213

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت

نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

13837
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 10 و 11: يذكر فيه خواص الممكن بالذات‏؛ و أن الممكن على أي وجه يكون مستلزما للممتنع بالذات


توضیحات

تمایز ممکنات از واجب الوجود در این جلسه به بررسی نسبت میان وجود واجب و مراتب وجودی ممکنات از نظر وحدت و کثرت اختصاص دارد و آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی نشان می‌دهد که هر موجود امکانی آمیزه‌ای از قوه و فعلیت است. بحث با تبیین مراتب نزولی وجود از عقول تا عالم ماده ادامه می‌یابد و توضیح داده می‌شود که هرچه مرتبه وجودی شدیدتر و بسیط‌تر باشد، وحدت آن به وحدت حقیقی نزدیک‌تر است، در حالی که در مراتب پایین‌تر، ترکیب و کثرت بیشتر دیده می‌شود. همچنین تفاوت میان علم حصولی و علم حضوری در توضیح اتحاد عالم و معلوم بیان شده و روشن می‌شود که در مراتب بالای وجود، ادراک به صورت اتحاد وجودی تحقق می‌یابد نه صرف دریافت ذهنی. این جلسه در نهایت نشان می‌دهد که وحدت حقیقی تنها در واجب الوجود است و سایر موجودات به نسبت دوری یا نزدیکی به او دارای مراتب مختلفی از وحدت و کثرت هستند.

/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

1
  • درس دویست و سیزدهم

  • امتیاز حقائق امکانیه از واجب الوجود بالذات

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و هی التی أفاضَت سائرَ الوحداتِ على الترتیبِ النزولیِ فکلّما کان أشدَّ وحدةً کان أقربَ إلى الوحدةِ الحقّةِ کالوحدةِ الشخصیةِ للعقلِ الأولِ التی هی بعینِها وجودُه و تشخُّصُه ثمّ وحدةِ سائرِ العقولِ الفعالةِ ثمّ وحدةِ النفوسِ.1

  • اقسام وحدت، و وحدتی که لازمۀ وجود واجب الوجود است

  • بحث در امتیاز مفاهیم و حقایق امکانیه با خود آن واجب الوجود بالذات من جمیع الجهات بود، و عرض شد که لازمۀ آن وجود حقه، وحدت و وَتریّت است؛ هم وحدت و هم دو نداشتن. به‌عبارت‌دیگر دو مفهوم در اینجا مورد توجه قرار مى‌گیرد:

  • یکى وحدت در مقابل کثرت که آن وحدت، وحدت اعتبارى است اما خود آن وحدت مرکب از وحداتى است مانند ماده. این وحدت، وحدت اعتبارى است. به یک لحاظ بر موضوع وحدت اطلاق مى‌شود و به یک لحاظ کثرت اطلاق مى‌شود.

  • وحدت دوم وحدت حقیقى است. وحدت حقیقى آن وحدتى است که جنبۀ شخصى دارد مانند وحدت نفوس. نفوس قابل تجزیه نیستند و لایتجزى هستند؛ نه مثل ماده و صورت در خارج که تعلّق صورت بر ماده و هیولا به اعتبار تهیّؤ ماده براى قبول این صورت است که ماده داراى اجزاء است و داراى اجزاء قابل تقسیم است. و همان واحد، ممکن است متکثر بشود. گرچه آن حقیقت وُحدانى خود را که اعتباراً واحد به‌لحاظ آن حقیقت اطلاق مى‌شود ازدست بدهد، اما على‌اىّ‌حال قابل تکثر است مانند تقسیمى که در کمّ جسم طبیعى تعلق مى‌گیرد. من‌باب‌مثال یک کتاب را شما وقتى‌ که تقسیم کنید، این کتاب به دو قسم تقسیم مى‌شود. آن وحدت کتابى‌اش ازبین مى‌رود ولى دیگر آن اسفار، اسفار نیست؛ نیمى از اسفار است، نیمى‌ از آن در این‌طرف و نیمى در آن‌طرف است. ولى على‌أىّ‌حال وجود خارجى متکثر را مشاهده مى‌کنیم؛ این یکى است و آن یکى. دوتا نیم هستند، دوتا نیم که هرکدام یک‌اند. چون ما در خارج نیم نداریم، نصف نداریم. هر چیزى که قابل اشاره بشود واحد است، و وقتى‌که این دوتا با هم ضمیمه‌ بشوند باز واحدند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج ‌1، ص 188

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

2
  • تنازل مراتب وجود بسیط، و اختلاف جهات وحدت و کثرت

  • ولى وحدتى که در نفوس هست این وحدت، وحدت حقیقى است ولکن این قابل براى تکثّر است، یعنى از همین نوع و از همین جنس می‌شود وحدات دیگرى را تصور نمود. برای انسان مى‌شود افراد کثیره‌اى را تصور نمود؛ زید و عمرو و بکر و خالد. این هم یک وحدت است.

  • عرض شد که وحدت از نظر تقرب به آن وحدت حقۀ حقیقى در وقتى نزدیک است که هرچه بیشتر آثار ماهوى خود را ازدست بدهد و به همان مرتبۀ هویت خودش نزدیک‌تر باشد. یعنى حدود وجودى را از خودش سلب نماید و به همان مرتبۀ وجودى خودش قناعت کند. شکى نیست که هرچه از آن مرتبۀ وجود بساطت تنزل پیدا مى‌شود، جهات و قیود کثرت بر آن ماهیت اضافه مى‌شود. در عالم شهادت که عالم طبع و ماده است، جهت کثرت خیلى جهت زیاد است؛ ضمّ و انضمام و ترکیب و خلط و امتزاج و همۀ اینها براى عالم کثرت است. از اینجا بالاتر، جنبۀ مثالى عالم کثرت است که در جنبۀ مثالى فقط صورت اشیاء هست ولى دیگر در آنجا ترکیب و امتزاج نیست، در آنجا خلط نیست، فقط هرچه هست صورت است، ولى باز در صورت ما مى‌بینیم که حدود و قیود وجود دارد. کمى و زیادى در صورت وجود دارد، الوان ‌مختلفه ‌وجود دارد و خصوصیاتى که بر صور مترتب‌ مى‌شود آن خصوصیات در عالم برزخ و عالم مثال موجود است. باز از آنجا که مسئله بالاتر برود احساس مى‌شود که آن حقیقت، بدون صورت وجود دارد. باز جنبۀ وجودى در آنجا مطرح است و یک حدود و قیودى که آن حدود و قیود گرچه صورت ندارد ولکن به‌واسطۀ اجتماع صفات مختلفه و ذات، یک حقیقت واحدى را به‌وجود مى‌آورند. از آنجا بالاتر، حرکت مى‌شود تا به یک مرتبه‌اى مى‌رسد که معنی است و بعد از آنجا باز حرکت به‌سمت أعلى است که دیگر در آنجا به مرتبۀ تجرد تام مى‌رسد.

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

3
  • بنابراین ببینید، در هر مرتبه‌اى که دورتر باشد آن‌ مرتبه از آن مرتبۀ وجود مطلق، در آنجا احتمال تکثر و احتمال وجود حقایق مختلفه بیشتر است، و هرچه به آن مرتبۀ وجود مطلق نزدیک‌تر بشود احتمال تکثر در آنجا کمتر مى‌شود. لذا این سطح مخروط به همین شکل مى‌رسد به یک نقطه که در آن نقطۀ أعلى، آن دائرۀ تقسیم همین‌طور کم مى‌شود و کم مى‌شود، به آن سر مخروط که مى‌رسد فقط آن وجود مطلق باقى مى‌ماند. این براى این جهت است. یعنى برهان پشت قضیه است نه‌اینکه فقط همین‌طور یک تصور باشد که هرچه از آن وجود مطلق تنازل پیدا مى‌کند به هر مرتبه‌اى که مى‌رسد، تعداد متشارکات در آن مرتبه بیشتر خواهد شد. این تا وقتى است که خود آن مرتبه، معیِّن وجود و معیِّن آن ماهیت نباشد. حالا اگر ما وارد عالم عقول فعال و ملائکه و... شدیم که اینها ماهیتى ندارند غیر از همان مرتبۀ وجودى خود آنها؛ آن مرتبۀ وجودى اسماء کلیه.

  • یکی از اسماء کلیۀ الهى اسم علیم است. این اسم علیم داراى مراتب مختلفى است؛ یک مرتبه‌اش در ما هست که مقدار بسیار کمى از آن را به ما داده‌اند و ما خودمان را علامۀ دهر فرض مى‌کنیم، به‌اندازۀ یک سر سوزن داده‌اند! گفته‌اند: هرچه طبل توخالى‌تر باشد صدایش بیشتر است! یک مرتبه‌اش را هم به پیغمبر داده‌اند صدایش درنمى‌آید. این تفاوت خیلى کم است و قابل [توجه] نیست!! این مرتبۀ وجودى نسبت به خود آن اسم علیم داراى مراحل مختلفه‌اى است. هر مرتبه‌اى از این مرتبۀ اسم، خودش یک وجود خارجى دارد، آن وجود خارجى هویت خارجى او را تشکیل مى‌دهد، آن هویت خارجى عبارت از همان وحدانیتى است که در آن مرتبه براى آن ذات ثابت است. براى آن ذات در همان مرتبه یک وحدانیتى در آنجا قرار دارد.

  • اتحاد حقائق و صفات کلی با ذات

  • کیفیت اتحاد معلوم بالذات با انسان در مراتب مختلف

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

4
  • إن‌شاءالله در آینده به مطالب بعدی برسیم در آنجا خواهیم دید که مسئلۀ علم پروردگار، حیات پروردگار، قدرت پروردگار، سایر صفات الهیه عبارت از یک اضافاتى نیست که آن اضافات بر ذات حمل بشود بلکه اینها عبارت‌اند از حقایق وجودیۀ خارجیه که تعلّق ذات به آن حقایق عبارت از اتحاد ذات با آن حقیقت است. مثل رنگ نیست یا مثل الوان نیست که مثلاً این کتاب یک‌وقت سفید باشد، بعد شما بیایید رنگش را سیاه کنید، یعنى جوهر از یک‌ جا بیاید و این رنگ سیاه بشود و ترکیب بشود، نه‌خیر! خود این تعلّق انسان و تعلّق یک ذات به یک ‌مرتبه از مراتب علم، عبارت از یک مرتبه از مراتب علم است که با انسان اتّحاد پیدا مى‌کند. یعنى عقول فعاله با انسان ارتباط پیدا کرده‌اند، یعنى ملائکه با انسان مرتبط و متحد شده‌اند، یعنى آن مرتبۀ از این صفت با انسان اتحاد پیدا کرده است، والاّ انسان از کجا اطلاع پیدا بکند؟! انسان از کجا به یک مرتبۀ از علم دسترسى پیدا بکند؟! علم پروردگار براى خودش محفوظ است. علم در مراتب ربوبى عبارت است از نفس حقایق خارجى آنها که آن حقیقت خارجىِ آنها در صورتى براى ناظر و براى رائى منکشف است که آن حقیقت خارجى با ذات رائى با هم یکى بشوند.

  • تلمیذ: آیا در مرتبۀ نازل هم همین‌طور است؟ متحد مى‌شوند؟ عاقل و معقول متحد می‌شوند.

  • استاد: بله، منظور این است که در مرتبۀ نازل، این علم، علم حصولى است. این باید چشم باز کند. آن امر خارجى در جاى خودش هست، فقط یک تعلّقى بین عالم و بین آن معلوم بالعرض پیدا مى‌شود. معلوم بالعرض عبارت از آن شى‌ء خارجى است.‌

  • تلمیذ: علم همان معلوم بالذات است، به معلوم بالعرض کار نداریم.

  • استاد: درست است، ولى ما مى‌خواهیم بگوییم: آنجا این‌طور نیست. در آنجا که علم، علم حضورى است این‌طور نیست که وقتى شما به حالات جبرائیل بخواهید اطلاع پیدا کنید جبرائیل سر جاى خودش هست شما هم سر جاى خودتان هستید، یک‌سرى اطلاعات به شما رد و بدل مى‌کند، نه، در آنجا اطلاع شما بر نفس جبرائیل عبارت از اتّحاد شما با نفس جبرائیل است، ولى در اینجا اتحادى نیست، در اینجا شما با معلوم بالذاتتان اتحاد دارید، با بالعرض که اتحاد ندارید. بالعرض سرجایش نشسته است شما هم سرجایتان هستید. در آنجا معلوم بالذات با معلوم بالعرض با عالم یکى مى‌شود؛ یعنى نفس همان مرتبۀ نزول ربوبى، اسماء و صفات در هر مرتبه‌اى وجود مى‌سازند، آن مرتبه عبارت از علم است. کی انسان به مراتب اسماء و صفات عالم است؟ وقتى ‌که خودش در آن مرتبۀ اسماء و صفات حضور دارد، نه‌اینکه بنشینید و نگاه کند، خودش در آنجا حضور دارد.

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

5
  • تلمیذ: ذاتى که هنوز متحد نشده با ذاتى که متحد شده فرق مى‌کند یا فرق نمى‌کند؟

  • استاد: بله، [ذاتی که] متحد نشده است فقط یک تصور اجمالى دارد.

  • تلمیذ: پس ذاتى که متحد شود با ذاتى که متحد نشده است فرق مى‌کند!

  • استاد: آن عالِم نیست، یک‌سرى تصوراتى دارد مثل اینکه این مطالب را ما در همین کتاب‌ها هم مطالعه مى‌کنیم ولى آیا به آن رسیده‌ایم؟ نرسیده‌ایم دیگر! اینها همه علم‌هاى حصولى است که قابل رفع و قابل اصلاح و قابل آمد و رفت و این چیزها است. آن وقتى به این حقیقت علیت شما اطلاع پیدا مى‌کنید که خود شما بشوید علت! نه‌اینکه به شما بگویند: علیت، عبارت از تنزل یک حقیقت در مرتبۀ مادون است. حالا به ما بگویند، حالا ما یک ادراکى هم کردیم آیا قضیه تمام شد؟! این علم حصولى مى‌شود دیگر. ولى ادراک حقیقت علیت عبارت از این است که خود انسان علت بشود. ادراک حقیقت معلولیت یعنى انسان معلول بشود. معلول بشود یعنى خود را معلول ببیند، وجود خود را ببیند، نه‌اینکه تصور کند. همان‌طورى که انسان وجود خود را مى‌بیند نه‌اینکه تصور مى‌کند، همین‌طور وجود خود را علت مى‌بیند، همین‌طور وجود خود را رحمت مى‌بیند، همین‌طور وجود خود را عقل مى‌بیند، همین‌طور وجود خود را وجود دیگر احساس مى‌کند. این تازه مرتبۀ علم مى‌شود.

  • بنابراین لازمۀ نزول اسماء و صفات ـ در قدرت هم همین‌طور است، در حیات هم همین‌طور است، در سایر صفات الهى هم همین‌طور است ـ این است که در هر مرتبه‌اى این صفات الهى یک بروز و وجود خارجى دارد که این بروز خارجى عبارت از همان مرتبه‌اى است که الآن آن صفت کلى و اسم کلى الهى در آن مرتبه قرار دارد. و از باب اختلاف بین مراتب، اختلاف بین هویات خارجیه هم باید باشد. قطعاً مظاهر الهى در عالم شهادت از نقطه‌نظر شدتاً، ضعفاً، قوتاً، اوّلیةً، أولویةً، تقدماً و تأخراً، بسیار پایین‌تر و نازل‌تر از آن هویت اسماء کلیه و صفات کلیۀ الهیه است که در مرتبۀ اول که مراتب عقول فعاله و صور مجرده و نفوس کلیه هستند، تا پایین‌تر بیاید، عالم ملکوت، بعد پایین‌تر ملکوت سفلى، عالم مثال که آنها داراى صورت هستند و جنبۀ وجودى آنها ضعیف‌تر از آن جنبه‌هاى وجودى است که در بالاتر می‌باشد. در تمام اینها همه مظاهر علم پروردگار هستند. والاّ ما صرف یک علم مى‌گوییم. علم، معلوم! مگر این علم چیست؟! این علمى که الان هست چیست؟ تابه‌حال به این قضیه فکر کرده‌اید؟! اینکه الان مى‌گوییم: در این کتاب اسفار، علوم هست. در این کتاب اسفار که مرکّب هست، علم که نیست بلکه جوهر، مرکب، کاغذ و مقوا هست. پس این علمى که مى‌گوییم در کتاب اسفار هست آن علم چیست؟ آن این است که شما باز کنید و ببینید که مثلاً در اینجا نوشته است: «و هاهنا دقیقةٌ أخرى و هی أنّ الوحدةَ معتبرةٌ فی أقسامِ کلِّ معنًى یکون موضوعًا لحکمٍ کلیٍ و قاعدةٍ کلیةٍ.» این یک جمله‌اى که در اینجا نوشته است این مى‌شود علمٌ، سطر بعدى علمٌ، سطر بعدى، همین‌طور یک‌به‌یک هرکدام اینها یک علمى هستند که مجموع اینها جلد اول کتاب اسفار می‌شود. جلد دوم اسفار، جلد سوم همین‌طور هرکدام راجع‌ به مسائل خاص وجود، اثرات وجود، احکام وجود، عالم نفوس و... که مطالبش إلى‌ماشاء‌الله زیاد است. این کتاب اسفار که الآن یک مجموعه‌اى از علوم است کی شما به این مجموعه‌ از علوم مى‌رسید؟ وقتى این کتاب مقابل شما باشد و بسته باشد آیا شما بر این مطالب عالم مى‌شوید درحالی‌که این کتاب همین‌طور بسته است؟! نه، [شما عالم نمی‌شوید]. این کتاب را باید باز کنید. حالا ما آمدیم و باز کردیم آیا ما به این مطالب عالم شدیم؟ نه، باید چه‌کار کنیم؟ باید مطالعه کنیم. وقتى مطالعه کردیم آن‌وقت این مطالعه چه دگرگونى در ما به‌وجود مى‌آورد؟ آیا وقتى‌‌که مطالعه کردیم با وقتی ‌که مطالعه نکردیم حال ما یکى است؟ نه، وقتى مطالعه بکنیم مى‌بینیم حال ما نسبت به وقتى‌ که مطالعه نکردیم تفاوت مى‌کند. به آن تفاوت علم مى‌گویند. یعنى وقتى ‌که ما این مطالب را خواندیم، آن برداشتى که از یک پاراگراف و یک تکه از صفحه در ذهن ما پیدا شد، آنجاست که مى‌گوییم: ما به این مسئله عالم شدیم، ما به این چند خط عالم شدیم. آن عبارت است از یک حقیقتى که آن حقیقت الآن در وجود ما قرار گرفته است و آن حقیقت قبلاً نبوده است، آن واقعیت قبلاً نبوده است، آن واقعیت دیروز نبوده است، آن حقیقت و واقعیت الآن در این وجود من قرار گرفته است و مرا نسبت به دیروز فرق داده است، امتیاز داده است. همین‌طورى که نمى‌گویند: شخص عالم است! هر شخص به آن مقدارى که دقیق‌تر و عالى‌تر این مسئله را برداشت کند مى‌گویند: عالم‌تر است.‌

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

6
  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌فرمودند:

  • ما به درس مرحوم علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌رفتیم ایشان اسفار درس مى‌دادند. بعضى از ما بودند که یک‌ ساعت مطالعۀ اسفارشان طول مى‌کشید، بعضى از ما بودند نیم ساعت مطالعه مى‌کردند، (ایشان مى‌فرمودند:) بعضى از ما وقتى مى‌خوابیدند در همان رختخوابشان کتاب را باز مى‌کردند و شب حالا در خواب یا بیدارى یک نگاهى مى‌کردند و مثلاً این مطالعه‌شان بود. (ایشان مى‌فرمودند:) من پنج ساعت مطالعۀ اسفارم طول مى‌کشید!

  • یکى در رختخواب کتاب را باز مى‌کند و مطالعه مى‌کند تا إن‌شاءالله خوابش ببرد یا خوابش ببرند! یکى پنج ساعت مطالعه‌اش طول مى‌کشد! آیا هر دوى اینها از این مطالب درس یک برداشت مى‌کنند؟! یک نحوۀ ادراک مى‌کنند؟! این مطالب علم است.

  • لذا یک نفر یک دوره فلسفه مى‌خواند آخرش مى‌گوید: مسئلۀ فلان چه شد؟! مى‌گوید: نظر فلان این است، نظر فلان این است! نظر تو چیست؟ نظر ما هم این است! اگر کسى بخواهد صاحب نظر شود، در رختخواب دیگر نمى‌شود مطالعه کند. هرچه بیشتر مطالعه مى‌کند، مدام بیشتر خود را به آن حقیقت نوریۀ علمیه نزدیک مى‌کند. معناى آن این است. خیال نکنید که ما در این مطالعه سیر عرضى مى‌کنیم. وقتى داریم مطالعه مى‌کنیم روحمان را داریم مثل یک هواپیما به سمت بالا مى‌کشیم. هر مقدارى که بیشتر مى‌رود مدام خودش را نزدیک مى‌کند به آن حقیقت نوریه‌اى که در میان هست. لذا انسان گاهى اوقات در بین مطالعه یک‌دفعه مى‌بیند یک مسئله برایش روشن شد. این روشن شد خیلى براى انسان اتفاق مى‌افتد. فکر نکرده است، تصورش را نکرده است، هیچ مقدماتى هم نچیده است، بعد وقتى هم که دارد مطالعه مى‌کند یک‌دفعه مى‌بیند: پس اگر این طور بشود پس باید این‌طورى هم بشود! این مسئله، این نتیجه را هم خواهد داد! عجیب، چه مطلبى! این از کجا پیدا شد؟ این خودش را رساند به آن مرتبه و متحد شد و گرفت. خیلى قضیه راحت است! مى‌بینید چقدر قضیه خیلى ساده و دو دوتا چهارتا است. وقتى‌ که نفس در مطالعه دارد حرکت مى‌کند و سیر تجردى خودش را طى مى‌کند براى رسیدن به این مسئله، مدام پرده‌ها دارد کنار مى‌آید، مى‌گوید: عجب! یک‌هم‌چنین چیزى را من نمى‌دانستم! یا مثلاً می‌گوید: شخص سر درس نگفت، یا فلان نگفت، من به این قضیه رسیدم! بعد مى‌آید و مطرح مى‌کند که استاد، یک‌هم‌چنین مطلبى هست! استاد می‌گوید: بله، درست است یک‌هم‌چنین چیزى هست. می‌گوید: شما نگفتى! استاد می‌گوید: حالا نگفتیم نمى‌دانستیم، استفاده مى‌کنیم!! این عبارت از همان تجردى است که انسان در صعود به مراتب، به آن مرتبه اطلاع پیدا مى‌کند. «اطلاع» یعنى وصول، یعنى رسیدن. این از نقطه‌نظر فکرى است.

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

7
  • یک مسئلۀ دیگر عالى‌تر است که از نقطه‌نظر شهودى است. این مرتبه سیر مى‌شود، سیر عقلى است، آیا سیر عقلى ندیده‌اید؟! در اصطلاح فلسفى مى‌گویند: انسان سیر عقلى دارد و سیر نفسى دارد، سیر عقلى و سیر قلبى دارد. سیر عقلى یعنى همین! یعنى انسان به‌واسطۀ مطالعه و به‌واسطۀ ریاضت فکرى بتواند به این حقایق علمیه اطلاع پیدا کند. این براى یک مرتبه‌اى از نفس است. باز نفس مرتبۀ دیگرى دارد. نفس به‌واسطۀ سیر، خودش با آن حقیقت اتحاد پیدا مى‌کند. این دیگر مسئله، مسئلۀ شهود است. این یک مرتبۀ از اوست، صورتى از اوست که مطابق با عقل است ولى اصل و حقیقت خودش احتیاج به یک نوع ریاضت دارد. آن ریاضت دیگر، ریاضت فکرى نیست، ریاضت، ریاضت قلبى است. آن دیگر اذکار مى‌خواهد، آن دیگر مراقبه مى‌خواهد. اگرچه در همین ریاضت فکرى هم این ریاضت خارجى و مراقبات باید باشد و هرچه بیشتر باشد آن جنبۀ ریاضت فکرى قوى‌تر مى‌شود.

  • لذا ابن‌سینا به شاگردانش توصیه مى‌کرد: «کسى‌ که نمازشب نمى‌خواند درس من نیاید!» این براى همین جهت است که به‌واسطۀ بیان حقایق خارجى [ابن‌سینا:] مى‌گوید که یک شرایطى را در خارج لازم دارد، آن شرایط بدون اینها محقَّق نمى‌شود. یک صحبتى، یک چیزى به گوش مى‌خورد ولى اگر یک شخصى بخواهد به آن نکات برسد و آن ظرایف را بگیرد آن یک آمادگى مى‌خواهد، و چون این حقایق نوریه هستند باید آن آمادگى، آمادگى تام باشد.

  • [و أیضًا کلٌّ مِن الذواتِ الإمکانیةِ فإنّها فی نفسِها و مِن حیث طبیعتِها بالقوةِ و هی مِن تلقاءِ علتِها بالفعلِ فإنّ لها بحکمِ الماهیةِ اللیسیةِ الصرفةِ و بحکمِ وجودِ سببِها التامِ الإیسیةِ الفائضةِ عنه فهی مصداقُ معنَى ما بالقوةِ و معنَى ما بالفعلِ مِن الحیثیتینِ و کلُّ ممکنٍ هو حاصلُ الهویةِ منهما جمیعًا فی الوجودِ فلا شی‌ءَ غیرَ الواجبِ بالذاتِ متبرى‌ءُ الذاتِ عن شوبِ القوةِ و ما سواه مزدوجٌ مِن هذین المعنیینِ و القوةُ و الإمکانُ یَشبهان المادةَ و الفعلیةُ و الوجوبُ یَشبهان الصورةَ ففی کلِّ ممکنٍ کثرةٌ ترکیبیةٌ مِن أمرٍ یَشبهُ المادةَ و آخرُ یَشبهُ الصورةَ فإذن البساطةُ الحقةُ ممّا یَمتنِعُ تحقّقُها فی عالمِ الإمکانِ لا فی أصولِ الجواهرِ و الذواتِ و لا فی فروعِ الأعراضِ و الصفاتِ.

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

8
  • «و نیز تمام ذوات امکانی در نفس خودشان و از حیث طبیعتشان بالقوه‌اند و از جانب علت خود بالفعل می‌گردند، برای اینکه آنها به حکم ماهیت ”لیسیت نبودن“ خالص‌اند و به حکم وجود سبب تام خود ”ایسیت بودن“ فایض از حق‌اند. پس آنها مصداق معنایی از معانی بالقوه و معنایی از معانی بالفعل از دو حیثیت‌اند. و هر ممکنی در وجود هویتش حاصل از آن دو است، پس هیچ موجودی جز واجب بالذات ذاتش دور از آمیزش بالقوه نیست. و جز او از این دو معنی (ماهیت و وجود) ترکیب و تزویج یافته‌اند. قوه و امکان شبیه ماده‌اند و فعلیت و وجوب شبیه به صورت ، پس در هر ممکنی کثرتی ترکیبی از چیزی که شبیه به ماده است و دیگری شبیه به صورت است می‌باشد. بنابراین بساطت حقیقی تحقق و ثبوتش در عالم امکان ممتنع و محال است، نه در اصول جواهر و ذوات و نه در شاخه و فروع اعراض و صفات.»

  • و أما الوتریةُ فهی أیضًا ممّا یُستأثّرُ به الحقیقةُ الإلهیةُ لأنّ کلَّ ممکنٍ بحسبِ ماهیتِه مفهومٌ کلیٌ لا یَأبى معناه أن یکونَ له تحصلاتٌ متکثرةٌ و وجوداتٌ متعددةٌ و ما مِن شخصٍ إمکانیٍ إلا و هو واقعٌ تحتَ طبیعةٍ کلیةٍ ذاتیةٍ أو عرضیةٍ لا یَأبى معناها أن یکونَ هناک عدةُ أفرادٍ تَشترِکُ معه فیها و إن امتَنَعَ ذلک بحسبِ أمرٍ خارجٍ عن طبیعتِها فإذن لا وحدةَ و لا فردانیّةَ لممکنٍ ما على الحقیقةِ بل إنّما هی بالإضافةِ إلى ما هو أشدُّ کثرةً و أوفرُ شرکًا فوحداتُ الممکناتِ وحداتٌ ضعیفةٌ فی البساطةِ بل الوحدةُ فیها اتحادٌ و الاتحادُ مفهومُه متألّفٌ مِن جهةٍ وحدةٍ و جهةٍ کثرةٍ و جهةُ الوحدةِ فی الممکناتِ ظلٌّ مِن الوحدةِ الصرفةِ الإلهیةِ.

  • «و اما وتر و طاق بودن نیز از آن چیزهایی است که حقیقت الهی آن را برای خودش برگزیده است برای اینکه هر ممکنی به حسب ماهیتش مفهومی کلی است که معنایش إبای از آن ندارد که دارای تحصل‌های فراوان و وجودات بسیار و متعددی باشد، چون هیچ شخص امکانی نیست جز آنکه تحت طبیعتی کلیِ ذاتی و یا عرضی واقع است که معنایش إبای از آن ندارد که آنجا افراد متعددی باشند که در آن معنی با وی اشتراک داشته باشند؛ اگرچه این امر به‌حسب امری که خارج از طبیعت آن است ممتنع و محال است. بنابراین برای هیچ ممکنی از ممکنات در واقع هیچ وحدت و فردانیتی نیست بلکه آن وحدت و فردانیت به واسطۀ ‌اضافه و نسبت به آنچه که از جهت کثرت شدیدتر و از لحظ شراکت فراوان‌تر است می‌باشد. پس وحدات ممکنات در بساطت، وحدت‌هایی ضعیف‌اند بلکه وحدتی است که در آن اتحاد هست و مفهوم اتحاد گرد آمده از جهت وحدت و جهت کثرت است، و جهت وحدت در ممکنات، سایه‌ای از وحدت ناب الهی است.»

تمایز ممکنات از واجب الوجود و مراتب وحدت - نسبت وجود، قوه و فعلیت در عقول و نفوس

9
  • و هی التی أفاضَت سائرَ الوحداتِ على الترتیبِ النزولیِ فکلّما کان أشدَّ وحدةً کان أقربَ إلى الوحدةِ الحقةِ کالوحدةِ الشخصیةِ للعقلِ الأولِ التی هی بعینِها وجودُه و تشخُّصُه ثمّ وحدةِ سائرِ العقولِ الفعالةِ ثمّ وحدةِ النفوسِ ثمّ وحدةِ الصورِ ثمّ الوحدةِ الاتصالیةِ الجسمیةِ التی هی کثرةٌ بالقوةِ مِن غیرِ أن تُجامِعَها ثمّ وحدةِ الهیولى التی هی بعینِها جامعةٌ لکثرتِها و تفصیلِها إلى الحقائقِ النوعیةِ و الشخصیةِ لأنّها وحدةٌ إبهامیّةٌ جنسیّةٌ.1

  • «و این همان وحدتی است که دیگر وحدت‌ها را بر ترتیب نزولی و فرود آمدن افاضه و بخشش می‌کند. پس هرچه وحدتش شدیدتر باشد به وحدت حقیقی نزدیک‌تر است، مانند وحدت شخصی برای عقل اول که به‌عینه وجود و تشخص آن است. سپس وحدت دیگر عقول فعال است. پس از آن وحدت نفوس است و بعد وحدت صور، دیگر وحدت اتصالی جسمی است که خود کثرت بالقوه است بدون آنکه با آن جمع آید. و پس از همه وحدت هیولی است که به‌عینه جامع کثرت آن و تفصیلش به حقایق نوعی و شخصی می‌باشد، چون ان وحدت ابهامی جنسی است.»]

  • اللهم صلّ علی محمد و آل محمد

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 187 ـ 188.