پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 7 و 8: في استقراء المعاني...؛ و فيه إرجاع الكلام إلى أحكام...
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی معنای امکان بالقیاس الی الغیر در تقسیمات مواد ثلاث میپردازند. ابتدا تفاوت میان امکان ذاتی، وجوب و امتناع بالذات با اقسام بالغیر و بالقیاس الی الغیر تبیین میشود و سپس دیدگاه مشهور فلاسفه درباره امکان بالقیاس الی الغیر توضیح داده میشود. محور اصلی بحث این است که اگر همه موجودات در سلسله واحد علیت و معلولیت قرار داشته باشند، آیا میتوان میان دو موجود خارجی رابطهای صرفاً امکانی فرض کرد یا نه. استاد با تحلیل مبانی علیت نشان میدهند که در چنین نگاهی، رابطه میان اشیا در نهایت به وجوب یا امتناع بالقیاس الی الغیر بازمیگردد و امکان بالقیاس الی الغیر جایگاه مستقلی نخواهد داشت. در ادامه نیز تفاوت امکان ذاتی با این اقسام روشن شده و زمینه بحث درباره حمل مواد ثلاث بر ماهیت و مراتب نفسالامر فراهم میشود.
درس یکصد و هفتاد و پنجم
امکان بالقیاس الی الغیر
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اجمالی از اتجاه و تقسیمات مواد ثلاث
بحث راجع به وجود و تحقق امکان بالقیاس الی الغیر بود و تتمهای داشت که مجلس قبل فرصت نشد عرض کنم. عرض شد که امکان بالقیاس الی الغیر به این معنی است که یک ماهیتی در حدّ ذات بهلحاظ وجود، یعنی بهلحاظ وجودش در خارج، این ماهیت به یکی از مواد و جهات ثلاث متّجه میشود: یا اینکه آن ماهیت بهلحاظ وجود خارجی، وجود برای او ضرورت دارد، این میشود واجب بالذات و مبدأ اول، یا اینکه بهلحاظ آن وجود خارجی، عدم او برایش ضرورت دارد این میشود امتناع بالذات و میشود امتناع آن ماهیت، یا اینکه بهلحاظ آن وجود خارجی متساوی الطرفین است، این می شود امکان بالذات و امکان ذاتی.
نکتهای که در اینجا بهنظر میرسد این است که در تقسیمی که آقایان کردهاند و بر همان اساس هم مرحوم آخوند مشی فرموده، تقسیماتی سوای این مسئلۀ امکان ذاتی است، یعنی صرف نظر از توجه مواد ثلاث یا جهات ثلاث به نفس ماهیت، تقسیمات دیگری هم شده و آن تقسیمات بهلحاظ انتساب این ماهیت با اشیاء دیگر است؛ یعنی در مقایسۀ با اشیاء دیگر نه در مقایسۀ با حمل وجود بر ذات خود. در مقایسۀ با اشیا دیگر، ممکن است ما این ماهیت را تقسیم کنیم: یا اینکه وجود دیگر علت برای وجود او است این میشود واجب بالغیر، یا اینکه وجود ماهیت دیگر موجب امتناع اوست یا عدم شیء دیگر موجب عدم اوست این میشود امتناع بالغیر، یا اینکه وجود ماهیت دیگر موجب امکان برای اوست این میشود امکان بالغیر. البته چون این [امکان بالغیر] مستحیل است در دایرۀ تقسیم آورده نمیشود. امکان بالغیر معنی ندارد، چون این ذات، یا فیحدنفسه از نقطه نظر انتساب به وجود، ایجاب وجود میکند یا نمیکند یا تساوی الطرفین است، دیگر از ناحیۀ غیر معنی ندارد که امکان به او افاضه بشود، یعنی امکانش را از غیر بهدست بیاورد، این معنی ندارد. در وقتی که خود شیء امکان دارد، بهدست آوردن امکان مجدد مستحیل است.
یا این [تقسیم] است و یا اینکه ما تقسیم دیگری را در ارتباط با شیء دیگر و در مقایسۀ با وجود دیگر این مسئله را مد نظر قرار میدهیم. یعنی بحث علیت یک وجودی برای این یا معلولیت این برای یک وجود دیگر مطرح نیست، فقط بحث یک وجود خارجی است با این وجود و ارتباط بین این دو، مثل اینکه این فرش در قیاس با آن فرش دیگر، این کتاب در قیاس با آن لیوان، زید در قیاس با عمرو، مسئلۀ ارتباط بین دو ضد و مسئلۀ تضاد یا متناقضین و امثالذالک که مسئلۀ علیتی در اینجا مطرح نیست بلکه در اینجا فقط همان ارتباط بین دو شیء مد نظر است. در اینجا باز به سه نحوه میتوان یک ماهیت را در نظر گرفت: یا ماهیت در ارتباط با یک وجود دیگر واجب است، یعنی چون وجود دیگری وجود دارد و چون موجود دیگری هست این هم باید در قیاس با او باشد، مثل اینکه فردا هر دو معلول برای یک علت ثالثه باشند، یا اینکه علت را در نظر میگیریم و از ارتباط این معلول با علت، این وجوب بالقیاس الی الغیر را از این نقطه نظر هم میتوانیم مد نظر قرار بدهیم. یا اینکه این ماهیت ما در ارتباط با وجود دیگر مستحیل است، مثل اینکه میگوییم: اجتماع ضدین در نقطۀ واحد و در زمان واحد نمیشود، یا مثلاً اگر در این مرحله، در این شیء سیاهی حاکم است معنی ندارد که در زمان واحد و در نقطۀ واحد سفیدی باشد. پس سفیدی در ارتباط با سیاهی در جای واحد امتناع بالقیاس الی الغیر پیدا میکند، یا اینکه همانطوری که میفرمایند، مسئله، مسئلۀ امکان بالقیاس الی الغیر است، در امکان بالقیاس الی الغیر این است که یک وجودی در ارتباط با وجود دیگر استواء طرفین دارد، اگر این فرش را در ارتباط با این فرش شما در نظر بگیرید، این فرش باشد یا نباشد ارتباطی با او ندارد، وجود و عدم آن فرش هم ارتباطی با این ندارد، کارخانه است ممکن است دوتا فرش از آن بیرون بیاید و ممکن است یک فرش بیرون بیاید، هیچ تلازمی بین این فرش و فرش دیگر از نقطه نظر وجود و از نقطه نظر عدم معنی ندارد، لذا در ارتباط بین این دو موجود عرض میشود که جهت قضیه همان جهت امکان است. امکان وجود این در قیاس با وجود دیگری و امکان وجود این در قیاس با وجود دیگری، طرفین نسبت به هم امکان دارند، این را امکان بالقیاس الی الغیر میگویند.
مطلبی که آن روز عرض شد این بود که این مسئلهای که مرحوم آخوند میفرمایند از نقطه نظر یک دقت ظاهری و بدوی درست است، یعنی ما وجودات خارجی اشیاء را صرف نظر از انتساب به علت العلل و صرف نظر از سلسلۀ علیت و معلولیت اگر بخواهیم نگاه بکنیم، این مطلب صحیح است و همانطور که دیگران فرمودند جای اشکالی نسبت به این قضیه نیست. ولی صحبت در این است که همانطوری که خود ایشان در بحثهای گذشته مطلب را یکقدری عمیقتر مطرح میکردند و میفرمودند به اینکه این مسئله در ارتباط با آنچه قوم مشی میکنند وجود دارد ولکن با یک دقت عقلی و طبق یک برهان عرشی، مسئله همه در جنبۀ ... . اگر یادتان باشد در مسئلۀ وجود رابط و رابطی بود که ایشان میفرمودند: مسئله این است که همۀ اشیاء اصلاً دارای وجود رابطی هستند نه رابط، یعنی رابطی نیست تا اینکه یک علقهای وجود داشته باشد بلکه وجود رابطی است و همه اعدام هستند و لیس فی الدار غیره دیّار، و همه ظهورات یک مظهر حقیقی هستند و ظهور هم همان مظهر است. بنابراین شیئی در خارج وجود بالاستقلال ندارد تا وجود رابط را ما در او بهلحاظ انتسابش با آن علت بالاتر بخواهیم پیدا بکنیم، بلکه همان شیء در خارج، نفس ربط و نفس تعلق است. این مطلب، مطلب صحیحی است و مطلب درستی است.
خروج امکان بالقیاس الی الغیر از تقسیم
حالا ما عرضمان با کمال جسارت به مرحوم آخوند این است: شما که یکهمچنین مطلب و یکهمچنین اتجاه دو وجود در ارتباط و در قیاس به هم این مسئله را هم مدنظر قرار بدهید که چطور ممکن است که ما تمام دایرۀ وجود را محکوم قانون علیت و معلولیت بدانیم و آنگاه امکان بالقیاس الى الغیر هم داشته باشیم؟! به جهت اینکه در امکان بالقیاس الى الغیر آنچه مدنظر است این است که ما یک ماهیت را نه بهلحاظ یک ماهیت دیگر بلکه بهلحاظ وجود خارجى او لحاظ مىکنیم. اگر شما یک ماهیت را، یعنى خود یک ماهیت را بهلحاظ نفس ماهیت دیگر مدنظر قرار مىدادید این مطلب اشکال نداشت و اشکالش لغویت بود، بهلحاظ اینکه مواد ثلاث بهلحاظ وجود بر ماهیات حمل مىشوند نه بهلحاظ نفس ذاتیات. بهلحاظ نفس ذاتیات، این مواد ثلاث بر این وجود حمل نمىشوند الا اینکه ما بخواهیم ذاتیات یک ماهیت را بر یک ماهیتى حمل کنیم؛ اربعه را بر زوج حمل کنیم، زوحیت را بر اربعه حمل کنیم، کارى نداریم به اینکه اربعه وجود خارجى دارد یا ندارد. در حمل ذاتیات یک ماهیت بر یک ماهیت دیگر اشکال ندارد، وجود مد نظر نیست.
حالا اشکال مهمى که در همین بحث اگر برسیم میآید که در بحث تقدم سلب بر قضیه است یا اینکه تأخر سلب از موضوع است، که بحث معدوله و غیرمعدوله پیش مىآید و در اینجا هم باز مسائلى هست. آنچه در اینجا مطرح است این است که فقط در جایى که ذاتیات یک ماهیت را شما بخواهید بر موضوع و بر آن ماهیت حمل بکنید، مسئلۀ ضرورت هست، والا در غیر آن صورت همیشه بهلحاظ وجود ماهیت است که یا امتناع بر این ماهیت حمل مىشود، [مثل اینکه] آیا شریک البارى فىحدنفسه ممتنع است یا نه؟ نهخیر، ممتنع نیست، ولى وقتى که مىخواهد بهلحاظ وجود خارجى بیاید مىشود ممتنع. شما هزارتا شریک البارى در ذهن بیاورید، آنقدر ما شریک البارى در ذهنمان آوردیم، هیچ ممتنع نیست بلکه ضرورت هم دارد و این از مرحلۀ امکان هم گذشته است!!
کار از شریک الباری و این حرفها گذشته است! مسئله در ما ضرورت دارد. نکته این است که ماهیات فیحدنفسه ممتنع نیستند، همینکه ماهیات لباس خارج و وجود خارج میخواهند بگیرند، یا میشوند ممتنع، یا مىشوند ممکن ـ چطور اینکه در امکانش هم یک بحث دقیقی هست ـ و یا اینکه مىشوند ضرورت. اما خود ماهیت فىحدنفسه لیست الا هى، الماهیةُ مِن حیث هى لیست الاّ هى، فقط خودش فىحدنفسه مطرح است، فقط در مرتبۀ نفس الامرىِ ذات، نه نفس الأمرىِ خارج. در مرتبۀ نفس الامرى ذات است که حمل ذاتیات ماهیت بر ماهیت مىشود ضرورت. اما در اینجا که مطلب ما امکان بالقیاس الى الغیر است، قطعاً آنچه متعلّق به مادۀ قضیه است، و مادۀ قضیه متعلَّق است و جهت به او تعلّق دارد وجود خارج است، یعنى وجود خارجى ماهیت است که جهت را مىپذیرد و مادۀ در قضایا را به خود مىپذیرد. این بهخاطر آن است، والا اگر شما وجود خارجى را براى ماهیت درنظر نگیرید، نه ضرورت حاکم است و نه امکان و نه امتناع. ماهیت، ماهیت است دیگر. شما هزارتا ماهیت در ذهنتان مىآورید، حتى اجتماع نقیضین را در ذهنتان مىآورید، أعدام را هم در ذهنتان مىآورید، شریک البارى را هم در ذهنتان مىآورید و هیچ مشکلى هم پیدا نمىکنید و سُر و مُر و گُنده هم در خیابان راه مىروید! هزارتا شریک البارى هم در سرتان هست بعد هم در خیابان راه مىروید. گفت:
کافر و مشرک و مؤمن همه دارند از این سفرۀ خدا مىخورند و آنوقت خدا را هم لعنت مىکنند. هم لعنتش مىکنند و هم خلاف مىروند و بعد هم از نعمتهاى خدا مىخورند! خب کار خدا این است دیگر، یا ذاالجود و الکرم! این کار ما است و آن هم کار او. او کار خودش را مىکند و ما هم کار خودمان را و ما هردو کار خودمان را مىکنیم، ولى فردا معلوم مىشود که چه کسی دست بالا را دارد! این مسئله مربوط به این قضیه است.
حالا در امکان بالقیاس الی الغیر صحبت در این است که وقتى شما وجود یک ماهیت را بهلحاظ وجود یک ماهیت دیگر مدنظر قرار مىدهید پس آن وجود ماهیت دیگر را در خارج مفروض مىدانید؛ یعنى وجود یک ماهیت دیگر. یعنى اگر یک ماهیت دیگرى بخواهد وجود پیدا کند، دراینصورت این ماهیت ما چه ارتباطى با آن دارد؟ آیا در ارتباط با این ممکن است یا واجب است یا ممتنع است؟ طبق قاعدۀ علیت و معلولیت دیگر ما نمىتوانیم بگوییم: این با آن ممکن است. از دو حال خارج نیست: یا وجود ماهیت دیگر بنا بر ارجاع جمیع معالیل به علت ثالثه است. علت ثالث یعنى علت خارج از این دو، حالا ولو اینکه علت مرتبۀ دهم باشد یا مرتبۀ صدم باشد. بنا بر ارجاع جمیع حوادث و بنا بر ارجاع جمیع افعال خارجى به علت العلل در اینجا، یا وجود این معلول خارجى موجب عدم اوست پس این مىشود امتناع بالقیاس الى الغیر، یا موجب وجود اوست که این مىشود واجب بالقیاس الى الغیر. یعنى وجود این موجب مىشود ـ نه بالمباشره ـ و وجود این حکایت مىکند بالوساطة در اینکه اگر این وجود بخواهد وجود پیدا بکند باید این شىء دیگر هم وجود پیدا بکند. معنای این وجوب بالقیاس الى الغیر است یا امتناع بالقیاس الى الغیر.
اشکال به امکان ذاتی بنا بر دلیل مرحوم آخوند بر خروج امکان بالقیاس الی الغیر
لعلّ لقائلٍ أن یقول: شما این مطلب را در امکان ذاتی هم همینطور باید مطرح کنید، به جهت اینکه هر ماهیتى فىحدذاته و فىحدنفسه بهلحاظ وجود خارج اتجاه پیدا مىکند به یکى از جهات ثلاث. ماهیت زید فىحدنفسه لا ممکنٌ و لا ممتنعٌ و لا واجبٌ. بهلحاظ وجود خارجى ما مىگوییم: این ماهیت زید یا ممکن است یا ممتنع است یا واجب است. بهلحاظ وجود خارجى مىگوییم و در آنجا هم این حرف را مىزنیم. ما اصلاً امکان ذاتى نداریم، چون بهلحاظ وجود خارج، یا این زید بالاخره در نفس الامر از شکم مادرش درمىآید یا درنمىآید، اگر درآمد خب مىشود واجب بالغیر، اگر درنیامد این مىشود ممتنع بالغیر. پس اصلاً ما امکان ذاتى نداریم، چون خود ماهیت فىحدنفسه اگر او را بخواهیم مدنظر قرار بگیریم هیچ کدام از جهات ثلاث بر او حمل نمىشود، چون الماهیة من حیث هى لیست الا هى، ماهیت خودش است. بنابراین جهتى که این ماهیت بهخود مىگیرد، یا مادهای که در قضیۀ خارجى بهخود مىگیرد، بهلحاظ وجودش است. خب بهلحاظ وجود هم، یا بالاخره این ماهیت وجود پیدا مىکند بنا بر سلسلۀ علیت، پس مىشود واجب بالغیر، یا وجود امتناع براى او حاکم است پس مىشود ممتنع بالغیر. روى حساب سلسلۀ علیت ما اصلا امکان ذاتى نداریم.
جواب به اشکال فوق
جوابى که از این مسئله مىتوان داد این است که ما در این مسئلۀ ذاتى، به خود این ماهیت بدون توجه به اشیاء دیگر نگاه مىکنیم. یعنى وقتى که یک ماهیتى را مدنظر قرار مىدهیم، در حمل وجود بر او نیاز به شىء دیگر نداریم. مىگوییم: خود این ماهیت فىحدنفسه، صرف نظر از علتش و صرف نظر از مقارناتش و مصاحباتش، خود این ماهیت آیا استجلاب وجود مىکند یا نه؟ مىگوییم: نه. پس تساوى الطرفین است. خود این ماهیت زید فىحدنفسه، صرف نظر از سلسلۀ علیت، یعنی خود این زید را در اینجا نگاه مىکنیم مىبینیم در ذهنمان تساوى الطرفین داشت. تساوى الطرفین است بالنسبه به وجود و عدم. حالا از نقطه نظر سلسلۀ علیت، یا واجب است یا ممتنع است. ما این را قبول داریم، ولى بحث در امکان ذاتیاش است؛ یعنی ذات این. اصلاً به این مىگویند امکان ذاتى، یعنى چشمت را از بقیه ببند، این معناى امکان ذاتى است. امکان بالغیر یعنى چشمت را به بقیه باز کن، چون بالغیر مىگوییم، بالقیاس الى الغیر مىگوییم. در امکان ذاتى ما چشممان فقط متمرکز بر خود ذات ماهیت است، خود این ذات ماهیت فىحدنفسه آیا جلب وجود مىکند یا نه؟ مىبینیم نه، جلب وجود نمیکند. اینکه دیگرى، علت مىآید به این وجود مىدهد، به ذات این ربطى ندارد. دیگرى، مىخواهد علت به این بدهد یا ندهد، خود ذات فىحدنفسه متساوى الطرفین است بالنسبه به وجود و عدم. ما به این مىگوییم: امکان ذاتى. اگرچه این بهواسطۀ علت مىشود واجب بالغیر، آن یک بحث دیگر است. خود این مد نظر است. ولى بحث در این است که ما در امکان بالغیر و در امکان بالقیاس الى الغیر وجود دیگرى را لحاظ مىکنیم و وجود دیگر هم طبعاً باید وجود خارجش باشد. پس ما این را مىخواهیم بگوییم: این وجود خارجىِ یک امر دیگر چه ارتباطى با آن دارد؟ مىگوییم: اگر شما در آنجا بهلحاظ امکان ذاتى به آن نگاه مىکنید، یعنى چون او ممکن بالذات است پس دراینصورت باز ما در اینجا نمىتوانیم این امکان بالقیاس را مدنظر قرار بدهیم، چون وجود را در آنجا لحاظ نکردیم. اگر وجود خارجى او را مىخواهیم با این لحاظ بکنیم، تحقق وجود خارجى عبارت است از ورود در زیر سلسلۀ علیت و معلولیت و این استجلاب وجود را براى این و یا عدم را براى این مىکند. این هم مطلب دیگر که تمام شد.
عدم راهیابی مواد ثلاث در مرتبۀ تقرر خود ماهیت
حالا صحبت در این است که مرحوم آخوند در اینجا اشاره به یک نکته مىکنند و آن نکته و مقدمهاش را عرض مىکنیم و بقیهاش براى فردا. و آن اینکه ایشان سه مرتبه در مراتب نفس الامر مدنظر قرار مىدهند:
مرتبۀ اول، مرتبۀ خود ماهیت من حیث هى است. خود ماهیت یکى از مراتب نفس الامر است. البته مىتوانم بگویم که در اینجا کملطفى شده که اختصاص به ایشان ندارد و آن این است که نفس الامر را همیشه بر واقعى که لباس وجود بهخود گرفته اطلاق مىکنند. واقعى که لباس وجود ندارد، به او نفس الامر نمىگویند. بنابراین به عدم مطلق، نفس الامر صدق نمىکند یا به اعدام، صدق نمىکند. امر یعنى عالم خارج، عالم خارج عالم وجود است. هر ماهیتى که لباس وجود بپوشد، حظّى از نفس الامر برده است و اگر لباس وجود نپوشد از نفس الامر حظّى نبرده است. ولى در اینجا آمدهاند و قائل به یک نوع توسعه در مفهوم نفس الامر شدهاند، و نفس الامر را بر هرچه که صدق مفهوم بر او مىکند حمل کردهاند. حالا صرف نظر از اینکه خود ماهیت را در مرحلۀ ماهوى ما مدنظر قرار بدهیم، به این نفس الامر مىگویند، چون ماهیت بالاخره مفهومى از مفهومات است، أسد مفهومى از مفهومات است، زید مفهومى از مفهومات است؛ حالا این وجود خارج دارد یا ندارد بالاخره مفهوم که هست. این یک مرتبه.
مرتبۀ دوم مرتبهاى است که این ماهیت در ذهن وجود پیدا مىکند. این یک مرتبهای قوىتر از نفس الامر است، چون ذهن در اینجا کارش تحلیل است. ذهن در اینجا محلِّل است. کار محلِّل مىدانید چیست؟ محلِّل یعنى تحلیل کننده. البته این یک معنایش است، معناى دیگرى هم دارد. محلِّل یعنى تحلیل مىکند، تقسیم مىکند، تجزیه مىکند این ماهیت را به ماهیتى که در ذهن آمده، به وجودى که بر آن حمل شده و به انتزاع از آن وجودى که ذهن به او داده است. این مىخواهد به این قسم تحلیل کند. مىگوید: در اینجا درست است که زید در ذهن من آمده و فعلاً لباس وجود ذهنى بهخود گرفته و اگر این لباس را بهخود نمىگرفت من از زید چیزى را نمىفهمیدم، من از این مفهوم چیزى را نمىفهمیدم، ولى این را مىگوید که من از این مفهوم، چیزى را نمىفهمیدم. اینکه مىگوید: من از این مفهوم چیزى نمىفهمیدم، پس معلوم مىشود بین این مفهوم و بین آن وجودى که موجب فهمش شده و موجب معلوم بالذات او شده در اینجا قائل به تفکیک شده است. خب این مرتبۀ دوم که وجود ذهنى است، این را مىگویند: یکى از مراتب نفس الامر.
مىماند مرتبۀ سوم که مرتبۀ وجود خارج است که شکى در او نیست، به او نفس الامر اطلاق مىشود و او عبارت است از وجود خارجى زید و وجود خارجى اشیاء. حالا صحبت در این است که به کدامیک از مراتب این ماهیت، این جهات ثلاث حمل مىشود؟ به ماهیتى که وجود لباس خارجی بهخود گرفته مثل این کتاب یا به ماهیتی که لباس وجود ذهنى بهخود گرفته یا به ماهیت در مقام تقرر به ذات خودش بدون توجه به لباس وجود ذهنى و به لباس وجود خارجى؟ به کدامیک از اینها مواد ثلاث حمل مىشود؟
حالا ما از پایین به بالا مىآییم. شکى نیست در اینکه ماهیتى که لباس وجود خارج بهخود گرفته است یکى از این مواد ثلاث بر او حمل مىشود. یعنى ماهیتى که در خارج محقق است، یا این وجود ذاتى براى اوست مثل بارى تعالى، این مىشود واجب بالذات، ـ یعنى ما بهلحاظ خارج در اینجا این جهات را حمل مىکنیم ـ یا وجود خارج براى او امتناع دارد این مىشود امتناع بالذات یا امتناع بالغیر، یا اینکه این وجود خارج برای او تساوى الطرفین است که مىشود امکان ذاتى. پس ماهیاتى که همۀ این ماهیات در عالم خارج وجود دارند یا اینکه وجود ندارند ولى ممکن است وجود پیدا کنند، اینها در اینجا مشمول چه هستند؟ مشمول حکم به امکان بالذات هستند. این ماهیت را ما بهلحاظ وجود خارجى در اینجا ملاحظه مىکنیم، یعنى مىگوییم: این وجود خارجى هیچ ضرورتى برای این ماهیت ندارد.
اگر خدا نمىخواست هیچ مسئلهای هم پیش نمىآمد. حالا ما سر خدا منت بگذاریم که بله، ما فلان هستیم! نه، خدا هم حالا لطف کرده و ما مصلحت را هم نمىدانیم چیست! گاهى اوقات آدم مىگوید: خدایا، ما مصلحت این را نمىدانیم، این دیگر چه کارى بود که تو کردى؟! خدا مىگوید: خب نباید هم بدانى! تو چه کسى هستى که بخواهى از مصلحت من مطلع شوی؟! مىگویند: خدایا ما نمىدانیم که صدام را براى چه درست کردى؟! اتفاقاً صدام خیلى مفید است! خیلى فوائد دارد! بله، صدام خیلى مفید است و خیلى فوائد دارد! حالا ما کارى به بىدینى و لامذهبى او نسبت به خودش و ارتباطش با مسائل خودش نداریم ولى بالاخره این یک موجودى است که در عالم خلق، خدا از او خوب استفاده مىکند و خوب در کار خودش و در جریان خودش از او بهرهبردارى مىکند! حالا مىگویند: خدایا ما نمىدانیم این چه مصلحت است! مگر قرار است که همیشه ما بدانیم؟! مگر قرار است که ما بدانیم؟! بله، اگر ما هم مىفهمیدیم که خدا مىشدیم، دیگر بنده نبودیم! ما یک عقل داریم ـ تازه اگر داشته باشیم، اگر داشته باشیم اینقدر کم است! حالا با این که بهاندازۀ یک پشه هست و پف بکنیم میرود، مىخواهیم کل عالم وجود را بسنجیم؛ کل عالم! شما از پشت دیوار خانه ات خبر ندارى، آنوقت مىخواهى تمام سلسلۀ عرشیه و فرشیه و ملائکه و عقول مجرده و فلان و همۀ اینها را ارزیابى کنى! نه جانم، اگر داشته باشیم اینقدر کوچک است، خیلی کوچک! من این را شوخى نمىکنم! جدى مىگویم! واقعیت قضیه این است!
[این پشه در] باغى که درختهاى هفت هزار ساله و هشت هزار ساله دارد [آمده است]. ما یک جا رفتیم که روی این درختهایی که آنجا بود تابلو داشت که مثلاًا ین درخت هشت هزار سال سن دارد، این سه هزار و پانصد ساله است، این شش هزار ساله است. حالا یک پشه بیاید و بالاى این درخت بنشینید و بخواهد عمر این درخت را ارزیابى کند! تو دو ماه بیشتر مهلتت نیست چطور مىتوانى ارزیابى کنى و به خصوصیات این درخت پى ببرى که کى آمده، چه حوادثی بر این درخت گذشته، چه بادهایی آمده، چه برفهایی روی آن آمده، چه بارانهایى روی آن ریخته، چه تبرهایى به این خورده، چه بلاهایى بر سر این آمده است؟! این که مشخص نیست! این یک مسئله.
مطلب دیگر اینکه این وجود را ما در مرتبۀ ذهن به او توجه مىکنیم. آن وجودى که در مرتبۀ ذهن آمده است، یعنى آن ماهیتى که در مرتبۀ ذهن، لباس وجود بهخود گرفته است، آن هم به یکى از آن جهات ثلاث در مرتبۀ ذهن موجّه مىشود: یا اینکه آن ماهیت که لباس وجود ذهنى گرفته است، این وجود براى او ضرورت داشته یا ضرورت نداشته یا امتناع داشته است. وجود ضرورت نداشته بهلحاظ اینکه دیروز نبوده و فردا هم نخواهد بود، فقط در یک ثانیه شما یک ماهیتى را تصور کردهاید، پس وجود براى او ضرورتى نداشته است. امتناع هم نداشته بالاخره بهخاطر اینکه شما تصورش را کردهاید. پس امکان بالذات میماند؛ امکان ذاتى از نقطه نظر لباس وجود. این ماهیت در لباس وجود آمدن براى او امکان بالذات است و این هم مرتبۀ دوم از مراتب نفس الامر است. فقط مرتبۀ اول مىماند که در مرتبۀ اول که مرتبۀ خود ماهیات است، در آن مرتبه مرحوم آخوند مىفرمایند که هیچ کدام از جهات ثلاث بر ماهیت حمل نمىشود. چون ماهیت، ماهیتى است که نه لباس وجود خارجى دارد و نه لباس وجود ذهنى دارد. بنابراین خود [این ماهیت] فىحدنفسه، این ماهیت صرف نظر از وجود، نه ممکن است چون الماهیة من حیث هى لیست هى. وقتى که شما مىگویید: حیوان ناطق، حیوان ناطق در او امکان نخوابیده است. انسان حیوان ناطق است، حیوانیت است و نطق است. دیگر حیوان و ناطق و امکان [نیست]، امکان دیگر در او نیست، مثل اینکه بگوییم: حیوان و ناطق و وجوب یا بگوییم: حیوان و ناطق و امتناع. پس در مرحلۀ تقرر خود ماهیات، هیچ کدام از جهات ثلاث در آنجا راه ندارد. توضیح بیشتر إنشاءالله برای بعد.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد