آن طرف بود وجود خارجىاش این است و هم آن عالمى كه معرفی كرده وجود خارجىاش این است. پس وجود مىآید و به هر دوى اینها وحدت مىدهد.
حالا صحبت ما در اینجا این است که اگر ما توانستیم بپذیریم بحث در آن مسئلۀ كلى هم فرق نمىكند. حالا كه وجود آمده و بین این دو مفهوم مخالف اتحاد برقرار كرده اگر ما به آنها بگوییم: حالا نزد جناب زید بنشینیم و پنج نفر بشویم، دو نفر اینجا نشستهاند كه مىخواهد عالم را نشان بدهد و این دو نفر هم نشستهاند كه مىخواهد زید را نشان بدهد، آمده و بغلدست زید نشسته است. خود زید هم آنجا نشسته مىشود پنجتا، ما هم كه مىخواهیم بین اینها حكومت كنیم مىشویم ششتا. شش نفر نشستهاند. مىخواهیم مسئلۀ حمل شایع صناعى را در اینجا بررسى كنیم.
مىگوییم: بسیار خوب، شروع مىكنیم و از جناب زید پرسیدن که اى بزرگوار، براى چه به شما عالم گفتهاند؟ یك فكرى مىكند و مىگوید: یك مسائلى در من وجود دارد که بهخاطر آن مسائل به من مىگویند: عالم. ما یك سؤال مىكنیم مىگوییم: آیا چون شما سر دارید به شما مىگویند: عالم؟ مىگوید: تو هم كه سر داری! میگوییم: آیا چون شما نفر دارید به شما مىگویند: عالم؟ مىگوید: البته این ممكن است چون الآن فخرى پیدا نمىشود دیگر، شاید چون من یكمقدار نفر دارم به من مىگویند: عالم! درهرصورت مىگویند. آیا چون لكم یدٌ مىگویند: عالم؟ مىگوید: نه، همه دست دارند ما هم داریم. آیا چون رِجل دارید بهخاطر این به شما مىگویند: عالم؟ میگوید: نه، همه پا دارند. چون لكم بطنٌ به شما مىگویند: عالم؟ میگوید: نه، همه شكم و دستگاه گوارش دارند، ما هم داریم. پس ما همۀ این مسائل را یكىیكى از زید مىگیریم. آیا چون پدر شما عمرو است به شما عالم مىگویند؟ میگوید: نه. آیا چون شما دو متر قدتان است مىگویند: عالم؟ مىگوید: نه. و همینطور مىگوییم و او مىگوید: نه، نه، نه! تا به یك نكتهاى در اینجا مىرسیم. اینکه مىگوید: نه، نه، نه! من بىجهت این حرفها را نمىزنم دقت كنید! اینكه مىگوید: نه، نه، نه! دارم آن وجوهاتی كه به هر كدام از اینها برمىگردد سلب مىكنم. متوجه هستید؟! یعنى مىخواهم فقط یك وجود را در اینجا باقى بگذارم. همۀ این وجودات سر یك وجود است. میگوییم: چون شما سر دارید عالم میگویند؟ میگوید: نه. پس در اینجا مىبینیم باز بهخاطره این حمل شایع است و بهخاطر سر نیست. آیا چون دست دارید به شما مىگویند: عالم؟ باز مىگوید: نه، همه دست دارند، این آقایانی هم كه اینجا نشستهاند و شش نفری که بار كردید و با خودتان در این خانه آوردید و دور من جمع كردید همۀ اینها دست دارند و پاچه دارند. پس این هم كه براى این نیست. بنابراین این جهتى را كه الآن شما دارید و اسمش را عالم مىگذارید به چه جهت است؟ مىگوید: آهان، یك چیزى در من هست كه در بقیه نیست یا اگر هست آنها هم عالم هستند. مىگوییم: این چیست که در شما هست؟ مىگوید: یك مسائلى براى من منكشف شده و یك اطلاعاتى در مغز و ذهنم هست و هرچه مىخواهید اسمش را بگذارید. در نفسام هست، در ذهنم هست، در ذاكرهام هست. من یك اطلاعاتى دارم که بهلحاظ آن اطلاعات به من مىگویند: عالم. پس بهلحاظ آن اطلاع من شدهام عالم. مىگوییم: آهان، پس نفس حضورتان در اینجا باعث نشده است كه ما به شما بگوییم: عالم! یك چیزى غیر حضورتان در اینجا وجود دارد كه شما خودت مدعى هستى که این را تا سال گذشته نداشتهاى! شما این مسائل را نداشتهاى و چون نداشتهاى ما نمیتوانستیم به شما عالم بگوییم. این را کنار مىگذاریم.
حالا آن دو نفر شروع به سؤال كردن میکنند: اینكه به شما مىگویند: زید، آیا بهخاطر این است كه سر دارید؟ مىگوید: نه ما كله داریم ولى بهخاطر آن به ما نمىگویند. آیا گردن دارید؟ میگوید: نه. آیا چون دل و روده دارید؟ مىگوید: نه، همۀ اینها را این افرادى كه دارند در خیابان راه مىروند دارند پس چرا به اینها زید نمىگویند؟! مىگوییم: پس چیست؟ مىگوید: چون من از این پدر و مادر به دنیا آمدهام و در این زمان و در این مكان و داراى این خصوصیات و داراى این نفس بهخصوص و داراى این روحیۀ بهخصوص و داراى این قیافۀ بهخصوص و داراى این خصوصیات هستم به من مىگویند: زید. مىگوییم: بنابراین این زیدى كه در اینجا هست، لحمیت و عظمیت و شعریت و بشریت او موجب نشده که ما به او زید بگوییم بلکه یك مسائل دیگر هست كه ما داریم به او زید مىگوییم. این گوشت را همه دارند، استخوان را همه دارند، مو را همه دارند، چرا ما به آنها زید نمىگوییم؟ چون او یك خصوصیاتى ماوراء این لحمیت و عظمیت و... دارد که ما داریم به او زید مىگوییم. عجب، پس ما تا حالا خیال مىكردیم که چون شما سر دارید به شما زید مىگویند، چون دست دارید به شما زید مىگویند! نهخیر، شما هم دارید، این آقایى كه در اینجا نشسته هم دارد، همه دارند. یك چیزى من دارم و شما ندارید و آن نفس است، نفسیت خاصى است كه مرا زید كرده است. آن نفسیت بهخصوص كه آن صورت انسانیت من است، آن صورت انسانیت اختصاص به من دارد، كسى دیگر آن را ندارد، بهخاطر آن به من مىگویند: زید.
بنابراین اینجاست كه ما به یك نكته مىرسیم و آن این است كه [در] هر حمل شایع صناعى وجود بیاید و بین این مفاهیم جمع كند، آن وجود همان وجود خارجى است، منتها یك وجود به یك لحاظ، و [این وجود از] یك ناحیه نمىتواند جمع كند. آن وجود از یك لحاظ یعنى بهلحاظ نفسیات زید، به آن بگوییم: عالم. نه، نفسیت زید ممكن [است] باشد و ممكن [است] نباشد. بهلحاظ نفسیت زید به آن بگوییم: ابن عمرو است. نه آنجا نفسیت زید باشد، ابن بكر باشد، ابن خالد باشد. پس یك وجود از یك ناحیۀ خاص [لحاظ میشود].
این را دقت بفرمایید تا اینكه من بعد مىخواهم در بحث اتحاد علم با ذات مطلب را به یك نحو دیگرى مطرح بكنم. وجود از یك ناحیه، وجود از ناحیۀ نفسیت، از ناحیۀ انسانیت، وجود بهلحاظ وجود در این قالب نه وجود در قالب علم، نه وجود در قالب قدرت، نه وجود در قالب كتابت، نه وجود در قالب جلوس، نه وجود در قالب كم و سایر اعراض و نسب دیگر، وجود در قالب نفسیت و با محدودۀ نفسیت، این مصحح حمل عالم نیست. به او چه مربوط است که زید بن بكر است؟! چه دلیل دارد كه عالم باشد؟ لعلّ اینكه نباشد. نفس این وجود مصحح نیست. براى تصحیحش یك وجود دیگرى مىخواهد، آن وجود دیگر چیست؟ آن وجود علم است. مىآییم و نگاه مىكنیم. علم یك حقیقت است، یك حقیقتى است كه عبارت از انكشاف است. البته این انكشاف قائم به ذات است ولى این قیامش انتزاع از ذات نیست، عارض بر ذات مىشود. حالا در بحث وجود زید، بعد مىآید که آیا انتزاع است آیا محل است آیا كیف است آیا وجود است؟ در منظومه هم این بحث شده و ما در آنجا قائل به نحوٌ من الوجود شدیم. در بحث منظومه خلافاً لحاجى و خلافاً لمرحوم آخوند و كلام محقق دوانى، در آنجا در نزد ما ... بود با یك تغییر جزئى که در بحث علم مىآید که علم یك نحوى از وجود است. آیا این وجود علم مصحح براى حمل بر زید است یا نه؟ مىگوییم: این هم نیست. یعنى نفس وجود علم دلیل بر این است كه ما به زید بگوییم: زیدٌ عالمٌ. نه، به جهت اینكه این وجود علم ممكن است در بكر باشد. دقت بفرمایید! نفس وجود علم اگر دلیل باشد كه ما به زید بگوییم: عالم، پس باید تمام علم در دنیا منحصر در زید باشد، چون خود نفس وجود مصحح است. درحالىكه ما مىگوییم: نه، این علم در بكر هست و در زید نیست. همین زید یكوقت عالم نبوده و الآن عالم شده است. ما از اینجا استفاده مىكنیم که غیر از وجود علمیّت باید یك مطلب دیگر دركار باشد. یعنى نه وجود علم تنها، آن مصحح [است] یعنى وجود علم، یك وجودى كه در قالب علمیت است. بهعبارتدیگر علمیت آمده و به این وجود قالب زده و از این طرف مصحح نیست كه بتوانیم اتحاد حمل خارجى را كه اتحاد حمل شایع صناعی است، ما بتوانیم این را در چه محقق كنیم. چرا؟ چون همین که شما مىگویید: این علم، این وجود مقید به علم شد. وجودى كه مقید به نفسیت است آمد و از تحت این محدوده بیرون رفت. این شد وجود علمى و این هم وجود [نفسی] است. مىبینیم که وجود هم نتوانست بین اینها حمل برقرار کند. هنوز دعوا بر سر ... است. مفاهیم كه نیامدند با هم جمع بشوند، [از] وجود هم كه نمىآید بین همدیگر جمع كند. وجود در قالب نفسیت اقتضاء علم را كه نمىكند! چطور اینكه شما پارسال كه عالم نبودید، قبل از اینكه شما امروز صبح بیاید آیا عالم به این مطالب بودید؟ حالا عالم به مطالب بالاتر هستید! عالم به این مطالب كه من دارم مىگویم نبودید. حداقل علم به اینکه این مطلب از دهان من بیرون مىآید.
حالا بهطوركلى بهنحو وجود زید، خود نفس وجود زید وجودى كه در قالب زیدیت است، این اقتضای علم را نمىكند. زید است و عالم نیست. از آن طرف خود این وجود علم، این انكشاف واقعى این كتاب که الآن این كتاب چیست؟ علم است دیگر. منتها حالا فرض كنید كه اخلاق است، جامع السعادۀ مرحوم نراقى ـ رحمة الله علیه ـ است. الآن وجود این علم، این وجود علمى اقتضاء نمىكند که این وجود علمى در زید محقق باشد و این وجود علمى در عمرو محقق باشد. وجود علمى در زید محقق باشد و در بكر محقق باشد، در هیچ كدام محقق نباشد. در كتاب شما بنویسید: دو دوتا چهارتا، دو سهتا ششتا، دو هشتتا شانزدهتا، فرض كنید در كتاب بنویسید، به كسى كارتان نباشد. مىببیند این هم كه نشد! پس وجود هم نتوانست بین اینها آشتى برقرار كند.
وجود مطلق، مصحّح حمل شایع صناعی
خب پس مسئله در اینجا چیست؟ مىگوییم: آهان، ما یك وجود دیگرى داریم که آن وجود دیگر حلال مشكلات باید باشد. اگر آن بود توانستیم كار در آن انجام بدهیم و مىتوانیم؛ آن وجود مىشود وجود مطلق. پس وجود مطلق است كه مىآید و خودش را رنگ مىبازد و احوالپرسى مىكند. این وجودى كه وجود مطلق است و اسمش را وجود لا انتها و وجود بساطت [میگذاریم] این مىآید و خودش را به هر كیفیتى كه در خارج دلش مىخواهد درمی آورد. اینكه مىگوییم: دلش مىخواهد، یعنى نفس اراده. باز آن اراده منبعث از ذات آن وجود است. او مىآید و خودش را با همۀ اینها وفق میدهد. شما یك سنگ را در یك سوراخ اینقدرى هرچه فشار دهید داخل آن نمىرود چون یك محدودهاى دارد. اما شما یك لیوان آب را بردارید و بریزید میبینید بهخوبی آمد و از لابلاى این سوراخها رد شد، از لابلاى سنگها رد شد، از لابلاى شنها رد شد، از لابلاى خاكها رد شد، یكدفعه نگاه مىكنید مىبینید یك لیوان آب در آنجا ریختهاید آنوقت اینجا خیس شده! من آب را آنجا ریختم چرا اینجا خیس شده است؟! مثل قضیه آلویى كه او خورده بود مىگفت: آلو را من خوردم، او خورده كه درست نشد! این آب عبارت است از یك حقیقت اطلاقى كه مىگوید: سلام علیكم، من با تو رفیقم. به سنگ مىرسد مىگوید: با تو رفیقم. به شن مىرسد مىگوید: با تو رفیقم. به خوش مىرسد مىگوید: با تو رفیقم. خلاصه، به هرجا مىرسد، خودش مىرود و مىگوید من با تو رفیقم، از من نترس. من با همه مىتوانم خود را انس بدهم. این حالت را مىگوییم: حالت اطلاقى. این وجود، مصحّح حمل شایع است. پس فهمیدیم که دلیل حمل شایع چیست. دلیل حمل شایع این است كه آن وجود اطلاقى در اینجا آمده و سر آشتى را با همه باز كرده و آمده با هردوى اینها جمع شده است. با هردوى اینها جمع شده یعنى چه؟ نهاینكه هردو را بهحال خودش بگذارد و درعینحال جمع شود. همه را قاطى كرده و گفته آن نفسى كه زید دارد، این وجودى كه علم دارد، من آمدهام و هردو را با هم گرفتهام و زیر سنگ آسیاب و مخلوط كردم و یك معجونى درآوردم و اسم این معجون را «زیدٌ عالمٌ» مىگذارم. حالا یكوقت اسم این را «زیدٌ عالمٌ» مىگذارند یكوقت مىآیند و همه را قاطى مىكنند [و میگویند:] زیدٌ عالمٌ، زیدٌ شارعٌ، زیدٌ كاتبٌ، زیدٌ ناطقٌ و... .
عجب است که این وجود قدرتى دارد که آمده و صد مفهوم مخالف را جمع كرده و گفته: زید رئیس است، زید مرئوس است، زید طباخ است، زید آهنگ است، زید بخار است و خلاصه هرچه كه مىخواهید. میآید و تمام اینها را قاطى مىكند و یك معجون از آنها درست مىكند و مىشود همین كه جلوی روی شما نشسته، بهطورى كه اگر قرار بود مثل آن اولى كنفرانس بدهیم كه شش نفر بنشینند و سر یك زید و یك عالم [بحث کنند،] اینجا باید همۀ دنیا دور آن جمع شوند و خلاصه بگویند: شما كه هستید؟ چه هستید؟ امام این وجود مىگوید: نه این وجود اطلاقى من مىآید و همۀ این دوتا و سهتا و چهارتا و دهتا و صدتا را باهم یككاسه مىكند. این در مورد حمل شایع و عینیت صفات با ذات در مرحلۀ جزئیت بود. حالا بالا برویم و ببینیم چه خبر است.
اللهمَ صلّ علی محمد و آل محمد